موذن هایی که ماندگار شدند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش بی باک نیوز گوش ما ایرانی ها از بدو تولد به صدای هرروزه اذان عادت کرده است نوایی که هرکدامشان به واسطه مؤذن هایشان درگذر زمان و پخش آن ها از رادیو و تلویزیون سهم زیادی در خاطرات شنوایی ما دارند. ماه رمضان و گوش سپردن بیش ازپیش به اذان های افطار و سحر بهانه خوبی بود که نگاهی به اذان های ماندگار و خاطره انگیز چند دهه اخیر بیندازیم.حسین صبحدلاین اذان یکی از ماندگارترین اذان هایی است که در تمام این سال ها گوشمان را به شنیدن آن ها عادت داده ایم. اذانی که مرحوم حسین صبحدل آن را در اوج دوره خفقان رژیم پهلوی خوانده است. این مؤذن از همان دوران کودکی به خواندن اذان در مساجد علاقه داشت تا اینکه در سال های بعد او یکی از زیباترین اذان های کشورمان را در حسینیه ارشاد خواند.در دوره پهلوی به خاطر پخش نشدن اذان از رادیو و تلویزیون این کار در محافل انقلابی پخش می شد تا جایی که بعدها از اذان مرحوم صبحدل بانام اذان انقلاب یاد می کنند. جالب است بدانید که شهید مطهری در وصیت های خودش گفته بود: «هر وقت جنازه من را از زمین برمی دارید اذان صبحدل را پخش کنید.»مؤذن زاده اردبیلیاگر نگوییم همه ولی می توانیم به راحتی بگوییم که در گوش و خاطره بیشتر ما اذان یعنی اذان روح افزای رحیم مؤذن زاده اردبیلی مرحوم مؤذن زاده معتقد بود که اذان گفتن اتفاقی موروثی در خاندانشان بوده است میراثی که در این خانواده چیزی بیش از سال قدمت دارد و شاهد این ادعا را می توان از روی نام خانوادگی«مؤذن زاده» پیدا کرد و صدای خوش این طایفه را نه فقط در صدای رحیم مؤذن زاده که در نوحه های دل نشین سلیم مؤذن زاده هم یافت اما برای همه ما آشناترین صدای این خاندان همان اذان معروف در آواز بیات ترک است.اذانی که تولد آن برمی گردد به روزی از روزهای سال که مرحوم مؤذن زاد تصمیم می گیرد یک اذان یادگاری بگوید به همین خاطر به استودیوی رادیو در میدان ارگ می رود و تمام گوشه ها را امتحان می کند تا اینکه سرانجام گوشه«روح الارواح» که گوشه ای از آواز بیات ترک است به دلش می نشیند و آن را در قالب دقیقه می خواند اذانی که خود مؤذن زاده درباره راز ماندگاری آن می گوید:«می گویند که این اذان خیلی زیبا گفته شده است می دانید چرا؟ من جوابتان را می دهم برای این که باطن خوشگل است برای اینکه ای ...

ادامه مطلب  

موذن هایی که ماندگار شدند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش «شیعه نیوز»، گوش ما ایرانی ها از بدو تولد به صدای هرروزه اذان عادت کرده است؛ نوایی که هرکدامشان به واسطه مؤذن هایشان درگذر زمان و پخش آن ها از رادیو و تلویزیون سهم زیادی در خاطرات شنوایی ما دارند. ماه رمضان و گوش سپردن بیش ازپیش به اذان های افطار و سحر بهانه خوبی بود که نگاهی به اذان های ماندگار و خاطره انگیز چند دهه اخیر بیندازیم.حسین صبحدلاین اذان یکی از ماندگارترین اذان هایی است که در تمام این سال ها گوشمان را به شنیدن آن ها عادت داده ایم. اذانی که مرحوم حسین صبحدل آن را در اوج دوره خفقان رژیم پهلوی خوانده است. این مؤذن از همان دوران کودکی به خواندن اذان در مساجد علاقه داشت تا اینکه در سال های بعد او یکی از زیباترین اذان های کشورمان را در حسینیه ارشاد خواند.در دوره پهلوی به خاطر پخش نشدن اذان از رادیو و تلویزیون این کار در محافل انقلابی پخش می شد تا جایی که بعد ها از اذان مرحوم صبحدل بانام اذان انقلاب یاد می کنند. جالب است بدانید که شهید مطهری در وصیت های خودش گفته بود: «هر وقت جنازه من را از زمین برمی دارید، اذان صبحدل را پخش کنید.»مؤذن زاده اردبیلیاگر نگوییم همه؛ ولی می توانیم به راحتی بگوییم که در گوش و خاطره بیشتر ما اذان یعنی اذان روح افزای رحیم مؤذن زاده اردبیلی؛ مرحوم مؤذن زاده معتقد بود که اذان گفتن اتفاقی موروثی در خاندانشان بوده است، میراثی که در این خانواده چیزی بیش از ۱۵۰ سال قدمت دارد و شاهد این ادعا را می توان از روی نام خانوادگی «مؤذن زاده» پیدا کرد و صدای خوش این طایفه را نه فقط در صدای رحیم مؤذن زاده که در نوحه های دل نشین سلیم مؤذن زاده هم یافت؛ اما برای همه ما آشناترین صدای این خاندان همان اذان معروف در آواز بیات ترک است.اذانی که تولد آن برمی گردد به روزی از روزهای سال ۱۳۳۴ که مرحوم مؤذن زاد تصمیم می گیرد یک اذان یادگاری بگوید به همین خاطر به استودیوی ۶ رادیو در میدان ارگ می رود و تمام گوشه ها را امتحان می کند تا اینکه سرانجام گوشه « ...

ادامه مطلب  

شیث رضایی: نگذاشتند برگردم پرسپولیس  

درخواست حذف این مطلب
هفته نامه همشهری جوان - محمد امیرپور: گفتگو با شیث رضایی؛ پرحاشیه ترین کاپیتان تاریخ پرسپولیس که با ادعاهایش به جنجال های سال های اخیر جواب می دهد.زنگ آیفون را که زدیم، پیرزنی روی پله های ورودی ساختمان توی کوچه نشسته بود؛ انگار که مدت هاست آنجا نشسته. لابلای گپ و گفتمان با شیث رضایی از این گفت که خیلی ها فراموشش کرده اند و این روزها غار تنهایی اش را ترجیح می دهد و به جز تک و توک آدم هایی که ار از گاهی پرسان پرسان آدرس اش را پیدا می کنند و برای کمک مالی می آیند، کسی سراغش را نمی گیرد. پیرزن نشسته روی پله ها هم احتمالا یکی از آدم هایی بود که فکر می کرد شیث رضایی حتی اگر فوتبالیست هم نباشد، می تواند گره زندگی اش را باز کند.شیث رضایی این روزها این جوری زندگی می کند؛ آدمی که در اتمسفر فوتبال هر قدر بازنده بود، در زندگی شخصی سعی در جبران اشتباهاتش دارد. کاپیتان سابق پرسپولیس در آپارتمانی خلوت زندگی می کند؛ دوستان فوتبالی اش کمتر سراغش می روند و مشکل مالی هم کم ندارد اما ادعا می کند آدم نان دلش را می خورد و این قانون زندگی است: «خدا گاهی وادارت می کند سه سال هم دستشویی بشوری، اما بالاخره یک روز لطفش را شامل حالت می کند و زندگی ات زیر و رو می شود.» وقتی حوالی غرب از آپارتمان شیث بیرون آمدیم، پیرزن چمباتمه زده هنوز روی پله ها نشسته بود. راست می گویند که در دنیا همه چیز دومینووار چیده شده؛ پیرزن منتظر در کوچه چشم انتظار سخاوت آقای فوتبالیست، شیث رضایی زیر آوار حاشیه ها امیدوار به لطف خدا و ما که باید روایتگر سقوط دومینوهای زندگی روی هم باشیم.قبل از شروع فوتبال همه چیز سخت تر اما آرام تر بود. شیث رضایی توی نوجوانی کمک حال خانواده ای بود که شرایط مالی خوبی نداشتند و همراه پدرش روی زمین کشاورزی می کرد.- ما توی روستا زندگی می کردیم و به سختی هم زندگی می کردیم. طلبکارها می آمدند دم خانه مان و اوضاع مالی بدی داشتیم. با همه اینها پدرم همیشه هوای من را داشت. شاید کسی باور نکند؛ اما وقتی کاپیتان پرسپولیس هم بودم، هر وقت می رفتم شمال، سر زمین پدرم کار می کردم. یک فرق داشت؛ قدیم ها پابرهنه می رفتم توی زمین اما کاپیتان پرسپولیس که شدم چکمه می پوشیدم که پایم آسیب نبیند.معنای شیث در قرآن یعنی «هدیه خداوند». قبول داری که فوتبال برای تو یک جورهایی همان هدیه خداوندی بود؛ هدیه ای که درست ازش استفاده نکردی؟- تمام زندگی من هدیه خداوند بود. این همه بازیکن مستعد توی شمال هستند، چرا هیچ کدام شان سر از پرسپولیس در نیاوردند؟! در کمپ تیم ملی نوجوانان بودم که نصرت ایراندوست صدایم کرد و گفت مشکل داری. هم شناسنامه ات عکس دار نیست، هم صغر سن هستی. تا آن روز این کلمه را نشنیده بودم. صغر سن دیگر چیست؟ شناسنامه ام را عکس دار کردم و آقای درخشان کمک کرد که بمانم. شبیه روباتی بودم که برای فوتبال طراحی شده بود اما کسی بهش برنامه نداده بود. دیگر شده بودم پسر حمید درخشان. قهرمان آسیا شدیم و من بهترین مدافع برتر آسیا شدم. استعدادیاب های پاریس ژرمن آنجا من را دیدند و دعوتنامه برای بازی در تیم جوانان پاریس ژرمن برایم فرستادند. حتی تا فرانسه هم رفتم و تمرینات شان را دیدم. .آن وقت ها رونالدینیو آنجا بود و من دیگر رویایم شده بود این که بروم پاریس ژرمن. برگشتم تهران تا کارهایم را راست و ریس کنم. برای خروج از کشور باید سند می گذاشتم و خانواده من خانه ای نداشتند که سندش را بگذاریم تا من بروم فرانسه.پس چرا داستان زندگی و فوتبالت اینقدر بد پیش رفت؟- خیلی از این چیزهایی که درباره من می گویند صحت ندارد؛ هیچ وقت حالت نامتعادل نداشتم. هیچ وقت مثل خیلی از فوتبالیست ها توی پارتی دستگیر نشده ام. هر وقت کمیته اخلاق، منشور اخلاقی، پلیس امنیت یا هر جای دیگری رفته ام و خواسته اند از من تعهد بگیرند، گفته ام برای چه جرمی؟ از هر جایی که دوست دارید استعلام بگیرید. من توی زندگی کاری نکرده ام که تعهد بدهم. حتی درباره ام این شایعه را درست کرده بودند که شیث رضایی شیشه می کشد؛ بگذار بگویند. هر قدر پشت من از این جور حرف ها بزنند، من پاک تر می شوم و گناهانم آمرزیده می شود.اما خودت هم در ساختن این شایعات بی تقصیر نبودی؟- این را قبول دارم. اما کارنامه من پیش خدایم روشن است؛ هیچ وقت جوری زندگی نکرده ام که دعای پدر و مادرم برای من مستجاب نشود. پول حرام به زندگی من نمی سازد. خدا خودش شاهد بوده که چند بار به خاطر آن که توی گناه نیفتم از اتاقی زده ام بیرون و خودم را کنترل کرده ام. این را تا امروز هیچ جا نگفته ام. دوست هم ندارم بگویم واقعا. من مثل خیلی از فوتبالیست ها نیستم که به آسایشگاه معلولان و یتیم خانه و اینها می روند و یکی را می گذارند گوشه اتاق تا عکس و فیلم بگیرد.جرقه مشکلات و حاشیه های تو در فوتبال به خاطر غرور بیش از حد بود. افشین قطبی خوب یا بد سرمربی تیم بود اما هیچ وقت با این قضیه کنار نیامدی؟- خودم قبول دارم که غرور داشتم؛ روزی که مراسم معارفه افشین قطبی بود، آمد با من دست داد و گفت «پس شیث که میگن ایشونه...» معلوم بود قبلا یک نفر ذهنیتش را درباره من خراب کرده. طرف را هم می شناسم؛ یک روزنامه نگار که فامیل مدیر برنامه های قطبی بود.ذهنیت قطبی خراب بود اما تو هم هیچ وقت غرورت را کنار نگذاشتی و کوتاه نیامدی؟- بله. یک تز روانشناسی می گوید توجه زیاد غرور می آورد. بابا، الان این پسر و دخترهای خوش تیپ که بهشان توجه می شود، می روند در حباب غرور؛ حالا من که در بیست و سه سالگی کاپیتان پرطرفدارترین باشگاه آسیا شده بودم. توی پرسپولیس برایم شعر می خواندند و برای دیدنم ترافیک درست می شد. آدم توی آن شرایط نمی تواند بدون غرورش تصمیم بگیرد.از پرسپولیس جدا شدی و یک سال صبا بودی. طعم تلخ اشتباهاتت را هم چشیدی؛ پس چرا وقتی دوباره برگشتی، همان اشتباه ها را در پرسپولیس علی دایی تکرار کردی؟- می دانید چطور برگشتم پرسپولیس. این را برای اولین بار است که می گویم. من رفتم خانه خدا و گفتم خدایا یک کاری کن من دوباره برگرم پرسپولیس. مو به تنم سیخ می شود. انگار چشم های همه کور شد و من باید با باشگاه قرارداد امضا می کردم. چند روز بعد آقای انصاری فر تماس گرفت و قرارداد سه ساله گذاشت جلویم سفید امضا کردم. آقای انصاری فر گفت چقدر بنویسم؛ گفتم هر چقدر که می خواهید. گفت باید در شأن و شخصیت تو باشد. جواب دادم هر قدر که شما تشخیص دادید شأن و شخصیت دارم. آمدم توی ماشین و گریه ام گرفت که خدا این قدر بهم نزدیک است.وقتی از پرسپولیس کنار گذاشته شدی، پوشیدن لباس پرسپولیس آن قدر برایت مهم بود که 60 هزار گل قرمز خریدی و در استادیوم پخش کردی بین هواداران. خب می توانستی علی دایی را هم تحمل کنی.- تحمل کردم اما قبل از این که شرایط و تغییرات من را ببیند تصمیمش را گرفته بود. علی دایی در تمرین یک گیر الکی می داد، می گفت برو دور زمین بدو، می دویدم. می گفت با تیم امید تمرین کن؛ می کردم. توی گرمای آبادان دقیقه 30 من را از روی نیمکت بلند کرد و گفت گرم کن. تا آخر بازی گرم کردم. می دیدم که زیرچشمی حواسش به من هست که گرم می کنم یا نه. بهانه دستش نمی دادم. اما من آدم مجیزگویی نبودم و علی دایی این آدم ها را دوست داشت. یک بار به علی دایی گفتم تعظیم فقط شایسته خداست و برای غیر خدا هیچ وقت تعظیم نمی کنم اما علی دایی تحقیرم می کرد. من فروردینی ام و هر چیزی را تحمل کنم، تحقیر را نمی توانم تحمل کنم. آن قدر سر تمرین تحقیرم می کرد که یک بار گریه ام گرفت. بچه ها که پیگیر شدند، الکی گفتم حال پدرم بد است.برخلاف تصویری که مردم از تو دارند، شیث رضایی توی نوجوانی نمازش قطع نمی شد و آدم معتقدی بوده. آدم معتقد می گوید «اگر خدا نخواهد برگ هم از درخت نمی افتد.» چرا فوتبال را رها کردی؟- چون دیگر به من ا ...

ادامه مطلب  

احکام غسل جنابت و حیض روزه دار  

درخواست حذف این مطلب
غسل کردن در ماه مبارک رمضان از اهمیت ویژه ای برخوردار است چرا که بی توجهی به آن می تواند روزه مؤمن را باطل کند.چرا روزه داران درماه رمضان بایداحکام غسل رابدانندباقی ماندن بر جنب و حیض و نفاس تا اذان صبح یکی از مبطلات روزه است و باعث می شود فرد مؤمن نتواند به فرائض دینی خود در ماه مبارک رمضان به طور کامل عمل کند. بنابراین روزه داران از احکام غسل آگاهی کامل داشته باشند و آن را جدی بگیرند.– اگر جنب عمداً، تا اذان صبح غسل نکند یا اگر وظیفه او تیمم است عمدا تیمم ننماید، روزه ‏اش باطل است.– اگر کسی در غیر از روزه های ماه رمضان و قضای آن (از اقسام روزه های واجب و مستحب) عمداً تا اذان صبح غسل نکند و تیممهم ننماید، روزه اش صحیح است.– کسی که جنب است و می خواهد روزه واجبی بگیرد که مثل روزه ی رمضان وقت آن معین است، چنانچه عمدا غسل نکند تا وقت تنگ شود، می تواند با تیمم روزه بگیرد و صحیح است.– اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش کند و بعد از یک روز یادش بیاید، باید روزه آن روز را قضا نماید و اگر بعد از چند روز یادش بیاید، باید روزه هر چند روزی را که یقین دارد جنب بوده قضا نماید. مثلا اگر نمی داند سه روز جنب بوده یا چهار روز، باید روزه سه روز را قضا کند.– کسی که در شب ماه رمضان جنب است و می داند که اگر بخوابد تا صبح بیدار نمی شود، نباید بخوابد و چنانچه بخوابد و تا صبح بیدار نشود روزه ‏اش باطل است و قضا و کفاره بر او واجب می شود.– هرگاه جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بیدار شود، اگر احتمال بدهد که اگر دوباره بخوابد برای غسل بیدار می شود، می تواند بخوابد.– کسی که در شب ماه رمضان جنب است و می داند یا احتمال می دهد که اگر بخوابد پیش از اذان صبح بیدار می شود، چنانچه تصمیم داشته باشد که بعد از بیدار شدن غسل کند و با این تصمیم بخوابد و تا اذان خواب بماند، روزه ‏اش صحیح است.کسی که در شب ماه رمضان جنب است و می داند یا احتمال می دهد که اگر بخوابد پیش از اذان صبح بیدار می شود، چنانچه غفلت داشته باشد که بعد از بیدار شدن باید غسل کند، در صورتی که بخوابد و تا اذان صبح خواب بماند، روزه ‏اش صحیح است.– کسی که در شب ماه رمضان جنب است و می داند یا احتمال می دهد که اگر بخوابد پیش از اذان صبح بیدار می شود، چنانچه نخواهد بعد از بیدار شدن غسل کند، یا تردید داشته باشد که غسل کند یا نه، در صورتی که بخوابد و بیدار نشود، روزه ‏اش باطل است.– اگر جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بیدار شود و بداند یا احتمال دهد که اگر دوباره بخوابد پیش از اذان صبح بیدار می شود و تصمیم هم داشته باشد که بعد از بیدار شدن غسل کند، چنانچه دوباره بخوابد و تا اذان صبح بیدار نشود باید روزه ی آن روز را قضا کند و همچنین است اگر از خواب دوم بیدار شود و برای ...

ادامه مطلب  

«طیب» از کودتا خوشحال نشد/ نام خانوادگی طیب چگونه «حاج رضایی» شد  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر ؛ گروه سیاست - حسام رضایی: «لات»، «لوتی» یا «گردن کلفت»! واژگانی که شاید برای امروزی ها غریبه باشند اما برای دیروزی ها آشنایِ آشنایند؛ همان هایی که دست بی رحم روزگار، گَرد پیری بر موی و محاسن شان پاشیده اما همین که یاد جوانی می کنند، بی هوا باد در غبغب شان می افتد.لوتی ها برای خودشان کیا و بیایی داشتند؛ هر کسی لوتی می شد، هم عزت و احترام اطرافیانش را داشت، هم می توانست سری میان از ما بهترانِ درباری دربیاورد. «طیب حاج رضایی» یکی از همان لوتی ها بود. طیب ۵ سال قبل از انقلاب مشروطه طلوع کرد و ۱۵ سال قبل از انقلاب اسلامی، غروب. «لات محله باغ فردوس» زندگی پُر پیچ و خمی را پشت سر گذاشت؛ حضور در کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ تا میانداری قیام ۱۵ خرداد ۴۲، دو گردنه اصلی زندگی طیب بودند که هر کدام دنیایی حرف در خود دارند. به همین مناسبت به سراغ «علی حاج رضایی» رفتیم. اشتباه نکنید! «علی»، برادر یا پسر عموی طیب نیست؛ او از دوستان طیب است. طیب نام خانوادگی اش را از خانواده علی گرفته! علی ۸۰ بهار را در زندگی اش به چشم دیده؛ لحن کلامش میراث دار لوتی های قدیم است؛ بی تکلف و بی مبالغه. قامتش خمیده شده و صدایش بی نوا اما وقت نام طیب که می رسد، حنجره اش حسابی جان می گیرد.خیلی وقت است که دوره «خان» و «خان بازی» تمام شده؛ شاید بیش از ۵۰ سال اما طیب برای علی همچنان «خان» است. مرام و مسلک علی، زورخانه ای است؛ جوان که بوده در کنار ورزش زورخانه، کشتی و بوکس را هم تجربه کرده. در میدان شوش حجره بار داشته؛ از خیار و گوجه تا پیاز و سیب زمینی. شَر بوده؛ به خاطر همین از مدرسه نظام اخراجش می کنند.گرفتن ۲ نمره برای برادر کوچک تر، علی را وادار کرد تا به سراغ وزیر فرهنگ دولت علی امینی(نخست وزیر شاه) برود و با «کارد» سرش را خونین و مالین کند. علی، روزگاری برای خودش مصدقی بوده؛ کاشانی را هم دوست داشته؛ شاید بیشتر از مصدق. تا همین جا بس است! در ادامه گفتگوی مشروح خبرگزاری مهر با «علی حاج رضایی» را می خوانید. حاج آقا شما چند سالتان هست؟ ۸۰ سال.از وضعیت خانواده برای ما بگویید. پدرتان به چه کاری مشغول بودند؟ پدرم تکنسین پارچه بافی بود. محلی که ما زندگی می کردیم، در جنوب شهر خیابان لرزاده بود.مرحوم طیب هم محله ای شما بود؟ بله؛ طیب خان در خیابان پاک می نشست. من هر روز از خیابون لرزاده به میدون محل کسبشون می رفتم. طاهرخان برادر طیب خان بیشتر موقع ها در میدون توی دکون من بود.درس هم خوانده اید؟ بله؛ مدرسه نظام می خوندم؛ البته اخراجم کردن.چرا؟ به خاطر دعواکردن با دانشجوها. بعد از این مارو اخراج کردن دیگه. روزی که به مدرسه نظام رفتم، طاهرخان(برادر طیب) دنبال کارای من بود که به حساب، من برم اونجا درس بخونم.بعد که اخراج شدید کجا رفتید؟ رفتیم سراغ کار میدون که سابق اونجا کاسب بودیم.میدان کجا؟ شوش؛ میدون انبار غله. اونجا کاسب بودیم؛ حجره خریدیم و بار می فروختیم.چه رشته ای می خواندید؟ ریاضی.ریاضی تان خوب بود؟ آره؛ به خاطر این میگم خوب بود که توی میدون بودم و پای باسکول می نوشتم.اولین بار که مرحوم طیب را دیدید چه زمانی بود؟ ۷۰ سال پیش. فامیل ما حاجی رضاییه؛ اونا فامیلشونو از ما گرفتن.فامیل اصلی مرحوم طیب چه بود؟ همه چی بهشون می گفتن.مثلا؟ تهرونی؛ همدونی.چرا فامیلشان را از شما گرفتند؟ سابق بیشتر مردم فامیل نداشتن. فامیل ما قشنگه؛ حاجی رضایی بد نیست. ما اون موقع بچه بودیم؛ همه اینها الان مردن. یه روز طاهرخان به من گفت: علی! فامیلیه شما خیلی قشنگه؛ به ما میدین؟ رضایت می دین؟ گفتیم چرا نمی دیم. اومدم به بابام گفتم که طیب اینا می خوان فامیلیشونو بکنن حاجی رضایی؛ اجازه می دی شما؟ گفت برن بکنن.رفتار مرحوم طیب چگونه بود؟ ایشان را به چه خصلتی می شناختید؟ به گردن کلفتی می شناختیم؛ نه فقط من. طیب اسم تکی داشت؛ کسی اسمش طیب نبود. هم اسمش قشنگ بود؛ هم هیکلش قشنگ بود؛ هم گردن کلفت بود.رفت و آمدی با خانواده مرحوم طیب داشتید؟ نه؛ رفت و آمدی با پدرش نداشتیم اما با طاهرخان چرا. یه «احمد نجار» بود توی چاهارراه مولوی کله پاچه ای داشت، این با طیب خان درگیر شده بود. طیب خان حمله کرده بود به مغازه این. یه صورت جلسه می کنن، سه چاهار نفر هم پاشو امضا می کنن. میرن به کلانتری شکایت می کنن که طیب به دکون من حمله کرده، شیشه رو شکونده، عکس شاه رو هم انداخته. کلانتری هم روی عکس شاه گیر میده.حالا واقعا مرحوم طیب عکس شاه را پایین انداخته بود؟ نه؛ خود صاحب مغازه انداخته بود. اون دو سه نفری که استشهاد داده بودن، گفتن که ما دیدیم که اینا اومدن مغازه این کارهارو کردن؛ عکس شاه رو انداختن. وقتی می خواستن طیب خانو از زندان آزاد کنن، اونایی که شهادتی داده بودن، باید می اومدن پس می گرفتن؛ دروغ بود دیگه. اون دو سه نفر اومدن شهادت خودشونو پس گرفتن؛ مونده بود احمد نجار.من توی رانندگی تصادف کرده بودم، سوءسابقه بهم نمی دادن. یه روز برای سوءسابقه با شوهر خاله حداد عادل رفته بودم دادگستری؛ دیدم گردن کلفت ها جمع شدن. از طاهرخان پرسیدم چه خبره؟ گفت تو نمی دونی؟ گفتم نه. ماجرا رو برام تعریف کرد.طاهرخان بهم گفت هیچ کودوم اینا نمیان خودشونو جای احمد نجار جا بزنن که استشهاد رو پس بگیریم؛ می ترسن. گفتم من جای احمد نجار خودمو جا می زنم. طاهرخان گفت اگر گیر بیفتی، دو سال حبس داره ها؛ گفتم حالا تا بخوان مارو بگیرن، یه کاریش می کنم. فقط گفتم پرونده رو بیارین، من امضای احمد نجار رو ببینم که بتونم جاش امضا کنم. منشی هم می خواست طیب خان از زندان بیرون بیاد. خلاصه منو جای احمد جا انداختن؛ بازپرس هم اصلا از من شناسنامه نخواست.احمد نجار وقتی فهمید شما جایش امضا زده اید، چه کار کرد؟ دیگه هیچی تموم شد.مرحوم طیب از شما تشکر کرد؟ نه؛ اون منو می شناخت. اینا برای من زحمت کشیده بودن. من وقتی مدرسه نظام رفته بودم، اینا مخصوصا طاهرخان برای من خیلی زحمت کشیدند. مثلا میومد سفارش مارو به مدیر مدرسه می کرد.مرحوم طیب چند برادر داشت؟ ۳ تا؛ مسیح یکی؛ اکبرخان دو تا؛ طاهرخان سه تا.خواهر هم داشت؟ خواهر هم داشت.به قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برگردیم. شما آن موقع سیاسی بودید؟ اون موقع هر جا سرو صدایی بود، ما هم بودیم.آن زمان شما در محله ای که ساکن بودید، به چه لقبی شهرت داشتید؟ مثلا به شما لوتی می گفتند؟ نه؛ ولی ما ساکت نبودیم. ما سابق ورزش می کردیم؛ ضمن ورزش یه مقدار هم به خودمون مغرور بودیم. اگه مثلا اتفاقی میفتاد، دفاع می کردیم.بزن بهادر بودید پس؟ هی، تقریبا! مثلا می رفتیم کشتی و بوکس کار می کردیم که اگه جایی دعوامون شد، بتونیم از خودمون دفاع کنیم.شَر بودید. آره؛ یه زمان خواستم با کارد، درخشش(محمد درخشش وزیر فرهنگ دولت علی امینی سال ۱۳۴۰) رو بزنم.چرا؟ داداشم توی مدرسه ای که می رفت، تک ماده نمره نیاورد. اونا هم گفتن تک ماده باید رد بشه. من رفتم مدرسه داداشم؛ یه «حسین مُکری» بود، رئیس مدرسه بود؛ آشنامون بود؛ بهش گفتم آقای مُکری این رو قبولش کنین. بهم گفت وزارت فرهنگ گفته که تک ماده ای ها رو رد کنید. بهم گفت تو برو این یه نمره رو از اینا بگیر تا من همه این نمره ها رو قبول کنم بذارم داداشت بره. ما رفتیم وزارت فرهنگ توی بهارستان؛ من بودم و «مرتضی تهامی» شوهر خاله حداد عادل.آقای تهامی آن زمان در وزارت فرهنگ سمتی داشت که با شما آمد؟ نه؛ همین جور روی حساب رفاقت اومد. اول زدیم به در و فحش دادیم؛ دیدیم در رو گرفتن که درخشش بیرون نیاد؛ من هم با چاقو زدم توی سر خودم؛ الانم جاش هست.خودزنی کردید که توجه آن ها جلب شود. آره؛ دیدیم زن ها جمع شدن دستمال کاغذی دادن؛ همین جور خون میومد. (درخشش) بهم گفت که چی شده؟ گفتم داداشم واس دو نمره می خواد رد بشه. گفت تو برو من تک ماده رو درست می کنم. بعد رفتم پیش مکری گفتم چی شد؟ گفت هیچی داداشت قبول شد.با خود آقای غلامعلی حداد عادل آشنایی داشتید؟ البته اون ها هم محله ای ما بودن. خونه ایشون طرف لب خط، خیابون صفاری(میدان خراسان) بود. این حداد(غلامعلی حداد عادل) هم اون زمان کوچیک بود. ما یه خونه ای داشتیم که پشت بوماشون به هم راه داشت. ما از پشت بوم خونمون می رفتیم پشت بوم خونه اونا. اونا هم از پشت بوم، میومدن خونه ما. با مرتضی رفیق بودیم؛ شب ها بالا پشت بوم می خوابیدیم.فرمودید ورزش می کردید؛ الگوی ورزشی شما آن زمان چه کسی بود؟ آقا تختی. اون موقع خودم زورخونه درست کرده بودم.شما جزء دوستان نزدیک مرحوم طیب بودید؟ تقریبا.یعنی از شما نزدیک تر هم بود؟ طیب خان یه جوری بود؛ یه اخلاقی داشت؛ مثلا خودشو زیاد به بعضیا قاطی نمی کرد.دوستانش محدود بودند. آره. طیب خان از صبح تا ساعت ده و یازده میدون بود؛ بعد از اون سرپایی می رفت پیکی، آبجویی می زد.جواب سوال من را ندادید؛ قبل از سال ۳۲ آیا سیاسی بودید؟ مثلا دنبال می کردید مصدق کیه؟ ملیون چه کسانی هستند؟ آیت الله کاشانی کیه؟ آره؛ اول همش دنبال مصدق بودیم؛ بعد قوام رو آوردن. بالای ماشین سگ گذاشتیم، گفتیم «این سگ کیه؟ قوامه!»یک سال قبل از کودتا. آره؛ اون موقع من مدرسه پهلوی بودم.کدام نقطه تهران بود این مدرسه؟ میدون شاه؛ الان بهش می گن قیام.پس شما طرفدار مصدق بودید؟ طرفدار مصدق بودیم تا زمانی که شاه رفت. اون موقع که رفت؛ به بابامون گفتیم این جوری شد، بابام گفت اون زمان هم توده ای هم بودن، هر کی واس خودش می زد.چرا طرفدار مصدق بودید؟ چون ما زیر سلطه بودیم. اون موقع ها سر در پمپ بنزین ها می نوشتن، پمپ بنزین انگلیس و ایران. مردم صداشون دراومد که این نفت مال ملته؛ آیت الله کاشانی اومد توی کار. مردم هم به سمت آیت الله کاشانی گرایش کردن؛ مصدق هم می خواست نفت رو ملی کنه دیگه. همه مردم موافق بودن.یعنی مردم هم یک روحانی رو می دیدند و هم یک شخصیتی که ملی گراست. آره. همه جمع شدن؛ جوونا جمع شدن شعار می دادن «یا مرگ یا مصدق».وقتی کودتا شد شما چه حسی داشتید؟ خیلی ناراحت بودیم دیگه. وقتی رابطه مصدق با کاشانی بهم خورد، دو شاخه شدن. مردم هم بیشتر دنبال مذهبی بودن دیگه؛ بین مصدق و کاشانی نفاق افتاد.ولی مصدق همچنان محبوبیت خود را داشت.آره داشت ولی بنده خدارو نابودش کردن دیگه. کی نابود کرد؟ خانواده شاه با آمریکا با انگلیس.از روز کودتا برای ما بگویید؟ چه صحنه هایی دیدید؟ صبح روز کودتا مردم اومدن خیابونا می گفتن: «یا مرگ یا مصدق» اما ظهر همه چی برگشت مردم ریختن گفتن: «زنده باد شاه؛ زنده باد شاه». زن های ...

