زندگینامه ابوسعید ابوالخیر  

درخواست حذف این مطلب
مجله اینترنتی کمونه (kamooneh.com) : ابوسعید فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم (ابوسعید فضل الله بن ابوالخیر احمد) مشهور به ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در اول محرم ۳۵۷ قمری در میهنه متولد گردید و در روز پنجشنبه (شب آدینه) ۴ شعبان ۴۴۰ قمری در زادگاهش دیده از جهان فرو بست.در کودکی قرائت قرآن را نزد ابو محمد عنازی فرا گرفت و سپس به توصیه پدر، نزد مفتی و ادیب مشهور عصر استاد ابوسعید عنازی به آموختن لغت و ادب پرداخت. در این احوال گه گاه بشر یاسین را می دید و دیدار او برایش جاذبه ای خاص داشت. وی نخستین تعلیمات صوفیانه را در اوان کودکی و نوجوانی از بشر یاسین فرا گرفت و این که خود گفته است که «مسلمانی» را از بشر یاسین آموخته، حاکی از تأثیر پذیرفتن عمیق از سخنان و تعلیمات اوست. از زندگی نامه های ابوسعید چنین برمی آید که او تا پس از ۱۷ سالگی در میهنه بوده و پس از درگذشت بشر یاسین در ۳۸۰ق، به گورستان میهنه بر سر مزار وی می رفته است.اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می افکند. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته است.میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه ای بین سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تادر یک حادثه مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد.شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته است. ابوسعید عاقبت در میهنه در شب آدینه ۴ شعبان سال ۴۴۰ قمری، درگذشت.ابوسعید ابوالخیر در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه های عرفانی در صدر متفکران این قلمرو پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و تداوم حکمت خسروانی می خواند.آثار ابوسعید ابوالخیرکتاب هایی که براساس سخنان بوسعید تالیف شده است عبارتند ا ...

ادامه مطلب  

مصطفی زمانی: «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
«سریال «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است.» این جمله مصطفی زمانی شاید یکی از واقعی ترین و دقیق ترین حرف های رد و بدل شده در این گفت وگو باشد؛ گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش ایران خبر، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب ب ...

ادامه مطلب  

«شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
اتاق خبر 24: گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش اعتماد، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب بازی کنی، بدون فکر کردن ستاره شدن رقم خواهد خورد. همین «شهرزاد» را ببین ...

ادامه مطلب  

توصیه برترین های کنکور ۹۶ به پشت کنکوری ها/ وقت تان را در "فضای مجازی" هدر ندهید/ مطالعه روزانه ۸ تا ۱۵ ساعت برای کسب "رتبه برتر" - خبرگزاری تسنی?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری تسنیمگروه استان ها، صبح امروز نتایج اولیه آزمون سراسری سال 96 اعلام شد و داوطلبان باید با مطالعه دفترچه راهنمای انتخاب رشته های تحصیلی از روز پنج شنبه (19 مرداد) برای انتخاب رشته به سایت سازمان سنجش مراجعه کنند.در همین راستا سازمان سنجش اسامی نفرات برتر کنکور 96 در رشته های مختلف را اعلام کرد که میان آنها دانش آموزانی از سراسر کشور دیده می شود.براساس اعلام ابراهیم خدایی رئیس سازمان سنجش در کنکور 96، تمام داوطلبان مجاز شده اند و در مجموع 453 هزار نفر در دوره های روزانه و شبانه پذیرش می شوند؛ همچنین سال گذشته 753 هزار ظرفیت وجود داشت که امسال به 744 هزار ظرفیت رسیده است.در ادامه گفت وگوی خبرنگاران تسنیم در سراسر کشور را با رتبه های برتر کنکور 96 می خوانید:روزانه 12 ساعت درس می خواندم/ پشت کنکوری ها با "فضای مجازی" خود را سرگرم نکنندسیدرضا سالاری کیا در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در شیراز، با ابراز اینکه "پیش از اعلام نتایج رتبه 10 تا 20 را برای خودم پیش بینی می کردم"، اظهار داشت: در طول مدتی که برای کنکور درس می خواندم خیلی کم از رسانه ها و فضای مجازی استفاده می کردم چراکه معتقدم استفاده از این شبکه ها مانع موفقیت می شود.وی با بیان اینکه تنها در دروس ریاضی و فیزیک از کلاس خصوصی استفاده کرده است، گفت: روزانه 12 تا 13 ساعت درس می خواندم و رقابت سالم با دوستان و آرامش فضای خانه را از عوامل موفقیت خود می دانم.سالاری کیا با اعلام اینکه "رشته پزشکی را برای ادامه تحصیل خود انتخاب کردم"، افزود: علاقه شخصی به این رشته علت انتخابم است اما برای انتخاب دانشگاه بین شیراز و شهید بهشتی تهران شک دارم. دارنده رتبه 7 رشته تجربی با اظهار اینکه "از دوم دبیرستان برای کنکور شروع به درس خواندن کردم که ابتدا چندان زیاد و جدی نبود"، گفت: در دوران پیش دانشگاهی ساعت درس خواندنم را بیشتر کردم.وی خطاب به داوطلبان کنکور سال آینده توصیه کرد در طول درس خواندن روحیه خود را از دست ندهند و با فضای مجازی خود را سرگرم نکنند.سید اسدلله سالاری کیا، پدر سید رضا نیز در گفت وگو با تسنیم گفت: سخت کوشی کنار تیزهوشی ویژگی بارز سیدرضا است و از همان ابتدا با برنامه و مدیریت زمان درس می خواند. پیگیری و پشتکار از دیگر ویژگی های سیدرضا است به گونه ای که هر منبع جدید درسی که وارد بازار می شد ظرف 48 ساعت خریداری می کرد و می خواند.روزانه 11 ساعت درس می خواندم/کلاس کنکور نرفتممهدی روانخواه در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در یاسوج، با تأکید بر اینکه "به دست آوردن این رتبه را پیش بینی می کردم" اظهار داشت: طبق برنامه ریزی قبلی درس می خواندم به طوری که روزانه 11 ساعت مشغول مطالعه بودم.وی با بیان اینکه "در کلاس های کنکور شرکت نکردم" عنوان کرد: پدر و مادرم در به دست آوردن این رتبه نهایت همکاری را داشتند به گونه ای که خود را برای همیشه مدیون آنان می دانم و امیدوارم بتوانم پاسخگوی محبت های بی دریغشان باشم.روانخواه ابراز کرد: جا دارد از مشاورم سرکار خانم شقایق بناوند که خود نیز از برگزیدگان کنکور سال گذشته بوده تشکر کنم زیرا نهایت همکاری را با حقیر برای موفقیتم داشتند.وی عنوان کرد: بنا دارم در رشته پزشکی تحصیل کنم و امیدوارم فرزندان این استان با برنامه ریزی دقیق بتوانند در کنکورهای بعدی حائز بهترین رتبه ها شوند.به گزارش تسنیم، مهدی روانخواه متولد 77 از اهالی شهر یاسوج مرکز استان کهگیلویه و بویراحمد در کنکور امسال توانست رتبه 10 کشوری در رشته علوم تجربی و رتبه یک منطقه 3 را کسب کند.کلاس فوق برنامه استفاده نکردم/ مطمئن بودم رتبه برتر را کسب می کنمامیرحسین قاسمی نژاد رائینی در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در سیرجان اظهار داشت: قبل از کنکور پیش بینی این نتیجه را داشتم، چون واقعاً تلاش کردم اما بعد از کنکور واقعاً با محاسبات خودم مطمئن بودم رتبه برتر را کسب می کنم.وی بیان کرد: قبل از آزمون و در دوران درس خواندن، مطالعه رسانه ها به ویژه مصاحبه رتبه های برتر سال های قبل، نکات بسیار خوبی برای موفقیت بنده داشت.رتبه یک کنکور تجربی کشور افزود: سال های گذشته و در دوران متوسطه نیز درس خواندن را به صورت مداوم دنبال می کردم و همیشه از نفرات برتر در شهرستان بودم.وی با ابراز اینکه "به کلاس های فوق برنامه اعتقاد ندارم" گفت: من اصلاً از کلاس های فوق برنامه استفاده نکردم و هیچ کلاس آموزشی نرفتم چون به این کلاسها اعتقاد ندارم و تنها آزمون های قلم چی شرکت می کردم.قاسمی نژاد رائینی با اشاره به برنامه خود برای آینده تصریح کرد: همیشه به پزشکی علاقمند بودم و اگر بخواهم رشته تحصیلی انتخاب کنم رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران را نتخاب می کنم.وی خاطر نشان کرد: از شبکه های اجتماعی در دوران تحصیل کمتر استفاده می کردم و تنها در حد خواندن پیامک بود و قطعاً استفاده کمتر از این شبکه ها برای کسانی که می خواهند در کنکور موفق شوند مؤثر خواهد بود.رتبه یک کنکور تجربی کشور نقش پدر و مادر خود را در کسب رتبه برتر مهم خواند و افزود: اول عنایت خداوند و سپس تلاش خودم و راهنمایی های والدین باعث کسب این رتبه شد.پیش بینی می کردم رتبه 3 را کسب کنم/ روزانه 8 ساعت برای کنکور درس خواندممحمدامین مطهری نیا در گفت و گو با خبرنگار تسنیم در یزد با اشاره به اینکه برای موفقیت در کنکور تلاش بسیاری کرده، اظهار داشت: در یک سال آخر مانده به کنکور، برای اینکه بتوانم به موفقیت دست پیدا کنم و هدف مد نظرم را انجام دهم، روزانه هشت ساعت مطالعه می کردم.وی در ارتباط با کلاس های کنکور و استفاده از این کلاس ها، خاطرنشان کرد: زیاد در کلاس های کنکور شرکت نکردم و تنها دو جلسه برای ادبیات و سه جلسه هم برای زبان کلاس کنکور رفتم.رتبه 6 کنکور سراسری ریاضی ادامه داد: البته پیش بینی من کسب رتبه سه کنکور بود و این پیش بینی هم بر اساس یک حس درونی به وجود آمده بود که به این پیش بینی نرسیدم و رتبه شش را کسب کردم.مطهری نیا خاطرنشان کرد: به دوستان و هم سن وسالان خودم که قصد شرکت در کنکور را دارند پیشنهاد می کنم که پیش از شرکت در کلاس های کنکور ابتدا خود و هدفشان را بشناسند و بعد اقدام به این کار کنند نه اینکه چون دوستشان به کلاس رفته، آنها هم حتماً این کار را انجام دهند.وی تصریح کرد: در حال حاضر قصد دارم که رشته برق را برای ادامه تحصیل انتخاب کنم البته این رشته را به صورت صددرصد انتخاب نکردم و قطعاً بررسی های بیشتری انجام می دهم.رتبه شش کنکور سراسری ریاضی تصریح کرد: بیشتر افرادی که رتبه های خوب ریاضی را کسب می کنند به این رشته گرایش پیدا می کنند، من هم حتماً بررسی می کنم ببینم آنها از این انتخاب چه دلیلی داشتند و در صورتی که دلیل مناسبی بود، رشته برق را انتخاب می کنم.کنکوری ها وقتشان را در کلاس های کنکور هدر ندهند/در هیچ شبکه اجتماعی عضو نبودمصابر دین پژوه، رتبه یک رشته علوم ریاضی و فنی در کنکور 96، در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در تبریز ضمن اشاره به پیش بینی رتبه تک رقمی در کنکور امسال اظهار کرد: با توجه به درصد پاسخ های صحیح خودم و مقایسه آن با وضعیت برگزیدگان کنکورهای گذشته، پیش بینی می کردم که رتبه ام تک رقمی شود.وی افزود: اما اینکه رتبه یک را کسب کنم کمی غیرقابل باور بود چرا که در سال های گذشته، درصد پاسخ های صحیح در رتبه های اول بیشتر و بهتر بوده است. در حال حاضر لحظات شیرینی پشت سر می گذارم و خوشحال هستم که به نوعی مزد زحماتم را گرفته ام.دین پژوه در مورد مدت زمان و برنامه مطالعه خود برای آمادگی هرچه بیشتر در کنکور سراسری خاطرنشان کرد: در روزهایی که به مدرسه می رفتیم روزانه 7ــ6 ساعت برای مطالعه وقت می گذاشتم. در روزهایی هم که مدارس تعطیل بود، ابتدا 11 ساعت مطالعه داشتم که رفته رفته و در این اواخر به 13 ساعت رساندم.وی در ادامه تصریح کرد: من در هیچ یک از کلاس های متفرقه و کنکور شرکت نکردم چون با توجه به سطح علمی مدرسه مان، نیازی برای حضور در این کلاس ها احساس نکردم. به کنکوری ها هم پیشنهاد می کنم بیشتر خودشان برای موفقیت تلاش کنند، مطالعه کنند و وقتشان را در کلاس های کنکور هدر ندهند. فکر می کنم اگر کنکوری ها خودشان بخواهند، می توانند موفقیت بیشتری کسب کنند.رتبه یک علوم ریاضی و فنی در مورد حضور در فضای مجازی نیز گفت: تاکنون در فضای مجازی و هیچ یک از شبکه های اجتماعی حضور نداشتم و زمانی که کنکور دادم تازه می خواستیم گوشی تلفن همراه قدیمی ام را تعویض کنیم.وی افزود: شخصاً به رشته نرم افزار علاقه دارم اما فعلاً نتیجه قطعی را نمی دانم و باید کمی بیشتر تحقیق کنم، بااین حال احتمال انتخاب رشته نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف زیاد است.دین پژوه در مورد تأثیر خانواده در کسب رتبه یک کنکور سراسری گفت: فکر می کنم پس از لطف خدا و تلاش های خودم، خانواده ام با مهیاکردن شرایط، بیشترین نقش را در کسب این موفقیت ایفا کرده است. در پایان از مدیریت مدرسه تیزهوشان مدنی 1 تبریز هم تشکر می کنم.در دوره های آموزشی مؤسسات کنکور شرکت نکردم/ پیش بینی رتبه های خوب را داشتمسیدحسن موسوی بندرآبادی در گفت و گو با خبرنگار تسنیم در یزد با اشاره به اینکه تلاش بسیار زیادی برای موفقیت در کنکور انجام داده، اظهار داشت: هر کسی بنا به ظرفیتی که در خود می بیند لازم است که ساعاتی را برای درس خواندن و شرکت در کنکور اختصاص دهد.وی افزود: من با توجه به اینکه احساس نیاز می کردم، ساعت های زیادی را برای درس خواندن اختصاص داده بودم و تلاش زیادی کردم که بتوانم به این رتبه برسم.رتبه 10 کنکور سراسری ریاضی در ارتباط با استفاده از کلاس های کنکور گفت: به جز یک درس که احساس نیاز کردم و کلاس خصوصی گرفتم از کلاس کنکور استفاده نکردم و در هیچ یک از مؤسسات کنکور هم شرکت نکردم.موسوی بندرآبادی گفت: سایر هم سن های خودم که قصد شرکت در کنکور دارند هم به نظرم باید در صورتی که احساس نیاز می کنند وارد کلاس های کنکور شوند وگرنه اراده و همت خود شخص بسیار تأثیرگذار تر از سایر موارد است.وی افزود: من برای کنکور امسال پیش بینی رتبه خوبی داشتم و با توجه به تلاشی هم که کرده بودم، احساس می کردم توانایی لازم برای کسب این رتبه و یا رتبه های خوب دیگر را دارم.رتبه 10 کنکور سراسری ریاضی ادامه داد: برای رشته ای که می خواهم در آن ادامه تحصیل بدهم تحقیق زیادی کرده و منابع مختلفی را مطالعه کردم ولی هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم و ان شاءالله در روزهای آینده و پس از کمی تحقیق و بررسی دیگر تصمیم قطعی را می گیرم.کسب رتبه سوم برایم دور از ذهن نبود/ خودم را درگیر فضای مجازی نکردمآتوسا عبداللهی امانی در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در کرج اظهار داشت: رتبه ای که در کنکور به دست آورده ام مدیون زحمات پدر و مادر و همچنین تلاش های خود هستم.وی افزود: قبل از کنکور سراسری هنر که در آزمون های آزمایشی کشوری شرکت می کردم اکثرا رتبه تک رقمی را به دست می آوردم و این رتبه در کنکور برای من دور از ذهن نبوده است.نفر سوم کنکور با بیان اینکه به موسیقی علاقه دارم و 10 سال پیانو می نواختم گفت: من برای شرکت در کنکور فقط یکسال درس خوانده ام.وی با اشاره به اینکه در کنار منابع درسی آموزش و پرورش حتماً برای ورود به این رشته باید کلاس کنکور گذرانده شود گفت: من به تمام کسانی که پشت کنکور هستند توصیه می کنم به هیچ عنوان ناامید نشوند و راه خود را ادامه دهند و برای رسیدن به راه خود تلاش کنند. رشته مورد علاقه و مورد انتخاب من موسیقی است و دوست دارم در دانشگاه موسیقی ادامه تحصیل بدهم.عبداللهی بیان کرد: در زمان کنکور خود را درگیر فضای مجازی نکرده ام و در تمام مدت تمرکز خود را بر روی درس و این رشته گذاشته ام. کسب رتبه سوم در رشته هنر را مدیون خداوند و والدینم هستم.تمام تلاشم را برای موفقیت در کنکور انجام دادم/ برنامه ریزی های مناسب و هدفمندی برای مطالعه داشتممهدی شفیعی در گفت وگو با خبرنگار تسنیم در اردبیل اظهار داشت: تمام تلاش خود را برای موفقیت در کنکور انجام داده ام و برنامه ریزی های مناسب و هدفمندی برای مطالعه داشتم و در این زمینه کمک خداوند متعال و خانواده ام در رسیدن به موفقیت همیشه شامل حال من بوده است که از تشکر پدر و مادر کامل تشکر و قدردانی را دارم.وی افزود: فراهم کردن شرایط و فضای مناسب برای مطالعه در خانه برای دستیابی به این موفقیت نیز بسیار تاثیرگذار بود و خودم پیش بینی می کردم که بتوانم جزو نفرات برتر کنکور باشم که هم اکنون نیز از به دست آوردن این رتبه بسیار خوشحال هستم.شفیعی بیان کرد: توصیه من به پشت کنکوری ها و دوستانم این است که مطالعه و برنامه ریزی با زمان بندی صحیح را مبنای کار خود قرار دهند تا بتوانند به اهداف و خواسته های خود دست یابند.وی اظهار کرد: از شبکه فضای مجازی به ندرت استفاده می کردم و تمام سعی ام بر این بود که خودم را سرگرم شبکه و فضای مجازی نکنم و از اوقات فراغتم برای کمک به خانواده ام استفاده کنم.رتبه نهم کنکور علوم تجربی گفت: هر روز زمان زیادی را به مطالعه اختصاص می دادم به طوری که تا ساعت دو بامداد مطالعه می کردم و تحصیلاتم را نیز در مدرسه تیزهوشان به اتمام رسانده ام که به امید خداوند سرانجام توانستم به هدف خود در موفقیت کنکور دست یابم.مهدی شفیعی از اهالی اردبیل در کنکور امسال توانست رتبه 9 کشوری در رشته علوم تجربی کسب کند و افتخاری برای مردم استان اردبیل باشد.هیچ وقت تسلیم کنکور نشدم/ پدر و مادرم بیسوادند/ فقط در آزمون آزمایشی شرکت کردمصبح امروز (15 مرداد ماه) با اعلام نتایج کنکور سراسری سال 96 باخبر شدیم که یکی از دانش آموزان موفق شهرستان کامیاران با نام "فرید صابری" در رشته ادبیات و علوم انسانی که برای نخستین بار در آزمون سراسری شرکت کرده بود موفق به کسب رتبه ششم کشوری شد.در این گفت وگو سعی بر این است که بیشتر با "فرید صابری" دانش آموز موفق کامیارانی آشنا شویم.مشروح گفت وگوی تسنیم با نفر ششم کنکور سراسری سال 96 در رشته ادبیات و علوم انسانی را در ادامه می خوانید:تسنیم: ضمن عرض ادب و احترام، جناب صابری در ابتدا خودتان را معرفی کنید؟صابری: " فرید صابری" هستم اهل و ساکن شهرستان کامیاران و در خانواده ای 6نفره شامل سه برادر و یک خواهر به دنیا آمده ام و پدر و مادرم هم بیسواد هستند و در طبقه متوسط شهرستان کامیاران زندگی می کنیم.بنده فرزند آخر خانواده و در حقیقت با برادر دیگرم دوقلو هستیم و وی هم در رشته علوم تجربی در کنکور سراسری سال 96 موفق شدند رتبه 400 را کسب کنند.تسنیم: چه کسانی در کسب این موفقیت شما نقش داشتند و نقش خانواده از جمله پدر و مادر در این آزمون چگونه بود؟صابری: این موفقیتی را که در کنکور سراسری کسب کردم مدیون خانواده و پدر و مادرم به ویژه زحمات مادرم هستم و این موفقیت تابع تلاش های شخصی خودم و حمایت های بی دریغ پدر و مادرم بود چراکه در طول یک سال گذشته خانواده ام کنارم بودند و اگر حمایت های آنان نبود اکنون این موفقیت و رتبه ششم کشوری هم حاصل نمی شد.تسنیم: برای چندمین بار است که در کنکور سراسری شرکت می کنید و پیش بینی شما درباره رتبه خود قبل از اعلام نتیجه چه بود؟صابری: بنده متولد بیست و ششم اردیبهشت ماه سال 78 هستم و برای نخستین بار در آزمون سراسری کنکور هم شرکت کردم و توانستم با تلاش و پشتکار موفق به کسب رتبه ششم کشوری در رشته علوم انسانی شوم.پیش بینی خودم از این رتبه این بود که من در آزمون های آزمایشی که شرکت می کردم همیشه رتبه های اول و دوم را در کشور کسب می کردم اما متأسفانه با وجود این همه موفقیت در آزمون های آزمایشی در دفترچه تخصصی بر اساس وقتی که سر جلسه کنکور تنظیم کرده بودم در درس فلسفه به دلیل کمبود زمان نتوانستم به خوبی امتیاز بالا کسب کنم.تسنیم: شما در چه مدرسه ای در دوران دبیرستان تحصیل کرده اید؟صابری: من در دبیرستان نمونه دولتی شهید صیاد شیرازی شهرستان کامیاران تحصیل کردم و برای اولین بار هم رشته ادبیات و علوم انسانی در این دبیرستان برای ما راه اندازی شده بود.تسنیم: بفرمایید دلیل موفقیت خود را در چه می دانید؟صابری: اگر اجازه بدهید برای پاسخ به این سؤال شما از مفهومی از یکی از بزرگان به نام آندرنو استفاده کنم که مفهوم "هستی با ترس" را عنوان می کند؛ به این معنا است که هر ساله هزاران و صدها هزار نفر در کشورمان کنکور را تجربه می کنند و این ترس ترسی است که همه دارند و خود من هم این ترس را داشتم چراکه به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه در وجود همه افراد بوده و قرار است این ترس تا ابد وجود داشته باشد.تسنیم: در طول شبانه روز چند ساعت مطالعه می کردید؟صابری: من متأسفانه مانند بیشتر دانش آموزان شهرستان کامیاران به دلیل کمبود امکانات آموزشی و محرومیت در سال دوم دبیرستان به علت کمبود مشاوره و اطلاعات نتوانستم خوب درس بخوانم اما از سال سوم دبیرستان سعی کردم بهتر و بیشتر تلاش کنم و درس بخوانم به طوری که در طول شبانه روز 10 تا 11 ساعت مطالعه می کردم و در زمستان گذشته تا 12 ساعت مطالعه کردن را تثبیت کردم.تسنیم: چه رشته ای را انتخاب خواهید کرد و علت انتخاب این رشته چیست؟ در چه دانشگاهی قصد ادامه تحصیل دارید؟صابری: به احتمال بسیار زیاد رشته فلسفه در دانشگاه تهران را انتخاب می کنم.تسنیم: توصیه شما به دیگر کنکوری ها در سال های آینده چیست؟صابری: توصیه من به کنکوری های امسال و سال های آینده این است که اگر به هر دلایلی در کنکور امسال موفق نشدید و اتفاقی که می خواهد بیفتد، آنچه مهم است افق اخلاقی است و کنکور چیزی غیرانسانی است و «هیچ وقت خود را تسلیم کنکور نکنیم» و به خاطر کنکور خود را سرزنش نکنیم و از نفرتی که از کنکور خواهیم داشت خود را حفظ کنیم چون در این میان می توانیم تصمیم بگیریم و تمام انرژی خود را برای شرکت در کنکور بگذاریم.تسنیم: آیا شما در مؤسسات و برنامه های فوق برنامه کلاسی شرکت داشتید؟صابری: من خودم فقط در آزمون های آزمایشی یکی از مؤسسات خصوصی شرکت می کردم اما تأکید من بر خودآموزی است چراکه به تثبیت مطالب کمک می کند و خودم تمام مطالب را یاد گرفتم و اگر افراد تلاش کنند خودشان مطالب را یاد بگیرند بهتر می توانند موفق شوند.تسنیم: چقدر در ایام پیش از کنکور از رسانه ها استفاده کردید؟صابری: دوران کنکور برای من سخت بود و یک دیوار سخت و بتونی و سیاهی بود که اگر دوستان و حمایت خانواده نبود نفسم قطع می شد و از طریق رسانه های جمعی با برخی دوستانم صحبت می کردم و در این میان یک دوست صمیمی به نام "پژمان برخورداری" که خود وی دانشجوی فوق جامعه شناسی دانشگاه تهران است و 5 سال از من بزرگتر است داشتم که برخی مباحث درسی را با آن در میان می گذاشتم.بدون شک بخش عظیم تحمل آن دوران را مدیون و وامدار این دوست عزیزم "پژمان برخورداری" هستم و از وی تشکر و قدردانی بی نهایت را دارم.تسنیم: در پایان چه صحبتی دارید؟صابری: در تمام طول این سال ها موضوعی که برای من مهم بوده و روز به روز این نکته هم برایم جالب بود و متوجه آن شدم «امر آموزش» بود و اساساً آموزش برای استان کردستان که استانی محروم است امری کلیدی بوده و می تواند نوعی تشابه با کشور ژاپن را داشته باشد.آموزش بهترین پتانسیل از لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می تواند به روی منابع انسانی داشته باشد و از طرف دیگر آموزش را باید خیلی جدی گرفت چرا که می تواند افراد متخصص در حوزه های مختلف منابع انسانی تربیت کند.به رتبه 2 رقمی راضی بودم/ کیفیت درس خواندن مهم است نه کمیت آنبه گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، محمد حسین زارعی اصفهانی نوجوان اصفهانی موفق به کسب رتبه هشتم گروه ریاضی در آزمون سراسری سال 96 شد، این دانش آموز اصفهانی، فرزند اول یک خانواده 4 نفره است، مادر وی دارای لیسانس حسابداری و پدرش فوق دیپلم مهندسی عمران است. گفت وگوی اختصاصی تسنیم با این نوجوان اصفهانی را در ادامه می خوانید:تسنیم: برنامه ریزی و مطالعه ویژه برای شرکت در کنکور را از چه زمانی آغاز کردید؟زارعی: شروع به خواندن برای کنکور مرز مشخصی نداشت، حتی زمانی که در سال دوم دبیرستان درس می خواندم برای کنکور بود، اما اگر تنها برای کنکور مد نظر باشد از تیر ماه سال گذشته بعد از امتحانات نهایی آغاز کردم.ساعات مطالعه در روز مرز ثابتی نداشت به گونه ای که یک روز 6 ساعت و روز دیگر10 ساعت بود و بیشتر بستگی به شرایط آن روز داشت.تسنیم: فکر می کنید مهم ترین عامل موفقیت شما در این آزمون چه بود؟زارعی: نمی توان گفت یک یا چند عامل دلیل موفقیت شده است زیرا موفقیت چیزی نیست که ناگهانی به دست آید، لطف خداوند، زحمات خودم، کمک های پدر و مادر، همراهی دوستانم، شرایط مدرسه، دبیران خوب و منابع درسی خوبی که انتخاب کردم از دلایل موفقیت من به شمار می رود.تسنیم: در مدتی که برای کنکور درس می خواندید تفریحات و زمان استراحت را چطور پشت سر می گذاشتید؟زارعی: برای یک شخص کنکوری تفریح زیاد معنایی ندارد و ممکن است بعضی اوقات این وقت را پیدا کند که به تفریح بگذراند، اوقات تفریح من نسبتا زیاد بود و اکثر اوقات را به پیاده روی در پارک و تماشای تلویزیون می پرداختم و فقط درس خواندن نبود.تسنیم: در کلاس های کنکور هم شرکت می کردید؟زارعی: خیر، در هیچ کلاس کنکوری شرکت نمی کردم و حضور من تنها در آزمون های آزمایشی بود و علاوه بر آن از اطلاعات کلاس درس و دبیران بیشتر استفاده می کردم.تسنیم: آیا در دوران کنکور از فضای مجازی استفاده می کردید؟زارعی: بله، به همان اندازه که تلویزیون تماشا می کردم از فضای مجازی نیز استفاده می کردم و می ...

ادامه مطلب  

واکنش اینستاگرامی هنرمندان به حادثه تروریستی امروز تهران  

درخواست حذف این مطلب
کاوه رضایی: تسلیت به همه مردم ایران، ایرانه منروشنک عجمیان: ای شکوه پابرجا، ایران عزیزم، تهران قشنگم، همیشه دوستت داشتم و حالا بیشتر، چه مظلومی ایرانم، الهی مددینرگس آبیار در اینستاگرام خود نوشت: چو ایران نباشد تن من مبادبهرام رادان هم با انتشار این عکس به این حادثه واکنش نشان دادحجت اشرف زاده: دست ناپاک ازاین سرزمین بدور باداواکنش رابسون جانواریو مدافع برزیلی استقلال به حملات تروریستی امروز تهراناهای .... مهاجم ، تروریست ، افراطی یا هر بی صفتی که تعبیر تو هست ... این خاک و مردمش سالهاست مورد تهدید تو و امثال تو بوده و هستن ، اما غافلی از اینکه امثال توی بی صفت نمیتونین قدم نجستون رو روی این خاک ثابت کنید . پاش بیاد من هنرمند و اون دکتر و مهندس و کارگر و حتی فقیر و پولدارش کاری میکنیم مجبور بشین تو و اربابات لوله تفنگتون و جلو مغزتون بگیرین . این سرزمین ، زادگاه شیر مردان و زنانیست که ثابت کردن ایران جای بز دلانی بی صفت که مردم بی دفاع رو هدف میگیرن نیست ..... هـست رستمهایی از این سرزمین دفاع کردن که الان سهراب هاشون همون رستما شدنرویا میرعلمی: "برای آرامش و امنیت کشورمان دعا کنیم خدایا خودت به خیر بگذرانرامبد جوان: در کنار همیمکیمیا علیزاده هم این تصویر را به اشتراک گذاشتنوید محمدزاده: ما که اطفال این دبستانیم، همه از خاک پای ایرانیم، گر رسد دشمنی برای وطن، جان و دل رایگان بیفشانیمعلی ضیاء: سینه ی این شهر پر از گلوله هایی که خاکم را رنگین تر کرده، اما امنیت شهر و کشورم را از بین نبردهمحمد علیزاده: مرگ بر تروریسمتخت روانچی عضو تیم مذاکره کننده هسته ای:تروریسم مشکل ...

ادامه مطلب  

خدایا فضیلت لیله القدر را نصیبم گردان و اموراتم را آسان و عذر و گناهانم را ببخش  

درخواست حذف این مطلب
ای خدا در این روز فضیلت لیلة القدر را نصیب من گردان و تمام امور و کارهای مشکل مرا آسان گردان و عذرهایم بپذیر و وزر و گناهم محو و نابود ساز ای رءوف و مهربان در حق صالحان.به گزارش خبرگزاری بسیج مازندران، اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی فِیهِ فَضْلَ لَیلَةِ الْقَدْرِ وَ صَیرْ أُمُورِی فِیهِ مِنَ الْعُسْرِ إِلَی الْیسْرِوَ اقْبَلْ مَعَاذِیرِی وَ حُطَّ عَنِّی الذَّنْبَ وَ الْوِزْرَ یا رَءُوفاً بِعِبَادِهِ الصَّالِحِین ای خدا در این روز فضیلت لیلة القدر را نصیب من گردان و تمام امور و کارهای مشکل مرا آسان گردان و عذرهایم بپذیر و وزر و گناهم محو و نابود ساز ای رءوف و مهربان در حق صالحان.اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی فِیهِ فَضْلَ لَیلَةِ الْقَدْرِای خدا در این روز فضیلت لیلة القدر را نصیب من گردان؛ بعض اهل تحقیق با استناد به این دعا احتمال می دهند که شب بیست و هفتم شب قدر باشد؛ درباره شب قدراختلاف است به طوری که اهل تشیع بین سه شب نونزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم، شب بیست و سوم را مهمتر از دو شب دیگر می دانند و احتمال قوی می دهند که شب قدر، شب بیست و سوم باشد لذاست که در شب نونزده و بیست و یکم یک غسل مستحبی دارد و شب بیست و سوم دو غسل مستحبی دارد، یکی در اول شب و دیگری در آخر شب، همچنین در شب بیست و سوم سوره های روم و عنکبوت و حم دخان خوانده می شود در حالی که این اعمال را در شب های دیگر شاهد نیستیم البته احتمال شب قدر بودن نیمه شعبان هم داده شده است ، ولی اهل سنت عقیده به بیست و هفتم دارند و آن را لیلة القدر می دانند.لذاست که در زمان شب قدر اختلاف می باشد. نقل شده است که بعض اولیاء الهی تمام طول سال را احیاء داشتند به امید اینکه شب قدر را درک کنند!ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی ****هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی خدایا فضیلت شب قدر را نصیب من کن شب قدر، شب عجیبی هست چرا که « تَنَزّ ...

ادامه مطلب  

سامان جلیلی: آلبوم جدیدم بهترین آلبوم دوران زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
سامان جلیلیسامان جلیلی سال هاست که در حوزه موسیقی پاپ فعالیت دارد و طرفداران خاص خودش را هم دارد. از آندست خواننده هایی است که تیفوسی های زیادی را در فضای مجازی دارد و معمولا هر اتفاق از سوی او، واکنش های مختلفی را در پی دارد. نخستین آلبومش «پرتگاه» را چند سال پیش و پس از همه گیرشدن آثارش در اینترنت روانه بازار موسیقی کرد و تعداد اجراهای زنده اش به قدری ست که می گوید قطعا می تواند بین رکوردداران اجرای زنده در ایران باشد.هرچند برخی مشکلات با یکی از تهیه کننده های تهران باعث شد چند سالی را نتواند در تهران به اجرای برنامه بپردازد و همین موضوع یکی از بزرگترین حواشی دوران کاری این خواننده است.سامان جلیلی که این روزها در آستانه انتشار دومین آلبوم رسمی خود «چه حال خوبیه» است. بارها و بارها درباره زمان انتشار آن اظهار نظر کرده و بارها بدقول شده ولی این بار با قدرت اعلام کرده که این آلبوم اواخر خرداد ماه روانه بازار موسیقی کشور خواهد شد.همه این اتفاقات، اصلی ترین دلیل این گفتگوی تفصیلی با سامان جلیلی است که برای نخستین بار به آنها پاسخ داده است. این خواننده به همراه «محمد قیامتی» (مدیربرنامه هایش) در این مصاحبه حاضر شدند و متن زیر چکیده ای از گفت وگوی دو ساعته با این خواننده است که در ادامه می خوانید: * کم حرف ترین خواننده ایرانی هستی که خیلی به ندرت حاضر می شوی در جاهای شلوغ حاضر شوی. این رفتارها نوعی از استراتژی کاری توست یا ذاتا اینگونه هستی؟این شخصیت را خودم خیلی دوست دارم. از زمان های قبل که با آقای قیامتی آشنا شدیم به من گفتند که باید بیشتر توی چشم باشی. نمی دانم چرا ولی زیاد دوست نداشتم توی چشم باشم و بیشتر می خواستم از بقیه جدا باشم و خودم کار کنم. بیشتر دوست دارم شنونده باشم و می دانم اگر حرفی بزنم برداشت دیگری از آن می شود. بیشتر دوست دارم شنونده باشم و با کارهایم حرف بزنم. * این شخصیت از زمانی که شروع به کار نکرده بودی هم وجود داشت یا وقتی وارد فضای موسیقی شدی این اتفاق برایت افتاد؟ همیشه همین شکلی بودم و حتی بدتر هم. کلا خجالتی و گوشه گیری بودم. * با این حال وقتی اولین بار برای کنسرت روی یک استیج دوهزار نفره رفتی احساس وحشت بزرگی نداشتی؟ دقیقا. اولین اجرای ما در تهران در سالن میلاد نمایشگاه بود و من جلوی دوهزار نفر فقط راه می رفتم و نمی توانستم نگاه کنم. نمایشگاه تهران به نظر من غول مرحله آخر بود و واقعا ترسیده بودم. سن من خیلی کم بود و فقط ۲۳ ساله بودم و واقعا برای من ترسناک بود. * کمی به عقب برگردیم و اینکه چه زمانی متوجه شدی آثارت مورد توجه قرار گرفته است؟شروع کردن من داستان جالبی داشت. من فوتبالیست بودم. با دوستانم نشسته بودیم و تلویزیون آهنگی پخش کرد و من فی البداهه یک مصرع آن را خواندم. دوستِ دوستم که گیتار می زد آنجا به من گفت سامان صدایت بد نیست و بیا ما گیتار بزنیم و تو با ما بخوان. ما هر هفته پنجشنبه جمعه ها گیتار می زدیم و می خواندیم. تا اینکه من گیتار زدن یاد گرفتم و یک روز که گیتار می زدم و می خواندم خانمی که سنش هم زیاد بود و حدود ۴۵-۵۰ سال سن داشت به من گفت چرا فقط آهنگ بقیه را می خوانی و خودت نمی روی آهنگ بسازی؟ من واقعا ساکت شدم و به حرفش فکر می کردم. فردای آن روز از کیش که در آنجا زندگی می کردم به شمال و بعد تهران آمدم و کار ساختم. فکر می کنم اولین کار من که ساخته شد آهنگ «عشق من» و بعد «بهونه» بود. آن زمان که من این آثار را خواندم، اطرافیانم گفتند که خوب است و ادامه بدهم و همین رویه باعث شد من ناخودآگاه به سمت موسیقی و خواندن بیایم. * درمورد الگوها و کسانی که از ابتدا کارهایشان را رصد می کردی و دوست شان داشتی صحبت کنیم. من با کارهای شادمهر خیلی به خواندن علاقمند شدم. ضبط های کوچکی در قدیم بود که دو دکمه داشت و وقتی آن را می زدیم شروع به ضبط کردن می کرد و من وقتی با آن می خواندم و ضبط می کردم از بچگی دوست داشتم صدایم شبیه به شادمهر شود و ناخودآگاه این اتفاق افتاد. * درمورد فوتبالی بودنت هیچوقت حرف نزده بودی. داستان از چه قرار است؟ داستان ورزش کردن من هم جالب است. من همیشه دوست داشتم کلاس فوتبال بروم ولی پدرم می گفت سر کوچه کلاس کاراته است و به کاراته برو. باز می گفتم فوتبال و می گفتند دوتا کوچه پایینتر کلاس کشتی است و بیا کشتی را هم تست کن. به گونه ای شده بود که همیشه پدرم می گفت من در آن سال ها فقط برای تو اسب نخریدم و اگر اسبدوانی هم می رفتی دیگر همه چیز تمام بود! خلاصه بگویم ما به کیش رفتیم و در یکی از تیم های دسته دو یا سه کیش بازی می کردم. این موضوع برای ۷-۸ سال پیش است. من واقعا فوتبال را دوست داشتم. * یعنی خیلی جدی و حرفه ای هم بازی کردی؟ بله. من آقای گل هم شده بودم. در تیم خدمات کیش فوروارد چپ بازی می کردم. من شدیدا استقلالی هستم. * شخصیت جالبی از تو ظاهرا در حال کشف شدن است. کدام نسل را در استقلال دنبال کردی و قهرمانان استقلالی ات چه کسانی بودند؟قهرمان من فرهاد مجیدی بود و قبل آن را زیاد به خاطر ندارم. فرهاد و جباری و امیرحسین صداقی و وحید طالب لو و پیروز قربانی و … بازیکنان استقلال در نسلی من بودند. من خیلی هم به استادیوم می رفتم. * چرا عمده خواننده های پاپ ایرانی پرسپولیسی هستند؟ رضا صادقی، علی عبدالمالکی، فرزاد فرزین و… اتفاقا خیلی خوب است. همیشه می گفتند وقتی کم باشی خاص هستی. ولی مطمئن باش من استقلالی ترین خواننده ایران هستم. * البته تو، احسان خواجه امیری، حمید عسگری و رضا یزدانی هم استقلالی هستید. مرتضی پاشایی هم استقلالی بود…. یادش به خیر. * هیچوقت به سمت این رفتی که برای باشگاه خودت کاری بخوانی؟ نه هیچوقت پیش نیامد. من برای مصاحبه هم خجالتی بودم چه برسد به اینکه به باشگاه استقلال بروم و بخواهم برایشان بخوانم. * فضای کاری ات هم به گونه ای است که به این فضای اکتیو و پر انرژی نزدیک هستی. شاید اگر هرکس به جای تو باشد بخواهد یک کار قوی بخواند. حتی به آن فکر هم نکرده ای؟ تاکنون به این فکر نکردم که بخواهم برای استقلال بخوانم.* به موسیقی برگردیم. همه اتفاق ها گذشت و اولین آلبوم تو منتشر شد. نکته اینجاست که بعد ازآلبوم رسمی تو اتفاقات زیادی دست به دست هم داد که تو در تهران اجرای کمتری داشته باشی. هیچوقت در این مورد صحبت نکردی. ما وقتی آلبوم را منتشر کردیم محمد قیامتی مدیر برنامه های من تصمیم گرفت با تهیه کننده های کنسرت در تهران قرارداد ببندیم. محمد در این باره کلی تحقیق کرد و من هم دورادور شرکتی را که با آنها قرارداد تهران را بستیم را می شناختم. با ایشان قرارداد بستیم. من خواننده ای با سن کم بودم و آن روزها ۲۳ ساله بودم و تجربه ای نداشتم و فقط ۳۴ آهنگ خوانده بودم و نمی شد انتظار زیادی از من داشت. آن زمان به من قول های زیادی درمورد آلبوم و کلیپ و تبلیغات دادند و کلی وعده و وعید … . اجرای اول را که گذاشتیم و من نمی دانستم که میزان سود مالی برای تهیه کننده چطور بوده. چون ما قرارداد داشتیم. اجرای دوم را خود محمد گذاشت و تهیه کننده بود و دیگر آن آقای تهیه کننده برای ما کنسرتی نگذاشت. … همین گونه گذشت تا سرانجام تصمیم گرفتیم همکاری را ادامه ندهیم و به ما برای فسخ قرارداد مبلغی را گفتند و بعد از این مدت محمد مبلغی را آماده کرد و ما قرارداد را فسخ کردیم. متاسفانه این شد بدترین تجربه زندگی من در فضای حرفه ای. * آن دوره یکی از مهم ترین دوره های کاری تو بود که به دلیل این ماجراها بسیار ناخوشایند گذشت. آلبوم تو منتشر شده بود و شاید بهترین زمان برای کنسرت تهران را داشتی. ولی این اتفاقات باعث شد طرفداران تو در تهران بسیار دلگیر شوند ولی باید به آینده نگاه کرد.کنسرت تهران که به تهیه کنندگی محمد قیامتی برگزار می شود و در مردادماه و روز تولدم به روی صحنه می رویم. دوسانس بودن یا چهارسانس بودن آن را محمد بهتر می داند. شهرستان هم اجرا داریم. دوست دارم همه اتفاقات تلخ گذشته را فراموش کنم و به آینده و این همه اتفاق بزرگ که در راه است فکر کنم. روزهای خوبی در پیش است و من انرژی زیادی برای آنها دارم. آن آقای تهیه کننده را هم بخشیدم و برایشان آرزوی موفقیت دارم. من به گذشت و اینکه در مواقع سخت باید بعضی چیزها را رها کنی و برای پیشرفت از حق ات بگذری، اعتقاد دارم. مرور زمان خیلی چیزها را ثابت خواهد کرد. * موضوعی که همیشه ناگفته مانده، درمورد نوع آشنایی و سیاست کاری ات با محمد قیامتی – مدیربرنامه هایت- است. این آشنایی از کجا شروع شد، شرح وظایف به چه صورت است. برنامه ریزی های آینده شما چیست.۷ یا ۸ سال پیش من در تهرانسر خدمت سربازی بودم. یک نفر که برادر محمد بود به من زنگ زد که ما می خواهیم قرارداد ببندیم. من هم قبول کردم. به دنبال من آمدند و من هم مرخصی گرفتم و باهم صحبت کردیم که گفتند برای من آلبوم می زنند و تهیه کننده و مدیربرنامه من می شوند و درصدی هم بینمان تعیین کردیم که کارهای اجرا و هر نوع درآمدی شامل آن باشد. ما با هم قرارداد بستیم و الان هم قرارداد داریم وانشالله تمدید می شود و مشکلی نداریم و راضی هستیم. * نکته ای که هست زیاد بودن اجراهای شهرستان توست. از لحاظ اجرا در شهرستان قطعا جزو رکوردداران خوانند های پاپ هستی.محمد قیامتی: قبل از محرم و صفر پارسال یعنی تا برج ۶ به جرات می توانم بگویم کمتر از محمد علیزاده در شهرستان اجرا نرفته ایم. بعد از محرم و صفر حدود یک ماهی شد که سامان بیماری در کبد خود داشت که کمی درگیر آن بودیم و اجرا نرفتیم. امسال خداروشکر سلامتی اش را بدست آورد. بعد از آن هم درگیر فسخ قرارداد کنسرت تهران بودیم حتی لغو قرارداد کنسرت تهران اولویت بیشتری نسبت به آلبوم مان داشت. همه این ها دلایل کم کاری ما در ۶ ماه گذشته بود و انشالله بعد از آلبوم اجراهای زیادی داریم و حداقل قرارداد اجرا در ۱۵ شهر را بسته ایم که در هر شهر دو سانس اجرا داشته باشیم و شاید در شهرهایی مثل تبریز به ۴ یا ۶ سانس هم برسیم. * ماجرای طرفداران زیاد تو در آذربایجان چیست؟ تِم استانبولی برخی آثارت در این موضوع نقش ندارد؟وافعا خودم هم نمی دانم. با اینکه خودم شمالی و مازندرانی هستم در شمال کشور هم شاید انقدر طرفدار نداشته باشم. وقتی به سمت تبریز و اردبیل می روم همه بچه ها از دلیل آن عاجز می مانیم. فکر می کنم تُن صدا دلیل باشد و آن سمت ها از این تن صدا خوششان بیاید. واقعا برای خودم عجیب است و فکر می کنم در تبریز ظرفیت اجرای زنده زیادی داشته باشم که قطعا بعد از آلبوم در این شهر اجراهای ویژه ای خواهم داشت.محمد قیامتی: اجرای اولی که در تبریز رفتیم در سالن چیچک که فکر می کنم ظرفیت هزار وچهارصد نفری دارد دو سانس اجرا رفتیم. اگر در سالن پتروشیمی که پانصد نفر ظرفیت داشت می رفتیم ۶ سانس را هم می توانستم اجرا کنیم. همه این ها برای قبل از آلبوم بود و من با تضمین می گویم که آلبوم فوق العاده ای است که حداقل ۵-۶ کار آن هیت می شود و هرجا که بروید آن را می شنوید.سامان: آلبوم خیلی خوبی شده و من واقعا خودم فکر نمی کردم به این خوبی شود. آلبوم هایی که الان می آید و من می شنوم واقعا چیز زیادی در خود ندارند و احساس می کنم آلبوم من واقعا یک سر و گردن از همه آنها بالاتر است. * برسیم به آلبوم. پروسه این آلبوم دقیقا از چه زمانی استارت خورد؟ سال گذشته من یک سری کارها ساخته بودم و فکر می کنم یک سال یا یک سال و نیم است که گفته ایم آلبوم مان را شروع کردیم و قرار است پخش شود. بعد به اجرا و بیماری من خورد و کبدم مشکل پیدا کرد و حتی من یک ماه نمی تواستم غذا بخورم چه برسد به اینکه بتوانم کار یا اجرا کنم. بعد از همه این ها به نظر من آن کارها قدیمی شد. آلبوم «پرتگاه» من که سه سال بعد از ساختن ملودی هایم پخش شد برای من تجربه ای بود که ملودی ها باید یک تا سه ماه قبل پخش آلبوم باشد. یعنی ملودی را بسازم و برای تنظیم بدهم و بخوانم و سریعا کار پخش شود. همه کارها را کنار گذشتم و فکر می کنم در عرض ۳۵ روز ۹ آهنگ ساختم که فکر می کنم بهترین آلبوم دوران زندگی من ...

