شرایط سر بریدن حیوان - تابناک  

درخواست حذف این مطلب
شرایط سر بریدن حیوان(مسأله 2594) سر بریدن حیوان پنج شرط دارد1:اول: کسی که سر حیوان را می بردچه مرد باشد چه زن، باید مسلمان باشد (و اظهار دشمنی با اهل بیت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نکند2) و بچه مسلمان هم اگر ممیز باشد، یعنی خوب و بد را بفهمد می تواند سر حیوان را ببرد3.دوم: سر حیوان را با چیزی ببرند که از آهن باشد4 ولی چنانچه آهن پیدا نشود5 (وطوری باشد که اگر سر حیوان را نبرند می میرد6) با چیز تیزی که چهار رگ آن را جدا کند مانند شیشه و سنگ تیز، می شود سر آن را برید7،سوم: در موقع سر بریدن، جلو بدن حیوان رو به قبله باشد8 (و کسی که می داند باید رو به قبله سر ببرد9)، اگر عمداً حیوان را رو به قبله نکند حیوان حرام می شود10 ولی اگر فراموش کند یا مسأله را نداند یا قبله را اشتباه کند 11 یا نداند قبله کدام طرف است 12 یا نتواند حیوان را رو به قبله کند اشکال ندارد13.چهارم: وقتی می خواهد سر حیوان را ببرد یا کارد به گلویش بگذارد، به نیّت سر بریدن، نام خدا را ببرد و همین قدر که بگوید «بسم الله» کافی است14 و اگر بدون قصد سر بریدن نام خدا را ببرد، آن حیوان پاک نمی شود15 و گوشت آن هم حرام است16، ولی اگر از روی فراموشی نام خدا را نبرد اشکال ندارد17.پنجم: حیوان بعد از سر بریدن18 حرکتی بکند. اگر چه مثلاً چشم یا دم خود را حرکت دهد، یا پای خود را به زمین زند19 که معلوم شود زنده بوده است20.1-اراکی، فاضل: شش شرط دارد...خوئی، تبریزی، سیستانی، زنجانی، وحید: چند شرط دارد...2- [قسمت داخل پرانتز دررساله آیات عظام: خوئی، تبریزی، سیستانی، زنجانی ، وحید و فاضل نیست]3-خوئی، تبریزی، زنجانی: و امّا کسی که از کفار یا از فرقه هایی است که در حکم کفارند مانند غلاة و خوارج و نواصب، نمی تواند سر حیوان را ببرد...فاضل: و اگر کسی که از کفار و یا از فرقه هایی است که در حکم کفارند مانند غلاة و خوارج و نواصب، سر حیوان را ببرد حلال نمی شود...سیستانی: و امّا کسی که از کفار غیر کتابی یا از فرقه هایی است که در حکم کفارند مانند نواصب، اگر سر حیوان را ببرد آن حیوان حلال نمی شود بلکه کافر کتابی اگر سر حیوان را ببرد هر چند «بسم الله» هم بگوید، بنابراحتیاط واجب آن حیوان حلال نمی شود...وحید: و اگر کفّار و نواصب و خوارج و غلاتى که محکوم به کفرند مانند قائلین به الوهیت أمیرالمؤمنین (علیه السلام) سر حیوان را ببرند، آن حیوان حلال نمى شود...مکارم: 1- ذبح کننده بنابراحتیاط واجب باید مسلمان باشد، ناصبی ها یعنی کسانی که با اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دشمنی دارند در حکم کفارند...بهجت: اوّل: کسی که سر حیوان را می برد، چه مرد باشد، یا زن و یا بچه ممیّز، باید مسلمان باشد و اظهار دشمنی با اهل بیت پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نکند و مرتد از مسلمین، غلاة، خوارج و منکر ضروریات اسلام، محکوم به حکم کافر هستند...4-فاضل: دوم: سر حیوان را با آهن ببرند...5-گلپایگانی، صافی: و محتاج به ذبح حیوان باشند...6-اراکی: و یا ناچار باشد که آن حیوان را ذبح کند...خوئی، تبریزی: یا ضرورتی مقتضی سر بریدنش شود...بهجت: یا ذبح آن حیوان عرفاً برای انسان ضرورت داشته باشد...[قسمت داخل پرانتز در رساله آیات عظام: گلپایگانی ، صافی و سبحانی نیست]7-اراکی: ولی بریدن رگها با دندان یا ناخن کافی نیست.بهجت: بلکه اگر آلت ذبح غیر آهن باشد ولی در حدّت و استحکام و تیزی و اطّراد تا آخر ذبح مثل آهن باشد به نحو یقین، بعید نیست به القاء خصوصیت ملحق به آهن باشد...مکارم: 2- باید سر حیوان را با جسم تیزی که از آهن، یا فلز دیگر باشد ببرند، ولی اگر احتیاج به ذبح باشد و آهن پیدا نشود، یا اگر سر حیوان را نبرند می میرد و دسترسی به آهن نیست، با هر چیز تیزی که رگها را بتواند جدا کند(مانند شیشه و سنگ و چوب تیز) می شود آن را ذبح کرد...سیستانی: دوم: سر حیوان را در صورت امکان با چیزی ببرند که از آهن باشد، و بریدن با چاقوی استیل، بنابر احتیاط واجب کافی نیست، ولی چنانچه آهن پیدا نشود، با چیز تیزی که چهار مجرای آن را جدا کند مانند شیشه و سنگ نیز می شود سر آن را برید، هر چند ضرورتی مقتضی سر بریدنش نباشد.زنجانی: دوم: سر حیوان را با وسیله تیزی که بریدن با آن متعارف است، همچون کارد و چاقو ببرد و لازم نیست سر حیوان را با چیزی ببرد که ازجنس آهن باشد، بنابر این بریدن سر حیوان با کارد استیل اشکالی ندارد هر چند بداند که به استیل آهن گفته نمی شود، ولی چنانچه چنین وسیله تیزی پیدا نمی شود و طوری باشد که اگر سر حیوان را نبرند می میرد یا سربریدنش ضروری باشد می توان با چیزهای تیز دیگرهمچون شیشه و سنگ تیز که چهاررگ حیوان را جدا می کند، سر آن را برید...وحید: چنانچه آهن پیدا نشود ، با چیز تیزى که چهار رگ آن را جدا کند مانند شیشه و سنگ تیز مى شود سر آن را برید ، ولى بنابر احتیاط واجب باید طورى باشد که اگر سر حیوان را نبرند ، مى میرد ، یا ضرورتى مقتضى سر بریدنش باشد...8-اراکی، گلپایگانی، خوئی، صافی: سوم: در موقع سر بریدن، صورت و دست و پا و شکم حیوان رو به قبله باشد...تبریزی: سوم: در موقع سر بریدن، صورت و دست و پا و شکم حیوان رو به قبله باشد و بعید نیست گوسفند و مانند آن رو به قبله ایستاده باشد سرش را ببرند، در استقبال قبله کافی باشد...9-[قسمت داخل پرانتز در رساله آیت الله مکارم نیست]10-زنجانی: اگر عمداً حیوان را رو به قبله نکند و سر ببرد، حیوان نجس و در نتیجه حرام می شود...11-مکارم: [و] حیوان را به سمتی غیر از قبله سر ببرد حرام نیست [پایان مورد سوم]12-فاضل: و نتواند بپرسد و ناچار به ذبح باشد...13-بهجت: بنابر أظهر اشکال ندارد...خوئی، تبریزی،: و احتیاط مستحبّ آن است که برنده سر (کشنده –ذابح) نیز رو به قبله باشد...سبحانی: و احتیاط واجب این است اگر کسی سر می برد او نیز روبه قبله باشد...وحید: نتواند حیوانی را رو به قبله کند و ناچار از تذکیه آن باشد ، اشکال ندارد...سیستانی: سوم: در موقع سر بریدن، حیوان رو به قبله باشد پس اگر نشسته یا ایستاده باشد رو به قبله بودن آن همانند رو به قبله بودن انسان در نماز است، و اگر حیوان بر طرف راست یا چپ خوابیده باشد باید محلّ بریدن و شکم حیوان رو به قبله باشد و لازم نیست پاها و دستها و صورت آن رو به قبله باشد، و کسی که می داند باید رو به قبله سر ببرد اگر عمداً حیوان را رو به قبله نکند، حیوان حرام می شود، ولی اگر فراموش کند یا مسأله را نداند، یا قبله را اشتباه کند، اشکال ندارد، و اگر نداند قبله کدام طرف است، یا نتواند هر چند با کمک دیگری حیوان را رو به قبله کند، درصورتی که حیوان چموش باشد یا در چاه یا چاله ای افتاده باشد و ناچار باشد آن را ذبح کند، به هر طرف ذبح کند اشکال ندارد، و همچنین اگر بترسد معطلی برای رو به قبله کردن آن موجب مرگش شود. و ذبح مسلمانی که معتقد نیست باید رو به قبله ذبح شود صحیح است هر چند رو به قبله نکشد و احتیاط مستحبّ آن است که کسی که حیوان را سر می برد نیز رو به قبله باشد...نوری: سوم: در موقع سر بریدن، گلو و دست و پا و شکم حیوان رو به قبله باشدو کسی که می داند باید روبه قبله سر ببرد اگر عمداً حیوان را رو به قبله نکند، حیوان حرام می شود ولی اگر فراموش کند یا قبله را فراموش کند یا نداند که لازم است حیوان را روبه قبله ذبح کند یا نداند قبله کدام طرف است و یا نتواند حیوان را رو به قبله کند اشکال ندارد و احتیاط مستحب آن است که کسی که سر حیوان را می برد نیز روبه قبله باشد...14-گلپایگانی، صافی، نوری: همین قدر که بگوید: «بسم الله» یا «الحمد لله» یا «الله اکبر» کافی است،...زنجانی: همین قدر که بگوید «بسم الله» یا «الحمد لله» یا «سبحان الله» یا «لا اله إلاّالله» کافی است، و بردن نام خدا به هر زبانی کفایت میکند هر چند اندکی قبل از کارد برگردن نهادن یا بعد از آن باشد...وحید: همین قدر که بگوید «بِسْمِ اللهِ» ، یا «اللهُ اَکْبَر» و مانند آن از اذکار کفایت مى کند ، بلکه گفتن «الله» تنها هم کافیست...15-بهجت: بنابر أظهر پاک نمی شود...زنجانی: پاک نمی شود و در نتیجه گوشت آن هم حرام است..16-گلپایگانی، فاضل، صافی: و همچنین است اگر از روی جهل به مسأله، نام خدا را نبرد...17-مکارم: 4- هنگام سر بریدن باید نام خدا را ببرد، همین قدر که بگوید: «بسم الله» یا «سبحان الله» یا بگوید: «لا إله الا الله» کافی است و به زبان فارسی یا هر زبان دیگر نیز جایز است، ولی اگر بدون قصد سر بریدن نام خدا را ببرد کافی نیست و در صورتی که از روی فراموشی نام خدا را نبرد اشکال ندارد...سیستانی: چهارم: هنگام سر بریدن یا پیش از آن در زمان متصل به آن به نیّت سر بریدن، خود ذابح نام خدا را ببرد، و نام بردن غیر ذابح کافی نیست، و همین قدر که بگوید «بسم الله» یا «الله اکبر» کافی است، بلکه اگر تنها بگوید «الله» نیز کافی است گرچه خلاف احتیاط است، و اگر بدون قصد سر بریدن نام خدا را ببرد یا از روی جهل به مسأله نام خدا را نبرد آن حیوان حلال نمی شود، ولی اگر از روی فراموشی نام خدا را نبرد اشکال ندارد...وحید: و احتیاط مستحبّ آن است که هر وقت یادش بیاید نام خدارا ببرد و بگوید: «بِسْمِ اللهِ عَلى اَوَّلِهِ وَ [عَلى] آخِرِه»...سبحانی: بهتر است هر موقع یادش آمد نام خدا را بگوید...18-صافی: پنجم: در صورتی که زنده بودن حیوان در حال ذبح معلوم نباشد باید حیوان بعد از سر بریدن...19-اراکی: و نیز احتیاط واجب آن است که به اندازه معمول خون از بدن حیوان بیرون آید. ششم: احتیاط آن است که پیش از جدا شدن روح، پوست حیوان را نکند و مغز حرام را که در تیره پشت است نبرد و سر حیوان را از بدنش جدا نکند و چنانچه به این احتیاط عمل نکنند احتیاط آن است که از گوشت آن حیوان اجتناب کنند، ولی اگر ازروی غفلت یا بواسطه تیز بودن کارد، بی اختیار سر حیوان جدا شود اشکال ندارد.گلپایگانی، صافی: و یا آنکه به اندازه معمول خون از بدنش بیرون آید.نوری: یا خون بطوری که در موقع سر بریدن حیوان متعارف است بیرون بیاید که معلوم شود زنده بوده است.خوئی: و این حکم درصورتی است که زنده بودن آن حیوان در حال ذبح، مشکوک باشد و الا لزومی ندارد و نیز ...

ادامه مطلب  

مردی با تجربیات قرون وسطایی+تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، آن چه پیش رو دارید، بخش هایی است از خاطرات یکی از متهمان سیاسی در ایام حکومت پهلوی و در «کمیته مشترک ضد خرابکاری»:صبح که شد، نان و پنیر و تخم مرغ آوردند. ولی چون روزه بودم به آن لب نزدم (روز ۱۹ یا ۱۷ ماه رمضان بود). حدود ساعت ۸ آمدند و گفتند: شاهی بیاید!قبل از خارج شدنم از سلول، مصطفی (خوش دل) از من خداحافظی کرد. حدس میزد که دیگر به آن سلول برنگردم. بازجوییها که شروع شد همه را از هم جدا کردند. در بازجویی، افراد را شکنجه می دادند و غالبا افراد، زخمی و مجروح و به سلول انفرادی منتقل می شدند. مصطفی گفت: معلوم نیست که دوباره همدیگر را ببینیم! فرنجی را که به تن داشتم روی سرم کشیدند و مرا به اتاق باز جویی بردند. وقتی فرنج را برداشتند، بازجو را دیدم. سلام و علیک کردم. بازجوها، بازجوهای سال قبل (۱۳۵۱) نبودند، جوانتر بودند. یکی از بازجوها پرسید: برای چه به اینجا آوردنت؟گفتم: نمی دانم! شما مرا آوردید.گفت: فکر نمیکنی که همه حرفهایت را نزده ای؟گفتم: تازه بخشی از چیزهایی را هم که قبلا گفته بودم، دروغ است.با عصبانیت پرسید: چرا دروغ گفتی؟!گفتم: می خواستید با آن همه شکنجه و کتک چه کنم؟ مرا آن قدر زدند که مجبور شدم دروغ بگویم، خب وقتی که آدم تاب و توانش طاق شود و نتواند شلاق را تحمل کند هر کاری می کند تا دیگر کتک نخورد. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گفتم: مهم نیست بگذار چند تا دروغ بگویم و کارهای ناکرده ای را قبول کنم. حالا چهار سال هم بیشتر زندانی بکشم، بهتر از این است که در زیر شکنجه بمیرم. هر کس دیگر هم جای من بود همین کار را می کرد، حتی خود شما! کتک چیز خوبی نیست. خر کتک می خورد!!این سخنان را در حالی بیان می کردم که بنا داشتم به هر قیمتی شده مقاومت کنم و اعتراف نکنم، حتی اگر در زیر شکنجه کشته شوم.بازجو صندلی اش را کشید و آورد روبه روی من نشست. پاهایش را از درازی روی زانوی من گذاشت، که یک دفعه پاهایش را پرت کردم روی زمین و گفتم ببخشید! من هم آدم هستم، شما هم آدم هستید، تازه پای من درد می کند!گفت: پس مزه درد را هم چشیده ای؟گفتم: شش هفت گلوله به پاهایم خورده و شکسته بود، هنوز هم کاملا خوب نشده و درد می کند. حالا شما اگر حرفی دارید بزنید وگر نه چرا پایتان را روی پای من می گذارید؟گفت: دیشب به ما وحی آمده که تو هنوز حرفهایت را نزده ای، و به خاطر همین تو را به اینجا آورده ایم که حرفهایت را بزنی! اگر دروغ هم در گذشته گفته ای اصلاح کنی.گفتم: فکر نمیکنم ملائکه به خواب شما بیایند که به شما وحی کنند.گفت: چطور؟گفتم: ملائکه به خواب معصومین می آیند، من و شما که معصوم نیستیم،گفت: به هر جهت ما می دانیم حرفهایی را که قبلا زده ای شر و ور بوده و باید الآن فکر کنی که تازه دستگیر شده ای. باید بنشینی و از اول زندگی ات را تا الآن بنویسی. هر چه دقیق تر، راست تر و بیشتر، بهتر.گفتم: مطالبی را که قبلا نوشته ام و گفته ام الآن یادم نیست. اگر می خواهید کاغذ حرام کنید لطفا پرونده ام را بیاورید تا دوباره از نو بنویسم، من حرف تازه ای به یادم نیامده است، مطالب اضافه ای ندارم که بنویسم.گفت: پس نمی نویسی؟!گفتم: نه! ندارم که بنویسم!یک دفعه گفت: کار تو در سطح یک ترور، دو ترور نیست، تو ترورها کرده ای! انفجارهایی صورت داده ای! عضو گیری ها داشته ای. برای خودت دار و دسته درست کرده بودی! اسلحه رد و بدل می کردی! و ...من فقط خندیدم.او از خنده من ناراحت شد و با غیظ چپ و راست به زیر گوشم زد. بعد سیلی و لگد تا خسته شد.عزت مطهری، معروف به عزتشاهی، راوی خاطراتگفت: مادر فلان شده! خواهر فلان! مگر با بچه طرف هستی؟ مثل بچه آدم بنشین وحرفهایت را بزن. بگو سلاحهایی را که از نانکلی گرفتی به که دادیبالاخره او برگش را رو کرد.گفتم: او دروغ گفته است. او را شکنجه کرده اید تا درباره من دروغ بگوید.گفت: بس است، دیگر بازی تمام است، چرا حرفهایت را نمی زنی؟گفتم: هرچه میدانستم قبلا گفته ام. «محمدی» بازجوی اصلی من بود که به همراه منوچهری، رسولی و آرش کار می کرد و بعد از او دیگران هم از این دست خواسته ها و تهدیدها مطرح کردند، یکی می پرسید و بعد به دیگری پاس میداد. در گذشته بازجویم یکی بود و فقط به یکی پاسخ می دادم ولی الان با چند باز جو طرف بودم. شاید علت این شیوه بازجویی آن بود و دستگیرشدگان هر یک در برابر بازجوی خود اعترافاتی درباره من کرده بودند، لذا همه بازجوها با من سروکار داشتند. از چنگ یکی در می آمدم و به چنگ دیگری می افتادم. وقتی دیدند نتیجه ای نمی گیرند، میزگرد تشکیل دادند (!) مرا در وسط اتاق نشاندند و دوره کردند. مثل قورباغه ای که اول گیجش می کنند بعد می گیرندش! هر یک چیزی می پرسید و منتظر جواب نمیشد. از سؤالات و اظهارات آنها متوجه شدم اتفاقاتی افتاده و یک سری مسائل لو رفته است، گرچه بلوف زیادی می زدند. ولی از میان بلوفها و یک دستی زدنهای آنها معلوم بود که مطالبی بیش از جریان نانکلی در اختیارشان است.در این جلسه بازجویی حرفی نزدم. نگهبان را صدا کردند تا مرا ببرد. گفتم: آقای محمدی! من به واقع حرفی ندارم. بیخودی اذیتم نکنید، حرف تازه ای ندارم که بگویم. مگر اینکه بخواهید دروغ تحویل تان دهم، خب در این صورت بگویید تا من بدون کتک هر چه می خواهید دروغ برایتان بنویسم. دیگر یکی دو تا ترور با پنج تا ده تا ترور فرقی نمی کند. هر کسی را که می خواهید حتی آنهایی را که کشته نشده اند و بعد کشته می شوند! من قبول میکنم و شریک جرم میشوم. اصلا مسئولیت تمام ترورها و اعدامهای انقلابی را به عهده می گیرم و امضاء میکنم! هر چه دلتان بخواهد می نویسم!گفت: پرت و پلا نگو، هر چه را حقیقت دارد باید خودت بنویسی.گفتم: پس من چیزی ندارم و اعصابم خراب است. حواسم هم پرت است. چیزی نیست و ندارم که به شما بگویم.گفت: حالا ما به تو وقت میدهیم تا بروی فکرهایت را بکنی و بیایی.گفتم: اگر چیزی یادم بیاید که قبلا نگفته باشم می گویم.پرسید: چقدر وقت می خواهی؟گفتم: یک هفته.تا اینجای کار دستم آمده بود که مطالب زیادی لو رفته است و اگر انباشته می شد کار به جاهای باریک کشیده می شد. یک هفته وقت می خواستم تا بتوانم به شکلی خودکشی کنم.محمدی نگهبان را صدا کرد و گفت: ایشان را ببر پیش آقای حسینی، بگو یک تخت در اختیارش بگذارد تا یک هفته فکر کند، اگر چیزی یادش آمد بگو مرا خبر کند تا ببینیم چه می گوید.من تا آن وقت حسینی، شکنجه گر معروف، را ندیده بودم ولی آوازه اش را شنیده بودم. فکر نمی کردم کار به این آسانی تمام شده باشد، و اینها این قدر زود خر شوند ولی خودم را دلداری می دانم که شاید اینها فعلا یک سری مسائل برای کار کردن دارند و یک هفته دیرتر یا زودتر فرقی به حالشان نمی کند. من هم که تازه دستگیر نشده ام که بخواهند فشار بیاورند تا قراری از دست نرود. یک سال و نیم است که در زندان هستم و برایشان مسئله ای فوری و فوتی نیستم، لذا قبول یک هفته وقت از طرف آن ها را باور کردم. نگهبان فرنج را به سرم کشید و به طبقه پایین (طبقه دوم) پشت در اتاق حسینی آورد.در آنجا دیده عده ای در صف جلوتر از من ایستاده اند. جالب اینکه بعضی ها قبل از اینکه نوبت شان برسد در همان پشت در خودشان را خراب می کردند. برخی هم گریه می کردند. محمدی از طبقه بالا داد زد: آقای حسینی رفیقت را فرستادم تحویلش بگیر! خارج از نوبت بفرست استراحت کند.در اینجا بود که دیگر فهمیدم خارج از نوبت برنامه ای برایم در نظر گرفته اند. حسینی فرنج را از سرم برداشت. نگاهی کرد، من هم نگاه کردم: دراکولا بود. برای برخی که آمادگی نداشتند، دیدن قیافه حسینی خود یک شکنجه بود؛ ریختش، هیکلش، دندانهایش، چشمهایش وحشتناک بود. یک آدم وحشی!محمدعلی شعبانی معروف به «حسینی» از بازجویان کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک با دیدن حسینی جا خوردم، فهمیدم که اوضاع پس است. حسینی گفت: به به عزت خان دوست صمیمی ما حالت چطور است؟!گفتم: بد نیستم.دست مرا گرفت و خیلی مؤدبانه به داخل اتاقش برد. مرا به روی تخت خواباند. پاهایم را به طرفین و دستهایم را از بالا بست. بعد گفت: هیچ حرف نمی زنی، صدایت هم در نیاید، فقط هر وقت خواستی حرف بزنی، انگشت شصت دستت را تکان بده.بعد خیلی خونسرد شروع کرد به زدن شلاق، که تا مغز استخوانم تکان میخورد. هر ضربه چون شوکی بود و نفس را بند می آورد.مصطفی خوش دل به من گفته بود حسینی خر است و می شود خرش کرد. یک مقدار که کتک خوردی خودت را به بیهوشی بزن، رهایت می کند. حدود چهل تایی که شلاق خوردم شروع کردم به داد و بیداد. دیدم که نمی شود. به اعتنای حرف مصطفی خود را به بیهوشی زدم. در این حالت هم بیست - سی تا شلاق خوردم. حسینی از وضع کف پاهایم ناراحت بود. از آنجا که من در تمام مدت زندان پا برهنه راه می رفتم و قبل از زندان هم کوهنوردی می کردم و پیاده روی های طولانی داشتم، پوست کف پایم کلفت شده بود، او هر چه شلاق می زد، پایم زخم نمی شد. عصبانی شد و عصبانی شد و گفت: تو با پایت خواب مرا خراب کرده ای! چرا پایت این جوریه؟! گفتم: خب چکار کنم که پوستش کلفت است.وقتی خود را به بیهوشی زدم، پس از کمی هن و هن کردن دیگر صدایم در نیامد. نامرد می زد و می گفت: خودت به هوش میایی! میدانم که تو بیهوش شدنی نیستی، پس خریت نکن! بعد از دقایقی شلاق خوردن در این وضعیت، دیدم نه بابا، این بی انصاف دست بردار نیست و همین طور می زند، لذا دوباره شروع کردم به داد و فریاد.حسینی گفت: دیدی گفتم که خودت به هوش میآیی!بعد از اینکه حسابی حالم جا آمد! طوری که قادر به فریاد زدن هم نبودم، حسینی دست نگه داشت و گفت: خب حالا حرفی برای زدن داری؟ گفتم: نه! هیچی یادم نمی آید، اگر یادم آمد حتما میگویم.بعد مرا آورد بیرون و گفت: یالله درجا بزن.من هم بغل دیوار ایستادم و درجا زدم.معمولا بعد از شلاق، دور محیط دایره می دواندند تا پاها باد نکنند. این کار برای من خیلی دردآور بود، درد به مغز استخوانم رسیده بود و ناچار از در جازدن بودم. در همین حال و وضع بودم که محمدی از بالا پایین آمد و به حسینی گفت: چرا این را بیرون آورده ای؟ به داخل برگردانش، باید جنازه اش بیرون بیاید.حسینی غالبا در اتاقش تنها کار می کرد ولی گاهی بازجوها هم پیش او می آمدند. این بار بازجو (محمدی) هم به داخل آمد. وقتی مرا به زمین انداختند، او با پاشنه کفش به روی گونه ام رفت و چرخ زد که ناگهان دو دندانم شکست.این شرایط واقعا غیر انسانی، وحشیانه و ناراحت کننده بود. برخی در این وضع گریه می کنند ولی من گریه ام نمی آمد، گویی چشمه اشکم خشکیده بود و آب در بدنم نبود.حسینی و محمدی، دو نفری آن قدر مرا با شلاق زدند که ناخن های پایم از جا پریدند و افتادند. ناخنهای دستم نیز کنده شدند. بعد در همان حال که خونین و مالین روی زمین افتاده بودم، به زور آب به دهانم ریختند؛ من هم تف کردم توی صورتشان. دست بردار که نبودند، جری تر شدند و به زور کمی دانه برنج به دهانم ریختند، به خیال خودشان روزه مرا باطل کرده بودند. برای اینکه خیلی خوش حال نشوند گفتم؛ باز من روزه ام، هر کاری کنید، حتی اگر در دهانم بشاشید، باز هم روزه ام باطل نمی شود، چون به زور است.این دو نفر پس از کلی کلنجار رفتن با من خسته شدند. رسولی آمد و نقش ضامن بازی کرد و گفت: این بدبخت را که کشتید، ولش کنید یک خورده استراحت کند، خودش می نشیند و حرفهایش را میزند، اصلا من خودم باهاش صحبت می کنم.در این جور مواقع یکی در نقش شمر می شد و دیگری امام حسین. جالب اینکه کسی که برای من امام حسین شده بود، تا چند لحظه پیش در اتاق دیگر نقش شمر و یزید را برای کس دیگری بازی می کرد و من آنقدر خام نبودم که فریب این بخورم.وقتی حقه های شان ثمر نبخشید، دیگر مرا به سلول برنگرداندند بلکه در همان جا پشت در نگه داشتند. در همان جا بی رمق و ناتوان، آنجا در زیر کوهی از درد خوابم برد.شب، باز جوهای شکنجه گر دوباره بازگشتند و گفتند: نمی توان به همین صورت وضع را ادامه داد، باید همین امشب کلکش را کند. امشب باید شب شهادتش باشد!مرا بردند و بعد از کتکی مفصل از مچ، پاهایم را بستند و وارونه آویزان کردند. بعد از دقایقی آمدند و مرا به روی زمین انداختند. بعد مجبورم کردند که روی چهار پایه ای بایستم. دستهایم را از طرفین به میخ طویله ای بر دیوار، بستند و بعد چهار پایه را از زیر پایم کشیدند و مصلوبم کردند. تمام وزنم را کتف و مچ دستهایم تحمل می کرد. دستبند لحظه به لحظه بیشتر در مچ دستم فرو می رفت. خون به دستم نمی رسید. پنجه هایم بی حس شده بودند. به همین اکتفا نکردند و شروع کردند به شلاق زدن به کف پا و روی پایم ...ساعتی به این نحو اذیت و شکنجه شدم و بعد دوباره مرا به اتاق حسینی بردند. وقتی چیزی گیرشان نیامد و حسابی از نفس افتادند، بازم کردند و به پشت بند بردند. حدود ۲۶ ساعت آنجا افتاده بودم.در شب ۱۹ ماه رمضان آمدند و دوباره مرا بردند. دو - سه بازجوی غریبه هم در اتاق بازجو بودند. برخوردها تغییر کرده خوش رفتاری میکردند. دست و پایم زخمی و پانسمان شده بود. قادر به حرکت نبودم. روی زمین سر می خوردم. چند سؤالی کردند که مختصر جواب شان گفتم. یکی از ایشان گفت من قصد اذیت ندارم فقط دو - سه سؤال رساله ای (شرعی) دارم.گفتم: من مرجع تقلید نیستم.گفت: ولی تو صاحب رساله ای، می خواستی مرجع تقلید بشوی!گفتم: اگر این طوری میشد که بدم نمی آمد ولی من نمی توانستم بشوم، سوادش را ندارم، روحانی نیستم، ولی رساله آقای خمینی را کامل خوانده ام، مقلدش هستم.گفت: پس باید بتوانی سؤال مرا جواب بدهی، و پرسید: اگر ما در کوه گیر بیفتیم، هوا هم ابری باشد، چطور می توان قبله را تشخیص داد و نماز خواند؟گفتم: اولا نمازخوان قبله شناس هست، اگر جنوب و شمال را تشخیص دهد، قبله اش را پیدا می کند. درثانی شما که نماز نمی خوانید که درست باشد یا غلط، لذا به هر طرف که بخوانید نماز تان درست است.گفت: فلان فلان شده من از تو یک مسئله دینی می پرسم، اگر نماز هم بلد نباشم، می خواهم مسئله دینی یاد بگیرم.گفتم: باشد ، اگر وقت داشتید باید رو به چهار طرف نماز بخوانید و اگر نداشتید رو به طرفی بخوانید که احتمال بیشتری می دهید.گفت: خیلی خب. اگر در همین شرایط بخواهیم گوسفندی را سر ببریم چطور، میدانی اگر رو به قبله ذبح نشود گوشتش حرام می شود. نماز را می شود به چهار طرف خواند آیا گوسفند را هم می شود به چهار طرفسر برید؟!گفتم: برای شما به هر شکلی که سر بریده شود حلال است.پرسید: چطور؟ چراحلال است؟گفتم: مگر برای کسی که گوشت خوک را که حرام است میخورد فرقی می کند که گوشت گوسفند حلال باشد یا حرام؟پرسید: منظورت این است که ما گوشت خوک می خوریم؟گفتم: مگر غیر از این است؟ کالباسی که میخورید از گوشت خوک درست شده است.گفت: چرا پرت و پلا می گویی؟ جواب درست و حسابی بده!گفتم: برو بابا! تو نه می خواهی نماز بخوانی، و نه می خواهی گوسفند ذبح کنی، ولی بدان اگر میخواهی گوسفند سر ببری به همان طرف که احتمال بیشتر می دهی سر ببر، حلال است.بازجوهای دیگر که شاهد یکی به دو کردن من بودند می خندیدند و می گفتند: فلان فلان شده را ببین چطور جواب می دهد! خودش یک پا مرجع تقلید است. خمینی باید بیاید از این مسائلش را بپرسد.گفتم: به آقای خمینی توهین نکنید، من یک موی آقای خمینی هم نمی شوم، ولی افتخار می کنم که از ایشان تقلید می کنم.حسینی در اول برنامه آن شب نبود. تلفنی او را خبر کردند که بیاید. ۲۰ دقیقه طول نکشید که آمد. گفت: با تاکسی آمده است. بعد مرا به اتاق او بردند. گفت: تو خواهر و مادر [...]، حضرت علی (ع) هستی (معاذ الله)، من خواهر و مادر [...]هم، ابن ملجم هستم. امشب هم شب نوزده ماه رمضان، شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) است. پس امشب ما هم به تو ضربت وارد می کنیم. اگر وصیتی، حرفی داری بگو! گفتم: من وصیتی ندارم، ثروتی هم ندارم که نگران تقسیم آن بین وراث باشم. نماز و روزه ام را سر وقتش به جا آورده ام. پس هر کاری دلتان می خواهد بکنید.آن شب من لخت و عور بودم. شمعی روشن کردند. پارافین ذوب شده چکه چکه وی بدنم می ریخت و میسوزاند و پوست را سوراخ میکرد. گاهی هم شعله آن را زیر بیضه ها می گرفتند و موها را آتش می زدند. با فندک روشن هم موهای بدن و ریشم رامی سوزاندند. از سوزش درد به خود می پیچیدم، اما احساس خوشی به من می گفت آرام باش. دریایی از نور در برابر چشمانم بود و ... با ناخن گیر یکی یکی موها را میکندند و هی تکرار می کردند: امشب، شب آخر است.یک کمدی تراژدیک تمام به اجرا گذاشته بودند. پنبه آغشته به الکل را به دور انگشت شست پا می بستند و آتش می زدند. این پنبه شاید دو دقیقه دور انگشتم می سوخت. یا پنبه فتیله شده را درون نافم می گذاشتند و آتش میزدند. گاهی خاکستر سیگار را روی بدنم میریختند. کاری از دستم برنمی آمد جز داد زدن؛ از اعماق وجود فریاد میزدم، و این از شدت دردهایم می کاست. ضمنا شکنجه گران را هم ناراحت و عصبی می کرد. این درد برایم خوشایند بود. این درد توام با راحتی روح و جان بود. من در این وضعیت غریب بودم. درد تاب و توانم را برده بود، اما دلم غرق در شادی و شعف بود. احساس وصل یار داشتم... آنها اسم مرا «حیوان وحشی» گذاشته بودند. مرا لخت آویزان می کردن گاهی بر آلت تناسلی ام شلاق می زدند، که بر اثر همین ضربات باد کرده بود. برای همین صدایم می زدند «خر...»! در شکنجه به مرحله و جایی رسیدم که هر چه می گفتند جوابشان را میدادم و دو تا هم رویش می گذاشتم. دیگر به سیم آخر زده بودم. عکس العمل تند برای کسانی که بازجویی محدودی دارندصلاح نبود، اما من به مرحله ای رسیده بودم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. قهرمان بازی هم درنمی آورم ولی چون کارم از این حرفها گذشته بود و مرگم را حتمی میدیدم، تصمیم داشتم که آنها را خرد کنم. آنها می خواستند مرا خرد کنند ولی نتیجه برعکس می شد.در آن شب (۱۹ رمضان) اعصاب بازجوها واقعا خرد شد. سردرد گرفته بودند. چند بار شربت و قرص خوردند. می گفتند خواهر و مادر [...] تو ما را دیوانه کردی. در اعترافاتی که از دیگران گرفته بودند، سرنخهای زیادی را به دست آورده بودند، منتها نمی خواستند چیزی برای من رو کنند. من هم می گفتم: چون بنای تان زور است، هر چه شما بگویید قبول دارم. با فحش می گفتند این مطالب را که خودمان میدانیم، آن چیزهایی را که نمیدانیم تو باید بگویی. چون ما خود می دانیم که فلان اعلامیه و فلال کتاب را به چه کسی داده ای و تو می گویی بله قبول دارم. تو چیزهایی را که ما نمیدانیم باید بگویی، تو باید بنشینی همه حرفهایت را بزنی. ما از هر متهم ۳۰ درصد اطلاعات داریم، ۷۰ درصد بقیه را خود باید بگوید، حالا ما از تو ۷۰ درصد نمی خواهیم، ۲۰ درصد از آن چیزهایی که ما خبر نداریم، بگو.هوشنگ تهامی، بازجویی که وقتی سال گذشته مرا از زندان کمیته به زندان قصر می بردند گفته بود به خاطر مقاومتت از تو خوشم می آید، این بار هم خود را درگیر پرونده ام کرد. او با ادعای دوستی و رفاقت، نقش میانجی را بازی می کرد. میخواست به اصطلاح رابطه بین من و سایر بازجویان را بهبود بخشد. تا ساعت ۲ نیمه شب مرا هر شکلی که می توانستند، اذیت و شکنجه کردند. وقتی دیدند جواب نمی گیرند به آپولو بردند. همه بازجویان از اتاق خارج شدند. آپولو، صندلی دسته داری بود که کف آن بیش از حد پهن بود. وقتی روی آن نشستم، پاهایم از ساق بیرون از صندلی می ماند.پاهایم را از مچ با مچبند قالبی به روی دسته صندلی پیچ و مهره و سفت کردند. وقتی که پیچها را سفت میکردند، قالبها بر مچ و ساق پاهایم فرو میرفت و به اعصاب فشار می آورد. فشار بر دست چنان بود که هر لحظه فکر میکردم خون از محل ناخنهای دستم بیرون خواهد جهید. درد این لحظات به واقع خیلی بدتر و شدیدتر از درد شلاق بود. دست بیشتر و بیشتر پرس می شد و تمام اعصابم از نوک پا تا فرق سرم تیر می کشید. به دست راست کمتر فشار می آوردند، زیرا بعد از پرس، دست باد میکرد و دیگر نمیشد با آن اعتراف نوشت. بعد از مهار شدن دستها و پاها، کلاه کاسکت مخروطی شکل را که از بالا آویزان بود، بر سرم گذاشتند که تا زیر گلو می آمد. آن گاه به کف پاهایم شلاق زدند. وقتی از شدت درد فریاد می کشیدم، صدا در کلاه کاسکت می پیچید و گوشم را کر می کرد؛ نه می شد فریاد کشید و نعره زد و نه می شد درد ناشی از شلاق را تحمل کرد. هیچ منفذ و راه در رویی برای خروج صدا از کلاه کاسکت نبود و صدا در همان کلاه دفن میشد. گاهی شلاق را به کلاه می زدند، دنگ و دنگ ص ...

ادامه مطلب  

بیان مکارم اخلاق از زبان سیدالساجدین (ع)  

درخواست حذف این مطلب
بیستمین دعای کتاب گرانسنگ «صحیفه سجادیه» به دعای مکارم الاخلاق مشهور است. امام سجاد (ع) در ضمن هر فراز این دعا، با درخواست آراستگی به برخی از اخلاق پسندیده یا طلب دوری از بعضی رذائل اخلاقی ار درگاه خداوند، ارزش ها و ضدارزش های اخلاقی را معرفی می کند. همزمان با سالروز شهادت سیدالساجدین (ع)، این دعای ارزشمند به علاقه مندان پیشکش می شود.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، علی بن الحسین (ع)، چهارمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت که به زین العابدین و سجاد نیز شهرت دارد، پس از 35 سال امامت، بیست و پنجمین روز از محرم سال 96 قمری در سن عمر بابرکت، در سن 57 سالگی چشم از دنیای فانی فروبست. بنابر روایات شیعه، امام سجاد (ع) به دستور ولید بن عبدالملک با سم به شهادت رسید. مدفن آن امام همام در قبرستان بقیع کنار قبور مطهر امام حسن مجتبی (ع)، امام محمدباقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) است.شیخ مفید می نویسد: «علمای اهل سنت علوم بسیاری را از امام سجاد (ع) نقل کرده اند و پندها، دعاها، احادیثی در فضل قرآن، حلال و حرام، جنگ ها و روزها (تاریخ) از وی بجا مانده است که نزد علما مشهور است.» (مفید، الارشاد، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۱۵۳). گفتنی است از امام سجاد حدود سیصد حدیث در کتب اربعه شیعه آمده است. (منتظر القائم، تاریخ امامت، ۱۳۹۰ش، ص۱۷۲)مهمترین آثار مرتبط و منسوب«صحیفه سجادیه» مجموعه دعاهای امام سجاد (ع)«رساله حقوق» یکی از چند اثر منسوب به امام سجاد (ع)«دعای سحر» مشهور به دعای ابوحمزه؛ این دعا را امام زین العابدین در سحرهای ماه رمضان می خواند و ابوحمزه ثمالی از آن حضرت نقل کرده است.«زیارت امین الله»؛ زیارتنامه ای است که امام سجاد (ع) هنگام زیارت مزار حضرت علی (ع) خوانده است.مضجع شریف امام سجاد (ع) در قبرستان بقیعمکارم اخلاق از زبان سیدالساجدین (ع)بیستمین دعای کتاب ارزشمند «صحیفه سجادیه» به دعای مکارم الاخلاق مشهور است. این دعا از ۲۲ فراز تشکیل شده که هر قسمت با درود بر محمد و آل محمد شروع می شود. امام سجاد (ع) در ضمن هر فراز با درخواست آراستگی به برخی از اخلاق پسندیده یا طلب دوری از بعضی رذائل اخلاقی، ارزش ها و ضدارزش های اخلاقی را معرفی کرده است. در ادامه این نوشتار ترجمه این دعا به قلم محمدمهدی رضایی را می خوانیم.«خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و ایمان مرا به کمال مطلوب رسان، و یقین مرا برترین یقین گردان، و سرانجامِ نیّت مرا سرانجامِ بهترین نیّت ها قرار ده، و سرانجامِ کار مرا سرانجامِ نیکوترین کارها.خدایا، به لطف خود نیّت مرا برتری بخش و آن را خالص گردان، و به آنچه نزد توست، یقین مرا استواری ده، و به قدرت خود، کارهای تباه مرا بسامان کن.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و بی نیازم کن از هر کار که پرداختن به آن مرا از تو باز می دارد. مرا به کاری وادار که فردا از آن خواهی پرسید، و چنان کن که روزهای عمرم در انجام دادنِ کاری سپری شود که مرا برای آن آفریده ای. بی نیازم گردان و روزی ام را فراوان ساز. مرا با نگریستن به دارایی مردم، به فتنه مینداز. عزیزم گردان و به خود پسندی دچارم مکن. مرا به بندگی و خاکساری درگاهت توفیق ده و چنان مکن که عبادت خویش را بزرگ پندارم و آن را تباه کنم. دست مرا وسیله ای کن که با آن به مردم نیکی رسد، و مخواه که با کدورتِ منّت نهادن آمیخته گردد. مرا از کردار شایسته بهره مندی ده و از به خود نازیدن برکنار دار.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و چندان که مرا در چشمِ مردم بزرگ می داری، به همان اندازه پیش خودم خوار گردان، و چندان که مرا عزّت آشکار می بخشی، به همان مقدار پیش خودم ذلّت نفس عنایت کن.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از روشی پسندیده برخوردار نما که هرگز از آن کناره نجویم، و به راهی راست رهنمون گردان که از آن روی نگردانم، و مرا نیّتی درست ارزانی کن که در آن شک نکنم و تا آن زمان زنده ام بدار که به طاعت تو مشغولم، و چون روزگارم چراگاه شیطان شود، جانم را بگیر، پیش از آن که بیزاری تو بر من بتازد و خشمت مرا به خاک اندازد.خدایا، هر خوی ناپسند مرا پسندیده، و هر عیب مرا که موجب سرزنش من است نیکو گردان، و هر فضیلت کامل نگشته مرا به کمال رسان.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و کینه دشمنان مرا به مهر مبدّل کن، و رشک ستمکاران را به محبت، و بدگمانی بندگان شایسته را در حقِ من به اطمینان، و دشمنی نزدیکان را به دوستی، و پیوند گسستنِ خویشان را به پیوستن، و روی بر تافتنِ نزدیکان را به یاریگری، و دوستی دوستانِ دروغین را به عشق خالصانه، و ناسازگاری رفیقان را به معاشرت نیک، و تلخیِ ترس از ستمگران را به شیرینیِ ایمن ماندن از ستم ایشان.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا در برابر آن کس که بر من ستم می کند، توانایی ده، و در مقابل آن کس که با من به ستیز برخاسته، زبانِ گویا بخش، و بر آن که با من دشمنی می ورزد، پیروزی ده، و در برابر آن کس که مرا می فریبد، چاره سازی عنایت کن، و در برابر آن کس که مرا زبونِ خود می خواهد، نیرومند گردان. توانم ده که دروغ آن کس را که بر من عیب می گیرد، آشکار کنم، و از دستِ آن کس که در پی آزار من است، رهایی یابم، و توفیقم ده تا از کسی فرمانبری کنم که مرا به راه راست می برد، و در پیِ کسی روم که مرا به جادّه خیر و صلاح می کشد.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا بر آن دار که خیرخواه کسی باشم که بدخواه من است، و به آن کس که از من کناره می گیرد، پاسخ نیک دهم، و به کسی که مرا محروم می کند، بخشش نمایم، و کار کسی را که از من می بُرَد، با آشتی تلافی کنم، و کسی را که درباره من غیبت می کند، به نیکی یاد آورم، و خوبی را سپاس گویم، و از بدی چشم برگیرم.خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا به زیور شایستگان بیارای و به جامه پرهیزگاران بپوشان: در گستردن عدل و داد، و فرو خوردن خشم، و میراندن آتش دشمنی، و به هم پیوستن دل های پراکنده، و به سامان کردن کار بندگان، و برملا کردن پسندیده ها، و پوشاندن کارهای ناپسند، و نرمخویی و فروتنی و خوشرفتاری و بردباری و خوش رویی، و پیشی جُستن در فضیلت ها، و گرویدن به شیوه احسان، و سرزنش نکردن دیگران، و بخشش نکردن به کسی که سزاوار بخشش نیست، و گفتن سخن حق، اگر چه دشوار باشد، و اندک شمردنِ کردار و گفتار نیکِ خود، اگر چه بسیار باشد، و بسیار شمردن کردار و گفتار بدِ خویش، اگر چه اندک باشد. [ای معبود من] این صفات را در من به کمال رسان، به وسیله طاعتِ پیوسته و همراهی با جماعت مؤمنان و دوری گزیدن از بدعتگذاران و پیروانِ اندیشه های ساختگی.خدایا، محمد و خاندانش درود فرست و هنگام پیری فراخ ترین روزی ات را به من ارزانی کن، و چون درمانده شوم، نیرومندترین نیروی خود را به من ده، و مرا در عبادت خود به کسالت دچار مکن، و مپسند که راه تو را نادیده انگارم و بر خلاف دوستی ات گام بردارم و با آنان که از تو بریده اند، پیو ...

