برخی که تمدن اسلامی را نفی می کنند، به ‎واسطه‎ی این است که نگاهشان به دین یک نگاه حداقلی است/ این رویکردها به نظر من اصلاً قابل بحث نیست/ دورا  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش سرویس فرهنگی پایگاه 598، متن زیر گفتاری از آیت الله میرباقری است در خصوص تمدن اسلامی است که در ادامه می خوانید: برخی که تمدن اسلامی را نفی می کنند، به ‎واسطه‎ی این است که نگاهشان به دین یک نگاه حداقلی است و برای اسلام ظرفیتی قائل نیستند که بتواند تمدن بسازد. اینها همین‎طور که علم را به دینی و غیردینی تقسیم نمی‎کنند و نمی‎پذیرند که علم، دینی و غیردینی دارد، نسبت به تمدن هم معتقدند تمدن، صورت حیات بشری است و دینی و غیردینی نمی‎پذیرد.این رویکردها به نظر من اصلاً قابل بحث نیست. دوران بحث با آنها گذشته. اینکه ما بنشینیم با آنها چانه بزنیم که اسلام ظرفیت ساخت تمدن دارد یا ندارد، وقت تلف کردن است.متن کامل سخنرانی‎های استاد میرباقری با موضوع انقلاب اسلامی و تمدن نوین اسلامی:آیت‎الله میرباقری در اسفند 95 در پنجمین نشست از سلسله همایش های گفتمان انقلاب اسلامی با موضوع انقلاب اسلامی و تمدن نوین اسلامی، بحثی تفصیلی ایراد کردند که می‎توان آن را نقد رویکرد موسوم به فردیدی در نسبت با علم دینی و تمدن اسلامی قلمداد کرد. این سخنرانی اگر چه تمامی زوایای بحث و گفت‎و‎گو پیرامون این رویکرد را در بر نمی‎گیرد اما حاوی طرح بحث و محورهای مهمی است که توجه بدان را اهمیتی مضاعف می‎بخشد. در این فضا البته می‎توان پرسش‎ها و بحث‎هایی دیگری نیز داشت که در سایر سخنرانی‎های استاد میرباقری تفصیل پیدا کرده‎اند.بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً وهَب لَنا رأفتَه و رحمتَة و دعائه و خیره ماننال به سعة من رحمتک و فوزاً عندک. خدای متعال ان‎شاء‎الله مجلس ما را مورد رضایت امام زمان ارواحنا فداه قرار بدهد و قلوب ما را با معرفت حضرت نورانی بفرماید به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.قبل از تقدیم عرایضم خدای متعال را سپاسگزار هستم که توفیق حضور در این جلسه را به من عنایت کرد. از همه عزیزانی که این فرصت را فراهم کردند تشکر می‎کنم. از شما بزرگوارانی که وقتتان را با حوصله در اختیار قرار می‎دهید هم عذرخواهی و تشکر می‎کنم.بحث در باب "تمدن اسلامی" گستره وسیعی دارد که در یک جلسه قاعدتاً قابل بحث نیست. کسانی هم که دستیبانی به تمدن اسلامی را ممکن می‎دانند، با قرائت‎های مختلفی از این تمدن بحث می‎کنند و مخالفین هم همین‎طور؛ یک طیف گسترده‎ای هستند. طرح همه آن بحث‎ها و بیان نظر مختار کار فرصت‎بری است و در یک جلسه مقدور نیست. من هم تلاش می‎کنم بحث را به گونه‎ای عرض کنم که عمده‎ترین و مهمترین نقدی که به پذیرش تمدن اسلامی و امکان آن هست پاسخ بگیرد.برخی که تمدن اسلامی را نفی می کنند، به‎واسطه‎ی این است که نگاهشان به دین یک نگاه حداقلی است و برای اسلام ظرفیتی قائل نیستند که بتواند تمدن بسازد. اینها همین‎طور که علم را به دینی و غیردینی تقسیم نمی‎کنند و نمی‎پذیرند که علم، دینی و غیردینی دارد، نسبت به تمدن هم معتقدند تمدن، صورت حیات بشری است و دینی و غیردینی نمی‎پذیرد. این رویکردها به نظر من اصلاً قابل بحث نیست. دوران بحث با آنها گذشته. اینکه ما بنشینیم با آنها چانه بزنیم که اسلام ظرفیت ساخت تمدن دارد یا ندارد، وقت تلف کردن است.**تقریر اشکال نسبت به طرح تمدن اسلامییک اشکال دیگری وجود دارد که در خور بحث است. آن اشکال این است که تمدن، ظاهر غربِ مدرن است؛ بنابراین تمدن اسلامی را بدین معنا که هم اسلامی باشد و هم تمدن، باید یک پارادوکس دانست. از طرف دیگر بر فرض اگر ما بپذیریم که یک تمدن اسلامی هم داریم، باید بتوانیم توضیح دهیم این تمدن چه نسبتی با تمدن غربی، چه نسبتی با اسلام و چه نسبتی با دوران ظهور دارد. آیا در مسیر حرکت ما به سمت عصر ظهور، مرحله‎ای به نام تمدن اسلامی وجود دارد یا وجود ندارد؟ اینها سوالات جدی است. معتقدند که باطنِ غرب عبارت است از عقلانیت مدرنی که رویکرد تصرفی و تکنیکی نسبت به عالم و آدم دارد. به تعبیر دیگر رویکرد سوبژکتیو دارد.(من خیلی دوست ندارم این اصطلاحات را به کار ببرم. عمداً هم به کار نمی‎برم. گاهی اینها را یاد هم نمی‎گیرم.) اینها می‎گویند تمدن غرب ذیل عقلانیت مدرن غربی است؛ غربی که حاصل رویکرد تکنیکی به عالم و آدم است. معتقدند غرب ناشی یک متافیزیکی است که از یونان قدیم ناشی می‎شود و در غرب مدرن به نقطه اوج خودش می‎رسد که در آن نسبت خاصی بین ما و عالم تعریف می‎شود. خیلی اگر بخواهیم موحدانه این نسبتِ میان جهان و خدای متعال را تعریف کنیم، باید بگوییم نسبت ساعت‎ساز به ساعت است. خدای متعال عالم را آفریده و بعد این عالم دیگر خودش کار می‎کند. آن‎وقت در این جهانی که خدا هست و او را آفریده و واگذار کرده، انسان است که به این عالم صورت و نقش می‎دهد. اراده‎های ما این‎طور نیست که جهان را کشف کند؛ بلکه جهان را می‎سازد. جهان و صورتی که جهان پیدا می‎کند، محصول ذهن آدمی است نه معروف و شناخته شده‎ی ذهن انسان. دو بحث است: 1)این انسان است که محور عالم است، عالَم را طبق اراده خودش می‎سازد و متصرف عالَم است. 2)حق هم هست که عالَم را آنچنان که می‎خواهد بسازد.در بین دو محوری که مطرح شد، دومی مهمتر از اولی است. یعنی برای اراده‎های انسانی و خواست انسانی حقی وجود ندارد که انسان در صورت‎گری عالم و ساخت عالم و فُرمی که به عالم می‎دهد، تابع آن حق باشد. اگر برخی فیلسوفان غربی، معتقد به خدا هم باشند، آن خدا چنین خدایی است. خدای غرب مدرن، خدایی است ساعت‎ساز که عالم را رها کرده و ما خودمان هستیم که عالم را طبق میل و اراده خودمان می‎سازیم، نقش می‎دهیم و صورت می‎دهیم. انسان در محور این جهان است و می‎تواند جهان را طبق اراده خود بسازد. اوست که صورت می‎دهد. کانّه در بیرون از انسان یک امتدادی است که انسان به او صورت، رنگ و فعلیت می‎دهد. شبیه(شباهتی است صرفاً) همان چیزی که در فلسفه کلاسیک ما بوده که هیولایی داریم که هیچ فعلیتی ندارد و صورت‎ها به او نقش می‎زنند و فعلیت می‎دهند. عالم بیرونِ اراده انسانی عالمی است بی‎صورت که ما به او صورت می‎دهیم. بحث اکتشاف عالم نیست. بحث ساخت و صورت‎گری عالم است. معتقدند باطن غرب همین نسبتی است که انسان غربی با عالم برقرار کرده و بر اساس این نسبت جهان را صورت‎گری کرده. حاصل این نسبت و صورت‎گری می‎شود تمدن غرب. در معنای گسترده خودش، تمدن با همین نگاه انسان به جهان، نگاه تکنیکال، سوبژکتیو و تصرفی که در جهان می‎کند، ساخته می‎شود. تمدن، ظاهر این جهان غربی است. باطن جهان غربی، انسانی است که نسبتی خاص با عالم پیدا کرده و مستغنی از خدای متعال است. لااقل در ساخت جهان بدون اتکاء به وحی با عقلانیت خودبنیاد خودش، با عقل عملی و نظری خودش یعنی آن هدفی که خودش می‎خواهد و آنچنان که خودش جهان را فهم می‎کند، با فهم خودش جهان را می‎سازد. بر همین اساس اشکال کردند که تمدن، این صورتی است که دنیای غرب پیدا کرده که صورت آن باطنِ جامعه غربی است. باطن جامعه غربی آن رابطه‎ای است که انسان با خدا و مخلوقات و به تعبیر آنها با هستی برقرار کرده. نسبتی که بشر با هستی برقرار کرده، حاصلش شده است این تمدنی که صورت آن باطن جامعه غربی است. حالا بعد عرض می‎کنم این تحلیل، تحلیل دقیقی نیست. حتی اگر بخواهیم غرب را بر اساس نگاه تکنیکالی که آنها به جهان دارند، تعریف کنیم، باید به گونه‎ی دیگری تعریف و تحلیل کنیم. لذا بر این اساس به ما اشکال می کنند. می‎گویند ما اصلاً چیزی به نام تمدن اسلامی نداریم. اگر آن نسبتی که انسان و بشر غربی با جهان و هستی برقرار کرده که باطن جامعه غرب را می‎سازد، اگر آن نگاه را نمی‎پسندید و نمی‎پذیرید، دیگر چیزی به نام تمدن باقی نمی‎ماند. تمدنی که شما می‎بینید که در صورت منفعت‎طلبی و با رویکردهای جزئی شکل می‎گیرد، تمدنی که شما می‎بینید که اجزاء‎اش عبارتند از نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، تمدنی که در قالب یک سبک زندگی در غرب ظهور پیدا می‎کند، حاصل یک باطنی است و به تعبیر دیگر ظهور آن باطن غربی است. هیچ‎وقت شما نمی‎توانید آن پوشش را بر جهان دینی بزنید. اگر نسبت انسان‎ها با خدای متعال نسبت دیگری شد، انسان‎ها رابطه‎شان با خدای متعال رابطه بندگی شد و عالم بستر بندگی آنها شد، دیگر اصلا چیزی به نام تمدن شکل نمی‎گیرد. تمدن حاصل آن نگاه خاص و آن نسبت خاصی است که بین انسان غربی و جهان برقرار شده. بعد حالا تفلسف کردند، انقلاب علمی کردند، انقلاب صنعتی کردند، فناوری‎ها و تکنولوژی‎ها را فراهم کردند، ساختارهای اجتماعی را شکل دادند، محصولات این فرایند را تولید کردند، بعد شده یک تمدن. باطن تمدن آن ارتباط انسان با جهان است. شما وقتی آن ارتباط را نمی‎پسندید و در دنیا و فرهنگ اسلام، نسبت جهان با انسان نسبت دیگری است، در این نسبت اصلاً تمدن شکل نمی‎گیرد. این اشکال آنهاست.*ادعای خلط ظاهر و باطن غربکانّه می‎خواهند به ما اشکال کنند که شما مبتلای به چند مشکل هستید. مشکل اول اینکه خلط کردید بین باطن و ظاهر غرب. غرب را برابر با تمدن می‎گیرید. غرب، تمدن نیست. تمدن، ظاهر یک جامعه است. دوم اینکه این لباسی است که آن انسان به جهان و به خودش پوشانده. با عالَم دینی و انسان دینی چنین جهانی شکل نمی‎ گیرد. جامعه دینی چنین مظاهری هم ندارد. بنابراین آنها اگر هم بحث کنند، بحث از یک عالَم دینی می‎کنند نه از تمدن اسلامی. یک عالَم دینی که در آن عالَم، انسان‎ها و اراده‎های انسانی یک نسبت دیگری با هستی به قول آنها برقرار می‎کنند، یک نسبت دیگری با خدای متعال برقرار می‎کنند، یک گونه‎ی دیگری زندگی می‎کنند، یک عالم دیگری درست می‎شود که در آن عالم، احساس، اندیشه و عمل و حیات اجتماعی و فردی انسان یک شکل دیگر و مظاهر دیگری پیدا می‎کند. می‎گویند شما در واقع دارید از جامعه غربی و تمدن غربی وام می‎گیرید و بعد همان را می‎خواهید با مهندسی معکوس در دنیای اسلام محقق کنید و تمدن اسلامی بسازید؛ این درست نیست. خلط کردید بین ظاهر و باطن. خلط کردید بین اجزاء و کل. غرب، نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و حتی سبک زندگی نیست. اینها مظاهر غرب مدرن هستند.*پرسش از نسبت تمدن اسلامی با ظهورنکته دیگر این است که بر فرض که شما بگویید ما می‎خواهیم یک جهان دیگری بسازیم مبتنی بر انسان الهی که اسم آن را هم می‎گذارید تمدن. این که شما می‎خواهید بسازید، چه نسبتی با تمدن مدرن دارد؟ و دوران او چه دورانی است؟ آیا دوران ظهور است؟ دوران قبل از ظهور است؟ اگر دوران ظهور است و می‎خواهید بگویید تمدن اسلامی یعنی آن مدنیتی که بعد از ظهور محقق می‎شود، نسبت انسان‎ها با عالم فرق می‎کند، انسان‎ها، انسان دیگری می‎شوند، به گونه‎ی دیگری زیست می‎کنند و یک جهان دیگری هم ساخته می‎شود، اسم آن را می‎گذارید تمدن اسلامی، این مال دوران ظهور است؛ به شما چه مربوط است؟ می‎گویند دوران قبل از ظهور، دوران ایجاد خودآگاهی نسبت به تمدن غربی است که انسان باید نسبت به این تمدن غربی خودآگاه بشود، تلاش کند دیگران را هم خودآگاه کند و آنها را به مرز انتظار حضرت برساند. باید در این دوران توجه به حضرت داد. باید انسان‎ها را نسبت به باطن جهان غرب و دنیایی که آنها را محاصره کرده و دورانی که در آن زندگی می‎کنند، آگاه کرد. بعضی از آنها وام گرفته‎اند از بعضی اصطلاحات عرفانی و آن را دوران یک اسم خاص می‎دانند؛ دوران اسم یامُضِل! می‎گویند انسان باید درک عمیق و یک خودآگاهی نسبت به این جهان پیدا کند، دنیا را بشناسد و بفهمد که در این جهان از ما تصرفی ساخته نیست. ما نباید تسلیم شویم، باید نسبت به آن جهان خودآگاه شویم. با ادبیات درون‎دینی باید تبری از این جهان پیدا کنیم. ولی معنی این تبری، این نیست که ما می‎توانیم یک جهان جدید بسازیم. آن جهان جدید در دوران ظهور ساخته می‎شود که در آن دولت یک اسم می‎رود و دولت اسم دیگر می‎آید. بنابراین می‎گویند شما باید نسبت خودتان را با عصر ظهور هم تعریف کنید. *پرسش از نسبت تمدن اسلامی با تمدن غربیهمچنین می‎گویند اگر معتقد به تمدن دینی هستید، نسبت خودتان را با این تمدن هم تعریف کنید. باید خلط بین ظاهر و باطن جامعه غربی نکنید. باید توجه داشته باشید که غرب می‎تواند بیاید در جامعه شما نفوذ کند و متناسب با شرایط شما مظاهر جامعه خودش را ایجاد کند. این در واقع تمدن غربی است؛ تمدن اسلامی نیست. اگر خلط بین ظاهر و باطن شد، خیال می‎کنید اگر این ظواهر تغییر کرد، تمدن اسلامی درست شده و تمدن غربی از بین رفته. در حالی که باطن تمدن غرب این نیست. باطن تمدن غرب همان انسان و نگاه خاص به جهان و نسبتی است که با جهان برقرار کرده. اگر توانست آن فرهنگ را منتقل کند و در جامعه دیگری متناسب با اقتضائات آن جامعه ولی با همین نگاه و همین رویکرد تکنیکال، با همین رویکردی که از نسبت انسان و جهان دارد، یک مظاهر دیگری ایجاد کند، آن مظاهر، اسلامی نیست. آن مظاهر، همان تمدن غرب است. شما چون بین ظهر و باطن غرب خلط می‎کنید، خیال می‎کنید اگر این ظواهر را دستکاری کردید، تمدن، اسلامی می‎شود. تمدن غربی پوشش جامعه غربی است. اگر آن باطن حیات انسانی غرب در یک جهان و جامعه‎ای پیدا شد، آن جهان، جهان غربی است. ولو ظواهرش متناسب با اقتضائات و بومی تغییر کند، این تمدن دینی نیست. این اشکالی است که به ما می‎کنند. می‎گویند شما باید بین ظاهر و باطن خلط نکنید. اگر خلط کردید، دچار تمدن غرب می‎شوید. جامعه شما غربی می‎شود ولو شکل ظهری‎اش متفاوت باشد. باید بتوانید نسبت خودتان را اگر معتقد به یک تمدن هستید، با این تمدن فراگیر غرب تعریف کنید، نسبت خودتان را با عصر ظهور تعریف کنید. اینها آن چیزهایی است که باید توضیح داده شود تا ما بتوانیم معقول بودن یک تمدن دینی را توضیح دهیم. *توبه فرهنگیِ اشکال‎کنندگانعرض کردم خیلی از اشکالاتی که در تمدن اسلامی می‎شود اصلا قابل شنیدن نیست. حیف است انسان وقت بگذارد این اشکال‎ها را بشنود. این یک صورت نسبتاً معقول و قابل شنیدن است. کسانی هستند طرفدار دین و خدا، طرفدار جامعه دینی به یک معنا، طرفدار عالم دینی. عالم غرب را نمی‎پذیرند، تمدن غربی را نمی‎پذیرند. نمی‎پذیرند که نسبت ما با عالم باید همان نسبتی باشد که انسان غربی با هستی برقرار کرده. اینها را نمی‎پذیرند. ولی معتقدند که دوران، دوران این تمدن است و امکان ایجاد یک تمدن دیگری نیست. حتی بعضی از این محققین و بزرگانشان با امام به شدت همراهی کردند و تلقی‎شان این بود که انقلاب اسلامی مرحله‎ای از ورود به یک جهان جدید و یک عالم جدید است که در آن عالم جدید از نگاه آنها اولین چیزی که تغییر می‎کند، نسبت انسان با هستی است. انسان باید یک جور دیگری مناسبات دیگری را در عالم برقرار کند. تلقی‎شان این بود که دوران جدید شروع شده و لذا به میدان آمدند. بعد که 38 گذشته احساس کردند که نه. سختی‎های راه که همراه شده، خیال کرده‎اند که ما در خلأ داریم زندگی می‎کنیم. بر فرض که جهان را با دولت اسماء تفسیر کنیم، خیال می‎کردند که دولت یک اسم می‎رود در یک نقطه صفر می‎شود و دولت دیگری شروع می‎شود. توجه به اینکه عبور از یک دوران به دوران جدید با یک درگیری‎های عظیم همراه است، نداشتند. ما در خلأ زندگی نمی‎کنیم که یک دفعه دوران جدیدی درست شود. باید از آن دروان گذر کرد به یک دوران جدید و این هم زمان خودش را می‎برد که زمان یک روز و دو روز نیست. زمان عبور از یک عالم به عالم دیگر و عبور از یک تمدن به تمدن دیگر است. با غفلت از این نکته، خیال می‎کردند جهان جدیدی شروع شده و مناسبات جدید و عالم جدید محقق شده است. وقتی جلو رفتیم، دیدند ما نتوانستیم مظاهر تمدن غرب را در جامعه خودمان حذف کنیم و بلکه چون دوران گذار ماست و به تعبیر دیگر بین در ایستاده‎ایم، نه داخل می‎رویم و نه بیرون می‎آییم، مشکلات بیشتر و بحران‎هایی برای ما درست شده. احساس کردند که اصلا دیگر نمی‎شود کار کرد. برگشتند گفتند درست است جهان غرب جهانی است که مطلوب ما نیست. اما چاره‎ای نیست. توسعه را بپذیرید! در واقع این یک نوع توبه‎نامه فرهنگی است. بعضی تائبین، تائبین سیاسی هستند، نگاهشان به انقلاب اسلامی نگاه سیاسی بوده؛ توبه آنها هم توبه سیاسی است. بعضی‎ها نگاهشان به انقلاب اسلامی، نگاه عمیق فرهنگی است، توبه آنها هم توبه فرهنگی است. یعنی احساس می‎کنند محاسبات فرهنگی‎شان غلط بود. ما گر چه جهان مطلوبمان جهان غرب نیست و نباید غرب را به عنوان مطلوب بپذیریم و نباید نسبت ما با عالم، نسبت غرب مدرن با عالم باشد، ولی چاره‎ای هم از او نیست. حرکت فراگیری است که می‎آید ما را هم تحت پوشش خودش قرار می‎دهد. ما فقط باید ایجاد خودآگاهی کنیم و تلاش کنیم که از طریق خودآگاهی، انسان‎ها را برای یک دوران جدید محیا کنیم. ولی آن دوران فرا نرسیده، آغاز هم نشده.(البته من روایت خودم را از اندیشه‎ی آنها می‎گویم. حتماً نسبت نمی‎دهم)*جمع‎بندی اشکالما اگر از تمدن اسلامی بحث می‎کنیم، باید به این سوال‎ها بتوانیم جواب روشنی بدهیم. بگوییم نسبت ما با ظهور چیست، نسبت ما با جهان غرب چیست، نسبت ما با تمدن غربی چیست و چرا ما در مسیر حرکت به سمت عصر ظهور می‎توانیم از یک تمدن اسلامی صحبت کنیم؛ ولو اینکه شما این اسم را بر او نپسندید و یک نام دیگری بر روی آن بگذارید. بر همین اساس من بحثم را ناظر به پاسخگویی به این سؤالات خدمتتان تقدیم می‎کنم.**پاسخ به اشکال نسبت به تمدن اسلامی*انسان موجودی مختار استشاید بتوان این‎گونه گفت که خدای متعال انسان‎ها را آفریده و به آنها اختیار و مسئولیت داده. این نکته اول است. انسان در عالم دارای اختیار است. نه مجبور است به جبر طبیعی و نه مجبور است به جبر الهی. البته معنی این اختیار، اختیار مطلق نیست. انسان، خدای عالم نیست. این‎طور نیست که به انسان، خدایی تفویض شده باشد. بعضی اشتباه می‎کنند. خیال می‎کنند اختیار یعنی تفویض الوهیت. الوهیت قابل تفویض نیست. ما بخواهیم یا نخواهیم، مخلوقیم. بخواهیم یا نخواهیم، پرستش می‎کنیم. بخواهیم یا نخواهیم دل می‎بندیم و... . معنی اختیار این است که انسان در پرستش خدای متعال آزاد است. می‎تواند خدا را بپرستد و می‎تواند نپرستد. می‎تواند دین الهی داشته باشد؛ می‎تواند دین مادی داشته باشد. اصل پرستش و دینداری تعطیل‎بردار نیست. ما در اصل پرستش مختار نیستیم. در انتخاب معبود خودمان مختاریم. این آیه نورانی سوره بقره معرفی مقام عبودیت الهی است: الله لا اله الا هو. و نسبت این عبودیت با کائنات تا هو العلی العظیم. بعد می‎فرماید: لا اکراه فی الدین. شما در پذیرش عبودیت خدای متعال، در پرستش خدای متعال جبراً مُکرَه نیستید. این همان آیین خداپرستی است. لا اکراه فی الدین. قد تبیّن الرشد من الغیّ و من یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله... . دین از اینجا آغاز می‎شود. از کفر به طاغوت و ایمان بالله. در این جهان که زندگی می‎کنیم، می‎توانیم کفر به طاغوت داشته باشیم و ایمان بالله. یک طاغوتی است که ما را دعوت به طغیان و استکبار می‎کند. در مقابل می‎توانیم پرستش خدای متعال را بکنیم. فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله، از اینجا دینداری شروع می‎شود. فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها و الله سمیعٌ علیم. حالا متمسک به عروه دین شدیم که همان عروه‎ی ولایت است. بعد می‎فرماید حالا این انسانی که دینداری را پذیرفت، مُکرَه نبود، مسئولیت داشت، اختیار داشت، این انسان تحت ولایت الهی قرار می‎گیرد که ولایت نور است. یخرجونهم من الظلمات إلی النور. ولی اگر دین الهی را نپذیرفت و مؤمن بالله نشد و از پرستش خدای متعال سر باز زد، والذین کفروا أولیائهم الطاغوت. یخرونهم من النور إلی الظلمات. دو جهان شکل می‎گیرد. جهان نورانی و جهانی ظلمانی. جهان نورانی، جهان آنهایی است که دین الهی و توحید را پذیرفته‎اند، در مقدمه‎ی او کفر به طاغوت ورزیده‎اند و تحت ولایت الله قرار گرفته‎اند. جهان ظلمانی، جهان کسانی است که الوهیت الهی را نپذیرفته‎اند، تحت ولایت اولیاء طاغوت واقع شده‎اند، سیرشان از نور به سمت ظلمات است. اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. از همین جا عالَمشان، عالَم نار و آتش است. بعد هم که مخلد در آن عالَم هستند. پس این یک نکته که انسان‎ها دارای اختیار در پرستش خدای متعال هستند و چون اختیار دارند، مسئولیت دارند. مسئولند، مورد سؤال قرار می‎گیرند. اگر توحید را اختیار کردند چه اتفاقی می‎افتد؟ ولایت خدای متعال بر آنها واقع می‎شود. در محیط نور قرار می‎گیرند. در محیط حیات طیبه به تعبیر خدای متعال قرار می‎گیرند، در جنت قرار می‎گیرند. در محیط امن قرار می‎گیرند. دو جهان است. *محدوده پرستش الهیحالا دو سؤال مطرح است. این پرستش خدای متعال که ما در آن مختاریم و مسئول، محدود به حوزه خصوصی ماست یا اینکه همه‎ی عرصه‎های اختیار ما اعم از اختیار ظاهری و باطنی را فرامی‎گیرد؟ آیا از باطنی‎ترین لایه‎های وجود انسان که اختیار در آنجا معنی دارد مثل روح انسان، قلب انسان، فکر انسان و... تا عالم حس ما تحت این پرستش واقع می‎شود؟ پرستش مخصوص به یک عالم است یا این سنت در همه عوالم اختیار انسان هست؟ در هر عالمی یا انسان، خدا را پرستش می‎کند، الله ولی الذین آمنوا یا اعراض از پرستش خدای متعال می‎کند. در حالت دوم عالَمش ظلمانی می‎شود. پس انسان دارای عوالم ظاهری و باطنی است. همه عوالم انسانی این حکم را دارند. در همه عوالم انسانی، نورانی زندگی کردن به این است که انسان تحت ولایت الله قرار بگیرد. این منوط به این است که انسان، توحید و دین و پرستش خدا را بپذیرد. اگر در لایه‎های ظاهری وجود خودش خداپرستی می‎کرد ...

ادامه مطلب  

بندگی منافاتی با تصرف در عالم ندارد/مظاهر تمدن غرب آمده اما جامعه ما غربی نیست/خودآگاهی را انبیاء می‎دهند نه فیلسوفان/آقایان مقهور غربند/ظل?  