ادامه مطلب  

من یک قاچاقچی هستم؛ داستان مشقت کولبران مرزی  

درخواست حذف این مطلب
کاش هرکس حرف های ما را می خواند، بداند که ما چاره دیگری جز قاچاق نداریم، مجبوریم، مجبور!اقتصاد گردان - ترانه بنی یعقوب: «از 13 سالگی قاچاق می کنم. اصلاً اینجا همه قاچاقچی اند. توی روستاهای مرزی شغل دیگری نیست، مگر آنها که باغ دارند، وگرنه بقیه قاچاقچی اند، مثل من.» محمد 26 ساله این جملات را می گوید. او و بقیه دوستانش را درخانه یک آشنای قدیمی درروستای دیزج ارومیه می بینم. دیزج از روستاهای آذربایجان غربی و از توابع سیلوانای مرگور است. به لطف صاحبخانه 5 قاچاقچی که اخیراً در کمین نیروی انتظامی افتاده اند و 10 روزی را در کوه و کمر سرگردان بوده اند، می بینم. می گویند کاش هرکس حرف های ما را می خواند، بداند که ما چاره دیگری جز قاچاق نداریم، مجبوریم، مجبور! جوانان دیزج هم مانند دیگرجوانان منطقه، مهم ترین مشکل شان بیکاری است و نبود کار هم موجب شده جان شان را کف دستشان بگذارند و بزنند به کوه. تابستان و بهار از سمت کوه های «بز سینا»ی عراق بار سیگار، لیموترش و کفش می آورند و زمستان ها هم کولبری می کنند یا قاچاقی از سمت ترکیه و کوه های «دالان پر» روسری می آورند. چند سالی هست مأموران مرزی اعلام کرده اند، هرکس را در مناطق مرزی ببینند شلیک می کنند. این نه یک هشدار که دستوری قطعی است. با این همه آنها بی محابا بازهم به کوه و کمر می زنند.محمد از بقیه شان بهتر فارسی حرف می زند و می شود سخنگوی گروه 5 نفره شان، البته فقط این نیست؛ او 13 سال است که قاچاق می کند و به قول خودش باسابقه تر از بقیه است. آن طور که خودش می گوید تا حالا کلی آدم را برای قاچاق تعلیم داده. هرچند بقیه هم طی گفت و گوی مان بارها تک جملاتی به حرف های او اضافه می کنند. کردی و فارسی. بلوز سفیدش، چهره آفتاب سوخته و دست های لاغر و استخوانی اش را بیشتر نشان می دهد. تنها سه روز است که تجربه بازگشت از کمین و مرگ را پشت سر گذاشته: «هرکدام سه چهار اسب داشتیم، رفتیم طرف عراق بار بیاریم، دوشبی ماندیم. بار زدیم، سر مرز افتادیم توی کمین.» توی کمین افتادن، جمله ای است که محمد و دوستانش بارها بر زبان می آورند، کمین نیروی انتظامی: «خیلی که خوش شانس باشی و از تیرهای مرزی جان سالم به در ببری، دستگیر می شوی و راهی زندان.»نفس بلندی می کشد: «تقریباً توی مرز بودیم. مجبور شدیم 9 روز همون جا بمونیم. 9 روز تمام گرسنگی کشیدیم. نه می تونستیم بیایم طرف ایران نه می تونستیم بریم سمت عراق. در واقع توی مرز گیر افتاده بودیم. بعد از 10 روز وقتی دیدیم خودمون و اسب هامون داریم از گرسنگی می میریم، دوباره زدیم به مرز. این دفعه توی کمین، اسب هامون رو زدن، خودمون فرار کردیم. از بدبختی و گرسنگی، گیاه می خوردیم. ما کردها گیاه های کوهی رو خوب می شناسیم. خانواده مون هم اومده بودن مرز دنبالمون. نگران شده بودن؛ گوشی مون هم نمی گرفت. به مأمورا گفته بودن بچه های ما گرسنه اند اما اجازه نداده بودن. گفته بودن نه نان ببرید و نه خبر بگیرید، برگردید. خلاصه آخرش از جونمون سیر شدیم و شب راه افتادیم سمت یه جاده مرزی که باز اونجا هم افتادیم توی کمین. چند نفرمون رو گرفتن و ما فرار کردیم. توی این سفر 8میلیون ضرر کردم، دو تا قاطر داشتم و یک مادیون، هر سه تا رو گرفتن.»محمد26ساله است و یک فرزند 2ساله دارد. تا اول راهنمایی درس خوانده: «تا حالا 7 -6 نفر از دوستام رو خودم از کوه پایین آوردم؛ یا کشته شدن یا زخمی. خیلی اوقات توی کوه همون جا که برای استراحت می شینیم، یادشون می افتم. گریه می کنم براشون. اونها هم مثل من چاره نداشتن.همیشه هم خطر کمین نیست؛ یک بار یکی از دوستام سنگ به سرش خورد تا رسوندیمش پایین مرد. گفتن از بس دیر آوردینش خون توی سرش موند.»- اما محمد چرا؟ چرا با این همه سختی و این همه خطر، بازهم قاچاق می کنید؟ واقعاً توی این منطقه کار دیگه ای برای شما نیست؟- این منطقه، بزرگ و خوبه اما واقعاً کار نیست. مثلاً اگر کسی بخواد گاوداری و مرغدای بزنه، مجوز گرفتن به این راحتی ها نیست. میگن اینجا نقطه صفر مرزیه و دورافتاده است. تنها کار، کارگری توی باغه که اون هم چند روز در ساله. الان دو ساله نرخ کارگری هم کم شده. 2سال پیش روزی 60 تومن می دادن، الان 50 هم حاضر نیستن بدن. تازه با این همه بیکاری خود خانواده ها کار رو بین خودشون تقسیم می کنن. ما باغ نداریم فقط یک تکه زمین داریم که خونه خودمونه. برای همین هیچ کار دیگه ای نداریم. نه ما که دست کم 400- 300 جوان توی روستای ما همین وضعیت رو دارن.همه کارشون قاچاقه. روستاهای دیگه منطقه هم همین وضع رو دارن.»محمد و دوستانش هر بار برای رسیدن به مرزعراق 10 ساعت پیاده روی می کنند: «ما اصلاً نمی دونیم بارها چقدر فروش میره. ما فقط کرایه اسب مون رو می گیریم. اسبی 400 تومن. 80 کیلو به هر اسب بار می زنن. ما پنج تا هر کدوم سه تا اسب داشتیم. یعنی اگه ...

ادامه مطلب  

معیشت سخت ساکنان در مرز ایران، عراق، ترکیه  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش شفاف، جوانان دیزج هم مانند دیگر جوانان منطقه، مهم ترین مشکل شان بیکاری است و نبود کار هم موجب شده جان شان را کف دستشان بگذارند و بزنند به کوه. تابستان و بهار از سمت کوه های «بز سینا»ی عراق بار سیگار، لیموترش و کفش می آورند و زمستان ها هم کولبری می کنند یا قاچاقی از سمت ترکیه و کوه های «دالان پر» روسری می آورند. چند سالی هست مأموران مرزی اعلام کرده اند، هرکس را در مناطق مرزی ببینند شلیک می کنند. این نه یک هشدار که دستوری قطعی است. با این همه آنها بی محابا بازهم به کوه و کمر می زنند.محمد از بقیه شان بهتر فارسی حرف می زند و می شود سخنگوی گروه 5 نفره شان، البته فقط این نیست؛ او 13 سال است که قاچاق می کند و به قول خودش باسابقه تر از بقیه است. آن طور که خودش می گوید تا حالا کلی آدم را برای قاچاق تعلیم داده. هرچند بقیه هم طی گفت و گوی مان بارها تک جملاتی به حرف های او اضافه می کنند. کردی و فارسی. بلوز سفیدش، چهره آفتاب سوخته و دست های لاغر و استخوانی اش را بیشتر نشان می دهد. تنها سه روز است که تجربه بازگشت از کمین و مرگ را پشت سر گذاشته: «هرکدام سه چهار اسب داشتیم، رفتیم طرف عراق بار بیاریم، دوشبی ماندیم. بار زدیم، سر مرز افتادیم توی کمین.» توی کمین افتادن، جمله ای است که محمد و دوستانش بارها بر زبان می آورند، کمین نیروی انتظامی: «خیلی که خوش شانس باشی و از تیرهای مرزی جان سالم به در ببری، دستگیر می شوی و راهی زندان.»نفس بلندی می کشد: «تقریباً توی مرز بودیم. مجبور شدیم 9 روز همون جا بمونیم. 9 روز تمام گرسنگی کشیدیم. نه می تونستیم بیایم طرف ایران نه می تونستیم بریم سمت عراق. در واقع توی مرز گیر افتاده بودیم. بعد از 10 روز وقتی دیدیم خودمون و اسب هامون داریم از گرسنگی می میریم، دوباره زدیم به مرز. این دفعه توی کمین، اسب هامون رو زدن، خودمون فرار کردیم. از بدبختی و گرسنگی، گیاه می خوردیم. ما کردها گیاه های کوهی رو خوب می شناسیم. خانواده مون هم اومده بودن مرز دنبالمون. نگران شده بودن؛ گوشی مون هم نمی گرفت. به مأمورا گفته بودن بچه های ما گرسنه اند اما اجازه نداده بودن. گفته بودن نه نان ببرید و نه خبر بگیرید، برگردید. خلاصه آخرش از جونمون سیر شدیم و شب راه افتادیم سمت یه جاده مرزی که باز اونجا هم افتادیم توی کمین. چند نفرمون رو گرفتن و ما فرار کردیم. توی این سفر 8میلیون ضرر کردم، دو تا قاطر داشتم و یک مادیون، هر سه تا رو گرفتن.»محمد 26ساله است و یک فرزند 2ساله دارد. تا اول راهنمایی درس خوانده: «تا حالا 7 -6 نفر از دوستام رو خودم از کوه پایین آوردم؛ یا کشته شدن یا زخمی. خیلی اوقات توی کوه همون جا که برای استراحت می شینیم، یادشون می افتم. گریه می کنم براشون. اونها هم مثل من چاره نداشتن.همیشه هم خطر کمین نیست؛ یک بار یکی از دوستام سنگ به سرش خورد تا رسوندیمش پایین مرد. گفتن از بس دیر آوردینش خون توی سرش موند.»- اما محمد چرا؟ چرا با این همه سختی و این همه خطر، بازهم قاچاق می کنید؟ واقعاً توی این منطقه کار دیگه ای برای شما نیست؟- این منطقه، بزرگ و خوبه اما واقعاً کار نیست. مثلاً اگر کسی بخواد گاوداری و مرغدای بزنه، مجوز گرفتن به این راحتی ها نیست. میگن اینجا نقطه صفر مرزیه و دورافتاده است. تنها کار، کارگری توی باغه که اون هم چند روز در ساله. الان دو ساله نرخ کارگری هم کم شده. 2سال پیش روزی 60 تومن می دادن، الان 50 هم حاضر نیستن بدن. تازه با این همه بیکاری خود خانواده ها کار رو بین خودشون تقسیم می کنن. ما باغ نداریم فقط یک تکه زمین داریم که خونه خودمونه. برای همین هیچ کار دیگه ای نداریم. نه ما که دست کم 400- 300 جوان توی روستای ما همین وضعیت رو دارن.همه کارشون قاچاقه. روستاهای دیگه منطقه هم همین وضع رو دارن.»محمد و دوستانش هر بار برای رسیدن به مرزعراق 10 ساعت پیاده روی می کنند: «ما اصلاً نمی دونیم بارها چقدر فروش میره. ما فقط کرایه اسب مون رو می گیریم. اسبی 400 تومن. 80 کیلو به هر اسب بار می زنن. ما پنج تا هر کدوم سه تا اسب داشتیم. یعنی اگه سالم می رسیدیم، یک میلیون و 200 هزار تومن می موند.» -یعنی برای یک میلیون و 200 هزار تومان جون تون رو به خطر انداختید؟- بله باورت میشه. راستش رو بخواهی با آن کمینی که ما توش افتادیم و تیرهایی که به طرف مون شلیک می شد، خدا وکیلی 20 میلیون هم فایده نداشت. شانسی تیر نخوردیم و جون سالم به در بردیم. ما 6- 5 نفر بودیم اما چند تا کارو ...

ادامه مطلب  

درد آوارمرگ ماند  

درخواست حذف این مطلب
جاده بویین زهرا به رودک، مسیر فرعی است از دل راه اصلی. ٢٥ کیلومتر دورتر از بویین، میانبُر و دشت، دامنه روبه رو را نشانه رفته تا اول می رسد به یک آب بند محصور و از همان جا، جاده خاکی، روستا را طواف می کند و کوچه پس کوچه های شیب دار و آفتاب گیرش را.گروه اجتماعی: وسط آن همه قبر که کل وسعت سقف شان تخته سنگ های کوچک سه، چهار وجبی بود با خط نوشته ای خوش، لوح یکی از قبرها، سیمانی بود و ترشح زده به خاک و خس تپه که اسم و نشان جنازه را هم با انگشت، نقر کرده بودند. انگار یکی، همان لحظه آخر که توانسته بود جنازه را از تَل جسدهای زلزله بیرون بکشد، هول زده و میت بر کول و کفچه سیمان به دست، خودش را رسانده بود بالای تپه و به ضرب ثانیه، جسد لباس پوش بی کفن را زیر خاک گذاشته بود و مَلات را سفره کرده بود روی سنگ لحد و با سرانگشت های آماسیده از حفاری آوار زلزله، سیمان خیس را تا نبسته بود، تخته مشق کرده بود با خط ناخوانایی. حالا بعد از ٥٥ سال، مگر می شد این نقوش درهم پیچیده را به کدام اسم و فامیل «خدایش رحمت کناد» شبیه کرد؟به گزارش بولتن نیوز به نقل از روزنامه اعتماد، در صفحات مجازی روزشمار تاریخ، تعداد کشته شدگان زلزله ١٠ شهریور ١٣٤١ بویین زهرا را «حدود» ٢٠ هزار نفر نوشته اند. روی یادمان برنجی که ١٠ شهریور ١٣٩١ و به مناسبت ٥٠ سالگی زلزله در میدان اصلی بویین زهرا نصب شد، تعداد کشته شدگان را ١٢ هزار و ٢٥٥ نفر نوشته اند. زلزله ٧/٢ ریشتری آن شب و آن سال، یک دقیقه طول کشید. یک دقیقه که کافی بود برای به خاک نشاندن تمام خانه های بویین زهرا و ٩١ روستای همجوارش؛ رودَک و دانسفهان و سگزآباد و...جاده بویین زهرا به رودک، مسیر فرعی است از دل راه اصلی. ٢٥ کیلومتر دورتر از بویین، میانبُر و دشت، دامنه روبه رو را نشانه رفته تا اول می رسد به یک آب بند محصور و از همان جا، جاده خاکی، روستا را طواف می کند و کوچه پس کوچه های شیب دار و آفتاب گیرش را.٥٥ سال هم که بگذرد، آدم ها، باقی مانده ها، هنوز ترس های شان را به یاد می آورند و ظلمات بعد از زلزله را که مثل تور، پهن شده بود بر سر رودک که از ١٦٠٠ نفر عایله اش، ٨١٠ نفر زیر آوار زنده به گور شدند. حاج عباس ٧٣ ساله که ظهر تابستان، با چند نفر از پیرهای روستا زیر سایبان سردرِ بقالی اش نشسته، بیشتر از باقی هم سن و سال هایش جرات دارد حافظه و حواسش را ببرد به کند وکاو گذشته.«حدود ١٠ شب بود. مردا رفته بودن خرمنگاه. فصل برداشت بود. دو نفر از تهران اومده بودن اینجا آلو و زردآلو بخرن؛ محمود و احمد آقا. همینا هم خبر بردن تهران. بابای ما به من گفت برو به مادرت بگو شام درست کنه، احمد آقا شام نخورده. من اومدم اینو به مادرم گفتم و رفتم خوابیدم. توی خواب و بیداری، یادمه اول یک باد شدید اومد که تمام درها رو به هم می زد، آسمون هم برقی زد عین رعد و برق. بعد دیگه خونه رفت بالا و موندیم زیر آوار. حدود دو ساعت، من با دو تا خواهرام زیر شیب تیر سقف گیر افتاده بودیم. یک کلوخ چند کیلویی روی گردن خواهرم افتاده بود. منم از شکم تا پا، مونده بودم توی خاک. یک مقدار به خودم حرکت دادم که کلوخ رو از روی گردن خواهرم هُل بدم بیفته. اون وقت بود که صدای پای مردا رو که از بیابون اومده بودن، بالای سرمون شنیدیم و داد می کشیدیم برای کمک. از لای حصیر، به قد نوک انگشت، روشنایی دیدم. دستم رو کوبیدم همون جا. تهرونی ها بابام رو صدا زدن که حسن، زود باش چراغ بیار، عباس مُرد. وقتی دور ما رو کندن، اول خواهرام رو از سوراخ دادم بالا. منو که کشیدن بیرون، بابام گفت مادرت کجاست؟ مادرم قبل زلزله توی آشپزخونه بود، زلزله ٢٠ متر دورتر پرتش کرده بود. آوار رو کنار زدیم و پیداش کردیم. یک همسایه داشتیم که روی پشت بوم خوابیده بودن و لرز زمین، اینارو با لحاف و رختخواب شون، سُر داده بود توی حیاط، هیچ طورشون نشده بود. مادر و خواهرامون رو هم بردیم پیش اینا خوابوندیم و خودمون اومدیم بیرون. چوب آتیش می زدیم که جلوی پامون روشن بشه. روستا تا صبح، ظلمات بود. صبح معلوم شد کی زیر آوار مونده، کی بیرون اومده، کی مرده، کی زنده است. دیگه محشر شد، انگار قیامت. عصر اومدن برای کمک. شیر و خورشید، ارتش، مردم، هر کی شنیده بود اومد.»عکس هایی که از زلزله بویین زهرا به جا مانده، تصاویری است از وسعتی خاک آلود. در این عکس ها، آوار بویین و روستاهایش، مثل آن است که چند بیل خاک و کاه را درهم آمیخته و روی هم کُپه کرده اند. خانه های گلی و کاهگلی بویین و روستاهایش، همان ثانیه های اول لرز زمین، مثل یک جعبه کاغذی که با مشت له شده باشد، روی پاهایش زانو زد و آوار، آدم ها را بلعید. همه زندگیتون موند زیر آوار؟«مال همه موند زیر آوار. اینجا دیگه خونه ای نبود. نه فقط خونه هامون، هر چی امامزاده داشتیم، آلونکای باغ هامون هم همه خراب شد. ما ٤٠ تا گوسفند داشتیم، ٤ تا گاو شیری داشتیم، همه موند زیر آوار. مال همه موند زیر آوار، غیر اونایی که گله رو فرستاده بودن بیابون. تا سه، چهار شب توی بیابونا و باغا بودیم. ٢٤ ساعت اول زلزله، تا کمک بیارن، خیلی گشنگی و تشنگی کشیدیم. بعد از زلزله، آب قنات هم بند اومده بود. دو سال توی چادر زندگی کردیم. دولت اومد، به هر ٤ تا خانواده یک چادر بزرگ داد. محل رو هم تقسیم کرد برای ساخت و ساز. محل ما رو دادن به دانشگاه تهران. ٥٢ دستگاه رو دانشگاه تهران ساخت.»حاج عباس دستش را می گیرد به سمت خانه های آجری و یک طبقه سقف شیروانی روبه روی مغازه اش. خانه ها، ردیف و منظم، مثل قوطی های کبریت، کنار هم نشسته اند در دو طرف گذرهای خاکی روستا.«اینجا خانواده ای نداریم که عزادار زلزله نباشه. اونی که با تلفن حرف می زنه (دستش را رو به یکی از پیرمردها می گیرد) باباش زیر آوار موند. این یکی (به پیرمرد کنار دستش اشاره می زند) یک خواهر قنداقی داشت، صبح که آفتاب زد، من از توی کلوخ ها پیداش کردم. توی قنداق دست و پا می زد. الان هم زنده است. عموی خودم هم موند زیر آوار، جنازه عموم رو خودم کول گرفتم رفتم زیر اون درخت سبز (به انتهای امتداد نگاه ما اشاره می کند) دفن کردم. اون آقا (یک پیرمرد با چشم های آبی و نمدار را نشان می دهد) بعد از سه روز که رفت آوار خونه شون رو برداشت، دو تا برادر و خواهرش رو از زیر خاک بیرون کشید. فکر می کردن زنده ان. وقتی پیداشون کردن، دیدن همین طور که خوابیده بودن، هیچ بلند نشدن، راحت مرده بودن. جنازه ها رو همه بردیم توی زاغه که اون وقتا مال گوسفند و گاو بود. انقدر اونجا بودن تا هر کی اومد جنازه های خودش رو پیدا کرد و برد با همون لباس تنش، دفن کرد، بقیه هم که شناسایی نشدن، موندن توی زاغه. چند وقت بعدش هم دولت اومد روی زاغه ها خاک ریخت که گرگ نَرِه جنازه ها رو بخوره.» بعد این همه سال، هنوز از زلزله می ترسین؟«ما اون موقع نمی دونستیم زلزله چیه. قدیمیا برامون نگفته بودن. واقعا وحشتناک بود. یک تکه از بیابون، یک کیلومتری می شد، به اندازه ٢٠ سانت شکاف خورده بود، عین چاه، یک دونه سنگ می انداختی، می رفت پایین، تَهِش رو نمی دیدی. تا دو سال بعدش، هر دو روز، یک روز در میون، اینجا می لرزید. ولی دیگه برامون عادی شد... نه دیگه، دیگه زلزله برامون عادی شد.»«زاغه» روی تاج روستاست. زیر تپه ای که بعد از زلزله، شد گورستان. آرامگاه سکینه و نوه هایش، یک جور اذن ورود انگار که مسیر بالا رفتن از سینه کش تپه، از پشت همین آرامگاه ایستاده پای اول دامنه راه می برد؛ سه ظلع کاهگلی با ردیف تیرچوبی های طاق شده به سر و کتیبه ای سنگی که به دیوار شمالی نصب شده: «آرامگاه مرحومه کربلایی سکینه شاملو با ٤ تن از نوه هایش، بلقیس ١٦ ساله، آسیه ١٤ ساله، محمد ١٠ ساله، اسماعیل ٧ ساله که در اثر زلزله تاسف انگیز دهم شهریور ٤١ که منجر به ویرانی و از بین رفتن نصف اهالی گردید، به رحمت ایزدی پیوستند.»روی هر سنگ مزار که تاریخ ١٣٤١ خورده باشد، هر گور، خانه یک خانواده است؛ مادر و پدر و خواهر و برادر و نوه و همسر و فرزند که همه زیر آوار زلزله دفن شدند. آن سال، آنها که زنده ماندند، روز بعد از زلزله که آوار را کنار زدند و تن های بی جان را از زیر تل خاک بیرون کشیدند، یا وقتی سراغ زاغه رفتند و جنازه های شان را شناسایی کردند، همه را آوردند و یک گودال کندند و سه، چهار، ٥ جنازه را با هم، در یک گودال دفن کردند. همه، بی کفن. حسین ولیخانی؛ فرزند قربانعلی به همراه فرزندش در واقعه زلزله سال ٤١ دار فانی را وداع نمودند. آرامگاه مرحومین؛ غلام سلیمانی، فرزند اکبر، سکینه اعظمی، صدیقه سلیمانی. مرحومه ام کلثوم حسینخانی؛ فرزند حیدر قلی و عبدالمناف ٧ ساله در اثر زلزله دار فانی را وداع نمودند.تپه منتهی به گورستان، شیب تندی دارد و در طول شیب هم، متوفیان تازه درگذشته را به خاک سپرده اند. چشم انداز راس تپه، باغ گردوست و چشمه سار و با صفا؛ دورنمایی که در این شتاب استیلای مدرنیسم، هنوز همان حس و خلوص ییلاقات را در خود حبس کرده. یکی از باغ های گردوی پایین تپه، مال حاج محمد است. حاج محمد، مادر و پدر و ٤ خواهر و برادر را در یک گور دفن کرد وقتی ١٥ سالش بود. از یک خانواده عیالوار، فقط حاج محمد زنده ماند و برادرش که سه سال از او بزرگ تر بود. پیرمرد، سرِ ظهر، کنار دروازه کوچک باغش ایستاده و چه اصراری دارد که از گردوهای باغش بخوریم و ببریم.«بابام صدا می زد، مادرم صدا می زد ما رو در بیارین. ما که بچه بودیم، زور کندن زمین نداشتیم، وسیله ای نداشتیم، همه جا تاریک بود. فقط صدای یا حسین می رفت تا آسمون. تا بریم کمک بیاریم، همه شون خفه شدن. فقط نیم ساعت طول کشید...»«زاغه»؛ تنها زاغه ای که هنوز پیداست، روبه روی باغ گردوی حاج محمد است. دیواره تپه، شکاف خورده و از سرِ شکاف که نگاه کنی، گودالی تاریک است که انبوه زباله رها شده در یکی دو متر ابتدای گودال و عرض باریک شکاف، ورود به زاغه را غیرممکن می کند.هفته دوم شهریور ١٣٤١، صدها جنازه که از دل آوار رودک بیرون آمد و مجهول ماند، شد غذای زاغه. بعد از ٥٥ سال، از آن همه جنازه، فقط استخوان های شان باقی مانده. صبح که بیدار شدین، رودک چه شکلی بود؟«خراب، پر از مرده، محشر، محشر، محشر... رودک، عروس این منطقه بود. اگه کسی توی رودک، دوست و آشنا نداشت، خوابش نمی برد، انگار هر طرفش رو یک رنگ زده بودن، سه، چهار تا قنات داشتیم. بعد زلزله، رودک، دیگه رودک نشد. نصف همبازی هام توی زلزله مردن. همین امروز، یاد پدر و مادرم افتاده بودم، ٤ تا خواهر و برادر، مگه میشه یادم بره؟ اون درختای توت رو می بینی؟ پدر و مادر و خواهر، ...