ادامه مطلب  

اهل کینه و کینه کشی نبوده ام و نیستم/به زندان رفتم چون کتاب هایم را می خواندند  

درخواست حذف این مطلب
محمود دولت آبادی، نویسنده مطرح کشورمان در سالروز 78سالگی از خاطرات دو سال زندان اش گفت و به تعریف روایت زندانی شدنش و آزادی از بند پرداخت. او همچنین داستان نگارش «کلیدر» در زندان و نابودی رمان «پایینی ها» را برای نخستین بار به شکل مفصل روایت کرد.محمود دولت آبادیخبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)-شهاب دارابیان: محمود دولت آبادی بی شک یکی از چهره های فراموش نشدنی ادبیات و فرهنگ ایران است؛ فردی که روزگار کم به او و دنیای ادبی اش سخت نگرفته است. نویسنده ای که هنوز هم با دیگران متفاوت است و در دنیایی که همه تلاش می کنند تا کتاب های خود را با شمارگان کم منتشر کنند تا کتاب به چاپ های بعدی برسد، با شیوه چاپ کتابش نیز درس بزرگی به نویسندگان جوان می دهد و کتابش را با شمارگان 30 هزار نسخه در هر نوبت چاپ می کند تا به دیگران بفهماند که باید دست از این نوع کارها بکشند و فقط به ادبیات و کلمات فکر کنند. با این حال در دنیای امروز و با همه بی تفاوتی های جامعه به ادبیات، شاید کمتر کتابخوانی باشد که نام محمود دولت آبادی را نشنیده باشد اما شاید در همین زمانه کمتر کسی بداند که بزرگ مرد داستان نویسی ایران پیش از انقلاب مدتی را در زندان گذرانده و درست در همین دوره یکی از آثارش برای همیشه توسط نیروهای امنیتی حکومت نابود شده است. فردا 10مرداد زادروز اوست و همین موضوع بهانه ای بود تا به سراغ او برویم و داستان دو سال زندانش و چگونگی نابودی اثرش را از زبان خودش بشنویم.شما از بازداشت و سال های زندان تان در نیمه دهه پنجاه کمتر سخن گفته اید، از روز بازداشت و اتفاق هایی که برای تان رخ داد بگویید. ماجرای بازداشت و زندانی شدن من در سال 1353 یک داستان دنباله دار است که به مدت ها قبل از دستگیری برمی گردد. دو یا سه ماه قبل از دستگیری در آپارتمانی در خیابان عباس آباد تهران مستاجر بودم. در همین مدت همسرم و کم و بیش خودم متوجه شدیم چند وقتی است که چند نفر در یک پیکان جوانان می آیند و ما را رصد می کنند. در کنار ساختمان ما یک خرابه بود و ته کوچه هم به خرابه می رسید. در آن زمان من سر صحنه تئاتر بودم. اسم آن «در اعماق» بود. نمایشی که در آن دوره تماشاگران بسیار زیادی داشت و حسابی دیده شد. برای اجرای همان نمایش، با گروه «زمان» به جنوب رفتم تا نمایش بعد از تهران در آنجا اجراء شود و آن شروعی بود برای نمایشی که بعدها آن را در شهر های بزرگی مانند کرمان و اصفهان اجرا کردیم. این اتفاقات رخ داد و پس از چندی دوباره به تهران بازگشتم. زمانی که به تهران آمدم هنوز یک شب از آن نمایش مانده بود و ما برای اجرای آخر باید به معدن سنگرود قزوین می رفتیم. پنجشنبه به تهران رسیدم و قرار بود شنبه نمایش را در قزوین اجراء کنیم. در آن زمان در کانون پرورش فکری مشغول به کار بودم و مدت مرخصی من در کانون تمام شده بود؛ به همین دلیل از کارگردان نمایش، «خانم مهین اسکویی» خواهش کردم اجازه دهد، من پنجشنبه و جمعه را در تهران بمانم و شنبه ظهر یک ماشین بیایید و مرا سر صحنه ببرد. ایشان پذیرفت و تصمیم بر آن شد تا شنبه سری به کانون بزنم و خودم را در اداره نشان دهم و ظهر هم با کارگردان بروم و تا آخر شب نیز به تهران برگردم. آن زمان پسرم سیاوش خیلی کوچک بود. صبح زود سیاوش را به کودکستانی که در خیابان ابن سینا بود، رساندم و از همان جا به اداره رفتم. در آن زمان آقای فیروز شیروانلو، رئیس مان که فرد بسیار فرهیخته ای بود در اداره به من اتاقی داده بود تا تنها باشم و کارم را انجام دهم. ساعت حدود هشت و نیم صبح بود که سیاوش را در کودکستان گذاشتم و به اداره رفتم. رسیده یا نرسیده به اداره مرا تحت نظر داشتند. مستخدم اداره که یک مرد ریزنقش آذربایجانی بود به اتاقم آمد و گفت که دو نفر با شما کار دارند. معمولاً من در آن دوران ارباب رجوع زیادی داشتم و بچه های دانشگاه زیاد پیش من می آمدند و طبق معمول به مستخدم اداره که انسان بسیار خوب و مهربانی بود گفتم که آنها را راهنمایی کند تا بالا بیایند. او رفت و برگشت و به من گفت که آن ها گفته اند که من پایین بیایم. من کمی درنگ کردم و گفتم باشد می آیم. پایین رفتم و دیدم دو جوان منتظرم هستند. سلام و علیک کردیم. خیلی محترمانه گفتند: «ما دو دقیقه با شما کار داریم». گفتم بفرمایید برویم بالا و در اتاق صحبت کنیم. گفتند: «نه ما در خدمت شما باشیم». فهمیدم دنبالم آمده اند؛ گفتم اجازه دهید تا بروم از دوستانم خداحافظی کنم. به اتاق کار دوستانی که در طبقه ی همکف بود بازگشتم، اگر اشتباه نکنم محسن حسام و مجید دانش آراسته هم آن زمان در کانون کار می کردند. وسائلی را که در جیبم بود در اتاق کارم گذاشتم، غیر از کلید خانه که در جیبم ماند. سوارشدیم به چهارراه شاه رسیدیم. هنگامی که سوار ماشین شدم، یک کلاشینکف و کلت دیدم. به شوخی گفتم «برای دستگیری سیدرشید آمده بودید؟ تلفن می زدید، خودم می آمدم». گفتند: «نه این یک رسم است». گفتم: «بگذارید یک سیگار بگیرم.» فکر می کردم در مقصد با سوال و جوابی رهایم می کنند. رفتم و دو بسته سیگار شیراز گرفتم و باز سوار ماشین شدم. وقتی نزدیک بازداشتگاه رسیدیم، یکی از آن ها گفت: «استاد ببخشید ما باید روی صورت شما را بپوشانیم.» یک شال گردن داشتم روی سرم انداختند و چشم هایم را پوشاند. اولین بار بود کسی «استاد» خطابم می کرد! وقت پیاده شدن از ماشین از زیر شال دیدم، آرم ماشینی که مرا با آن منتقل کردند؛ نشان شرکت ملی نفت ایران است. یکی از آنها بازویم گرفت و گفت: «استاد او را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.» و رفتیم و من را به سرهنگ وزیری نامی که در شهربانی بود، تحویل دادند. خوب به خاطرم است که او قدی بلند و رنگ روی زردی داشت. او مرا تحویل گرفت برد پشت پرده گفت: «لباس هایت را عوض کن». لباس زندان پوشیدم و آمدم بیرون. شخصی - که بعداً فهمیدم نامش آرش است - مقابل من آمد. کلتش را در مقابلم مثل کابوی های هنگامی که سوار ماشین شدم، یک کلاشینکف و کلت دیدم. به شوخی گفتم «برای دستگیری سیدرشید آمده بودید؟ تلفن می زدید، خودم می آمدم». گفتند: «نه این یک رسم است». آمریکایی می چرخاند و مدام متلک می گفت. او مرا از یک محوطه ای مربوط به شهربانی، ارتش یا ساختمان امنیت، گذراند. از حیاط مدوری رد شدیم. که بعدا فهمیدم اسمش «کمیته» است؛ کمیته مشترک چه و چه... در مسیر صدای در ها، قفل و آهن می آمد. مرا به طبقه ای در زیر زمین بردند و در سلولی جا دادند. راهی باریک بود که انتهای آن به دیواری ختم می شد و در سمت راست هم که سلول بود. آنجا با مردی برخورد کردم که حدودا شصت سال سن داشت. یک لحظه آرام و قرار نداشت و مدام دعا می کرد که امام موسی کاظم به فریادش برسد. پرسیدم «چرا ناراحت هستی؟» گفت : «من رعیتی در لرستان هستم و برای خان شیره انگور می بردم؛ دم در خانه خان مرا گرفتند و به اینجا آوردند و نمی دانم دلیل آن چیست.»شما وارد زندان شدید. در آنجا شما با آن مرد تنها بودید یا افراد دیگری هم در سلول بودند؟ بله. من و آن مرد در زندان نشسته بودیم و مرد مدام از امام موسی کاظم یاد می کرد و از او کمک می خواست. نیم ساعت نگذشته بود که در باز شد و جوانی چهار دست وپا وارد سلول شد. کف پایش را بسته بود. پایش عفونت کرده بود و نمی توانست روی پاهایش راه برود. می گفت این زخم کثیف هم خوب نمی شود که ولم کنند برم پی زندگیم. خوب نمی شوم! مشخص بود مسئولان زندان قبول کرده اند، او را رها کنند تا برود. بعد انقلاب کنار سینما تخت جمشید همان پسر جوان را دیدم و با هم کمی صحبت کردیم؛ پایش خوب شده بود. اما خیلی نگران بود. در مدت زمان کمی که در آن سلول بودم مرد قد کوتاهی آمد و در را باز کرد و گفت: «دولت آبادی تو هستی؟» گفتم: «بله». گفت: «باش تا صبح دولتت بدمد.» بعد در سلول را بست و رفت. ساعت از هفت شب گذشته بود؛ کلافه شده بودم و همان موقع سربازی آمد و من را به اتاق بازجویی برد.پس تقریبا از همان روز نخست بازجویی شروع شد. از اتفاقات بازجویی برای مان بگویید. بازجو رسولی بود که اسم کوچک خودش را داشت، ناصر. اسم مستعاری برای خودش انتخاب نکرده بود و فکر می کرد خیلی کار قهرمانانه انجام می دهد. الان هم اگر من اسم اش را می برم، برای این است که شنیده ام فوت کرده. مرا به آن جا بردند و نشستم. دو زن هم آن جا کنار هم نشسته بودند. بعدها فهمیدم خواهر و مادر وحید افراخته بودند. این حرف ها مربوط به زمان انشعاب در سازمان مجاهدین خلق است. بازجو «رسولی« با کابلی به پای آن ها می زد و به من می گفت: «ببین ما این جا از پا پوتین درست می کنیم.» پای خانم ها ورم کرده بود. روی یک مبل بزرگ نشسته بودند. همه این مسائل بود. زمان گذشت تا بپرسم «چرا مرا گرفتید؟» جواب خاصی نداد. گفتم: «چرا مرا توی انفرادی حبس کردید؟» در این فاصله آرش، بازجوی معروف ساواک وارد شد؛ این دو با هم کار می کردند. رسولی به یک سرباز گفت تا مرا به سلول شماره هشت ببرد. مرا به سلول هشت بردند. در آن سلول افرادی از طیف مذهبی و طرفدار آقای خمینی بودند. جوانی به نام تقی از اهالی قم بود. سربازی با درجه ستوانی بود به نام حسین که مثانه اش کوچک بود و حتماً باید شب دو بار ادرار می کرد. از سازمان مجاهدین هم مسعود رجوی و جوانی به نام خوش دل آنجا بودند. سلول حدودا سی و پنج متر بود. در گوشه ای از سلول مرد لاغر کرمانشاهی ای بود که مدام با ناله از خانواده اش یاد می کرد.وقتی وارد سلول شدید، اولین حسی که به سراغ تان آمد چه بود؟ در زندان آدم به سرعت برق همه زندگی اش را چک می کند و نگران می شود که مبادا ناخودآگاه رفتاری داشته یا چیزی دست نیرو های امنیتی افتاده که از نظر شان غیرعادی باشد و کار دست آدم بدهد. مثل نمایشنامه ای که نوشته بودم به اسم «درخت» که گم شده بالاخره!آیا چیزی بود که شما را نگران کند که با دسترسی نیرو های امنیتی وضعیت تان وخیم تر شود؟ من چیز غیرعادی در زندگی ام نداشتم؛ فقط یک بار که شمال رفته بودیم نسخه ای از شاهنامه دستم بود و در زمان فراغت آن را می خواندم. همسرم گفت به جایی برویم. ورقی افتاده بود کنار خیابان؛ آن را برداشتم و لای شاهنامه گذاشتم که صفحه را گم نکنم. آن ورق لای شاهنامه، مرا نگران کرده بود؛ چراکه دست بر قضا یک سری اسامی روی آن نوشته شده بود. نمی دانم شاید آن برگه برای یک بچه مدرسه ای بود که اسم رفقایش را روی آن نوشته بود. این کاغذ مقوایی ذهن مرا درگیر کرده بود و می گفتم نکند این ها بروند و تکه کاغذ را پیدا کنند و بگویند این اسامی چه کسانی است؟ می خواهم بگویم ذهن در زندان همه جا را رصد می کند. منتظر شدم تا زمان ملاقات برسد. کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک به هر کسی ملاقات نمی داد؛ اما بالاخره دو سه هفته ای گذشت و پدرم و همسرم به ملاقات من آمدند؛ من در گوش پدرم گفتم برو و لای شاهنامه را نگاه کن! آنجا خیالم راحت شد و تقریبا آرام گرفتم.بعد از چندین روز که در زندان بودید به شما توضیح ندادند که جرم تان چیست؟ نه! فقط وقتی من پرسیدم برای چه مرا گرفته اید، گفتند: «کتاب هایی که تو نوشتی در خانه ی تمام کسانی که ما بازداشت کرده ایم، پیدا شده است.» به تدریج به من گفته شد، زمانی که بچه ها را می گیریم و می آوریم همه آنها می گویند چرا دولت آبادی راست راست می گردد و کتابش در بازار است اما ما را به جرم مطالعه این کتاب ها و داشتن چنین عقایدی زندانی می کنید. من هم در جواب آنها گفتم: «شما خودتان اجازه دادید؛ اداره فرهنگ و هنر شماست و شما اجازه دادید آثارم منتشر شود. من چه کار کنم؟ بگویید جمع کنند و دیگر کتاب مرا نفروشند». می گفتم: «به درویش گفتند معرکه ات را جمع کن، دستش را روی دهانش گذاشت. به همین سادگی». می گفتم: «چرا مرا نگه داشته اید؟» هیچ چیز نمی گفتند. البته به نظرم مرا در زندان نگه داشتند تا به ام فهمانده شود آن جا (زندان) کجاست و با بچه های مردم چه می کنند! البته این حرف ذهنیت من است و آنها وقتی مطمئن شدند و مطمئن هم بودند که من هیچ ربطی به گرایشات خاص سیاسی ندارم و تنها نویسنده هستم، نرم شدند و در نهایت در سلول نگه ام داشتند.در ایام دستگیری شما مشغول نگارش دو رمان «کلیدر» و «پایینی ها» بودید. وقتی بازداشت شدید نگران وضعیت آن دو اثر نشدید؟ حسین برادرم می دانست من دو اثر در دست نگارش دارم. یکی «کلیدر» و دیگری «پایینی ها» وقتی نزدیک بازداشتگاه رسیدیم، یکی از آن ها گفت: «استاد ببخشید ما باید روی صورت شما را بپوشانیم.» یک شال گردن داشتم روی سرم انداختند و چشم هایم را پوشاند. اولین بار بود کسی «استاد» خطابم می کرد! بود. راستش ابتدا نگران بودم؛ اما شنیدم حسین همان روز دویده و نوشته ها را برداشته برده تا ازشان مراقبت کند، دیگر خیالم راحت شد که حسین ترتیب کارها را می دهد. همسرم در آن ایام در بیمارستان کار می کرد، همسرم را پیدا کرده بود. به خانه ما رفته بودند و دو بسته از دست نوشته هایم را از خانه برداشته و آنها را به جایی امنی برده بود. حسین فکر کرده بود یکی از آن دو بسته رمان «کلیدر» و دیگری هم آن رمان دیگر «پایینی ها» است. من به حسین اطمینان داشتم و می دانستم که از آنها مراقبت می کند، اما تا بفهمم حسین کارها را برده، نگران سرنوشت داستان «کلیدر» بودم و می ترسیدم این اثر از دست برود. در واقع کاری از دستم برنمی آمد و در آن فاصله مدام نگران بودم که نکند مامور ها زود تر به خانه برسند و «کلیدر» را ضبط کنند. این نگرانی تا دو سه ماه همراهم بود. چندی بعد جایم را عوض کردند و از سلول هشت به سلول دیگری رفتم. آنجا به من گفتند که دیشب سعید سلطان پور اینجا بوده است. در سال پنجاه و سه و پنجاه و چهار اوج بازداشت ها بود و سلول ها پر از زندانی شده بود. بیست روزی در آن سلول بودم. آن زمان سر زندانی ها را می تراشیدند، اما دو هفته سر مرا نتراشیدند. برای برخی از هم سلولی ها چنین تصوری پیش آمده بود که مرا به زودی آزاد می کنند و هم سلولی ها به من هم می گفتند، موهایت را نزدند می خواهند تو را آزاد کنند. اما آزاد نشدم و بعد دو هفته ای سر مرا نیز تراشیدند.این نگرانی تمام شد؟ نه. هنوز وقت ملاقات با خانواده نرسیده بود. بعد از کمیته به قصر زیر دادگاه، بعد از دادگاه یک و دو نوبت و قطعی شدن زمان حبس، بردن به بند دائم و سپس اولین ملاقات.باتوجه به تعداد زیاد دستگیری ها زندان به شما چگونه گذشت؟ نزدیک دو ماه شد که در کمیته زندانی بودم. داخل زندان تراکم زیاد بود. آن قدر سلول شلوغ بود که بچه ها با چرخاندن پیراهن شان در سلول هوا را به جریان می انداختند. در زندان هر یک از دستگیرشدگان از منطقه ای از ایران بودند، مثلا یک نفر بلوچ بود که با هیچ کس غیر از من حرف نمی زد؛ او فقط در سلول قدم می زد و با سوت ملودی های بلوچی را می نواخت. تراکم خیلی زیاد بود. بچه ها نزدیک در سلول جایی درست کرده بودند که می شد من سرم را کنار در سلول بگذارم تا از هوای راهرو نفس بگیرم. در سلول افرادی هم بودند که به واسطه آن ها بازجو از احوال زندانیان مطلع می شد. در آن انبوه جمعیت مدام نفسم می گرفت. در هر دیداری که با باز جو در جلسه های بازجویی داشتم از این دستگیری خود می پرسیدم که: «آخر به چه اتهامی مرا گرفته اید؟!» اما جوابی نمی داد. در روز جابه جایی از کمیته به زندان قصر بار دیگر هم از رسولی پرسیدم: «نگفتید چرا مرا گرفتید؟» دستی روی شانه ام گذاشت و گفت «برو بالا و حبست را بکش. این قضیه نه دست من است و نه دست تو.» در هفته دوم یا سوم بازداشتم، دو نفر از دفتر بازرسی شاهنشاهی آمده بودند و با من صحبت کردند؛ در آن دیدار من به بازداشتم اعتراض کردم و بعدا معلوم شد، این ها آمدند خبر بگیرند و به بالا ببرند و از بالا لابد حکم آزادی مرا بگیرند، اما عملا این داستان بالا به شانز ده ماه طول کشید تا بفهمم باید بمانم و دو سال حبس را بکشم. در همه مدت بازداشت نگران بودم چه می شود قطع شدن کاری که می نوشتم «کلیدر» و چنان روان پیش می رفت؟ پس در ذهنم کار را داشتم، به آن فکر می کردم و در ذهنم ادامه می دادم.شما در تمام دوران حبس در یک زندان بودید یا جای شما را عوض کردند؟ منظورم این است که بالا زندان دیگری بود؟ من مدتی را در زندان و بازداشتگاه کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک بودم و روزگاری هم در زندان قصر. حدود 8 – 9 ماه پایان را در اوین؛ بندی که گفته می شد بند ویژه گذراندم. خوب یادم هست که با یک دستگاه ماشین ون از کمیته به زندان قصر منتقل شدم. قسمت جلو ماشین خانم ها بودند و در قسمت عقب هم من و چند مرد دیگر بودیم. دختری کوچک هم کنار من جا داده بودند، آنسوی پاراوان. او یک تسبیح درست شده از هسته خرما در دستش را به سمت من آورد. دستش آن قدر کوچک بود که به آن خیره شده بود و می گفتم که این دختر اینجا چکار می کند؟ فکر می کنم به زحمت چهارده سال داشت از بس کف دستش کوچک و ظریف بود. وقتی به زندان رسیدیم، آن جا هم 48 ساعت در قرنطینه بودم. مسئول قرنطینه آقایی به سن و سال الان من و شهردار بند بود. اتاق تمیزی به ما داد و یک زندانی جوان را مسئول خدمت ما قرار داد. بعد از مدت ها لباس هایم را پس دادند و یکی از خرسندی های من هم دست یافتن به کتاب جیبی ای در لباسم بود. کتاب جیبی از داستان های کهن فارسی بود. شب به بچه ها گفتم: «حالا که کتاب دارم بیایید و بنشینید تا یک داستان برای تان بخوانم.» آنها نیز نشستند و من قصه یوسف را از تاریخ طبری برای آن ها خواندم. یک داستان بسیار زیبا که هر روز می شود آن را خواند و لذت برد. به نظر من آن داستان یکی از شاهکارهای ادبیات و داستان جهان است. وقتی که شروع به خواندن کردم و تمام شد فکر می کنم، کچویی که با ما هم سلول بود، نسبت به این داستان اعتراض کرد. او گفت: «شما باید انقلابی بخوانید و انقلابی بنویسید.» گفتم دست بردار. من دارم ادبیات می خوانم، چرا شما متوجه نیستید، این داستان یک شاهکار است.ملاقات های شما با خانواده چگونه انجام می شد؟ در اولین ملاقات پدر عزیزم آمد. پدرم، مادر، همسر و پسرم سیاوش را آورد. سیاوش آن زمان کمتر از سه سال سن داشت و در تمام آن مدت به هم بازی هایش گفته بود، پدرم در کرمان است. شهری که یکی از اجرای من بود در نمایش. اولین ملاقات در هفته دوم بود در کمیته که می خواستند خانواده ام را مطمئن کنند که سالم هستم و شکنجه نشده ام. ملاقات بعدی در ماه دوم - سوم بازداشتم در زندان قصر بود.در همان نخستین ملاقات سراغ دست نوشته ها و کتاب های تان را گرفتید؟ بله، پدر عزیزم پشت میله ها آمد. ملاقات در آن زمان به این شکل بود که در دو طرف کوچه ی میله ها می ایستادیم و هر دو پشت میله بودیم و چند پاسبان هم در کوچه ی بین میله ها قدم می زدند. با یکی از پاسبان ها که آذربایجانی بود و هنگام کشیک مخصوصا شلیک کرده بود تا محل خدمتش را عوض کنند و عوض نکرده بودند رفیق شدم و او موقع صحبت با همسرم به گوشه ای می رفت تا من راحت با او صحبت کنم. سروان مظلومی هم یک افسر شریف بود و روز ملاقات دوبار اجازه ی ملاقات می داد به همسرم و سیاوش. از داستان دور نشویم و به حاشیه رفتیم و من را به سرهنگ وزیری نامی که در شهربانی بود، تحویل دادند. خوب به خاطرم است که او قدی بلند و رنگ روی زردی داشت. او مرا تحویل گرفت برد پشت پرده گفت: «لباس هایت را عوض کن». لباس زندان پوشیدم و آمدم بیرون. شخصی - که بعداً فهمیدم نامش آرش است - مقابل من آمد. کلتش را در مقابلم مثل کابوی های آمریکایی می چرخاند و مدام متلک می گفت. نرویم؛ برویم سراغ موضوع اصلی صحبت مان. پدرم آمد و گفت فرش ها را فرستادم رفت. آنجا بود که فهمیدم دست نوشته ها از آن قضیه جان سالم به در برده و آن لحظه را همچنان در خاطر دارم. برادر عزیزم، حسین بعد از اینکه فهمید به من ملاقات دادند و پی برد که حالم خوب است و اذیت نشدم، می رود نوشته ها را به شهرستان می برد، آن جا داخل چند بسته نایلون و پارچه می گذارد تا آسیب نبیند و در یک پیت حلبی زیر خاک پنهان می کند و برمی گردد سرکارش. هنوز دست نوشته ...

ادامه مطلب  

جهت دقیق قبله منزلتان را اینگونه پیدا کنید  

درخواست حذف این مطلب
اگر نسبت به دقیق بودن جهت قبله منزل یا محل کار خود مشکوکید، دوشنبه همین هفته فرصت مناسبی برای قبله یابی دقیق است.گروه فرهنگ تیتریک، اگر نسبت به دقیق بودن جهت قبله منزل یا محل کار خود مشکوکید، دوشنبه همین هفته فرصت مناسبی برای قبله یابی دقیق است. اجازه دهید واقعیتی را برایتان فاش کنم و آن، این که قبله یابی در بسیاری از بناهای ایران با دقت خوبی انجام نشده است. علت این است که معمولا از قبله نماهای مغناطیسی نه چندان باکیفیت یا در شرایطی غیراستاندارد برای تعیین جهت قبله استفاده می شود. مثلا فردی که قطب نما یا قبله نمای مغناطیسی را در دست دارد در شرایطی با فاصله نزدیک نسبت به وسایل آهنی بزرگ نظیر خودرو، درِ پارکینگ، خطوط برق فشار قوی یا گوشی تلفن همراه جهت یابی را انجام می دهد و نتیجه این می شود که گاهی جهت قبله با درصد قابل توجهی خطا تعیین می شود.اما دوشنبه 7 خرداد و همین طور دوشنبه 25 تیر 97 کافی است از یک شاخص عمود بر سطح زمین یا یک شاقول برای تعیین دقیق قبله استفاده کنید.خورشید در این دو روز از سال در لحظه ظهر شرعی مکه، درست بالای سر ناظران در وسط آسمان در موقعیتی که در دانش نجوم به آن سمت الرأس یا سرسو می گویند قرار می گیرد. به این ترتیب در این لحظه خانه کعبه هیچ سایه ای نخواهد داشت. در این حالت تمام ساکنان زمین که زمانی از روز را سپری می کنند و خورشید را در آسمان می بینند اگر رو به آفتاب باشند رو به قبله نیز خواهند بود.یک شاخص مهیا کنیدبرای ما در ایران که نسبت به کشورهای آمریکایی ...

ادامه مطلب  

دعاى روز عرفه با صدای حاج میثم مطیعی + دانلود  

درخواست حذف این مطلب
یکی از دعاهاى مشهور روز عرفه دعاى حضرت سید الشهداء علیه السلام است.به گزارش تهران نیوز ، یکی از دعاهاى مشهور روز عرفه دعاى حضرت سید الشهداء علیه السلام است بشر و بشیر پسران غالب اسدى روایت کرده اند که پسین روز عرفه در عرفات در خدمت آن حضرت بودیم پس از خیمه خود بیرون آمدند با گروهى از اهل بیت و فرزندان و شیعیان با نهایت تَذَلُّل و خشوع پس در جانب چپ کوه ایستادند و روى مبارک را بسوى کعبه گردانیدند و دستها را برابر رو برداشتند مانند مسکینى که طعام طلبد و این دعا را خواندند:دانلود دعای عرفه با صدای حاج میثم مطیعیاَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ وَلا کَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ وَهُوَ الْجَوادُ الْواسِعُ فَطَرَ اَجْناسَ الْبَدائِعِ واَتْقَنَ بِحِکْمَتِهِ الصَّنائِعَ لا تَخْفى عَلَیْهِ الطَّلایِـعُ وَلا تَضیعُ عِنْدَهُ الْوَدائِعُ جازى کُلِّ صانِعٍ وَرائِشُ کُلِّ قانعٍ وَراحِمُ کُلِّ ضارِعٍ وَمُنْزِلُ الْمَنافِعِ وَالْکِتابِ الْجامِعِ بِالنُّورِ السّاطِعِ وَ هُوَ لِلدَّعَواتِ سامِعٌ وَلِلْکُرُباتِ دافِعٌ وَلِلدَّرَجاتِ رافِعٌ،خداى را سپاس که براى حکمش برگرداننده‏اى،و براى بخشش بازدارنده‏اى و همانند ساخته‏اى ساخته هیچ سازنده‏اى نیست،و او سخاوتمند وسعت‏بخش است،انواع مخلوقات را پدید آورد،و ساخته‏ها را با حکمتش محکم نمود،طلیعه‏ها بر او پوشیده‏ نمى‏ماند،و ودیعه‏ها نزد او ضایع نمى‏شود پاداش‏دهنده‏ هر سازنده،و بى‏نیازکننده هر قناعت‏گر،و رحم‏کننده بر هر نالان،و فرو فرستنده سودها،و نازل‏کننده کتاب جامع‏ با نور درخشان است،او شنونده دعاها،و دورکننده بلاها،و بالابرنده درجات،وَلِلْجَبابِرَهِ قامِعٌ فَلا اِلهَ غَیْرُهُ وَلا شَىْءَ یَعْدِلُهُ وَلَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْءٌ وَهُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُاللَّطیفُ الْخَبیرُ وَهُوَ عَلى کُلِّشَىْءٍ قَدیرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَرْغَبُ إِلَیْکَوَاَشْهَدُ بِالرُّبُوبِیَّهِ لَکَ مُقِرّاً بِاَنَّکَ رَبّى وَ اِلَیْکَ مَرَدّى اِبْتَدَاْتَنى بِنِعْمَتِکَ قَبْلَ اَنْ اَکُونَ شَیْئاً مَذْکُورا وَخَلَقْتَنى مِنَ التُّرابِ ثُمَّ اَسْکَنْتَنِى الاَْصْلابَ آمِناً لِرَیْبِ الْمَنُونِ وَاخْتِلافِ الدُّهُورِ وَالسِّنینَ،و کوبنده گردنکشان است،پس معبودى جز او نیست،و چیزى با او برابرى نمى‏کند،و چیزى همانندش نیست،و اوست شنوا و بینا،و لطیف و آگاه،و بر هرچیز تواناست.خدایا به سوى تو رغبت مى‏نمایم،و به پروردگارى‏ تو گواهى مى‏دهم،اقرارکننده‏ام که تو پروردگار منى،و بازگشت من به سوى تو است،وجودم را با نعمتت آغاز کردى پیش‏ از انکه موجودى قابل ذکر باشم،و مرا از خاک پدید آوردى،سپس در میان صلبها جایم دادى،درحالى‏که از حوادث زمانه و رفت‏وآمد روزگار و سالها،فَلَمْ اَزَلْ ظاعِناً مِنْ صُلْبٍ اِلى رَحِمٍ فى تَقادُمٍ مِنَ الاَْیّامِ الْماضِیَهِ وَالْقُرُونِ الْخالِیَهِ لَمْ تُخْرِجْنى لِرَاْفَتِکَ بى وَلُطْفِکَ لى وَاِحْسانِکَ اِلَىَّ فى دَوْلَهِ اَئِمَّهِ الْکُفْرِ الَّذینَ نَقَضُوا عَهْدَکَ وَکَذَّبُوا رُسُلَکَلکِنَّکَ اَخْرَجْتَنى لِلَّذى سَبَقَلى مِنَ الْهُدَى الَّذى لَهُ یَسَّرْتَنى وَفیهِ اَنْشَاءْتَنى وَمِنْ قَبْلِ ذلِکَ رَؤُفْتَ بى بِجَمیلِ صُنْعِکَ وَسَوابِـغِ نِعَمِکَ فابْتَدَعْتَ خَلْقى مِنْ مَنِىٍّ یُمْنى وَاَسْکَنْتَنى فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ بَیْنَ لَحْمٍ وَدَمٍ وَجِلْدٍ،ایمنى بخشیدى همواره کوچ‏کننده بودم از صلبى به رحمى،درگذشته از ایام و قرنهاى پیشین،از باب رأفت و لطف و احسانى که به من داشتى، مرا در حکومت پیشوایان کفر،آنان‏که پیمانت را شکستند،و پیامبرانت را تکذیب کردند،به دنیا نیاوردى،ولى زمانى‏ به دنیا آوردى به خاطر آنچه در علمت برایم رقم خورده بود و آن عبارت بود از هدایتى که مرا براى پذیرفتن آن آماده ساختى،و در عرصه گاهش نشود و نمایم‏ دادى،و پیش از آن هم با رفتار زیبایت،و نعمتهاى کاملت بر من مهر ورزیدى،در نتیجه وجودم را پدید آوردى از نطفه ریخته‏ شده و در تاریکیهاى سه‏گانه میان گوشت و خون و پوست جایم دادى،لَمْ تُشْهِدْنى خَلْقى وَلَمْ تَجْعَلْ اِلَىَّ شَیْئاً مِنْ اَمْرى ثُمَّ اَخْرَجْتَنى لِلَّذى سَبَقَ لى مِنَ الْهُدى اِلَى الدُّنْیا تآمّاً سَوِیّاً وَحَفِظْتَنى فِى الْمَهْدِ طِفْلاً صَبِیّاً وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِیّاً وَعَطَفْتَ عَلَىَّ قُلُوبَ الْحَواضِنِ وَکَفَّلْتَنى الاُْمَّهاتِ الرَّواحِمَ وَکَلاَْتَنى مِنْ طَوارِقِ الْجآنِّ وَسَلَّمْتَنى مِنَ الزِّیادَهِ وَالنُّقْصانِفَتَعالَیْتَ یا رَحیمُ یا رَحْمنُ حتّى اِذَا اسْتَهْلَلْتُ ناطِقاً بِالْکَلامِ،و مرا در آفرینش وجودم گواه نگرفتى، و چیزى از کار خلقتم را به من واگذار ننمودى،سپس براى آنچه در علمت از هدایتم گذشته بود مرا کامل میانه به دنیا آوردى،و در حال کودکى و خردسالى در میان گهواره محافظت نمودى،و از بین غذاها شیر گوارا نصیبم کردى،و دل دایه‏ها را بر من مهربان نمودى،و مادران پرمهر را به پرستارى‏ام گماشتى،و از آسیبهاى پریان نگهدارى فرمودى،و از زیادى و کمى سالمم داشتى،پس تو برترى اى مهربان،اى بخشنده،تا آنگاه که آغاز به سخن‏ کردم.اَتْمَمْتَ عَلَىَّ سَوابغَ الاِْ نْعامِ وَرَبَّیْتَنى زایِداً فى کُلِّ عامٍ حَتّى إ ذَا اکْتَمَلَتْ فِطْرَتى وَاعْتَدَلَتْ مِرَّتى اَوْجَبْتَ عَلَىَّ حُجَتَّکَ بِاَنْ اَلْهَمْتَنى مَعْرِفَتَکَ وَرَوَّعْتَنى بِعَجائِبِ حِکْمَتِکَ وَاَیْقَظْتَنى لِما ذَرَاْتَ فى سَمآئِکَوَاَرْضِکَ مِنْ بَدائِعِ خَلْقِکَ وَنَبَّهْتَنى لِشُکْرِکَ وَذِکْرِکَ وَاَوجَبْتَ عَلَىَّ طاعَتَکَ وَعِبادَتَکَ وَفَهَّمْتَنى ما جاَّءَتْ بِهِ رُسُلُکَ وَیَسَّرْتَ لى تَقَبُّلَ مَرْضاتِکَ وَمَنَنْتَ عَلَىَّ فى جَمیعِ ذلِکَ بِعَونِکَ وَلُطْفِکَ ثُمَّ اِذْ خَلَقْتَنى مِنْ خَیْرِ الثَّرى،نعمتهاى کاملت را بر من تمام کردى،و مرا در هر سال با افزوده شدن به وجودم پرورش دادى،تا آفرینشم کامل‏ شد،و تاب و توانم معتدل گشت،حجّت را بر من واجب نمودى،چنان‏که معرفتت را به من الهام فرمودى‏ و با شگفتیهاى حکمتت به هراسم افکندى،و به آنچه در آسمان و زمینت از پدیده هاى خلقت پدید آوردى بیدارم نمودى،به سپاسگذارى و یادت آگاهى‏ام دادى،و طاعت و عبادتت را بر من واجب نمودى،و آنچه را پیامبرانت آوردند به من فهماندى،و پذیرفتن خشنودى‏ات را بر من آسان کردى،و در تمام این امور به‏ یارى و لطفت بر من منّت نهادى،سپس وقتى که مرا از بهترین خاک آفریدى،لَمْ تَرْضَ لى یا اِلهى نِعْمَهً دُونَ اُخرى وَرَزَقْتَنى مِنْ اَنواعِ الْمَعاشِ وَصُنُوفِ الرِّیاشِ بِمَنِّکَ الْعَظیمِ الاَْعْظَمِ عَلَىَّ وَاِحْسانِکَ الْقَدیمِ اِلَىَّ حَتّى اِذا اَتْمَمْتَ عَلَىَّ جَمیعَ النِّعَمِ وَصَرَفْتَ عَنّى کُلَّ النِّقَمِ لَمْ یَمْنَعْکَ جَهْلى وَجُرْاءَتى عَلَیْکَ اَنْ دَلَلْتَنى اِلى ما یُقَرِّبُنى اِلَیْکَ وَوَفَّقْتَنى لِما یُزْلِفُنى لَدَیْکَ فَاِنْ دَعَوْتُکَ اَجَبْتَنى وَاِنْ سَئَلْتُکَ اَعْطَیْتَنى وَاِنْ اَطَعْتُکَ شَکَرْتَنى وَاِنْ شَکَرْتُکَ زِدْتَنى،برایم نپسندیدى اى معبود من نعمتى‏ را بدون نعمتى دیگر،و از انواع وسایل زندگى،و اقسام بهره‏ها نصیب من فرمودى،و این بخاطر نعمت‏بخشى‏ بزرگ و بزرگتر و احسان دیرینه‏ات بر من بود،تا جایى که همه نعمتها را بر من کامل نمودى،و تمام بلاها را از من بازگرداندى،نادانى و گستاخى‏ام بر تو،بازت نداشت،از این که مرا به آنچه به تو نزدیک مى‏کند راهنمایى کردى، و به آنچه مرا به پیشگاهت مقرّب مى‏نماید توفیق دادى،پس اگر بخوانمت،اجابتم نمایى،و اگر از تو درخواست نمایم،عطایم کنى،و اگر اطاعتت‏ کنم قدردانى فرمایى،و اگر به شکرت برخیزم بر نعمتم بیفزایى،کُلُّ ذلِکَ اِکْمالٌ لاَِنْعُمِکَ عَلَىَّ وَاِحْسانِکَ اِلَىَّ فَسُبْحانَکَ سُبْحانَکَ مِنْ مُبْدِئٍ مُعیدٍ حَمیدٍ مَجیدٍ تَقَدَّسَتْ اَسْمآؤُکَ وَعَظُمَتْ الاَّؤُکَ فَاءَىَُّ نِعَمِکَ ی ا اِلهى اُحْصى عَدَداً وَذِکْراً اءَمْ اَىُّ عَطـایاکَ اءَقُومُ بِها شُکْراً وَهِىَ یا رَبِّ اَکْثَرُ مِنْ اَنْ یُحْصِیَهَا الْعآدّوُنَ اءَوْ یَبْلُغَ عِلْماً بِهَا الْحافِظُونَ ثُمَّ ما صَرَفْتَ وَدَرَاءْتَ عَنّى اَللّهُمَّ مِنَ الضُرِّ وَالضَّرّآءِ اءَکْثَرُ مِمّا ظَهَرَ لى مِنَ الْعافِیَهِ وَالسَّرّآءِ وَاَنـَا اَشْهَدُ یا اِلهى بِحَقیقَهِ ایمانى،همه اینها کامل کردن نعمتهایت بر من و احسانت به سوى‏ من است،پس منزّهى تو،منزّهى تو،که آفریننده‏اى،و بازگرداننده‏اى،و ستوده‏اى و بزرگوارى،نامهایت مقدس است،و نعمتهایت بزرگ،خدایا کدامیک از نعمتهایت را به شماره آورم و یاد کنم،یا براى کدمیک از عطاهایت به سپاسگذارى برخیزم درحالى‏که پروردگارا، بیش از آن است که شماره‏گران برشمارند،یا اینکه یاد دارندگان در دانش به آنها برسند،آنگاه اى خدا،آنچه از بدحالى و پریشانى‏ از من بازگرداندى و دور کردى،از آنچه از سلامتى کامل و خوشحالى برایم نمایان شد،بیشتر است،معبودا،من گواهیى‏ مى‏دهم به حقیقت ایمانم،وَعَقْدِ عَزَماتِ یَقینى وَخالِصِ صَریحِ تَوْحیدى وَباطِنِ مَکْنُونِ ضَمیرى وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساریرِ صَفْحَهِ جَبینى وَخُرْقِ مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاریفِ مارِنِ عِرْنینى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتاىَ وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ حَنَکِ فَمى وَفَکّى،و باور تصمیمات یقینم،و یکتاپرستى بى‏شائبه صریحم و درون پوشیده نهادم،و آویزه‏هاى راههاى نور چششم،و چینهاى صفحه پیشانى‏ام،و روزنه‏هاى راههاى نفسم،و پرّه‏هاى نرمه تیغه بینى‏ام،و حفره‏هاى پرده شنوایى‏ام،و آنچه که ضمیمه‏ شده و بر ان بر هم نهاده دو لبم،و حرکتهاى سخن زبانم،و جاى فرو رفتگى سقف دهان و آرواره‏ام،و محل‏ روییدن دندانهایم،وَمَنابِتِ اَضْراسى وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى وَحِمالَهِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَلیْهِ تامُورُ صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتینى وَنِیاطِ حِجابِ قَلْبى وَاءَفْلاذِ حَواشى کَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسیفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَمیعُِ جَوارِحى وَمَا انْتَسَجَ عَلى ذلِکَ اَیّامَ رِضاعى وَما اَقلَّتِ الاَْرْضُ مِنّى وَنَوْمى وَیَقَظَتى وَسُکُونى وَحَرَکاتِ رُکُوعى وَسُجُودى ،و جاى گوارایى خوراک و آشامیدنى‏ام،و بار بر مغز سرم‏ و رسایى رگهایى طولانى گردنم،و آنچه را قفسه سینه‏ام در برگرفته،و بندهاى‏ پى شاهرگم،و آویخته‏هاى پرده دلم،و قطعات کناره‏هاى کبدم،و آنچه را در برگرفته غضروفهاى‏ دنده‏هایم،و جایگاههاى مفاصلم،و پیوستگى پاهایم،و اطراف انگشتانم،و گوشتم،و خونم، و مویم،و پوستم،و عصبم،و نایم،و استخوانم،و مغزم،و رگهایم۷و تمام اعضایم، و آنچه در ایام شیرخوارگى بر آنها بافته شد،و آنچه زمین از سنگینى من برداشته،و خوابم و بیدارى‏ام و سکونم،و حرکات رکوع و سجودم،اَنْ لَوْ حاوَلْتُ وَاجْتَهَدْتُ مَدَى الاَْعصارِ وَالاَْحْقابِ لَوْ عُمِّرْتُها اَنْ اءُؤَدِّىَ شُکْرَ واحِدَهٍ مِنْ اءَنْعُمِکَ مَا اسْتَطَعْتُ ذلِکَ اِلاّ بِمَنِّکَ الْمُوجَبِ عَلَىَّ بِهِ شُکْرُکَ اَبَداً جَدیداً وَثَنآءً طارِفاً عَتیداً اَجَلْ وَلوْ حَرَصْتُ اَنـَا وَالْعآدُّونَ مِنْ اَنامِکَ اءَنْ نُحْصِىَ مَدى اِنْعامِکَ سالِفِهِ وَ انِفِهِ ما حَصَرْناهُ عَدَداً وَلا اَحْصَیناهُ اَمَداًهَیْهاتَ اءنّى ذلِکَ وَاَنْتَ الْمُخْبِرُ فى کِتابِکَ النّاطِقِ،خلاصه با تمام این امور گواهى مى‏دهم بر اینکه اگر به حرکت مى‏آمدم و طول‏ روزگاران،و زمانهاى بس دراز مى‏کوشیدم،بر فرض که آن همه زمان را عمر مى‏کردم،که شکر یکى از نعمتهایت را بجا آورم نخواهم توانست،جز با منتّت که به سبب آن شکرت بر من واجب مى‏شود،شکرى دایم و نو،و ثنایى تازه و فراهم.آرى‏ اگر من و همه شمارش‏گران از آفریدگانت،حرص ورزیم که نهایت نعمتهایت،از نعمتهاى سابقه‏دار و بى‏سابقه‏ات را برشماریم،هرگز نمى‏توانیم به شماره آوریم،و نه اندازه آن را حصا کنیم،چه دور است چنین چیزى چگونه ممکن است؟و حال آنکه تو در کتاب‏ گویایت،وَالنَّبَاءِ الصّادِقِ وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ الله لا تُحْصُوها صَدَقَ کِتابُکَ اْللّهُمَّ وَاِنْبآؤُکَ وَبَلَّغَتْ اَنْبِیآؤُکَ وَرُسُلُکَ ما اَنْزَلْتَ عَلَیْهِمْ مِنْ وَحْیِکَ وَشَرَعْتَ لَهُمْ وَبِهِمْ مِنْ دینِکَ غَیْرَ اءَنّى یا اِلهى اَشْهَدُ بِجَُهْدى وَجِدّى وَمَبْلَغِ طاعَتى وَوُسْعى وَاءَقُولُ مُؤْمِناً مُوقِناً اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً فَیَکُونَ مَوْرُوثاً وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَریکٌ فى مُلْکِهِ فَیُضآدَُّهُ فیَما ابْتَدَعَ،و خبر صادقانه‏ات اعلام کرده‏اى:اگر نعمتهاى خدا را برشمارید،قدرت شمارش آن را ندارید.خدایا کتابت راست گفته، و اخبارت صادقانه است،و پیامبرانت و رسولانت به مردم رساندند،آنچه را از وحیت بر آنان نازل کردى.و براى آنان و به وسیله‏ آنان از دینت شریعت ساختى،معبودا من گواهى مى‏دهم به تلاش و کوششم،و به قدر رسایى طاعت و ظرفیتم،و از باب‏ ایمان و یقین مى‏گویم:سپاس خداى را که فرزندى نگرفته،تا از او ارث برند،و براى او در فرمانروایى‏اش شریکى نبوده‏ تا با او در آنچه پدید آورده مخالفت کند،وَلا وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ فَیُرْفِدَهُ فیما صَنَعَ فَسُبْحانَهُ سُبْحانَهُ لَوْ کانَ فیهِما الِهَهٌ اِلا الله لَفَسَدَتا وَتَفَطَّرَتا سُبْحانَ الله الْواحِدِ الاَْحَدِ الصَّمَدِ الَّذى لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً اَحَدٌ اَلْحَمْدُ لله حَمْداً یُعادِلُ حَمْدَ مَلاَّئِکَتِهِ الْمُقَرَّبینَ وَاَنْبِی آئِهِ الْمُرْسَلینَ وَصَلَّى الله عَلى خِیَرَتِهِ مُحَمَّدٍ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَآلِهِ الطَّیـِبـیـنَ الطـّاهـِریـنَ الْمـُخـلَصـیـنَ وَسـَلَّمَو سرپرستى از خوارى برایش نبوده،تا او را در آنچه ساخته یارى دهد،پس منزّه است او،منزّه است او،اگر در آسمان‏ و زمین معبودهایى جز خدا بود،هر آینه هر دو تباه مى‏شدند و متلاشى مى‏گشتند،منزّه است خداى یگانه یکتا،و بى‏نیاز،که نزاده،و زاده‏ نشده و احدى همتایش نبوده است.سپاس خداى را،سپاسى که برابرى کند با سپاس فرشتگان مقرّب،و انبیاى‏ مرسلش را،و درود و سلام خدا بر بهترین برگزیده از خلقش محمّد خاتم پیامبران،و اهل بیت پاک و پاکیزه و ناب گشته او باد.آنگاه آن حضرت،شروع به درخواست از خدا کرد،و در دعا اهتمام ورزید،و درحالى‏که‏ اشک از دیده‏هاى مبارکش جارى بود،دعا را به این صورت ادامه داد:اَللّهُمَّ اجْعَلْنى اَخْشاکَ کَانّى اَراکَ وَاَسْعِدْنى بِتَقویکَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِیَتِکَ وَخِرْلى فى قَضآئِکَ وَبارِکْ لى فى قَدَرِکَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجیلَ ما اَخَّرْتَ وَلا تَاْخیرَ ما عَجَّلْتَ اَللّهُمَّ اجْعَلْ غِناىَ فى نَفْسى وَالْیَقینَ فى قَلْبى وَالاِْخْلاصَ فى عَمَلى وَالنُّورَ فى بَصَرى وَالْبَصیرَهَ فى دینى وَمَتِّعْنى بِجَوارِحى وَاجْعَلْ سَمْعى وَبَصَرى اَلْوارِثَیْنِ مِنّى وَانْصُرْنى عَلى مَنْ ظَلَمَنى وَاَرِنى فیهِ ثارى وَمَـاءرِبى وَاَقِرَّ بِذلِکَ عَیْنى اَللَّهُمَّ اکْشِفْ کُرْبَتى وَاسْتُرْ عَوْرَتى وَاْغْفِرْ لى خَطیَّئَتى وَاخْسَاءْ شَیْطانى وَفُکَّ رِهانى،خدایا چنانم کن که از تو بترسم گویا که تو را مى‏بینم،و با پرهیزگارى مرا خوشبخت گردان،و به نافرمانى‏ات بدبختم مکن،و خیر در قضایت را برایم اختیار کن،و به من در تقدیرت برکت ده،تا تعجیل آنچه را تو به تأخیر انداختى نخواهم،و تأخیر آنچه را تو پیش انداختى میل نکنم.خدایا قرار ده،بى‏نیازى را در ذاتم،و یقین را در دلم،و اخلاص را در عملم، و نور را در دیده‏ام،و بصیرت را در دینم و مرا به اعضایم بهره‏مند کن،و گوش و چشمم را دو وارث‏ من گردان،و مرا بر آن‏که به من ستم روا داشته پیروز فرما،و در رابطه با او انتقام و هدفم را نشانم ده،و چشمم را بدین‏سبب‏ روشن گردان.خدایا گرفتارى‏ام را برطرف کن،و زشتى‏ام را بپوشان،و خطایم را بیامرز و شیطانم را بران‏ و دینم را ادا کن،وَاْجَعْلْ لى یا اِلهى الدَّرَجَهَ الْعُلْیا فِى الاْ خِرَهِ وَالاُْوْلى اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى سَمیعاً بَصیراً وَلَکَ الْحَمْدُ کَما خَلَقْتَنى فَجَعَلْتَنى خَلْقاً سَوِیّاً رَحْمَهً بى وَقَدْ کُنْتَ عَنْ خَلْقى غَنِیّاً رَبِّ بِما بَرَاءْتَنْى فَعَدَّلْتَ فِطْرَتى رَبِّ بِما اَنْشَاءْتَنى فَاَحْسَنْتَ صُورَتى رَبِّ بِما اَحْسَنْتَ اِلَىَّ وَفى نَفْسى عافَیْتَنى رَبِّ بِما کَلاَْتَنى وَوَفَّقْتَنى رَبِّ بِما اَنـَعْمَتَ عَلَىَّ فَهَدَیْتَنى رَبِّ بِما اَوْلَیْتَنى وَمِنْ کُلِّ خَیْرٍ اَعْطَیْتَنى رَبِّ بِما اَطْعَمْتَنى وَسَقَیْتَنى رَبِّ بِما اَغْنَیْتَنى وَاَقْنَیْتَنى رَبِّ بِما اَعَنْتَنى وَاَعْزَزْتَنى،و برایم معبودا در آخرت و دنیا درجه‏اى برتر قرار ده،خدایا تو را سپاس،مرا آفریدى،و شنواوبینا قرار دادى،و تو را سپاس که مرا پدید آوردى،و از روى رحمت،آفریده‏اى‏ متناسب قرار دادى،درحالى‏که از آفرینش من بى‏نیاز بودى،پروردگارا به اینکه مرا پدید آوردى.پس در خلقتم تناسب نهادى،پروردگارا به اینکه‏ آفرینشم را آغاز نمودى،و صورتم را نیکو نمودى،پروردگارا به اینکه به من احسان کردى و در خویشتنم عافیت نهادى،پروردگارا به اینکه‏ محافظتم تمودى و موّفقم داشتى،پروردگارا به اینکه بر من نعمت بخشیدى و راهنمایى‏ام نمودى،پروردگارا به اینکه سزاوار احسانم کردى،و از هر خیرى‏ عطایم کردى،پروردگارا به اینکه مرا خوراندى و نوشاندى،پروردگارا به اینکه بى‏نیازم ساختى و اندوخته‏ام بخشیدى،پروردگارا به اینکه‏ یارى‏ام نمودى و عزّتم بخشیدى،رَبِّ بِما اَلْبَسْتَنى مِنْ سِتْرِکَ الصّافى وَیَسَّرْتَ لى مِنْ صُنْعِکَ الْکافى صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَعِنّى عَلى بَواَّئِقِ الدُّهُورِ وَصُرُوفِ اللَّیالى وَالاَْیّامِ وَنَجِّنى مِنْ اَهْوالِ الدُّنْیا وَکُرُباتِ الاْ خِرَهِوَاکْفِنى شَرَّ ما یَعْمَلُ الظّالِمُونَ فِى الاَْرْضِ اَللّهُمَّ ما اَخافُ فَاکْفِنى وَما اَحْذَرُ فَقِنى وَفى نَفْسى وَدینى فَاحْرُسْنى وَفى سَفَرى فَاحْفَظْنى وَفى اَهْلى وَمالى فَاخْلُفْنى وَفیما رَزَقْتَنى فَبارِکْ لى وَفى نَفْسى فَذَلِّلْنى وَفى اَعْیُنِ النّاسِ فَعَظِّمْنى وَمِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ فَسَلِّمْنى وَبِذُنُوبى فَلا تَفْضَحْنى وَبِسَریرَتى فَلا تُخْزِنى وَبِعَمَلى فَلا تَبْتَلِنى وَنِعَمَکَ فَلا تَسْلُبْنى وَاِلى غَیْرِکَ فَلا تَکِلْنى. اِلهى اِلى مَنْ تَکِلُنى؟پروردگارا به اینکه به من پوشاندى،از پوشش با صفایت و بر من آسان نمودى،از رفتار کفایت‏کننده‏ات،بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و مرا بر بلاهاى روزگار،و حوادث شبها و روزها یارى ده،و از هراسهاى دنیا،و گرفتاریهاى آخرت نجات ده،و مرا از شرّ آنچه ستمگران در زمین انجام مى‏دهند کفایت کن،خدایا از آنچه مى‏ترسم مرا بس باش و از آنچه حذر مى‏کنم نگهدارى کن،و در نفسم و دینم از من نگهبانى فرما و مرا در سفرم نگهدار،و در خاندان و مالم جانشین باش،و مرا در آنچه نصیبم فرمودى برکت ده،و در نزد خویش خوارم ساز،و در دیدگان مردم بزرگم کن،و از شرّ جن و انس سالمم بدار و به گناهانم‏ رسوایم مساز،و به باطنم سبکم منما،و به عملم دچارم مکن،و مرا از نعمتایت محروم مفرما،و به غیر خود واگذارم مکن.خدایا،مرا به که واگذار مى‏کنى؟اِلى قَریبٍ فَیَقْطَعُنى اَمْ اِلى بَعیدٍ فَیَتَجَهَّمُنى اَمْ اِلَى الْمُسْتَضْعَفینَ لى وَاَنْتَ رَبّى وَمَلیکُ اَمْرى اَشْکُو اِلَیْکَ غُرْبَتى وَبُعْدَ دارى وَهَوانى عَلى مَنْ مَلَّکْتَهُ اَمْرى اِلهى فَلا تُحْلِلْ عَلَىَّ غَضَبَکَ فَاِنْ لَمْ تَکُنْ غَضِبْتَ عَلَىَّ فَلا اُبالى سُبْحانَکَ غَیْرَ اَنَّ عافِیَتَکَ اَوْسَعُ لى فَاَسْئَلُکَ یا رَبِّ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذى اَشْرَقَتْ لَهُ الاَْرْضُ وَالسَّمواتُوَکُشِفَتْ بِهِ الظُّلُماتُ.به نزدیک تا با من به دشمنى برخیزد،یا به بیگانه تا با من با ترش‏رویى برخورد کند یا به آنان‏که خوارم مى‏شمرند؟،و حال اینکه تو خداى من،و زمامدار کار منى.من به تو شکایت مى‏کنم،از غربتم،و دورى‏ خانه آخرتم،و سبکى‏ام نزد کسى‏که اختیار کارم را به او دادى.خدایا غضبت را بر من فرود نیاور،اگر در مقام خشم کردن‏ بر من نباشى،از غیر تو باک ندارم،منزّهى تو،جز اینکه عافیتت بر من گسترده‏تر است،از تو درخواست مى‏کنم پروردگارا به نور جمالت،که زمین و آسمانها به آن روشن گشت،و تاریکیها به آن برطرف شد،وَصَلَُحَ بِهِ اَمْرُ الاَْوَّلینَ وَالاْ خِرینَ اَنْ لا تُمیتَنى عَلى غَضَبِکَ وَلا تُنْزِلَْ بى سَخَطَکَ لَکَ الْعُتْبى لَکَ الْعُتْبى حَتّى تَرْضى قَبْلَ ذلِک لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرامِ وَالْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَالْبَیْتِ الْعَتیقِ الَّذى اَحْلَلْتَهُ الْبَرَکَهَ وَجَعَلْتَهُ لِلنّاسِ اَمْناً یا مَنْ عَفا عَنْ عَظیمِ الذُّنُوبِ بِحِلْمِهِ یا مَنْ اَسْبَغَ النَّعْمآءَ بِفَضْلِهِ یا مَنْ اَعْطَى الْجَزیلَ بِکَرَمِهِ یا عُدَّتى فى شِدَّتى یا صاحِبى فى وَحْدَتى یا غِیاثى فى کُرْبَتى یا وَلِیّى فى نِعْمَتى یا اِلـهى وَاِلـهَ آب ...