درخواست حذف این مطلب
رجانیوز - گروه اندیشه: آیت‎الله میرباقری در اسفند 95 در پنجمین نشست از سلسله همایش های گفتمان انقلاب اسلامی با موضوع انقلاب اسلامی و تمدن نوین اسلامی، بحثی تفصیلی ایراد کردند که می‎توان آن را نقد رویکرد موسوم به فردیدی در نسبت با علم دینی و تمدن اسلامی قلمداد کرد. این سخنرانی اگر چه تمامی زوایای بحث و گفت‎و‎گو پیرامون این رویکرد را در بر نمی‎گیرد اما حاوی طرح بحث و محورهای مهمی است که توجه بدان را اهمیتی مضاعف می‎بخشد. در این فضا البته می‎توان پرسش‎ها و بحث‎هایی دیگری نیز داشت که در سایر سخنرانی‎های استاد میرباقری تفصیل پیدا کرده‎اند.رجانیوز ضمن گرامیداشت یاد استاد سید احمد فردید، متن کامل این سخنرانی را برای اولین بار منتشر می‎کند. امید آنکه به دامنه‎دار شدنِ دوباره‎ی بحث از افق تمدن اسلامی و تولید علم دینی در کشور منجر شود و ساحت اندیشه را بار دیگر در میان نخبگان و دانشجویان رونق بخشد.فایل صوتی سخنرانی: .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.2_5283203210264182797.mp3 | دانلود فایلبسم الله الرحمن الرحیم. الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً وهَب لَنا رأفتَه و رحمتَة و دعائه و خیره ماننال به سعة من رحمتک و فوزاً عندک. خدای متعال ان‎شاء‎الله مجلس ما را مورد رضایت امام زمان ارواحنا فداه قرار بدهد و قلوب ما را با معرفت حضرت نورانی بفرماید به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.قبل از تقدیم عرایضم خدای متعال را سپاسگزار هستم که توفیق حضور در این جلسه را به من عنایت کرد. از همه عزیزانی که این فرصت را فراهم کردند تشکر می‎کنم. از شما بزرگوارانی که وقتتان را با حوصله در اختیار قرار می‎دهید هم عذرخواهی و تشکر می‎کنم.بحث در باب "تمدن اسلامی" گستره وسیعی دارد که در یک جلسه قاعدتاً قابل بحث نیست. کسانی هم که دستیبانی به تمدن اسلامی را ممکن می‎دانند، با قرائت‎های مختلفی از این تمدن بحث می‎کنند و مخالفین هم همین‎طور؛ یک طیف گسترده‎ای هستند. طرح همه آن بحث‎ها و بیان نظر مختار کار فرصت‎بری است و در یک جلسه مقدور نیست. من هم تلاش می‎کنم بحث را به گونه‎ای عرض کنم که عمده‎ترین و مهمترین نقدی که به پذیرش تمدن اسلامی و امکان آن هست پاسخ بگیرد.برخی که تمدن اسلامی را نفی می کنند، به‎واسطه‎ی این است که نگاهشان به دین یک نگاه حداقلی است و برای اسلام ظرفیتی قائل نیستند که بتواند تمدن بسازد. اینها همین‎طور که علم را به دینی و غیردینی تقسیم نمی‎کنند و نمی‎پذیرند که علم، دینی و غیردینی دارد، نسبت به تمدن هم معتقدند تمدن، صورت حیات بشری است و دینی و غیردینی نمی‎پذیرد. این رویکردها به نظر من اصلاً قابل بحث نیست. دوران بحث با آنها گذشته. اینکه ما بنشینیم با آنها چانه بزنیم که اسلام ظرفیت ساخت تمدن دارد یا ندارد، وقت تلف کردن است.**تقریر اشکال نسبت به طرح تمدن اسلامییک اشکال دیگری وجود دارد که در خور بحث است. آن اشکال این است که تمدن، ظاهر غربِ مدرن است؛ بنابراین تمدن اسلامی را بدین معنا که هم اسلامی باشد و هم تمدن، باید یک پارادوکس دانست. از طرف دیگر بر فرض اگر ما بپذیریم که یک تمدن اسلامی هم داریم، باید بتوانیم توضیح دهیم این تمدن چه نسبتی با تمدن غربی، چه نسبتی با اسلام و چه نسبتی با دوران ظهور دارد. آیا در مسیر حرکت ما به سمت عصر ظهور، مرحله‎ای به نام تمدن اسلامی وجود دارد یا وجود ندارد؟ اینها سوالات جدی است. معتقدند که باطنِ غرب عبارت است از عقلانیت مدرنی که رویکرد تصرفی و تکنیکی نسبت به عالم و آدم دارد. به تعبیر دیگر رویکرد سوبژکتیو دارد.(من خیلی دوست ندارم این اصطلاحات را به کار ببرم. عمداً هم به کار نمی‎برم. گاهی اینها را یاد هم نمی‎گیرم.) اینها می‎گویند تمدن غرب ذیل عقلانیت مدرن غربی است؛ غربی که حاصل رویکرد تکنیکی به عالم و آدم است. معتقدند غرب ناشی یک متافیزیکی است که از یونان قدیم ناشی می‎شود و در غرب مدرن به نقطه اوج خودش می‎رسد که در آن نسبت خاصی بین ما و عالم تعریف می‎شود. خیلی اگر بخواهیم موحدانه این نسبتِ میان جهان و خدای متعال را تعریف کنیم، باید بگوییم نسبت ساعت‎ساز به ساعت است. خدای متعال عالم را آفریده و بعد این عالم دیگر خودش کار می‎کند. آن‎وقت در این جهانی که خدا هست و او را آفریده و واگذار کرده، انسان است که به این عالم صورت و نقش می‎دهد. اراده‎های ما این‎طور نیست که جهان را کشف کند؛ بلکه جهان را می‎سازد. جهان و صورتی که جهان پیدا می‎کند، محصول ذهن آدمی است نه معروف و شناخته شده‎ی ذهن انسان. دو بحث است: 1)این انسان است که محور عالم است، عالَم را طبق اراده خودش می‎سازد و متصرف عالَم است. 2)حق هم هست که عالَم را آنچنان که می‎خواهد بسازد.در بین دو محوری که مطرح شد، دومی مهمتر از اولی است. یعنی برای اراده‎های انسانی و خواست انسانی حقی وجود ندارد که انسان در صورت‎گری عالم و ساخت عالم و فُرمی که به عالم می‎دهد، تابع آن حق باشد. اگر برخی فیلسوفان غربی، معتقد به خدا هم باشند، آن خدا چنین خدایی است. خدای غرب مدرن، خدایی است ساعت‎ساز که عالم را رها کرده و ما خودمان هستیم که عالم را طبق میل و اراده خودمان می‎سازیم، نقش می‎دهیم و صورت می‎دهیم. انسان در محور این جهان است و می‎تواند جهان را طبق اراده خود بسازد. اوست که صورت می‎دهد. کانّه در بیرون از انسان یک امتدادی است که انسان به او صورت، رنگ و فعلیت می‎دهد. شبیه(شباهتی است صرفاً) همان چیزی که در فلسفه کلاسیک ما بوده که هیولایی داریم که هیچ فعلیتی ندارد و صورت‎ها به او نقش می‎زنند و فعلیت می‎دهند. عالم بیرونِ اراده انسانی عالمی است بی‎صورت که ما به او صورت می‎دهیم. بحث اکتشاف عالم نیست. بحث ساخت و صورت‎گری عالم است. معتقدند باطن غرب همین نسبتی است که انسان غربی با عالم برقرار کرده و بر اساس این نسبت جهان را صورت‎گری کرده. حاصل این نسبت و صورت‎گری می‎شود تمدن غرب. در معنای گسترده خودش، تمدن با همین نگاه انسان به جهان، نگاه تکنیکال، سوبژکتیو و تصرفی که در جهان می‎کند، ساخته می‎شود. تمدن، ظاهر این جهان غربی است. باطن جهان غربی، انسانی است که نسبتی خاص با عالم پیدا کرده و مستغنی از خدای متعال است. لااقل در ساخت جهان بدون اتکاء به وحی با عقلانیت خودبنیاد خودش، با عقل عملی و نظری خودش یعنی آن هدفی که خودش می‎خواهد و آنچنان که خودش جهان را فهم می‎کند، با فهم خودش جهان را می‎سازد. بر همین اساس اشکال کردند که تمدن، این صورتی است که دنیای غرب پیدا کرده که صورت آن باطنِ جامعه غربی است. باطن جامعه غربی آن رابطه‎ای است که انسان با خدا و مخلوقات و به تعبیر آنها با هستی برقرار کرده. نسبتی که بشر با هستی برقرار کرده، حاصلش شده است این تمدنی که صورت آن باطن جامعه غربی است. حالا بعد عرض می‎کنم این تحلیل، تحلیل دقیقی نیست. حتی اگر بخواهیم غرب را بر اساس نگاه تکنیکالی که آنها به جهان دارند، تعریف کنیم، باید به گونه‎ی دیگری تعریف و تحلیل کنیم. لذا بر این اساس به ما اشکال می کنند. می‎گویند ما اصلاً چیزی به نام تمدن اسلامی نداریم. اگر آن نسبتی که انسان و بشر غربی با جهان و هستی برقرار کرده که باطن جامعه غرب را می‎سازد، اگر آن نگاه را نمی‎پسندید و نمی‎پذیرید، دیگر چیزی به نام تمدن باقی نمی‎ماند. تمدنی که شما می‎بینید که در صورت منفعت‎طلبی و با رویکردهای جزئی شکل می‎گیرد، تمدنی که شما می‎بینید که اجزاء‎اش عبارتند از نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، تمدنی که در قالب یک سبک زندگی در غرب ظهور پیدا می‎کند، حاصل یک باطنی است و به تعبیر دیگر ظهور آن باطن غربی است. هیچ‎وقت شما نمی‎توانید آن پوشش را بر جهان دینی بزنید. اگر نسبت انسان‎ها با خدای متعال نسبت دیگری شد، انسان‎ها رابطه‎شان با خدای متعال رابطه بندگی شد و عالم بستر بندگی آنها شد، دیگر اصلا چیزی به نام تمدن شکل نمی‎گیرد. تمدن حاصل آن نگاه خاص و آن نسبت خاصی است که بین انسان غربی و جهان برقرار شده. بعد حالا تفلسف کردند، انقلاب علمی کردند، انقلاب صنعتی کردند، فناوری‎ها و تکنولوژی‎ها را فراهم کردند، ساختارهای اجتماعی را شکل دادند، محصولات این فرایند را تولید کردند، بعد شده یک تمدن. باطن تمدن آن ارتباط انسان با جهان است. شما وقتی آن ارتباط را نمی‎پسندید و در دنیا و فرهنگ اسلام، نسبت جهان با انسان نسبت دیگری است، در این نسبت اصلاً تمدن شکل نمی‎گیرد. این اشکال آنهاست.*ادعای خلط ظاهر و باطن غربکانّه می‎خواهند به ما اشکال کنند که شما مبتلای به چند مشکل هستید. مشکل اول اینکه خلط کردید بین باطن و ظاهر غرب. غرب را برابر با تمدن می‎گیرید. غرب، تمدن نیست. تمدن، ظاهر یک جامعه است. دوم اینکه این لباسی است که آن انسان به جهان و به خودش پوشانده. با عالَم دینی و انسان دینی چنین جهانی شکل نمی‎ گیرد. جامعه دینی چنین مظاهری هم ندارد. بنابراین آنها اگر هم بحث کنند، بحث از یک عالَم دینی می‎کنند نه از تمدن اسلامی. یک عالَم دینی که در آن عالَم، انسان‎ها و اراده‎های انسانی یک نسبت دیگری با هستی به قول آنها برقرار می‎کنند، یک نسبت دیگری با خدای متعال برقرار می‎کنند، یک گونه‎ی دیگری زندگی می‎کنند، یک عالم دیگری درست می‎شود که در آن عالم، احساس، اندیشه و عمل و حیات اجتماعی و فردی انسان یک شکل دیگر و مظاهر دیگری پیدا می‎کند. می‎گویند شما در واقع دارید از جامعه غربی و تمدن غربی وام می‎گیرید و بعد همان را می‎خواهید با مهندسی معکوس در دنیای اسلام محقق کنید و تمدن اسلامی بسازید؛ این درست نیست. خلط کردید بین ظاهر و باطن. خلط کردید بین اجزاء و کل. غرب، نظام سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و حتی سبک زندگی نیست. اینها مظاهر غرب مدرن هستند.*پرسش از نسبت تمدن اسلامی با ظهورنکته دیگر این است که بر فرض که شما بگویید ما می‎خواهیم یک جهان دیگری بسازیم مبتنی بر انسان الهی که اسم آن را هم می‎گذارید تمدن. این که شما می‎خواهید بسازید، چه نسبتی با تمدن مدرن دارد؟ و دوران او چه دورانی است؟ آیا دوران ظهور است؟ دوران قبل از ظهور است؟ اگر دوران ظهور است و می‎خواهید بگویید تمدن اسلامی یعنی آن مدنیتی که بعد از ظهور محقق می‎شود، نسبت انسان‎ها با عالم فرق می‎کند، انسان‎ها، انسان دیگری می‎شوند، به گونه‎ی دیگری زیست می‎کنند و یک جهان دیگری هم ساخته می‎شود، اسم آن را می‎گذارید تمدن اسلامی، این مال دوران ظهور است؛ به شما چه مربوط است؟ می‎گویند دوران قبل از ظهور، دوران ایجاد خودآگاهی نسبت به تمدن غربی است که انسان باید نسبت به این تمدن غربی خودآگاه بشود، تلاش کند دیگران را هم خودآگاه کند و آنها را به مرز انتظار حضرت برساند. باید در این دوران توجه به حضرت داد. باید انسان‎ها را نسبت به باطن جهان غرب و دنیایی که آنها را محاصره کرده و دورانی که در آن زندگی می‎کنند، آگاه کرد. بعضی از آنها وام گرفته‎اند از بعضی اصطلاحات عرفانی و آن را دوران یک اسم خاص می‎دانند؛ دوران اسم یامُضِل! می‎گویند انسان باید درک عمیق و یک خودآگاهی نسبت به این جهان پیدا کند، دنیا را بشناسد و بفهمد که در این جهان از ما تصرفی ساخته نیست. ما نباید تسلیم شویم، باید نسبت به آن جهان خودآگاه شویم. با ادبیات درون‎دینی باید تبری از این جهان پیدا کنیم. ولی معنی این تبری، این نیست که ما می‎توانیم یک جهان جدید بسازیم. آن جهان جدید در دوران ظهور ساخته می‎شود که در آن دولت یک اسم می‎رود و دولت اسم دیگر می‎آید. بنابراین می‎گویند شما باید نسبت خودتان را با عصر ظهور هم تعریف کنید. *پرسش از نسبت تمدن اسلامی با تمدن غربیهمچنین می‎گویند اگر معتقد به تمدن دینی هستید، نسبت خودتان را با این تمدن هم تعریف کنید. باید خلط بین ظاهر و باطن جامعه غربی نکنید. باید توجه داشته باشید که غرب می‎تواند بیاید در جامعه شما نفوذ کند و متناسب با شرایط شما مظاهر جامعه خودش را ایجاد کند. این در واقع تمدن غربی است؛ تمدن اسلامی نیست. اگر خلط بین ظاهر و باطن شد، خیال می‎کنید اگر این ظواهر تغییر کرد، تمدن اسلامی درست شده و تمدن غربی از بین رفته. در حالی که باطن تمدن غرب این نیست. باطن تمدن غرب همان انسان و نگاه خاص به جهان و نسبتی است که با جهان برقرار کرده. اگر توانست آن فرهنگ را منتقل کند و در جامعه دیگری متناسب با اقتضائات آن جامعه ولی با همین نگاه و همین رویکرد تکنیکال، با همین رویکردی که از نسبت انسان و جهان دارد، یک مظاهر دیگری ایجاد کند، آن مظاهر، اسلامی نیست. آن مظاهر، همان تمدن غرب است. شما چون بین ظهر و باطن غرب خلط می‎کنید، خیال می‎کنید اگر این ظواهر را دستکاری کردید، تمدن، اسلامی می‎شود. تمدن غربی پوشش جامعه غربی است. اگر آن باطن حیات انسانی غرب در یک جهان و جامعه‎ای پیدا شد، آن جهان، جهان غربی است. ولو ظواهرش متناسب با اقتضائات و بومی تغییر کند، این تمدن دینی نیست. این اشکالی است که به ما می‎کنند. می‎گویند شما باید بین ظاهر و باطن خلط نکنید. اگر خلط کردید، دچار تمدن غرب می‎شوید. جامعه شما غربی می‎شود ولو شکل ظهری‎اش متفاوت باشد. باید بتوانید نسبت خودتان را اگر معتقد به یک تمدن هستید، با این تمدن فراگیر غرب تعریف کنید، نسبت خودتان را با عصر ظهور تعریف کنید. اینها آن چیزهایی است که باید توضیح داده شود تا ما بتوانیم معقول بودن یک تمدن دینی را توضیح دهیم. *توبه فرهنگیِ اشکال‎کنندگانعرض کردم خیلی از اشکالاتی که در تمدن اسلامی می‎شود اصلا قابل شنیدن نیست. حیف است انسان وقت بگذارد این اشکال‎ها را بشنود. این یک صورت نسبتاً معقول و قابل شنیدن است. کسانی هستند طرفدار دین و خدا، طرفدار جامعه دینی به یک معنا، طرفدار عالم دینی. عالم غرب را نمی‎پذیرند، تمدن غربی را نمی‎پذیرند. نمی‎پذیرند که نسبت ما با عالم باید همان نسبتی باشد که انسان غربی با هستی برقرار کرده. اینها را نمی‎پذیرند. ولی معتقدند که دوران، دوران این تمدن است و امکان ایجاد یک تمدن دیگری نیست. حتی بعضی از این محققین و بزرگانشان با امام به شدت همراهی کردند و تلقی‎شان این بود که انقلاب اسلامی مرحله‎ای از ورود به یک جهان جدید و یک عالم جدید است که در آن عالم جدید از نگاه آنها اولین چیزی که تغییر می‎کند، نسبت انسان با هستی است. انسان باید یک جور دیگری مناسبات دیگری را در عالم برقرار کند. تلقی‎شان این بود که دوران جدید شروع شده و لذا به میدان آمدند. بعد که 38 گذشته احساس کردند که نه. سختی‎های راه که همراه شده، خیال کرده‎اند که ما در خلأ داریم زندگی می‎کنیم. بر فرض که جهان را با دولت اسماء تفسیر کنیم، خیال می‎کردند که دولت یک اسم می‎رود در یک نقطه صفر می‎شود و دولت دیگری شروع می‎شود. توجه به اینکه عبور از یک دوران به دوران جدید با یک درگیری‎های عظیم همراه است، نداشتند. ما در خلأ زندگی نمی‎کنیم که یک دفعه دوران جدیدی درست شود. باید از آن دروان گذر کرد به یک دوران جدید و این هم زمان خودش را می‎برد که زمان یک روز و دو روز نیست. زمان عبور از یک عالم به عالم دیگر و عبور از یک تمدن به تمدن دیگر است. با غفلت از این نکته، خیال می‎کردند جهان جدیدی شروع شده و مناسبات جدید و عالم جدید محقق شده است. وقتی جلو رفتیم، دیدند ما نتوانستیم مظاهر تمدن غرب را در جامعه خودمان حذف کنیم و بلکه چون دوران گذار ماست و به تعبیر دیگر بین در ایستاده‎ایم، نه داخل می‎رویم و نه بیرون می‎آییم، مشکلات بیشتر و بحران‎هایی برای ما درست شده. احساس کردند که اصلا دیگر نمی‎شود کار کرد. برگشتند گفتند درست است جهان غرب جهانی است که مطلوب ما نیست. اما چاره‎ای نیست. توسعه را بپذیرید! در واقع این یک نوع توبه‎نامه فرهنگی است. بعضی تائبین، تائبین سیاسی هستند، نگاهشان به انقلاب اسلامی نگاه سیاسی بوده؛ توبه آنها هم توبه سیاسی است. بعضی‎ها نگاهشان به انقلاب اسلامی، نگاه عمیق فرهنگی است، توبه آنها هم توبه فرهنگی است. یعنی احساس می‎کنند محاسبات فرهنگی‎شان غلط بود. ما گر چه جهان مطلوبمان جهان غرب نیست و نباید غرب را به عنوان مطلوب بپذیریم و نباید نسبت ما با عالم، نسبت غرب مدرن با عالم باشد، ولی چاره‎ای هم از او نیست. حرکت فراگیری است که می‎آید ما را هم تحت پوشش خودش قرار می‎دهد. ما فقط باید ایجاد خودآگاهی کنیم و تلاش کنیم که از طریق خودآگاهی، انسان‎ها را برای یک دوران جدید محیا کنیم. ولی آن دوران فرا نرسیده، آغاز هم نشده.(البته من روایت خودم را از اندیشه‎ی آنها می‎گویم. حتماً نسبت نمی‎دهم)*جمع‎بندی اشکالما اگر از تمدن اسلامی بحث می‎کنیم، باید به این سوال‎ها بتوانیم جواب روشنی بدهیم. بگوییم نسبت ما با ظهور چیست، نسبت ما با جهان غرب چیست، نسبت ما با تمدن غربی چیست و چرا ما در مسیر حرکت به سمت عصر ظهور می‎توانیم از یک تمدن اسلامی صحبت کنیم؛ ولو اینکه شما این اسم را بر او نپسندید و یک نام دیگری بر روی آن بگذارید. بر همین اساس من بحثم را ناظر به پاسخگویی به این سؤالات خدمتتان تقدیم می‎کنم.**پاسخ به اشکال نسبت به تمدن اسلامی*انسان موجودی مختار استشاید بتوان این‎گونه گفت که خدای متعال انسان‎ها را آفریده و به آنها اختیار و مسئولیت داده. این نکته اول است. انسان در عالم دارای اختیار است. نه مجبور است به جبر طبیعی و نه مجبور است به جبر الهی. البته معنی این اختیار، اختیار مطلق نیست. انسان، خدای عالم نیست. این‎طور نیست که به انسان، خدایی تفویض شده باشد. بعضی اشتباه می‎کنند. خیال می‎کنند اختیار یعنی تفویض الوهیت. الوهیت قابل تفویض نیست. ما بخواهیم یا نخواهیم، مخلوقیم. بخواهیم یا نخواهیم، پرستش می‎کنیم. بخواهیم یا نخواهیم دل می‎بندیم و... . معنی اختیار این است که انسان در پرستش خدای متعال آزاد است. می‎تواند خدا را بپرستد و می‎تواند نپرستد. می‎تواند دین الهی داشته باشد؛ می‎تواند دین مادی داشته باشد. اصل پرستش و دینداری تعطیل‎بردار نیست. ما در اصل پرستش مختار نیستیم. در انتخاب معبود خودمان مختاریم. این آیه نورانی سوره بقره معرفی مقام عبودیت الهی است: الله لا اله الا هو. و نسبت این عبودیت با کائنات تا هو العلی العظیم. بعد می‎فرماید: لا اکراه فی الدین. شما در پذیرش عبودیت خدای متعال، در پرستش خدای متعال جبراً مُکرَه نیستید. این همان آیین خداپرستی است. لا اکراه فی الدین. قد تبیّن الرشد من الغیّ و من یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله... . دین از اینجا آغاز می‎شود. از کفر به طاغوت و ایمان بالله. در این جهان که زندگی می‎کنیم، می‎توانیم کفر به طاغوت داشته باشیم و ایمان بالله. یک طاغوتی است که ما را دعوت به طغیان و استکبار می‎کند. در مقابل می‎توانیم پرستش خدای متعال را بکنیم. فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله، از اینجا دینداری شروع می‎شود. فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها و الله سمیعٌ علیم. حالا متمسک به عروه دین شدیم که همان عروه‎ی ولایت است. بعد می‎فرماید حالا این انسانی که دینداری را پذیرفت، مُکرَه نبود، مسئولیت داشت، اختیار داشت، این انسان تحت ولایت الهی قرار می‎گیرد که ولایت نور است. یخرجونهم من الظلمات إلی النور. ولی اگر دین الهی را نپذیرفت و مؤمن بالله نشد و از پرستش خدای متعال سر باز زد، والذین کفروا أولیائهم الطاغوت. یخرونهم من النور إلی الظلمات. دو جهان شکل می‎گیرد. جهان نورانی و جهانی ظلمانی. جهان نورانی، جهان آنهایی است که دین الهی و توحید را پذیرفته‎اند، در مقدمه‎ی او کفر به طاغوت ورزیده‎اند و تحت ولایت الله قرار گرفته‎اند. جهان ظلمانی، جهان کسانی است که الوهیت الهی را نپذیرفته‎اند، تحت ولایت اولیاء طاغوت واقع شده‎اند، سیرشان از نور به سمت ظلمات است. اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. از همین جا عالَمشان، عالَم نار و آتش است. بعد هم که مخلد در آن عالَم هستند. پس این یک نکته که انسان‎ها دارای اختیار در پرستش خدای متعال هستند و چون اختیار دارند، مسئولیت دارند. مسئولند، مورد سؤال قرار می‎گیرند. اگر توحید را اختیار کردند چه اتفاقی می‎افتد؟ ولایت خدای متعال بر آنها واقع می‎شود. در محیط نور قرار می‎گیرند. در محیط حیات طیبه به تعبیر خدای متعال قرار می‎گیرند، در جنت قرار می‎گیرند. در محیط امن قرار می‎گیرند. دو جهان است. *محدوده پرستش الهیحالا دو سؤال مطرح است. این پرستش خدای متعال که ما در آن مختاریم و مسئول، محدود به حوزه خصوصی ماست یا اینکه همه‎ی عرصه‎های اختیار ما اعم از اختیار ظاهری و باطنی را فرامی‎گیرد؟ آیا از باطنی‎ترین لایه‎های وجود انسان که اختیار در آنجا معنی دارد مثل روح انسان، قلب انسان، فکر انسان و... تا عالم حس ما تحت این پرستش واقع می‎شود؟ پرستش مخصوص به یک عالم است یا این سنت در همه عوالم اختیار انسان هست؟ در هر عالمی یا انسان، خدا را پرستش می‎کند، الله ولی الذین آمنوا یا اعراض از پرستش خدای متعال می‎کند. در حالت دوم عالَمش ظلمانی می‎شود. پس انسان دارای عوالم ظاهری و باطنی است. همه عوالم انسانی این حکم را دارند. در همه عوالم انسانی، نورانی زندگی کردن به این است که انسان تحت ولایت الله قرار بگیرد. این منوط به این است که انسان، توحید و دین و پرستش خدا را بپذیرد. اگر در لایه‎های ظاهری وجود خودش خداپرستی می‎کرد اما در لایه‎های باطنی خودش اعراض از توحید داشت و به تعبیر دیگر استکبار داشت، به تعبیر دیگر در لایه‎های باطنی خودش دچار نفس‎پرستی و شیطان‎پرستی شد، الم اعهد الیکم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان، اگر به استکبار رو آورد، آن عوالمش تحت ولایت اولیاء طاغوت قرار می‎گیرد. این یک نکته.*خداپرستی جمعی یا شیطان‎پرستی جمعینکته دوم اینکه این سنت اختصاص به عالم حیات خصوصی انسان ندارد. در حوزه حیات اجتماعی انسان هم همین‎طور است. انسان‎ها آنجا که دور ه ...

ادامه مطلب  

مقدمه ای برای همه آینده نگری ها  

درخواست حذف این مطلب
این یادداشت دستورالعمل آینده نگری نیست بلکه در آن به چیستی آینده نگری و شرایط امکان آن نظر شده است. راقم سطور فکر می کند که توجه به مضمون این نوشته برای اهل آینده نگری چندان اهمیت دارد که اگر تا کنون به آن توجه نداشته اند و باز هم به آن توجه نکنند احتمال توفیقشان در کاری که می کنند بسیار اندک است. اگر هزار کتاب درباره روش ها و قواعد آینده نگری بنویسیم و بخوانیم تا زمانی که با تاریخ و آینده انس نداشته باشیم و شرایط روحی و اخلاقی و به طور کلی تاریخی کشور را نشناسیم و ندانیم که آینده چگونه رقم می خورد و مناسب ترین و متناسب ترین کارها و وظایف چیست و چه کسانی با چه شرایطی می توانند یا نمی توانند آن کارها را انجام دهند و خلاصه اینکه تا مردمی مهیای آینده نباشند از روش ها نمی توانند بهره ببرند و از عهده آینده نگری و برنامه ریزی برای آینده برنمی آیند. دره و کوه و دشت و صحرا و منابع زیر و روی زمین و ... همیشه بوده اند اما دیری نیست که اینها همه ماده خام تصرف بر وفق برنامه شده اند. وجود اینها و حتی شناخت سطحیشان خود به خود ربطی به آینده پیدا نمی کند و برای برنامه ریزی کافی نیست. آینده نگری به نحوه ارتباط با جهان مادی و به درک امکان های تصرف در جهان و هماهنگ ساختن نظم اجتماعی با این تصرف ها بستگی دارد. در حقیقت آینده نگری در نظر آوردن کاری است که ما می توانیم و می خواهیم و باید بکنیم و راهی است که می پیماییم. درستی و اعتبار آن هم کمتر به درست بودن اعداد و ارقام و بیشتر به خودآگاهی جمعی نسبت به آینده و عزم راهیان و توانایی های روحی و اخلاقی آنان بستگی دارد. آینده نگری کتاب جغرافیای سیاسی و اقتصادی و گزارش محیط زیست و امثال اینها نیست بلکه یک طرح عملی است. طرحی که نه فقط قابلیت و امکان اجرایش باید محرز باشد بلکه با آن مناسب ترین امکان ها در تاریخ کشور و مردم تحقق یابد.1 -آینده نگری علم نظری نیست بلکه از سنخ تدبیر و سیاست است و به راهنمایی خرد عملی که در ادب و فلسفه ما از آن به فضیلت عقلی و خردمندی تعبیر شده است صورت می گیرد. اکنون کار آینده نگری جهان بیشتر بر عهده سیاستمداران با تجربه و طراحان برنامه های توسعه اقتصادی اجتماعی و فرهنگی است. البته برنامه آینده بر اساس علم و پژوهش تدوین می شود و به همین جهت آینده نگری با اینکه کار خرد عملی است در ظاهر به علم و عقل نظری نزدیک است و با آن ارتباطی مستقیم تر دارد. علم را می توان آموخت چنانکه دانشمندان هم دانش خود را از طریق آموزش بدست آورده اند اما چیزهایی هست که آموختنی نیست بلکه یافتنی است. هنر و تفکر و خرد سیاسی آموختنی نیستند. در اینجا به شعر و هنر که موهبتی اند کاری نداشته باشیم. غیر از اینها جوهر سیاستمداری و تدبیر سیاسی و آینده نگری را نیز نمی توان آموخت. دو هزار و پانصد سال پیش میان سقراط و پروتاگوراس (سوفسطایی بزرگی که نمی دانست روزی با اندیشه اش جهانی را فتح خواهد کرد و گرچه نام و آوازه بلند سقراط را نخواهد داشت فیلسوف و فلسفه اش را مهجور و دچار غربت خواهد ساخت) درگرفت سوفسطایی مدعی بود که همه چیز را می توان آموخت و از طریق آموزش به همه علم ها و مهارت ها و فضیلت های اخلاقی می توان دست یافت. سقراط می گفت امکان آموزش دانستنی ها و مهارت ها را منکر نمی توان شد اما همه چیز آموختنی نیست و اگر بود پریکلس سیاستمدار بزرگ آتنی شایستگی های سیاسی خود را به فرزندانش می آموخت و در توضیح گفتار سقراط (در نوشته افلاطون) بگوییم که اگر فضیلت ها همه آموختنی بود مدارسی تأسیس می شد که در آن همه مردمان را اخلاقی و شجاع و درستکار و راستگو و اهل وفا بار می آوردند. در این گفتگو سوفسطایی نمی دانست چه بگوید و به این جهت می کوشید وانمود کند که پرسش های سقراط که او نمی تواند به آنها جواب بدهد بی معنی است و مشکل با طرح آنها حل نمی شود و چه بسا که مشکلات را بیشتر کند.ظاهراً آینده نگری هم باید در زمره اموری باشد که سقراط (یا افلاطون) آنها را آموختنی نمی دانست. مع هذا اگر این سخن درست باشد که آینده نگری با علم نزدیکی دارد جانبی را که به علم نزدیک است و حتی بخش هایی را که با سیاست رسمی نزدیک می شود می توان آموخت اما اصل و جوهر آن که باید به اطراف و شئون جان و نیرو بدهد آموختنی نیست و به این جهت است که همه کشورها آسان از عهده آینده نگری برنمی آیند و برنامه آینده را نمی توانند تدوین کنند. پس بحث از آینده نگری را می توان از همین جا آغاز کرد که چرا در جاهایی آینده نگری تا حدی ممکن و کارگشاست و در جایی یا جاهایی با همه کوشش هایی که در راه آن می شود اثر و ثمر ندارد. پس کافی نیست که برای آینده نگری از تجربه هایی که کشورهای دیگر داشته اند درس هایی فراهم کنیم و بیاموزیم هرچند که اگر عزم و همت آینده نگری در کار باشد آن درس ها مغتنم و حتی ضروری است. به عبارت دیگر اگر شرایط روحی و اخلاقی آینده نگری فراهم نباشد شرایط مادی و آموزش اطلاعات کفایت نمی کند. چرا چنین است و کشورهای در راه توسعه برای آینده خود چه باید بکنند؟ اولین قدم اینست که ببیند چرا از تدبیرها و کرده های خود نتیجه ای که می خواسته اند نگرفته اند. این ساده ترین و در عین حال دشوارترین کاری است که برای آینده نگری باید انجام داد؛ ساده است زیرا وسایل و مقدمات و بودجه و سازمان و قانون و .... نمی خواهد. مشکل است زیرا به دشواری می توان قبول کرد که اندیشیده ها و تدبیرها و اقدام های گذشته و جاری بی اثر و کم اثر بوده است و دریغا که گاهی چندان به تدابیر و تصمیم های خود اعتماد داریم که به نتیجه آن کاری نداریم و صرف اتخاذ تدبیر را کافی می دانیم گویی اتخاذ تدبیر از سنخ عبادت است که به نتیجه اش نباید اندیشید. ولی سیاست تصمیم هایی است که مناسب بودن یا نامناسب بودنش را با میزان نتیجه اش می سنجند. سیاست کاربرد خرد عملی است. اگر بتوانیم به آثار و نتایج حرف ها و کارهای خود بیندیشیم این آمادگی را پیدا می کنیم که کم و بیش و تا حدودی بگوییم شرایط آینده نگری چیست و چرا کشورهایی کم و بیش در این راه موفق بوده اند و بعضی کشورها هم نتوانسته اند آنچه را خیال می کرده اند باید داشته باشند با آینده نگری و برنامه ریزی بدست آورند. چه می شود که فی المثل مردم ژاپن بدون اینکه شرایط جغرافیایی و اقلیمی مناسب و منابع مادی کافی داشته باشند برنامه توسعه را طراحی و اجرا می کنند و کشورشان را به مراحل توسعه یافتگی می رسانند. اما کشورهایی با امکان های فراوان و منابع عظیم مادی و انسانی و برخورداری از شرایط مناسب جغرافیایی و ژئوپولیتیکی در راه مانده اند، بدترین پاسخ اینست که این یا آن شخص و مقام را مسئول این درماندگی بدانند. هر کشوری راه خود را با نظر به چشم اندازهایی که فراروی او قرار دارد می یابد و راه به سوی آن را با همت مردمش می پیماید زنهار که هوس و آرزوی رسیدن به چیزهایی که دیگران به آن رسیده اند با آینده و چشم انداز آن اشتباه نشود. راستی چه می شود که مردمی در زمانی چشم انداز دارند و مقصد را که گاهی نیز دور است می بینند اما مردم دیگر یا همان مردم در زمان دیگر به پایان امروزشان هم نمی توانند بیندیشند. پیداست که هر قوم وکشوری اگر آینده داشته باشد آینده خاص دارد پس در این صورت آینده چیزی نیست که متعلق و مورد بحث یک علم جهانی باشد و همه مردم بتوانند آن را یکسان فراگیرند و به آن عمل کنند. توجه کنیم که در آینده نگری با زمان و تاریخ سروکار داریم یعنی باید زمان را بشناسیم و زمان شناسی یاد گرفتنی و آموختنی نیست بلکه با برخورداری از خردی ورای خرد مشترک و فهم رایج و غالب حاصل می شود. اگر می بینید بعضی آموزش ها و معلومات به اجرای برنامه های توسعه و آینده نگری مدد می رسانند این کمک صرفاً در تدوین برنامه و اجرای طرح هاست وگرنه هیچ علم معینی که در آن تمامیت آینده مورد مطالعه قرار گیرد وجود ندارد و چگونه تمامیت چیزی را که هنوز وجود ندارد و نمی دانیم چگونه به وجود می آید بشناسیم.2 - گفته شد که زمان، زمان آینده است ولی کدام زمان؟ زمانی که با سیر شب و روز شناخته می شود و آن را با ساعت اندازه می گیرند زمان حقیقی نیست و با آینده مناسبت ندارد بلکه گردش عادی کارها و تکرار عادات اکنون و مقدار حرکت در مکان است. غیر از این زمان انتزاعی زمان دیگری هست که همه آناتش با آن سابق تفاوت دارد. این زمان، زمان تاریخی است و آن را می توان اکنون جاری به سوی آینده دانست. زمان تاریخی با زمان تقویم تفاوت دارد. فهم این تفاوت هم چندان دشوار نیست چنانکه همه می توانند دریابند که زمان تجدد با زمان قدیم و حتی با زمان یونانیان یکی نیست. زمان تاریخی زمان اعتبار و مرجعیت بعضی اصول و قواعد و انحائی از علم و عمل است. اگر زمان را دو زمان بدانیم، دو آینده و دو اکنون را نیز می توانیم تصور کنیم. اکنون هم دو اکنون است؛ یکی آنکه می زاید و می پرورد و دیگر اکنونی که تکرار وضع عادی است. اکنون برگردیم و دو نکته ای را که گفتیم با هم بیامیزیم. نکته اول این بود که آینده نگری از سنخ و جنس سیاست است و در سایه خرد عملی و خردمندی سیاسی پدید می آید. اگر این حکم درست باشد آینده نگری صرف نگریستن نیست بلکه از سنخ و جنس عمل است زیرا فردا و آینده هنوز به وجود نیامده است که بتوان به آن نگریست بلکه باید آن را شناخت. پس در آینده نگری به چه می نگریم؟ به خرد و توانایی و عمل خودمان! آینده را با نگاه به اکنون و گذشته و کاری که می توانیم بکنیم می بینیم و می یابیم. اگر همه خوب ها و خوبی ها را برای فردا می خواهیم بی آنکه اسباب و مقدمات آن را فراهم کرده باشیم به آن خوب ها و خوبی ها نمی رسیم زیرا تاریخ با آرزو ساخته نمی شود. آنها که فردا را می سازند فردا را می بینند. البته وجهی از این نگریستن می تواند محاسبه امکان ها و توانایی ها و مهارت ها باشد. اروپا در قرن هجدهم به آینده ای نظر کرد که رویایی بود و چون این رویا تا حدی صادق بود مراحلی از آن را محقق کرد اما نتوانست به پایان آن برسد زیرا آن پایان رویایی، دست نیافتنی بود پس اروپا وجهی از آینده نگریش را که یکسره آرزویی نبود محقق کرد. مشکلی که پیش آمد به تعارض هایی بازمی گشت که آینده بینان قرن هجدهم از آن رو گردانده بودند مع هذا آینده نگریشان را صرف رویابافی نباید دانست، بلکه با ظهور خرد و همت جهان ساز توأم بود. نشانه ظهور این خرد و همت را می توان در ظهور علم تکنولوژیک و در مواظبت توأم با وسواس نسبت به کارهایی که انجام می شد و سعی در تعدیل و اصلاح آنها یافت یکی از نشانه های آینده نگری نگرانی نسبت به چگونگی اجرای طرح ها و نتایجی است که با آن حاصل می شود در جایی که این وسواس و نگرانی وجود نداشته باشد و مردمان در گفته ها و کرده های خود شک نکنند و همه را به هر نتیجه ای برسد درست می دانند نگاه و نگرشی به آینده وجود ندارد در این صورت شاید تفاوتی میان اکنون و آینده هم نباشد. گویی هر روز تکرار روز سابق است و همان مشغولیت های دیروز را امروز هم باید انجام داد و فردا هم که بیاید تکرار امروز است.3 - یکی از لوازم آینده نگری و آینده سازی قانونگذاری است در دورانهای پیش از تجدد قانونگذاری نبود یا نادر بود تصمیم های سیاسی هم در زمینه رسم و سنت مستقر، اتخاذ می شد در زمان تجدد که علم و شیوه زندگی و سیاست و رفتار و گفتار مردم دگرگون می شود. اگر این دگرگونی ها تحت نظم درنیاید کار به آشوب کشیده می شود. مطالعات آینده نگاری می تواند به تقریب بگوید که مثلاً جمعیت کشور در سال های آینده چه مقدار افزایش می یابد یا تعداد محصلان مدارس و دانشجویان دانشگاه ها و فارغ التحصیلان در رشته های مختلف به تفکیک چند است و شاید حتی میزان سرمایه گذاری ها اعم از داخلی و خارجی هم تا حدی قابل محاسبه باشد اما این مطالعات در صورتی نام آینده نگری می گیرد که آثار و نتایج آنها و امکان هایی که برای عمل وجود دارد به صورت طرحی هماهنگ تدوین شود و در آن طرح جای هر چیز و هر کار معلوم باشد و عوامل کارها معین باشد و همواره مراقبت شود که از ترکیب و جمع همه عوامل چه حاصل می شود وگرنه با کنار هم قرار گرفتن مثلاً بیست میلیون آدم تحصیلکرده و یک وضع اداری کند و تنبل و ناتوان و خودخواه و پرهزینه و سرمایه گذاری هایی که بیشتر با توجه به مصالح خصوصی و گروهی با سودای سودآوری صورت می گیرد و در شرایطی که معلوم نیست که اهم و مهم و بی اهمیت کدام است و جای هرکس و هرچیز کجاست و چه نسبتی میان کارها و شئون زندگی وجود دارد و حتی آموزش دانشگاهی و دبیرستانی به هم ربطی ندارند و مدرسه و دانشگاه و صنعت و کشاورزی و مدیریت با هم بیگانه و از هم بی خبرند و .... آینده ساخته نمی شود بلکه هر روزش تکرار دیروز است که اگر تغییری هم در آن دیده شود ناظر به مقصودی نیست که از پیش در نظر آمده باشد بلکه نتیجه قهری سرهم بندی ها و کارهای هر روزی و عادی است. در چنین شرایطی قانونگذاری و برنامه ریزی اثر هماهنگ سازی و رهگشایی ندارد بلکه بیشتر وسیله ای برای خروج از مخمصه ها و گرفتاری ها یا ادای یک رسم اداری است اما اگر افق آینده روشن باشد، قانون و برنامه حرف نیست بلکه درک و اعلام بایسته ها و رهگشای اتخاذ تدبیرها و اجرای تصمیم ها و بذل کوشش های کارساز می شود. در اینجا مراد از قانون، قانون به عنوان جزء ضروری سیاست زمان است. قوه مجریه و مقننه دو رکن به هم پیوسته سیاست جدیدند. خطر بزرگی که احیاناً قانونگذاری و برنامه ریزی را تهدید می کند اشتباه امور بی اهمیت با مهم ها و سرگرم شدن به مطالب و مسائل در ظاهر بسیار مهم و در واقع بیجا و بی موقع و اتلاف وقت برای تدوین قواعد و دستورالعمل هایی است که بیشتر؛ یکسره حرف و لفظ است و قابلیت اجرا ندارد و به همین جهت اثر ندارد و اگر اثری داشته باشد زمینه سازی برای بی اعتبار شدن قانون به طور کلی و فرار از تن در دادن به آنست. قانون مجموعه ای از مناسب ترین دستوالعمل ها و منع ها درباره امر معین در هماهنگی با امور دیگر است و البته که باید روشن و صریح و قابل اجرا و کارساز باشد. قانون محدودیت می آورد اما اگر اندیشیده و با درک و شناخت زمان وضع شده باشد با تعیین حدود کارها رهگشای آزادی می شود. وضع قانون مناسب و کارساز مشروط به درک و دریافت آینده است.4 - اشاره شد که آینده نگری درک امکان های تاریخی است. همه امکان ها تاریخی نیستند. کارهایی هست که به اقتضای طبع مردمان و وضع جهان بیرون صورت می گیرد. تمنیاتی هم هستند که بیشتر رویایی اند و تحقق پذیر نیستند. اینها به آینده ربطی ندارند. مختصر بگوییم آینده تاریخی که در نسبت مردمان با جهانشان پدیدار می شود هرچه باشد با خرد عملی و در همان عالم انسانی خاص تحقق می یابد. آینده عدم است و اگر چیزی باشد بدست جمع مردمانی که جهان مشترک دارند رقم خواهد خورد. اینکه بر سر جهان وجود و کل عالم چه خواهد آمد و در تقدیر و قضای الهی چه ها رفته است مسئله دیگری است. ما وقتی از آینده نگری بحث می کنیم به وضع تاریخی آینده و زندگی بشر در زمان نزدیکی که می آید می اندیشیم. این زمان در نسبت با ما تحقق می یابد به شرط اینکه امکان ها را بشناسیم. این امکان ها امکان خاص نیستند که نسبتشان با وجود و عدم یکسان باشد بلکه می توان انتظار داشت که محقق شوند به شرط اینکه ما توانایی درک و تحقق آنها را داشته باشیم. اگر برنامه توسعه در بعضی کشورها اجرا شده است و اجرا می شود و بعضی کشورها هم هرچه در راه تدوین و اجرای آن می کوشند به جایی که می خواهند نمی رسند اختلافشان بیش از اینکه در علم و اطلاعات باشد در برخورداری از خرد عملی و توانایی قدم گذاشتن در راه آینده است. توسعه یک ضرورت نیست بلکه امکانی است که با عمل آدمی و به اندازه توانایی تاریخی او به تحقق می رسد. پس برای آینده نگری در ابتدا باید در خود نظر کرد و خواست ها را با توانایی های خود سنجید. معمولاً صاحبان خرد عملی بیشتر اخلاق را رعایت می کنند و قدم به قدم پیش می روند و مواظبند که کار خود را درست انجام دهند و به نتیجه مناسب برسند (هرچند که اگر مردم کمال مطلوبی نداشته باشند پیشرفت قدم به قدم هم میسر نمی شود ولی همیشه خطر اینست که کمال مطلوب با اوهام و آرزوها اشتباه شود). در بعضی کشورهای در حال توسعه که راه توسعه شان دشوار شده است دو روحیه ظاهراً متفاوت و متضاد که در واقع دو جلوه از امر واحدند وجود دارد. یکی روحیه خود را همه توان دیدن و مشکل را ناچیز انگاشتن است. صاحب این روحیه بی توجه به نقص ها و نارسایی ها و ضعف ها می خواهد هرچه را که خود می پسندد و دوست می دارد و درست می داند محقق شود و گاهی برای این تحقق هم می کوشد ولی چون این پسندیده ها و دوست داشته ها غالباً در قلمرو امکان های تاریخی قرار ندارند سعیش به جایی نمی رسد. در این صورت صاحب تمنی اگر بدون بهانه گیری و فارغ از سودای مقصریابی و انداختن گناه به گردن دیگران از خود بپرسد که چه مانعی نگذاشته است سعی او به نتیجه برسد شاید راهی به تشخیص امور مهم و بی اهمیت و تمییز ممکن ها و غیر ممکن ها بیابد اما اگر کوشید و به نتیجه نرسید و نگران شکست خود نبود و در توجیه آن کوشید و گناه را به گردن این و آن انداخت همچنان دچار وهم و پندار و دربند به امور بیهوده می ماند و اوهام خود را به جای آینده می گذارد. صاحب این روحیه تفاوتی میان زمان تقویم که تکرار آنات یکسان است با زمان تاریخی که هر لحظه اش با لحظه دیگر تفاوت دارد، نمی گذارد این روحیه، در ظاهر روحیه خوش بین است و در برابر بدبینی گروه دیگری قرار دارد که کشش و کوشش را بی ثمر می داند و ... این هر دو گروه خوش بین و بدبین بسیار به هم نزدیکند و شباهت های بسیار با هم دارند. هر دو ناتوانند و هیچ یک با زمان آشنایی ندارند و اگر منشاء اثری باشند اثرشان بیشتر نفی و رد و خرابی و خسران است. تفاوتشان هم ظاهری است. یکی ناتوان بی داعیه است و به ناتوانی خود اذعان دارد و دیگری ناتوانی خود را توانایی می انگارد و کار خود را با خدایی که هرچه بخواهد بی اسباب و وسیله پدید می آورد قیاس می کند. هیچ یک از این دو گروه راه به آینده ندارند. دومین قدم آینده نگری درک و شناخت و تشخیص ممکن ها و غیرممکن ها و ضرورت هاست. تا وقتی اینها با هم درآمیخته باشند تکلیف دانستن و توانستن و عمل هم معلوم نمی شود. وقتی از امکان ها می گوییم بدانیم که همه از یک سنخ و جنس نیستند چنانکه گاهی مراد از امکان ها، وسایل موجود و شرایط کار و عمل است. وقتی می گویند بعضی کشورها امکان های کافی دارند بیشتر نظر به منابع زیرزمینی گرانبها و وسعت خاک و وجود سرزمین های آباد با شرایط اقلیمی مساعد دارند ولی در نظام تجدد مهمترین امکان و شرط ساختن و سامان دادن به زندگی، روح فرهنگ و تفکر و استعداد و توانایی مردمی است که در یک نظام سیاسی فرهنگی و در تقدیر تاریخی مشترکی با هم همکاری می کنند. البته در آینده نگری (و بیشتر در آینده نگاری) همه امکان ها را باید در نظر داشت و به حساب آورد اما امکان در آینده نگری به ابزار و آلات و حتی علم و اطلاعات محدود نمی شود زیرا در آینده نگری امکان اصلی و مهم کاری است که ما می توانیم و به عهده می گیریم که انجام دهیم. در معنی این "می توانیم" باید دقت کرد زیرا در اینجا "می توانیم" همان امکان است یا لااقل از آن جدا نیست. ما چه می توانیم بکنیم؟ به دو وهم خود را همه توان دانستن و ناتوان دیدن اشاره شد. این دو وهم هیچ یک با امکان کاری ندارند. یکی نظرش به ضرورت و قهر است و دیگری امتناع و انصراف می بیند اما امکان تاریخی رفع امتناع و آزادی از ضرورت و قهر است. وقتی به عهده می گیریم که کاری را انجام دهیم پیداست که آن کار نباید ممتنع باشد؛ کارهای ضروری هم که خواهی نخواهی انجام می شود اما میان این امتناع و ضرورت که گاهی هم به هم می رسند و حتی یکی می شوند راه دیگری هست و آن راه خرد و بذل همت و تحقق امکان هاست.6 - راه خرد و توانایی را با راهی که گمان می کنند صرفاً با داشتن اطلاعات علمی می توان گشود و پیمود یکی نباید دانست. اطلاعات علمی مسلماً کارساز آینده اند و بی وجود آنها نه برنامه ای تدوین می شود و نه پیشرفت امکان دارد و مگر تجدد بدون علم می توانسته است این جهان را بسازد؟! اما توجه کنیم که اولاً تا اراده به سوی آینده نباشد به علم و معلومات اعتنا نمی شود. ثانیاً و مهمتر اینکه علمی که موضوع آن آینده باشد وجود ندارد و هیچ یک از علوم موجود علم آینده شناسی نیست به همین جهت علم رسمی کنونی هرچند که خود در راه آینده باشد راه آینده را نمی شناسد و راهنمای آینده نیست چنانکه بعضی دانشمندان که گاهی از روی دانسته های خود به دیگران سفارش می کنند که چه بکنند و چه نکنند ضرورتاً به زندگی و مقتضیات و امکان های معاش آنها توجه ندارند و بیشتر مناسب ترین صورت ممکن زندگی را در نظر دارند (مثلاً در جایی که هوا آلوده است می گویند در هوای آلوده و غبارآلود نفس نباید کشید یا سفارش می کنند که هفته ای لااقل دو بار ماهی باید خورد و برای اینکه به فلان بیماری مبتلا نشویم اضطراب را به خود راه ندهیم و ... البته این سفارش ها همه خوب و درست است ولی چه کنیم که عملی نیستند و به عملی نبودنشان هم کمتر فکر می کنیم) اما کاری که به حکم خرد عملی پیشنهاد می شود اولاً در حدود توانایی آدم هایی است که ا ...