ادامه مطلب  

احساساتی شدم و در ایران ماندم  

درخواست حذف این مطلب
سرمربی تیم ملی فوتبال ایران درباره کار با فدراسیون فوتبال ایران و رسیدن به جام جهانی به صحبت پرداخت. ورزش سه: کارلوس کی روش، سرمربی تیم ملی فوتبال ایران بعد از آن که چند روز را در پرتغال سپری کرد مدتی را به زادگاهش در قاره آفریقا رفت. او جزو مربیانی است که خیلی زود کارش را در انتخابی جام جهانی به سرانجام رساند و توانست ایران را به جام جهانی روسیه برساند. او حالا به حضوری موفق در جام جهانی فکر می کند؛ حضوری که الان همه انتظار دارند ایران بتواند به دور دوم جام جهانی راه یابد.کارلوس کی روش در این مصاحبه مفصل درباره مسائل مختلفی از جمله تیم ملی پرتغال، کار در ایران و سرالکس فرگوسن و البته شرایط فوتبال در کشور پرتغال صحبت کرد.او عنوان کرد که آن طور که همه می گویند آدم پیچیده ای نیست ولی بعضی مواقع قبول دارد که چنین شخصیتی پیدا می کند.مصاحبه سرمربی تیم ملی ایران با مرجع bench را در ادامه می خوانید:شما در ایران چه کار می کنید در واقع مربی با رزومه و سابقه شما آن جا چطور فعالیت می کند؟- من تلاش می کنم کارم را در ایران با کسب نتایج ثابت کنم. قبلا شرایط چندان خوبی در زمینه مربیگری برای من رخ نداد. بعد از اتفاقات دوپینگ، کمیته انضباطی در پرتغال من را جریمه کرد و همین باعث شد تا شرایط کار کردن برای من آن جا از بین برود. من اصلا با تصمیمی که گرفته شد موافق نبودم و به نظرم در کشوری مثل پرتغال این تصمیم به هیچ وجه درست نیست. من را هشت ماه از فعالیت محروم کردند. نگرانی من خیلی ساده بود. چرا اگر به خاطر دوپینگ من را جریمه کردند و قوانین آن را رعایت نکردم از نظر بین المللی من را جریمه کردند. من بعد از آن تلاش زیادی کردم که این محرومیت پاک شود و از بین برود. در آن برهه از زمان چند پیشنهاد از کشورهای مختلف داشتم و من می بایست خودم را اثبات می کردم. از واسکودوگاما پیشنهاد کار داشتم. وقتی به قطر رفتم پیشنهاد از ایران به دستم رسید. من به آن ها همان چیزی را گفتم که به بقیه می گفتم. به آن ها گفتم که منتظر رای دادگاه اروپا برای پرونده دوپینگ هستم. بعد از آن رییس فدراسیون ایران به من گفت تو مربی هستی که ما به دنبال آن هستیم. اگر رای به سود تو باشد خیلی خوب خواهد بود. اگر رای به سود تو نباشد باز هم خوب است. تو در روی نیمکت مربیگری می نشینی و ما کس دیگری را آن جا قرار خواهیم داد ولی در اصل خود تو سرمربی خواهی بود و فقط یک نفر به صورت صوری به عنوان مربی معرفی می شود. این جواب رییس فدراسیون فوتبال ایران یک نمونه بارز از ایجاد اعتماد به نفس بود. اگر چنین صحبتی با من نمی شد شاید اصلا قبول نمی کردم که به عنوان سرمربی به تیم ملی ایران بروم.موضوع همین است؟- من قبلا با تیم جوانان پرتغال توانسته بودم در جام جهانی قهرمانی کسب کنم و خودم را به نوعی اثبات کرده بودم ولی برای من حضور در جام جهانی اهمیت بسیار زیادی داشت. به نظر من هیچ تورنمنتی با جام جهانی مقایسه نمی شود حتی لیگ قهرمانان هم نمی تواند با جام جهانی مقایسه شود چون لیگ قهرمانان هر سال برگزار می شود ولی جام جهانی هر چهار سال یک بار برگزار می شود. به ایران رفتم چون تنها پیشنهاد جدی کاری را آن زمان به من دادند و نمی خواستم در خانه کار کنم. انگیزه دومم رسیدن به جام جهانی بود. می خواستم خودم را بعد از آن تصمیم هایی که در کشورم علیه من گرفته شده بود اثبات کنم. خودم را برای جام جهانی برزیل آماده کردم البته قبلا در جام جهانی آفریقا این اتفاق برای من رخ داد و من از منچستریونایتد جدا شدم و به تیم ملی رفتم تا حضور در جام جهانی را با تیم ملی کشورم تجربه کنم. من قرارداد داشتم و می توانستم به عنوان دستیار فرگوسن در منچستریونایتد کار کنم ولی نمی توانستم این پیشنهاد را رد کنم که در جام جهانی سرمربی تیم ملی کشورم باشم. چهار سال بعد جام جهانی در برزیل بود و این بار من می توانستم با یک کشور دیگر در این جام حاضر باشم.شما دلیل رفتن به ایران را توضیح دادید ولی توضیح می دهید چرا هفت سال در این کشور مربیگری می کنید؟- من بعد از آن که سه سال در ایران کار کردم بعد از جام جهانی برزیل تصمیم گرفتم که ایران را ترک کنم ولی به یک باره شرایط عوض شد. شرایط کاری در فدراسیون و البته بازیکن هایی که در اختیار داشتم تغییر کرد و من احساس کردم شرایط خوبی برای ادامه کار وجود دارد. بازیکنان جوان خیلی خوبی به تیم ملی معرفی شده بودند که من خوشحال بودم بتوانم با آن ها کار کنم. آن بازیکنان با وجود سن کمی که دارند بسیار باهوش و پخته بودند و این همان چیزی است که یک مربی می خواهد. البته حس دیگری که باعث شد به ادامه کار در تیم ملی ایران ترغیب شوم حس نتیجه گرفتن بود. وقتی اول به ایران رفتم فقط یک لژیونر در تیم ملی ایران بود ولی در ادامه این تعداد به چهارده بازیکن رسید. خیلی بازیکنان تیم ملی ایران با وجود این که لژیونر هستند سن کمی دارند و من آن ها را بچه صدا می کنم و خوشحالم که چنین بازیکنان خوبی در تیم ملی در اختیار دارم.این همه سال در ایران به نظر می رسد کمی عجیب باشد که شما به طور مداوم در هفت سال گذشته هدایت یک تیم ملی را به عهده داشتید، این را چطور توضیح می دهید؟- ببینید من فرصت مربیگری در اروپا را داشتم. بعضی پیشنهادهایی که داشتم خیلی خوب بود. وقتی تصمیم گرفتم در ایران کار کنم هم زمان چهار پیشنهاد از تیم های خوب فوتبال دنیا به من رسید. از آفریقای جنوبی پیشنهاد جدی داشتم. همچنین تیم ملی الجزایر به سراغ من آمده بود و می توانستم به آن جا بروم. راستش را بخواهید تصمیم گرفته بودم در ایران مربیگری نکنم ولی شرایط کمی احساساتی شد. با رییس جدید فدراسیون فوتبال ایران ملاقات کردم. با آن ها ملاقات کردم و شرایطم را به آن ها توضیح دادم. تصمیم کمی برای من احساساتی شده بود. اولین باری که از اروپا جدا شدم صحبت های فرگوسن را به خوبی به یاد می آورم که به من گفت آن جا چکار می کنی؟ تو داری وقت و استعدادت را هدر می دهی و من به او گفتم که حضور در جام جهانی تا چقدر برای من اهمیت دارد. من از تیم تاتنهام هم برای مربیگری پیشنهاد داشتم که می توانستم پول خوبی آن جا به دست بیاورم. یک ماه قبل او به من گفت که وقت و استعدادم را در ایران هدر می دهم. من به او گفتم در سال ۲۰۰۸ قراردادی چهار ساله داشتم و می توانستم در منچستریونایتد باقی بمانم ولی فرصت کار در تیم ملی پرتغال باعث شد یونایتد را ترک کنم و در جام جهانی با تیم ملی ام حضور داشته باشم. این تصمیم ها، تصمیم های احساساتی هستند. شاید تصمیمی که آن جا گرفتم و یونایتد را ترک کردم تصمیم خیلی عاقلانه و خوبی نبود ولی بعد از سال ها این تصمیمی که گرفتم الان به نظرم نشان داده شده که تصمیم خوبی بوده و من از آن راضی هستم. فوتبال در همه جای دنیا شناخته شده است. خوب یا بد من مربیان معروفی را می بینم که آرزو دارند در چنین جایگاهی باشند. الان بازار مربیگری خیلی پیچیده شده است. بعد از تیم ملی پرتغال و اسپورتینگ من به مترواستارز رفتم. آیا در واقع باید بعد از این دو تجربه در اروپا به آمریکا می رفتم؟ بازار مربیگری باعث شده بود چنین تصمیمی بگیرم و به آمریکا بروم. یک چیز را در این مدت یاد گرفتم. ۳۵ سال است که مربیگری می کنم و به خوبی می دانم بازار مربیگری و تصمیم هایی که یک فرد باید بگیرد چطور باید باشد.شما به ما گفتید که ایرانی ها افرادی هستند که کمک می کنند و همکاری خوبی با شما دارند، به نظر می رسد آن جا هیچ مخالفی ندارید، آیا فشار مربیگری را در ایران احساس می کنید یا هستند کسانی که با شما به مخالفت بپردازند؟- من یک اصولی دارم که همیشه تلاش می کنم آن را به بقیه تحمیل کنم و در مهم ترین و موفق ترین تجربه ها به این نتیجه رسیدم که من درست عمل کردم. برای آن که آن جا در ایران بخواهید موفق شوید باید قدرت مدیریت و ریاست داشته باشید. شما باید آن جا بهترین تصمیم های ممکن را خودتان بگیرید. نمی توانید فقط به مربیگری فکر کنید و تصمیمی نگیرید.من فکر می کنم بیش تر همکاران شما چنین فکر و برداشتی نکنند ...- من نمی دانم آنان چطور فکر می کنند ولی اگر یک رییس فدراسیون به من مسوولیت رسیدن به اهداف خاصی را بدهد خودم را در قالب یک مدیر و رهبر احساس می کنم که باید اصول رسیدن به موفقیت را خودم پایه ریزی کنم. این به این معنا نیست که همه تصمیم های درست را من می گیرم و البته به این معنا نیست که بقیه بهتر از من فکر نمی کنند. اگر من ۱۰۰ درصد وفاداریم را نشان بدهم انتظار دارم که 100 درصد وفاداری از طرف مقابل احساس کنم. باید احساس کنم که من و رییس فدراسیون در یک جهت و یک نگرش هستیم. من اصلا آدم عجیب و غریبی نیستم. من می خواهم با کسانی صحبت کنم که ایده مشخصی دارند. هر فرد ممکن است ایده مختلفی داشته باشد. دوست ندارم جلوی من حرفی بزنند و پشت سر من حرف دیگری بزنند. نمی خواهم دلقک فرض شوم. من با چنین شرایطی مشکل دارم و نمی توانم این ها را بربتابم. اگر با چنین شرایطی برخورد کنم بله آدم پیچیده ای می شوم.آیا در رئال مادرید هم چنین اتفاقاتی رخ داد؟- در رئال مادرید شرایط خیلی واضح بود. فلورنتینو پرس و خورخه والدانو همه چیزها را مشخص می کردند و دلیل آن را به من می گفتند و ما باید می گفتیم بله؛ اگر جور دیگری می گفتیم شرایط خوب پیش نمی رفت. آن ها من را انتخاب کردند چون این توانایی را در من دیدند که می توانم با ستاره ها فعالیت کنم و بتوانم چارچوب کاری برای موفقیت رئال ماردید بنا کنم. من هیچ وقت شرایط بهتر از این نمی توانستم پیدا کنم. با این حال چیزی که بود باید همه چیز را با رییس در میان می گذاشتید. باید به او می گفتید چرا یک بازیکن را در برنامه کاری تان دارید و یک بازیکن دیگر را ندارید، فرقی نمی کند آن بازیکن رونالدو باشد یا پاوون. ابتدا در رئال مشکلات خیلی زیادی داشتم چرا که درست است که من آن جا بودم تا به آن ها بگویم که جلوی مشکلات خم نمی شوم بلکه مشکلات خیلی زیادی آن جا بود. بازیکنی مثل رونالدو و زیدان به من نگاه می کردند که دارم افکار پرس را در تمرینات و تیم پیاده می کنم. امروز این طور فکر می کنم که اگر می توانس ...

ادامه مطلب  

کامبیز دیرباز: بهروز وثوقی، اسطوره من است  

درخواست حذف این مطلب
گفت و گو با کامبیز دیرباز را با نقش جذاب این روزهایش در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی آغاز کردیم که هنوز معلوم نیست قهرمان است یا ضدقهرمان و بعد برگشتیم به سال قبل و غیاث صفا که یک ضدقهرمان و یا شاید یک شخصیت خاکستری بود در «پشت بام تهران» و بعد رفتیم به سال قبل تر از آن، و میکاییل را بررسی کردیم که یک قهرمان بود؛ از همان هایی که هم خود او وهم همه دوست دارند. در سینمای این روزها و این سال ها ما از این قهرمانان نداریم و برای همین است که بیشتر گرایش پیدا کرده است به تلویزیون و آن هم نوشته هایی پر از دیالوگ های زیبا از سعید نعمت الله. کامبیز انکار نمی کند که دوست دارد قهرمان باشد و سینمای قهرمان محور را دوست دارد و بنابراین گفت و گوی ما گل می اندازد و در لابلای آن، از پدرش می گوید که نیاز زندگی اوست و به خاطر اینکه توانایی تحمل دوری اش را نداشت بازی در سریال خوب آقای لطیفی را رد کرده است. گفته هایش درباره استاد بهروز وثوقی و استادان دیگری که با آنها هم بازی بوده است هم جذاب است و همچنین کری خوانی های همیشگی اش در طرفداری از تیم پرسپولیس. خلاصه این که این گفت و گو جذاب است. مثل خود کامبیز دیرباز عزیز.میکاییل و غیاث و خلیل کبابی در چند نقش آخر که بازی کردی به خصوص میکاییل و غیاث و نقشت در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی، نقش مردهای بامرام لوطی را بازی می کنی و اصولا در این گونه نقش ها مردم خیلی بیشتر باورت می کنند و دوستت دارند. درست است که یک بازیگر تحصیلکرده هستی و هر نقش دیگر را هم می توانی بازی کنی ولی این گونه نقش ها بیشتر به تو می آید و مردم بیشتر دوستت دارند. آیا این به دلیل نزدیکی کاراکتر این آدم ها به خود توست و ایا شما در مرام خودت هم این حالت ها را داری؟ تو درست می گویی. کسی که بازیگر است باید طبق فرمول و تئوری هر نقشی را بازی کند اما من مخالف این نظریه هستم که هر نقشی را هر بازیگری باید بتواند بازی کند. یعنی نه اینکه نتواند بازی کند اما هر نقشی شاید به هر بازیگری نیاید.این دقیقه مثل خریدن کت و شلوار می ماند. شما می توانی برای خرید به یک پاساژ بروی که به صورت تخصصی کت و شلوار مردانه می فروشد و آنجا هزاران دست کت و شلوار هست اما یک دست از آن کت و شلوارها به تنت می نشیند و تازه بعضی وقت ها آن یک دست هم نیست و شما پارچه می خرید و به خیاط می گویید که کت و شلواری اندازه شما را برای شما بدوزد. به نظرم نقش و بازیگر هم چنین رابطه ای با هم دارند. این که من چه نوع کت و شلواری را انتخاب کنم کاملا بر می گردد به سلیقه من و نقش هم همین گونه است. کارنامه من نشان دهنده سلیقه من است چون به جرات می توانم بگویم تمام نقش هایی که تا به امروز بازی کردم را خودم انتخاب کردم و هیچ کدام تحمیلی نبوده.هر جا که اشتباه کردم و نقش من به دل مخاطب ننشسته سلیقه اشتباه من بوده و هر جا هم که درست رفتم هم سلیقه و انتخاب درست من بود. این چیزی هم که می گویی هم همین طور است و برمی گردد به سلیقه ام. نه اینکه من شبیه این کاراکترهایی ستم که بازی شان می کنم اما شاید دوست دارم شبیه آنها باشم. یکی از علت هایی که آدم به دنبال بازیگری می رود و علاقه مندی اش بازیگری می شود هم همین است که آدم خودش را جای کاراکترهای مختلف بگذارد و فرصت و امکانی را پیدا کند که هر کس نمی تواند داشته باشد. شما یک بار به دنیا می آیی، با یک کاراکتر به نام آرش نصیری زندگی می کنی و ان شاءالله بعد از ۲۰۰ سال دیگر از دنیا می روی ولی بازیگر می تواند در مدت زندگی اش زندگی ها و کاراکترهای مختلف را تجربه کند و این یکی از لذت های دنیای بازیگری است.از دو نقش آخر که بازی کردی؛ غیاث صفا در «پشت بام تهران» و خلیل کبابی در «زیر پای مادر» کدام را بیشتر دوست داری؟من در سه کار آخر به نویسندگی سعید نعمت الله سه نقش میکاییل و غیاث و خلبل کبابی را بازی کردم. من و سعید نعمت الله سلایق و نگاه مشترک داریم. من وقتی دیالوگ های سعید را روی کاغذ می خوانم به من می چسبد و احتمالا او هم از مدل بازی کردن من راضی است چون سعید خیلی وسواس... نه. وسواس کلمه قشنگی نیست...... دقت...آفرین، دقت. سعید خیلی دقت زیادی دارد و خیلی حساس است که کلمه به کلمه دیالوگ های متنش چگونه و توسط چه کسی ادا شود. حتی نقش های تک سکانسه و حتی نقش های بی دیالوگ هم برایش مهم هستند و برای اجرایشان حساسیت عجیب و غریبی دارد، بنابراین حتما برای نقش اصلی اش دقایق و ساعت های مختلف فکر می کند.اگر این همکاری و در سه کار پشت سرهمی که سعید داشته ادامه پیدا کرده نشان می دهد که ما با همدیگر سلایق مشترک داریم. همچنین شما باید این را هم در نظرداشته باشی که بازیگر هرچ جلوتر می رود، سنش، درکش از دنیای اطرافش و تجربه اش بیشتر می شود، شرایطش تغییر می کند و به همه اینها این مساله را هم اضافه کنید که در سه کار آخر به نویسندگی سعید و کارگردانی آقای مقدم و بهرنگ توفیقی عزیز من مرز ۴۰ سالگی را رد کردم و در هر صورت به پختگی یک مرد ۴۰ ساله رسیده ام و شاید تفاوتی که در دو، سه کار آخرم احساس می کنید، مجموعه ای از این شرایط هم باشد.۴۰ سالگی مرز خیلی حساسی هم هست و آغاز چلچلی و...بله. وقتی ۲۹ سالم داشت تمام می شد و به ۳۰ سالگی می رسیدم حس و حال خوبی نداشتم و مدام به خودم می گفتم از فردا دیگر نمی توانم بگویم بیست و چند سال و باید بگویم سی و چند سال. یعنی با وجودی که فرقش فقط یک شب بیشتر نبود اما عوض شدن دهه زندگی این حس را در من به وجود می آورد. همانقدر که آن شب، شب خاصی بود، در سه، چهار سال آخر دهه ۳۰، بی صبرانه منتظر بودم به ۴۰ سالگی برسم و خیلی خیلی خوشحالم که ۴۰ سالگی ام همراه شد با پدرشدن، همراه شد با پخته تر شدن و یک آرامش همراه با عقلانیت که الان خدا را شکر در زندگی ام جاری است.در دو بازی آخرت در دو سریال پشت سر هم دو چالش مهم داشتی. یکی بازی در نقش یک مرد مجرد سی و پنج ساله و یکی هم بازی در نقش یک مرد پنجاه ساله با یک پسر بیست ساله. چقدر تلاش کردی که فرق این دو نقش را دربیاوری؟باید فرق می داشتند. یک سری فرق ها هستند که روی کاغذ هم مشخص هستند و وقتی که دارید فیلمنامه را رمان را می خوایند آنها راناخودآگاه تصویر می کنید. غیاث و خلیل کبابی روی کاغذ هم متفاوت بودند و اجرایشان هم حتما باید تفاوت می داشت. نه به این خاطر که با غیاث متفاوت باشد بلکه به این خاطر که باورپذیر باشد و خودم هم باورش کنم. من آدم چهل ساله ای بودم که می خواستم یک آدم پنجاه ساله را بازی کنم. من اگر بخواهم در چهل سالگی نقش یک آدم سی ساله را بازی کنم چشم بسته می دانم در سی سالگی چه کارها کردم و چه کارها نکردم و آن سن را می شناسم اما تصوری از ده سال دیگرم ندارم و همه اینها را باید در ذهن خودم بسازم و برای این تصویرسازی کی بهتر از پدر خودم به عنوان الگو. راه رفتن خلیل کبابی کاملا راه رفن بابای من است.یک شانه اش یک کمی پایین تر است، یک دستش رهاتر است، در راه رفتنش یک بی نظمی خاصی هست و همه اینها را سعی کردم از پدرم الگو بگیرم. تن صدا خلیل کبابی سعی کردم از بقیه کاراکترها بم تر باشد و هر چه جلوتر برود بیننده بیشتر متوجه خواهدشد. این چیزی بود که از اول از صدابردارمان هادی افشار عزیز خواهش کردم که حواسش باشد و خود بهرنگ و سعید هم حواسشان به این قضیه بود. گریم هم به این باورپذیری کمک کردو همه و همه دست به دست هم داد که حاصل این کار شده و امیدوارم برای مردم هم باورپذیرتر باشد.وقتی داشتی راه رفتن پدرت را توصیف می کردی انگار داشتی ویژگی های قهرمانان خسته فیلم های مسعود کیمیایی را توصیف می کردی....بله. احساس می کنم که این ویژگی ها به کاراکتر خلیل می خورد. اگر پدر من یک قهرمان تنیس یا فوتبال بود شاید یکی جور دیگری راه می رفت اما او قهرمان زندگی من است و خسته هم هست. پدر بیش از شصت سال است که دارد می دود برای اینکه بتواند خانواده اش را حفظ کند و خدا انشاالله حفظش کند.خیلی به سینمای اجتماعی که زندگی مردم طبقه متوسط را نشان می دهد علاقه داری. درست است؟خیلی خیلی. بیشتر از خیلی. به نظر من بخشی از فیلم سرگرمی ست. بیست سال پیش خیلی اینطوری بود، پانزده سال پیش هم بله ده سال پیش هم همین طور اما الان اوضاع فرق کرده است. الان ما وقت کم می آوریم. اگر سرگرمی می خواهی در موبایلت هست و به وفور و به اندازه کافی. الان کمتر کسی را می بنییم که اوقات فراقت داشته باشد و بیکار باشد. اینقدر که دم دستش تکنولوژی و اطلاعات هست.حالا ما فراقت چندانی نداریم که بگوییم سینما راه خوبی ست برای اینکه اوقات فراقت پر شود. الان اگر طرف اعتماد می کند یک ساعت پای فیلم یا سریال شما می نشیند باید شرمنده اش نباشی و احساس نکند که وقتش را تلف کرده است. بنابراین الان خیلی بیش از پیش باید به مسائل اجتماعی که گفتی توجه کنیم.من نیازم تو رو هر روز دیدنه بازیگران ممکن است با گریم های مختلفی دیده شوند. الان که دخترت دارد بزرگ می شود و این روزها تو را با موهای سفید در تلویزیون می بیند چه واکنشی نشان می دهد؟آن زمان که داشتم این نقش را بازی می کردم یک مقدار کوچک تر بود و الان با تعجب من را نگاه می کند و بعد تصویر را نگاه می کند. البته من این روزها گریم دیگری دارم و دارم آماده می شوم برای فیلم جدید. به هر حال نزدیکای یک بازیگر، پدر و مادرش، برادر و خواهرش و همسرش باید عادت کنند که هر روز او را با قیافه جدید ببیند و دخترم هم باید به این موضوع عادت کند و بداند که پدرش یک قیفه ثابت ندارد. (خنده)یک سوال خصوصی تر. چرا اسم دخترت را گذاشتی نیاز؟برای این که نیاز داشتمش. او نیاز من بود و این تنها چیزی هست که خدا ندارد ولی من دارم.هر وقت که به دخترت فکر می کنی یاد چه شعری می افتی؟معلوم است. یاد این شعر معروف با صدای فریدون فروغی بزرگ می افتم: «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». خیلی هم آهنگ زیبایی ست و من در ماشینم یکی ازده موزیک برتری ست که گوش می کنم.دخترت نیاز متولد اردیبهشت است و تو متولد شهریور. آیا الان از نظر خصوصیات به هم نزدیکید و اصلا به این طالع بینی ماه ها و اینا اعتقاد داری؟من خیلی اعتقادی به این مسائل ندارم و البته برای من بیشتر فان است. اینها یک چیزهای کلی ست. ضمن این که دختر من روز انتخابات ریاست جمهوری سه سالش تموم شد و خیلی زود است که بخواهم در مورد خصوصیاتش صحبت کنم و با من مقایسه اش کنیم. هنوز کاراکتر مستقلی ندارد. نیاز هنوز دارد سعی می کنم چیزهایی که به او یاد می دهیم را تکرار کند و یکی دو سال دیگر طول می کشد که خودش هم مستقلا فکر کند.این سن اوج شیرینی بچه و به خصوص دختر است. درست است...بله. خیلی خیلی شیرین است. کلمات و جملات را اشتباه می گوید و آن قدر شیرین هم می گوید که آدم کیف می کند...فکر می کنی چند روز پشت سر هم طاقت می آوری که نبینیش؟ این سوال خیلی مهمی هست. سر میکاییل ما تا یک ما تا یک ماه و نیم قشم بودیم و آنجا من خیلی دلتنگ می شدم و آن وسط ها یک روز و نصف فضای خالی گیر آوردم و سوار هواپیما شدم و آمدم بچه را دیدم و برگشتم و اما این یک طرفه بود.من دلتنگش شده بودم و او هنوز این وابستگی ها را نداشت. سر زیر پای مادر ما تقریبا یک ماه مشهد بودیم و یک ده روز هم انزلی و آنجا هم من یک جوری با تکنولوژی و ارتباط تصویری و... تحمل کردم ولی الان دیگر قضیه دوطرفه شده و هم من دلم برای او تنگ می شود و هم او. الان دیگر تلفن را بر می دارد و پای تلفن می گوید بابا کجایی و دستور می دهد که هندوانه بخر و بیاور و یا دستورهای دیگری می دهد و بنابراین الان قضیه خیلی سخت شده است. راستش را بخواهی شب عید اولین تصمیم گیری ام را برمبنای همین محور که داریم راجع به آن صحبت می کنیم انجام دادم و اولین تاثیرم را در کار حرفه ایام گذاشت. من سریال سر دلبران آقای لطیفی را، علی رغم اینکه خیلی دلم می خواست با ایشان کار کنم و مدت ها بود که منتظر بودیم با هم یک کار مشترک داشته باشیم از دست دادم و آن هم با یک نقش متفاوت و جذاب.در این سریال نقشی که به من پیشنهاد شد نقش یک روحانی متفاوت بود که من تا به حال در کارنامه ام نداشتم. رفتم دفتر آقای شفیعی و عذرخواهی کردم و فقط و فقط و فقط برای این که فیلمبرداری آن پنج ماه و همه اش در یزد بود و من واقعا طاقت دوری پنج ماهه از نیاز را نداشتم. هر چی فکر کردم دیدم هیچ چاره ای ندارم.از آقای لطیفی عذرخواهی کردم و نقش قسمت دوست عزیزم برزو هست که الان دارد بازی می کند. برزو هم شرایط مشابه من را دارد اما بچه هایش می روند یزد و بر می گردند و خلاصه اینکه تحمل می کند. این اولین باری بود که نیاز خانم دیرباز روی تصمیم گیری حرفه ای من تاثیر گذاشت.این موضوع هم خیلی مهم و شیرین است که مخاطبان هنرمندان بدانند که بازیگران و هنرمندان هم اینقدر به خانواده شان اهمیت می دهند...بله. بازیگر هم مثل بقیه مردم جامعه اند. همان اندازه که یک پدر کارمند یا راننده اتوبوس یا هر شغل دیگر که دارد مصاحبه من و تو را می خواند دوست دارد زودتر کارش تمام شود و برود خانه و بچه اش به رویش در را باز کند و بپرد بغلش، یک بازیگر هم این احساس را دارد. کار زمان خاصی را ندارد و ممکن است شب ها در منزل نباشیم و روز باشیم اما این شرایطی ست که پذیرفتیم. تصمیمی که من سر کار آقای لطیفی گرفتم قطعا حرفه ای نبود ولی این که درست بود یا نه را سپرده ام به زمان تا ببینم چه می شود.همسر و همراهمو شما یک انتخاب خوب هم داشتی و این شانس را هم داری که همسرت هم ادبیات نمایشی خوانده و این فضا را و وقتی که بیرون می روید لطف مردم را درک می کند و با تو همراه است. درست است؟بله. ایشان در این فضاها بوده و برایش راحت تر است. اما بازیگر چه مرد باشد و چه زن، بعضی وقت ها این همراهی ها برای همسرش سخت است. اگر جفت شان بازیگر باشند، مثل امیر جعفری و ریما رامین فر قضیه فرق می کند و آن جا برای بچه سخت است (خنده). به هر حال یک زندگی که ذاتش نامنظم باشد سخت است. شما وضعیت زمانی نامشخصی داری و این برای خود آدم هم سخت است چه برسد به پارتنری که دارد با او زندگی می کند. بنابراین خیلی ارتباطی به این که طرف از این حرفه شناخت داشته یا نداشته باشد ندارد و اصولا سخت است.اهل غصه خوردن نیستمخودت مهم ترین اشتباه زندگی ات را چه می دانی؟ یک اشتباه مهم که بابتش تاوان دادی یا اذیت شدی یا...؟نمی دانم. من اصولا آدمی نیستم که بنشینم و غم و غصه بخورم. اگر اتفاق بدی افتاده رد شده و رفته و من بهش فکر نمی کنم. من خیلی بیشتر سعی می کنم امیدوار باشم و رو به جلو حرکت کنم برای همین هم اشتباهاتم را زیاد برجسته نمی کنم که اذیت شوم. سعی می کنم فراموش کنم. الان اگر فکر کنم یادم می آید و می توانم به تو بگویم اما ترجیح می دهم که به آن فکر نکنم. آینده و موفقیت های آینده را عشق است.کسی هست که از دستش زیاد عصبانی باشی؟نه. اگر گله ای هست از پدر و مادرم دارم که چرا زودتر مرا به دنیا نیاوردند که بتوانم شش تا گل پرسپولیس به استقلال را ببینم. (خنده)دوستی نزدیک با سامان و پژمانعلاقه مندان و طرفدارانت فکر می کنند که تو فقط با سام رخشانی و پژمان بازغی رفیق صمیمی هستی. اما انگار رفیق صمیمی های زیادی داری.اینها رفیق هایی هستند که از ۲۲ سال پیش با هم دوست بودیم و با هم دانشکده را پشت سر گذاشتیم و با هم در تماس هستیم اما این که در سینما بیشتر همدیگر را ببینیم و در لحظه های خصوصی زندگی هم باشیم بله، سام و پژمان از دوستان خیلی خیلی صمیمی و نزدیک من هستند.با سام فوتبال می بینید دعوایتان نمی شود؟همیشه با هم کل کل را داریم و این کل کل ها فوتبال را جذاب می کند و اگر نباشد فوتبال بی مزه می شود.شما سه دوست هستید که در یک زمینه کار می کنید و طبیعتا یک رقابتی بین شما هست. اگر یکی تان از آن دو نفر جلو بزند و فیلم خاصی بازی کند یا جایزه مهمی را ببرد چه حسی بین تان به وجود می آید و آیا باز هم با هم رقابت دارید؟این که بخواهیم همدیگر را شکست بدهیم و رقابت کنیم نه. بازیگری و نقش بحث همان کت و شلوار و این حرف هاست که همان اول بحث مطرح کردم. به نظرم به تعداد آدم هایی که هستند می تواند نقش وجود داشته باشد.نه من جای سام را تنگ می کنم و نه سام و نه پژمان و نه برعکس. این که بخواهیم از موفقیت همدیگر خوشحال بشویم یا نشویم هم قطعا خوشحال می شویم. چون اگر سر سوزنی حسادت این وسط بود این رفاقت به نزدیک ۲۰ سال نمی رسید. ما نه تنها از موفقیت همدیگر خوشحال می شویم بلکه همدیگر را هل هم می دهیم. بارها پیش آمده که با هم بودیم و به ...

ادامه مطلب  

بازیگری که جنون ندارد چیزی از درونش در نمی آید  

درخواست حذف این مطلب
هنرآنلاین - عباس غفاری: رضا بهبودی از بازیگرانی است که طی سال های اخیر توانایی های خود در عرصه بازیگری را بارها در مدیوم صحنه و تصویر به اثبات رسانده؛ او بازیگری است با حسی قوی و البته با تکنیک و این روزها با نمایش "مترانپاژ" به کارگردانی حسن معجونی درخشان ظاهر شده است. همین موضوع باعث شد تا با او درباره بازیگری و نگاه او به این عرصه گفت وگویی داشته باشیم که در ادامه می خوانید:با توجه به این که شما به هنر و تئاتر علاقه مند بودید، می توانستید کارگردانی، نویسندگی یا هر شاخه دیگری از هنر را انتخاب کنید، چه چیزی باعث شد تصمیم بگیرید بازیگر شوید؟من قبل از این که در دانشکده به ایده کارگردانی برخورد کنم، حدوداً 7_8 تجربه بازیگری داشتم و این موضوع در انتخاب من خیلی تأثیرگذار بود. از طرفی وسواس کارگردانی خیلی زیاد است و شاید همین وسواس مرا از نتیجه کار راضی نکند. مسئول نهایی یک تئاتر کارگردان آن است. البته من به عنوان یک بازیگر باید تلاش کنم و کار خودم را درست انجام بدهم اما اگر نتوانستم عالی باشم هم مسئول و پاسخگوی این ماجرا کارگردان است که مرا انتخاب کرده، یا نتوانسته به خوبی مرا هدایت کند. شاید اگر من کارگردانی می کردم یا دست به قلم می بردم، نسبت به بازیگری ضعیف تر عمل می کردم و یا حداقل این که مسئولیت بیشتری بر روی دوشم سنگینی می کرد. بنابراین ممکن است من از سنگینی بار کارگردانی فرار کرده باشم. وجه مثبتش هم این است که وسواس زیادی دارم و این وسواس را خرج بازیگری می کنم. دلم می خواهد اگر دست به کارگردانی می زنم، کارم کیفیت خوبی داشته باشد ولی ظاهراً به خاطر وسواس ها و مسائل شخصیتی ، کمتر به این کار دست زده ام. یکی دو بار هم کارگردانی کرده ام که یا مونولوگ بوده و یا در حیطه ای محدود اجرا شده است.هم کارگردانی و هم بازیگری به نوعی در حیطه خلق قرار می گیرند. فکر نمی کنید که خلق یک شخصیت دیگر برای تان جذاب تر از این بوده که انرژی تان را برای خلق آدم هایی بگذارید که خودتان نیستید؟به نکته جالبی اشاره کردید. من نمایشنامه های زیادی می خوانم. معمولاً در خواندن نمایشنامه ها خودم را بیشتر جای نقش ها و یا یک نقش از نقش های نمایشنامه می گذارم. اما وقتی از منظر کارگردانی از خودم می پرسم که می خواهی این نمایشنامه را کار کنی؟ جوابم منفی است. در واقع کلیت یک نمایشنامه شاید خیلی مرا اقناع نکند اما نقشی از نقش های یک نمایشنامه رویم تأثیر می گذارد.چرا در اندک تجربه هایی که در حیطه کارگردانی داشتید، به سراغ مونولوگ رفتید؟حقیقتاً فکر می کنم که به خاطر همان وسواسی که دارم باشد. البته همان یک تجربه ای که در جشنواره مونولیو داشتم هم به فرموده آقای معجونی بود و شاید اگر ایشان به این موضوع اشاره نمی کردند، من همان کار را هم انجام نمی دادم. یا خودم را باور ندارم و یا وسواس زیادی دارم. دلم می خواهد اگر مخاطب در حیطه بازیگری به من نمره قابل قبولی می دهد، در حیطه کارگردانی هم همینطور باشد اما شاید هنوز خودم را پیدا نکرده ام و اعتماد به نفسش را ندارم. اگر حمل بر خودستایی نشود، باید بگویم که آن چه از بازیگرهای دیگر انتظار دارم زیاد است. بازیگرهای تازه کار مشکلات خودشان را دارند و حرفه ای ها هم در یک ساحتی قدم می زنند که ورود به آن ساحت سخت است. به هر حال هر کدام از آن ها تجربه و عقبه ای دارند و مورد احترام هستند. برای من یک ذره سخت است که به عنوان کارگردان به آن ها بگویم آن چه که داری را از خودت دور کن و نمی خواهم این طوری بازی کنی. کارگردان های نام دار و حرفه ای اگر تشخیص بدهند، این کار را انجام می دهند و به من به عنوان یک بازیگر می گویند که فلان چیز را در بازی ات نمی پسندیم، آن را تغییر بده. اما شاید تعارف، خجالت و عدم اعتماد به نفس مانع این می شود که من با فلان بازیگر زن یا مرد وارد یک چنین چالشی بشوم. به همین خاطر است که ترجیح دادم آن یک تجربه ای که به صورت حرفه ای در حوزه کارگردانی داشته ام، تجربه مونولوگ باشد. در مونولوگ من خودم هستم و خودم. مسأله دیگری که وجود دارد، مبحث تمرین است. من به تمرین اعتقاد زیادی دارم و خوشبختانه در طول این سال ها فرصت این را داشته ام که خیلی خوب تمرین کنم. اما با وضعیت فعلی تئاتر، خیلی نمی شود از بازیگران حرفه ای خواست که مدت بیشتری را به تمرین یک تئاتر بیایند. به خود من، اجرای تئاترهایی با تمرین محدود و در مدتی کوتاه بسیار پیشنهاد می شود اما من نمی پذیرم. واقعیت است که الان خیلی کمتر پیش می آید بازیگرهای حرفه ای بیشتر از 20 روز یا یک ماه برای تمرینات یک تئاتر وقت بگذارند. به همین خاطر من ترجیح می دهم خودم مونولوگ کار کنم چون در این صورت می توانم تمام وقت به کاری که دارم فکر کنم.تجربه کارگردانی مونولوگ "همه چیز می گذرد، تو نمی گذری" نوشته محمد چرمشیر چطور بود؟من حداقل نزدیک به سه تا سه و نیم ماه از وقتم را صرفاً روی همان یک کار گذاشتم و هیچ کار دیگری نکردم. همان زمان یک پیشنهاد کم و بیش خوب از تلویزیون برای نقش اول یک سریال به من شد که آن را رد کردم، در حالی که ممکن بود با پذیرش و بازی در آن سریال، تبدیل به بازیگر مشهوری شوم و روند کاری ام -درست یا غلط - تغییر کند. اما من ترجیح ام این بود که به تئاتری که شروع کرده ام فکر کنم و مدام به ارجاعات نمایشنامه رجوع کنم. این کار را اگر می خواستم با یک بازیگر دیگر انجام بدهم، شاید نه وقتش را داشت و نه انگیزه اش را. خودم آن را انجام دادم چون می توانستم یقه خودم را بگیرم و با خودم تعارف نداشته باشم. این طوری خیالم راحت تر بود.خود بازیگری، به خصوص بازیگری تئاتر که سخت ترین نوع بازیگری است، یک جسارت عجیب و خاص می خواهد و بازیگر گاه گداری باید یک دریدگی عجیب و غریب داشته باشد. شما به عنوان یک بازیگری که در خیلی از کارهای تان این دریدگی وجود دارد، می گویید که به عنوان یک کارگردان روی تان نمی شود با بازیگرها وارد چالش شوید. این پارادوکس و تناقض چطور در شما حل می شود؟یک مثلی وجود دارد که می گوید آدم شجاع کسی است که ابتدا وارد میدان جنگ می شود و زخمی می کند و زخمی می شود و وقتی روی یک تپه می رود و همه چیز را از بالا می بیند، تازه می ترسد و باورش نمی شود که وسط همچین میدان جنگی بوده است! شاید حکایت بازیگری برای من هم همینطور است. من تا روی صحنه هستم، راحت کارم را می کنم و وقتی از روی صحنه پایین می آیم، تازه هول برم می دارد. من به عنوان یک بازیگر غرق ویژگی ها، عوالم و مسائل نقش ها می شوم و به کاراکتری که تا حدودی از آن دور هستم ورود می کنم. به هر حال میان شخصیت واقعی خود من با کاراکترها یک وجه افتراقی وجود دارد. بازیگر در ایفای یک نقش با یک من پنهان از خودش مواجه می شود؛ اما یک کارگردان به چنین چیزی نمی رسد - یعنی در عمل نیازی به این کار ندارد- و خود واقعی اش است. زمانی که آدم قرار است خود واقعی اش باشد، تازه بحث خجالت مطرح می شود.یک جسارت، دریدگی و یا یک هیولا در درون بازیگرهای حرفه ای وجود دارد که آن هیولا بازیگرها را به یک آدم دیگر تبدیل می کند. این هیولای درون از کجا نشأت می گیرد؟اصطلاح هیولا که به کار بردید خیلی جالب است. من چند سال پیش در یک نوشته ای اشاره کردم:"معطل اند در من جانورانی که وحشی شوند". تقریباً مفهومی مشابه اصطلاح هیولا دارد که شما استفاده کردید. به قول عرفا، هر آنچه در جهان بیرون هست، درون آدمی نیز هست و به تعبیر روان شناس ها، آدم ها یک "خود" دارند و "من" های بی شمار. ممکن است به شما یک نقشی بدهند که به حال و هوای این روزهای تان نزدیک است. در چنین صورتی کارتان راحت تر است و خیلی به زحمت نمی افتید اما اگر نقشی داشته باشید که با حال امروزتان قرابتی ندارد، آن جاست که باید من های پنهان خود را آشکار کنید. اگر بازیگر به این قائل باشد که من های بی شماری دارد و می تواند نسبت به دغدغه های پیرامون و مسائل دنیا هم حساس باشد، آن وقت در ایفای نقش هایی که از خود واقعی اش دورتر است، راحت تر و غنی تر می تواند خودش را عرضه کند. تعبیر جانوران که در بالا گفتم اشاره به جنون دارد. بازیگری که جنون نداشته باشد، چیزی از درونش در نمی آید. یک سطحی از جنون، خود درگیری، دغدغه، مسأله و اقناع نشدگی باید در زندگی منِ بازیگر وجود داشته باشد. ممکن است آدم ها فکر کنند همه بازیگرها احساس رضایت می کنند و به کمال مطلوب رسیده اند اما این طور نیست. اتفاقاً نارضایتی هایی که آرتیست ها دارند، موجب خلاقیت شان می شود.تجربیات اجتماعی و خاطره هایی که در آدم رسوب می کند، چه نقشی در بازیگری و شکل گیری کاراکترها دارد؟مطمئناً نقش ویژه ای دارد. یک بازیگر هرچقدر به آدم ها، مسائل و دغدغه های ریز اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه خود نزدیک باشد، داده های بیشتری به دست می آورد و خود به خود در درونش داده پردازی صورت می گیرد. البته باید توجه کرد که داده های گزینش شده را دریافت کرد، نه هر داده ای. یعنی کم کم باید یاد گرفت انرژی خود را صرف هر لاطائلاتی نکنیم. به جهان، گشوده باشیم اما به هر چیزی هم اجازه ورود ندهیم. در این مرحله، وقتی به حد لازم پر شدیم، اتفاقات تازه ای در ما می افتد. از آقای عبدالکریم سروش پرسیده بودند چطور این قدر کتاب منتشر می کنی؟ آقای سروش تعبیر جالبی به کار برده بود: این کتاب ها، حاصل سرریزهای یک کوزه پر از آب است. کوزه دانسته ها همیشه باید پر باشد و آدم سرریزه های آن را عرضه کند، نه آن که آب کوزه را آنقدر بیرون بکشیم که به ته کوزه برسیم! بنابراین، خاطرات، اتفاقات روزمره، حساسیت به امور زیبا و زشت و هزاران چیز دیگر می تواند ورودی ذهن آدم باشد اما خروجی باید یک یا دو چیز باشد. بعضی ها شاید دارند از جایی ضربه می خورند که دیگر ورودی جدیدی ندارند و مدام دارند از کوزه تجارب شان آب می خورند. این آدم ها بعداً یک سبک زندگی انتخاب می کنند که ورودی های شان را کمتر به مسائل جاری شان متصل می کند.در واقع آن جا می توان گفت که بازیگر به تکرارکننده خودش و چیزهایی که تا الان ارائه داده تبدیل می شود؟بله. این خوش آیند خیلی از کارگردان ها هم هست. برای کارگردان ها و دستیارها خیلی راحت است که وقتی به دنبال تیپ سرباز، مدیر، پلیس یا... می گردند، به سراغ کسانی بروند که قبلاً خودشان را در این نقش ها نشان داده اند. این طوری می شود که خیلی از بازیگرها مدام تکرار می شوند. البته در بازیگری مهم این است که اگر شما به هر طریقی در یکی دو نقش شبیه به هم بازی کردید هم تفاوت های بازی را لحاظ کنید. اما خب شاید تنبلی بعضی از بازیگرها نگذارد چنین اتفاقی بیفتد و شاید اصلاً متوجه شباهت های دو نقش شان نشوند چون چشم شان به تفاوت ها خیره نشده است.این موضوع دلیل نمی شود که کارگردان ها به خصوص در تلویزیون و سینما از مواجهه با بازیگرهای با سواد دوری کنند؟امیدوارم این طور نباشد. من پیش خودم فرض می کنم که کارگردان ها دل شان می خواهد کار خوب عرضه کنند. یعنی اگر بخواهیم یک نگاه سقراطی به این موضوع داشته باشیم، فضیلت در این است که آدم به نفع خیر خودش و خیر عمومی حرکت کند. یعنی هیچکس آگاهانه به ضرر خودش کاری نمی کند. حداقل در مورد تئاتر فکر نمی کنم این طور که شما می گویید باشد. اما در خصوص تلویزیون و سینما قبول دارم که بعضی از کارگردان ها دوست ندارند به چالش کشیده شوند. من خیلی از دوستان را دیده ام که خواسته اند با بازیگرهای با سواد سطح کار خودشان را ارتقاء بدهند اما کارگردان هایی هم هستند که از همچین چیزی فرار می کنند. خوشحالم که می توانم بگویم در مورد تئاتر چنین اتفاقی کمتر می افتد. به هر حال تئاتری ها از یک تربیت و آموزه دیگری می آیند و در تربیت آن ها، تمرین زیاد، تحلیل، کمک به پارتنر و صیقل خوردگی دیالوگ ها وجود دارد که چنین چیزی در سینما و تلویزیون کمتر دیده می شود. در تلویزیون و سینما معمولاً بازیگرها آفیش می شوند و بر اساس یک سری تعارف ها یکی دو بار هم با عوامل دور یک میز می نشینند و بعد از چند روز باید جلوی دوربین بروند. آن جا تازه متوجه می شوند که شناخت بازیگرانه ای نسبت به هم ندارند. البته این موضوع در مورد همه سریال و فیلم ها صدق نمی کند و فیلم و سریال هایی هم هستند که به شکل کاملاً حرفه ای ساخته می شوند و کارگردان ترسی از برخورد با بازیگرهای با سواد ندارد.وقتی به کارنامه بازیگری شما نگاه می کنیم، یک خط باریکی میان بازی کاملآً تکنیکی با بازی در شیوه حسی استانیسلاوسکی وجود دارد که شما همیشه این خط باریک را رعایت کرده اید. چطور توانستید این کار را انجام بدهید و هیچ وقت به یکی از این دو سمت نغلتیدید؟این اصطلاح بازی حسی که با نام استانیسلافسکی گره خورده، منافاتی با بازی تکنیک مدار ندارد. اصلا، دستیابی به عواطف درست باید به کمک تکنیک صورت بگیرد تا مجالی به احساسات به قول هملت افسارگسیخته و بی ربط ندهد. کوشش استانیسلافسکی پیدا کردن مکانیزم های علمی برای کشف، دسته بندی و بکارگیری درست عواطف بوده و نباید به هر کسی که صحنه را غرق اشک می کند گفت بازیگری حسی است! تأکید آن بزرگ، توجه به درون و لمس حقیقت لحظه بود در زمانه ای که همه درگیر سطح و ظاهر بودند. در ضمن، ایشان هیچ وقت غافل از رخداد جسمانی نبوده؛ حتی در جایی می گویند توجه به بدن، نسبت به حس، راه مطمئن تری است. تربیت حس از طریق تکنیک میسر است. بنابراین، قائل شدن به دوگانه تکنیک/حس صحیح نیست. بازیگرانی که هر شب، بازی خود راتغییر می دهند این بهانه را دارند که امشب حسم این بود! این فرد چه تفاوتی با نابازیگر دارد!؟ از طرفی تکنیکی بودن به معنای بی روح بازی کردن نیست. بگذریم. سعی کرده ام همیشه برای فهم و ورود به نقش، به تکنیک بها بدهم اما از یک مرحله ای به بعد اجازه می دهم که نقش مرا با خودش به هر سویی که خاطرخواه اوست ببرد. در واقع من اصراری ندارم که صرفاً تکنیک و دانش من نقش را نجات بدهد، بلکه یک مقدار هم وا می دهم تا ببینم نقش مرا به کجا می برد. البته نقش هم در نهایت مرا به اندرون خودم می برد. یعنی به کمک تکنیک نقبی به درون می زنیم و از انبانه ناخودآگاهی در اتودها و بداهه پردازی ها استفاده می کنیم. گاهی یک جمله، تصویر یا اکتی یادم می آید که 20 سال پیش یا حتی در دوره کودکی ام رخ داده است. اصلاً خودم تعجب می کنم که این جمله یا رفتار در کجای من بود. تکنیک، یک دستورالعملی است که مانند دستور آشپزی امتحانش را پس داده و اگر شما اهل ذوق باشید با کسب مهارت و داشتن سری پر شور، می توانید به کشف و لذت برسید. خلاصه آنکه در بازیگری تکنیک را اخذ می کنم و با آن سر و کله می زنم تا حس درست را به دست بیاورم .شما می گویید غرق عوالم نقش می شوید و به حس هم بهای زیادی می دهید. آیا این موضوع موجب نمی شود آن کاراکتری که بازی می کنید تا مدت ها همراه تان باشد و اذیت تان کند؟نه. حواسم به این موضوع هم هست. استانیسلاوسکی یک تکنیکی دارد به نام "نقطه نوری". او می گوید وقتی روی صحنه یک تکه نور هست، بازیگر می تواند در حول و حوش آن دایره نوری متمرکز شود چون خارج از آن دایره تاریکی است و چیزی نیست که تمرکز شما را بگیرد. من این تکنیک را برای خودم به کار می گیرم. البته مطمئن نیستم که کاملا آن را بلد باشم ولی سعی می کنم عمیقاً روی دایره نوری متمرکز شوم. وقتی یک لیوان روی صندلی است و شما روی لیوان متمرکز شوید، دیگر صندلی را نمی بینید چون در نقطه تمرکز شما نیست. از نظر روان شناسی، آن هایی که در یک خاطره گیر می کنند، نمی توانند نقطه تم ...