ادامه مطلب  

دلیل تغییر قبله مسلمانان از بیت المقدس به خانه کعبه چه بود؟  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری «حوزه»، استاد محسن قرائتی در ادامه سلسله مباحث تفسیری خود با موضوع تفسیر قطره ای به بیان آموزه های آیه 141 و 142 سوره بقره پرداخته است.آیه 141:تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَ لَکُمْ مَا کَسَبْتُمْ وَ لاَ تُسئَلُونَ عَمَّا کَانُواْ یَعْمَلُونَ‏ترجمه:(به هر حال) آن امّت بگذشت، آنچه آنان بدست آوردند براى خودشان است و آنچه شما بدست آوردید براى خودتان است و شما از آنچه آنان کرده‏اند، سؤال نخواهید شد.* پیام ها 1- در کسب خوشبختى، تکیه به گذشتگان و تاریخ پدران، چاره‏ساز نیست. «لها ما کسبت ولکم ما کسبتم»گیرم پدر تو بود فاضل‏ از فضل پدر، تو را چه حاصل2- هر امّتى، تنها مسئول عمل خویش است. «لا تسئلون عمّا کانوا یعملون»آیه 142: سَیَقُولُ السُّفَهَآءُ مِنَ‏النَّاسِ مَا وَلَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِى کَانُواْعَلَیْهَا قُلْ لِلَّهِ المَشْرِقُ وَالمَغْرِبُ یَهْدِى مَنْ یَشَآءُ إِلَى‏ صِرَطٍ مُّسْتَقِیمٍ‏ترجمه:بزودى بى‏خردان از مردم، خواهند گفت: چه چیزى آنها (مسلمانان) را از (بیت‏المقدّس،) قبله‏اى که بر آن بودند برگردانید؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست، هرکه را بخواهد به راه راست هدایت مى‏کند.* نکته ها چون مشرکان مکّه، کعبه را به بتخانه تبدیل کرده بودند، پیامبر اکرم و مسلمانان، سیزده سالى را که بعد از بعثت در مکّه بودند، به سوى کعبه نماز نمى‏خواندند، تا مبادا گمان شود که آنان به بت‏ها احترام مى‏گذارند. امّا بعد از هجرت به مدینه، چند ماهى نگذشته بود که یهودیان زبان به اعتراض گشوده و مسلمانان را تحقیر کردند و گفتند: شما رو به قبله ما بیت‏المقدّس نماز مى‏خوانید، بنابراین پیرو و دنباله رو ما هستید و از خود استقلال ندارید. پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله از این اهانت ناراحت شد و هنگام دعا به آسمان نگاه مى‏کرد، گویا منتظر نزول وحى بود تا آنکه دستور تغییر قبله صادر شد. پیامبر دو رکعت نماز ظهر را به سوى بیت‏المقدّس خوانده بود که جبرئیل مأمور شد، بازوى پیامبر را گرفته و روى او را به سوى کعبه بگرداند. در نتیجه پیامبر صلى الله علیه وآله یک نماز را به دو قبله خواند و اکنون نیز در مدینه نام آن محلّ ب ...

ادامه مطلب  

واپسین ساعات حیات پیامبر اکرم (ص) چگونه گذشت؟  

درخواست حذف این مطلب
پیامبر فرمود: ای علی، آن ها را راحت بگذار تا مرا ببویند و آن ها را ببویم. بگذار آن ها از من بهره ببرند و من از آن ها بهره ببرم. دیری نمی گذرد که پس از من به مصیبت و مشکلات بزرگی گرفتار می شوند... رحلت جانگداز پیامبراکرم صلی الله علیه و آله یکی از اندوه بارترین حوادث تاریخ اسلام به شمار می رود؛ چنان که حضرت علی علیه السلام پس از غسل و کفن بدن پاک آن فرستاده خدا، کفن را از صورتش کنار زد و با قلبی شکسته و اندوهگین، او را مورد خطاب قرار داد و فرمود: «پدر و مادرم به فدایت! با رحلت تو، رشته نبوّت و وحی الهی و اخبار آسمان ها منقطع گردید. اگر ما را به شکیبایی در برابر ناگواری ها دعوت نفرموده بودی، چنان در فراق تو اشک می ریختم که چشمه های اشک چشمانم را خشک می گردانیدم، حزن و اندوه ما در این مصیبت، همیشگی است، اگرچه این مقدار از حزن و اندوه در مصیبت فقدان تو بسیار ناچیز است؛ اما چاره ای جز این نیست. پدر و مادرم به فدایت! ما را در سرای دیگر به یاد آور و در خاطر خود نگاه دار.»(1) آن گاه صورت مبارکش را با کفن پوشانید.رسول الله در چه روزی رحلت نمود؟قول مشهور علمای شیعه این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجری قمری، و قول مشهور عامّه این است که دوازدهم ربیع الاول همان سال، رحلت نمود.شیخ مفید می نویسد: «پیامبر در روز دوشنبه، بیست وهشتم صفر سال یازدهم هجری رحلت فرمود و در این هنگام شصت و سه سال داشت.»(2) به پی روی از او، مرحوم طبرسی در اعلام الوری و قطب راوندی در قصص الانبیاء و حلبی در مناقب آل ابی طالب و اربلی در کشف الغمّه، همین تاریخ را از او نقل کرده اند و این خبر مشهور است.اما در اصول کافی، ج 1، ص 439 آمده است: «رسول خدادر شب دوازدهم ربیع الاول رحلت کرد.» شیخ طوسی هم همین قول را در أمالی، ص 266، حدیث 491 با سند خود از ابن حَزَم روایت کرده، و این مطابق با چیزی است که در سیره ابن اسحاق، ج 4، ص 304 ذکر گردیده است. البته شیخ طوسی در کتاب دیگرش، تهذیب، ج 6، ص 2 و مصباح، ص 732 از استادش، شیخ مفید پی روی کرده و همان بیست و هشتم صفر را نقل کرده است.این در حالی است که ابن خشاب بغدادی (م 567 ه.ق) و ابن أبی ثلج بغدادی (م 325 ه.ق) با سند خود، از نصر بن علی جهضمی، از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام ، از پدرش، از پدرانش، از حضرت علی علیه السلام روایت کرده اند: «رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز دوشنبه، مطابق با دوم ربیع الاول سال یازدهم هجری، در حالی که شصت و سه سال داشت، رحلت فرمود.»(3)طبری هم در روایتی از کلبی، از ابی مخنف، به نقل از فقهای حجاز نقل می کند که «رسول خدا صلی الله علیه و آله در میانه روز دوشنبه، دوم ربیع الاول سال یازدهم هجری از دنیا رفت.»(4)إربلی در اعتراض به اوضاع پیش آمده پس از رحلت جانگداز فرستاده خدا و امین وحی الهی نوشته است: «اختلاف مسلمانان در مورد روز ولادت آن حضرت (دوازدهم یا هفدهم ربیع الاول)، قابل پذیرش و معقول است؛ زیرا از مقام و عظمت آینده وی بی اطلاع بودند و از سوی دیگر، بی سواد بودند و تاریخ ولادت ها را ضبط نمی کردند، اما اختلاف در مورد چگونگی و تاریخ وفات آن حضرت بسیار عجیب و سؤال برانگیز می باشد؛ زیرا رحلت وی حادثه بسیار بزرگی بود که می بایست تمام حوادث آن به صورت دقیق ضبط و ثبت گردیده باشد.»(5)اما متأسفانه بسیاری از حوادث و سفارش های بسیار مهم و تاریخ ساز آن حضرت تحریف یا به فراموشی سپرده شدند، به صورتی که بنی امیّه توانستند به عنوان خلیفه رسول خدا، بر منبر آن حضرت بنشینند و در محراب آن حضرت، امامت جمعه و جماعت مسلمانان را بر عهده بگیرند و فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام را به شهادت برسانند. تاریخ و حوادث مربوط به رحلت آن حضرت نیز از جمله مواردی بوده که سعی شده است تا به بوته فراموشی و ابهام سپرده شود.اهمیت جنگ با رومیانپیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به خوبی بر اهمیت منطقه شامات و فلسطین که تحت سیطره رومیان قرار داشت، واقف بود و مطمئن بود که دولت نیرومند روم، که شاهد گسترش روزافزون اسلام و قلع و قمع یهودیان فتنه جو و گرفتن جزیه از مسیحیان بوده است، ساکت و آرام نمی نشیند و درصدد فرصتی است که ضربه ای به حکومت نوپای اسلام بزند. از این رو، در سال هشتم هجری سپاهی را به فرمان دهی جعفر بن ابی طالب و زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه روانه این سرزمین نمود تا خطرات احتمالی را دفع کنند. در این سریه، هر سه فرمانده شجاع به همراه عده زیادی از مسلمانان به شهادت رسیدند و باقی مانده لشکر اسلام به فرماندهی خالد بن ولید عقب نشینی کرد و به مدینه بازگشت.سپس در سال نهم هجری وقتی خبر آمادگی رومیان برای حمله به سرزمین حجاز در مدینه منتشر گردید، پیامبر همراه با سی هزار جنگجو عازم «تبوک» گردید و بدون برخورد با دشمن و جنگ و خون ریزی، به مدینه بازگشت. بدین سان، احتمال خطر در نظر پیامبر بسیار جدّی بود و به همین دلیل، پس از مراسم حجة الوداع و ورود به مدینه، سپاهی منظّم برای اعزام به این منطقه آماده کرد و دستور داد بزرگان مهاجران و انصار در آن شرکت کنند.(6) پیامبر برای تشویق مسلمانان به شرکت در این جهاد، با دست خود پرچمی برای اُسامه بست(7) و به او فرمود: «به نام خدا و در راه خدا جهاد کن و با دشمنان خدا وارد جنگ شو. سحرگاهان بر اُنبا شبیخون بزن و مسافت مدینه تا شام را آن چنان سریع طی کن که دشمن از حرکت تو خبردار نشود.»اعتراض به فرماندهی اُسامهابن اسحاق از عروة بن زبیر و دیگران روایت کرده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله با وجودی که از بیماری رنج می برد، لشکر اُسامه را به سوی «بلقاء» و «داروم» در سرزمین فلسطین راهی کرد. در این میان، عده ای می گفتند: چگونه او را که جوانی بیش نیست بر تمام مهاجران و انصار برتری داده و او را فرمانده آنان قرار داده است؟به دنبال اعتراض عده ای از صحابه، آن حضرت در حالی که سرش را با پارچه ای بسته بود، از حجره بیرون آمد و بر منبر نشست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم، دستورات اسامه را اطاعت کنید و همراه لشکر او خارج شوید. به جانم سوگند که اگر امروز درباره فرماندهی او ایراد می گیرید، در گذشته در مورد پدرش هم ایراد می گرفتید. او شایستگی فرمان دهی را دارد چنان که پدرش هم شایستگی فرمان دهی را داشت.» سپس از منبر پایین آمد.(8)واقدی با آن که فرد باهوش و زیرکی بوده و سعی می کرده است تفصیل مطالب را از اخبار و احادیث و روایات جمع آوری کند، اما در صدد برنیامده است افراد این سپاه را مشخص کند که این گونه رسول خدا در اعزام آن تأکید داشت. او شش بار کلمه «الناس» را در مورد سپاه اسامه و سه بار کلمه «المسلمین» و همچنین سه بار کلمه «المهاجرین الاولین» را به کار برده و یک بار کلمه «أنصار» را بر «المهاجرین الاولین» عطف کرده و گفته است: «فی رجالٍ من المهاجرین و الأنصار»، آن گاه دو نفر از انصار را نام می برد. اما چنان که گذشت ابن اسحاق و ابن هشام بر کلمه «المهاجرین الاولین» متمرکز شده اند و ابن اسحاق فقط یک بار در روایت عروة، کلمه «انصار» را بر «مهاجرین» اضافه نموده است.(9)یعقوبی در کتاب خود به اختصار می نویسد: رسول خدا صلی الله علیه و آله پرچم را برای فرمان دهی اسامه بر تعداد زیادی از مهاجران و انصار، بست که در این سپاه ابوبکر و عمر نیز حاضر بودند. در این میان، عده ای اعتراض کرده، گفتند: او کم سن و سال است و فقط نوزده سال دارد! اما پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «اگر امروز درباره فرمان دهی او اعتراض می کنید، پیش از این بر فرمان دهی پدرش هم اعتراض می کردید، در حالی که هر دو برای فرمان دهی لایق بودند.»(10)یعقوبی برخلاف واقدی می نویسد: مریضی آن حضرت تقریبا در نیمه ماه صفر شروع شد. اما با واقدی در این موضوع موافق است که سپاه اسامه دو هفته قبل از رحلت آن حضرت آماده شده بود، ولی حرکت نکرد.(11)برحذر داشتن مردم از فتنهشیخ مفید در ارشاد می گوید: «هنگامی که رسول خدا از نزدیک شدن اجل خود مطّلع گردید، به هر مناسبتی برای مسلمانان سخنرانی می کرد و آنان را از فتنه انگیزی و اختلاف پس از خودش برحذر می داشت. و بسیار سفارش می کرد که به سنّت او متمسّک شوند، و بر آن اتفاق نظر و وحدت داشته باشند، و آنان را به پی روی از عترت خود، و اطاعت و حفاظت از آن ها، و کمک و یاری به آن ها در دین تشویق می کرد، و از اختلاف و ارتداد برحذر می داشت و راویان بسیاری از آن حضرت نقل کرده اند که فرمود: ای مردم، من از میان شما می روم و شما در حوض کوثر بر من وارد می شوید. آگاه باشید که درباره دو چیز از شما سؤال خواهم کرد. پس مواظب باشید که چگونه از آن ها محافظت می کنید. بدانید که خداوند به من خبر داده است که این دو از هم جدا نمی شوند تا مرا ملاقات کنند. من این ها را از خدا درخواست کردم و آن ها را به من عطا فرمود. آگاه باشد که من این دو را در میان شما می گذارم: کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم. از آن دو پیشی نگیرید که متفرق می شوید و از آن دو عقب نمانید که هلاک می شوید و سعی نکنید که چیزی به آن دو یاد بدهید؛ زیرا آن دو آگاه تر از شما هستند. ای مردم، این گونه نباشید که پس از من به کفر خویش بازگردید و خون همدیگر را بریزید... آگاه باشید که علی بن ابی طالب، برادر و وصی من است که بر سر تأویل قرآن می جنگد؛ چنان که من بر سر تنزیل قرآن جنگیدم.آن حضرت اسامه را به فرماندهی انتخاب کرد و پرچم را به نام او بست و به او دستور داد که به سوی سرزمین روم، همان جایی که پدرش به شهادت رسیده بود، حرکت کند. نقشه آن حضرت این بود که مهاجران و انصار اولیه را از مدینه به بیرون بفرستد تا در هنگام وفاتش، کسی از این ها در مدینه نمانده باشد که در ریاست بر مردم طمع کند، و به منازعه با جانشین و وصی او بپردازد، و بخواهد حق او را پای مال گرداند. به همین دلیل، اسامه را به فرمان دهی افرادی که ذکر شد منصوب کرد و تلاش نمود که هر چه سریع تر آنان از مدینه بیرون بروند. او به اسامه دستور داد که در «جرف» اردو بزند و مردم را ترغیب کرد که هرچه زودتر به او ملحق شوند و همراه او حرکت کنند، و آنان را از سستی و کُندی برحذر داشت. اما در همین ایام که درصدد بود تا سپاه اسامه را هرچه سریع تر اعزام کند، بیمار شد و بستری گردید و در اثر آن رحلت کرد.»(12)البته یکی دیگر از علت های این انتخاب آن بود که پیامبر می خواست مفاخره های عده ای از مهاجران و انصار اولیه را زیر سؤال ببرد و به آن ها بفهماند که به دست گرفتن مقام و موقعیت های اجتماعی در گروی لیاقت و شایستگی است که اسامه این شایستگی را دارد.آن گاه شیخ مفید قضیه نماز را نقل کرده و سپس گفته است: پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را به جای آورد، به منزل خود رفت و گروهی از مسلمانان را، که ابوبکر و عمربن خطاب هم در میان آنان بودند، فراخواند و پرسید: آیا به شما دستور ندادم که هرچه زودتر همراه سپاه اسامه حرکت کنید؟ چرا از دستور من سرپیچی کرده اید؟ ابوبکر گفت: من خارج شده بودم، اما بازگشتم تا بار دیگر شما را ببینم! و عمر گفت: ای رسول خدا، من خارج نشدم؛ زیرا دوست ندارم که حال شما را از دیگران بپرسم! امّا حضرت سه مرتبه فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید.(13)مشهور است که آن حضرت کسانی را که از دستور او سرپیچی نمودند، لعنت کرد، ولی در احادیث ما چیزی در این مورد وارد نشده است، مگر در حدیث ضعیفی که قسمتی از گفت وگوی حروری با امام باقر علیه السلام می باشد و در بحارالانوار، ج 27، ص 324 آمده است. لعن پیامبر صلی الله علیه و آله را احمد بن عبدالعزیز جوهری بغدادی (م 323 ه.ق)، که از قدمای معتزله می باشد، در کتاب سقیفه ذکر کرده، و معتزلی شافعی بغدادی (م 665 ه.ق) آن را در شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 52 از او نقل نموده، و شهرستانی نیز آن را در حاشیه فصل 1، ص 20 کتاب الملل و النحل نقل کرده است.زیارت بقیع و ایراد خطبهشیخ مفید در ارشاد آورده است: پیامبر به حضرت علی علیه السلام فرمود: جبرئیل هر سال قرآن را یک مرتبه بر من عرضه می کرد و امسال آن را دو مرتبه عرضه کرده است. سبب آن را چیزی نمی دانم، جز این که اجل من فرا رسیده است.(14) یا علی، من بین انتخاب گنج های دنیا و جاودانگی در آن و بین بهشت مخیّر شدم، اما ملاقات پروردگارم و بهشت را اختیار کردم.»(15)پس از آن که پیامبر بیمار شد و احساس کرد که اجلش فرا رسیده است، به اطرافیانش فرمود: «مأمور شده ام که برای اهل بقیع استغفار کنم.» پس بر حضرت علی علیه السلام تکیه کرد و به بقیع رفت و در میان قبرستان ایستاد و فرمود: «السلام علیکم یا اهل القبور...؛ سلام بر شما ای اهل قبور، به شما تبریک می گویم که از آنچه مردم در آن گرفتار می شوند، عبور کردید؛ زمانی که فتنه ها همانند تکه های شب تار، یکی پس از دیگری روی می آورند.» سپس به منزل خود بازگشت.(16)پس از سه روز، در حالی که سرش را بسته بود و به حضرت علی علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود، از منزل بیرون آمد و بر منبر نشست و فرمود: «ای مردم، هنگامه رفتن من از میان شما فرا رسیده است، به هر کس که وعده ای داده ام، بیاید تا آن را به او بدهم؛ و هرکسی از من طلب کار است، بیاید تا آن را بپردازم. ای مردم، بین خدا و هیچ کس، چیزی جز عمل نیست که با آن خیر یا شری انجام دهد. ای مردم، هیچ کس ادعا و آرزوی گزافی نداشته باشد. قسم به کسی که مرا به حق مبعوث کرده است، هیچ چیز غیر از عمل همراه با رحمت، باعث نجات نمی شود، و اگر فردی معصیت کند، نابود می شود. آیا پیام خدا را ابلاغ کردم؟» و پس از ایراد خطبه، نماز کوتاهی به جای آورد و وارد منزل ام سلمه شد.(17)نیابت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آلهشیخ مفید در ارشاد آورده است که بلال هر روز اذان می گفت، سپس پیش پیامبر اکرم می آمد و او را از اذان باخبر می کرد. یک روز اذان صبح را گفت، سپس پیش آن حضرت آمد که دید به سبب بیماری بی هوش شده است. بلال با صدای بلند گفت: «الصلاة، یرحمکم اللّه.» رسول خدا صلی الله علیه و آله با صدای بلال، به هوش آمد و فرمود: «یکی به جای من نماز بخواند، من توانایی آن را ندارم.»به دنبال آن، عایشه، گفت: ابوبکر را خبر کنید!(18) و حفصه گفت: عمر را خبر کنید!رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمر و ابوبکر دستور داده بود که همراه سپاه اسامه خارج شوند و نمی دانست که آنان از دستورش سرپیچی کرده اند، اما وقتی این سخنان را از عایشه و حفصه شنید، متوجه شد که آن ها از دستورش سرپیچی کرده و در مدینه مانده اند. او مشاهده کرد که هر کدام از این دو سعی دارند تا پدر خودشان را برای اقامه نماز بفرستند و با این که او زنده است در صدد فتنه انگیزی می باشند. به همین دلیل، فرمود: بس کنید. شما همانند زنانی هستید که یوسف را به زندان فرستادند.سپس علی و فضل بن عباس را فراخواند و پس از وضو، با تکیه بر آن ها به سوی مسجد حرکت کرد، در حالی که از ضعف پاهایش بر زمین کشیده می شد.وقتی که از منزل وارد مسجد شد، ابوبکر را دید که در محراب ایستاده است. آن حضرت نزدیک محراب رفت و با دست به ابوبکر اشاره کرد که عقب برود. ابوبکر به عقب رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله در محراب ایستاد. او نماز را از همان جایی که ابوبکر قطع کرده بود، ادامه نداد، بلکه نماز را از اول با تکبیرة الاحرام شروع کرد.(19)حدیث دوات و کاغذشیخ مفید در ادامه می نویسد: پس از آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز را به جای آورد، به منزلش رفت. او به خاطر ناراحتی و خستگی بی هوش شد. در این حال، صدای گریه و زاری از جمعیتی که داخل منزل آمده بودند، برخاست. آن حضرت صلی الله علیه و آله پس از لحظاتی به هوش آمد و فرمود: دوات و کتف شتری (کاغذی) بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از آن هیچ گاه گم راه نشوید! یکی برخاست تا دنبال دوات و کاغذ برود که پیامبر صلی الله علیه و آله دوباره بی هوش شد. عمر به آن شخص گفت: برگرد! زیرا او هذیان می گوید!(20)، آن فرد برگشت و بعضی از حاضران گفتند: «انّا للّه و انا الیه راجعون.» ما بر خلاف دستور رسول خدا عمل کردیم!این روایت را قبل از شیخ مفید، هلالی حامدی در کتابش، ج 2، ص 794 و نیشابوری در ایضاح، ص 259 و طبری در تاریخ خود به سه طریق از سعید بن جبیر از ابن عباس بدون ذکر نام عمر نقل کرده اند. مرحوم مجلسی هم آن را در بحارالانوار، ج 30، ص 7073 به پنج طریق از بخاری و به دو طریق از الجمع بین الصحیحین و به سه طریق از صحیح مسلم آورده است که بعضی به جابر بن عبدالله انصاری اسناد داده شده، و بقیه از ابن عباس روایت شده اند.ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 2021، از کتاب تاریخ بغداد، تألیف احمد بن ابی طاهر بغدادی خراسانی (م204208 ه.ق)، از ابن عباس روایت کرده است: در زمان خلافت عمر، بر او وارد شدم. او گفت: پسر عمویت را، که بزرگ خانواده شماست در چه حالی ترک کردی و پیش من آمدی؟، گفتم: در حالی او را ترک کردم که با دلو خود از چاه برای نخلستان ها، آب می کشید و قرآن می خواند. سپس پرسید: ای عبدالله، آیا هنوز هم به فکر خلافت هست؟ گفتم: بله. پرسید: آیا هنوز هم گمان می کند که رسول خدا او را نصب کرده است؟ گفتم: بله، و بالاتر این که از پدرم درباره آنچه او ادعا می کند، سؤال کردم. پدرم پاسخ داد: او راست می گوید. عمر گفت: «علی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله جایگاه والایی داشت. ولی این چیزی است که حجتی را اثبات نمی کند و عذری را برطرف نمی نماید. پیامبر صلی الله علیه و آله در زمانی، جایگاه علی علیه السلام را بالا برد و هنگام وفاتش تصمیم داشت که به جانشینی وی تصریح کند، اما من از آن جلوگیری کردم و این به خاطر دل سوزی نسبت به اسلام و آگاهی از آن بود. به خدا قسم، نمی بایست که قریش بر امر حکومت مسلّط شوند؛ زیرا در این صورت، عرب ها در تمام نقاط علیه آن ها طغیان می کردند! رسول خدا صلی الله علیه و آله هم آنچه را که در دل داشتم، فهمید، لذا، از بیان آن خودداری کرد.» خداوند ابا دارد که امضا کن ...

ادامه مطلب  

چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟/ سخت است؛ اما می‏ شود!  

درخواست حذف این مطلب
سینماپرس: این یادداشت شفاهی، گفتاری است از شهید سیدمرتضی آوینی که حدود سال ۱۳۷۱ در جمعی از علاقمندان ایده ‏ها و دیدگاه ها و تجربه‏ های او بیان شده است. سؤال اساسی گفتار این است که چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟ و چگونه به هنرجویان آموزش بدهیم که هنرمندانی مسلمان و در خدمت تفکر دینی بار بیایند؟ راه شناختن وضعیت عالم امروزروزگار ما، روزگار اصالتِ فایده است، یعنی هر سخنی که می ‏شنوید، بلافاصله در ذهن‏تان می ‏آید که چه فایده‏ای دارد؛ روزگار ما چنین روزگاری است. بنابراین، سعی می‏ کنم قدری فایده ‏های این بحث را هم بگویم که خیلی مجرّد و انتزاعی نباشد، هر چند به نظرم اصل مطلب انتزاعی است. اصلاً عالم امروز عالم انتزاع است، عالم مابعدالطبیعه است - نه عالم ماوراءالطبیعه - عالم فلسفه است و همه مفهوم‏ ها در این عالم، انتزاعی است. با صورت تشریعی که در ذهن ما مسلمان‏ها هست، نمی‏ شود تصور درستی از چنین عالمی ارایه کرد، یعنی حتماً باید مبنا و مقدمه مابعدالطبیعیِ جهان امروز را بدانید و از این طریق سعی کنید جهان امروز را بشناسید. با این صورت تشریعی که از دین در ذهن ما هست، اصلاً نمی‏ شود این عالم را شناخت. دلیل آن هم روشن است. یعنی اگر در ماهیت این دو عالم قدری تأمل کنیم و آنها را با هم تطبیق دهیم و قیاس کنیم، خیلی راحت می‏ فهمیم که از این نظر، عالم امروز را اصلاً نمی‏ شود شناخت.چون دینی که در دست ماست - و از طریق فقه، اصول و سایر درس ‏هایی که در حوزه ‏ها تدریس می ‏شود به دست ما رسیده - صورتی از عالم در ذهن ما ساخته که کاملاً با صورتی که علوم جدید و تفکر انتزاعیِ فلسفی به دنیا داده متفاوت است. یعنی شما عالمی با خدا، شیطان، بهشت و جهنم تصور می‏ کنید و این تعلیم، تصوری تشریعی به شما می‏ دهد، در حالی که با این تصور نمی‏ شود دنیای امروز را شناخت. شما نهایتاً به آنجا می‏رسید که مثلاً می‏گویید آمریکا شیطان است، اما برای اینکه بفهمید با این شیطان چگونه باید مقابله کرد، به تفکر انتزاعی نیاز دارید، یعنی احتیاج دارید که مبانی مابعدالطبیعیِ عالم امروز را بدانید. حتی لازم است در خودِ حکمت دین غور و تعمق بیش‏تری کنید؛ یا به «حکمت تأویلی» مسلح باشید، یعنی حکمت به معنای حقیقی لفظ. اما چگونه می‏توان توقع داشت مثلا همه مسوولان کشور ما با پشتوانه چنین حکمتی با عالم جدید رو به‏ رو شوند و در آن نظر کنند؟ نمی‏توان توقع داشت همه حکیم باشند و حکمت دینی را مثل حضرت امام بدانند و از این نظرگاه عالم امروز را بشناسند. همه همین صورت تشریعی در ذهن‏شان هست که چندان تفاوتی با «دین عجوزه‏ ها» ندارد؛ یعنی با همین تصوری که پیرزنان و قدمای عوام در ذهن‏شان دارند که تصور خیلی ساده‏ ای از عالم است و از همین نظرگاه نسبت به اطرافشان حکم می‏کنند؛ منتها دچار عُجب نمی‏شوند و از روی خودخواهی و خودبینی با عالم برخورد نمی‏کنند، سعی نمی‏کنند درباره همه چیز نظر بدهند و خودشان را از خیلی چیزها کنار می‏کشند. دینی هم که این‏طور به دست می‏ آید، غیر از دین عجوزه‏ ها نیست و تصور خیلی ساده ‏ای از دنیا به ما می‏دهد، مگر اینکه همان‏طور که عرض کردم، حکمت بدانیم و از نظرگاه این حکمت با عالم امروز رو به ‏رو شویم، یعنی همان‏طور که حضرت امام برخورد می‏کردند یا الان آیت‏ اللَّه خامنه‏ ای برخورد می‏کنند؛ این توقع را از هر کسی نمی‏توان داشت.منشأ اختلاف‏ هایی هم که بین ما پیش می‏ آید، همین جاست که می‏خواهیم از نظرگاه فقه - فقه فعلی و فعلیت‏ یافته، نه فقه بالقوه - با جهان امروز مقابله کنیم. این فقه چیزی به ما نمی‏دهد که بشود با آن مبانی عالم امروز را شناخت. ما احتیاج داریم درباره ماهیت‏ ها بحث کنیم و از این طریق به حقیقت عالم رجوع کنیم، اما این چیزی که در حال حاضر از تفکر حوزوی در دست ما هست، این امکان را ندارد که ماهیت عالم امروز را بشناسد. به این دلیل که ماهیت عالم امروز با مابعدالطبیعه یونانی و بعد با تفکر اسکولاستیک۱ - یعنی تحولی که مابعدالطبیعه ی یونانی نسبت به تفکر مسیحی، آن‏ هم مسیحیت یونان‏ زده، پیدا می‏کند - شکل گرفته است. پس ما تا موقعی که به این مابعدالطبیعه مسلح نباشیم، اصلاً نمی‏فهمیم عالم امروز چگونه عالمی است و آن وقت، چطور می‏خواهیم درباره عالم امروز نظر بدهیم؟ مثلاً درباره هنر که موضوع بحث ماست، باید بگویم که هنر امروز هنر گذشته نیست، هنری نیست که مولوی می‏گوید:چون غرض آمد هنر پوشیده شدصد حجاب از دل به سوی دیده شدمولوی هنر را به معنای فضیلت و کمال می‏ آورد. یا حافظ که می‏گوید:آسمان کشتی ارباب هنر می‏شکندتکیه آن به، که بر این بحر معلّق نکنیماو هم هنر را به معنای فضیلت و کمال می‏ آورد و معنای حرفش این است که روزگار با اهل کمال و انسان‏های کامل سرِ سازگاری ندارد. این هنر با هنر به مفهومی که حالا در دست ما هست - مثل گرافیک، نقاشی، سینما، تئاتر و... - اصلاً قابل قیاس نیست؛ یا مثل «علم» به معنایی که گذشتگان ما می‏گفتند و در حدیث هست و «علم» به مفهومی که امروز به علوم تجربی، روان‏شناسی، جامعه‏ شناسی و... اطلاق می‏شود.متأسفانه این خَلط مبحث وجود دارد؛ چون در تحولی که معنی کلمه‏ ها در طول تاریخ پیدا می‏کند، تأمل نمی‏کنند. علمِ امروز را به معنای علم گذشتگان می‏گیرند و حدیث‏ هایی که علم در آنها مورد تأیید قرار گرفته، به علوم جدید نسبت می‏دهند؛ در حالی که علم مورد نظر روایت‏ ها با علم امروز کاملاً متفاوت است، هنری هم که در گذشته مطرح بوده با این هنر متفاوت است و... ما با رجوع به مآثری که در اختیار داریم، نمی‏توانیم به این سادگی درباره عالم امروز نظر بدهیم؛ این کار احتیاج به حکمت تأویلی دارد.در صورتی می‏توانیم درباره عالم امروز نظر بدهیم که مبانی مابعدالطبیعی آن را در پرتو نور حکمت دینی بشناسیم، چون از خودِ مابعدالطبیعه هم به‏ تنهایی کاری برنمی‏ آید و انسان دچار همان اشتباه‏ هایی می‏شود که در طول تاریخ، علمای یونان‏ زده خودمان گرفتار آن شده‏ اند. یعنی اگر خودِ این مابعدالطبیعه هم ذیل نور حکمت دینی نباشد، فایده ‏ای ندارد. این علم، نوری است که خداوند در قلب متّقین تجلی می‏دهد و عالم جدید را در پرتو این نور باید شناخت.این دو معنای هنر - هنری که در قدیم می‏گفتند و هنر جدید - اصلاً نسبتی با هم ندارند. نه تنها نسبتی با هم ندارند، بلکه اصلاً در بعضی مصداق‏ ها همدیگر را نقض می‏کنند. البته ممکن است بعضی مصداق ‏های آنها قابل تطبیق باشند، مثلاً شاید بتوان شعر بعضی شاعران این روزگار را که اهل حکمتند، با آنچه گذشتگان «هنر» می‏خواندند و نحوی کمال و فضیلت شمرده می‏شد، معادل قرار داد. ولی این سخن درباره بعضی مصداق‏ ها صادق است، یعنی در جزء، نه در کل. هیچ‏یک از هنرهای نقاشی، گرافیک، تئاتر و... با آنچه قبلاً هنر نامیده می‏شد، قابل تطبیق نیستند.هنر جدید خاصّ عالم جدید است، یعنی زاییده و مولود تکنولوژی است، مولود عالمی که تکنیک هم در آن متولد شده و آن را جز از همین نظرگاه نمی‏شود بررسی کرد و هر طورِ دیگری آن را بررسی کنید، به اشتباه می‏روید. اگر هنر امروز را این‏طور بررسی نکنید، این اشتباه پیش می‏ آید که هنر جدید در دست ما همان قدر موم است که در دست غربی‏ ها و به ما همان‏طور جواب می‏دهد که به غربی‏ ها - یعنی از آن می‏توان به عنوان وسیله و ابزار استفاده کرد. این است بلایی که امروز گرفتار آن شده‏ایم.عالم و هنر جدید جهت دارندشما بهتر از من می‏دانید که ما در این چهارده سال(بعد از انقلاب) رشدی در هنر نداشته ‏ایم؛ چه در تلویزیون، چه در سینما و چه در ادبیات داستانی - مگر در شعر که در آن سابقه تاریخی داریم، و قدری هم در گرافیک که به یک معنا به تفکر دینی نزدیک می‏شود و الان به دلیل‏ های آن کاری نداریم.۲ ما در هیچ‏یک از این هنرها رشدی نداشته‏ ایم و اصلاً ماهیت این هنرها را درک نکرده‏ ایم. هنر جدید، هنر تکنولوژیک است، چنان که عالم امروز هم عالم تکنولوژیک است. عالم تکنولوژیک، عالمی است که ظاهر آن نسبت به باطنش اصالت پیدا کرده و در این عالم اصلاً همه چیز تبدیل به اشیایی شده که باطنِ آنها را حذف کرده‏ اند تا امکان تصرف در آنها باشد. مثالی درباره کلمه‏ ها بزنم: کلمه ‏هایی که امروز در شعر نو به کار می‏رود، اصلاً کلمه ‏هایی نیست که در گذشته به کار می‏رفته. ممکن است لفظ همان لفظ باشد، کلمه‏ هایی مثل سیاه، سفید، سرخ، بنفش، عقل، هوش و... .تمام این کلمه ‏ها گرفتار شیئیت شده ‏اند؛ از باطن خالی شده‏ اند و جز پوسته‏ های ظاهری، چیزی نیستند. در آنها معنای جدیدی دمیده شده است، مثل «علم» که جز پوسته لفظ، چیز دیگری نیست و معنای باطنی آن چیز دیگری است. «هنر» هم همین‏طور است و جز پوسته لفظ چیزی از آن باقی نمانده. باطنش چیز دیگری شده است که باید درباره آن فکر کرد. نمی‏خواهم بگویم عالم جدید از همان آغاز با دین تضاد داشته، بلکه چون با غایت تصرف در طبیعت شکل گرفته، از سایر غایت‏ ها انصرافِ وجه پیدا کرده است. وقتی انسان چیزی را به عنوان غایت خود انتخاب می‏کند، آن چیز قبله‏ اش می‏شود. وقتی بشر غایت خود را تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر قرار می‏دهد، از سایر جهت‏ ها و غایت‏ ها منصرف می‏شود. آن وقت دیگر همِّ او متوجهِ بر پا کردن یک عالم دینی نخواهد شد، چنان که همِّ او متوجهِ بر پا کردن هیچ عالم دیگری نمی‏شود، غیر از عالمی که در آن، تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ممکن است. بنابراین، سیر بشر با انتخاب قبله شروع می‏شود و متناسب با آن از عالم اطراف خود جواب می‏گیرد. رشد علوم در همین جهت است، محصول و لازمه‏ هایی هم که اختراع می‏شود در همین جهت است، شیوه ‏های تحقیق هم در همین جهت پیدا می‏شود. حتی علوم انسانی هم قبله و غایتی جز تصرف بیش‏تر در عالم به قصد تمتع بیش‏تر ندارد. یعنی اصلاً نمی‏توانید تصور کنید چیزی در عالم جدید باشد و این جهت را نداشته باشد.اینکه هر موجودی در این عالم جهتی دارد، از لحاظ فلسفی اثبات‏ شده است. ممکن است بگویید این ضبط صوت صدای من را ضبط می‏ کند؛ بله، ولی جهت آن چیز دیگری است. در جزء به من جواب می‏ دهد، ولی در کلیت خود به من جواب نمی‏دهد، بلکه متناسب با جهت خودش جواب می‏دهد و اصلاً برای همین هم اختراع شده و در همان جهت خاص جواب می‏دهد که در آن اختراع شده. این‏طور نیست که محصو هنر در دنیای جدید به این سادگی‏ ها ظرفِ مظروفی واقع شود که ما می‏خواهیم بر آن تحمیل کنیم. نمی‏خواهم بگویم اصلاً نمی ‏شود، چون این هم اصالت دادن به ابزار و اشیاست. وقتی شما می ‏گویید تشکیلات دنیای امروز را اصلاً نمی‏شود عوض کرد، یعنی باز هم به آن اصالت داده ‏اید و این با تفکر ما سازگار نیست. ما مطمئنیم می‏ شود اینها را عوض کرد، منتها سخت است؛ یعنی باید ماهیت آنها را شناخت.خود شیئیتی هم که برای همه چیز - از جمله هنر - پیدا شده، جهت‏ مند است. موسیقی جاز را در نظر بگیرید؛ ظاهر آن بر باطنش دلالت دارد، یعنی هیچ‏کس به این فکر نمی ‏افتد که از موسیقی جاز استفاده دینی کند، این فکر به ذهن هیچ‏کس خطور نمی ‏کند که مثلاً از موسیقیِ رقص در خدمت دین بهره بگیرد. بقیه محصولات تمدن جدید هم همین‏طورند، با این تفاوت که ظاهرشان به باطن آنها دلالت ندارد، یعنی ما به ظاهر این دلالت را در آنها نمی‏بینیم، ولی در باطن‏شان همین دلالت موجود است. این دلالت در همه ی مظاهر دنیای جدید وجود دارد، چون عالم امروز جهت‏ مند است؛ منتها یک جا - مثل موسیقی جاز - این دلالت مشخص و آشکار است، ولی مثلا به نقاشی که می‏رسید، این‏قدر معلوم نیست. اگرچه وقتی ماهیت نقاشی غربی را بررسی می‏کنید، می‏بینید آن هم جهت ‏مند است. درباره گرافیک، سینما و تئاتر هم همین معنا صدق می‏کند. اینها را اگر آن‏طور که غربی‏ها به ما تدریس می‏کنند و خودِ وسایل اقتضا دارند، به حال خودشان بگذارید، همان جهت را با خودشان می‏ آورند، هیچ تفاوتی نمی‏کند. هر شیئی، یک شی‏ء فرهنگی است. هر شیئی که متعلق به دنیای جدید است، به دلیل اینکه جهت‏ مند است، یک شی‏ء فرهنگی است و هویت فرهنگی دارد. این هویت فرهنگی را نمی‏شود از آن گرفت. آن شی‏ء، این هویت فرهنگی را متناسب با غایت و جهت خود پیدا کرده است - چه در ظاهرش مشخص باشد و چه نباشد. حالا قضیه به این شکل است که وقتی نقاشی به همان صورتی تدریس می‏شود که غربی‏ ها آن را تا اینجا رسانده ‏اند، همان اقتضا را با خودش دارد. اگر با نقاشیِ دنیای جدید آشنا بودید، برایتان تحلیل می‏کردم تا ببینید نگرش نقاشی جدید چیست. در مقاله‏ ای که برای «نگاره» نوشته‏ ام۳ مشخص کرده ‏ام که نقاشیِ دنیای جدید اصلاً «نقاشی برای نقاشی» است، نه نقاشی برای هر چیز دیگر.هنرمند انقلابی و اقتضای آموزش هنرهای جدید ... نمی‏شود برنامه‏ ای ارایه کرد که همه هنرهای جدید در آن آموزش داده شوند. برای هر یک از هنرها به طور خاص باید برنامه ای در نظر بگیریم، این هنرها کاملاً با هم متفاوتند و به صورتی کاملاً متفرق از هم در دنیای امروز رشد و تکامل پیدا کرده ‏اند. به یک معنا، اصلاً این‏طور نیست که وحدتی بر آنها حاکم باشد. البته از لحاظ نسبتی که با مفهوم آزادی دارند، وحدتی بر آنها حاکم است. از آنجا که انسان جدید این هنرها را آفریده یا خلق کرده است و او نسبتی با مفهوم آزادی دارد، همه ی هنرها در دنیای جدید نسبتی با مفهوم آزادی دارند. اما از جهت‏ های دیگر، وحدتی بر آنها حاکم نیست. تکنیک‏ های متفاوتی دارند، قالب‏ های متفاوتی ‏اند که آنها را باید منتزع و جدا از هم آموخت و برای هر یک باید برنامه مشخصی ریخت.اولاً تکنیکِ هر هنر را باید به طور مجزّا آموخت. یعنی شما اصلاً نمی‏توانید در آموزشکده ‏تان طریقی پیدا کنید که هم تکنیک هنرها را به هنرجو بیاموزید و هم او را مسلمان بار بیاورید، این دو با یکدیگر قابل جمع نیستند. تکنیک هنرها را باید کاملاً مجزّا از تفکر اسلامی آموخت، برای اینکه مجزّا از این تفکر شکل گرفته و چند قرن هم از شکل‏ گیری آن می‏گذرد. هنرهای جدید قالبی پیدا کرده‏ اند که این قالب صرفاً نسبت به خود آنها جواب می‏دهد. همه ی اینها مثل موسیقی جاز جهت‏ مندند، منتها در موسیقی جاز این دلالت از ظاهر به باطن آشکار است، ولی در بقیه ی هنرها چنین نیست. نقاشی هم همین قدر جهت‏ مند است و دلیل آن تا اندازه‏ ای به ماهیت خود نقش برمی‏گردد - که ما فعلاً به این بحث و اینکه نقش و نقاشی تا چه حد می‏تواند تفکر بپذیرد کاری نداریم. ولی از آنجا که نقاشی در دنیای امروز به صورت یک هنر جدید ظهور کرده و کاملاً «نقاشی برای نقاشی» است، نسبت به هیچ تفکر و هیچ غایت و غرض دیگری پذیرش ندارد. مثلاً «انتزاعی بودن» از صفت‏ هایی است که نقاشی مدرن دارد، از لازمه‏ های ذاتی نقاشی است و وقتی این لازمه ذاتی را از آن بگیرید، اصلاً از حالت نقاشی خارج می‏شود و دیگر ماهیتاً نقاشی نیست. وقتی بخواهید تفکری را به طور صریح در نقاشی بیان کنید، تبدیل به گرافیک می‏شود. یعنی در نقاشی مدرن تفکر باید کاملاً به صورت انتزاعی بیان شود، از همان طریقی که خود نقاشی باز کرده و با همان تکنیکی که در طیّ سال‏ها یافته است. به محض اینکه بخواهید تفکری را از طریق نقش بیان کنید، به طور کامل از ماهیت نقاشی مدرن عدول کرده ‏اید. مثلاً نقاشی‏ های آقای «حسین صدری» ظاهراً اسلامی است، اما برای عوام‏ الناسْ اسلامی است. او در واقع با عدول از ماهیت نقاشی مدرن این آثار را خلق می‏کند، مثلاً بچه‏ ای را - یتیمی را - در حال گریه می‏کِشد. موضوع کارهایش رُمانتیک است. اینها اصلاً موضوع‏ هایی نیست که هنر جدید بپذیرد. هنر جدید هنر خواص است، اصلاً هنر عوام نیست، یعنی عوام اصلاً هنر جدید را درک نمی‏کنند. این است که اگر ما از هنر جدید انتظار داشته باشیم که تفکری دینی را ارایه کند که عوام هم درک کنند، انتظار بیهوده ‏ای است، برای اینکه انتزاعی بودن جزو صفت‏ های نقاشی مدرن است و کاری هم نمی‏توانید کنید؛ به محض اینکه تفکر صریح را در آن مطرح کنید، تبدیل به گرافیک می‏شود.گرافیک ماهیتاً سفارش ‏پذیر است، چون در کنار کتابت و صنعت چاپ و گراور و غیره رشد کرده است. گرافیک با ایلوستراسیون۴ شروع می‏شود و در واقع، تصویرگریِ کتاب، نشریه ‏ها و روزنامه‏ هاست. یا مثلاً کاریکاتور اصلاً خاصیت سیاسی داشته، یعنی خاصیت‏ هایی داشته که از آن در جهت اِعمال تفکر خاصّ سیاسی استفاده می‏شده، مثلا یک حزب یا دسته سیاسی از آن برای حمله به دست ه‏ای دیگر استفاده می‏کرده است. وقتی به آثار بسیاری از کاریکاتوریست‏ ها مراجعه می‏کنید، می‏بینید تفکر خاصی در کار آنها مشخص است، چون کاریکاتور و گرافیک از همان ابتدا این‏طور شکل گرفته که سفارش‏ پذیر بوده است. تفکر می‏پذیرد، یعنی می‏شود تفکری را به واسطه آن مطرح کرد.۵ به همین دلیل است که ما بعد از انقلاب در گرافیک خیلی رشد کرده ‏ایم. واقعاً رشدمان در این زمینه بی‏ نظیر بوده است. گرافیک به ما میدان می‏دهد و در دست ما مثل موم می‏شود، چون خودش ماهیتاً سفارش‏ پذیر و تفکرپذیر است.اما نقاشی تفکرپذیر نیست. نقاشی جدید عیناً مثل موسیقی است؛ بیش‏تر لحن است تا تفکر، و با آن نمی‏شود مفهومی را به عوام‏ الناس انتقال داد، حتی به خواص هم نمی‏شود چیزی منتقل کرد. موسیقی ماهیتاً چیزی است که از غیر طریق عقل و ادراکِ عقلی دریافت می‏شود. زیر و بم موسیقی مستقیماً از طریق حالت و احساس درک می‏شود، نه از طریق عقل. بنابراین، شنونده موسیقی در برابر این پرسشِ شما که «فلان جمله یا قطعه موسیقی چه می‏گوید؟» پاسخی ندارد. نقاشی هم همین‏طور است؛ نقاشی مدرن اصلاً لحن است، موسیقی است و به همین جهت نمی‏شود از آن در جهت یک تفکر خاص استفاده کرد. سؤال ما از ابتدا این است که چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟ چگونه به هنرجویان آموزش بدهیم که هنرمندانی مسلمان و در خدمت تفکر دینی بار بیایند؟ سؤال این است. بنابراین، باید یک‏یک هنرها را با توجه به ماهیت آنها تحلیل کنید که آیا در خدمت دین درمی‏ آیند یا خیر. عالم جدید عالم دینی نبوده که بگویید همه این قالب ‏ها نسبت به تفکر دینی خاضع ند. عالم جدید برای تصرف بشر در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ظهور کرده و همه تفکر و تأمل و علم و تکنیک در خدمت همین غایت و قبله‏ ای است که بشر جدید برای خود انتخاب کرده است. حتی مفهوم ‏های کلی انتزاعی در خدمت همین غایت است. این آزادی که امروز مطرح می‏شود، در خدمت تصرف در عالم طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر است.یا مثلا «تساوی زن و مرد» اصلاً یک امر خلاف ذات طبیعت است، چون زن و مرد ذاتاً و طبیعتاً با هم متفاوتند و این تفاوت ذاتی و طبیعی دلالت بر تفاوت روحانی و نفسانی دارد، یعنی ماهیتاً متفاوتند؛ منتها عالم جدید این تساوی را به دلیل دیگری مطرح می‏کند. اصلاً طرح تساوی زن و مرد از لازمه‏ های عالمِ جدید به قصد رسیدن به آن قبله و غایتی است که گفته شد. همه چیز این عالم همین است، از مفهوم ‏های انتزاعی فلسفی گرفته تا علم، تکنولوژی و... چون قبله بشر جدید این است. عالم جدیدی که در اطراف ما بنا شده، همین عالم است. یعنی ما همه چیز را با این دید می‏فهمیم. حتی اینکه زمین دوْر خورشید می‏چرخد، با این تفکر بیگانهنیست. فکر نکنید این عالمی که در ذهن‏مان ساخته‏ ایم عین واقعیتِ عالم است؛ اصلاً این‏طور نیست. همه چیز این عالم با هم می‏خواند و تطبیق می‏کند و نسبت به همان غایتی که عرض کردم، معنا می‏شود.حالا یک‏یک هنرها را ببینید: موسیقی که عرض کردم لحن است، گرافیک لحن و موسیقی است، نقاشی هم لحن و موسیقی است. موسیقی هم خودش درک نمی‏شود و تفکرپذیر نیست، مگر اینکه شما به جماعتی که خودشان را به صورت انسان کامل، انسانِ نسبتاً کامل ساخته ‏اند و به یک معنا حقیقت اسلام در وجودشان محقق شده، ساز بیاموزید و آنها به ساز تسلط خارق‏ العاده پیدا کنند. اگر وجود آنها نسبت به حقیقت دین مظهریت داشته باشد و بر ساز هم تسلط کامل پیدا کنند، شاید نتیجه کارشان را بشود «دینی» خواند. وگرنه، طور دیگری نمی‏شود صفت دینی را به نحوی موسیقی اطلاق کرد. اصلاً هنر این‏طور است. نقاشی هم همین‏طور است. اگر هنرمندی نسبت به دین مظهریت داشته باشد و بر تکنیک نقاشی مدرن مسلط شود و کاملاً بر آن غلبه کند، تا آنجا که این تکنیک مثل ابزار در خدمت او باشد، اثری که خلق می‏کند با دین نسبت دارد. وگرنه، نمی‏شود گفت نقاشی مدرن باید چه مشخصه‏ هایی پیدا کند تا دینی باشد. درباره بقیه هنرها هم همین‏طور است.داستان‏ نویسی امروز با آنچه ما در گذشته داشته‏ ایم، کاملاً متفاوت است. داستان‏ های گذشته در عالمِ اجمال است و داستان‏ های جدید در عالمِ تفصیل. اینها دو عالم کاملاً متفاوتند، منتها ظاهرشان یکی است. ما فکر می‏کنیم یکی‏ اند چون درک ما از آنها اشتباه است. آن یکی در عالم اجمال است و این یکی در عالم تفصیل. داستان‏ های قرآن در عالم اجمال است، نه در عالم تفصیل. داستان جدید (رُمان، نووِل، داستان کوتاه، داستان بلند) تفصیل و توصیف «من» است. «من» در عالم جدید یعنی «فرد منتشَر» - فردی که در این عالم جدید انتشار پیدا کرده و تکثیر شده است - چون عالمِ جدید در عین حال می‏خواهد همه انسان‏ها را به هم شبیه کند، یعنی واقعاً در این جهت حرکت کرده که همه انسان‏ها به هم شبیه شوند: آموزش یک‏سان می‏بینند، با رسانه‏ های یک‏سان سر و کار دارند و توسط این رسانه‏ ها آموزش یک‏سان به آنها داده می‏شود و در سراسر دنیا فرهنگِ یک‏سان تبلیغ می‏شود؛ دیگر چین با یونان تفاوتی نمی‏کند.الان فرهنگ در سراسر دنیا فرهنگ واحدی است، غیر از ایران که امام در آن فرهنگ دیگری بنا کرده و اکنون بزرگ‏ترین معضل ایران برای رسیدن به توسعه اقتصادی، همین فرهنگ است. این فرهنگ با عالم جدید اصلاً جمع نمی‏شود، چون غایت و قبله‏ اش غایت و قبله عالم جدید نیست. درست مثل تفاوت آنچه قبل از اسلام بود و آنچه بعد از اسلام آمد. عیناً همین اتفاق افتاده است. یعنی امام آمد و فرهنگی بنا کرد که اصلاً با جاهلیت جمع نمی‏شود. مگر اسلام با جاهلیت قبل از خود جمع شد که حالا ما منتظریم این فرهنگ ...