ادامه مطلب  

«شرح صدر» مقدمه رسیدن به ارزاق قرآن است/ ضیافت خاص ماه مبارک رمضان چیست؟  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش رجانیوز به نقل از فارس؛ آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی در مراسمی در حسینیه مرحوم آیت الله حق شناس تهران درباره اهمیت ماه مبارک رمضان به سخنرانی پرداخته است که مشروح آ ن در ادامه می آید:ماه رمضان، ضیافت رحیمیه الهیبِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم الحَمدُ للهِ رَبِّ العالمینَ و صَلّی اللهُ عَلی سَیِّدنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ و لَعنةُ الله علی أعدائهم أجمعین.این ماه از فرصت های اختصاصی است که خدای متعال در اختیار مؤمنین قرار داده است و درهای رحمت خدا در این ماه باز است و به تعبیر وجود مقدس نبی اکرم «شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَی ضِیافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کرَامَةِ اللَّهِ» خدای متعال در این ماه ما را به ضیافت خودش دعوت کرده است. «دُعیتم» دعوت شدید، نگفتند کی دعوت کرده است. پیداست دعوت کننده خداست، ما را به میهمانی خاص دعوت کرده. البته این دعوت به واسطه وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت شان است که داعی الله هستند. ولی دعوت آن ها همان دعوت خداست. تفاوتی نمی کند پیامبر ما را دعوت کند، یا خدا دعوت کند.در هر دو صورت، دعوت کننده خداست. پیامبر همه کارهایش این گونه است. فقط وحی اش نیست که «وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى» فقط این نیست که «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَى» وقتی هم حضرت دعوت می کند، خدا دعوت می کند. حضرت ما را در این ماه به ضیافت خدا دعوت کردند.این میهمانی خدا که برای ما قرار داده شده، قاعدتاً ضیافت عمومی حضرت حق نیست. آن سفره که همیشه پهن است و ما همیشه میهمان خدا هستیم. عالم سراسر میهمان خانه خداست و همه مخلوقات میهمان خدا هستند. پس این ضیافت یک ضیافت خاص هست. به تعبیر بزرگان، از ضیافت رحیمیه است. رحمت خاص خدا در این ماه برای مؤمنین قرار داده شده است.*رزق قرآن، ضیافت خاص ماه رمضاناین ضیافت خاص چیست؟ بی تردید یکی از رزق هایی که در این ضیافت الهی تقسیم می شود، رزق قرآن، و بهره مندی از این کتاب عزیز است. چون می دانید وقتی خدای متعال این ماه را در قرآن توصیف می کند، می فرماید «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ»، ویژگی این ماه این است که قرآن در آن نازل شده است. مقصود از شهر رمضان غیر از این جنبه ظاهری ماه، آن جنبه حقیقی و باطنی و ملکوتی ماه رمضان و شهر الله است. در روایات فرمودند نگویید رمضان، بگویید شهر رمضان، اسماءالله است.آن حقیقتی که در عالم هست، آن حقیقت ظرف نزول قرآن هست. این کتاب الهی که سراسر نور، ذکر و حیات است، در ظرف ماه رمضان تنزّل پیدا کرده است. لذا وقتی ما به ماه رمضان دعوت می شویم، دعوت به کتاب الله شدیم. در روایات از قرآن تعبیر به مأدبة الله شده است، سفره ای که خدای متعال گسترده است. بر سر این سفره رزق های فراوانی هست که اهل این معرفت از این رزق برخوردار هستند و تناول می کنند. این سفره ایی که خدا در ماه رمضان پهن کرده است، «الذی انزل فیه القرآن» کتابی که در محضر خدای متعال است، کتابی که «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»، کتابی که «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» و یا فرموده است: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِیدٌ، فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ» که نیاز به ترجمه ندارد، این کتاب درماه رمضان تنزّل پیدا کرده است. انوار قرآن در ماه رمضان منتشر است.بنابراین ماه رمضان غیر از این جنبه ظاهری و ملکی، یک حقیقت و باطنی دارد که اگر کسی وارد آن بشود، وارد سفره گسترده خدا شده است. آن حقیقت کتاب، اسرار کتاب در این ماه تنزّل پیدا کرده است. آنچه که ما در ماه های دیگر باید با زحمت تلاش کنیم و به دست بیاوریم، این ماه به آسانی به دست می آید. چرا؟ چون این کتاب وسیله خدای متعال در این ماه نازل شده است. به جای اینکه ما صعود کنیم، این کتاب فرود آمده است و ما راحت می توانیم از نعمت های قرآن و رزق قرآن و برکات قرآن برخوردار شویم.پس یکی از ضیافت های اصلی این ماه، یکی از رزق های اصلی که در این ماه، خدای متعال بر سر سفره خودش قرار داده، رزق قرآن است. خیلی بشارت بزرگی است که به ما دادند. حضرت فرمودند یک آیه قرآن در این ماه، ثواب یک ختم قرآن در ماه های دیگر را دارد. چون قرآن در ماه رمضان، شاخ و برگ خودش را نازل کرده است. ثمرات و میوه های خودش را در دسترس شما قرار داده است. آن وقت به قلب این ماه که برسیم که شب قدر است، «انا انزلناه فی لیله قدر»، اگر کسی از سفره این ماه که قرآن هست برخوردار شد، به شب قدر که رسید، به اسرار قرآن دست پیدا می کند.اینکه قرآن در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده است، دو جور معنا می شود. یک معنایش این است که خدای متعال فرموده ما قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم، یعنی قرآن در شب قدر نازل شده است. شب قدر هم شب 23 ماه رمضان است. این یک معنایش است. یک معنای دیگری که نازل شده است، این است که قرآن در کل ماه رمضان انوارش جاری است. در همه ماه رمضان سفره قرآن پهن است. ارزاق قرآن در ماه رمضان منتشر است. منتهی در شب قدر یک ضیافت خاصی از قرآن است و آن اسرار قرآن و حقایق قرآن در شب قدر نازل می شود. لذا اگر کسی بر سر این سفره نشست، با انوار قرآن سیر کرد و وارد شب قدر شد و شب قدر را درک کرد، آن وقت به اسرار قرآن راه پیدا می کند که ضیافت خاص اهل الله و اهل شب قدر است. ولی اهل ماه رمضان همه شان بر سر سفره قرآن نشسته اند و از سر سفره قرآن برخوردار هستند.احکام قرآن، نفی عبادت غیر و پرستش خدای متعالخب حالا این رزق هایی که در قرآن است، چیست؟ ان شاءالله اگر خدای متعال توفیق دهد، در این چند شب، یک نکته کلی راجع به قرآن که در آیات ابتدایی سوره مبارکه هود است را که تقریبا همه قرآن خلاصه شده است و مرحله إحکام قرآن توضیح داده شده است، همان نکته را ترجمه می کنم. خدای متعال در این آیه می فرماید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ» معمولا در اکثر سُوری که با حروف مقطعه شروع می شوند، عمدتا بحث بعدی بحث از قرآن است. یک رابطه ای بین این حروف مقطعه و کتاب هست.اینجا هم می فرماید: «الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ» همه آیات قرآن محکمات است، محکم هستند. هیچ تزلزلی در آن نیست، مستند به خدای حکیم است. «ثم فصّلت» بعد از مرحله إحکام، تفصیل پیداکرده است. «من لدن حکیم خبیر» البته همه حکمت الهی که نه، حکمت الهی تا آنجایی که ممکن بوده در این کتاب تجلّی و تنزّل پیدا کرده است.خب این کتاب چیست؟ همه کتاب شاید مرحله همین احکامش است، «ان لا تعبدوا الا الله» عبادت نکنید، احدی را جز الله تبارک و تعالی. یک نفی است و یک اثبات. همه قرآن همین است. قرآن سراسر این است. «لا تعبدوا الا الله انی لکم منه نذیر و بشیر» من از طرف خدای متعال آمدم. از سر خود نیامدم و برای تأمین منافع شما هم آمدم. «لکم منه نذیر و بشیر» دو کار می کنم. یکی انذار است و دیگری تبشیر. انذار قرآن نسبت به همان قسمت اول است.همه انذارهای قرآن و عقوبت هایی که گفته شده در قرآن، جهنم و درکات جهنم که گفته شده، رنج ها، همه عذاب هایی که در قرآن توضیح داده شده، مال همان قسمت است «لا تعبدوا» مال عبادت و پرستش غیر خداست. همه بشارت های قرآن، درجات بهشت و رحمت خاص خدای متعال، همه آنها هم مال قسمت دوم است، «الا الله» مال پرستش خدای متعال است. پس شاید همه دعوت قرآن در همین دو کلمه خلاصه می شود «ان لا تعبدوا الا الله» و همه انذارها و تبشیرهای قرآن هم در همین خلاصه می شود که البته باید ترجمه شود.بعد دستور به استغفار است. «استغفروا ربکم ثم توبوا الیه» دستور به استغفار و توبه است که این استغفار و توبه هم شاید معنایش همین از پرستش غیر است. از این که غیر را به عنوان اله اخذ کردید، استغفار کنید. همه استغفارها باز به استغفار از همین یک امر بر می گردد که آدم غیر خدا را مورد توجه قرار داده است، پرستش و خشوع کرده است، و از او خواسته است. بعد از اینکه انسان از غفلت ها و شرک هایش استغفار کرد، «ثم توبوا الیه» با همه وجود رجوع به سوی حضرت حق کند. دامنش را از وادی شرک به سمت وادی اخلاص جمع کند. شاید سراسر قرآن همین است که این یک مقداری ترجمه می خواهد.اقسام سه گانه معارف قرآنقبل از ترجمه این آیات، یک نکته ای را راجع به قرآن اشاره کنم. این کتابی که در این ماه نازل شده است و رزق این ماه است، رزق اهل ماه و اهل صیام هست ،از سر سفره قرآن می خورند، انوار قرآن در قلبشان تجلی می کند، این قرآن معارفش چند دسته است. در بیان نورانی امیرالمؤمنین که در بحارالانوار نقل کرده است، در ضمن یک کلام طولانی فرمودند «قسم کلامه ثلاثة اقسام» خدای متعال کلامش را سه قسم کرده است.قسمی است که «جعل منه قسما یعرفه العالم من الجاهل» یک قسم قرآن را عارف و جاهل می فهمند. لازم نیست انسان عارف باشد. اگر به مقام معرفت هم نرسیدی، جاهل هم هستی، این را می فهمی. این همان جایی است که به همه احتجاج می شود، حجت تمام می شود.این یک قسم قرآن است که به لسان عربی مبین است. جاهل و عارف می فهمند. لازم نیست انسان قدم به وادی معرفت گذاشته باشد تا اسرار قرآن بر او گشوده شود و رمز و رازهای قرآن برایش باز شود. همه می فهمند عارف و جاهل.در قسم دوم فرمود «و قسم لا یعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسّه و صح تمییزه» برای این فهم شرطی هست به اینکه سه خصوصیت باید در انسان پیدا شود: صفای ذهن، لطافت حس و صحّت قدرت تمییز. خلاصه اش این است «ممّن شرح الله صدره للاسلام» آن کسانی که خدای متعال به آنان شرح صدر داده، آن اشخاص هم یک بخش دیگری از حقایق قرآن را می فهمند. پس این قسم از حقایق قرآن متوقف بر شرح صدر است.قسم سوم این است: «و قسم لا یعرفه الا الله و امناه و راسخون فی العلم» قسم سوم آن معارفی است که جز خدای متعال و امناء الهی، یعنی نبی اکرم و اهل بیت شان و راسخون در علم، آن قسمت معارف قرآن را نمی فهمند. پس در یک دسته بندی معارف قرآن سه دسته است.حالا قسم سوم که مربوط به اهل بیت است و البته ممکن است آن قسم را اگر کسی اهل شد، اهل بیت از آن قسم هم به او عطا کنند. کما این که در باب سلمان فرمود وجود مقدس نبی اکرم و امیرالمؤمنین، نه یک بار و دو بار بلکه مکرر به او تعلیم می کردند. «کانا یعلّمانه من مکنون علم الله» از مکنون علم الهی با سلمان می گفتند.همان است که «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» در یک منزلتی، قرآن در کتاب مکنون است، کتابی که در پوشش و حفاظ است. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُون» اگر کسی شیعه اهل بیت مثل سلمان شد، شعاع وجود امیرالمؤمنین شد، از آن بخش از علوم هم برخوردار می شود.شاید جزو راسخون در علم هم بشود. راسخون در علم بعضی گفتند صدرشان نبی اکرم و اهل بیت است، ولی اعم از اهل بیت هستند. لذا شیعیان اهل بیت هم جزو راسخون در علم می شوند. بنابراین آن بخش سوم معارف مال نبی اکرم و اهل بیت است، مال آن کسانی است که به رسوخ درعلم رسیدند. بزرگان این کلمه را معنا کردند.اگر کسی مثل سلمان شد، و اهل البیت شد، از علوم بیت با خبر می شود و اسرار قرآن را به او می گویند. یعنی آن بخش سوم هم یک قسمش در اختیار شیعیان خاص قرار می گیرد که آ ...

ادامه مطلب  

ضیافت خاص ماه مبارک رمضان چیست؟  

درخواست حذف این مطلب
اتاق خبر 24: آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری رئیس فرهنگستان علوم اسلامی در مراسمی در حسینیه مرحوم آیت الله حق شناس تهران درباره اهمیت ماه مبارک رمضان به سخنرانی پرداخته است که مشروح آن در ادامه می آید:ماه رمضان، ضیافت رحیمیه الهیبِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم الحَمدُ للهِ رَبِّ العالمینَ و صَلّی اللهُ عَلی سَیِّدنا محمّدٍ و آلِه الطّاهرینَ و لَعنةُ الله علی أعدائهم أجمعین.این ماه از فرصت های اختصاصی است که خدای متعال در اختیار مؤمنین قرار داده است و درهای رحمت خدا در این ماه باز است و به تعبیر وجود مقدس نبی اکرم «شَهْرٌ دُعِیتُمْ فِیهِ إِلَی ضِیافَةِ اللَّهِ وَ جُعِلْتُمْ فِیهِ مِنْ أَهْلِ کرَامَةِ اللَّهِ» خدای متعال در این ماه ما را به ضیافت خودش دعوت کرده است. «دُعیتم» دعوت شدید، نگفتند کی دعوت کرده است. پیداست دعوت کننده خداست، ما را به میهمانی خاص دعوت کرده. البته این دعوت به واسطه وجود مقدس نبی اکرم و اهل بیت شان است که داعی الله هستند. ولی دعوت آن ها همان دعوت خداست. تفاوتی نمی کند پیامبر ما را دعوت کند، یا خدا دعوت کند.در هر دو صورت، دعوت کننده خداست. پیامبر همه کارهایش این گونه است. فقط وحی اش نیست که «وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی،إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَی» فقط این نیست که «وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی» وقتی هم حضرت دعوت می کند، خدا دعوت می کند. حضرت ما را در این ماه به ضیافت خدا دعوت کردند.این میهمانی خدا که برای ما قرار داده شده، قاعدتاً ضیافت عمومی حضرت حق نیست. آن سفره که همیشه پهن است و ما همیشه میهمان خدا هستیم. عالم سراسر میهمان خانه خداست و همه مخلوقات میهمان خدا هستند. پس این ضیافت یک ضیافت خاص هست. به تعبیر بزرگان، از ضیافت رحیمیه است. رحمت خاص خدا در این ماه برای مؤمنین قرار داده شده است.*رزق قرآن، ضیافت خاص ماه رمضاناین ضیافت خاص چیست؟ بی تردید یکی از رزق هایی که در این ضیافت الهی تقسیم می شود، رزق قرآن، و بهره مندی از این کتاب عزیز است. چون می دانید وقتی خدای متعال این ماه را در قرآن توصیف می کند، می فرماید «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ»، ویژگی این ماه این است که قرآن در آن نازل شده است. مقصود از شهر رمضان غیر از این جنبه ظاهری ماه، آن جنبه حقیقی و باطنی و ملکوتی ماه رمضان و شهر الله است. در روایات فرمودند نگویید رمضان، بگویید شهر رمضان، اسماءالله است.آن حقیقتی که در عالم هست، آن حقیقت ظرف نزول قرآن هست. این کتاب الهی که سراسر نور، ذکر و حیات است، در ظرف ماه رمضان تنزّل پیدا کرده است. لذا وقتی ما به ماه رمضان دعوت می شویم، دعوت به کتاب الله شدیم. در روایات از قرآن تعبیر به مأدبة الله شده است، سفره ای که خدای متعال گسترده است. بر سر این سفره رزق های فراوانی هست که اهل این معرفت از این رزق برخوردار هستند و تناول می کنند. این سفره ایی که خدا در ماه رمضان پهن کرده است، «الذی انزل فیه القرآن» کتابی که در محضر خدای متعال است، کتابی که «إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ»، کتابی که «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» و یا فرموده است: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَّجِیدٌ، فِی لَوْحٍ مَّحْفُوظٍ» که نیاز به ترجمه ندارد، این کتاب درماه رمضان تنزّل پیدا کرده است. انوار قرآن در ماه رمضان منتشر است.بنابراین ماه رمضان غیر از این جنبه ظاهری و ملکی، یک حقیقت و باطنی دارد که اگر کسی وارد آن بشود، وارد سفره گسترده خدا شده است. آن حقیقت کتاب، اسرار کتاب در این ماه تنزّل پیدا کرده است. آنچه که ما در ماه های دیگر باید با زحمت تلاش کنیم و به دست بیاوریم، این ماه به آسانی به دست می آید. چرا؟ چون این کتاب وسیله خدای متعال در این ماه نازل شده است. به جای اینکه ما صعود کنیم، این کتاب فرود آمده است و ما راحت می توانیم از نعمت های قرآن و رزق قرآن و برکات قرآن برخوردار شویم.پس یکی از ضیافت های اصلی این ماه، یکی از رزق های اصلی که در این ماه، خدای متعال بر سر سفره خودش قرار داده، رزق قرآن است. خیلی بشارت بزرگی است که به ما دادند. حضرت فرمودند یک آیه قرآن در این ماه، ثواب یک ختم قرآن در ماه های دیگر را دارد. چون قرآن در ماه رمضان، شاخ و برگ خودش را نازل کرده است. ثمرات و میوه های خودش را در دسترس شما قرار داده است. آن وقت به قلب این ماه که برسیم که شب قدر است، «انا انزلناه فی لیله قدر»، اگر کسی از سفره این ماه که قرآن هست برخوردار شد، به شب قدر که رسید، به اسرار قرآن دست پیدا می کند.اینکه قرآن در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده است، دو جور معنا می شود. یک معنایش این است که خدای متعال فرموده ما قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم، یعنی قرآن در شب قدر نازل شده است. شب قدر هم شب 23 ماه رمضان است. این یک معنایش است. یک معنای دیگری که نازل شده است، این است که قرآن در کل ماه رمضان انوارش جاری است. در همه ماه رمضان سفره قرآن پهن است. ارزاق قرآن در ماه رمضان منتشر است. منتهی در شب قدر یک ضیافت خاصی از قرآن است و آن اسرار قرآن و حقایق قرآن در شب قدر نازل می شود. لذا اگر کسی بر سر این سفره نشست، با انوار قرآن سیر کرد و وارد شب قدر شد و شب قدر را درک کرد، آن وقت به اسرار قرآن راه پیدا می کند که ضیافت خاص اهل الله و اهل شب قدر است. ولی اهل ماه رمضان همه شان بر سر سفره قرآن نشسته اند و از سر سفره قرآن برخوردار هستند.احکام قرآن، نفی عبادت غیر و پرستش خدای متعالخب حالا این رزق هایی که در قرآن است، چیست؟ ان شاءالله اگر خدای متعال توفیق دهد، در این چند شب، یک نکته کلی راجع به قرآن که در آیات ابتدایی سوره مبارکه هود است را که تقریبا همه قرآن خلاصه شده است و مرحله إحکام قرآن توضیح داده شده است، همان نکته را ترجمه می کنم. خدای متعال در این آیه می فرماید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِن لَّدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ» معمولا در اکثر سُوری که با حروف مقطعه شروع می شوند، عمدتا بحث بعدی بحث از قرآن است. یک رابطه ای بین این حروف مقطعه و کتاب هست.اینجا هم می فرماید: «الر کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ» همه آیات قرآن محکمات است، محکم هستند. هیچ تزلزلی در آن نیست، مستند به خدای حکیم است. «ثم فصّلت» بعد از مرحله إحکام، تفصیل پیداکرده است. «من لدن حکیم خبیر» البته همه حکمت الهی که نه، حکمت الهی تا آنجایی که ممکن بوده در این کتاب تجلّی و تنزّل پیدا کرده است.خب این کتاب چیست؟ همه کتاب شاید مرحله همین احکامش است، «ان لا تعبدوا الا الله» عبادت نکنید، احدی را جز الله تبارک و تعالی. یک نفی است و یک اثبات. همه قرآن همین است. قرآن سراسر این است. «لا تعبدوا الا الله انی لکم منه نذیر و بشیر» من از طرف خدای متعال آمدم. از سر خود نیامدم و برای تأمین منافع شما هم آمدم. «لکم منه نذیر و بشیر» دو کار می کنم. یکی انذار است و دیگری تبشیر. انذار قرآن نسبت به همان قسمت اول است.همه انذارهای قرآن و عقوبت هایی که گفته شده در قرآن، جهنم و درکات جهنم که گفته شده، رنج ها، همه عذاب هایی که در قرآن توضیح داده شده، مال همان قسمت است «لا تعبدوا» مال عبادت و پرستش غیر خداست. همه بشارت های قرآن، درجات بهشت و رحمت خاص خدای متعال، همه آنها هم مال قسمت دوم است، «الا الله» مال پرستش خدای متعال است. پس شاید همه دعوت قرآن در همین دو کلمه خلاصه می شود «ان لا تعبدوا الا الله» و همه انذارها و تبشیرهای قرآن هم در همین خلاصه می شود که البته باید ترجمه شود.بعد دستور به استغفار است. «استغفروا ربکم ثم توبوا الیه» دستور به استغفار و توبه است که این استغفار و توبه هم شاید معنایش همین از پرستش غیر است. از این که غیر را به عنوان اله اخذ کردید، استغفار کنید. همه استغفارها باز به استغفار از همین یک امر بر می گردد که آدم غیر خدا را مورد توجه قرار داده است، پرستش و خشوع کرده است، و از او خواسته است. بعد از اینکه انسان از غفلت ها و شرک هایش استغفار کرد، «ثم توبوا الیه» با همه وجود رجوع به سوی حضرت حق کند. دامنش را از وادی شرک به سمت وادی اخلاص جمع کند. شاید سراسر قرآن همین است که این یک مقداری ترجمه می خواهد.اقسام سه گانه معارف قرآنقبل از ترجمه این آیات، یک نکته ای را راجع به قرآن اشاره کنم. این کتابی که در این ماه نازل شده است و رزق این ماه است، رزق اهل ماه و اهل صیام هست ،از سر سفره قرآن می خورند، انوار قرآن در قلبشان تجلی می کند، این قرآن معارفش چند دسته است. در بیان نورانی امیرالمؤمنین که در بحارالانوار نقل کرده است، در ضمن یک کلام طولانی فرمودند «قسم کلامه ثلاثة اقسام» خدای متعال کلامش را سه قسم کرده است.قسمی است که «جعل منه قسما یعرفه العالم من الجاهل» یک قسم قرآن را عارف و جاهل می فهمند. لازم نیست انسان عارف باشد. اگر به مقام معرفت هم نرسیدی، جاهل هم هستی، این را می فهمی. این همان جایی است که به همه احتجاج می شود، حجت تمام می شود.این یک قسم قرآن است که به لسان عربی مبین است. جاهل و عارف می فهمند. لازم نیست انسان قدم به وادی معرفت گذاشته باشد تا اسرار قرآن بر او گشوده شود و رمز و رازهای قرآن برایش باز شود. همه می فهمند عارف و جاهل.در قسم دوم فرمود «و قسم لا یعرفه الا من صفا ذهنه و لطف حسّه و صح تمییزه» برای این فهم شرطی هست به اینکه سه خصوصیت باید در انسان پیدا شود: صفای ذهن، لطافت حس و صحّت قدرت تمییز. خلاصه اش این است «ممّن شرح الله صدره للاسلام» آن کسانی که خدای متعال به آنان شرح صدر داده، آن اشخاص هم یک بخش دیگری از حقایق قرآن را می فهمند. پس این قسم از حقایق قرآن متوقف بر شرح صدر است.قسم سوم این است: «و قسم لا یعرفه الا الله و امناه و راسخون فی العلم» قسم سوم آن معارفی است که جز خدای متعال و امناء الهی، یعنی نبی اکرم و اهل بیت شان و راسخون در علم، آن قسمت معارف قرآن را نمی فهمند. پس در یک دسته بندی معارف قرآن سه دسته است.حالا قسم سوم که مربوط به اهل بیت است و البته ممکن است آن قسم را اگر کسی اهل شد، اهل بیت از آن قسم هم به او عطا کنند. کما این که در باب سلمان فرمود وجود مقدس نبی اکرم و امیرالمؤمنین، نه یک بار و دو بار بلکه مکرر به او تعلیم می کردند. «کانا یعلّمانه من مکنون علم الله» از مکنون علم الهی با سلمان می گفتند.همان است که «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» در یک منزلتی، قرآن در کتاب مکنون است، کتابی که در پوشش و حفاظ است. «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُون» اگر کسی شیعه اهل بیت مثل سلمان شد، شعاع وجود امیرالمؤمنین شد، از آن بخش از علوم هم برخوردار می شود.شاید جزو راسخون در علم هم بشود. راسخون در علم بعضی گفتند صدرشان نبی اکرم و اهل بیت است، ولی اعم از اهل بیت هستند. لذا شیعیان اهل بیت هم جزو راسخون در علم می شوند. بنابراین آن بخش سوم معارف مال نبی اکرم و اهل بیت است، مال آن کسانی است که به رسوخ درعلم رسیدند. بزرگان این کلمه را معنا کردند.اگر کسی مثل سلمان شد، و اهل البیت شد، از علوم بیت با خبر می شود و اسرار قرآن را به او می گویند. یعنی آن بخش سوم هم یک قسمش در اختیار شیعیان خاص قرار می گیرد که آن اسرار قرآ ...

ادامه مطلب  

ادعای شهود منافقین؛ سپری برای دنیا طلبی و صد سبیل الهی/ امیرالمومنین؛ شاهد بر رسالت و واسطه بین نبی اکرم و امت  

درخواست حذف این مطلب
گروه معارف - رجانیوز: متن زیر سخنرانی شب پنجم محرم جناب آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 23 شهریورماه 97 ایراد شده است. ایشان در ادامه بحث تجمع حول نبی اکرم به سوره مبارکه منافقون اشاره کرده و بیان می کنند که جریان نفاق که از ابتدای رسالت در امت پیامبر بوده خصوصیاتی دارد که قرآن کریم برخی از آنها را بیان داشته است: اول آنکه ادعای مقام شهود رسالت پیامبر دارند و هر سخنی را توطئه علیه خود تلقی می­کنند. این در حالی است که بر خلاف ظاهر موجهی که دارند در باطن سخنان و اعمالشان هیچ ریشه ای ندارد زیرا اینها بعد از ایمان به نبوت به ولایت امیرالمومنین کافر شده و از این ایمان برگشتند و قسمهای دروغی که برای اثبات حرفهایشان می­خورند از باب صد سبیل الله در امت نبی اکرم است. یکی از نصرتهای الهی برای نبی اکرم وجود مقدس امیرالمومنین به عنوان شاهد بر رسالت است و هم ایشان ادامه ماموریت نبی اکرم را بر عهده داشته و واسطه بین حضرت و امت می­باشند.شهادت امیرالمومنین بر نبوت نبی اکرم و ادعای بزرگ منافقینبسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و اصلی و اسلم علی خاتم انبیائه و افضل سفرائه حبیب اله العالمین ابا القاسم محمد و صلی الله علی اهل بیته المعصومین الهداه المهدیین واللعنه علی اعدائهم اجمعین. در سوره مبارکه منافقون قرآن می فرماید: «‏إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ * اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» عرایض ما در باب بعضی خصوصیات طرح و برنامه‏ای که وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای دست گیری و هدایت عوالم دارند، بود و همچنین موقف و موضعی که ما باید نسبت به این دو دستگاه و دو برنامه داشته باشیم. سوره جمعه ترجمه شد؛ یک مقداری هم سوره منافقین را ترجمه‏ می‏کنم.وقتی ما منافقون را بخواهیم بشناسیم قاعدتاً باید از مسیر خصوصیاتی که در‏ آیات ‏قرآن بیان شده بشناسیم و با بحث‏‏های ‏لغوی خیلی کار به مقصد و نتیجه‏ نمی‏رسد. منافق کسی است که دو راه را در زندگی برای خودش قرار‏ می‏دهد و ظاهری و باطنی دارد اینها روشن است درون و احساسات و اعتقادات باطنی و تمنیات و خواسته­های باطنیش چیزی است و ظاهر و زبان و شکل ظاهری زندگی او چیز دیگری است؛ یعنی بین این دو فاصله انداخته و در ظاهر جوری زندگی‏ می‏کند اما چیز دیگری را در باطن جستجو‏ می‏کند؛ اینها بعضی خصوصیات منافقین‏‏ است ‏ولی حقیقت این‏‏ است ‏که این خصوصیات را باید در ‏ آیات ‏قرآن دنبال کرد تا ببینیم قرآن چطور منافقین را معرفی‏ می‏کند و بعد در کنار قرآن هم روایاتی که از اهل بیت علیه السلام رسیده را باید بررسی کنیم تا این جریان نفاقی که قرآن از آن بحث‏ می‏کند شناخته بشود. گاهی بنای قرآن بر این نبوده که منافقین را به گونه‏ای معرفی کند که همه بتوانند هر منافقی را بشناسند و بنا بر این نبوده که اسرار در این عالم آشکار بشود زیرا «یَوْمَ هُمْ بارِزُون‏»(غافر/16) یک جریان دیگری است و در دنیا بنا بر این نیست که منافقین یک جوری معرفی بشوند که هر کسی بتواند هر منافقی را بشناسد مگر اینکه کسی جزو متوسمین شود که آن وقت‏ می‏تواند در سیمای آدم ها حقیقت و باطن‏ آنها ‏را ببیند که آن یک سخن دیگری است؛ چنانچه ائمه علیهم السلام متوسم‏‏ هستند و ‏در سیمای شخص اسرار باطنی او را‏ می‏بینند و‏ می‏شناسند. مثلاً گاهی کسی‏ ادعا‏ می‏کرد که ما از محبین شما هستیم، امیرالمومنین‏ می‏فرمود: اینطوری نیست؛ در حالی­که در ظاهر هم جزو طرفداران حضرت بود ولی طولی ‏ نمی‏کشید که صفش جدا‏ می‏شد و مسیرش را تغییر‏ می‏داد.این شناسایی که قرآن معرفی کند به طوری که همه بتوانند اشخاص منافقین را بشناسند در دنیا بنا نبوده است. ولی خصوصیات‏ آنها که جریان‏ آنها ‏را معرفی‏ می‏کند و یک آگاهی و بصیرتی نسبت به این جریان در مقابل حضرت‏ می‏دهد بیان شده است. گاهی خدای متعال ‏می‏فرماید «لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فی‏ لَحْنِ الْقَوْل‏»(محمد/30) یعنی اگر ما‏ می‏خواستیم همه را به شما نشان‏ می‏دادیم که ببینید و چهره ها را بشناسید ولی آن لازم نیست و از لحن قول و نوع حرف زدنشان معلوم‏ و آشکار‏ می‏شود. بعضی از لحن قولشان را هم در همین سوره خدای متعال توضیح داده «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِم‏» شما با هر کسی حرف‏ می‏زنی خیال‏ می‏کنند علیه‏ آنها توطئه‏ می‏کنی؛ اینها همچین موجوداتی هستند. بعضی از خصوصیات منافقین و طرح هایشان و بعد هم تکالیفی که ما در مقابل طرح منافقین داریم در این سوره به یک نسبتی توضیح داده شده که ‏بعضی از اینها را تقدیم‏ می‏کنیم.نکته اولی که در این سوره‏‏ است ‏این است که خدای متعال وقتی صحبت از منافقین را در این سوره آغاز‏ می‏کند با یک ادعای بزرگی اینها را معرفی‏ می‏کند؛ یعنی یک آدم‏‏های ‏پرمدعا و با این ادعای بزرگ هستند «إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّه»‏ یعنی ما شاهد بر رسالت شما هستیم و شهادت‏ می‏دهیم جمعی از منافقین که‏ محضر حضرت می‏ آمدند ادعا‏ می‏کردند که ما شاهد بر نبوت شما هستیم؛ این خیلی ادعای بزرگی است و لوازمی دارد چنانچه در قرآن امیرالمومنین به عنوان شاهد بر نبوت نبی اکرم معرفی شده و هر کسی‏ نمی‏تواند این شهادت را بدهد. در آیه 17 سوره مبارکه هود خدای متعال اینطوری‏ می‏فرماید «أَفَمَن کَانَ عَلَى بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ کِتَابُ مُوسَى إِمَامًا وَ رَحْمَةً أُولَـئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَن یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ»(هود/17) کسی که همراه با بینه الهی است و ادله روشن و بینات الهی همراه او است و در کنار او یک شاهدی از خود او است که بر این نبوتش شهادت‏ می‏دهد، آیا نسبت به او کفر‏ می‏ورزید؟ در ذیل این آیه روایات متعددی از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده که حضرت فرمودند که من همه‏ آیات ‏قرآن را‏ می‏دانم که کجا نازل شده است، در باب قریش و اشخاص قریش هم آیاتی از قرآن نازل شده که من همه‏ آنها ‏را‏ می‏دانم و هیچ فردی از اشخاص سرآمد قریش نیستند که آیه‏ای در باب‏ آنها ‏نازل نشده باشد که‏ آنها ‏را معرفی کند. راوی به حضرت عرض کرد: راجع به خودتان کدام آیه از قرآن‏‏ است ‏که شما را معرفی‏ می‏کند؟! حضرت این آیه را خواندند و فرمودند که من آن شاهد هستم. شاهد نبی اکرم امیرالمومنین است که یک چنین شخصیتی است.در آیه ‏آخر سوره رعد می­فرماید‏ «وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی‏ وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب»(رعد/43)‏ کفار‏ می‏گویند: شما رسول و مرسل نیستید، بگو: من دو شاهد دارم که شاهد بر نبوت من است و این دو برای این که کار به نتیجه برسد کافی است. شاهد در کنار شهادتش یک عهد و قراری دارد و یک حمایتی باید بکند و راه را پیش ببرد؛ و این طور نیست که شاهد فقط به زبان بگوید: من شهادت‏ می‏دهم؛ بلکه مقام شهادت نسبت به نبوت مقامی است که با این شهادت کار باید در عالم پیش برود. آنها که می‏گویند شما رسول نیستی و از پیش خودت حرف‏ می‏زنی و صرفاً یک مصلح اجتماعی هستی و دلت‏ می‏خواهد جامعه را اصلاح کنی و ادعای نبوت‏ می‏کنی، و در واقع آن نقطه مرکزی ارزش کار حضرت که رسالت است را انکار‏ می‏کنند، خدای متعال می­فرماید که ای پیغمبر ما به آنها بگو که من دو شاهد دارم:یکی الله و دوم آن کسی که تمام علم الکتاب نزد اوست‏. من عنده علم الکتاب را می‏دانید چه مقام رفیعی است؟! امام صادق علیه السلام در یک بیانی به سدیر فرمودند: اگر‏ می‏خواهی بفهمی ما که هستیم، ما را با آصف بن برخیا مقایسه کن که قرآن فرمود «قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُک‏»(نمل/40) آصف به جناب سلیمان عرض کرد که قبل از این که پلکتان را به هم بزنید من تخت بلقیس را از یمن تا شام برای حاضر‏ می‏کنم و بعد حضرت دیدند که تخت در محضرشان حاضر است. امام صادق فرمودند: او به اندازه یک قطره از دریای علم الکتاب داشت؛ و در بعضی روایات دارد به اندازه‏ای که پرنده‏ای به دریا نوک بزند و منقارش تر بشود از علم الکتاب داشت و این تصرف عظیم را کرد. بعد حضرت این آیه را خواندند و فرمودند که من عنده علم الکتاب آن کسی است که همه این علم الکتاب نزد اوست و فرمودند: «وَ اللَّهِ عِلْمُ الْکِتَابِ کُلِّهِ عِنْدَنَا»(1) یک چنین کسی شاهد رسول خدا است که در کنار خدای متعال از او یاد‏ می‏شود.در قرآن انبیاء شاهد نبوت این پیغمبر هستند و این شهادت یک شهادت ظاهری نیست؛ بلکه به دنبال آن تکلیف‏ می‏آید. این مطلب را هم در آیه 81 سوره مبارکه آل عمران خدای متعال بیان فرموده است «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ میثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِکُمْ إِصْری قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدین‏»(آل عمران/81) خدای متعال از انبیاء یک پیمان محکمی گرفته که وقتی من به شما کتاب و حکمت دادم تکلیفی بر روی دوش شما‏ می‏آید، زیرا شما را همراه با کتاب فرستادم و به شما حکمت عطا کردم. بعد از شما یک پیامبری‏ می‏آید که وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مقصود هستند و رسالت شما را تصدیق‏ می‏کند. باید به او ایمان بیاورید و او را نصرت کنید در روایات آن را به دوران رجعت تفسیر کردند که انبیاء‏ می‏آیند و باید وجود مقدس نبی اکرم و امیرالمومنین را نصرت کنند. این پیمان را قبول و اقرار کردید که شما شاهد بر نبوت حضرت باشید من هم با شما شاهد هستم.بنابراین انبیاء شاهد هستند و از‏ آنها ‏میثاق نصرت و ایمان به حضرت گرفته شده است. خدای متعال شاهد بر نبوت حضرت است و آن کسی که عالم به همه کتاب است و اسرار کتاب نزد اوست، او هم شاهد حضرت است؛ اما منافقین یک چنین ادعایی می­کنند و چنین مقامی را‏ می‏خواهند غصب بکنند‏ و در این مقام بنشینند و این جایگاه را برای خودشان قائل هستند؛ اما خدای متعال هم به شدت این را نفی‏ می‏کنند.«وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُه‏» یعنی نه این که شما رسول نیستید بلکه خدای متعال‏ می‏داند شما رسول هستید و شاهد است بر این که اینها دروغ‏ می‏گویند؛ یعنی دروغ گفتن‏ آنها ‏معنایش این نیست که شما پیغمبر نیستید یعنی دروغِ خبری نیست؛ بلکه خبر درست است و شما رسول هستید ولی‏ آنها ‏دروغ‏ می‏گویند و در ادعای شهادت‏ ‏راستگو نیستند، زیرا‏ آنها ‏شاهد بر رسالت شما نیستند و شهودی ندارند بلکه راه خودشان را‏ می‏خواهند بروند‏ و می‏خواهند در این موقف حضور پیدا کنند و‏ جای شاهد بنشینند و به دنبال آن منصبی هستند که برای شاهد است.ادعای شهود منافقین؛ سپری برای دنیا طلبی و صد سبیل الهی«إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ * اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُون»(منافقون/1-2)‏؛ یعنی اینهایی که شاهد حقیقی نیستند و یک راه دیگری‏ می‏روند، ادعای شهادت‏ می‏کنند و قسم‏‏های ‏مؤکد‏ می‏خورند و قسم هایشان برای این است که‏ می‏خواهند سپری داشته باشند که در پرتو آن به کار خودشان بپردازندو اتفاقاً فعال هم هستند و اینطور نیست که منفعل‏‏ باشند؛ بلکه ‏می‏خواهند کسی متعرض‏ آنها ‏نشود و یک پوششی برای خودشان درست کنند که در ورای این پوشش کار خودشان را جلو ببرند.این جریان نفاق، شاهد نیستند و در باطنشان شهودی نسبت به رسالت شما ندارند؛ بلکه کار خودشان را‏ می‏کنند همان چیزی که در‏ آیات ‏سوره جمعه هم آمده که‏ آنها ‏دنبال دنیا هستند و با دنیا فاصله نگرفتند. کسانی هستند که تمنای موت و لقاء الله ندارند و برعکس، حریص و شدید به دنیا و دنبال کار دیگری هستند؛ اما این ادعا را‏ می‏کنند و خودشان را در موقف شهود نسبت به رسالت حضرت قرار داده و در جای شهدا‏ می‏نشینند و بعد هم قسم‏‏های ‏موکدی‏ می‏خورند و با شدت ادعا‏ می‏کنند که ما شاهد هستیم تا سپری برای خودشان درست کنند و کار خودشان را انجام بدهند.اینها دنبال صد عن سبیل الله‏‏ هستند و ‏می‏خواهند راه خدا را ببندند. آن سبیل الهی که اینها‏ می‏خواهند سد کنند همان راهی است که در سوره جمعه گفته شده است زیرا یک راه بیشتر وجود ندارد. «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی‏ ضَلالٍ مُبین‏ * ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیم‏»(جمعه/2-3) خدای متعال پیغمبری فرستاده است و فضل الهی شامل حال این پیامبر شده که به او کتاب و حکمت داده است اما اینها‏ می‏خواهند صد عن سبیل کنند و مردم را از این راه باز بدارند؛ اما قرآن در مواضع متعددی توضیح‏‏ می‏فرماید که اینها به مقصد خودشان‏ نمی‏رسندیکی از سوره هایی که جای تأمل و دقت فراوان دارد و اگر کسی‏ می‏خواهد برنامه و طرح منافقین را دنبال کند خوب است این سوره را ببیند سوره مبارکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که خصوصیات اینها را خدای متعال توضیح‏ می‏دهد و‏ می‏فرماید «الَّذینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُم‏»(محمد/1) کسانی که کفر ورزیدند و صد عن سبیل الله کردند خدای متعال عمل‏ آنها ‏را گم‏ می‏کند؛ نه این که‏ آنها ‏به نتیجه‏ نمی‏رسند بلکه این عمل به نتیجه‏ نمی‏رسد. آیات ‏متعدد دیگری هم در این سوره هست که احوالات اینها را مفصل توضیح داده و بررسی‏ می‏کند و‏ می‏فرماید که اینها به مقصد‏ نمی‏رسند؛ اما اینهایی که‏ می‏آیند و به پیامبر گرامی اسلام نزدیک‏ می‏شوند و ‏ادعا‏ می‏کنند که ما شاهد هستیم و قسم‏‏های ‏موکد هم‏ می‏خورند، دنبال صد عن سبیل‏‏ هستند و ‏اگر نیایند در درون امت رخنه نکنند و این ادعا ها را نکنند و این مقامات را برای خودشان تثبیت نکنند‏ نمی‏توانند این کار را بکنند؛ زیرا راه صد عن سبیل الله همین است که بیایند و کنار حضرت قرار بگیرند و ادعا کنند و قسم‏‏های ‏موکدی هم‏ ‏بخورند که ما دارای این موقعیت ها هستیم. همه وقتی نگاه‏ می‏کنند‏ می‏بینند که خیلی ظاهر آراسته­ای دارند و اینگونه‏ صد سبیل‏ می‏کنند.روایتی را محضرتان تقدیم‏ می‏کنم که بیان می­دارد ادامه صد عن سبیل راه نبی اکرم در ائمه است وقتی حضرت فرمودند «انی تارکم فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» یعنی وجود مقدس نبی اکرم و راه حضرت باید از طریق ائمه ادامه پیدا کند‏ و آنها می‏خواهند این راه را ببندند و طرح‏ آنها برای این که سبیل الله را صد بکنند و نگذارند مردم در این سبیل قرار بگیرند ‏این است که ادعای مقام شهادت‏ می‏کنند که یک مقام مهمی است و آن موقف را‏ در امت می‏خواهند غصب بکنند. قسم‏‏های ‏موکدی هم‏ می‏خورند و آن را سپر و پوشش خودشان قرار‏ می‏دهند تا راه نبی اکرم را ببندند و مردم از این راه نروند و مسیر را تغییر بدهند. همان چیزی که در سوره جمعه هم بود. اینها دلشان دنبال دنیا و هوای نفس خودشان است. قرآن در‏ آیات ‏دیگر مفصل اینها را معرفی‏ می‏کند که اینها اهل شقاق‏‏ هستند و ‏مسیرشان از پیامبر خدا جدا شده و ‏دنبال راه حضرت نیستند؛ ولی برای این که بتوانند به مقصد برسند ادعا‏ می‏کنند که ما شاهد هستیم.خصوصیت آنها در آیه مبارکه 32 سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم این است که «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدى‏ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمالَهُم‏»(محمد/32) اینهایی که کفر ورزیدند و داستان کفرشان هم در سوره منافقین بیان شده و مسیرشان را از پیامبر جدا‏ می‏کنند در حالیکه راه برایشان روشن شده به خدای متعال‏ ضرر نمی‏زنند.اینها مسیرشان را از حضرت جدا کردند و‏ می‏خواهند مسیر نبی اکرم را هم صد کنند و امت را دنبال خودشان بکشند. این یکی از خصوصیاتی است که این‏ آیات ‏برای منافقین بیان دارند. منافقین جمعیتی هستند و یک موقفی دارند‏ و می‏توانند ادعا کنند که ما شاهد بر رسالت حضرت هستیم و ما هستیم که باید این رسالت را ادامه بدهیم و با ما کار به مقصد‏ می‏رسد. قسم‏‏های ‏موکدی هم‏ می‏خورند ولی آنچه در باطن دنبال‏ می‏کنند این است که مسیرشان را از حضرت جدا کردند و صد سبیل‏ می‏کنند. از آن جایی که مسیرشان جداست، فهمیدند ولی برای این که صد عن السبیل بکنند قسم ‏ می‏خورند.بررسی خصوصیات منافقین از منظر قرآنسوال این است که چرا اینها به این وادی افتادند و چرا کارشان به این جا رسید که با ادعا صد عن السبیل بکنند، خدای متعال‏ می‏فرماید «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لایَفْقَهُون‏» یعنی اینها وارد دنیای اسلام شدند ‏ولی بعداً کفر ورزیدند در یک موقفی هستند که قلب هایشان طبع شده و دیگر‏ نمی‏توانند راه حضرت را بفهمند. انسانی که راهش را از وجود مقدس نبی اکرم جدا‏ می‏کند به یک موقفی‏ می‏رسد که طبع قلب‏ می‏شود و دیگر نمیتواند بفهمد.قرآن‏ راجع به کفار می‏فرماید‏: «إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُون‏»(بقره/6) اینها دیگر انذار بشوند یا نشوند فرقی‏ نمی‏کند. کسی که راهش را جدا‏ می‏کند و بعد از این ایمان کفر‏ می‏ورزد و ایمانش را زیر پا‏ می‏گذارد، به جایی می­رسد که قلب بسته‏ و طبع‏ می‏شود و دیگر راهی برای ورود حقایق به این قلب نیست و‏ نمی‏تواند در راه بیاید. این قلب همراه نیست. اگر کسی این قلب را دنبال حرکت کرد، این قلب صد سبیل‏ می‏کند زیرا دیگر‏ نمی‏تواند حرف پیامبر خدا بفهمد و این راه را ببیند. لذا هر کسی هم دنبال او برود، اهل فهم راه نیست. مردم را پشت سر خودش نگه‏ می‏دارد و صد عن السبیل‏ می‏کند.کسی‏ می‏تواند در این راه حرکت کند که قلبش سرشار و با حضرت مرتبط است و دریافت‏ می‏کند و وقتی مردم پشت سر او راه‏ می‏افتند،‏ به خدا می‏رسند و او مردم را در سبیل قرار‏ می‏دهد؛ اما کسی که قلبش طبع و بسته شد، کسانی که پشت سر او قرار‏ می‏گیرند، چون خودش‏ دین خدا و راه حضرت را‏ نمی‏فهمد مردم را هم پشت سر خودش نگه‏ می‏دارد.‏خدای متعال‏ یک خصوصیت دیگری از اینها را معرفی‏ می‏کند و‏ می‏فرماید «وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُون‏» خیلی امر عجیبی است و دو خصوصیتی که از‏ آنها ‏ذکر‏ می‏کند این است: اینهایی که ادعای این مقامات را‏ می‏کنند کسانی هستند که وقتی‏ آنها ‏را‏ می‏بینید جسمشان تو را به شگفتی و اعجاب‏ می‏آورد، شاید مراد از جسم این جسم فیزیکی شان نیست؛ اینها یک ظاهری دارند و یک باطنی؛ یک روح و یک جسم و پیکره‏ای دارند؛ پیکر ...