ادامه مطلب  

بازیگری که جنون ندارد چیزی از درونش در نمی آید  

درخواست حذف این مطلب
رضا بهبودی از بازیگرانی است که طی سال های اخیر توانایی های خود در عرصه بازیگری را بارها در مدیوم صحنه و تصویر به اثبات رسانده؛ او بازیگری است با حسی قوی و البته با تکنیک و این روزها با نمایش "مترانپاژ" به کارگردانی حسن معجونی درخشان ظاهر شده است. همین موضوع باعث شد تا با او درباره بازیگری و نگاه او به این عرصه گفت وگویی داشته باشیم که در ادامه می خوانید:با توجه به این که شما به هنر و تئاتر علاقه مند بودید، می توانستید کارگردانی، نویسندگی یا هر شاخه دیگری از هنر را انتخاب کنید، چه چیزی باعث شد تصمیم بگیرید بازیگر شوید؟من قبل از این که در دانشکده به ایده کارگردانی برخورد کنم، حدوداً 7_8 تجربه بازیگری داشتم و این موضوع در انتخاب من خیلی تأثیرگذار بود. از طرفی وسواس کارگردانی خیلی زیاد است و شاید همین وسواس مرا از نتیجه کار راضی نکند. مسئول نهایی یک تئاتر کارگردان آن است. البته من به عنوان یک بازیگر باید تلاش کنم و کار خودم را درست انجام بدهم اما اگر نتوانستم عالی باشم هم مسئول و پاسخگوی این ماجرا کارگردان است که مرا انتخاب کرده، یا نتوانسته به خوبی مرا هدایت کند. شاید اگر من کارگردانی می کردم یا دست به قلم می بردم، نسبت به بازیگری ضعیف تر عمل می کردم و یا حداقل این که مسئولیت بیشتری بر روی دوشم سنگینی می کرد. بنابراین ممکن است من از سنگینی بار کارگردانی فرار کرده باشم. وجه مثبتش هم این است که وسواس زیادی دارم و این وسواس را خرج بازیگری می کنم. دلم می خواهد اگر دست به کارگردانی می زنم، کارم کیفیت خوبی داشته باشد ولی ظاهراً به خاطر وسواس ها و مسائل شخصیتی ، کمتر به این کار دست زده ام. یکی دو بار هم کارگردانی کرده ام که یا مونولوگ بوده و یا در حیطه ای محدود اجرا شده است.هم کارگردانی و هم بازیگری به نوعی در حیطه خلق قرار می گیرند. فکر نمی کنید که خلق یک شخصیت دیگر برای تان جذاب تر از این بوده که انرژی تان را برای خلق آدم هایی بگذارید که خودتان نیستید؟به نکته جالبی اشاره کردید. من نمایشنامه های زیادی می خوانم. معمولاً در خواندن نمایشنامه ها خودم را بیشتر جای نقش ها و یا یک نقش از نقش های نمایشنامه می گذارم. اما وقتی از منظر کارگردانی از خودم می پرسم که می خواهی این نمایشنامه را کار کنی؟ جوابم منفی است. در واقع کلیت یک نمایشنامه شاید خیلی مرا اقناع نکند اما نقشی از نقش های یک نمایشنامه رویم تأثیر می گذارد.چرا در اندک تجربه هایی که در حیطه کارگردانی داشتید، به سراغ مونولوگ رفتید؟حقیقتاً فکر می کنم که به خاطر همان وسواسی که دارم باشد. البته همان یک تجربه ای که در جشنواره مونولیو داشتم هم به فرموده آقای معجونی بود و شاید اگر ایشان به این موضوع اشاره نمی کردند، من همان کار را هم انجام نمی دادم. یا خودم را باور ندارم و یا وسواس زیادی دارم. دلم می خواهد اگر مخاطب در حیطه بازیگری به من نمره قابل قبولی می دهد، در حیطه کارگردانی هم همینطور باشد اما شاید هنوز خودم را پیدا نکرده ام و اعتماد به نفسش را ندارم. اگر حمل بر خودستایی نشود، باید بگویم که آن چه از بازیگرهای دیگر انتظار دارم زیاد است. بازیگرهای تازه کار مشکلات خودشان را دارند و حرفه ای ها هم در یک ساحتی قدم می زنند که ورود به آن ساحت سخت است. به هر حال هر کدام از آن ها تجربه و عقبه ای دارند و مورد احترام هستند. برای من یک ذره سخت است که به عنوان کارگردان به آن ها بگویم آن چه که داری را از خودت دور کن و نمی خواهم این طوری بازی کنی. کارگردان های نام دار و حرفه ای اگر تشخیص بدهند، این کار را انجام می دهند و به من به عنوان یک بازیگر می گویند که فلان چیز را در بازی ات نمی پسندیم، آن را تغییر بده. اما شاید تعارف، خجالت و عدم اعتماد به نفس مانع این می شود که من با فلان بازیگر زن یا مرد وارد یک چنین چالشی بشوم. به همین خاطر است که ترجیح دادم آن یک تجربه ای که به صورت حرفه ای در حوزه کارگردانی داشته ام، تجربه مونولوگ باشد. در مونولوگ من خودم هستم و خودم. مسأله دیگری که وجود دارد، مبحث تمرین است. من به تمرین اعتقاد زیادی دارم و خوشبختانه در طول این سال ها فرصت این را داشته ام که خیلی خوب تمرین کنم. اما با وضعیت فعلی تئاتر، خیلی نمی شود از بازیگران حرفه ای خواست که مدت بیشتری را به تمرین یک تئاتر بیایند. به خود من، اجرای تئاترهایی با تمرین محدود و در مدتی کوتاه بسیار پیشنهاد می شود اما من نمی پذیرم. واقعیت است که الان خیلی کمتر پیش می آید بازیگرهای حرفه ای بیشتر از 20 روز یا یک ماه برای تمرینات یک تئاتر وقت بگذارند. به همین خاطر من ترجیح می دهم خودم مونولوگ کار کنم چون در این صورت می توانم تمام وقت به کاری که دارم فکر کنم.تجربه کارگردانی مونولوگ "همه چیز می گذرد، تو نمی گذری" نوشته محمد چرمشیر چطور بود؟من حداقل نزدیک به سه تا سه و نیم ماه از وقتم را صرفاً روی همان یک کار گذاشتم و هیچ کار دیگری نکردم. همان زمان یک پیشنهاد کم و بیش خوب از تلویزیون برای نقش اول یک سریال به من شد که آن را رد کردم، در حالی که ممکن بود با پذیرش و بازی در آن سریال، تبدیل به بازیگر مشهوری شوم و روند کاری ام -درست یا غلط - تغییر کند. اما من ترجیح ام این بود که به تئاتری که شروع کرده ام فکر کنم و مدام به ارجاعات نمایشنامه رجوع کنم. این کار را اگر می خواستم با یک بازیگر دیگر انجام بدهم، شاید نه وقتش را داشت و نه انگیزه اش را. خودم آن را انجام دادم چون می توانستم یقه خودم را بگیرم و با خودم تعارف نداشته باشم. این طوری خیالم راحت تر بود.خود بازیگری، به خصوص بازیگری تئاتر که سخت ترین نوع بازیگری است، یک جسارت عجیب و خاص می خواهد و بازیگر گاه گداری باید یک دریدگی عجیب و غریب داشته باشد. شما به عنوان یک بازیگری که در خیلی از کارهای تان این دریدگی وجود دارد، می گویید که به عنوان یک کارگردان روی تان نمی شود با بازیگرها وارد چالش شوید. این پارادوکس و تناقض چطور در شما حل می شود؟یک مثلی وجود دارد که می گوید آدم شجاع کسی است که ابتدا وارد میدان جنگ می شود و زخمی می کند و زخمی می شود و وقتی روی یک تپه می رود و همه چیز را از بالا می بیند، تازه می ترسد و باورش نمی شود که وسط همچین میدان جنگی بوده است! شاید حکایت بازیگری برای من هم همینطور است. من تا روی صحنه هستم، راحت کارم را می کنم و وقتی از روی صحنه پایین می آیم، تازه هول برم می دارد. من به عنوان یک بازیگر غرق ویژگی ها، عوالم و مسائل نقش ها می شوم و به کاراکتری که تا حدودی از آن دور هستم ورود می کنم. به هر حال میان شخصیت واقعی خود من با کاراکترها یک وجه افتراقی وجود دارد. بازیگر در ایفای یک نقش با یک من پنهان از خودش مواجه می شود؛ اما یک کارگردان به چنین چیزی نمی رسد - یعنی در عمل نیازی به این کار ندارد- و خود واقعی اش است. زمانی که آدم قرار است خود واقعی اش باشد، تازه بحث خجالت مطرح می شود.یک جسارت، دریدگی و یا یک هیولا در درون بازیگرهای حرفه ای وجود دارد که آن هیولا بازیگرها را به یک آدم دیگر تبدیل می کند. این هیولای درون از کجا نشأت می گیرد؟اصطلاح هیولا که به کار بردید خیلی جالب است. من چند سال پیش در یک نوشته ای اشاره کردم:"معطل اند در من جانورانی که وحشی شوند". تقریباً مفهومی مشابه اصطلاح هیولا دارد که شما استفاده کردید. به قول عرفا، هر آنچه در جهان بیرون هست، درون آدمی نیز هست و به تعبیر روان شناس ها، آدم ها یک "خود" دارند و "من" های بی شمار. ممکن است به شما یک نقشی بدهند که به حال و هوای این روزهای تان نزدیک است. در چنین صورتی کارتان راحت تر است و خیلی به زحمت نمی افتید اما اگر نقشی داشته باشید که با حال امروزتان قرابتی ندارد، آن جاست که باید من های پنهان خود را آشکار کنید. اگر بازیگر به این قائل باشد که من های بی شماری دارد و می تواند نسبت به دغدغه های پیرامون و مسائل دنیا هم حساس باشد، آن وقت در ایفای نقش هایی که از خود واقعی اش دورتر است، راحت تر و غنی تر می تواند خودش را عرضه کند. تعبیر جانوران که در بالا گفتم اشاره به جنون دارد. بازیگری که جنون نداشته باشد، چیزی از درونش در نمی آید. یک سطحی از جنون، خود درگیری، دغدغه، مسأله و اقناع نشدگی باید در زندگی منِ بازیگر وجود داشته باشد. ممکن است آدم ها فکر کنند همه بازیگرها احساس رضایت می کنند و به کمال مطلوب رسیده اند اما این طور نیست. اتفاقاً نارضایتی هایی که آرتیست ها دارند، موجب خلاقیت شان می شود.تجربیات اجتماعی و خاطره هایی که در آدم رسوب می کند، چه نقشی در بازیگری و شکل گیری کاراکترها دارد؟مطمئناً نقش ویژه ای دارد. یک بازیگر هرچقدر به آدم ها، مسائل و دغدغه های ریز اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی جامعه خود نزدیک باشد، داده های بیشتری به دست می آورد و خود به خود در درونش داده پردازی صورت می گیرد. البته باید توجه کرد که داده های گزینش شده را دریافت کرد، نه هر داده ای. یعنی کم کم باید یاد گرفت انرژی خود را صرف هر لاطائلاتی نکنیم. به جهان، گشوده باشیم اما به هر چیزی هم اجازه ورود ندهیم. در این مرحله، وقتی به حد لازم پر شدیم، اتفاقات تازه ای در ما می افتد. از آقای عبدالکریم سروش پرسیده بودند چطور این قدر کتاب منتشر می کنی؟ آقای سروش تعبیر جالبی به کار برده بود: این کتاب ها، حاصل سرریزهای یک کوزه پر از آب است. کوزه دانسته ها همیشه باید پر باشد و آدم سرریزه های آن را عرضه کند، نه آن که آب کوزه را آنقدر بیرون بکشیم که به ته کوزه برسیم! بنابراین، خاطرات، اتفاقات روزمره، حساسیت به امور زیبا و زشت و هزاران چیز دیگر می تواند ورودی ذهن آدم باشد اما خروجی باید یک یا دو چیز باشد. بعضی ها شاید دارند از جایی ضربه می خورند که دیگر ورودی جدیدی ندارند و مدام دارند از کوزه تجارب شان آب می خورند. این آدم ها بعداً یک سبک زندگی انتخاب می کنند که ورودی های شان را کمتر به مسائل جاری شان متصل می کند.در واقع آن جا می توان گفت که بازیگر به تکرارکننده خودش و چیزهایی که تا الان ارائه داده تبدیل می شود؟بله. این خوش آیند خیلی از کارگردان ها هم هست. برای کارگردان ها و دستیارها خیلی راحت است که وقتی به دنبال تیپ سرباز، مدیر، پلیس یا... می گردند، به سراغ کسانی بروند که قبلاً خودشان را در این نقش ها نشان داده اند. این طوری می شود که خیلی از بازیگرها مدام تکرار می شوند. البته در بازیگری مهم این است که اگر شما به هر طریقی در یکی دو نقش شبیه به هم بازی کردید هم تفاوت های بازی را لحاظ کنید. اما خب شاید تنبلی بعضی از بازیگرها نگذارد چنین اتفاقی بیفتد و شاید اصلاً متوجه شباهت های دو نقش شان نشوند چون چشم شان به تفاوت ها خیره نشده است.این موضوع دلیل نمی شود که کارگردان ها به خصوص در تلویزیون و سینما از مواجهه با بازیگرهای با سواد دوری کنند؟امیدوارم این طور نباشد. من پیش خودم فرض می کنم که کارگردان ها دل شان می خواهد کار خوب عرضه کنند. یعنی اگر بخواهیم یک نگاه سقراطی به این موضوع داشته باشیم، فضیلت در این است که آدم به نفع خیر خودش و خیر عمومی حرکت کند. یعنی هیچکس آگاهانه به ضرر خودش کاری نمی کند. حداقل در مورد تئاتر فکر نمی کنم این طور که شما می گویید باشد. اما در خصوص تلویزیون و سینما قبول دارم که بعضی از کارگردان ها دوست ندارند به چالش کشیده شوند. من خیلی از دوستان را دیده ام که خواسته اند با بازیگرهای با سواد سطح کار خودشان را ارتقاء بدهند اما کارگردان هایی هم هستند که از همچین چیزی فرار می کنند. خوشحالم که می توانم بگویم در مورد تئاتر چنین اتفاقی کمتر می افتد. به هر حال تئاتری ها از یک تربیت و آموزه دیگری می آیند و در تربیت آن ها، تمرین زیاد، تحلیل، کمک به پارتنر و صیقل خوردگی دیالوگ ها وجود دارد که چنین چیزی در سینما و تلویزیون کمتر دیده می شود. در تلویزیون و سینما معمولاً بازیگرها آفیش می شوند و بر اساس یک سری تعارف ها یکی دو بار هم با عوامل دور یک میز می نشینند و بعد از چند روز باید جلوی دوربین بروند. آن جا تازه متوجه می شوند که شناخت بازیگرانه ای نسبت به هم ندارند. البته این موضوع در مورد همه سریال و فیلم ها صدق نمی کند و فیلم و سریال هایی هم هستند که به شکل کاملاً حرفه ای ساخته می شوند و کارگردان ترسی از برخورد با بازیگرهای با سواد ندارد.وقتی به کارنامه بازیگری شما نگاه می کنیم، یک خط باریکی میان بازی کاملآً تکنیکی با بازی در شیوه حسی استانیسلاوسکی وجود دارد که شما همیشه این خط باریک را رعایت کرده اید. چطور توانستید این کار را انجام بدهید و هیچ وقت به یکی از این دو سمت نغلتیدید؟این اصطلاح بازی حسی که با نام استانیسلافسکی گره خورده، منافاتی با بازی تکنیک مدار ندارد. اصلا، دستیابی به عواطف درست باید به کمک تکنیک صورت بگیرد تا مجالی به احساسات به قول هملت افسارگسیخته و بی ربط ندهد. کوشش استانیسلافسکی پیدا کردن مکانیزم های علمی برای کشف، دسته بندی و بکارگیری درست عواطف بوده و نباید به هر کسی که صحنه را غرق اشک می کند گفت بازیگری حسی است! تأکید آن بزرگ، توجه به درون و لمس حقیقت لحظه بود در زمانه ای که همه درگیر سطح و ظاهر بودند. در ضمن، ایشان هیچ وقت غافل از رخداد جسمانی نبوده؛ حتی در جایی می گویند توجه به بدن، نسبت به حس، راه مطمئن تری است. تربیت حس از طریق تکنیک میسر است. بنابراین، قائل شدن به دوگانه تکنیک/حس صحیح نیست. بازیگرانی که هر شب، بازی خود راتغییر می دهند این بهانه را دارند که امشب حسم این بود! این فرد چه تفاوتی با نابازیگر دارد!؟ از طرفی تکنیکی بودن به معنای بی روح بازی کردن نیست. بگذریم. سعی کرده ام همیشه برای فهم و ورود به نقش، به تکنیک بها بدهم اما از یک مرحله ای به بعد اجازه می دهم که نقش مرا با خودش به هر سویی که خاطرخواه اوست ببرد. در واقع من اصراری ندارم که صرفاً تکنیک و دانش من نقش را نجات بدهد، بلکه یک مقدار هم وا می دهم تا ببینم نقش مرا به کجا می برد. البته نقش هم در نهایت مرا به اندرون خودم می برد. یعنی به کمک تکنیک نقبی به درون می زنیم و از انبانه ناخودآگاهی در اتودها و بداهه پردازی ها استفاده می کنیم. گاهی یک جمله، تصویر یا اکتی یادم می آید که 20 سال پیش یا حتی در دوره کودکی ام رخ داده است. اصلاً خودم تعجب می کنم که این جمله یا رفتار در کجای من بود. تکنیک، یک دستورالعملی است که مانند دستور آشپزی امتحانش را پس داده و اگر شما اهل ذوق باشید با کسب مهارت و داشتن سری پر شور، می توانید به کشف و لذت برسید. خلاصه آنکه در بازیگری تکنیک را اخذ می کنم و با آن سر و کله می زنم تا حس درست را به دست بیاورم .شما می گویید غرق عوالم نقش می شوید و به حس هم بهای زیادی می دهید. آیا این موضوع موجب نمی شود آن کاراکتری که بازی می کنید تا مدت ها همراه تان باشد و اذیت تان کند؟نه. حواسم به این موضوع هم هست. استانیسلاوسکی یک تکنیکی دارد به نام "نقطه نوری". او می گوید وقتی روی صحنه یک تکه نور هست، بازیگر می تواند در حول و حوش آن دایره نوری متمرکز شود چون خارج از آن دایره تاریکی است و چیزی نیست که تمرکز شما را بگیرد. من این تکنیک را برای خودم به کار می گیرم. البته مطمئن نیستم که کاملا آن را بلد باشم ولی سعی می کنم عمیقاً روی دایره نوری متمرکز شوم. وقتی یک لیوان روی صندلی است و شما روی لیوان متمرکز شوید، دیگر صندلی را نمی بینید چون در نقطه تمرکز شما نیست. از نظر روان شناسی، آن هایی که در یک خاطره گیر می کنند، نمی توانند نقطه تمرکز خودشان ...

ادامه مطلب  

دردهای جامعه، در آلبومِ «یعنی درد...» رضا صادقی  

درخواست حذف این مطلب
رضا صادقی یکی از معدود خواننده هایی است که شخصیت جذاب و دوست داشتنی اش باعث می شود فضای گپ و گفت شیرین و دلچسب از آب در بیاید ولی اگر قرار باشد گفتگو در رابطه با دردهای اجتماعی باشد، حال و هوای مصاحبه هم دردناک و غم انگیز می شود. با این حال رضا تمام تلاشش را کرد تا احساساتش را کنترل کند و حال خوبش را به مصاحبه تزریق کند. با رضا صادقی از ویژگی های موسیقی اجتماعی گفتیم و بین حرف ها هم نقبی زدیم به کارهایش در گذشته و حال و هوای زندگی اش بعد از ازدواج.ما به مناسبت انتشار آلبوم جدید خدمت رسیدیم و دوست داریم بحث را هم در رابطه با ویژگی های این آلبوم شروع کنیم.- قبل از این که سوالی بپرسید، خدمت تان عرض کنم که آلبوم جدید نتیجه دو سال فکرم است و حتی یکی دوتا از آهنگ ها هنگام ساخت یکی دیگر از آلبوم هایم آماده شد اما فکر می کردم هنوز زمانش نرسیده است که بعضی حرف ها را این قدر رک و راست بیان کنم. با این که می گویند آلبوم «یعنی درد...» به دل خیلی ها نشسته است ولی فکر می کنم هنوز برای قضاوت زود است و باید دستکم یک ماه بگذرد و مردم در آرامش این آلبوم را بشنوند. دوستان خوبی مثل مهران خالصی، مسعود همایونی، نیکان، سعید زمانی و خیلی از عزیزان دیگر با من در این آلبوم همکاری کردند. دو سه تا از بچه های شیراز هم هستند که همانجا ساز زدند و برای من فرستادند و جالب است که من هنوز حتی یک بار هم آنها را ندیده ام. این اتفاق برای من خیلی خوب بود. کلا هم قائل به ستاره های آسمانی نیستم و ستاره های زمینی را که می توانم با آنها دست بدهم بیشتر دوست دارم.عادت کرده بودیم که هر سال لااقل یک آلبوم از رضا صادقی بشنویم و این فاصله دو ساله تا انتشار آلبوم جدید معنادار است.- بعضی وقت ها احساس می کنم بعضی وقت ها آلبوم دادن یک کار روتین شده و اگر سالی یک آلبوم ندهی زشت است. احساس کردم تا قبل از این چیزی نداشتم که بخواهم تفکر یک آلبوم را جمع آوری کنم. فکر می کردم حرف هایی که می زنم در حد تک آهنگ هایی است که سلیقه مردم را درباره اتفاقات ببینم تا این که جرقه خیلی خوبی خورد و تصمیم گرفتم همین تفکر را عنوان کنم. باید این تفکر از ذهن من بیرون بیاید، به همین دلیل خیلی از آهنگ های آلبوم را که دوستان دیگر نوشته بودند و کارهای خیلی خوبی هم بودند از آلبوم بیرون آوردم چون خواستم تفکر خودم را ایجاد کنم. در این دو سال بدون تعارف به اینجا رسیدم که دیگر نباید شعار بدهم و به در بزنم که دیوار بشنود. خیلی خدا را شکر می کنم که این رک و راست رفتن سر اصل قصه مجوز گرفت، چون معمولا اصل قصه مجوز انتشار نمی گیرد.نمونه بارز این صحبت ها آهنگ «یعنی درد...» است. چطور برای چنین آهنگ صریحی مسیری را طی کردی که هم حرفت را بزنی و هم از ممیزی ها عبور کنی؟ - نمی گویم ممیزی تمام شده است ولی خیلی کم شده است. دسترسی زیاد مردم به فضای مجازی و شبکه های اجتماعی باعث شده نشود چیزی را از مردم پنهان کرد. یادم می آید آهنگی را سال ها پیش منتشر کرده بودم که در بخشی از آن می گفتم «گندیدی و بریدمت» ولی دوستان می گفتند بگو «خشکیدی و بریدمت». در نهایت من در آلبوم گفتم «خشکیدی و بریدمت» ولی همه می خوانند «گندیدی و بریدمت». تازه آن زمان فضای مجازی هم به این شکل نبود. من معتقدم آدم هایی که در رأس هرم مجوز دادن در وزارت ارشاد هستند، آدم های اندیشمندی هستند، یعنی قاعده اش این است که این طور باشد و من هم فکر می کنم که همین طور هستند. آنها هم فارغ از درد مردم شان نیستند. باید از آنها تشکر کرد که برای اولین بار به من موسیقایی هم اجازه دادند که مثل آن هنرمند سینمایی که در فیلمش از درد مردم می گوید، چیزی بیشتر از ترانه های عاشقانه بگویم. البته یکی دو اتفاق خنده دار هم در این میان افتاد و من یک جاهایی سعی کردم از خواسته هایم عدول کنم. من دو سه مضمون اجتماعی خیلی تلخ داشتم که نشد عنوان شود. چندتا از ابیات عوض شد و آهنگ ها بیرون آمد ولی در نهایت می ارزد چون دلم می خواست این اتفاق بیفتد و رک و پوست کنده سراغ زخم باز بروم. دیگر نمی خواستم بگویم در پشت پنجره من صدای هق هقی می آید. نه آقا داستان پشت پنجره گذشته و آمده داخل خانه مان نشسته است. گفته بودی که این آلبوم را باید آقای رئیس جمهور بشنود.- دقیقا. من خودم یکی از حامیان آقای روحانی بوده و هستم و ضمن احترام به بقیه به ایشان رأی داده ام ولی دلیل نمی شود وقتی یک دوست را تایید می کنم، نقدش نکنم و کاستی هایش را نبینم. مسئله برجام مسئله خیلی بزرگی است و از ایشان ممنونیم که در این دنیای به این بزرگی ثابت کردند که بمب دست ما نیست و آدم های خوبی هستیم. اما من گفتم آقای روحانی این آلبوم را بشوند تا کمی به کوچه و خیابان بیاید. می دانم که این کمبودها به گوشش می رسد ولی با یک ادبیات قشنگ به گوشش می رسد. اما ادبیات کوچه قشنگ نیست. من در این آلبوم گفته ام: «وقتی که دست بسته نشسته و خسته ای/ حتی به غصه هات وابسته ای/ زندگی تو این شرایط یعنی درد...» نمونه اش این که وقتی در یک جمعی زیاد می خندند، می گویند خدا به خیر کند، داریم خیلی می خندیم. من معتقدم که ما به غصه هایمان وابسته شده ایم. آقای روحانی من عاشقانه ها و عاشقی را دوست دارم. اصلا من خودم عاشقم ولی عاشقی که درد کنار دستی اش را ببیند، یک عشق احمقانه با خودش حمل می کند. یکی از دلایلی که من از آقای روحانی حمایت کردم و برای شان رأی دادم این بود که در دوره ایشان می توانم این قدر صریح حرف بزنم. آقای روحانی باید برای همه ایرانی ها رفیق باشد. حالا لقب رئیس جمهور هم دارد. من به این رفیقم می گویم ای که دستت می رسد کاری بکن. همه چیز برجام نیست، بیا این دردها را مثل ما ببین.این درد را بیشتر کجاها حس کرده ای؟- کجا حس نکرده ام؟ چرا خودمان را گول می زنیم؟ از داخل خانه و پدر و برادر تا بچه ای که سر خیابان می گذارندش درد را حس می کنیم. یک جا بگو که می شود حسش نکرد. پیرمرد نگهبان مجتمع ما چرا باید تا این سن کار کند؟ اسمش را گذاشته ایم که غیرت دارد. غیرتش را سال ها نشان داده و الان وقتش است که استراحت کند. نگاه بدی در جامعه ما وجود دارد که می گویند فلانی ماشین خوب سوار می شود، غمش هم نیست. چرا چنین حرفی می زنید؟ درست است ماشین خوب سوار شده ولی غم تو را هم می بیند. رفته بودم شیرخوارگاه، یکی از خانم های مسئول آنجا حرفی زد که تا یکی دو ماه هنگ بودم. به من گفت شما که دست تان به رسانه ها می رسد به مردم بگویید پول ندهند. فقط یک مادر بیاید و این بچه ها را بغل کند. یک پدر بیاید این پسر را در آغوش بگیرد. فقط همین. من نه بحثم سیاسی است و نه دوست دارم به گرداب سیاست نزدیک شوم. بحث من مردم این سرزمین اند. بحث من زاهدان و اهواز است که هوا ندارند. این قدر گفتیم ریزگرد که دیگر شعار شده است. هزینه اش اندازه دکل های گمشده و مدیرانی که خوردند و رفتند نیست. من دست آنهایی را که از این مملکت دفاع می کنند می بوسم ولی بگذاریم آنهایی که در کشور غریب اسلحه به دست هستند، دل شان گرم باشد که لااقل زن و بچه شان هوای سالم دارند. غصه فقط این نیست که گلوله بالای سرمان بیاید. به خدا زمان جنگ ما می خندیدیم و شاد بودیم.الان شرایط به مراتب راحت تر شده ولی دیگر دل مان خوش نیست.- چون خودمان را دوست نداریم و به داد هم نمی رسیم. من به آقای روحانی که مدیریت منابع کشور را در اختیار دارد می گویم بیا کمکم کن و دوست دارم به من بگوید که چطور می توانم بستری را فراهم کنم تا من هم بهش کمک کنم. من رضا صادقی معتادم تو به من قول بده که برایم کار هست، نامردم اگر ترک نکنم. من دارم می روم کشور خارجی، بگو شرایط فراهم می شود، می مانم، البته نه با 40 هزار تومان پول یارانه. به خدا من و مردمم گدا نیستیم. هیچ کس جای خودش نیست. چند وقت پیش یک سفارش غذا دادم، یک موتوری کارتش را نشان داد که لیسانس فیزیک هسته ای داشت. من هیچ چیز از سیاست نمی دانم و نمی خواهم هم بدانم ولی درد مردم رو شده و کارد به استخوان رسیده. ما هشت سال جنگ تحمیلی و هشت سال دیگر ویرانی داشتیم و می دانم برای درست شدن شرایط، زمان لازم است. کار یک نفر هم نیست که فقط بگویم آقای روحانی. آقای روحانی بیاید وسط، من و شما هم می آییم. مشکل این است که ما خودمان، خودمان را دوست نداریم.وقتی این قدر درد وجود دارد، مردم از هنرمندشان توقع دارند که لااقل یک مقدار حال خوب بهشان تزریق کند و دوباره داغ دل شان را تازه نکند.- بله، موافقم. من در این آلبوم آهنگی دارم به اسم «همه چی خوبه» که فضای عاشقانه ای دارد ولی اعتراف می کنم که من پر از نقص هم یک جایی کم می آورم. از آدم هایی هم که پافشاری می کنند کارشان درست بوده، بدم می آید ولی مطلبی را از این ماجرا جدا نبین؛ این که این قدر ما خیلی چیزها را به بچه های مان یاد نداده ایم. تا فیلمی ساخته شود به اسم «هیس... دخترها فریاد نمی زنند». اتفاقات این فیلم واقعی بود. من هم خسته شدم از این که مدام روی زخمم پارچه بکشم که تو نبینی و حالت بد نشود. پنهان کردن زخم باعث می شود یا کرم بگذارد یا سرطان شود. وقتی هم کسی می میرد می گوییم آخی نفهمیدیم طور مرد. نه این طور نیست، من می دانم فرهاد و فریدون دق کردند و خیلی های دیگر هم دق می کنند. ما رودربایستی گفتن دردهای مان را داریم خدا را شکر من دوستانی دارم که ترانه های پر انرژی و امیدوار کننده می گویند و دست شان را می بوسم ولی من یک جا وظیفه خودم دانستم که این دستمال را از روی زخم بردارم. شاید هم اشتباه باشد ولی با این دلیل این مسیر را انتخاب کرده ام و با وجود این که بیشتر کارهای آلبوم عاشقانه است ولی اسم آلبوم را گذاشته ام «یعنی درد...»، چون احساس می کنم «یعنی درد...» یک آلبوم است و بقیه خدمه این کشتی هستند. من بعد از این همه سال خوانندگی دنبال این نیستم که هیاهوی تبلیغاتی درست کنم و در این پروسه سنی سی و نه سالگی ام وظیفه ای دارم. در مقابل عشق هم وظیفه دارم ولی نمی توانم وقتی یک چیزهایی را می بینم، خیلی خوشحال روی استیج بیایم و بگویم «ما گل های خندانیم، فرزندان ایرانیم» شاید خیلی ها می توانند این کار را بکنند، دمشان گرم، دست هم می زنیم برایشان.خیلی ها هستند که خوب حرف می زنند و حرف های خوبی هم می زنند ولی زمانی که پای عمل وسط می آید، جا خالی می کنند. حتی با این که سرپرستی آن دختر بچه اصفهانی را قبول کردی، باز هم خیلی ها گفتند که رضا صادقی دارد شوآف می کند.- متاسفانه ما یک جامعه برون نما داریم و همه می خواهند نمای بیرونی شان را به بقیه نشان بدهند و زود سر زبان ها بیفتد.قاعدتا این حرف ها پیش می آید. من روزی که آن پست را گذاشتم، نوشتم می دانم یک عده ای این طوری می گویند ولی اصلا برایم مهم نیست، چون دوست دارم به صدای قلبم گوش بدهم. دروغ هم نمی گویم. یک موقع هایی این حرف ها ناراحتم می کند. یک بار یک نفر توی خیابان من را دید و گفت خوب آویزان یک بچه یتیم شدی. گفتم دمت گرم. تو این را دیده ای و من نمی توانم دیدت را عوض کنم. من باورم را دنبال می کنم. اسم آن دختر را گذاشته ام «ایران». روزی که رفتم ببینمش، دیدم چقدر مثل «ایران» زیاد است. دیدم نمی توانم هیچ کاری برای شان بکنم. با آنها دست زدم، قلقلک شان دادم و «مشکی رنگ عشقه» را برای شان خواندم. یک نفر همان موقع گفت فکر خوبی بود. گفتم برای چی؟ گفت می تونی راحت کاندیدای شورای شهر بشوی. گفتم فکرت خیلی شیک بود (می خندد) ولی من برای دل خودم این کارها را می کنم و می خواهم حالم خوب باشد.کمی حال و هوای مصاحبه را عوض کنیم. چطور از حدود سیزده سالگی موسیقی را در بندرعباس با شرایط نسبتا نامساعد و مخالفت خانواده برای فعالیت موسیقایی، شروع کردی؟- خیلی ممنونم که گفتی یک مقدار نامساعد بود. واقعیت این است که آن زمان شرایط خیلی نامساعد بود. عص ...