ادامه مطلب  

قصه سمانه، از زندگی در بیابان تا ربوده شدن فرزند  

درخواست حذف این مطلب
هفدهمین قسمت از فصل چهارم «هزار داستان» با اجرای مارال فرجاد و با عنوان عجیب ترین قصه «هزار داستان»، چهارشنبه 4 مهرماه روی آنتن شبکه نسیم رفت. به گزارش فیلم نت نیوز، در ابتدا مارال فرجاد که اجرای این قسمت از برنامه «هزار داستان» را بر عهده داشت پس از معرفی سمانه علیپور مهمان برنامه کمی از کودکی او که در خانواده ای نسبتا مرفه با چهار برادر بزرگ شده بود، گفت و از او دعوت کرد وارد استودیو شود.با حضور سمانه علیپور در استودیو فرجاد از او خواست داستان زندگی اش را روایت کند.سمانه با بیان اینکه کمی استرس دارد و برگشتن به دوران کودکی اش حال عجیبی را برایش تداعی می کند، گفت: یکی از همین شب های سال 1362 زنی از درد به خودش می پیچد. همه نگرانند او را به بیمارستان می برد و دختری به نام سمانه به دنیا می آورد. دوران کودکی بهترین سال های زندگی سمانه بود تا 13 سالگی. برادرهایم مرا در جمع خودشان راه نمی دادند و من همیشه یک گوشه تنها بودم و حسرت می خوردم که چرا من هم پسر نیستم تا در جمع آنها باشم و همین مسئله باعث شد از دختر بودن خودم بیزار باشم.او ادامه داد: بعضی وقت ها کارهای آنها را تقلید می کردم شاید مرا در جمع خودشان بپذیرند. همیشه دوست داشتم عروس بشوم و هروقت به عروسی می رفتم می خواستم ببینم چه چیزی باعث شده که لباسش پف کند. مدرسه را خیلی دوست داشتم خیلی درسخوان بودم و کمترین معدلم 17 بود. شاگرد زرنگ مدرسه بودم اما خیلی هم شیطنت می کردم. رشته ام ادبیات بود و از 16 سالگی شعر می نوشتم. در مسیر مدرسه خیلی شیطنت می کردم اما وقتی به خانه می رسیدم به اتاق خودم می رفتم و تنها بودم. تنها دلخوشی ام این بود که پدرم که راننده کامیون بود از سفر بیاید. با مادرم نمی توانستم ارتباط نزدیکی برقرار کنم.سمانه افزود: 13 ساله بودم که مرا مجبور کردند با پرسخاله ام که 15 سال از من بزرگتر بود، ازدواج کنم. در همان سن دوبار خودکشی کردم. پدرم قاچاقچی سیگار بود و تریاک می کشید. تریاک خوردم تا خودکشی کنم اما نجات پیدا کردم. یک ماه بعد از ازدواجم پدرم گفت باید طلاق بگیری. از پسرخاله ام متنفر بودم. روز عقدم پسرخاله ام را صدا کردم داخل اتاق و به او گفتم من تو را دوست ندارم و به اصرار پدرم دارم با تو ازدواج می کنم. او چند قطره اشک ریخت و دو تا سیلی به من زد. خیلی ترسیدم. جرات نکردم به پدرم بگویم نمی خواهم ازدواج کنم. او مرا دوست داشت و فقط به دوست داشتن خودش فکر می کرد. آنقدر به پدرم اصرار کرده بود که پدرم راضی شده بود. لباسی که همیشه آرزویش را داشتم نپوشیدم و گفتم برای کسی که دوستش ندارم لباس عروش نمی پوشم. ده سال با او زندگی کردم. از یک دنیای تنها به یک دنیای تنهاتر رفتم. نمی دانستم معنی و مفهوم ازدواج چیست. خیلی سخت است با کسی زندگی کنی که دوستش نداری. 16 ساله بودم که شروع به خوردن قرص های اعصاب کردم و به مرور قرص هایم زیاد شد و معتاد شدم. صبح ها که او می رفت خوشحال بودم که تا شب نمی بینمش و غروب عزا می گرفتم که قرار است بیاید.او اظهار کرد: از پدر و برادرهایم هیچ وقت کتک نخورده بودم ولی از آنها می ترسیدم. تنها شرطم در زمان ازدواج این بود که درسم را ادامه بدهم. خانواده شوهرم پذیرفتند به شرط اینکه هزینه تحصیلم را پدرم بدهد. تا سال اول دانشگاه خواندم اما به دلیل اعتیاد نتوانستم ادامه بدهم. 17 ساله بودم که باردار شدم. وقتی فاطمه به دنیا آمد دنیای من رنگ دیگری گرفت اما وقتی طلاق گرفتم به دلیل اعتیادم دخترم را از من گرفتند. برادرم مواد می فروخت و خودش هم مصرف می کرد. به من اعتماد داشت و موادش را دست من می سپرد تا برایش نگه دارم. من از بوی سیگار هم بدم می آمد اما یکی از روزها که سرم درد می کرد سراغ جنس های برادرم رفتم و از آنجا بود که مصرف هرویین را شروع کردم. دو روز در حالت بیهوشی بودم و اینکه نمی فهمیدم شوهرم کی می آید و کی می رود آرامم می کرد. نمی دانستم با کشیدن مواد روز به روز افسرده تر می شوم. دخترم را می فرستادم پیش مادرشوهرم که طبقه بالا بود تا نبیند. لاغر و عصبی شده بودم اما کسی فکرش را هم نمی کرد که من مواد مصرف کنم. دو سال بود مواد مصرف می کردم که به برادر کوچکترم گفتم. باور نمی کرد. گفت کمرم شکست. این روزها با همه تلخی ها و سختی هایش روزهای خوبم بود. بارها به روش های مختلف ترک کردم اما دوباره شروع می کردم.سمانه افزود: به اسم برادرشوهرم از برادرم مواد می گرفتم. یک روز در ماه رمضان بود که برادر کوچکم با برادر بزرگم درگیر شد و گفت تو مگر نمی دانی این مواد را برای خودش می گیرد و برادر بزرگم گفت می دانم. کاری بود که نباید می کرد اما حالا که گرفتار شده از خودم بگیرد بهتر است تا اینکه به سراغ غریبه ها برود. وقتی مواد به دستم نمی رسید عصبی و پرخاشگر می شدم. فاطمه را از خودم دور می کردم که اتفاقی برایش نیفتد اما با شوهرم درگیر می شدم. شوهرم فقط یه بار مرا کتک زد اما برادرشوهرهایم همیشه مرا می زدند و همین مسئله هم باعث شد بتوانم خانواده ام را راضی کنم که طلاق بگیرم.او ادامه داد: شوهرم نمی خواست مرا طلاق دهد اما خانواده اش او را تحت فشار گذاشتند که راضی شود. روزی که طلاق گرفتم و فکر می کردم به آرزویم رسیده ام اما شروع بدبختی هایم بود. به خانه پدرم رفتم و بعد از مدتی شروع کردم به مصرف شیشه. دوری فاطمه مرا دیوانه کرده بود. نمی گذاشتند او را ببینم و با او حرف بزنم. جلوی در مدرسه می رفتم تا فاطمه را ببینم اما خانواده شوهرم وقتی می فهمیدند من می خواهم بروم فاطمه را ببینم او را از مدرسه رفتن منع می کردند. حتی نمی گذاشتند صورت فاطمه را ببینم. تا جایی که توان داشتم نگذاشته بودم فاطمه بفهمد اما بعد از طلاق مادرشوهر و برادرشوهرهایم انقدر از من بد گفته بودند که وقتی تلفن می زدم فاطمه می گفت تو مامان من نیستی و نمی خواست با من حرف بزند در حالی که قبل از آن هر کس کوچکترین حرفی به من می زد فاطمه قیامت به پا می کرد.سمانه در ادامه توضیح داد: وقتی طلاق گرفتم تا یک ماه پاک بودم اما دوری فاطمه باعث شد دوباره مصرف را شروع کنم. یواشکی هرویین می کشیدم بعد از مدتی از اخلاق و رفتارم فهمیدندو در همان زمان با شیشه آشنا شدم. برادر بزرگم شیشه می کشید شنیده بودم که شیشه اعتیاد ندارد و انرژی را زیاد می کند و یک بار وقتی برادرم در خانه نبود سراغ زرورقی که با آن شیشه می کشید رفتم و فکر کردم چیزی که دنبالش می گشتم همین است. هر از گاهی شیشه می کشیدم. بعضی وقت ها حالم خوب بود ولی بعضی وقت ها هم حالم بد بود در حدی که شیشه های خانه را می شکستم. دوباره مرا به کمپ اجباری بردند بعد از یک ماه برگشتم و به محض برگشتن دوباره شروع به کشیدن شیشه کردم.او افزود: از برادر بزرگم خیلی حساب می بردم وقتی برادرم به زندان افتاد بدبختی من بیشتر شد چون دیگر هیچ چیزی برای ترس نداشتم. غروب که می شد صدای فاطمه را در گوشم می شنیدم که ناله می کرد و مرا صدا می زد. به دنبال صدا تا قبرستان نزدیک محله خودمان می رفتم. وقتی به قبرستان می رسیدم می دیدم که دارم با دست های خودم بچه ام را زیر خاک می کنم و تمام خانواده و فامیلم دورم هستند و با من عزاداری می کنند. اینها را می دیدم اما نمی دانستم توهم است. تا 6 روز همین وضع را داشتم و خانواده ام تا صبح دنبال من می گشتند. روز ششم مرا در قبرستان پیدا کردند و به خانه برگرداندند. مادرم که از توهمات من خسته شده بود با منزل شوهرم تماس گرفت و من صدای فاطمه را شنیدم که گفت الو مامان. نتوانستم حرف بزنم. شوکه شدم و تا 18 روز نتوانستم حرف بزنم و غذا بخورم فقط به یک جا خیره شده بودم و حرف ها و درد دل هایم را می نوشتم.مهمان این برنامه «هزار داستان» در ادامه گفت: یک بار دیگر به دنبال صدای فاطمه از کرج راه افتادم و رفتم همدان. سه روز در همدان سرگردان بودم. وقتی خانواده ام به موبایلم زنگ می زدند حرف های نامفهوم و بی سر و ته می زدم که خودم یادم نیست چه می گفتم. اصلا به خاطر ندارم که در آن سه روز چه اتفاقی برایم افتاد. روز سوم وقتی به خودم آمدم توانستم با مادرم حرف بزنم. مادرم گفت از اولین کسی که دیدی بپرس کجا هستی. اولین کسی که دیدم پسر جوانی بود که وقتی از او پرسیدم کجا هستم با تمسخر به من نگاه می کرد. مادرم گفت برو ترمینال سوار اتوبوس شو بیا تهران. ما منتظرتیم. وقتی به ترمینال رسیدم گوشی را به راننده دادم و مادرم به او گفت هزینه سفرش را من می دهم فقط او را بیاورید تهران و به خودم تحویل دهید. وقتی به خانه برگشتم و فهمیدم دوباره مرا می خواهند در بیمارستان بستری کنند، از خانه فرار کردم و تا 9 سال برنگشتم.او ادامه داد: 9 سال کارتنخوابی کردم، درد کشیدم، در خیابان ها کتک خوردم. خیلی چیزها را نمی توان گفت، برای یک زن خیلی سخت است. الان دیگر از قضاوت نمی ترسم ولی از برادر بزرگم عذرخواهی می کنم و می گویم دست خودم نبود. آن کسی که این مصیبت ها را تحمل می کرد و سکوت می کرد من نبودم. هیچوقت عشق را تجربه نکرده بودم ولی بعد از فرار از خانه با پسری آشنا شدم که او هم شیشه مصرف می کرد و من عاشقش شدم. او شاگرد یک مغازه بود و شب ها هم همانجا می خوابید. پس از آشنایی با او معنای عشق و دوست داشتن را فهمیدم. فهمیدم که یک زن می تواند مردی را دوست داشته باشد. فهمیدم زن هم احساسات دارد. با پدر و مادرم تماس گرفتم و گفتم با کسی آشنا شده ام که می خواهم با او ازدواج کنم. پدرم به شدت مخالفت کرد. با او ازدواج کردم، باردار شدم و 28 روز مانده به تولد فرزندم جلوی چشمم با موتور تصادف کرد و از دنیا رفت و من از ترس اینکه تنها یادگارش را از من بگیرند رفتم در دورترین نقطه یک بیایان با بلوک های سیمان یک آلونک درست کردم، بچه ام را همانجا به دنیا آوردم، نافش را خودم بریدم و اسمش را گذاشتم تمنا.سمانه بیان کرد: تمنای من همه نفسم بود. تا یک سال و نیم در همان بیابان در آغوش خودم بزرگ شد. راه مواد فروشی را از برادرم یاد گرفته بودم و کاسبی می کردم و خرج خودم و تمنا را در می آوردم. اولین چیزی که می خریدم پوشک و شیرخشک بود. لباس پسرانه می پوشیدم و همه فکر می کردند من پسر هستم. به جز چند دوستی که داشتم هیچ کس نمی دانست که من دخترم. بعد از یک سال و نیم یک چیزی به خورد من دادند که به حال خودم نبودم و تمنا را از من دزدیدند و بردند. اصلا به یاد ندارم که آن شب چه اتفاقی افتاد. دیده بودم که بچه ها را می دزدند و به همین دلیل در دورترین نقطه بیابان زندگی می کردم. به هر کسی اعتماد نمی کردم. تنها چیزی که به صورت گنگ به یاد دارم این بود که یک آبمیوه از دست کسی گرفتم و خوردم.او اظهار کرد: 2 سال از آن زمان گذشته و من تا یک سال همه جا به جز کلانتری به دنبال تمنا گشتم ولی او را پیدا نکردم. فقط به عشق او و به خاطر پیدا کردنش ترک کردم تا حرفم برش داشته باشد و بتوانم دخترم را پیدا کنم. هیچ کجای دنیا به من جواب نداد برای ترک کردن ولی بردن تمنا جواب داد. وقتی تمنا را بردند من به خودم آمدم. شب و روز توی بیایان ها صدای تمنا را می شنیدم. خاطرات فاطم ...

ادامه مطلب  

مرا ببوس؛ پاتوق دردمندان جامعه  

درخواست حذف این مطلب
«در میان توفان هم پیمان با قایقران ها/ گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها/ به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها/ که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها/ شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم/ نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن/ دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می مانم، تا سر بگذاری بر سر من» بسیار بعید است کسی این تصنیف را حداقل برای یک بار گوش نداده باشد. اولین بار متن این ترانه در کتابی با نام «آسمان اشک» که امیرکبیر ناشرش بود، به چاپ رسید و چند سال بعد در فیلمی که مجید وفادار آهنگسازی اش را بر عهده داشت به نام اتهام با صدای پروانه پخش شد اما ماندگاری مرا ببوس در ذهن علاقه مندان به موسیقی شاید با خوانشی باشد از حسن گل نراقی؛ خواننده ای با دو تصنیف که نامش شاید از تعداد زیادی از خوانندگان پرکار ماندگارتر باشد و بماند، در ذهن ها به ثبت رسیده باشد. گل نراقی تاجر زاده ای بود که ظاهرا موقعیت خانوادگی اش اجازه حضور در قامت خواننده را نمی داد.مدت ها کسی نام خواننده «مرا ببوس» را نمی دانست و به گفته عده ای با فاش شدن نام او دیگر اجازه حضور در عرصه خوانندگی را از سوی خانواده پیدا نکرد. خودش جایی گفته بود: می خواستم با مرا ببوس در خاطرات مردم بمانم بنابراین زود کنار کشیدم. درباره چرایی و مختصات هنری و اجتماعی خوانندگی گل نراقی در آهنگی از مجید وفادار با شعری از حیدر رقابی روایت های گوناگونی وجود دارد اما شاید مصادف شدن انتشار قطعه «مرا ببوس» با روزگار غمزده ایران در سال های پس از کودتای بیست و هشت مرداد مهم ترین دلیلی باشد که باعث شد این تصنیف جای خود را بین مردم پیدا کند و تا امروز از خاطر ایرانیان پاک نشود. مجید وفادار آهنگساز نام آشنای موسیقی ایرانی است که امروز هم بسیاری از ساخته هایش با عناوینی همچون بازسازی و تنظیم دوباره از سوی عده ای از فعالان عرصه موسیقی بازخوانی و به قولی بازآفرینی می شود. او نهم اسفندماه 1354در تهران از دنیا رفت اما تعدادی از ساخته هایش به خصوص تصنیف معروف مرا ببوس که در دستگاه اصفهان ساخته شده، در تاریخ موسیقی ایران یکی آثار است که با وجود گذشت بیش از نیم قرن هنوز مخاطبان زیادی دارد. به سراغ محسن شهرنازدار، محقق و پژوهشگر رفتیم تا به بهانه تولد مجید وفادار آهنگساز یکی از ماندگارترین تصانیف تاریخ موسیقی ایران تلاشی برای یافتن چرایی ماندگاری مرا ببوس کرده باشیم. در ادامه گفت و گوی همدلی با محسن شهرنازدار را می خوانید:زمانی که به زندگی نامه حسن گل نراقی نگاه می اندازیم، می بینیم که عملا تنها دو تصنیف از او به یادگار مانده است. «مرا ببوس» ترانه ای است که از او بسیار شنیده ایم و چه عوام، چه خواص و چه اهل سیاست دلایلی را مبنی بر موفقیت این قطعه مطرح کرده اند. هر کسی از یک منظر به موضوع نگاه کرده و گفته دلیل مانایی این تصنیف چنین و چنان است. شما دلیل ماندگاری «مرا ببوس» را چه می دانید؟می دانید که نگاه من به موسیقی جنبه اجتماعی دارد. این نگاه سعی دارد به این پرسش پاسخی بدهد که چطور می توان از طریق موسیقی به تحلیل سیستم اجتماعی و بخصوص تغییرات فرهنگی پرداخت. در نتیجه تک نگاری از افراد و شرح زندگی آنها، مگر جایی که به این شیوه تحلیل کمک کند، موضوع مورد توجه من نبوده است. به همین دلیل هم درباره آقای حسن گل نراقی اطلاعات زیادی ندارم جز آنکه همه می دانند ایشان با ترانه «مرا ببوس» مشهور شدند و تنها با همین ترانه در خاطره ها مانده اند. اما نکته ای که داستان گل نراقی و قطعه «مرا ببوس» را برای من جالب توجه می کند، پیوند آن با خاطره جمعی ایرانی و ارتباط آن با وقایع سیاسی روزگار خودش است.از جمله روایتی که متن ترانه را به ماجرای اعدام افسران سازمان نظامی حزب توده نسبت می دهد. البته امروزه دست کم با اطلاعات و اخباری که در اختیار داریم و اسنادی که وجود دارد، می دانیم که این روایت و روایتهایی نظیر آن بی اساس است. اما اینکه چطور یک ترانه عاشقانه محزون می تواند بار سیاسی پیدا کند و در طول چند دهه بدل به روایتی برای تولید انزجار و نفرت از حاکمیت سیاسی شود، موضوع مورد توجه برای این شیوه تحلیل است. نمی دانم می دانید یا نه که نخستین اجرای قطعه «مرا ببوس» با صدای خانم «پروانه» ضبط شده و برای اولین بار در موسیقی متن یک فیلم پخش شده است. قطعه ای ساخته مجید وفادار برای فیلمی که ظاهرا خانم ژاله علو در آن بازی می کرده و بر روی این ترانه لب خوانی کرده است.قطعه «مرا ببوس» اولین بار در فیلم اتهام شنیده شد...بله همین طور است. فیلمی در دهه سی با درام های رایج در فیلم های ایرانی آن دوران که جدایی مادر از دخترش را با این ترانه توصیف می کند. این که چطور یک ترانه ساده در موسیقی فیلم خوانش سیاسی پیدا می کند، شاید موضوعی باشد که بتوانیم درباره آن بیشتر صحبت کنیم. اگر چه این موضوع همیشه بخشی از ابهام تاریخ خواهد ماند. همچون آثار بسیاری در زمینه های دیگر هنر و ادبیات که کارکردها و فراروایت های تاریخی دارند و منشا آن مجهول مانده است. البته باید گفت ویژگی های جامعه ایرانی هم در پیدایش این نوع از روایت ها موثر است. رفتار جمعی در رابطه با شرح وقایع، همیشه میل به نوعی فرامتن داشته است. متن ها نیاز به فرامتنی داشتند که به آنها بُعد و عمق بدهد و یا ماندگاری تاریخی را برای آنها تضمین کند. همین فرامتن ها هستند که کارکردهای سیاسی و اجتماعی پیدا می کنند.در قطعه «مرا ببوس» چه جنبه های فرامتنی سبب ساز ماندگاری آن شدند؟خب! از چند زاویه باید به تحلیل فرامتن این ترانه پرداخت. درباره این اثر به گمان من بیش از هرچیز باید ویژگی های مبارزات سیاسی حزب توده در آن دوره تاریخی را مد نظر قرار دهیم. دراین باره من همیشه به خوانش فرهنگی این جریان سیاسی نگاه انتقادی داشته ام که چطور ماکیاولیسم سیاسی در حزب توده، روایت های فرهنگی را هم دربر می گیرد و تاریخ فرهنگی ایران با دستبرد و روایت جانبدارانه این گروه سیاسی، بازنویسی و بازخوانی می شود. شاهد مثال هم برای این موضوع بسیار دارم ؛ وقایع ساده اجتماعی و فرهنگی در خوانش مجدد حزب توده همیشه تبدیل به رخدادهای هولناک یا تراژیک و دراماتیک شده اند و کارکردهای سیاسی پیدا کرده اند.بخصوص در آن دوران به دلیل محدود بودن دسترسی به اطلاعات و منابع، هر روایت دروغی خیلی سریع می توانست حقانیتی پیدا کند و در کارزار مبارزات سیاسی جریان چپ در ایران علیه حاکمیت به کار برود. هر مرگ طبیعی نویسنده و روشنفکری می توانست منسوب به قتل و ترور سیاسی شود مثل مرگ صمد بهرنگی و شریعتی و هر که به زندان می افتاد ولو به دلایل اقتصادی و حتی بزه اجتماعی، می توانست از لیست قهرمانان مبارزات سیاسی سر در بیاورد، مثل بسیاری که نیازی به گفتن نیست! درباره آثار ادبی و هنری هم این شیوه کارایی داشته است. روشی که بخصوص حزب توده آن را خیلی خوب بلد بود. البته این تیپ از خوانش مجدد را در مبارزات گروه های سیاسی در بسیاری کشورهای دیگر هم می توانیم ردیابی کنیم.با توجه به توضیحات شما، شعری که در وصف اتفاق یا حتی یک عشق زمینی سرود شده، ممکن است به یک رخداد سیاسی نسبت داده شود؟بله این اتفاق بارها افتاده است. هرچند باید حساب هنر و ادبیات انقلابی را به عنوان یک جریان جدی در هنر و ادبیات معاصر ایران از این شیوه مصادره اثر جدا کنیم. نمی توان منکر اثر مستقیم رویدادهای سیاسی مثل واقعه سیاهکل بر شعر نوی فارسی شد. تاثیری که به قدری شدید است که به دوره سیاهکل معروف شده است. اما خب مصادره اثر هم درباره همین واقعه کم روی نداده، بسیاری از ترانه هایی که برای فیلم های فارسی آن دوران ساخته می شد، بخصوص توسط چریک ها و توده ای ها، به مبارزات یا وقایع سیاسی نسبت داده می شد و کارکرد سیاسی می یافت. تا امروز هم برخی تنظیم کننده های این قطعات که در قید حیات هستند، بدشان نمی آید به این روایات جعلی دامن بزنند یا دست کم برای حفظ شایعات و روایات جعلی سکوت را ترجیح داده اند.اما فارغ از این فرصت جویی های سیاسی، به نظر می رسد این پتانسیل در رفتار جمعی ایرانی هم وجود دارد. به عبارتی ما از متن به سادگی نمی گذریم و یک فرامتنی برایش می سازیم. بخصوص آثاری که با اقبال عمومی روبرو می شوند، خیلی سریع فرا روایت هایی هم پیدا می کنند. میل زیادی برای شنیدن داستان های پیرامون خلق آثار هنری و ادبی وجود دارد. کافیست روایت های فراوانی را که در حاشیه اشعار شاخص فارسی یا شاعران برجسته هست، بخوانید. از رابطه حافظ با شاخه نبات تا درگیری لفظی بین مولانا و سعدی در غزل معروف «بگشای لب که قند فراوانم آرزوست»، همه نمونه های قابل توجهی برای یافتن میل به فرامتن در خوانش مخاطب ایرانی است. روایت هایی جعلی در فرامتن که بدل به بخشی از روایت متن شده است. مرحوم زرین کوب در توصیف این بیت از سعدی که می گوید «جهاندیده بسیار گوید دروغ» نظر سعدی را ناظر به فریب خلق نمی داند بلکه آن را برای سرگرمی و بخشی از شعر و قصه تفسیر می کند. شاید این میل به فرامتن ناشی از رابطه ما با قصه باشد و گروه های سیاسی هم از این میل جامعه ما به قصه، به خوبی استفاده کرده اند!البته در ابعاد جهانی هم بخصوص در سیستم های ح ...

ادامه مطلب  

پایه های معامله بوئینگ و ایران به لرزه افتاده است  

درخواست حذف این مطلب
شبکه خبری سی ان ان در گزارشی به بررسی تبعات احتمالی تحریم شرکت های امریکایی بر معامله بزرگ ایران و شرکت هواپیماسازی بوئینگ پرداخته است. وزارت خارجه جمهوری اسلامی ایران روز یک شنبه از تحریم 15 شرکت امریکایی به دلیل ارتباط با رژیم صهیونیستی و پشتیبانی از نقض حقوق بشر خبر داده بود. نگارنده خبر سی ان ان در اولین پاراگراف خبر به همین نکته اشاره می کند و بر اساس آن نوشته: «روابط ایران و ایالات متحده از بد به سمت بدتر شدن می رود.»در ادامه خبر گفته شده که هر چند بوئینگ در فهرست تحریمی وزارت خارجه ایران قرار ندارد ولی شرکت های تحریم شده هم هیچ معامله ...

ادامه مطلب  

حذف بیت شعری درباره شهادت از کتب درسی!  

درخواست حذف این مطلب
پس از حذف درس مربوط به حسین فهمیده از کتاب های درسی وزارت آموزش و پرورش دولت یازدهم بیتی از شعر معروف مصطفی رحماندوست با عنوان ایران زیبا درباره جهاد و شهادت نیز از کتاب های درسی مقطع ابتدایی حذف شده است.به گزارش بولتن نیوز در حالی که رئیس دولت اعلام می کند که سند2030 برای ایران الزام آور نیست ولی جرح و تعدیل هایی که در کتاب های درسی اتفاق افتاده نشان می دهد که امضای این سند در کشور عملیاتی شده است. سال گذشته بود که حذف بی سروصدای درس مربوط به حسین فهمیده با واکنش رسانه ها مواجه شد. دولت یازدهم خیلی شیک و البته در سکوت خبری شهید فهمیده را از ک ...

ادامه مطلب  

مارکوپولوی فوتبال ایران که 45 روز در پارک خوابید  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، میثم بائو یکی از بازیکنان با استعداد فوتبال ایران بود که هم در استقلال بازی کرد و هم در پرسپولیس. در فوتبال ایران به او لقب مارکوپولو را داده اند. او در دوران حرفه ای فوتبالش 11 باشگاه عوض کرد و سر انجام در سال 94 در نساجی از فوتبال خداحافظی کرد. او در زمان امیر قلعه نویی به استقلال رفت و حتی در دربی هم به صورت فیکس بازی کرد و لقب پدیده استقلال را از آن خود کرد. او مهمان کافه خبر بود و به سوالات ما پاسخ داد که در ادامه می خوانید:تو یکی از بازیکنان تکنیکی زمان خودت بودی. شما نسل طلایی شموشک را تشکیل داده بودید و آن را به لیگ برتر آوردید.من در زمان نونهالی استعداد خاصی داشتم. مثل الان که فیلم های مسی یا کریس رونالدو را نشان می دهند و در بچگی 4 نفر را دریبل می کرد. در آن سن کاملا یادم است که یک استعداد خدادای داشتم درحالی که نه کسی به من فوتبال را یاد داده بود و نه پدرم فوتبالیست بود. اصلا از کودکی در محل اسم مرا میثم دریبل زن گذاشته بودند و هیچکس فامیلی مرا صدا نمی زد.به طوری که مثلا یک محل بالاتر می گفتند امروز با کی بازی دارید؟ می گفتند با میثم دریبل زن اینها بازی داریم. یعنی ستاره ای در همان منطقه جاده نظامی خودمان بودم که یکی از محله های ورزش خیز است. این روند ادامه داشت و هر سال برایم یک اسم در محل می گذاشتند. مثلا یک سال به من اگو اگو و سال بعد مارادونا یا رومانیو می گفتند. هر سال که ستاره ای به فوتبال معرفی می شد نام او را بر من می گذاشتند.حتی در کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی که بودم در مسابقات رسمی بزرگسالان بازی می کردم. از این طرف درسم هم خیلی خوب بود از لحاظ خانوادگی مشکل مالی نداشتیم اما پدرم هم دست و دل باز نبود و چون قدیمی بود بیشتر سعی می کرد پول جمع کند تا اینکه خرج کند. خیلی ها می گویند هنوز چقدر مو داری! به خاطر اینکه پدرم پول اصلاح 10 تومان بود و تاس کردن 5 تومان ترجیح می داد که من تاس باشم! به طوری که تا سوم راهنمایی از خدا گله می کردم که چقدر مرا زشت آفریدی! چون اصلا عکسی ندارم که در زمان دبستان و راهنمایی خودم مو داشته باشم.با این اوصاف چطور وارد فوتبال شدی؟اوایل از فاز فوتبال بیرون آمدم و وارد فاز درس شدم. استعدادی در زمینه قرآن و مداحی داشتم حتی به عنوان قاری برتر استان دو سال پشت سر هم انتخاب شدم. تقریبا سه سال بود که فوتبال را کاملا کنار گذاشته بودم و فقط گاهی در مدارس بازی می کردم. تا زمانی که به آموزشگاه آمدم و حدود 20 کیلو اضافه وزن داشتم اما با این حال انتخاب شدم و قهرمان مازندران شدم. از آنجا بود که تلنگری به من وارد شد که با 20 کیلو اضافه وزن اینطوری فوتبال بازی می کنم و تصمیم گرفتم که وزنم را پایین بیاورم.البته آن زمان اصلا در فوتبال پول نبود و تنها عشق بود و جمعه به جمعه در محل بازی می کردیم. قبل از آن پدرم به غیر از حجره و مغازه هایی که در شهر داشت، سردخانه ای هم داشت که به من گفت مدیریت آنجا را برعهده بگیرم. چون مرا هم امین و هم باهوش می دید ضمن اینکه سرزبان هم داشتم و از طرفی به خاطر اینکه قاری قرآن هم بودم دستم کج نبود.حتی پیشنهاد حقوق 500 هزار تومانی به من داد ضمن اینکه در 12 سالگی در محل رانندگی هم می کردم و برایم یک پراید هاچ بک که شاید ارزش بنز الان را داشته باشد می خرید و قول شراکت بعد از سه، چهار سال به شرط ارائه کار خوب هم داد. از او یکماه وقت خواستم و با دو، سه نفر هم مشورت کردم. چون یکسال زحمت کشیده بودم، دویده بودم و توانسته بودم 20 کیلو وزن کم کنم. دست آخر به این نتیجه رسیدم که اگر نزد پدرم بمانم نهایتا یک حاج حسن منطقه جاده نظامی می شوم که گوشه ای از شهر هم مرا می شناسند اما با فوتبال می توانستم حتی در دنیا هم مطرح شوم.به خواسته پدرت تن ندادی!دقیقا. یا علی گفتم و فکرکردم که این ریسک است و انجام می دهم. به پدرم گفتم که نمی آیم! گفت به درک برو گورت را هم گم کن. مرا بیرون انداخت به طوری که یکماه آخری که در خانه اش بودم و غذا می خوردم منت سرم می گذاشت و می گفت کوفت را بخوری، تنبل. کار نمی کنی و دائم می خوری! اما نمی دانست که تمرینات فوتبالیستها سنگین است و هفته ای 15 کیلومتر راه می رود به اندازه کارگری که بیل می زند فشار تمرین چه بسا بیشتر هم دارد.از حرفهایش خسته شده بودم و مادرم به من هفت هزار تومان پول داد و با آقای ایرج نصیری و دو تا از بازیکنان قائمشهری به نام محمد کامل به تست جوانان استقلال آمدیم که توسط مهران کاظمی انجام می شد. به دفتر مهران کاظمی آمدیم که معرف ما به جوانان استقلال بود. مربی ما هم آقای علی دوستی بود با آقای کولیوند و مهدی حیدری. با توجه به اینکه تا آن موقع از استان بیرون نیامده بودم احساس گرما می کردم.مجتبی جباری و خسرو حیدری و ارشاد یاورزاده هم در جوانان بودند. تست دادم و دو، سه نفری را دریبل کردم. سریع مرا بیرون آورد و اسم و سنم را پرسید. گفتم 15 ساله هستم. مدارکم را خواست. آن موقع بهرام امیری سرپرست بود و از من پرسید که جایی برای ماندن دارم یا نه؟ گفتم جایی ندارم اما سه، چهار روز می توانم سرکنم. گفت که خیالت راحت باشد ما همین جا در نازی آباد برایت خانه می گیریم یا در خود مرغوب کار جایی را درست می کنی که تو بمانی.در تست استقلال قبول شدی؟علی دوستی هم گفت که پسره را از دست ندهید البته بعد از آن دست مهدی حیدری و کولیوند افتاد. روزها می گذشت و من فقط در حالی که هزار تومان داشتم در تهران بدون فامیل و آشنا سر می کردم. آن زمان نه اینستاگرام بود و نه تلفن. از نازی آباد یک بی آر تی می گرفتم و به میدان ولیعصر می آمدم و از آنجا پیاده به پارک لاله می رفتم.در پارک تا ساعت 10 می خوابیدم و حدود یکماه و نیم دربه دری کشیدم. چهار، پنج روز یواشکی به خوابگاه بچه محل مان می رفتم که ساعت یک شب مرا راه می داد و ساعت 5 باید می رفتم. حتی پول نداشتم غذا بخورم. پدرم دیکتاتوری است که فقط پول و قدرت را می شناسد و به قول ما شهین و مهین برایش فرقی ندارد. بچه ای که کار کند را دوست دارد و بچه ای که کار نکند حتی اگر علی دایی هم باشی احترامی برایت قائل نیست. موقعی که گیر می افتد، می گوید که من پدر میثم بائو هستم.یکماه و نیم بعد یک بازی دوستانه بود. بعد از بازی بغض کرده بودم در حالی که مدارکم را نمی دادم و می ترسیدند که جای دیگری بروم. بالاخره 4 سال بعد با 220 میلیون با عصا و رباط پاره مرا به استقلال آوردند. بعد از بازی گریه کردم و شناسنامه ام را خواستم. جعفر بالا بود و بازی مرا دیده بود. به من گفت که برای چی گریه می کنی؟ کجایی هستی؟ گفتم قائمشهری هستم و خوابگاه ندارم. گفت فردا بیا عبدل آباد تمرین. شناسنامه ام را گرفتم و به آنجا رفتم. مرا به یک چلوکبابی برد و بعد از یکماه و نیم چلوکباب خوردم درحالی که دوش هم نگرفته بودم. فکر کنید در تابستان تهران هر روز تمرین کنید ولی دوش نگیرید! به خوابگاه اتکاء رفتم و دیدم 5 تا سرباز فراری 5 ساله، چشم ها همه درآمده درحالی که فارسی بلد نبودند حرف بزنند و کوه و کمره ای بودند. خدا را شکر هم قد و هیکلم خوب بود و هم باهوش بودم و خوبی و بدی را تشخیص می دادم. خدا شاهده از ترس اینها بالای پشت بام می خوابیدم. خدا پدر جعفر را بیامرزه و عروسی پسرش ماشین بنزم را یک هفته به امانت دستش دادم. آدمی هستم که در گذشته اگر یک لیوان آب به من کسی داده باشد یادم می ماند. همان سال بازی کردم و تجربه کسب کردم.*پس 45 روز در پارک خوابیدی و بعد به اتکاء رفتی.دقیقا با 15 سال سن رفتم آنجا و بازی کردم و تجربه کسب کردم. نیم فصل اول از لحاظ روحی و بدنی داغون شده بودم. آن سال بازی کردم و 80 هزار تومان قرارداد بستم. سهمیه ناهار داشتم ولی با این حال 80 تومان را آخر فصل به من دادند و موقعی که بازی می کردم هیچ پولی نداشتم. هفته ای 5 تا 7 هزار تومان مادرم به حسابم می ریخت چون سهمیه صبحانه شام نداشتم.بعضا شب ها با کیک و نوشابه سر میکردم. پدرم یکسال تمام نمی دانست که کجا می خوابم و چی می خورم حتی یکبار هم با من تلفنی صحبت نکرد. بواسطه سختی هایی که کشیدم پنج سال جلو افتادم به لحاظ عقلی فوتبالی. دوم دبیرستان بودم که به آموزشگاه رفتم. آن موقع کمالوند سرمربی جوانان پاس بود. هادی شکوری هم در پاس بود. سوم ایران شدیم که غلامرضا رضایی در شیراز بازی می کرند. غلام پیروانی به آنجا آمده بود که بازی ما را ببیند. بعد از بازی مرا صدا کرد و گفت که می توانی به تیم ما بیایی؟ گفتم اصلا دیگر شهرستان نمی آیم و سنم کم است. غلام پیروانی یا همان شاغلام به من گفت که قدر خودت را بدان فوتبالیست بزرگی می شوی. فنی ترین بازیکن شدم.برای تست جوانان به نوشهر رفتم درحالی که پدرم به من بی اعتنا نبود. روز اول با یونس گرایلی به تست رفتیم ولی گفتند که باید به جوانان بروم و بعد به امیدها و بعد بزرگسال بر ...

ادامه مطلب  

ناگفته های هافبک سابق سرخابی ها؛ از ۴۵ روز خوابیدن در پارک و پیشنهادات  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش وانانیوز، میثم بائو یکی از بازیکنان با استعداد فوتبال ایران بود که هم در استقلال بازی کرد و هم در پرسپولیس. در فوتبال ایران به او لقب مارکوپولو را داده اند. او در دوران حرفه ای فوتبالش 11 باشگاه عوض کرد و سر انجام در سال 94 در نساجی از فوتبال خداحافظی کرد. او در زمان امیر قلعه نویی به استقلال رفت و حتی در دربی هم به صورت فیکس بازی کرد و لقب پدیده استقلال را از آن خود کرد. او مهمان کافه خبر بود و به سوالات ما پاسخ داد که در ادامه می خوانید: تو یکی از بازیکنان تکنیکی زمان خودت بودی. شما نسل طلایی شموشک را تشکیل داده بودید و آن را به لیگ برتر آوردید.من در زمان نونهالی استعداد خاصی داشتم. مثل الان که فیلم های مسی یا کریس رونالدو را نشان می دهند و در بچگی 4 نفر را دریبل می کرد. در آن سن کاملا یادم است که یک استعداد خدادای داشتم درحالی که نه کسی به من فوتبال را یاد داده بود و نه پدرم فوتبالیست بود. اصلا از کودکی در محل اسم مرا میثم دریبل زن گذاشته بودند و هیچکس فامیلی مرا صدا نمی زد. به طوری که مثلا یک محل بالاتر می گفتند امروز با کی بازی دارید؟ می گفتند با میثم دریبل زن اینها بازی داریم. یعنی ستاره ای در همان منطقه جاده نظامی خودمان بودم که یکی از محله های ورزش خیز است. این روند ادامه داشت و هر سال برایم یک اسم در محل می گذاشتند. مثلا یک سال به من اگو اگو و سال بعد مارادونا یا رومانیو می گفتند. هر سال که ستاره ای به فوتبال معرفی می شد نام او را بر من می گذاشتند. حتی در کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی که بودم در مسابقات رسمی بزرگسالان بازی می کردم. از این طرف درسم هم خیلی خوب بود از لحاظ خانوادگی مشکل مالی نداشتیم اما پدرم هم دست و دل باز نبود و چون قدیمی بود بیشتر سعی می کرد پول جمع کند تا اینکه خرج کند. خیلی ها می گویند هنوز چقدر مو داری! به خاطر اینکه پدرم پول اصلاح 10 تومان بود و تاس کردن 5 تومان ترجیح می داد که من تاس باشم! به طوری که تا سوم راهنمایی از خدا گله می کردم که چقدر مرا زشت آفریدی! چون اصلا عکسی ندارم که در زمان دبستان و راهنمایی خودم مو داشته باشم.با این اوصاف چطور وارد فوتبال شدی؟اوایل از فاز فوتبال بیرون آمدم و وارد فاز درس شدم. استعدادی در زمینه قرآن و مداحی داشتم حتی به عنوان قاری برتر استان دو سال پشت سر هم انتخاب شدم. تقریبا سه سال بود که فوتبال را کاملا کنار گذاشته بودم و فقط گاهی در مدارس بازی می کردم. تا زمانی که به آموزشگاه آمدم و حدود 20 کیلو اضافه وزن داشتم اما با این حال انتخاب شدم و قهرمان مازندران شدم. از آنجا بود که تلنگری به من وارد شد که با 20 کیلو اضافه وزن اینطوری فوتبال بازی می کنم و تصمیم گرفتم که وزنم را پایین بیاورم. البته آن زمان اصلا در فوتبال پول نبود و تنها عشق بود و جمعه به جمعه در محل بازی می کردیم. قبل از آن پدرم به غیر از حجره و مغازه هایی که در شهر داشت، سردخانه ای هم داشت که به من گفت مدیریت آنجا را برعهده بگیرم. چون مرا هم امین و هم باهوش می دید ضمن اینکه سرزبان هم داشتم و از طرفی به خاطر اینکه قاری قرآن هم بودم دستم کج نبود. حتی پیشنهاد حقوق 500 هزار تومانی به من داد ضمن اینکه در 12 سالگی در محل رانندگی هم می کردم و برایم یک پراید هاچ بک که شاید ارزش بنز الان را داشته باشد می خرید و قول شراکت بعد از سه، چهار سال به شرط ارائه کار خوب هم داد. از او یکماه وقت خواستم و با دو، سه نفر هم مشورت کردم. چون یکسال زحمت کشیده بودم، دویده بودم و توانسته بودم 20 کیلو وزن کم کنم. دست آخر به این نتیجه رسیدم که اگر نزد پدرم بمانم نهایتا یک حاج حسن منطقه جاده نظامی می شوم که گوشه ای از شهر هم مرا می شناسند اما با فوتبال می توانستم حتی در دنیا هم مطرح شوم.به خواسته پدرت تن ندادی!دقیقا. یا علی گفتم و فکرکردم که این ریسک است و انجام می دهم. به پدرم گفتم که نمی آیم! گفت به درک برو گورت را هم گم کن. مرا بیرون انداخت به طوری که یکماه آخری که در خانه اش بودم و غذا می خوردم منت سرم می گذاشت و می گفت کوفت را بخوری، تنبل. کار نمی کنی و دائم می خوری! اما نمی دانست که تمرینات فوتبالیستها سنگین است و هفته ای 15 کیلومتر راه می رود به اندازه کارگری که بیل می زند فشار تمرین چه بسا بیشتر هم دارد. از حرفهایش خسته شده بودم و مادرم به من هفت هزار تومان پول داد و با آقای ایرج نصیری و دو تا از بازیکنان قائمشهری به نام محمد کامل به تست جوانان استقلال آمدیم که توسط مهران کاظمی انجام می شد. به دفتر مهران کاظمی آمدیم که معرف ما به جوانان استقلال بود. مربی ما هم آقای علی دوستی بود با آقای کولیوند و مهدی حیدری. با توجه به اینکه تا آن موقع از استان بیرون نیامده بودم احساس گرما می کردم. مجتبی جباری و خسرو حیدری و ارشاد یاورزاده هم در جوانان بودند. تست دادم و دو، سه نفری را دریبل کردم. سریع مرا بیرون آورد و اسم و سنم را پرسید. گفتم 15 ساله هستم. مدارکم را خواست. آن موقع بهرام امیری سرپرست بود و از من پرسید که جایی برای ماندن دارم یا نه؟ گفتم جایی ندارم اما سه، چهار روز می توانم سرکنم. گفت که خیالت راحت باشد ما همین جا در نازی آباد برایت خانه می گیریم یا در خود مرغوب کار جایی را درست می کنی که تو بمانی.در تست استقلال قبول شدی؟علی دوستی هم گفت که پسره را از دست ندهید البته بعد از آن دست مهدی حیدری و کولیوند افتاد. روزها می گذشت و من فقط در حالی که هزار تومان داشتم در تهران بدون فامیل و آشنا سر می کردم. آن زمان نه اینستاگرام بود و نه تلفن. از نازی آباد یک بی آر تی می گرفتم و به میدان ولیعصر می آمدم و از آنجا پیاده به پارک لاله می رفتم. در پارک تا ساعت 10 می خوابیدم و حدود یکماه و نیم دربه دری کشیدم. چهار، پنج روز یواشکی به خوابگاه بچه محل مان می رفتم که ساعت یک شب مرا راه می داد و ساعت 5 باید می رفتم. حتی پول نداشتم غذا بخورم. پدرم دیکتاتوری است که فقط پول و قدرت را می شناسد و به قول ما شهین و مهین برایش فرقی ندارد. بچه ای که کار کند را دوست دارد و بچه ای که کار نکند حتی اگر علی دایی هم باشی احترامی برایت قائل نیست. موقعی که گیر می افتد، می گوید که من پدر میثم بائو هستم. یکماه و نیم بعد یک بازی دوستانه بود. بعد از بازی بغض کرده بودم در حالی که مدارکم را نمی دادم و می ترسیدند که جای دیگری بروم. بالاخره 4 سال بعد با 220 میلیون با عصا و رباط پاره مرا به استقلال آوردند. بعد از بازی گریه کردم و شناسنامه ام را خواستم. جعفر بالا بود و بازی مرا دیده بود. به من گفت که برای چی گریه می کنی؟ کجایی هستی؟ گفتم قائمشهری هستم و خوابگاه ندارم. گفت فردا بیا عبدل آباد تمرین. شناسنامه ام را گرفتم و به آنجا رفتم. مرا به یک چلوکبابی برد و بعد از یکماه و نیم چلوکباب خوردم درحالی که دوش هم نگرفته بودم. فکر کنید در تابستان تهران هر روز تمرین کنید ولی دوش نگیرید! به خوابگاه اتکاء رفتم و دیدم 5 تا سرباز فراری 5 ساله، چشم ها همه درآمده درحالی که فارسی بلد نبودند حرف بزنند و کوه و کمره ای بودند. خدا را شکر هم قد و هیکلم خوب بود و هم باهوش بودم و خوبی و بدی را تشخیص می دادم. خدا شاهده از ترس اینها بالای پشت بام می خوابیدم. خدا پدر جعفر را بیامرزه و عروسی پسرش ماشین بنزم را یک هفته به امانت دستش دادم. آدمی هستم که در گذشته اگر یک لیوان آب به من کسی داده باشد یادم می ماند. همان سال بازی کردم و تجربه کسب کردم.*پس 45 روز در پارک خوابیدی و بعد به اتکاء رفتی.دقیقا با 15 سال سن رفتم آنجا و بازی کردم و تجربه کسب کردم. نیم فصل اول از لحاظ روحی و بدنی داغون شده بودم. آن سال بازی کردم و 80 هزار تومان قرارداد بستم. سهمیه ناهار داشتم ولی با این حال 80 تومان را آخر فصل به من دادند و موقعی که بازی می کردم هیچ پولی نداشتم. هفته ای 5 تا 7 هزار تومان مادرم به حسابم می ریخت چون سهمیه صبحانه شام نداشتم. بعضا شب ها با کیک و نوشابه سر میکردم. پدرم یکسال تمام نمی دانست که کجا می خوابم و چی می خورم حتی یکبار هم با من تلفنی صحبت نکرد. بواسطه سختی هایی که کشیدم پنج سال جلو افتادم به لحاظ عقلی فوتبالی. دوم دبیرستان بودم که به آموزشگاه رفتم. آن موقع کمالوند سرمربی جوانان پاس بود. هادی شکوری هم در پاس بود. سوم ایران شدیم که غلامرضا رضایی در شیراز بازی می کرند. غلام پیروانی به آنجا آمده بود که بازی ما را ببیند. بعد از بازی مرا صدا کرد و گفت که می توانی به تیم ما بیایی؟ گفتم اصلا دیگر شهرستان نمی آیم و سنم کم است. غلا پیروانی یا همان شاغلام به من گفت که قدر خودت را بدان فوتبالیست بزرگی می شوی. فنی ترین بازیکن شدم. برای تست جوانان به نوشهر رفتم درحالی که پدرم به من بی اعتنا نبود. روز اول با یونس گرایلی به تست رفتیم ولی گفتند که باید به جوانان بروم و بعد به امیدها و بعد بزرگسال ...