ادامه مطلب  

چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟/ سخت است؛ اما می‏ شود!  

درخواست حذف این مطلب
سینماپرس: این یادداشت شفاهی، گفتاری است از شهید سیدمرتضی آوینی که حدود سال ۱۳۷۱ در جمعی از علاقمندان ایده ‏ها و دیدگاه ها و تجربه‏ های او بیان شده است. سؤال اساسی گفتار این است که چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟ و چگونه به هنرجویان آموزش بدهیم که هنرمندانی مسلمان و در خدمت تفکر دینی بار بیایند؟ راه شناختن وضعیت عالم امروزروزگار ما، روزگار اصالتِ فایده است، یعنی هر سخنی که می ‏شنوید، بلافاصله در ذهن‏تان می ‏آید که چه فایده‏ای دارد؛ روزگار ما چنین روزگاری است. بنابراین، سعی می‏ کنم قدری فایده ‏های این بحث را هم بگویم که خیلی مجرّد و انتزاعی نباشد، هر چند به نظرم اصل مطلب انتزاعی است. اصلاً عالم امروز عالم انتزاع است، عالم مابعدالطبیعه است - نه عالم ماوراءالطبیعه - عالم فلسفه است و همه مفهوم‏ ها در این عالم، انتزاعی است. با صورت تشریعی که در ذهن ما مسلمان‏ها هست، نمی‏ شود تصور درستی از چنین عالمی ارایه کرد، یعنی حتماً باید مبنا و مقدمه مابعدالطبیعیِ جهان امروز را بدانید و از این طریق سعی کنید جهان امروز را بشناسید. با این صورت تشریعی که از دین در ذهن ما هست، اصلاً نمی‏ شود این عالم را شناخت. دلیل آن هم روشن است. یعنی اگر در ماهیت این دو عالم قدری تأمل کنیم و آنها را با هم تطبیق دهیم و قیاس کنیم، خیلی راحت می‏ فهمیم که از این نظر، عالم امروز را اصلاً نمی‏ شود شناخت.چون دینی که در دست ماست - و از طریق فقه، اصول و سایر درس ‏هایی که در حوزه ‏ها تدریس می ‏شود به دست ما رسیده - صورتی از عالم در ذهن ما ساخته که کاملاً با صورتی که علوم جدید و تفکر انتزاعیِ فلسفی به دنیا داده متفاوت است. یعنی شما عالمی با خدا، شیطان، بهشت و جهنم تصور می‏ کنید و این تعلیم، تصوری تشریعی به شما می‏ دهد، در حالی که با این تصور نمی‏ شود دنیای امروز را شناخت. شما نهایتاً به آنجا می‏رسید که مثلاً می‏گویید آمریکا شیطان است، اما برای اینکه بفهمید با این شیطان چگونه باید مقابله کرد، به تفکر انتزاعی نیاز دارید، یعنی احتیاج دارید که مبانی مابعدالطبیعیِ عالم امروز را بدانید. حتی لازم است در خودِ حکمت دین غور و تعمق بیش‏تری کنید؛ یا به «حکمت تأویلی» مسلح باشید، یعنی حکمت به معنای حقیقی لفظ. اما چگونه می‏توان توقع داشت مثلا همه مسوولان کشور ما با پشتوانه چنین حکمتی با عالم جدید رو به‏ رو شوند و در آن نظر کنند؟ نمی‏توان توقع داشت همه حکیم باشند و حکمت دینی را مثل حضرت امام بدانند و از این نظرگاه عالم امروز را بشناسند. همه همین صورت تشریعی در ذهن‏شان هست که چندان تفاوتی با «دین عجوزه‏ ها» ندارد؛ یعنی با همین تصوری که پیرزنان و قدمای عوام در ذهن‏شان دارند که تصور خیلی ساده‏ ای از عالم است و از همین نظرگاه نسبت به اطرافشان حکم می‏کنند؛ منتها دچار عُجب نمی‏شوند و از روی خودخواهی و خودبینی با عالم برخورد نمی‏کنند، سعی نمی‏کنند درباره همه چیز نظر بدهند و خودشان را از خیلی چیزها کنار می‏کشند. دینی هم که این‏طور به دست می‏ آید، غیر از دین عجوزه‏ ها نیست و تصور خیلی ساده ‏ای از دنیا به ما می‏دهد، مگر اینکه همان‏طور که عرض کردم، حکمت بدانیم و از نظرگاه این حکمت با عالم امروز رو به ‏رو شویم، یعنی همان‏طور که حضرت امام برخورد می‏کردند یا الان آیت‏ اللَّه خامنه‏ ای برخورد می‏کنند؛ این توقع را از هر کسی نمی‏توان داشت.منشأ اختلاف‏ هایی هم که بین ما پیش می‏ آید، همین جاست که می‏خواهیم از نظرگاه فقه - فقه فعلی و فعلیت‏ یافته، نه فقه بالقوه - با جهان امروز مقابله کنیم. این فقه چیزی به ما نمی‏دهد که بشود با آن مبانی عالم امروز را شناخت. ما احتیاج داریم درباره ماهیت‏ ها بحث کنیم و از این طریق به حقیقت عالم رجوع کنیم، اما این چیزی که در حال حاضر از تفکر حوزوی در دست ما هست، این امکان را ندارد که ماهیت عالم امروز را بشناسد. به این دلیل که ماهیت عالم امروز با مابعدالطبیعه یونانی و بعد با تفکر اسکولاستیک۱ - یعنی تحولی که مابعدالطبیعه ی یونانی نسبت به تفکر مسیحی، آن‏ هم مسیحیت یونان‏ زده، پیدا می‏کند - شکل گرفته است. پس ما تا موقعی که به این مابعدالطبیعه مسلح نباشیم، اصلاً نمی‏فهمیم عالم امروز چگونه عالمی است و آن وقت، چطور می‏خواهیم درباره عالم امروز نظر بدهیم؟ مثلاً درباره هنر که موضوع بحث ماست، باید بگویم که هنر امروز هنر گذشته نیست، هنری نیست که مولوی می‏گوید:چون غرض آمد هنر پوشیده شدصد حجاب از دل به سوی دیده شدمولوی هنر را به معنای فضیلت و کمال می‏ آورد. یا حافظ که می‏گوید:آسمان کشتی ارباب هنر می‏شکندتکیه آن به، که بر این بحر معلّق نکنیماو هم هنر را به معنای فضیلت و کمال می‏ آورد و معنای حرفش این است که روزگار با اهل کمال و انسان‏های کامل سرِ سازگاری ندارد. این هنر با هنر به مفهومی که حالا در دست ما هست - مثل گرافیک، نقاشی، سینما، تئاتر و... - اصلاً قابل قیاس نیست؛ یا مثل «علم» به معنایی که گذشتگان ما می‏گفتند و در حدیث هست و «علم» به مفهومی که امروز به علوم تجربی، روان‏شناسی، جامعه‏ شناسی و... اطلاق می‏شود.متأسفانه این خَلط مبحث وجود دارد؛ چون در تحولی که معنی کلمه‏ ها در طول تاریخ پیدا می‏کند، تأمل نمی‏کنند. علمِ امروز را به معنای علم گذشتگان می‏گیرند و حدیث‏ هایی که علم در آنها مورد تأیید قرار گرفته، به علوم جدید نسبت می‏دهند؛ در حالی که علم مورد نظر روایت‏ ها با علم امروز کاملاً متفاوت است، هنری هم که در گذشته مطرح بوده با این هنر متفاوت است و... ما با رجوع به مآثری که در اختیار داریم، نمی‏توانیم به این سادگی درباره عالم امروز نظر بدهیم؛ این کار احتیاج به حکمت تأویلی دارد.در صورتی می‏توانیم درباره عالم امروز نظر بدهیم که مبانی مابعدالطبیعی آن را در پرتو نور حکمت دینی بشناسیم، چون از خودِ مابعدالطبیعه هم به‏ تنهایی کاری برنمی‏ آید و انسان دچار همان اشتباه‏ هایی می‏شود که در طول تاریخ، علمای یونان‏ زده خودمان گرفتار آن شده‏ اند. یعنی اگر خودِ این مابعدالطبیعه هم ذیل نور حکمت دینی نباشد، فایده ‏ای ندارد. این علم، نوری است که خداوند در قلب متّقین تجلی می‏دهد و عالم جدید را در پرتو این نور باید شناخت.این دو معنای هنر - هنری که در قدیم می‏گفتند و هنر جدید - اصلاً نسبتی با هم ندارند. نه تنها نسبتی با هم ندارند، بلکه اصلاً در بعضی مصداق‏ ها همدیگر را نقض می‏کنند. البته ممکن است بعضی مصداق ‏های آنها قابل تطبیق باشند، مثلاً شاید بتوان شعر بعضی شاعران این روزگار را که اهل حکمتند، با آنچه گذشتگان «هنر» می‏خواندند و نحوی کمال و فضیلت شمرده می‏شد، معادل قرار داد. ولی این سخن درباره بعضی مصداق‏ ها صادق است، یعنی در جزء، نه در کل. هیچ‏یک از هنرهای نقاشی، گرافیک، تئاتر و... با آنچه قبلاً هنر نامیده می‏شد، قابل تطبیق نیستند.هنر جدید خاصّ عالم جدید است، یعنی زاییده و مولود تکنولوژی است، مولود عالمی که تکنیک هم در آن متولد شده و آن را جز از همین نظرگاه نمی‏شود بررسی کرد و هر طورِ دیگری آن را بررسی کنید، به اشتباه می‏روید. اگر هنر امروز را این‏طور بررسی نکنید، این اشتباه پیش می‏ آید که هنر جدید در دست ما همان قدر موم است که در دست غربی‏ ها و به ما همان‏طور جواب می‏دهد که به غربی‏ ها - یعنی از آن می‏توان به عنوان وسیله و ابزار استفاده کرد. این است بلایی که امروز گرفتار آن شده‏ایم.عالم و هنر جدید جهت دارندشما بهتر از من می‏دانید که ما در این چهارده سال(بعد از انقلاب) رشدی در هنر نداشته ‏ایم؛ چه در تلویزیون، چه در سینما و چه در ادبیات داستانی - مگر در شعر که در آن سابقه تاریخی داریم، و قدری هم در گرافیک که به یک معنا به تفکر دینی نزدیک می‏شود و الان به دلیل‏ های آن کاری نداریم.۲ ما در هیچ‏یک از این هنرها رشدی نداشته‏ ایم و اصلاً ماهیت این هنرها را درک نکرده‏ ایم. هنر جدید، هنر تکنولوژیک است، چنان که عالم امروز هم عالم تکنولوژیک است. عالم تکنولوژیک، عالمی است که ظاهر آن نسبت به باطنش اصالت پیدا کرده و در این عالم اصلاً همه چیز تبدیل به اشیایی شده که باطنِ آنها را حذف کرده‏ اند تا امکان تصرف در آنها باشد. مثالی درباره کلمه‏ ها بزنم: کلمه ‏هایی که امروز در شعر نو به کار می‏رود، اصلاً کلمه ‏هایی نیست که در گذشته به کار می‏رفته. ممکن است لفظ همان لفظ باشد، کلمه‏ هایی مثل سیاه، سفید، سرخ، بنفش، عقل، هوش و... .تمام این کلمه ‏ها گرفتار شیئیت شده ‏اند؛ از باطن خالی شده‏ اند و جز پوسته‏ های ظاهری، چیزی نیستند. در آنها معنای جدیدی دمیده شده است، مثل «علم» که جز پوسته لفظ، چیز دیگری نیست و معنای باطنی آن چیز دیگری است. «هنر» هم همین‏طور است و جز پوسته لفظ چیزی از آن باقی نمانده. باطنش چیز دیگری شده است که باید درباره آن فکر کرد. نمی‏خواهم بگویم عالم جدید از همان آغاز با دین تضاد داشته، بلکه چون با غایت تصرف در طبیعت شکل گرفته، از سایر غایت‏ ها انصرافِ وجه پیدا کرده است. وقتی انسان چیزی را به عنوان غایت خود انتخاب می‏کند، آن چیز قبله‏ اش می‏شود. وقتی بشر غایت خود را تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر قرار می‏دهد، از سایر جهت‏ ها و غایت‏ ها منصرف می‏شود. آن وقت دیگر همِّ او متوجهِ بر پا کردن یک عالم دینی نخواهد شد، چنان که همِّ او متوجهِ بر پا کردن هیچ عالم دیگری نمی‏شود، غیر از عالمی که در آن، تصرف در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ممکن است. بنابراین، سیر بشر با انتخاب قبله شروع می‏شود و متناسب با آن از عالم اطراف خود جواب می‏گیرد. رشد علوم در همین جهت است، محصول و لازمه‏ هایی هم که اختراع می‏شود در همین جهت است، شیوه ‏های تحقیق هم در همین جهت پیدا می‏شود. حتی علوم انسانی هم قبله و غایتی جز تصرف بیش‏تر در عالم به قصد تمتع بیش‏تر ندارد. یعنی اصلاً نمی‏توانید تصور کنید چیزی در عالم جدید باشد و این جهت را نداشته باشد.اینکه هر موجودی در این عالم جهتی دارد، از لحاظ فلسفی اثبات‏ شده است. ممکن است بگویید این ضبط صوت صدای من را ضبط می‏ کند؛ بله، ولی جهت آن چیز دیگری است. در جزء به من جواب می‏ دهد، ولی در کلیت خود به من جواب نمی‏دهد، بلکه متناسب با جهت خودش جواب می‏دهد و اصلاً برای همین هم اختراع شده و در همان جهت خاص جواب می‏دهد که در آن اختراع شده. این‏طور نیست که محصو هنر در دنیای جدید به این سادگی‏ ها ظرفِ مظروفی واقع شود که ما می‏خواهیم بر آن تحمیل کنیم. نمی‏خواهم بگویم اصلاً نمی ‏شود، چون این هم اصالت دادن به ابزار و اشیاست. وقتی شما می ‏گویید تشکیلات دنیای امروز را اصلاً نمی‏شود عوض کرد، یعنی باز هم به آن اصالت داده ‏اید و این با تفکر ما سازگار نیست. ما مطمئنیم می‏ شود اینها را عوض کرد، منتها سخت است؛ یعنی باید ماهیت آنها را شناخت.خود شیئیتی هم که برای همه چیز - از جمله هنر - پیدا شده، جهت‏ مند است. موسیقی جاز را در نظر بگیرید؛ ظاهر آن بر باطنش دلالت دارد، یعنی هیچ‏کس به این فکر نمی ‏افتد که از موسیقی جاز استفاده دینی کند، این فکر به ذهن هیچ‏کس خطور نمی ‏کند که مثلاً از موسیقیِ رقص در خدمت دین بهره بگیرد. بقیه محصولات تمدن جدید هم همین‏طورند، با این تفاوت که ظاهرشان به باطن آنها دلالت ندارد، یعنی ما به ظاهر این دلالت را در آنها نمی‏بینیم، ولی در باطن‏شان همین دلالت موجود است. این دلالت در همه ی مظاهر دنیای جدید وجود دارد، چون عالم امروز جهت‏ مند است؛ منتها یک جا - مثل موسیقی جاز - این دلالت مشخص و آشکار است، ولی مثلا به نقاشی که می‏رسید، این‏قدر معلوم نیست. اگرچه وقتی ماهیت نقاشی غربی را بررسی می‏کنید، می‏بینید آن هم جهت ‏مند است. درباره گرافیک، سینما و تئاتر هم همین معنا صدق می‏کند. اینها را اگر آن‏طور که غربی‏ها به ما تدریس می‏کنند و خودِ وسایل اقتضا دارند، به حال خودشان بگذارید، همان جهت را با خودشان می‏ آورند، هیچ تفاوتی نمی‏کند. هر شیئی، یک شی‏ء فرهنگی است. هر شیئی که متعلق به دنیای جدید است، به دلیل اینکه جهت‏ مند است، یک شی‏ء فرهنگی است و هویت فرهنگی دارد. این هویت فرهنگی را نمی‏شود از آن گرفت. آن شی‏ء، این هویت فرهنگی را متناسب با غایت و جهت خود پیدا کرده است - چه در ظاهرش مشخص باشد و چه نباشد. حالا قضیه به این شکل است که وقتی نقاشی به همان صورتی تدریس می‏شود که غربی‏ ها آن را تا اینجا رسانده ‏اند، همان اقتضا را با خودش دارد. اگر با نقاشیِ دنیای جدید آشنا بودید، برایتان تحلیل می‏کردم تا ببینید نگرش نقاشی جدید چیست. در مقاله‏ ای که برای «نگاره» نوشته‏ ام۳ مشخص کرده ‏ام که نقاشیِ دنیای جدید اصلاً «نقاشی برای نقاشی» است، نه نقاشی برای هر چیز دیگر.هنرمند انقلابی و اقتضای آموزش هنرهای جدید ... نمی‏شود برنامه‏ ای ارایه کرد که همه هنرهای جدید در آن آموزش داده شوند. برای هر یک از هنرها به طور خاص باید برنامه ای در نظر بگیریم، این هنرها کاملاً با هم متفاوتند و به صورتی کاملاً متفرق از هم در دنیای امروز رشد و تکامل پیدا کرده ‏اند. به یک معنا، اصلاً این‏طور نیست که وحدتی بر آنها حاکم باشد. البته از لحاظ نسبتی که با مفهوم آزادی دارند، وحدتی بر آنها حاکم است. از آنجا که انسان جدید این هنرها را آفریده یا خلق کرده است و او نسبتی با مفهوم آزادی دارد، همه ی هنرها در دنیای جدید نسبتی با مفهوم آزادی دارند. اما از جهت‏ های دیگر، وحدتی بر آنها حاکم نیست. تکنیک‏ های متفاوتی دارند، قالب‏ های متفاوتی ‏اند که آنها را باید منتزع و جدا از هم آموخت و برای هر یک باید برنامه مشخصی ریخت.اولاً تکنیکِ هر هنر را باید به طور مجزّا آموخت. یعنی شما اصلاً نمی‏توانید در آموزشکده ‏تان طریقی پیدا کنید که هم تکنیک هنرها را به هنرجو بیاموزید و هم او را مسلمان بار بیاورید، این دو با یکدیگر قابل جمع نیستند. تکنیک هنرها را باید کاملاً مجزّا از تفکر اسلامی آموخت، برای اینکه مجزّا از این تفکر شکل گرفته و چند قرن هم از شکل‏ گیری آن می‏گذرد. هنرهای جدید قالبی پیدا کرده‏ اند که این قالب صرفاً نسبت به خود آنها جواب می‏دهد. همه ی اینها مثل موسیقی جاز جهت‏ مندند، منتها در موسیقی جاز این دلالت از ظاهر به باطن آشکار است، ولی در بقیه ی هنرها چنین نیست. نقاشی هم همین قدر جهت‏ مند است و دلیل آن تا اندازه‏ ای به ماهیت خود نقش برمی‏گردد - که ما فعلاً به این بحث و اینکه نقش و نقاشی تا چه حد می‏تواند تفکر بپذیرد کاری نداریم. ولی از آنجا که نقاشی در دنیای امروز به صورت یک هنر جدید ظهور کرده و کاملاً «نقاشی برای نقاشی» است، نسبت به هیچ تفکر و هیچ غایت و غرض دیگری پذیرش ندارد. مثلاً «انتزاعی بودن» از صفت‏ هایی است که نقاشی مدرن دارد، از لازمه‏ های ذاتی نقاشی است و وقتی این لازمه ذاتی را از آن بگیرید، اصلاً از حالت نقاشی خارج می‏شود و دیگر ماهیتاً نقاشی نیست. وقتی بخواهید تفکری را به طور صریح در نقاشی بیان کنید، تبدیل به گرافیک می‏شود. یعنی در نقاشی مدرن تفکر باید کاملاً به صورت انتزاعی بیان شود، از همان طریقی که خود نقاشی باز کرده و با همان تکنیکی که در طیّ سال‏ها یافته است. به محض اینکه بخواهید تفکری را از طریق نقش بیان کنید، به طور کامل از ماهیت نقاشی مدرن عدول کرده ‏اید. مثلاً نقاشی‏ های آقای «حسین صدری» ظاهراً اسلامی است، اما برای عوام‏ الناسْ اسلامی است. او در واقع با عدول از ماهیت نقاشی مدرن این آثار را خلق می‏کند، مثلاً بچه‏ ای را - یتیمی را - در حال گریه می‏کِشد. موضوع کارهایش رُمانتیک است. اینها اصلاً موضوع‏ هایی نیست که هنر جدید بپذیرد. هنر جدید هنر خواص است، اصلاً هنر عوام نیست، یعنی عوام اصلاً هنر جدید را درک نمی‏کنند. این است که اگر ما از هنر جدید انتظار داشته باشیم که تفکری دینی را ارایه کند که عوام هم درک کنند، انتظار بیهوده ‏ای است، برای اینکه انتزاعی بودن جزو صفت‏ های نقاشی مدرن است و کاری هم نمی‏توانید کنید؛ به محض اینکه تفکر صریح را در آن مطرح کنید، تبدیل به گرافیک می‏شود.گرافیک ماهیتاً سفارش ‏پذیر است، چون در کنار کتابت و صنعت چاپ و گراور و غیره رشد کرده است. گرافیک با ایلوستراسیون۴ شروع می‏شود و در واقع، تصویرگریِ کتاب، نشریه ‏ها و روزنامه‏ هاست. یا مثلاً کاریکاتور اصلاً خاصیت سیاسی داشته، یعنی خاصیت‏ هایی داشته که از آن در جهت اِعمال تفکر خاصّ سیاسی استفاده می‏شده، مثلا یک حزب یا دسته سیاسی از آن برای حمله به دست ه‏ای دیگر استفاده می‏کرده است. وقتی به آثار بسیاری از کاریکاتوریست‏ ها مراجعه می‏کنید، می‏بینید تفکر خاصی در کار آنها مشخص است، چون کاریکاتور و گرافیک از همان ابتدا این‏طور شکل گرفته که سفارش‏ پذیر بوده است. تفکر می‏پذیرد، یعنی می‏شود تفکری را به واسطه آن مطرح کرد.۵ به همین دلیل است که ما بعد از انقلاب در گرافیک خیلی رشد کرده ‏ایم. واقعاً رشدمان در این زمینه بی‏ نظیر بوده است. گرافیک به ما میدان می‏دهد و در دست ما مثل موم می‏شود، چون خودش ماهیتاً سفارش‏ پذیر و تفکرپذیر است.اما نقاشی تفکرپذیر نیست. نقاشی جدید عیناً مثل موسیقی است؛ بیش‏تر لحن است تا تفکر، و با آن نمی‏شود مفهومی را به عوام‏ الناس انتقال داد، حتی به خواص هم نمی‏شود چیزی منتقل کرد. موسیقی ماهیتاً چیزی است که از غیر طریق عقل و ادراکِ عقلی دریافت می‏شود. زیر و بم موسیقی مستقیماً از طریق حالت و احساس درک می‏شود، نه از طریق عقل. بنابراین، شنونده موسیقی در برابر این پرسشِ شما که «فلان جمله یا قطعه موسیقی چه می‏گوید؟» پاسخی ندارد. نقاشی هم همین‏طور است؛ نقاشی مدرن اصلاً لحن است، موسیقی است و به همین جهت نمی‏شود از آن در جهت یک تفکر خاص استفاده کرد. سؤال ما از ابتدا این است که چگونه هنرها را در خدمت اسلام درآوریم؟ چگونه به هنرجویان آموزش بدهیم که هنرمندانی مسلمان و در خدمت تفکر دینی بار بیایند؟ سؤال این است. بنابراین، باید یک‏یک هنرها را با توجه به ماهیت آنها تحلیل کنید که آیا در خدمت دین درمی‏ آیند یا خیر. عالم جدید عالم دینی نبوده که بگویید همه این قالب ‏ها نسبت به تفکر دینی خاضع ند. عالم جدید برای تصرف بشر در طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر ظهور کرده و همه تفکر و تأمل و علم و تکنیک در خدمت همین غایت و قبله‏ ای است که بشر جدید برای خود انتخاب کرده است. حتی مفهوم ‏های کلی انتزاعی در خدمت همین غایت است. این آزادی که امروز مطرح می‏شود، در خدمت تصرف در عالم طبیعت به قصد تمتع بیش‏تر است.یا مثلا «تساوی زن و مرد» اصلاً یک امر خلاف ذات طبیعت است، چون زن و مرد ذاتاً و طبیعتاً با هم متفاوتند و این تفاوت ذاتی و طبیعی دلالت بر تفاوت روحانی و نفسانی دارد، یعنی ماهیتاً متفاوتند؛ منتها عالم جدید این تساوی را به دلیل دیگری مطرح می‏کند. اصلاً طرح تساوی زن و مرد از لازمه‏ های عالمِ جدید به قصد رسیدن به آن قبله و غایتی است که گفته شد. همه چیز این عالم همین است، از مفهوم ‏های انتزاعی فلسفی گرفته تا علم، تکنولوژی و... چون قبله بشر جدید این است. عالم جدیدی که در اطراف ما بنا شده، همین عالم است. یعنی ما همه چیز را با این دید می‏فهمیم. حتی اینکه زمین دوْر خورشید می‏چرخد، با این تفکر بیگانهنیست. فکر نکنید این عالمی که در ذهن‏مان ساخته‏ ایم عین واقعیتِ عالم است؛ اصلاً این‏طور نیست. همه چیز این عالم با هم می‏خواند و تطبیق می‏کند و نسبت به همان غایتی که عرض کردم، معنا می‏شود.حالا یک‏یک هنرها را ببینید: موسیقی که عرض کردم لحن است، گرافیک لحن و موسیقی است، نقاشی هم لحن و موسیقی است. موسیقی هم خودش درک نمی‏شود و تفکرپذیر نیست، مگر اینکه شما به جماعتی که خودشان را به صورت انسان کامل، انسانِ نسبتاً کامل ساخته ‏اند و به یک معنا حقیقت اسلام در وجودشان محقق شده، ساز بیاموزید و آنها به ساز تسلط خارق‏ العاده پیدا کنند. اگر وجود آنها نسبت به حقیقت دین مظهریت داشته باشد و بر ساز هم تسلط کامل پیدا کنند، شاید نتیجه کارشان را بشود «دینی» خواند. وگرنه، طور دیگری نمی‏شود صفت دینی را به نحوی موسیقی اطلاق کرد. اصلاً هنر این‏طور است. نقاشی هم همین‏طور است. اگر هنرمندی نسبت به دین مظهریت داشته باشد و بر تکنیک نقاشی مدرن مسلط شود و کاملاً بر آن غلبه کند، تا آنجا که این تکنیک مثل ابزار در خدمت او باشد، اثری که خلق می‏کند با دین نسبت دارد. وگرنه، نمی‏شود گفت نقاشی مدرن باید چه مشخصه‏ هایی پیدا کند تا دینی باشد. درباره بقیه هنرها هم همین‏طور است.داستان‏ نویسی امروز با آنچه ما در گذشته داشته‏ ایم، کاملاً متفاوت است. داستان‏ های گذشته در عالمِ اجمال است و داستان‏ های جدید در عالمِ تفصیل. اینها دو عالم کاملاً متفاوتند، منتها ظاهرشان یکی است. ما فکر می‏کنیم یکی‏ اند چون درک ما از آنها اشتباه است. آن یکی در عالم اجمال است و این یکی در عالم تفصیل. داستان‏ های قرآن در عالم اجمال است، نه در عالم تفصیل. داستان جدید (رُمان، نووِل، داستان کوتاه، داستان بلند) تفصیل و توصیف «من» است. «من» در عالم جدید یعنی «فرد منتشَر» - فردی که در این عالم جدید انتشار پیدا کرده و تکثیر شده است - چون عالمِ جدید در عین حال می‏خواهد همه انسان‏ها را به هم شبیه کند، یعنی واقعاً در این جهت حرکت کرده که همه انسان‏ها به هم شبیه شوند: آموزش یک‏سان می‏بینند، با رسانه‏ های یک‏سان سر و کار دارند و توسط این رسانه‏ ها آموزش یک‏سان به آنها داده می‏شود و در سراسر دنیا فرهنگِ یک‏سان تبلیغ می‏شود؛ دیگر چین با یونان تفاوتی نمی‏کند.الان فرهنگ در سراسر دنیا فرهنگ واحدی است، غیر از ایران که امام در آن فرهنگ دیگری بنا کرده و اکنون بزرگ‏ترین معضل ایران برای رسیدن به توسعه اقتصادی، همین فرهنگ است. این فرهنگ با عالم جدید اصلاً جمع نمی‏شود، چون غایت و قبله‏ اش غایت و قبله عالم جدید نیست. درست مثل تفاوت آنچه قبل از اسلام بود و آنچه بعد از اسلام آمد. عیناً همین اتفاق افتاده است. یعنی امام آمد و فرهنگی بنا کرد که اصلاً با جاهلیت جمع نمی‏شود. مگر اسلام با جاهلیت قبل از خود جمع شد که حالا ما منتظریم این فرهنگ ...