ادامه مطلب  

«عملیات مرصاد» از زبان شهید صیاد شیرازی فرمانده هوانیروز صدای شمخانی را نشناخت/ منافقین پشت بیسیم «زری» را صدا می کردند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار تاریخ خبرگزاری فارس، شورای امنیت سازمان ملل متحد برای پایان دادن به جنگ عراق و ایران، قطعنامه ۵۹۸ را در ۲۹ تیر ۱۳۶۶ صادر کرد. ایران یک سال بعد یعنی در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ این قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه به معنای پذیرش آتش بس از سوی ایران بود، ولی عراق به حملات خود ادامه داد.از سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به پشتوانه حمایت رژیم بعث و شخص صدام، موقعیت را برای حمله به ایران مناسب دیدند و عملیات «فروغ جاویدان» را برنامه ریزی کردند. منافقین به سرکردگی مسعود رجوی گمان می کردند در کمتر از دو روز می توانند تهران را تسخیر و جمهوری اسلامی ایران را ساقط کنند.از این رو، با سازماندهی بیش از بیست تیپ رزمی شامل ۱۲۰ تانک زرهی، ۶۰ نفربر، ۲۴۰ قبضه خمپاره انداز، ۳۰ عراده توپ، ۶۰۰ خودرو و حدود ۵۰۰۰ پیکارجو، عملیات خود را در پنج محور آغاز کردند:۱. محور اول به فرماندهی «مهدی براعی» با سه تیپ تحت امر برای تصرف شهرهای کرند و اسلام آباد.۲. محور دوم به فرماندهی «ابراهیم ذاکری» با پنج تیپ تحت امر، برای تصرف کرمانشاه.۳. محور سوم به فرماندهی «محمود مهدوی» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف همدان.۴. محور چهارم به فرماندهی «مهدی افتخاری» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف قزوین.۵. محور پنجم به فرماندهی «محمود عطایی» و معاونت «مهدی ابریشم چی» با ۱۳ تیپ تحت امر، برای تصرف تهران.به دلیل خالی بودن جبهه غرب و درگیر رزمندگان اسلام با عراقی ها در جبهه جنوب، منافقین به راحتی وارد ایران شدند و تا نزدیکی باختران رسیدند، اما با مقاومت نیروهای مردمی و بسیج زمین گیر شدند. با آغاز عملیات مرصاد در روز پنج شنبه ۶ مرداد با رمز یا علی بن ابیطالب(ع)، منافقین با تلفات سنگینی مواجه شدند و شکست خوردند.آنچه در پی می آید، جزئیات عملیات مرصاد از زبان سپهبد علی صیاد شیرازی است که در شماره ۲۹ مجله فرهنگ کوثر چاپ شده است. صیاد شیرازی بعدها توسط منافقین کوردل ترور شد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد:دو سه روز قبل از عملیات «مرصاد» و یا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقی ها ) سوء استفاده کرد وقتی که قطعنامه پذیرفته شد. کدام قطعنامه؟ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت تازه داشت جمهوری اسلامی قطعنامه را می پذیرفت که عراقی ها سوء استفاده کردند. فکر کردند جنگ تمام شد و ما هیچ آمادگی نداریم، آمدند از ۱۴ محور در غرب کشور، هجوم آوردند. آنهایی که با جغرافیای منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته تنگه باوسیی، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگاب نو، تنگاب کهنه، نفت شهر، سومار، سرنی تا مهران حدود ۱۴ محور، دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد.ما تا آن روز، ۴۰ تا ۵۰ هزار اسیر از آن ها داشتیم و آن ها اسیر از ما کم تر داشتند. این علمیات، خیلی وحشتناک بود! دل هایمان را غم فراگرفت تا آنجا که امام فرموده بود: «دیگر نجنگید». من توی خانه بودم، یک دفعه ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد کل (که من الان در آنجا کار می کنم که در آن موقع معاون عملیاتش یکی از برادران سپاه بود) به من زنگ زد و گفت: فلان کس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو می آید. همین جوری سرش را انداخته پائین می آید. من گفتم : کدام دشمن؟! اگر تنها از یک محور سرش انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمی دانیم! گفت: همین طور آمده الان به کرند هم رسید ه و کرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، می شود کرند ، بعد از کرند، می شود اسلام آباد غرب و سپس نیز می آید به کرمانشاه. گفت: همین جور دارد جلو می آید. گفتم: این چه جور دشمنی است؟ گفت: ما هیچی نمی دانیم. گفتم: حالا از ما چه می خواهید؟ گفتند : شما بیائید بروید منطقه. خلاصه گفتم: اول یک حکمی بنویسد که من رفتم آنجا، نگویند تو چه کاره ای؟ درست است نماینده حضرت امام هستم ولی نمایندگی حضرت امام از نظر فرماندهی نقشی ندارد . او گفت: هر حکمی می خواهی، بگو ما می نویسیم. ما هر چه فکر کردیم، دیدیم مغزمان کار نمی کند . حواسمان پرت شد که این دشمن، چه کسی است. آخر گفتم: فقط به هواپیما بگویید که ساعت ۱۰:۳۰ آماده بشود ما با هواپیما برویم به کرمانشاه.هواپیما آماده کردند . ساعت ۱۰:۳۰ شب رفتیم کرمانشاه. رسیدیم کرمانشاه، دیدیم اصلا یک محشری است. مردم ریختند بیرون شهر از شدت وحشت. این جاده بین کرمانشاه ـ بیستون تقریباً حالت بلواری دارد. تمام پر آدم ، یعنی اصلا هیچ کس نمی تواند حرکت کند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شدیم پیاده شویم ، ماشین گرفتیم، رفتیم تا رسیدیم تا ساعت ۱:۳۰ شب ما دنبال این بودیم ، این دشمنی که دارد می آید، کیه؟ ساعت ۱:۳۰ شب یک پاسداری سراسیمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام آباد بودم ، دیدم منافقین آمدند، ریختند توی شهر (تازه فهمیدم منافقین هستند ریختند توی شهر ،) شهر را گرفتند، آمدند پادگان ارتش را (که آن موقع ارتش آنجا نبود، ارتش همه توی جبهه ها بودند ، فقط باقی مانده آن ها بودند) گرفتند. فرمانده، سرهنگی بود. حرفشان را گوش نمی کرد . همان جا اعدامش کردند و می خواستند بیایند به طرف کرمانشاه، توی مردم گیر کردند، چون مردم بین اسلام آباد تا کرمانشاه با تراکتور، ماشین و هر چی داشتند، ریختند توی جاده. پس اولین کسی که جلوی آن ها را گرفته بود خود مردم بودند .من به آقای «شمخانی » که آن زمان معاون عملیاتی در ستاد کل بود، گفتم: فلان کس! ما که الان کسی را نداریم، با کدام نیرو دفاع کنیم ، نیروهایمان هم توی جبهه مانده اند. اینجا کسی را نداریم، هوانیروز همین نزدیک است، زنگ بزن به فرمانده آن ها، خلبان ها ساعت ۵ صبح آماده شوند، من می روم توجیه شان می کنم . (از زمین که کسی را نداریم.) با خلبانان حمله می کنیم . ایشان زنگ به فرمانده هوانیروز می زند، می گوید: من شمخانی هستم. فرمانده هوانیروز می گوید: من به آقای شمخانی ارادت دارم، ولی از کجا بفهمم که پشت تلفن ، شمخانی باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اکثر خلبان ها را می شناختم، چون با اکثر آن ها خیلی به مأموریت رفته بودم. همه آن ها آشنا هستند. همین طور زنگ زدم اسمش «انصاری » بود. گفتم: صدای مرا می شناسی؟ تا صدای ما را شنید، گفت: سلام علیکم. و احوال پرسی کرد. فهمید. گفتم: همین که می گویید ، درست است. ساعت ۵ صبح خلبان ها آماده باشند تا من توجیه شان کنم. صبح تا هوا روشن شد شروع کنیم و گرنه، دیگر منافقین بریزند، اوضاع خراب می شود.۵ صبح، ما رفته بودیم، همه خلبان ها توی پناهگاه آماده بودند، توجیه شان کردیم که اوضاع خراب است ، دو تا هلی کوپتر جنگی کبری، یک ۲۱۴ آماده بشوند و با من بیایند. اول ببینم کار را از کجا شروع کنیم؟ بعد، بقیه آماده باشند تا گفتیم، بیایند.این دو تا کبری را داشتیم، خودمان توی هلی کوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پائین برو جلو، ببینیم این منافقین کجایند. همین طور از روی جاده می رفتیم نگاه می کردیم، مردم سرگردان را می دیدیم. ۲۵ کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه چال زبر که الان، اسمش را گذاشته اند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیر عادی است، با خاکریز جاده را بستند، یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آن ها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود.هلی کوپتر داشت می رفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل آن طرف خاکریز ، پشت سرهم تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می آورند تا از این خاکریز رد بشوند.به خلبان ها گفتم : دور بزنید و گرنه ما را می زنند. به این ها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم، رفتیم از توی دشت ...

ادامه مطلب  

روایتی از زیر پوست سیستان و بلوچستان/بچه بیشتر یارانه بیشتر منطق بارداری بسیاری از زنان استان  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش بولتن نیوز اعتماد نوشت: صبح آرام شروع شده. خورشید بی سر و صدا از پشت لنج ها بیرون می آید تنها صدایی که در ساحل شنی چابهار به گوش می رسد صدای برخورد آرام موج ها بر تن شنی ساحل و بدنه چوبی لنج هاست. گوشه ساحل دو زن با چادرهای سیاه چند قدم مانده به مرز دریا و ساحل روی پاهای شان نشسته اند. رو به دریا و پشت به آدم های تک و توکی که در ساحل رفت و آمد دارند.لنج ها کم کم از ساحل دور می شوند تا در دل دریا تور پهن کنند. خورشید نارنجی بالاتر آمده. زن ها شروع می کنند به کندن زمین با پنجه های شان خاک مرطوب ساحل را کنار می زنند. تنها مشت خاک هایی ...

ادامه مطلب  

این خانم همان ایشیزاکی است! +عکس  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، صدای آشنایش همان اول دست آدم را می گیرد می اندازد توی خاطرات کودکی اش. به سرزمین فیلم ها و کارتون های بچگی تا یک دل سیر خاطره بازی کنی. صاحب صدا آنقدر ریشه در کودکی های آدم دارد که غریبی کردن را همین اول کاری از بین می رود و تو می توانی رد همان آدم ها و شخصیت های خاطره شده را در شیطنت های روزمره اش پیدا کنی. شوکت حجت همان است که باید باشد. هم «ایشیزاکی» در صدایش می دود و هم «فلیکس» شر و شیطان «قصه های جزیره» گویی او در تمام این کاراکترها بخشی از خودش را حرف زده است. و آنقدر کودک درونش شاداب است که می توانید یک دل سیر باهم خاطره تعریف کنید قهقهه بزنید.برای زنی که در دنیای بی انتها و بزرگ انیمیشن ها زندگی می کند ۵۱ سالگی فقط یک سن شناسنامه ای است که هیچ ارتباطی با صدا و چهره اش ندارد. به بهانه خاطرات خوبی که با صدای این شوکت حجت از پیشکسوت های دوبله کشورمان داریم و به هوای خاطرات خوب کودکی مان با صدای خاطره انگیزش به استودیو کاری اش رفتیم تا با او گفتگو کنیم. کاش می شد صدا و خنده هایش را لابه لای جملاتش بشنوید. حالا شما این گفتگو را با صدای مهربان خودش بخوانید.از دوران کودکی برایمان تعریف کنید. کودکی شما در کجا و چگونه گذشت؟شوکت حجت متولد ۱۳۴۵ در محله نارمک تهران هستم. تا یادم هست فقط در کوچه دوچرخه سواری می کردم! یادم می آید مادرم از لباسم می گرفت و می کشید توی خانه. همیشه دوچرخه سواری می کردم و همیشه هم می خوردم زمین.دوقلو به دنیا آمدم که قل دیگرم می گویند فوت شد. با اینکه همه فکرمی کردند من زنده نمی مانم چون یک کیلو و خرده ای بود. اما من ماندم. من بچه آخر بودم و الآن ۵۱ ساله هستم.چه کسی اولین بار به شما گفت صدایتان خوب است که وارد دوبله شدید؟ خودتان چنین احساسی نسبت به صدایتان داشتید؟هیچ کس نگفت صدایت خوب است. چون واقعاً صدای من صدای خوبی نیست. البته آدم صدای خودش را خوب نمی شنود اما صدای من واقعاً خاص نیست. صدای خاص یعنی اگر شما آن را شنیدید، برگردید و صاحب صدا را نگاه کنید. البته شاید یک محاسنی داشته باشد. دوران دبیرستان تئاتر کار می کردم. هرسال تئاتر ما در استان اول می شد و مربی تئاتر که شدم، کمی شناخته شدم. بعد بهانه ای شد که تست دادم.با این حساب چه شد که از دوبله سردرآوردید؟۱۷ ساله بودم که گفتند سازمان صداوسیما تست می گیرد. آن موقع کنار دانشجویان صداوسیمایی برای تست رفتم. یک خرده اصطلاحات سینمایی خواندم، تست دادم و قبول شدم. قرار بود دوبلاژ را به صورت علمی و آکادمیک آموزش بدهند. استادهای بسیار خوبی دوسال به ما آموزش دادند. من و حسین یاری از همه کوچک تر بودیم. اما او رفت بازیگر شد و من در این کار ماندم.بعد از تستی که در آن قبول شدید و باتوجه به سن کمی که نسبت به سایرین داشتید، واکنش اساتید آن زمان نسبت به شما چگونه بود؟برعکس خیلی از کسانی که می گویند من عاشق دوبله بودم، من اصلاً نمی دانستم دوبله چیست. من آمده بودم که بازیگر شوم. اولین بار که وارد استودیو شدم، دوبله خانواده دکتر ارنست بود و من قرار بودم جای جک صحبت کنم. واقعا برایم مثل یک بازی بود. شاید یکی از دلایلی که زود پیشرفت کردم و در دوبله سریع رُل گفتم همین بود. اصلا از میکروفون نمی ترسیدم. به من گفتند این متن را بگیر، دهانش را که باز کرد شروع کن و با بسته شدن دهانش تمام کن! آنقدر برایم جالب بود که یادم رفت من آمده بودم بازیگر شوم. وقتی جمله را گفتم، دیدم همه آنهایی که آنجا بودند برایم دست می زنند و تشویقم می کنند و این بازی به حرفه ام تبدیل شد و ادامه دادم.به صدای شما چه واکنشی داشتند؟ آن زمان هم صدایتان همین قدر کم سن و سال بود؟صدای من خیلی نزدیک به صدای کودک بود. حتی کودک تر از الآن. طوری که وقتی حرف می زدم کسی فکر نمی کرد صدای یک خانم است. مغازه که می رفتم و می گفتم آقا یک اسمارتیز بدهید، فکر می کردند یک بچه دارد حرف می زند. با اینکه خیلی کار کردم، هنوز صدایم سن بالایی ندارد. دیدم تا ۲۵ سال بس است، بزرگترش نکردم! (می خندد)شما به خاطر بازیگری تست دادید ولی سر از دوبله درآوردید. پس علاقه تان به بازیگری چه شد؟ هیچ وقت تلاش نکردید مانند برخی دوبلورها کنار دوبله در بازیگری هم فعالیت کنید؟برای اولین بار بعد این همه سال در محله گل و بلبل عموپورنگ نقش یک پیرزن را بازی کردم. دوبله علاقه ام به بازیگری را کمرنگ کرد. اما این بار می خواستم خودم را محک بزنم و ببینم هنوز می توانم یا نه! دیدم که می توانم بازی کنم ولی دیگر آن علاقه را ندارم. دوبله طوری است که شما هم بازی می کنید و هم از حواشی اطراف فیلم دور هستید و راحت زندگی خودتان را می کنید. البته جذابیت های دوبله واقعاً مرا راضی کرد.بیشتر کسانی که صدای شاخصی دارند، در گویندگی هم فعالیت می کنند. سراغ گویندگی هم رفته اید؟سالها شاید نزدیک ۸ سال، در کنار افرادی مثل آقای داریوش کاردان در برنامه رادیویی آئینه گویندگی کردم. برنامه عصربخیر تهران را زنده داشتیم، جمعه ایرانی را داشتیم. اما اجرا خیلی جدی ست و من کلا آدم جدی نیستم. فقط می توانم یک زمان کوتاهی جدی باشم و بعد از آن لو می روم.باتوجه به سن کمی که هنگام ورود به دوبله داشتید اولین صدایی که به جایش حرف زدید چه زمانی بود؟ وقتی آن را شنیدید چه احساسی نسبت به صدایتان داشتید؟ چون معمولا آدمها خودشان صدایشان را دوست ندارند.اولین بار جای یک گنجشک بود. مستندی بود که حیوانات در آن حرف می زدند. گنجشک از آب بیرون می آمد و رو به اسب آبی می گفت:«وای چه دهن گنده ای داره» روزها و شب ها می نشستم پای تلویزیون که کی پخش می شود. آخرهم پخش نشد و ندیدم. ولی اولین کارتون جدی که صحبت کردم کارتون پلاستوس بود. یک پاک کنی به این نام بود که گوش داشت و از جامدادی بیرون می آمد و آن را حدود سال ۶۳ کار کردم.بعد از آن واکنش خودتان چه بود؟اولین بار که شنیدم اتفاقا کنکور دانشگاه داشتم. زنگ زدم به آقای آژیر مدیر دوبلاژ. گفتم چرا صدای من اینطوریه؟ گفت صداتون چطوریه؟ گفتم شبیه قورباغه است. گفت لابد صدایتان شبیه قورباغه است!(می خندد)ما از صدای شما خاطرات بسیار زیادی در کارتون ها و سریال های زمان کودکی مان داریم اما اولین کاری که با آن شناخته و مشهور شدید کدام است؟بعد از آن صدای شخصیت یک فیلم به نام نیپر را می گفتم. بازهم صدایم را دوست نداشتم. اما آدم های مختلف صدایم را شنیده بودند و زنگ می زدند و تبریک می گفتند و حتی به من پیشنهاد کار می دادند. سالها گذشت تا صدای خودم را دوست داشتم. البته الان دوست دارم و گاهی می گویم چه خوب گفتی! بعد از آن به من رُل های مختلفی دادند: ماجراهای نیلز، پیتر پسر کوهستان، هشتادروز دور دنیا، کارآگاه گجت و نقش پنی را گفتم و بعد از آن ایشی زاکی در فوتبالیست ها و فلیکس قصه های جزیره و دیگر همه صدایم را می شناختند.از میان همه کاراکترهایی که جایشان صحبت کردید کدامشان بیشتر از همه برای شما عزیز است؟مردم ایشی زاکی را خیلی دوست داشتند و برای همین من هم خیلی دوستش دارم. یادم می آید آن دوران توی کوچه و بازار فوتبال بازی کردن بچه ها را نگاه می کردم ببینم چه چیزهایی به هم می گویند. بعد از آن کاسپر روح مهربان را هم خیلی دوست دارم. فلیکس هم که جای خودش را دارد.سن صدای شما به کدام دوبلورها نزدیک است؟من و خانم شیرزاد گروه سنی صدایمان به هم خیلی نزدیک است، اما صدا و سبک و سیاق متفاوتی داریم.شما سالها مدیردوبلاژ فیلم وسریال های زیادی هم بودید. این مدیریت، لذت دوبله را با خودش داشت؟بله من تقریبا از سال ۷۴ مدیریت دوبلاژ را با انیمیشن های فارسی موسسه صبا شروع کردم. مدیر دوبلاژ انگار باید مبصر همه باشد. برای من اینطور بود که انگار بچه شلوغ را مبصر می کردند تا کلاس ساکت شود. برای همین دو شخصیت پیدا کردم. یک آدم شلوغ و یک آدم بداخلاق و جدی.تنوع صدای شما برای ...

ادامه مطلب  

وجدانم راحت است نه آتنا را آزار دادم نه او را کشتم! + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند.به گزارش صدخبر می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست. متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگکی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.توی مدتی که خانواده آ ...

ادامه مطلب  

وجدانم راحت است نه آتنا را آزار دادم نه او را کشتم! + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند.گروه گوناگون «تیتریک»، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگکی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.توی مدتی که خانواده ...