ادامه مطلب  

برای دل خودم کار می کنم  

درخواست حذف این مطلب
اشکان خطیبی از اواخر دهه هفتاد به صورت حرفه ای پا به دنیای موسیقی گذاشت و در کنار بازیگری، خوانندگی را هم ادامه داد. اما آنطور که خودش می گوید، موسیقی برایش صرفاً سرگرمی نیست و تعصب عجیبی روی آن دارد که البته این را می توان از فعالیت های هنری اش هم فهمید؛ او سه سال است که جلوی دوربین بازی نکرده و بیشتر درگیر تئاتر و موسیقى بوده است.به گزارش شفاف، «نزدیک به دو دهه است در دنیای موسیقی فعالیت می کنم و بیشتر از خیلی ها در موسیقی از اعتبار و سرمایه ام هزینه کرده ام» این را اشکان خطیبی می گوید. کسی که معتقد است فعالیت هایی که در حرفه موسیقی انجام داده قابل دفاع هستند و احتمالاً مردم به دلیل اینکه فکر می کنند او هم مانند دیگر هنرمندان اول در دیگر رشته های هنری طبع آزمایی کرده و بعد از معروف شدن وارد دنیای موسیقی شده، نمی پذیرندش. اما شاید ندانند که او در دوران کودکی پیش از تجربه کلاس های بازیگری، سراغ آموزش ساز رفته است.اشکان خطیبی از اواخر دهه هفتاد به صورت حرفه ای پا به دنیای موسیقی گذاشت و در کنار بازیگری، خوانندگی را هم ادامه داد. اما آنطور که خودش می گوید، موسیقی برایش صرفاً سرگرمی نیست و تعصب عجیبی روی آن دارد که البته این را می توان از فعالیت های هنری اش هم فهمید؛ او سه سال است که جلوی دوربین بازی نکرده و بیشتر درگیر تئاتر و موسیقى بوده؛ البته در قالبی که خودش دوست دارد، یعنی پرفورمنس -موسیقی که پیش از این هم در قالب تئاترهایی که با محمد رحمانیان کار کرده بود (در روزهای آخر اسفند و...) نمود پیدا کرده است.در این گفت و گوی مفصل، درباره تمام فعالیت هایی که در موسیقی داشته، بازیگرانی که وارد حوزه موسیقی شده اند، خواننده های موسیقی پاپ و گروه های موسیقی تلفیقی و همچنین پروژه جدیدش که ادای دینی به ترانه و سینما است و قرار است برای مرداد و شهریور روی صحنه برود صحبت کردیم؛ صحبت هایی که با توجه به تعصبش به موسیقی در اواخر گفت وگو به این جمله ختم شد: «الان ذوق من برای فعالیت در زمینه موسیقی بیشتر است و از دوستانی که به کار من علاقه ندارند، صمیمانه درخواست دارم اصلاً من را دنبال نکنند. چون این طوری کار جفت مان را راحت تر کرده اند.» در این سال ها مردم نسبت به ورود آدم های مشهور از حوزه های دیگر به عرصه موسیقی جبهه گرفته اند. اول اینکه دلیل این مسأله را چه می دانی و دوم اینکه خودت از این اتفاق واهمه نداشتی؟به نظرم در طول این سال ها آن قدر اعتماد مردم سلب شده که کاملاً حق دارند. البته قبل از انقلاب این طور نبود و اگر کسی هر دو حوزه را امتحان می کرد، قطعاً در آن استعداد داشت و خیلی سختگیرانه رفتار می کرد. با اینکه تعداد خواننده ها یک صدم الان بود، رقابت تنگاتنگی برای ارائه کار درست و اصولی وجود داشت. اما در این چهار دهه، هر بار که مردم اعتماد کرده اند، معمولاً جواب اعتماد خود را نگرفته اند؛ به جز یکی دو مورد استثنائی مثل «حامد بهداد» که فولک می خواند و نمی توان به او خواننده پاپیولار گفت. یک دسته دیگر هم هستند که برایشان فرقی ندارد تو کار خوب می کنی یا بد و به هرحال فحش می دهند! که این دسته از دوستان، معمولاً خودشان از دور دستی بر آتش دارند. بخشی از این اتفاقات به خاطر شرایط سخت کار کردن در ایران است که کم کم تبدیل به عقده های کوچک می شود و این گونه خود را نشان می دهد.در مورد خودم هم حقیقتاً هیچ وقت دنبال این نبوده ام که خودم را ثابت کنم؛ چون برای دل خودم کار می کنم که بعضی وقت ها از آن استقبال می شود و گاهی هم به جایی نمی رسد و مردم خوش شان نمی آید. برای همین هیچ وقت در صدد توضیح دادن خودم برنیامده ام. فکر می کنم مجموع فعالیت هایی که من در حرفه موسیقی کرده ام، قابل دفاع اند. من اولین گروه پاپ راک رسمی با تیراژ نزدیک به صدهزار نسخه بعد از انقلاب را تشکیل دادم، تقریباً برای تمام سینگل ترک هایم، ویدئوهای باکیفیت ساخته ام و هر بار هم که اجرای موسیقی (چه در قالب موسیقی-تئاتر و چه در قالب کنسرت) داشته ام، کار شکست خورده ای به حساب نیامده؛ چون همیشه فروش بالایی داشته و چندین بار تمدید شده است. اینکه سال گذشته گروه «راک دِ پن» به جشنواره موسیقی فجر دعوت شد هم دیگر خودش جواب همه چیز را می دهد. من از کودکی موسیقی را به صورت اصولی آموزش دیده ام.از سال٧٧، در گروه «ایلیا منفرد»، نوازنده هارمونیکا بودم و بک وکال هم می خواندم و در یکی دو گروه دیگر، ریتم گیتار می زدم. اما وقتی خواستم سلیقه موسیقایی خودم را دنبال کنم، سال 78 گروه «آپولون» را تشکیل دادم که در واقع، شروع فعالیت های رسمی و حرفه ای من در موسیقی بود؛ چرا که بلیت فروشی و شکل رسمی کنسرت داشت. اعضای آن گروه هم الان برای خودشان در نقاط مختلف دنیا، به صورت حرفه ای مشغول فعالیت اند. البته این گروه از هم نپاشید؛ همه جوان بودیم و به دنبال پول درآوردن و طبیعتاً نوازنده ها جذب گروه هایی می شدند که در طول سال اجراهای زیادی داشتند. مثلاً «بابک سعیدی» به همین دلیل از گروه جدا و جذب ارکستر «ناصر عبداللهی» شد. یا مثلاً «رهام بهمنش» سلیقه موسیقایی متفاوتی داشت و در اتریش و کانادا به صورت حرفه ای آهنگسازی کلاسیک را دنبال کرد. بعد از «آپولون»، کم کارتر شدم و کم کم برای خودم شروع به کار کردم که غیر از ترک «کابوس» بقیه منتشر نشده اند. بعد هم گروه «ترافیک» شکل گرفت و یک آلبوم منتشر کردیم. چه شد که گروه «ترافیک» منحل شد؟کار گروهی در ایران بسیار سخت است و آرتیست ها درکی از آن ندارند. بعد از مدتی که از فعالیت گروه گذشت، کار کردن سخت شد و ترجیح دادم ترمزدستی آن را بکشم تا زمانی که هم گروهی های دیگری پیدا کنم و کار «ترافیک» را ادامه دهیم. فکر می کنم سبقه گروه های مختلفی که چند سال اخیر در ایران به وجود آمده اند، نشان می دهند تا چه حد کار گروهی در ایران سخت است و هر چه قدر موفقیت های یک گروه بیش تر باشد، چالش هایی که با آن مواجهه می شوند هم بیشتر خواهد بود. چراکه موفقیت در ایران به شکل عجیبی پدر و مادرِهای زیادی دارد و همه خود را صاحب موفقیت می دانند که البته اشتباه هم نیست؛ اما به شرطی که از آن تعبیر انفرادی نشود.گفتی که در این سال ها اعتماد مردم از خوانندگی هنرپیشه ها صدمه دیده. تو توانسته ای این اعتماد را جلب کنی؟حتماً توانسته ام که می توانم به عنوان یک خواننده کنسرت اجرا کنم. فکر می کنم میزان دانلود سینگل ترک هایم هم گواهی بر این مدعا باشد؛ چون معمولاً استقبال از دو سه تای اولش را می توان گفت به خاطر کنجکاوی مردم است، بقیه آنها که دیگر باید تکلیف شان روشن شده باشد. اگر ما بگوییم یک سوم مردم ایران، کاربران بالقوه دنیای مجازی هستند، می شود چیزی حدود 25 میلیون نفر و ما به همین تعداد، درباره هر اتفاقی نظر و عقیده داریم. حالا اگر هشتاد درصدشان موافق باشند یا حداقل از شنیدن یک اثر اذیت نشده باشند، یعنی کار موفقی بوده است.ببینید، هر کار موفقی با خودش حواشی ای هم دارد؛ چرا که خیلی ها چشم دیدن موفقیت دیگران را ندارند و این، یک بیماری اجتماعی است. ولی اگر هم آن تعداد که فحش می دهند یا خوش شان نمی آید، نباشند هم آن وقت آدم به کارش شک می کند! اصلاً از همین جا است که سلیقه های مختلف هنری شکل می گیرد. قرار نیست ما همیشه روی پرده «فروشنده» یا همیشه «سلام بمبئی» ببینیم. به نظر من تنوع و تکثر نشان دهنده سلامت فرهنگ یک جامعه است. واکنش خودت در قبال کامنت ها و اظهار نظرهایی که مردم در صفحه ات درباره موسیقی می نویسند، چیست؟اگر کوچکترین نظر اشتباهی درباره موسیقی بدهند، همه را بلاک می کنم! دلیلم هم موجه است. خب این که با حرف قبلی تو که گفتی باید تکثر وجود داشته باشد، در تضاد است.ببین، اول از همه اینکه فضای مجازی من، مثل خانه من است و طبیعی است که اگر هر کسی با هر سطح سواد یا آگاهی و با هر میزان شعور اجتماعی، دلش بخواهد هر نظری که به ذهنش می رسد را در خانه من منعکس کند، با او برخورد کنم. برخورد سختی هم نمی کنم؛ می گویم از من خوشت نمی آید؟ پس لطفا ًبیرون بایست و بگذار من کارم را بکنم؛ چراکه این حرفی که تو به من می زنی، کمکی به من نمی کند و مطمئن باش که من ضعف های خودم را خیلی بهتر از تو می شناسم. نزدیک به دو دهه است که در دنیای موسیقی فعالیت می کنم و بیشتر از خیلی ها در موسیقی از اعتبار و سرمایه ام هزینه کرده ام. بنابراین برایم از تو که فقط سی ثانیه از یک کار را شنیده ای یا اصلاً آن را نشنیده ای و نظر می دهی، خیلی مهم تر است.من در یک ویدئو که موسیقی آن را «امیر عظیمی» ساخته بود، فقط شعرخوانی کرده ام و یک نفر نوشته حالا تو هم دیگر خواننده شده ای؟! معلوم است که حتی آن را باز نکرده تا ببیند من در آن خوانده ام یا نه! اگر من واقعاً بد هستم، پس چرا این همه موزیسین درجه یک در طول این سال ها با من کار کرده اند؟ من نه پول بیشتری از بقیه به کسی می دهم، نه رانت بیشتری می دهم، نه خوشگل تر و خوش صداتر از بقیه ام. پس چرا با من کار می کنند؟ من برای یک سری از موزیسین ها شرایطی را فراهم کرده ام تا به این واسطه، کاری که در طول این سال ها نتوانسته اند را انجام دهند و فارغ از اینکه پول شان را در می آورند، بتوانند به موزیکی که علاقه دارند هم بپردازند. شاید هم طرز تفکر این عده از مردم که فحش می دهند، این است که آن جا خانه خصوصی تو نیست و اگر قرار بود حریم شخصی باشد، می توانست پرایوت باشد!حضور در فضاى اجتماعى آدابى دارد که متأسفانه از طرف خیلى ها رعایت نمى شود. من می بینم که با چه فرهنگ عجیبی موسیقی را به بچه هایمان منتقل می کنیم. می بینم که برای خنده و سرگرمی، مبتذل ترین ترانه ها را به بچه یاد می دهند و او هم آنها را حفظ می کند و با همان سلیقه بزرگ می شود. آن وقت ما می گوییم چرا موسیقی درست و حسابی نداریم و چرا همه موسیقی ها یک جور صدا می دهند؟ چرا ما یک کنسرت مفرح نداریم و طرف ده سال است همان کارهای سابق را روی استیج انجام می دهد؟ نسبت به موسیقی حساسیت زیادی دارم. چون فکر می کنم موسیقی مهم ترین هنری است که به شکل مستقیم و بلاواسطه روی روح و روان انسان تأثیر می گذارد و در پالایش روح تأثیر مستقیم دارد. به شدت معتقدم آدم ها همان چیزی هستند که گوش می دهند. اگر از همان ابتدا، موسیقی درست را یاد بچه هایمان ندهیم، قطعاً وضع از اینی که هست هم بدتر خواهد شد.ما حتی در دریافت مان از موسیقی پاپ هم دچار مشکل هستیم؛ یعنی می خواهیم به یک درجه جهانی از موسیقی پاپ برسیم، اما نه جنس صدا و نه جنس تنظیم ها و نه حتی میکس ها، هیچ سنخیتی با موسیقی روز جهان ندارد. حالا این موضوع در تمام اتفاقات موسیقایی ما بسط پیدا کرده؛ به خصوص در اجراهای زنده. تماشاگر کلی پول خرج می کند و حقیقتاً چیزی جز تغییر قطعات رپرتوار اتفاق نمی افتد. کنسرت های ما بی برنامه و شلخته است و کلی صحنه و سالن زشت داریم. مثلاً سالن «میلاد نمایشگاه» یکی از زشت ترین سالن هایی است که در جهان وجود دارد! از تماشاگر انبوه پول می گیریم و هیچی به آنها نمی دهیم. با توجه به معذوریت ها هم نهایتِ همراهی تماشاچی با یک خواننده (به خصوص پاپ) روی استیج، می شود جیغ زدن! عمده مخاطب کنسرت های موسیقی پاپ ما قشر سیزده تا هجده یا نهایتاً بیست سال می شوند.ابتدای کار که «سیروان» و «زانیار» هنوز بِرند خودشان را پیدا نکرده بودند هم برای همین طیف می خواندند. تفاوت سیروان با بقیه این بود که گول طرفدارانش را نخورد و سعی کرد هم آنها را راضی نگه دارد و هم کاری که دلش می خواهد را انجام دهد. به همین دلیل، کمی نسبت به سایر خواننده ها به لحاظ نحوه عملکرد، متفاوت شد. جنس موسیقی او متفاوت است و وسواس بیشتری نسبت به کاری که انجام می دهد دارد.محسن چاوشی هم همین وسواس و جسارت را در جنس دیگری از موسیقی دارد.محسن چاوشی حتى از این هم سختگیرتر است. او آن قدر روی چیزهایی که می توانسته به دست بیاورد، پا گذاشته که فکر می کنم بیشترین میزان ریسک و از خودگذشتگی را در حرفه خودش داشته است. چند شب پیش با او صحبت می کردم که گفت در حال انجام کارهایی هستم که دارم تازه خودم را در آنها پیدا می کنم. خواننده ای که با این میزان محبوبیت، هنوز دنبال پیدا کردن خودش است، یعنی با بقیه تفاوت دارد. محسن چاوشی می توانست سالی 70، 80 کنسرت در تهران برگزار کند. مگر کسی از پول بدش می آید؟ قطعاً آن ایده آل هایی که در ذهن دارد، باعث پیشرفت و محبوبیت اش شده است.معمولاً زمانی که یک بازیگر می خواهد تصمیم به ورود به عرصه موسیقی بگیرد، اطرافیانی هستند که او را تشویق به این کار می کنند تا شاید از قبَل او، به پول و شهرت بیشتر برسند. اطراف تو چنین افرادی بوده اند؟خیلی زیاد. اما هیچ وقت با آنها کار نکرده ام. تقریباً هفتاد هشتاد درصد از همین هایی که می گویند از خانه قهر نکنید و خواننده نشوید، به من زنگ زده اند و درخواست همکاری داشته اند! این آدم هایی که چنین پیشنهادهایی می دهند، فقط دنبال سوءاستفاده هستند و اصلاً برایشان مهم نیست که تو چیزی از موسیقی می دانی یا نه! دنیای موسیقی، مثل دنیای سینما یا تئاتر نیست؛ چون پول زودبازده و هنگفتی در آن وجود دارد و اگر استعداد ویژه ای پیدا کنی، می توانی به عنوان یک برنامه گذار در عرض یک ماه مثلاً به چند صد میلیون پول برسی. به دلیل اینکه پول زیادی در آن وجود دارد، تعدد افراد سودجو هم خیلی بالا است و برای همین هم خطرناک است. خواننده های زیادی بوده اند که علیرغم استعداد، صدا و اجرای خوب به دلیل وجود همین آدم ها (مثل دلال های فوتبال) زمین خورده اند. البته شاید یک دلیلش هم این است که ورود به عرصه موسیقی راحت تر به نظر می رسد. مثلاً برای اینکه فوتبالیست شوید، باید سال ها تمرین و ورزش کنید. اما برای خوانندگی، تنها کمی استعداد خدادای و جوّ اطرافیان و شش ماه کلاس گیتار رفتن، می تواند شما را وسوسه کند که بخوانید.به شکل عجیبی دوران فعالیت حرفه ای خوانندگان ما در حال کاهش است. یک نفر به مدت دو سال هیت می شود و سالی 40 سانس اجرا می گذارد، اما بعد از آن، هم به دلیل نداشتن برنامه و مدیریت صحیح و هم به دلیل سیراب شدن تماشاچی از او، فِید می شود. ببینید، در ایران مخاطب های هنری (که قرار است فیلم، تئاتر و موسیقی را دنبال کنند) مثل اروپا و آمریکا گسترده نیستند و علاوه بر آن، اقتصاد خانواده ها این اجازه را به آنها نمی دهد. اگر هر خانواده چهار نفره در طول ماه بخواهد به یک کنسرت برود، یک تئاتر و دو تا فیلم ببیند (بدون احتساب هزینه ایاب و ذهاب و خورد و خوراک) حدوداً ششصد هزار تومان باید هزینه کند. اگر سیاست گذاران و کسانی که در رأس امور فرهنگ و هنر مملکت نشسته اند، به فکر تعریف یک سبد فرهنگی برای مردم نباشند، فکر می کنم در طول دو سال آینده، مخاطب هنری چیزی حدود بیست تا سی درصد ریزش داشته باشد. همان طور که امسال، چهل درصد افت مخاطب سینما داشته ایم.تا چند سال پیش، تئاتر به عنوان یک هنر بی پول معروف بود. اما در این چند سال، با ساخت سالن های خصوصی زیاد و اجراهای کوچک و متعدد، اتفاقات خوبی افتاده و الان درآمد بازیگران تئاتر بیشتر شده است.آن عده ای که از تئاتر پول درمی آورند، از هر جای دیگر هم می تواند پول درآورند. من فقط نمی دانم چرا از تئاتر پول درمی آورند؟! کسی که تماشاچی به خاطر او بلیت پنجاه هزار تومانی می خرد و به سالن می آید، آدمی است که هر کار دیگری هم بکند، مردم او را می بینند. بله اما تعدد اجراها و استقبال مردم غیرقابل انکار است.بله. اما به این فکر کنیم که اگر تعدد اجراها باعث شود آن چه که در موسیقی امروز ایران اتفاق افتاده، در تئاتر هم اتفاق بیفتد، آن وقت چه؟ یعنی متر و معیار ما، اجراهایی شود که به هر قیمتی و فقط به خاطر پول درآوردن روی صحنه می روند؛ با استفاده از هر ترفند تبلیغاتی و چهره های شناخته شده سینمایی. خب خطرناک است دیگر. بله، اما روی دیگر سکه این است که مردمی که می توانسته اند زمان خود را صرف هر کار دیگری کنند را به سمت این هنر جذب کرده اید.این هم سوءاستفاده است؛ چون تو گونه ای غلط از آن اتفاق هنری را به مردمی که هنر کم خرج تر را برای روزشان انتخاب کرده اند، نشان می دهی و همان تبدیل به متر و معیارشان برای تئاتر، موسیقی یا هر چیز دیگری می شود. اگر مخاطب هنری ما که بلیت می خرد و برنامه ها را از نزدیک می بیند، یک بار اتفاقات هنری خارج از ایران را ببیند، همه چیز برایش غیرقابل باور خواهد بود. وقتی یک هنر را با استاندارد پایین به مخاطب ارائه کنید، همان تبدیل به متر آن مخاطب می شود. اجراهای خوانندگانی که در این مدت اخیر از نزدیک دیده ای مثل «سیامک عباسی»، «امید حاجیلی» و... هم همین طور بوده یا با بقیه تفاوت داشته اند؟کنسرت «سیامک» را یک بار دیده ام و نمی توانم درباره آن اظهار نظر کنم. اما روند کلی آن چه روی صحنه اتفاق می افتد، ثابت است. «امید» هم هر آن چه در اجرایش دارد، از خودش دارد. چون آدم خوش مشرب و خوش انرژی ای است و یک موسیقی هایپراکتیو دارد که پر از قطعات شش وهشت و چهارچهار با تمپوی بالا است و از پس برنامه های خودش برمی آید. اما اگر تا چند سال دیگر همین اتفاقات بخواهد تکرار شود چه؟ گروه هایی که با نام «تلفیقی» فعالیت می کنند چطور؟گروه های فیوژن مخاطبان روشنفکرتری دارند و کمی سخت گیرانه تر برخورد می کنند. از آن جا که جنس این موسیقی پاپ و همه فهم نیست، مجبورند جذابیت های بصری و نمایشی به آن اضافه کنند. مثلاً گروه های «پالت» و «دال» این کار را انجام می دهند، همین ط ...

ادامه مطلب  

مسعود جهانی: بیش از ۴۰ قطعه مگاهیت دارم که ایران را تکان داده است  

درخواست حذف این مطلب
یکی دو سالی است که نامش در اغلب قطعات هیت و پرطرفدار دیده می شود. چند ماهی هم هست که «هوروش بند» را معرفی کرده و در بخش کار گروهی هم اغلب آثارش همه گیر شده است. شاید فکر کنید صحبت ما درباره یک چهره مسن و پیشکسوت باشد اما اینطور نیست. درباره تنظیم کننده ای صحبت می کنیم که جوان اما پرمخاطب است. یکی از دلایل آن هم می تواند این باشد که می گوید در کارهایش استراتژی دارد و البته به زعم خیلی ها در کارهایی که با خواننده های شاخص داشته، خودش را تکرار نکرده است. در روزهایی که او مشغول تولید کارهای جدید «هوروش بند» و تنظیم برای خوانندگانی نظیر محمد علیزاده و فرزاد فرزین و… بود سراغش رفتیم و یک گپ مفصل با هم داشتیم.مسعود جهانی در این گفت وگو برای اولین بار درباره تمامی ابعاد زندگی شخصی و حرفه ای خود صحبت کرد و البته دیدگاه های متفاوتی هم نسبت به موسیقی مجاز داشت. این تنظیم کننده خوش اخلاق خردادی، صحبت های جالبی در مورد حامد همایون، بهروز صفاریان، نیما وارسته و سیروان خسروی و… داشت و در انتهای گفت و گو هم اعلام کرد این اولین و البته فعلاً آخرین مصاحبه من خواهد بود. * بعضی هادرخانوادهخودموزیسینداشتندوهمینبرایشانانگیزهشد. بعضی هاخیلیپولداربودند،بعضی هاخیلیبچهدر س خوانبودند،بعضیخیلیبچهدرس نخوانبودندوبعضی هاهمبرحسبشانسسمتموسیقیآمدند! ورودتوبهاینعرصهچگونهبود؟خانواده من با موسیقی مخالف بودند. من هم از کودکی درس خوان بودم و می خواستم وارد دانشگاه شوم و بعد از آن خودم موسیقی را ادامه دهم. درسم را خواندم و سال ۸۵ دکترای داروسازی در اصفهان قبول شدم. از خانواده جدا شدم و به اصفهان رفتم و درس نخواندم! بعد ازدواج کردم و یک گروه موسیقی در دانشگاه تشکیل دادم. یک روز به من گفتند برای اینکه بتوانی در دانشگاه اجرا کنی، باید فیلم اجرایتان را اداره ارشاد اصفهان تأیید کند.۱۹ ساله بودم. گفتند باید پلی بک کنید و یک نفر کارهایتان را آهنگسازی و تنظیم کند. آن زمان به ما ۷۰۰، ۸۰۰ هزار تومان قیمت می دادند که چنین پول هایی نداشتیم! در اصفهان نزد شخصی رفتم که من را راهنمایی کرد و گفت خودت می توانی بعضی از کارها را انجام دهی. به او گفتم که صدابرداری دوست دارم و دوره آن را هم پیش همان شخص دیدم. یک تنظیم کننده هم پیدا کردیم که بدون پول با ما کار می کرد. مدتی بعد او گفت که شما می خواهید از من سواستفاده کنید و از من کار یاد بگیرید و دیگر با شما همکاری نمی کنم. یک دوره، خودم شبانه روز پای این کار نشستم و چیزهای زیادی یاد گرفتم ولی دیگر نتوانستم درس بخوانم!بی پولی ها و سختی های زیادی کشیدم* بعد از این اتفاق سربازی هم رفتی؟نه. من فرزند شهید هستم. درسم را که رها کردم، سال ۸۶ به تهران آمدم و بی پولی ها و سختی های زیادی کشیدم. حدود یک سال کلاً خانواده ام را ندیدم و همان زمان هم یک قطعه برای هومن سزاوار تنظیم کردم. او می خواست آلبوم مجاز منتشر کند که برایش هفت یا هشت قطعه تنظیم کردم و در ادامه روند کارهایم شروع شد. بعد از آن با رضا شیری آشنا شدم و یک دوره حدوداً هفت ساله با هم بودیم.* بابتکاربرایهومنسزاوارپولنگرفتی؟به شکل مستقیم پول نگرفتم. البته آن زمان خیلی بچه بودم و همین الان هم چهره ام خیلی بزرگ نشان نمی دهد! (خنده) حتی مورد داشتیم یک خواننده در استودیو به من گفت بگو آقا مسعود بیاید! (خنده) اما هومن در آن زمان کارهای علی عطایی و چند دوست دیگرش را برای تنظیم به من می داد که پول خوبی هم داشت؛ حدوداً یک میلیون تومان بود.* اولینقطعه ایکهتنظیمکردیوهیتشدکدامکاربود؟قطعه «عاشقی یعنی همین» با صدای رضا شیری بود. حتی من پیشنهاد ورود رضا شیری به فضای موسیقی رسمی را دادم. مرتبه اول موفق نشد ولی بار دوم حدود دو سال و نیم صبر کرد و موفق به اخذ مجوز شد. الان هم به همه خواننده های جوان توصیه می کنم مجاز کار کنند. اگر خواننده ای برای آهنگش مجوز نگیرد حق استفاده از اسم من را ندارد..* پسبهدلیلهمیندیدگاهبودکهکلاًهمکاری هایتباخواننده هایغیررسمی راقطعکردی؟طبیعتاً وقتی من به صورت رسمی کار می کنم، فقط می توانم با خواننده های مجاز همکاری کنم .وقتی ارشاد و تلویزیون به من اعتماد کرده اند چه دلیلی برای فعالیت غیررسمی دارم؟ پولی در این کارها نیست و این قبیل همکاری ها برای زمانی بود که بچه بودم و فقط می خواستم خودم را نشان بدهم. آن زمان می دیدم که این همه کار می کنم ولی هیچ جا اسمی از من نیست؛ در هیچ جشنواره ای اسمم نیست و هر جا که موسیقی هست، من نیستم. با خودم می گفتم مگر کار تو بد است؟! ولی بالاخره فهمیدم که راه درست فعالیت درحوزه موسیقی، این نیست. این را هم بگویم که همان زمان کارهای مجاز برای خوانندگانی چون حامد زمانی هم تنظیم کردم. کاری با مجاز یا غیرمجاز ندارم، ولی من ۴۳ قطعه مگاهیت دارم که ایران را تکان داده است اما دیدم که فقط تنظیم کننده هستم و بعد هم هیچ اتفاق خاصی برایم رخ نمی دهد. برای همین در کنار تصمیمی که برای فعالیت رسمی داشتم، به سراغ عملی کردن یکی از ایده های قدیمی خودم یعنی تشکیل یک گروه موسیقی رفتم.این کلمه هوروش نیست بلکه هوروَش به معنای فروزان مثل خورشید است* کهفکرمی کنممنظورت «هوروشبند» باشد.همیشه دوست داشتم خودم یک گروه تشکیل و پرورش دهم تا موفقیت هایش هم برای خودم باشد. روزی در یک جمع دوستانه، سنتی خواندن مهدی دارابی را دیدم که برایم جالب بود. از او خواستم یک کار از استاد ایرج را بازخوانی کند و پیشنهاد دادم خودمان هم یک قطعه از مولانا یا حافظ بسازیم و منتشر کنیم. یک کار ساختیم که البته هرگز منتشر نشد ولی دوستان خیلی استقبال کردند. حمید فریزند که آن زمان مدیر برنامه مهدی (دارابی) بود (و الان مدیر برنامه «هوروش بند» است) از پیشنهاد تشکیل گروه استقبال کرد و خواست که خودتم هم حتماً در این گروه حضور داشته باشم. من اول به او گفتم می توانیم درصدی کار کنیم ولی حمید فریزند گفت تو باید عضو اصلی گروه باشی. من هم بدم نیامد و یک قرارداد نوشتیم و باز هم این داستان مسکوت ماند. خلاصه با پیگیری های حمید فریزند قطعه ای به نام «یاد تو می افتم» را منتشر کردیم که اولین کار مان بود. برای این قطعه اتفاقات خوبی افتاد و با شرکت «ققنوس» قرارداد بستیم.* حالا «هوروش»بهچهمعنااست؟این کلمه هوروش نیست بلکه هوروَش به معنای فروزان مثل خورشید است. من موقع خواندن این کلمه اشتباه کردم و فکر کردم که هوروش است!(خنده) درواقع اشتباه لفظی من باعث شد نام گروهمان هوروش باشد! مجید فرهبد هم لوگوی گروه را طراحی کرد که البته چندبار روی آن کار کردیم تا به نتیجه رسیدیم.* درکارهایهوروشتقریباًرگه هاییازموسیقیایرانیوجودداردوحتیآهنگپیشوازموبایلخودتهمتکنوازیتاراست.سابقهکاردرموسیقیاصیل ایرانیداری؟اگر کسی بگوید موسیقی اصیل ایرانی دوست ندارم، دروغ می گوید ولی من می خواستم کاری کنم تا مخاطبان با موسیقی ایرانی آشتی کنند. این قضیه به تنظیم باز می گشت و یک سری تنظیم های خاص را هم امتحان کردم اما باز هم امیدی به جواب دادنش نداشتم. من سابقه هنری خودم را روی فردی گذاشته بودم که باید کاملاً از صفر شروع می کرد. خلاصه وقتی دیدیم مردم از آن استقبال کردند، این ایده را پرورش دادیم.خواننده هایمعروفبرایفعالیتگروهیحرفگوشنمی کنند!* تومی توانستیبرایایده هایتسراغخواننده هاییبرویکهاسمورسمبیشتریدرموسیقیسنتییاتلفیقیداشتهباشند.مهدی دارابی موسیقی را دلی یاد گرفته و به همین دلیل با احساس می خواند و جنس صدایش با خواننده های سنتی ما کاملاً تفاوت دارد. او حتی اگر اشتباه هم بخواند، باز هم همه چیز خواندنش مختص خودش است. البته این را هم نباید فراموش کرد که خواننده های معروف برای فعالیت گروهی، حرف گوش نمی کنند! اما مهدی هر کاری که بخواهیم را اجرا می کند. جنس صدای او هم هر روز پخته تر می شود.* تودردوره ایاینکارراکردیکهفضایموسیقیتلفیقیفراگیرشدهبود و شایدتحتتأثیرهمینفضاچنینمسیریانتخابکردی.من راه دیگری را انتخاب کردم و این فضا الان جواب داده ولی موسیقی تلفیقی به شکل کنونی دیگر جواب نمی دهد. اگر ما راه یکی از همین گروه ها را انتخاب می کردیم، قطعاً موفق نمی شدیم ولی دوست داشتیم راه جدیدی را انتخاب کنیم که هم فضای سنتی داشته باشد و هم مخاطبان آن را بپسندند. این مسیر خیلی سخت بود و همه چیز به تنظیم بستگی داشت.* ازاینمسیرسختچقدرجوابگرفتی؟انتظار داشتم هفتمین یا هشتمین قطعه «هوروش» موفق شود، ولی چهارمین قطعه جواب داد. آن روز خودمان هم فکر نمی کردیم که «به کی پز میدی» تا این حد موفق شود.* البتهاینرگه هایایرانیکهگفتی، درکارهایهوروشخیلیکماستودرمواردیبهغیرازخواندنمهدی،عملاًوجودندارد. اینفضایایرانیراحتیدرسازبندیهممی توانستیلحاظکنی اما بیشترکارهاپاپبهنظرمی رسند.کارهای «هوروش بند» هیپ هاپ هستند. درباره خواندن مهدی هم باید بگویم که او موسیقی سنتی روحوضی را با موسیقی سنتی امروز تلفیق کرده و موسیقی r&b و هیپ هاپ را هم به آن اضافه کرده است. مثلاً در قطعه اول، حتی تحریر جَز و بلوز هم در خواندنش دارد. همین که انتظار دارید درصد فضای ایرانی کارهای هوروش بیشتر باشد ولی نیست، خودش یک اتفاق جالب است.مردم انتظار دارند یک گروه تلفیقی در هر کاری یک ساز سنتی استفاده کند اما ما این کار را نکردیم که همین موضوع باعث تفاوت ما شده است.* بازهمباتوجهبهتقسیم بندی هایسبک ها،خیلیسختمی توانهوروشرادرمیانتلفیقی هاقرارداد.ما پاپ نیستیم. البته قطعه سوم ما پاپ بود ولی مثلاً قطعه «به کی پز میدی؟» را نمی توان به عنوان یک اثر پاپ در نظر گرفت. این نکته را مدنظر داشته باشید که من همیشه دوست دارم برخلاف پیش بینی و انتظار مخاطبان کار کنم. همین الان قطعه ای دارم که تِرَپ سنتی است. یک سال است که این کار را تنظیم کرده ام ولی اول باید مخاطب آمادگی شنیدنش را پیدا کند تا آن را منتشر کنیم. کار بسیار عجیبی است و به گوش مخاطب ایرانی آشنا نیست. اگر بخواهید یک کار بزرگ انجام دهید، باید مخاطب شما را بپذیرد. ما مجبور شدیم کارهایی منتشر کنیم که اسم گروه بیشتر مطرح شود؛ مثلاً قطعه آخر گروه یعنی «منو به باد داد» کاملاً پاپ بود ولی مخاطبان کلامش را دوست داشتند. در این قطعه تنظیم خاصی انجام ندادم و در قطعه «به کی پز میدی؟» هم خودم نبودم. از سوی دیگر، دومین اثر ما به نام «مجنون» کاملاً با جریان بازار تفاوت داشت و مخاطبان آن را دوست نداشتند. مجبور شدیم برگردیم و کارهایی که پاپیولارتر است انجام دهیم تا ذهن ها برای کارهایی که می خواهیم آماده شود.ما از یک سو دوست داریم خاص باشیم اما از سوی دیگر بلیت کنسرت را قرار است مردم تهیه کنند. الان خواننده های زیادی هستند که خاص اند ولی بلیت هم نمی فروشند. ما هم تمام این جوانب را بررسی کردیم. ما الان ۱۶ قطعه آماده داریم که هر کدام را از بین ۵۰ اثر انتخاب کرده ایم ولی هرکدام باید در زمان خاصی منتشر شوند. مثلاً یک قطعه «چیل اوت سنتی» داریم که خیلی عجیب است و برای زمانی مناسب خواهد بود که مردم شما را قبول کنند و بتوانید ریسک کنید.* معمولاًتنظیم کننده هایمانگاهمی کننددربازارچهکارهاییگرفتهوبهدنبالکپی برداریازهمانسبک هامی روندتااسمشانبیشترمطرحشود.یک زمان شما دنباله رو هستید و یک زمان هم می توانید جریانی را با خودتان همراه کنید. زمانی که قطعه «تو که نیستی پیشم» را برای آرش عدل پرور تنظیم کردیم، با فضای بازار تفاوت داشت ولی کم کم در بین مخاطبان جا افتاد. طبق بررسی هایی که کردیم، موسیقی هاوس فقط تا سه ماه دیگر جا دارد و بعد از آن لوث می شود. ما می خواهیم به دنبال یک جایگزین باشیم که مردم هم آن را دوست داشته باشند. من از سال گذشته تا الان نزدیک ۳۵۰ قطعه هاوس تنظیم کرده ام ولی مگر چقدر می توانید کار هاوس تولید کنید و به تکرار نیفتید؟ اگر به خاطر داشته باشید، یک زمان همه مردم کارهای ۶ و ۸ ساسی مانکنی می خواندند ولی آن موج ناگهان تمام شد. کار هاوس هم به زودی تمام خواهد شد. متأسفانه یا خوشبختانه، کارهایی که ما انجام می دهیم الگوی خیلی ها شده که در نوع خودش هم جالب است.هوروشبندموجنیستچوناعضایشتولیدکنندههستند* به دلیل همیناستراتژیاستکهتاکنوندرهوروش،قطعه۶و۸منتشرنکرده اید؟بله. اما اگر از همان اول کار هوروش بند، قطعه ۶ و ۸ منتشر می کردیم به ما می گفتند کپی حامد همایون هستید! حتی خود شما هم می گفتید و هرکاری می کردیم شبیه می شد. الان قرار است در همین فصل تابستان، یک کار ۶ و ۸ منتشر کنیم که مختص خودمان است و به هیچ خواننده دیگری ربط ندارد.* گفتی به نظرت برخی از فضاها و تنظیم ها موج هستند و زود فروکش کرده یا می کنند. «هوروش بند» چطور؟ موج نیست؟هوروش بند موج نیست چون اعضایش تولیدکننده هستند. من آدمی نیستم که خودم را تکرار کنم؛ یک خردادی ام که دوست دارم هر روزم با روز دیگرم تفاوت داشته باشد.* فکر نمی کنم این نکاتی که درباره تفاوت و اسامی سبک ها به کار می بری، برای مردم تفاوت چندانی داشته باشند و نهایتاً مخاطبان می گویند موسیقی غربی با خوانش ایرانی؛ این تفاوتها قرار است کجا برای مردم ملموس شود؟مردم از کار خوب لذت می برند؛ اما خواننده ما هم سنتی نمی خواند. یعنی وسط چهچهه های آواز سنتی، ناگهان تبدیل به تحریر غربی می شود که تاکنون برای هیچکس رخ نداده است. مورد دوم اینکه من گوش قسمتی از مردم را از لحاظ تنظیم می شناسم. من شناخت دقیقی از مقوله شعر ندارم ولی اگر تنظیم یک کار به من حس خوبی بدهد، آن کار موفق می شود. زمانی که شروع به تنظیم کردن می کنم، از ابتدا نمی دانم قرار است به چه سمتی برود. روند کاری ام اینگونه است که خواننده یک لاین می خواند و بعد من کارم را شروع می کنم؛ اگر حس تنظیم در همان لحظه بیاید که کار خوبی از آب درمی آید و در غیر این صورت کار خوبی نخواهد شد. وقتی در همان لحظه با کار ارتباط برقرار کنم، به موفقیتش اطمینان پیدا می کنم.اگربخواهید همیشهمخاطبراباخودهمراهکنید،تکراریمی شوید* معمولاًموزیسین هایماوقتیواردفازکنسرتوکسبدرآمدمی شوند، صرفاًرضایتمخاطبرامدنظرقرارمی دهندتابلیتکنسرت فروش برود. بههمیندلیلازآناستراتژی هاییکهداشتندعقب نشینیمی کنند. گروهشماتاچهزمانیهمینروندراخواهدداشت؟اگر همیشه مخاطب را با خود همراه کنید تکراری می شوید. گاهی اوقات باید افت کنید و جای ریسک بگذارید. همیشه در اوج بودن باعث تکرار می شود. ما چند قطعه ریسکی داریم ولی می خواهم به جایی برسیم که این لغزش عمدی، به کل داستان صدمه وارد نکند. در حال حاضر تا اردیبهشت سال آینده، آهنگ ها را برای انتشار چیده ایم اما ممکن است با برگزاری کنسرت، روند حرکت ما کمی تغییر کند ولی کلاً مسیرمان را عوض نمی کنیم. هوروش در حال حاضر یک نوزاد است و باید رشد کند. ما برای رشدش برنامه چیده ایم اما ممکن است برخی اتفاقات نظیر کنسرت و مسائل دیگر، تغییرات جزئی در این برنامه ایجاد کند.* الانمشغولآزمونوخطاهستید؟همیشه فکر می کردم اگر گروه داشته باشم، تنظیمی انجام می دهم که کل دنیا به من افتخار کند. اما دیدم که مردم در هوروش بند از من، مسعود جهانی را نمی خواهند و فقط حس می خواهند. مثلاً کار دوم ما، من را راضی نکرد و دوستش نداشتم.* منظورت چیست که از تو مسعودجهانینمی خواهند؟تقابل حس و تکنیک است و مخاطبان از من حس می خواهند. من هیچ وقت در کارهایم مدلاسیون یا تغییر ریتم نداشته ام. مثلاً هرگز در تنظیم هایم از ساز بادی استفاده نمی کنم چون مردم موسیقی هایی را دوست دارند که آرامش داشته باشد و در آن داد نزنند.آرش عدل پرور می تواند جریان و روند بازار را تغییر دهد* فکرمی کنممشابهایناتفاقاتیکهمی گویی مردمدوستدارند، درکارهایآرشومسیحرخدادهباشد.آرش عدل پرور هوش بسیار بالا و استعداد وحشتناکی دارد. آرش قلم را بر می دارد و در حالی که من مشغول چیدن ریتم هستم و تازه می خواهم به او بگویم فضا چگونه است، ترانه را آماده می کند! همان لحظه پشت میکروفون می رود و آن را می خواند و کار در همان لحظه بسته می شود. ممکن است در یک شب ده قطعه با هم بسازیم که از بین آنها، حداقل چهار کار خیلی خوب است. ترانه های آرش عدل پرور حس زیادی دارند، او می تواند جریان و روند بازار را تغییر دهد. الان خیلی ها چه در سبک و چه در شعر و حتی در نوع و لحن خواندن از آرش تقلید می کنند.* صحبت از آرش عدل پرور شد. من در کارهایی نظیر «چطوری دیوونه» محمدرضا گلزار یا «خوشبختی» علی لهراسبی (که اتفاقاً خود تو و آرش آنها را ساخته اید) احساس کردم که لحن خواننده در بعضی قسمت ها، به سمت کارهای آرش و مسیح می رود. درواقع فضای آنها طوری بود که بدون نگاه کردن به کَست کار می فهمیدم آرش در آنها نقش دارد.آرش برای هوروش یا مهدی آذر هم کار می سازد ولی چنین اتفاقی رخ نمی دهد. اما در مواردی که شما نام بردی، این نوع لحن عمدی بود و نتیجه ای که می خواستیم را هم گرفتیم. ضبط های استودیو توسط مهدی آذر انجام می شود و بخشی از این شباهت به خاطر او بود.* اتفاقاًمنحسمی کردمکهمغزمتفکر،آرشاستواوبهاینجریانخطمی دهد.الان چند گروه و خواننده آمده اند که دقیقاً کپی مسیح و آرش هستند اما این شباهت ها که شما اشاره کردی، از سوی آرش نبود. فارغ از این موضوع، مثلاً برای قطعه «چطوری دیوونه» اتفاقات خوبی رخ داد در حالی که به خاطر این شباهت ممکن بود کار شکست بخورد. ولی ما در کارها گوش مردم عادی و خصوصاً گوش مخاطب تین ایج را در نظر می گیریم و در برخی موارد یک سری کارها را عمدی انجام می دهیم. اما چنین شباهت هایی کار درستی نیست.* ولی شما این کار را انجام داده اید!چند خواننده نام ببرم که در کارهایشان همین کپی را انجام داده اند؟* جالباستکههمینکپی هاهمموفقبوده اند.مردم ما کارهای کپی را دوست دارند. مثل همین کپی رونالدو و مسی که شاید از نسخه های اصلی در ایران معروف تر شده اند!* در قطعه «به کی پُز میدی؟» هوروش بند هم چنین شباهتی وجود داشت!اگر منظورتان ترجیع بند کار باشد که ما چهار ساعت روی این قسمت کار کردیم تا مهدی دقیقا لحنی را که می خواستم اجرا کند! دقیقاً همین لحن اعتراضی را از او می خواستم!* تو در صحبت های قبلی هم گفتی که نمی خواهم در کارهایم تکرار داشته باشم ولی الان کمی به تناقض برخورد کردیم!ببینید، مثلاً شما نمی توانید بگویید که در آشپزی هرگز از فلان ادویه استف ...