ادامه مطلب  

علم جدید و ادیان توحیدی / مهدی گلشنی  

درخواست حذف این مطلب
اشاره: فیزیکدان متألّه استاد دکتر مهدی گلشنی در کتاب جدیدشان «چالش ها و تبیین ها خداباوری و دانشمندان معاصر غربی» به چند مطلب اساسی پرداخته اند که یکی از آنها موضوع نوشتار حاضر است. این کتاب در سه فصل تنظیم شده: «خداباوری از منظر دانشمندان معاصر غربی» «علم جدید و بعضی چالش ها در برابر ادیان توحیدی» و «اسلوب جدید برهان نظم». استاد گلشنی در این کتاب به منابع و مآخذ متعددی ارجاع داده اند که در اینجا به اقتضای رعایت حوصله خوانندگان گرامی بسیاری از آنها حذف می شود. عنوان اصلی متن زیر «علم جدید و بعضی چالش ها در برابر ادیان توحیدی» است.***مقدمهعلم جدید در اوایل قرن نوزدهم به جهان اسلام وارد شد اما آنچه بیشترین اثر را بر بسیاری از متفکران اسلامی گذاشت خود علم نبود بلکه پس زمینه های فلسفی علم جدید بود که همراه با علم آمد و بر ذهن متفکران و روشنفکران مسلمان حاکم شد. مکاتبی مثل پوزیتیویسم و داروینیسم در محافل آکادمیک رواج یافت و موجب پیدایش چالش هایی در برابر اعتقادات خداباورانه مسلمانان شد. بعضی از عالمان مسلمان کوشیدند که برخی از ایده های کلام اسلامی را در پرتو یافته های علم جدید بازتعبیر کنند اما فیلسوفان مسلمان بین یافته های علم جدید و زمینه های فلسفی آن تمایز قائل شدند. آنها کشف اسرار طبیعت از طریق تجربه و نظریه پردازی را تأیید و تشویق کردند اما علیه بعضی تعابیر پوزیتیویستی علم جدید هشدار دادند تعابیری که به عنوان یافته های علم تلقی می شد.ما همراه با فلاسفه اسلامی معاصر معتقدیم که ریشه تعارض ادعاشده بین دین و علم در پیوست های فلسفی این علم است نه خود علم. برای روشن شدن مطلب در بخشهای زیر به بعضی از این موارد می پردازیم.مسئله حیات روحطبق قرآن افراد بشر یک بعد روحی و یک بعد جسمانی دارند. بعد روحی در یک مرحله متأخر از تکون بدن انسان اضافه می شود و آثار غیر مادی دارد. آن یک نفخه الهی است که به هر انسانی افاضه می شود: «و إذ قال ربّک للملائکه انّی خالق بشرا من صلصال من حمإ مسنون فإذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین: هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من آفرینندة انسانی از گل خشک از لجنی بویناک هستم. پس چون او را استوار ساختم و در او از روح خود دمیدم برای او به سجده درافتید.» (حجر )این ایده که افراد انسانی واجد دو بُعد جسمانی و روحی هستند ایده ای بس قدیمی است و از قدیم الایام نیز مورد مناقشه بوده است. در زمان ما که مکاتب تجربه گرا حاکم هستند اصالت به ماده داده می شود و حیات محصول فرعی فرایندهای فیزیکی ـ شیمیایی تلقی می گردد و جایی برای روح نمی ماند. فرانسیس کریک ـ کاشف مولکول dna ـ این نکته را به وضوح می گوید: «فرضیه حیرت انگیز این است که شما شادی ها و غمهای شما خاطرات و بلندپروازی های شما احساس هویت شخصی و اختیار در حقیقت چیزی بیش از رفتار مجموعه وسیعی از سلول های عصبی و مولکول های وابسته آنها نیست!»دیدگاه رایج واقعیت را محدود به آن چیزی می کند که از طریق فرایندهای فیزیکی ـ شیمیایی قابل کشف است اما این اعتقاد قابل استنتاج از خود علم نیست بلکه ریشه در فلسفه طبیعت گرایانة حاکم بر محافل علمی معاصر دارد. راجر تریگ ـ فیلسوف انگلیسی معاصرـ مسئله را خوب بیان می کند: «چرا نباید یک علم تبدیل یافته حتی قادر نباشد که روزی وجود واقعیات روحی را قبول کند؟ از این تعمیم صرفاً متافیزیکی در زمان حاضر که چنین چیزهایی نمی توانند وجود داشته باشند این نتیجه گیری شده که آن غیرممکن است. [اما] سؤال این است که: آیا علاقه به فهم سرشت واقعیت مطرح است یا اعتبار یک روش علمی که برای توانایی های فعلی انسان مطرح شده است؟»در پاسخ به موضع ماده گرایان دربارهٔ مسئله حیات و روح موضع فلاسفه اسلامی به قرار زیر است:الف) انسان ها علاوه بر بُعد مادی یک بعد روحی دارند که با آماده بودن زمینه وارد می شود. در حقیقت روح یک افاضة خاص الهی به هر فرد انسانی است. نفی این بعد روحی توسط ماده گرایان یک تصمیم گیری علمی نیست بلکه یک تصمیم گیری متافیزیکی است که ریشه در خود علم تجربی ندارد.صدرالمتألهین در پی معرفت حرکت جوهری (حرکتی نامحسوس که بر سطح عالم حاکم است) مبدأ تکوّن روح را ماده جسمانی می دانست که در پی تکامل خود بعد جدیدی می یابد که دیگر مادی نیست و مبدأ آثار جدیدی می شود که قبلاً فاقد آن بود.استاد مطهری (ره) نظر قرآن دربارهٔ بروز حیات را چنین بیان می کند: «در مورد خصوص حیات منطق قرآن بر این اساس است که حیات مطلقاً فیضی است عالی و بالاتر از افق جسم محسوس این فیض روی هر حساب و قانونی که برسد از افقی عالیتر از جسم محسوس سرچشمه گرفته لهذا تطوّرات حیات ایجاد و تکوین و خلق و تکمیل است این منطق روی این اساس است که ماده محسوس در ذات خود فاقد حیات است و حیات فیض و نوری است که باید از منبعی بالاتر اضافه شود.» بعضی از فیزیکدانان معاصر بدون آنکه اشاره ای به روح داشته باشند توضیح حیات یا شعور را بر مبنای فیزیک میسر نمی دانند. از جمله اینها می توان پلانک بور بورن شرودینگر و هایزنبرگ را نام برد. برای مثال نیلزبور می گوید: «وجود حیات را باید یک حقیقت اولیه در نظر گرفت که قابل توضیح نیست بلکه به عنوان نقطه شروع در زیست شناسی تلقی شود».شرودینگر می گوید: «شعور را نمی توان به زبان فیزیک توضیح داد زیرا شعور مطلقاً بنیادی است و قابل توضیح بر حسب هیچ چیز دیگر نیست» و در جای دیگر می گوید: «ما انتظار نداریم که علوم طبیعی بصیرت مستقیمی به ما دربارهٔ سرشت روح بدهند.»پلانک در پاسخ به اینکه «آیا می توان شعور را بر حسب ماده توضیح داد؟» گفت: «نه من شعور را بنیادی در نظر می گیرم. من ماده را منبعث از شعور می دانم. ما نمی توانیم ورای شعور برویم. آنچه ما دربارهٔ آن صحبت می کنیم آنچه ما موجود در نظر می گیریم شعور را مفروض می گیرد».پل دیویس نیز فهم سرشت شعور خصوصاً شعور انسانی را از بزرگترین چالش های علم می داند: «یکی از بزرگترین چالش ها در مقابل علم فهم سرشت شعور به طور کلی و شعور انسانی به نحو خاص است ما هنوز هیچ کلیدی نداریم که [بگوید] ذهن و ماده چگونه به هم مربوطند یا در مرحله اول چه فرایندی منتهی به ظهور ذهن از ماده شد.»حتی ریچارد داکینز که معتقد است علم نهایتاً همه چیز را توضیح خواهد داد اذعان دارد که شعور یکی از مشکل ترین مسائل است. او در مصاحبه ای که در اکتبر داشت چنین گفت: «شعور بزرگترین معمایی است که زیست شناسی (بیولوژی) زیست شناسی عصبی (نوروبیولوژی) و زیست شناسی تکاملی با آن روبروست آن معضلی بسیار بسیار بزرگ است».وی در پاسخ به اینکه «آیا ما نمی توانیم مبنای شعور را بفهمیم؟» می گوید: «آن وضوحا مرتبط با مغز است و چیزی است که از مغز تراوش می کند. به نظر می رسد که وقتی مغزها به اندازه کافی بزرگ می شوند چنان که در مورد مغز انسان داریم شعور بروز پیدا می کند. اینکه آن چیست از لحاظ فلسفی سؤال بسیار مشکلی است که زیست شناسان مجهزتر از دیگران برای پرداختن به آن نیستند».پوپر معتقد بود که منشأ حیات احتمالاً برای همیشه آزمون ناپذیر خواهد بود و حتی اگر عالمان حیات را در آزمایشگاه خلق کنند آنها هرگز نمی توانند مطمئن باشند که حیات عملاً به آن طریق شروع شده است اما بعضی از عالمان برجسته معاصر همانند فیلسوفان اسلامی و بعضی از فیلسوفان غربی روح را یک افاضه خاص الهی می دانند مثلاً جان اکلز ـ زیست شناس انگلیسی برنده جایزه نوبل ـ می گوید: «چون راه حلهای ماده گرایان نمی توانند بی مانندی تجربه شده ما را توضیح دهند من مجبورم که این بی مانندی نفس یا روح را به یک خلقت روحی فوق طبیعی نسبت دهم. توضیح قضیه به زبان الهیات چنین است: هر روحی یک حقیقت الهی جدید است که به نطفه در حال رشد در زمانی بین انعقاد نطفه و تولّد افاضه می شود».نویل مات ـ برنده جایزه نوبل فیزیک ـ نیز همین را می گوید: «من برآنم که فیزیک و روان شناسی نمی توانند شعور انسانی را توضیح دهند بنابر این برای من شعور انسانی ورای علم قرار دارد و در اینجاست که من رابطه بین خدا و انسان را می جویم.»ب) فرایندهای فیزیکی ـ شیمیایی عملاً زمینه را برای بروز حیات آماده می کنند یعنی آنها شرایط لازم برای بروز حیات هستند اما کافی نیستند. مادیون نصف قضیه را می بینند و از نصف دیگر آن چون محسوس نیست غافلند. دکتر شلدریک خوب قضیه را تبیین می کند: «واضح است که موجودات زنده از مواد شیمیایی درست شده اند و مشتمل بر انواع زیادی از پروتئین هستند و همچنین بسیاری از جهات آنها برحسب قواعد فیزیکی کار می کنند اما این اثبات نمی کند که چیزی ورای ساختارهای فیزیکی ـ شیمیایی نیست و اینکه ما می توانیم آنها را کاملاً برحسب فیزیکی و شیمی بفهمیم.بهترین مثال را یک رادیو ترانزیستوری فراهم می کند. فرض کنید کسی دربارهٔ رادیو نمی داند و آن را مشاهده می کند و از موسیقی حاصله شگفت زده می شود و می خواهد آن را بفهمد. او ممکن است فکر کند که موسیقی از خود رادیو نتیجه می شود ـ در نتیجه اندرکنش میان اجزای آن. اگر کسی بگوید که این از خارج می آید (از یک فرستنده) ممکن است منکر شود به این دلیل که نمی بیند چیزی از بیرون بیاید و ممکن است فکر کند که دستگاه را می فهمد. او ممکن است اجزای آن رادیو را فراهم آورد و همان صدا را بشنود و بعد بگوید که من این را فهمیده ام و آن را (از موادی معلوم) ساخته ام اما هنوز نمی داند که امواج رادیویی (در واقع در خارج) وجود دارند (و رادیو صرفاً آنها را می گیرد و پخش می کند).این درست وضعی است که ما با حیات داریم. اگر اجزای رادیو را به هم بزنید چیزی نمی شنوید اما این فقط بخشی از تصویر (قضیه) است. چیزی که مشکل دیدگاه مکانیستی است این است که آن یک دیدگاه محدود است. آن مبتنی بر نصف واقعیت است!»استاد مطهری (ره) نیز فرایندهای فیزیکی ـ شیمیایی را شرط لازم برای پیدایش حیات می دانستند نه شرط کافی: «ترکیب و جمع و تفریق و تألیف اجزای ماده شرط لازم پیدایش آثار حیات و زندگی است نه شرط کافی.» ج) حتی اگر یک بشر بتواند موجودات زنده را تولید کند ادعای خداباوران مبنی بر وجود عنصر روحی رد نمی شود زیرا آنها می توانند ادعا کنند که وقتی زمینه مادّی حیات آماده باشد خداوند که فیّاض علی الاطلاق است حیات را افاضه می کند. به قول استاد مطهری (ره): «اگر بشر روزی موفق شد و قانون خلقت جانداران را کشف کرد و تمامی شرایط و اجرای مادی ترکیب موجود زنده را به دست آورد و عیناً نظیر مادّة زنده طبیعی را ساخت آیا آن موجود مصنوعی حیات پیدا می کند یا نه؟ جواب این سؤال این است که قطعاً حیات پیدا می کند زیرا محال است که شرایط وجود یک افاضه کاملاً فراهم شود و آن افاضه تحقق پیدا نکند اگر بشر روزی چنین توفیقی حاصل کند منتهای کاری که کرده این است که توانسته شرایط (بروز) حیات را فراهم کند نه اینکه حیات را بیافریند.» صدرالمتألهین ـ فیلسوف برجسته قرن یازدهم هجری ـ بر آن بود که روح در مرحله مشخصی از حرکت جوهری بدن حاصل می شود. بدن علت روح نیست اما زمینه را برای بروز روح فراهم می کند: «در حقیقت روح انسانی در مقام حدوث و عمل جسمانی است ولی در بقا و تعقل غیرمادّی است.» خلقت جهانکیهان شناسی جدید با مقاله اینشتین با عنوان «ملاحظات کیهان شناسی دربارهٔ نسبیت عام» شروع شد. اینشتین نسبیت عام را برای کل جهان به کار برد. معادلات اینشتین بسته به شرایط جواب های مختلفی دارند اما خود نسبیت عام نمی تواند این شرایط را انتخاب کند. در هابل توجه کرد که طیف نوری که از کهکشان ها به ما می رسد به طرف قرمز تمایل دارد و این انتقال به طرف قرمز متناسب با فاصله هر کهکشان از ماست. این پدیده بر حسب انبساط جهان تعبیر شد و منتهی به مدل مهبانگ (انفجار بزرگ) جهان گردید که حاکی از آن است که جهان در زمانی در گذشته خلق شده است.در دهه فرد هویل و همکارانش مدل جهان ماندگار را عرضه کردند که طبق آن جهان ابتدای زمانی ندارد و همواره بوده است. این نظریه برای برخی از فیزیکدانان جاذبه داشت زیرا از نظر آنان مسئله وجود خالق برای جهان با این نظریه منتفی می شد. به قول واینبرگ: «این ایده که جهان ابتدایی نداشته است برای بسیاری از فیزیکدانان از لحاظ فلسفی جاذبه دارد زیرا آن از (مطرح کردن) عمل فوق طبیعی خلق پرهیز می کند.» هاکینگ نیز همین نظر را دارد: «بسیاری از مردم این ایده را که جهان ابتدایی داشته است دوست نمی دارند زیرا آن احتمالاً حاکی از دخالت الهی است» اما کشف اشعه زیر موج زمینه کیهانی در مدل مهبانگ را تقویت کرد.در چند دهه گذشته بعضی از کیهان شناسان در مقام حذف زمان اولیه (برای حفاظت) بوده اند و یا مسئله خلق از عدم را مطرح کرده اند تا خلق جهان توسط یک عامل خارجی منتفی شود. در اینجا به طرح این دو مسئله و پاسخ الهیون به آنها می پردازیم.الف) حذف زمان اولیه برای خلقتبعضی از کیهان شناسان و فلاسفه معاصر بر آن بوده اند که جهان همواره بوده است و بنابر این نیازی به خالق ندارد. به زبان هاکینگ: «اگر جهان ابتدایی می داشت ما می توانستیم تصور کنیم که آن خالقی داشته است اما اگر جهان واقعاً خودکفاست و کرانه و لبه ای ندارد آن نه ابتدایی دارد و نه انتها: آن صرفاً هست. پس دیگر چه جایی برای خالق هست؟»جالب این است که هاکینگ متناهی بودن فضا و زمان و بی کرانه بودن آن را صرفاً یک پیشنهاد می داند که تأیید تجربی آن هم مشکل است: «من مایلم تأکید کنم که این ایده که زمان و فضا باید متناهی ولی بی کرانه باشند صرفاً یک پیشنهاد است آن را نمی توان از اصل دیگری استنباط کرد. مثل هر نظریه علمی دیگر ممکن است در ابتدا به دلایل زیبایی شناختی یا متافیزیکی پیشنهاد شود اما آزمون واقعی این است که پیش بینی هایی بکند که با مشاهده تطبیق داشته باشد اما این در مورد گرانش کوانتومی به دو دلیل مشکل است:اولا ما هنوز دقیقاً مطمئن نیستیم که کدام نظریه موفقانه نسبیت و مکانیک کوانتومی را تلفیق می کند اگرچه ما اطلاعات زیادی دربارهٔ شکلی که این نظریه باید داشته باشد داریم. ثانیاً هر مدلی که کل جهان را به تفصیل توصیف کند برای ما بسیار پیچیده تر از آن است که بتوانیم چنین پیش بینی های دقیقی را محاسبه کنیم. شخص باید فرضیات و تقریب های ساده کننده به کار برد و حتی در این صورت مسئله استخراج پیش بینی های دقیق دشوار است.در رد این استدلال هاکینگ که اگر جهان خودکفا باشد و مرز و لبه ای نداشته باشد جایی برای خدا نیست کونتین اسمیت ـ فیلسوف آمریکایی ملحد ـ معتقد است که این بدترین استدلال الحادی در تاریخ تفکر غربی است: «استدلال الحادی هاکینگ منتهی به این اشتباه مضحک می شود که: ـ اگر فضا ـ زمان اقلیدسی وجود دارد و فضا ـ زمان لورنتسی افسانه است در این صورت هیچ زمان حقیقی در کار نیست که جهان در آن شروع شده باشد. ـ اگر هیچ زمان حقیقی ای برای شروع جهان نبوده باشد در این صورت هیچ شروع حقیقی در کار نیست که خدا خلق کرده باشد. ـ فضا ـ زمان حقیقی وجود دارد و فضا ـ زمان لورنتسی وجود ندارد. پس: ـ هیچ شروع اولیه ای در کار نیست که خداوند در آن خلق کرده باشد. ـ پس خداوند وجود ندارد!این احتمالاً بدترین استدلال در تاریخ تفکر غربی است و من وقت خواننده را نمی گیرم که آن رارد کنم!»نکته مهم دیگر این است که امثال هاکنیگ معتقدند که با نفی حدوث زمانی جهان آن را از خدا بی نیاز می کنند به قول هاکینگ: «اگر جهان ابتدایی می داشت می توانستیم خالقی فرض کنیم اما اگر جهان خودکفا باشد و مرزی یا کرانه ای نداشته باشد نه ابتدا داشته باشد نه انتها بلکه صرفاً وجود داشته باشد در این حالت چه جایی برای خالق هست؟»اما فیلسوفان مسلمان معتقدند که ازلی بودن یا ازلی نبودن عالم تأثیری در نیاز آن به خلق ندارد. به قول استاد مطهری (ره): «چرا ما برویم سراغ روز اول بگوییم در یک لحظه عالم به وجود آمده است؟ عالم در تمام لحظاتش در حال حادث شدن است. اصلاً بقایی در عالم نیست. هیچ چیزی دو لحظه در عالم باقی نیست. تمام عالم دائماً در حال حادث شدن است.» بسیاری از فیزیکدانان نیز متذکر شده اند که فرض ابتدای زمان نداشتن جهان آن را توضیح نمی دهد. به قول پل دیویس: «اینکه جهان ممکن است ابتدای زمان نداشته باشد وجود آن را توضیح نمی دهد و نمی گوید که چرا شکل فعلی را دارد. قطعاً آن توضیح نمی دهد چرا طبیعت این میدان های ذی ربط را دارد (مثل میدان خلق) و همین طور است در مورد آن اصول فیزیکی که شرایط حالت ماندگار را تثبیت می کنند.»جالب است که خود هاکینگ که برای شروع جهان نیازی به یک موجود فوق طبیعی یا محرک اول نمی بیند وقتی به قوانین توضیح دهندة مهبانگ می رسد مسئله را شفاف نمی بیند: «اگرچه کیهان شناسی پیشرفت فوق العاده ای نسبت به زمان لاپلاس داشته است نیازی به در کار آوردن یک موجود فوق طبیعی یا محرک اول برای شروع جهان نیست اما وقتی به قوانین توضیح دهندة مهبانگ می رسیم در آبهای آلوده تر هستیم.»به علاوه همان طور که بعضی از افاضل مسلمان و مسیحی متذکر شده اند خلقت لزوماً به معنای خلقت در زمان نیست بلکه حاکی از وابستگی به خداست. حکیم عبدالرزاق لاهیجی در کتاب گوهر مراد می گوید: «بدان که جمیع عقلای عالم از ملیین و غیر هم متفقند در حدوث عالم یعنی جمیع ماسوَی الله به معنی مسبوقیت به عدم و اختلافی در این نیست و خلافی که هست در این است که عدم سابق ذاتی است یا زمانی. حکما برآنند که عدم ذاتی است و متکلمین بر آن که عدم زمانی و کلمات انبیا علیهم السلام و حکمای اقدمین مطلق است در حدوث بی تعین و تخصیص به ذاتی یا زمانی و در احادیث ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین تصریحی به احدالوجهین نیست بلکه مفهوم از آن معنایی است که سبب احتیاج به صانع باشد و بس.» به قول ایان باربور : «پیام خلقت از عدم در مورد تمامی جهان و در هر لحظه صادق است و آن حکمی هستی شناختی است نه تاریخی».و به قول آرتور پیکاک : «تأکید اصلی در آموزه یهودی ـ مسیحی خلقت روی وابستگی و امکان تمامی هویت ها جز خود خداست: آن دربارهٔ یک رابطه ابدی بین خدا و جهان است و نه دربارهٔ آغاز زمین یا کل جهان در زمانی خاص». و به قول فیلیپ هفنر: «خلقت در الهیات مسیحی محدود به هدف خداوند از خلقت نیست محدود به این نیست که در ابتدا وقتی که زمان خلق شد چه رخ داد. خلقت به نگهداری ادامه یابنده جهان توسط خداوند نیز ارجاع دارد. هر لحظه وجود جهان وابسته به فیض ادامه یابنده خداوند دارد.»این دیدگاه ها شباهت هایی با دیدگاه ملاصدرا دارد که معتقد بود جهان ما در هر لحظه دوباره خلق می شود. ملاصدرا ابتدایی برای جهان در نظر نگرفت. او معتقد بود که فیض نامنقطع الهی مستلزم ابدی بودن خلقت است. استدلال او به زبان استاد مطهری به قرار زیر بود: «خیال کرده اند نظریة ازلیت ماده با اعتقاد به خدا منافی است حال آنکه هیچ ملازمه ای میان این نظریه و انکار خدا نیست بلکه حکمای الهی معتقدند لازمة اعتقاد به خداوند اعتقاد به ازلیت و دوام فیاضیت او و دوام خالقیت اوست که مستلزم ازلیت خلق است.» بر این مبنا استاد مطهری نتیجه می گیرد که قبل از جهان ما امکان وجود جهان های دیگر بوده است: «البته ممکن است نظریه آنها (فیزیکدانان) درست باشد به این معنا درست باشد که اگر ما (فلان قدر) سال به عقب برگردیم این عالم با این نظامات نبوده است ولی از کجا معلوم است که قبل از آن این عالم به صورت دیگری وجود نداشته است؟» آرتور ادینگتون روی همین زمینه در مورد مهبانگ تردید داشت: «به عنوان یک عالم من اصلاً باور ندارم که نظم فعلی اشیا با یک انفجار شروع شده باشد بدون توجه به علم من همان قدر بی میلم که ناپیوستگی غیرصریح در سرشت خداوند را بپذیرم».یکی دیگر از نظریه های مطرح شده در این زمینه نظریه هارتل ـ اختر فیزیکدان آمریکایی ـ و هاکینگ است که کوشیدند با به کارگیری اصول مکانیک کوانتومی در مورد مهبانگ و وارد کردن مفهوم «زمان موهومی» نشان دهند که فضا ـ زمان محدود است ولی کرانه ندارد و قوانین فیزیک در این حوزه ویژه نقض نمی شوند. در این مدلها زمان از امتدادهای فضایی قابل تمییز نیست. به قول هاکینگ: «در نظریة کوانتومی گرانش چون می توان فضاـ زمان اقلیدسی را به کار برد که در آن امتداد زمان هم ارز امتدادهای فضایی است این امکان برای فضا ـ زمان هست که از نظر گسترش متناهی باشند ولی هیچ تکنیکی که تشکیل مرز یا کرانه بدهد نداشته باشند. [در این صورت] هیچ تکنیکی وجود ندارد که در آن قوانین علم نقض شوند و برای فضا ـ زمان کرانه ای نیست که نیاز باشد در آن به خدا یا قانون جدیدی متوسل شویم که شرایط مرزی را برای فضا ـ زمان وضع کند جهان کاملاً خودکفاست و متأثر از چیزی خارج از خود نیست نه خلق می شود و نه نابود بلکه صرفاً هست.»اما هاکینگ اعتراف می کند که نظریه او صرفاً یک پیشنهاد است: «من دوست دارم تأکید کنم که این اندیشه که فضا و زمان باید متناهی ولی بدون مرز باشند تنها یک پیشنهاد است که قابل استنتاج از یک اصل دیگر نیست و مانند هر نظریه علمی دیگر ممکن است به دلایل زیباشناختی یا متافیزیکی پیشنهاد شود اما آزمون واقعی این است که: آیا آن با مشاهده تطبیق می کند یا نه؟ اما تعیین این مطلب در مورد گرانش کوانتومی مشکل است.»هاکینگ متوجه است که سرگذشت جهان در زمان واقعی متفاوت با سرگذشت آن در زمان موهومی است. با این وصف می گوید: «شاید چیزی که ما زمان موهومی می نامیم واقعاً زمان حقیقی باشد و چیزی که زمان حقیقی می نامیم اندیشه ای باشد که ما اختراع می کنیم تا به ما کمک کند که بتوانیم برداشت مان از جهان را توصیف کنیم!»جالب است که او به هر وسیله ای متشبث می شود که وجود خدا را نفی کند اما وقتی با علم برخورد ابزارانگارانه می کند چگونه می تواند حکم ...

ادامه مطلب  

امامِ انقلابیِ ما کشور را از منجلاب ها بیرون کشید/ امام بزرگوار ما مسیر را عوض کرد و یک تغییر بزرگ انجام گرفت  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، به نقل از khamenei.ir، حضرت آیت الله خامنه ای، در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۵ در مراسم بیست و هفتمین سالروز رحلت حضرت امام خمینی (رحمه الله) بیانات مهمی را ایراد فرمودند.مشروح بیانات مقام معظم رهبری در این دیدار به شرح زیر است:بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداة المهدیّین سیّما بقیّةالله فی الارضین.اجتماع بسیار عظیم و پرشکوهی است که برای احترام به یاد عزیز امام بزرگوارمان در اینجا تشکیل شده است؛ در بسیاری از مناطق دیگرِ کشور هم شبیه این اجتماع به خاطر یاد امام و به خاطر عشق به امام بزرگوار تشکیل شده.روزهای پایانی ماه پربرکت شعبان است. به گمان زیاد امام بزرگوار از این ماه، بهره ی فراوان معنوی میبردند. قرائن نشان میدهد که آن دل نورانی به برکت این ماه بر نورانیّت خود می افزود. این فِقره ی معروف دعای مناجات شعبانیّه: اِلهی هَب لی کَمالَ الاِنقِطاعِ اِلیکَ وَ اَنِر اَبصارَ قُلوبِنا بِضِیآءِ نَظَرِها اِلَیک،(۱) از جملاتی بود که در بیانات امام تکرار میشد؛ مکرّر در سخنرانی به مناسبتهای گوناگون، این فِقره ی از دعا را میخواندند. این نشان دهنده ی این است که این بزرگوار به این مناجات و به این مضامین و به این ایّام بابرکت اُنس داشتند. بنده هم که یک وقتی از ایشان سؤال کردم راجع به دعاها، یکی از دعاهایی که ایشان تکیه کردند بر روی آن و ترجیح میدادند آن دعا را، همین مناجات شعبانیّه بود. فِقرات مهمّی در این دعا هست که از جمله این فِقره است: اِلهی هَب لی قَلباً یُدنیهِ مِنکَ شُوقُه، وَ لِسانًا یُرفَعُ اِلَیکَ صِدقُه، وَ نَظَراً یُقَرِّبُهُ مِنکَ حَقُّه؛(۲) دل پرشوقی که به بارگاه قرب الهی نزدیک میشود؛ زبان صادقی که صدق آن موجب تقرّب به پروردگار میگردد؛ نگاه حق نگری که موجب میشود انسان به خدای متعال نزدیک تر شود. این خصوصیّات در این دعای شریف و در این مناجات، از خدای متعال خواسته شده است؛ اینها برای ما درس است. و امام بزرگوار کسی بود که با این درسها، در همه ی عمر مأنوس بود و به برکت همین اُنس و به برکت همین آشنایی با مراتب حق و حقیقت و تقرّب به پروردگار، خدای متعال این قدرت را به او بخشید که بتواند این حرکت عظیم و ماندگار را انجام بدهد.درباره ی امام بزرگوار میخواهیم حرف بزنیم. یکی از عناوین و اوصافی که درباره ی امام راحل عظیم الشّأن ما، کمتر به کار رفته است و کمتر از این عنوان استفاده کرده ایم، عبارت است از یک عنوان جامع که من این جور تعبیر میکنم: مؤمنِ متعبّدِ انقلابی. ما امام را با صفات متعدّدی همواره توصیف میکنیم امّا این صفت -که ما کمتر امام را با آن توصیف کرده ایم- یک صفت جامع است؛ مؤمن است، متعبّد است، انقلابی است.مؤمن: یعنی مؤمن به خدا است، مؤمن به هدف است، مؤمن به راهی است که او را به این هدف میرسانَد، و مؤمن به مردم است. یُؤمِنُ بِاللهِ وَ یُؤمِنُ لِلمُؤمِنین؛(۳) درباره ی رسول اکرم هم این تعبیر در قرآن آمده است: مؤمن به خدا، و مؤمن به هدف، و مؤمن به راه، و مؤمن به مردم.عبد است، متعبّد است؛ یعنی خود را عبد میداند در مقابل پروردگار؛ این هم صفت بسیار مهمّی است. شما ملاحظه کنید، خدای متعال در قرآن، پیغمبر اکرم را با صفات متعدّدی ستوده است: وَ اِنَّکَ لَعَلَی ٰ خُلُقٍ عَظیم،(۴) فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللهِ لِنتَ لَهُم؛(۵) و صفات متعدّد دیگر که هر کدام از اینها یک فصل فراوانی از خصوصیّات پیغمبر را بیان میکند؛ ولی آن صفتی که به ما مسلمانها دستور داده شده است که هر روز درباره ی پیغمبر در نمازهایمان تکرار کنیم این است که «اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسولُه»؛ این نشان دهنده ی اهمّیّت عبودیّت است؛ عبد بودن آن چنان برجسته است که خدای متعال این صفت را به مسلمانان تعلیم میدهد که در نماز خود، هر روز چند مرتبه تکرار کنند؛ امام دارای این صفت بود، صفت عبودیّت؛ اهل خشوع بود، اهل تضرّع بود، اهل دعا بود؛ مؤمن متعبّد.امّا صفت سوّم، یعنی مؤمن متعبّدِ انقلابی؛ این، آن نقطه ای است که مایلم بر روی آن تکیه کنم و درباره ی آن سخن بگویم. امام، امامِ انقلاب بود.انقلاب یک کلمه است و در دل آن حقایق بی شماری وجود دارد؛ امامِ انقلاب یعنی پیشوای همه ی این خصوصیّاتی که کلمه ی انقلاب متضمّن آن است. قدرتهای مادّی هم که نسبت به امام همواره غضبناک بودند، عصبانی بودند و البتّه میهراسیدند از امام بزرگوار، بیشتر به خاطر این صفت بود: صفت انقلابیگری امام؛ با این خصوصیّتِ او دشمن بودند. امروز هم دشمنان ملّت ایران با خصوصیّت انقلابیگری او خصومت دارند و دشمنند. اساساً قدرتهای مادّی از کلمه ی انقلاب وحشت میکنند؛ از کلمه ی «انقلاب اسلامی» وحشت میکنند، میهراسند، میرَمند. فشارهایی هم که وارد میکنند، به خاطر انقلابیگری است؛ شرح خواهم داد که انقلابیگری متضمّن چه مفاهیم و معانی و خطّمشی هایی است؛ حق دارند که بترسند. فشارها البتّه با بهانه های مختلف وارد میشود؛ گاهی با بهانه ی هسته ای، گاهی با بهانه ی حقوق بشر و بهانه هایی از این قبیل، امّا حقیقت قضیّه عبارت است از همین که دشمنان ملّت ایران و دشمنان ایران اسلامی از خصوصیّت انقلابیگری واهمه دارند و نگرانند. در همین اواخر، در چند ماه قبل از این، یک سیاستمدار آمریکایی گفت: ایران به خاطر انقلاب اسلامی تحریم است؛ اصل تحریم مربوط به انقلاب ۱۹۷۹ -یعنی انقلاب سال ۵۷- است! این یک حقیقت است.علّت چیست؟ چرا با انقلاب مخالفند؟ علّت این است که این کشور بزرگ و پهناور، این کشور پربرکت، این کشور ثروتمند -که هم ثروت طبیعی دارد، هم ثروت انسانی دارد- یکپارچه در قبضه ی قدرت آنها بود، در اختیار آمریکا بود؛ انقلاب آمد آنها را از این کشور بیرون کرد؛ دشمنی با انقلاب به خاطر این است؛ انقلاب آنها را راند. علاوه بر این، الهام بخش دیگران هم شد. انقلاب اسلامی ایران که به وسیله ی مردم این کشور به وجود آمد و ادامه پیدا کرد، الهام بخشِ ملّتهای دیگر شد؛ که این در جای خود بحث مفصّلی است و دلایل بی شماری هم بر آن وجود دارد.امامِ انقلابیِ ما کشور را از منجلاب ها بیرون کشید؛ به وسیله ی انقلاب، کشور را از منجلابهای متعدّدی خارج کرد. جوانهای عزیز ما که دوران قبل از انقلاب را درک نکرده اند، لمس نکرده اند، باید درست دقّت کنند و توجّه کنند که مسئله این است، مسئله ی اساسی این است. اگر یک ملّتی مسئله ی اساسی خود را نداند، گمراه میشود. مسئله این است که انقلاب اسلامی آمد این کشور را از منجلابها نجات داد؛ از منجلاب وابستگی، از منجلاب عقب ماندگی، از منجلاب فساد سیاسی، از منجلاب فساد اخلاقی، از منجلاب حقارت بین المللی. ما گرفتار این چیزها بودیم؛ ما، هم وابسته بودیم، هم تحقیرشده بودیم، هم عقب افتاده و عقب نگه داشته شده بودیم؛ در علم، در اقتصاد، در فنّاوری، در حضور بین المللی، در همه چیز ما را عقب نگه داشته بودند. عوضِ همه ی اینها، ما آقابالاسرِ آمریکایی و انگلیسی داشتیم. آن روزها ما چهار برابر امروز نفت صادر میکردیم؛ جمعیّت کشور هم از نصف امروز کمتر بود، درعین حال اکثر نقاط این کشور از خدمات عمومی دولتی که برعهده ی دولتها است محروم بودند؛ کشور در فقر و عقب افتادگی دست وپا میزد؛ در فساد اخلاقی دست وپا میزد. در همه ی زیرساخت های کشور -راه، آب، برق، گاز، مدرسه، دانشگاه، خدمات شهری- کشور دچار آفت بود، دچار عقب افتادگی و عقب ماندگی بود، دچار تهیدستی بود؛ ثروتهای طبیعی کشور را در اختیار بیگانگان میگذاشتند و دستگاه حاکمه بهره مند میشدند و مردم را یا با فریب، یا با زور و ارعاب، ساکت نگه میداشتند؛ امّا خب دلهای مردم پُر بود، واقعیّات را میدیدند؛ و نتیجه، دنباله روی از آن فریاد ربّانی و الهیِ امام بزرگوار شد که انقلاب را به راه انداخت.امام بزرگوار ما مسیر را عوض کرد و یک تغییر بزرگ انجام گرفت؛ [امام ] مسیر ملّت ایران را تغییر داد، ریل را عوض کرد؛ ما را به سمت هدفهای بزرگ حرکت داد. این هدفها که انقلاب و امام انقلاب، ما را به سمت این هدفها حرکت دادند و جامعه ی ایرانی را به این سمت رهنمون شدند، فوق العاده حائز اهمّیّت است. این هدفها خلاصه میشود در حاکمیّت دین خدا. حاکمیّت دین خدا به معنی عدالت اجتماعیِ به معنای واقعی است، به معنای ریشه کنی فقر است، به معنای ریشه کنی جهل است، به معنای ریشه کنی استضعاف است؛ حاکمیّت دین خدا به معنای برقراری منظومه ی ارزشهای اسلامی است، [به معنای ] ریشه کنی آسیب های اجتماعی است، [به معنای ] تأمین سلامت جسمی و سلامت اخلاقی و معنوی و پیشرفت علمی کشور است، [به معنای ] تأمین عزّت ملّی و هویّت ملّی ایرانی و تأمین اقتدار بین المللی است، [به معنای ] فعّال کردن ظرفیّتهایی است که خداوند در این سرزمین قرار داده است؛ اینها همه در حاکمیّت دین خدا مندرج است و امام ما را به این سمت حرکت داد؛ درست نقطه ی مقابل آن راهی که در رژیم طاغوت ما را به آن سمت میکشاندند و میبردند.خب، این هدفها که قطار جامعه ی اسلامی به برکت انقلاب به سوی آن هدفها حرکت کرد، هدفهای دور از دسترسی هستند، زمان بَرند، احتیاج به گذشت زمان دارند، احتیاج به تلاش دارند، لکن دسترسی به همه ی اینها ممکن است به یک شرط؛ آن شرط این است که قطار در همین ریل پیش برود؛ در ریل انقلاب. امام راه را به ما نشان داد، معیارها و شاخصها را به ما نشان داد، هدفها را برای ما مشخّص کرد و خود او حرکت را آغاز کرد. ما تا امروز به برکت حرکت در جهت انقلاب، دستاوردهای زیادی پیدا کرده ایم امّا هنوز تا آن هدفها فاصله بسیار زیاد است. میتوانیم به آن هدفها برسیم، مشروط بر اینکه این قطار بر روی همین ریل حرکت کند؛ بر روی ریلی که امام، قطار جامعه ی اسلامی را به حرکت درآورد. بعد از رحلت امام، ما هرجا انقلابی عمل کردیم پیش رفتیم و هرجا از انقلابیگری و حرکت جهادی غفلت کردیم، عقب ماندیم و ناکام شدیم؛ این یک واقعیّتی است. بنده در این سالها خودم مسئول بودم؛ اگر تقصیری در این مطلب باشد، متوجّه این حقیر هم هست؛ هرجا انقلابی بودیم، جهادی حرکت کردیم، بر روی آن ریل حرکت کردیم، پیش رفتیم؛ هرجا کوتاهی کردیم و غفلت کردیم، عقب ماندیم. میتوانیم برسیم به شرط اینکه انقلابی حرکت کنیم و انقلابی پیش برویم.مخاطب این سخن، نسل امروز و نسل فردا و نسل فرداهای بعد است؛ مخاطب این سخن، همه ی ما هستیم؛ مسئولان مخاطبند؛ فعّالان سیاسی، فعّالان فرهنگی، فعّالان اجتماعی، همه مخاطب این سخنند؛ جوانان، دانشگاهیان، حوزویان، پیشه وران، روستاییان، شهریان، همه مخاطب این سخنند؛ همه باید بدانند میتوان این راه را با شیوه ی انقلابی حرکت کرد و آن وقت، پیشرفت قطعی است؛ و میتوان به شیوه ی دیگری حرکت کرد و آن وقت سرنوشت سرنوشت رقّت آوری خواهد بود. امام تعبیر رایجی داشتند، مکرّر در مواردی میگفتند: «اسلام سیلی خواهد خورد». اگر راه را عوض کردیم، ملّت ایران سیلی خواهد خورد، اسلام هم سیلی خواهد خورد.توجّه بفرمایید(۶) سخن باقی است؛ حرف در این زمینه فراوان و حرفهای لازم زیاد است که من از این فرصت استفاده میکنم و به شما و به ملّت ایران عرض میکنم که عزیزان من! انقلاب، سرمایه ی ممتاز و منحصربه فرد ملّت ما و کشور ما است. برای به دست آوردن انقلاب هزینه داده ایم؛ هزینه های سنگینی هم پرداخت شده است امّا صدها برابرِ آن هزینه ها، منافع وجود دارد؛ این یک تجارت پرسود است برای ملّت. بله، هشت سال جنگ هزینه بود، شورشها هزینه بود، تحریمها هزینه بود -اینها همه هزینه ی انقلاب است- امّا صدها برابر این هزینه ها، سود در این راه وجود دارد؛ هزینه ها و منافع و سودها از اوّل با هم همراه بودند؛ هم هزینه دادیم، هم سود بردیم. در جنگ، جوانان ما رفتند و به شهادت رسیدند امّا ملّت و مجموعه ی جوان کشور دستاوردهای بزرگی را از همان جنگ پرهزینه به دست آوردند. از اوّل، این هزینه ها و منافع با هم همراه بوده اند، منتها هرچه جلو آمدیم، هزینه ها سبک تر و قابل تحمّل تر، امّا منافع کلان تر و بیشتر شده است. امروز روزی است که ما میتوانیم، ملّت ایران میتواند بدون اینکه هزینه ی زیادی را متحمّل بشود، منافع بزرگی را از انقلاب به دست بیاورد؛ امروز این توانایی وجود دارد. انقلاب ریشه دوانده است، درخت نظام اسلامی مستحکم شده است، حقایق بسیاری روشن شده، راهکارهایی به وجود آمده؛ امروز اوضاع برای ملّت ایران روشن تر و زمینه آماده تر و راه هموارتر است از گذشته؛ هزینه هست، باز هم هست امّا هزینه ها سبک تر و قابل دفع تر و قابل اجتناب تر از گذشته است.این نکته ی مهمّی است: این انقلاب با کودتا به وجود نیامد، با حرکت نظامی به وجود نیامد؛ مثل بعضی از انقلابها که یک عدّه افسر نظامی رفتند یک حکومتی را برداشتند، حکومت دیگری به جایش گذاشتند؛ نه، این انقلاب به وسیله ی مردم به وجود آمد؛ با عزم مردم، با نیروی انقلاب مردم، با ایمان مردم به وجود آمد؛ با همین نیرو از خود دفاع کرد، با همین نیرو هم باقی ماند و ریشه دواند. این مردم بودند که نترسیدند؛ این مردم ایران عزیز بودند که ایستادگی کردند و مصداق این آیه ی شریفه شدند: اَلَّذینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَد جَمَعُوا لَکُم فَاخشَوهُم فَزادَهُم ایمانًا وَ قالُوا حَسبُنَا اللهُ وَ نِعمَ الوَکیل.(۷) مدام تهدید شدیم، مدام گفتند حمله میکنیم، مدام گفتند تحریم میکنیم، مردم نه از تهدید نظامی ترسیدند، نه از تحریم ترسیدند، نه از تحریم فلج شدند؛ نترس، شجاع، سربلند، حرکت را ادامه دادند؛ از این پس هم باید همین باشد. مردم ما، قشرهای مختلف ما، جوانهای ما، روحانیّون ما، پیشه وران ما، دانشگاهیان ما، محقّقین ما، مسئولان ما، دولتی های ما، مجلسی های ما باید انقلابی بمانند و انقلابی حرکت بکنند -که شاخصهایی را عرض خواهم کرد- و همه انقلابی باشند تا بتوانیم این راه را با موفّقیّت پیش برویم و ادامه بدهیم.این خطا است که گمان کنیم انقلابی فقط آن کسی است که در دوران امام بوده است، یا در دوران مبارزات در کنار امام بوده است؛ نه، بعضی کأنّه این جور خیال میکنند که انقلابیّون آن کسانی هستند که در دوران امام یا در دوران مبارزات یا در دوران حکومت امام بزرگوار حضور داشتند، در کنار امام بودند؛ نه، اگر معنای انقلابی را این بگیریم، انقلابی همین ما پیروپاتال ها خواهیم بود. انقلاب مال همه است؛ جوانها انقلابی اند و میتوانند انقلابی باشند، با آن معیارها و شاخصهایی که عرض خواهم کرد. میتواند یک جوانِ امروز از من سابقه دار در انقلاب، انقلابی تر باشد؛ همچنان که در دوران دفاع مقدّس دیدیم کسانی بودند که جان خودشان را کف دست گرفتند در راه این انقلاب و در راه اِنفاذ(۸) فرمان امام به جبهه رفتند، جانشان را فدا کردند؛ انقلابیِ صددرصد، انقلابی کامل، آنها هستند؛ آنهایی که آماده ی فداکاری اند؛ پس ما نباید انقلابی را منحصر کنیم به یک عدّه ای که در دوران مبارزات با امام بودند یا امام را می شناختند یا در کنار او بودند؛ نه، انقلاب یک شطّ جاری است و همه ی کسانی که در طول تاریخ با این ممیّزات حضور دارند و تلاش میکنند انقلابی اند، ولو امام را ندیدند؛ مثل اغلب شما جوانها.این هم خطا است که ما خیال کنیم اگر گفتیم فلانی انقلابی است، یعنی فلانی افراطی است؛ یا وقتی میخواهیم اشاره کنیم به انقلابی ها و انقلابیّون، تعبیر افراطی را به کار ببریم؛ نه، این خطا است. انقلابیگری به معنای افراطی بودن نیست. این دوگانه هایی که سوغات بیگانه ها و حرف دشمنان ایران است، نباید در ایران و در فرهنگ سیاسی ما جا باز کند؛ آنها تقسیم میکنند مردم را به تندرو و میانه رو. بحث تندرو و کندرو نداریم. انقلابی را میگویند تندرو، غیر انقلابی را میگویند میانه رو! این یک دوگانه ی بیگانه است، آنها اینها را در رادیوهایشان، در تبلیغاتشان، در اظهاراتشان تکرار میکنند، ما این را نباید تکرار بکنیم. انقلابی، انقلابی است.این هم خطا است که ما از همه ی کسانی که انقلابی هستند، یک نوع عمل انقلابی توقّع داشته باشیم؛ یا یک درجه ی از انقلابیگری توقّع داشته باشیم؛ نه. به قول ما طلبه ها انقلابیگری مقول به تشکیک است. ممکن است یک نفر نسبت به مفاهیم انقلاب و عمل انقلابی بهتر حرکت کند، یک نفر به آن خوبی حرکت نکند امّا در همان راه دارد حرکت میکند. اینکه ما هرکسی خوب حرکت نکرد یا به طور کامل حرکت نکرد را متّهم بکنیم به غیر انقلابی یا ضدّ انقلابی این هم خطا است؛ نه، ممکن است یک نفری صد درجه میزان حرکت او ارزش دارد، یک نفری کمتر ارزش دارد، یک نفری از او کمتر ارزش دارد امّا همه در این راه حرکت میکنند. مهم این است که آن شاخصها تطبیق بکند. مهم شاخصها است. مهم این است که آن کسی هم که با آن شدّت و با آن جدّیّت حرکت نمیکند، شاخصهای انقلابیگری را داشته باشد. اگر این شاخصها وجود داشت، آن وقت طرف انقلابی است، فرد انقلابی، مجموعه ی انقلابی، دولت انقلابی، سازمان انقلابی؛ عمده این است که شاخصها را بشناسیم.برای انقلابی بودن شاخصهایی وجود دارد. من پنج شاخص را در اینجا ذکر میکنم. البتّه بیش از اینها میشود خصوصیّاتی را گفت لکن من فعلاً پنج شاخص برای انقلابیگری ذکر میکنم که ما باید سعی کنیم در خودمان این پنج شاخص را ایجاد کنیم و حفظ کنیم، هرجا هستیم؛ یکی در کار هنر است، یکی در کار صنعت است، یکی در کار فعّالیّت سیاسی است، یکی در کار فعّالیّت علمی است، یکی در کار فعّالیّت اقتصادی و بازرگانی است؛ فرقی نمیکند؛ این شاخصها در همه ی افراد ما ملّت ایران میتواند وجود داشته باشد. پنج شاخص که اینها را شرح خواهم داد [عبارتند از]: شاخص اوّل، پایبندی به مبانی و ارزشهای اساسی انقلاب؛ شاخص دوّم، هدف گیری آرمانهای انقلاب و همّت بلند برای رسیدن به آنها که آرمانهای انقلاب و اهداف بلند انقلاب را در نظر بگیریم و همّت برای رسیدن به آنها داشته باشیم؛ شاخص سوّم، پایبندی به استقلال همه جانبه ی کشور، استقلال سیاسی، استقلال اقتصادی، استقلال فرهنگی -که مهم تر از همه است- و استقلال امنیّتی؛ شاخص چهارم، حسّاسیّت در برابر دشمن و کار دشمن و نقشه ی دشمن و عدم تبعیّت از او، که البتّه باید دشمن را شناخت، نقشه ی او را فهمید و از تبعیّت دشمن سر باز زد -عرض کردیم که قرآن این عدم تبعیّت را «جهاد کبیر» نام نهاده است؛ من این چند وقت دو سه بار دراین باره صحبت کردم(۹)- شاخص پنجم، تقوای دینی و سیاسی که این بسیار مهم است. این پنج شاخص اگر در کسی وجود داشته باشد، قطعاً انقلابی است؛ حالا درجات انقلابی بودن، همان طور که عرض کردیم، مختلف است. من برای هرکدام از اینها یک توضیح کوتاه و مختصری میدهم.عرض کردیم که شاخص اوّل، پایبندی به ارزشهای مبنائی و اساسی اسلام است. بنده در سال گذشته در همین جلسه راجع به مبانی امام صحبت کردم؛ مبانی اساسی ما اینها است. مبنای اوّل، پایبندی به اسلام ناب در مقابل اسلام آمریکایی است. اسلام ناب در مقابل اسلام آمریکایی است، اسلام آمریکایی هم دو شاخه دارد: یک شاخه اسلام متحجّر، یک شاخه اسلام سکولار؛ این اسلام آمریکایی است. استکبار و قدرتهای مادّی از هر دو شاخه پشتیبانی کرده اند و میکنند؛ یک جاهایی آنها را به وجود می آورند، یک جاهایی آنها را راهنمایی میکنند، یک جاهایی آنها را کمک میکنند؛ اسلام ناب در مقابل آنها است؛ اسلام ناب اسلامی است که همه جانبه است؛ از زندگی فردی و خلوت فردی تا تشکیل نظام اسلامی، همه را شامل میشود. اسلام ناب آن اسلامی است که هم تکلیف من و شما را در خانواده با خود و در خلوت شخصی مان معیّن میکند، هم تکلیف ما را در جامعه معیّن میکند، هم تکلیف ما را در قبال نظام اسلامی و ایجاد نظام اسلامی معیّن میکند؛ این اسلام ناب است. این یکی از مبانی است که باید به این پابند بود.یکی دیگر از مبانی، محور بودن مردم است که وقتی ما مردمی بودن را و محور بودن مردم را با اسلام همراه میکنیم، ترکیب آن میشود جمهوری اسلامی؛ جمهوری اسلامی یعنی این؛ مردم محورند، مقاصد برای مردم است، هدفها متعلّق به مردم است، منافع مال و مِلک مردم است، اختیار در دست مردم است؛ اینها مردمی بودن است: رأی مردم، خواست مردم، حرکت مردم، عمل مردم، حضور مردم و شرافت مردم در نظام جمهوری اسلامی. این یکی از آن مبانی است و به معنای واقعی کلمه باید به این معتقد بود.یکی از آن مبانی اساسی و ارزشهای اساسی عبارت است از اعتقاد به پیشرفت، اعتقاد به تحوّل، به تکامل، و تعامل با محیط، البتّه با پرهیز از انحرافها و خطاهایی که در این راه ممکن است وجود داشته باشد. تحوّل و تکامل؛ هم فقه ما، هم جامعه شناسی ما، هم علوم انسانی ما، هم سیاست ما، هم روشهای گوناگون ما باید روزبه روز بهتر بشود، منتها به دست آدمهای خبره، به دست آدمهای وارد، به دست انسانهای اهل تعمّق و کسانی که اهلیّت ایجاد راه های نو را دارند؛ نیمه سوادها و آدمهای ناوارد و مدّعی نمیتوانند کاری انجام بدهند. به این باید توجّه داشت؛ اینها همه یک صراطی است که چپ و راست دارد؛ از وسط جادّه باید حرکت کرد.حمایت از محرومان؛ یکی از مبانی اساسی و ارزشهای اساسی نظام اسلامی عبارت است از حمایت از محرومان. یکی دیگر حمایت از مظلومان است در هر نقطه ی عالم. اینها ارزشهای اساسی انقلاب است؛ از اینها نمیشود صرفِ نظر کرد. اگر کسی، کسانی یا جریانی نسبت به محرومین بی تفاوت باشد، یا نسبت به مظلومان عالم بی تفاوت باشد، این شاخص در او وجود ندارد.خب، اگر این پایبندی به ارزشهای اساسی وجود داشت -که این شاخص اوّل بود- حرکت، حرکت مستمر و مستقیم خواهد بود و در تندباد حوادث، این حرکت تغییر پیدا نمیکند. [امّا] اگر این پایبندی وجود نداشت، نقطه ی مقابل این پایبندی، عمل گرایی افراطی است؛ یعنی هر روزی به یک طرف رفتن و هر حادثه ای انسان را به یک طرف کشاندن:میکِشد از هر طرف، چون پَر کاهی مراوسوسه ی این وآن، دمدمه ی خویشتن این میشود عمل گرایی؛ هر روزی انعطاف به یک جهت و به یک سمت؛ این منافات دارد با آن پایبندی. در تعبیر قرآنی، این پایبندی به ارزشها را «استقامت» ...