ادامه مطلب  

کیا سراتو اسپرت 2017 در فرار از زندان  

درخواست حذف این مطلب
“زندان سنت لوییس، ساعت 1:24 دقیقه بامداد”[صحبت در بیسیم]: درب سالن شماره 4 رو بازکن. درب سالن به وسیله اتاق کنترل زندان باز شد و نور چراغ زردرنگ بالای درب شروع به گردش کرد. وارد سالن که شدیم یکی از زندانیا با حالت تمسخر گفت: «هی نگهبان ماهی جدید شکار کردی؟». نگهبان راجرز هم که ذره ای لطافت در چهرش پیدا نبود با اون صدای زمختش گفت: «بگیر بخواب عوضی وگرنه خودم میام زبونتو از حلقت می کشم بیرون». همین طور در طول سالن به جلو می رفتیم که ناگهان روبروی یکی از سلول ها ایستادیم. [صحبت در بیسیم]: «درب سلول 13 رو باز کن» بعد یه نگاه غضب آلود به من و جانی انداخت و ما رو به داخل سلول هل داد؛ «6:30 بیدارباش، خواب بمونین ممکنه کابوس بدی بیاد سراغتون». جانی هم با یه حالت کنایه آمیز و نیشخند رو به نگهبان راجرز کرد و گفت: «بله جناب جنرال». این حرف جانی اصلاً به دل نگهبان ننشست و در همین لحظه که نگهبان خواست با باتومش به سمت جانی حمله ور بشه از طریق بیسیم بهش اطلاع دادن سریعاً خودش رو به یه سالن دیگه برسونه. مثل اینکه حال یکی از زندانیا خوب نبود و باید به بهداری منتقل می شد. «جانی دیویس، اسمت یادم میمونه بهتره بیشتر مراقب خودت باشی» بعد سلول رو ترک کرد و درب بسته شد. جانی که اصلاً از زندانی شدن احساس خوبی نداشت رو به من کرد و گفت: «جوئی من نمیتونم اینجا بمونم، اون بیرون خیلی چیزا هست که باید بهشون برسم، نامزدم ماری مهمترینشونه».این اولین بار بود که می دیدم جانی هم یه مقدار مضطرب شده، پریدم روی تخت طبقه دوم و بهش گفتم: نگران نباش، یکم بهم فرصت بده. پس فردا قراره یکی از دوستام بیاد ملاقاتم، بعدش بهت میگم چیکار باید بکنیم؛ فعلاً بگیر بخواب.[ساعت 6:30 دقیقه صبح]«یالا تن لشا، پاشید جلوی سلول به صف بشین، اول صبحانه بعد گروه یک میرن بخش صنایع و گروه دو هواخوری نظافت شخصی و حمام». ما توی گروه دو بودیم و بعد از صبحانه رفتیم حمام تا گند و کثافتی رو که به جونمون افتاده بود پاک کنیم. همین که وارد حمام شدیم پشت سرمون دو نفر دیگه هم وارد شدن. نگهبان داخل حمام زیرچشمی بهشون اشاره کرد و بعد خودش رفت بیرون و درب رو از بیرون قفل کرد. «شنیدم شما دو تا ماهی یخورده بلبل زبونی کردین، تا جایی که من میدونم ماهیا باید لال باشن» جانی هم به طرز تمسخرآمیزی بهشون گفت: «وقتی ماهی رو کنار یه طوطی بزارن حرف زدنم یاد میگیره» بلافاصله بعد از گفتن این حرف، جانی با کله زد و دماغ یکی از گنده لاتها رو شکوند. خلاصه یکم باهاشون درگیر شدیم که بعد از مدتی نگهبان درب رو باز کرد و نیروی کمکی رو صدا زد.اون روز هر دومون افتادیم انفرادی. صبح روز بعد سرنگهبان راجرز اومد و درب سلول انفرادی هر دومون رو باز کرد و گفت: «حواستون رو جمع کنین و دیگه بلبل زبونی نکنین» منم که حوصله دردسر نداشتم با احترام بهش گفتم: بله رئیس دیگه تکرار نمیشه. «آفرین معلومه تو از رفیقت عاقلتری، یالا دیگه راه بیفتین». اون روز با یکی از دوستام به اسم دونالد جفرسون قرار ملاقات داشتم، بعد از ملاقات دونالد بهم اطمینان داد که یه نقشه واسه فرارمون داره فقط باید کمی صبر می کردیم تا زمان مناسبش برسه. هفته بعد دوباره با دونالد قرار ملاقات داشتم، با یه جور زبان رمزدار بهم فهموند که طرح فرار از چه قراره. نقشه به این صورت بود: روز چهارشنبه تانکر حامل گازوئیل برای تحویل سوخت به مخزن اصلی که بیرون زندان کنار دیوارها قرار داشت، به اونجا مراجعه می کنه. متصدی کامیون در زمان نصب لوله تخلیه به مخزن اصلی، یجور چاشنی انفجاری رو وارد مخزن میکنه بعد از تخلیه تانکر، محل رو ترک میکنه. رأس ساعت چهار بعد از ظهر همون روز که نوبت هواخوری ما توی حیات زندان هست این مخزن بوسیله ریموت کنترل از راه دور منفجر میشه و همه توجهات رو به خودش جلب میکنه. دونالد به همراه یک خلبان، در ظاهر برای خاموش کردن آتیش در فضای بالاسر زندان به وسیله یک هلیکوپتر آبپاش به پرواز درمیان و به جای آب ماده ای روی آتیش می ریزن که دود حاصله رو چندین برابر میکنه و این دود کل فضای زندان رو دربرمیگیره، اینجاست که اونا درست در وسط حیات زندان یک نردبان سیمی رو نزدیک میله پرچم به پایین میندازن و ما باید در اون لحظه اونجا باشیم و با آویزان شدن از نردبان، از سنت لوییس فرار کنیم. روز موعود فرا رسید و ما باید آماده فرار می شدیم. ساعت 15:45 دقیقه یکی از نگهبان ها در حالی که باتومش رو روی نرده های میله ای درب سلول ها می کشید، می گفت: «آشغالای عوضی، پاشین وقت هواخوریه…». جانی آماده ای؟!«آره رفیق بزن بریم». رأس ساعت چهار من و جانی درست کنار میله پرچم ایستاده بودیم که یهو…بمب…!!!صدای انفجار خیلی بلند بود و ارتفاع شعله های آتیش از دیوارهای بلند زندان هم بالاتر اومده بود.تو همین حال و هوا سروکله بالگرد پیداش شد و چون همه از این اتفاق شوکه بودن کسی به زود رسیدن هلیکوپتر آبپاش شک نکرد. بالگرد موادش رو خالی کرد و طبق انتظار دود کل محدوده زندان رو فرا گرفت. من و جانی که چشممون به بالا بود نردبان رو دیدیم و از اون آویزون شدیم. بعد هلی کوپتر به سمت بالا حرکت کرد و ما داشتیم آزاد می شدیم. چهار کیلومتر دورتر از زندان یک برکه بود که توسط درختان جنگلی احاطه شده بود. با نزدیک شدن به اونجا، پریدیم توی برکه و هلیکوپتر از محل دور شد. دونالد بهم گفته بود که در فاصله 2 کیلومتری شمال شرقی اونجا، یه ماشین به همراه لباس مناسب داخل یک انبار متروکه وسط جنگل برامون آماده کرده.به طرف محل مورد نظر حرکت کردیم. «اوناهاش، باید خودش باشه» جانی اینو گفت. آره خودشه، همین که درب انبار رو باز کردیم با یک سراتوی اسپرت مدل 2017 روبرو شدیم. جان که زیاد از ماشینای کره ای خوشش نمیاد با دیدن سراتو گفت: «آخه ماشین قحطی بود که اینو ورداشته آورده!». داری دندونای اسب پیشکشی رو می شمری؟! ماشین خوبیه، در ضمن تو چش نیست و میتونیم بدون جلب توجه خودمون رو به اسکله مخفی سانتاباربارا برسونیم. مشغول عوض کردن لباسهای خیسمون شدیم، جانی که زودتر کارش تموم شد رفت روبروی ماشین ایستاد و بعد از کمی تأمل گفت: «ظاهرش اونطوریام که فک می کردم بد نیست؛ چراغ های جلو کشیده شده تا روی گلگیر، جلوپنجره معروف کیا که بقول خودشون مثل آرواره ببر میمونه، طراحی ساده سپر جلو با هواکش فن رادیاتور در قسمت زیرین و ورودی های کوچک هوا برای خنک شدن مجموعه رینگ، لاستیک و دیسکهای ترمز جلو در دو جناح سپر و البته چراغهای مه شکن به فرم هندسی متوازی الاضلاع در دو انتهای شکاف مشکی رنگ پایین سپر، نمای چهره این ماشین رو در عین سادگی که به نسبت عموزاده های خودش یعنی محصولات هیوندای داره، بسیار دلنشین و اروپایی جلوه میده. بعد با همون نگاه سرشار از تفکر خودش درحالی که به ماشین خیره شده بود، آروم آروم به سمت کنار و عقب ماشین حرکت کرد.«رینگ های آلیاژی 17 اینچی، خطوط برجسته حک شده در بخش های بالا و پایین نمای جانبی، اسپویلر عقب، چراغ های خوش فرم عقب که به صورت دوتکه روی درب صندوق و بدنه خودرو جای گرفتن به همراه نشان مخصوص اسپرت در عقب، کم کم دارن نظرم رو نسبت به این ماشین عوض میکنن». اَگه سخنرانیت تموم شد بزن بریم سمت اسکله مخفی، از اونجا با یه قایق ماهیگیری نسبتاً بزرگ به سمت سواحل شرقی مکزیک حرکت می کنیم. «راستی پس جیمی چی میشه؟». نمی دونم کجا بردنش اما بعداً پیداش می کنیم و میریم سراغش، فعلاً باید خودمون رو نجات بدیم. درب رو باز کردم و داخل کابین سراتو نشستم، با اینکه مدل 2017 است اما به نظرم طراحی کابین و مخصوصاً بخش داشبورد، دریچه های هوا، کنسول مرکزی و صندلی ها کمی نسبت به نمای ظاهری اتومبیل خودشون رو مسن تر جلوه میدن؛ به نظرت این طور نیست جانی؟ «اوم… من فکر می کنم این به سلیقه تو برمیگرده، در ضمن من با این ماده براق مشکی رنگ کنسول، دور اهرم تعویض دنده خیلی حال کردم. حالا آتیش کن تا پلیسا نقره داغمون نکردن». باشه پسر پیش به سوی آزادی… یوهو… ماشین روشن شد و قبل از حرکت مقصدمون رو توی مسیریاب ماهواره ای از طریق صفحه نمایش لمسی هفت اینچی وارد کردم تا برای پیدا کردن مسیر دچار مشکل نشیم. تا اونجا تق ...

ادامه مطلب  

متهم جنایت: من قاتل «آتـنا» نیستم!  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل بسرمی برد بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعتراف های قبلی اش شده و ...گروه حوادث- «اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل بسرمی برد بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعتراف های قبلی اش شده و حرف های تازه ای می زند. می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتــــــــل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند در انفرادی بوده، دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی. می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها ست، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با رفتار شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش، که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده، سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را تحت اجبارگفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیرحاصل گفت وگوی یک ساعته «تسنیم» با این متهم در زندان است. گفت و گویی که سعی شده برای حفظ امانتداری، تا حد امکان با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.- اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم، عرق کرده بودم، جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.- یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.- خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود، همه بدنم سیاه بود، گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.- وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن، ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم، حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.- ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی با صراحت می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم، منم انسانم، وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست، من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.- ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...... اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟- جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ- کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختیش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم، قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.- خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.- توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً.- تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم.- تو قبلاً توی زندان نبودی؟چرا بودم، یه بار به خاطر زنا.- سابقه دیگه ای هم داشتی؟ضرب و جرح، قتل و آدم ربایی که در آن تبرئه شدم.- اطرافیانت می گن آدم شروری هستی..نه! اصلاً- خب! معمولاً به آدمی که سابقه زنا داره، سابقه ضرب و جرح داره، سابقه آدم ربایی و قتل داره میگن شرور.(سکوت)- توضیح میدی که پرونده زنا مربوط به چی بوده؟وقتی من از زن اولم جدا شده بودم یک زنی بود به اسم فرانک؛ یک ماه با من دوست بود، یک بار رفته بود سفر و به من گفت که بعد از سفر میاد اردبیل منم از پارس آباد برم اردبیل تا یک روز با هم بگردیم؛ گفتم باشه، بعدازظهر یه آقا و خانمی آمدند مغازه من و گفتند تو که با دختر من فرار کردی بگو کجاست؛ اون با یکی نامزده و از این حرفها، من هم گفتم من اینجام اون یه شهر دیگه؛ بعد از اون مأموران پلیس امنیت اخلاقی آمدند و به من گفتند باید برم دادگاه، من هم رفتم، پدر دختر و قاضی در دادگاه حضور داشتند؛ بعد از حرف های پدر دختر گفتم که آن دختر رفته مسافرت و من پارس آبادم، چطور ممکنه باهم فرار کرده باشیم؟ خلاصه تبرئه شدم ولی 10 روز بعد خود «فرانک» آمد سراغم و گفت اگه با من نیایی من خودم را می کشم، من هم گفتم برو بکش، من با تو فرار نکردم؛ خلاصه بعد از یک ماه دوباره از من شکایت کرد و گفته بود که این با من فلان کار و بهمان کار رو کرده؛ قاضی به من گفت تو این دختر را می گیری؟ من هم گفتم نه؛ من که اون رو سفر نبرده بودم، نهایتاً محکوم شدم و 2 ماه زندان رفتم و با وثیقه آزاد شدم.- «عصمت غ» رو می شناسی؟ باهاش چند وقت ارتباط داشتی؟عصمت مشتری ام بود؛ من به داداش و خواهرش و 60 نفر که برام فرش می بافتن دستمزد می دادم ولی هیچ ارتباط دیگه ای باهاش نداشتم.- اون رو چطور کشتی؟اونو نکشتم.- خودت مگه اعتراف نکردی؟زیرفشار بودم و گفتم هر قتلی اینجا بوده رو من گردن می گیرم. اصلاً از خانواده اش بپرسید می گن که عصمت رفته آذربایجان و با یکی ازدواج کرده. توی آگاهی گفتن من یک سال و نیم یک خانه ای را اجاره کرده بودم و بعد پرسیدن عصمت رو کجا نگه داشتم؛ منم بهشون گفتم من هر روز صبح میرم مغازه و شب برمی گردم؛ اگه یک ساعت دیر برم خونه خانمم زنگ میزنه می گه کجایی. من یک سال و نیم کجا می تونستم برم؛ پارس آباد محیط کوچکیه، همه همدیگر رو می شناسن.- از همسر اولت جدا شدی؟بله.- چرا می خواست از تو جدا بشه؟اخلاقمون با هم جور در نمی آمد ولی من نمی خواستم طلاقش بدم.- می گن خانومت چون می خواستی به یک دختربچه تجاوز کنی ازت جدا شده.نه، چون من طلاقش نمی دادم گفت که من یک دختربچه 9 ساله رو برده بودم حموم.- برادرت مصاحبه کرده و گفته چند وقت پیش وقتی دختر همسایه تون اومده بوده از تو ابریشم قالی بگیره، گریه کنان برگشته بوده خانه شان و برادرهایش هم به خاطر کاری که تو با خواهرشان کرده بودی و او گریان برگشته بود خانه، با تو درگیر شدن...نه این دروغه؛ من با برادرهای اون به خاطر مسائل مالی درگیر شدم. همه این حرفا دروغه، همه چی توی پرونده من در دادگاه هست.- پدر آتنا گفته راضی به اعدام تو نیست؛ می خواد تو سنگسار بشی.من راضی ام به رضای خدا؛ هر چی مصلحت الهی باشه همون می شه،خب حق می دم بهشون، بچه شون مرده، من اشتباه کردم که همون اول که بچه شون روی پله افتاده بود! بهشون نگفتم.- دوربین مغازه ات را چرا خاموش کرده بودی؟مدتی بود که می خواستم مغازه را تخلیه کنم برای همین هم دوربین مغازه را از یک ماه قبل از حادثه از برق کشیده بودم،الان هم شما مغازه را ببینید مشخص است که دیوارها بتونه کاری شده تا مغازه را موقع تحویل، تمیز به مالک بدهم.- یک فیلم از تو هست که داری میوه از مغازه دار همسایه ات می دزدی؟صاحب مغازه دندان من را شکسته بود و محکوم هم شده بود؛ آمد پیش من و بهم گفت اگه رضایت ندی، من از تو فیلم دارم که در حال دزدی هستی و می روم شکایت می کنم، گفتم برو شکایت کن؛ شکایت کرد ولی من در دادگاه هم گفتم و شاهد هم داشتم که اون اجناس را خریده بودم؛ آخه سیب زمینی چه ارزشی داره که من بخوام سیب زمینی بردارم؟ همه اینها توی پرونده هم هست و من هم در اون پرونده تبرئه شدم.- خیلی ها می گویند یکی از بستگانت که در سیستم قضایی پارس آباد سمت مهمی داشته توی پرونده های قبلی ات کمکت می کرده...نه به خدا اینها همه دروغ است؛ ما حدود 25 سال است که با او قهریم و رفت و آمدی هم نداریم و او هم تبریز است نه پارس آباد. هر چی میگن دروغه.- حال مادرت به خاطر کارهای تو خیلی خوب نیست؛ میگه روی بیرون رفتن از خانه ندارد؛ یک جورایی خانواده ات می گویند تو آبروی آنها را هم برده ای...(پس از مدتی سکوت) مادر و خانواده ام من را می شناسند؛ می دانند من اهل این کار نیستم، برادر، برادرش را می شناسد، مادر، پسرش را می شناسد، ای کاش پایم شکسته بود و این اتفاق نمی افتاد. (گریه)- فکر می کنی دادگاه چه حکمی برات صادر می کنه؟نمی دونم... ولی وجدانم راحته... من اشتباه کردم. خدا می دونه شاید اونها رضایت بدن؛ به هر حال آنها هم انسان هستند ولی من اشتباه کردم و پشیمانم. به خدا حاضرم دو تا دست منو ببرن ولی من دوباره چشمای اون بچه رو ببینم.- تجربه تلخ جنسی در دوران کودکی ات داشتی؟ اصلاً بچه شر و شوری بودی؟نه؛ من 30 سال کاسبی کردم؛ همیشه کمک خرج خانواده و کمک حال پدرم بودم،خواهرم را عروس کردم، شغلم رنگرزی بود، یک عمر با آتش و رنگ کار کردم و در آخر هم سرنوشتم این ...