ادامه مطلب  

عشاق حقیقی تذکره الاولیا را با خون می نویسند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار شبستان، کتاب " فتح خون" از جمله کتاب های خواندنی در مورد عاشوراست که توسط سیدمرتضی آوینی نوشته شده است. در این اثر مخاطب در ده فصل با عاشورا همراه می شود. کتاب " فتح خون " از دو بخش تشکیل شده است. بخش اول شرح ماجراهای پیش آمده در سال 60 تا محرم سال 61 است. در بخش دوم رمز گشایی ماجراها از زبان راوی است. این کتاب که در سال 1366 نوشته شد، نخستین بار از سوی نشر ایثارگران منتشر شد. با آن که ظرافت طبع نویسنده در هر دو بخش اثر خود را نمایان ساخته است اما بدون شک بخش دوم این اثر به واسطه تحلیل های قابل توجه سیدشهیدان اهل قلم در ارتباط با چرایی وقوع حوادث کربلا و زبان روان و جذاب او در بیان این مطالب، "فتح خون" در تبدیل به یکی از درخشان ترین کتاب های نگاشته شده در ارتباط با قیام عاشورا کرده است. در فصل ششم این کتاب با عنوان " ناشئه الیل " می خوانیم:راویاینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند . دیگر تا آن نبأ عظیم ، اندک فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند . فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنه مشکهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ اما نه آن تشنگی که با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی است ، و می دانی ، رازها را همه ، در خزانه مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود . امام سرچشمه راز است و بیابان طف ، عرصه ای که مکنونات حجاب تکوین را بی پرده می نماید. مگر نه اینکه اینجا را عالم شهادت می نامند ؟ و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟غروب تاسوعا نزدیک استو امام بر مدخل سراپرده راز، تکیه بر شمشیر زده و در ملکوت می نگرد . عمرسعد فرمان داده است :« یاخیل الله بر مرکب ها سوار شوید ؛ بشارت باد شما را به بهشت !...» و آن گمگشتگان برهوت وهم، سپاه شیطان ، بر اسب ها نشسته اند تا به اردوی آل الله حمله برند، و هیاهوی آنان بادیه را سراسر از هول آکنده است. زینب کبری خود را به خیمه امام رساند و او را دید بر در خیمه، تکیه بر شمشیر زده ، چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت دیدار دهد . امام سربرداشت و به گنجینه دار عالم رنج نگریست : « رسول الله (ص) را به خواب دیدم که می گفت : زود است که به ما الحاق خواهی یافت .» ... و طور قلب زینب از این تجلی در خود فرو ریخت.راویآل کسا در انتظار خامس خویشند ، تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب کند و شب آغاز شود... شب نقمتی که درباطن رحمت حق پنهان بود؛ شبی دراز و دیجور؛ شب ظلمتی که نور تنها از اختران امامت می گیرد، و چقدر این اختران از کره زمین دورند ! و ماییم اینجا ، بر این سفینه سرگردان آسمانی ، در سفری دراز و دشوار... در سفری هزار و چهارصد ساله . اختران نورند ، نور مطلق ؛ این تویی که اینجا ، بر کرانه آسمان ، در شب دریغ نور، و امانده ای و بال شکسته ، و جز سوسویی دور به تو نمی رسد . اما در باطن ، این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون پای بر سیاره زمین می نهد... سیاره رنج ! و این تویی اکنون، مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روز، چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار می کشی . اگر شب نبودو اگرشب ، آن همه بلند و ژرف نبود ، این اشتیاق نبود. گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیخته اند و در کوره رنج پخته اند. زینب کبری گنجینه دار عالم رنج است . او را اینچنین بشناس ! او محمل گرانبارترین رنج هایی است که در این مبارکه نهفته : لقد خلقنا الانسان فی کبد. او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است .امام چون دریافت که عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز کند، عباس بن علی را فرستاد که آن شب را از آنان مهلت بخواهد . عمرسعد پاسخی نگفت و ایستاد. « عمروبن حجاج زُبیدی » روی به آنان کرد و گفت : « سبحان الله ! والله اگر اینان از ترکان و یا دیلمیان بودند و چنین می خواستند ، بی تردید می پذیرفتیم . اکنون چگونه رواست که این مهلت را از خاندان محمد دریغ داریم ؟» مشهور است که می گویند امام حسین (ع) به عباس بن علی فرموده است :« اگر می توانی ، یک امشبی را از آنان مهلت بگیر... خدا می داند که من چقدر نماز را ، و کثرت دعا و استغفار را دوست می دارم .»راویمگر امام را به این یک شب چه نیازی است که اینچنین می گوید؟ کیست که این راز را بر ما بگشاید؟... اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است . پای بر مسلخ عشق نهادن ، گردن به تیغ جفا سپردن ، با خون کویر تشنه را سیراب کردن و ... دم بر نیاوردن ! اگر ناشئه لیل نباشد، این رنج عظیم را چگونه تاب می توان آورد؟ یا ایها المزمل ـ قم الیل ...ـ انا سنلقی علیک قولا ثقیلا. رسول نیز آن قول ثقیل برگرده قیام لیل نهاد . با این همه ، بار روحی بر آن جلوه اعظم خدا نیز سنگین می نشست . سَبحِ طویل روز ناشئه لیل می خواهد ، اگرنه ، انسان را کجا آن طاقت است که این رنج عظیم را تحمل کند؟ اما چرا شب؟ و مگردر شب چه سرّی نهفته است که درروز نیست و خراباتیان چگونه بر این راز آگاهی یافته اند؟ شب سراپرده راز و حرم سرّ عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمانِ شب نگاشته اند ـ اگر بتوانی خواند. جلوه ملکوتی ایمان نوراست و با این چشم که چشم اهل آسمان است ، زمین آسمان دیگری است که به مصابیح وجود مؤمنین زینت یافته است. شب عرصه تجلای روح عارف است ، اگر چه روزها را مُظهِر غیر است و خود مخفی است ، و دراین صفت، عارف اختران را ماند.امام ، نزدیک غروف آفتاب ، اصحاب خویش را گرد آورد تا با آنان سخن بگوید . حضرت علی بن الحسین ، با آن همه که بیمار بوده است ، خود را به نزدیکی جمع یاران کشاند تا سخنان امام را بشنود:« اما بعد... به راستی من نه اصحابی را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خویش می شناسم و نه خانواده ای را که بیش از خانواده ام بر بِرّ و نیکوکاری و حفظ پیوند خانوادگی استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترین جزای خیر عنایت فرماید. آگاه باشید که من پیمان خویش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گرده شما حقی نیست . اینک این شب است که سر می رسد و شما را در حجاب خویش فرو می پوشد ؛ شب را شتر رهوار خویش بگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا می جویند و اگر بر من دست یابند ، به غیر من نپردازند.» سخن چو بدینجا رسید ، یاران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برویم ؟ تا آنکه چند روزی بیش از تو زندگی کنیم ؟ نه ،خداوند این ننگ را ازما دور کند . کاش ما را صد جان بود که همه را یکایک در راه تو می دادیم .» نخستین کسی که بدین کلام ابتدا کرد عباس بن علی بود و دیگران از او پیروی کردند. امام روی به فرزندان مسلم کرد و آنان را رخصت داد که بروند: « آیا شهادت پدرتان مسلم بن عقیل کافی نیست که می خواهید مصیبتی دیگر نیز برآن بیفزایید؟» غَلَیان آتش درون زلزالی شد که کوه های بلند را به لرزه انداخت و صخره های سخت را شکافت و راه آتش را باز کرد. مسلم بن عوسجه برپا ایستاده ، گفت:«یا بن رسول الله ! آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامه ای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است ؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی است ؟ نه ! والله تا آنگاه که این نیزه را در سینه دشمن نشکسته ام و شمشیرم را بر فرق دشمن خرد نکرده ام ، دل از تو بر نخواهم کند و اگر مرا سلاحی نباشد ، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو کشته شوم.» و « سعید بن عبدالله حنفی» به پا خاست و گفت :« قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیّ او هستی ، حفظ کرده ایم . والله ، اگر بدانم که کشته خواهم شد ، آنگاه جان دوباره خواهم یافت تا پیکرم را زنده بسوزانند و خاکسترم را برباد دهند و این کردار را هفتاد بار مکرر خواهند کرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات کنم . و اگر اینچنین است، چرا الحال از شهادت در راه تو روی برتابم با آنکه جز یک بار کشته شدن بیش نیست و کرامتی جاودانه را نیز به دنبال دارد؟»راوینازک دلی آزادگان چشمه ای زلال است که از دل صخره ای سخت جوشد. دل مؤمن را که می شناسی : مجمع اضداد است ، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم . زلزله ای که در شانه های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه اشک نیز از کنار این آتش می جوشد که این همه داغ است اماما ، مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن می دهی بگویم:« من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار وسیصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اینکه آن صحرا بادیه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد؟ آنان را که این لیاقت نیست رها کرده ام ، مرادم آن کسانند که یا لیتنا کنا معکم گفته اند . پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریب ...

ادامه مطلب  

درسی که ایران می تواند با بستن شیرهای گاز به ترکیه بدهد  

درخواست حذف این مطلب
الجزیره در گزارشی مدعی شد که هر چند روابط ایران و ترکیه به خاطر روابط اقتصادی گسترده نمی تواند وارد مرحله پرتنش شود اما ایران می تواند جریان گاز به سوی ترکیه را قطع کند.به گزارش پایداری ملی تحلیلگران تنش پیش آمده در روابط ایران و ترکیه را نشانی از تلاش برای پرکردن خلاء قدرت در منطقه ناشی از سقوط قریب الوقوع داعش برشمردند.به نوشته وبگاه شبکه خبری «الجزیره» تحلیلگران ترکیه ای عنوان داشتند تنش دیپلماتیک بین تهران و آنکارا به خاطر روابط تجاری گسترده طرفین منجر به تقابل واقعی نخواهد شد هرچند که ایران می تواند اقدام هایی نیز انجام دهد.«آلیتا ی ...

ادامه مطلب  

طلوع حسین (ع) در ابیات شاعران/ باز از عرش، غزلهای مرا آوردند ...  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر– گروه فرهنگ:سومین روز از ماه مبارک شعبان المعظّم، سالروز ولادت سراسر نور حضرت حسین بن علی (ع) و آغاز اعیاد نورانی این ماه پُر خیر و برکت است.و شور و شوق همین مناسبت است که زیباترین واژگان را در بیان شاعران و مادحان آئینی نشانده است؛ آنجا که ابیات و مدائح خود را به محضر حضرت عشق (ع) تقدیم کرده اند: امشب خبر از عالم بالا رسیده استروشن ترین ستاره ی دنیا رسیده استاین بار دوم است که شاعر نوشته استخورشید خانواده ی زهرا رسیده استدیروز، نور شُبَّر و امروز هم به خاکنورِ شُبَیر، حضرت مولا رسیده است در نیل غُصّه مانده بیا مُرده دل بیاموسی رسیده است؛ مسیحا رسیده استبیراهه رفته اید اگر رودهای اشکراهی شوید؛ حضرت دریا رسیده استدنبال کاروان ملائک پریده بودجا مانده بین راه دلم؛ یا رسیده است؟شوق دلم نه شوق شفا، مثل فطرس استقصدش در آن هوا دو سه جرعه تنفس استدر آن هوا که بوی خدا می رسد از آندر خانه ای که نور دعا می رسد از آناطراف گاهواره ی طفلی که نیمه شبلالای جبرئیل خدا می رسد از آندر آن هوا که فاطمه در آن نَفَس کشیدآنجا که عطر آل عبا می رسد از آنما را دخیل بر پَر قُنداقه اش کنیدقنداقه ای که شوق شفا می رسد از آندنیا به دام نام حسین اوفتاده استدل نیست؛ آن دلی که به او دل نداده استشیرین شده ست با قدمش؛ کام اهل بیتهرچند این پسر نمک خانواده است.اکنون بخشی از عرض ادب منظوم یوسف رحیمی را به تماشا می نشینیم؛ شاعری که شعبان را، ماه عُشّاق و حضرت سیدالشهداء (ع) را، «رحمت محض» می خوانَد و از کلام حضرت رسول الله (ص) یعنی «حسینٌ مِنّی و أنا مِن حسین» سخن به میان می آورَد:ماه عشق است؛ ماه عشاق استماه دلهای مست و مشتاق استدرِ میخانه ی کَرَم شد بازالدخیل، این حریم ِرَزّاق استریزه خوارش نه فقط اهل زمینجرعه نوشش تمام آفاق استبی حساب است فضلِ این ساقیشب جود و سخا و إنفاق استبین دلهای بیدلان امشببا سر زلف یار، میثاق استشب زلف مُجَعَّدش، «وَ اللَّیل»صبح چشمش به حال إشراق استقَبرُهُ فی قُلوبِ مَن والاهحَرَمش قبله گاهِ عُشّاق استماه شعبان رسید! ماه سه ماهکربلا می رویم! بِسمِ اللهالسلام ای پناه مُلک و مکاندر ید قدرتت عنان جهانرفته قنداقه ات به عرش خداتشنه ی پای بوسی ات، همگاندر طوافت قیامتی شده استمی رسد هر فرشته با هیجانپَرِ قنداقه ی تو می بخشدپر و بالی به فُطرس نگراناز سر زلف عنبر افشانتسِدرَهُ المُنتَهی گرفته ضمانعطر و بوی ملیح پیرهنتمانده در خاطر نسیم جنانبوسه می چیند از لب تو رسولرحمتِ واسعه، گشوده دهاناز سر انگشتِ پاکِ مصطفویجرعه جرعه بنوش، شیره ی جانخواند جدّت «حُسَین مِنّی» را«وَ أنا مِن حُسَین» را تو بخوانبا تو جود و شجاعت نبوی ستای شکوهِ حماسه های عیاندر نمازت شبیه فاطمه ایبین میدان، علی ست جلوه کنانچشمهای تو مرز خوف و رجاستقَهر و مِهر تو، آتش است و امانرحمتِ محض! یا أبَا الأیتامپدری کن برای عالَمیانای که آقاییِ تو بی حد استباز ما را به کربلا برسان شب جمعه شمیم سیب حرممنتشر می شود کران به کرانروضه هایت بهشت اهل ولاستچشم ما، چشمه های کوثر آن«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»اشکها از غمت، همیشه روانالسلام ای شهید روز دهمالسلام ای امام تشنه لبانتا ابد در فراز، پرچم توستخون سُرخ ت همیشه در جَرَیانکربلای تو از ازل بوده مبدأ حرکت زمین و زمانشب سوم رسیده ای؛ ای ماهالسلام علیک، ثارَ الله.«بارش غزلهای ناب از عرش» نیز تعبیر لطیفی از طلوع حضرت اباعبدالله (ع) است که در شعر رحمان نوازنی به چشم می خورَد؛ ابیاتی که حال و هوایی کربلایی هم دارد:باز از عرش غزلهای مرا آوردندشیشه ی ناب عسلهای مرا آوردندباز آغوش در آغوش، دلم را بردندطعم شیرین بغلهای مرا آوردندباز هم هیئتیان، من و جشن اربابباز هم بچه محلهای مرا آوردندباز هم کرب و بلا، عشق، زیارت، اربابباز هم «خیرُ العمل» های مرا آوردندآن طرف، وسعت من عرش حسین است ولیاین طرف، حداقل ه ...

ادامه مطلب  

قرآن تنهای دادرس من در کمیته مشترک ساواک  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش پارس نیوز، سید مرتضی نبوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو حزب جمهوری اسلامی شد و دفتر این حزب را در قزوین تاسیس کرد و پس از آن به سپاه پاسداران رفت و تا سال 1360 در سپاه بود. در 22 مرداد ۱۳۶۰، نبوی در کابینه محمد جواد باهنر، وزیر پست و تلفن و تلگراف شد. او در دو کابینه آیت ا... مهدوی کنی و مهندس میرحسین موسوی در همین سمت ابقا شد.او در دوره های چهارم و پنجم مجلس به نمایندگی از مردم تهران به قوه مقننه رفت و از اواخر دوره پنجم عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام شد. نبوی قبل از انقلاب یکی از مبارزان علیه رژیم پهلوی بود و 3 سال در زندان بسر بود. او در سیاسی ترین دانشگاه آن زمان دانشکده فنی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. به مناسبت سی و نهمین سالگرد انقلاب اسلامی با مرتضی نبوی عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام درباره فضای دانشگاه را در زمان پهلوی دوم به گفت وگو نشستیم که در ذیل می آید.*جناب آقای نبوی شما در سال 1326 در خانواده مذهبی در قزوین به دنیا آمدید لطفا از خانواده تان بفرمایید که چه اندازه تربیت خانوادگی و خاطرات کودکی باعث شد در آینده به سمت مبارزه سوق پیدا کنید؟من در 6 آذر 1326 در مجله محمدیه واقع در خیابان سپه در نزدیکی امام علی در خانواده مذهبی متولد شدم. از همان ابتدا از طرق پدربزرگم فردی بسیار مذهبی بود با خواندن دعا و مناجات واجبات مذهبی آشنا شدم.در بیرون از منزل کسی که نقش زیادی در آشنایی من با مسایل مذهبی داشت خسرو جوادی دبیر شیمی من بود. او مرا با کتاب اصول کافی آشنا کرد در مقدمه آن کتاب نوشته شده بود اگر کسی دینش را از کتاب خدا و عترت بگیرد مشکلات گوناگون زندگی نمی تواند او را از عقایدش منصرف کند. با خواندن اصول کافی با تشیع و قرآن بشتر آشنا شدم.* دانشجو دانشگاه فنی بودید که به مبارزه پیوستید؟ فضای آن دانشگاه چطور بود؟من در سال 1345 در رشته برق دانشکده فنی دانشگاه تهران قبول شدم و جز نفرات 25 تا 30 کنکور بودم. با ورود به دانشگاه تهران حس کردم وارد دنیای جدیدی شدم که با قزوین خیلی فرق داشت. فضای تهران شهوات رانی و فساد بود دانشگاه هم محیط آلوده ای داشت. رژیم سعی کرد با ایجاد بی بندوباری ارتباط دختر و پسر آنان را از مذهب دور کند.متاسفانه دانشگاه ما براساس سکولاریزم بنا شده بود و استاد ها مبلغ غرب و بی دینی بودند از از غرب الگو برداری می کردند و غرب برای آن ها بت بود. البته محیط تهران نیز دستکمی از دانشگاه نداشت. این مسئله برایم عذاب آور بود. حتی دانشجویانی که در بدو ورود نماز می خوانندند و روزه می گرفتند سالهای بعد آرام آرام دست نماز خواندن و روزه گرفتن برمی داشتند.تحمل آن محیط برایم سخت و عذاب آور بود احساس بدی داشتم که قابل وصف نیست حتی آروز می کردم ای کاش پزشک می شدم و به مردم خدمت می کردم نه مهندس که تحصیلاتم در خدمت رژیم ضد دین قرار بگیرد. اما خوشبختانه خداوند لطف کردند و وسیله ساز شدند که هم خود را از محیط فاسد آن زمان حفظ کردم هم اعتقادات عمیق تر شد.در آن روز ها مجتمع «حاج نایب» در شمس العماره آشنایی یافتم و کتاب «فی ظلال القرآن» ترجمه احمد آرام و نوشته سید قطب که تفسیر انقلابی از قرآن ارائه می داد را تهیه کردم و خواندن این کتاب خیلی به من کمک کرد.دوران تحصیل من جو سیاسی دانشگاه به دست گروه های چپ بود حتی نماز خوان ها خجالت می کشیدند آشکارا نماز بخوانند یک چنین جوی مجاهدین خلق (منافقین) با چهره به ظاهر مذهبی وارد صحنه شدند.دوران تحصیل من جو سیاسی دانشگاه به دست گروه های چپ بود حتی نماز خوان ها خجالت می کشیدند آشکارا نماز بخوانند یک چنین جوی مجاهدین خلق (منافقین) با چهره به ظاهر مذهبی وارد صحنه شدند.همزمات با تحصیلات من فعالیت های علی شریعتی در حسینیه ارشاد شروع شد با سحر بیانی که داشت من جذب او شدم تقریبا در همه جلسات دکتر علی شریعتی حضور داشتم. دانشجویان مذهبی نیز از از سخنان دکتر بهره می بردند.دانشکده فنی معمولا انقلابی تر از دیگران عمل می کرد. حوادثی مانند 16 آذر را در کارنامه خود داشت. معدود دخترانی که در این دانشگاه قبول شدند. وضعیت مناسب تری نسبت دختر های دانشکده های دیگر داشتند.دانشکده فنی اصولاً پاتوق بچه های مجاهدین خلق بود. اعلامیه هایی که به صورت زیرزمینی می دادند توی دانشکده به راحتی بین دانشجوها دست به دست می گشت.بیشترین فضای انقلابی در دانشکده فنی بود. من با فعالیت های بچه های سازمان آشنا بودم و طبعاً گرایش هایی هم داشتم. شرح حال این ها و شرایط سخت زندگی شان را به من رساندند.آن ایام با فریبرز لبافی نژاد، برادر دکتر لبافی نژاد که در رشته مهندسی درس می خواند، آشنا بودم. او هم از زندگی سخت مجاهدین می گفت که با چه سختی زندگی می کنند و برای امرار معاش حتی مجبور می شوند کتاب هایشان را بفروشند.این عوامل سبب شد که در من و یکی دو نفر از بچه ها انگیزه کمک به اعضای سازمان مجاهدین خلق ایجاد شود. لذا با آقای یارمحمدی به جمع آوری کمک های مالی برای سازمان مجاهدین خلق پرداختیم و قرار شد آن پول ها را از طریق آقای فریبرز لبافی نژاد برادر شهید لبافی نژاد که الان در قید حیات است به گروه ه ای مسلح برسانیم.باید بگویم که آن ایام هم شهید لبافی نژاد و هم برادرش زندگی مخفیانه داشتند و ما با برادرش ارتباط داشتیم. اوج فعالیت های مجاهدین خلق بود و ما هم با برخی از اعضای آن سازمان مرتبط بودیم. با آقای علی یارمحمدی قرار گذاشتیم که من از افراد پول بگیرم و به ایشان بدهم. او هم آن پول ها را به آقای محمد صحراکار می داد. صحراکار هم آنها را به آقای محمد داودآبادی می رساند.یکی از افرادی که من از وی پول می گرفتم آقای رضا رفیعی طباطبایی بود. او را به خاطر برادرش قبل از من دستگیر کرده بودند و اقرار کرده بود که برای کمک به مجاهدین خلق به من پول داده است.*چگونه دستگیر شدید؟آخرین روزهای مهر سال 52 با آخرین روزهای ماه رمضان همزمان شده بود در یکی از شب ها به همراه آقای بنکدار از منزل آقای لواسانی برمی گشتیم منزل ما در خیابان انتظام (شهید پیران عقل فعلی واقع در محله امیریه) بود، همان جایی که الان هم زندگی می کنیم.آخر شب بود سر خیابان انتظام پیاده شدم و به سمت خانه به راه افتادم آقای بنکدار هم خداحافظی کرد و رفت. در را باز کردم و وارد خانه شدم تا آمدم به سمت طبقه بالا حرکت کنم یک دفعه پشت سر من زنگ خانه به صدا درآمد، از روی اتفاق آن شب عمویم سیدعلی اکبر نبوی رضوی و عمه ام کبراسادات با شوهرش تقی پور هاشمی افطار به منزل مهمان بودند.در طبقه بالا اتاق کوچکی بود که من آنجا زندگی می کردم عمده جلسات ما هم آنجا برگزار می شد. قرار بود آن شب هم جلسه در خانه ما برگزار شود. شهید لواسانی اعتقاد زیادی به استخاره داشت و در هر جلسه برای جلسه بعد استخاره می کرد. چون استخاره خوب نیامده بود، جلسه در منزل برگزار نشد. اگر این اتفاق می افتاد تمامی افراد جلسه در منزل ما توسط ساواک دستگیر می شدند.خواستم بروم در را باز کنم که افراد خانواده سراسیمه پیش من آمدند و گفتند که ساواکی ها از سر شب تا حالا چندین بار به سراغت آمده اند ولی تو نبودی، منزل و کوچه در محاصره است، کاری بکن.الان هم احتمالاً همان افراد پشت در هستند. همان لحظه دفتر تقویمم را در آوردم و همه شماره تلفن هایی را که در آن نوشته بودم پاره کردم و در چاه دستشویی ریختم. کاغذها به قدری زیاد بود که هر چه آب می ریختم از در چاه پایین نمی رفت. با اضطراب به سمت در رفتم و در را باز کردم. پشت در ساواکی ها خودشان را معرفی کردند و گفتند که می خواهیم خانه را بررسی کنیم.این را هم بگویم که پیش از این حادثه آقای رفیعی را دستگیر کرده بودند و من از آن جریان آگاه بودم. احتمال هم می دادم که به سراغ من نیز بیایند لذا همه کتاب های موجود در منزل را انتقال داده بودم.خلاصه ساواکی ها وارد منزل شدند و آنجا را بازرسی کردند ولی هیچ کتابی، اعلامیه ای و شماره تلفنی نیافتند ولی مرا به بهانه این که بایستی به چند سوال جواب بدهم با خودشان به زندان بردند.حدسم درست بود آقای رفیعی در جریان بازجویی همه حرف هایش را زده بود و قضیه مرا که از وی پول می گرفتم و به مجاهدین خلق می رساندم گفته بود و همین موضوع سبب شده بود که مأموران آن شب سراغ من بیایند و مرا دستگیر کنند.*فضای زندان چگونه بود؟به نظرم یکی از مواردی که سبب در امان ماندن من در آن لحظات سخت می شد آیاتی از قرآن مجید بود که به حافظه ام سپرده بودم. هنگامی که دستگیر شدم این عمل در ذهنم تشبیهی را تداعی کرد، حالتی ک ...

ادامه مطلب  

زن بدنام حرمسرای قاجار به روایت تاریخ!/همسر مظفرالدین شاه قاجار + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
در این مقاله، خلاصه ای از زندگی نامه ام خاقان، فرزند امیرکبیر که در جوانی همسر ولیعهد قاجار می شود، ارائه شده است.عکس ۱۲ سالگی تنها نشانه به جای مانده از «ام خاقان» است؛ زنی که در تاریخ با روایت زندگی نزدیکانش، تصویری بدنام و مخدوش به یادگار گذاشته است؛ دختر بزرگ امیرکبیر و عزت الدوله، نوه مهدعلیا، خواهرزاده ناصرالدین شاه، همسر مظفرالدین شاه، مادر محمدعلی شاه... ردپایی از تاج الملوک فراهانی است که ۱۰ مهر ۱۲۸۷، چند ماه بعد از تبعید فرزندش از ایران در راه رسیدن به او با بیماری درگذشت.تاج الملوک، دختر امیرکبیر و مادر محمدعلی شاهدر تاریخ ناگفته ایران، زنان زیادی هستند که جز نام، نشانه دیگری از آن ها نداریم. زنانی که به دنیا می آمدند تا پشت درهای بسته حرمسراها زندگی کنند و به عقد مردی درآیند و پشت همان درهای بسته بمیرند بدون اینکه کسی حتی نام آن ها را بداند اما همه این زن ها، این مرز تولد تا مرگ را بدون تأثیر گذاری در روند تاریخ طی نمی کردند. یکی از این زنان تاج الملوک ملقب به ام خاقان است؛ زنی که بی تردید وجودش در شکل گیری بخشی از تاریخ معاصر مؤثر بوده است. آنچه او را مشهور می کند، گزارش هایی است که در روزنامه های دوران مشروطه، نوشته و به او نسبت های غیراخلاقی داده شده است. شاید هیچ زنی به اندازه ام خاقان نباشد که به صراحت در روزنامه ها متهم به خیانت شده و این نسبت به جایی رسیده بود که محمدعلی شاه را فرزند مظفرالدین شاه ندانسته و او را فرزندی زنا زاده می دانند.با این همه، هیچ روایت مدونی از زندگی اش وجود ندارد و هر چه از او می دانیم به اعتبار وابستگان به اوست. می دانیم که او دختر امیرکبیر و عزت الدوله، خواهر ناصرالدین شاه، بوده و از سمت مادری، نوه مهدعلیا، یکی از قدرتمندترین زنان تاریخ معاصر، بوده است. مادرش، عزت الدوله هم زنی جسور بوده و بسیاری از کسانی که با او دیدار کردند، معتقد بودند زنی بی پروا با زبانی بسیار تند بوده که حتی شاه نیز از آن در امان نمانده بود. او زنی است که از شاهزاده ای که ولیعهد رسمی است، طلاق می گیرد و فرزندانش را که یکی از آن ها، ولیعهد بعدی است از پدر می گیرد و بار دیگر ازدواج می کند. این ها نشانه هایی هستند که نشان می دهند ام خاقان، زنی حرم نشین و مستوره نبوده و اگرچه تلاشی برای اینکه پا جای پای مهدعلیا بگذارد، ندارد اما بخش هایی از اخلاق های او را به میراث می برد که رسانه های دوران مشروطه جسارت می کنند تا به او بدترین تهمت ها را بزنند؛ اما این تنها جرم او نبود که نخواسته بود با فرزند قاتل پدرش زندگی کند. همچنین مادر شاهی بودن که مخالف خواست عمومی مردم برای حکومت مشروطه بود نیز دلیل بیشتری برای تهمت هایی است که نام ام خاقان را با خود همراه کرد. او همچنین نقطه تداوم سلطنت قاجاریه بعد از مشروطه بود و این نکته ای است که نمی توان آن را نادیده گرفت.زندگی ام خاقان هیچ گاه درست روایت نشده است و همه چیز درست مانند پازلی چند هزار تکه کنار هم قرار می گیرند. این نوشته نیز چهل تکه ای است از بخش هایی از زندگی ام خاقان به روایت زندگی دیگران. بیشتر بدانید : چرا زنان قاجار سبیل داشتند + تصاویر متفاوت و کمتر دیده شدهملکزاده خانم، همسر امیرکبیردختر اتابکنخستین قطعه پازل زندگی ام خاقان با تولد او در خانه اتابک اعظم، میرزا تقی خان امیرکبیر پیدا می شود. او نخستین فرزند مشترک امیرکبیر و عزت الدوله، خواهر ناصرالدین شاه قاجار، است. ناصرالدین شاه که در سفر میان تبریز تا تهران مرید امیرنظام می شود، در نخستین حکمی که پس از تاجگذاری می دهد، میرزاتقی خان فراهانی را با لقب اتابک اعظم به عنوان صدراعظم منصوب می کند. او همچنین برای به دست آوردن بیشتر دل این صدراعظم جدی و کاربلد، هم لقب امیرکبیر به او داد و هم تنها خواهر تنی اش را به عقدش درآورد. این ازدواج که در سال اول سلطنت ناصرالدین شاه رخ داد، نخستین بخش از زندگی ام خاقان را شکل می دهد.در نامه ای که امیرکبیر به ناصرالدین شاه می فرستد، خبر تولد نوزاد دختری را به او اعلام می کند؛ دختری که به نظر می رسد بسیار سخت به دنیا آمده و مادر را آن طور که امیر نوشته، زحمت زیادی داده است:«قربان خاکپای همایون مبارکت شوم. دستخط همایون زیارت شد. احوال این غلام را استفسار فرموده بودید از تصدق سر سرکار همایون٬ خوب و مشغول دعاگویی هستم. ملکزاده دیشب بعد از زحمت زیاد و بی خواب ماندن همه٬ یک نفر کنیز برای خانه زادی قبله عالم روحنا فداه زاییدند.»این تنها سند تولد دختری است که تا مدت ها کسی نمی داند نامش چیست و حتی در چه تاریخی این نامه نگاشته شده است اما قرائن موجود و رابطه امیر با شاه نشان می دهد که باید حدود سال ۱۲۶۵ یا ۱۲۶۶ یعنی اولین سال و شاید هم سال دوم سلطنت ناصرالدین باشد.باز از خلال نامه های امیرکبیر است که متوجه می شویم این دختر هنوز شیر خواره است که ملکزاده خانم فرزند دیگری را باردار است؛ فرزندی که هرچند امیر آرزو می کند غلام خانزاد شاه شود اما دختر دیگری می شود که بعدها نامش به عنوان همدم الملوک ثبت می شود.تاج الملوک هنوز به سن سه سالگی نرسیده بود که بر اثر اختلاف میان پدر و مادربزرگش، این مهدعلیا، مادربزرگش است که پیروز شده و حکم عزل و تبعید امیرکبیر را از ناصرالدین شاه می گیرد. در روایت هایی که از تبعید امیرکبیر ثبت شده، اشاره مستقیمی به دخترانش نشده است اما می دانیم که عزت الدوله، شوهر را رها نکرد تا به تنهایی به کاشان برود. ناصرالدین شاه از او می خواهد که با دو دخترش در تهران بماند و او می گوید که حاضر نیست همسرش را تنها بگذارد تا هر بلایی می خواهند سرش بیاورند.این نکته ای است که لیدی شیل، همسر سفیر انگلستان نیز در خاطراتش به آن اشاره می کند و معتقد است:«موقعی که تصمیم به تبعید او به کاشان گرفته می شود، همسرش - خواهر شاه - عزت الدوله که زن جوانی هجده ساله بود، با وجود ممانعت برادر و مادرش تصمیم گرفت شوهر خود را تا تبعیدگاه همراهی کند و این جز نشان دهنده علائق زن و شوهری در میان ایرانیان نبوده است.همین نکته ای است که نشان می دهد تاج الملوک و همدم الملوک که بین یک تا سه ساله بودند، همراه آن دو به کاشان می روند. نام این دو دختر در حکمی که ناصرالدین شاه برای حفاظت از امیر و عزت الدوله و همراهانشان به کاشان می دهد هم نیامده است اما در جایی از این حکم به همراهی طبیب همراه این کاروان اشاره می شود که از وجود کودکان در آن حکایت دارد. حضور این دو کودک در کاروان تبعیدی های کاشان آن قدر تأثیرگذار است که حتی لیدی شیل، همسر سفیر انگلیس که در عزل امیرکبیر نقش مهمی داشته، دلش به حال آن ها می سوزد و می خواهد که برود و به آن ها در سفارت پناهندگی بدهد:«هر دو درون تخت روانی حرکت می کردند که در محاصره قراولان قرار داشت. این صحنه بی شباهت به تشییع جنازه نبود. به قدری منظره غمناکی داشت که من تاکنون شبیه آن را ندیده بودم و دلم می خواست آن قدر جسارت داشتم که پرده تخت روان را کناری بزنم و امیر محبوس را همراه زن جوان و بینوایش و دو بچه کوچک به درون کالسکه خود بیاورم و آن ها را به داخل سفارت خودمان ببرم.»مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاهاما تاج الملوک خردسال به همراه پدر و مادر به کاشان می رود تا ۵۴ روز بعد از عزل پدر، نامه و خلعتی ای که سحرگاه می رسد، حکم فصد رگ امیر را با خود بیاورد. درباره اتفاقی که صبح روز ۲۰ دی ۱۲۳۰ خورشیدی در حمام فین کاشان رخ داد و امیرکبیر را به کام مرگ برد، روایت های زیادی وجود دارد. می دانیم مرگ امیرکبیر در روزنامه رسمی در اثر نقرس اعلام شده بود اما این دلیل آن نبود که درون درهای بسته حرم ناصری و در چشم شاه و مادرش، روایت اصلی گفته نشود. مادر چند هفته بعد از خاکسپاری امیر با دو کودکش به تهران بازمی گردد و یکسره به دیدار برادر تاجدار می رود و در مقابل چشم نمایندگان فرنگی و صدراعظم بعدی، هرچه فحش بلد است، نثار ناصرالدین شاه و مهدعلیا و کسانی که باعث مرگ امیر شدند، می کند. بیشتر بدانید : نگاهی به اندرونی شاهان قاجار/ از مهدعلیا تا تاج السلطنه‏کنت دوگوبینو که به نظر می رسد یکی از شاهدان این اتفاق بوده، نوشته است عزت الدوله که با خاطری سرگشته از کاشان بازگشت، در نخستین دیدارش با شاه «هرچه فحش بود به او داد».لیدی شیل که به محض رسیدن عزت الدوله به تهران برای سرسلامتی به دیدار او رفته، به یاد آورده بود:«در این ملاقات چون برخلاف انتظار، مادر (مهدعلیا) را هم در اندرون مشاهده کردم، یکه خوردم و از آنجا خارج شدم، زیرا ادب اقتضا نمی کرد که شاهزاده خانم در حضور ایشان لب به سخن بگشاید. بیوه امیر، زیبا بود و با لباس ماتم ساده به دخترکان دوازده، سیزده ساله شورانگیز شبیه بود تا مادر دو بچه.»مهدعلیا، سرپرست دختران یتیمیتیم شدن، نخستین بخش از زندگی ام خاقان بود اما این یتیمی وقتی بیشتر معلوم شد که ناصرالدین شاه به خواست مادر به خواهر عزادار و عصبانی خود دستور داد تا با میرزا کاظم، فرزند میرزا آقاخان نوری ازدواج کند؛ ازدواجی که خشم عزت الدوله و دخترانش را به شاه بیشتر کرد اما مهدعلیا به این نیز بسنده نکرد و سرپرستی دو دختر عزت الدوله را به عهده گرفت و آن ها را به خانه همسر تازه دخترش نفرستاد.به نظر می رسید با وجود اینکه مهدعلیا از ازدواج دخترش با آشپززاده قائم مقام رضایت نداشت، نمی توانست ببیند نوادگانی که حاصل این ازدواج بودند، زیر دست خاندان امیرکبیر یا همسر تازه دخترش بزرگ شوند. از سوی دیگر، امیرکبیر ماترک زیادی برای این دو دختر به جای گذاشته بود و او سرپرستی حفاظت از این ماترک را هم به دست می گرفت.هرچند این موضوع تأیید نشده اما به نظر می رسد مهدعلیا همچنین از دیدار دائم عزت الدوله با دخترانش هراس داشت. او دخترش را به خوبی می شناخت و می دانست که از یادآوری داستان مرگ شوهر نمی گذرد. این کار دخترانش را بیش از پیش در مقابل مهدعلیا و شاه قرار می داد؛ تلاشی که به نظر بی ثمر می آمد. ام خاقان و همدم الملوک هرچه بزرگتر می شدند بیشتر به راز قتل پدر پی می بردند و نیز خشمگین تر می شدند. زندگی در کنار کسانی که حکم به قتل پدرشان داده بودند، شاید سخت ترین بخش زندگی این دو دختر به شمار می آمد و نفرت را روز به روز بیشتر می کرد. این نفرت به جایی رسیده بود که هر دو دختر امیرکبیر بی پروا به ناصرالدین شاه می گفتند او قاتل پدرشان است. از آن جایی که تاج الملوک، دختر بزرگتر بود و خاطره های محوی از امیرکبیر به یاد داشت، به نظر می رسد نسبت به خواهرش، همدم، با قاتلان پدر شدیدتر مواجه می شد.این حجم از تنفر آن قدر شدید بود که از چشم کسی چون دوگوبینو هم پنهان نماند. او در جایی از خاطراتش نوشته است:«ناصرالدین شاه سعی دارد با دادن اسباب بازی به فرزندان عزت الدوله، محبت آن ها را به خود جلب کند ولی بچه ها همیشه به شاه می گویند تو همان کسی هستی که به قتل پدرمان حکم دادی. چند ماه پیش، پسر فراشباشی (پسر علیخان) که به سن همان بچه هاست با بچه های امیر مواجه می شود، همین که بچه ها او را شناختند به روی او افتادند و با چنگ و ناخن، سر و صورت او را زخمی کردند و به زحمت او را از دست دختران امیر بیرون کشیدند.»با این همه تاج الملوک تا دوازده سالگی زیر دست مهدعلیا بزرگ شد و شاهد آن بود که مادرش به عنوان اسباب وزارت، از خانه این صدراعظم به خانه صدراعظم بعدی می رفت. او هر چه بزرگتر می شد، به وضعیتی که برای پدرش پیش آمده بود، اعتراض می کرد؛ اعتراض هایی که البته باعث نشد مهدعلیا سرنوشت دیگری برایش در نظر بگیرد.امیرکبیرهمسر ولیعهد جواناولین خبری که از ازدواج تاج الملوک با مظفرالدین شاه است، در خاطرات مسعودمیرزا ظل السلطان آمده است. مهدعلیا که سرپرستی دو فرزند دخترش را برعهده داشت، تصمیم گرفت برای آن ها همسرانی از خانواده انتخاب کند. گزینه هایش هم مشخص بودند؛ مظفرالدین میرزا یمین السلطنه، ولیعهد حاکم تبریز و مسعود میرزا ظل السلطان، پسر بزرگتر ناصرالدین شاه که در آن زمان حاکم مازندران بود.اما نکته جالب در این انتخاب آن بود که مهدعلیا و ناصرالدین شاه تصمیم گرفتند تاج الملوک که دختر بزرگتر بود را به عقد ولیعهد و همدم الملوک که دختر کوچکتر بود را به عقد مسعود میرزا که بزرگتر بود، درآورند. علت چنین انتخابی مشخص نیست اما به نظر می رسد به این دلیل که تاج الملوک جسارت بیشتری نسبت به خواهرش داشت و عاقل تر بود، او را به عقد ولیعهد درآوردند که کمتر کسی گمان می برد ۳۵ سال ولیعهدی را دوام بیاورد. تاج الملوک ۶ سالی بزرگتر از مظفرالدین میرزا بود زیرا او حدود سال های ۱۲۲۷ تا ۲۸ شمسی به دنیا آمده بود. این در حالی بود که مظفرالدین میرزا که چهارمین فرزند ناصرالدین شاه بود و ولیعهد می شد، متولد سوم فروردین ۱۲۳۲ بود و دو سال بعد از کشته شدن امیرکبیر از شکوه السلطنه به دنیا آمده بود. مظفرالدین میرزا ۵ ساله بود که قاسم میرزا، پسر جیران تجریشی فوت کرد و از آنجایی که او بزرگترین پسری بود که مادری دولو قاجار داشت، توانست برادر بزرگترش مسعودمیرزا را که تقریبا با تاج الملوک همسن بود، پشت سر بگذارد و خطبه ولیعهدی برایش خوانده شود. مظفرالدین میرزا و تاج الملوک به عقد یکدیگر درمی آیند اما تاج الملوک دو سال دیگر پیش مهدعلیا می ماند و مظفرالدین میرزا به تبریز می رود تا در نهایت در جمادی الآخر ۱۲۸۴ در مراسم جشن مفصلی که هفت شبانه روز طول می کشد، راهی حرم ولیعهد می شود. او نخستین همسر عقدی مظفرالدین شاه است که به عنوان همسر اصلی در حرم دارالحکومه تبریز مستقر می شود. حاصل این ازدواج، سه فرزند با نام های محمدعلی میرزا، احمدمیرزا و عزت السلطنه است. برخلاف ازدواج همدم السلطنه با ظل السلطان، این ازدواج آن طور که معلوم است خیلی به خیر و خوشی ختم نمی شود. تاج الملوک که بعد از به دنیا آمدن محمدعلی میرزا، پسرش، به لقب ام خاقان مشهور شد، هیچگاه با مظفرالدین میرزا با روی خوش برخورد نکرد.مظفرالدین شاه قاجارمی دانیم که میان او و مظفرالدین شاه اختلاف های جدی وجود داشت؛ اختلاف هایی که برخی علت آن را حس انتقامی می دانند که تاج الملوک از خاندان مادری خود بابت ک ...

ادامه مطلب  

لوگوی "ائتلاف تخصصی پایتخت" رونمایی شد  

درخواست حذف این مطلب
دبیر کل انجمن اسلامی مهندسان ایران به همراه تعدادى از کاندیداهاى انتخابات شوراها از لوگوی "ائتلاف تخصصی پایتخت" رونمایی کردند.جمهوریت به گزارش ستاد ائتلاف تخصصی پایتخت شب گذشته در مراسمی که به مناسبت اعیاد فرخنده شعبانیه و با حضور پرشور مردم و تعدادى از اعضاى لیست صورت گرفت از لوگوى "ائتلاف تخصصى پایتخت" رونمایى شد.در این مراسم على محمد غریبانى با رونمایى از این لوگو در آستانه پنجمین دوره ان ...

ادامه مطلب  

گربه سیاه «ادگار آلن پو»  

درخواست حذف این مطلب
2+ادگار آلن پو (edgar allan poe) (زادهٔ ۱۹ ژانویه ۱۸۰۹ – درگذشتهٔ ۷ اکتبر ۱۸۴۹) نویسنده، شاعر، ویراستار و منتقد ادبی اهل آمریکا بود که از او به عنوان پایه گذاران جنبش رمانتیک آمریکا یاد می شود. داستان های پو به خاطر رازآلود و ترسناک بودن مشهور شده اند. ادگار آلن پو از اولین نویسندگان داستان کوتاه آمریکایی به حساب می آید و از او به عنوان مبدع داستان های کارآگاهی نیز یاد می شود.همچنین از نخستین افرادی بود که از ژانر علمی تخیلی استفاده کرد. ادگار آلن پو اولین نویسنده مشهور آمریکایی بود که سعی کرد تنها از راه نویسندگی مخارج زندگی اش را تأمین کند، که به همین خاطر دچار مشکلات مالی در کار و زندگی اش شد.داستان کوتاه: گربه سیاهعجیب ترین و در عین حال ساده ترین داستانی را که هم اکنون می خواهم بنویسم، نه توقع دارم و نه تقاضا می کنم کسی باور کند. اصلا باید دیوانه باشم که چنین توقعی داشته باشم، در حالی که مشاعر شخص خود من شواهد را رد می کنن. اما، دیوانه که نیستم و بی گمان خواب هم نمی بینم. ولی فردا می میرم و امروز می خواهم خود را سبک کنم. قصد من در حال حاضر این است که یک رشته وقایع صرف خانگی را مختصر و مفید و بدون تفسیر در برابر دید جهانیان بگذارم. این وقایع با پیامدهایشان مرا ترسانده اند، شکنجه داده اند، نابود کرده اند. با اینهمه نخواهم کوشید آنها را بشکافم. برای من چیزی جز “ترس” نداشته اند، حال آنکه برای خیلی ها بیشتر پیچیده خواهند نِمود تا ترسناک. بعدها شاید مغزی پیدا شود که وهم مرا پیش پا افتاده نشان دهد، مغزی آرامتر، منطقی تر و هیجان انگیز تر از مغز من، که شاید در وقایعی که با ترس و حیرت شرح می دهم، چیزی جز سلسله متعارف از علت ها و معلول های کاملا طبیعی پیدا نکند.من از کودکی به خاطر حرف شنوی و مهربانیم مورد توجه بودم. حتی نازک دلیم به حدی بود که مرا مورد تمسخر دوستانم قرار می داد. به حیوانات علاقه ی زیادی داشتم و والدینم انواع حیوانات دست آموز را برای من گرفته بودند. بیشتر وقت خود را با آنها می گذراندم و از هیچ چیز به اندازه غذا دادن و نوازش کردن آنها لذت نمی بردم. این خصوصیت شخصی با من رشد کرد و در بزرگسالی مایه ی لذت عمده من شد. کسی که مهر سگ وفادار و باهوشی در دلش افتاده باشد، بدون توضیحات من نیز می تواند چگونگی یا میزان لذت را دریابد. در عشق بی دریغ و فداکارانه ی حیوان چیزی هست که اگر کسی دوستی حقیر و پایبندی اندک انسان محض را آزموده باشد به دلش می نشیند.من زود ازدواج کردم و خوشبختانه پی بردم که همسرم طبعی سازگار با طبع من دارد. او که علاقه مرا به حیوانات دست آموز می دید، هیچ فرصتی را برای تهیه حیوانات دوست داشتن از دست نمی داد. ما پرنده داشتیم، ماهی قرمز داشتیم، یک سگ خوب داشتیم، خرگوش داشتیم، یک میمون کوچک داشتیم و یک گربه.این آخری حیوانی بزرگ و زیبا بود. تماما سیاه. و به حد شگفت انگیزی باهوش. در مورد هوش او همسرم که ذره ای خرافاتی نبود غالبا به یک باور عمومی دیرینه اشاره می کرد که همه گربه های سیاه را ساحرگانی در لباس مبدل می شمرد. البته هیچگاه جدی نمی گفت و من نیز آن را تنها به این دلیل گفتم که هم اکنون تصادفا به یادم آمد.پلوتو، نام این گربه بود. حیوان و همبازی محبوب من بود. تنها من به او غذا می دادم و او هم مرا هر جای خانه که می رفتم همراهی می کرد. حتی به سختی می توانستم مانع از آن شوم که در بیرون خانه نیز به دنبالم بیاید.دوستی ما به همین سان سال ها به درازا کشید. در این میان اخلاق و رفتار من به واسطه ی افراط در باده خواری (با شرمندگی باید اعتراف کنم) بسیار بد شده بود. روز به روز دمدمی تر و زودرنج تر و بی اعتنا تر به احساسات دیگران می شدم. خود از اینکه به همسرم ناسزا می گفتم رنج می بردم. سرانجام، کارم حتی به دست بلند کردن روی او هم کشید. حیوانات من نیز البته ناچار بودند تغییر حال مرا احساس کنند. من نه تنها از آنان غفلت می کردم بلکه حتی با آنها بدرفتاری می کردم. به پلوتو اما آنقدر توجه داشتم که از بدرفتاری با او خودداری کنم، ولی در بدرفتاری با خرگوش ها، میمون و یا حتی سگ، هنگامی که تصادفا یا از روی محبت سر راهم سبز می شدند، تردید به خود راه نمی دادم. ولی بیماریم روز به روز حادتر می شد. مگر دردی بدتر از درد الکل هم هست! و سرانجام حتی پلوتو که دیگر داشت پیر می شد و از این رو کمی زودرنج تر شده بود، شروع به تجربه ی آثار بدخلقی من کرد.یک شب که مست لایعقل از یکی از پاتوق هایم در شهر به خانه بازگشتم، تصور کردم که گربه از من پرهیز می کند. او را گرفتم و او، وحشتزده از خشونت من، اندک جراحتی با دندان بر دستم وارد آورد. خشمی اهریمنی بی درنگ بر من چیره شد. از خود بی خود شدم. روح انسانی گویی به آنی از پیکرم گریخت. شرارتی بس شیطانی، که از مشروب تغذیه می کرد، تمامی تار و پود وجود مرا به لرزه درآورد. قلم تراشی از جیب جلیقه ام درآوردم و آن را باز کردم و گلوی حیوان بیچاره را گرفتم و یکی از چشمانش را با دقت از کاسه درآوردم! از نوشتن این شرارت ننگین سرخ می شوم، می سوزم، می لرزم.هنگامی که عقلم با طلوع آفتاب به جای خود بازگشت و خواب شب مستی را از سرم پراند، در مورد جنایتی که مرتکب شدم هم دچار احساس ترس و هم پشیمانی شدم. ولی در بهترین حالت، احساسی ضعیف و مبهم بود و روح به حال پیشین خود باقی ماند. باده خواری از سر گرفتم و چندی نگذشت که همه خاطره ی آن عمل را در می غرق کردم.در این میان، گربه کم کم بهبود می یافت. البته کاسه خالی چشم منظره ترسناکی داشت ولی گربه گویا دردی احساس نمی کرد. و چون گذشته در خانه می گشت. اما چنان که انتظار می رفت با نزدیک شدن من از ترس پا به فرار می گذاشت. از قلب من هنوز عمده حسی برجا مانده بود؛ در آغاز از دیدن نفرت آشکار موچودی که زمانی مرا آنچنان دوست می داشت، به درد می آمدم. هر چند این احساس نیز اندکی بعد جای خود را به خشم داد و سپس گویی برای ساقط کردن قطعی و نهایی من، روحیه تبهکاری بر من چیره شد. از این رویه فلسفه سخنی نمی گوید، اما من به همان اندازه که از وجود روح مطمئنم، یقین دارم که تبهکاری از نخستین انگیزه های قلبی انسان است. یکی از قوای اولیه تفکیک ناپذیر یا احساساتی که به شخصیت انسان شکل می دهد. کیست که صدبار دست به کار زشت یا نابخردانه ای نزده باشد، تنها به این دلیل که می دانسته نباید بدان دست بزند؟ مگر ما گرایشی همیشگی، به رغم تشخیص درستمان، به زیر پا گذاشتن آنچه قانون است نداریم، آن هم تنها به این دلیل که می دانیم چنین است؟ همین روحیه تبهکاری را می گویم که کمر به نابودی نهایی من بست. همین شوق بی پایان انسان به آزردن خود، به خشونت ورزیدن با سرشت خود، به خطا کردن، به خاطر خطا کردن بود که مرا بر آن داشت زخم زدن بر پیکر حیوان زبان بسته را ادامه دهم و سرانجام کامل کنم. یک روز صبح با کمال خونسردی کمندی به دور گردنش انداختم و به شاخه درختی حلق آویزش کردم. دارش زدم در حالی که سیل اشک از چشمانم سرازیر بود و قلبا سخت افسوس می خوردم. دارش زدم زیرا می دانستم که به من عشق می ورزید و چون آگاه بودم که هیچ بهانه ای برای بی مهری به دستم نداده بود. دارش زدم چون می دانستم که با این کار مرتکب گناه می شوم، گناه مرگباری که روح فناناپذیر مرا چنان در مخاطره می افکند که آن را، اگر چنین چیزی امکان داشته باشد، چه بسا دور از دسترس بخشش بی کران “خداوند بخشنده قهار” قرار می داد.در شب روزی که این عمل سنگدلانه انجام گرفت، با صدای نعره آتش از خواب پریدم. پرده های تختخوابم آتش گرفته بود. آتش از همه جای خانه زبانه می کشید. با دشواری بسیار، همسرم و یک خدمتکار و من توانستیم از چنگ آتش بگریزیم، ولی چیزی از ویرانی در امان نماند. همه دارایی مادی من بر باد رفت و من از آن پس تسلیم نومیدی شدم. من منزه از این ضعفم که بکوشم رابطه ای علت و معلولی میان این فاجعه و آن شرارت برقرار کنم. ولی زنجیره وقایع را شرح می دهم و امیدوارم حتی یک حلقه زنجیر را از قلم نیاندازم. در روز پس از آتش سوزی به دیدن ویرانه ها رفتم. دیوارها به استثنای یکی همه فرو ریخته بودند. این استثنا دیوار حجره ای بود نه چندان قطور، که در وسط خانه بود و سر تختخواب من به آن تکیه داشت. اندود گچ دیوار در اینجا تا حد زیادی در برابر آتش ایستادگی کرده بود، نکته ای که من آن را به تازگیش نسبت دادم. در اطراف دیوار جمعیت زیادی گرد آمده بودن و گروه بسیاری با حرارت و دقت فراوان در حال وارسی قسمت خاصی از آن بودند. کلمات “عجیب” و “خارق العاده” و سخنان مشابه دیگر کنجکاوی مرا برانگیخت. نزدیک شدم و تصویر گربه غول پیکری را دیدم که روی سطح سفید گویی چون نقش برجسته ای حک شده بود. دقت تصویر به راستی شگفت انگیز بود. ریسمانی هم دور گردن حیوان دیده می شد.از دیدن این شبح چون آن را کمتر از آن نمی شود شمرد، نخست یکه خوردم و دچار ترس شدم. ولی بعد فکرم به یاری ام رسید. به یاد آوردم که گربه را در باغ نزدیک خانه به دار آویخته بودم. پس از به صدا در آمدن زنگ خطر آتش سوزی، باغ بی درنگ از جمعیت آکنده شده بود. لابد کسی از آن میان حیوان را از درخت جدا کرده بود و از پنجره بازی به داخل حجره ام انداخته بود. شاید این کار را برای بیدار کردن من از خواب کرده بودند. ریزش دیواره های دیگر باعث فشرده شدن جسد قربانی بی رحمی من به گچ تازه دیوار شده بود و آنگاه آهک اندود، با آتش و بخار آمونیاک متصاعد از لاشه، تصویری را که من دیدم کامل کرده بود.گرچه بدین سان به آسانی برای حقیقت شگفت انگیزی که هم اکنون شرح دادم، به عقل خود، هرچند نه به وجدانم، حساب پس دادم، از تاثیر عمیق آن در مخیله ام ذره ای کاسته نشد. ماه ها نمی توانستم گریبان خود را از چنگ روح گربه رها سازم و در این میان، کمابیش دچار احساسی شدم که به پشیمانی می نمود. اما نبود. کار به جایی کشید که افسوس فقدان گربه را خوردم و در اطرافم در پاتوق های پستی که اکنون زیاد پرسه می زدم به جستجوی حیوان دیگری از همان نوع با ظاهری تقریبا مشابه برآمدم تا جای او را برایم پر کند.یک شب نیمه منگ در دخمه ای بس بدنام نشسته بودم که ناگهان توجه م به جسم سیاهی جلب شد که روی یکی از بشکه های بزرگ عرق جو یا نیشکر قرار داشت که عمده اثاث خانه را تشکیل می دادند. چند دقیقه بود که به سر آن بشکه چشم دوخته بودم و آنچه اکنون مرا متعجب می ساخت این بود که چرا جسم را زودتر ندیده بودم. به آن نزدیک شدم و لمسش کردم. یک گربه سیاه بود، یک گربه بسیار بزرگ، دقیقا به اندازه پلوتو و بسیار شبیه به او. فقط با یک تفاوت. پلوتو یک موی سفید در بدنش نداشت، ولی این گربه لکه سفید بزرگ، هر چند بی شکل داشت که همه سینه اش را می پوشاند.تا به او دست زدم بلند شد و خرخری کرد و خود را به دست من مالید و نشان داد که از توجه من خوشحال است. او همان حیوانی بود که دنبالش می گشتم. بی درنگ به صاحبخانه پ ...