ادامه مطلب  

علم دینی از راه های احیاء عصر دینی و مقدمه تمدن نوین اسلامی است  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری فارس، درسگفتار «آزادی و علوم انسانی» با تدریس حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی رئیس مرکز پژوهشهای علوم انسانی اسلامی صدرا، صبح امروز دوشنبه ۱۴ اسفندماه از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۲ در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.در ادامه متن کامل این سخنرانی از نظر شما می گذرد:به لطف الهی، این روزها شاهد گسترش بحث و مناظره درباره علم دینی و به طور خاص علوم انسانیِ اسلامی هستیم؛ در چند سال اخیر، هفته ای نبوده که شاهد بحث پر حرارتی در این عرصه نباشیم و من، این بحث ها و نقد ها را در عمق بخشی و پیشرفت علوم انسانیِ اسلامی بسیار مهم تلقی می کنم، البته در این بین، شاهد اظهار نظرهای مکرر بعضی مسئولان اجرایی مانند رئیس جمهور نیز هستیم که بدون شناخت الفبای این مباحث، با انگیزه سیاسی و به قصد تخریب جریان رو به رشد علوم انسانیِ اسلامی سخنان بی ارزش و تحکم آمیزی را به زبان رانده اند که هر چند از جهت علمی وجاهتی ندارد، لکن در نشان دادن ابعاد مهمی از پشت پرده حتماً مفید است و تاریخ از آن استفاده خواهد کرد.با این حال، من اخیرا با اظهار نظر سیاسی یکی از اندیشمندان خوش نام کشور، درباره علوم انسانیِ اسلامی روبرو شدم که حقیقتاً تعجب آمیز بود، البته روشن است که تعجب من به خاطر ورود این عزیز در میدان نقد عالمانه و مشفقانه علوم انسانیِ اسلامی نبود، بلکه تعجب من از به تن کردن قبای سیاست زدگی و پا نهادن در مسیری بود که بر خلاف سلوک نیم قرن اخیر آن اندیشمند گرامی، نشانه ای از خردورزی و دعوت به ژرف اندیشی در آن دیده نمی شد.متأسف شدم که باید روزگاری را شاهد باشیم که شماری از متفکرین ما قرار گرفتن در صف سیاست بازان را به میدان داری در ساحت علم و عقلانیت ترجیح داده اند و شاگردان خود را در این شرایط سخت و پر نیرنگ با پارادوکس های تازه ای روبرو می کنند. به هر حال، من در این بحث قصد نقد سخنان کسی را ندارم و آلوده کردن ساحت علم به ساحت سیاست بازی راجفایی آشکار به علم و دانش تلقی می کنم، لذا هدف من این است تا برای دانش پژوهانِ امروز و فردا از حقایقی درباره علوم انسانی اسلامی سخن بگویم که شاید در قضاوت علمی آنها درباره علوم انسانیِ اسلامی مفید باشد.قبل از شروع بحث، لازم می دانم این مطلب را متذکر شوم که در حال حاضر نزدیک به ۱۰ دیدگاه یا نظریه درباره علم دینی وجود دارد که نه تنها بنده مدافع همه این دیدگاه ها نیستم بلکه برخی از این دیدگاه ها را مضر قلمداد می کنم؛ من در گذشته نظریه خود تحت عنوان «نظریه منطقه بندی علم» را ارائه کرده ام و بدیهی است که رسالت خود را دفاع از همان نظریه تعریف می کنم، هرچند این نظریه مانند سایر نظریه ها در تکامل است و هر چه می گذرد به پختگی بیشتری می رسد.چه نسبتی بین اسلام و علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد؟مطلب اول، پاسخگویی به این پرسش است که چه نسبتی بین اسلام و علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد؟ شما می دانید که هدف اسلام شکوفاسازی ظرفیت های منحصر بفرد انسان برای درک معناداری عالم و سپس ساماندهی زندگی فردی و اجتماعی بر اساس این درک است. توجه داشته باشید که اسلام نیامده تا استعداد خدادادی انسان در زمینه فهم واقعیت ها را نفی کند یا آن را به تعطیلی بکشاند، بلکه اسلام آمده تا با باز کردن بند اسارت از عقول انسان ها و هدیه دادن آزادی عقلی به انسان، قدرت سرکوب شدۀ انسان در شناخت عمیق هستی و نسبت و مناسبات انسان با عالم را به انسان برگرداند. در این میان، طبیعی است که بخشی از رسالت اسلام، بیان و تعلیم حقایقی است که علاوه بر محدودیتهای فرامادی عقل، حجاب های دنیایی و غبار ناشی از هجمات امیال نفسانی که موتور تولید کننده جهل در انسان محسوب می شوند، مانع از دسترسی انسان به آن حقایق می شود لذا قرآن مجید می فرماید و «یُعَلِّمُکُم ما لَم تَکونوا تَعلَمون»؛ یعنی اسلام آمده است تا چیزهایی را به شما تعلیم دهد که هرگز آنها را نمی دانید. نه تنها قبلاً نمی دانستید، بلکه در آینده هم نخواهید دانست.در اینجا، این آیه شریفه به دو واقعیت مهم اشاره می کند: یک واقعیت این است که انسان یک چیزهایی را می داند [یا قادر به فهم آنهاست] و اسلام نیامده تا همان ها را به او بگوید و واقعیت دیگر این است که انسان یک چیزهایی را نمی داند و این، هم به محدودیت های ذاتی، و هم به حجاب های ضخیمی بر می گردد که بین عموم انسان ها و این حقایق وجود دارد و اسلام می خواهد حقایقی را در این زمینه به انسان منتقل کند که می تواند برای زیست فردی و جمعی او کاملاً تعیین کننده و حیاتی باشد.اما بخش دیگری از رسالت اسلام، معطوف به "جهت دادن" به آن دانشی است که بر اساس یک استعداد خدادادی، انسان می تواند به آن دست یابد و زندگی خود را در این عالم بر اساس آن دانش سامان بدهد. دقت داشته باشید که این "جهت دهی" بسیار مهم است و مانند نقش رادار در هواپیما که هواپیما را از گم شدن یا برخورد با کوه نجات می دهد، این جهت دهی نیز انسان را از انحراف و سقوط نجات می دهد، البته در آن بخش اول که اسلام به دنبال تعلیم انسان نسبت به آن چیزهایی است که انسان از طرق دیگر قادر به فهم آن نیست، باب عقل ورزی باز است یعنی نه آن چیزها با مسلمات عقلی در تعارض است و نه درک لایه های عمیق آن تعالیم و جاگرفتن آنها در جان انسان بدون خردورزی ممکن است لذا اسلام در هیچ نقطه ای از علم، چه علم وحیانی و چه علم غیر وحیانی، باب عقل و عقل ورزی را مسدود نمی کند لکن طبیعی است که عقل اقسامی دارد و هر قسمتی از عقل قادر به درک و تبیین حقایق وحیانی نیست. مثل اینکه شما بخواهید بایک دوربین عادی ستاره های آسمان را رصد کنید! طبیعی است که برای رصد ستاره ها به تلسکوپ نیاز دارید و خود تلسکوپ هم درجاتی دارد.در اینجا بعضی می گویند که هدف اسلام، صرفاً پایان دادن به دردها و رنج های بشر در این عالم و مهم ترین این دردها، یعنی درد مرگ است نه اداره جامعه. لکن سوال من این است که بر فرض که هدف اسلام این باشد، مگر می شود بدون خشکاندن ریشه دردها و رنجها، و مثلاً با شعار عشق و مهربانی آرامش را به انسان برگرداند؟ حتی درباره مرگ هم، صرف خبر دادن از حیات پس از مرگ، رنج ناشی از مرگ را از بین نمی برد، بلکه مهم این است که معلوم شود سعادت انسان در حیات پس از مرگ از چه راهی تضمین می شود؟ بنابراین، اسلام اگر در صدد رفع آلام بشری هم باشد باید به صحنه جامعه ورود کند و ریشه این آلام، همچون جهل، فقر، بی عدالتی و اسراف را بخشکاند؛ حالا سوال من این است که آیا بدون وجود یک علم انسانی و اجتماعی که بخشی از آن انحصاراً زاییده چشمه دین و بخش دیگر آن، مولود توان و استعداد خدادادی انسان است اما با حقایق دینی هماهنگ و همسوست می توان به سامان دهی اجتماعی و خشکاندن ریشه دردها و رنج های بشر پرداخت؟ بعید است فرد منصفی به این پرسش جواب منفی بدهد. ضمن آنکه من رسالت دین را خیلی فراتر از رفع و دفع آلام بشری می دانم و معتقدم، برنامه اسلام زمینه سازی برای رشد و تعالی همه جانبۀ انسان و جامعه انسانی است و این تعالی نیازمند وجود یک قانون اجتماعیِ پویا و همچنین دستگاه سیاسی صالح برای پیاده سازی این قانون است که علوم انسانیِ اسلامی به شکل گیری هر دوی آنها کمک می کند.یک جریان قوی، دائماً در حال سانسور اسلام بوده استمطلب دوم، به این واقعیت برمی گردد که در طی قرون متوالی، یک جریان قوی، دائماً در حال سانسور اسلام بوده است، یعنی از هیچ اقدامی برای مخفی سازی ظرفیت های منحصر بفرد اسلام در هدایت و سامان دهی حیات فردی و اجتماعی دریغ نکرده است. در همین چهل سالی که از عمر انقلاب اسلامی سپری شده است، و نظام اسلامی در ایران مستقر بوده است، عده ای با تمام توان جلوی بروز و ظهور معارف اجتماعی اسلام را گرفته اند؛ من فکر نمی کنم سانسوری از این عظیم تر در تاریخ بشریت سابقه داشته باشد. البته ما علاوه بر سانسور بیرونی و سازماندهی شده، با یک خودسانسوری هم روبرو بوده ایم و آن، به گفتار و رفتار کاریکاتوری برخی طرفداران اسلام اعم از روحانی و غیر روحانی، عالم و غیر عالم بر می گردد که عملاً در طول قرون متمادی، نه فقط قابلیت های عظیم اندیشه اسلامی را پنهان کرده است، بلکه حیثیت اندیشه اسلامی را در خیلی عرصه ها از بین برده است و لذا امروز فضلا و علماء روشنفکر از دوجهت غصه دارند: یک جهت، همان سانسوری است که مخالفان اندیشه اسلامی از قرن ها قبل به راه انداخته اند و امروز تشدید شده است و جهت دیگر، جفایی است که از درون بوسیله روحانیون و علماء کم مایه و متحجّر به اندیشه اسلامی صورت می گیرد.مطلب سوم این است که ما امروز با علم جدید روبرو هستیم و تفاوت علم جدید یا مدرن با علم قدیم روشن است. در ظاهر علم جدید یک اتفاق بزرگ رخ داده است و آن، خلع متافیزیک و دین از علم حتی علم انسانی و اجتماعی است، البته مسیحیت در خیلی از عرصه ها با علم جدید در تعارض است، اما اسلام تعارضی با ذات علم، حتی علم مدرن ندارد و می تواند با جهت دهی به علم جدید و انطباق آن با جهان بینی الهی، از آن به خوبی در جهت تحقق مقاصد اسلامی استفاده کند هرچند منظور از علم دینی فراتر از انطباق است.فلسفه علم جدید چه می گویدپس از نظر من، مساله اصلی به امکان و نحوه جهت گیری به علم انسانی و اجتماعی بر می گردد. اگر بعضی اجازه بدهند تا بالاخره از دوران بیکن و دکارت و حتی هیوم و امثال او عبور کنیم و به عمق بعضی نظریات فلسفه علم طی همین سده اخیر توجه کنیم، تاثیر دین در جهت گیری های علم که عمدتاً از طریق حضورِ محکمات دینی در هسته سخت علم خودنمایی می کند، با کمتر قرائتی از فلسفه علمِ معاصر در تضاد است و حتی بعضی قرائت ها خواسته یا ناخواسته موید حضور باورهای اجتماعی در مبانی و جهت گیری های علم می باشند، حتی در دیدگاه پوپر که در خالص سازی علم شهرت دارد، در نهایت برای رهایی از دام نسبیتِ مطلق، اجماع علما بر اساس قاعده سودمندی به مثابه یک تکیه گاه برای علم معرفی می شود و به طور خاص بر روی سه عنصر عدم خشونت، صداقت و تساهل تأکید می گردد، حتی ویتگنشتاین با اقرار به اشتباه بودن ورود روش علوم طبیعی در فلسفه و علوم انسانی، علم را در اتمسفر شیوه زندگی و بازی زبانی برای درک آن تفسیر می کند که در درون آن، خیلی از باورهای اجتماعی حضور دارند.در ادامه، کوهن با امتداد دیدگاه ویتگنشتاین در فلسفه علم، نظریه پارادایم را مطرح می کند که از طریق آن جوّ حاکم بر جامعه یا شیوه زندگی وارد لایه سخت علم جدید می شود. کوهن تأکید می کند که پارادایم و سنّت، دو روی یک سکه اند و تا زمانی که با یک انقلاب روبرو نشوند فرمان علم را به دست دارند ضمن اینکه انقلاب مساوی با از بین رفتن اصل پارادایم نیست بلکه رفتن یک پارادایم و آمدن یک پارادایم جدید آن هم بر اساس مقبولیت اجتماعی است. در واقع، کوهن مرزهای علم را در حد مقبولیت اجتماعی تنزل می دهد، حتی لاکاتوش که منتقد کوهن محسوب می شود و با الهام از پوپر تلاش می کند برنامه پژوهشی را جایگزین پارادایم کند، با در نظر گرفتن هسته مرکزی یا کمربند محافظ برای برنامه پژوهشی که راهی برای نجات از دام نسبی گرایی است، عملاً نوعی مبناگرایی را در علم می پذیرد، البته فرق این جنس مبنا با مبانی در نظریات مشهور مبناگرایان، سیّال بودن هسته مرکزی یا کمربند محافظ و تحقیق ناپذیری آن است. بعد از لاکاتوش، شاهد نظریات فایرابند در فلسفه علم هستیم که علم جدید را نماد بارز یک اسطوره معرفی می کند و به نوعی، همه آنچه به نام مدرنیسم در ساختار علم جدید رشته شده است را پنبه می کند و سپس به نام آزادی، از نسبی گرایی دموکراتیک سخن به میان می آورد. همان طور که ملاحظه می کنید، بنده فقط به دنبال بیان این مطلب هستم که علم جدید و نظریه های فلسفه علمیِ معاصر، عملاً و برای نجات از باتلاق نسبی گرایی مشغول خود زنی هستند و تصویری که آقایان از علم جدید و چارچوب های آن می سازند با واقعیت علم مدرن لا اقل طی قرن اخیر سازگار نیست.آنچه امروز از بعضی روشنفکران می شنویم این است که کانّه علم مدرن یک علم آزاد مطلق است و صحبت کردن از علم دینی، این آزادی را به اسارت تبدیل می کند، این در حالی است که فایرابند معتقد است تمدن غربی، هم با زور- نه برپایۀ استدلالاتی که صدق ذاتی اش را نشان می دهد- تحمیل شد، هم به دلیل تولید سلاح های بهتر و پیشرفته پذیرفته شد و در عین حال که چیزهای خوبی به همراه داشت، خطرهای بی شماری نیز در پی داشت. فایرابند در جای دیگر می گوید: اگر تاریخ علم را با دقت و تأمل بررسی کنیم، در می یابیم که تاریخ علم مجموعه ای از واقعیت های خام نیست بلکه روندی است بسیار پیچیده، آشفته و مملو از اشتباهات. او می گوید: گرچه تجویزهای معرفت شناختی ممکن است با شکوه به نظر برسند، اما چه کسی می تواند تضمین کند که آنها بهترین روش کشف واقعیات را به ما می دهند؟مطلب چهارم این است که علم در معرفت شناسی اسلامی، یعنی مطابقت با واقع. لکن مسأله این است که آیا فقط حس و تجربه حسی قادر است این مطابقت را محقق کند یا خیر، این مطابقت فراتر از تجارب حسّی می تواند با بهره گیری از عقل کلی، برهانی و ریاضی و مبتنی بر این عقل، بر اساس علم وحیانی نیز صورت بگیرد؟ البته روشن است که مطابقت با واقع در حدّ یقین، دُرّ کم یابی است که در همه ساحت های علم دینی بروز و ظهور نمی یابد لکن پایه های اصلی علم دینی نمی تواند از گزاره های یقینی خالی باشد. با این وصف، علم انسانی اسلامی علمی ا ...

ادامه مطلب  

علم دینی از راه های احیاء عصر دینی و مقدمه تمدن نوین اسلامی است  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، درسگفتار «آزادی و علوم انسانی» با تدریس حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی رئیس مرکز پژوهشهای علوم انسانی اسلامی صدرا، صبح امروز دوشنبه ۱۴ اسفندماه از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۲ در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.در ادامه متن کامل این سخنرانی از نظر شما می گذرد:به لطف الهی، این روزها شاهد گسترش بحث و مناظره درباره علم دینی و به طور خاص علوم انسانیِ اسلامی هستیم؛ در چند سال اخیر، هفته ای نبوده که شاهد بحث پر حرارتی در این عرصه نباشیم و من، این بحث ها و نقد ها را در عمق بخشی و پیشرفت علوم انسانیِ اسلامی بسیار مهم تلقی می کنم، البته در این بین، شاهد اظهار نظرهای مکرر بعضی مسئولان اجرایی مانند رئیس جمهور نیز هستیم که بدون شناخت الفبای این مباحث، با انگیزه سیاسی و به قصد تخریب جریان رو به رشد علوم انسانیِ اسلامی سخنان بی ارزش و تحکم آمیزی را به زبان رانده اند که هر چند از جهت علمی وجاهتی ندارد، لکن در نشان دادن ابعاد مهمی از پشت پرده حتماً مفید است و تاریخ از آن استفاده خواهد کرد.با این حال، من اخیرا با اظهار نظر سیاسی یکی از اندیشمندان خوش نام کشور، درباره علوم انسانیِ اسلامی روبرو شدم که حقیقتاً تعجب آمیز بود، البته روشن است که تعجب من به خاطر ورود این عزیز در میدان نقد عالمانه و مشفقانه علوم انسانیِ اسلامی نبود، بلکه تعجب من از به تن کردن قبای سیاست زدگی و پا نهادن در مسیری بود که بر خلاف سلوک نیم قرن اخیر آن اندیشمند گرامی، نشانه ای از خردورزی و دعوت به ژرف اندیشی در آن دیده نمی شد.متأسف شدم که باید روزگاری را شاهد باشیم که شماری از متفکرین ما قرار گرفتن در صف سیاست بازان را به میدان داری در ساحت علم و عقلانیت ترجیح داده اند و شاگردان خود را در این شرایط سخت و پر نیرنگ با پارادوکس های تازه ای روبرو می کنند. به هر حال، من در این بحث قصد نقد سخنان کسی را ندارم و آلوده کردن ساحت علم به ساحت سیاست بازی راجفایی آشکار به علم و دانش تلقی می کنم، لذا هدف من این است تا برای دانش پژوهانِ امروز و فردا از حقایقی درباره علوم انسانی اسلامی سخن بگویم که شاید در قضاوت علمی آنها درباره علوم انسانیِ اسلامی مفید باشد.قبل از شروع بحث، لازم می دانم این مطلب را متذکر شوم که در حال حاضر نزدیک به ۱۰ دیدگاه یا نظریه درباره علم دینی وجود دارد که نه تنها بنده مدافع همه این دیدگاه ها نیستم بلکه برخی از این دیدگاه ها را مضر قلمداد می کنم؛ من در گذشته نظریه خود تحت عنوان «نظریه منطقه بندی علم» را ارائه کرده ام و بدیهی است که رسالت خود را دفاع از همان نظریه تعریف می کنم، هرچند این نظریه مانند سایر نظریه ها در تکامل است و هر چه می گذرد به پختگی بیشتری می رسد.چه نسبتی بین اسلام و علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد؟مطلب اول، پاسخگویی به این پرسش است که چه نسبتی بین اسلام و علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد؟ شما می دانید که هدف اسلام شکوفاسازی ظرفیت های منحصر بفرد انسان برای درک معناداری عالم و سپس ساماندهی زندگی فردی و اجتماعی بر اساس این درک است. توجه داشته باشید که اسلام نیامده تا استعداد خدادادی انسان در زمینه فهم واقعیت ها را نفی کند یا آن را به تعطیلی بکشاند، بلکه اسلام آمده تا با باز کردن بند اسارت از عقول انسان ها و هدیه دادن آزادی عقلی به انسان، قدرت سرکوب شدۀ انسان در شناخت عمیق هستی و نسبت و مناسبات انسان با عالم را به انسان برگرداند. در این میان، طبیعی است که بخشی از رسالت اسلام، بیان و تعلیم حقایقی است که علاوه بر محدودیتهای فرامادی عقل، حجاب های دنیایی و غبار ناشی از هجمات امیال نفسانی که موتور تولید کننده جهل در انسان محسوب می شوند، مانع از دسترسی انسان به آن حقایق می شود لذا قرآن مجید می فرماید و «یُعَلِّمُکُم ما لَم تَکونوا تَعلَمون»؛ یعنی اسلام آمده است تا چیزهایی را به شما تعلیم دهد که هرگز آنها را نمی دانید. نه تنها قبلاً نمی دانستید، بلکه در آینده هم نخواهید دانست.در اینجا، این آیه شریفه به دو واقعیت مهم اشاره می کند: یک واقعیت این است که انسان یک چیزهایی را می داند [یا قادر به فهم آنهاست] و اسلام نیامده تا همان ها را به او بگوید و واقعیت دیگر این است که انسان یک چیزهایی را نمی داند و این، هم به محدودیت های ذاتی، و هم به حجاب های ضخیمی بر می گردد که بین عموم انسان ها و این حقایق وجود دارد و اسلام می خواهد حقایقی را در این زمینه به انسان منتقل کند که می تواند برای زیست فردی و جمعی او کاملاً تعیین کننده و حیاتی باشد.اما بخش دیگری از رسالت اسلام، معطوف به "جهت دادن" به آن دانشی است که بر اساس یک استعداد خدادادی، انسان می تواند به آن دست یابد و زندگی خود را در این عالم بر اساس آن دانش سامان بدهد. دقت داشته باشید که این "جهت دهی" بسیار مهم است و مانند نقش رادار در هواپیما که هواپیما را از گم شدن یا برخورد با کوه نجات می دهد، این جهت دهی نیز انسان را از انحراف و سقوط نجات می دهد، البته در آن بخش اول که اسلام به دنبال تعلیم انسان نسبت به آن چیزهایی است که انسان از طرق دیگر قادر به فهم آن نیست، باب عقل ورزی باز است یعنی نه آن چیزها با مسلمات عقلی در تعارض است و نه درک لایه های عمیق آن تعالیم و جاگرفتن آنها در جان انسان بدون خردورزی ممکن است لذا اسلام در هیچ نقطه ای از علم، چه علم وحیانی و چه علم غیر وحیانی، باب عقل و عقل ورزی را مسدود نمی کند لکن طبیعی است که عقل اقسامی دارد و هر قسمتی از عقل قادر به درک و تبیین حقایق وحیانی نیست. مثل اینکه شما بخواهید بایک دوربین عادی ستاره های آسمان را رصد کنید! طبیعی است که برای رصد ستاره ها به تلسکوپ نیاز دارید و خود تلسکوپ هم درجاتی دارد.در اینجا بعضی می گویند که هدف اسلام، صرفاً پایان دادن به دردها و رنج های بشر در این عالم و مهم ترین این دردها، یعنی درد مرگ است نه اداره جامعه. لکن سوال من این است که بر فرض که هدف اسلام این باشد، مگر می شود بدون خشکاندن ریشه دردها و رنجها، و مثلاً با شعار عشق و مهربانی آرامش را به انسان برگرداند؟ حتی درباره مرگ هم، صرف خبر دادن از حیات پس از مرگ، رنج ناشی از مرگ را از بین نمی برد، بلکه مهم این است که معلوم شود سعادت انسان در حیات پس از مرگ از چه راهی تضمین می شود؟ بنابراین، اسلام اگر در صدد رفع آلام بشری هم باشد باید به صحنه جامعه ورود کند و ریشه این آلام، همچون جهل، فقر، بی عدالتی و اسراف را بخشکاند؛ حالا سوال من این است که آیا بدون وجود یک علم انسانی و اجتماعی که بخشی از آن انحصاراً زاییده چشمه دین و بخش دیگر آن، مولود توان و استعداد خدادادی انسان است اما با حقایق دینی هماهنگ و همسوست می توان به سامان دهی اجتماعی و خشکاندن ریشه دردها و رنج های بشر پرداخت؟ بعید است فرد منصفی به این پرسش جواب منفی بدهد. ضمن آنکه من رسالت دین را خیلی فراتر از رفع و دفع آلام بشری می دانم و معتقدم، برنامه اسلام زمینه سازی برای رشد و تعالی همه جانبۀ انسان و جامعه انسانی است و این تعالی نیازمند وجود یک قانون اجتماعیِ پویا و همچنین دستگاه سیاسی صالح برای پیاده سازی این قانون است که علوم انسانیِ اسلامی به شکل گیری هر دوی آنها کمک می کند.یک جریان قوی، دائماً در حال سانسور اسلام بوده استمطلب دوم، به این واقعیت برمی گردد که در طی قرون متوالی، یک جریان قوی، دائماً در حال سانسور اسلام بوده است، یعنی از هیچ اقدامی برای مخفی سازی ظرفیت های منحصر بفرد اسلام در هدایت و سامان دهی حیات فردی و اجتماعی دریغ نکرده است. در همین چهل سالی که از عمر انقلاب اسلامی سپری شده است، و نظام اسلامی در ایران مستقر بوده است، عده ای با تمام توان جلوی بروز و ظهور معارف اجتماعی اسلام را گرفته اند؛ من فکر نمی کنم سانسوری از این عظیم تر در تاریخ بشریت سابقه داشته باشد. البته ما علاوه بر سانسور بیرونی و سازماندهی شده، با یک خودسانسوری هم روبرو بوده ایم و آن، به گفتار و رفتار کاریکاتوری برخی طرفداران اسلام اعم از روحانی و غیر روحانی، عالم و غیر عالم بر می گردد که عملاً در طول قرون متمادی، نه فقط قابلیت های عظیم اندیشه اسلامی را پنهان کرده است، بلکه حیثیت اندیشه اسلامی را در خیلی عرصه ها از بین برده است و لذا امروز فضلا و علماء روشنفکر از دوجهت غصه دارند: یک جهت، همان سانسوری است که مخالفان اندیشه اسلامی از قرن ها قبل به راه انداخته اند و امروز تشدید شده است و جهت دیگر، جفایی است که از درون بوسیله روحانیون و علماء کم مایه و متحجّر به اندیشه اسلامی صورت می گیرد.مطلب سوم این است که ما امروز با علم جدید روبرو هستیم و تفاوت علم جدید یا مدرن با علم قدیم روشن است. در ظاهر علم جدید یک اتفاق بزرگ رخ داده است و آن، خلع متافیزیک و دین از علم حتی علم انسانی و اجتماعی است، البته مسیحیت در خیلی از عرصه ها با علم جدید در تعارض است، اما اسلام تعارضی با ذات علم، حتی علم مدرن ندارد و می تواند با جهت دهی به علم جدید و انطباق آن با جهان بینی الهی، از آن به خوبی در جهت تحقق مقاصد اسلامی استفاده کند هرچند منظور از علم دینی فراتر از انطباق است.فلسفه علم جدید چه می گویدپس از نظر من، مساله اصلی به امکان و نحوه جهت گیری به علم انسانی و اجتماعی بر می گردد. اگر بعضی اجازه بدهند تا بالاخره از دوران بیکن و دکارت و حتی هیوم و امثال او عبور کنیم و به عمق بعضی نظریات فلسفه علم طی همین سده اخیر توجه کنیم، تاثیر دین در جهت گیری های علم که عمدتاً از طریق حضورِ محکمات دینی در هسته سخت علم خودنمایی می کند، با کمتر قرائتی از فلسفه علمِ معاصر در تضاد است و حتی بعضی قرائت ها خواسته یا ناخواسته موید حضور باورهای اجتماعی در مبانی و جهت گیری های علم می باشند، حتی در دیدگاه پوپر که در خالص سازی علم شهرت دارد، در نهایت برای رهایی از دام نسبیتِ مطلق، اجماع علما بر اساس قاعده سودمندی به مثابه یک تکیه گاه برای علم معرفی می شود و به طور خاص بر روی سه عنصر عدم خشونت، صداقت و تساهل تأکید می گردد، حتی ویتگنشتاین با اقرار به اشتباه بودن ورود روش علوم طبیعی در فلسفه و علوم انسانی، علم را در اتمسفر شیوه زندگی و بازی زبانی برای درک آن تفسیر می کند که در درون آن، خیلی از باورهای اجتماعی حضور دارند.در ادامه، کوهن با امتداد دیدگاه ویتگنشتاین در فلسفه علم، نظریه پارادایم را مطرح می کند که از طریق آن جوّ حاکم بر جامعه یا شیوه زندگی وارد لایه سخت علم جدید می شود. کوهن تأکید می کند که پارادایم و سنّت، دو روی یک سکه اند و تا زمانی که با یک انقلاب روبرو نشوند فرمان علم را به دست دارند ضمن اینکه انقلاب مساوی با از بین رفتن اصل پارادایم نیست بلکه رفتن یک پارادایم و آمدن یک پارادایم جدید آن هم بر اساس مقبولیت اجتماعی است. در واقع، کوهن مرزهای علم را در حد مقبولیت اجتماعی تنزل می دهد، حتی لاکاتوش که منتقد کوهن محسوب می شود و با الهام از پوپر تلاش می کند برنامه پژوهشی را جایگزین پارادایم کند، با در نظر گرفتن هسته مرکزی یا کمربند محافظ برای برنامه پژوهشی که راهی برای نجات از دام نسبی گرایی است، عملاً نوعی مبناگرایی را در علم می پذیرد، البته فرق این جنس مبنا با مبانی در نظریات مشهور مبناگرایان، سیّال بودن هسته مرکزی یا کمربند محافظ و تحقیق ناپذیری آن است. بعد از لاکاتوش، شاهد نظریات فایرابند در فلسفه علم هستیم که علم جدید را نماد بارز یک اسطوره معرفی می کند و به نوعی، همه آنچه به نام مدرنیسم در ساختار علم جدید رشته شده است را پنبه می کند و سپس به نام آزادی، از نسبی گرایی دموکراتیک سخن به میان می آورد. همان طور که ملاحظه می کنید، بنده فقط به دنبال بیان این مطلب هستم که علم جدید و نظریه های فلسفه علمیِ معاصر، عملاً و برای نجات از باتلاق نسبی گرایی مشغول خود زنی هستند و تصویری که آقایان از علم جدید و چارچوب های آن می سازند با واقعیت علم مدرن لا اقل طی قرن اخیر سازگار نیست.آنچه امروز از بعضی روشنفکران می شنویم این است که کانّه علم مدرن یک علم آزاد مطلق است و صحبت کردن از علم دینی، این آزادی را به اسارت تبدیل می کند، این در حالی است که فایرابند معتقد است تمدن غربی، هم با زور- نه برپایۀ استدلالاتی که صدق ذاتی اش را نشان می دهد- تحمیل شد، هم به دلیل تولید سلاح های بهتر و پیشرفته پذیرفته شد و در عین حال که چیزهای خوبی به همراه داشت، خطرهای بی شماری نیز در پی داشت. فایرابند در جای دیگر می گوید: اگر تاریخ علم را با دقت و تأمل بررسی کنیم، در می یابیم که تاریخ علم مجموعه ای از واقعیت های خام نیست بلکه روندی است بسیار پیچیده، آشفته و مملو از اشتباهات. او می گوید: گرچه تجویزهای معرفت شناختی ممکن است با شکوه به نظر برسند، اما چه کسی می تواند تضمین کند که آنها بهترین روش کشف واقعیات را به ما می دهند؟مطلب چهارم این است که علم در معرفت شناسی اسلامی، یعنی مطابقت با واقع. لکن مسأله این است که آیا فقط حس و تجربه حسی قادر است این مطابقت را محقق کند یا خیر، این مطابقت فراتر از تجارب حسّی می تواند با بهره گیری از عقل کلی، برهانی و ریاضی و مبتنی بر این عقل، بر اساس علم وحیانی نیز صورت بگیرد؟ البته روشن است که مطابقت با واقع در حدّ یقین، دُرّ کم یابی است که در همه ساحت های علم دینی بروز و ظهور نمی یابد لکن پایه های اصلی علم دینی نمی تواند از گزاره های یقینی خالی باشد. با این وصف، علم انسانی اسلامی علمی ...