ادامه مطلب  

بحران زنانه و مردانه ندارد/به خرافات و خشونت آویزان شده ایم  

درخواست حذف این مطلب
سیما تیرانداز، کاوه خداشناس و سیدعلی هاشمی در گفتگو با ایلنا از نمایش «پاره های ساده»، زندگی زن مستقل و مدرن امروزی و کلیشه های رایج درباره اش، نقد زندگی مدرنیته و تنهایی حاصل از آن و رواج زندگی مدرن و در انحصار تکنولوژی گفتند. به گزارش خبرنگار ایلنا، نویسنده یک نمایش تقویمی را پیدا می کند که حاوی دست نوشته های دختری به نام «مهرناز» در 13 روز تعطیلات نوروز است؛ تقویمی که داستان شخصیت های نمایش «پاره های ساده» را شکل می دهد و قصه مهرناز، شخصیت اصلی نمایش را با بازی سیما تیرانداز روایت می کند. داستانی از پاره های زندگی مهرناز و خواهرش مریم و برادرش سعید که در کنارش تکه هایی از زندگی مهرناز در برخورد با آدم های اطرافش روایت می شود.به بهانه اجرای نمایش «پاره های ساده» در تماشاخانه باران، به نویسندگی مهدی میرمحمدی، با علی هاشمی (کارگردان) و سیما تیرانداز و کاوه خداشناس (دو بازیگر اصلی نمایش) به گفتگو نشستیم.آقای هاشمی قبلا شما گفته بودید که «پاره های ساده» نگاهی زنانه و روانکاوانه دارد و روی زن محور بودنش تاکید کرده بودید. برای اجرای این نمایش تحقیقی روانشناسانه هم داشتید؟علی هاشمی: این کار یک اثر زن محور است که کاملا یک روانکاوی زنانه دارد اما اینطور نبوده که برایش تحقیق گسترده ای شود و نویسنده یا من برایش با روانکاوها و روانشناسان صحبتی داشته باشیم. به نظرم همین که ما با خانم ها در این جامعه زندگی می کنیم در حال شناخت شان هستیم.با اینکه داستان حول محور زن ها می چرخد اما به نظر مخاطب می رسد به جای اینکه به مرحله شخصیت پردازی عمیق در رابطه با این کاراکترها برسیم آنها در مرحله تیپ باقی می ماند؛ تیپ هایی از زن های مختلف.هاشمی: من این حس را ندارم که در مرحله تیپ سازی باقی مانده باشند در مورد شخصیت مهرناز که اصلا اینطور نیست؛ مهرناز شخصیتی است که با تمام ریزه کاری ها ساخته شده و خانم سیما تیرانداز آن را به خوبی درآورده است.کاوه خداشناس: در مورد تیپ باید بگویم به نظرم حتی اگر تیپ سازی هم باشد اشکالی ندارد. آنقدر فرصت صحنه ناچیز است که نهایتا شاید بشود به یک تیپ-شخصیت رسید و در چند دقیقه نمی توان کاراکتر را با تراشه های شخصیتی اش خلق کرد.سیما تیرانداز: من فکر نمی کنم تیپ باشند چون تیپ روی چند ویژگی خاص از کاراکتر مانور می دهد. مثلا در مورد شخصیت زن همسایه ممکن است لباسش تیپ باشد یا مدل حرف زدنش، اما در جایی کاملا برعکس می رود؛ وقتی شروع به حرف زدن می کند درباره این می گوید که دلش بچه می خواهد یا در مورد چیز دیگری که شما شاید فکرش را نکنید. به نظر من تیپ اصلا به این شکل نیست.چیزی که قابل پیش بینی باشد برای مخاطب، یک تیپ شخصیتی را تداعی می کند.تیرانداز: یعنی اینکه زن همسایه بگوید بچه می خواهم برای مخاطب قابل پیش بینی بود؟سیما تیرانداز: بحث نمایش «پاره های ساده» بحران روابط و عاطفه ها و چیزهای از دست رفته است. نمایش دقیقا بحران هویت آدم های این دوره است؛ اصلا بحث مرد و زن نیست. بحث این است که چطور به خرافات آویزان می شویم یا چطور با خانواده در ارتباطیم؟ یا در ساده ترین رابطه هایمان دچار بحران هویتی هستیم.در بستر و موضوعی حرف می زند که محورش زن خانه داری است که دغدغه اش صرفا بچه و شوهر است.تیرانداز: به نظر من باید تیپ را ویژگی های بارز یک کاراکتر ببینیم؛ ویژگی هایی که اگر رویش مانور داده شود تبدیل به تیپ می شود. معلوم است که مساله زن خانه دار، بچه و زندگی اش است ولی اینطوری نگاه کنیم خیلی مسائل فرق می کند.چیزی که از کاراکتر مهرناز می بینیم با تعمدی که آقای هاشمی به عنوان کارگردان روی زنانه بودن اثر دارد، صرفا روی روابط عاطفی و کنش و واکنش اش با مردهای زندگی اش است و حول این محورها می چرخد. مثلا چیزی از شخصیت اجتماعی مهرناز نمی بینیم.تیرانداز: قرار هم نیست ببینیم چون داستان حول محور این نیست. بحث انسانی است؛ قرار نیست شغل مهرناز را بررسی کنیم که بگوییم چیست. من نمایش «پاره های ساده» را از این جهت خیلی دوست دارم که همه کاراکترها خاکستری هستند و این برایم خیلی دوست داشتنی است. یعنی ما اصلا از کاراکترها نه خوبی می بینیم و نه بدی. زوایایی که از خود مهرناز به عنوان کاراکتر اصلی می بینیم همین طور است؛ بازی هایی که در زندگی عادی با آدم ها حتی برادرش (سعید) می کند و مثلا می گوید تولدت یادم رفت اما بعدا در خلوتش می گوید «من تولدش یادم بود نمی دانم چرا گفتم یادم نیست؟» یا اینکه دوستش آزاده را به خانه اش دعوت می کند و وانمود می کند اصلا با دوست پسر سابق آزاده یعنی نیما هیچ ارتباطی نداشت اما بعدا می فهمیم ارتباط داشته. این بخش خاکستری بودن را در شخصیت مهرناز و تمام کاراکترهای نمایش دوست دارم.اما در مورد نپرداختن به شغل مهرناز معتقدم هر نمایشی برای خودش یک بار معنایی و نگاه دارد. در نمایش «پاره های ساده» اصلا بحث رابطه عاطفی و ارتباط مهرناز با مردها نیست بلکه در رابطه با دوستش مینا است که چطور فکر و رفتار می کند؟ چطوری باهم وارد بازی می شوند؟ یا خواهر کوچک ترش مریم که دائما می گوید دلم برایش تنگ شده و خواهری است که در قصه حضور ندارد و قضاوت های مهرناز را همراه برادرش درباره او می بینیم که در نهایت به آشتی و پیوند می رسد. بحث نمایش همین بحران روابط و عاطفه ها و چیزهای از دست رفته است. خانم گوهر خیراندیش چند شب پیش به دیدن نمایش آمدند و به نظرم بهترین تحلیل را از کار داشتند؛ گفتند نمایش دقیقا بحران هویت آدم های این دوره است؛ اصلا بحث مرد و زن نیست. بحث این است که چطور به خرافات آویزان می شویم یا چطور با خانواده در ارتباطیم؟ یا در ساده ترین رابطه هایمان دچار بحران هویتی هستیم. مهرناز این نمایش دوستی نزدیک به نام مینا دارد اما دنبال دوستی قدیمی می گردد. نباید فکر کنید اگر این نمایش را از این دیدگاه نگاه می کنیم پس نمایش تک بعدی است. هر نمایشی برای خودش یک بار دارد.از مرزی رد شده ایم که بخشی از بحران هایی که می گذرانیم دیگر زنانه و مردانه نیست. به نظر من مساله امروز، بحران هویت است، بحران مدرنیته و زندگی مدرنیته است.کارگردان روی زنانه بودن نمایش تاکید دارد و می بینیم در اثر، به جز کاراکتر سعید بقیه مردها شخصیت محوری نبوده و در حاشیه اند و کاراکترهای زن به طور خاص نقش مهم تری دارند؛ وقتی بار درام داستان روی اینها قرار می گیرد زن بودن کاراکتر اصلی و لزوم پرداخت به شخصیت اجتماعی اش تا حدی مهم می شود. کدهایی که داستان از زندگی مهرناز به ما می دهد این است که او زنی است که تنها زندگی می کند، مجرد است، و لابد دارد زندگی اش را خودش می چرخاند حتی با اینکه شغلش را نمی دانیم. اما در نمایش این کاراکتر را جدا از خانه و مسائل عاطفی اش در چیز دیگری نمی بینیم و تنها وجه جدا از این موارد، جدول حل کردن های مهرناز است که مدام در نمایش تکرار می شود آن هم نه توسط خودش بلکه با راهنمایی های اغرق شده از طرف نامزدش.تیرانداز: نمایش 13 روز عید را روایت می کند که مهرناز نمایش در آن می تواند تعطیل باشد و خانه بنشیند. مثلا خود من عید سال گذشته را فقط خانه نشستم فیلم نگاه کردم و به خانه مادرم رفتم و برگشتم. اتفاقا به نظر من، ما از یک مرزی رد شده ایم که بخشی از بحران هایی که می گذرانیم دیگر زنانه و مردانه نیست. به نظر من مساله، بحران هویت است، بحران مدرنیته و زندگی مدرنیته است. درنتیجه من مهرناز را یک مرد هم می توانم ببینم که دخترهای مختلف به خانه اش می آیند و با هرکدام از آنها ارتباطی دارد اما به شکلی دیگر. نمایش زنانه می شود چون کاراکتر اصلی زن است و قاعدتا با خودش بار یکسری خصوصیات زنانه را هم می آورد. یعنی فکر می کنم مساله زن محور است نه زنانه.سیما تیرانداز و کاوه خداشناس در صحنه ای از نمایش «پاره های ساده»سیما تیرانداز: من یک زن مدرن مستقل هستم و تنها زندگی می کنم؛ جدول حل می کنم، قرمه سبزی می پزم، همیشه کیک ام در خانه آماده است و در عین حال سر کار می روم و حقوق ام را می گیرم. دوستانم را دعوت می کنم، جایی که می خواهم بحث انتلکتوئلی و روشنفکری می کنم و جایی که بخواهم با همسایه ام درباره اینکه شوهرش چطوری است حرف می زنم.وقتی کاراکتر مرد باشد توجه به جنبه های دیگر جلب می شود اما وقتی روی زن بودن شخصیت تکیه می شود ناخودآگاه نگاه روی جنبه های دیگر زندگی او هم می رود و این احتمالا ناخودآگاه است به خاطر عقبه فکری و بستر اجتماعی جامعه ایرانی. چون وقتی در این نمایش از یک زن مدرن مستقل صحبت می شود خواه ناخواه به کلیشه هایی که از زندگی چنین زنی وجود دارد اشاره می شود؛ یک زندگی که حتی جدول حل کردن یعنی تنها فعالیت فکری این زن متکی بر یک مرد است. این نگاهی نیست که بگوییم اگر شخصیت اصلی مرد هم بود نسبت به او وجود داشت؛ از نظر خود شما زن مدرن مستقل چه تعریفی دارد؟تیرانداز: زن مدرن مستقل از نظر من می تواند زنی باشد که روی پای خودش می ایستد در عین حال دل مشغولی های زنانه را هم دارد. من یک زن مدرن مستقل هستم و تنها زندگی می کنم؛ جدول حل می کنم، کمدم را بیرون می ریزم و لباس هایم را مرتب می کنم، قرمه سبزی می پزم و دوست هایم را دعوت می کنم، همیشه کیک ام در خانه آماده است و در عین حال سر کار می روم وحقوق ام را می گیرم. دوستانم را دعوت می کنم، جایی که می خواهم بحث انتلکتوئلی و روشنفکری می کنم و جایی که بخواهم با همسایه ام درباره اینکه شوهرش چطوری است حرف می زنم. چند وقت پیش وقتی داشتیم «نفس گرم» را کار می کردیم اتفاق جالب افتاد؛ خانمی به من برای مصاحبه زنگ زد وگفت چرا شما در این کار زن دوم شدید؟ گفتم برای اینکه در واقعیت زن دوم وجود دارد. گفت نه، شما داری این مساله را ترویج می دهی. گفتم این واقعیت است، چرا نباید نقش آن را بازی کنم؟ از این بابت فکر می کنم همیشه خط قرمزهایی برای زن ها وجود دارد که زنِ تنهایِ راحتِ مستقلِ از چه زاویه هایی به آن نگاه می شود اگر مرد بود از این منظر به آن پرداخت نمی شد. اصلا این نمایش را براساس کلیشه نباید نگاه کرد؛ کما اینکه زندگی مدرن امروز ایرانی را نمی توانید براساس کلیشه ها بسنجید. اصلا مهرناز را با معیارهایی که الان به آن نگاه می کنید نمی توانید بسنجید چون این زن نمود زنان و مردان بسیاری است که امروز در زیر پوست این شهر زندگی می کنند.اغلب ما امروز حداقل در تهران با معیارهای جامعه مدرن زندگی می کنیم حتی آنهایی که ادای زندگی سنتی را درمی آورند.بحث بر سر این نیست که نمایش موظف است تمام جنبه های شخصیت کاراکتر را نشان دهد چون دغدغه اش چیزهای دیگری هم هست؛ اما این نگاه تا حدی طبیعی به نظر می رسد چون نگاه جامعه همچنان مردسالارانه است.تیرانداز: به نظر من «پاره های ساده» محور انسانی دارد. معتقدم چیزهایی که درباره جامعه می نویسند با موقعیتی که در زندگی مان هست خیلی فرق دارد. برای اولین بار آدمی جرات می کند واقعیتی را بیرون می کشد و جلوی ما می گذارد چرا باید نسبت به آن گارد بگیریم؟ در حالی که جامعه ما متفاوت تر از آن چیزی است که درباره اش می گویند و پیچیده تر از این حرف هاست. ما امروز حداقل در تهران با معیارهای جامعه مدرن زندگی می کنیم حتی آنهایی که ادای زندگی سنتی را درمی آورند.محور بحث طبق گفته خودتان هویت است و نقطه اشتراک این خواهر برادر (مهرناز و سعید) در اغلب دیالوگ ها گذشته و مادرشان و تاثیرش بر امروزشان است که می گوید مشکلاتشان ریشه ای است. درباره این هویت و دوره کودکی می خواهم صحبت کنیم که در هر سه فرزند به نوعی بروز کرده است.خداشناس: در پرده دوم کار است که سعید (با بازی من) وارد می شود؛ یعنی به نظرم نویسنده تعمدا این کار را کرده برای اینکه ما به لایه های عمق تر عاطفی از مهرناز برسیم. در پرده دوم حداقل کاراکتر سعید یک کاتالیزور است که تماشاگر به شناخت بیشتری از مهرناز برسد. درنهایت همه ما حول محور مهرناز سر و شکل پیدا می کنیم. فکر می کنم برای این سعید در پرده دوم وارد نمایش می شود چون رابطه عمیقی با خواهرش دارد و گفتگوی شان به سمتی می رود که بفهمیم رابطه شان با مادر چیست و عکس العمل های مهرناز درباره روابط عاطفی برادرش سعید چیست و سعید درباره روابط عاطفی خواهرش حرف بزند و در نهایت سراغ آخرین خواهر یعنی مریم می رویم تا در همان ابتدای نمایش تماشاگر بفهمد با چه شخصیتی طرف است و قصه اش و پیشینه اش چیست؟ روی این اساس فکر می کنم شخصیت سعید عمیق ترین گره ها را با مهرناز دارد چون هم خون اوست و در کم ترین حرف های آنها هم ردی بیست و چند ساله دیده می شود. همه اینها به نظر من خیلی به شناخت مهرناز کمک می کند و این شناخت آهسته کامل می شود تا به صحنه آخر و به خواهری برسد که مدام از آن حرف زده می شود. گویی به ذهنیت مخاطب فرصتی برای قضاوت مهرناز می دهد.کاوه خداشناس: مهم ترین وجه مدرنیته که آدم ها را آزار می دهد تنهایی حاصل از آن است.چون به نظر من یکسری تئاترها هست که وقتی آنها را می بینید در همان فضایی که آن را دیدید تمام می شود اما این نمایش دست کم برای خانم های مخاطب تمام نمی شود و تماشاگرانی را دیده ام که گفته اند در یکی دو صحنه گیر افتاده اند و به آن فکر کرده و همذات پنداری می کنند؛ هرکسی بالاخره یکجا یقه اش گیر کرده. تماشاگر یاد خودش می افتد و به خودش گیر می دهد که نکند مهرناز آیینه من است و سایه های روانی من را به خودم نشان می دهد؟ در لحظاتی که مهرناز سراغ فالگیر می رود یا مثل مرغ سرکنده در خانه اش بال بال می زند و بی قرار است و نمی داند دارد چکار می کند. مهم ترین وجهی که آدم ها را آزار می دهد و علی هاشمی تیتر مدرنیته را روی آن می گذارد تنهایی حاصل از مدرنیته است؛ این بی تعلقی نسبت به هرکسی و هرچیزی که در مهرناز زیاد می بینیم و در تماشاگران هم حس کردم چقدر زیاد است. ما بنا به حرفه مان گاهی از این مسائل دوریم و دورمان شلوغ است و درگیر اتفاق های دیگری هستیم اما وقتی با مردم طبیعی مواجهه می شویم می بینیم همه در واحدهای آپارتمان شان گیر افتاده اند و در چنبره تنهایی خودشان درگیر هستند و وقتی گیر می افتی به هرچیزی چنگ می زنی. فالگیر به نظر من بهترین مثال این قضیه برای شخصیت مهرناز است و در این شرایط اگر پسر غریبه ای که سال ها پیش با او رابطه ای عاطفی داشتی هم بیاید در را به رویش باز می کنی چون تنهایی ات بزرگ است. به نظر من اگر به مهرناز و جهان او از این زاویه نگاه کنیم شاید وجهه دیگری از اثر خودش را به ما نشان دهد که خیلی قابل دفاع تر و همراهی تر باشد. از نمای بیرونی اگر نگاه کنیم شاید بشود وارد تیپ و شخصیت شد اما این نمایش دارد حرف هایی را می زند که حداقل مخاطب خانم ما خیلی از لحظاتش را خوب می فهمد.علی هاشمی: اصولا خانم هایی که نمایش را دیده اند می گویند مهرناز خیلی شبیه ماست؛ به نظر من همه خانم ها یک مهرناز پنهانی در شخصیت شان دارند.تیرانداز: به خدا آقایان هم این مهرناز را دارند؛ حالا از زاویه خودشان. ولی دقیقا بحث این نمایش موضوع «مدرنیته تنهایی می آورد» است؛ گاهی یاد فیلم «او» (her) می افتم که هرچه ما بیشتر به سمت جهان مدرنیته می رویم هی ...

ادامه مطلب  

نمایش «آناکارنینا»؛ آرزوهای سرکوب شده انسان معاصر  

درخواست حذف این مطلب
آرش عباسی که چندسالی است در ایتالیا مشغول به تحصیل است هر زمان که فرصت پیدا کرده به ایران آمده و نمایشی را روی صحنه برده. امسال، سال پرکاری برای اوست. اردیبهشت ماه «نویسنده مرده است» را روی صحنه برده بود و حالا «آناکارنینا» را اجرا می کند. او در این گفت و گو دلایل خود برای زیرذره بین بردن زندگی افراد مشهور را بازگو کرده است.چیز تازه ای برایم نبود، در «نویسنده مرده است» هم همین کار را کرده بودم. این قشر زندگی جذابی دارند تا بقیه مردم. زندگی سلبریتی ها فراز و نشیب فراوانی دارد البته مثل زندگی همه مردم عادی اما آنها به واسطه شهرت شرایط خاص تری دارند. مهم ترینش این است که همه آرزو می کنند جای آنها باشند اما در بعضی مواقع آنها خودشان این حس را ندارند که زندگی حسرت برانگیزی دارند. احتمالا بارها شنیده اید که فلان هنرپیشه یا چهره معروفی که دیگران تصور می کنند در شرایط ایده آ لی زندگی می کنند از افسردگی شدیدی رنج می برند. هیث لیچر تنها ٢٨ سال زندگی کرد اما انواع و اقسام مشکلات و اعتیاد ها را تجربه کرد، جیم کری، کاترین زتاجونز، اشلی جاد که سابقه خودکشی و بستری شدن در بیمارستان به دلیل افسردگی هم دارد و خیلی های دیگر مدت ها با افسردگی دست و پنجه نرم کردند. اینها چیزهایی است که عیان شده، خیلی ها هم سعی می کنند مشکلاتشان پنهان بماند. تضادی در زندگی این قشر وجود دارد که جذاب است. بخش مهمی از زندگی شان پنهان است و این بخش برای من جذاب است. نمی خواهم بگویم پرداختن به این چیزها حتما واجب است؛ نه. می خواهم بگویم از دل این چیزها می توان به حرف های دیگری رسید. می توان درباره جامعه و شرایط حاکم بر آن حرف زد. می توان درباره زندگی انسان معاصر حرف زد. برای من اینها فقط دلایلی هستند برای پرداختن به مسائل مهم تر. به طور مشخص در «آناکارنینا» و «نویسنده مرده است» اینها بهانه هایی بودند برای پرداختن به مقوله عشق، دروغ، آرزوهای سرکوب شده، خیانت و خیلی چیزهای دیگر که سایه آنها بر سر انسان معاصر سنگینی می کند. در نمایش اشاراتی مستقیم به یکی از برنامه های تلویزیونی موفق می شود و حتی می توان چنین تصور کرد که شما با نگاه به زندگی یکی از مجریان تلویزیون اساس نمایش خود را پایه گذاشتید؟ به هرحال من در این جامعه زندگی می کنم. اتفاقات فضای مجازی را به اندازه اتفاقات روز جامعه دنبال می کنم. سوژه هایم را از دل جامعه بیرون می کشم. آدمی هستم که از مترو استفاده می کنم تا در دل جامعه باشم و رفت وآمد داشته باشم. در همین مترو مدام در حال قصه ساختنم. دست فروش های مترو هر کدام ساعت ها ذهنم را مشغول می کنند؛ اینکه از کجا آمده اند، چه می کنند و قرار است به کجا برسند. گوش هایم تیز است و چشم هایم مدام در حال چرخیدن و اسکن کردن از آدم هاست. طبیعی است که ذهنم را آزاد بگذارم تا از هر چیزی که می بیند استفاده کند. درباره سؤال شما باید بگویم به طور دقیق نه؛ از الگوی خاصی استفاده نکردم اگرچه نمونه هایی وجود دارند و شباهت های زیادی میان این قصه و چیزی که مدنظر شماست، وجود دارد. قصه یک خطی نمایش «آناکارنینا» خودش حدس هایی را به وجود می آورد و تصویرهایی را در ذهن مخاطب درست می کند که دست من نیست. یک مجری معروف تلویزیونی در پانصدمین برنامه اش باید روبه روی هنرپیشه ای بنشیند که تا دو سال پیش با هم زندگی می کردند. مجری از همسرش جدا شده و با هنرپیشه دیگری ازدواج کرده و حالا با او زندگی می کند... . من فقط به این موقعیت جذاب فکر می کردم. به این مثلث که دو ضلعش را روی صحنه می بینیم و ضلع سوم را نمی بینیم اما سنگینی این ضلع سوم در لحظه لحظه نمایش حس می شود. آن آدم غایب مثل بقیه کاراکترهای غایب نمایش نامه هایم برایم خیلی خیلی پررنگ بود. او را نمی بینیم اما همه این اتفاق ها به خاطر او به وجود آمده است. خیانت همیشه موضوع جذابی برای یک نویسنده و کارگردان است؛ با توجه به فضای نمایش های قبلی تان چرا این موضوع را دستمایه آثار نمایشی خود قرار می دهید؟خیانت و گذشتن از آن چیز ساده ای نیست. دلایل متعدد خودش را هم دارد. هر طرفی که چنین کاری بکند برای خودش توجیه هایی دارد. موضوع حساسی است که در زندگی امروزه ما و انسان هم عصر ما تعریف تازه ای پیدا کرده است. بخش مهمی از این تعاریف و مفاهیم به خاطر شکل زندگی ما، درگیری های ما با تکنولوژی و حضور آن در زندگی ماست. برای من هم نوشتن درباره این مسئله جذاب است. از ابتدا نمایش نامه به همین شکل با همین پایان بندی نوشته شده بود یا اینکه در بازنویسی ها به این نسخه رسیدید؟هیچ وقت متن را نمی بندم. سال هاست با متن نصفه تمرین را شروع می کنم. لذت تئاترکارکردن همین است. من اگر قرار باشد از اول مطمئن باشم چطور کارم تمام می شود، دیگر اصلا شروع به نوشتن نمی کنم. این بزرگ ترین جذابیت تئاتر است. تئاتر برایم دریاچه ای است که باید بروم داخلش تا بفهمم چقدر عمیق است. از بیرون نمی توانم بفهمم. نه تنها بارها پایان بندی را عوض کردم؛ بلکه هر شب چیز تازه ای پیدا می کنم و فردا به کار اضافه می کنم. درباره آنا کارنینا یک بار در تمرین ها کامل متن را نوشتم و تمرین کردیم؛ اما دوباره ریختم دور و مجددا نوشتم. به دلایل مختلف خواسته و ناخواسته بازنویسی کردم. این دست برنامه های تلویزیونی در همه جای دنیا از یک رک بودن و بی پروایی برخوردار هستند که ما اینجا نمی توانستیم آن را اجرا کنیم. من هم متن را طوری نوشتم که حتی یک مورد ممیزی هم نخورد. در بعضی از مصاحبه هایتان اشاره کردید این نمایش را در ادامه نمایش قبلی خود که اردیبهشت روی صحنه بود؛ یعنی «نویسنده مرده است» به اجرا درمی آورید. چرا تصمیم به ادامه همان نمایش گرفتید؟«نویسنده مرده است» دست از سر من برنمی دارد. در سال های گذشته لحظه ای فراموشش نکرده ام. هرچه می گذرد، بیشتر شیفته اش می شوم و می خواهم از تکنیکی که دارد، بیشتر استفاده کنم. «آنا کارنینا» پر از نشانه های «نویسنده مرده است»، است. در راستای آن است؛ اما ادامه اش نیست. برای ادامه «نویسنده مرده است» ایده دارم، با همان شخصیت لیلی و فرهاد، زمانی که سال ها گذشته است. آن فیلمی که قرار بود ساخته شود، ساخته نشده و حالا این بار به جای تراس مجلل خانه لیلی روی تراس کوچک و محقر فرهاد نمایش نامه نویس قرار گذاشته اند. این داستان «نویسنده مرده است٢» است که باید شروع کنم به نوشتنش. حالا مطمئن نیستم مثل سینما از عنوان ٢ استفاده کنم؛ ولی شخصیت ها همان هستند. هنرپیشه معروف سینما و نمایش نامه نویسی که دیگر خیلی جوان نیست. در ابتدا از لادن مستوفی به عنوان بازیگر نمایش نام برده شد، چه اتفاقی افتاد که بازیگر نقش «آناکارنینا» را تغییر دادید؟داستانش مفصل است. ایده «آناکارنینا» زمانی که در ایتالیا بودم، به ذهنم رسید. ایده که چه عرض کنم، در ابتدا فقط یک تصویر داشتم. مدت ها بود دلم می خواست روی «آناکارنینا» کار کنم؛ اما به نظرم اقتباس از آثار معروف به همان شکل از بیهوده ترین کارهای جهان است. دنبال چیز تازه ای می گشتم؛ اما چیزی پیدا نمی کردم. فقط یک تصویر داشتم از نمایشی به اسم «آناکارنینا». تصور می کردم در تالار وحدت قرار است اجرا کنم، در انتهای صحنه قطار در ایستگاه متوقف می شود و آنا از آن پیاده می شود و به سمت جلوی صحنه حرکت می کند، در پیشانی صحنه می ایستد و شروع می کند به دیالوگ گفتن: دالی عزیز، من از سن پترزبورگ تا مسکو آمدم که... . این اولین تصویری بود که در این اجرا به این شکل اجرایش نکردم. از همان لحظه اول آنا برایم لادن مستوفی بود. تا دو سال این تنها تصویری بود که از نمایشی به اسم «آناکارنینا» داشتم. یک خط هم نمی توانستم بنویسم. اساسا در ایتالیا چیزی نتوانستم بنویسم؛ اما بالاخره ایده را پیدا کردم. «آناکارنینا» در یک برنامه زنده تلویزیونی. آن زمان در سفری که به ایران داشتم، ایده را با لادن در میان گذاشتم و شروع به نوشتن کردم. نقطه ضعف بزرگی در نوشتن دارم و آن هم این است که هم با بازیگر ذهنی ام می نویسم، هم به جای شخصیت ها اعم از زن و مرد بازی می کنم و می نویسم. اولین اشکالش این است که آن بازیگر برای آن نقش در ذهنم حک می شود. تا حد ممکن از خصوصیات آن بازیگر برای شخصیت استفاده می کنم و دومین ایرادش این است که گاهی شیفته بعضی نقش ها می شوم. چنان غرق شان می شوم که دلم نمی خواهد کسی آن را بازی کند. در نمایش نامه «زیرزمین» همین اتفاق افتاد و یک بار خودم آن را بازی کردم. در «همه چیز درباره آقای ف» هم همین شد. در «آفتاب از میلان طلوع می کند» هم همین اتفاق افتاد و در «نویسنده مرده است» هم همین شد. به جز مورد آخر در بقی ...

ادامه مطلب  

ثبت منشاء ارز الزامی شد  

درخواست حذف این مطلب
ثبت منشاء ارز الزامی شد | صدور مشروط مجوز بارگیری اقتصاد > اقتصاد ایران - همشهری آنلاین:گمرک ایران در اطلاعیه ای اعلام کرد که از روز چهارشنبه ۲۴ خرداد، ثبت منشاء ارز در فرآیند ثبت سفارش کالا الزامی است و صدور مجوز بارگیری پس از آن صورت می گیرد. به گزارش مهر، گمرک ایران اعلام کرد: ️از روز چهارشنبه مورخ ۲۴ خردادماه سال جاری، ثبت منشأ ارز الزامی است.گمرک جمهوری اسلامی ایران با مشارکت با بانک مرکزی نسبت به راه اندازی صفحه منشأ ارز اقدام نموده و لذا کلیه صاحبان کالا ملزم به ثبت اطلاعات منشأ ارز می باشند.بر ا ...

ادامه مطلب  

ثبت منشاء ارز در فرآیند ثبت سفارش کالا الزامی شد  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش اخبار بانک به نقل از گمرک،براساس تصمیم تازه این دستگاه اجرایی،مقرر شد تا ️از روز چهارشنبه مورخ ۲۴ خرداد ماه سال جاری، ثبت منشأ ارز الزامی می باشد. گمرک جمهوری اسلامی ایران با مشارکت با بانک مرکزی نسبت به راه اندازی صفحه منشأ ارز اقدام نموده و لذا کلیه صاحبان کالا ملزم به ثبت اطلاعات منشأ ارز می باشند.بر این اساس کلیه وارد کنندگان در هنگام انجام تشریفات کالا، نسبت به اعلام محل ارز تأمین شده برای ورو ...

ادامه مطلب  

صدور مشروط مجوز بارگیری توسط گمرک ایران  

درخواست حذف این مطلب
مهر: گمرک ایران اعلام کرد: ️از روز چهارشنبه مورخ ۲۴ خرداد ماه سال جاری، ثبت منشأ ارز الزامی می باشد. گمرک جمهوری اسلامی ایران با مشارکت با بانک مرکزی نسبت به راه اندازی صفحه منشأ ارز اقدام نموده و لذا کلیه صاحبان کالا ملزم به ثبت اطلاعات منشأ ارز می باشند. بر این اساس کلیه وارد کنندگان در هنگام انجام تشریفات کالا، نسبت به اعلام محل ارز تأمین شده برای ورود کالا اقدام خواهند نمود. ای ...

ادامه مطلب  

ثبت منشاء ارز در فرآیند ثبت سفارش کالا الزامی شد  

درخواست حذف این مطلب
گمرک ایران در اطلاعیه ای اعلام کرد که از روز چهارشنبه ۲۴ خرداد، ثبت منشاء ارز در فرآیند ثبت سفارش کالا الزامی است و صدور مجوز بارگیری پس از آن صورت می گیرد.اقتصادگران- به نقل از گمرک،براساس تصمیم تازه این دستگاه اجرایی،مقرر شد تا ️از روز چهارشنبه مورخ ۲۴ خرداد ماه سال جاری، ثبت منشأ ارز الزامی می باشد. گمرک جمهوری اسلامی ایران با مشارکت با بانک مرکزی نسبت به راه اندازی صفحه منشأ ارز اقدام نموده و لذا کلیه صاحبان کالا ملزم به ثبت اطلاعات منشأ ارز می باشند.بر این اساس کلیه وارد کنن ...

ادامه مطلب  

ورود گلشیفته فراهانی به ایران تکذیب شد  

درخواست حذف این مطلب
▫️از صبح امروز اخباری در برخی رسانه ها منتشر شد که حکایت از ورود گلشیفته فراهانی به داخل کشور داشت. ۵۵آنلاین :نیروی انتظامی خبر من ...

ادامه مطلب  

ثبت منشاء ارز در گمرک آغاز شد  

درخواست حذف این مطلب
بزرگنمایی۱۲:۱۹ - ۱۳۹۶/۳/۲۸کد خبر: 191861 گمرک ایران اعلام کرد: ️از روز چهارشنبه مورخ ۲۴ خرداد ماه سال جاری، ثبت منشأ ارز در سامانه گمرک در حال انجام است و گمرک جمهوری اسلامی ایران با مشارکت با بانک مرکزی نسبت به راه اندازی صفحه منشأ ارز اقدام کرده و لذا کلیه صاحبان کالا ملزم به ثبت اطلاعات منشأ ارز هستند. به گزارش بانکداران ۲۴ (banker)،ب- بر این اساس کلیه واردکنندگان در هنگام انجام تشریفات کالا، نسبت به اعلام محل ارز تأمین شده برای ورود کالا اقدام می کنند. این امر در راستای ایجاد ...

ادامه مطلب  

جزییاتی از دعوت آکادمی اسکار از سینماگران ایرانی؛ ۱۰ نفر دعوت شدند  

درخواست حذف این مطلب
آکادمی علوم و هنرهای سینمایی، چهارشنبه هفتم تیر ماه اسامی ۷۷۴ نفری را منتشر کرد که برای عضویت در آکادمی علوم و هنرهای سینما دعوت شده اند. ۵۵آنلاین :نام رخشان بنی اعتماد، لیلا حاتمی، محمد رسول اف، محمدرضا دلپاک و هایده صفی یاری در میان دعوت شدگان برای عضویت در آکادمی علوم و هنرهای سینما به چشم می خورد.▪️ گلشیفته فراهانی، بهمن قبادی، نازنین بنیادی، محسن موسوی و هنگامه پناهی دیگر ...

ادامه مطلب  

رونمایی از محصول همپا در قوامین  

درخواست حذف این مطلب
از محصول اعتباری همپا به عنوان یکی از رقابتی ترین محصولات بانکی در بیست و چهارمین همایش سراسری مدیران بانک، رونمایی شد.⭕️از محصول اعتباری همپا به عنوان یکی از رقابتی ترین محصولات بانکی در بیست و چهارمین همایش سراسری مدیران بانک، رونمایی شد. به گزارش روابط عمومی بانک قوامین، با توجه به اینکه عملیات توسعه محصولات بویژه در بخش مصارف مولد در راستای تسهیل و توسعه تولید و اقتصاد ملی و بالتبع اشتغال زایی حاصل از آن، در دستور کار بانک قرار گرفته است؛ از این رو در اجرای اقدامات راهبردی سند تحول بنیادین و همچنین تحقق بودجه تحولی بانک با رویکرد جهادی؛ طرح اعتباری همپا (همیار مشتریان پایانه های فروشگاهی)، با اهداف عملیاتی شامل افزایش وفاداری مشتریان، جذب مشتریان بالقوه از طریق ارتقاء کیفی و توسعه محصولات و خدمات، افزایش کارکرد ابزارهای بانکداری الکترونیک به ویژه در بخش پایانه های فروشگاهی و ایجاد درآمد غیر مشاع حاصل از آن و همچنین کاهش قیمت تمام شده پول (عملیاتی و غیرعملیاتی) و در نتیجه حاشیه سود پایدار، پس از کارشناسی و تلاشهای بعمل آمده اعم از ظرفیت سنجی بازار هدف، بررسی ظرفیت سبد محصولات، بسترسازی و تقویت زیرساخت عملیاتی، پایش مزیت رقابتی لازم، مهندسی مالی و اقتصادی طراحی و آماده اجرا گردید. این گزارش به نقل از رئیس اداره طراحی و توسعه محصول می افزاید: در این محصول، پذیرندگان پایانه فروشگاهی بانک با میانگین سازی مانده حساب متصل به پایانه (با امکان واریز و برداشت) در یک دوره ی معین و پس از کسب میانگین مورد نظر، می ...

ادامه مطلب  

شمس لنگرودی: خودم را شاعر نمی دانم  

درخواست حذف این مطلب
محمد شمس لنگرودی پس از سال ها شاعری و تثبیتش در دنیای ادبیات، پس از نگارش چهار جلد «تاریخ تحلیلی شعر نو» و انتشار دفتر شعرهای بسیاری نظیر «قصیده لبخند چاک چاک»، «پنجاه و سه ترانه عاشقانه»، «باغبان جهنم» و... در شصت سالگی بازیگری را با «فلامینگوی شماره ١٣» آغاز کرد؛ فیلمی که اگرچه سال ٨٩ جلوی دوربین رفت اما تاکنون به نمایش درنیامده بود و به تازگی در گروه هنر و تجربه اکران شده است. با این شاعر و بازیگر، که تجربه های بازیگری اش را در امتداد تجربه های شاعری اش می داند، به بهانه نمایش این فیلم درباره شعر، سینما و بازیگری گفت وگو کردیم.برای شمس لنگرودی شاعر که چهار دهه در حوزه ادبیات فعالیت کرده و مدتی است به طور جدی تر سینما را دنبال می کند، چه نسبتی بین سینما و شعر برقرار است؟هرگز به دنبال یافتن خط وربطی بین این دو حوزه نبودم و الان هم نیستم. از قدیم به موسیقی خیلی علاقه مند بودم، بعد هم به شعر علاقه مند شدم و در سنین ٢٠سالگی هم علاقه به سینما و تئاتر در من شکل گرفت. به تئاتر آناهیتا رفتم و در کلاس های آقای اسکویی شرکت کردم. در سال ٥٧ هم قرار بود یک تئاتری را به صحنه ببریم به اسم «مونت سِرا» نوشته روبلس، که انقلاب شد و ماند و من دوباره برگشتم به شعر. در تمام این مدت دنبال خط وربطی بین اینها نبودم، هر دو را دوست داشتم و احساس می کردم که هر دو به خیلی از نیازهای عاطفی من پاسخ می دهند و به گمانم می توانم از پس آن بربیایم. یعنی چی؟ یعنی اینکه هیچ موقع احساس نمی کردم از پسِ نقاشی بتوانم بربیایم، برای اینکه آن شور آفرینش در نقاشی برایم وجود نداشت. در شعر، موسیقی و سینما احساس می کردم همیشه شور آفرینش در من هست و به سمتشان رفتم. پس درواقع اگر بخواهیم صحبت شما را جمع بندی کنیم، وجه مشترک این دو زمینه -شعر و سینما- این است که در شما یک جور شور آفرینش ایجاد می کنند؟بله، یک نوع شور آفرینش و گرمای رهایی. درواقع، به این معنا که وقتی دارم شعر می نویسم، جهانی دارم برای خودم می سازم که جهانِ غیرقابل تحمل بیرون نیست. سینما و تئاتر هم برای من همین طور است. حتما آنهایی که کار نقاشی می کنند، برای آنها هم این گونه است، ولی برای من در مورد نقاشی چنین نیست. «فلامینگوی شماره ١٣» اولین فیلمی بود که شما در سال ٨٩ بازی کردید. چطور این اتفاق افتاد و چه شد که پا به عرصه بازیگری گذاشتید؟به درخواست آقای رسول یونان در «فلامینگو» بازی کردم. رسول یونان فیلم نامه فیلم را نوشته بود، می خواستند آن را بسازند و به من گفت بیا بازی کن و بعد هم اصرار کرد. به دلایلی نمی پذیرفتم، چون خیلی دور شده بودم از این فضا. ایشان گفت بیایید بنشینیم و صحبت کنیم و با کارگردان هم صحبت کن شاید نظرت عوض شد. بعد که حرف زدیم، دیدم بد نیست و یک تجربه ای می کنم و می بینم آن فضاها دوباره برایم زنده می شود یا نه؛ رفتم و علاقه ام باز بیدار شد. اما علاقه جدی من از وقتی شروع شد که آقای رضا کیانیان آمدند و از من خواستند در فیلم «پنج تا پنج» به کارگردانی خانم تارا اوتادی بازی کنم؛ در آنجا تصمیمم برای ادامه راه، جدی شد. تا حالا که چهار تجربه سینمایی داشتید، این فیلم ها چه ویژگی هایی داشتند که شمایی را که در اولین مورد پیشنهاد رسول یونان را به سختی پذیرفتید، در این عرصه نگه داشته اند؟شاید مهم ترین دلیل ماندگارشدنم در سینما، این است که فضای شعر از هر نظر، یعنی هم فضای بیرونی که الان در شعر وجود دارد و هم فضای شخصی برای خودم که ٤٠ سال در خلوت و تنهایی حین کارکردن تجربه کردم، یک جوری تنهایی و انزوا را شدت می بخشید و من چون خیلی اهل انزوا نیستم، وقتی وارد سینما شدم، دیدم درست برعکس است، یعنی تیم عظیمی هستند با گرایش های مختلف، با افکار مختلف و شخصیت های مختلف که قرار است یک کار جمعی انجام دهند که یک برایندی دارد. خوشبختانه چون با کسانی که کار کردم، بیشترشان آدم های خوبی بودند، خود این فضا برایم جذاب شد، یعنی یکی از دلایل ماندگارشدنم، جذابیت فضای جمعی سینماست. در وهله بعد، نقش آفرینی برای شخصیت هایی که من هیچ موقع با آنها زندگی نکردم و قرابتی با آنها نداشتم جالب بود. اینکه در قالب آنها رفتم و احساس آنها را درک کردم، برایم بسیار جذاب بود. مخصوصا در فیلم «احتمال باران اسیدی» که کاراکتری را بازی کردم که هیچ سنخیتی با من ندارد. یک آدم تنها، منزوی، منفردی که هیچ دوست و آشنایی ندارد و بازنشسته است و با هیچ مرد و زنی ارتباط ندارد و نمی دانستم چنین کسی چگونه زندگی می کند. خیلی برایم جالب بود ببینم این فرد چگونه زندگی می کند. خب لازمه اش این بود که به این شخصیت و رفتارش فکر کنم. خب این برای من خیلی جذاب بود.شما خودتان را به معنای کلاسیک بازیگر می دانید؟به معنای کلاسیک خودم را شاعر هم نمی دانم. مهم این است که مردم چه برداشتی کنند. مردم که می گویم، منظورم اهالی فن هستند. شما می دانید که من برای «احتمال باران اسیدی» در جشن منتقدان و نویسندگان سینما کاندیدای بهترین بازیگر سال شدم. خب برایم خیلی جذاب است، اما اگر از من بپرسید که آیا شما خودتان را بازیگر می دانید؟ خودم را بازیگر نمی دانم چون در چشم اندازهایم کسانی را می بینم که خیلی بزرگ هستند. بنابراین خودم را نمی توانم شاعر هم بدانم، وقتی که حافظ نیز در زبان فارسی شعر گفته. من خودم را با حافظ می سنجم، با سعدی؛ به قول شاملو که یک بار خصوصی به من گفته بود که اگر من به اندازه کلیم کاشانی هم بتوانم در تاریخ ادبیات نفوذ داشته باشم، کلاهم را به هوا می اندازم. این واقع بینی شاملو را نشان می داد. وقتی «کابوی نیمه شب» را نگاه می کنم، بازی داستین هافمن را که حیرت انگیز است نگاه می کنم، خب خیلی خام طبعانه است من بیایم فکر کنم که یک بازیگرم؛ طبیعتا بازیگر هستم، ولی بازیگر مهم بودن فرق می کند. بازیگر مهم داستین هافمن است.خودتان را نابازیگر هم نمی دانید؟خودم را نابازیگر نمی دانم، خودم را صد درصد بازیگر می دانم، اما اگر سؤال این است که خودم را در خلوت خودم هنرمند و بازیگر می دانم، باید بگویم نه. چنین چیزی نیست. یعنی من مرتب در حال تراش دادن خودم هستم، در حال نقد خودم هستم، من در خلوت خودم وقتی دارم شعر کار می کنم، خودم را شاعر هم نمی دانم، ولی اگر کسی بیاید و بپرسد که شما شاعر هستید، می گویم بله، هستم. اما در لحظه آفرینش به اینکه من شاعرم فکر نمی کنم، در خلوت خودم مرتب در حال پوست انداختن هستم.وقتی که شما کار بازیگری را در ٦٠سالگی شروع کردید، چه چیزی شور و انگیزه تجربه ای ناشناخته و نو را برای شما ایجاد کرد؟ نگران نبودید با پاگذاشتن در عرصه ای نیازموده، جایگاه تثبیت شده تان در ادبیات و شعر متزلزل شود؟من زمینه کار سینمایی داشتم و از بازیگری سینما بی اطلاع نبودم. در سال های جوانی عضو کانون فیلم ایران بودم. قبلا هم گفتم جایگاهی که این قدر متزلزل باشد که با یک بازی خراب شود، همان بهتر که خراب شود. پس معلوم است جایگاهی نبوده. شاملو هم که می دانید با ایرج قادری همکاری کرد و سناریوهای خیلی نازلی نوشت. اما هیچ کدام از این تجارب به جایگاه شاملو لطمه نزد، برای اینکه جایگاه شاملو، جایگاه مرتفعی بود. اگر جایگاهی این قدر متزلزل باشد که با یک تجربه جدید مورد آسیب قرار گیرد، همان بهتر که چنین شود. منظورم این است که خیلی به جایگاه فکر نمی کردم، به این فضای جدیدی که جلویم قرار گرفته بود و پرجلوه هم بود، می اندیشیدم و کسب تجربه تازه، انگیزه من بود و معمولا هم در هر کاری می روم، همه تلاشم را می کنم، نه اینکه الزاما موفق شوم که آن بحث دیگری است؛ تلاش می کنم که به بهترین وجه آن کار را انجام دهم. پس جایی برای ترس باقی نمی ماند. من یک ترانه هم خواندم و خوشبختانه هم هرگز ندیدم چیز بدی درباره اش گفته شود. بعد از آن ده ها نفر برایم آهنگ ساختند و دیگر نخواندم، برای اینکه در آن ترانه و آهنگ چیزی بود که دیدم خوب است و حرف من است و باید تجربه اش کنم. در بازیگری هم همین جور؛ یعنی الان طبیعی است که سناریوهایی به من پیشنهاد می شود. الان در کامپیوترم دو، سه تا فیلم نامه است ولی به راحتی قبول نمی کنم، چون قصدم این نیست که بازیگر شوم. من دنبال بازی هستم، خود زندگی هم بازی است، شعر هم بازی است. درواقع بازیگری هم مثل شاعری برای من راهی است، برای بیشتر جذاب کردن زندگی. بنابراین خیلی به جایگاه فکر نمی کنم. کاری که برایش انگیزه دارم و به آن علاقه دارم، را سعی می کنم به خوبی انجام دهم، به طوری که نشان داده شد که به خوبی هم انجام دادم و کاندیدای بهترین بازیگری جشن انجمن منتقدان سینمایی هم شدم. در ادامه مسیر هم نگران این نیستید که در سینما در موقعیتی قرار بگیرید که در مقایسه با جایگاهتان در شعر معاصر، موقعیت مطلوبی نباشد؟این نگرانی را ندارم، بلکه حواسم هست که با وسواس بیشتری کار کنم. مثلا شاملو به خاطر مشکلات عدیده مالی، می رفت به عنوان شغل فیلم نامه هایی که شاید چندان مطلوبش نبود هم می نوشت، بعدا می گفت آن دوران، دوران بردگی من بود، یعنی دیگر نگران نبود چون، مجبور بود این کار را بکند. من چرا نگران باشم؟ باید حواسم را جمع تر کنم و کار دقیق تری را انجام دهم.درواقع این طور نیست که شما یک وسوسه ای داشته باشید برای اینکه ژانر تازه ای را تجربه کنید و بعد آن وسوسه، برای شما این نگرانی را ایجاد کند که نکند مسیری که انتخاب کردم درست نباشد؟هر کسی یک جهان بینی ای دارد. کسی که اهل تأمل است، اهل هنر است، اهل شعر و ادبیات است، حرفی برای گفتن دارد. به قول نرودا که می گفت همه شاعرها یک حرفی دارند که تمام تلاششان را می کنند که به یک وجهی آن حرف را بگویند. خب وقتی من تمام تلاشم این باشد که به بهترین وجه درونیات خودم را بیان کنم، فکر می کنم همین دقت و وسواس باعث می شود که کمتر نگران چیزی باشم و با تلاش، کارم را بکنم. می خواهم بگویم قبل از اینکه نگران چیزی باشم، در شروع مراقبت می کنم و نگرانم که در انتخاب کار بی دقتی نکنم.این چهار تا تجربه ای که داشتید، از نظر خودتان تجارب قابل قبولی بوده اند؟بله، هرکدام به یک دلیل. وقتی که من «فلامینگوی شماره ١٣» را بازی می کردم، هنوز تصمیم به بازیگری نداشتم. ورودم یک تجربه ای بود برایم و وقتی در آن فیلم مشغول بازی بودم، فیلم بردار ما آقای آقاجانی برگشت ...

ادامه مطلب  

جملات کوتاه عاشقانه و احساسی زیبا  

درخواست حذف این مطلب
خیلی بده وقتی داری تایپ میکنی، از کلید های خیس کیبورد بفهمی داری گریه میکنی ..!به احترام اینکه عاشقم، برات شب خوبی رو آرزو می کنم، شیرین ترین رویاهای شیرین رو، تا با شادی تمام از خواب بیدار شی. شبت بخیر محبوب منامروز، یکی از اون روزاییه که به من فهموند بدون تو چه بلایی سرم میادبرای دیدن تصاویر زیبای پروفایلی مطلب عکس پروفایل را نیز مشاهده فرماییدبه من یک شب خوش هدیه کن، چرا که به تو از روزی خواهم گفت که خوب به پایان رسید، چون روزم رو همیشه تو ساختی. شبت خوش شادی منزندگی من آکنده از وهم و خیاله، سعی کردم دست از فکر کردن به تو بردارم اما هربار شکست خوردم. الان بهت نیاز دارم عشقم. دلتنگتمشب که فرا می رسد، اتاق خوابم بدون تو سرد است. خوراکم دیگر طعم همیشگی را نمی دهد. دیگر با شنیدن حرف های خنده دار نمی خندم. فقط یک چیز را فهمیدم، خوراک خوشمزه نبود، حرف ها خنده دار نبود، این تو بودی که به همه چیز روح می بخشیدی. حالا تو رفتی، من با این تنهایی چه کنم؟خیلی ممنون از اس ام اس صبحت. واقعا خوشحالم که تو رو تو زندگیم دارم. امروز، بهترین ها رو برات آرزو می کنم همونطور که تو برام آرزو کردی. عاشقتم، می بوسمت!عاشق بودن، منو شاد نمی کنه… عاشق تو بودنه که من رو شاد و خوشحال می کنهیه قطره اشکم رو تو اقیانوس انداختم، روزی که این قطره اشک رو پیدا کنم، روزیه که دیگه عاشقت نخواهم بودتو تنها راه باورنکرنی برای شاد کردن قلب من هستیوقتی احساس تنهایی می کنی، همون لحظه به فضای خالی بین انگشتات نگاه کن، و یادت باشه اونجا همون جاییه که فقط با انگشتای من پر می شهمی گن فقط یه بار عاشق می شی، اما اینطور نیست… هربار که تو رو می بینم، انگار دوباره عاشق می شمکاش روزهای دلتنگی من مثل دوست داشتن های تو کوتاه بود…تا بخواهی پشت پایت اشک ریختم، زودتر برگرد مسافر جاده های بی برگشت …حاضرم واسه دیدن لبخند تو از هزار تا کوه بالا برمتصاویر خنده دار و جالب از بازیگران مشهور را در مطلب عکس های لو رفته ببینید.گاهی وقتا در خونه قلبت رو می زنم فقط برای اینکه مطمئن شم هنوز اونجا زندگی می کنم یا نهمحبت و توجه خاص تو همیشه من رو حیرت زده می کنه که زندگی بدون تو چه زندگی می تونه باشه. تو قهرمان منی و من تا روز ازل عاشقت هستمفقط دو زمان هست که من می خوام با تو باشم… حالا و برای همیشهدلتنگ که می شومدیگر سراغ عکس هایت نمی رومدلم را ورق می زنمهمه چیز آنجا هست…هر صبح که منظره خورشید رو می بینم لبخند می زنم، نه به این خاطر که یک روز آفتابی ست، به این خاطر که یادآور تلاطم عشق در وجودم خواهد بود. روز خوبی پیش رو داشته باشی عشقمروز من بدون تو تیره و تاره، جای خالیت رو خیلی احساس می کنم عزیزمامروز، تو رو اونقدر می خوام که حتی نمی تونی تصور کنی. تو، آرزوی امروز منی. آرزو دارم بخندی و صدای خنده تو آغازگر خاطرات شیرین باشه. تو این روز، بهترین ها رو برات آرزو می کنم عزیزمسخت است تحمل ثانیه هایی که نمیگذرندسخت است تحمل شب هایی که صبح نمیشوندسخت است تحمل زخم زبان هایی که هر روز تلخ تر میشوندتو رو بیشتر از اونی دوست دارم که کلمات بتونن توصیفش کنن، فقط احساسات می تونن بیانش کنن و ذهن می تونه تصورش کنهبه خاطر تو، قلب من هرگز نخواهد شکست. بخاطر تو، لبخند من هرگز محو نخواهد شد. عشق من به تو هرگز پایان نخواهد یافت. عاشقتمکاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود، اون وقت با خوشحالی از دنیام پرتت می کردم بیروناگر به تصاویر گل های زیبا علاقه مند هستید مطلب عکس گل را نیز ببینیددنیا را بد ساختند ،کسی را که دوست داری ، دوستت نداردکسی که دوستد دارد ، دوستش نداریاما کسی که دوستش داری و دوستت دارد ،به رسم آیین زندگی به هم نمی رسید !و این زندگی استزندگی یعنی اینسخت است بغض داشته باشی و بغضت را هیچ آهنگی نشکند جز صدای کسی که دیگ ...

ادامه مطلب  

همچنان «قطام» شاه نقشم است  

درخواست حذف این مطلب
خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است.بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» هم سریالی نیست که بشود با بچه تماشا کرد، بچه حوصله اش نمی کشه.همه تصور می کنند بازیگری که با یک نقش به شدت مورد توجه قرار می گیرد حتما تمام پلان هایش را هم حفظ است.- تنها چیزهایی که از امام علی (ع) حفظم، لحظات و خاطرات نابی است که سر فیلمبرداری داشتی ...

ادامه مطلب  

گفت و گوی جذاب و خواندنی با بازیگر نقش " قطام" در سریال امام علی (ع) + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس ،مازیار پرتو یکی از غول های فیلمبرداری سینمای ایران، دایی ویشکا آسایش است اما نسبت نزدیک با چنین آدم تاثیرگذاری هم باعث نشده بود که سینما و بازیگری برایش جدی باشد؛ نه تنها جدی نبود که اصلا به آن فکر هم نمی کرد. حتی وقتی برای سریال «امام علی (ع)» انتخاب شد هم اهمیت نمی داد که قدم در چه وادی سختی گذاشته است. آسایش با همین حال و احوال وارد دنیای بازیگری شد. با نقش «قطام» خوش درخشید و میخش را محکم کوبید. در ادامه انتخاب های متنوعی داشت و ثابت کرد موفقیت قطام اتفاقی نبوده. خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است.بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» هم ...