ادامه مطلب  

از ایران تا بولیوی همراه با هیأت اعزامی جنبش عدالت خواه (بخش نخست)  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری «حوزه»، جشنواره خاطره نگاری اشراق(خاطرات تبلیغ) اقدام به انتشار خاطرات منتخب ارسالی از سوی طلاب، در قالب کتاب «از لس آنجلس تا پنجره فولاد» نموده که در این نوشتار، بخش اول خاطره خانم فاطمه دلاوری پاریزی را تقدیم حضور علاقمندان می کنیم.* بیوگرافیخانم فاطمه دلاوری پاریزی در سیرجان به دنیا آمد و هم اکنون ساکن تهران است. وی تا سطح دو حوزه به تحصیل پرداخته و کارشناس ارشد رشته ی فلسفه ی غرب می باشد. مقالات متعدد پژوهشی از وی در نشریه های مختلف به چاپ رسیده و خاطرات تحصن غزه در کرمان به قلم اوست. حضور در ورک شاپ آلمان درباره ی رابطه ی تئوری عمل و همایش هستی شناختی در ابوظبی در کارنامه ی او دیده می شود. وی هم اکنون عضو شورای مرکزی اتحادیه ی کشوری جنبش عدالت خواه و عضو گروه فلسفه ی مؤسسه ی اشراق تهران می باشد.* سیب سرخ کریستاروز نوشت های سفر به کوچابامبا- بولیوی- آمریکای لاتین-اجلاس جهانی محیط زیست؛ (بهار 1389- آوریل 2010)؛ عضو هیأت اعزامی جنبش عدالت خواه به بولیویساعت هفت صبح روز دوشنبه است. هوا سرد و من از شدت سرما شال گردن دست باف مادرم را دور سرم چندبار پیچانده ام. نوک بینی ام سرخ شده و دست هایم را از شدت سرما در جیبم گذاشته ام. چادرم را حسابی دور خودم گرفته و گهگاهی دست هایم را از جیبم در آورده و ها می کنم. همیشه در حال قدم زدن دوست داشتم فکر کنم اما هوا آنقدر سرد است که احساس می کنم مغزم منجمد شده و توانایی فکر کردن ندارم. فقط تصویرهایی در ذهنم رفت و آمد می کنند. به خودم نهیب می زنم: «مگه مجبوری؟!»کارگر شمالی را از تقاطع جلال آل احمد به طرف پمپ بنزین پایین می روم. جلسات شورای مرکزی جنبش عدالت خواه در سالن کنفرانس مؤسسه ایتان، که در یکی از کوچه های این منطقه است ، برگزار می شود. این اتحادیه، یک ان جی اوی دانشجویی است با دغدغه پیگیری عدالت و حقوق مستضعفین و مطالبه از مسئولین.همچنان در آن سرما تصویرها در ذهنم رفت و آمد می کنند. سردی هوا تصویرها را هم یخ زده و از پشت مه نشان می دهد. (مرور خاطرات) بهمن 85 بود. مسجد شهرک صنعتی کرمان. منطقه ای محروم و حاشیه در کرمان که پشت دانشگاه شهید باهنر بود. زنی از خانه اش بیرون آمد. دیده بود چند اتوبوس و مینی بوس پر از دانشجوهای جوان وارد شهرک شده اند. چادر رنگی با گل های درشت بر سر داشت. چهل ساله به نظر می رسید. فرق وسطش را باز کرده بود. موهای نسبتا روشنش از دو طرف روسری بیرون زده بود. چهره اش شکسته ولی هنوز نشانی از جوانی و زیبایی داشت. پسرک سه ساله ای در آغوشش خواب بود. دست دخترکی پنج شش ساله را گرفته بود که پیراهن کوتاه چین دار و شلوار گلدار کوتاهی تنش بود. دمپایی پلاستیکی سبز رنگی به پایش بود که موقع راه رفتن روی زمین کشیده می شد. انگار بدنش که بیش از حد لاغر بود توان کشیدن دمپایی ها را نداشت و برایش سنگینی می کرد. موهای لخت خرمایی اش نامرتب بود و رد اشک بر گونه هایش دیده می شد. نگاه نافذش از پشت آن چشم های سبز که با شرم به تو نگاه می کردند هنوز پس از سه سال برق می زد. همراه با عده دیگری از مردم محلی وارد مسجد شدند. کنجکاو و پرسش گر و منتظر که چه خبر است. جلوی مسجد نزدیک محراب میز گذاشته شده بود و چندین صندلی. روی هر میز میکروفونی بود و سمت راست صندلی ها هم میز بلندی که جلویش میکروفون نصب شده بود. مسجد کیپ تا کیپ پر شده بود از جوان های دانشجو با تیپ های مختلف. اکثریت را البته مردانی با ریش بلند و چادری ها تشکیل می دانند. مردم محلی هم کم کم جمع شدند. یکی از بچه ها پشت تریبون سمت راست ایستاد. صدای ملایمی داشت. ریش پر مشکی، عینک و پیراهن سفید. از همه خواست که جلوتر بنشینند تا جا برای همه باز شود. صدای ترمز چند ماشین آمد. کمی بعد چند مرد میان سال با کت و شلوار و مردی در وسط با کاپشن کرم رنگ وارد مسجد شدند. می شناختمش. استاندار کرمان بود. بچه ها و مردم محلی بلند شدند و صلوات فرستادند. دوباره سر جایشان نشستند و با فشار جمعیت این بار جمع و جورتر. من وسط جمعیت بودم. جایی که هم واکنش هیأت مسئول و هم مردم را از دست ندهم. استاندار و همراهانش روی صندلی ها نشستند. نگاهی به جمعیت کردند و در گوش هم چیزهایی گفتند. کم کم همهمه جمعیت خوابید. یکی دیگر از دانشجوها پشت میز بلند رفت. کت و شلوار سورمه ای به تن داشت. او هم عینکی بود و ریش مشکی پری داشت. با لحنی تند و محکم شروع به صحبت کرد. عمده حرفش گلایه از وضع مردم در شهرک صنعتی بود. حتی گاهی بغض می کرد. گاهی ساکت می شد تا جمعیت را بیشتر متاثر کند. استاندار و همراهان با دقت و تعجب و نگرانی گوش می کردند.حرف ها بدون ملاحظه و محافظه کاری بود. رک و صریح. نفر بعدی رفت بالا. دختر خانمی چادری که رویش را نسبتا گرفته بود. تن صدایش پایین بود و به خوبی شنیده نمی شد. داشت از آرمان های انقلاب حرف می زد. داشتم چهره و صدایش را دقیق تر از لای مه آلودگی ها به خاطر می آوردم (پایان مرور خاطرات) که چند گربه سر و کله شان پیدا شد. همین یکی را کم داشتم. هر لحظه احساس می کردم یکی از آن ها به من حمله می کند. مثل آن دفعه که دبستانی بودم و یک گربه در تاریکی حیاط منزل پدری به سرعت از کنارم رد شده بود. طوری که حتی فرصت جیغ زدن هم پیدا نکرده بودم. بعد از آن همیشه از گربه ها و حتی سگ ها مخصوصا وقتی سریع حرکت می کنند می ترسم.با احتیاط و بدون جلب توجه از کنار گربه ها می گذرم. نفسم را در سینه حبس کرده ام. نگران که نکند صدای نفسم را بشنوند و موقعیتم را تشخیص دهند. چند قدم جلوتر جلوی در مؤسسه می رسم. ساعت هنوز هفت نشده و اعضای دیگر شورا نیامده اند. کمی در حیاط مؤسسه قدم می زنم و می بینم سرما را بیش از این نمی توانم تحمل کنم. وارد فضای مؤسسه می شوم و در اتاق کنفرانس منتظر می مانم. بقیه کم کم از راه می رسند. دور میز بیضی شکل اتاق کنفرانس می نشینیم. جلسه ساعت هفت و بیست دقیقه شروع می شود.شورا هفت نفره است. متشکل از من و پنج نفر از آقایان و خانم تاجیک، مسئول واحد خواهران. موضوعات مختلفی طرح و بررسی و یا رد و تصویب می شود. یکی از موضوعاتی که آقای شهبازی طرح می کنند، پیشنهاد یکی از بچه های جنبش عدالت خواه ساکن در کوبا است. گفته بودند قرار است در آوریل 2010 اجلاسی در بولیوی با عنوان «تغییرات آب و هوا و حقوق مادر زمین» برگزار شود و پیشنهاد داده بودند از ایران نیز دانشجویانی حاضر شوند و خیلی جدی پیشنهاد کرده بودند حتما حداقل یک خانم هم اعزام شود و تاکید کرده بودند در آمریکای لاتین تصویر از زن ایرانی جالب نیست و باید این تصویر تغییر کند. در جلسه در رابطه با بودجه، نحوه اعزام، افراد اعزام شونده، خود اجلاس و موقعیت جغرافیایی آن حرف های مختصری زده و تصویب این اعزام به جلسه بعدی موکول می شود. تنها اشاره شد که بهتر است اعزام شوندگان از شورای مرکزی فعلی جنبش عدالت خواه و یا ادوار باشند. در همین حین یکی از اعضا رو به من پرسید: «شما برای اعزام آمادگی دارید؟»همین پرسش کافی بود تا تمام روز و حتی هفته مرا مشغول کند. به عکس امام موسی صدر که در اتاقم بود زل زده ام و فکر می کنم. یعنی قرار است من به عنوان نماینده یک تشکل ایرانی به کشوری آن سوی کره زمین بروم؟ صلاحیتش را دارم؟ از عهده اش بر می آیم؟ چه حرف هایی باید بزنم؟ خانواده اجازه می دهند؟ من اگر جای خانواده بودم چنین اجازه ای می دادم؟ نکند در اجلاس برای من اتفاقی بیفتد؟ نکند از آن جا که اجلاس ضد آمریکایی است مشکلاتی برایمان ایجاد شود؟ این فکر ها ادامه داشت تا دوشنبه بعد و جلسه بعد.کره زمین به طور بی سابقه ای در حال گرم شدن است. جنگل ها کمتر و کمتر می شوند. آب ها به دلیل گرم شدن کره زمین و یا آلودگی در حال خشک شدن هستند و یا غیرقابل مصرف می شوند. گازهای گلخانه ای به شدت در جو زیاد شده اند. بسیاری از موجودات زنده در حال انقراض و یا نابودی هستند. مواد شیمیایی آفت زای زیادی وارد محیط زیست شده است. توده های یخ در قطب های شمالی و جنوبی زمین در حال ذوب شدن هستند. هر روز اخبار محیط زیست را دنبال می کنم. وضع آشفته ای است.با خانم فروز رجائی فر تماس می گیرم. از دانشجویان پیرو خط امام و فعال در جریان تسخیر لانه ی جاسوسی آمریکا است. یکی از پروژه های دانشگاهی اش در رابطه با شاخص توسعه انسانی موسوم به hdi بوده است. این شاخص توسط معیارهای «زندگی طولانی و سالم، دسترسی به دانش و معرفت و سطح زندگی مناسب» اندازه گرفته می شود. خانم رجائی فر این دغدغه را داشت که ملاک های سنجش شاخص توسعه انسانی باید تغییر کند. چون عدد شاخص طبق محاسبات بین صفر تا یک قرار می گیرد اما در محاسبه شاخص بسیاری از عوامل روانی و محیطی مثل شادی درونی، امنیت، قرار داشتن در محیطی که فرد به لحاظ عاطفی، تأمین باشد، آسیب نرساندن به محیط زیست و... نادیده گرفته شده است. مثلا طبق شاخص توسعه انسانی عدد مربوط به رژیم صهیونیستی بسیار زیاد و نزدیک به یک گزارش شده. در حالی که این کشور به لحاظ آسیب رساندن به محیط زیست در رتبه بالایی قرار دارد و ایجاد ناامنی در جهان هم باید رتبه شاخص را پائین بیاورد.درباره بولیوی تحقیق کرده ام با استادان زیادی از اساتید علوم سیاسی تا مطالعات جهان و همچنین اساتید محیط زیست صحبت کرده ام. چند کتاب درباره محیط زیست و ... خوانده ام. هنوز نگرانم.بعد از گفتگو با خانواده در جلسه بعد با اصل اعزام موافقت می کنم. همچنین پیشنهاد یکی از دوستان را مبنی بر رونمایی از ترجمه انگلیسی کتاب اسلام و محیط زیست آیت الله جوادی آملی پیشنهاد می دهم. از پیشنهاد شدیدا استقبال می شود و دوستان پیگیر ترجمه کتاب می شوند. همه کارهای ویزا و خرید بلیت را آقای شهبازی انجام می دهند و هزینه ها از محل خود اتحادیه دانشجویی است.شب 28 فروردین است و در دفتر جنبش عدالت خواه هستیم. شب تولدم. در آستانه تولدم هیجان زیادی را تجربه می کنم. دفتری کوچک در خیابان انقلاب، چهاراه کالج. آخرین هماهنگی ها را انجام می دهیم. تیم اعزامی مشخص شده است. آقای محمدصالح مفتاح مسؤول کمیته حقوقی و قضایی واحد بررسی ها و عضو سابق شورای مرکزی جنبش و حجت الاسلام سید علی موسوی، عضو اولین شورای مرکزی جنبش. بارها را بسته و هماهنگی ها را کرده ایم و حالا عازم این سفر. دلشوره و نگرانی و در عین حال هیجان خاصی دارم. به سمت فرودگاه امام خمینی (ره) حرکت می کنیم. آژانس من و آقای مفتاح را به فرودگاه می برد و حاج آقا موسوی که ساکن قم است، قرار است در فرودگاه به ما بپیوندد.* پرواز تهران(ایران) – استانبول (ترکیه)/ یکشنبه 29 فروردین 1389/ ساعت 6:15ساعت شش و ربع صبح حرکت داریم و باید از حدود سه ساعت قبل در فرودگاه باشیم. فرودگاه امام خمینی(ره) بزرگ و مجهز است. امکانات خوبی فراهم کرده. سعی می کنم جزئیات را به خاطر بسپرم تا با فرودگاه های دیگر توی مسیر مقایسه کنم. وارد سالن ترانزیت که می شویم کم کم چهره ها و پوشش ها تغییر می کند. ظاهرا اینجا دیگر قانون پوشش صادق نیست و برخی خانم ها راحت تر لباس پوشیده اند. بیشتر بلوز و شلوار و گاه بدون روسری. بعد از انجام مراحل قانونی، تا زمان پرواز به نمازخانه می روم. نمازخانه مرتب و تمیز و برخلاف خیلی از نمازخانه ها خوشبو است. تعدادی چادر نماز تمیز یک طرف گذاشته شده و چند صندلی برای افراد مسن هم در ردیفی کنار هم چیده اند. البته صندلی ها هر کدام رو به جهتی است و همه رو به قبله نیستند. خانمی مسن در گوشه نمازخانه مشغول نماز است. موهای کاملا سفیدش از زیر روسری سیاهش بیرون زده و چادر سفیدی که متعلق به نمازخانه است بر سر کرده و روی یک صندلی نشسته. دو خانم نسبتا جوان حدودا سی ساله هم در سمتی دیگر نشسته اند. از حرف هایشان می فهمم برای تفریح به ترکیه می روند. ظاهرا یکیشان متأهل است و دیگری تازه از همسرش جدا شده و به دلیل تألمات شدید روحی قرار است آب و هوایی در این سفر تازه کند. دوستش مدام سر به سرش می گذارد و سعی می کند حالش را خوب کند. ولی زن دوم مدام از فرزندش که دادگاه حضانتش را به همسرش داده می گوید و گاهی اشک می ریزد و با ناخن های بلند و مانیکور شده و لاک قرمز زده، اشک هایش را پاک می کند. نگران می شوم که ناخنش را در چشمش فرو کند یا آرایش خیلی غلیظش به هم بریزد که خیلی حرفه ای و نرم اشک هایش را پاک می کند و آسیبی به خودش و آرایشش نمی رساند. زن دیگر گاهی لابه لای موهای های لایت شده دوستش دست می کشد و نوازشش می کند و از جاهای دیدنی ترکیه می گوید و گاهی هم می خندد که فکر کن تو از آن مادر شوهر غرغرو راحت شدی. این خیلی خوشبختیه و ریز می خندد. طوری که چشمانش که آرایش غلیظی دارد کاملا بسته می شود. داشتم لباس های مارک و خوش ترکیبشان را نگاه می کردم که دختر دیگری وارد می شود. آرایش ملایمی دارد و مانتویی معمولی و قهوه ای رنگ به تن. موهایش رنگ نشده و کمی از زیر روسری بیرون زده. وقتی که وارد نمازخانه می شود با دقت همه را ورانداز می کند. با هم چشم تو چشم می شویم. لبخند محوی می زند و پاسخ لبخندش را دیده و ندیده نگاهش را می دزدد. به من نزدیک می شود. روی صندلی کنار من که جهتش حدود 45 درجه با قبله اختلاف دارد می نشیند بدون اینکه موهایش را بپوشاند یا از مهری استفاده کند و در همان جهتی که رو به قبله نیست نیت می کند و الله اکبر می گوید. ساعتم را نگاه می کنم. نزدیک اذان است. وضو دارم. مهیا می شوم برای نماز. کم کم جمعیت بیشتر می شود و افراد دیگری هم وارد نمازخانه می شوند. من پشتم به جمعیت است و فقط گاهی صداهایی می شنوم. یکی به دیگری می گوید: «برو کنار اون دختر عربه وایسا». خانمی کنارم می آید. حدودا چهل ساله است. چادر نمازی روی سر انداخته. کنارم که می ایستد کمی وراندازم می کند و با احتیاط و کمی تعجب می پرسد: «ایرانی هستی؟» شوخی ام گرفته. با لهجه غلیظ عربی و خیلی سریع می گویم: «نعم اختی العزیزه و صدیقتی الکریمه» . دوباره وراندازم می کند. نمی داند به چشم هایش اعتماد کند یا گوش هایش. با تردید و کمی لبخند که بیشتر ناشی از گیج بودن است تا هر چیز دیگری می گوید: «لبنان؟». می گویم:« نعم، لبنان البلد الشقیق و الصدیق لنا» . چشمانش گردتر می شود. شانه هایش را کمی بالا می اندازد و قامت می بندد.نماز که تمام می شود دلشوره هایم بیشتر می شود. تازه به موقعیتم جدی تر فکر می کنم. قرآن را باز می کنم. ازش می خواهم مراقبم باشد. می گوید: «قال لا تخافا إننی معکما أسمع و أری» بهش «دست مریزادی » می گویم و دلم قرص می شود.سوار هواپیما که می شوم مهماندار ترک با خوشرویی به فارسی سلام می کند و خوشامد میگوید. اعتراف می کنم که انتظار نداشتم در خاک ایران خانمی با بلوز آستین کوتاه سفید و دامنی کوتاه و موهای پشت سر جمع شده زیر کلاه فرم مهمانداری ببینم. سعی می کنم جاخوردگی ام را مخفی کنم و با لبخند از خوشامدگوئیش تشکر کنم.اکثر مسافرین، ایرانی هستند. معمولا جوان. دنبال صندلی ام می گردم تا بشینم. تقریبا اواسط هواپیما باید بنشینیم. آقای موسوی و آقای مفتاح ردیف جلو نشسته اند و من پشت آن ها کنار خانمی میان سال. مانتوی آبی آسمانی کوتاه و روسری و شلوار سفید پوشیده و موهایش را کاملا پوشانده. ردی از ایرانی بودن در چهره و اروپایی بودن در رفتار دارد. چشمانش مشکی و صورتش گندمگون است و گرد پیری تنها به چروک دور چشم ها و دور لب هایش رسیده. عصا قورت داده است و خیلی رقیق لبخند می زند.هنوز هواپیما راه نیفتاده من و آن خانم وارد گفتگو شده ایم. 57 ساله و ایرانی است و می گوید 32 سال است در آمریکا زندگی می کند. تاکید می کند چه در ایران و چه در خارج از ایران همیشه همین پوشش را دارد. با همسر و دو دخترش در آمریکا زندگی می کند. برای سر زدن به اقوام و خصوصا خواهرهایش به ایران آمده و حالا در حال برگشت بود. کمی که از حرکت هواپیما گذشت و بعد از اینکه از مهماندار کمی آب خواست عینک مطالعه اش را بیرون آورد. کتابی قطور از کیفش بیرون کشید. با خودم فکر کردم من ترجیح می دهم کتاب های کم حجم تری را برای مطالعه در هواپیما انتخاب کنم. کنجکاو شده ام که چه می خواند سمت چپش نشسته ام و روی جلد را نمی بینم. دو مرد میان سال با موهایی ژل زده و شلوار لی از کنارمان می گذرند. چهره هایشان به ایرانی ها نمی خورد ولی ایرانی اند. با دقت به خانم کناری من نگاه می کنند. فکر می کنم شاید آشنایش هستند. یکی شان آرنجش را به پهلوی آن یکی می زند و با سر و چشم به خانم اشاره می کند. مرد دوم هیجان زده به خانم کناری من نزدیک می شود. صدایش را صاف می کند و می پرسد: «خانم، چاپ چندمش است؟!» خانم، بدون آن که سرش را از روی کتاب بردارد کمی با دست راست عینکش را مرتب می کند و با لحنی جدی می گوید: «هشتاد و دوم.» مردها با تعجب به هم نگاهی می اندازند. یکیشان سوت کوتاهی می زند و با لبخند به کناری اش می گوید: «من چاپ یازدهمش را خوانده ام. چقدر فروش رفته!» دیگر نمی توانم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم. سعی می کنم عنوان بالای صفحه را بخوانم. «کتاب دا»کتابش را کناری می گذارد. عینکش را بر می دارد و با دست راست کمی چشم هایش را ماساژ می دهد. می خواهد از پنجره به بیرون نگاه کند که دوباره متوجه من می شود. چادرم کاملا توجهش را جلب کرده. وقتی می گویم برای شرکت در همایشی به آمریکای لاتین می رویم. می پرسد: «دولتی هستید؟» خیلی صریح و با سرعت تکذیب می کنم و می گویم صرفا یک ان جی اوی دانشجویی هستیم. خوشحال می شود چون با سیاست های دولت وقت، مخصوصا سیاست خارجی اش مشکل دارد. روحیه ایران در مواجهه با جهان را گستاخانه می داند. مرتب تکرار می کند:«چرا با همه جهان در افتاده ایم؟ حالا نمی شود از حزب الله لبنان دفاع نکنیم، تا این همه تحریم را متحمل نشویم؟.»ذهنم پر می شود از مرور تاریخ. درگیر می شوم با همه آن چه در تاریخ با ما انجام شده. عجیب است که حافظه تاریخی ملت ما حافظه ضعیفی است. می پرسم: «چرا امریکا می گوید برای امنیتش حاضر است از اسرائیل حمایت کند؟» کمی سکوت می کند و بعد از نفرت مردم آمریکا از اسراییل می گوید. اشاره می کند که صهیونیسم، اقتصاد آمریکا را قبضه کرده و مجبورند از اسراییل حمایت کنند. می گوید حتی برخی یهودی های مومن هم از اسراییل متنفرند اما در جامعه سرمایه داری پول حرف اول را می زند. بعد از جنبه های مثبت آمریکا صحبت می کند. و می گوید ولی امریکا در زمینه هایی خیلی جلو است؛ مثلا قاضی ای که با وکیل یکی از طرفین دعوا ساخت و پاخت کرده، همان بالای مسندش و با لباس قضاوت دست بند به دستش می زنند و پایین می کشندش. یا نماینده شیکاگو که فساد اقتصادی داشته، شب در خانه اش با لباس خواب دستگیرش می کنند و رسانه ایی هم می شود. خبرنگارها مو را از ماست بیرون می کشند، در نتیجه دولت می ترسد خراب کاری کند. امریکا در دست های خبرنگارهاست. همدلم با حرفش. یاد خاطرات جلال رفیع در «در بهشت شداد» می افتم. اینکه بعد از تصویب طرح جمع کردن متکدیان، یکی از افراد متکدی وکیل می گیرد و در دادگاه از شهردار شهری که این قانون در آن جا تصویب شده شکایت می کند. و ادعا می کند که بنا به حق آزادی بیان من تنها به هم شهریانم پیشنهاد کمک می دهم و آن ها را مجبور نمی کنم آن ها می توانند به من کمک کنند و می توانند نه. هیچ اجباری در کار نیست. و بعد دادگاه به نفع آن گدا حکم می دهد و شهردار جریمه می شود و قانون، منقضی می گردد. از مرور خاطره لبخندی روی لبم نشسته که خانم متوجهش می شود. توضیح می دهم خاطره را. در ادامه یادم می افتد به خبرنگاری که درباره مشکلات اقتصادی آمریکا به دلیل جنگ های خودساخته در خاورمیانه پرسیده بود و در نتیجه، محرومیتش از کار. بعد با مرور خاطرات و اخباری دیگر از این سنخ همدلانه به این نتیجه می رسیم که:« در آمریکا در کارهای کوچک راست می گویند، وقتی در امور بزرگ دروغ می گویند همه باور می کنند، در ایران اما در امور کوچک دروغ می گویند، در نتیجه وقتی در امور بزرگ راست می گویند، کسی باور نمی کند.» یادم است این جمله را قبلا جایی دیده ام. اما یادم نمی آید کجا!هر دو از بحث سیاسی خسته شده ایم. صبحانه آورده اند. پنیر و کره و مربا و چای. مثل هواپیماهای ایران. دختری در صندلی کنار ما نشسته. سایه چشم خلیجی کشیده و رژ لبش پررنگ ترین رژ لبی است که در ساعت هفت صبح دیده ام. موهایش را سشوار کشیده و بوی تافت و ادوکلنش با هم قاطی شده و با بوهای دیگر در هوا معلق مانده. بلند می شود و همان وسط هواپیما روسری و مانتواش را در می آورد. دختری با تاپ و شلوارک محصول حرکت سریعش است. خانم کنار من نگاهی بهش می اندازد. سرش را بر می گرداند و همان طور که خیلی ...

ادامه مطلب  

جهان اسلام یکپارچه علیه صهیونیست ها  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری تسنیم: در پی اقدام سخیف و ابلهانه رئیس جمهور آمریکا در به رسمیت شناختن بیت المقدس به عنوان پایتخت رژیم کودک کش صهیونیستی و ایجاد فتنه ای بزرگ علیه امت اسلامی و پایمال کردن حقوق مردم فلسطین، ملت انقلابی و بصیر ایران اسلامی امروز در نقاط مختلف کشور دست به تظاهرات ضدآمریکایی - صهیونیستی زدند. راهپیمایی کنندگان امروز ضمن سر دادن شعارهایی، چون "مرگ بر اسرائیل" و "مرگ بر آمریکا" با به آتش کشیدن پرچم آمریکا و رژیم صهیونیستی خشم و نفرت خود را از شیطان بزرگ و رژیم جعلی صهیونیستی به نمایش گذاشتند.برگزاری تظاهرات ضدآمریکایی و ضدصهیونیستی در ۳۰ نقطه از سیستان و بلوچستانبه گزارش خبرگزاری تسنیم از شهرستان های استان سیستان و بلوچستان، تظاهرات ضدآمریکایی و ضدصهیونیستی همزمان با سراسر کشور پس از نماز جمعه با حضور گسترده مردم بصیر و ولایت مدار استان پهناور سیستان و بلوچستان در ۳۰ نقطه از استان برگزار شد.مردم شیعه و سنی ۱۹ شهرستان سیستان و بلوچستان از اقشار مختلف و پیر و جوان، پس از اقامه نماز جمعه با حضور پرشور خود آمده بودند تا با سر دادن شعار های "مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل" فریاد انزجار خود را از استکبار جهانی به گوش جهانیان برسانند و با مردم فلسطین ابراز همبستگی کنند.مردم با حضور در این راهپیمایی تاکید داشتند که هرگز اجازه نخواهند داد نخستین قبله مسلمانان از جهان اسلام جدا شود و حتی اگر لازم شود با فدا کردن جان خود آماده حفاظت از قدس هستند.مردم شیعه و سنی سیستان و بلوچستان با این حضور گسترده علاوه بر نمایش هوشیاری و بصیرت خود، بار دیگر جلوه ای از وحدت میان اقوام و مذاهب را در این استان که به عنوان "پایتخت وحدت ایران" شناخته می شود، به نمایش گذاشتند.حضور مردم با لباس های محلی، حضور ویژه و پررنگ دانش آموزان و دانشجویان و به آتش کشیدن پرچم های رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکای جنایتکار از جمله نکات قابل توجه تظاهرات ضدآمریکایی و ضد صهیونیستی در زاهدان بود.مردم سیستان و بلوچستان در نهایت از کشور های جهان اسلام و دیگر جوامع آزاده و حق طلب خواستند با اتخاذ مواضع قاطعانه و هوشمندانه این توطئه شوم و شیطانی را خنثی کنند.راهپیمایی البرزنشینان در محکومیت اقدام سخیف رئیس جمهور آمریکابه گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، مردم ولایتمدار استان البرز ظهر امروز پس از اقامه نمازجمعه همراه با سراسر کشور با محکومیت شدید اقدام سخیف رئیس جمهور آمریکا در اعلام به رسمیت شناختن قدس به عنوان پایتخت رژیم جعلی صهیونیستی راهپیمایی ضد آمریکایی ــ صهیونیستی برگزار کردند.در این راهپیمایی جمع کثیری از مردم انقلابی، خانواده شهدا و جانبازان و مسئولان استانی نظیر نماینده، ولی فقیه، استاندار، فرمانده سپاه و فرمانده انتظامی حضور داشتند.راهپیمایان در کرج با طی کردن مسیر مصلی تا امامزاده حسن (ع) اقدام سخیف و ابلهانه رئیس جمهور آمریکا در به رسمیت شناختن بیت المقدس به عنوان پایتخت رژیم جعلی و کودک کش صهیونیستی را محکوم کردند.نمازگزاران با سردادن شعار های "مرگ بر آمریکا" و " مرگ بر اسرائیل" این اقدام را فتنه ای بزرگ علیه امت اسلامی و پایمال کردن حقوق مردم فلسطین اعلام کردند.مردم استان البرز در نهایت از کشور های جهان اسلام و دیگر جوامع آزاده و حق طلب خواستند با اتخاذ مواضع قاطعانه و هوشمندانه این توطئه شوم و شیطانی را خنثی کنند.راهپیمایی مردم یاسوج در مخالفت با تصمیم رئیس جمهور آمریکا برگزار شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از یاسوج، ظهر امروز اقشار مختلف مردم و نمازگزاران یاسوجی با برگزاری راهپیمایی باشکوه پس از خطبه های نماز عبادی سیاسی جمعه این هفته، انزجار خود از اقدام ابلحانه رئیس جمهور آمریکا مبنی بر اعلام قدس شریف به پایتختی اسرائیل و انتقال سفارت امریکا به این شهر را اعلام کردند.همزمان با برخی استان ها و شهر های کشور این راهپیمایی در یاسوج از مصلای امام خمینی (ره) تا مسجد صاحب الزمان این شهر با حضور قشر های مختلف مردم و نمازگزاران ادامه داشت.«الله اکبر»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر آمریکا» و... از جمله شعار هایی بود که در تجمع امروز یاسوجی ها سر داده شد.پرچم آمریکا و رژیم صهیونیستی در دشتستان به آتش کشیده شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از دشتستان، مسئول اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان بوشهر صبح امروز در تجمع اعتراض آمیز مردم دشتستان علیه اقدام اخیر رئیس جمهور آمریکا در اعلام بیت المقدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی در برازجان با محکوم کردن اقدام ترامپ اظهار داشت: امروز به برکت مجاهدت شهدا و رزمندگان، شرایط ویژه ای در عالم پدیدار گشته و جبهه حق و باطل در مقابل هم صف آرایی کرده اند و در حالی که شیطان بزرگ، پیش از این خود را پشت سر صلح جهانی و کمک به مظلومان پنهان کرده بود مجبور شد به صورت مستقیم به صحنه بیاید.عبدالرحیم افروغ با تاکید بر تحقق رسالت مسلمانان علیه کفار تصریح کرد: ما رسالت داریم قدر این مقطع حساس تاریخی را بدانیم و تلاش کنیم که وعده تخلف ناپذیر، ولی امر مسلمین مبنی بر نابودی رژیم صهیونیستی را در کم تر از ۲۵ سال آینده محقق کنیم.مسئول اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان استان بوشهر خاطرنشان کرد: مقطع زمانی کنونی بهترین زمان برای اثبات راهبرد واقعی نحوه مواجهه با طاغوت را به ما نشان می دهد که آن همانا مقاومت و مبارزه است.افروغ با بیان اینکه مسلمانان به وعده الهی ایمان دارند اذعان کرد: امروز دیگر پیمان کمپ دیوید، قرارداد اسلو و هر مذاکره سازش و صلح جواب نمی دهد و لازم است تمام دنیا بداند ما پشت سر هر کس و هر گروهی هستیم که با رژیم منحوس صهیونیستی مبارزه کند و به طور قاطع از آن ها پشتیبانی کرده و به وعده الهی ایمان داریم.تجمع کنندگان دشتستانی با سر دادن شعار های مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا، پرچم آمریکا و رژیم صهیونیستی را به آتش کشیدند.خروش نمازگزاران تهرانی علیه توطئه جدید آمریکا و اسرائیل علیه فلسطینراهپیمایی نمازگزاران تهرانی پس از اقامه نمازجمعه این هفته در محکومیت انتقال پایتخت رژیم صهیونیستی به بیت المقدس و تایید آن از سوی رئیس جمهور آمریکا برگزار شد.راهپیمایان در این مراسم خواستار شکستن سکوت از سوی مجامع بین المللی و کشور های اسلامی علیه فلسطین شدند.راهپیمایان تهرانی همچنین با در دست داشتن پلاکارد هایی همچون "فلسطین آزاد خواهد شد"، "القدس لنا"، "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" توقف سریع توطئه جدید علیه فلسطین را خواستار شدند.مردم مشهد مواضع رئیس جمهور آمریکا را محکوم کردندمردم مشهدمقدس همزمان با پایان نماز جمعه امروز مشهد در جوار بارگاه منور رضوی نسبت به سخنرانی اخیر ترامپ و اعلام قدس به عنوان پایتخت رژیم نامشروع صهیونیستی واکنش نشان دادند و در تظاهرات یکپارچه پس از نماز جمعه حضور یافتند.جمع کثیری از دانشجویان و طلاب و مردم و مسئولان در این راهپیمایی حضور داشتند و با سر دادن شعار هایی اقدام اخیر رئیس جمهور آمریکا را محکوم کردند.همچنین در این راهپیمایی مردم مشهدمقدس و دانشجویان با حمل پلاکارد هایی اعتراض خود به سخنرانی اخیر رئیس جمهور آمریکا را نشان دادند و خواستار اقدام مشترک و متحدانه جهان اسلام در برابر این مواضع گستاخانه شدند.مردم مشهد با سر دادن شعار هایی مانند "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" انزجار و نفرت خود را از مواضع مستکبران به نمایش گذاشتند.برپایی تظاهرات ضد آمریکایی و ضدصهیونیستی مردم علوی تبار مازندرانامروز همزمان با هفته وحدت، بار دیگر ملت آزاده، رشید و شهیدپرور مازندران قهرمان پرور با حضور در مصلا های نماز جمعه اقدام ددمنشانه استکبار جهانی و صهونیسم بین الملل در به رسمیت شناختن بیت المقدس به عنوان مرکز رژِیم صهیونیستی را محکوم کردند.امروز پیر و جوان، خرد و کلان بار دیگر به یاد آخرین جمعه ماه مبارک رمضان، آمدند تا بگویند گوش به فرمان، ولی امر مسلمین جهان و با همکاری سرداران رشید اسلام، اقدام ترامپ خبیث در تصمیم نابخردانه اش برای رژیم صهیونیستی را در نطفه خفه خواهند کرد.مردم ۲۲ شهرستان مازندران به همراه ۵۸ جایگاه نماز جمعه در مناطق دور دست استان پس از خطبه های نماز با در دست داشتن پلاکارد های مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا خواستار برخورد مجامع بین المللی با ترامپ شدند.راهپیمایی نمازگزاران قمی در محکومیت انتخاب قدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی برگزار شدمردم ولایتمدار استان قم ظهر امروز پس از اقامه نمازجمعه همراه با سراسر کشور با محکومیت شدید اقدام سخیف رئیس جمهور آمریکا در اعلام به رسمیت شناختن قدس به عنوان پایتخت رژیم جعلی صهیونیستی راهپیمایی ضد آمریکایی ــ صهیونیستی برگزار کردند.در این راهپیمایی جمع کثیری از مردم انقلابی، خانواده شهدا و جانبازان و مسئولان استانی حضور داشتند. راهپیمایان با طی کردن مسیر مصلی تا چهارراه شهدا اقدام سخیف و ابلهانه رئیس جمهور آمریکا در به رسمیت شناختن بیت المقدس به عنوان پایتخت رژیم جعلی و کودک کش صهیونیستی را محکوم کردند.نمازگزاران با سردادن شعار های "مرگ بر آمریکا" و " مرگ بر اسرائیل" این اقدام را فتنه ای بزرگ علیه امت اسلامی و پایمال کردن حقوق مردم فلسطین اعلام کردند. تظاهرات مردم خراسان شمالی علیه اقدامات استکباری برگزار شدمردم نمازگزار استان خراسان شمالی٬ امروز پس از برگزاری آئین عبادی و سیاسی نماز جمعه٬ در هوای برفی و بارانی، با حضور در خیابان ها و میادین منتهی به مصلا های نماز جمعه٬ اقدامات استکباری سردمداران اسرائیل و آمریکا را محکوم کردند.نمازگزاران بجنوردی٬ پس از اقامه نماز جمعه٬ از مصلی بزرگ امام خمینی (ره) تا میدان حضرت قائم (عج) را راهپیمایی کرده و با سر دادن شعارهای٬ مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل٬ جنایت نظام سلطه در انتقال پایتخت رژیم نامشروع صهیونیستی به قدس شریف را٬ محکوم کردند.در پایان این مراسم راهپیمایی٬ تظاهر کنندگان با صدور بیانیه ای٬ خشم و انزجار خود را از رژیم منحوس اسرائیل و طرفدارانش اعلام و از مجامع بین المللی و دنیای اسلام خوستند٬ موضع قاطع و سرسختانه خود را علیه این اقدام نامبارک٬ اعلام کنند.در بخشی از این بیانیه٬ ضمن تاکید بر مسلح سازی کرانه باختری برای مقابله با رژیم اسرائیل٬ از همه مسلمانان آزای خواه دنیا خواسته شده با تحریم اسرائیل و آمریکای جنیاتکار٬ عمق کینه و نفرت خود از نظام سلطه و استکبار جهانی را به رخ جهانیان بکشند.در پایان این بیانیه آمده است: این حرکت قطعا سرآغاز انتفاضه ای دیگر و شروع شمارش معکوس پایان رژیم کودک کش اسرائیل و حامیان منطقه ای او است.به گزارش تسنیم٬ در تظاهرات امروز مردم خراسان شمالی در شهر های مختلف استان٬ ائمه جمعه٬ مسئولان لشگری و کشوری٬ خانواده معظم شهدا و شهدای مدافع حرم و عموم مردم انقلابی و همیشه درصحنه استان٬ حضور داشتند.راهپیمایی مردم ۴۲ شهر آذربایجان غربی علیه سخنان اخیر ترامپ برگزار شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از ارومیه، مردم ارومیه و دیگر شهرستان های آذربایجان غربی امروز بعد از آئین عبادی سیاسی نماز جمعه ارومیه همسو با در آحاد ملت ایران در راهپیمایی علیه دولت آمریکا و اسرائیل شرکت کردند.ملت آذربایجان غربی در این راهپیمایی با سر دادن شعار هایی مانند"آذربایجان جانباز انقلابدان آیرلماز"، "آذربایجان اویاخدا انقلابا دایاخدا"، "آذربایجان جانباز خامنه ای دن آیریلماز"، "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" انزجار خود از سخنان اخیر ترامپ و وفاداری خود به نظام جمهوری اسلامی ایران را نشان دادند.در این راهپیمایی که همزمان با سایر شهر های ایران اسلامی برگزار شد ۴۲ شهر از آذربایجان غربی نیز به پا خاستند تا بار دیگر دولت آمریکا و اقدامات منحوس آنان را محکوم کنند.تظاهرات ضد آمریکایی از محل مصلای امام خمینی (ره) ارومیه آغاز شد و پس از طی مسیر خیابان رسالت این راهپیمایی را با تکبیر های خود در انتقال سفارت آمریکا از تل آویو به قدس شریف تأیید کردند.لرستانی ها انتخاب "قدس" به پایتختی رژیم صهیونیستی را محکوم کردندبه گزارش خبرگزاری تسنیم از خرم آباد، مردم سراسر استان لرستان ظهر امروز پس از اقامه نمازجمعه در اعتراض به تصمیم ابلهانه آمریکا و رژیم غاصب اسرائیل در انتخاب قدس به عنوان پایتخت این رژیم جعلی راهپیمایی اعتراض آمیز کردند.در پی تصمیم عاجزانه، سخیف و ابلهانه رئیس جمهور آمریکا در به رسمیت شناختن بیت المقدس به عنوان پایتخت رژیم کودک کش صهیونیستی، مردم شهر های مختلف استان به خیابان های شهر ها رفته و فریاد مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا و حمایت از قدس و فلسطین سر دادند.راهپیمایی کنندگان امروز ضمن سر دادن شعارهایی، چون "مرگ بر اسرائیل" و "مرگ بر آمریکا" با به آتش کشیدن پرچم آمریکا و رژیم صهیونیستی خشم و نفرت خود را از شیطان بزرگ و رژیم جعلی صهیونیستی به نمایش گذاشتند؛ خانواده شهدا، جانبازان و ایثارگران و مسئولان استانی در این راهپیمایی پرشور حضور داشتند و پیر و جوان، زن و مرد انزجار خود را نسبت به رژیم صهیونیستی و آمریکا اعلام کردند.در این راهپیمایی مردم استان لرستان از سملمانان سراسر جهان خواستند با اتحاد و همبستگی جلوی این اقدام را گرفته و تا نابودی اسرائیل آرم ننشینند.راهپیمایی ضدآمریکایی- صهیونیستی مردم اصفهان برگزار شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، اقدام اخیر دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا پیرامون انتقال پایتخت رژیم صهیونیستی به قدس شریف اعتراض مردم ایران و جهان اسلام را به همراه داشت.از این رو مردم شهیدپرور اصفهان امروز به همراه جمعی از مسئولان استان پس از اقامه نماز عبادی سیاسی جمعه با شرکت در راهپیمایی ضدآمریکایی- صهیونیستی توطئه رذیلانه شیطان بزرگ آمریکا علیه جهان اسلام را محکوم کردند.راهپیمایان اصفهانی از محل مصلی امام خمینی (ره) تا چهارراه فرایبورگ را طی کرده و شعار مرگ برآمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر صهیونیست و مرگ بر استکبار سر دادند و اقدامات اخیر ترامپ را محکوم کردند.به گزارش تسنیم اقدام سخیفانه آمریکا در انتخاب قدس شریف به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی با واکنش جهان اسلام همراه بوده است.مردم استان فارس مواضع رئیس جمهور آمریکا را محکوم کردندبه گزارش خبرگزاری تسنیم از شیراز، مردم شیراز و دیگر شهر های استان فارس همزمان با پایان نماز جمعه نسبت به سخنرانی اخیر ترامپ و اعلام قدس به عنوان پایتخت رژیم نامشروع صهیونیستی واکنش نشان دادند و در تظاهرات یکپارچه انزجار خود را اعلام کردند. جمع کثیری از مردم و مسئولان با همراهی نماینده، ولی فقیه در استان فارس و تولیت آستان مقدس احمدی و محمدی در این راهپیمایی حضور داشتند و با سر دادن شعار هایی اقدام اخیر رئیس جمهور آمریکا را محکوم کردند.مردم استان فارس با سر دادن شعار هایی مانند "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" انزجار و نفرت خود را از مواضع مستکبران به نمایش گذاشتند.راهپیمایی ضدصهیونیستی و ضدآمریکایی در استان گلستان برگزار شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از گرگان، تظاهرات ضدآمریکایی و ضدصهیونیستی در محکومیت اقدام زشت اخیر نظام استکباری آمریکا و رژیم غاصب صهیونستی همزمان با سراسر کشور پس از نمازجمعه با حضور گسترده مردم مومن و ولایت مدار استان گلستان در مناطق مختلف استان برگزار شد.همزمان با دیگر استان ها و شهر های کشور این راهپیمایی در گرگان از مقابل مصلای نمازجمعه گرگان با حضور قشر های مختلف مردم و نمازگزاران برگزار شد.نمازگزاران در صف هایی منظم با سر دادن شعار های مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکای جنایتکار خواستار وحدت مسلمانان در برخورد با رئیس جمهور شیطان صفت آمریکا، دونالد ترامپ شدند.در دیگر شهر های استان نیز مردم پس از اقامه نماز جمعه به خیابان آمدند و با شرکت در این اقدام وحدت آفرین، خشم خود را نسبت به اقدام ترامپ و همدستانش نشان دادند و خواستار باقی ماندن بیت المقدس نخستین قبله گاه مسلمانان به عنوان پایتخت فلسطین شدند.راهپیمایی مردم استان سمنان در محکومیت به رسمیت شناختن قدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستیبه گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، شهروندان نمازگزار استان سمنان امروز و پس از اقامه نماز جمعه در خیابان های اطراف محل های برگزاری نماز جمعه راهپیمایی اعتراض آمیز شکل دادند.سمنانی ها امروز با غریو های "مرگ بر آمریکا " و "مرگ بر اسرائیل " خود، بار دیگر پشتیبانی خود از ملت مظلوم فلسطین را اعلام کردند.راهپیمایان استان سمنان در این راهپیمایی بار دیگر ثابت کردند که رژیم صهیونیستی را رژیمی غاصب و کودک کش می دانند و خواهان رفع اشغال فلسطین اشغالی از چنگال این رژیم غاصب هستند.تظاهرات ضد آمریکایی-صهیونیستی در استان مرکزی برگزار شدبه گزارش خبرگزاری تسنیم از اراک، مردم نمازگزار استان مرکزی٬ از زادگاه بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی شهرخمین تا دلیجان و محلات، شهر یاقوت های سرخ شهر ساوه تا زرندیه و دیار فرهیختگان و عالمان فراهان و تفرش و کمیجان، تا سرزمین سرسبز و ماندگار خنداب و شازند تا اراک پایتخت صنعت کشور امروز پس از برگزاری آئین عبادی و سیاسی نماز جمعه٬ با حضور در خیابان ها و میادین منتهی به مصلا های نماز جمعه٬ اقدامات استکباری سردمداران رژیم صهیونیستی و آمریکا را محکوم کردند.نمازگزاران اراکی٬ پس از اقامه نماز جمعه٬ از مصلی بیت المقدس اراک راهپیمایی کرده و با سر دادن شعارهای٬ مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل٬ جنایت نظام سلطه در انتقال پایتخت رژیم نامشروع صهیونیستی به قدس شریف را٬ محکوم کردند.در پایان این مراسم راهپیمایی٬ تظاهرکنندگان با صدور بیانیه ای٬ خشم و انزجار خود را از رژیم صهیونیستی جنایت کار و طرفدارانش اعلام و از مجامع بین المللی و دنیای اسلام خواستند٬ موضع قاطع و سرسختانه خود را علیه این اقدام نامبارک٬ اعلام کنند.به گفته رئیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان مرکزی، راهپیمایی ضد آمریکایی-صهیونیستی در ۳۳ نقطه استان مرکزی باحضور پرشور مردم و مسئولان استان برگزار شد.راهپیمایان در شهر های مختلف استان مرکزی با در دست داشتن پلاکارد های حمایت از قدس شریف به عنوان قبله نخست مسلمانان، شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر دادند و پرچم استکبار و رژیم صهیونیستی را به آتش کشیدند.اعلام انزجاز مردم خوزستان از انتخاب "قدس" به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستیبه گزارش خبرگزاری تسنیم از اهواز، مردم نقاط مختلف استان خوزستان همزمان با سراسر کشور پس از اقامه نمازجمعه در اعتراض به انتخاب قدس به عنوان پایتخت رژیم صهیونیستی تظاهرات کردند و به حمایت از مردم فلسطین پرداختند.راهپیمایی کنندگان امروز ضمن سر دادن شعارهایی، چون "مرگ بر اسرائیل" و "مرگ بر آمریکا" خشم و انزجار خود را از این اقدام ابلهانه اعلام کردند.نمازگزاران خوزستانی با به آتش کشیدن پر ...