ادامه مطلب  

آداب نخستین ساعات تولد نوزاد در اسلام  

درخواست حذف این مطلب
نخستین ساعات تولد هر نوزاد در بین مسلمانان با انجام آداب و سنن #اسلامی برگزاری میشود.یکی از این آداب برداشتن کام نوزاد با تربت امام_حسین و آب فرات است. به گزارش شمانیوز: تربیت انسان ها کار پیچیده و مشکلی است و جز با توکل بر خدا و توسل به معصومان (علیهم السلام) و نیز استفاده از شیوه های ارائه شده از سوی دین مبین اسلام، ممکن نیست. همچنین عملکرد انسان هایی که در تربیت موفق بوده اند می تواند کمک بسیار مؤثری در این امر مهم باشد. از این رو با توجه به مطالبی که در فصول و مباحث پیشین مطرح شد، در این مبحث به بررسی آداب و سنن زمینه ساز تربیت در آغاز تولد می پردازیم تا با پیروی از سیره تربیتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) بتوانیم گامی مؤثر در تربیت فرزندان خویش برداریم.در سیره معصومان (علیهم السلام) آداب و سنت هایی یافت می شود که از آغاز تولد فرزند تا روز هفتم به آنها عمل می کرده اند. عمل به این آداب، زمینه های مساعد تربیت را در فرزند به وجود می آورد. ممکن است نقش برخی از این آداب در تربیت فرزند برای ما مخفی باشد یا تأثیر کمتری در تربیت داشته باشد، ولی به هر حال تأثیر خود را در فرزند خواهد گذاشت.بخشی از این روش ها، زمینه های تربیت بعدی را فراهم می کند و برخی، علاوه بر آن، خود نیز اثر تربیتی مستقیمی دارند. از مجموع همین تأثیرات جزئی است که تربیت تحقق می یابد؛ زیرا تربیت امری لحظه ای نیست که یکباره صورت پذیرد، بلکه امری تدریجی است که با فراهم شدن زمینه های آن، از بین رفتن عوامل مزاحم و رعایت آداب و دستورهای تربیتی و استفاده از شیوه های مناسب تحقق می یابد. برخی از این آداب چنین است:1. اذان و اقامه گفتن در گوش نوزاد نخستین کاری که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیهم السلام) پس از تولد فرزند انجام می دادند، این بود که در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه می گفتند. امام سجاد (علیه السلام) می فرماید:هنگامی که امام حسین (علیه السلام) متولد شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در گوش او اذان گفت (مجلسی، 1403، ج 43، ص 240).همچنین در روایتی دیگر آمده است:هنگامی که امام حسن (علیه السلام) متولد شد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در گوش او اذان گفت (همان، ج 104، ص 123).نجمه، مادر امام رضا (علیه السلام) نیز می گوید:وقتی حضرت رضا (علیه السلام) متولد شد، امام کاظم (علیه السلام) در گوش راست او اذان و در گوش چپ اقامه گفت (حر عاملی، 1367، ج 15، ص 138).امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نیز می فرماید:هنگامی که زایمان حضرت زهرا (علیهاالسلام) فرا رسید، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به اسماء بنت عمیس و ام سلمه فرمود: بر بالین حضرت فاطمه (علیهاالسلام) حاضر شوید و وقتی فرزند متولد شد، در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه بگویید؛ زیرا اگر چنین کنید، از شیطان در امان خواهد بود (إربلی، 1405، ج 2، ص 148).در این باره روایات فراوان دیگری نیز آمده است که معصومان (علیهم السلام) در زندگی خویش چنین شیوه ای داشتند و به دیگران نیز سفارش می کردند که این گونه عمل کنند.در اینجا ممکن است بپرسید: آیا این عمل، در کودک تأثیری نیز باقی می گذارد یا اینکه آداب و سننی است که والدین با عمل به آن کسب ثواب می کنند؟ در پاسخ باید گفت: اولاً در برخی روایات آثار تربیتی و همچنین آثار جسمی و روحی دیگری نیز برای این عمل بیان شده است؛ از جمله محفوظ ماندن از جنون، پیسی، غش، که برای اطلاع بیشتر می توان به آن روایات مراجعه کرد (حر عاملی، 1367، ج 15، ص 137). (1)براساس این روایات، اذان و اقامه گفتن در گوش نوزاد، موجب آرامش روحی کودک و ایمنی وی از شیطان، جنون و پیسی می شود. البته اذان هرجا گفته شود، شیطان از آنجا دور می شود؛ از این روست که برای کودکان نیز سفارش شده است. سلیمان الجعفری می گوید از امام رضا (علیه السلام) شنیدم که می فرمود:أذن فی بیتک فانه یطرد الشیطان و یستحب من أجل الصبیان (کلینی، 1365، ج 3، ص 308)؛ در خانه ات اذان بگو که موجب دوری شیطان می شود و برای کودکان پسندیده است.ثانیاً، این عمل، از نظر علمی نیز توجیه پذیر است. پژوهشگران اثبات کرده اند که کودکان نه تنها در روزهای اول تولد گفته های ما را می شنوند و در ذهن خود ضبط می کنند، بلکه پیش از تولد نیز از صدای قلب و حرکت غذا در روده و معده مادر و حتی صداهای بیرونی مثل صدای پدر و مادر و اطرافیان اثر می پذیرند و نسبت به آن صداها شناخت پیدا می کنند و بعد از تولد با آنها مأنوس خواهند بود.یکی از علل آرامش فرزند، هنگامی که مادر او را در آغوش می گیرد، انس با صدای قلب مادر در رحم است. ویلیام سیرز در این باره می گوید:با کودک صحبت کنید و برایش آواز بخوانید. برای کودکی که در رحم دارید خاطره های خوش ایجاد کنید. بررسی ها نشان داده است که کودکان بعدها به صداهای آشنایی که در دوران زندگی در رحم مادر شنیده اند، و به صدای کسانی که با آنها صحبت کرده اند و برایشان آواز خوانده اند، عکس العمل نشان داده اند. نوزادان به صدای پدرانشان - اگر قبل از تولد با آنها صحبت کرده باشند - بیشتر توجه می کنند و آوازهایی را که مادر در ماه های زندگی در زهدان برای آنها خوانده است، آسان تر یاد می گیرند (سیرز، 1369، ص 20).همچنین «در یک آزمایش، 5 تا 6 هفته آخر بارداری، برای تعدادی از کودکان نوار سرودی که مادرشان خوانده بود، روزی دوبار پخش شد. پس از تولد، کودکان ترجیح می دادند که این سرود را از مادرشان بشنوند تا سرودی دیگر، هر چند آن را هم مادرشان می خواند. در آزمایشی دیگر، کودکان ترجیح می دادند به سرودی که مادرشان خوانده است، گوش دهند تا سرودی که شخص دیگری خوانده است. این هم به دلیل آن است که قبلاً با صدای مادر آشنا بودند (هترینگتون، 1373، ج 1، ص 212). (2)بنابراین، اذان و اقامه گفتن در گوش کودک از سه جهت می تواند تأثیر تربیتی داشته باشد: نخست، تأثیرات جسمی و ایمنی از بیماری هایی که ممکن است کودک به آنها دچار شود. دوم، تأثیرات معنوی و آرامش روحی که با دوری شیطان برای کودک حاصل می شود. سوم، تأثیرات آموزشی که کودک با مفاهیم اعتقادی و مذهبی آشنا می شود و در آینده به این مفاهیم انس و علاقه بیشتری پیدا کی کند.2. نحنیک یا کام برداشتن از دیگر آدابی که معصومان (علیهم السلام) در آغاز تولد فرزند رعایت کرده اند، برداشتن کام نوزاد است. کام برداشتن بدین معناست که مقداری خرما، شیرینی یا چیز دیگری را نرم و ملایم کرده، به صورت مایع در آورند و آن را در کام کودک بریزند (طریحی، 1408، ص 590). پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیهم السلام) خود به این سنت عمل می کردند و دیگران را نیز به آن سفارش می نمودند. امام صادق (علیه السلام) از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) نقل می کند که فرمود:حنکوا أولادکم بالتمر، فکذا فعل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بالحسن و الحسین (علیهماالسلام) (حر عاملی، 1367، ج 15، ص 137)؛ کام فرزندانتان را با خرما بردارید؛ زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با حسن و حسین (علیهماالسلام) چنین کرد.همچنین از مادر امام رضا (علیه لسلام)، نقل شده که وقتی علی بن موسی الرضا (علیه السلام) متولد شد، او را در پارچه سفیدی پیچیدم به امام کاظم (علیه السلام) دادم. امام (علیه السلام) در گوش راست او اذان و در گوش چپ اقامه گفت و آب فرات طلبید و با آن کام نوزاد را برداشت و او را به من برگرداند (همان، ص 138).نیز وقتی عبدالله بن عباس صاحب فرزندی شد، علی (علیه السلام) به منزل او رفت و فرمود: او را بیاورید. کودک را آوردند. امام (علیه السلام) او را گرفت، کام او را برداشت، برای او دعا کرد و او را برگرداند... (ابن ابی الحدید، 1385، ج 7، ص 148).بنابراین، کام برداشتن، از سیره معصومان (علیهم السلام) بوده است و با چیزهای مختلفی از قبیل خرما، آب (در صورت امکان آب فرات و پس از آن آب باران) (کلینی، 1365، ج 6، ص 24)، تربت امام حسین (علیه السلام)، عسل یا هر نوع شیرینی دیگر انجام می شده است. در روایات، برای کام برداشتن با برخی از این چیزها، فوائدی نیز ذکر شده است. برای مثال، امام صادق (علیه السلام) کام برداشتن با تربت امام حسین را موجب ایمنی فرزند می داند:حنکوا اولادکم بتربه الحسین (علیه السلام) فانه امان (نوری، 1408، ج 15، ص 138).مراد از امان، ممکن است ایمنی از شیطان یا بلاها یا هر دو باشد. همچنین آن حضرت کام برداشتن با آب فرات را موجب دوستی اهل بیت (علیهم السلام) می داند:ما أظن أحدا یحنک بماء الفرات إلا أحبنا أهل البیت (همان، ص 139).و یاالا کان لنا شیعه (همان، ش 4).کام برداشتن با تربت امام حسین (علیه السلام) به دلیل قرب و منزلتی که آن امام نزد خدا دارد، آثار روحی و معنوی بسیاری دارد. در روایات متعدد از آثار مادی و معنوی آن، حتی در شفای بیماران سخن به میان آمده است. افراد بسیاری نیز این را تجربه کرده اند. روایات ما برای آب فرات اهمیت خاصی از حیث معنوی قائل است. (3) این اهمیت شاید از آن جهت باشد که این آب طعم گوارایی دارد. آب باران نیز چون آب خالص است و شوری و تلخی و مواد مخلوط ندارد، از سایر آب ها گواراتر است.یادآور می شویم که مستحب است که عمل کام برداشتن و تحنیک به دست بزرگان دین و افراد صالح و باتقوا واقع شود. این خود، علاوه بر آثاری که در روایات آمده و نیز آثار احتمالی که بیان شد، نوعی تیمن و تبرک است و چون مستحب است که هنگام این عمل برای کودک دعا کنند، دعای بزرگان دینی برای کودک تأثیرات معنوی فراوانی خواهد داشت. در صدر اسلام معمولاً کام کودکان مسلمان را پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیهم السلام) برمی داشتند و برای کودک دعا می کردند.3. پوشش نوزادپیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه معصومان (علیهم السلام) به پوشش کودک، به ویژه در آغاز تولد، اهمیت فراوان می دادند. تأکید بر پوشاندن لباس سفید بر کودک و نهی از پوشاندن لباس زرد بر او، در سیره، حکایت از اهمیت و تأثیر رنگ لباس بر کودک دارد. زید بن علی از پدرش امام سجاد (علیه السلام) نقل می کند کهلما ولدت فاطمه (علیهاالسلام) الحسن (علیه السلام) أخرج إلی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی خرقه صفراء، فقال (صلی الله علیه و آله و سلم) ألم أنهکم أن تلفوه فی خرقه صفراء، ثم رمی بها و أخذ خرقه بیضاء فلفه فیها (مجلسی، 1403، ج 104، ص 109)؛ زمانی که حضرت فاطمه (علیهاالسلام) امام حسن (علیه السلام) را به دنیا آورد، [اطرافیان] او را در پارچه زردی پیچیدند و نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آوردند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مگر شما را از پوشاندن پارچه زرد بر نوزاد منع نکرده بودم؟ سپس پارچه زرد را به دور افکند و پارچه سفیدی بر او پوشاند.همچنین گذشت که مادر امام رضا (علیه السلام) فرمود:لما ولد الرضا (علیه السلام) ناولته موسی (علیه السلام) فی خرقه بیضاء (حر عاملی، 1367، ج 15، ص 138)؛ وقتی [امام] رضا (علیه السلام) به دنیا آمد، او را در پارچه سفیدی پیچیدم و به امام کاظم (علیه السلام) دادم.بنابراین، رنگ پوشش نوزاد در سیره معصومان (علیهم السلام) مهم دانسته شده و اصرار بر این است که رنگ لباس نوزاد سفید باشد، نه زرد. درباره سرّ رنگ سفید و اینکه چه آثار جسمی یا روحی برای کودک خواهد داشت، در روایات چیزی بیان نشده است. البته در این مورد، حدس هایی می توان زد و نیز می توان فوائد احتمالی برای آن بیان کرد. امروزه در روان شناسی رنگ ها، تحقیقات بسیاری در زمینه تأثیر رنگ ها بر حالات روحی - روانی انسان ها انجام شده و نتایج تحقیقات، تأثیر رنگ ها را تأیید کرده است (لوشر، 1371). اما گرچه تأثیر رنگ لباس بر کودک انکار ناپذیر است، ولی در نوع و کیفیت تأثیر آن، داوری قطعی و روشنی نمی توان کرد.4. تبریک و دعااز دیگر آداب آغاز تولد کودک که در سیره معصومان (علیهم السلام) رعایت شده، تبریک ولادت کودک به پدر و مادر اوست. مرازم از برادش نقل می کند:مردی به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد که صاحب پسری شده ام. امام (علیه السلام) فرمود: خدا سپاسِ بخشنده را روزی ات کند و فرزند را برایت مبارک گرداند و او را حفظ فرماید و تو را از خیر او بهره مند سازد (کلینی، 1365، ج 6، ص 17).همچنین در سیره ای که پیشتر از ابن ابی الحدید نقل شد آمده بود کهوقتی عبدالله بن عباس صاحب پسری شده امیرمؤمنان علی (علیه السلام) با اصحاب به دیدار او رفتند و حضرت این گونه به او تبریک گفت: خدا سپاسِ بخشنده را روزی ات کند و فرزند را بر تو مبارک گرداند (ابن ابی الحدید، 1385، ج 7، ص 148).همچنین، امام صادق (علیه السلام) می فرماید:مردی ولادت فرزند مردی دیگر را چنین تبریک گفت: یهنئک الفارس؛ قدم سوارکار نورسیده مبارک! امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود: از کجا می دانی که او سوارکار خواهد بود؟ آن مرد عرض کرد: فدایت شوم پس چه بگویم؟ امام فرمود: بگو: خدا سپاس بخشنده را روزی تو کند و فرزند را برایت مبارک گرداند و او را به رشد و کمال رساند (عمری طولانی به او بدهد) و تو را از نیکی او بهره مند سازد (کلینی، 1365، ج 6، ص 17).چنان که در این سیره ها آمده است، اولاً تبریک گفتن و اظهار شادمانی کردن برای تولد نوزاد، از سنن و آداب اسلامی است؛ ثانیاً باید تعبیرهای تبریک، آمیخته با ارزش های الهی و معنوی، آموزنده و یادآور شکر پروردگار و در برگیرنده دعا برای پدر و مادر و آینده نوزاد باشد.در اینجا دو نکته مهم وجود دارد: نخست اینکه اظهار شادمانی دیگران مستقیماً در والدین تأثیر دارد و آنها را اگر احیاناً از تولد فرزند ناراحت اند، خوشحال می کند. با یادآوری نعمت الهی آنها را به شکر نعمت وا می دارد؛ در نتیجه والدین با علاقه و رضایت کامل به تربیت کودک می پردازند و این رضایت، در کودک اثر خواهد گذاشت. مادری که با رضایت کامل به فرزند خویش شیر دهد، به نظافت او بپردازد و به او محبت کند، در شکل گیری هرچه بهتر شخصیت کودک مؤثر است. «نتیجه تحقیقات نشان می دهد تمایل و علاقه مندی مادر، ضمن شیر دادن طفل، در ثبات شخصیت او مؤثر است. بدین ترتیب، تأثیر رفتار مادر در رشد شخصیت طفل از لحظه تولد نوزاد آشکار می شود... مادرانی که علاقه مند به شیر دادن کودکان خود نیستند و آنها را با بی میلی در آغوش می گیرند، انزوا، بی حسی و احتمالاً غش را در اطفال خودشان به وجود می آورند» (عظیمی، 1369، ص 106).دوم آنکه دعا برای سلامت و رستگاری کودک، در هر لحظه و مرحله ای از تربیت کودک مؤثر، و در تبریک ولادت نیز مطرح است. در روایات و سیره تربیتی معصومان (علیهم السلام) دعا کردن برای فرزند در مراحل متعددی از جمله هنگامی که انسان قصد ازدواج می کند، وقت ورود بر همسر و هنگام آمیزش، وارد شده است؛ علاوه بر اینها هنگام کام برداشتن کودک، وقت عقیقه برای او و هنگام نامگذاری کودک، دعا وارد شده است و معصومان (علیهم السلام) در سیره خود بدان عمل می کردند. دعا برای کودک گذشته از تأثیرات روحی، معنوی و جسمی، تأثیرات روانی و تلقینی نیز دارد؛ زیرا وقتی کودک با والدینی روبه روست که هر آن، دم از ارتباط با خدا و استمداد از او می زنند، او نیز بدان سوی کشیده خواهد شد.5. نام نیکنامگذاری برای همه اشیائی که انسان با آنها سر و کار دارد، ضروری است؛ زیرا انسان برای شناختن و شناساندن هر چیز محتاج نام آن است؛ مثلاً برای شناساندن خود به دیگران، ناگزیر از بیان نام است. امام مهم، زمان نامگذاری و انتخاب نام است. البته در سیره معصومان (علیهم السلام) بر هر دو کار تأکید شده است. تأکید اسلام بر نامگذار پیش از تولد فرزند است و اگر نشد، در بدو تولد، تا روز هفتم ولادت و همراه با عقیقه است. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: پدرم از جدم نقل کرد که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:فرزندان خود را قبل از اینکه متولد شوند، نامگذاری کنید و اگر نمی دانید پسر است یا دختر، از نام هایی استفاده کنید که بر هر دو می نهند؛ زیرا کودکانی که بر آنها نام نهاده نشده است، روز قیامت به پدر خود اعراض می کنند که چرا بر من نام ننهادی و [حال آنکه] پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز محسن را قبل از تولد نام نهاد (کلینی، 1365، ج 6، ص 18).ابی بصیر نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که درباره مولود فرمود:مولود را در روز هفتم ولادت نامگذاری می کنند و برای او عقیقه می دهند و (موی) سرش را می تراشند (کلینی، 1365، ج 6، ص 29).یادآور می شویم که این دو دسته روایات با هم منافاتی ندارند؛ زیرا طبق برخی روایات تا روز هفتم می توان نام را تغییر داد. امام صادق (علیه السلام) فرمود:هیچ پسری برای ما متولد نمی شود، مگر اینکه نام او را محمد می گذاریم؛ وقتی هفت روز از ولادت وی گذشت، اگر خواستیم نام او را تغییر می دهیم یا باقی می گذاریم (همان، ص 18).بنابراین، نامگذاری پیش از تولد به احترام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و برای تیمن و تبرک به نام او صورت می گیرد و تا روز هفتم نیز قابل تغییر است. اما چرا پیش از تولد نامگذاری انجام می شود؟یک احتمال همان است که در روایت ذکر شده است که کودک پیش از تولد نیز دارای روح و شخصیت و احترام است و اگر نامگذاری نشود و سقط شود، به او احترام لازم گذاشته نشده است و آن کودک، در قیامت به این بی احترامی والدین معترض خواهد شد.احتمال دیگر اینکه اگر تا روز هفتم نامگذاری صورت نگیرد، چه بسا اقوام و آشنایان نامهای نامناسب و ناشایستی را بر والدین تحمیل کنند. بنابراین، بهتر است نامگذاری پیش از تولد صورت پذیرد. به همین دلیل در سیره معصومان (علیهم السلام) و بزرگان صدر اسلام تأکید بر این بوده است که بزرگان برای کودکان نامگذاری کنند و خود نیز چنین می کرده اند؛ برای مثال، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای فرزندان علی (علیه السلام) نام برگزید (مجلسی، 1403، ج 43، ص 242) (4) و علی (علیه السلام) فرزند ابن عباس را نامگذاری کرد. صحابه نیز فرزندان خود را برای نامگذاری نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیهم السلام) می آوردند تا نامهای مناسب و شایسته ای برای آنها برگزینند. پس بهتر است نامگذاری تا روز هفتم به تأخیر نیفتد.مسئله دیگری که اهمیت خاصی دارد، انتخاب نام است. در سیره معصومان (علیهم السلام) انتخاب نام نیک و پرمعنا از اهمیت ویژه ای برخوردار است. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:اولین خوبی انسان به فرزندش، نام نیکی است که برای او انتخاب می کند (کلینی، 1365، ج 6، ص 18).پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نام نیک را از حقوق فرزندان بر والدین می داند. امام کاظم (علیه السلام) م ...

ادامه مطلب  

ادعاهای عجیب قاتل: آتنا از روی پله افتاد و مرد/نتایج پزشکی قانونی مهم نیست - خبرگزاری تسنیم  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار انتظامی خبرگزاری تسنیم، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود._ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم "دختر، داری چه کار می کنی؟" یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ_ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم._ تو ...

ادامه مطلب  

نه تجاوز کردم و نه او را کشتم!  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند؛ او می گوید نه محکومیت سالهای قبلش برای زنا درست بوده، نه گلایه زن اولش از اجباری بردن دختر ۹ ساله همسایه به حمام... به گزارش شفاف، «اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند؛ او می گوید نه محکومیت سالهای قبلش برای زنا درست بوده، نه گلایه زن اولش از اجباری بردن دختر ۹ ساله همسایه به حمام... می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام... با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود. اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید. توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود. یعنی تو آتنا رو نکشتی؟ نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم. خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی. من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم. خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم. ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است. من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته. ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست... به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟ توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟ همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه. خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طل ...

ادامه مطلب  

در جستجوی لکسوس rc f 2017  

درخواست حذف این مطلب
تیک تاک تیک تاک … ساعت 12 نیمه شب یک شب سرد زمستانی، همه ساعت ها رو تنظیم کنند، جیمی! هی جیمی حواست با منه؟! آ…آره آره ساعتم رو تنظیم کردم. خوبه پسر خوبه؛ نگران نباش کارمون که تموم بشه هممون پولدار میشیم، پس فقط به چیزای خوب فک کن؛ تا اون احمق ها متوجه بشن چه اتفاقی افتاده ما از مرز رد شدیم، مکزیک کوبا ساحل…پس فقط کارتو بکن، باشه؟! با.. با… باشه جوئی هرچی تو بگی.حالا شما دوتا طبق نقشه وارد بانک میشین، سیستم های امنیتی قبلاً ترتیبش داده شده، فقط پنج دقیقه فرصت داریم. منم توی لکسوس rc f 2017منتظرتون میمونم. بعد به نشانه اتحاد دستامون رو روی هم گذاشتیم و آروم گفتیم: به خاطر 3 جی (مخفف اسمهامون: جوئی، جانی و جیمی). خب دیگه یالا برید تو، وقت نداریم. جانی و جیمی به طرف درب پشتی بانک رفتن و منم همون نزدیکی با ماشین ژاپنی خوشگلم منتظرشون موندم. این ماشین رو تازه خریدم. پولش رو هم که $65,140 می شد از سرقت بانک بورلی هیلز بدست آوردم. این نسخه بخاطر استفاده از قطعات مختلف ساخته شده از فیبر کربن به rcf کربن معروف شده و حدود 9.5 کیلوگرم نسبت به نسخه استاندارد 1860 کیلوگرمی سبکتر شده.[صحبت در هندزفری] اوضاع در چه حاله؟ «رسیدیم به گاوصندوق، جیمی مشغول شده تا رمز رو پیدا کنه». فقط سریع تر وقت نداریم، تمام. «حله، تمام».وقتی داشتم این ماشین رو می خریدم فروشنده کمی راجع به اون توضیح داد مثل این که قطعات کربنی این ماشین شامل درب کاپوت، سقف، بالچه فعال عقب و تزیینات کربنی داخل کابین هست و به نظر خودم یجورایی حس ون دیزل توی سری فیلم های سریع و خشن رو بهم میده.تو همین حال و هوا یهویی صدای آژیر خطر بانک به گوش رسید؛ ناگهان جانی و جیمی رو دیدم که از درب کوچک و آهنی پشت ساختمان یک طبقه بانک خارج شدن و در حالی که به سمت ماشین می دویدن مثل دیوونه ها می خندیدن، یه خرده خیالم با دیدن چهره های خندونشون راحت شد اما استرسی که از صبح به جونم افتاده بود رو انگار همه آرام بخش های دنیا هم نمیتونس درمان کنه، هرچند که هرطوری بود اجازه ندادم کسی از اضطرابم مطلع بشه. درب ماشین باز شد و دوتاشون وارد کابین منظم و زیبای لکسوس شدند. جیمی قدکوتاهتر بود و روی صندلی های چرمی و راحت عقب که با یک کنسول به دو قسمت تقسیم شده، درحالی که احساسی توأم با شادی و اضطراب از ظاهرش پیدا بود، نشست. جانی هم کنار من روی صندلی اسپورت چرمی که مزین به طرحی زیبا و نشان f بود، نشست. در همین حین صدای آژیر خطر بانک و صدای ماشین های پلیس که کم کم به ما نزدیک می شدن داشت می رفت تو مخمون، یه نگاه به ساعت آنالوگ وسط داشبورد انداختم،12:06 رو نشون می داد. دستم رو روی لور دنده چرمی گذاشتم و به سرعت حرکت کردم. جانی در حالی که ساک پر از پول رو توی بغلش گرفته بود، با توجه به روحیه قوی که معمولاً از خودش نشون میده، بعد از اینکه شاهد شتاب 4.5 ثانیه ای rcf بود، انگشت شستش رو به نشانه تأیید به طرف من گرفت و گفت: پسر عجب شتابی داره، پلیسا به گردمونم نمیرسن، منم که دیگه حالا کمی از منطقه خطر دور شده بودیم یه نگاه بهش انداختم و گفتم: آخه موتورش 2ur-fse هست که با مدل سنگینتر gsf مشترکه، این موتور 5 لیتری تنفس طبیعیه و هشت تا سیلندر به شکل وی کنار هم قرار گرفتن. «یه ماشین پلیس داره از روبرو میاد». جیمی که تا الآن ساکت بود، این حرف رو زد و با گفتن این جمله ترس بیشتری وجودشو فرا گرفت.همه آروم باشین و فقط به جلو نگاه کنین و الکی بخندین تا همه چیز عادی جلوه کنه. افسر داخل ماشین پلیس داشت با بیسیم صحبت می کرد و به سرعت از کنارمون رد شد. هممون یه نفس راحت کشیدیم، او…ه. جانی با یه لبخند شیرین روی لبهاش به من اشاره کرد و آروم گفت: «هی جوئی، هنوز یه ساعت دیگه تا مخفیگاهمون توی شهر هیوستون وقت داریم، داشتی می گفتی». قلبم داشت از جاش در میومد، با اینکه زیاد از این کارها کردم اما اون روز خیلی، دلشوره داشتم. آره خب! می گفتم که موتور باحالی داره این ماشین. قدرتش برابر با 471 اسب بخار هست و 530 نیوتون متر گشتاور تولیدی رو هم از طریق گیربکس هشت سرعته اتوماتیک معمولی دارای مبدل گشتاور، به چرخ های عقب تحویل میده. عملکرد گیربکس خوب به نظر میرسه اما به خوبی گیربکس های مدرن ب ام و و مرسدس نیست.جانی پیشنهاد داد تا ساک پول ها رو بزاریم صندوق عقب، منم قبول کردم و کنار جاده نگه داشتم، چون صندوق این ماشین 366 لیتر حجم داره و اون ساک به همراه وسایلمون رو به راحتی می شد توش جا داد.وارد شهر هیوستون که شدیم همه چیز آروم به نظر می رسید و فقط صدای ضعیف آژیر پلیس گاهی به گوشمون می رسید. نزدیک خونه امن که شدیم یه گوشه نگه داشتم تا جانی بره دوروبر رو بررسی کنه. یک دقیقه گذشت. (صحبت در هندزفری): چی شد؟«خبری نیست، میتونی بیای داخل پارکینگ». کمی خیالم راحت شد و به سمت درب پارکینگ رفتم و بعد از باز کردن درب توسط ریموت، وارد خونه شدیم. جانی که توی پارکینگ منتظرمون بود، گفت: از ظاهرش خوشم میاد، جلوپنجره دوک مانند، هواکش های بزرگ جانبی و نشان f که کنار خروجی هوای روی گلگیر قرار گرفته،led هایی که به شکل آرم نایک زیر چراغ های جلو قرار دارند و در ضمن دیفیوزر براق و عریض مشکی رنگ عقب به همراه دو جفت خروجی اگزوز از جنس فولاد ضدزنگ در کناره ها، همشون حس خشونت و پرخاش رو در من ایجاد می کنند. هی جیمی! تو در چه حالی؟ «خوبم جوئی ولی حالا برنامه چیه؟»؛ امشب رو اینجا هستیم و آگه اوضاع خوب باشه فردا غروب به سمت ساحل میریم و از اونجا با قایق یکی از دوستام به سمت هاوانا حرکت می کنیم. «خوبه».پول ها رو از توی صندوق عقب برداشتم و بردم یه جایی توی حیاط خلوت مخفی کردم. برگشتم و با جیمی و جانی توی اتاق پذیرایی نشستیم. جانی گفت: «چیزی واسه خوردن داریم؟» آره تو یخچال رو یه نگاه بنداز. منم روی کاناپه نشستم و درحالی که کنترل تلویزیون دستم بود اخبار رو رصد می کردم تا ببینم از پلیس ها چه خبر؟ جیمی که داشت با لپ تاپ ور می رفت یهو گفت: «از کجا یه سری اطلاعات راجع به لکسوس rcf گیر بیا ...

ادامه مطلب  

احکام بقای بر «جنابت» در ایام روزه‎داری  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا احکام بقای بر «جنابت» در ایام روزه‎داری از جمله مسائل بسیار رایج در ماه مبارک رمضان است که در ادامه بر اساس فتوای مقام معظم رهبری به برخی سؤالات پاسخ داده می شود.س 772: اگر فردی به سبب برخی از مشکلات تا اذان صبح بر جنابت باقی بماند آیا روزه گرفتن در آن روز برای او جایز است؟ج: در غیر ماه رمضان و قضای آن اشکال ندارد، ولی نسبت به روزه ماه رمضان و قضای آن، اگر معذور از غسل است، تیمم کردن بر او واجب است و اگر تیمم هم نکند، روزه ‏اش صحیح نیست.س 773: اگر شخصی در حال جنابت چند روز روزه بگیرد و نداند که طهارت از جنابت شرط صحّت‏ روزه است، آیا کفّاره روزه ‏هایی که در حال جنابت گرفته بر او واجب است یا اینکه قضای آنها کافی است؟ج: در فرض مرقوم قضا کفایت می‏ کند.س 774: آیا جایز است شخص جنب بعد از طلوع آفتاب غسل جنابت نماید و روزه قضا یا مستحب بگیرد؟ج: اگر عمداً تا طلوع فجر بر جنابت باقی بماند، روزه ماه رمضان و قضای آن از او صحیح نیست، ولی اقوی صحت‏ روزه‏ های دیگر به خصوص روزه مستحبی است.س 775: شخصی در ماه رمضان در جایی مهمان شد و شب را در آن منزل خوابید و در نیمه ‏های شب محتلم شد و چون مهمان بود و با خود لباسی نداشت، برای فرار از روزه، تصمیم گرفت بعد از طلوع فجر مسافرت نماید، لذا بعد از طلوع فجر بدون اینکه چیزی بخورد به قصد مسافرت، حرکت نمود. سؤال این است که آیا قصد سفر توسط او موجب سقوط کفّاره هست یا خیر؟ج: اگر با حالت جنابت از خواب بیدار شود و علم به جنب بودن خود داشته باشد و قبل از فجر اقدام به غسل یا تیمم نکند، مجرد قصد سفر در شب و یا مسافرت در روز برای سقوط کفّاره از او کافی نیست.س 776: کسی که آب در اختیار ندارد و یا به دلیل عذرهای دیگر غیر از تنگی وقت نمی‏تواند غسل جنابت بکند، آیا جایز است عمداً خود را در شب های ماه مبارک رمضان جنب کند؟ج: اگر وظیفه او تیمم باشد و بعد از اینکه خود را جنب کرده، وقت کافی برای تیمم داشته باشد، این کار برای وی جایز است.س 777: شخصی در ماه مبارک رمضان قبل از اذان صبح بیدار شده و متوجه محتلم شدن خود نشده و دوباره خوابیده و در اثنای اذان صبح بیدار شده و علم به جنابت خود پیدا می ‏کند و یقین دارد که احتلامش قبل از اذان صبح بوده است، روزه او چه حکمی دارد؟ج: اگر پیش از اذان صبح متوجه احتلام خود نشده است، روزه ‏اش صحیح است.س 778: اگر مکلّف در شب ماه رمضان قبل از اذان صبح بیدار شود و ببیند که محتلم شده است ...

ادامه مطلب  

آتنا از روی پله افتاد و مرد/نتایج پزشکی قانونی مهم نیست  

درخواست حذف این مطلب
می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای ۶ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام…با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته … حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود._ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم “دختر، داری چه کار می کنی؟” یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست…به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ._ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم._ تو قبلاً توی زندان نب ...

ادامه مطلب  

آتنا از روی پله افتاد و مرد  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران خبر، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام... با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست. متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود. _ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید. توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم "دختر، داری چه کار می کنی؟" یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟ نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی. من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است. من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست... به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟ توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ._ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟ همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟ پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟ نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی. نه نداش ...