ادامه مطلب  

همچنان «قطام» شاه نقشم است  

درخواست حذف این مطلب
اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» بهانه ای شد برای گفتگوی مفصل با ویشکا آسایش.مازیار پرتو یکی از غول های فیلمبرداری سینمای ایران، دایی ویشکا آسایش است اما نسبت نزدیک با چنین آدم تاثیرگذاری هم باعث نشده بود که سینما و بازیگری برایش جدی باشد؛ نه تنها جدی نبود که اصلا به آن فکر هم نمی کرد. حتی وقتی برای سریال «امام علی (ع)» انتخاب شد هم اهمیت نمی داد که قدم در چه وادی سختی گذاشته است. آسایش با همین حال و احوال وارد دنیای بازیگری شد. با نقش «قطام» خوش درخشید و میخش را محکم کوبید. در ادامه انتخاب های متنوعی داشت و ثابت کرد موفقیت قطام اتفاقی نبوده.خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است. بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- ...

ادامه مطلب  

مجموعه عجیبی از اصلاح طلبی و اصولگرایی ام  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه اعتماد - الهام نداف: «ایستاده در غبار» نخستین تجربه حضور هادی حجازی فر در سینما نیست؛ او سال های ابتدایی دهه ٨٠ نخستین بار در فیلم «مزرعه پدری» رسول ملاقلی پور با سینما مواجه شد؛ مواجهه ای که برای او چندان خوشایند نبود و بعد از آن بازیگری در سینما را به مدت ١١ سال بوسید و کنار گذاشت.جذابیت های نقش احمد متوسلیان و شیوه خلاقانه محمدحسین مهدویان در روایت واقعه ای تاریخی اما، بعدها حجازی فر را مجاب کرد بار دیگر به پرده نقره ای با تمام تشکیلاتش اعتماد کند. اگرچه کنار آمدن با زرق و برق های رایج در سینما برای بازیگر و کارگردانی که از دل تئاتر آمده، کمی سخت بود اما همکاری با مهدویان او را به سینما دلگرم کرد و ماحصل دو سال حضورش در سینما، پنج فیلم سینمایی و یک سریال شد. «نفس» به کارگردانی جلیل سامان، با موضوع گروهک مجاهدین خلق، شب های ماه رمضان از تلویزیون پخش شد، دو فیلم «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز» هم بخشی از تاریخ دهه ٦٠ را بازخوانی می کنند. تمایل حجازی فر به نقش آفرینی در این فیلم ها و همچنین «به وقت شام» ابراهیم حاتمی کیا با موضوع وقایع سوریه و مدافعان حرم، از علاقه او به تاریخ و سیاست حکایت دارد؛ علاقه ای که به دل گفت وگوی ما هم رخنه کرد و رنگ و بوی سیاسی به آن داد. جایی گفته بودید «بازیگری در سینما بهترین کار دنیاست و به خاطر سینما وارد هنرهای نمایشی شدید. » پس چرا اینقدر دیر وارد سینما شدید؟حضورم در تئاتر شاید در ابتدا از سرناچاری و در دسترس نبودن سینما بوده باشد، اما حالا همه چیز برعکس شده است. در این روزهای شلوغ کاری، مدام منتظر فرصت مناسبم که به تئاتر برگردم. به جایی که با اطمینان می گویم بیشتر به آن تعلق دارم. تئاتر و تجربه های من در طول این بیست و پنج سال جهان بینی شناختی به من داده است که تمام تغییرات و شکل گیری مجددم را و صد البته منِ الان را مدیون آن هستم. می دانم اگر کسی از دور و با کمی گارد به این حرف ها نگاه کند، می گوید شبیه سخنرانی است (می خندد). اما این واقعیت زندگی ام است، بی کم و کاست. بزرگ ترین آموزش و تجربه تو در تئاتر، شناخت مخاطب است و طبعا هر چه تجربه بیشتری از مواجهه با مخاطب داشته باشی این شناخت قوی تر می شود. برای من هم همین است و به طرز بی رحمانه ای همه آنچه از تئاتر آموخته ام را با خودم به سینما و جهان نقش هایم آورده ام.و همچنان فکر می کنید بازیگری در سینما بهترین شغل دنیاست؟ببینید شما نمی توانید یک جواب قطعی از من بگیرید. یعنی امیدوارم نتوانید. در دنیایی که نسبیت شاکله فلسفه و هنر و سیاست را تشکیل داده صحبت از قطعیت همانقدر شوخی است که قهرمانی یک دونده وطنی در دوی صد متر المپیک. بازیگری از کار در معدن حتما راحت تر است (می خندد) در سینمای ایران از بازیگر کار محیرالعقولی نمی خواهند. کارگران تصویر ذهنی ای از کاراکتر دارد و از او می خواهد این تصویر را پیاده کند. حالا هی شما راجع به جهان نقش، حافظه عاطفی، تجربه زیست کاراکتر حرف بزن. فایده ای ندارد. در واقع بسیاری اوقات بازیگر همچون سایرعوامل سینما تبدیل به اپراتور می شود. با این همه من شانس این را داشتم که با محمدحسین مهدویان شروع کنم و در ادامه با کارگردان های خوبی همکاری کنم. اما واقعیت این است حالا قدر همکاری با مهدویان و پشت صحنه کارهایش را بیشتر می دانم. در فضایی که همه چیز سعی در واقع نمایی دارد بازیگر و حتی میزانسن هم نباید فارغ از این مهم باشد و این یک موهبت است برای بازیگری که دوست ندارد به معنای عامش بازی کند!قبل تر از این هم سال ٨٢ با رسول ملاقلی پور در فیلم «مزرعه پدری» همکاری داشتید. چرا بعد از آن فیلم، از سینما فاصله گرفتید؟آن زمان سنم کم بود. با همه احترامی که برای زنده یاد رسول ملاقلی پور و آثار او قایلم، یکی از دلایلی که باعث شد بعد از آن بازی نکنم، همین فیلم و تجربه پشت صحنه اش بود. کارگردان حاکم بلامنازع بود و با وجود حمایت و مهربانی ملاقلی پور نوع مواجهه اش با بازیگر را دوست نداشتم. همان جا فهمیدم دوست دارم در پشت صحنه یک تیم نفر اول باشم و جست وجو برای یادگیری و کشف آنچه یک کارگردان به عنوان خالق و صاحب اثر انجام می دهد، شروع شد. خیلی زود قید بازیگری را زدم؛ با وجود همه جذابیت هایش. اتفاقا بعد از آن به خیلی از کارها دعوت شدم و نرفتم. یادم هست بچه های دانشکده باور نمی کردند. تصمیم عجیب و غریبی هم بود و همین حالا هم نمی توانم باور کنم در آن سن چطور سر تصمیم ام ماندم.پس سودای کارگردانی سینما را دارید.بله، صد در صد کارگردان بهتری هستم تا بازیگر. فکر می کنم بازیگری بیشتر راه رسیدنم به کارگردانی را هموار می کند، هر چند بازیگری تجربه شگفت انگیزی است اما هیچ وقت هم به بازیگری به چشم شغل نگاه نمی کنم. تلاش می کنم از انتخاب هایم لذت ببرم. لذت بازی در فیلم برای بسیاری از بازیگران تازه بعد از پایان فیلمبرداری شروع می شود؛ همان زمان که قرار است فیلم اکران شود و بازیگر در مواجهه با مخاطب قرار گیرد. اما من وقتی فیلمبرداری تمام می شد، لذتم را از کار برده بودم. یعنی اصلا برایم مهم نبود بعد از آن چه اتفاقی می افتد. طبعا اتفاق های بعد از فیلمبرداری و زمان اکران، لذت مضاعف است، اینکه ببینی کار در گیشه موفق و برای منتقدان با هر تفکری محترم است. به خاطر دلبستگی به فضای آثار مهدویان هم بعد از «ایستاده در غبار» چند پیشنهاد خوب را رد کردم. اما خب بعد از «ماجرای نیمروز» ترجیح دادم بیشتر در بازیگری تجربه کنم و فضای حاکم بر آن را بشناسم. نتیجه اش هم بازی در چهار فیلم سینمایی و یک سریال شد. از وقتی بازی می کنم، رابطه ام با بازیگران کارهایی که کارگردانی می کنم بهتر شده است. الان به این نتیجه رسیدم با بعضی کارگردان ها نباید کار کرد. باید ایستاد و از دور قربان صدقه شان رفت و دوست شان داشت، همین. چون جهانی برای خودشان دارند که تو باید بدون هیچ مقاومتی فقط جذب آن شوی و تقریبا اجازه نمی دهند چیزی با خودت به آن جهان ببری و به کار اضافه کنی.لزوما همه نقش هایی هم که بازی کردید، نقش اول و بلند نبوده است.پیشنهادهای مختلفی داشتم اما فیلمنامه بعضی از این فیلم ها را دوست نداشتم. مثلا در دو فیلم «دارکوب» و «آستیگمات» حدود سه، چهار سکانس بازی داشتم. همه اینها به معنی اندوختن است. دوست دارم تجربه کنم و حتی اشتباه. واقعیت این است پیش از بازی در این پنج فیلم، نسبت به فضای سینما خیلی خوشبین بودم اما حالا تمام آن خوشبینی را ندارم.شما به بهانه کارگردانی در سینما وارد هنر شدید اما کارتان را با تئاتر آغاز کردید و حالا هم در حوزه بازیگری فعالیت می کنید، به چه چیزی خوشبین بودید؟! به تغییر موقعیت تان؟! فکر می کنید همه جای دنیا این قاعده حاکم است که برای رسیدن به هدف، از مسیرهای دیگر باید عبور کرد؟سیستم استعدادیابی در کشورهایی که صنعت سینما دارند، با کشور ما متفاوت است. اقتصاد خصوصی در این سینماها حاکم است. در چنین شرایطی این سینماها تلاش می کنند مخاطب شان را زنده نگه دارند. کمپانی های سینما ستاره و بازیگرهای جدید اضافه می کنند تا زنده بمانند، در سینمای ایران اما وضعیت اینگونه نیست. نمی دانیم سینمای مان خصوصی است یا دولتی! فیلم مجوز دارد اما اکران نمی شود. اکران می شود بعد با یک تلفن بلیت های فروخته شده پس داده می شود و فیلم را از روی پرده پایین می کشند و هیچ کس هم جوابگو نیست! همین چیزها هم ریسک کردن در سینمای ما را پایین می آورد. من با خیلی از کارگردان های جوان که صحبت می کنم می بینم برخی بازیگران را برای این آورده اند که تهیه کننده پای کارشان بیاید و به خیلی چیزها تن می دهند.این محافظه کاری در تلویزیون هم وجود دارد و تنها مختص سینما نیست.بله تلویزیون در این زمینه فاجعه است. بیشتر هم می ترسند. نیروهای جدید و تازه نفس عین بیماری تب کریمه است برای شان! ما مجموعه ای به اسم «کرکره» ساختیم، اگر برآورد مالی این کار را به شما بگویم خنده تان می گیرد! بماند که ٣٠ قسمت را در مدت ٢٠ روز و تنها در یک پلاتو ساختیم، اما ممیزی هایی به کار خورد که خنده دار بود. این در حالی است که همان موقع، دو، سه برنامه خیلی دوست داشتنی از تلویزیون پخش می شد و مباحث مطرح شده در آن قابل قیاس با ممیزی های وارد شده به ما نبود. در واقع کار ما را قلع و قمع کردند! بعد از آن هم فرصت دیگری در اختیارمان نگذاشتند، همان هم که ساخته شد به واسطه میل به نوآوری و تزریق نیروی جوان یک مدیر گروه بود. آقای شریعت پناه که خدا حفظش کند. تلاش بر ادامه کارمان داشت اما خب آقایان بالاتر در کل بی حوصله اند و عجول و خب عادت داریم به آماده خوری. در حالی که اگر فرصت دیگری به ما می دادند، با توجه به آزمون و خطایی که کرده بودیم، می توانستیم موفق تر ظاهر شویم. جالب است بدانید من و محمد بحرانی این برنامه را طراحی کرده بودیم اما با کله زمین خوردیم و حالا همان تلویزیون حاضر است برای ما که اسمی در کرده ایم هزینه کند؛ حتی به عنوان مهمان برنامه. ولی در کل امیدوارم. بزرگ ترین ویژگی ام همین است. امیدوار به مدیران جدید با رویاهای بزرگ تر.با این همه محمدحسین مهدویان هم «آخرین روزهای زمستان» را برای همین تلویزیون ساخت؛ فیلمی که بهانه ساخت نخستین اثر سینمایی او یعنی «ایستاده در غبار» شد.این قضیه اش فرق می کند. کم پیش می آید کسی مثل مهدویان پیدا شود و یک کار خوب برای تلویزیون بسازد. در عین حال یک حامی و رفیق خوبی هم به نام آقای والی نژاد پیدا می کند که پشت او می ایستد و به حرف کارگردان برای استفاده از چهره ناشناس در فیلمش اعتماد می کند.آن روزی که دعوت شدید حتما از موضع تان برای بازی نکردن کوتاه آمده بودید، درست است؟من هفدهمین یا هجدهمین نفری بودم که یک هفته قبل از کلید زدن کار با زور و اصرار برای تست رفتم. تمایلی نداشتم تست بدهم چون فکر می کردم شبیه حاج احمد نیستم. در نهایت هم فیلم به ثمر رسید. در میان نقش هایی هم که تا امروز بازی کردم به نقش احمد متوسلیان افتخار می کنم و به نظرم همچنان شاه نقش است. خیلی سخت است که تو بخواهی خودی نشان دهی و عادی نشوی و چهره ات هم نسوزد! ما آنقدر بازیگران خوب داشتیم که به خاطر حضور بیش از اندازه شان دیگر آن جذابیت را ندارند. یعنی آنقدر تصویر ذهنی از نقش هایی که بازی کردند، وجود دارد که دیگر نمی توانند نقش جدیدی بپذیرند. به همین خاطر معتقدم «ایستاده در غبار» پاداش صبوری من است. من اگر بعد از فیلم آقای ملاقلی پور روند بازیگری ام را ادامه می دادم و در فیلم «خداحافظ رفیق» و دیگر فیلم ها بازی می کردم، دیگر «ایستاده در غبار» به من نمی رسید! مسیر زندگی ام به طور کلی تغییر می کرد. به همین خاطر معمولا به کسانی که وارد این حوزه شده اند، پیشنهاد می کنم صبور باشند. سن صبر خیلی بالاست و ما نباید برای آن حدی مشخص کنیم. مهم این است زمانی که این شانس را به دست آوردی طوری استعدادت را ارایه کنی که قابل انکار نباشد.چیزهایی که شما می گویید مربوط به زمانی است که به بازیگری به عنوان حرفه درآمدزا نگاه نکنید و در عین حال بازیگر به موقعیت اجتماعی این حرفه دلخوش نباشد.همین حالا هم می گویم بازیگری شغل من نیست. نه گفتن به برخی پیشنهادهای چند ده میلیونی آن هم در کشور و سینمایی که از فردایت بی خبری می تواند موید این حرف من باشد. زندگی ما نتیجه انتخاب های مان است. ممکن است همین حالا هم بعضی انتخاب هایم اشتباه باشد و شوک عجیبی به روند کاری ام وارد کند اما تلاش می کنم از ایده آل هایم فاصله نگیرم. بازیگری برای من یک جست وجو و کشف و لذت است. حالا پول خوب هم داشته باشد بهتر.خیلی از هنرمندان، سینما را با تفکرات شما آغاز کردند اما در ادامه محتاط تر شدند. فکر نمی کنید هرچه بیشتر درگیر بازیگری شوید، روند کاری تان هم به همان میزان تغییر کند؟حواسم هست چه می کنم. من این موقعیت را به راحتی به دست نیاوردم که به خاطر هیجان های زودگذر آن را از دست بدهم. من تجسم ذهنی از تصویر خودم ندارم. در کارهای مهدویان که همه چیز فوق رئال است تو می توانی زندگی کنی چون برای دوربین بازی نمی کنی و در عین حال دیده می شوی. اما هستند کارهایی که به موجب حضور در آنها تصویر ذهنی تان از خودتان به هم می ریزد. من تجربه این کار را ندارم و برای تجربه کردن تکنیک های مختلف نیاز داری همه فضاها را تجربه کنی. در عین حال باید کارهایی را انتخاب کنی که درصد اشتباهاتت کم باشد. در «ایستاده در غبار» من بازیگر طی ١٠٠ دقیقه کلی اشتباه برای نابود شدن داشتم. باید حواسم را جمع می کردم. اما اگر در فیلمی سه یا چهار سکانس بازی کنی، لابه لای مابقی سکانس ها فراموش می شوی. به جز «ایستاده در غبار» باقی فیلم هایم تجربه هایی است که بهای عدم موفقیت در آنها کم است. وسوسه پول هم همیشه وجود دارد اما من تا جایی که بتوانم مقاومت می کنم. این همه سال صبر نکردم که در همین مرحله متوقف شوم و رویاهایم خیلی بالاتر از این حرف هاست.تا چه اندازه شانس و اقبال را در به دست آوردن موقعیت فعلی تان دخیل می دانید؟ به نظرتان شایسته سالاری در سینمای ایران جایی دارد؟به نظرم ٢٠ درصد بازیگری بر اساس شانس است. مابقی بر اساس تجربه های زیستی و تلاش و دورنمایی است که برای خودت داری. اگر قرار باشد شانس نقش ویژه ای داشته باشد، من باید زودتر از اینها وارد بازیگری می شدم چون تا دل تان بخواهد شانسم در قرعه کشی ها خوب است (می خندد). در مورد شایسته سالاری هم چون نسبی است، نمی توان تعریف دقیقی از آن ارایه داد. ممکن است من بازیگر در یک فیلم خوب باشم و در فیلم دیگری بد، گاهی درست انتخاب می شوم و گاهی هم به غلط. اصلا انتخاب کردن من برای بازی در بعضی نقش ها اشتباه است. مثلا من نمی توانم اغراق شده بازی کنم. می خواهم بگویم خیلی مباحث را نمی شود به صورت فرمول درآورد. بازیگری هم همین است. هستند کسانی که با شانس پا به این عرصه گذاشتند اما نتوانستند در ادامه در این حوزه بمانند. در نهایت رسیده اند به تله فیلم هایی که در ظرف سه روز ساخته می شوند! تنها چیزی که می توانم با اطمینان بگویم این است که اگر کسی استعدادش را داشته باشد، کار کند و پله پله بالا بیاید، بالاخره آن اتفاقی که باید، برایش می افتد. من کم استعدادترین فرد در زمینه بازیگری میان هم ورودی هایم در دانشگاه بودم! اما فعلا در ظاهر نسبت به بقیه موفق ترم.فکر می کنم این موفقیت از آن آنها هم می شود. خود من کمک می کنم این اتفاق بیفتد، البته اگر خود بچه ها به این مساله معتقد باشند کسی جای دیگری را در سینما تنگ نمی کند. مثلا آیا جواد عزتی یا نوید محمدزاده با شانس بالا آمده اند؟ نه! آنها بی شک زحمت کشیده اند و می دانند چه موقعیتی دارند و به راحتی آن را از دست نمی دهند.حالا که هم در حوزه تئاتر تجربه دارید و هم سینما، تفاوتی میان کلاس بازیگری این دو حوزه می بینید؟تفاوت بزرگ و آزار دهنده این دو حوزه، صنعت بودن سینماست. تئاتر صنعت نیست. ممکن است ارزش افزوده برای تو به لحاظ شخصیتی داشته باشد اما آورده مالی ندارد. البته بگذریم از آثاری که برای فروش ساخته می شوند و تو نمی دانی تئاتر می بینی یا سلسله جبال شگرد و سرگرمی. تو زیر یک نور موضعی در خانه هزار متری بهتر می توانی تمرکز کنی یا در خانه هزار متری ای که همه جای آن پر از پروژکتور است؟! تفاوت تئاتر با سینما در همین است. تئاتر خلوت دارد اما در سینما همه به هم می خورند.سطح آدم هایی که در این دو حوزه کار می کنند چطور؟ متفاوت است؟به نظرم این تقسیم بندی ها اشتباه است.یعنی اینکه می گویند آنهایی که با تئاتر شروع کرده اند، عمیق ترند، استدلال ...

ادامه مطلب  

مجموعه عجیبی از اصلاح طلبی و اصولگرایی ام  

درخواست حذف این مطلب
«ایستاده در غبار» نخستین تجربه حضور هادی حجازی فر در سینما نیست؛ او سال های ابتدایی دهه ٨٠ نخستین بار در فیلم «مزرعه پدری» رسول ملاقلی پور با سینما مواجه شد؛ مواجهه ای که برای او چندان خوشایند نبود و بعد از آن بازیگری در سینما را به مدت ١١ سال بوسید و کنار گذاشت.جذابیت های نقش احمد متوسلیان و شیوه خلاقانه محمدحسین مهدویان در روایت واقعه ای تاریخی اما، بعدها حجازی فر را مجاب کرد بار دیگر به پرده نقره ای با تمام تشکیلاتش اعتماد کند. اگرچه کنار آمدن با زرق و برق های رایج در سینما برای بازیگر و کارگردانی که از دل تئاتر آمده، کمی سخت بود اما همکاری با مهدویان او را به سینما دلگرم کرد و ماحصل دو سال حضورش در سینما، پنج فیلم سینمایی و یک سریال شد. «نفس» به کارگردانی جلیل سامان، با موضوع گروهک مجاهدین خلق، شب های ماه رمضان از تلویزیون پخش شد، دو فیلم «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز» هم بخشی از تاریخ دهه ٦٠ را بازخوانی می کنند. تمایل حجازی فر به نقش آفرینی در این فیلم ها و همچنین «به وقت شام» ابراهیم حاتمی کیا با موضوع وقایع سوریه و مدافعان حرم، از علاقه او به تاریخ و سیاست حکایت دارد؛ علاقه ای که به دل گفت وگوی ما هم رخنه کرد و رنگ و بوی سیاسی به آن داد. جایی گفته بودید «بازیگری در سینما بهترین کار دنیاست و به خاطر سینما وارد هنرهای نمایشی شدید. » پس چرا اینقدر دیر وارد سینما شدید؟حضورم در تئاتر شاید در ابتدا از سرناچاری و در دسترس نبودن سینما بوده باشد، اما حالا همه چیز برعکس شده است. در این روزهای شلوغ کاری، مدام منتظر فرصت مناسبم که به تئاتر برگردم. به جایی که با اطمینان می گویم بیشتر به آن تعلق دارم. تئاتر و تجربه های من در طول این بیست و پنج سال جهان بینی شناختی به من داده است که تمام تغییرات و شکل گیری مجددم را و صد البته منِ الان را مدیون آن هستم. می دانم اگر کسی از دور و با کمی گارد به این حرف ها نگاه کند، می گوید شبیه سخنرانی است (می خندد). اما این واقعیت زندگی ام است، بی کم و کاست. بزرگ ترین آموزش و تجربه تو در تئاتر، شناخت مخاطب است و طبعا هر چه تجربه بیشتری از مواجهه با مخاطب داشته باشی این شناخت قوی تر می شود. برای من هم همین است و به طرز بی رحمانه ای همه آنچه از تئاتر آموخته ام را با خودم به سینما و جهان نقش هایم آورده ام.و همچنان فکر می کنید بازیگری در سینما بهترین شغل دنیاست؟ببینید شما نمی توانید یک جواب قطعی از من بگیرید. یعنی امیدوارم نتوانید. در دنیایی که نسبیت شاکله فلسفه و هنر و سیاست را تشکیل داده صحبت از قطعیت همانقدر شوخی است که قهرمانی یک دونده وطنی در دوی صد متر المپیک. بازیگری از کار در معدن حتما راحت تر است (می خندد) در سینمای ایران از بازیگر کار محیرالعقولی نمی خواهند. کارگران تصویر ذهنی ای از کاراکتر دارد و از او می خواهد این تصویر را پیاده کند. حالا هی شما راجع به جهان نقش، حافظه عاطفی، تجربه زیست کاراکتر حرف بزن. فایده ای ندارد. در واقع بسیاری اوقات بازیگر همچون سایرعوامل سینما تبدیل به اپراتور می شود. با این همه من شانس این را داشتم که با محمدحسین مهدویان شروع کنم و در ادامه با کارگردان های خوبی همکاری کنم. اما واقعیت این است حالا قدر همکاری با مهدویان و پشت صحنه کارهایش را بیشتر می دانم. در فضایی که همه چیز سعی در واقع نمایی دارد بازیگر و حتی میزانسن هم نباید فارغ از این مهم باشد و این یک موهبت است برای بازیگری که دوست ندارد به معنای عامش بازی کند!قبل تر از این هم سال ٨٢ با رسول ملاقلی پور در فیلم «مزرعه پدری» همکاری داشتید. چرا بعد از آن فیلم، از سینما فاصله گرفتید؟آن زمان سنم کم بود. با همه احترامی که برای زنده یاد رسول ملاقلی پور و آثار او قایلم، یکی از دلایلی که باعث شد بعد از آن بازی نکنم، همین فیلم و تجربه پشت صحنه اش بود. کارگردان حاکم بلامنازع بود و با وجود حمایت و مهربانی ملاقلی پور نوع مواجهه اش با بازیگر را دوست نداشتم. همان جا فهمیدم دوست دارم در پشت صحنه یک تیم نفر اول باشم و جست وجو برای یادگیری و کشف آنچه یک کارگردان به عنوان خالق و صاحب اثر انجام می دهد، شروع شد. خیلی زود قید بازیگری را زدم؛ با وجود همه جذابیت هایش. اتفاقا بعد از آن به خیلی از کارها دعوت شدم و نرفتم. یادم هست بچه های دانشکده باور نمی کردند. تصمیم عجیب و غریبی هم بود و همین حالا هم نمی توانم باور کنم در آن سن چطور سر تصمیم ام ماندم.پس سودای کارگردانی سینما را دارید.بله، صد در صد کارگردان بهتری هستم تا بازیگر. فکر می کنم بازیگری بیشتر راه رسیدنم به کارگردانی را هموار می کند، هر چند بازیگری تجربه شگفت انگیزی است اما هیچ وقت هم به بازیگری به چشم شغل نگاه نمی کنم. تلاش می کنم از انتخاب هایم لذت ببرم. لذت بازی در فیلم برای بسیاری از بازیگران تازه بعد از پایان فیلمبرداری شروع می شود؛ همان زمان که قرار است فیلم اکران شود و بازیگر در مواجهه با مخاطب قرار گیرد. اما من وقتی فیلمبرداری تمام می شد، لذتم را از کار برده بودم. یعنی اصلا برایم مهم نبود بعد از آن چه اتفاقی می افتد. طبعا اتفاق های بعد از فیلمبرداری و زمان اکران، لذت مضاعف است، اینکه ببینی کار در گیشه موفق و برای منتقدان با هر تفکری محترم است. به خاطر دلبستگی به فضای آثار مهدویان هم بعد از «ایستاده در غبار» چند پیشنهاد خوب را رد کردم. اما خب بعد از «ماجرای نیمروز» ترجیح دادم بیشتر در بازیگری تجربه کنم و فضای حاکم بر آن را بشناسم. نتیجه اش هم بازی در چهار فیلم سینمایی و یک سریال شد. از وقتی بازی می کنم، رابطه ام با بازیگران کارهایی که کارگردانی می کنم بهتر شده است. الان به این نتیجه رسیدم با بعضی کارگردان ها نباید کار کرد. باید ایستاد و از دور قربان صدقه شان رفت و دوست شان داشت، همین. چون جهانی برای خودشان دارند که تو باید بدون هیچ مقاومتی فقط جذب آن شوی و تقریبا اجازه نمی دهند چیزی با خودت به آن جهان ببری و به کار اضافه کنی.لزوما همه نقش هایی هم که بازی کردید، نقش اول و بلند نبوده است.پیشنهادهای مختلفی داشتم اما فیلمنامه بعضی از این فیلم ها را دوست نداشتم. مثلا در دو فیلم «دارکوب» و «آستیگمات» حدود سه، چهار سکانس بازی داشتم. همه اینها به معنی اندوختن است. دوست دارم تجربه کنم و حتی اشتباه. واقعیت این است پیش از بازی در این پنج فیلم، نسبت به فضای سینما خیلی خوشبین بودم اما حالا تمام آن خوشبینی را ندارم.شما به بهانه کارگردانی در سینما وارد هنر شدید اما کارتان را با تئاتر آغاز کردید و حالا هم در حوزه بازیگری فعالیت می کنید، به چه چیزی خوشبین بودید؟! به تغییر موقعیت تان؟! فکر می کنید همه جای دنیا این قاعده حاکم است که برای رسیدن به هدف، از مسیرهای دیگر باید عبور کرد؟سیستم استعدادیابی در کشورهایی که صنعت سینما دارند، با کشور ما متفاوت است. اقتصاد خصوصی در این سینماها حاکم است. در چنین شرایطی این سینماها تلاش می کنند مخاطب شان را زنده نگه دارند. کمپانی های سینما ستاره و بازیگرهای جدید اضافه می کنند تا زنده بمانند، در سینمای ایران اما وضعیت اینگونه نیست. نمی دانیم سینمای مان خصوصی است یا دولتی! فیلم مجوز دارد اما اکران نمی شود. اکران می شود بعد با یک تلفن بلیت های فروخته شده پس داده می شود و فیلم را از روی پرده پایین می کشند و هیچ کس هم جوابگو نیست! همین چیزها هم ریسک کردن در سینمای ما را پایین می آورد. من با خیلی از کارگردان های جوان که صحبت می کنم می بینم برخی بازیگران را برای این آورده اند که تهیه کننده پای کارشان بیاید و به خیلی چیزها تن می دهند.این محافظه کاری در تلویزیون هم وجود دارد و تنها مختص سینما نیست.بله تلویزیون در این زمینه فاجعه است. بیشتر هم می ترسند. نیروهای جدید و تازه نفس عین بیماری تب کریمه است برای شان! ما مجموعه ای به اسم «کرکره» ساختیم، اگر برآورد مالی این کار را به شما بگویم خنده تان می گیرد! بماند که ٣٠ قسمت را در مدت ٢٠ روز و تنها در یک پلاتو ساختیم، اما ممیزی هایی به کار خورد که خنده دار بود. این در حالی است که همان موقع، دو، سه برنامه خیلی دوست داشتنی از تلویزیون پخش می شد و مباحث مطرح شده در آن قابل قیاس با ممیزی های وارد شده به ما نبود. در واقع کار ما را قلع و قمع کردند! بعد از آن هم فرصت دیگری در اختیارمان نگذاشتند، همان هم که ساخته شد به واسطه میل به نوآوری و تزریق نیروی جوان یک مدیر گروه بود. آقای شریعت پناه که خدا حفظش کند. تلاش بر ادامه کارمان داشت اما خب آقایان بالاتر در کل بی حوصله اند و عجول و خب عادت داریم به آماده خوری. در حالی که اگر فرصت دیگری به ما می دادند، با توجه به آزمون و خطایی که کرده بودیم، می توانستیم موفق تر ظاهر شویم. جالب است بدانید من و محمد بحرانی این برنامه را طراحی کرده بودیم اما با کله زمین خوردیم و حالا همان تلویزیون حاضر است برای ما که اسمی در کرده ایم هزینه کند؛ حتی به عنوان مهمان برنامه. ولی در کل امیدوارم. بزرگ ترین ویژگی ام همین است. امیدوار به مدیران جدید با رویاهای بزرگ تر.با این همه محمدحسین مهدویان هم «آخرین روزهای زمستان» را برای همین تلویزیون ساخت؛ فیلمی که بهانه ساخت نخستین اثر سینمایی او یعنی «ایستاده در غبار» شد.این قضیه اش فرق می کند. کم پیش می آید کسی مثل مهدویان پیدا شود و یک کار خوب برای تلویزیون بسازد. در عین حال یک حامی و رفیق خوبی هم به نام آقای والی نژاد پیدا می کند که پشت او می ایستد و به حرف کارگردان برای استفاده از چهره ناشناس در فیلمش اعتماد می کند.آن روزی که دعوت شدید حتما از موضع تان برای بازی نکردن کوتاه آمده بودید، درست است؟من هفدهمین یا هجدهمین نفری بودم که یک هفته قبل از کلید زدن کار با زور و اصرار برای تست رفتم. تمایلی نداشتم تست بدهم چون فکر می کردم شبیه حاج احمد نیستم. در نهایت هم فیلم به ثمر رسید. در میان نقش هایی هم که تا امروز بازی کردم به نقش احمد متوسلیان افتخار می کنم و به نظرم همچنان شاه نقش است. خیلی سخت است که تو بخواهی خودی نشان دهی و عادی نشوی و چهره ات هم نسوزد! ما آنقدر بازیگران خوب داشتیم که به خاطر حضور بیش از اندازه شان دیگر آن جذابیت را ندارند. یعنی آنقدر تصویر ذهنی از نقش هایی که بازی کردند، وجود دارد که دیگر نمی توانند نقش جدیدی بپذیرند. به همین خاطر معتقدم «ایستاده در غبار» پاداش صبوری من است. من اگر بعد از فیلم آقای ملاقلی پور روند بازیگری ام را ادامه می دادم و در فیلم «خداحافظ رفیق» و دیگر فیلم ها بازی می کردم، دیگر «ایستاده در غبار» به من نمی رسید! مسیر زندگی ام به طور کلی تغییر می کرد. به همین خاطر معمولا به کسانی که وارد این حوزه شده اند، پیشنهاد می کنم صبور باشند. سن صبر خیلی بالاست و ما نباید برای آن حدی مشخص کنیم. مهم این است زمانی که این شانس را به دست آوردی طوری استعدادت را ارایه کنی که قابل انکار نباشد.چیزهایی که شما می گویید مربوط به زمانی است که به بازیگری به عنوان حرفه درآمدزا نگاه نکنید و در عین حال بازیگر به موقعیت اجتماعی این حرفه دلخوش نباشد.همین حالا هم می گویم بازیگری شغل من نیست. نه گفتن به برخی پیشنهادهای چند ده میلیونی آن هم در کشور و سینمایی که از فردایت بی خبری می تواند موید این حرف من باشد. زندگی ما نتیجه انتخاب های مان است. ممکن است همین حالا هم بعضی انتخاب هایم اشتباه باشد و شوک عجیبی به روند کاری ام وارد کند اما تلاش می کنم از ایده آل هایم فاصله نگیرم. بازیگری برای من یک جست وجو و کشف و لذت است. حالا پول خوب هم داشته باشد بهتر.خیلی از هنرمندان، سینما را با تفکرات شما آغاز کردند اما در ادامه محتاط تر شدند. فکر نمی کنید هرچه بیشتر درگیر بازیگری شوید، روند کاری تان هم به همان میزان تغییر کند؟حواسم هست چه می کنم. من این موقعیت را به راحتی به دست نیاوردم که به خاطر هیجان های زودگذر آن را از دست بدهم. من تجسم ذهنی از تصویر خودم ندارم. در کارهای مهدویان که همه چیز فوق رئال است تو می توانی زندگی کنی چون برای دوربین بازی نمی کنی و در عین حال دیده می شوی. اما هستند کارهایی که به موجب حضور در آنها تصویر ذهنی تان از خودتان به هم می ریزد. من تجربه این کار را ندارم و برای تجربه کردن تکنیک های مختلف نیاز داری همه فضاها را تجربه کنی. در عین حال باید کارهایی را انتخاب کنی که درصد اشتباهاتت کم باشد. در «ایستاده در غبار» من بازیگر طی ١٠٠ دقیقه کلی اشتباه برای نابود شدن داشتم. باید حواسم را جمع می کردم. اما اگر در فیلمی سه یا چهار سکانس بازی کنی، لابه لای مابقی سکانس ها فراموش می شوی. به جز «ایستاده در غبار» باقی فیلم هایم تجربه هایی است که بهای عدم موفقیت در آنها کم است. وسوسه پول هم همیشه وجود دارد اما من تا جایی که بتوانم مقاومت می کنم. این همه سال صبر نکردم که در همین مرحله متوقف شوم و رویاهایم خیلی بالاتر از این حرف هاست.تا چه اندازه شانس و اقبال را در به دست آوردن موقعیت فعلی تان دخیل می دانید؟ به نظرتان شایسته سالاری در سینمای ایران جایی دارد؟به نظرم ٢٠ درصد بازیگری بر اساس شانس است. مابقی بر اساس تجربه های زیستی و تلاش و دورنمایی است که برای خودت داری. اگر قرار باشد شانس نقش ویژه ای داشته باشد، من باید زودتر از اینها وارد بازیگری می شدم چون تا دل تان بخواهد شانسم در قرعه کشی ها خوب است (می خندد). در مورد شایسته سالاری هم چون نسبی است، نمی توان تعریف دقیقی از آن ارایه داد. ممکن است من بازیگر در یک فیلم خوب باشم و در فیلم دیگری بد، گاهی درست انتخاب می شوم و گاهی هم به غلط. اصلا انتخاب کردن من برای بازی در بعضی نقش ها اشتباه است. مثلا من نمی توانم اغراق شده بازی کنم. می خواهم بگویم خیلی مباحث را نمی شود به صورت فرمول درآورد. بازیگری هم همین است. هستند کسانی که با شانس پا به این عرصه گذاشتند اما نتوانستند در ادامه در این حوزه بمانند. در نهایت رسیده اند به تله فیلم هایی که در ظرف سه روز ساخته می شوند! تنها چیزی که می توانم با اطمینان بگویم این است که اگر کسی استعدادش را داشته باشد، کار کند و پله پله بالا بیاید، بالاخره آن اتفاقی که باید، برایش می افتد. من کم استعدادترین فرد در زمینه بازیگری میان هم ورودی هایم در دانشگاه بودم! اما فعلا در ظاهر نسبت به بقیه موفق ترم.فکر می کنم این موفقیت از آن آنها هم می شود. خود من کمک می کنم این اتفاق بیفتد، البته اگر خود بچه ها به این مساله معتقد باشند کسی جای دیگری را در سینما تنگ نمی کند. مثلا آیا جواد عزتی یا نوید محمدزاده با شانس بالا آمده اند؟ نه! آنها بی شک زحمت کشیده اند و می دانند چه موقعیتی دارند و به راحتی آن را از دست نمی دهند.حالا که هم در حوزه تئاتر تجربه دارید و هم سینما، تفاوتی میان کلاس بازیگری این دو حوزه می بینید؟تفاوت بزرگ و آزار دهنده این دو حوزه، صنعت بودن سینماست. تئاتر صنعت نیست. ممکن است ارزش افزوده برای تو به لحاظ شخصیتی داشته باشد اما آورده مالی ندارد. البته بگذریم از آثاری که برای فروش ساخته می شوند و تو نمی دانی تئاتر می بینی یا سلسله جبال شگرد و سرگرمی. تو زیر یک نور موضعی در خانه هزار متری بهتر می توانی تمرکز کنی یا در خانه هزار متری ای که همه جای آن پر از پروژکتور است؟! تفاوت تئاتر با سینما در همین است. تئاتر خلوت دارد اما در سینما همه به هم می خورند.سطح آدم هایی که در این دو حوزه کار می کنند چطور؟ متفاوت است؟به نظرم این تقسیم بندی ها اشتباه است.یعنی اینکه می گویند آنهایی که با تئاتر شروع کرده اند، عمیق ترند، استدلال اشتباهی است؟! ...

ادامه مطلب  

اینترنت پدرِ سانسورچی ها را درآورده/مدیران احمدی نژاد فکر می کردند فروغ زنی لوده است/فرهنگ ایران را در موزه های فرانسه شناختم  