ادامه مطلب  

8 الزام اصلاحات اقتصاد ایران امکان خروج معجزه آمیز از وضع کنونی نداریم اصلاحات ساختاری تنها گزینه است  

درخواست حذف این مطلب
ثبات رشد اقتصادی حتی برای یک دوره چهارساله در دولت های ایران پس از جنگ تحمیلی دشوار و کم سابقه بوده است. تغییر در عملکرد شاخص های اقتصادی نیازمند شرایطی است که در آن عملکرد اقتصاد ایران به نحو چشمگیری ارتقا پیدا کند. اصلاحات ساختاری تنها گزینه ای است که مقابل اقتصاد ایران داریم و امکان خروج معجزه آمیز از وضعیت کنونی نهادی و سیاستی اقتصاد ایران وجود نداردمرکز پژوهش های مجلس در گزارشی با عنوان تصویری از عملکرد اقتصاد کلان در دولت های مختلف به بررسی عملکرد اقتصاد کلان ایران در دوره های مختلف پرداخته است. مرکز پژوهش های مجلس شاخص های نرخ ...

ادامه مطلب  

حقیقتی که اهل کتاب و یهود درباره تغییر قبله می دانستند؛ اما آن را کتمان کردند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری «حوزه»، استاد محسن قرائتی در ادامه سلسله مباحث تفسیری خود با موضوع تفسیر قطره ای به بیان آموزه های آیه 144 سوره بقره پرداخته است.آیه: قَدْ نَرَى‏ تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِى السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَحَیْثُ مَا کُنْتُمْ فَوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَإِنَّ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَبَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَّبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغَفِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ‏ترجمه:(اى پیامبر!) همانا مى‏بینیم که تو (در انتظار نزول وحى، چگونه) روى به آسمان مى‏کنى، اکنون تو را به سوى قبله‏اى که از آن خشنود باشى، برمى‏گردانیم. پس روى خود را به جانب مسجدالحرام کن. و (شما اى مسلمانان) هر جا بودید، روى خود را به جانب آن بگردانید و همانا کسانى که کتاب (آسمانى) به آنها داده شده، (به خوبى) مى‏دانند که این فرمان به حقّ است که از ناحیه‏ى پروردگار صادر شده و خداوند از اعمال آنها غافل نیست.* نکته ها این آیه حاکى از آن است که پیامبر صلى الله علیه وآله منتظر و مشتاق نزول وحى در جهت تغییر قبله بود و این تغییر قبله از بیت‏المقدّس به کعبه، وعده‏ى خداوند به پیامبرش بوده است، ولى آن حضرت در موقع دعا، بى‏آنکه چیزى بگوید، به سوى آسمان نگاه مى‏کرد تا اینکه آیه نازل شد و دستور داد که رسول اکرم صلى الله علیه وآله و همه‏ى مسلمانان در موقع عبادت، رو به سوى مسجدالحرام و کعبه نمایند. اهل کتاب و یهود با آنکه حقّانیّت این تغییر را مى‏دانستند و قبلاً در کتاب‏هایشان خوانده بودند که پیامبر اسلام به سوى دو قبله نماز مى ...

ادامه مطلب  

آزاد سازی خرمشهر قله ی افتخارات ملت ایران در دفاع مقدس است/شهدا و جانبازان نماد مقاومت و پیروزی ملت ایران هستند  

درخواست حذف این مطلب
معاون اول رییس جمهور از سوم خرداد و سالروز آزادسازی خرمشهر بعنوان سالگرد حماسه ای بزرگ در تاریخ ایران و دفاع مقدس یاد کرد و گفت: سالگرد آزادسازی خرمشهر قله ی افتخارات ملت ایران در دفاع مقدس است که عزت و اقتدار را در جنگی نابرابر برای ملت ایران و جمهوری اسلامی ایران به ثبت رساند. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دولت دکتر اسحاق جهانگیری عصر امروز (چهارشنبه) در دهمین کنگره ی ملی تجلیل از ایثارگران اظهار داشت: خرداد ماهی بزرگ برای همه ی ماست که در شکل گیری و تثبیت و تداوم انقلاب اسلامی نقش موثری داشته و حوادث و اتفاقات تاریخی و تاریخ ساز را در تاریخ ایرا ...

ادامه مطلب  

عربستان و تحریک گسل های قومی علیه ایران  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش «شیعه نیوز» دشمنی و رقابت پایان ناپذیر عربستان با ایران در ماه های اخیر شدت بیشتری گرفته است. پس از مرگ ملک عبدالله و روی کارآمدن ملک سلمان آل سعود با فاصله گرفتن از سیاست محافظه کارانه به سیاست تهاجمی روی آورد. نتیجه این سیاست نیز حمایت از تروریست ها در سوریه و راه اندازی جنگ یمن بود. در همین جهت سیاست های عربستان در برابر ایران نیز تغییری محسوس پیدا کرد و دخالت های عربستان چه از طریق عملیات های کور و چه از طریق حملات رسانه ای علیه جمهوری اسلامی ایران تشدید شده است. این سیاست تند که با عصبانیت ریاض از توافق هسته ای به اوج رسید اکنون به ج ...

ادامه مطلب  

حمایت ایران خودرو از 1396گونه گیاهی در معرض خطر  

درخواست حذف این مطلب
گروه صنعتی ایران خودرو در راستای مسئولیت های اجتماعی و با امضای تفاهم نامه ای حمایت از 1396گونه گیاهی در خطر انقراض را به عهده گرفت.تیتر 20 - همزمان با روز ملی درختکاری و در آستانه سال 1396 براساس تفاهم نامه میان گروه صنعتی ایران خودرو و موسسه تحقیقات جنگل ها و مراتع کشور حمایت از گیاهان در معرض انقراض و سرپرستی 1396عدد از گونه های در معرض خطر سراسر ایران در بانک ژن منابع طبیعی و باغ گیاه شناسی ملی ایران در راستای اقتصاد سبز در دستور کار قرار گرفت.این تفاهم نامه به امضای مهندس هاشم یکه زارع مدیرعامل گروه صنعتی ایران خودرو و عادل جلیلی رئیس موسسه تحقیقات ...

ادامه مطلب  

خودرو ساز واقعی خواهیم شد  

درخواست حذف این مطلب
10سناریو مذاکرات خودرویی چشم انداز تولید 2 پلتفرم و 20 محصول قرارداد کنسرسیوم برای تولید پلتفرم به امضا خواهد رسیداقتصاد گردان - سمانه عابدی: مذاکرات خودرویی مانند مذاکرات هسته یی برای مردم مورد اهمیت بود خستگی از خودروهای قدیمی و کیفیت پایین دلیلی برای انتظار ورود خودروهای جدید است. ایران خودرو یکی از دو غول خودروساز ایران مذاکرات با شریک قدیمی خود را با موفقیت به سرانجام رساند. این خودروساز این مذاکرات را در حالی پیش برد که با توجه به تجربه تلخ قطع همکاری با شرکت فرانسوی پژو نسبت به همکاری های جدید ایران خودرو با پژو همواره انتقادات و م ...

ادامه مطلب  

تجلیل ایران خودرو از سرداران شهید آتش نشان حادثه پلاسکو  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران خبر با حضور رئیس جمهوری در ایران خودرو تولید انبوه دو محصول دناپلاس و پژو2008 آغاز شد و در مراسمی که به همین مناسبت برگزار شد خانواده 16آتش نشان جان باخته در حادثه پلاسکو مورد تجلیل قرار گرفتند.براین اساس نخستین خودروهای دناپلاس خروجی از خطوط تولید ایران خودرو به خانواده های آتش نشانان اهدا خواهد شد. با توجه به اینکه پس از حادثه پلاسکو دناپلاس اولین خودرو جدید بود که در ایران خودرو به تولید انبوه رسیده است 16دستگاه از این خودروی جدید برای خانواده این عزیزان در نظر گرفته شد.هزینه خرید این خودروها توسط کارگران و صاحبان کارگاه ها و کارخ ...

ادامه مطلب  

تجلیل ایران خودرو از سرداران شهید آتش نشان حادثه پلاسکو  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایکوپرس با حضور رئیس جمهوری در ایران خودرو تولید انبوه دو محصول دناپلاس و پژو2008 آغاز شد و در مراسمی که به همین مناسبت برگزار شد خانواده 16آتش نشان جان باخته در حادثه پلاسکو مورد تجلیل قرار گرفتند.براین اساس نخستین خودروهای دناپلاس خروجی از خطوط تولید ایران خودرو به خانواده های آتش نشانان اهدا خواهد شد. با توجه به اینکه پس از حادثه پلاسکو دناپلاس اولین خودرو جدید بود که در ایران خودرو به تولید انبوه رسیده است 16دستگاه از این خودروی جدید برای خانواده این عزیزان در نظر گرفته شد.هزینه خرید این خودروها توسط کارگران و صاحبان کارگاه ها و کارخا ...

ادامه مطلب  

مدال های رنگارنگ کشورمان در روز دوم بازی های همبستگی کشورهای اسلامی  

درخواست حذف این مطلب
روز دوم بازی های کشورهای اسلامی با مدال های رنگارنگی برای کشورمان همراه بود. در رقابت های روز دوم تیم ژیمناستیک ایران با ترکیب سه نفره هادی خناری نژاد سعیدرضا کیخواه و سامان مدنی در پایان شش اسباب این رشته به مدال برنز دست یافت. در تیراندازی هانیه رستمیان در تپانچه ٢٥ متر بانوان صاحب مدال نقره شد. همچنین تیم ایران به دو مدال نقره در ماده میکس 10 متر تفنگ بادی بسنده کرد. در فینال این ماده تیم ایران با ترکیب نجمه خدمتی و پوریا نوروزیان مقابل تیم بنگلادش قرار گرفت و با نتیجه پنج بر یک مغلوب شد تا صاحب مدال نقره شود. در روز اول هم علاوه بر طلای امام ق ...

ادامه مطلب  

شعر گفتن برای حضرت زهرا (س) را جور دیگری دوست دارم/ سخت ترین مکان برای شعرخوانی حرم امام رضاست  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، سیدحمیدرضا برقعی از آن دست شاعرانی است که در میان جوانان طرفداران بسیار دارد، خوب شعر می سراید و انصافا خوب هم می خواند، به گفته خود مخاطب را مهم می داند، شاید بدین جهت است که ذائقه حاضران در محافل را می شناسد و مخاطب را فهم می کند. حدود یک ساعت و نیم از شعر و مجموعه هایش سخن گفت، از فضای مجازی، از اینکه او هم خود را وابسته می داند، البته با استدلال های خودش، از گزیده اشعار فاطمی که تحت عنوان زفرات منتشر کرده، از اینکه شعر عاشقانه با حسین منزوی اصلا تمام شد، یا موضوعاتی درباره حلقه مفقوده شعر جوان امروز و نبود استاد و...مثنوی های بلند برقعی و کلیپ های تصویری منتشر شده اش این روز ها از رسانه ملی پخش می شود و نمره قابل قبولی را در میان بینندگان به خود اختصاص داده است، اما در ذیل این مطلب شرح گفت وگوی حدود یک ساعت و نیم با او را می خوانیم.شعر عاشقانه در حسین منزوی تمام شده است/ با جرات می گویم که شعر آئینی ما از شعر عاشقانه ما پیشی گرفته و جلوتر است گفت وگو را از اینجا شروع کنیم، که فکر می کنم سال ۸۴ یا ۸۵ بود که شعر آئینی ما توانست کمی خودنمایی کند و اصلا به عنوان شعر آئینی خودش را معرفی کند. آنهم بعد از یکی، دو ماه که کنگره عمان سامانی توانست کمک کننده باشد. از اینجا شروع کنید آقای برقعی که چقدر موافق این ماجرا هستید که قبل از آن سال ها شعر آئینی کمرنگ تر بود.شما بحث را از دل قصه شروع کردید. واقعیت این است که من هیچوقت نمی توانم سالی را مشخص کنم و جریان های شعری را تقیسم بندی کنم. بطور کلی با دهه بندی ادبیات و اشعار خیلی موافق نیستم؛ این که بگوییم دهه ۷۰ یا دهه ۸۰ فلان اتفاق افتاد. در واقع نمی توان خط کش گذاشت. ولی اصل موضوع این است که شعر و فضای ادبیات تغییرات چشمگیری در سال های اخیر داشته که به واسطه تغییرات زبان شعر، اتفاق افتاده است.مخصوصا بعد از انقلاب که باید در دو حوزه این تغییرات را بررسی کرد. یکی حوزه محتواست که بعد از انقلاب و به ویژه بعد از دفاع مقدس تغییراتی در فضای محتوای شعر اتفاق افتاده است و این تغییرات اتفاقا در شعر آئینی هم تاثیر گذاشته و در موردش صحبت خواهم کرد و حوزه دیگر تغییرات در فرم و زبان است. یعنی شاعران از زبان کلاسیک سنتی جدا شدند و شاید بتوان گفت، شعری که در زبان شعر نیمایی و سپید سروده می شد را وارد غزل و شعر کلاسیک کردند.زبان دچار یک تغییراتی شد و مطئنا خیلی از شاعران برای آن زمینه سازی کرده اند، اما افرادی که واقعا برای ساخت این زبان تاثیرگذار بودند: مرحوم قیصر امین پور، مرحوم سیدحسن حسینی، مرحوم سلمان هراتی، مرحوم حسین منزوی و محمد علی بهمنی بودند.این دگرگونی زبان هرچند با تاخیر، اما ناخودآگاه در شعر آئینی هم تاثیرگذاشت و مخاطب فراوان شعر مذهبی با اشعاری در مدح اهل بیت با زبان روز و عبارت های تازه مواجه شد. شاید یک دهه بود که شعر معاصر و کلاسیک ما از زبان کهنه قرون گذشته فاصله گرفته بود و به شعر معاصر روی آورده بود و با زبان معییار نوشته می شد، ولی همچنان شعر ائینی داشت با همان سبک و زبان و نگاه قدیم سروده می شد. اینجا بود که یک مرتبه مخاطب به میدان آمد و نه شاعر. مخاطب دید که چه زبان شیرینی برای شعر آئینی و مذهبی وجود دارد و می تواند در آن اهل بیت را امروزی تر و ملموس تر پیدا کند. به این جهت تشویق و رویکرد مخاطب به سمت شعر مذهبی بیشتر شد و، چون این موارد اثر مستقیمی با هم دارند از آن طرف شعر و شاعر آئینی هم بیشتر شد و شعر مذهبی هم به این دلیل که حتی دوستان مداح هم به این نوع زبان روی آوردند، بیشتر شد.من خاطرم هست در اوایل شاعری خودم، دوست مداحم از بعضی کلمات که در شعرم استفاده می کردم ایراد می گرفت و می گفت: مگر می شود این کلمات را در شعر مذهبی گنجاند و خواند؟! یادم است شعری نوشته بودم که:شاعری در قطار قم- مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:شک ندارم که زندگی یعنی: طعم سوهان و زعفران بانو!یکی از دوستان مداحم گفت که این چیست که تو سروده ای؟ مگر می شود این را در هیئت خواند؟ ولی مگر حتما باید در هیئت خواند؟ خیلی جالب است که بگویم دو سال بعد همان دوست مداحم همان شعر را در هیئت خواند. یعنی ذائقه مخاطب تاثیر داشت. عوض شدن ذائقه مخاطب اصلی ترین دلیل این بود که شعر مذهبی ما به این سمت و سو رفت.اساتیدم می گویند یک موقعی که می گفتید من شاعر آئینی ام، بی حرمتی می شد و می گفتند که نوحه می سرایید، اما الان شاعر آئینی برای خودش دارای تشخص است و حرفی برای گفتن دارد. من هم سرم را بالا می گیرم، دفاع می کنم و با جرات می گویم که شعر آئینی از شعر عاشقانه پیشی گرفته و جلوتر است.البته الان فقط در مورد شعر اهل بیت صحبت می کنم و هرچند انقلت هایی در فضای شعر دفاع مقدس، شعر اعتراض، شعر اجتماعی داشته باشم - که این ها هم زیرمجموعه شعر آئینی هستند-، اما شعر اهل بیت به نظرم پرش و جهشی در این سال ها داشته که شعر عاشقانه نداشته و شعر عاشقانه در نظر من در حسین منزوی تمام شده است.خوش سلیقگی مخاطب مورد بی مهری قرار گرفتآیا مخاطب باعث شکسته شدن این مقاومت ها شد؟ یا اینکه خود شاعران هم همت کردند و شعر های باب طبع مخاطبان گفتند و این سد شکسته شد؟ببینید! به نظرم مهم تر از همه این است که مخاطب علاقه نشان داد. یعنی وقتی که من شعری می نویسم که در آن شاعر، دفتر و راوی حضور دارد. از قلم، دفتر، کاغذ و خودکار و همه این کلمات استفاده می کنم و نمی ترسم از اینکه در هیئت همین را بخوانم؛ مخاطب هم استقبال می کند، مداح هم می خواند و در جا های متفاوت هم خوانده می شود و مجریان هم در تلویزیون می خوانند. به نظرم مهم تر از هر مسئله ای که باید اعتراف کنم خودم هم تا به امروز از آن غافل بودم و نسبت به آن بی مهری کردم، خوش سلیقگی مخاطب بوده است. آن هم مخاطب هیئتی! و این همان چیزی است که باعث شده شعر آئینی ما تفاوت چشمگیری داشته باشد.شما جزو ۱۰ شاعر برگزیده ای بودید که به عنوان شاعران مردمی معرفی و تجلیل شدند. این شاعران مردمی و تجلیل شده بعد از این انتخاب قاعدتا مسئولیتی را بر دوش خود احساس می کنند. این پیشینه ای که الان درمورد مخاطب مطرح کردید چقدر بعد از این انتخاب برایتان حائز اهمست بیشتری شد. به هر حال شما جزو ۱۰ شاعری هستید که مخاطب شما را می بیند و قبولتان دارد. از آن به بعد چه اتفاقی افتاد؟ اصلا موافق این معرفی بودید؟اول از همه باید به نکته ای اشاره کنم که آن موضوع برای شاعر تا حدودی تشویق است و به نظرم بیشتر از آن دست انداز محسوب می شود، مخصوصا برای شاعر آئینی. از آنجایی که من وقتی احساس کنم مخاطبم گسترده شده، می خواهم شعرم را به سمتی ببرم که وزنه عام فهمی اش بالاتر شود، تا مخاطب عامم را گسترده تر کند. خیلی سخت است که به زبانی در شعر برسیم که همه عام فهم باشد و هم خاص پسند. یعنی من توانسته باشم مخاطب خاص را جذب کنم و همان شعر مرا مخاطب خاص هم تائید کند؛ بنابراین در آن اتفاق که نه در جریانش بودم و شاید به نوعی حتی موافق هم نبودم؛ به نظرم اگر قرار است شاعری را به عنوان شاعر مردمی انتخاب کنیم، باید در موضوعات متفاوت مشخص کنیم. بی شک در حال حاضر فلان شاعر طنزپرداز را از من بیشتر می شناسند. پس باید به شاعر طنزپرداز در جامعه جدا نگاه کنند. شاعری که عاشقانه می نویسد و شاعر آئینی را هم جداگانه بنگریم و... یعنی در دسته بندی ها شاعر برجسته هر حوزه را معرفی کنند؟بله. واقعیت همین است. یقینا دایره مخاطب فضای کاری من با یک شاعر ترانه سرا در متفاوت است و قابل مقایسه نیست. این در همه موضوعات وجود دارد و اگر بخواهیم عادلانه داوری کنیم باید یک شاعر آئینی جدا داوری شود و آن ترانه سرا هم جدا، شاعر طنزپرداز و شاعر عاشقانه سرا هم باید جدا داوری شوند.به نظرم این ایراد به آن اتفاق وارد بود که از شاعران هم مشورت نخواستند و بعد از آن هم اگر در مورد آن داستان انتقاداتی شد تا حدودی درست و به حق بود. نه اینکه من جایگاه، شعر و مخاطب خودم را نشناسم، ولی به نظرم تخصصی کار نشده بود.سعی می کنم فریب مخاطب را نخورمچه مسئولیتی برای شما داشت؟من همیشه ارتباطم با مخاطب را حفظ کردم. آن زمان یک وبلاگ داشتم که پس وردش را فراموش کرده ام و دو سال است که به روز نشده است و بعد از آن هم به خاطر همین احترام به مخاطب بوده که صفحه اینستاگرامم را فعال کردم و برای آن وقت می گذارم و از دوستان طراحم در این زمینه کمک می گیرم. ارتباط با مخاطب را اینگونه حفظ کردم وگرنه در زمینه شعر و مطالعه در حال طی کردن همان راه هستم، چون سعی می کنم از لطف مخاطب دچار فریب نشوم.برخی به من «حافظ زمان» و برخی می گویند این ها که سروده ای اصلا شعر نیستدر مورد فضای مجازی هم سوالاتی دارم؛ می دانم که کانال تلگرامی قوی دارید، صفحه اینستاگرامی با فالور های بسیار در اختیارتان هست. چقدر اهل این هستید که به اشاعه شعر آئینی در فضای مجازی بپردازید و چقدر بدان اهمیت می دهید؟ ظاهرا دنبال کننده های زیادی در صفحه تلگرام تان دارید!بله هم در اینستاگرام فعال هستم و هم در تلگرام. اما اتفاقی برای کانال تلگرام افتاد و از آنجا که بلد نبودم خطی که روی آن کانالم بود را کلا دیلیت اکانت کردم و تلگرامم پرید! اما بیشتر روی صفحه اینستاگرام مانور می دهم که برایش دلیل هم دارم. به خاطر اینکه تلفیق عکس با شعر است و کمک زیادی به رساندن مفهوم شعر می کند. واقعا معتقدم که دوستان شاعر باید از فضای مجازی استفاده کنند، اینکه عنوان می شود این ها فضا ها فریب دهنده است بله درست است، اما می توان فریب نخورد.در اینستاگرام کامنت های بسیاری نوشته شده و به بنده عنوان هایی مثل «حافظ زمان» می گویند، اما در کنارش برخی هم می نویسند که این چیز هایی که تو نوشتی اصلا شعر نیست. اما قرار نیست که شعرم را در بوته نقد این مخاطب قرار دهم. بلکه از این فضا برای معرفی آثارم استفاده می کنم. برای اینکه بین این همه صفحه هایی که ناخوآگاه در صفحه اینستاگرام باز می شود و عکس هایی که متاسفانه می بینیم، چهار تا شعر مذهبی متعهد هم لابه لایش وجود داشته باشد. اگر به اندازه یکی از آن تصویر ها تاثیر گذاشته باشم به نظرم کار خودم را کامل انجام داده ام. کامنت ها را کامل می خوانید؟نه. البته نه اینکه نرسم، چون انقدر زیاد نیست که نرسم، ولی نخواندم به این معنی نیست که نمی خوانم بلکه توجه نمی کنم. به نظرم اغلب کامنت هایی که گذاشته می شود خیلی احساسی- هیجانی است و احیانا کامنت گذار بعدا پشیمان می شود. چون همان لحظه تصمیم می گیرد و یک چیزی می نویسد. بیشتر منظورم از نخواندن، توجه نکردن است.همین توجه نکردن مشمول حال رسانه ها هم می شود! شما آدم اهل مصاحبه با رسانه ای نیستید. به نظرم یک مصاحبه با کیهان و یک مصاحبه هم خودمان بعد از دیدار با آقا با شما داشتیم ولاغیر. چرا زیاد اهل حضور در رسانه ها نیستید؟ البته به غیر از تلویزیون.به نظرم تازه خیلی هستم.رسانه تخصصی نمی بینم!چون برخی از شاعران تلویزیون را رسانه و شاخص می دانند.دلیلیش را می گویم امیدوارم ناراحت کننده نباشد، برای اینکه رسانه تخصصی نمی بینم که بخواهم مصاحبه کنم. وقتی ۱۰ تا مصاحبه می کنم و همه می پرسند: از کی شعر را شروع کردی؟ و چه شد که شاعر شدی؟ و الان داری چکار می کنی؟من به شما اعتماد کردم، چون تجربه شما را می دانم و در فضای ادبیات تخصصی کار می کنید و شناخت و اشراف دارید؛ ولی واقعا همه سوالات در رسانه شبیه هم شده و حتی در تلویزیون هم همینطور است. به محض نشستن از من پرسیده می شود که چه شد شعر گفتی؟ چه باید بگویم؟ بگویم روز بارانی بود و داشتم می رفتم و یکباره شعر گفتم! برخی هم اینطور شروع می کنند: ابتدا خودتان را معرفی کنید و... اگر قرار است من خودم را معرفی کنم پس چرا مرا دعوت کردید؟ زمانی به دوستمان آقای غفاری که پرسید چرا مصاحبه نمی کنی گفتم بنشین و ۱۰ تا سوال خوب طرح کن که یک مصاحبه متفاوت انجام دهیم. وقتی همه سوالات شبیه هم است چرا باید دائما مصاحبه کنم؟ پس بنده از جای خوبی شروع کردم!همین خوب است. چون واقعا جای دیگر اینطوری نیست. یعنی من می توانم دو، سه تا مصاحبه خوبی که تاکنون داشتم را برای شما مثال بزنم. از بس همه سوالات تکراری بوده است. اهل رسانه هستم به شرط آنکه کلیشه وارد موضوعات نشود، بحث تخصصی باشد.شاعر همیشه وابسته است/ معضل خیلی بزرگ آن است که شاعر به شخصه تریبون نداردخیلی از شعرا و فعالان حوزه شعر آئینی به این سمت رفته اند که برای حضور در فضای مجازی شان یک مدیر در کنار خود داشته باشند. یعنی کسی که کارهایشان را مدیریت کند، کامنت هایشان را بخواند و از آن ها خلاصه استخراج کند و ارائه دهد. شما که این تجربه را در اینستاگرام و تلگرام دارید و پیشتر از طریق وبلاگ تان این ارتباط را با مخاطب داشتید، به این فکر نکردید که کنارتان یک فرد رسانه ای که بتواند کارهایتان را در این حوزه مدیریت کند و ارتباطتان را با مخاطب تان مشخص تر و کانالیزه تر کند، داشته باشید؟دقیقا این دغدغه ای است که این چند وقت اخیر داشته ام. ولی به آن فرد خاص در این زمینه نرسیده ام. البته الان به گواه خیلی از دوستان صفحه اینستاگرام نسبتا جذابی برای مخاطبان دارم و سعی می کنم بهتر و متنوع تر هم بشود. بحثی که در فضای مجازی به نظرم نیاز است، تریبون شدن خود شاعر است.شاعر همیشه وابسته است. برای مثال یک ترانه سرا باید فلان خواننده شعرش را بخواند تا حیات داشته باشد، وقتی خواننده ای شعرهایش را نخواند از گردونه خارج می شود. در زمینه فضای مذهبی هم همینطور است؛ فلان مداح باید شعر فلان شاعر مذهبی ما را بخواند تا حیات داشته باشد. فکر می کنم معضل خیلی بزرگی است که شاعر به شخصه خودش تریبون ندارد. من یک موقعی تصمیم گرفتم این اتفاق را برای خودم طور دیگری رقم بزنم. ولو هزار نفر مخاطب، مخاطب تخصصی شعر و مخاطب خودم باشند. در این فضا بیشتر دارم در زمینه بحث صوتی شعر و ساخت نماهنگ فعالیت می کنم که دو تجربه موفق هم در فضای رسانه داشته ام. نمی دانم کار «چای روضه» و «قطار قم- مشهد» را دیده اید؟ به نظرم این ها می تواند به حیات شاعر کمک کند و در این میان صداوسیما و رسانه ها هم باید کمک کنند.به زکات علم معتقدم برای همین کلاس آموزشی دارم/ شاعری، یاد دادنی نیست، ولی یادگرفتنی هستآیا در فضای تلگرام یا اینستاگرام برایتان شعری فرستاده اند که شما کمک کنید تا شعر چکش کاری شده و بهتر شود؟ یا اشکالاتی که داشته باشد را متذکر شوید؟این مسئله برای من خیلی مهم است و به زکات علم خیلی معتقدم. علمی که ندارم و اگر چیزی هم هست، تجربه است. به خاطر همین شنبه های خودم را به کلاس آموزشی اختصاص داده ام. یعنی «حلقه ادبی پنجره» شنبه ها سه هفته در قم و یک هفته در تهران برگزار می شود؛ فقط هم به بحث آموزش و نقد ادبی می پردازیم. تمام دوستانی هم که مراجعه می کنند –که از سراسر کشور هستند و تعدادشان همکم نیست- را به همان جلسه ارجاع می دهم.در واقع مجبورم که این کار را بکنم. چون به نقد مکتوب صرف اعتقاد ندارم و کمکی به شاعر نمی کند من باید چشم در چشم، رو در روی شاعر باشم و شعرش را بشنوم و به یک شعر هم اکتفا نکند، سه تا شعر بخواند تا زبان شعرش را پیدا کنم. ضمن اینکه باید مستمر با او در ارتباط باشم. جمله ای تکراری دارم و آن اینکه: «شاعری، یاد دادنی نیست، ولی یادگرفتنی هست». یعنی آن طرف باید یاد بگیرد و من نمی توانم به او یاد دهم که یکسری کار ها را انجام دهد و از فردا شاعر شود. ولی او اگر خودش بخواهد، می تواند یاد بگیرد. به خاطر همین باید در جلسه حضور داشته باشد.حلقه مفقوده شعر امروز ما گم شدن بحث استاد و شاگردی است/ یکی از آفت هایی که شعر جوان امروز را تهدید می کند نداشتن استاد است بعد از اینکه به عنوان شایسته تقدیر در کتاب سال تجلیل شدید خیلی ها این انتقاد را داشتند که زیر لوای آقای مجاهدی بالا آمدید و زیر پرچمش بودید و حالا به عنوان شاعر ایشان دست شما را گرفته و بلند کرده و ایشان خیلی تاثیرگذار بوده است. چقدر این را قبول دارید؟صد درصد. این چیز بدی نیست، بلکه من به این موضوع افتخار می کنم. اگر این را به عنوان انتقاد گفته اند که چقدر خوب گفته اند! آقای مجاهدی را هرطور نگاه کنید یک شخصیت علمی و اخلاقی دارد و هرطور نگاه کنید پدر شعر آئینی و یک انسان فاضل است. کسی که شیخ جعفر مجتهدی و آیت الله کشمیری و دیگر بزرگانی را درک کرده که اسامی کمی نیستند و واقعا اگر بخواهم خودم را شاگرد استاد مجاهدی بدانم، کسر شأن ایشان است و اگر هم در این مسئله تردید می کنم به این دلیل است. ای کاش بقیه هم این را یاد بگیرند. اصلا حلقه مفقوده شعر امروز ما گم شدن ارتباط استاد و شاگردی است. اگر بخواهیم وارد بحث اصلی شویم که الان چه آفت هایی، شعر جوان را تهدید می کند، به نظرم نداشتن استاد است.جلساتی در قم که ۵۰ سال است محفل شاعران شده است چطور به استاد مجاهدی رسیدید؟من ایشان را می شناختم. ما قم بودیم و استاد هم همشهری مان بودند. فکر می کنم اولین بار آقای «شرافت» مرا منزل ایشان برد. جمعه شب ها در منزل خودشان جلسه شعری با عنوان «محیط قمی» برگزار می کنند و می دانید که محیط قمی یکی از شاعران کلاسیک قم است و این جلسه ۵۰ سال است که قدمت دارد. آیا کسی که ۵۰ سال است جلسه شعر و حلقه ادبی دارد این ارزش را ندارد که هر شاعری برود از محضرش تلمذ کند و یاد بگیرد؟حرف های حاشیه ای همیشه بوده و این که پس از آن انتخاب در جایزه کتاب سال برخی شیطنت کردند و چیزی گفتند، بحث دیگری است، ولی ناخواسته حرف خوبی به من زده اند و من از اینکه به عنوان شاگرد ایشان شناخته شده باشم استقبال می کنم. در واقع به جای نقد تعریف کرده اند!دقیقااز عنوان شعر آئینی دفاع می کنم/ آقای مجاهدی اولین کسی است که درباره شعر مذهبی کتاب نوشتالقاب و عناوینی که در فضای شعر آئینی وجود دارد، یک زمانی به خوشدل تهرانی، «سعدی زمان» می گفتند و به قول خودتان در کامنت های اینستاگرام تان لقب حافظ زمان را به شما می دهند. یا استاد مجاهدی که «پدر شعر آئینی» نامیده می شوند. اگر اشتباه نکنم زمانی که اولین کتاب های مرحوم چایچیان سال ۳۶ منتشر شد یعنی تقریبا ۶۲ سال قبل که «باغستان عشق» یکی از آنهاست. چگونه است که در زمانی که چایچیان هم هست، تقریبا از حدود ۱۰، ۱۲ سال قبل است که به استاد مجاهدی، پدر شعر آئینی می گوییم. این القاب و عناوین را چطور می توانیم برای افراد تنظیم کنیم و به کار ببریم؟اولا اینکه استاد حسان، استاد سازگار، استاد شفق و استاد موید، همه حلقه ها و وزنه های شعر هستند و زبان برای صحبت کردن درباره ایشان الکن است. اصطلاح شعر آئینی متعلق به آقای مجاهدی است و البته کلی هم دعوا سر این است که چرا می گویید شعر آئینی؟ و چرا نمی گویید شعر مذهبی یا شعرولایی؟ که من همچنان از شعر آئینی دفاع می کنم، چون زیباترین ترکیب شاعرانه است که می توان از آن استفاده کرد. مثل اینکه بگوییم چرا می گوییم شعر غنایی یا شعر حماسی؟ حماسه یک چیز دیگر است و من شعر حماسی را می توانم در فضا های دیگر هم تعریف کنم. تفاوت آقای مجاهدی این است که مکتوبات شان در زمینه شعر آئینی در حوزه تئوری شعر آئینی زیاد است. اصلا ایشان اولین کسی است که درباره شعر مذهبی کتابی برای تبیین مبانی آن نوشته است.با القابی، چون سعدی و حافظ زمان مخالفم، ولی با «پدر شعر آئینی» نهبحث های نظری شعر.اصلا بحث های نظری شعر آئینی را ایشان پیاده کرده است. اگر الان شعر مذهبی یک چارچوبی دارد همان چیزی است که ایشان نوشته اند. «شکوه شعر عاشورا»ی ایشان یا در کتاب تخصصی «شعر نبوی» شعر مهدوی یا «با کاروان عاشورا» از جمله کار هایی است که ایشان انجام داده است. به نظرم ایشان بالغ بر ۵۰ تالیف دارند. ایشان اولین مصحح دیوان «عمان سامانی» است. در واقع بحث شاعرانگی ایشان در زمینه شعر آئینی قابل دفاع است، لذا قلم ارزشمندی دارند. این لقب به عنوان پدر شعر آئینی را هم بنده به ایشان اطلاق نکرده ام. ولی اینکه چه کسی گفته را واقعا نمی دانم، اما به نظرم این القاب قشنگ است. من با سعدی زمان و حافظ زمان مخالف هستم و خیلی جالب نیست، ولی این اصطلاحات ایرادی ندارد. آقای برقعی همان طور که فرمودید شما را به عنوان شاعر بزرگسال می شناسند. در صورتی که شما برای کودکان هم شعر داشته اید. به نظرم اصلا ابتدای شروع کارتان با کودکان بوده!اصلا بحث های نظری شعر آئینی را ایشان پیاده کرده است. اگر الان شعر مذهبی یک چارچوبی دارد همان چیزی است که ایشان نوشته اند. «شکوه شعر عاشورا» ی ایشان یا در کتاب تخصصی «شعر نبوی» شعر مهدوی یا «با کاروان عاشورا» از جمله کار هایی است که ایشان انجام داده است. به نظرم ایشان بالغ بر ۵۰ تالیف دارند. ایشان اولین مصحح دیوان «عمان سامانی» است. در واقع بحث شاعرانگی ایشان در زمینه شعر آئینی قابل دفاع است، لذا قلم ارزشمندی دارند. این لقب به عنوان پدر شعر آئینی را هم بنده به ایشان اطلاق نکرده ام. ولی اینکه چه کسی گفته را واقعا نمی دانم، اما به نظرم این القاب قشنگ است. من با سعدی زمان و حافظ زمان مخالف هستم و خیلی جالب نیست، ولی این اصطلاحات ایرادی ندارد.سال ها قبل جشنواره شعر فجر تمام شدبه چند سال عقب تر برگردیم؛ دولت های نهم و دهم و برگزاری جشنواره شعر فجر و محافلش در استان ها. اگر یادتان باشد ابوموسی و قشم محافلی بود که شما هم حضور داشتید. در خاطرم هست شما مثنوی «می رود قصه ما- سوی سرانجام آرام» را خواندید که از همان جا خیلی بر سر زبان ها افتاد و بازتاب داش ...

ادامه مطلب  

تحلیل های فلسفه تغییر قبله در بیان استاد قرائتی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری «حوزه»، استاد محسن قرائتی در ادامه سلسله مباحث تفسیری خود با موضوع تفسیر قطره ای به بیان آموزه های آیه 143 سوره بقره پرداخته استآیه: وَکَذَلِکَ جَعَلْنَکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِّتَکُونُواْ شُهَدَآءَ عَلَى النَّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِى کُنْتَ عَلَیْهَآ إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبْ عَلَى‏ عَقِبَیْهِ وَإِنْ کَانَتْ لَکَبِیرَةً إلاَّ عَلَى‏ الَّذِینَ هَدَى‏ اللَّهُ وَمَا کَانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إیمَنَکُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَّحِیمٌ‏ترجمه: و بدین‏سان ما شما را امّتى میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و پیامبر (نیز) بر شما گواه باشد. و ما آن قبله‏اى را که قبلاً بر آن بودى برنگرداندیم، مگر براى آنکه افرادى را که از پیامبر پیروى مى‏کنند از آنها که به جاهلیّت باز مى‏گردند، بازشناسیم. و همانا این (تغییر قبله،) جز بر کسانى که خداوند آنها را هدایت کرده دشوار بود. وخدا هرگز ایمان شما را (که سابقاً به سوى بیت‏المقدّس نماز خوانده‏اید،) ضایع نمى‏گرداند. زیرا خداوند نسبت به مردم، رحیم و مهربان است.* نکته ها مسیحیان در موقع عبادت، رو به محلّ تولّد حضرت عیسى در بیت‏المقدّس مى‏ایستادند که نسبت به محلّ سکونت آنان، در مشرق قرار داشت، و یهودیان رو به بیت‏المقدّس عبادت مى‏کردند که نسبت به محلّ سکونتشان، در طرف مغرب قرار مى‏گرفت، ولى کعبه نسبت به آن دو در وسط قرار مى‏گیرد و قرآن با اشاره به این موضوع، مى‏فرماید: همانگونه که ما کعبه را در وسط قرار دادیم، شما مسلمانان را نیز امّت میانه قرار دادیم.مفسّران بحث‏ هاى گوناگونى را در ذیل این آیه مطرح نموده‏اند و در تفسیر «امّت وسط» برخى گفته ‏اند: مراد امّتى است که نه اهل افراط باشد نه تفریط، نه طرفدار جبر نه تفویض، نه معتقد به اصالت فرد، نه اصالت جامعه.ولى با چند مقدّمه، روشن مى ‏شود که مراد آیه از امّت وسط، افراد خاصّى هستند. آن مقدّمات عبارتند از:1- قرآن، امّت وسط را شاهد بر اعمال معرفى کرده است، پس باید در قیامت بر اعمال مردم گواهى دهد.2- گواه شدن، علم و آگاهى و عدالت مى‏ خواهد.3- همه‏ى افراد امّت، آگاهى و عدالت ندارند.به همین دلیل در روایات مى‏خوانیم که مراد از امّت وسط، امامان معصوم هستند که اوّلاً به همه کارها علم دارند. چنانکه قرآن مى‏فرماید: «سیرى اللّه عملکم و رسوله والمؤمنون» [1] که مراد از مؤمنانى که اعمال مردم را مى ‏بینند و به آن علم پیدا مى‏کنند، مطابق روایات امامان معصوم هستند. و ثانیاً عدالت دارند. چنانکه خداوند در آیه‏ى «انّما یُرید اللّه لیذهب عنکم الرِّجس اهل البیت و یُطهّرکم تطهیراً» [2]عصمت و عدالت آنان را تضمین نموده است.امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: مگر مى‏شود امّتى که بعضى افرادش لایق گواهى دادن براى چند عدد خرما در دادگاه‏هاى دنیا نیستند، لیاقت گواهى دادن بر همه‏ى مردم در قیامت را دارا باشند؟ به هر حال مقام گواه بودن در محضر خداوند، آن هم ...

ادامه مطلب  

نگاهی به معارف، اخلاق و معنویت رسول رحمت و مهربانی/ امین و ستوده امت  

درخواست حذف این مطلب
صاحب نیوز– حجت الاسلام عبدالغفار امیدوار/ پیامبر خدا صلى الله علیه و آله می فرمود: من شبیه ترین مردم به آدم هستم، و ابراهیم در قیافه و اخلاق شبیه ترین مردم به من بود. خداوند از فراز عرش خود ۱۰ نام روى من گذاشت و اوصاف مرا بیان کرد و به زبان هر پیامبرى که به سوى قومش فرستاد، بشارت آمدن مرا داد و نام مرا در تورات آورد و معرفى کرد و نامم را در میان پیروان تورات و انجیل پراکند و کتاب خود را به من آموخت و در آسمان خود بلندمرتبه ام گردانید و از اسماى خود برایم نامى مشتق ساخت.اسامی دهگانه رسول اکرم صل الله علیه و آلهمرا «محمّد» نامید و او نامش محمود است و مرا در میان بهترین نسل از امّتم مبعوث فرمود.در تورات نام مرا «اُحَید» گذاشت، پس به واسطه توحید بدن هاى امّت مرا بر آتش حرام گردانید.در انجیل مرا «احمد» نامید، پس من در آسمان محمود و ستوده ام و امّتِ مرا حمد کنندگان قرار داد.در زبور نام مرا «ماحى» (محو کننده) گذاشت؛ زیرا خداوند عزّوجلّ به وسیله من بت پرستى را از روى زمین محو کرد.در قرآن نام مرا «محمّد» نامید، پس من در میان همه [اهل] قیامت هنگام داورى ستوده هستم.و در قیامت مرا «حاشر» نامید؛ زیرا که مردم در پیش پاى من محشور مى شوند و مرا «مُوقِف» نامید؛ زیرا مردم را در پیشگاه خداوند عزّوجلّ متوقّف مى کنم. مرا «عاقب» نامید؛ زیرا من پس از همه پیامبران قرار دارم و پس از من پیامبرى نخواهد آمد. مرا رسولِ رحمت و رسولِ توبه و رسولِ حماسه هاى جنگى و «مقتفى» قرار داد؛ زیرا در قفاى همه پیامبران آمده ام. من «مقیم» و «کامل و جامع» هستم.پروردگارم بر من منّت نهاد و به من فرمود: اى محمّد! درود خداى بر تو، من هر پیامبرى را به زبان امّتش سوى آنها فرستادم، اما تو را به سوى همه خلق خود، از سفید و سیاه، فرستادم و به واسطه رعب و وحشت یاریت کردم که احدى را با این وسیله یارى نکردم. غنیمت را براى تو حلال شمردم، در صورتى که پیش از تو براى هیچ کس حلال نبوده است.به تو و امّت تو گنجى از گنج هاى عرش خود را عطا کردم: فاتحه الکتاب و آیات پایانى سوره بقره را. براى تو و امّت تو همه زمین را سجده گاه قرار دادم و خاکش را پاک و پاک کننده. به تو و امّت تو تکبیر (اللّه اکبر) را عطا کردم و نام تو را قرین نام خود ساختم، به طورى که هیچ فردى از امّت تو مرا یاد نکند، مگر اینکه در کنار نام من از تو نیز نام برد. پس، خوشا به حال تو و امّت تو، اى محمّد!عظمت رسول اکرم صل الله علیه و آلهدر ادامه به ۱۶ ویژگی برجسته پیامبر اسلام(ص) اشاره می کنیم.۱-درجات بی نظیر رسول خداموسى علیه السلام گفت: اى پروردگار من! درجات محمّد و امّت او را به من بنمایان. خداوند فرمود: «اى موسى! تو تاب دیدن آنها را ندارى؛ امّا [فقط] یک منزلت از منزلت هاى بزرگ و با شکوه او را به تو مى نمایانم که به واسطه همان، او را بر تو و بر تمام آفریدگانم برترى دادم».پس خداوند از ملکوت آسمان براى او پرده برداشت و موسى علیه السلام، منزلتى را دید که از [شدّت] پرتوهاى آن و قُربش به خداوند، نزدیک بود قالب تهى کند.گفت: پروردگارا! به واسطه چه چیز، او را به این کرامت رساندى؟ فرمود: «به واسطه خصلتى که از میان ایشان، آن را به او اختصاص دادم و آن خصلت، ایثار است. اى موسى! هیچ یک از ایشان نیست که دمى از عمر خویش به این خصلت عمل کرده باشد، مگر آنکه از حسابرسى او شرم کنم و در بهشت خود، هرجا که او بخواهد، جایش دهم». (تنبیه الخواطر، به نقل از سهل بن عبداللّه)۲- پیامبر اکرم، محور برکت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: هر کار ارزشمندى که با ستایش الهى و درود بر من آغاز نشود، گفتارى ناتمام و ناقص است، و از هر برکتى محروم است.۳- رسول خدا، صاحب خلق عظیمامام صادق علیه السلام: اخلاق پیامبر خدا صلى الله علیه و آله، [تجسّمِ] این سخن خداوند عزّوجلّ بود: «عفو را پیشه کن و به نیکى فرمان ده و از جاهلان روى گردان».۴- محمد، حبیب اللهخداوند ابراهیم را خلیل خود برگزید و موسى را کلیم (هم سخن خود) و عیسى را روح [خود] و محمّد را حبیب [خود].۵- نیاز همگان به شفاعت رسول خدابحار الأنوارـ به نقل از أبو العباس مکبر: ابو ایمن به امام باقر علیه السلام گفت: «اى ابا جعفر! شما مردم را مى فریبید و پیوسته مى گویید: شفاعت محمّد، شفاعت محمّد!»حضرت چنان ناراحت شد که رنگ چهره اش برگشت- در پاسخ فرمود: واى بر تو اى ابا ایمن! داشتن عفّت شکم و شهوت، تو را غرّه کرده است؟! اگر صحنه هاى هول انگیز قیامت را ببینى حتماً به شفاعت محمّد صلى الله علیه و آله نیاز پیدا خواهى کرد. واى بر تو، آیا شفاعت جز براى کسى است که مستوجب آتش باشد؟ آنگاه فرمود: هیچ کس، از اولین و آخرین نیست مگر آنکه در روز قیامت به شفاعت محمّد صلى الله علیه و آله نیازمند است.۶- عقیده به رسالت رسول خدا، ناجی پس از مرگپیامبر خدا صلى الله علیه و آله: چون آدمى را در گورش نهادند و همراهان او باز گشتند، در حالى که هنوز صداى کفش هاى آنها را مى شنود، دو فرشته نزدش مى آیند و او را مى نشانند و مى پرسند: درباره این پیامبر، محمّد، چه عقیده اى داشتى؟اگر مؤمن باشد مى گوید: گواهى مى دهم که او بنده خدا و فرستاده اوست. پس، به او گفته شود: به جایگاهت در آتش بنگر. خداوند به جاى آن، جایگاهى در بهشت به تو داد. او هر دو جایگاه را مى بیند. اما اگر کافر یا منافق باشد مى گوید: نمى دانم. همان عقیده اى را درباره او داشتم که مردم داشتند!۷- انکار رسالت رسول خدا، کفر به خداستبه نقل از منصور بن حازم: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: کسى که در باب رسول خدا صلى الله علیه و آله شک کند [حکمش چیست]؟ فرمود: کافر است.عرض کردم: کسى که در کافر بودنِ شک کننده شک کند، او هم کافر است؟ حضرت از پاسخ دادن به من خوددارى فرمود. من سه بار این سؤال را تکرار کردم و دیدم آثار خشم در چهره اش نمودار شد.۸- پیامبر اکرم ادیب اللهرسولُ اللّه صلى الله علیه و آله: أنا أدیبُ اللّه ِ و علیٌّ أدِیبی؛ من تربیت شده خدا هستم و على تربیت شده من.۹- محمد؛ شخصیتی که امیرمومنان به غلامیش افتخار می کردامام على علیه السلام: جز این نیست که من غلامى از غلامان محمّد صلى الله علیه و آله هستم. ۱۰- محمد؛ شخصیت بی نظیر تاریخ بشریتابن عبّاس در پاسخ به سؤال از آیه «آیا تو را یتیم نیافت و پناه داد»: در حقیقت رسول خدا از آن رو یتیم نامیده شده که در پهنه زمین هیچ کس، از اوّلین و آخرین، نظیر او نبود.لذا خداوند عزّوجلّ با بر شمردن نعمت هاى خود بر آن حضرت منّت نهاده مى فرماید: «مگر نه اینکه تو را یتیم یافت» یعنى یگانه و بى مانند «پس، پناه داد» یعنى مردم را به سوى تو کشاند و فضیلت و ارزش تو را به ایشان شناساند و آنها تو را شناختند.خُلق رسول خدا۱– دلسوز؛ لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ؛ هر آینه رسولى از خود شما برایتان مبعوث شد که آنچه شما را رنج مى دهد بر او گران مى آید. سخت به شما دلبسته است و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است. (کریمه توبه/ شریفه ۱۲۸ )۲- خویشتن دار: پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: محبّت خدا بر کسى که به خشم آید ولى خویشتندارى ورزد، واجب آمده است.۳– پرهیز از خشونت بی جا: امام على علیه السلام: اسلحه رسول خدا را برداشتم، دیدم به قبضه شمشیر آن حضرت سه جمله آویخته است: به کسى که از تو بُریده است بپیوند؛ به کسى که به تو بدى کرده است خوبى کن، و حق را بگو هر چند به زیان خودت باشد.و نیز امام باقر علیه السلام فرمود: در غلاف شمشیر رسول خدا صلى الله علیه و آله مکتوبى سر به مهر یافت شد؛ آن را گشودند دیدند نوشته است: از سرکش ترین مردمان بر خدا کسى است که غیر قاتل خود را بکشد و کسى که غیر ضارب خود را بزند و کسى که حادثه اى ...