ادامه مطلب  

آقا شاگرد نمی خواهید؟  

درخواست حذف این مطلب
مروری بر تابستان های پرکار و پربار ما آقا شاگرد نمی خواهید؟ کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - فرهاد حسن زاده:«اوقات فراغت»؛ فکر می کنم این مفهوم اوقات فراغت چند سالی است که اختراع شده و مربوط به دهه های اخیر است. مثل گوشی موبایل و بازی های دیجیتال و سرگرمی های دیگر که تابستان ها بازارشان داغ تر می شود. به تابستان های آن سال ها که فکر می کنم دلم برای کودکی های خودم تنگ می شود. کودکی هایی که انگار همه چیز واقعی بود و ما فرصت این را داشتیم که زندگی را تجربه کنیم و مثل خرگوشی در دل جنگل هم بزرگ شویم و هم مواظب خودمان باشیم که مبادا شیری ما را ببلعد.از سویی دیگر فکر می کنم همان دوران و فعالیت هایش بود که شخصیت ادبی و هنری مرا شکل داد.آن سال ها مدرسه که تمام می شد اکثر بچه ها راه می افتادند توی خیابان ها، به در مغازه ها می رفتند و می گفتند: «آقا شاگرد نمی خواهید؟» و تجربه آغاز می شد.اولین تجربه ای که از کار کردن در ذهن دارم آدامس فروشی است. بچه هایی را دیده بودم که این کار را می کردند و فکر کرده بودم چرا من این کار را نکنم؟ پدرم مغازه ی خواروبارفروشی داشت. مغازه ای که اگر این زمان بود بهش مینی سوپر می گفتند.در مغازه ی پدرم همه چیز پیدا می شد. از سوزن خیاطی بگیرید تا نخود و لوبیا و تله موش و پستانک بچه. وقتی از پدرم خواستم که یک جعبه آدامس بدهد تا ببرم توی خیابان ها بچرخم و بفروشم، اخم هایش را در هم کرد و گفت: «لازم نکرده.»من گفتم لازم کرده و هی اصرار پشت اصرار. ولی او قبول نمی کرد. آخرش دست به دامن بی بی ام شدم. توی خانه ی ما همیشه بی بی حرف آخر را می زد. بی بی مادربزرگم بود و با ما زندگی می کرد. پیرزنی لاغر و قدبلند و مهربان که گاهی قصه برایمان می گفت و گاهی مهربانی اش از جیبش با یک شکلات مینو بیرون می زد.صبح زود با یک جعبه آدامس راه افتادم توی خیابان ها. یک جعبه ی آدامس خروس نشان که فکر کنم صدتایی آدامس داخلش چیده شده بود. هفت سالم بود و نمی دانستم کسی کله ی سحر آدامس نمی خرد. به هر کس که می رسیدم گردنم را کج می کردم و می گفتم: «آقا آدامس، خانم آدامس، آدامس خروس نشان دارم یه قرون.»تابستان های آبادان خیلی داغ بود و مردم صبح ها بیرون نمی آمدند، مگر این که بخواهند سر کار بروند. در عوض غروب ها می زدند بیرون و می رفتند خرید و سینما و باشگاه و تفریح. اما کار من به غروب نکشید. لنگ ظهر بود که خوردم به تور چند تا بچه ی شرور.توی یکی از پارک ها بسته ی آدامس را گذاشته بودم روی نیمکتی و رفته بودم سراغ بازی. سرسره ها داغ بودند و پوست آدم تاول می زد. ولی کیف می داد و نمی شد از سرسره گذشت. تکه مقوایی پیدا کردم و زیرم انداختم و شروع کردم به سُر خوردن.یک مرتبه سروکله شان پیدا شد. داشتند می رفتند طرف آدامس ها. با کله دویدم طرفشان و جعبهی آدامس را برداشتم. یکی شان که گنده ترین شان بود گفت: «نترس، می خواهیم بخریم.»پنج نفر بودند و گفتند پنج تا می خواهیم. من خوشحال بسته را گرفتم جلویشان که بردارند. یک مرتبه بووووم. یکی شان زد زیر دستم و آدامس ها توی هوا پخش شدند. تا آمدم به خودم بجنبم شروع کردند به غارت آدامس های بر زمین ریخته.با گریه برگشتم خانه. همه سرزنشم می کردند و این وسط فقط بی بی بود که دلداری ام می داد. اولین تجربه ی شکست و اولین رویارویی با واقعیت های موجود. دنیا فقط رؤیاهای ذهنی من نبود.موفقیت چه طور به دست می آید؟برادری دارم که چهارسال از من بزرگ تر است. او هم اهل کار و کاسبی بود. یک سال با او شریک شدم و «شانسی» فروختم. شانسی چی بود؟ شانسی عبارت بود از تعدادی اسباب بازی و خرت وپرت ریز و درشت که در یک کیسه ی پلاستیکی جمع شده بود.اسم این محتویات روی برگه های کوچکی نوشته شده بود و هرکس دو ریال می داد و یک کاغذ بیرون می کشید. شانسش هرچه بود به او تقدیم می کردیم. بزرگ ترین و باارزش ترین شیء آن، یک توپ پلاستیکی بود یا یک عروسک. کم ارزش هایش هم مدادتراش و گیره ی موی سر بود.دوتایی توی کوچه های آفتاب زده می چرخیدیم و شانسی می فروختیم. درآمدش خوب بود. حالا که فکر می کنم درآمد برای من مهم نبود. مهم گشتن و داد زدن و هیجان فروش بود. ولی توی این کار جرزنی هم بود و باید مراقب راهزن های محلی هم می بودی.فکرش را بکن یک آقای جوان 100 کیلویی به عشق بردن توپ لاکی، یک شانسی می خرید و به جای توپ، یک گیره ی موی سر دخترانه نصیبش می شد. گاهی این جایزه از فحش هم بدتر بود. درس مهم این شغل: موفقیت، شانسی به دست نمی آید.تابستان هایم پر از حرکت و کار و شوق بود. اگر بخواهم از همه بگویم حوصله ها می طلبد. اگر بخواهم از فروش آب یخ توی بازار جمشید آباد به رهگذرهای تشنه بگویم، یا «تیسه گردی» توی محله های کارمند نشین شرکت نفت برای پیدا کردن بطری و سیم مسی و زباله های بازیافتی و فروش آن ها، یا ساعت ها ایستادن در مغازه ی خواروبارفروشی پدر، یا درست کردن سیمان و گچ و بریدن سنگ و به اصطلاح سنگ بری، یا درست کردن فرفره با کاغذهای رنگی و فروششان توی پارک ها.این ها بخشی از شادی ما در نوجوانی بود. اما شیرین ترین بخش آن زمانی بود که در گروه تئأتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بودم.نوشته هایم، نمایش نامه هایی که تکی یا ...

ادامه مطلب  

فیاض: روحانی شوکه است/ آزادارمکی: رئیسی هم سوخت  

درخواست حذف این مطلب
مناظره «تحلیل جامعه شناسی آرای مردم در دوازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری» با حضور ابراهیم فیاض و تقی آزادارمکی دو عضو هیأت علمی دانشگاه تهران برگزار شد.جمهوریت؛ نامزدهای مختلف انتخابات ریاست جمهوری در این دوره تلاش کردند تا با ساختن دوقطبی های گوناگون همچون 4 درصدی و 96 درصدی، فقر و اشرافی گری، آزادی و خفقان آرای اقشار هدف را به سمت خود متمایل کنند اما غافل از اینکه فردای انتخابات این دوقطبی ها چه آثاری را بر جامعه خواهد گذاشت. برخی معتقدند این دوقطبی ها در درازمدت انتظارات انباشته ای را در جامعه به وجود می آورد که اگر مورد رسیدگی قرار نگیرد بعد از مدتی امکان دارد فوران کند. البته هستند کسانی که می گوید جامعه ایران وارد دوره ای جدید از سیاست ورزی شده است. بر همین اساس خبرگزاری خبرآنلاین با هدف ارائه تحلیلی آکادمیک و جامعه شناسانه از نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم میزبان تقی آزاد ارمکی جامعه شناس و استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و ابراهیم فیاض پژوهشگر حوزه جامعه شناسی و انسان شناسی و دانشیار گروه مردم شناسی دانشگاه تهران بود و در میزگردی آنلاین به بحث و واکاوی آراء مردم پرداخت. تقی آزادارمکی می گفت:در انتخابات ایران اتفاقی که می افتد نیروی جدید تولید و انتظارات در متن اجتماع انباشت می شود که اگر مورد رسیدگی قرار نگیرد، این مسئله می تواند نابسامانی های جدیدی را برای جامعه ایرانی ایجاد کند. مثلا اینکه شاید در آینده اعتصاب های کارگری داشته باشیم. ابراهیم فیاض نیز معتقد بود: دوگانه یا دوقطبی در انتخابات وجود نداشت چون هر دو طرفش پوپولیست بود اما مردم عادی تجسس می کنند برای اینکه چیزی را پیدا کنند تا با آن جلو بروند. پس مشکلی ما این است که نتوانستیم جامعه خودمان را بفهمیم و بگوییم در این جامعه دارد چه اتفاقی می افتد. این دو استاد دانشگاه تهران که به گفته خودشان همواره در دانشگاه وقتی فرصتی به دست می آورند به اتاق های یکدیگر می روند و درباره مسائل مختلف جامعه بحث و تبادل نظر می کنند در کنار تفاوت دیدگاه هایی که داشتند روی موضوعاتی نیز با یکدیگر همنظر بودند. هر دو بر این باور بودند که با پایان یافتن انتخابات 96، شانس سیدابراهیم رئیسی برای ریاست جمهوری نیز سوخت اما حواشی انتخابات او را رها نخواهد کرد و موقعیت سیاسی اش را تغییر خواهد داد، به طوری که او نمی تواند به موقعیت قبل از انتخابات ریاست جمهوری برگردد. مشروح این مناظره را در ادامه بخوانید. *** اگر بخواهیم انتخابات سال 88 و 96 را مقایسه کنیم، در هر دو انتخابات شاهد دو قطبی بودیم. تحلیل شما از فضای قبل و بعد این دو انتخابات چیست؟ تقی آزاد ارمکی: در این یک دهه باید سه اتفاق مهم سیاسی را مقایسه کنیم. هر سه این اتفاقات یعنی انتخابات 88، 92 و 96 پوپولیستی، سرعتی، هیجانی و از قاعده بازی ای که نظام سیاسی برای خودش تعریف کرد، خارج شد. به طوریکه خیلی جاها فضا نقد نظام جمهوری اسلامی از درونش بیرون آمد. به ویژه سال های 88 و 96 که این ویژگی ها خیلی شاخص است. نامزدهایی که در صحنه حضور داشتند از قاعده نظام جمهوری اسلامی خارج شدند و از کلیت نظام جمهوری اسلامی عبور کردند و در واقع خود جمهوری اسلامی از بالا یعنی روحانیت تا کف آن یعنی زندگی مردم به چالش گرفته شد ولی این سه حادثه با هم یک تفاوتی دارد. در سال 88 و 96 گفتمان رقیب، گفتمانی است که فقر را توجه می کند، نگاه از نقد دولت و نظام سیاسی و عدم کارآمدی فضای سیاسی است. یعنی وقتی مهندس موسوی در مقابل احمدی نژاد قرار می گیرد، دقیقا می گوید سیستم تو کارایی کافی را ندارد. سال 96 هم کسانی که در مقابل آقای روحانی قرار می گیرند دقیقا همین حرف را می زنند یعنی می گویند دولت یازدهم ناکارآمد و فشل است، به لحاظ اقتصادی و اجتماعی کارکردش خوب نیست و بحث نا به سامانی و فقر مطرح می شود. رقیب کسی است که از بیرون وضعیت موجود را مورد نقد قرار می دهد. 92 کمی از سال های 96 و 88 متفاوت است. فیاض: قالیباف که رفت و راحت شد. او حرف هایش را زد و فحش هایی که باید می داد، داد و الان رفت. بداخلاقی که کرد و متأسفانه هیچ کس نقدش نکرد. اتفاقا یکی از دلایل عقب ماندگی نخبگان همین است که شهردار تهران ضد شهردار بود چون حرف هایی کاملا ضد شهر و شهروندی و مطرح کرد. مشکلی که ما داریم یک مشکل بنیادین است. اگر پارادایم عقب ماندگی را در نخبگان سیاسی، فکری و آخوند، دانشگاهی نبینیم نمی توان متوجه ماجرا شد و همیشه هم باید از جامعه ترسید. سال 92 نامزدها با همدیگر مشغول افشاگری درون نظام بودند. درون نظام را داشتند مورد سئوال قرار می دهند. خلوت جمهوری اسلامی را آنجا به چالش می گیرند. آنجاست که یک هیجان عمده اجتماعی ایجاد می شود. تفاوت دیگر آن است که اولی و تاحدودی دومی سیاسی هستند اما سومی اجتماعی است. بازی انتخابات 96 خیلی اجتماعی بود تا سیاسی. البته بازیگرانش سیاسی هستند ولی بازی اجتماعی کردند و مفاهیم و موضوعاتی که مورد چالش قرار می گیرد و طرح می شود اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی-اجتماعی است. این به نظرم یک اتفاق نادری است که در جمهوری اسلامی افتاد و انتخابات 96 محل ظهور حوزه اجتماعایات و تنوع گروه های اجتماعی، مسائل اجتماعی و آسیب های اجتماعی است. بحث آسیب های اجتماعی خیلی مطرح شد، دولت ناکارآمد، فقر، ناامیدی، گرفتاری های اجتماعی، اشتغال و تحصیل کرده های بیکار، یعنی موضوعات خیلی خیلی ماهیت اجتماعی داشت. اینجاست که یک ذائقه نسبتا مدرنی در این عرصه ظهور کرد که من خیلی از نظر جامعه شناس خوشحالم چون رأی ما دارد تبدیل به یک اتفاق اجتماعی و یک منش و رفتار اجتماعی می شود که می تواند نهایتا به بحث دموکراسی اجتماعی هم بیفزاید. فیاض: ما به عنوان نسل انقلاب معتقدیم دارد، انقلاب ادامه پیدا می کند. یعنی چیزی نیست جز انقلاب. چون انقلاب را نشناختیم، نخبگان را دائم آب می برد یعنی نمی توانند درک کنند مردم دارند چه کار می کنند. همان مردمی که انقلاب کردند همچنان دارند پیش می روند اما نخبگان انقلاب نکردند چه آخوندش و چه دانشگاهیش. اما گرایش مردم در ایام مختلف تغییر کرد. فیاض: خیر، مردم راه را براساس جهان امروز ادامه می دهند. چون ما هنوز نمی دانیم چرا شاه را سرنگون کردیم؟ البته ما می دانیم، ما نسل انقلاب می دانیم چرا انقلاب شد. متأسفانه بیشتر این قصه را داریم ادامه می دهیم و متوجه نمی شویم انقلاب دارد، ادامه پیدا می کند. مردم هم دارند کار خود یعنی همان کار انقلاب را انجام می دهند. 8 سال جنگیدند، شهید دادند، خیلی هم عقلانی بودند؛ الان هم دارد انقلاب ادامه پیدا می کند، نخبگان هستند که محافظه کار شدند در بُعد نخبگان سیاسی، قدرتمند و محافظه کارند. می خواهند راحت باشند ولی نخبگان فکری هم همان تئوری ها و ساختارهای غربی در ذهن شان است. مردم دارند عمل و کنش می کنند و جامعه شان را به جلو می برند. حالا نخبگان عقب ماندند. این نخبه می خواهد احمدی نژاد یا میرحسین موسوی باشد. به نظر من امروز نیز روحانی شوکه است. از بعد انتخابات هر گاه به تلویزیون آمد و صحبت کرد به چهره اش نگاه می کنم می بینم شوکه است. آزاد ارمکی: سال 92 نامزدها با همدیگر مشغول افشاگری درون نظام بودند. درون نظام را داشتند مورد سئوال قرار می دهند. خلوت جمهوری اسلامی را آنجا به چالش می گیرند. آنجاست که یک هیجان عمده اجتماعی ایجاد می شود. بازی انتخابات 96 خیلی اجتماعی بود تا سیاسی. البته بازیگرانش سیاسی هستند ولی بازی اجتماعی کردند و مفاهیم و موضوعاتی که مورد چالش قرار می گیرد و طرح می شود اقتصادی-اجتماعی و فرهنگی-اجتماعی است. این به نظرم یک اتفاق نادری است که در جمهوری اسلامی افتاد و انتخابات 96 محل ظهور حوزه اجتماعایات و تنوع گروه های اجتماعی، مسائل اجتماعی و آسیب های اجتماعی است. شما آقای روحانی را دیدید ولی آقای قالیباف را که کسی هم ندیده است. فیاض: قالیباف که رفت و راحت شد. او حرف هایش را زد و فحش هایی که باید می داد، داد و الان رفت. بداخلاقی که کرد و متأسفانه هیچ کس نقدش نکرد. اتفاقا یکی از دلایل عقب ماندگی نخبگان همین است که شهردار تهران ضد شهردار بود چون حرف هایی کاملا ضد شهر و شهروندی و مطرح کرد. مشکلی که ما داریم یک مشکل بنیادین است. اگر پارادایم عقب ماندگی را در نخبگان سیاسی، فکری و آخوند، دانشگاهی نبینیم نمی توان متوجه ماجرا شد و همیشه هم باید از جامعه ترسید. همه این سوالاتی که مطرح کردید تا الان تهدید، وحشت است که چه اتفاقی می خواهد بیفتد. در حالیکه خبری نیست، جامعه دارد به جلو می رود. خود همان مردمی که این جریان را ایجاد کرد، خودش هم ایستاده است. اگر هم دوباره در جریان نظامی اتفاق بیفتد همین ملت می ایستد نه نخبگان، چون نخبگان در پستو پنهان می شوند، به این باور که نخبه هستند و باید تولید فکر داشته باشند. نمونه اش وقتی است که در استادیوم آزادی مسابقه ملی برگزار می شود. رفتم و رفتارها را دیدم. مردم الان دارند زندگی می کنند و با جهان امروز همراه می شوند. البته رئیس جمهوری هم که انتخاب شد خیال نکنیم خیلی رأی آورده است. اگر حساب کنیم روحانی خیلی رأی آورده اشتباه است. در واقع خیلی ها به ضد جریان مقابل رأی دادند. ایرانی ها معمولا به ضد کس رأی می دهند چون هنوز اندیشه و نخبه نداریم که اندیشه بگوید. آخرش هم دیدیم جدل شد و نامزدها مثل بچه ها به جان هم افتادند و به هم فحاشی کردند. مصداقش می شود اینکه «چو قافیه به تنگ آید-شاعر به جفنگ آید». دقیقه همین را دیدیم که نامزد انتخابات ریاست جمهوری چه با هم کردند. یعنی فضا دوقطبی بود؟ فیاض: خیر، من دوقطبی ندیدم. یک برج بازی تجاری نفتی قبل و بعد از انقلاب داریم. اینها همه برج بازان تجاری هستند، حالا یکی سنتی تر و یکی مدرن تر هیچ فرقی با هم ندارند. دوم خرداد 76 خاتمی و ناطق نوری مقابل هم بودند اما الان در جبهه گیری فعلی با هم هستند، این چه معنایی دارد؟ اگر دوقطبی بود، در انتخابات سال 96 نباید با هم می شدند بلکه باید بیشتر از هم زاویه پیدا می کردند. پس دوقطبی وجود ندارد بلکه تاکتیک و تکنیک را شاهد هستیم. من در این انتخابات اصلا دخالت نکردم. هر کس هم شلوغ می کرد به او می خندیدم. من مناظرات نامزدها را نگاه نکردم. یعنی حاضر نشدم کتاب و درسم را در اتاق رها کنم، عصر جمعه پای مناظره ها بنشینم. وقتی می آمدم یک چایی کنار خانواده ام بخورم چند دقیقه ای را به حرف های نامزدها گوش می کردم، بعد هم عصبانی می شدم سریع دوباره به اتاقم بر می گشتم. چون حالم داشت به هم می خورد. دوگانه فعلی در جهان پوپولیسم و کاپیتالیسم است. الان در ایران چنین دوگانه ای وجود ندارد. همه پوپولیستی بودند. یعنی طرفی که رقیب مقابلش را به پوپولیست بودن متهم می کرد، خودش هم پوپولیست بود. آقای روحانی الان به شدت کلافه است چون می داند شعارهایی همچون ایجاد 950 هزار شغل در سال به چالش بزرگی برای او تبدیل می شود. اقتصاد همه چیز را واقعی می کند چون با نان نان گفتن کسی سیر نمی شود. باید نان را تولید کرد اما پروسه تولید نان خیلی وحشتناک است. پس دوگانگی نیست ما در این مملکت سرکاریم. یک پول نفتی داریم به جامعه تزریق می شود. حالا یک روز قبل از سال 53 نفت 3 دلار است اما بعد از آن به 40 دلار افزایش پیدا می کند و شاه نیز سرنگون می شود. یعنی همان کسی که نفت را 40 دلار کرد این مسئله باعث سرنگونی اش شد. الان هم جامعه ما دارد پیشرفت می کند. به نظرم الان مردم عادی تجسس می کنند تا چیزی را پیدا کنند و با آن جلو بروند. پس مشکلی ما این است که نتوانستیم جامعه خودمان را بفهمیم و بگوییم در این جامعه دارد چه اتفاقی می افتد. فیاض: من همان موقع مهر ماه سال 88 وقتی دانشگاه باز و درس ها شروع شد، وسط شلوغی ها بودیم. درس جهانی شدن داشتیم. من گفتم کل این تظاهرات ها منتهی به مذاکره ایران و امریکا می شود، بعد امریکا با ما راه می آید، ما را لولوی سرخرمن خاورمیانه می کند و سلاح به عرب ها می فروشد. کاری که با چین و آسآن کرد و همین طور هم شد. آزادارمکی: حوزه سیاسی الان اتفاقا دوگانه است. به همین دلیل رقبا وقتی در مقابل هم قرار گرفتند، از تمام انرژی شان برای حذف رقیب استفاده کردند، برخورد آقای روحانی با رئیسی، رئیسی با روحانی و دیگران با یکدیگر همین طور بود. این دوگانه اگر زاییده نمی شد این رأی به وجود نمی آمد. حدود 40 میلیون رأی محصول یک دوگانه ای است که باید خیلی جدی جلوه کند. اگر ساختگی جلوه کند مصداق انتخابات قبل از انقلاب می شود. رهبری اعلام کرد مشارکت حداکثری می خواهد، پای این سخن ایستاد. مشارکت حداکثری یعنی تا آخر باید بروید. مجوز تا آخر رفتن را ایشان داد. به همین دلیل افشاگری تا آخر اتفاق می افتد. گروه های سیاسی رادیکال می شوند، گروه سیاسی وقتی رادیکال می شوند بعضی فکر می کنند جامعه هم می تواند در واکنش به گروه های سیاسی، رادیکال و کاملا دوقطبی شود. اتفاقا جامعه بازی دیگری می کند. نکته اساسی اینجاست. آقای فیاض هم به نکته مهم اشاره کردند. یک دگردیسی بنیادین در جامعه ایرانی اتفاق افتاد که حوزه سیاسی بی اعتنا به آن است اصلا نمی شناسد و درکی از آن ندارد. روحانیت ما درکی از آن ندارد، حوزه سیاسی اصلا توجهی به آن ندارند و خیلی فایده گرایانه با آن برخورد می کند. چه اتفاقی در جامعه ایرانی افتاد که بعد بازی می کند و دوگانه اتفاق افتاده در حوزه سیاسی را معنا می دهد. برای جامعه زندگی کردن مهم شده است، یعنی مردم ایران برای شان زندگی مهم است. هزینه زندگی را هم می شناسند، دوره انقلاب 1357 نیست که مردم هزینه زندگی شان را نشناسند و در یک تخیل زیست می کردند. هزینه انقلاب را نمی دانستند ولی امروز هزینه زندگی را می دانند چون جمهوری اسلامی شرایط زندگی را به میزانی سخت کرده که هزینه ها همه جا دارد خودش را نشان می دهد. یک بچه که به دنیا می آید، یک مهدکودک، تحصیل، ازدواج، طلاق و مرگ، هزینه بسیار بسیار سنگین و هنگفتی را بر دوش مردم می گذارد. این جامعه چون هزینه زندگی را می شناسد نمی تواند رادیکال شود چون اگر رادیکال شود همین زندگی فعلی خود را از دست می دهد ولی انتظارات مهمی دارد که آن انتظارات بازی رادیکال سیاسی را دائم بیشتر می کند و هیجان بیشتر تولید می کند. مصداقش تحصیل بالا عدم وجود شغل متناسب با تحصیل. این همه تحصیلکرده داریم راننده تاکسی یا معلم یا استاد دانشگاه هستند ولی شغل های آنها متناسب با تحصیل دانشگاهی شان نبوده بنابراین اثرگذار نیست. خیلی از اساتید دانشگاه و سیاستمداران کشور الان کارمندان دولت هستند. این جامعه انتظارات بالا و انباشته شده دارد حالا وقتی آن شرایط دوگانه سیاسی که به وجود می آید آن انتظارات انباشته بیرون و بالا می زند. البته بخشی طرفدارانه است یعنی 60 درصد از کسانی که در انتخابات شرکت می کنند طرفدارانه با هزینه زیاد گروه های سیاسی است که رادیکال می شوند. 40 درصد تصمیم ساز نیروی «نه به رقیب » است، یعنی نامزدی که می خواهد این زندگی مردم را مختل کند. پس آن بخش تصمیم ساز «نه به رئیسی و نه به روحانی» بود. این در مبادلات سیاسی ما خیلی باید مورد توجه قرار گیرد. آزادارمکی: هر دو پوپولیستی بود اما جنس و جهت پوپولیستی بودن شان با هم فرق می کند. یکی شان پوپولیستی بود که می خواست از جمهوری اسلامی عبور کند اما آن یکی پوپولیستی بود که می خواست جمهوری اسلامی را به سامان کند. گروه رقیب آقای روحانی دارد تعریف جدیدی از جمهوری اسلامی ارائه می دهد که ارجاعش به انقلاب اسلامی است.در واقع راست و اصولگرایی دارد از جمهوری اسلامی، یک جمهوری اسلامی دیگری تعریف می کند اما اصلاح طلبی در همین قالب می خواهد اوضاع را سامان دهد 15 میلیون نفر که اصلا در انتخابات شرکت نکردند. آزادارمکی: خیلی زحمت کشیده شد که ما یک جمعیت کثیری را از کف بالا آوردیم. یعنی از 22 تا 23 میلیون نفری که هوادار گروه های سیاسی بودند این جمعیت بیشتر شد تا به 41 میلیون نفر رسید که رأی دادند. در واقع دائم گروه های سیاسی به بدنه جامعه انرژی وارد کردند تا آنکه جامعه به این پرسش از خودش رسید که نکند «آنچه دارم از دست بدهم» یا «شاید با رأی دادن یک چیز دیگری به دست آورم». اتفاق عمده ای که گفتم افتاد. اهمیت حوزه اجتماعی است در هیچ دوره ای از تاریخ ایران وجود نداشت. به نظرم واقعی است توهمی نیست و اثراتی دارد. آقای فیاض گفتند شعارهای هر دو طرف پوپولیستی بود، نظر شما چیست؟ آزادارمکی: هر دو پوپولیستی بود اما جنس و جهت پوپولیستی بودن شان با هم فرق می کند. یکی شان پوپولیستی بود که می خواست از جمهوری اسلامی عبور کند اما آن یکی پوپولیستی بود که می خواست جمهوری اسلامی را به سامان کند. گروه رقیب آقای روحانی دارد تعریف جدیدی از جمهوری اسلامی ارائه می دهد که ارجاعش به انقلاب اسلامی است. استقلال آزادی جمهوری اسلامی و کاهش نابرابری چهار شعار اصلی انقلاب اسلامی بود. دو شعار استقلال و استقرار جمهوری اسلامی محقق شد. چهار دهه برای این دو دهه تلاش کردیم یک تلاش ناکام برای آزادی داشتیم و هیچ تلاش یا کم تلاشی برای کاهش فقر و نابرابری صورت گرفت. اینها دو شعار تحقق نیافته از انقلاب اسلامی است. در واقع راست و اصولگرایی دارد از جمهوری اسلامی، یک جمهوری اسلامی دیگری تعریف می کند اما اصلاح طلبی در همین قالب می خواهد اوضاع را سامان دهد؛ بر همین اساس به رقیب می گفت «این حرف که 5 میلیون شغل ظرف 4 سال ایجاد می شود درست نیست. نیاز به ادامه دولت مستقر است، این قدر اصولگرایان به دولت و نظام سیاسی حمله نکنند». در مجموع «عبور از جمهوری اسلامی از طریق ارزش های انقلاب اسلامی» و «تأکید بر جمهوری اسلامی از طریق ارزش های جمهوری اسلامی» این دوگانه ظهور کرد و دارد دو تفکر پوپولیستی را سامان می دهد. آزادارمکی: اتفاق نادری افتاد که رهبری خودشان نقد می کنند و از این طرف خود سیستم هم کل سیستم را نقد می کند. عالی است اما اینکه آیا می تواند به فروپاشی از نظام بینجامد یا اینکه اصلاح نظام اتفاق خواهد افتاد؟ ما در این مرحله هستیم که در اینجا «گذر» می تواند اتفاق بیفتد و یک ورژن جدیدی از جمهوری اسلامی ظهور کند یا اینکه به اصلاحگری بینجامد و بعد ما آن را به سامان کنیم. آیا ما همچنان از بابت آزادی و عدالت در صفر قرار داریم؟ فیاض: باید سه مرحله قدرت، سیاست و اجتماع را در ایران نگاه کرد. در دوره قدیم که استبداد بود، قدرت زیاد کار می کرد. حتی سیاست هم نداشت. یعنی دوره قاجار را مطالعه کنیم، نمونه ای از اینکه قدرت تبدیل به تئوری شده باشد وجود ندارند. عربستان مثل قبل از انقلاب اسلامی ایران است. در انقلاب قدرت تبدیل به سیاست شد، الان موفق شدیم از سیاست به اجتماع برسیم. یعنی تبدیل قدرت به سیاست و سیاست به اجتماع انجام شد. اینجاست که اگر یک کشوری موفق شود مسائل سیاسی را تبدیل به مسائل اجتماعی کند و در سطح اجتماع مسائل را حل کند که ما در سیر انتخابات داریم به این مرحله می رسیم، جامعه دچار عقلانیت می شود، سعی می کند عقلانی کارهای خود را حل کند. اما بعد از 38 سال کل شاکله نظام به نوعی زیر سئوال رفت. این انتظارات عمومی در جامعه را بالا نمی برد؟ آزادارمکی: خوب است، اتفاق خوبی افتاد، جمهوری اسلامی هیچ گاه از طریق نیروهای خودش مورد نقد قرار نگرفت. چون ما سامان پیدا نکردیم این وظیفه نهادهای درون نظام بود که باید این کار را می کردند. وقتی مجلس دوقطبی می شود، همه بلند می شوند هو می کشند یا تأیید می کنند، حوزه روحانیت، شورای شهر و حوزه سیاسی نیز رابطه ها یکطرفه است. پس بسیار اتفاق خوبی افتاد که جمهوری اسلامی مورد نقد بنیادین قرار گرفت. نقد خلوت های نظام جمهوری اسلامی از طریق نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری خوب بود. همه آدم ها مورد نقد قرار گرفتند. دیگر آدم پاکی که بیاید و فردا رادیکالیزم را ارائه دهد اتفاق نمی افتد. اتفاقا شرط دموکراسی این است. فیاض: وقتی سیاست در جامعه تعریف شود دیگر خارج از جامعه نیست. آقای روحانی، آقای رئیسی و آقای قالیباف مگر از پشت کوه یا آن طرف دنیا آمدند خیر همه همین جا و در میان جامعه خودمان هستند. وقتی بحث سیاسی شود، در واقع بحث تقلیل پیدا می کند، در این صورت بحث خیلی ساده خواهد شد. در نتیجه آقایان هم خیلی راحت نتیجه می گیرند. ولی موقعی که آن را در جامعه می برید، بحث به شدت باز می شود. مسئولین جمهوری اسلامی از رهبری به پایین، جمهوری اسلامی را نقد می کنند. یک نگرانی از موج نارضایتی بعد از انتخابات است، این موضوع چقدر ضربه می زند؟ آزادارمکی: خیلی می تواند ضربه بزند. هر دولتی که پیروز شود متعهد به تحقق بخشیدن شعارهای رقیب است. اشکال سال 88 این بود که احمدی نژاد حاضر نبود رقیب را در بازی خودش بیاورد و شروع به توهین و حذف رقیب کرد. بعد هم خودش آسیب دید. پیروز بیش از آنکه متعهد به شعارهای خودش باشد، متعهد به شعار رقیب است. شعارهای رقیب را محقق می کند. اگر شعارهای رقیب را محقق کرد می تواند مدعی پیروزی در فردا شود و رقیب را مجبور کند، برود و گفتمان جدید برای خودش بسازد اما اگر نکند که رقیب همچنان سرجای خودش است و بعد نابسامانی های ناشی از عدم تحقق شعارها خفت دولت مستقر را می گیرد. من قبل از انتخابات پیش بینی کردم اگر همین طور پیش برویم، بی اعتنا به نیازها و مشکلات اجتماعی باشیم و این دوگانه سیاسی بتواند همدیگر را تخریب کند، ما نارضایتی های شهری در پیش خواهیم داشت. کما اینکه اصولگرایی شروع به تخریب گروه پیروز کرده است تا با آن کنار بیاید. دائم کنایه می زند. اگر همین طور ادامه پیدا کند، قدرت مدیریت و برخورد با مسائل کاهش پیدا خواهد کرد و درگیری های درون شهری و حاشیه شهری خواهیم داشت. فقرا و تحصیلکرده های بیکار و آدم هایی که از درون سیستم هر آن دارند خارج می شوند پس وقتی اینها را داریم باید هر آن انتظارش را داشته باشیم، البته راهش هم نیروهای امنیتی نیست. نیروی امنیتی یک زمانی به کار می آمد که بگوییم بیگانه است. اما امروز بیگانه نیست خودی است چون در انتخابات فقرا و تحصیلکردگان تأیید شدند که خودی هستند. در سال 65 ،67 و 68 اتفاقاتی که بود، می گفتند اینها بر اثر تحریک بیگانه است اما امروز دیگر نمی توانیم بگوییم تحریک بیگانه است. این خفت نظام را می گیرد. ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
ماهنامه همشهری 24: این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی ن ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی نظر می داد ...