ادامه مطلب  

در همه ی این سال ها بنده ایستادم و گفتم نتیجه ی انتخابات مردم هرچه هست باید تحقّق پیدا کند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، به نقل از khamenei.ir، حضرت آیت الله خامنه ای در تاریخ اول فروردین ۹۶ در اجتماع زائران و مجاوران حرم مطهر رضوی، بیانات مهمی را ایراد فرمودند.مشروح سخنان مقام معظم رهبری در این دیدار به شرح زیر است.بسم الله الرّحمن الرّحیمو الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین الهداة المهدیّین المعصومین سیّما بقیّةالله فی الارضین. اللّهمّ صلّ على فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها عدد ما احاط به علمک، اللّهمّ صلّ على ولیّک علىّ بن موسى الرّضا عدد ما احاط به علمک، صلاةً دائمةً بدوام ملکک و سلطانک، اللّهمّ سلّم على ولیّک علىّ بن موسى الرّضا عدد ما احاط به علمک سلاماً دائماً بدوام مجدک و عظمتک و کبریائک. اللّهمّ کن لولیّک الحجّة بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه فی هذه السّاعة و فی کلّ ساعة ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتّى تسکنه ارضک طوعاً و تمتّعه فیها طویلا.یک سال دیگر و یک بار دیگر خدای متعال این توفیق را به ما داد که در زیر سایه ی بقعه ی مبارکه ی علیّ بن موسی الرّضا (علیه السّلام) در جمع شما برادران و خواهران حضور پیدا کنیم و ضمن همدلی و هم زبانی با این آحاد جمعیّت عظیم و مؤمن و پُرشور، مطالبی را در زمینه­ ی مسائل کشور، مسائل انقلاب، مسائل اصلی و اساسی در میان بگذاریم. خدای متعال را بر این توفیق سپاسگزارم. جمع پُرشور متراکمی که در این رواق مطهّر(۲) و در اطراف این محل، اعم از مجاوران مشهد مقدّس و زوّار محترمی که به جاذبه ی [این] امام بزرگوار، به این منطقه و به این استان و به این شهر تشریف آورده اند، همه مایلند و همه مشتاقند که سخن دل انقلاب و نظام را در زمینه­ ی مسائل گوناگون بشنوند. بنده در فرصتی که امروز هست، قهراً به بخشی از آنچه لازم است گفته بشود، میتوانم بپردازم و امیدوارم مورد هدایت الهی و رضای الهی و مقبول درگاه الهی باشد.برادران و خواهران عزیز! امسال سال مهمّی برای کشور است؛ هم به جهت نیاز کشور به یک تحرّک مهمّ اقتصادی که ان شاءالله مسئولین کشور به آن بیندیشند و بپردازند، و هم از جهت در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری و انتخابات شوراهای شهر و روستا که آن­ هم در جای خود بسیار مهم است.در سال ۹۵ -سال گذشته- با وجود اینکه کشور دچار مشکلات اقتصادی بود ولی ملّت ایران از دو جهت خوش درخشید؛ هم از جهت پایبندی به مسائل انقلاب و ارزشهای انقلاب و نظام اسلامی که مظهر آن پُرشور بودن راه پیمایی عظیم بیست ودوّم بهمن و اجتماعات مردم در مورد مسائل مربوط به انقلاب بود که نشان­دهنده­ی پایبندی و شور و هیجان و دل بستگی ملّت ایران به مسائل انقلاب بود؛ جهت دوّم، پایبندی مردم به مسائل ایمانی و دینی بود. امسال به گزارش مورد اطمینانی که از سراسر کشور در ماه مبارک رمضان، در ماه محرّم و ماه صفر و بقیّه­ی مراسم دینی داده شد، شور و حضور و دل بستگی مردم به مسائل ایمانی، از همیشه بیشتر بود. هم در قضایای مربوط به انقلاب، هم در قضایای مربوط به مسائل دینی و ایمانی، حضور مردم و بُروز همّتهای بلند مردم از همیشه بیشتر بود. این خیلی مهم است از این جهت که اوّلاً سمت و سوی حرکت ملّت ایران را و هویّت ملّت ایران را به رخ دوست و دشمن میکشد. نه راهپیمایی بیست ودوّم بهمن مربوط به یک سلیقه ی سیاسی است و نه جلسات محرّم و ماه رمضان و اعتکاف و راه پیمایی اربعین مربوط به یک سلیقه ی سیاسی است، [بلکه] مربوط به همه ی ملّت ایران و مربوط به همه ی سلایق گوناگون کشور است. پس این نشان میدهد که سمت و سوی حرکت ملّت ایران، سمت و سوی انقلابی و دینی است؛ مربوط به هر سلیقه ی سیاسی که باشند. [پس] هویّت ملّت ایران را به رخ دوست و دشمن کشید. این یک. دوّم اینکه اجتماع عمومی مردم و وحدت ملّی را هم به همه نشان داد. وقتی شما این سال ۹۵ را از آغاز تا انجام نگاه کنید، همه ی قضایا این دو نشانه ی مهم را نشان میدهد: هم همبستگی مردم را در مسائل اساسی زندگی با وجود اختلاف نظرها در مسائل فرعی و سیاسی گوناگون نشان میدهد -امّا در جهت اصلی که جهت نظام و جهت انقلاب است، مردم همسو و هم جهتند- این یک، و بعد دل بستگی مردم را نشان میدهد به انقلاب و به نظام و به مسائل دین و ایمان؛ این در دنیا خود را نشان داده است، این به رخ دشمن و دوست کشیده شده است؛ این [مربوط به] سال ۹۵.البتّه حوادث تلخ در طول سال وجود داشت که آخرینِ آن، قضیّه ی همین آتش نشانان جان باخته ی عزیز بود که فداکاری کردند و حادثه ی تلخی بود. حوادث تلخ همیشه هست، عمده این است که همّت مردم و اراده ی مردم و جهت حرکت مردم، مژده بخش و نشانه ی پیشرفت باشد که این بحمدالله وجود داشت.من عرض میکنم که این نیاز ملّی، امسال هم به قوّت خود باقی است. امسال هم ملّت ایران، هم باید اتّحاد ملّی خود را نشان بدهند، هم باید پایبندی خود به انقلاب و نظام و مباحث و مسائل دینی را نشان بدهند و اثبات کنند، هم باید سمت و سوی حرکت خود را به رخ دشمنان ایران و دشمنان جمهوری اسلامی و دشمنان ملّت ایران بکشند؛ به این مناسبت بحث امروز را بنده انتخاب کرده ام.بحث امروز درباره ی دو موضوع است: یک مسئله راجع به مسائل اقتصادی کشور است که البتّه دور از اصطلاحات اهل فن، آنچه را به نظر میرسد مردم عزیزمان خوب است بدانند و به آن توجّه کنند و در آن جهت حرکت کنند و مطالبه ی آنها از ما مسئولین باشد، در بحث اقتصادی عرض میکنم؛ ان شاءالله در بحث مربوط به انتخابات هم -که موضوع دوّم بحث امروز من است- مطالبی را به عرض خواهم رساند.برادران و خواهران عزیز! مسئله ی اقتصاد، مسئله ی اولویّت دار کشور است؛ نه­ فقط امسال، که چند سال است این مسئله در رأس اولویّتهای فوری کشور قرار دارد و نیاز به تحرّک اقتصادی به شکل صحیح و با برنامه ریزی صحیح، در این چند سال محسوس بوده است و کارهایی هم شده است که من اشاره خواهم کرد. اولویّت امروز ملّت ایران، مسئله ی اقتصادی است و توجّه کنید که اولویّت دشمن هم مسئله ی اقتصادی است؛ یعنی امروز دشمنان جمهوری اسلامی برای اینکه بتوانند اهداف خودشان را در مورد ایران و ایرانی و جمهوری اسلامی محقّق کنند، دنبال راهکارهای اقتصادی، و یا به تعبیر درست تر، دنبال ضربه زدن اقتصادی به ملّت ایرانند. هدف دشمن این است که بتواند با فشار اقتصادی، ملّت ایران را نسبت به نظام اسلامی و جمهوری اسلامی دلسرد و دلزده کند و بین ملّت ایران و نظام اسلامی فاصله بیندازد و هدفهای خودش را از این راه دنبال کند. البتّه من به شما عرض کنم دشمنِ نادانِ بی ایمان ما سالها است که این تلاش را میکند برای جدا کردن ملّت از نظام [ولی] موفّق نشده است؛ بعد از این هم به حول و قوّه ی الهی موفّق نخواهد شد. خب، دشمن توفیق پیدا نمیکند امّا ما موظّفیم این بحث را طرح کنیم؛ برای اهمّیّت آن، برای توجّه مسئولان به آن، برای ایجاد پیوندها و ارتباطات همکاری میان مردم و مسئولان در زمینه ی اقتصاد؛ چون مسئله ی اقتصاد، مسئله ی معیشت مردم، مسئله ی بسیار مهمّی است و من مقداری در این زمینه ها عرایضی خواهم کرد؛ [البتّه] به­ طور اجمال در پیام اوّل سال، دیروز به عرض ملّت ایران رساندیم، امروز یک مقداری مسئله را باز میکنم. امام سجّاد (علیه الصّلاةوالسّلام) در دعا به خدای متعال عرض میکنند: وَ نَعوذُ بِکَ مِن تَناوُلِ الاِسرافِ وَ مِن فِقدانِ الکَفاف؛(۳) این نشان دهنده ی اهمّیّت مسئله ی اقتصادی است که امام سجّاد از خدای متعال درخواست میکند و به خدای متعال پناه میبرد. از اسراف و از اینکه منابع معیشتی، به قدر کافی در اختیار مردم وجود نداشته باشد، این نشان دهنده ی اهمّیّت مسئله ی اقتصاد است. پس باید در این زمینه بحث کنیم.ولیکن قبل از آنکه وارد بحث اصلی بشوم، دو نکته را مایلم حتماً مورد تأکید قرار بدهم و به شما عزیزانی که تشریف دارید و کسانی که این صحبت را بعداً می شنوند، این دو نکته را یادآوری کنم:نکته ی اوّل؛ دشمن در تبلیغات وسیع خود تلاش میکند که کمبود های معیشتی و اقتصادی کشور را به نظام اسلامی و به جمهوری اسلامی نسبت بدهد؛ این نقشه ی دشمن است. آنها میخواهند این جور وانمود بکنند که نظام اسلامی قادر نبوده است و قادر نیست مشکل اقتصادی ملّت ایران را و مشکلات اساسی ملّت ایران را حل کند و گره ها را باز کند؛ یک سوءاستفاده ی این جوری میخواهند بکنند برای کوبیدن نظام اسلامی. این حرف ناشی از بغض و عداوت و کینه ی آنها به نظام اسلامی است. این یک حرف خلاف واقع است، خدماتی که نظام اسلامی و جمهوری اسلامی به ایران و ملّت ایران در این مدّت کرده است، یک خدمات برجسته و فوق العاده است. اگر وضع ملّت را و وضع کشور را مقایسه کنیم با قبل از دوران اسلامی یعنی در دوران طاغوت، آن وقت معلوم میشود که چه خدمات بزرگ و ارزشمندی را نظام اسلامی تقدیم کرده است. بله، ضعفهایی وجود دارد؛ این ضعفها مربوط به مدیریّت ماها است، این مربوط به کمبود ها و ناتوانایی های مدیرانی است که در بخشهای مختلف مشغول کار بوده اند؛ امّا نظام اسلامی توانایی هایی را در خود پرورش داده و مدیرانی را تربیت کرده است که توانسته اند کارهای بسیار بزرگی را در طول این سی و چند سال برای کشور انجام بدهند؛ آن هم درحالی که در این سی و چند سال، ملّت از همه طرف در فشار تحریم و فشار اقتصادی دشمنان بوده است.من چند نمونه را عرض میکنم. البتّه اینها فقط نمونه هایی است که من میگویم وَالّا آن فهرست خدمات نظام جمهوری اسلامی، یک فهرست بسیار طولانی تر از این حرفها است. ببینید! جمعیّت کشور از اوّل انقلاب تا امروز دو برابر شده است. یعنی از حدود چهل میلیون به نزدیک به هشتاد میلیون رسیده است، امّا آنچه اتّفاق افتاده و آن کارهایی که در زمینه های مختلف انجام گرفته است، بحث دو برابر و سه برابر نیست، [بلکه] ارقام فوق العاده و بسیار چشمگیری است.در زمینه های زیرساختی، کارهایی در کشور شده است که حقیقتاً از نظر معیار و مقیاسی، [که] انسان با کشورهای دیگر می سنجد، بسیار بزرگ و عظیم است. از باب مثال: راه های کشور در این مدّت، شش برابر شده است؛ ظرفیّت بنادر کشور در این مدّت، بیست برابر شده است؛ سدهای مخزنی کشور -که آب شُرب و آب کشاورزی را تأمین میکنند- سی برابر شده است؛ تولید برق کشور، چهارده برابر شده است؛ صادرات غیر نفتی کشور، ۵۷ برابر شده است -قبل از انقلاب، [یعنی] در دوران طاغوت، صادرات کشور تقریباً منحصر بود به نفت و یک مختصری اشیاء تولیدی دیگر که در جنب صادرات نفتی، تقریباً هیچ بود؛ امروز صادرات غیر نفتی ۵۷ برابر افزایش پیدا کرده است- تولید محصولات پتروشیمی سی برابر و تولید محصولات فولادی پانزده برابر [شده است]؛ اینها کارهای زیرساختی است؛ هر کشوری بخواهد تحرّک پیدا کند، پیشرفت اقتصادی پیدا کند، به این چیزها احتیاج دارد؛ این کارها در دوران انقلاب انجام گرفته است.در زمینه ی علم و فنّاوری، از اوّل انقلاب [تاکنون]، تعداد دانشجویان ۲۵ برابر شده است؛ اوّل انقلاب، همه ی دانشجویان کشور دویست و خرده ای هزار [نفر] بود، امروز نزدیک پنج میلیون دانشجو در کشور مشغول تحصیل هستند؛ مقالات علمی شانزده برابر [شده]؛ و فعّالیّتهای علمی و فنّاوری فراوان دیگر.در زمینه ی توسعه ی اجتماعی و انسانی، شاخصها بسیار بالا است. در زمینه ی خدمات -خدمت رسانی- به مردم -مثل برق و گاز و تلفن و آبادی روستاها- آمارها بسیار خوب و مژده بخش است. در زمینه ی فعّالیّتهای نظامی، آمارها فوق العاده است؛ کشوری که قبل از پیروزی انقلاب، از لحاظ نظامی وابسته ی محض به خارج از کشور بود -آن هم به دشمنانی مثل آمریکا- امروز از لحاظ پیشرفتهای نظامی، آن چنان چشمگیر است که چشم دشمن را هم میزند، او را هم خشمگین و نگران و عصبانی میکند.اینها همه اش هنر نظام اسلامی است؛ اینها کارهایی است که نظام اسلامی کرده است. عرض کردم که اگر این فهرست را بخواهم بگویم، یک فهرست بسیار طولانی است و کار از اینها برتر و بالاتر است. البتّه انقلاب متوقّف نمیشود، پیشرفت متوقّف نمیشود؛ کارهای زیادی وجود دارد که باید انجام بگیرد و به حول و قوّه ی الهی انجام خواهد گرفت و در سیاستهای کلّی نظام اسلامی [هم] به آن کارهایی که باید در آینده انجام بگیرد، تصریح شده است و ذکر شده است که چه کارهایی باید انجام بگیرد.خب، ضعفهایی هم داشته ایم که کم نبوده؛ بنده از ضعفهای فعّالیّتهای مسئولین کشور -از جمله خودِ این حقیر- در سطح عموم ملّت ایران و در طول سالها، آگاهم؛ ضعفهای زیادی وجود داشته که این مربوط به مدیریّتهای ما است، مربوط به حرکت عمومی نظام اسلامی نیست. ما هرجا یک مدیریّت انقلابیِ فعّالِ پُرتحرّک داشتیم، کار پیش رفته است؛ هرجا مدیریّتهای ضعیف، بی حال، ناامید، غیرانقلابی، و بی تحرّک داشتیم؛ کارها یا متوقّف مانده است، یا انحراف پیدا کرده است. این مسئله ای است که وجود دارد؛ یک اشکالی و یک ضعفی است که وجود دارد؛ باید مدیرانمان ان شاءالله پُرانگیزه تر باشند، کارآمدتر باشند، تلاش بیشتری را انجام بدهند، و به حول و قوّه ی الهی همین جور هم خواهد شد. من به­ طور قاطع عرض میکنم که اگر مدیریّت در بخشهای مختلف کشور، متدیّن باشد، انقلابی باشد و کارآمد باشد، همه ی مشکلات کشور حل خواهد شد؛ ما مشکل غیرقابل حلّی در کشور نداریم. یک نکته این بود که عرض شد.نکته ی دوّم این است که ظرفیّتهای کشور بسیار بالا است؛ ما توانایی هایمان، استعدادمان در کشور خیلی زیاد است؛ یعنی اگر ما امیدواری هایی را به آینده ابراز میکنیم و میگوییم که این کارها باید انجام بگیرد یا میگوییم این کارها انجام خواهد گرفت، این با تکیه ی بر ظرفیّتها و توانایی های بالقوّه ی کشور است. ما کشورمان، هم از لحاظ نیروی انسانی، هم از لحاظ نیروهای طبیعی -نیروهای زیرزمینی، روی زمینی و امکانات گوناگون- جزو کشورهای ثروتمند محسوب میشود. از لحاظ نیروی انسانی -همین طور که عرض کردیم- پنج میلیون دانشجو، یک ثروت عظیمی برای کشور است؛ علاوه ی بر این، ما حدود ده میلیون فارغ التّحصیل دانشگاهی داریم که اینها میتوانند کارهای مختلف را انجام بدهند. ما ۳۳ میلیون جوانی که در سنّ کار باشد -یعنی بین پانزده سال و چهل سال سن داشته باشد- در کشور داریم؛ یعنی یک کشور جوان [هستیم] که دارای این توانایی است که بتواند کار کند. برطبق [عقیده­ ی] اهل نظر و اهل فن، بهترین زمان [کارایی] انسانِ دارای توان کار -مرد و زن- بین پانزده سال و چهل سال است و ما از این جهت، در کشور وضعمان بحمدالله بسیار خوب است و ۳۳ میلیون از جمعیّت کشور در این سنین قرار دارند، که میتوانند کار کنند، میتوانند بارهای سنگین را بر دوش خودشان حمل کنند. در منابع زیرزمینی [هم] در دنیا پیشرفته هستیم. من یک وقتی عرض کردم(۴) که جمعیّت کشور در حدود یک صدم جمعیّت دنیا است امّا تقریباً همه­ ی منابع اصلی ما از یک صدم بیشتر است؛ بعضی دو صدم است، بعضی سه صدم است، بعضی پنج صدم است؛ یعنی ما از لحاظ منابع، دستمان باز است. در همین جلسه ی اوّل سال -یکی دو سال قبل-(۵) گفتم که ما از لحاظ منابع نفت و گاز بر روی هم، در دنیا اوّلیم؛ یعنی بهترین کشور و ثروتمندترین کشور در همه ی دنیا از لحاظ منابع نفت و گاز بر روی هم [ما هستیم]، گفتم که ما در درجه ی اوّل قرار داریم. اخیراً آماری به بنده دادند و معلوم شد که ما از لحاظ تنها گاز هم در دنیا اوّلیم، یعنی هیچ کشوری به قدر کشور ما نفت و گاز ندارد، و درخصوص گاز، هیچ کشوری در دنیا به قدر ما گاز ندارد که امروز یکی از منابع مهمّ انرژی است. خب این کشور، کشور ثروتمندی است؛ بیخود نیست که دشمنان ما -[یعنی] قدرتهای سلطه گر، آمریکا و امثال آن- چشم طمع دوخته­ اند به این کشور و میخواهند این کشور را زیر سلطه دربیاورند. البتّه این آروزی همیشگی آنها است و این آرزو برآورده نخواهد شد و این آرزو را قطعاً به گور خواهند برد.خب، وارد بحث مربوط به اقتصاد بشویم، وقت محدود است و من باید بتوانم همه ی آنچه را که میخواهم عرض بکنم، ولو کوتاه، عرض بکنم.ببینید، ما برای کشورمان و برای ملّتمان چه میخواهیم؟ ما میخواهیم ملّت و کشور به کجا برسد؟ ما برای ملّت ایران امنیّت ملّی میخواهیم، عزّت ملّی میخواهیم، سلامت عمومی میخواهیم، رفاه عمومی میخواهیم؛ پیشرفت همه جانبه میخواهیم، استقلال از قدرتهای سلطه گر جهانی میخواهیم، شکوفایی استعدادها میخواهیم، رها شدن و نجات یافتن از آسیب های اجتماعی -مثل اعتیاد و فساد و امثال اینها- میخواهیم؛ اینها را برای کشور میخواهیم؛ اینها چیزهایی است که ما در زمینه ی مسائل مادّی برای کشورمان دنبال میکنیم و میخواهیم. آن وقتی ملّت به آسایش خواهد رسید که این مواد برای او در داخل کشور تأمین بشود. خب چگونه میشود اینها را به دست آورد ؟ عزّت ملّی، امنیّت ملّی، اقتدار ملّی، پیشرفت همه جانبه چه جور به دست می آید؟ من عرض میکنم بدون اینکه کشور یک اقتصاد قوی داشته باشد، اینها به دست نمی آید. نیاز ما اقتصاد قوی، تولید قوی، همراه با مدیریّت قوی است؛ نیازمان این است: یک اقتصاد قوی و مطمئن و متّکی به خود که دستمان به سمت دیگران دراز نباشد، بتوانیم انتخاب کنیم، بتوانیم حرکت کنیم، بتوانیم اقدام کنیم، بتوانیم روی قیمت نفت اثر بگذاریم، پول ملّی را ارزشمند کنیم، قدرت خرید مردم را بالا ببریم؛ بدون یک اقتصاد قویِ این جوری، نه به یک عزّت مستمرّی خواهیم رسید، نه به یک امنیّت مستمرّی خواهیم رسید؛ این چیزها را باید تأمین کنیم. اهمّیّت اقتصاد این است. و البتّه بدون اتّحاد ملّی هم به دست نمی آید؛ بدون پیوند عمومی ملّت با نظام هم این خواسته ها به دست نمی آید؛ بدون فرهنگ انقلابی هم به دست نمی آید؛ بدون مسئولان شجاع و فعّال و پُرکار هم این خواسته ها تأمین نخواهد شد. همه ی اینها را لازم داریم و باید تأمین کنیم و میتوانیم تأمین کنیم. [پس] یکی از مشکلات عمده ی کنونی ما مسئله ی اقتصاد است.خب، اقتصاد مقاومتی را مطرح کردیم و گفتیم؛ دوستان و فعّالان مسئول در قوّه ی مجریّه و بقیّه ی دستگاه های کشور، با علاقه این مسئله را دنبال کردند و برنامه ریزی هایی کردند، کارهایی را انجام دادند. خب این کارها خوب است و من به بعضی [از آنها] هم اشاره خواهم کرد لکن آنچه امروز برای ما مشهود است و مقابل چشممان می­بینیم، [این است که] خلأهای اقتصادی ما خلأهای بزرگی است. یکی­ مسئله­ ی بیکاری است؛ بخصوص بیکاری جوانان و بخصوص بیکاری جوانان تحصیل­ کرده. این یک خلأ است، یک حفره است. این را باید تأمین کرد. مسئله­ ی معیشت طبقات ضعیف [مهم است]؛ ما اطّلاعات را دائماً دنبال میکنیم و از وضع مردم در بخشهای مختلف کشور مطّلع میشویم؛ مردم از لحاظ معیشت دچار مشکلند. مسئله ی بیکاری هست، مسئله ی سختی معیشت هست؛ و مشکلات گوناگونی که در زمینه ی فرهنگی و اجتماعی به دنبال اینها می آید.خب، عرض کردیم که دشمن هم بر روی همینها تمرکز میکند و روی اینها تبلیغات میکند. صاحب نظران اقتصادی، آن کسانی که در زمینه ی مسائل اقتصادی صاحب نظرند، مشکل عمده را در رکود و بیکاری می بینند؛ حق هم با آنها است. یکی مسئله ی بیکاری است، یکی مسئله ی رکود تولید و کمبود تولید در داخل کشور است. خب اینها در اقتصاد مقاومتی هست منتها اقتصاد مقاومتی یک مجموعه است. اگر ما بتوانیم این مجموعه را تجزیه کنیم و در هر فرصتِ زمانی، بر روی بخشی از مسائل مهمّ آن تکیه ی بیشتری در کشور انجام بگیرد، مطمئنّاً خواهیم توانست نتایج خوبی از آن بگیریم.در سال ۹۵ کارهای خوبی انجام گرفت. حق این است که به تلاشهایی که مسئولان محترم انجام داده اند بپردازیم و از آنها قدردانی بکنیم. در اوائل سال گذشته که بنده در همین جلسه ی اوّل سال تأکید زیادی بر روی کارگاه های کوچک و متوسّط کرده بودم، مسئولین تصمیم گرفتند که به کارگاه های کوچک و متوسّط کمک کنند؛ پانزده هزار میلیارد تومان بودجه گذاشتند برای اینکه مثلاً حدود بیست هزار کارگاه کوچک را تحرّک ببخشند و فعّال کنند و از رکود خارج کنند؛ اقدام هم کردند، البتّه یک قدری دیر شد لکن بالاخره اقدام شروع شد و انجام گرفت. خب این اقدام، اقدام خوبی بود منتها در هر کار خوبی، آنچه لازم است، نظارت و استمرار است. اگر چنانچه نظارت لازم و توجّه و دقّت لازم در ادامه ی کار انجام نگیرد، کار به سرانجام نمیرسد؛ یا به سرانجامِ مطلوب نمیرسد. من توضیح خواستم از کسانی که دست اندرکار این قضیّه بودند و از طُرق مختلف، از لحاظ میدانی تفحّص کردم، ]فهمیدم] خب کار پیش رفته است منتها نه به آن اندازه ای که هزینه شده. کار پیشرفت هایی داشته است منتها آن جوری که مورد نظر است و باید پیش میرفت و انجام میگرفت، انجام نگرفته است. باید کاری کنیم که تدابیر مسئولان و سیاستهای اجراییِ مسئولان بتواند به نتایج نهایی برسد.امروز مشکلات ما در زمینه ی بخشی از شاخصها، مشکلات زیادی است. بعضی از شاخصها خوب است؛ فرض بفرمایید که شاخص تورّم کاهش نشان میدهد که این خوب است، امّا شاخص بیکاری افزایش نشان میدهد یعنی بیکاری بیشتر شده است. اینها آمارهای رسمی خود مسئولین است. یا رشد اقتصادی، مثبت نشان میدهد امّا رشد سرمایه گذاری، منفی است؛ که این یکی از عیوب اساسی و بزرگ است. یا مثلاً در بعضی از بخشها -مثل بخش نفت- پیشرفت داریم، [امّا] در بعضی از بخشهای دیگر -مثل بخش معدن، مثل مسکن- عقب رفت داریم. یعنی آمارهای رسمی انسان را قانع نمیکند به اینکه حرکت عمومی به سمت رفع مشکلات اقتصادی است.خب، حالا از گذشته عبور کنیم، به آینده نگاه کنیم. آنچه بنده در مورد آینده به عنوان نقطه ی اولویّت دار و کلیدی به آن نگاه میکنم، عبارت است از تولید؛ تولید ملّی، تولید داخلی. توصیه ی بنده، خواسته ی بنده، مطالبه ی بنده، تکیه ی بر روی تولید داخلی است. تولید داخلی یک کلید واژه است. اینها را عرض میکنیم تا اوّلاً چون در محضر ملّت ایران این حرفها دارد گفته میشود، مسئولین محترم به این توجّه کنند و روی آن تکیه کنند، ثانیاً افکار عمومی مردم هم در همین جهت مطالبه گر باشد؛ مطالبات مردم هدایت بشود به این سمتی که مورد توجّه و مورد تعرّضِ(۶) امروز ما است. من این جور اح ...

ادامه مطلب  

مروری بر طرح هدایت نبی اکرم با نگاه به‏ آیات ‏سوره جمعه/ طرح دینداری مدعیان مخالف اوصیاء مقابل بیت النور نبی اکرم/ گوساله پرستی در امت پیامب?  