ادامه مطلب  

ظرفیت عظیم نبی اکرم در سیر انسانها تا قرب الی الله/ تسبیح خداوند در مراحل توحید و درگیری با کفر/ معنای امی و ام القری در جریان بعثت و طرح حضرت چ  

درخواست حذف این مطلب
گروه معارف رجانیوز: « این پیامبر کارش این است که آیات را تلاوت می کند که و پاکشان می کند و بعد از این که پاک شدند «وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ»(جمعه/2)؛ زیرا انسانی که تزکیه نشده قابل تعلیم کتاب و حکمت نیست. این امت منهای این پیغمبر در ضلال هستند. ضلال یعنی گمشدگی، و انسان تا به رسول نرسیده در گمشدگی است. وقتی به امام و رسول می رسد؛ در واقع به چراغ هدایت می رسد و از گمشدگی بیرون می­آید».به گزارش رجانیوز؛ متن زیر سخنرانی شب اول محرم جناب آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 19 شهریورماه 97 ایراد شده است. ایشان در این بحث با اشاره به معیت و همراهی ما با طرح نبی اکرم اشاره می کنند که این طرح که همان جریان وحی است که برای محقق شدن توحید بدست حضرت است، در سوره جمعه و منافقون بشکلی تبیین شده است و دشمنی دشمنان حضرت برای بهم زدن این طرح را توضیح می دهد. سوره جمعه جریان تسبیحی بر محور یک بعثت است که در میان «امیین» داده است. امی به معنای اهل ام القری و مکه است که مادر قریه هاست و از اینجا جریان توحید می جوشد و بقیه قریه ها سرریز می شود. رسول هم اهل این شهر است و این شهر یک کالبد و جسم نیست بلکه تناسب با جریان توحید دارد. و الا هرکسی که در مکه است امی نیست. بقیه هم باید به این امیین ملحق شوند. ممکن است کسی در مکه هم نباشد ولی امی و اهل این ام القری باشد.ظرفیت عظیم نبی اکرم در سیر انسانها تا قرب الی اللهبسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و اصلی و اسلم علی خاتم انبیائه و صلی الله علی اهل بیته المعصومین واللعنه علی اعدائهم اجمعین. بحثی را سال گذشته در همین محفل محضر عزیزان و اساتید خودم تقدیم کردم اگر خدای متعال توفیق بدهد کمی بحث را دنبال کنیم. عنوان بحث طرح وجود مقدس نبی خاتم صلی الله علیه و آله و سلم بود و عرض کردیم که وجود مقدس ایشان دارای یک برنامه و یک طرح جامع برای هدایت همه عوالم هستند. شخصیت ایشان شخصیتی است که می تواند همه رحمت الهی در وجود او سر ریز بشود و بقیه سر سفره او بنشینند و از سفره او برخوردار باشند و ایشان هم شفاعت همه عالم را بکنند. ما بحثمان در عالم انسانی است و ظرفیت ایشان هم ظرفیتی است که می تواند همه عالم انسانی را سیراب کند و لذا خدای متعال رزق و رحمت خود را بر سفره ایشان می ریزد و بقیه هم بر سر این سفره مهمان هستند.این وجود مقدس یک برنامه و طرح جامع عظیمی را برای احیای نفوس انسانها و عبور جوامع مومنین از عالم دنیا و سختی های این راه تا عالم قرب الهی برزخ و قیامت دارند. جبهه مقابل ایشان هم جبهه شیاطین هستند و آنها هم در ظرف وجودی خودشان امداد و نصرت و کمک می شوند. آنها هم یک طرح پیچیده سنگینی دارند و اینطور نیست که نقشه هایشان نقشه های کوچکی باشد. شیاطین جن و انس هم دارای نقشه و طرح هستند. ما در عالم دنیا بین این دو نقشه و طرح قرار گرفتیم و سختی عالم دنیا هم همین است که ما باید در یک مجاهدتی از آن تعلقات شیطانی فاصله بگیریم و بیاییم در جبهه حضرت و در عالم با حضرت سیر کنیم. قرآن می­فرماید «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ»(توبه/119)، خدای متعال به ما دستور تقوا داده است. تقوا یعنی با صادقین با معصوم با وجود مقدس نبی اکرم راه رفتن، و یکی از معانی این آیه شریفه هم همین است. این آیه ذیل سوره مبارکه توبه است که خدای متعال در آغاز سوره به حضرت دستور می دهد «برَاءَةٌ مِّنَ اللَّـهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِینَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِکِینَ»(توبه/1) یعنی شما از مشرکین اعلام برائت و درگیری و صف بندی تان را با آنها رسمی کنید.بعد از این صف بندی که حضرت می کنند یک اتفاق عظیمی در عالم می افتد که این هم بستگی به ظرفیت وجود مقدس نبی خاتم صلی علیه و آله و سلم دارد. این وجود بزرگ وقتی صف بندی شان را علنی می کنند سه جبهه شکل می گیرد: جبهه مومنین، منافقین و کفار و در این سوره خدای متعال برنامه جبهه نفاق و کفر را به وضوح توضیح می دهد و جبهه ایمان را موانع همراهی با حضرت و آنچه ما را کمک می کند که در این درگیری عظیم همراه حضرت باشیم را توضیح می دهد. در اواخر سوره خدای متعال می فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّـهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ»(توبه/119) در این درگیری و این برنامه عظیم، شما اهل تقوا باشید تقوا هم یعنی با امام و با وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم راه رفتن.معنای تقوا و معیت با نبی اکرمگاهی ما مفاهیم را آنقدر سخت می کنیم که عمل کردن به آن ناممکن می شود؛ از لغت شروع می کنیم تقوا یعنی پروا کردن و دامن را حفظ کردن و آنقدر متکثرش می کنیم که نشدنی می شود. حاصل معنا یک کلمه بیشتر نیست: تقوا یعنی با امام راه رفتن؛ و بقیه تفصیل این کلمه است. بی تقوایی هم یعنی از امام جدا شدن، خدای متعال امام فرستاده است و متقی آن کسی است که با امام راه برود. بی تقوا هم کسی است که با امام حرکت نکرده است. به دنبال این دستور هم خدای متعال می فرماید «مَا کَانَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ الْأَعْرَابِ أَن یَتَخَلَّفُوا عَن رَّسُولِ اللَّـهِ وَلَا یَرْغَبُوا بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِ»(توبه/120) مردم مدینه و اعرابی که دور و بر مدینه هستند حق ندارند که از وجود مقدس نبی اکرم تخلف بکنند و حق ندارند جوری خودشان را دوست بدارند و به خودشان تعلق پیدا کنند که غافل از جان پیامبر بشوند؛ بلکه باید جان خودشان را رها کنند و متوجه پیغمبر باشند و جان خودشان را پیش روی پیغمبر قرار بدهند نباید از حضرت غافل بشوند و حق ندارند یک رغبتی به خودشان پیدا کنند که مانع رغبت به پیامبر بشود. باید همراه حضرت حرکت کنند و جان خودشان را سپر حضرت قرار بدهند. بعد می­فرماید «ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ لَا یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لَا نَصَبٌ وَ لَا مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللَّـهِ وَ لَا یَطَئُونَ مَوْطِئًا یَغِیظُ الْکُفَّارَ وَ لَا یَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَّیْلًا إِلَّا کُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ انَّ اللَّـهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ»(توبه/120) و این هم به خاطر این است که هیچ تشنگی و سختی و گرسنگی و قحطی ای در راه خدا برایشان پیش نیاید و هیچ جایی پا نمی گذارند که این قدمشان موجب غیض کفار بشود و دسترسی به دشمن پیدا نمی کنند و در مقابل همه اینها برایشان عمل صالح نوشته می شود. و خدای متعال اجر محسنین را ضایع نمی کند. معیت یعنی در این درگیری عظیمی که حضرت دارند انسان جانش را سپر حضرت کند و از حضرت تخلف نکند؛ نه این که به خودش توجه کند و از حضرت غافل بشود.آنچه که در سال گذشته عرض کردیم همین بحث معیت بود. معیت یعنی همراهی در طرح. حضرت حق یک برنامه ای برای این پیغمبر بزرگوارشان معین کردند و قرآن همان برنامه است. ما در این برنامه باید همراه حضرت باشیم و این همراهی هم صرفاً یک همراهی عرفانی باطنی نیست؛ گرچه آن هم در جای خودش محفوظ و محترم است. حضرت در این عالم یک میدان درگیری عظیم دارد که یک طرف جبهه شیطان با تمام قوا است و یک طرف هم این وجود مقدس است با همه اسماء حسنای الهی که در وجود ایشان تجلی کرده و آن خلق عظیمی که خدای متعال به ایشان داده و ایشان می خواهند عالم را راهبری کنند و به سمت خدای متعال سیر بدهند.اگر خدای متعال توفیق بدهد در جلسات امسال یک مقداری برنامه حضرت و برنامه جبهه مقابل یعنی شیاطین انس و جن را به تفصیل از منظر بعضی از آیات و سور قرآن تقدیم می کنم و ان شاء الله خدای متعال توفیق بدهد عمدتاً روی دو سوره تمرکز می کنم: یکی سوره مبارکه جمعه و یکی سوره مبارکه منافقون است که در یک سوره خدای متعال تکلیف مومنین را معین می­کند. در روایت فرمودند که خدای متعال در این سوره مومنین را مورد اکرام خودش قرار داده و در سوره دوم هم صفات منافقین و طرح منافقین را توضیح داده است؛ البته غرضم تفسیر کلمه به کلمه آیات نیست چون یک بحث دیگری است و خیلی با منبر تناسب ندارد چون باید بحث لغوی و بحث ادبی بشود و اقوال ذکر بشود در این جلسات فقط می خواهم یک مروری بر این دو سوره داشته باشیم و براساس این دو سوره طرحی را که وجود مقدس نبی اکرم دارند و برنامه ای که خدای متعال به وسیله این پیغمبر عظیم الشأن اجرا می کنند و طبیعتاً نقشه جبهه مقابل و وظیفه ای که برای ما خدای متعال در این دو طرح معین می کند و این که شما کجای کار باید بایستید را توضیح می­دهیم.(1)فرازهای سه گانه سوره جمعهسوره مبارکه جمعه تقریباً سه فراز دارد که این سه فراز هم به هم مرتبط هستند. سوره جمعه از مسبحات است که با تسبیح الهی آغاز می شوند و خیلی هم بر خواندنش تأکید شده است. نقل شده وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قبل از خواب این مسبحات را تلاوت می کردند و می فرمودند که در این سور آیاتی است که از هزار آیه بهتر است. در فضیلت این سور هم فرمودند که اگر کسی مداومت بر این مسبحات بکند خاصیتش این است که وجود مقدس امام زمان علیه السلام را درک می کند. خود این سور مسبحات با هم مرتبط هستند و یک سیری دارند و یک مجموعه هستند؛ در تفسیر مسبحات است که انسان وقتی این سوره را دید در کنار بقیه مسبحات با همین سور مرور بکند چون یک مجموعه معارف به هم پیوسته است ولی خود این سوره جمعه به حسب ظاهر سه یا چهار فراز اصلی دارد:فراز اول چهار آیه اول است: «یُسَبِّحُ لِلَّـهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ * هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِّنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ * وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ * ذَلِکَ فَضْلُ اللَّـهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَ اللَّـهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ»(جمعه/1-4) ابتدائاً طرح بعثت نبی اکرم را توضیح می دهد که این طرح به گفته بعضی برنامه امت سازی است که چطور بر محور وجود مقدس نبی اکرم و ام القرا یک امتی شکل می گیرد و چرا این امت و با این خصوصیات است و برای این که یک امت شکل بگیرد چه اتفاقی می افتد.در فراز دوم یک مثلی از بنی اسرائیل می زنند که «مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا»(جمعه/5) یعنی آنهایی که ما کتاب تورات و این کتاب الهی را به سمت آنها فرستادیم و زمینه حمل این کتاب را برایشان فراهم کردیم. هیچ وقت این کار صحیح نیست که آدم از پیش خودش بخواهد برود و شانه زیر بار دهد. اگر آدم بدون این که خدای متعال مأموریتی به انسان بدهد شانه زیر بار بدهد حتماً زمین می خورد. از کارهای کوچک تا کارهای بزرگ، مثلاً ممکن است یک انسان را خدای متعال در یک شرایطی قرار بدهد با یک نامحرم بعد یک سال خلوت کند، این کار خداست و اگر خدای متعال این بار را روی دوش کسی گذاشت؛ به فرموده قرآن «لَا یُکَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»(بقره/286) لذا حتماً می تواند و باید تلاش کند چون از عهده کار بر می آید؛ ولی خودش حق ندارد مثلاً با نامحرم ولو یک ساعت خلوت کند و جایز نیست. ما حق نداریم برای خودمان بار درست کنیم ولی وقتی خدای متعال بار روی دوش می گذارد ظرف او است باید تحمل کند.در این سوره مثلی از یهود می زند که «حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ» یعنی بستر حمل این کتاب الهی را که قرآن توصیف با عظمتی از آن می کند، برای اینها آماده کردیم ولی بار آن را نکشیدند و آن کتاب در آنها محقق نشد و به این کتاب عمل نکردند و مقامات این کتاب در این امت محقق نشد؛ پس مثلشان مثل حماری است که فقط بارکش کتاب است و کتاب را بار می کند. بعد داستان آنها را توضیح می دهد که چرا اینها اینطور شدند. این مثل هم برای خودش یک نکته لطیفی دارد که چون حضرت فرمود هرچه در قوم یهود واقع شده در امت من هم واقع خواهد شد، بنابراین یک فراز سوره هم می پردازد به این مثلی که «بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّـهِ»(جمعه/5)؛ و می فرماید بد مثلی است این مثل و در امت حضرت هم هست. آیه نمایی از اتفاقی که در امت می افتد توضیح می دهد و در فراز آخر دستور می­دهد به صلات جمعه و تجمع حول حضرت و تلاشی که شیاطین برای پراکنده کردن و شکستن این تجمع می کنند.این سه فراز باید ان شاء الله به ترتیب توضیح داده بشود. حضرت یک برنامه ای دارند و ما باید تجمعی حول حضرت داشته باشیم و تمام زندگی مان حول این تجمع شکل بگیرد و دشمن هم اولاً دنبال رقابت است و می خواهد آن مسیر را خودش قبضه بکند؛ و این مثل قوم یهود است که در این امت اتفاق می افتد و در قدم بعد هم بنای به هم زدن این تجمع را دارد که این در سوره منافقون هم توضیح داده شده است. ان شاءالله باید یک گفتگویی در باب طرح حضرت و وظیفه ای که ما در قبال حضرت داریم بشود.جریان تسبیح خداوند متعال در مسئله طرح نبی اکرم و بعثتآغاز سوره با تسبیح خداست. بسم الله هر سوره هم بزرگان فرمودند تناسب با معانی سوره دارد. خدا رحمت کند امام بزرگوار را در تفسیرشان می فرمودند که بسم الله هر سوره ای مربوط به آن سوره است مانند: بسم الله یسبح؛ بسم الله الحمدالله رب العالمین.«یُسَبِّحُ لِلَّـهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ»(جمعه/1) همه مخلوقاتی که در سماوات و ارض هستند، تسبیح خدای متعال را می گویند. اینکه تسبیح چیست را بزرگان خیلی بحث کردند که تسبیح حقیقی است و واقعاً تسبیح می گویند؛ چنانچه قرآن می­فرماید «وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَـکِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ»(اسراء/44) همه مخلوقات در ظرف خودشان تسبیح می گویند؛ اما ما فقهی نسبت به آن تسبیح نداریم. تسبیح واقعی است. خدای متعال منزه است و همه ما فی السماوات و ما فی الارض او را تسبیح می گویند این تسبیح هم از نظر قرآن یک معنی خاصی دارد: «سُبْحَانَ اللَّـهِ وَ تَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ»(قصص/68) سُبْحَانَ اللَّـهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّـهِ الْمُخْلَصِینَ»(صافات/159-160) خدا از هر توصیف منزه است؛ از هر گونه شریکی که برای او داده بشود منزه است چه شرک خفی یا جلی باشد.این تسبیح معنایش این است. «سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیرًا»(اسراء/43) خدای متعال از توصیف ها و از آنچه در باب او گفته می شود و از هر شرکی که در باب او فرض بشود و شریکی که در نظر گرفته بشود، منزه است. «یسبح لله»؛ یعنی خدای متعال منزه است و هیچ عیب و نقصی در کار حضرت حق نیست. اوست که همه عالم را اداره می کند و در این اداره هم هیچ عیبی نیست. نمی خواهم تفسیر بگویم چون بزرگان خود این آیه را موضوع قرار داده اند و بحث های پردامنه ای هم کردندسپس چهار صفات برای خدای متعال ذکر می کند الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ؛ یعنی الهی که ملک است و حاکم بر همه کائنات ملک است و ملک کائنات در اختیار اوست قدوس است منزه است از هر عیبی قدس و پاکی محض است. عزیز الحکیم یعنی نفوذ ناپذیر است و هیچ موجودی نمی تواند در اراده او نفوذ کند و طرح او را به هم بزند و نقشه او را خراب کند و به هیچ وجه ولو همه کائنات دست به دست هم بدهند و بندگی کنند یا عصیان کنند هیچ تأثیری در او ندارد و نفوذ ناپذیر است. عزیز یعنی فقط براساس اراده خودش عمل می کند. ارض عزیز به زمینی می گویند که محکم و نفوذناپذیر است و آب در آن نفوذ نمی کند. هیچ چیز در اراده خدای متعال و در برنامه او تغییر نمی تواند ایجاد کند و کسی نمی تواند بر او غالب بشود.این ذکر «یَفْعَلُ‏ اللَّهُ‏ مَا یَشَاءُ بِقُدْرَتِهِ‏ وَ یَحْکُمُ‏ مَا یُرِیدُ بِعِزَّتِهِ» برای قبل از خواب است و در روایت فرمودند سه مرتبه این ذکر را بگویید برابر با هزار مرتبه نماز است: خدای متعال هرچه را مشیتش تعلق بگیرد انجام می دهد چون به قدرت قادر است و هرچه را اراده کند انجام می دهد و آنچه خودش اراده می کند حکم می­کند و بر طبق اراده دیگری حکم نمی کند چون عزیز است. یکی از شئون عزیز این است که هرچه اراده کند حکم می کند و هیچ کسی نمی تواند حکم او را به هم بریزد و دخالت بکند و برنامه او را خراب کند یا در حکم دخالت کند او یحکم ما یرید است. این صفات حکیم هم هست؛ یعنی تمام افعال او براساس حکمت الهی دارای استواری و استحکام و برخودار از حکمت است. این یک اجمال از آیه اول است.حال این آیه چه ربطی به سوره دارد؟ سخن از یک بعثت است که این بعثت یک فراز و نشیب های بسیار سنگینی دارد. در مسیر بعثت، درگیری های سنگینی است: داستان سقیفه هست، داستان عاشورا هست، و سختی هایی که می­دانید. بعثت کار این خداست که صفاتش «یسَبِّحُ لِلَّـهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ * هُوَ الَّذِی بَعَثَ» این هو یعنی این فعل، کار این خدای متعال با این صفات است و هیچ عیب و نقصی در این فعل نیست و این فعل الهی مورد تسبیح همه عوالم است که بازگشتش به مالکیت و قدوسیت و عزت و حکمت حضرت حق است. این خدای عزیز حکیم قدوس ملک که همه کائنات او را تسبیح می کنند و شایسته تسبیح است و هیچ عیب و نقصی در او نیست «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ» اوست که بعث کرده و برانگیخته این کار اوست و بنابراین کاری است که ناشی از همه اسماء حسنای الهی است. آن عزت و حکمت پشتیبان اوست آن مالکیت و قدوسیت پشتیبان اوست. هم از همه عیبی منزه است و هم حتماً به مقصد می رسد؛ زیرا خدای عزیز و ملک این بعث را انجام داده و الهی که حکیم است این کار را انجام داده و این کار کاملاً براساس حکمت است و هیچ عیبی در آن نیست.خدای متعال در واقع در این سوره می خواهد یک فعلی را بیان بکند که مقدمه اش و به قول آقایان براعت استهلالش این آیه شریفه «یُسَبِّحُ لِلَّـهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ» است این فعل از این اسمای حسنا و از این ذات مقدس بر می خیزد و «هو» این فعل برای آن مقام هویت است. «هو»ی که همه آن اسماء و صفات فرع بر اوست. این فعل «بعث فی الامیین» است یعنی در بین امیین بعثی انجام داده که اولاً در امیین است و ثانیاً رسولی از طرف حضرت حق آمده و رسالت دارد و از طرف او بار هدایت او را برمی دارد. آن کسی را که بعث کرده است رسول اوست. در امیین یک رسولی را از بین خودشان بعث کرده است. این کاری که براساس حکمت و عزت و قدوسیت حضرت حق است براساس ملک بودن او و دور بودن از هرگونه عیبی است. این رسول سه کار انجام می­دهد: «یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ و ...

ادامه مطلب  

مدیریت یکپارچه ایمنی شهری حلقه گمشده مدیریت بحران  

درخواست حذف این مطلب
در میان تمامی حوادث طبیعی زلزله که زمان وقوع آن هم مشخص نیست شهرتهران را خواهد بلعید . در میان تمامی حوادث طبیعی زلزله که زمان وقوع آن هم مشخص نیست شهرتهران را خواهد بلعید . وجود گسل های متعدد پایتخت را تهدید می کند اتفاقی که سایه اش هر روز و هر ثانیه بر سر مردم شهر افتاده و همه در انتظارش هستند. عده ای می گویند مدت هاست از زمان وقوع زلزله گذشته و هر لحظه ممکن است رخ دهد. با این وجود اما مسئولان موضوع را جدی نمی گیرند و کار امروز را به فردا موکول می کنند. در این خصوص رئیس شورای شهر می گوید: متأسفانه شهر تهران بر مبنای اصول شهرسازی ساخته نشده و ...

ادامه مطلب  

بیانیه انگلیس برای تجارت با ایران  

درخواست حذف این مطلب
با خروج انگلستان از اتحادیه اروپا این کشور درصدد جبران خلأ ایجادشده در روابط تجاری خود است. یکی از بهترین گزینه های پیشِ روی این کشور ...شرق در گزارشی نوشت: با خروج انگلستان از اتحادیه اروپا این کشور درصدد جبران خلأ ایجادشده در روابط تجاری خود است. یکی از بهترین گزینه های پیشِ روی این کشور ایرانِ پس از تحریم است که با رشد اقتصادی روبه رو و تشنه واردات است بنابراین عجیب نیست اگر بیانیه ای از سوی وزارت خارجه انگلستان برای ایجاد سهولت در روابط تجاری تجار و بازرگانان این کشور با ایران منتشر شود. بیانیه ای که قوت قلبی است برای بازرگانان این کشو ...

ادامه مطلب  

90/ ایران زیبا و متحد  

درخواست حذف این مطلب
چه زیبا تماشاچیان و ورزش دوستانی داریم که وقتی نام ایران و پرچم جمهوری اسلامی مطرح است فقط به رنگ پرچم عزیزمان توجه دارند و شعارشان ایران ایران است. دریچه 90رضا حیدری تهران چه زیبا تماشاچیان و ورزش دوستانی داریم که وقتی نام ایران و پرچم جمهوری اسلامی مطرح است فقط به رنگ پر ...

ادامه مطلب  

سیاست ایران هراسی شکست خورده است  

درخواست حذف این مطلب
یک عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه «مثلث عربستان ترکیه و رژیم صهیونیستی به دنبال ایجاد فضای ضدایرانی و ایران هراسی است» گفت: قطعاً در شرایط کنونی چنین تلاش هایی با شکست مواجه خواهد شد چون لحن امروز ایران همخوان با شرایط امروز جامعه جهانی است. یک عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه «مثلث عربستان ترکیه و رژیم صهیونیستی به دنبال ایجاد فضای ضدایرانی و ایران هراسی است» گفت: قطعاً در شرایط کنونی چنین تلاش هایی با شکست مواجه خواهد شد چون لحن امروز ایران همخوان با شرایط امر ...

ادامه مطلب  

برای ناظر بازار سرمایه باید عینک خرید!  

درخواست حذف این مطلب
اگرچه گفته می شود که بسته شدن نمادهای بورسی سازو کار خودرا دارد اما باید دید بسته نشدن برخی از نمادهای بورسی که مشکوک به سفته بازی هستند هم سازو کار خاصی دارد یا اینکه ناظر بخشی از بازار را که مشکوک به گعده گیری سفته بازان است به شکل صحیحی نمی تواند رؤیت کند.به گزارش «جوان» در عرض سه ماه اخیر سفته بازان حرفه ای با کمک شرکت سرمایه گذاری ملی ایران سهام شرکت ماشین سازی ایران را 100درصد در بورس افزایش داده اند این در حالی است که شرکت فوق حتی از پرداخت به موقع دستمزد کارگرانش نیز عاجز است. یکی از مدیران بانک تجارت به جای اینکه به امور سهامداران جز ...

ادامه مطلب  

ورزش بانوان به خودباوری رسیده  

درخواست حذف این مطلب
نویسنده: دنیا حیدریسال ها قبل شاید کمتر کسی تصورش را می کرد که ورزش بانوان یکی از وزنه های ورزش ایران برای کسب موفقیت و مدال آوری باشد. روزهایی که ورزش بانوان بیشتر یک تفریح به حساب می آمد. امروز اما ورزش بانوان در ایران به خودباوری لازم رسیده و این خودباوری نویددهنده روزهای خوب برای ورزش ایران است. این چیزی است که امروز بانوان ورزشکار ایرانی از جمله کیمیا علیزاده با کسب نخستین مدال تاریخ المپیک ایران آن را به اثبات رسانده اند: «در گذشته نداشتن خودباوری تنها ضعف در میان ورزشکاران زن بود اما اکنون این ض ...

ادامه مطلب  

تعیین جهت قبله با خورشید ظهر امروز/ به راحتی می توان جهت قبله را فهمید  

درخواست حذف این مطلب
مسعود عتیقی در گفت و گو با خبرنگار گروه جامعه خبرگزاری میزان، اظهار داشت: دوبار در سال در روزهای هفتم خرداد و 25 تیر هنگامی که خورشید در آسمان تا میل 23.5 درجه در روز اول تابستان رفته و باز به سمت استوا آسمان و میل صفر باز می گردد، میل خورشید دوباره به 21 درجه و 25 دقیقه کمان و مظابق با عرض جغرافیایی کعبه وی رسد.وی ادامه داد: در زمان ظهر در مکه مکرمه که خورشید به نصف النهار محلی ناظر و به سر سوی خانه خدا رسید، می توان جهت دقیق قبله را مشاهده کرد.به گفته رئیس انجمن نجوم آماتور ایران، برای تعیین جهت قبله کافی است یک شاخه یا شاقول را بر زمین عمود کنیم و سایه آن را در ساعت خاص 25 تیر( امروز) علامت گذا ...

ادامه مطلب  

برنامه های ایران خودرو برای تحقق اقتصاد مقاومتی تولید و اشتغال  

درخواست حذف این مطلب
مدیرعامل گروه صنعتی ایران خودرو اولویت های کاری این خودروساز و برنامه های آن برای تحقق اقتصاد مقاومتی تولید و اشتغال را تشریح کرد.تیتر 20 - مهندس هاشم یکه زارع گفت: همانگونه مقام معظم رهبری در پیام نوروزی اشاره فرمودند مجموعه اقتصاد مقاومتی را باید به نقاط مهم تقسیم کرد و برای تحقق آن در زمان مناسب روی این نقاط مهم و کلیدی تمرکز کرد.مهندس یکه زارع با بیان اینکه گروه صنعتی ایران خودرو طلایه دار دو مقوله «تولید» و «اشتغال» به عنوان دو نقطه کلیدی مورد توجه مقام معظم رهبری در بحث اقتصاد مقامتی است افزود: ایران خودرو بزرگترین بنگاه تولیدی کشور است و عل ...

ادامه مطلب  

تولید و اشتغال برنامه های ایران خودرو برای تحقق اقتصاد مقاومتی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران خبر مهندس هاشم یکه زارع گفت: همانگونه مقام معظم رهبری در پیام نوروزی اشاره فرمودند مجموعه اقتصاد مقاومتی را باید به نقاط مهم تقسیم کرد و برای تحقق آن در زمان مناسب روی این نقاط مهم و کلیدی تمرکز کرد. مهندس یکه زارع با بیان اینکه گروه صنعتی ایران خودرو طلایه دار دو مقوله «تولید» و «اشتغال» به عنوان دو نقطه کلیدی مورد توجه مقام معظم رهبری در بحث اقتصاد مقامتی است افزود: ایران خودرو بزرگترین بنگاه تولیدی کشور است و علاوه بر نقش غیرقابل انکار در مباحث اقتصادی و صنعتی همواره رتبه های برتر شرکت های گروه اشتغالزائی در ارزیابی شرکت های بر ...

ادامه مطلب  

برنامه های ایران خودرو برای تحقق اقتصاد مقاومتی تولید و اشتغال  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش صبحانه به گزارش ایکوپرس مهندس هاشم یکه زارع گفت: همانگونه مقام معظم رهبری در پیام نوروزی اشاره فرمودند مجموعه اقتصاد مقاومتی را باید به نقاط مهم تقسیم کرد و برای تحقق آن در زمان مناسب روی این نقاط مهم و کلیدی تمرکز کرد. مهندس یکه زارع با بیان اینکه گروه صنعتی ایران خودرو طلایه دار دو مقوله «تولید» و «اشتغال» به عنوان دو نقطه کلیدی مورد توجه مقام معظم رهبری در بحث اقتصاد مقامتی است افزود: ایران خودرو بزرگترین بنگاه تولیدی کشور است و علاوه بر نقش غیرقابل انکار در مباحث اقتصادی و صنعتی همواره رتبه های برتر شرکت های گروه اشتغالزائی در ارز ...

ادامه مطلب  

زیارتنامه امام رضا (ع) و دعای بعد از زیارت  

درخواست حذف این مطلب
به مناسبت ولادت امام رضا(ع) زیارتنامه این امام بزرگوار قابل دریافت است.گروه دین و اندیشه «تیتریک»، زیارت مشهور امام رضا(ع) زیارتى است که در کتب معتبره مذکور است و به شیخ جلیل القدر محمد بن الحسن بن الولید که از مشایخ جناب صدوق است منسوب گردانیده ‏اند و از مزار ابن قولویه رحمة الله علیه معلوم مى ‏شود که از ائمه علیهم السلام مروى بوده باشد و کیفیت آن موافق کتاب من لا یحضره الفقیه چنان است که چون اراده نمایى زیارت کنى قبر امام رضا علیه السلام را در طوس پس غسل کن پیش از آنکه از خانه بیرون روى‏ و بگو در وقتى که غسل مى ‏کنى‏ اللَّهُمَّ طَهِّرْنِی وَ طَهِّرْ لِی قَلْبِی وَ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ أَجْرِ عَلَى لِسَانِی مِدْحَتَکَ وَ الثَّنَاءَ عَلَیْکَ‏بارالها مرا پاک کن و دلم را طاهر گردان و سینه ‏ام را بگشا و بر زبانم مدح‏و ستایش بر تو را جارى گردانفَإِنَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِکَ اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ لِی طَهُوراً وَ شِفَاءًزیرا که نیرویى نباشد جز به وجود تو پروردگارا آن را وسیله پاکى و درمانم قرار دهو مى‏ گویى در وقت بیرون رفتن‏بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى ابْنِ رَسُولِ اللَّهِ‏به نام خدا و به ذات خدا و بسوى خدا و بسوى فرزند رسول خداحَسْبِیَ اللَّهُ تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ اللَّهُمَّ إِلَیْکَ تَوَجَّهْتُ وَ إِلَیْکَ قَصَدْتُ وَ مَا عِنْدَکَ أَرَدْتُ‏بس است مرا خدا بر خدا توکل کردم بارالها بسوى تو رو کردم و بسوى تو آهنگ نمودم و آنچه را نزد توست خواسته و اراده کردمپس چون بیرون روى بر در خانه خود بایست و بگواللَّهُمَّ إِلَیْکَ وَجَّهْتُ وَجْهِی وَ عَلَیْکَ خَلَّفْتُ أَهْلِی وَ مَالِی وَ مَا خَوَّلْتَنِی وَ بِکَ وَثِقْتُ‏بارالها بسوى تو روى خود را نمودم و بر عهده تو اهل خانه و مالم و آنچه بمن دادى بجا نهادم و بتو اطمینان و وثوق دارمفَلاَ تُخَیِّبْنِی یَا مَنْ لاَ یُخَیِّبُ مَنْ أَرَادَهُ وَ لاَ یُضَیِّعُ مَنْ حَفِظَهُ‏پس مرا تهى دست مساز اى که هر که او را اراده کرد تهى دستش نسازد و آن را که در حفظ خود دارد ضایع نسازدصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ (وَ آلِهِ) وَ احْفَظْنِی بِحِفْظِکَ فَإِنَّهُ لاَ یَضِیعُ مَنْ حَفِظْتَ‏درود فرست بر محمد و آل محمد و مرا در پناه حفظ خود نگهدارى فرما زیرا که هر که را تو نگهدارى فرمودى ضایع نشودپس هر گاه رسیدى به سلامت إن شاء الله پس هر گاه خواهى به زیارت بروى غسل بکن و بگو در وقتى که غسل مى‏ کنى‏اللَّهُمَّ طَهِّرْنِی وَ طَهِّرْ لِی قَلْبِی وَ اشْرَحْ لِی صَدْرِی‏بارالها مرا پاک ساز و قلب و دلم را طاهر گردان و سینه ‏ام را بگشاوَ أَجْرِ عَلَى لِسَانِی مِدْحَتَکَ وَ مَحَبَّتَکَ وَ الثَّنَاءَ عَلَیْکَ فَإِنَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِکَ‏و بر لسان و زبان من مدح و ثناى و محبت خود را جارى گردان زیرا که هیچ نیرو و قوتى جز به تو نخواهد بودوَ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ قِوَامَ دِینِی التَّسْلِیمُ لِأَمْرِکَ وَ الاِتِّبَاعُ لِسُنَّةِ نَبِیِّکَ وَ الشَّهَادَةُ عَلَى جَمِیعِ خَلْقِکَ‏و محققا من دانسته ‏ام که بجا بودن و قوام دینم سر نهادن به فرمان توست و پیروى از سنت پیغمبرت و گواهى بر همه خلق تواللَّهُمَّ اجْعَلْهُ لِی شِفَاءً وَ نُوراً إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌبارالها آن را براى من درمان و نور قرار ده بدرستى که تو بر هر چیز توانایى.پس بپوش پاکیزه‏ترین جامه‏ هاى خود را و برو با پاى برهنه به آرامى و وقار و دلت بیاد خدا باشد واللَّهُ أَکْبَرُ و لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ و سُبْحَانَ اللَّهِ و الْحَمْدُ لِلَّهِ‏خدا بزرگتر است و خدایى جز ذات پروردگار نیست و منزه است خدا و ستایش مخصوص خداستو گامهاى خود را کوتاه بردار و چون داخل روضه مقدسه شوى بگوبِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ‏به نام خدا و به ذات خدا و بر آیین و ملت رسول الله که درود خداى بر او و بر آلش بادأَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ‏گواهى مى ‏دهم که خدایى جز خداى یکتا نیست که بى ‏شریک و انباز استوَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ اللَّهِ‏و باز شهادت مى ‏دهم که محققا حضرت محمد (ص) بنده او و فرستاده او بر خلق است و اینکه حضرت على (ع) ولى خداستپس برو بنزد ضریح و قبله را در پشت خود بگیر و روبروى آن حضرت بایست و بگوأَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ‏شهادت مى‏ دهم که خدایى جز خداى یکتا نیست که بى‏ شریک و انباز استوَ أَشْهَدُ أَنْ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنَّهُ سَیِّدُ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ وَ أَنَّهُ سَیِّدُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ‏و باز شهادت مى‏ دهم که محمد (ص) بنده او و فرستاده او بر خلق است و همانا او بزرگ نسبت به خلق اولین و آخرین است و او سید پیغمبران و فرستادگان خداستاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ وَ نَبِیِّکَ وَ سَیِّدِ خَلْقِکَ أَجْمَعِینَ صَلاَةً لاَ یَقْوَى عَلَى إِحْصَائِهَا غَیْرُکَ‏پروردگارا درود فرست بر محمد (ص) بنده و فرستاده و پیغام آور و سید و بزرگ تمام خلق تو درودى که کسى غیر تو قادر بر حساب و ثوابش نباشداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ‏پروردگارا درود فرست بر امیر مؤمنان على بن ابى طالب (ع)عَبْدِکَ وَ أَخِی رَسُولِکَ الَّذِی انْتَجَبْتَهُ بِعِلْمِکَ وَ جَعَلْتَهُ هَادِیاً لِمَنْ شِئْتَ مِنْ خَلْقِکَ‏بنده تو و برادر رسول تو که او را به علم و حکمت خود از تمام خلق برگزیدى و بر هر کس از خلق خواستى راهنما گردانیدىوَ الدَّلِیلَ عَلَى مَنْ بَعَثْتَهُ بِرِسَالاَتِکَ وَ دَیَّانَ (دَیَّانِ) الدِّینِ بِعَدْلِکَ وَ فَصْلَ (فَصْلِ) قَضَائِکَ بَیْنَ خَلْقِکَ‏و دلیل و رهبر بر پیمبرانى که به رسالتهاى خود به خلق مبعوث کردى هم او را دلیل امت بر حقانیت آنان قرار دادى و حاکم در امر دین خود بعدل برگماشتى و براى قطع حکومت بین خلق حاکم گردانیدىوَ الْمُهَیْمِنَ (الْمُهَیْمِنِ) عَلَى ذَلِکَ کُلِّهِ وَ السَّلاَمُ عَلَیْهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ‏و مقام او را عالیتر از همه مقرر داشتى سلام و رحمت و برکات خدا بر آن بزرگوار باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى فَاطِمَةَ بِنْتِ نَبِیِّکَ وَ زَوْجَةِ وَلِیِّکَ وَ أُمِّ السِّبْطَیْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِپروردگارا درود فرست بر فاطمه زهرا دختر پیغمبرت و همسر ولیت و مادر دو سبط رسولت حسن و حسین که دو سید جوانان اهل بهشتندالطُّهْرَةِ الطَّاهِرَةِ الْمُطَهَّرَةِ التَّقِیَّةِ النَّقِیَّةِ الرَّضِیَّةِ الزَّکِیَّةِ سَیِّدَةِ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ أَجْمَعِینَ صَلاَةً لاَ یَقْوَى عَلَى إِحْصَائِهَا غَیْرُکَ‏آن پاک گوهر طاهر و مطهرو با تقواى کامل و پاکیزه خدا از او خوشنود و نفس مقدسش مبرا و بزرگ تمام زنان اهل بهشت است خدایا بر او درود و رحمتى فرست که کسى غیر تو قادر بر حساب ثوابش نباشداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سِبْطَیْ نَبِیِّکَ وَ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِپروردگارا درود فرست بر حسن و حسین دو سبط پیغمبرت و دو سید جوانان اهل بهشتالْقَائِمَیْنِ فِی خَلْقِکَ وَ الدَّلِیلَیْنِ عَلَى مَنْ بَعَثْتَ (بَعَثْتَهُ) بِرِسَالاَتِکَ وَ دَیَّانَیِ الدِّینِ بِعَدْلِکَ وَ فَصْلَیْ قَضَائِکَ بَیْنَ خَلْقِکَ‏آن دو بزرگوارى که در میان خلق قیام کردند و هر دو دلیل و رهنما بودند بر آنکه تو مبعوث به رسالتهایت فرمودى و حاکم در امر دین خود به عدل برگماشتى و براى قطع حکومت بین خلق حاکم گردانیدىاللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَبْدِکَ الْقَائِمِ فِی خَلْقِکَ‏پروردگارا درود و رحمت فرست بر على بن الحسین بنده تو که در میان خلق قیام کردوَ الدَّلِیلِ عَلَى مَنْ بَعَثْتَ بِرِسَالاَتِکَ وَ دَیَّانِ الدِّینِ بِعَدْلِکَ وَ فَصْلِ قَضَائِکَ بَیْنَ خَلْقِکَ سَیِّدِ الْعَابِدِینَ‏و دلیل بود بر آنکه تو مبعوث به رسالتهایت فرمودى و حاکم در امر دین خود به عدل برگماشتى و براى قطع حکومت بین خلق حاکم گردانیدى و او سید و بزرگ اهل عبادت بوداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَبْدِکَ وَ خَلِیفَتِکَ فِی أَرْضِکَ بَاقِرِ عِلْمِ النَّبِیِّینَ‏پروردگارا درود و رحمت فرست بر محمد بن على بنده تو و خلیفه تو در روى زمین و مبین علم پیغمبراناللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ عَبْدِکَ وَ وَلِیِّ دِینِکَ وَ حُجَّتِکَ عَلَى خَلْقِکَ أَجْمَعِینَ الصَّادِقِ الْبَارِّخدایا درود و رحمت فرست بر جعفر بن محمد الصادق بنده خاص تو و حافظ دین تو و حجت تو بر خلق عالم آن امام صادق نیکوکاراللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَبْدِکَ الصَّالِحِ وَ لِسَانِکَ فِی خَلْقِکَ النَّاطِقِ بِحُکْمِکَ (بِحِکْمَتِکَ) وَ الْحُجَّةِ عَلَى بَرِیَّتِکَ‏خدایا درود فرست بر موسى بن جعفر بنده شایسته تو و لسان بیان تو در میان خلق و ناطق به حکم تو و حجت الهى بر تمام خلق تواللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى عَبْدِکَ وَ وَلِیِّ دِینِکَ الْقَائِمِ بِعَدْلِکَ‏پروردگارا درود و رحمت فرست بر على بن موسى که در مقام رضا به حد کمال بود او بنده تو و حافظ دین تو و قیام کننده به حکم عدل تووَ الدَّاعِی إِلَى دِینِکَ وَ دِینِ آبَائِهِ الصَّادِقِینَ صَلاَةً لاَ یَقْوَى عَلَى إِحْصَائِهَا غَیْرُکَ‏و دعوت کننده بسوى دین تو و دین پدران با صدق و حقیقت خود بود بر آن بزرگوار درود و رحمتى فرست که کسى غیر تو قادر بر حساب ثوابش نباشداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَبْدِکَ وَ وَلِیِّکَ الْقَائِمِ بِأَمْرِکَ وَ الدَّاعِی إِلَى سَبِیلِکَ‏خدایا درود و رحمت فرست بر محمد بن على بنده تو و سلطان قائم‏به امر تو و دعوت کننده خلق به راه تواللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ وَلِیِّ دِینِکَ‏پروردگارا درود و رحمت فرست بر على بن محمد بنده تو و حافظ و نگهبان دین تواللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَامِلِ بِأَمْرِکَ الْقَائِمِ فِی خَلْقِکَ وَ حُجَّتِکَ الْمُؤَدِّی عَنْ نَبِیِّکَ‏پروردگارا درود و رحمت فرست بر حسن بن على که عامل به فرمان تو و قیام کننده در میان خلق تو و حجت تو که از جانب پیغمبرت اداى فرایض دین و تعلیم حق مى‏ فرمودوَ شَاهِدِکَ عَلَى خَلْقِکَ الْمَخْصُوصِ بِکَرَامَتِکَ الدَّاعِی إِلَى طَاعَتِکَ وَ طَاعَةِ رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ‏و شاهد بر حقانیت بر خلق بود و به کرامت و لطف تو اختصاص داشت و دعوت خلق به راه طاعت و بندگى تو و طاعت رسول تو نمود درود و رحمتهاى تو بر جمیع آن بزرگواران باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى حُجَّتِکَ وَ وَلِیِّکَ الْقَائِمِ فِی خَلْقِکَ صَلاَةً تَامَّةً نَامِیَةً بَاقِیَةًپروردگارا درود فرست بر حجت خود بر اهل عالم و ولى قائم در میان خلق خود درود و رحمتى که تام و کامل و با افزایش و باقى تا ابد باشدتُعَجِّلُ بِهَا فَرَجَهُ وَ تَنْصُرُهُ بِهَا وَ تَجْعَلُنَا مَعَهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِو آن رحمت موجب تعجیل در فرج و ظهور او شود و هم بآن رحمت او را یارى کنى و ما را هم با او در دنیا و آخرت همنشین گردانىاللَّهُمَّ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِحُبِّهِمْ وَ أُوَالِی وَلِیَّهُمْ وَ أُعَادِی عَدُوَّهُمْ‏پروردگارا من به درگاه تو بواسطه دوستى این بزرگواران تقرب مى‏ جویم و دوست آنها را دوست و دشمنانشان را دشمن مى ‏دارمفَارْزُقْنِی بِهِمْ خَیْرَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِتو هم بواسطه حب آنها خیر دنیا و آخرت را نصیب من بگردانوَ اصْرِفْ عَنِّی بِهِمْ شَرَّ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَهْوَالَ یَوْمِ الْقِیَامَةِو شر دنیا و آخرت و اهوال روز قیامت را بواسطه کرامت آن بزرگواران از من دور بگردانپس مى ‏نشینى نزد سر آن حضرت و مى‏ گویى‏السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ‏سلام ما بر تو اى ولى خدا سلام ما بر تو اى حجت بالغه خدا بر خلقالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا نُورَ اللَّهِ فِی ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا عَمُودَ الدِّینِ‏سلام ما بر تو اى نور خدا در تاریکیهاى زمین سلام ما بر تو اى ستون عمارت دینالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ آدَمَ صِفْوَةِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ نُوحٍ نَبِیِّ اللَّهِ‏سلام ما بر تو اى وارث علم آدم برگزیده خدا سلام ما بر تو اى وارث حلم نوح پیغمبر خداالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ إِسْمَاعِیلَ ذَبِیحِ اللَّهِ‏سلام ما بر تو اى وارث ابراهیم دوست خاص خدا سلام ما بر تو اى وارث اسماعیل ذبیح خداالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ مُوسَى کَلِیمِ اللَّهِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ عِیسَى رُوحِ اللَّهِ‏سلام ما بر تو اى وارث کمالات موساى متکلم‏با خدا سلام ما بر تو اى وارث عیساى روح قدسى خداالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ‏سلام ما بر تو اى وارث حضرت محمد فرستاده خداالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٍّ وَلِیِّ اللَّهِ وَ وَصِیِّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ‏سلام ما بر تو اى وارث امیر المؤمنین ولى خدا و وصى رسول پروردگار عالمالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِسلام ما بر تو اى وارث فاطمه زهراء سلام ما بر تو اى وارث حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنِ الْعَابِدِینَ‏سلام ما بر تو اى وارث على بن الحسین سید اهل عبادتالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ بَاقِرِ عِلْمِ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ‏سلام ما بر تو اى وارث محمد بن على باقر کاشف و مبین علوم اولین و آخرینالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ الْبَارِّ السَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍسلام ما بر تو اى وارث علم جعفر بن محمد صادق نیکوکار سلام ما بر تو اى وارث مظلومیت موسى بن جعفرالسَّلاَمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ الشَّهِیدُ السَّلاَمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْوَصِیُّ الْبَارُّ التَّقِیُ‏سلام ما بر تو اى با صدق و حقیقت و اى شهید راه خدا سلام ما بر تو اى وصى و جانشین رسول (ص) و نیکوکار و متقىأَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاَةَ وَ آتَیْتَ الزَّکَاةَگواهى مى‏ دهم که همانا تو نماز را استوار کردى و بپا داشتى و زکوة عطا کردىوَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ عَبَدْتَ اللَّهَ (مُخْلِصاً) حَتَّى أَتَاکَ الْیَقِینُ‏و به وظیفه امر به معروف و نهى از منکر پیوسته قیام کردى تا هنگام رحلتت که مقام شهود و عین الیقین قیامت است فرا رسیدالسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا أَبَا الْحَسَنِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ‏سلام ما بر تو اى ابا الحسن الرضا و رحمت و برکات الهى بر روح پاک تو بادپس خود را بر ضریح مى‏ چسبانى و مى‏ گویى‏اللَّهُمَّ إِلَیْکَ صَمَدْتُ مِنْ أَرْضِی وَ قَطَعْتُ الْبِلاَدِ رَجَاءَ رَحْمَتِکَ‏پروردگارا من قاصد درگاه تو از سرزمین خود و وطن خویش گردیدم تا قطع بلاد و مسافت بسیار به امید رحمت توفَلاَ تُخَیِّبْنِی وَ لاَ تَرُدَّنِی بِغَیْرِ قَضَاءِ حَاجَتِی وَ ارْحَمْ تَقَلُّبِی عَلَى قَبْرِ ...

ادامه مطلب  

بی اطلاعی ایرانی ها ساخت پالایشگاه را به کام انگلیسی ها شیرین کرد!  

درخواست حذف این مطلب
میان ما و مسئله نفت داستانی حدوداً 100 ساله حاکم است. داستانی که این طلای سیاه را برای مدتی طولانی به بلای سیاه تبدیل نمود و برای حل آن راهی جز خلع ید و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت ایران در 29 اسفند 1332 در مجلس سنا نبود. هر چند تصویب این قانون نقطه عطفی در تاریخ سیاسی اقتصادی و مبارزاتی مردم ایران به شمار می رفت اما استعمارگر پیر که از ابتدای کشف نفت در ایران با عقد قراردادهای گوناگون به تاراج آن پرداخته بود این بار هم با حیله توانست شرایط را به گونه ای پیش ببرد که دولت ایران مجبور به پذیرش قرارداد جدیدی موسوم به کنسرسیوم شود قراردا ...

ادامه مطلب  

ایران می خواهد برجام را حفظ کند  

درخواست حذف این مطلب
دن کوتس رئیس اداره اطلاعات ملی امریکا روز پنج شنبه ( مه/ اردیبهشت) در نشست کمیته امنیتی سنا گفت که ایران با این منطق پیش می رود که حفظ توافق هسته ای موجب لغو تحریم های امریکا و حفظ برخی قابلیت های هسته ای می شود. دن کوتس خطاب به اعضای این کمیته خاطرنشان کرد که توافق هسته ای با ایران مدت زمانی را که این کشور برای تولید مواد مورد نیاز برای ساخت سلاح هسته ای احتیاج دارد طولانی تر کرده است. او برآورد دولت باراک اوباما رئیس جمهور پیشین امریکا را نقل کرد که گفته بود جدول زمانی ایران برای ساخت سل ...

ادامه مطلب