ادامه مطلب  

قتل به خاطر هیچ  

درخواست حذف این مطلب
اینجا روزها و شب های تکراری و یک نواخت و خیلی آزار دهنده هستند و توی این چهار دیواری فقط منتظر اجرای حکمی هستم که خودم برای خودم رقم زدم. همیشه توی جیبم یه چاقوی ضامن دار داشتم و این موضوع یه اعتماد به نفس کذایی به من القا می کرد طوری که به راحتی با هر کسی سر شاخ می شدم و توی محله به حبیب دردسر معروف شده بودم و دیگه آدمای حسابی محله زیاد با من دم خور نمی شدند و من مونده بودم و چند تایی از دوستای هم تیپ و قیافه خودم که اونا هم کاری جز ولگردی آزار و اذیت مردم و دله دزدی نداشتند. هیکل درشتی نداشتم و زور چندانی هم توی بازوهام نبود ولی به واسطه حماقت ...

ادامه مطلب  

این کیک به یک بار پختنش می ارزد  

درخواست حذف این مطلب
تحریریه پارسینه:استفاده از مرکبات توی شیرینی پزی بسیار پر طرفداره. یکی از مزیت هاش هم اون حالت اسیدیشه که طعم کم شیرین و ملس ایجاد می کنه. کیک لیمو یه کیک آسون، خوشمزه و بسیار مناسب عصرونه ست، دستور این کیک توی سایت منبع بصورت کیک مسطحه. اسم کیک مسطح sheet cake با توجه به قالب کم ارتفاع مستطیل شکلش گذاشته شده. این نوع کیک همیشه یک طبقه است و اصلا برای رسپی های چند طبقه استفاده نمی شه. کیک های مسطح، بسیار مناسب مهمونی های پرجمعیتن چون هم به راحتی تقسیم پذیره و هم به خاطر فرم قالبش کیک همواره و توی مدت زمان کم آماده ست. توی عکس زیر همین دستور کیک لیمو رو بصورت کیک مسطح می بینید. آرد: دو پیمانهنشاسته ی ذرت: یک چهارم پیمانه بیکینگ پودر: یک قاشق چایخوریجوش شیرین: یک هشتم قاشق چایخورینمک: یک هشتم قاشق چایخوریشکر: یک پیمانهرنده ی پوست لیمو: دو قاشق چایخوری معادل 10 گرمکره: صد و پنجاه گرمتخم مرغ: چهار عددسپس مواد اولیه رو آماده کنید و روی میز کار بذارید. پاکت یا ظرف آرد رو هم بزنید، پیمانه ها رو با قاشق پر کنید، سرش رو صاف کنید و آرد رو دو بار الک کنید. تخم مرغ ها، کره، ساورمیلک و باترکریم باید به دمای محیط رسیده باشن. آرد الک شده رو توی یک کاسه بریزید، نشاسته ی ذرت رو به آرد اضافه کنید. نشاسته ی ذرت، سفید رنگه و وقتی روی کیسه ش دست بزنید غژغژ می کنه و از لوازم قنادی ها باید خریده شه. نشاسته ی ذرت رو با آرد ذرت که زرد رنگه اشتباه نگیرید.بیکینگ پودر، جوش شیرین و نمک رو به آرد و نشاسته اضافه کنید و خوب ویسک کنید تا همه ی مواد یکدست پخش شه.لیمو رو خوب بشورید، خشک کنید و بعد رنده کنید. حتما اول پوست لیمو رو رنده کنید و بعد آبش رو بگیرید. به هیچ وجه از آبلیموی کارخونه ای استفاده نکنید، چون روی طعم و عطر کیک تاثیر منفی می ذاره. ساور کریم و باترمیلک رو طبق دستور توی پست هاشون آماده کنید. هر دو رو توی یک ظرف بریزید. آبلیمو رو هم بهش اضافه کنید و با ویسک یا دور کند همزن برقی هم بزنید تا با هم مخلوط شه. تا اینجا مواد خشک و مواد تر رو آماده کردید. اگر شکرتون دونه درشته توی آسیاب برقی بریزید و دو پالس بزید تا دونه ریز شه و با کره راحت تر زده شه. می تونید همراه شکر وانیل هم بریزید که شکر خوش بو شه. رنده ی پوست لیموترش رو روی شکر بریزید. با دور کند همزن برقی بزنید. شکر و رنده ی پوست لیمو به خورد هم می رن و اسانس پوست لیمو خارج می شه. کره و شکر رو توی یک کاسه ی تمیز بریزید و با دور متوسط همزن به مدت سه تا چهار دقیقه بزنید تا روشن و حجیم شه. نحوه ی صحیح زدن شکر و کره رو توی این پست توضیح دادم.بین هم زدن شکر و کره، همزن برقی رو خاموش کنید و مواد رو با لیسک از دیواره های کاسه به وسط جمع کنید و بعد ادامه بدید. تخم مرغ ها رو دونه دونه اضا ...

ادامه مطلب  

دانلود muslim pro: azan quran qibla v9.2  

درخواست حذف این مطلب
کلمات کلیدی: muslim pro: azan quran qibla اذان قران قبله download muslim pro: azan quran qibla download muslim pro: azan quran qibla for android muslim pro: azan quran qibla for android دانلود muslim pro: azan quran qibla دانلود muslim pro: azan quran qibla برای اندروید muslim pro: azan quran qibla برای اندروید نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای اندروید اذان قران قبله نرم افزار اذان قران قبله نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای htc نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای samsung نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای motorola نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای سامسونگ نرم افزار muslim pro: azan quran qibla برای اچ تی سی نرم ...

ادامه مطلب  

قاچاقچیان اینجا، مرگ را جدی نمی گیرند!  

درخواست حذف این مطلب
معیشت در مثلث طلایی مرز ایران، عراق، ترکیه سخت است. به گزارش شفاف، جوانان دیزج هم مانند دیگرجوانان منطقه، مهم ترین مشکل شان بیکاری است و نبود کار هم موجب شده جان شان را کف دستشان بگذارند و بزنند به کوه. تابستان و بهار از سمت کوه های «بز سینا»ی عراق بار سیگار، لیموترش و کفش می آورند و زمستان ها هم کولبری می کنند یا قاچاقی از سمت ترکیه و کوه های «دالان پر» روسری می آورند. چند سالی هست مأموران مرزی اعلام کرده اند، هرکس را در مناطق مرزی ببینند شلیک می کنند. این نه یک هشدار که دستوری قطعی است. با این همه آنها بی محابا بازهم به کوه و کمر می زنند.محمد از بقیه شان بهتر فارسی حرف می زند و می شود سخنگوی گروه 5 نفره شان، البته فقط این نیست؛ او 13 سال است که قاچاق می کند و به قول خودش باسابقه تر از بقیه است. آن طور که خودش می گوید تا حالا کلی آدم را برای قاچاق تعلیم داده. هرچند بقیه هم طی گفت و گوی مان بارها تک جملاتی به حرف های او اضافه می کنند. کردی و فارسی.اما محمد چرا؟ چرا با این همه سختی و این همه خطر، بازهم قاچاق می کنید؟ واقعاً توی این منطقه کار دیگه ای برای شما نیست؟این منطقه، بزرگ و خوبه اما واقعاً کار نیست. مثلاً اگر کسی بخواد گاوداری و مرغدای بزنه، مجوز گرفتن به این راحتی ها نیست. میگن اینجا نقطه صفر مرزیه و دورافتاده است. تنها کار، کارگری توی باغه که اون هم چند روز در ساله. الان دو ساله نرخ کارگری هم کم شده. 2سال پیش روزی 60 تومن می دادن، الان 50 هم حاضر نیستن بدن. تازه با این همه بیکاری خود خانواده ها کار رو بین خودشون تقسیم می کنن. ما باغ نداریم فقط یک تکه زمین داریم که خونه خودمونه. برای همین هیچ کار دیگه ای نداریم. نه ما که دست کم 400- 300 جوان توی روستای ما همین وضعیت رو دارن.همه کارشون قاچاقه. روستاهای دیگه منطقه هم همین وضع رو دارن.»محمد و دوستانش هر بار برای رسیدن به مرزعراق 10 ساعت پیاده روی می کنند: «ما اصلاً نمی دونیم بارها چقدر فروش میره. ما فقط کرایه اسب مون رو می گیریم. اسبی 400 تومن. 80 کیلو به هر اسب بار می زنن. ما پنج تا هر کدوم سه تا اسب داشتیم. یعنی اگه سالم می رسیدیم، یک میلیون و 200 هزار تومن می موند.» یعنی برای یک میلیون و 200 هزار تومان جون تون رو به خطر انداختید؟بله باورت میشه. راستش رو بخواهی با آن کمینی که ما توش افتادیم و تیرهایی که به طرف مون شلیک می شد، خدا وکیلی 20 میلیون هم فایده نداشت. شانسی تیر نخوردیم و جون سالم به در بردیم. ما 6- 5 نفر بودیم اما چند تا کاروان دیگه هم بود که باهم می شدیم 35 نفر. شنیدیم همه رو گرفتن؛ دست کم 6-5 سالی زندان می گیرن. ما شانس آوردیم فرار کردیم.سه روز از وضعیت جهنمی که محمد و همراهانش پشت سر گذاشته اند، می گذرد. تصور می کنی هرگز دوباره به آن کوه ها باز نمی گردند. این بار حمیدرضا پاسخم را می دهد. 28 ساله است. همان کسی که تجربه تنهایی قاچاق کردن را هم دا ...

ادامه مطلب  

کارتون ها را دوست دارم  

درخواست حذف این مطلب
گفت وگو با «تورج نصر» دوبلور پیش کسوت کارتون ها را دوست دارم کودک و نوجوان > فرهنگی - اجتماعی - محمد سرابی:هنر دوبله در ایران تاریخچه ای طولانی دارد. این هنر تقریباً با ورود اولین فیلم های سینمایی خارجیِ ناطق و پخش آن ها در سینما های قدیمی متولد شد. از آن زمان تا کنون نسل گوینده ها یا همان دوبلورها در سینما و تلویزیون تداوم یافته است. در میان صدای دوبلورها، صدای آشنا کم نیست، اما صدایی هست که نزدیک 50 سال است، چند نسل آن را بارها و بارها در انیمیشن ها و نقش های طنز شنیده اند.«تورج نصر» گوینده و بازیگر، متولد 1325 خورشیدی از ابتدای جوانی تا به حال به کار دوبله پرداخته و هم چنان در این رشته فعال است. در ابتدای تابستان و هم زمان با ایام جشنواره ی بین المللی فیلم های کودک و نوجوان، پای صحبت های این دوبلور باتجربه می نشینیم.چرا خیلی ها فکر می کنند صدای خوبی دارند و می توانند دوبله کنند؟من این علاقه را بیش تر بین دهه ی شصتی ها دیدم. نسل های بعدی هم علاقه مند شدند که مشغول کار دوبله بشوند، اما دوبله کار سختی است و از نظر سختی، حتی با بازیگری هم فرق دارد.در فیلم برداری یک نما را می گیرند و هروقت اشکالی پیش بیاید کات می دهند و دوباره می گیرند. در دوبله، گوینده پشت میز جلوی میکروفن است و هیچ حرکتی نمی تواند انجام بدهد، اما باید تمام حس بازیگری را که مثلاً دارد اسب سواری می کند یا از جایی پرت می شود، توی صدایش منتقل کند.صدای اصلی بازیگر را توی گوشی می شنوی که دارد فریاد می زند یا می خندد، اما او حرکت می کند و دوبلور باید همان طور که روی صندلی نشسته، درست مانند او صحبت کند.پس در فیلم های پویانمایی (انیمیشن) که موجودات واقعی نیستند، کار گویندگی باید راحت تر باشد.نه، اتفاقاً سخت تر است. برای این که آدم ها حس را با صورت منتقل می کنند. لب می زنند و چشم و ابرویشان تکان می خورد ولی در انیمیشن دوبلور باید به نقاشی جان بدهد.چرا بیش تر فیلم های کمدی یا انیمیشن را برای دوبله انتخاب کرده اید؟به این نقش ها علاقه دارم. شاید به خاطر این که خودم و شیطنت های بچگی خودم را توی آن ها می بینم. کلاً عاشق کار های کودک هستم. البته خیلی هم پیش آمده که در نقش های جدی فیلم های سینمایی صحبت کرده ام، ولی انگار بعد از کار های طنز و کودک کم تر خسته می شوم. یک جور شادی و انرژی دارند که فیلم های دیگر ندارند.مگر در کودکی شیطنت می کردید؟زیاد! تمام خاطرات بچگی من شامل این است که معلم از کلاس بیرونم می کرد. البته درسم خوب بود، ولی از این بچه هایی بودم که کلاس را به هم می ریختم. یک دار و دسته از بچه های مدرسه درست کرده بودیم. بزن بزن هم راه می انداختیم.کدام محله زندگی می کردید؟خیابان استخر تهران، سمت دروازه قزوین. تا 14سالگی آن جا بودیم. بعد به دبیرستان دکتر قاسم زاده در خیابان غفاری می رفتم و دوتا دبیرستان هم رفتم به اسم های امیرکبیر در خیابان ناصرخسرو و ابومسلم در نزدیکی میدان منیریه.بله. البته الآن خیلی ها فکر می کنند من شمالی هستم. خودم هم بدم نمی آید شمالی می بودم، چون ماهی دوست دارم!از همان دوران مدرسه به کار های هنری علاقه داشتید؟بله، دوره ی کودکی توی کوچه پرده می زدم و صحنه ی نمایش درست می کردم. بعد خودم تنهایی یا با مشارکت چند نفر دیگر نمایش اجرا می کردیم. البته بلیت می فروختم و از تماشاگر ها که بقیه ی بچه های محل بودند، پول می گرفتم.نمایش ها آن قدر ساده بودند که چیزی از آن ها یادم نمانده است. بعد در مدرسه و بعد از آن توی دبیرستان هم نمایش اجرا می کردم. آن موقع دیگر برای تئاتر هایمان نمایشنامه هم داشتیم و جدی تمرین می کردیم. کلاً کار های هنری دبیرستانمان دست من بود.چی شد که سراغ هنر رفتید؟ خانواده تشویق کردند؟نه. خودم دوست داشتم. به سینما و فیلم و سریال خیلی علاقه داشتم. یادم هست حدود سال 1348 بود و ما هنوز توی خانه تلویزیون نداشتیم، اما قهوه خانه ای توی محله ی ما بود که تلویزیونش همیشه روشن بود. می رفتم و آن جا برنامه های تلویزیون را می دیدم.«لورل و هاردی» پخش می کرد که آن موقع به آن می گفتیم «خیکی و لاغرو». جالب این که سال ها بعد خودم توی همان فیلم های لورل و هاردی صحبت کردم.خانواده ی من هنردوست بودند، ولی این طور نبود که بخواهند من وارد کار هنری بشوم. دو برادر و یک خواهر بودیم. پدرم معمار بود و برادرم سعی کرد مرا وارد شغلی مثل جوشکاری و اسکلت سازی ساختمان کند یکی دو روز هم رفتم ولی به او گفتم فایده ای ندارد من جوشکار نمی شوم.به خانواده ام نگفته بودم که شروع به دوبله کرده ام. جالب است که آن ها هم سؤال نمی کردند که بالأخره کارت چی شد؟ وقتی که توی تلویزیون یکی از کار هایم را پخش کردند به مادرم گفتم این صدای من است که خب، اول باور نکرد.فکر می کردید به این جا می رسید؟نه، اصلاً. دوبله آن قدر کار سخت و کم درآمدی بود که نمی دانستم چه طور و چه قدر می توانم توی آن پیشرفت کنم. فقط به خاطر این که عاشق این کار بودم تویش باقی ماندم.کار از نظر فنی هم سخت بود. فیلم های 35 میلی متری برای سینما و 16 میلی متری مخصوص تلویزیون بودند و چون فیلم با آپارات پخش می شد هر بار که پخش را قطع می کردند بین قسمت های مختلف فاصله زیادی می افتاد. در این فاصله ها دوبلور ها نقش ها را باز هم تمرین می کردند تا به اندازه ی کافی حس بگیرند.ما آن موقع کار را از آقایانی مثل اسماعیلی، جلیلوند، مظفری و... یاد می گرفت ...

ادامه مطلب  

مادر دیگری را داغدار نکنید  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه ایران: پسرم جزیره خارک خدمت می کرد. هر چندماه یکبار چند روزی می آمد مرخصی. هنوز 3 روز از آمدنش نگذشته که توی پتک درگیری شد. صدای فریادهای مردم و سنگ پرانی و تیراندازی می آمد. دیدم لباس می پوشد، دستش را گرفتم و گفتم نرو. گفت ننه می خوام برم تماشا کنم ببینم چی شده، خیالت راحت. 5 دقیقه نگذشته بود که زنگ زدند و گفتند میثم تیر خورده. وقتی با پدرش بالای سرش رفتیم، تمام کرده بود.من حتی نمی توانم شکم بچه ها را سیر کنم. آن زمان که پدرشان بود، کم و زیاد نانی سر سفره می آورد. 2 ماه پیش محمد موسایی ها با محمدی ها درگیر می شوند و یکی از محمدی ها سمت پتک جلالی کشته می شود. شوهرم با چند نفر از اهالی روستا می خواستند برای فاتحه خوانی بروند ابولفارس. همه شان پشت نیسان جمع شدند و رفتند. بین راه دوباره درگیری می شود و بین آن همه آدم شوهرم تیر می خورد و نرسیده به بیمارستان جانش را از دست می دهد.تازه کارت پایان خدمت گرفته بود و هنوز یک دل سیر خانواده را ندیده بود که در نخستین درگیری مرگبار روستای پتک جلالی به ضرب گلوله کشته شد. «میثم پرست» را می گویم؛ یکی از قربانیان درگیری دو طایفه «محمدی» و «محمدموسایی» روستای پتک جلالی. درگیری یا به قول خودشان جنگی که به روستاهای اطراف هم کشیده شد و درنهایت رامهرمز خوزستان را هم متشنج کرد. این جنگ در طول 22 ماه گذشته 17کشته و ده ها زخمی به جای گذاشت.«آذین روشن» مادر میثم با گذشت 22 ماه از مرگ پسرش، لباس عزا را از تن بیرون نیاورده و هنوز داغدار است. وقتی از پسرش می پرسیم، قاب عکس را محکم در آغوش می گیرد و بغضش می ترکد. خون گریه می کند. ناله هایش بقیه را هم به گریه می اندازد.بعد از اینکه آرام می گیرد، می گوید: «جزیره خارک خدمت می کرد. هر چندماه یکبار چند روزی می آمد مرخصی. هنوز 3 روز از آمدنش نگذشته بود که توی پتک درگیری شد. صدای فریادهای مردم و سنگ پرانی و تیراندازی می آمد. دیدم لباس می پوشد، دستش را گرفتم و گفتم نرو. گفت ننه می خوام برم تماشا کنم ببینم چی شده، خیالت راحت. 5 دقیقه نگذشته بود که زنگ زدند و گفتند میثم تیر خورده. وقتی با پدرش رفتیم بالای سرش، تمام کرده بود.»اگر صلح شود از خون پسرم می گذرمدوباره اشک مثل سیل از گونه هایش جاری می شود؛ ضجه می زند، نفرین می کند... با ضجه و گریه می گوید: «منتظر بودم از خدمت برگردد و برایش زن بگیرم و زندگی اش را سر و سامان بدهم، نشد. سیر ندیده بودمش که جوانم را از بین بردند. حالا 8 ماه است که زندگی مان را بار کرده ایم و از روستا به این خانه کوچک آمده ایم. اینجا مستأجریم. این هم زندگی مان است، می بینید که هیچی نداریم. همه خانواده جمع شده ایم توی این 2 اتاق و با یارانه زندگی می گذرانیم. هر لحظه می ترسم دوباره درگیری شود، کسی کشته شود. یکی از پسرهایم توی اهواز زندگی می کند، هر 2 – 3 هفته یکبار که می آید رامهرمز دلشوره مرا می کشد. مدام فکر می کنم نکند تیراندازی شود، نکند طرفش تیر بیندازند. وقتی می آید خانه، نمی گذارم حتی برای یک لحظه برود بیرون. آخر گناه ما چیست که به خاطر این درگیری باید آواره شویم؟ حاضرم از خون پسرم بگذرم ولی بین 2 طایفه صلح برقرار شود.»مادر میثم می گوید شب ها از ترس خواب ندارد و گاهی محتاج چند هزار تومان پول می شوند، این درگیری زنان و کودکان و جوانان هر 2 طایفه را سرگردان این شهر و آن روستا کرده و حالا دیگر نه دامی هست و نه زمینی برای کشاورزی. دادستانی چند روستا را تخلیه کرده و زمین هایی که حکم طلا را دارند، بی استفاده مانده است. مادر میثم می گوید راضی نیست مادر دیگری داغدار شود و خون بی گناه دیگری از هر 2 طایفه ریخته شود.دخترم بهانه پدرش را می گیردچند کیلومتر مانده به باغملک جاده ای فرعی ختم می شود به روستایی به نام «سرله». پرسان پرسان آدرس خانه «عبدالرضا ریواز» را می گیریم که 2 ماه پیش در جریان درگیری 2 طایفه جانش را از دست داد. تنها خانه این روستا که نیمه کاره به حال خودش رها شده. خبری از زنگ نیست، وقتی در را می زنیم، در رنگ و روباخته، بی هیچ مقاومتی باز می شود و زن جوانی که سیاهپوش است به استقبال مان می آید. خانه جز یک اتاق 12 متری و یک آشپزخانه تنگ و محقر، هیچ جای دیگری ندارد.همسر عبدالرضا تعارف مان می کند به اتاق. 2 فرش مندرس که تار و پودش به چشم می آید زمین را تزئین می کند. نمی شود طرح و رنگش را حدس زد. جز چند بالشت و متکا که به دیوار سیمانی تکیه زده اند و قاب عکس مرد خانه، هیچ چیز دیگری توی اتاق نیست حتی کولری که در گرمای جانفرسای 2 بعد از ظهر، اندکی خنک مان کند.«حلیمه شهبازی»، مادر خانواده با تنها چیزی که توی خانه اش پیدا می شود، از ما پذیرایی می کند؛ یک پارچ آب. «بنیامین»، پسر 4 ساله اش که تنها اسباب بازی اش تسبیح سبز رنگ است، در گوشه اتاق مشغول بازی است و «فاطمه» دختر 21 ماهه اش از شدت ضعف روی زمین دراز کشیده. رنگ و رویی به چهره ندارد. دخترک کم خونی دارد و این را مادرش نمی داند.از حلیمه درباره حادثه می پرسم. می گوید: «2ماه پیش محمد موسایی ها با محمدی ها درگیر می شوند و یکی از محمدی ها سمت پتک جلالی کشته می شود. شوهرم با چند نفر از اهالی روستا می خواستند برای فاتحه خوانی بروند ابولفارس. همه شان پشت نیسان جمع شدند و رفتند. بین راه دوباره درگیری می شود و بین آن همه آدم شوهرم تیر می خورد و نرسیده به بیمارستان جانش را از دست می دهد ...