درخواست حذف این مطلب
پری صابری می گوید: هیچ وقت با سانسور مواجه نشدم. بعضی می گفتند نمی شود کوروش را اجرا کرد؛ اما من گفتم کار را ارائه می کنم، فوقش می گویند نه؛ قرار نیست من را بکشند که. نمی دانم ما از چه کسی ترس داریم؟ به گزارش خبرنگار ایلنا، «شمس پرنده» روایتی از دیدار شمس و مولانا از دیدگاه پری صابری است که اولین بار سال 1379 در تهران اجرا شد؛ نمایشی که پری صابری از علاقه خود به آن می گوید که به اعتقاد او، همین علاقه سبب شده تاکنون چندین بار این نمایش را اجرا کند. صابری می گوید علاقه به «شمس پرنده» با علاقه اش به عرفان گره خورده. او شمس را بنیان گذار عرفان در ایران می خواند. به بهانه اجرای نمایش «شمس پرنده» در ایوان عطار، با پری صابری نمایشنامه نویس و کارگردان اثر و ابراهیم اثباتی آهنگساز آن به گفتگو نشستیم. متن گفتگو را در ادامه می توانید بخوانید:شمس بنیان گذار عرفان در ایران است؛ کسی بالاتر از او درباره عرفان حرف نزده استخانم صابری شما قبلا هم نمایش «شمس پرنده» را اجرا کرده بودید. این اثر چه اهمیتی برایتان داشت و چرا دیدار شمس و مولانا را برای اجرای چند باره انتخاب کردید؟ پری صابری:بعضی از کارها هستند که تاریخ مشخصی ندارند و همیشه می توانند روی صحنه بروند؛ مثل «رومئو و ژولیت» که سال ها پیش ساخته شده و هنوز به صورت مرتب در همه کشورهای جهان اجرا می شود. چون زمان بر آنها حاکم نیست. اگر بخواهم شمس را در یک جمله تعریف کنم می گویم او استاد معرفت است؛ یعنی طوری درباره عرفان حرف زده که کسی بالاتر از او نگفته. بنابراین می تواند همیشه اجرا شود و آنقدر پرمعناست که با یک جلسه تمام مطالبش را نمی توانید بگیرید؛ چون کسی بالاتر از او درباره عرفان حرف نزده است. شمس بنیان گذار عرفان در ایران است؛ همه حرف هایی که باید زده شود را او زده؛ عرفان مقوله مشکلی است و ما قصه معمولی نمی گوییم. خود من هربار چیز تازه ای در آن کشف می کنم چون معانی اش خیلی عمیق است. فکر می کنم جا دارد که شناخته شود و به صورت مرتب روی صحنه بیاید. شمس پرنده را لابلای کارها می گذاریم اما نمی توانیم یک سال فقط درباره شمس صحبت کنیم. هرچند «شمس پرنده» برای من تمام شدنی نیست.به نظر می رسد علاقه شخصی شما به این پروژه بیشتر است؛ آیا این علاقه ربطی به عرفان دارد؟ عرفانی که خیلی ها با مولانا و شمس می شناسند. صابری:بله حتما ارتباط به عرفان دارد. این کار مغز عرفان است و تمام شدنی هم نیست. من هربار که تماشایش می کنم چیزی در آن کشف می کنم. معانی عمیق و گسترده ای دارد که با یک دفعه خواندن یا نگاه کردن همه اش را دریافت نمی کنید. گفتن عرفان ساده است اما پیدا کردن و درک معانی اش آسان نیست. لازم است که آدم چندین بار بخواند و ببیند تا مقداری اش را بفهمد.عرفان برای من یک مقوله جدی است؛ عرفان بازی نیست، یک نوع معرفت استدرباره مواجه خودتان با عرفان می خواهم بدانم؛ عرفانی که خروجی اش را در «شمس پرنده» می بینیم. داستان شمس و مولانا چقدر شما را تحت تاثیر قرار داده یا تمایل پیدا کردید در ادبیات دنبال چنین آثاری بگردید؟صابری:من سراغ آثار سطحی نمی روم؛ در ذوق و مرام من اصلا نبوده است. عرفان برای من یک مقوله جدی است؛ فقط کلمه نیست. عمق و پیدا کردن ریشه های عمیقش کار می برد. بایستی تلاش و کنکاش کنید که مطلب را بگیرید. برای خود من مهم است چون عرفان، فقط «عرفان بازی» نیست؛ یک نوع معرفت است و دست پیدا کردن به این معرفت زمان و حوصله می خواهد و باید مطالبی بخوانید که شما را راهنمایی کند و هرکسی نمی تواند این کار را بکند؛ من از نوشته ها و کتاب های کسانی که این کار را کرده اند و از خود شمس و مولانا خیلی بهره گرفتم؛ مهم ترین راهنمای من خود شمس و مولانا هستند که می توانند درباره آثارشان حرف بزنند و شما را هدایت کنند. ولی حوصله می خواهد. من شمس پرنده را با وسواس خاصی نوشتم به طوری که حتی یک کلمه در آن بی دلیل استفاده نشود.بخشی جدی از این اثر نمایشی، حضور کیمیا خاتون (دختر مولانا) است؛ که در شکل کار شما قرار است به فهم بیشتر رابطه شمس و مولانا کمک کند؛ اما حضور این شخصیت که به همسری شمس درمی آید و از سوی شمس مورد آزار قرار می گیرد حس دیگری هم به مخاطب می دهد؛ به ویژه اینکه شمس وقتی کیمیا خاتون را می زند تاکید می کند که این چهره زشت من است. نگران نبودید که نشان دادن ضعف و جنبه سیاه شمس بخش مثبتش را نزد مخاطب زیر سوال ببرد؟صابری:برای اینکه هر آدمی هم زشت است و هم زیبا و آدم کاملا زیبا یا زشتی وجود ندارد؛ در جمله آخر نمایش بیان می شود که نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند. اینها در هر آدمی وجود دارد و یک جایی ناگهان قسمت زشتش بیرون می زند و آن را هم بالاخره باید ببینیم. شمس خودش می گوید که کیمیا زشتی من را ندیده بود و من زشتی را نشان دادم که تمام وجود من را ببیند؛ وجودی که سرتاسر پاکی باشد خیلی ملال آور می شود. اما آدم اینگونه نیست و لایه های مختلفی دارد و این را به عینه در این کار می بینیم که شمس هم زشت و هم زیباست اما تلاش می کند به سمت زیبایی حرکت کند.اگر نمایشنامه ای به من بدهند که فقط زن ها در آن کار کنند یا فقط مردها حضور داشته باشند قبول نمی کنم. من دلم می خواهد این رودرویی مرد و زن را در کار ببینم. چون ما هم زن ایم و هم صاحب اندیشه ایم و در کنار آن در یک جامعه مردسالار هم زندگی می کنیم.حضور کیمیا خاتون در داستان کاملا مردانه دیدار شمس و مولانا می تواند نقدی به این عصیان مردانه شمس داشته باشد که چهره زشت خود را در قبال برخورد با یک زن که دختر مولانا هم هست نشان می دهد؟ چقدر وجه فمینستی ماجرا و ظلمی که به یک زن می شود در این داستان برای شما حایز اهمیت بوده است؟صابری: زن در یک جامعه مردسالار همیشه زن است؛ درباره حضور کیمیاخاتون در «شمس پرنده» باید بگویم هر وقت دنبال یک شخصیت خیلی برجسته ایرانی بگردید پشتش یک زن حضور دارد. همیشه یک زن هست که آنجا نقش اساسی را بازی می کند؛ در «شمس پرنده» هم «کیمیا» نقش اساسی را بازی می کند. یعنی زن و مرد همدیگر را کامل می کنند؛ نمی شود فقط زن باشد یا مرد. اگر نمایشنامه ای به من بدهند که فقط زن ها در آن کار کنند یا فقط مردها حضور داشته باشند قبول نمی کنم. من دلم می خواهد این رودرویی مرد و زن را در کار ببینم. چون ما هم زن ایم و هم صاحب اندیشه ایم و در کنار آن در یک جامعه مردسالار هم زندگی می کنیم. اینجا جامعه ای مردسالار است و من این را از یاد نمی برم.اسم نمی برم اما خیلی از دوستان نزدیک من وقتی داشتم این کار را روی صحنه می بردم به طعنه به من گفتند زیربار این کار نمی توانیم برویم. گفتم حالا بیاییم تماشا کنیم! من این کار را می خواهم اجرا کنم چون اعتقاد دارم، حس می کنم و می آورمش. وقتی هم که روی صحنه آوردیم همه از آن تمجید کردند. یعنی ما همیشه در جامعه ای زندگی می کنیم که مردها یک پله خودشان را بالاتر از ما می بینند اما اینطور نیست؛ زن و مرد برای هم ساخته شده اند. اگر زن نباشد دنیا پیش نمی رود و مرد هم همین طور. یعنی این خلقت آسمانی است که این را خواسته. من جایی را نمی شناسم که فقط مردها یا فقط زن ها باشند. این ها هردو باهم دارند حرکت می کنند و تداوم نسل از همینجا شروع می شود. یک مرد تنها که نمی تواند زاینده باشد یا زنی بدون وجود مرد نمی تواند زایش کند و این طبیعی است. اما خب به هرحال جامعه مردسالار است و این را قبول دارم.در جامعه ای زندگی می کنیم که مردها یک پله خودشان را بالاتر از ما می بینند اما اینطور نیست؛ زن و مرد برای هم ساخته شده انددر اغلب خانواده های ایرانی مردها خودشان را سالار می دانند و تا حدودی هم هستند و این را انکار نمی کنم. خیلی از بچه هایی که الان با من کار می کنند شاید 20 سال پیش جرات نمی کردند وارد کار تئاتر شده و بازیگر شوند اما امروز از خانواده های روحانی و مذهبی با اشتیاق می آیند تا بازی کنند و مطرح شوند. این نشان دهنده پیشرفت جامعه است؛ جامعه خودش را می کشاند به سمت و سوی تعالی. نمی توانیم بگوییم الان جامعه ما با 1400 سال پیش یکی است؛ واقعا یکسان نیست. این است که ما هم جامعه را می بینیم. به هرحال به نظر من از زمانی که افراد مذهبی پایه های قدرت را به دست گرفتند زنان هم با آنها آمدند و الان صاحب اختیارند و دیگر نمی توانید آنها را از فعالیت های اجتماعی کشور برکنار کنید. این به خاطر قدرت زمینه است. اگر من سی سال پیش می خواستم دختری را از یک خانواده مذهبی بیاورم در نمایشم بازی کند نمی آمد، نمی توانست بیاید. اما الان به این صورت نیست. شرایط راحت است. کار می کنند، قدرت پیدا می کنند و مدیر و مسئول می شوند. این نشان دهنده پیشرفت جامعه است.شما برای آثار نمایشی تان اغلب سراغ متن های کهن و آدم های قصه های کهن می روید؛ آدم های قصه کهن به خودی خود جذابند؛ اما وقتی سراغ آنها می روید چقدر دنبال امروزِ جامعه هم می گردید؟ صابری: این شخصیت ها امروزی اند نه دیروزی. شخصیتی مثل مولانا زمان ندارد؛ جهانگیر است؛ فکر می کنم اگر امروز اثری از مولانا در امریکا روی صحنه برود همینقدر موفق است و شاید هم موفق تر از 20 سال پیش است و این نشان می دهد جامعه حرکت می کند و این چهره های فرهنگی شناخته می شوند و ارتباطی بین جوامع شکل می گیرد. دیگر نمی توان ایران را کاملا بسته دید و فکر کرد هیچ ارتباطی با جهان امروزی ندارد. این ارتباطات در این قرن ناگزیر است و همه گروه ها را بهم وصل می کند. اگر حرفی زده شود که خریدار داشته باشد همه جا می رود. وقتی ما شمس را در ایتالیا اجرا کردیم تماشاگران نیم ساعت برایمان دست می زدند. استقبالی را که در ایتالیا از شمس پرنده شد یادم نمی رود. معمولا در کشورهای اروپایی و امریکایی کسی راحت از صندلی اش بلند نمی شود که شما را تشویق کند؛ اگر کسی را می خواهید از صندلی اش برای دست زدن بلند کنید، باید خیلی تحت تاثیرش قرار بدهید. شمس پرنده هرکجا که رفته این اتفاق برایش افتاده و مورد تشویق و تحسین جوامعی مانند ایتالیا و فرانسه قرار گرفته است.وقتی به فرانسه رفتم بچه سال بودم و فارسی را خوب بلد نبودم اما آنجا زبان مادری ام را یاد گرفتم و دیدم چیزی که برای ما پیش پا افتاده بود برای آنها چقدر اهمیت دارد. من از اهمیت آنها پی بردم که ما کارهایی داریم که بسیار قدرتمند است و می تواند موجب سربلندی ما باشد. من خیلی به موزه می رفتم و اگر در جایی ساخته شدم، آنجا موزه های فرانسه بوده است.فکر می کنم ما در شناخت و شناساندن فرهنگ عرفانی ایران، تلاش لازم را نمی کنیم. من این تلاش را در فرانسه از استادم دریافتم و فارسی را از او یاد گرفتم. چون وقتی به فرانسه رفتم بچه سال بودم و فارسی را خوب بلد نبودم اما آنجا زبان مادری ام را یاد گرفتم. و دیدم چیزی که برای ما پیش پا افتاده بود برای آنها چقدر اهمیت دارد. من از اهمیت آنها پی بردم که ما کارهایی داریم که بسیار قدرتمند است و می تواند موجب سربلندی ما باشد. من خیلی به موزه می رفتم و اگر در جایی ساخته شدم، آنجا موزه های فرانسه بوده است. می رفتم قسمت ایران را می دیدم که همیشه صفی طولانی وجود دارد؛ چون هنر ایران در قبل و بعد از اسلام همیشه مورد توجه بوده. همه اینها خیلی در شناخت من از فرهنگ ایران موثر بود. معمولا آدم به مسائل مربوط به کشور خودش بی اعتناست و به قدرتش پی نمی برد. روزی که مادر یا پدر از دست می رود تازه پی می برید چه چیزی را از دست داده اید. من وقتی پدر و مادرم درگذشتند تازه فهمیدم چقدر بی کس شدم. هنوز هم وقتی شب ها به مادرم فکر می کنم اشک هایم سرازیر می شود؛ او در شناخت من با تعزیه بسیار موثر بود؛ تمام تعزیه ها را برای من تعریف می کرد و می دیدم چقدر جاذبه جادویی دارد. مادر من اهل قزوین بود و خیلی هم دوست داشت به دیدن تعزیه برود و به من هم منتقل می کرد. تعزیه ای که با مردم ارتباط بسیار قوی برقرار می کرد به طوری که وقتی شمر می آمد تا امام حسین (ع) را به شهادت برساند، مردم دنبالش می کردند و من در کودکی می دیدم که شمرخوان ها بعد از اتمام تعزیه می آمدند رو به مردم می گفتند من آدم خوبی هستم و معذرت خواهی می کردند.از نقطه نظر قدرت نمایشی، تعزیه پدر تراژدی ایران است؛ همانطور که «رو حوضی» پدر نمایش های کمدی ایران است. اما ما با بی اعتنایی به آنها نگاه می کنیم درحالی که خیلی مهم اند. اما چون در خدمت تبلیغات از آنها استفاده می شود مردم از آنها طرفداری نمی کنند.از نقاط قوت تعزیه همین همذات پنداری بالای مردم با آن است...صابری: به شرطی که تعزیه دست نخورده باشد. اگر تعزیه را به عنوان تبلیغات اجرا کنیم دیگر اثر نمی گذارد. تعزیه ای که از دل مردم برمی آید اثرگذار است. یادم است وقتی آقای پیتر بروک به ایران می آمد مدام به دهات ها می رفت برای پیدا کردن تعزیه های دست نخورده. وقتی در فرانسه کارهایش را دیدم متوجه شدم چقدر از تعزیه تاثیر گرفته است. ما خودمان بی توجه بودیم و می گفتیم تعزیه قدیمی است و چیزی ندارد. اما از نقطه نظر قدرت نمایشی، تعزیه پدر تراژدی ایران است؛ همانطور که «رو حوضی» پدر نمایش های کمدی ایران است. اما ما با بی اعتنایی به آنها نگاه می کنیم درحالی که خیلی مهم اند. اما چون در خدمت تبلیغات از آنها استفاده می شود مردم از آنها طرفداری نمی کنند.نمایش «شمس پرنده» بسیار مبتنی بر موسیقی و آواست؛ آقای اثباتی؛ درباره مراحل تصنیف ها و آواهایی که در نمایش می شنیدیم که در دل کار تنیده بودند؛ بگویید. متن آماده شده بود و بعد موسیقی به آن اضافه شد یا در کنار هم پیش می رفتند؟ مشخص بود که قرار است کجا آواز به عنوان مونولوگ و دیالوگ به کار برود؟ چقدر اینها درهم تنیده شد و حین تمرین ها به دست آمد؟ابراهیم اثباتی: از سال 1379 که شمس پرنده ساخته شد حدود 22 سال گذشته است. متد کار خانم صابری اینطور است که در نمایشنامه علاوه بر اینکه توضیح صحنه می نویسد هرازگاهی آکسسوار هم برای صحنه تعریف می کند و درباره موسیقی هم یادداشت هایی دارد که مثلا این لحظه اوج موسیقی است. در واقع خط سیرهایی را توصیف می کند. من کار حرفه ایم را با خانم صابری شروع کردم و اصلا زیر دست ایشان تربیت شدم تا موسیقی را به عنوان کاراکتر ببینم. اینکه موسیقی را به عنوان کاراکتر ببینید با اینکه آن را برای فضا تعریف کنید در عمل نتیجه متفاوتی حاصل می شود. وقتی موسیقی را یک کاراکتر ببینید، دراماتیک می شود و خودش درام کار را پیش می برد. تمام فراز و نشیب هایی که یک کار از نظر احساسی دارد را موسیقی باید متحمل شده و پاسخگو باشد.متد کار خانم صابری اینطور است که در نمایشنامه علاوه بر اینکه توضیح صحنه می نویسد هر از گاهی آکسسوار هم برای صحنه تعریف می کند و درباره موسیقی هم یادداشت هایی دارد.همان موقع که تمرین «شمس پرنده» را شروع کردیم درست است که برای موسیقی از قبل تفکری داشتم اما قوامش در کار پیدا شد. چنین کاری سخت هم هست و هرکسی به این تیپ کار کردن تن نمی دهد؛ چون باید چندین اتود آماده داشته باشی. مثل این می ماند که برای پیکره ای قالب تن داشته باشی تا آن فیگوری که کارگردان می خواهد را به او برسانی. در واقع وقتی متن را می بینم و می خوانم تمام فضاهایی که خانم صابری خواسته را طراحی می کنم اما نه یک فضا؛ چندین فضا. بارها شده در حین کار، قطعه ای را کار کرده ام و خودم و دیگران هم خیلی دوستش داشته اند اما خانم صابری گفته نه! و وقتی دوباره رویش کنکاش و کار کرده ایم دیده ایم چقدر بهتر شد. موسیقی «شمس پرنده» هم مثل سایر همکاری هایی که با خانم صابری داشتم همین طور پیش رفت. موسیقی را طراحی می کردم اما در کار که جلو می رفت قوام بهتری پیدا می کرد. مثلا همین جمله پایانی نمایش یعنی «نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند» در خود متن نوشته شده که یکبار مولانا آن را می گوید و بار دیگر باید خواننده آن را بخواند تا اثرش چند برابر شود. برای اینکه به جان بنشیند.دستگاه های مختلفی در موسیقی «شمس پرنده» استفاده شده؛ این دستگاه ها چطور برای صحنه های مختلف میزان شد؟اثباتی:ساختار موسیقیایی شمس پرنده به گونه ای است که به جرات می توانم بگویم از گام ها و دستگاه های ایرانی تنها یکی دو مورد بوده که در اثر حضور نداشته است. استفاده از دستگاه های مختلف به دلیل پیش بردن درام و قصه و بار احساسی بود؛ چون در دستگاه های موسیقی ایرانی هم این اتفاق می افتد؛ یک جا حزن و جای دیگر شادی داریم، یک جا غلیان احساس را داریم و... تمام دستگاه های موسی ...

ادامه مطلب  

سعید شهروز: آن قدر ساده با شهرت برخورد کردم که در میان مشهورها گم شدم  

درخواست حذف این مطلب
شاید هم همین نکته باعث شد تا برخی مسائل را برای اولین بار عنوان کند. «سعید شهروز» از جمله خواننده های باانرژی و پرخاطره موسیقی پاپ است که با او پس از مدت ها مصاحبه مفصلی درباره همه این سال های حضورش در عرصه موسیقی انجام دادیم. البته صحبت های ما فقط به دوران فعالیت حرفه ای او در عرصه خوانندگی محدود نشد و سعید شهروز نکات جالب و تأمل برانگیزی درباره سال های حضورش در جبهه و جانبازی اش عنوان کرد. موضوعی که شاید خیلی ها از آن بی خبر باشند.با وجود فراز و نشیب ها و دوری دو ساله این خواننده از استیج، کنسرت او روز ۲۲ تیر در فضای باز کاخ نیاوران برگزار می شود و در جریان گپی که با هم داشتیم، او نکاتی درباره این اجرا هم بیان کرد. این گفتگوی مفصل را حتماً تا پایان بخوانید.* در برخی مطالبی که درباره شما نوشته شده، خواندم که ظاهراً پدرتان با فعالیت موسیقایی شما مخالف بودند. درست است؟بله، پدرم صدای زیبایی داشت ولی با موسیقی من مخالف بود. چون موسیقی جایگاه خوبی در جامعه نداشت و همیشه مورد سوال قرار می گرفت. من هم علاقه ذاتی داشتم و وقتی که دید انگیزه زیادی دارم، خودش مشتاق شد. پس از انتشار آلبوم ها هم نظرش عوض شد و حامی و طرفدار من شد. اما مادرم از همان ابتدا مشوق و پشتیبان اصلی من در راه موسیقی بود و بیشترین حمایت ها را از من کرد. همین جا از زحمات پدر و مادرم قدردانی و تشکر ویژه می کنم. بارها به خاطر موسیقی و خوانندگی از خانه قهر کردم! گاهی اوقات هم وقتی که پدرم سرِ کار بود، دوستانم را به خانه می آوردم و موسیقی کار می کردیم. مشکلات زیادی هم برای مسائل آموزش موسیقی داشتیم ولی بالاخره توانستم مسیری که دوست دارم را دنبال کنم.* شما در دوران جنگ به جبهه رفتید. بعضی از هنرمندانی به جبهه می رفتند، از هنرشان برای کارهای فرهنگی و تفریح رزمندگان استفاده می کردند. شما هم این کار را انجام می دادید؟من آن زمان حدوداً ۱۴ سال سن داشتم و با دستکاری شناسنامه ام به جبهه رفتم. دلیل اصلی من هم این بود که ما ساکن کرج بودیم و با شهید فهمیده هم مدرسه ای بودم. آن قدر به شهید فهمیده علاقه داشتم که در سریال «بچه های بهشت» که راجع به او بود هم بازی کردم. زمانی هم که به جبهه رسیدم در برخی مراسم ها می خواندم. آن زمان برای بچه های شهرستان ها قطعات لُری هم می خواندم و دوست داشتند. به خاطر حُزنی که در صدای من وجود داشت، در جبهه که می خواندم مورد استقبال واقع می شد.* گویا در جبهه جانباز هم شدید ولی روی این مسئله مانوری ندادید. از امکاناتی که طبیعتاً برایتان بوده در زمینه موسیقی استفاده کردید؟ با وجود اینکه همیشه در این مورد سوال پرسیده، اما زیاد نخواستم صحبت کنم و موضوع را باز کنم. راستش را بخواهی الان هم کمی برایم سخت است در این زمینه صحبت کنم. وقتی شما بگویید که جنگ بودم با تبصره ای برایتان اتفاقی رخ می دهد و شاید اغماضی در حقتان کنند. هیچ وقت نخواستم از حضورم در جبهه رانت خواری کنم چون نمی خواهم از آن فضای پاک و پرافتخار برای خواندن یک تیتراژِ بیشتر یا اجرای چند کنسرت بیشتر سوءاستفاده کنم. آنقدر خاطراتم از جبهه و جانبازی برایم مقدس است که با هیچ کنسرت و آلبوم و تیتراژی عوضش نمی کنم. تا الان هم سعی کردم در هیچ جا صحبتی از این مسأله به میان نیاورم.در میان خواننده های پاپ، هیچکس شرایط من را ندارد چون دردهای زیادی از جبهه در بدن دارم. برای اولین بار می گویم که از لحاظ روحی و اعصاب مشکلاتی دارم و واقعاً یکی از دلایل کنسرت های کم و آثار کم من همین است. این موارد به غیر از ترکشی است که در بدن دارم. ولی فقط با توکل به خدا زندگی می کنم. هیچ وقت این را نگفتم که بعد از خواندن روی صحنه، حالم چطور می شود. با سیلی صورت خودم را سرخ نگه می دارم. کلاً هم دوست ندارم خاطرات واقعی ام از جبهه و جانبازی را با واقعیت های مجازی و بی ارزش الان عوض کنم.* ولی جالب است که بین خواننده های پاپ، همیشه شوخ تر و با انرژی تر از بقیه هستید.من همه چیز را درون خودم می ریزم و کلاً هم اهل این نیستم که قیافه بگیرم. از خدا می خواهم همه در برخورد اول از من انرژی بگیرند تا خاطره خوب از من داشته باشند. این دیدگاه را آن زمان که معروف شدم هم داشتم چون معروفیت ما واقعی بود. شاید من آن قدر ساده با شهرت برخورد کردم که در میان مشهورها گم شدم!* شاید به دلیل همین سابقه دفاع مقدس و تفکراتی که داشتید هیچ وقت از ایران نرفتید.از نفرات اولی بودم که پیشنهادات خیلی زیادی برای اجرای خارج از کشور داشتم و هنوز هم پیشنهاداتی دریافت می کنم. خارج از ایران برایم جذابیت ندارد ولی کلاً با نوع برگزاری کنسرت های خواننده های پاپ در خارج از ایران مخالف هستم. این موضوع هم دلایلی دارد که نمی توانم عنوان کنم.* طی بیست سال اخیر فقط ۴-۵ بار به تلویزیون رفته اید و کلاً آثارتان را بسیار کم پخش می کنند. دلیل خاصی دارد؟تلویزیون از روز اول ساز ناکوک با من زد. قرار شده بود آلبوم «پسرای مشرقی» بعد از عید منتشر شود. پیش از نوروز به صدا و سیما رفتم و خواستم یکی از قطعات را پخش کنند. یک روز قبل از نوروز ساعت ۱۲ به من گفتند همین امروز اگر بخشی که می گوییم را ویرایش کنی، آهنگت را پخش می کنیم. من در آن شلوغی شب عید به استودیو پژواک رفتم و کار را انجام دادم و وقتی برگشتم حدود ساعت ۴ عصر بود و دیدم که همه رفته اند. آن قدر ناراحت شدم که خستگی بر تنم ماند. از همان زمان فهمیدم که در تلویزیون لابی وجود دارد و هر زمان که می رفتم می دیدم چند خواننده هم نسل ما مشغول بگو و بخند هستند. ولی من یا شادمهر همیشه تنها بودیم. به خاطر دارم که یک بار شادمهر کار «کویر نشه دلای ما» را برای پخش آورده بود و چند ایراد از کار او گرفتند. در صورتی که چنین چیزی نبود و مشخص بود آن مسئول مربوطه حتماً می خواست جلوی افرادی که آنجا هستند ایرادی به کار ما بگیرد! با شادمهر از دفتر بیرون آمدیم و به او گفتم که این نوار را به من بده و فردا همین نوار را می آوریم و اگر مهمان نداشته باشد، حتماً کار را تأیید می کند! فردا همان نوار را بدون هیچ تغییری آوردیم و در حالی که مهمان نداشت گفت این شد و درست است!در عین حال اگر تلویزیون نبود برای بسیاری از خواننده های هم نسل من اتفاقی رخ نمی داد. همه آنها مورد حمایت بودند و اتفاقات خوبی برایشان رخ داد. آن خواننده ها از طریق تلویزیون برای خودشان کنسرت ها و برنامه های ارگانی متعدد می گرفتند و اگر الان هم سرمایه ای دارند به این دلیل است که با پول با ارزش آن دوره درآمد داشتند. من هم دیدم که از در راهم نمی دهند تصمیم گرفتم از پنجره وارد شوم! دیدم چه سبکی در موسیقی پاپ کم است و با تجربیات خودم و محبت های «بهنام ابطحی» تصمیم گرفتیم کار بزرگی انجام دهیم. آلبوم «پسرای مشرقی» منتشر شد و یکی از معدود کارهای پاپ بود که مجوز «الف» گرفت و می توانست اتفاقات بزرگی برایش رخ دهد و اغلب قابل پخش از تلویزیون بودند ولی یک کار را هم پخش نکردند و حمایتی صورت نگرفت. بحث تیتراژ سریال «نرگس» هم که بعدها به وجود آمد و در نهایت اجازه ندادند کار پخش شود.* با این وجود «پسرای مشرقی» هم بازخورد خوبی داشت.یک روز برای گرفتن چند نوار به شرکت «هم آواز آهنگ» و نزد آقای سلطانی رفتم. ایشان گفت نمی خواهی آلبوم تولید کنی؟ من هم گفتم که این آلبوم زیر نظر حوزه هنری و برای شرکت «آوای برگ» بود و دستمزدی نگرفتم. آلبوم با ارکستر کامل و تنظیم های بهنام ابطحی تولید شد ولی آنها با من همین یک قرارداد را داشتند. با آقای سلطانی صمیمی شدم. ایشان به من گفت سرمایه ای برای کار داری؟ من هم گفتم که اگر سرمایه داشتم بدون دستمزد آن آلبوم را نمی خواندم! آقای سلطانی از کشوی میزش پنج میلیون تومان پول درآورد و به من داد و گفت که سرمایه آلبوم جدیدت است. چون ایشان با دل جلو آمدند، من هم با دل کار کردم و به همراه بهنام ابطحی کار را شروع کردیم و آلبوم «غزلک» تولید شد و در بین پرفروش ترین ها قرار گرفت. به خاطر معرفت آقای سلطانی، با عشق در کنار ایشان ایستادم و ۸ آلبوم با شرکتشان کار کردم. کمتر از ۶ ماه بعد از آلبوم «پسرای مشرقی»، آلبوم «غزلک» بهمن ماه ۱۳۷۹ منتشر شد. نزدیک عید به شرکت هم آواز آهنگ رفتم تا چند نوار بگیرم که در ایام نوروز به اقوام بدهم. غزلک از اولین آلبوم هایی بود که همراهش سی دی داشت. دیدم که شرکت آقای سلطانی خیلی شلوغ است و نمی دانستم که چه می خریدند! به ایشان گفتم ببخشید دست خالی آمدم ولی آقای سلطانی گفت شما عیدی ات را به ما داده ای و برای تولید این آلبوم کم آورده ایم! قرارداد ما تمام شده بود و پولمان را هم گرفته بودیم ولی همان جا آقای سلطانی دوباره یک عدد قابل توجهی را به من داد و گفت این هم عیدی ما به شما است. پس از عید دوباره نزد ایشان رفتم و دو سه برابر آن مبلغ قبل از عید را به عنوان سرمایه تولید آلبوم جدید به من داد. این را هم بگویم که «غزلک» کاری کرد تا دیگر نیازی به تلویزیون نداشته باشم. ضمن اینکه دیگر جذابیتی هم برایم نداشت و علاقه ای به حضور در قاب رسانه نداشتم. با وجود پیشنهادات زیاد در این سالها، خیلی گزینشی عمل کردم و اگر در برنامه ای حضور داشتم به اصرار هواداران عزیزم یا دوستان نزدیکم بود.* درباره میزان فروش غزلک صحبت های زیادی هست. یک جا به نقل از شما خواندم که پرفروش ترین آلبوم تاریخ موسیقی بوده است. این اثر دقیقاً چقدر فروخت؟آلبوم غزلک تیراژ خیلی بالایی داشت و برای اینکه حساسیت ایجاد نشود عدد نمی گویم اما در بین پرفروش ترین آلبوم های تاریخ موسیقی ایران قرار گرفت.* کل کل زیادی هم با آلبوم «دهاتی» شادمهر عقیلی از لحاظ میزان فروش داشت!در آن زمان همه ما دوست بودیم و این قبیل حرف ها را نداشتیم. خواننده ها در دهه هفتاد برای همدیگر خوب می خواستند و با هم خاطره می ساختند. اما سال ها است که نمی توانیم در این فضای موسیقی خاطره ای بسازیم.* یک نکته جالب درباره شما، روند سریع انتشار آثارتان است. کارها با فاصله کم منتشر می شدند. چطور با این سرعت می توانستید آلبوم منتشر کنید؟ چون شنیده ام که آلبوم «پسرم» را در دو هفته تعطیلات نوروز جمع کردید!زمانی که تولید آلبوم ها را شروع کردیم پر از ایده بودم و ملودی های مختلفی به ذهنم می رسید و شب و روزم را برای موسیقی گذاشتم. برنامه دیگری هم نداشتم و تمام فکرم روی تولید بود. قضیه کنسرت ها مثل الان نبود که خواننده ها هر شب درگیر اجرای تهران و شهرستان باشند. عادت من هم این بود که چند روز پس از پخش آلبوم، سه یا چهار شب کنسرت در سالن میلاد نمایشگاه برگزار می کردم و سراغ آلبوم بعدی می رفتم. من در آن سال ها فکر نمی کردم که باید از راه خوانندگی پولدار شوم. فقط عشق در کارها داشتیم و به مسائل اولیه زندگی ام فکر می کردم. اگر یک مقدار در آن دوره چرتکه می انداختم، شاید الان خیلی پولدارتر بودم! آلبوم «پسرم» در سال ۸۴ منتشر شد و شرکتی که همیشه با آن کار می کردم خواست تا تغییری در سبک و سیاق کارها ایجاد کنم. ۳ سال فاصله افتاد و در سال ۸۷ آلبوم «بی خوابی» را منتشر کردم.* احتمالاً یکی از دلایل سرعت بالای کارتان، درک متقابل شما و بهنام ابطحی بود. این تنظیم کننده آن سال ها سرش خیلی شلوغ بود و با خیلی ها کار می کرد ولی چطور همدیگر را این قدر خوب پیدا کرده بودید؟در دهه ۷۰، «لاله زار» قیمت و تیراژ یک آلبوم را تعیین می کرد. چند نفر از جمله آقای سلطانی در بازار لاله زار بودند که آلبوم ها را می خریدند و می گفتند اگر سرکاست فلان آلبوم اسمی از بهنام ابطحی باشد من آلبوم را می خرم. اصلاً شرایط طوری شده بود که حتماً باید در سرکاست ها یک کار از بهنام قرار می گرفت. اما شرایط کاری ما این طور بود که من تحمل بالایی داشتم و او اغلب اوقات بی خیال بود. باید سعی می کردم بهنام را جمع و جور کنم! حتی سعی می کردم مدیریت آلبوم های دیگرش را انجام دهم تا کارهای آلبوم خودم هماهنگ باشد! (خنده)من و بهنام ابطحی اول رفاقت کردیم و بعد همکار شدیم. آشنایی ما هم خیلی خنده دار بود! یک روز که برای خواندن اتود یک اثر به شرکت دارینوش رفته بودم، بهنام را دیدم. در مسیر برگشت با هم دوست شدیم و به خانه اش رسیدیم. من هم سعی کردم آدرسش را یاد بگیرم تا دوباره سراغش بیایم! چند مرتبه تلفن خانه اش را گرفتم و حالا نمی دانم خودش بود یا شخص دیگری که جواب می داد و می گفت بهنام نیست! (خنده) یک روز زنگ زدم و فکر کنم خودش بود اما گفت بهنام جام جم است! همان روز به خانه اش رفتم و در زدم و ناگهان خودش در را باز کرد و گفت: «از جان من چه می خواهی؟! بیا تو کُشتی من را!» (خنده) و همین باعث شد که ابتدا رفاقت کنیم و بعد سبک و سیاق همدیگر را درک کردیم. بهنام همه فن حریف بود و هنوز هم اگر حوصله کار داشته باشد به نظرم می تواند موفق باشد.* یعنی اگر الان هم کار کنید می توانید قطعه موفقی تولید کنید؟به غیر از توانایی های بهنام و شناختی که از هم داریم، حضور من و او در کنار هم نوستالژیک خواهد بود. گاهی اوقات صحبت می کنیم ولی زمان سریع می گذرد و نمی توانیم کار را انجام دهیم.* به نظر من بی انگیزگی خواننده های دهه ۷۰ به تنظیم کننده های آن دوره هم سرایت کرد. نمی دانم چه بلایی سر نسل اول موزیسین های پاپ آمد. وقتی جشنواره ای برگزار می شود و هیچ کدام از چهره های فعال آن دوره را دعوت نمی کنند، نشان می دهد که خیلی زود نسل ما را فراموش کردند. همین می شود که هیچ کدام از آن افراد انگیزه ای برای کار نداشته باشد. وقتی فراموش می کنند یک روز این صنعت پس از سال ها سکوت به دست چه کسانی راه افتاد و حتی در یک مراسم رسمی دعوت نمی شوند، دیگر چه انگیزه ای باقی می ماند؟ در دنیا بیشترین احترام برای پیش کسوتان است ولی در ایران آخرین نفر که آمده محترم تر است! حضور ماهواره و اینترنت هم در شرایط کنونی بی تأثیر نیست. در آن زمان حتی دسترسی به موبایل هم کم بود. همین روند پیشرفت تکنولوژی هم باعث شد که نوجوانان طیف تأثیرگذاری در میان مخاطبان موسیقی باشند. با همه این مسائل مدیران می توانستند عزت نسل اول پاپ را حفظ کنند ولی کوتاهی کردند.* یکی از نکات در مورد کارهای سعید شهروز این است که شادمهر در دو آلبوم برایش آهنگسازی کرد. د ...

ادامه مطلب  

سعید شهروز: آن قدر ساده با شهرت برخورد کردم که در میان مشهورها گم شدم  

درخواست حذف این مطلب
به گفته خودش برای اولین بار پس از سال ها بود که برای انجام گفت وگو به دفتر یک رسانه می رفت. شاید هم همین نکته باعث شد تا برخی مسائل را برای اولین بار عنوان کند. «سعید شهروز» از جمله خواننده های باانرژی و پرخاطره موسیقی پاپ است که با او پس از مدت ها مصاحبه مفصلی درباره همه این سال های حضورش در عرصه موسیقی انجام دادیم. البته صحبت های ما فقط به دوران فعالیت حرفه ای او در عرصه خوانندگی محدود نشد و سعید شهروز نکات جالب و تأمل برانگیزی درباره سال های حضورش در جبهه و جانبازی اش عنوان کرد. موضوعی که شاید خیلی ها از آن بی خبر باشند.با وجود فراز و نشیب ها و دوری دو ساله این خواننده از استیج، کنسرت او روز ۲۲ تیر در فضای باز کاخ نیاوران برگزار می شود و در جریان گپی که با هم داشتیم، او نکاتی درباره این اجرا هم بیان کرد. این گفتگوی مفصل را حتماً تا پایان بخوانید. * در برخی مطالبی که درباره شما نوشته شده، خواندم که ظاهراً پدرتان با فعالیت موسیقایی شما مخالف بودند. درست است؟بله، پدرم صدای زیبایی داشت ولی با موسیقی من مخالف بود. چون موسیقی جایگاه خوبی در جامعه نداشت و همیشه مورد سوال قرار می گرفت. من هم علاقه ذاتی داشتم و وقتی که دید انگیزه زیادی دارم، خودش مشتاق شد. پس از انتشار آلبوم ها هم نظرش عوض شد و حامی و طرفدار من شد. اما مادرم از همان ابتدا مشوق و پشتیبان اصلی من در راه موسیقی بود و بیشترین حمایت ها را از من کرد. همین جا از زحمات پدر و مادرم قدردانی و تشکر ویژه می کنم. بارها به خاطر موسیقی و خوانندگی از خانه قهر کردم! گاهی اوقات هم وقتی که پدرم سرِ کار بود، دوستانم را به خانه می آوردم و موسیقی کار می کردیم. مشکلات زیادی هم برای مسائل آموزش موسیقی داشتیم ولی بالاخره توانستم مسیری که دوست دارم را دنبال کنم. * شما در دوران جنگ به جبهه رفتید. بعضی از هنرمندانی به جبهه می رفتند، از هنرشان برای کارهای فرهنگی و تفریح رزمندگان استفاده می کردند. شما هم این کار را انجام می دادید؟من آن زمان حدوداً ۱۴ سال سن داشتم و با دستکاری شناسنامه ام به جبهه رفتم. دلیل اصلی من هم این بود که ما ساکن کرج بودیم و با شهید فهمیده هم مدرسه ای بودم. آن قدر به شهید فهمیده علاقه داشتم که در سریال «بچه های بهشت» که راجع به او بود هم بازی کردم. زمانی هم که به جبهه رسیدم در برخی مراسم ها می خواندم. آن زمان برای بچه های شهرستان ها قطعات لُری هم می خواندم و دوست داشتند. به خاطر حُزنی که در صدای من وجود داشت، در جبهه که می خواندم مورد استقبال واقع می شد. * گویا در جبهه جانباز هم شدید ولی روی این مسئله مانوری ندادید. از امکاناتی که طبیعتاً برایتان بوده در زمینه موسیقی استفاده کردید؟ با وجود اینکه همیشه در این مورد سوال پرسیده، اما زیاد نخواستم صحبت کنم و موضوع را باز کنم. راستش را بخواهی الان هم کمی برایم سخت است در این زمینه صحبت کنم. وقتی شما بگویید که جنگ بودم با تبصره ای برایتان اتفاقی رخ می دهد و شاید اغماضی در حقتان کنند. هیچ وقت نخواستم از حضورم در جبهه رانت خواری کنم چون نمی خواهم از آن فضای پاک و پرافتخار برای خواندن یک تیتراژِ بیشتر یا اجرای چند کنسرت بیشتر سوءاستفاده کنم. آنقدر خاطراتم از جبهه و جانبازی برایم مقدس است که با هیچ کنسرت و آلبوم و تیتراژی عوضش نمی کنم. تا الان هم سعی کردم در هیچ جا صحبتی از این مسأله به میان نیاورم.در میان خواننده های پاپ، هیچکس شرایط من را ندارد چون دردهای زیادی از جبهه در بدن دارم. برای اولین بار می گویم که از لحاظ روحی و اعصاب مشکلاتی دارم و واقعاً یکی از دلایل کنسرت های کم و آثار کم من همین است. این موارد به غیر از ترکشی است که در بدن دارم. ولی فقط با توکل به خدا زندگی می کنم. هیچ وقت این را نگفتم که بعد از خواندن روی صحنه، حالم چطور می شود. با سیلی صورت خودم را سرخ نگه می دارم. کلاً هم دوست ندارم خاطرات واقعی ام از جبهه و جانبازی را با واقعیت های مجازی و بی ارزش الان عوض کنم. * ولی جالب است که بین خواننده های پاپ، همیشه شوخ تر و با انرژی تر از بقیه هستید.من همه چیز را درون خودم می ریزم و کلاً هم اهل این نیستم که قیافه بگیرم. از خدا می خواهم همه در برخورد اول از من انرژی بگیرند تا خاطره خوب از من داشته باشند. این دیدگاه را آن زمان که معروف شدم هم داشتم چون معروفیت ما واقعی بود. شاید من آن قدر ساده با شهرت برخورد کردم که در میان مشهورها گم شدم! * شاید به دلیل همین سابقه دفاع مقدس و تفکراتی که داشتید هیچ وقت از ایران نرفتید.از نفرات اولی بودم که پیشنهادات خیلی زیادی برای اجرای خارج از کشور داشتم و هنوز هم پیشنهاداتی دریافت می کنم. خارج از ایران برایم جذابیت ندارد ولی کلاً با نوع برگزاری کنسرت های خواننده های پاپ در خارج از ایران مخالف هستم. این موضوع هم دلایلی دارد که نمی توانم عنوان کنم. * طی بیست سال اخیر فقط ۴-۵ بار به تلویزیون رفته اید و کلاً آثارتان را بسیار کم پخش می کنند. دلیل خاصی دارد؟تلویزیون از روز اول ساز ناکوک با من زد. قرار شده بود آلبوم «پسرای مشرقی» بعد از عید منتشر شود. پیش از نوروز به صدا و سیما رفتم و خواستم یکی از قطعات را پخش کنند. یک روز قبل از نوروز ساعت ۱۲ به من گفتند همین امروز اگر بخشی که می گوییم را ویرایش کنی، آهنگت را پخش می کنیم. من در آن شلوغی شب عید به استودیو پژواک رفتم و کار را انجام دادم و وقتی برگشتم حدود ساعت ۴ عصر بود و دیدم که همه رفته اند. آن قدر ناراحت شدم که خستگی بر تنم ماند. از همان زمان فهمیدم که در تلویزیون لابی وجود دارد و هر زمان که می رفتم می دیدم چند خواننده هم نسل ما مشغول بگو و بخند هستند. ولی من یا شادمهر همیشه تنها بودیم. به خاطر دارم که یک بار شادمهر کار «کویر نشه دلای ما» را برای پخش آورده بود و چند ایراد از کار او گرفتند. در صورتی که چنین چیزی نبود و مشخص بود آن مسئول مربوطه حتماً می خواست جلوی افرادی که آنجا هستند ایرادی به کار ما بگیرد! با شادمهر از دفتر بیرون آمدیم و به او گفتم که این نوار را به من بده و فردا همین نوار را می آوریم و اگر مهمان نداشته باشد، حتماً کار را تأیید می کند! فردا همان نوار را بدون هیچ تغییری آوردیم و در حالی که مهمان نداشت گفت این شد و درست است!در عین حال اگر تلویزیون نبود برای بسیاری از خواننده های هم نسل من اتفاقی رخ نمی داد. همه آنها مورد حمایت بودند و اتفاقات خوبی برایشان رخ داد. آن خواننده ها از طریق تلویزیون برای خودشان کنسرت ها و برنامه های ارگانی متعدد می گرفتند و اگر الان هم سرمایه ای دارند به این دلیل است که با پول با ارزش آن دوره درآمد داشتند. من هم دیدم که از در راهم نمی دهند تصمیم گرفتم از پنجره وارد شوم! دیدم چه سبکی در موسیقی پاپ کم است و با تجربیات خودم و محبت های «بهنام ابطحی» تصمیم گرفتیم کار بزرگی انجام دهیم. آلبوم «پسرای مشرقی» منتشر شد و یکی از معدود کارهای پاپ بود که مجوز «الف» گرفت و می توانست اتفاقات بزرگی برایش رخ دهد و اغلب قابل پخش از تلویزیون بودند ولی یک کار را هم پخش نکردند و حمایتی صورت نگرفت. بحث تیتراژ سریال «نرگس» هم که بعدها به وجود آمد و در نهایت اجازه ندادند کار پخش شود. * با این وجود «پسرای مشرقی» هم بازخورد خوبی داشت.یک روز برای گرفتن چند نوار به شرکت «هم آواز آهنگ» و نزد آقای سلطانی رفتم. ایشان گفت نمی خواهی آلبوم تولید کنی؟ من هم گفتم که این آلبوم زیر نظر حوزه هنری و برای شرکت «آوای برگ» بود و دستمزدی نگرفتم. آلبوم با ارکستر کامل و تنظیم های بهنام ابطحی تولید شد ولی آنها با من همین یک قرارداد را داشتند. با آقای سلطانی صمیمی شدم. ایشان به من گفت سرمایه ای برای کار داری؟ من هم گفتم که اگر سرمایه داشتم بدون دستمزد آن آلبوم را نمی خواندم! آقای سلطانی از کشوی میزش پنج میلیون تومان پول درآورد و به من داد و گفت که سرمایه آلبوم جدیدت است. چون ایشان با دل جلو آمدند، من هم با دل کار کردم و به همراه بهنام ابطحی کار را شروع کردیم و آلبوم «غزلک» تولید شد و در بین پرفروش ترین ها قرار گرفت. به خاطر معرفت آقای سلطانی، با عشق در کنار ایشان ایستادم و ۸ آلبوم با شرکتشان کار کردم. کمتر از ۶ ماه بعد از آلبوم «پسرای مشرقی»، آلبوم «غزلک» بهمن ماه ۱۳۷۹ منتشر شد. نزدیک عید به شرکت هم آواز آهنگ رفتم تا چند نوار بگیرم که در ایام نوروز به اقوام بدهم. غزلک از اولین آلبوم هایی بود که همراهش سی دی داشت. دیدم که شرکت آقای سلطانی خیلی شلوغ است و نمی دانستم که چه می خریدند! به ایشان گفتم ببخشید دست خالی آمدم ولی آقای سلطانی گفت شما عیدی ات را به ما داده ای و برای تولید این آلبوم کم آورده ایم! قرارداد ما تمام شده بود و پولمان را هم گرفته بودیم ولی همان جا آقای سلطانی دوباره یک عدد قابل توجهی را به من داد و گفت این هم عیدی ما به شما است. پس از عید دوباره نزد ایشان رفتم و دو سه برابر آن مبلغ قبل از عید را به عنوان سرمایه تولید آلبوم جدید به من داد. این را هم بگویم که «غزلک» کاری کرد تا دیگر نیازی به تلویزیون نداشته باشم. ضمن اینکه دیگر جذابیتی هم برایم نداشت و علاقه ای به حضور در قاب رسانه نداشتم. با وجود پیشنهادات زیاد در این سالها، خیلی گزینشی عمل کردم و اگر در برنامه ای حضور داشتم به اصرار هواداران عزیزم یا دوستان نزدیکم بود. * درباره میزان فروش غزلک صحبت های زیادی هست. یک جا به نقل از شما خواندم که پرفروش ترین آلبوم تاریخ موسیقی بوده است. این اثر دقیقاً چقدر فروخت؟آلبوم غزلک تیراژ خیلی بالایی داشت و برای اینکه حساسیت ایجاد نشود عدد نمی گویم اما در بین پرفروش ترین آلبوم های تاریخ موسیقی ایران قرار گرفت. * کل کل زیادی هم با آلبوم «دهاتی» شادمهر عقیلی از لحاظ میزان فروش داشت!در آن زمان همه ما دوست بودیم و این قبیل حرف ها را نداشتیم. خواننده ها در دهه هفتاد برای همدیگر خوب می خواستند و با هم خاطره می ساختند. اما سال ها است که نمی توانیم در این فضای موسیقی خاطره ای بسازیم. * یک نکته جالب درباره شما، روند سریع انتشار آثارتان است. کارها با فاصله کم منتشر می شدند. چطور با این سرعت می توانستید آلبوم منتشر کنید؟ چون شنیده ام که آلبوم «پسرم» را در دو هفته تعطیلات نوروز جمع کردید!زمانی که تولید آلبوم ها را شروع کردیم پر از ایده بودم و ملودی های مختلفی به ذهنم می رسید و شب و روزم را برای موسیقی گذاشتم. برنامه دیگری هم نداشتم و تمام فکرم روی تولید بود. قضیه کنسرت ها مثل الان نبود که خواننده ها هر شب درگیر اجرای تهران و شهرستان باشند. عادت من هم این بود که چند روز پس از پخش آلبوم، سه یا چهار شب کنسرت در سالن میلاد نمایشگاه برگزار می کردم و سراغ آلبوم بعدی می رفتم. من در آن سال ها فکر نمی کردم که باید از راه خوانندگی پولدار شوم. فقط عشق در کارها داشتیم و به مسائل اولیه زندگی ام فکر می کردم. اگر یک مقدار در آن دوره چرتکه می انداختم، شاید الان خیلی پولدارتر بودم! آلبوم «پسرم» در سال ۸۴ منتشر شد و شرکتی که همیشه با آن کار می کردم خواست تا تغییری در سبک و سیاق کارها ایجاد کنم. ۳ سال فاصله افتاد و در سال ۸۷ آلبوم «بی خوابی» را منتشر کردم. * احتمالاً یکی از دلایل سرعت بالای کارتان، درک متقابل شما و بهنام ابطحی بود. این تنظیم کننده آن سال ها سرش خیلی شلوغ بود و با خیلی ها کار می کرد ولی چطور همدیگر را این قدر خوب پیدا کرده بودید؟در دهه ۷۰، «لاله زار» قیمت و تیراژ یک آلبوم را تعیین می کرد. چند نفر از جمله آقای سلطانی در بازار لاله زار بودند که آلبوم ها را می خریدند و می گفتند اگر سرکاست فلان آلبوم اسمی از بهنام ابطحی باشد من آلبوم را می خرم. اصلاً شرایط طوری شده بود که حتماً باید در سرکاست ها یک کار از بهنام قرار می گرفت. اما شرایط کاری ما این طور بود که من تحمل بالایی داشتم و او اغلب اوقات بی خیال بود. باید سعی می کردم بهنام را جمع و جور کنم! حتی سعی می کردم مدیریت آلبوم های دیگرش را انجام دهم تا کارهای آلبوم خودم هماهنگ باشد! (خنده)من و بهنام ابطحی اول رفاقت کردیم و بعد همکار شدیم. آشنایی ما هم خیلی خنده دار بود! یک روز که برای خواندن اتود یک اثر به شرکت دارینوش رفته بودم، بهنام را دیدم. در مسیر برگشت با هم دوست شدیم و به خانه اش رسیدیم. من هم سعی کردم آدرسش را یاد بگیرم تا دوباره سراغش بیایم! چند مرتبه تلفن خانه اش را گرفتم و حالا نمی دانم خودش بود یا شخص دیگری که جواب می داد و می گفت بهنام نیست! (خنده) یک روز زنگ زدم و فکر کنم خودش بود اما گفت بهنام جام جم است! همان روز به خانه اش رفتم و در زدم و ناگهان خودش در را باز کرد و گفت: «از جان من چه می خواهی؟! بیا تو کُشتی من را!» (خنده) و همین باعث شد که ابتدا رفاقت کنیم و بعد سبک و سیاق همدیگر را درک کردیم. بهنام همه فن حریف بود و هنوز هم اگر حوصله کار داشته باشد به نظرم می تواند موفق باشد. * یعنی اگر الان هم کار کنید می توانید قطعه موفقی تولید کنید؟به غیر از توانایی های بهنام و شناختی که از هم داریم، حضور من و او در کنار هم نوستالژیک خواهد بود. گاهی اوقات صحبت می کنیم ولی زمان سریع می گذرد و نمی توانیم کار را انجام دهیم. * به نظر من بی انگیزگی خواننده های دهه ۷۰ به تنظیم کننده های آن دوره هم سرایت کرد. نمی دانم چه بلایی سر نسل اول موزیسین های پاپ آمد. وقتی جشنواره ای برگزار می شود و هیچ کدام از چهره های فعال آن دوره را دعوت نمی کنند، نشان می دهد که خیلی زود نسل ما را فراموش کردند. همین می شود که هیچ کدام از آن افراد انگیزه ای برای کار نداشته باشد. وقتی فراموش می کنند یک روز این صنعت پس از سال ها سکوت به دست چه کسانی راه افتاد و حتی در یک مراسم رسمی دعوت نمی شوند، دیگر چه انگیزه ای باقی می ماند؟ در دنیا بیشترین احترام برای پیش کسوتان است ولی در ایران آخرین نفر که آمده محترم تر است! حضور ماهواره و اینترنت هم در شرایط کنونی بی تأثیر نیست. در آن زمان حتی دسترسی به موبایل هم کم بود. همین روند پیشرفت تکنولوژی هم باعث شد که نوجوانان طیف تأثیرگذاری در میان مخاطبان موسیقی باشند. با همه این مسائل مدیران می توانستند عزت نسل اول پاپ را حفظ کنند ولی کوتاهی کردند. * یکی از نکات در مورد کارهای سعید شهروز این است ...