ادامه مطلب  

اذان گوی بی موقع باشید/ برای فرار از پاسخگویی مُهر محرمانه بر اطلاعات می زنند/ جای آملی لاریجانی بودم می گفتم به پرونده «فاضل» علنی رسیدگی شو?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ او را به عدالتخواهی و مجاهدت برای ایجاد شفافیت می شناسند. رویه ای که در مجالس اول، هفتم، هشتم و نهم که مردم بهشهر و تهران را در مجلس شورای اسلامی نمایندگی می کرد، همواره در عملکرد او قابل مشاهده بود. حالا «احمد توکلی» 66 ساله در فضای فراغت از درگیری های دوره مسئولیت، کنجی نشسته و در دفتر ساده و بی آلایش خود «شفافیت» و «عدالت» را در عملکرد حاکمان، دیده بانی می کند. استاد بازنشسته دانشگاه شهیدبهشتی خود را «اذان گوی بی موقع» می خواند و به ما هم توصیه می کند که اذان گوی بی موقع باشیم. به اعتقاد او وقتی مسئولان نمی خواهند درد مردم را بشنوند باید مطالبات واقعی جامعه را به گوش آنها بچپانیم. بنابراین در محضر آنها باید مردم را خبردار کرد. با این اوصاف و برای روشن تر شدن دغدغه های احمد توکلی ناظر به مقوله شفافیت با او به گفت وگو نشستیم.به عنوان سوال اول لطفا پیرامون چارچوب مفهومی شفافیت توضیح دهید. حکومت با مردم و مردم با حکومت کار دارند، اگر بخواهند با هم یک هدف مشترک ملی را تعریف کرده و تبعیت کنند و اگر با هم کار دارند باید از هم خبر داشته باشند. حکومت محتاج اعتماد مردم است و بدون اعتماد مردم نمی تواند کار کند. به عنوان نمونه حکومت بر مالیات استوار است. همان طور که حکومت باید نسبت به مردم شفاف باشد مردم نیز باید در حوزه مالیات نسبت به حکومت شفافیت به خرج دهند، از حیث اطلاعاتی که مردم دارند و می توانند به حکومت دهند. پس شفافیت مقوله ای دو طرفه میان مردم و حاکمان است. چون به هم احتیاج دارند باید از هم خبر داشته باشند. البته شفافیت پیرامون حکومت از شفافیت پیرامون مردم مهم تر است. امیرالمومنین(ع) می فرمایند اگر رعیت به صلاح باشد حکومت به صلاح است. شفافیت همرأیی و همرأیی همراهی می آورد هر کاری حکومت می کند الا موارد استثنا، باید برای مردم به موقع، به مقدار و شفاف روشن شود و اطلاعات را به مردم بدهند. به طوری که مردم هر لحظه بتوانند بگویند هر کسی چه کاری انجام داده و چرا آن کار را می کند. اگر مردم بدانند حکومت چه می کند با او همراهی می کنند چون علت را می دانند. شفافیت همرأیی، و همرأیی همراهی می آورد. اگر حکومت برای مردم شفاف نباشد اعتراض ایجاد می کند اگر وجه عقلانی رفتار حکومت برای مردم آشکار نباشد مردم بنا به فطرت خودشان با عقل و معلومات خودشان قضاوت می کنند. حالا اگر اطلاعات کم باشد قضاوت سخت تر و مصیبت بیشتر می شود و به همین دلیل از حکومت فاصله می گیرند. در بازاری که دولت ها خود را کتمان می کنند باید منتظر شایعات باشند که البته این موضوع در کشور ما فراوان است. وقتی شفافیت نباشد شایعات بازار پیدا می کند و همانند حقیقت پذیرفته می شود. حکومت به اعتماد مردم احتیاج دارد و بدون اعتماد مردم کاری نمی تواند انجام دهد. این سرمایه اجتماعی بزرگی است که مردم به حکومت اعتماد داشته باشند. اعتماد در یک فضای مجهول عجیب و غریب و پیچیده و تودرتو ایجاد نمی شود. شما در تاریکی احساس راحتی می کنید؟ چنین نیست. وقتی نور می آید همه چیز را خواهید دید. هر جا نور بیفتد این پیام به ما می رسد که چه چیزی در کجا قرار دارد. این امر به مردم اطمینان خاطر می دهد. شما برق اتاق خود را خاموش کنید، با اینکه می دانید مانعی در مقابل شما نیست با احتیاط راه می روید. راحت نمی توانید راه بروید. با اینکه می دانید سر راه شما چیزی نیست بازهم اطمینان ندارید. نور که باشد به راحتی راه می روید. پس ما برای اینکه مردم را همراه حکومت کنیم باید مردم را هم رای کنیم. باید اطلاعات را مشترک کرد. نگذاریم چیزی پنهان بماند. امیرالمومنین(ع) در نهج البلاغه می فرمایند که حق شما بر گردن من این است که من هیچ چیزی را از شما پنهان نکنم جز مسائل جنگی را! حالا شرایط پیچیده تر شده است و جنگ ها شئون مختلفی پیدا کرده و ممکن است مجبور شوند یک موضوع صنعتی را هم برای مدتی کوتاه پنهان کنند ولی اصل بر افشا و شفاف شدن است.به اعتقاد شما پدیده «شفافیت» چه نسبتی با عدالت دارد؟ نسبتش با عدالت این گونه است که وقتی شما می خواهید امربه معروف و نهی از منکر کنید اگر ندانید طرف مقابل تان چه می کند آیا می توانید تشخیص دهید عمل او معروف است یا منکر؟ باید بدانید فرضا امروز آقای رئیس جمهور مذاکره کرده این حرف را گفته و آن حرف را شنیده است تا شما براساس آن بتوانید بگویید او عزت را رعایت کرده یا خیر.وزیر صنعت قرارداد بسته است. شما باید بدانید این قرارداد چه بوده تا بتوانید بگویید منافع تامین شده یا خیر. اگر بخواهید امربه معروف و نهی از منکر کنید باید بدانید چه اتفاقی رخ داده و چرا رخ داده تا بتوانید قضاوت کنید. امربه معروف و نهی از منکر در دین چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش تا اندازه ای است که امیرالمومنین(ع) می فرماید نسبت اهمیت امربه معروف و نهی از منکر در مقابل تمام عبادات دیگر، همانند نسبت اقیانوسی است در برابر رطوبت مختصری که از بازدم خارج می شود. امربه معروف و نهی از منکر ملازمه قطعی با مقوله شفافیت دارد بی عدالتی جایی رخ می دهد که مسئولان کارهایی می کنند که فراتر از قانون یا ضدقانون است یا فرضا می خواهند منافعی را به ناحق جلب کنند. اگر مسائل شفاف شد برخی دست به چنین اقداماتی نمی زنند.بیشتر جنایات در شب اتفاق می افتد. چرا در روز این گونه نیست؟ چون آفتاب هست. وقتی دوربین فیلمبرداری روی انسان زوم می کند او خود را جمع وجور می کند. وقتی چشم مردم روی مسئولان باشد آنها خودشان را جمع و جور می کنند. امربه معروف و نهی از منکر ملازمه قطعی با مقوله شفافیت دارد. اگر امربه معروف نباشد بی عدالتی رشد می کند و معروف و منکر جای خود را عوض می کنند. نسبت شفافیت با عدالت این است که زمینه ساز عدالت، بازدارنده فساد و کنترل کننده مسئول است.در پاسخ به سوال اول به نقش مردم اشاره داشتید و اینکه جایگاه مردم در این مقوله کجاست. این تحقق مطالبه شفافیت و ارضای حس دانستن در جامعه چه تاثیری دارد؟شما به یک خاصیت دیگر شفافیت اشاره می کنید که درست هم هست. مردم می خواهند سردربیاورند، اینکه گفتید میل به دانستن باید ارضا شود حرف زیبایی است. مردم وقتی بدانند آرامند. وقتی ندانند کنجکاوی می کنند. وقتی کنجکاوی باشد و اطلاعات شفاف نباشد شایعات افکار مردم را می سازد. شما وجود شفافیت را در حکومت امری ضروری تلقی کردید. در مقابل اما شاهد هستیم که در بسیاری موارد، عدم شفافــیت هــا با کلـید واژه مصلــحــت توجــیــه می شوند. شما مرز بین شفافیت و مصلحت را کجا می دانید؟ نــمــی شــــود یــک سیاستمدار به مصلحت اعتقاد نداشته باشد. چون شرایط یکسان نیست و ثابت باقی نمی ماند. به عنوان مثال فرض کنید بانک مرکزی بخواهد نرخ ارز را بالا ببرد. در شورای پول و اعتبار این تصمیم را می گیرند. آنجا افراد وقتی وارد شورا می شوند قسم نامه ای امضا می کنند که اطلاعات را بیرون نبرند. اگر لازم باشد رئیس شورا مصاحبه می کند و گفتنی ها را می گوید. فرضا تصمیم بر این است که قیمت ارز را بالا ببرند. شما اگر خبر داشته باشید برای خرید ارز وسوسه نمی شوید؟ اینجا کتمان برای مصلحت عموم برای مدت کوتاهی لازم می شود.پس مصلحت سنجی لازم است. ولی اصل باید مصلحت عموم باشد نه آنکه مصلحت شخص در میان باشد. مصلحت سنجی ای منفور است که به خاطر حفظ منافع شخص مطرح می شود. مرز میان شفافیت و مصلحت مصلحت عمومی است یعنی مرز شفافیت و مصلحت باید مصلحت عمومی باشد؟ بله. اگر مصلحت عمومی موضوعیت یافت، این مصلحت سنجی بحق است. متاسفانه در مثال ذکرشده برخی می روند ارزهای بازار را می خرند و درنهایت با این اقدام اختلاف طبقاتی ایجاد می کنند.چرا بسیاری از مسئولان نسبت به مصلحت عمومی بی تفاوت شده یا از آن فاصله گرفته اند؟ برای اینکه «خود» خیلی موضوعیت پیدا کرده است. شخص از خود ممنون است و قیمت خود را از دیگران بالاتر می داند و با این اوصاف مسائل خودش برایش دراولویت است.ناظر به مقوله مصلحت، مردم تنها یک بعد موضوع محسوب می شوند. بعد دیگر مسئولان هستند. این روزها می بینیم که با توجیه مصلحت قراردادهایی بین المللی منعقد می شوند که حتی برای نمایندگان مردم در مجلس نیز محرمانه به شمار می آیند.من این رفتار را قبول ندارم. این دست مصلحت سنجی ها بیجاست. نکته بنده این بود که اصل مصلحت سنجی را نمی توان رد کرد. اما لزومی ندارد مصداق های مورد اشاره شما پنهان شود. این موارد باید آشکار باشند. لااقل نمایندگان باید در جریان جزئیات قرار گیرند. وقتی مردم اعتماد نداشته باشند سیاست پذیری نخواهند داشت مصلحت سنجی در سیاست اجتناب ناپذیر است. مهم این است که ما برای چه مصلحت می سنجیم. ملاک مصلحت سنجی ما به چه کسی بازمی گردد. اگر ملاک فرد باشد این امر شیطانی است و درصورتی که ملاک عمومی باشد، رحمانی است. ممکن است حتی اشتباه هم در آن وجود داشته باشد اما در کل رحمانی است. یعنی ملاک من این است که مردم ضرر نکنند.به اعتقاد شما فضای سیاسی به آن سمت حرکت می کند که مصلحت رحمانی شکل گیرد؟ خیر، الان چنین نیست. اینکه ما امروز تلاش می کنیم برای آن است که سلامت بیشتر و فساد کمتر شود.چنین هم وغمی بین مسئولان هم حاکم است؟ مسئول داریم تا مسئول!آفت های محرمانه سازی برای جامعه چیست؟ درنهایت ما چه چیزی را از دست می دهیم؟ همان خوبی هایی که شمردم بدی هایش را در نظر بگیرید. دشمن شایعه پخش می کند و مردم استعداد پذیرش شایعه را پیدا می کنند. مسئولان فریاد می زنند که چرا سیاست های ما کارگر نمی افتد. سیاستگذاری با سیاست پذیری در کنار هم کشور را نجات می دهد. اگر اعتماد وجود داشته باشد، یعنی سیاستگذار مورد اعتماد باشد، مردم سیاست پذیر می شوند و دولت به اهدافش می رسد. ولی وقتی مردم اعتماد نداشته باشند سیاست پذیری نخواهند داشت؛ بنابراین تصمیم دولت با مانع مواجه می شود. مردم در حوزه شفافیت به حقوق شان واقف نیستند به عنوان مثال روحانی که ابتدا برسرکار آمد در مقطعی که در اوج مقبولیت بعد از پیروزی بود، اقدام به ثبت نام مجدد مردم برای یارانه ها کرد. دولتی ها با تبلیغات فراوان که بعضا رنگ تهدید هم به خود گرفت به جامعه می گفتند اگر کسی به یارانه نیاز ندارد ثبت نام نکند. نتیجه چه شد؟ 74 میلیون نفر بودیم، 76 میلیون نفر ثبت نام کردند. این اوج سیاست ناپذیری مردم است. روحانی برنده انتخابات بود. مردم باید حرف کسی را که به او رای داده اند قبول می کردند. اما چنین نشد. مردم می گفتند رای ما به جای خود اما در این خصوص حرف رئیس جمهور را قبول نداریم؛ چراکه احتمالا پول یارانه ها در جای نامناسبی خرج خواهد شد. پس به خود مان پول ها را بدهید، می دانیم چطور خرج کنیم. سیاست ناپذیری به معنای شکست سیاست های کلان اقتصادی است. دولت بدون مردم نمی تواند کاری بکند.در محرمانه سازی های نابجا که اشاره شد خلأ قانونی داریم یا قانون وجود دارد ولی اجرا نمی شود؟ مردم به حقوق شان واقف نیستند. جمهوری اسلامی باید در این خصوص به مردم آموزش دهد. محرمانه شدن قاعده ای دارد. براساس قانون دسترسی آزاد و انتشار اطلاعات، هر تصمیم و مصوبه ای که برای عموم مردم حق یا تکلیف ایجاد کند، قابل محرمانه شدن نیست. با این معیار اگر مواردی را که مهر محرمانه خورده بسنجید خواهید دید که اغلب قابل محرمانه شدن نیستند. دولت های پس از انقلاب در حوزه شفافیت همگی سر و ته یک کرباسند محرمانه شدن قاعده دارد و مستلزم حق و تکلیف است. چندی پیش طی مناظره ای در شبکه دو با معاون یکی از وزارتخانه ها بحثی داشتیم پیرامون مقادیری ارز که به غلط استفاده شده بود. طرف مقابل زمانی که دستش از استدلال خالی شد گفت چرا شما اطلاعات سری را منتشر می کنید. گفتم به شما ارتباطی ندارد و به دادگاه مرتبط می شود و من هم همانجا پاسخ می دهم؛ اما شما چرا تخلف کرده اید بعد مهر سری روی سند مشتمل بر اطلاعات زده اید؟ محرمانه کردن عموما برای پوشاندن ضعف است و ناشی از بی صداقتی و عدم اعتماد به مردم است. بحث شفافیت دغدغه امروز و دیروز شما نیست و سال هاست که نسبت به این موضوع دغدغه مند هستید. عملکرد دولت های پس از انقلاب را در مقوله شفافیت چطور ارزیابی می کنید؟ تقریبا همگی سر و ته یک کرباسند. از هر کدام نمونه هایی را در ذهن دارم که نشان می دهد پنهان کاری را ترجیح می دادند. در ادبیات سیاسی ایرانیان مطالبه شفافیت محدود به چند سال اخیر است که «دیدبان شفافیت و عدالت» هم یکی از عواملش بوده است؛ ...

ادامه مطلب  

اذان حلقومی و میراثی که فراموش شده است/ مؤذنان را دریابیم  

درخواست حذف این مطلب
گروه فعالیت های قرآنی: ثواب و تأثیری که اذان حلقومی و زنده دارد بر هیچ کس پوشیده نیست اما گذر زمان و ترویج اذان ضبطی سبب به فراموشی سپرده شدن این فرهنگ دینی شده است به گونه ای که امروز مسئولان امر به دنبال ترویج این فرهنگ متعالی و طنین انداز شدن گلبانگ اذان زنده در میان مردم هستند. به گزارش خبرگزاری بین المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی اذان گفتن جزیی از دین اسلام و در واقع صدای این دین است و در روایات ائمه(ع) نیز بسیار به گفتن اذان به عنوان یکی از شعارهای اسلام تأکید و سفارش شده است.از قدیم الایام گفتن اذان در وقت آن در هر مکانی امری عادی ...

ادامه مطلب  

شهادت با ذکر «اشهد انّ علیاً ولی الله» هنگام اذان  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش دفاع پرس از یزد، کتاب «نمی از ایثار» مشتمل بر مجموعه خاطرات دوران دفاع مقدس رزمندگان شهرستان «ابرکوه» است که توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش هایدفاع مقدس استان یزد و به نویسندگی «محمدرضا بابایی ابرقویی» نگارش شده است. خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات «احمد عزیزی» از رزمندگان پیشکسوت نیروی انتظامی استان یزد است.قبل از اینکه به منطقه درگیری با دشمن بعثی وارد شوم، مدتی در کردستان خدمت می کردم. گردان ما از «سقز» به سمت «بانه» در حرکت بود، هنگام مغرب به دره ای رسیدیم که دستور رسید امشب را باید همین جا بمانیم و فردا صبح مسیر را ادامه دهیم. بنابراین قرار شد با گفتن اذان، نماز مغرب و عشا را در همان­ جا اقامه کنیم. وقتی خواستم بالای بلندی بروم و اذان بگویم، مسئول آن مقر به من گفت: «کجا آقا؟» گفتم: «می خواه ...

ادامه مطلب  

مادر دیگری را داغدار نکنید  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز، صدای فریادهای مردم و سنگ پرانی و تیراندازی می آمد. دیدم لباس می پوشد، دستش را گرفتم و گفتم نرو. گفت ننه می خوام برم تماشا کنم ببینم چی شده، خیالت راحت. 5 دقیقه نگذشته بود که زنگ زدند و گفتند میثم تیر خورده. وقتی با پدرش بالای سرش رفتیم، تمام کرده بود.من حتی نمی توانم شکم بچه ها را سیر کنم. آن زمان که پدرشان بود، کم و زیاد نانی سر سفره می آورد. 2 ماه پیش محمد موسایی ها با محمدی ها درگیر می شوند و یکی از محمدی ها سمت پتک جلالی کشته می شود. شوهرم با چند نفر از اهالی روستا می خواستند برای فاتحه خوانی بروند ابولفارس. همه شان پشت نیسان جمع شدند و رفتند.بین راه دوباره درگیری می شود و بین آن همه آدم شوهرم تیر می خورد و نرسیده به بیمارستان جانش را از دست می دهد.تازه کارت پایان خدمت گرفته بود و هنوز یک دل سیر خانواده را ندیده بود که در نخستین درگیری مرگبار روستای پتک جلالی به ضرب گلوله کشته شد. «میثم پرست» را می گویم؛ یکی از قربانیان درگیری دو طایفه «محمدی» و «محمدموسایی» روستای پتک جلالی. درگیری یا به قول خودشان جنگی که به روستاهای اطراف هم کشیده شد و درنهایت رامهرمز خوزستان را هم متشنج کرد. این جنگ در طول 22 ماه گذشته 17کشته و ده ها زخمی به جای گذاشت.«آذین روشن» مادر میثم با گذشت 22 ماه از مرگ پسرش، لباس عزا را از تن بیرون نیاورده و هنوز داغدار است. وقتی از پسرش می پرسیم، قاب عکس را محکم در آغوش می گیرد و بغضش می ترکد. خون گریه می کند. ناله هایش بقیه را هم به گریه می اندازد.بعد از اینکه آرام می گیرد، می گوید: «جزیره خارک خدمت می کرد. هر چندماه یکبار چند روزی می آمد مرخصی. هنوز 3 روز از آمدنش نگذشته بود که توی پتک درگیری شد. صدای فریادهای مردم و سنگ پرانی و تیراندازی می آمد. دیدم لباس می پوشد، دستش را گرفتم و گفتم نرو. گفت ننه می خوام برم تماشا کنم ببینم چی شده، خیالت راحت. 5 دقیقه نگذشته بود که زنگ زدند و گفتند میثم تیر خورده. وقتی با پدرش رفتیم بالای سرش، تمام کرده بود.»اگر صلح شود از خون پسرم می گذرمدوباره اشک مثل سیل از گونه هایش جاری می شود؛ ضجه می زند، نفرین می کند... با ضجه و گریه می گوید: «منتظر بودم از خدمت برگردد و برایش زن بگیرم و زندگی اش را سر و سامان بدهم، نشد. سیر ندیده بودمش که جوانم را از بین بردند. حالا 8 ماه است که زندگی مان را بار کرده ایم و از روستا به این خانه کوچک آمده ایم. اینجا مستأجریم. این هم زندگی مان است، می بینید که هیچی نداریم. همه خانواده جمع شده ایم توی این 2 اتاق و با یارانه زندگی می گذرانیم. هر لحظه می ترسم دوباره درگیری شود، کسی کشته شود. یکی از پسرهایم توی اهواز زندگی می کند، هر 2 – 3 هفته یکبار که می آید رامهرمز دلشوره مرا می کشد. مدام فکر می کنم نکند تیراندازی شود، نکند طرفش تیر بیندازند. وقتی می آید خانه، نمی گذارم حتی برای یک لحظه برود بیرون. آخر گناه ما چیست که به خاطر این درگیری باید آواره شویم؟ حاضرم از خون پسرم بگذرم ولی بین 2 طایفه صلح برقرار شود.»مادر میثم می گوید شب ها از ترس خواب ندارد و گاهی محتاج چند هزار تومان پول می شوند، این درگیری زنان و کودکان و جوانان هر 2 طایفه را سرگردان این شهر و آن روستا کرده و حالا دیگر نه دامی هست و نه زمینی برای کشاورزی. دادستانی چند روستا را تخلیه کرده و زمین هایی که حکم طلا را دارند، بی استفاده مانده است. مادر میثم می گوید راضی نیست مادر دیگری داغدار شود و خون بی گناه دیگری از هر 2 طایفه ریخته شود.دخترم بهانه پدرش را می گیردچند کیلومتر مانده به باغملک جاده ای فرعی ختم می شود به روستایی به نام «سرله». پرسان پرسان آدرس خانه «عبدالرضا ریواز» را می گیریم که 2 ماه پیش در جریان درگیری 2 طایفه جانش را از دست داد. تنها خانه این روستا که نیمه کاره به حال خودش رها شده. خبری از زنگ نیست، وقتی در را می زنیم، در رنگ و روباخته، بی هیچ مقاومتی باز می شود و زن جوانی که سیاهپوش است به استقبال مان می آید. خانه جز یک اتاق 12 متری و یک آشپزخانه تنگ و محقر، هیچ جای دیگری ندارد.همسر عبدالرضا تعارف مان می کند به اتاق. 2 فرش مندرس که تار و پودش به چشم می آید زمین را تزئین می کند. نمی شود طرح و رنگش را حدس زد. جز چند بالشت و متکا که به دیوار سیمانی تکیه زده اند و قاب عکس مرد خانه، هیچ چیز دیگری توی اتاق نیست حتی کولری که در گرمای جانفرسای 2 بعد از ظهر، اندکی خنک مان کند.«حلیمه شهبازی»، مادر خانواده با تنها چیزی که توی خانه اش پیدا می شود، از ما پذیرایی می کند؛ یک پارچ آب. «بنیامین»، پسر 4 ساله اش که تنها اسباب بازی اش تسبیح سبز رنگ است، در گوشه اتاق مشغول بازی است و «فاطمه» دختر 21 ماهه اش از شدت ضعف روی زمین دراز کشیده. رنگ و رویی به چهره ندارد. دخترک کم خونی دارد و این را مادرش نمی داند.از حلیمه درباره حادثه می پرسم. می گوید: «2ماه پیش محمد موسایی ها با محمدی ها درگیر می شوند و یکی از محمدی ها سمت پتک جلالی کشته می شود. شوهرم با چند نفر از اهالی روستا می خواستند برای فاتحه خوانی بروند ابولفارس. همه شان پشت نیسان جمع شدند و رفتند. بین راه دوباره درگیری می شود و بین آن همه آدم شوهرم تیر می خورد و نرسیده به بیمارستان جانش را از دست می دهد.»حلیمه با گوشه چادرش فاطمه کوچولو را باد می زند و ع ...

ادامه مطلب  

آموزش جامع کلیپ سازی در پریمیر و افتر افکت به زبان فارسی  

درخواست حذف این مطلب
در این مجموعه فوق العاده آماده شده و در اختیار کاربران قرار گرفته است. در این مجموعه ی آموزشی مبانی کلیپ سازی و میکس و مونتاژ و تدوین با استفاده از نرم افزار پریمیر و افکت گذاری و تصحیح رنگ حرفه ای با استفاده از نرم افزار قدرتمند افتر افکت از 0 تا 100 بررسی شده است.نکته: این آموزش ...

ادامه مطلب