ادامه مطلب  

در میان مشهورها گم شدم...!  

درخواست حذف این مطلب
تبلیغات در سایتتماس با مادرباره ماصفحه اولامروز: جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ - 16 june 2017قیمت تبلتقیمت دوربینقیمت سکه و طلاقیمت موبایلقیمت لپ تاپقیمت خودرونرخ ارزشاخص بورسصفحه نخستمدیریت شهریشهرداری تهرانتستشورای شهرشهرداری هاسیاسیاجتماعیاقتصادیفرهنگی هنریورزشیعلمی آموزشیمذهبیچند رسانه ایفیلمرهبریسیاسیطنزکلیپصداگزارش تصویریعکسکاریکاتوراینفوگرافیکگرافیکانیمیشنبین المللمطالبات مردمیاعلام دارایی مسئولانتصاویرچهره هاعجایبدیدنی هادکوراسیونطبیعت و حیاط وحشاستانها هشداری تی وی تلویزیون اینترنتی یادداشتعلی برکت الله برای روحانی مجاز است برای قالیباف ممنوع!گنجینه آثار آقازاده سیدحسن خمینی و چند سوال! + تصاویرچند کلمه حرف حساب با روسای سه قوه حساس ترین خیابان جهان در تهران پاشنه ی آشیلِ جمهوری اسلامیاز نگاه مبارزپرور رهبری تا نگاه کوتوله‎پرور آقایان!اخبار برگزیدهقیمت سکه و طلاقیمت دوربینقیمت موبایلماجرای استفاده از پنبه به جای گوشت در حلیم چه بود؟!آتش سوزی برج مسکونی 27 طبقه در لندن +تصاویر کلاهبرداری میلیاردی بچه سردار قلابی از دختران دم بخت/ متهم را شناسایی کنید نخستین شهید وزارت اطلاعات در درگیری با تروریست ها از گیلان+تصویر علی مطهری: رفع حصر هم آتش به اختیار است!گنجینه آثار آقازاده سیدحسن خمینی و چند سوال! + تصاویرچند کلمه حرف حساب با روسای سه قوه ریختن «شربت معده» در روغن های سرخ کردنی باشکوه ترین متروی جهان+تصاویر خودتحریمی «حج» به نفع کیست؟ دیدار دکتر قالیباف با سرپرست دانشگاه آزاد و محسن هاشمیوام درمان و تحصیل 10 میلیون تومان شدپلاسکوی لندن در آتش سوخت (تصاویر)میزان پاداش پرداختی فیفا به تیم ملی ایران برای صعود به جام جهانی حساس ترین خیابان جهان در تهران پاشنه ی آشیلِ جمهوری اسلامی دلیل ملاقات تاج، ساکت و اعضای هیئت رئیسه فدراسیون با سرمربی ایرانی وردربرمن چه بود؟ + عکس تکذیب ارسال پیام رهبرانقلاب به احمدی نژادگزارشبا خدا چگونه حرف بزنیم؟سعید شهروز: در میان مشهورها گم شدم...!املتی پُر از فیبر، پروتئین و آهن«جام جهانی» به جای «جنگ جهانی»مائو تسه تونگ؛ پدر خلق چین یا دیکتاتوری خشن؟!بیشترپنجرهبیشتراشتراک خبر نامهدریافت مهمترین و جدیدترین اخبار بصورت روزانه در ایمیل خودپربازدیدترین اخبارپیگیری شکایات مشتریان ایران خودرو در 60 دقیقهحقوق ۷میلیون تومانی برای کم سوادان و ۲میلیونی برای معلمان عدالت نیستداعشی هلاک شده در مجلس و نشانه گیری دقیق نیروهای امنیتی/عکس18+اسامی مصدومان و کشته شدگان امروز مجلس و حرم امام (ره)گمانه زنی ها برای تصدی "وزارت آموزش و پرورش" در دولت دوازدهمداعش مسئول حملات امروز تهران!داعش چگونه به تهران حمله کرد؟وزیر آموزش و پرورش شهادت ۲ فرهنگی حادثه تروریستی تهران را تسلیت گفتبرگزاری دوره «ضمن خدمت» تفسیر برگزیده واژه های آسمانی برای تمام فرهنگیانمولاوردی و تصدی وزارت آموزش و پرورش/معاون جنجالی رئیس جمهور به وزارت آموزش و پرورش می رود؟بیشترآخرین اخباربا خدا چگونه حرف بزنیم؟سعید شهروز: در میان مشهورها گم شدم...!املتی پُر از فیبر، پروتئین و آهنمقدمات لازم برای انجام مبادلات بانکی با ارز ملی بین ایران و ترکیه فراهم شده استواگذاری مدیریت مرکز نگهداری معتادان استان مرکزی به بهزیستی«جام جهانی» به جای «جنگ جهانی»مائو تسه تونگ؛ پدر خلق چین یا دیکتاتوری خشن؟!این نوع از «پیتزا» دیگر نوبر است!!آیا محمود عباس، غزه را «منطقه شورشی» اعلام می کند؟تکفیری ها دشمنان ولایت و نظام هستند/ایجاد فتنه در جهان اسلامخوب و بد حکومت قاجاراما استون: مرگ، هیجان زندگی استقیمه کاسالین و کیچری؛ لذتِ تجربه ی غذای هندیسفیر روسیه در فلسطین اشغالی: حزب الله و حماس «تروریستی» نیستندآرامش در حرم حضرت عبدالعظیم/ ترقه دست ساز منشاء صدا بوداحیای شب بیست ویکم ماه مبارک رمضان در استان ها 2۷ کشته و ده ها زخمی در انفجار در ورودی مهدکودکی در چینتوبه واقعی اولین شرط قرار گرفتن انسان در مدار عظمت شب های قدر استواگذاری ۲ جزیره مصری به عربستان در پارلمان در کمتر از ۳۰ دقیقه۱۲ توصیه برای استفاده بهتر از لیالی قدرکد خبر: 238670 تاریخ انتشار: جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۱۰ دسته: تصاویرسعید شهروز: در میان مشهورها گم شدم...!وب سایت موسیقی ما: به گفته خودش برای اولین بار پس از سال ها بود که برای انجام گفت وگو به دفتر یک رسانه می رفت. شاید هم همین نکته باعث شد تا برخی مسائل را برای اولین بار عنوان کند. «سعید شهروز» از جمله خواننده های باانرژی و پرخاطره موسیقی پاپ است که چند روز پیش میهمان ما بود و با او پس از مدت ها مصاحبه مفصلی درباره همه این سال های حضورش در عرصه موسیقی انجام دادیم. البته صحبت های ما فقط به دوران فعالیت حرفه ای او در عرصه خوانندگی محدود نشد و سعید شهروز نکات جالب و تأمل برانگیزی درباره سال های حضورش در جبهه و جانبازی اش عنوان کرد. موضوعی که شاید خیلی ها از آن بی خبر باشند.با وجود فراز و نشیب ها و دوری دو ساله این خواننده از استیج، کنسرت او روز 22 تیر در فضای باز کاخ نیاوران برگزار می شود و در جریان گپی که با هم داشتیم، او نکاتی درباره این اجرا هم بیان کرد. این گفتگوی مفصل را حتماً تا پایان بخوانید. در برخی مطالبی که درباره شما نوشته شده، خواندم که ظاهراً پدرتان با فعالیت موسیقایی شما مخالف بودند. درست است؟بله، پدرم صدای زیبایی داشت ولی با موسیقی من مخالف بود. چون موسیقی جایگاه خوبی در جامعه نداشت و همیشه مورد سوال قرار می گرفت. من هم علاقه ذاتی داشتم و وقتی که دید انگیزه زیادی دارم، خودش مشتاق شد. پس از انتشار آلبوم ها هم نظرش عوض شد و حامی و طرفدار من شد. اما مادرم از همان ابتدا مشوق و پشتیبان اصلی من در راه موسیقی بود و بیشترین حمایت ها را از من کرد. همین جا از زحمات پدر و مادرم قدردانی و تشکر ویژه می کنم. بارها به خاطر موسیقی و خوانندگی از خانه قهر کردم! گاهی اوقات هم وقتی که پدرم سرِ کار بود، دوستانم را به خانه می آوردم و موسیقی کار می کردیم. مشکلات زیادی هم برای مسائل آموزش موسیقی داشتیم ولی بالاخره توانستم مسیری که دوست دارم را دنبال کنم. شما در دوران جنگ به جبهه رفتید. بعضی از هنرمندانی به جبهه می رفتند، از هنرشان برای کارهای فرهنگی و تفریح رزمندگان استفاده می کردند. شما هم این کار را انجام می دادید؟من آن زمان حدوداً 14 سال سن داشتم و با دستکاری شناسنامه ام به جبهه رفتم. دلیل اصلی من هم این بود که ما ساکن کرج بودیم و با شهید فهمیده هم مدرسه ای بودم. آن قدر به شهید فهمیده علاقه داشتم که در سریال «بچه های بهشت» که راجع به او بود هم بازی کردم. زمانی هم که به جبهه رسیدم در برخی مراسم ها می خواندم. آن زمان برای بچه های شهرستان ها قطعات لُری هم می خواندم و دوست داشتند. به خاطر حُزنی که در صدای من وجود داشت، در جبهه که می خواندم مورد استقبال واقع می شد. گویا در جبهه جانباز هم شدید ولی روی این مسئله مانوری ندادید. از امکاناتی که طبیعتاً برایتان بوده در زمینه موسیقی استفاده کردید؟با وجود اینکه همیشه در این مورد سوال پرسیده، اما زیاد نخواستم صحبت کنم و موضوع را باز کنم. راستش را بخواهی الان هم کمی برایم سخت است در این زمینه صحبت کنم. وقتی شما بگویید که جنگ بودم با تبصره ای برایتان اتفاقی رخ می دهد و شاید اغماضی در حقتان کنند. هیچ وقت نخواستم از حضورم در جبهه رانت خواری کنم چون نمی خواهم از آن فضای پاک و پرافتخار برای خواندن یک تیتراژِ بیشتر یا اجرای چند کنسرت بیشتر سوءاستفاده کنم. آنقدر خاطراتم از جبهه و جانبازی برایم مقدس است که با هیچ کنسرت و آلبوم و تیتراژی عوضش نمی کنم. تا الان هم سعی کردم در هیچ جا صحبتی از این مسأله به میان نیاورم.در میان خواننده های پاپ، هیچکس شرایط من را ندارد چون دردهای زیادی از جبهه در بدن دارم. برای اولین بار می گویم که از لحاظ روحی و اعصاب مشکلاتی دارم و واقعاً یکی از دلایل کنسرت های کم و آثار کم من همین است. این موارد به غیر از ترکشی است که در بدن دارم. ولی فقط با توکل به خدا زندگی می کنم. هیچ وقت این را نگفتم که بعد از خواندن روی صحنه، حالم چطور می شود. با سیلی صورت خودم را سرخ نگه می دارم. کلاً هم دوست ندارم خاطرات واقعی ام از جبهه و جانبازی را با واقعیت های مجازی و بی ارزش الان عوض کنم. ولی جالب است که بین خواننده های پاپ، همیشه شوخ تر و با انرژی تر از بقیه هستید.من همه چیز را درون خودم می ریزم و کلاً هم اهل این نیستم که قیافه بگیرم. از خدا می خواهم همه در برخورد اول از من انرژی بگیرند تا خاطره خوب از من داشته باشند. این دیدگاه را آن زمان که معروف شدم هم داشتم چون معروفیت ما واقعی بود. شاید من آن قدر ساده با شهرت برخورد کردم که در میان مشهورها گم شدم! شاید به دلیل همین سابقه دفاع مقدس و تفکراتی که داشتید هیچ وقت از ایران نرفتید.از نفرات اولی بودم که پیشنهادات خیلی زیادی برای اجرای خارج از کشور داشتم و هنوز هم پیشنهاداتی دریافت می کنم. خارج از ایران برایم جذابیت ندارد ولی کلاً با نوع برگزاری کنسرت های خواننده های پاپ در خارج از ایران مخالف هستم. این موضوع هم دلایلی دارد که نمی توانم عنوان کنم. طی بیست سال اخیر فقط 4-5 بار به تلویزیون رفته اید و کلاً آثارتان را بسیار کم پخش می کنند. دلیل خاصی دارد؟تلویزیون از روز اول ساز ناکوک با من زد. قرار شده بود آلبوم «پسرای مشرقی» بعد از عید منتشر شود. پیش از نوروز به صدا و سیما رفتم و خواستم یکی از قطعات را پخش کنند. یک روز قبل از نوروز ساعت 12 به من گفتند همین امروز اگر بخشی که می گوییم را ویرایش کنی، آهنگت را پخش می کنیم. من در آن شلوغی شب عید به استودیو پژواک رفتم و کار را انجام دادم و وقتی برگشتم حدود ساعت 4 عصر بود و دیدم که همه رفته اند. آن قدر ناراحت شدم که خستگی بر تنم ماند. از همان زمان فهمیدم که در تلویزیون لابی وجود دارد و هر زمان که می رفتم می دیدم چند خواننده هم نسل ما مشغول بگو و بخند هستند. ولی من یا شادمهر همیشه تنها بودیم. به خاطر دارم که یک بار شادمهر کار «کویر نشه دلای ما» را برای پخش آورده بود و چند ایراد از کار او گرفتند. در صورتی که چنین چیزی نبود و مشخص بود آن مسئول مربوطه حتماً می خواست جلوی افرادی که آنجا هستند ایرادی به کار ما بگیرد! با شادمهر از دفتر بیرون آمدیم و به او گفتم که این نوار را به من بده و فردا همین نوار را می آوریم و اگر مهمان نداشته باشد، حتماً کار را تأیید می کند! فردا همان نوار را بدون هیچ تغییری آوردیم و در حالی که مهمان نداشت گفت این شد و درست است!در عین حال اگر تلویزیون نبود برای بسیاری از خواننده های هم نسل من اتفاقی رخ نمی داد. همه آنها مورد حمایت بودند و اتفاقات خوبی برایشان رخ داد. آن خواننده ها از طریق تلویزیون برای خودشان کنسرت ها و برنامه های ارگانی متعدد می گرفتند و اگر الان هم سرمایه ای دارند به این دلیل است که با پول با ارزش آن دوره درآمد داشتند. من هم دیدم که از در راهم نمی دهند تصمیم گرفتم از پنجره وارد شوم! دیدم چه سبکی در موسیقی پاپ کم است و با تجربیات خودم و محبت های «بهنام ابطحی» تصمیم گرفتیم کار بزرگی انجام دهیم. آلبوم «پسرای مشرقی» منتشر شد و یکی از معدود کارهای پاپ بود که مجوز «الف» گرفت و می توانست اتفاقات بزرگی برایش رخ دهد و اغلب قابل پخش از تلویزیون بودند ولی یک کار را هم پخش نکردند و حمایتی صورت نگرفت. بحث تیتراژ سریال «نرگس» هم که بعدها به وجود آمد و در نهایت اجازه ندادند کار پخش شود. با این وجود «پسرای مشرقی» هم بازخورد خوبی داشت.یک روز برای گرفتن چند نوار به شرکت «هم آواز آهنگ» و نزد آقای سلطانی رفتم. ایشان گفت نمی خواهی آلبوم تولید کنی؟ من هم گفتم که این آلبوم زیر نظر حوزه هنری و برای شرکت «آوای برگ» بود و دستمزدی نگرفتم. آلبوم با ارکستر کامل و تنظیم های بهنام ابطحی تولید شد ولی آنها با من همین یک قرارداد را داشتند. با آقای سلطانی صمیمی شدم. ایشان به من گفت سرمایه ای برای کار داری؟ من هم گفتم که اگر سرمایه داشتم بدون دستمزد آن آلبوم را نمی خواندم! آقای سلطانی از کشوی میزش پنج میلیون تومان پول درآورد و به من داد و گفت که سرمایه آلبوم جدیدت است. چون ایشان با دل جلو آمدند، من هم با دل کار کردم و به همراه بهنام ابطحی کار را شروع کردیم و آلبوم «غزلک» تولید شد و در بین پرفروش ترین ها قرار گرفت. به خاطر معرفت آقای سلطانی، با عشق در کنار ایشان ایستادم و 8 آلبوم با شرکتشان کار کردم. کمتر از 6 ماه بعد از آلبوم «پسرای مشرقی»، آلبوم «غزلک» بهمن ماه 1379 منتشر شد. نزدیک عید به شرکت هم آواز آهنگ رفتم تا چند نوار بگیرم که در ایام نوروز به اقوام بدهم. غزلک از اولین آلبوم هایی بود که همراهش سی دی داشت. دیدم که شرکت آقای سلطانی خیلی شلوغ است و نمی دانستم که چه می خریدند! به ایشان گفتم ببخشید دست خالی آمدم ولی آقای سلطانی گفت شما عیدی ات را به ما داده ای و برای تولید این آلبوم کم آورده ایم! قرارداد ما تمام شده بود و پولمان را هم گرفته بودیم ولی همان جا آقای سلطانی دوباره یک عدد قابل توجهی را به من داد و گفت این هم عیدی ما به شما است. پس از عید دوباره نزد ایشان رفتم و دو سه برابر آن مبلغ قبل از عید را به عنوان سرمایه تولید آلبوم جدید به من داد. این را هم بگویم که «غزلک» کاری کرد تا دیگر نیازی به تلویزیون نداشته باشم. ضمن اینکه دیگر جذابیتی هم برایم نداشت و علاقه ای به حضور در قاب رسانه نداشتم. با وجود پیشنهادات زیاد در این سالها، خیلی گزینشی عمل کردم و اگر در برنامه ای حضور داشتم به اصرار هواداران عزیزم یا دوستان نزدیکم بود. درباره میزان فروش غزلک صحبت های زیادی هست. یک جا به نقل از شما خواندم که پرفروش ترین آلبوم تاریخ موسیقی بوده است. این اثر دقیقاً چقدر فروخت؟آلبوم غزلک تیراژ خیلی بالایی داشت و برای اینکه حساسیت ایجاد نشود عدد نمی گویم اما در بین پرفروش ترین آلبوم های تاریخ موسیقی ایران قرار گرفت. کل کل زیادی هم با آلبوم «دهاتی» شادمهر عقیلی از لحاظ میزان فروش داشت!در آن زمان همه ما دوست بودیم و این قبیل حرف ها را نداشتیم. خواننده ها در دهه هفتاد برای همدیگر خوب می خواستند و با هم خاطره می ساختند. اما سال ها است که نمی توانیم در این فضای موسیقی خاطره ای بسازیم. یک نکته جالب درباره شما، روند سریع انتشار آثارتان است. کارها با فاصله کم منتشر می شدند. چطور با این سرعت می توانستید آلبوم منتشر کنید؟ چون شنیده ام که آلبوم «پسرم» را در دو هفته تعطیلات نوروز جمع کردید!زمانی که تولید آلبوم ها را شروع کردیم پر از ایده بودم و ملودی های مختلفی به ذهنم می رسید و شب و روزم را برای موسیقی گذاشتم. برنامه دیگری هم نداشتم و تمام فکرم روی تولید بود. قضیه کنسرت ها مثل الان نبود که خواننده ها هر شب درگیر اجرای تهران و شهرستان باشند. عادت من هم این بود که چند روز پس از پخش آلبوم، سه یا چهار شب کنسرت در سالن میلاد نمایشگاه برگزار می کردم و سراغ آلبوم بعدی می رفتم. من در آن سال ها فکر نمی کردم که باید از راه خوانندگی پولدار شوم. فقط عشق در کارها داشتیم و به مسائل اولیه زندگی ام فکر می کردم. اگر یک مقدار در آن دوره چرتکه می انداختم، شاید الان خیلی پولدارتر بودم! آلبوم «پسرم» در سال 84 منتشر شد و شرکتی که همیشه با آن کار می کردم خواست تا تغییری در سبک و سیاق کارها ایجاد کنم. 3 سال فاصله افتاد و در سال 87 آلبوم «بی خوابی» را منتشر کردم. احتمالاً یکی از دلایل سرعت بالای کارتان، درک متقابل شما و بهنام ابطحی بود. این تنظیم کننده آن سال ها سرش خیلی شلوغ بود و با خیلی ها کار می کرد ولی چطور همدیگر را این قدر خوب پیدا کرده بودید؟در دهه 70، «لاله زار» قیمت و تیراژ یک آلبوم را تعیین می کرد. چند نفر از جمله آقای سلطانی در بازار لاله زار بودند که آلبوم ها را می خریدند و می گفتند اگر سرکاست فلان آلبوم اسمی از بهنام ابطحی باشد من آلبوم را می خرم. اصلاً شرایط طوری شده بود که حتماً باید در سرکاست ها یک کار از بهنام قرار می گرفت. اما شرایط کاری ما این طور بود که من تحمل بالایی داشتم و او اغلب اوقات بی خیال بود. باید سعی می کردم بهنام را جمع و جور کنم! حتی سعی می کردم مدیریت آلبوم های دیگرش را انجام دهم تا کارهای آلبوم خودم هماهنگ باشد! (خنده) من و بهنام ابطحی اول رفاقت کردیم و بعد همکار شدیم. آشنایی ما هم خیلی خنده دار بود! یک روز که برای خواندن اتود یک اثر به شرکت دارینوش رفته بودم، بهنام را دیدم. در مسیر برگشت با هم دوست شدیم و به خانه اش رسیدیم. من هم سعی کردم آدرسش را یاد بگیرم تا دوباره سراغش بیایم! چند مرتبه تلفن خانه اش را گرفتم و حالا نمی دانم خودش بود یا شخص دیگری که جواب می داد و می گفت بهنام نیست! (خنده) یک روز زنگ زدم و فکر کنم خودش بود اما گفت بهن ...

ادامه مطلب  

صحنه و دوربین به هیچ کس رحم نمی کند  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: مجبد مظفری از سال 50 تا به امروز راهی طولانی را پیموده تا به یک بازیگر شش دانگ بدل شود. آشنایی با محمود استادمحمد و تولید نمایش "آ سید کاظم"، استخدام در اداره برنامه های نمایشی، عضویت در کارگاه نمایش، تحصیل در فرانسه، بازی در ده ها نمایش، فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی؛ کارگردانی نمایش "ماموریت حساس" و حالا هم "نماینده ملت" بخش از کارنامه هنری اوست.به بهانه اجرای موفق "نماینده ملت" با او و بازیگران نمایش به گفت و گو نشسته ایم که در ادامه می خوانید:آقای مظفری، شما کار بازیگری تان را در اواخر دهه 40 شمسی آغاز کردید و بعدها با نمایش "آسید کاظم" به کارگردانی محمود استادمحمد شناخته شدید که بسیار نمایشنامه شناخته شده و تأثیرگذاری است. این مسیر چطور طی شد و چگونه با آقای استادمحمد نمایش "آسید کاظم" را کار کردید؟مجید مظفری: من کارم را از سال 47 شروع کردم. یکی دو سال بعد در کارخانه خاور با آدمی به نام محسن مرزبان آشنا شدم و ما با هم به مدت یک سال و نیم سر کلاس های آقای حسن شیروانی رفتیم و بعد در طبقه چهارم ساختمانی به نام ساختمان کالج که طبقه سوم آن در اختیار آقای شیروانی بود، شروع به کار تئاتر کردیم. محسن مرزبان ارتباط بهتری با بازیگران تئاتر آن موقع داشت و فکر می کنم که از قبل با محمود استادمحمد و یا فرهاد مجدآبادی دوست بود. بعدها هم که با خواهر محمود استادمحمد ازدواج کرد و داماد آن خانواده شد. به واسطه همین روابط، خیلی ها مثل آرش استادمحمد، محمود استادمحمد، فرهاد مجدآبادی، هوشنگ توزیع، عزیز هنرآموز و علی کامرانی با ما کار می کردند و خیلی از بازیگران آن موقع اداره تئاتر نظیر بهزاد فراهانی و مهدی فخیم زاده هم به آن جا می آمدند و می رفتند. ما چند نمایشنامه را در دفتر خودمان به صورت کارگاهی کار کردیم اما هیچ وقت به نتیجه مطلوبی نرسیدیم که برای عموم اجرا برویم.نمایشنامه "آسید کاظم" در ابتدا یک طرح بود. من خاطرم هست که من، محمود استاد محمد و حسن شهرستانی که غزل می خواند، با همدیگر می رفتیم و ترنا بازی می دیدیم. من ترنا زدن در ترنا بازی را بلد بودم و آن طور که بقیه می گفتند، در آن سن و سال خیلی ترنای درستی می زدم. به هر حال از این طرح، یک سری اتود درآمد و بعد از آن محمود استادمحمد نمایشنامه "آسید کاظم" را طی 7،8 ماه نوشت و هوشنگ توزیع آن را کارگردانی کرد. خیلی ها آمدند تا نقش مرا بازی کنند چون من چهره نبودم و احتمالاً بقیه هم فکر می کردند که اگر یک چهره این نقش را بازی کند بهتر است. حق هم داشتند. به هر حال من در آن نقش بازی کردم و نمایش مان هم تئاتر خوبی شد، به طوری که وقتی آقای عباس جوانمرد آن را دید، گفت که این نمایش را به خانه نمایش بیاورید. ما آن را در خانه نمایش هم اجرا کردیم و خیلی از آدم ها و مسئولین سرشناس آمدند و آن را دیدند. بعد از آن نمایش "آسید کاظم" در جاهای دیگر هم اجرا شد و در نهایت به تماشاخانه سنگلج رفت که در آن جا حدوداً 90 شب به روی صحنه رفت و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. وقتی که اجراهای نمایش "آسید کاظم" تمام شد، ما قصد داشتیم نمایش "بنگاه تئاترال" را کار کنیم که متأسفانه آن گروه به دلایل مالی بهم خورد و دیگر کار نکرد. با این حال آقای جوانمرد از آن گروه مرا جذب اداره تئاتر کرد و من با اداره تئاتر قرارداد بستم و سال 56 هم در آن جا استخدام رسمی شدم.اشاره کردید که چون در ابتدا یک چهره شناخته شده نبودید، در مورد بازی تان در نمایش "آسید کاظم" تردیدهایی وجود داشت. بازی دادن به چهره ها در تئاتر دهه 50 چقدر مرسوم بود؟ مجید مظفری: تا حدودی این مسائل وجود داشت و چون "آسید کاظم" اولین تئاتر گروه بود، بقیه حس می کردند که بهتر است یک چهره نقش مرا بازی کند تا کار دیده شود. محمود استادمحمد و هوشنگ توزیع قبل از آن به خاطر کارهای دیگرشان شناخته شده بودند و می خواستند کسی که روی صحنه بازی می کند هم برای مردم آشنا باشد ولی وقتی اجرای مرا دیدند، خیلی دوست داشتند. خیلی های دیگر همچون آقای بهرام بیضایی هم آمدند و تئاتر را دیدند و بازی مرا پسندیدند. بعد از آن نمایش، خیلی ها از سینما به سراغ من آمدند اما آقای جوانمرد دوست نداشت که به سینما بروم، البته این موضوع به دلیل آن بود که وقتی بچه های تئاتری به سینما می رفتند دیگر به اداره تئاتر بر نمی گشتند و آقای جوانمرد برای همین راضی نبود. اکثر نقش هایی که به من پیشنهاد شد در رده کارهای آقای عقیلی بود که من آن ها را بازی نکردم. البته آقای عقیلی در کار خودش استاد است و من به این مسائل کاری ندارم.چه چیزی باعث شد که برای ادامه تحصیل تئاتر به فرانسه بروید؟مجید مظفری: من یک مدت با آقای مصطفی دالی الجزایی که بزرگ شدۀ فرانسه بود آشنا شم و زیر نظر ایشان کار کردم. آقای دالی بعد از مدتی از ایران رفت و من حس کردم که دانسته هایم از تئاتر خیلی کم است و باید به فرانسه بروم تا بیشتر آموزش ببینم. آقای دالی واقعاً استاد بازیگری خیلی خوبی بود. من بازیگری نخوانده بودم و از رشته فنی به هنر آمده بودم. بنابراین برای آن که عقب نمانم، مجبور شدم که به دنبال یادگیری تئاتر بروم. به فرانسه رفتم و آقای دالی را پیدا کردم. حدوداً 6،7 ماه آن جا بودم و بعد به ایران آمدم. در فرانسه ماهانه 1200 تومان خرج من می شد و من چون نمی توانستم آنقدر هزینه کنم، به تهران برگشتم. در اداره تئاتر حقوق من ابتدا ماهانه 180 تومان بود و بعدها به 280 و در نهایت به 480 تومان افزایش پیدا کرد و بعد هم که انقلاب شد.شما یک مدت به کارگاه نمایش رفتید و با آقای خلج هم کار کردید؟مجید مظفری: یک بار آقای نصیریان مرا به خاطر 10 دقیقه تأخیر و دیر رسیدن به تمرین از گروه و از اداره تئاتر اخراج کرد و من در آن مدت در کارگاه نمایش کار کردم. حدوداً یک سال و نیم با آقای خلج کار کردم و با همدیگر به فستیوال لهستان هم رفتیم که در نهایت آقای جوانمرد مرا به اداره تئاتر برگرداند.اشاره کردید که آقای جوانمرد شما و سایر عوامل اداره تئاتر را از بازی در سینما منع کرده بود، اما با این حال شما در دهه 50 چند فیلم سینمایی بازی کردید. چه اتفاقی افتاد که توانستید به سینما بروید؟مجید مظفری: من چند سال قبل از آن یکی دو پلان در فیلم سینمایی "پایان تاریکی" بازی کرده بودم و آن کار اولین حضور من در سینما بود. بعد از آن که وارد اداره تئاتر شدم، آقای جوانمرد مرا از ورود به سینما منع کرد که البته از ایشان متشکرم که اجازه ندادند در آن جنس از فیلم ها حضور پیدا کنم. من چون تا سال 56 به استخدام رسمی اداره تئاتر در نیامده بودم، در یک بازه چند ساله از سال 52 به بعد در اختیار خودم بودم و همان اتفاق باعث شد که در چند فیلم سینمایی مثل "سازش"، "شهر قصه"، "همسفر"، "جنگ اطهر"، "کوچه سرخ پوست ها" و دو سریال و چند تله تئاتر بازی کنم. فکر می کنم که فیلم های "سازش"، "شهر قصه" و "کوچه سرخ پوست ها" برای من جهش های خوبی بود.بعد از انقلاب کارتان را با کدام فیلم شروع کردید؟ فکر می کنم که با فیلم "تنوره دیو" آقای کیانوش عیاری دوباره خودتان را به عنوان یک بازیگر پرتوان مطرح کردید.مجید مظفری: من در سال 59 در یک فیلم به نام "دانه های گندم" (به کارگردانی حسن رفیعی) نقش اول بازی کردم و بعد از چند فیلم دیگر در سال 64 به کار آقای عیاری رسیدم. بعد از آن هم که فیلم های دیگری مثل "آوار" (سیروس الوند)، "تشکیلات" (منوچهر مصیری)، "روزهای انتظار" (اصغر هاشمی) و... را بازی کردم.چه شد که بعد از سال ها تصمیم گرفتید به تئاتر برگردید و دوباره یک نمایش را کارگردانی کنید؟مجید مظفری: سال ها وقت نکردم تئاتر کار کنم و وقتی که 4،5 سال پیش دوباره با آقای ایوب آقاخانی کار کردم، حس کردم که باید به تئاتر برگردم. یک سال و نیم پیش هم نمایشنامه "نماینده ملت" را خواندم و تصمیم گرفتم آن را به روی صحنه ببرم. بعد از این نمایش، دو نمایش دیگر را هم کارگردانی خواهم کرد.چرا تصمیم گرفتید نمایش "نماینده ملت" را امسال کار کنید؟مجید مظفری: وقتی که متن این نمایشنامه را خواندم، حس کردم که این نمایشنامه باید در زمان انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر و یا مجلس اجرا شود.چه چیزی باعث شد که این نمایشنامه نوشته برانسیلاو نوشیچ را برای بازنویسی یا دراماتورژی به سجاد افشاریان بسپارید؟مجید مظفری: اجرای متن اصلی این نمایشنامه سه ساعت و نیم به طول می انجامید و خیلی چیزهای آن به فرهنگ ما نزدیک نبود. سجاد افشاریان لطف کرد و این کار را برای من انجام داد. محمد عاقبتی هم همینطور. لطف این دو نفر باعث شد که ما بتوانیم این نمایشنامه را 15-20 روزه جمع کنیم و به روی صحنه ببریم. من سجاد افشاریان را نمی شناختم و دخترم او را به من معرفی کرد. البته قبلاً یک نمایش دیده بودم که سجاد در آن بازیگری کرده بود اما متنی از او نخوانده بودم. وقتی با سجاد آشنا شدم، خیلی خوب با او ارتباط برقرار کردم و سجاد برای من خیلی ایجاد سمپاتی کرد. الان با این که تازه 2،3 ماه است با سجاد آشنا شده ام، ولی انگار که 30 سال است او را می شناسم.شما قبل از همکاری با آقای ایوب آقاخانی، سال ها از تئاتر دور بودید. بازیگران نمایش "نماینده ملت" را چطور از میان بازیگران خوب تئاتر انتخاب کردید؟مجید مظفری: متأسفانه یا خوشبختانه در تئاتر مد شده که همیشه از بازیگران چهره سینمایی و تلویزیونی استفاده شود اما من چون باید نمایشم را در برهه زمانی کوتاهی آماده می کردم، لازم بود که از چهره های خوب تئاتری استفاده کنم چون احتمالاً بازیگران سینما یا تلویزیون دیرتر می توانستند خودشان را با این فضا وفق بدهند. الان واقعاً از بازیگرانی که انتخاب کرده ام، بسیار رضایت دارم. بچه ها به من لطف داشتند و در مدتی کوتاه من و همه چیز را تحمل کردند و خوشبختانه روی صحنه هم خیلی موفق بودند.نمایش "نماینده ملت" موضوع حساسی را در قالب استعاره مطرح می کند. درست است که داستان این نمایش در یک کشور بلوک شرق می گذرد اما مسأله ای که در آن مطرح می شود، برای جامعه ما مسأله ملتهبی است. در این نمایش می بینیم که یک آدم بدون این که خودش هم بخواهد، دارد وارد مجلس می شود تا نمایندگی مردم را برعهده بگیرد. فکر نمی کردید که این موضوع می تواند با مخالفت یک عده روبرو شود؟مجید مظفری: فکر می کردم که یک عده مخالفت کنند ولی خوشبختانه این طور نشد. من مدام به این فکر می کردم که چطور می شود در کشور ما بالای هزار نفر برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کنند؟ گیر کار در عدم شناخت از پست ریاست جمهوری و در عدم شناخت قوانین و مقررات است. اگر آن هزار نفر قوانین را به خوبی می شناختند، به خودشان اجازه نمی داند که بروند و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شوند. به من پیشنهاد حضور در شورای شهر هم شده بود اما طبیعتاً من نمی پذیرم چون اصلاً کار من نیست. من ممکن است که به کمیسیون فرهنگی شورای شهر مشاوره بدهم اما به عنوان نماینده به شورای شهر نمی روم. ورزشکاران ما آدم های محبوبی هستند اما در کار برنامه ریزی و تصمیم گیری متخصص نیستند و به همین خاطر است که مردم وقتی اتفاقی چون ریزش ساختمان پلاسکو پیش می آید، پشت انتخاب های خودشان را خالی می کنند، چون می دانند که آن ها متخصص نیستند. آنها به خاطر محبوبیت ورزشکارها به آن ها رأی داده اند. به همین خاطر است که در نمایش "نماینده ملت" وقتی حرکت اجتماعی انتخابات وارد خانه شخصیت ایوان می شود، ایجاد کمدی می کند. کمدی آن به خاطر عدم شناخت آن خانواده از قوانین و مسائل به وجود می آید. فلانی سواد ندارد اما حس می کند که باید بیشتر دیده شود و با بقیه لج کند. به همین خاطر کاندیدا می شود تا مردم به او رأی بدهند. این اتفاق ها در کشور ما افتاده و همچنان می افتد. به نظر می رسد که کاراکتر ایوان، کاریکاتوری از تمام آدم هایی است که بدون آگاهی برای پست هایی که از آن اطلاعی ندارند کاندیدا می شوند.مجید مظفری: بله. آن آدم ها خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند و در نتیجه ممکن است که در اثر این زیاده خواهی، خانواده، خانه و زندگی شان را هم از دست بدهند چون در ماجرای انتخاب یک سری دلال های انتخاباتی هم وجود دارند که وارد حریم کاندیداها می شوند و می توانند سر آن ها کلاه بگذارند. من آدم هایی را دیده ام که با چند حزب کار می کنند و تا جایی که می توانند از همه می گیرند و رانت خواری می کنند تا بتوانند از این نمد کلاهی بسازند.کاراکتر ایوان آدم سرمایه دار باهوشی است، چطور ممکن است که گول این دلال ها را بخورد؟مجید مظفری: ایوان شیفته این قضایا می شود. او اقتصاددان نیست. یک آدم بازاری است و فکر می کند که در نماینده شدن آنقدری پول هست که بتواند خانه بزرگ تر و زن جوان تر بگیرد. متأسفانه این تفکر در جامعه وجود دارد و یک عده می گویند اگر پول و مقام می خواهی به مجلس یا شورای شهر برو. بدون آن که بگویند برو قانون مملکتت را بخوان و از سیاست بدان. شما اگر موقع ثبت نام انتخابات به وزارت کشور بروید، از آدم هایی که برای کاندیدا شدن به آن جا می آیند تعجب می کنید. آن ها چه فکری می کنند که می خواهند کاندیدای انتخابات شوند؟ متأسفانه خیلی های شان در اثر این اتفاق، خانه، زندگی، آبرو و موقعیت اجتماعی شان را هم از دست می دهند.در نمایش "نماینده ملت" یک میزانسی وجود دارد که در آن یک مناظره بین ایوان و ایبوکویچ برگزار می شود. به نظرم می رسد که این مناظره یک کاریکاتوری از مناظره های سیاسی در ایران و یا حتی در کشورهایی چون آمریکا و فرانسه است. این میزانسن، مناظرات و مسأله تخریب چطور به اجرا اضافه شد؟ در متن بود یا شما خودتان آن را برای اجرا انتخاب کردید؟مجید مظفری: اصلاً مناظره در متن نبود و سجاد افشاریان آن را به متن اضافه کرد. منتها نوع اجرای مناظراتی که سجاد درآورده بود، یک مقدار فرق می کرد و صرفاً یک مناظره ای بود که دو نفر پشت میز می نشستند و مناظره می کردند. اما من به آن میزانسن دادم. البته مناظره ما خیلی بیشتر بود که در نهایت کوتاه شد. مسأله تخریب و این که مناظره کننده ها از پشت خط می آیند و وارد سن می شوند، ایده های خود من بود که تماشاگر هم این اتفاقات را دوست داشت.خانم پرور، شما بعد از اجرای خوب تان در اوایل دهه 80 در جشنواره تئاتر فجر، راه پر فراز و نشیب و سختی را طی کردید تا این که بعد از چند سال دوباره توانستید شناخته شوید و بازی کنید. در مورد این مسیر توضیح دهید که چطور گذشت و چرا بعد از آن تئاتر موفق در جشنواره فجر کم کار شدید؟سوسن پرور: من در سال 76 لیسانسم را گرفتم و در سال 80 به جشنواره تئاتر فجر آمدم. فقط خدا می داند که اجرای نمایش "توالت" چطور به جشنواره فجر رسید. من 8 ماه به طور شبانه روز برای آن نمایش زحمت کشیدم. برای من افتخار بزرگی بود که در جشنواره فجر اجرا کنم و جایزه کارگردانی بگیرم. فکر می کردم که آن نمایش برای من یک سکوی پرتاب باشد ولی مجلس برای آن یک شب نامه زد و من بیشتر برای آن کار بایکوت شدم. می گفتند کار تو سیاسی است، در حالی که من سواد سیاسی کاری نداشتم. بعد از آن نمایش فکر می کردم که بلافاصله به تهران بیایم اما تا 2 سال این امکان پیش نیامد. به هر حال این اتفاق افتاد و من در نمایش "صبر زرد" نوشته عبدالحی شماسی بازی کردم و بعد با تلاش خیلی زیاد، در نمایش "مکبث" به کارگردانی آرش دادگر روی صحنه رفتم. آن جا بود که دیگر توانستم در تئاتر شهر رفت و آمد راحت تری داشته باشم. بعد از یک دوره ای کم کار شدم و بازیگری را کنار گذاشتم و شروع به نوشتن کردم. از آن جایی که امرار معاش از طریق هنر سخت بود، کارهایی خارج از هنر هم انجام دادم. یک مدت پیتزافروشی می کردم و کارت پخش کن بودم. خوشبختانه در اواسطه دهه 80 آقای رضا عطاران یک تئاتر از من دیدند و من به واسطه همان تئاتر به سریال "بزنگاه" دعوت شدم و با آن سریال، سرنوشت کاری من تغییر کرد. البته من فکر می کردم که کار آقای عطاران یک کار کوتاه مدت است و من بعد از آن دوباره به پیتزافروشی بر می گردم اما این اتفاق نیفتاد. صادقانه بگویم که من در آن سال ها از تئاتر دلگیر بودم و پول تصویر هم برایم خوشمزه بود، به همین خاطر در تلویزیون و سینما ماندم.شما قابلیت کار جدی هم داشتید و حتی خود همان سریال آقای عطاران هم شکل طنز متفاوتی داشت. اما چرا پس از آن سریال در عرصه کارهای طنز و کمدی ماندید و نقش جدی کمتری بازی کردید؟سوسن پرور: سریال "بزنگاه" یک طنز رئالیسمی باورپذیر دارد و شما حتی می توانید بگویید که آن سریال یک سریال طنز نیست. در آن سریال موقعیت بود که تماشاگر را به خنده می انداخت، نه بازی بازیگر. نقشی که من بازی می کردم، نقش یک دختر به اصطلاح در فرهنگ ما ترشیده بود که نه تنها سرخورده نبود، بلکه آرزوهای خیلی طولانی داشت و حتی به یک پسر جوان تر از خودش هم دل بسته بود. موقعیت آن شخصیت به خودی خود خنده دار بود و من فقط سعی کردم که آن را بهتر بازی کنم. من در کار آقای علیاری یک نقش کاملاً جدی و تلخ داشتم و این طور نبود که بخواهم صرفاً کار کمدی انجام دهم. البته علاقه قلبی من به طنز و به خصوص به گروتسک زیاد است. تمام کارهایی که کارگردانی کردم، از جمله خود نمایش "توالت" نیز گروتسک بود. زمان اجرای آن تئاتر 37 دقیقه بود که تماشاگر 30 دقیقه اولش را حسابی می خندید اما در نهایت اندوهگین از سالن خارج می شد و مدام به یک مسأله ای فکر می کرد. من خودم هم متوجه نشدم که سریال بزنگاه چه اتفاقی در سرنوشت کاری ام ایجاد کرد. خودم هم آمادگی آن جهش یک باره را نداشتم، به همین خاطر نتوانستم آن موقعیت ناب و بی نظیر را مدیریت کنم. من می توانستم از آن شرایط استفاده کنم و الان جایگاه خیلی بهتری داشته باشم، منتها خیلی بلد نبودم. شاید اگر آن موقع یک مدیر برنامه کنار من بود و می گفت که ژست لازمه کارت است و با این و آن نگو و نخند، الان موقعیت بهتری داشتم. البته من از موقعیتی که دارم راضی هستم و خدا را از این بابت شاکرم.پس این که به عنوان بازیگر طنز شناخته می شوید شما را ناراحت نمی کند؟سوسن پررور: هرگز. من بازی جدی را با کمال میل می پذیرم ولی از این که به عنوان کمدین شناخته می شوم، خیلی حس شیرینی دارم. مخصوصاً چون زن هستم. برای کمدین زن بودن خیلی محدودیت وجود دارد. من وقتی قرار بود در برنامه خندوانه به عنوان کمدین حضور پیدا کنم، به یکباره دیدم که چقدر محدودیت برای یک کمدین زن وجود دارد. یک کارهایی می خواستم انجام بدهم که همان لحظه از پشت دوربین می گفتند آن کار را انجام نده. با وجود همه این مشکلات، وقتی مرا با نام کمدین معرفی می کنند خیلی ذوق دارم. خنداندن کار سختی است و من برای کار کردن در این عرصه حس شیرینی دارم.خانم مظفری، شما سال هاست که به خاطر شغل پدرتان در عرصه هنر هستید. تحصیلات تان هم در رشته طراحی صحنه و لباس است. اما چرا کمتر در عرصه بازیگری حضور پیدا کردید؟نیکی مظفری: من از سال 91 روی بازیگری متمرکز شدم و کارم را با اثر "شب روی سنگ فرش خیس" آقای هادی مرزبان از تئاتر آغاز کردم. قبل از آن کارهای پشت صحنه انجام می دادم و خیلی اتفاقات دست به دست هم می داد که من به عنوان بازیگر به روی صحنه نروم اما از یک جایی به بعد سخت پای هدفی که داشتم ...

ادامه مطلب  

فریدون ناصحی در نیاوران رسیتال می گذارد  

درخواست حذف این مطلب
موسیقی ما- رسیتال پیانوی «فریدون ناصحی» نوازنده و موزیسین نام آشنا ششم اسفندماه ساعت 20 در سالن اصلی فرهنگسرای نیاوران برگزار می شود.در این کنسرت «فریدون ناصحی» -نوازنده ی با سابقه ی پیانو- به اجرای آثار بزرگان موسیقی کلاسیک جهان می پردازد و آثاری چون قطعه سونات ازشوبر ...

ادامه مطلب