درخواست حذف این مطلب
گروه معارف - رجانیوز: متن زیر سخنرانی شب سوم محرم جناب آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 21 شهریورماه 97 ایراد شده است. ایشان در این بحث با اشاره به ادامه بحث سوره مبارکه جمعه بیان کردند که طرح پیامبر جمع کردن امت حول خودشان و برخورداری مردم از رزق آسمانی و وسیع الی الله است اما در مقابل حضرت، طرح یهود امت این است که جماعت را از حول ایشان پراکنده کند و امتی جدید حول دنیاپرستی و توجه به دنیا بسازد.مروری بر طرح هدایت نبی اکرم با نگاه به‏ آیات ‏سوره جمعهبسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و اصلی و اسلم علی خاتم انبیائه و افضل سفرائه حبیب اله العالمین ابا القاسم محمد و صلی الله علی اهل بیته المعصومین الهداه المهدیین صیما بقیه الله فی الارضین ارواحنا لتراب مقدمه لفداء واللعنه علی اعدائهم اجمعین. در توضیح طرح و برنامه‏ای ‏که وجود مقدس نبی خاتم صلی الله علیه و آله و سلم برای اداره امت اسلامی و بشریت دارند و همچنین نقشه ها و توطئه هایی که جبهه مقابل حضرت یعنی شیاطین جن و انس و ابلیس و قوای شیطانی در عالم دارند، به سوره جمعه مراجعه کردیم و بنا شد یک مرور و ترجمه‏ای ‏داشته باشیم. در این سوره یک فرازهایی قابل تأمل و دقت است: یکی این است که سوره با تسبیح خدای متعال آن ‏هم یک تسبیح خاص شروع می‏شود و بعد از آن ‏تسبیح می‏فرماید «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّین‏» کأنه این بعث یک بعث کور یا مبهم یا بی حساب و کتاب و یا یک بعثی که خدایی نکرده عیب و نقصی در آن ‏باشد، نیست؛ البته دشواری هایی در راه است‏؛ سختی ها و موانعی است‏ و دشمنانی هستند که در مقابل جبهه حضرت جبهه‏ای ‏درست می‏کنند و صف آرایی می‏کنند و در این امت یهودسازی می‏کنند؛ ولی در عین حال کار حضرت حق کاری با توجه به این آیه است «یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ * هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّین»نکته دیگری که در این سوره قابل تأمل است‏ مربوط به همین سه آیه بعد است‏ که خدای متعال پیامبری را مبعوث کرده است و این پیامبر از ناحیه حضرت حق است و‏ این بعثت است‏ که کارساز است؛ یعنی اگر العیاذ بالله وجود مقدس نبی اکرم خودشان بخواهند به میدان بیایند کاری پیش نمی‏رود. آنچه که مهم است آن است که این ‏رسول، مبعوث حضرت حق است. قرآن می­فرماید «وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلا»(رعد/43) یعنی مخالفین هم همین را انکار می‏کنند و می­گویند که تو رسول نیستی. اگر بخواهد یک امتی درست بشود رسول لازم است و اگر هرکسی از پیش خودش بخواهد یک اصلاحات اجتماعی یا تدبیری بکند کار پیش نمی‏رود؛ بلکه باید کسی باشد که مبعوث باشد و با یک برنامه الهی بیاید.«هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّین‏» این بعث در بین امیین است. امکاناتی به پیامبر گرامی دادند؛ از جمله ‏ام القرایی است‏ و عده‏ای ‏ اهل این ام القرا هستند و فرهنگ مکه و کعبه را قبول دارند. اینها یک کسی می‏خواهند که پیشروی آنها باشد و جلوتر از همه آنها بیاید و از ناحیه خدای متعال آنها را راهبری کند. خدای متعال یک چنین کاری کرده و آنهایی که اهل این ام القرا هستند و این پیامبر گرامی هم آمده تا اینها را دستگیری بکند و با اینها یک امتی بسازد. این امت، ام القرا و رسول و کتاب و امام می‏خواهد. این شخصیت بزرگ و پیشگامی که در جلوی این قافله‏ و مبعوث الهی است و راهبری الهی می‏کند، سه کار اساسی می‏کند: «یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة»(جمعه/2) تلاوت‏ آیات ‏وتزکیه می‏کند و کتاب و حکمت را تعلیم می‏دهد.این حقایق هم فقط در همین محیط بعثت پیامبر گرامی است و بیرون این محیط نه تلاوت آیاتی است نه تعلیمی و تزکیه‏ای ‏است. فقط در این فضا اتفاق می‏افتد و این شخصیت است که این مأموریت ها به عهده اوست و می‏تواند آنها را انجام بدهد.داستان یهودسازی در امت نبی اکرمنکته سومی که در این سوره قابل تأمل است‏ این است که این بعثت و این برانگیختی و این اعطای کتاب و حکمت و امثال اینها فضل خداست و اوست که می‏داند فضل خودش را چطور باید تقسیم کند. «ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ» به خصوص بعد از این که صحبت از بعثت‏ وجود مقدس نبی خاتم صلی الله علیه و آله و سلم است خدای متعال می‏فرماید «وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظیم‏» یعنی از فضل با عظمت الهی صحبت می‏کند که آن ‏فضل، نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را سرشار کرده و به او ظرفیتی داده که می‏تواند یک امت بزرگ از امیین و از کسانی که بعداً هم ملحق می‏شوند، بسازد. اینطور نیست که در اختیار دیگران باشد و دیگران مالک باشند؛ بلکه او مالک است. اینطور نیست که دیگران سرنوشت این بعثت را معین کنند که این بعثت در بین چه کسانی باید باشد و چه کسی مبعوث بشود. این که یهود و علمای یهود خودشان را صاحبان کتاب و اولیاء خدا بدانند و هوس کنند که این بعثت در بین آنها دست به دست بشود، این هوس است؛ البته در قبال این نعمت بزرگ یک عده‏ای ‏‏هستند‏ که حسادت می‏ورزند که به فرموده قرآن «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه‏»(نساء/54) یعنی به این فضلی که خدای متعال به نبی اکرم و اهل بیت عنایت کرده آنها حسادت می‏ورزند و تلقی شان این است که باید این حقیقت در اختیار آنها باشد یعنی حتی راضی نیستند که محور دنیای مردم باشند و یک معیشت مادی برای مردم درست کنند بلکه باید محور هدایت و تعلیم کتاب و تزکیه و قرار بگیرند و چون خودشان را جزء اولیاء خدا می‏دانند، تلقی شان این است‏ که ظرفیت دارند که یک امت الهی در قبال این امتی که نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‏سازند بسازند؛ نسبت به انبیاء دیگر هم همینطور برای خودشان یک امتی درست می‏کردند و لااقل ‏در خصوص بعضی از انبیاء اینطوری بودند.در قبال این جریان یک جریان یهود سازی است در دل امت اتفاق افتاد که در‏ د‏استان حضرت موسی هم همین اتفاق افتاد و یک یهود سازی‏ای ‏شد و اینها مسیر امت حضرت موسی را تغییر دادند. خدای متعال داستان آنها را به صورت یک مثل ذکر می‏کند. اول مثل یهود امت حضرت موسی را ذکر می‏کند و این مثل ناظر به آن ‏چیزی است که در امت خود حضرت رخ می‏دهد و یک جریان یهودی سازی است. «قُلْ یا أَیُّهَا الَّذینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین‏» اینهایی که خودشان را به اصطلاح عالم به کتاب می‏دانستند، یک جریان دیگری در مقابل حضرت موسی ایجاد کردند. ‏ د‏استان کلیمی ها غیر از داستان یهود است، آنها که پیروان موسای کلیم ‏هستند ‏اهل کتاب هستند؛ ولی یهود اینطوری نیستند. ‏ د‏استان یهود را در قرآن ملاحظه فرمودید اما این که قرآن ذکر می‏کند «بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین» ‏این مثل برای آن ‏جمعیتی است که‏ آیات ‏الهی را تکذیب کردند که غرض از‏ آیات ‏الهی در تعبیر قرآن اوصیاء هستند. ذیل آیه 39 سوره مبارکه انعام علی بن ابراهیم حدیث مفصلی نقل می‏کند که در پایان آن حضرت فرمودند هر کجا دیدید‏ د‏استان تکذیب‏ آیات ‏است مقصود از‏ آیات ‏اوصیاء و‏ ائمه علیهم السلام هستند. یک جمعیتی این‏ آیات ‏الهی را تکذیب می‏کنند و زیر بار نمی‏روند و نمی‏پذیرند و آیه بودنشان و چراغ راه بودنشان را تکذیب می‏کنند و اینها قوم ظالمی ‏هستند‏.این همان داستان یهودسازی است که در امت حضرت موسای کلیم بوده و در امت حضرت هم بوده است.‏ اینها کسانی ‏هستند‏ که به فرموده قرآن «وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَیاةٍ وَ مِنَ الَّذینَ أَشْرَکُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ»(بقره/96) حریص ترین ‏آدم ها به دنیا ‏هستند‏ که می­گویند: ‏ای ‏کاش هزار سال در این دنیا بمانیم. اینها دلشان در دنیاست و اسیر دنیا ‏هستند‏ و پایشان را از دنیا بیرون نگذاشتند و البته کتاب هم بار دوش آنها است. خدای متعال اینطور تبیین می‏کند که «مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفارا» آنهایی که کتاب را برایشان فراهم کردیم که تحمل بکنند؛ پیامبر آمده و کتاب را آماده کرد و می‏شد که اینها بردارند ولی برنداشتند لذا مثلشان مثل حماری است که کتاب به دوش خودش می‏کشد. اینها بارکش و کتاب کش هستند و کتاب فهم نیستند چون مقامات کتاب در آنها محقق نمی‏شود و این داستان یهود است.«بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین» این داستان آن ‏قومی است که ‏آیات ‏خدا را تکذیب می‏کنند؛ ظالم هستند و از هدایت خدا برخوردار نیستند لذا در ضلالت هستند. آنهایی که آیات و اوصیاء و امامی را که حامل این کتاب است‏ تکذیب می‏کنند؛ مثل آنها خیلی مثل بدی است؛ مثل آنها مثل حماری است که کتاب برمی دارد. زیرا کسانی حامل این کتاب هستند که به فرموده قرآن «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب‏»(رعد/43) ‏هستند‏ یعنی این کتاب در وجود مقدس آنها تجلی کرده است. «بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی‏ صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْم‏»(عنکبوت/49) یعنی قرآن‏ آیات ‏بیناتی است که در سینه این کسانی که علم الهی و علم کتاب دارند، قرار‏ د‏ارد. این ها همان آیات ‏و اوصیاء و ائمه علیهم السلام ‏هستند.‏ آنهایی که اوصیاء را تکذیب می‏کنند مثلشان نسبت به کتاب مثل حماری است که کتاب بر می‏دارد ولی بهره‏ای ‏از قرآن ندارد.این داستان همان حدیث نورانی‏ای ‏است که فریقین آن را نقل کردند «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی‏ أَنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْض»(1) و‏ اینها از هم جدا نمی‏شوند. کسی که اوصیاء را تکذیب می‏کند از کتاب هم محروم می‏شود و نسبتش با کتاب نسبت حمار و چهارپایی است که کتاب روی دوشش است.راه رسیدن به کتاب این است که انسان رو به آیات ‏الهی و اوصیاء و آنهایی که حامل کتاب و عالم به کتاب هستند و کسانی که کتاب در نزد آنهاست، بیاورد. داستان این جریان یهود سازی این است که یک جمعیتی که حامل کتاب نیستند ولی کتاب بار آنهاست و ظواهر کتاب را می‏دانند، خودشان را صاحب کتاب و گاهی خودشان را صحابه می‏دانند و خیال می‏کنند علم حضرت نزد آنها است در حالی­که علم و اسرار نبی اکرم نزد آنها نیست؛ بلکه اسرار نبی اکرم نزد همین‏ آیات ‏و اوصیاء است.این مطلب را خدا در سوره مجادله با یک تعبیر لطیفی توضیح می‏دهد و می‏فرماید «فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَة»(مجادله/12) یعنی اگر می‏خواهید بروید و با پیامبر نجوا کنید و اهل نجوا بشوید و مطالب سری پیامبر را بشنوید، یک صدقه‏ای ‏پیش روی نجوایتان بدهید. البته داستان نجوا داستان پیچیده‏ای ‏است و اینجا می­فرماید که اگر اهل نجوا هستید و واقعاً معتقدید که علم کتاب نزد شماست و اسرار این کتاب را وجود نبی اکرم به شما دادند و شما می‏توانید این کتاب را در جامعه و امت اسلامی محقق کنید و کتاب به ضمیمه شما برای امت کافی است، صدقه بدهید. این را فریقین نقل کردند که جز امیرالمومنین هیچ کسی این کار را نکرده است، ایشان یک دینار داشتند که ده درهم کردند و هر بار صدقه دادند و رفتند؛ تمام که شد آیه نازل شد «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقات‏»(مجادله/13)، یعنی شما که خیال می‏کنید اهل نجوا هستید حتی حاضر نیستید این امکانات مادی را بدهید و این اسرار را بگیرید؛ آیا شما اهل سر هستید؟ آدم اهل سر حاضر است جانش را بدهد تا به اسرار برسد. ادعا می‏کنید اهل نجوای با پیامبر هستید. بعضی ها زود اهل نجوا می‏شوند و می­گویند که در خلوت، پیامبر گرامی اسلام به ما اینطور گفتند و این علوم را به ما دادند؛ اما اینطور نیست. شما اگر اهل نجوا هستید حاضر نیستید از امکانات ظاهری تان بگذرید تا خلوتی داشته باشید و از آن ‏اسرار به دست بیاورید، چطور می‏گویید که اهل نجوا هستید. بعد این آیه نسخ و تمام شد؛ چون غرض آیه این بود که اثبات بکند پیامبر اهل نجوایی جز امیرالمومنین ندارد. در زیارت حضرت آمده است: «السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا أَهْلَ النَّجْوَى‏»(2)شما ادعا می‏کنید علم کتاب نزد شما است؛ اما مثل شما با کتاب مثل کسی است که «حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها» کتاب فقط بار دوش شما است. کتاب نزد‏ آیات یعنی ائمه و اوصیاء است. شما که آنها را تکذیب می‏کنید از کتاب برخورداری ندارید. مثل اینهایی که اوصیاء را تکذیب می‏کنند همان مثل یهود امت حضرت موسی است که بهره‏ای ‏از کتاب ندارند و غیر از این که کتاب روی دوش آنها است کتاب کش هستند و عالم به کتاب نیستند. قرآن می‏فرماید شما که کتاب کش هستید و ادعا می‏کنید جزو اولیاء خدا هستید و این حقیقت هم در اختیار شماست و وادی ولایت الله هم وادی ولایت شما است شما ولی الله و اولیاء خدا هستید و‏ محیط ولایت شما ولایت الله است، باید که «فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ * وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدا» یعنی پایتان را از دنیا بیرون گذاشته باشید و آرزوی مرگ کنید؛ اما شما دلتان در دنیاست و چطور آدمی که دلش در دنیاست ادعا می‏کند در محیط ولایت الله است و هرکسی بخواهد به سمت خدا حرکت کند باید از وادی ما بگذرد. آنهایی اولیاء الله ‏هستند‏ که از دنیا بزرگتر شدند و تعلق به حضرت حق دارند و با مأموریت در دنیا آمده اند و الا پا در این دنیا نمی‏گذاشتند. آنها هستند که می‏توانند این دنیا را آباد کنند و امت بسازند.طرح دینداری مدعیان مخالف اوصیاء مقابل بیت النور نبی اکرمبنابراین در مقابل دستگاه بعثت حضرت در یک ام القرا و با کتاب و تلاوت و تزکیه و تعلیم، یک جریان یهودسازی است. یک عده‏ای ‏که‏ آیات را تکذیب ‏می‏کنند و دنبال اوصیاء نیستند و کتابی هم در اختیارشان نیست و اهل النجوا هم نیستند و فقط نسبتشان با کتاب مثل حمار است، در همین امت هم شکل خواهد گرفت. این طرح شیطان و شیاطین در مقابل انبیاء است که می‏خواستند یک امت الهی بسازند و اینها می‏آیند یک چنین طرحی راه می‏اندازند. ‏آدم هایی که از کتاب دستشان خالی است و اهل دنیا ‏هستند‏، اگر ادعای دینداری هم می‏کنند دینشان دین آخرت گریز است که با لقاء الله نسبتی ندارد و فراری از لقاء الله ‏هستند‏.مختصات دعوت آنها این است که اگر آنها بخواهند مردم را دعوت کنند؛ به دنیا دعوت می‏کنند. خدای متعال در یکی از فرازهای سوره همین مطلب را بیان می‏کند که یهود امت حضرت موسی تخطئه می‏شوند. اینها ادعا می‏کردند ما از اولیاء خدا هستیم و این کتاب باید به ما داده بشود و پیغمبر و اوصیاء باید از ما باشند؛ اما قرآن تخطئه می‏کند که شما که دلتان در دنیا است و کتاب بار دوشتان است و این مثل آن ‏کسانی است که ‏ آیات را تکذیب ‏می‏کنند.در امت حضرت هم یک یهود سازی می‏شود یک جریانی که یَهُودِ هَذِهِ الْأُمَّة ‏هستند‏ کتاب سازی می‏کنند؛ در حالی­که از قرآن برخوردار نیستند و نسبت آنها با قرآن «کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمین»‏ است. آنها اهل تکذیب‏ آیات و ظالم هستند و قوم ظالمی که خودشان هدایت نشدند چطور می‏توانند چراغ هدایت دیگران باشند. دلشان در دنیا است و اگر جامعه را به آنها بسپاری یک جامعه دنیا گرا درست می‏کنند و مردم را اسیر دنیا می‏کنند؛ چنانچه الان این اتفاق افتاده و در امت حضرت این جریان آشکار است. حد فهمشان دنیاست.بعد از این جریان خدای متعال یک مطلب دیگری را بیان می‏کند که یکی از فرازهای مهم سوره است. در مقابل این پیامبر گرامی که آمده تا یک امت بسازد و تعلیم کتاب و تزکیه بکند یک جریانی شکل می‏گیرد که جریان یهودسازی است و به تعبیری جریان یک عده اهل دنیا است که یک ظاهری از کتاب می­دانند و خودشان را همه کاره می‏دانند و می‏خواهند هدایت هم روی دوش آنها باشد و آنها امت را برسانند؛ آنها امامت کنند و آنها امت را هدایت کنند.در مقابل آنها قرآن دستور می‏دهد «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِکْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَیْعَ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» آنها می‏خواهند جمع دور و بر حضرت را پراکنده و دور خودشان جمع کنند قرآن می‏فرماید شما وقتی این پیامبر گرامی اسلام یک یوم الجمعه‏ای ‏ شما را آنجا جمع می‏کند روزی است که باید بر محور او جمع بشوید و بعد از آنجا منتشر بشوید. این تجمع هم برای اقامه صلات است و این اقامه صلات هم خیلی مهم است؛ یعنی یک امر ساده‏ای ‏نیست اگر این نمازی که محور و امام جماعتش وجود مقدس رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم ‏هستند‏ به پا شد،‏ هم بت پرستی ها کنار گذاشته می‏شود و هم معیشت مردم درست می‏شود.قرآن در داستان حضرت شعیب نقل می‏کند که وقتی آنها را دعوت می‏کرد به حضرت عرض می‏کنند که «أَ صَلاتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فی‏ أَمْوالِنا ما نَشؤُا»(هود/87)، یعنی آیا نماز تو اقتضاء می‏کند که ما بت هایمان را کنار بگذاریم و این فرمان از نماز تو بر می‏خیزد؟! ما هر طوری دلمان می‏خواهد اقتصاد و معیشتمان را اداره می‏کنیم. نماز می‏گوید که بازارتان باید بازار خاصی باشد و چه جور زندگی و تجارت بکنید. تجارت خاص همینطور است زیرا‏ «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّین»‏ و اگر این صلات به پا شد و خیمه‏ای ‏درست شد که در این خیمه بنا شد زندگی کنیم بازار هم بوی نماز باید بدهد و نمی‏شود هم نماز بخوانی هم بت کده بروی؛ البته ممکن است یک عده‏ای ‏نماز بخوانند و مشرک هم باشند کما این که خیلی ها ‏هستند و‏ شرک در ولایت دارند؛ ولی اگر آن خیمه و آن ‏نمازی که پیامبر اقامه می‏کند و امام جماعتش حضرت هستند یعنی بر محور امام اقامه می‏شود به پا شود در این خیمه بت پرستی نیست.در خیمه‏ای ‏که محورش امام است و بر مدار صلات به پا می‏شود، خوابش هم ذکر است بازارش هم ذکر است. اگر بیت النوری به پا شد چنانچه در آیات ‏مبارکات سوره نور توضیح داده شد «فی‏ بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصال‏»(نور/36) این حقیقت کتاب این حقیقت نور الهی این حقیقت نبوت حقیقت نورانیت نبی اکرم و اهل بیت در یک خانه هایی است که اجازه رفعت در آن ‏خانه ها‏ د‏اده شده و آدم از آنجا می‏تواند به سمت عوالم بالا و سماوات حرکت بکند و سماواتی بشود و می‏تواند از این عالم در عوالم بالا برود و به سمت خدای متعال تقرب پیدا بکند. اجازه ذکر در این خانه ها داده شده است. کسی که در این خانه ها رفت «یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصال‏» است. «رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّه‏»(نور/37)؛ یعنی یک شخصیت هایی دراین خانه ها زندگی می‏کنند که شب و صبح خدای متعال را تسبیح می‏کنند شخصیت هایی ‏هستند‏ که هیچ تجارت و هیچ بیعی آنها را از ذکر خدا غافل نمی‏کند و بازارشان هم مسجد می‏شود. حضرت آمدند و قیام کردند و بر محور خودشان صلات و ذکر و توجه به حضرت حق به پا شد که عمود خیمه زندگی است و یک امتی زیر خیمه صلات و ذکر زندگی کردند و اگر بازار در بیت النور نبی اکرم به پا شد تجارتشان هم تجارت دیگری است؛ و نه فقط بتها فراموش می‏شوند بلکه بازار هم بازار دیگری می‏شود.آنها می­گفتند که «یا شعیب أَ صَلاتُکَ تَأْمُرُکَ أَنْ نَتْرُکَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا أَوْ أَنْ نَفْعَلَ فی‏ أَمْوالِنا ما نَشؤُا» آیا این نماز اقتضائش این است که ما بت پرستی را کنار بگذاریم؟! بله همینطور است؛ نماز پیغمبر همینطور است. ما هر طوری دلمان بخواهد در اموالمان دست می‏بریم اما نماز پیامبر خدا اقتضائش این است که ما بازارمان هم باید بازار متناسب با نماز باشد. بازار اهل صلات بازاری است که فرع بر صلات است و اتفاقاً در همین‏ آیات ‏هم توضیح داده شده است.کار دشمن این است که یهود سازی می‏کند؛ یعنی یک جریانی درست می‏کند که می‏خواهد از حول این پیامبر مردم را متفرق کند تا یک جای دیگ ...

ادامه مطلب  

متن کامل میزگرد بررسی مستند «انقلاب جنسی» منتشر شد - خبرگزاری تسنیم  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، بیشتر از یکماه از آغاز فروش اینترنتی مستند انقلاب جنسی گذشته است. مستندی که در همین یکماه باعث اتفاقات و حرف و حدیث های مختلفی شده است. از طرفی فروشش توسط کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه توقیف می شود و از طرفی دیگر میزگرد های کارشناسی ای با حضور اساتید علوم اجتماعی برگزار می شود و تاکید می شود که این کار حداقل باعث شده تا باب گفتگو باز شود.ترسیم خط قرمزهای خیالی سال های سال مانع از گفتگو درباره یک خطر بزرگ شده است. عوامل تولید مستند انقلاب جنسی معتقدند که این خط قرمز ها چیزی نبوده که جایی نوشته شده باشد به همین خاطر آنها «جرات و جسارت» به خرج می دهند تا حرف بزنند و حرف هم بشنوند.موسسه فرهنگی آرمان مدیا صاحب این اثر است. موسسه ای که ریشه اش در دانشگاه صنعتی شریف شکل گرفته است جایی که محمدحسن مددی، محسن اخوان فر و حسین شمقدری هر سه دانش آموخته آن بوده اند. حالا محمدحسن مددی تهیه کننده انقلاب جنسی، محسن اخوان فر مدیر تولید و حسین شمقدری کارگردان این مستند هستند. آرمان مدیا طبق گفته مدیرانش حالا هیچ وابستگی به مجموعه های دولتی و حاکمیتی ندارد و تماما بصورت خصوصی اداره می شود.در ادامه متن کامل میزگرد بررسی مستند انقلاب جنسی در خبرگزاری تسنیم با حضور محسن اخوان فر و حسین شمقدری منتشر می شود. این میزگرد پیش از این در سه بخش مجزا با عنوان های «منطق «انقلاب جنسی» دینی و محکم است/جسارت کردیم و خط قرمزی قائل نشدیم»، «برداشت جامعه از مسائل جنسی مقابل شرع است/«انقلاب جنسی» فهم ازدواج موقت را ساده می کند» و ««انقلاب جنسی» را به دفاتر مراجع می فرستیم/تردید داشتیم اما ساختارشکنی کردیم» منتشر شده بود.انقلاب جنسی دومین مستندی بود که بدون هیچ قرارداد با فرد یا نهادی تولید کردیمتسنیم: از 11 شهریور فروش اینترنتی مستند «انقلاب جنسی» شد و حالا چند هفته از آن گذشته است. هیچ کسی و یا نهادی دوست نداشت آن را به اسم خودش ثبت کند که به فروش اینترنتی تن دادید؟اخوان: سال 1396 هشتمین سال فعالیت مان است. آرمان مدیا در سال 1391 به صورت رسمی ثبت شد و 2 سال قبل از آن هم به اسم گروه آرمان فعالیت می کردیم. در این 8 سال روال این گونه بوده است که قبل از ساخت فیلم، ابتدا با جایی قرارداد می بستیم و سپس آن را می ساختیم. این قرارداد عمدتا با صدا و سیما است اما یک مثال نقض داشت و آن هم مستند «33 سال سکوت» بود. برای این مستند به بسیج صداوسیما، بنیاد حفظ آثار، شبکه افق و ... پیشنهاد دادیم اما کسی طرح را نپسندید. ما آن مستند را ساختیم و بلافاصله مشتری اش پیدا شد و شبکه افق آن را خرید. مستند انقلاب جنسی، دومین کاری بود که ما بدون قرارداد آن را تولید کردیم و زمانی هم که تولید شد مشتری پیدا نکرد.تسنیم: البته انگار مستند «33 سال سکوت» فروش اینترنتی خوبی داشت.اخوان: بله فروش خوبی داشت. هم چنین میراث آلبرتا 3 فروش خوبی داشت. ما در حقیقت رایت تلویزیونی 33 سال سکوت را به شبکه افق فروختیم و فروش اینترنتی آن دست خودمان بود و چیزی حدود 25 میلیون تومان فروش داشت.انقلاب جنسی بعد از این که تولید شد به نهادهای زیادی پیشنهاد خریدش را دادیم اما رد کردند. البته قابل پیش بینی هم بود که رد می شود و ما گله ای از آن ها نداریم. بدیهی است که آنها کارهایی می خرند که بتوانند در تلویزیون پخش کنند. این کار قابلیت پخش تلویزیونی ندارد و ما هم گله ای از آن ها نداریم که چرا نخریدند.محسن اخوان فر مدیر تولید مستند انقلاب جنسیما از یازدهم شهریور کار را روی سایت یک فیلم گذاشتیم و دارد فروش می کند. البته هزینه های تولید آن یک مقدار بالا است اما فکر می کنم میزان فروش مستند برای دو هفتهابتدایی یک رکورد است که از ده میلیون تومان گذشته است.هر روز باید التماس کنیم تا لینک های تقلبی را بردارندبرای ساخت مستند به 3 کشور هلند و اسپانیا و فرانسه رفتیم. هزینه های تولید آن، نیروی انسانی، خرید یورو 4700 تومانی و ... را در نظر بگیرید می بینید که بالاخره هزینه های تولید آن، بالاست و البته لینک های تقلبی را در نظر بگیرید که هر روز باید التماس کنیم که حذف شوند. جالب است همانی که لینک دانلود رایگان را گذاشته با ما که تهیه کننده ایم بحث می کند و می گوید کار برای جبهه انقلاب است و همه باید آن را ببینند!تسنیم: شما خودتان می دانستید که اگر چنین کاری را بسازید ممکن است کسی آن را نخرد؟ اخوان: وقتی در مرحله فیلم نامه بود خیر. فکر می کردیم که میتوانیم یک نسخه تلویزیونی از آن دربیاوریم اما وقتی تصویربرداری ها انجام شد فهمیدیم که کسی آن را نمی خرد.تسنیم: چه شد که این سوژه را انتخاب کردید؟ سوژه ای که انگار سالهاست خط قرمز است.شمقدری: در سفرهایی که بیشتر در اروپا داشتم، حدود 6-7 ماه در آن جا زندگی کردم و همیشه سعی کردم که نگاه محققانه داشته باشم. نسبت به سبک زندگی شان، تعاملاتشان و ... این نگاه را داشتم و کم کم به درکی نسبت به زیست جنسی یک انسان اروپایی رسیدیم که آن درک، کشفی بود که به نظر خودمان می شد یک مستند راجع به آن ساخت تا دریچه ای جدید از سبک زندگی جدیدی باز بشود. تا دیروز دریچه ما یا «من و تو» بوده است یا صدا و سیما. من و تو که دریچه نقادانه ای نسبت به آن جا نیست و صدا و سیما هم نگاه یک طرفه دارد.ریسک پذیر بودیماین موضوعات ما را به یک جمع بندی رساند که می توانیم مستندی بسازیم که مخاطب را نسبت به مسائل جنسی یک قدم جلوتر ببرد. قبل از این که یک سری کارهایی انجام شده بود و ما خط شکن نبودیم. کارهایی مانند «پشت صحنه» فیلمی از تورج کلانتری یا مستند «یک پیشنهاد ساده» ساخته یاسر عرب و ... کارهایی بود که از نوع دید بچه های انقلابی مستندهایی با موضوع جنسی ساخته شده بود. من حس میکنم که انجام این کار بیشتر به خطر پذیر بودن خود ما ربط داشته باشد. از طرفی هم حس ما این است که به دلیل پیش زمینه ای که داشته ایم، اعتماد بیشتری به ما می شود و ناخودآگاه این حس را داریم.با استدلال های محکم و منطقی به خط قرمزها نزدیک می شویم/مطمئن بودیم که حرفمان دینی استتسنیم: یعنی چون «شمقدری» هستید، اعتماد بیشتری می شود؟ شمقدری: هم به دلیل شمقدری بودن، هم به دلیل آرمان مدیا و هم به دلیل رزومه هایی که قبلا داشته ایم. البته حس ما این چنین است و از جایی به ما لزوما اوکی داده نشده است. حسمان این است که می توانیم به خط قرمزها نزدیک شویم و البته مهم تر این است که حس می کنیم به دلیل استدلال منطقی تر و محکم تری که داریم، راحت تر می توانیم حرف بزنیم. به نظر من کارهای قبلی که راجع به موضوعات جنسی ساخته شده بود، به خوبی نتوانسته بود خیلی جنبه نقادانه ای داشته باشد و بینش مخاطب را یک مرحله جلو ببرد بلکه بیشتر از جنس افشاگرانه بود. کارهای ما بیشتر از جنس تحلیلی بینشی است و سعی می کنیم که بینش مخاطب را یک گام جلوتر ببریم. ما به خودمان مطمئن بودیم که حرفی که داریم می زنیم از بستر دین و اسلام است. حرف جدی و جدیدی است و به همین دلیل یک مقدار بی پروا بودیم و برای خودمان خط قرمز قائل نشدیم.جنبه های مثبت غرب همان جایی است که به اسلام نزدیک شده استتسنیم: کدام قسمت از حرف هایتان در این مستند، جدید بوده است؟ شمقدری: وقتی که دنیای غرب را نگاه می کردیم، دو جنبه در آن می دیدیم. یکی جنبه های مثبت آن بود و دیگری جنبه های منفی آن. به این نتیجه رسیدیمکه جنبه های مثبت آن جایی است که بیش تر به آن چیزهایی که در اسلام داریم نزدیک شدند و در مقابل در جنبه های منفی غرب آن جاهایی است که از اسلام دور شدند. این نوع تحلیل در آرمان مدیا، تحلیل جدیدی است و به نظرم اکثر مخاطبان ما به آن رسیده بودند. برای خود ما هم کشف جدیدی بود که بسیار برایمان جالب بود. این برداشت جدید همان بینش جدیدی بود که به نظرم قبل از این نبوده و اصلا کسی راجع به آن حرف نزده است.غربی ها در زیست جنسی عقده ای نمی شوند و نیازهایشان عنداللزوم برآورده می شودتسنیم: یک جمله معروفی از سید جمال الدین اسدآبادی است که می گوید «رفتم به غرب اسلام را دیدم ولی مسلمان ندیدم. برگشتم به شرق مسلمان دیدم اما اسلام ندیدم». چیزی که شما می گویید حرف جدیدی نیست.شمقدری: البته کسی راجع به زیست جنسی با این رویکرد صحبت نکرده بود. ما این حرف را راجع به کلیت دین داری در میراث آلبرتا 3 مطرح کردیم اما چنین موضوعی راجع به زیست جنسی شاید به ذهن کسی نرسد. آن چه که در ذهن ما وجود دارد این است که غرب غرق فساد و انحرافات جنسی است اما به نظرم به ذهن کسی نمی رسد که در غرب اتفاقا نکاتی وجود دارد.حسین شمقدری کارگردان مستند انقلاب جنسیدر سفرهای اولی که خود من به اروپا داشتم، نوع نگاهم خیلی منفی بود. با خودم می گفتم که این ها دچار فساد شدند، برهنگی دارند و اوضاع خیلی خراب است. اما زمانی که آشنایی من بیشتر شد، این جنبه برای من پر رنگ شد که خیلی هم این گونه نیست و فضا آن چنان هم بی بند و باری نیست. اتفاقا قواعدی هست و آدم ها در زیست جنسی عقده ای نمی شوند و نیازهایشان عند اللزوم برآورده می شود. اتفاقا همه چیز به افراد این امکان را می دهد که نیازهایشان برآورده شود؛ البته نگاه اسلام هم همین است که نیاز ها باید برآورده شود.تسنیم: فکر می کنید که توانسته اید این موضوع را در فیلم خود بگویید؟ شمقدری: به نظرم بله.تسنیم: به نظرتان با همان حرف های حجت الاسلام قاسمیان همه چیز را روشن و مسئله را حل کردید؟شمقدری: به نظرم بله. کلیدی ترین قسمت در اینجا این است که می گوید حکومت کلیسا اعتقاد داشت که غریزه جنسی اهریمنی است.رژه همجنس بازها باعث می شود از زندگی غربی دلزده شویمواقعیت قضیه این است که دنیای غرب خوبی و بدی را در کنارهم دارد که در مجموع این خوبی ها و بدی ها در کنار هم می گوییم که این الگو، الگوی مناسبی نیست و نمی صرفد که ما به خاطر بخش های خوب آن دچار بخش های بد آن نیز بشویم. الگویی که در فیلم به عنوان الگوی برتر معرفی می کنیم و خود من هم به آن اعتقاد دارم و در زندگی خانوادگی ام استفاده می کنم، این است که مدل اسلامی مدلی است که برای خوشبخت شدن من در دنیا مدل بهتری است. وقتی مثلا پدیده ی رژه همجنس بازها را در آنجا می بینم و زندگی جوان های آن جا را می بینم باعث می شود که از زندگی آن ها دل زده شوم و البته در عین حال نقاط مثبت آن را هم می بینم.ماجرای مصاحبه جنجالی که در خارج از ایران بازخوردهای بیش تری داشتاخوان: ما در سال 1391 در مورد میراث آلبرتا 1 مصاحبه ای با یک رسانه معمولی و تقریبا ناشناس داشتیم. وقتی سال 92 به دانشگاه epfl در سوئیس رفتیم در آن جا چند نفر به ما گفتند که شما غلط کرده اید که در مصاحبه با فلان رسانه این چنین حرفی راجع به جوانان خارج از کشور زده اید. در حقیقت بازخورد ها در آن طرف بیشتر از این طرف بود.«می گویند هرکسی غیر از شمقدری ساخته بود الآن در گونی بود»/مسئله اصلی جرئت و جسارت است نه توانایی و آزادی عملیک حرفی که ما زیاد می شنویم و حرف سطحی ای هم است، این است که «شما» اجازه دارید از این حرف ها بزنید و بقیه نمی توانند. حال جالب است که از این حرف، جدیدتر نمی شنویم. هفته گذشته در جایی مجددا این صحبت مطرح شد و من به گوینده گفتم که عزیز جان حرف جدید بزنید اما بازهم توئیت کرده است که اگر شمقدری سازنده این فیلم نبود، سازنده را می گرفتند و در گونی می کردند اما به شمقدری کاری ندارند. به ایشان گفتم که حرف جدید بزن، بس است تا کی می خواهی خودت را فریب بدهی و هی بگویی که این ها میتوانند و بقیه نمی توانند؟ این ها آزادی عمل دارند و بقیه نمی توانند! کدام آزادی عمل و کدام توانایی؟ اتفاقا اگر مساله ای وجود داشته باشد، واقعا مساله جرات و جسارت است. مساله این است که شما بخواهی کاری را انجام بدهی. شما نمی توانید فقط حرف بزنید و البته دیکته نانوشته غلط ندارد. امروز چرا انقلاب جنسی نقد مثبت و منفی می شود؟ چون یک نفر رفته است و این کار را کرده است. بزرگترین حرفی که راجع به میراث آلبرتا 1 شنیدیم چه بود؟ این بود که شما رانت دارید و با رانت تان پیش احمدی نژاد رفته اید.دانشگاه شریف این جسارت را واقعا به ما داد. دانشگاه شریف به ما جرات و جسارت داد که به جای حرف زدن، کاری انجام بدهیم که تاثیر داشته باشد.«شما کاری کردید که شاید بقیه اجازه انجام آن را نداشتند». من می گویم که این حرف غلط است و بسیاری از گویندگان این حرف، جرات انجام آن را ندارند. بقیه حاضر نیستند که فحشش را بشنوند. میگویند فحش دادن آسان است و برویم به شمقدری و آرمان مدیا فحش بدهیم. بیاییم بگوییم که این ها رفتند سراغ موضوع ازدواج موقت پس شروع کنیم به آن ها فحش بدهیم. حرف و استراتژی ما این است که بیشتر از آنکه حرف بزنیم کار کنیم.بیشتر از 30 کلیپ با عنوان «یک یا دو» ساخته ایم. در همین کلیپ آخر که یک روحانی مجری آن است، از مردم می پرسد که آیا شما دختر به آخوند می دهید یا خیر؟ همین کلیپ را نشستیم و شمردیم و چیزی بیش از 4.5 میلیون بازدید داشت. اما همان طور که گفتم و باز هم می گویم شما ممکن است کارتان همراه با خطا باشد در برخی موارد. ما این مساله را می پذیریم و کتمان نمی کنیم.در مستند انقلاب جنسی، پژوهش میدانی انجام دادیمتسنیم: مبانی مطالعاتی شما برای پژوهش مستند انقلاب جنسی چه بود؟ نتیجه پژوهش تان چه بوده که بر اساس آن مستند را ساخته اید؟شمقدری: شروع آن درکی بوده است که ما از دنیای غرب داشته ایم اما قطعا باید یک مرحله پژوهش را رد می کردیم برای اینکه یک سری نکاتی در فیلمنامه در می آمد که بخشی از آن را باید تیم پژوهش جواب می داد. اما قطعا مطالعاتی بر روی غرب، تاریخ آن، سیر تحولات جنسی و... انجام شد. از این مرحله که بگذریم، پژوهشی که در مستند ارزشمند است، پژوهش میدانی است. در جشنواره های مهم دنیا پژوهش را چیزی تعریف می کنند که ما را به یک سوژه برساند؛ آن سوژه کشفی جدید باشد و از آنجایی که معرفی آن کشف جدید نتیجه آن پژوهش بوده است، جایزه پژوهش را می گیرد.انتظار دیدن حجم انبوهی از سند در یک مستند حاصل نگاه عوامانه به «پژوهش در مستند» استیک تعریفی که در نگاه عوامانه به فیلم مستند می شود، این است که فیلمی که بیاید و سندهای گسترده تری را ارائه دهد، گویی که در پژوهش قوی تر بوده است؛ در حالی که پژوهش در مستند، پژوهشی است که ما را به درک جدیدی از دنیای واقعیت امروز می رساند. برای مثال مستندی که رفته بود و یک گمشده ی تاریخی را پیدا کرده بود و آن را معرفی کرده بود، جایزه بهترین پژوهش را دریافت کرده بود. بنابراین پایه پژوهش باید به خروجی برسد. ما در مستندمان به دلیل همین مساله و ایجاد جذابیت در کار، پژوهشمان را به صورت روشن و واضح در کار ارائه ندادیم. این که عده ای می گویند که کار شما پژوهش نداشته است، غلط است.در معرفی مستند نوشته ایم: «ما امروز در ابتدای مسیری هستیم که غرب از 200 سال پیش در راه آزادی های جنسی طی کرده است». مثلا می گویند که چرا گفتید از 200 سال قبل؟ در حالی که ما تمام نکات تاریخی مربوط به آن را داریم که از زمان وایکینگ ها بوده است که اولین ریشه های انقلاب جنسی بروز کرده و نحوه پیشرفت آن چگونه بوده است. البته نیازی ندیدیم که این موضوعات را خیلی واشح در کار ارائه بدهیم.تسنیم: گفتید که پژوهش میدانی در کار ارزشمند است اما احساس می شود که در مستند انقلاب جنسی این پژوهش میدانی کاملا آسیب پذیر است و به راحتی زیر سوال می رود؛ مثلا در آنجایی که تصویر یک آقا و خانم جوان در دستتان است و هم در اروپا و هم در ایران فیلم برداری کرده اید، از افراد می پرسید که دوست دارید که شب را با کدام از این افراد سپری کنید؟ خارجی ها هم جنسشان را اما ایرانی ها جنس مخالفشان را انتخاب می کنند؛ این یکی از پایه ها و نتیجه گیری های مهم فیلم شما است. یعنی در غرب هیچ کسی وجود نداشت که جنس مخالفش را انتخاب کند؟ و یا در ایران کسی نبود که هم جنسش را انتخاب کند؟ البته شاید چنین چیزی وجود داشته و شما در تصویر نیاورده باشید. یکی از این برداشت ها کافیست تا تمام پژوهش شما زیر سوال برود.شمقدری: اگر در کار نگاه کنید می بینید که با 7 نفر مصاحبه شده است، 5 نفر جنس موافقشان را می گویند و 2 نفر جنس مخالفشان را می گویند. سوال ما این بوده است که حاضرید با چه کسی یک شب رومانتیک و شاد را سپری کنید؟ دو عکس را نشان می دهیم و اغلب 80 درصد غربی ها جنس موافقشان را انتخاب می کنند و در ایران اغلب جنس مخالفشان را انتخاب می کنند.این موضوعی است که اتفاق می افتد. من نمی دانم مشکل شما با این قضیه چیست؟ این چرا ها چیزهایی است که میتواند در فیلم اضافه شود یا به مخاطب واگذار شود و ما نتیجه گیری را به مخاطب واگذار کردیم. در ایران مساله جنسی اولویت بر مسائل دیگر دارد در حالی که در غرب اولویت ندارد. در ایران نگاه حاکم، نگاه جنسی است که خود می تواند دیگر مسائل را پوشش بدهد در حالی که در غرب این گونه نیست. برای مثال در غرب سمپاتیک نیست و او می گوید که من چون زن هستم، یک زن بهتر می تواند من را درک کند و بیش تر با آن حس نزدیکی می کنم. واقعیت همین است و من نمی دانم مشکل شما چیست؟اخوان: شاید باورپذیری این موضوع آن قدر برای شما سخت است که نمی توانید به آن فکر کنید.تسنیم: مساله باور پذیری من نیست بلکه آسیب پذیری پژوهش میدانی آنهم تنها با یک مثال نقض است. برای مثال وقتی در ایران کار را ضبط می کردید، هیچ کسی نبود که در پاسخ به این سوال شما بخواهد با هم جنس خودش یک شب رومانتیک داشته باشد؟ شمقدری: خیر هیچ کس نبود.تسنیم: واقعا هیچ کس نبود؟ شمقدری: یک خانمی بود که البته فکر می کنم حیا کرد و جلوی دوربین گفت که دوست دارد با یک خانم، شب رومانتیکی را تجربه کند. به او گفتم که تمام مسائل را کنار بگذارد و حقیقتا بگوید که بیشتر دوست دارد با کدام باشد؟ گفت اگر محدودیت را کنار بگذاریم، دوست دارد با جنس مخالفش باشد.قضاوت داشتیم و نداشتیمتسنیم: اینکه جوانان غربی در پژوهش میدانی شما، همجنسشان را انتخاب می کنند ایده آل است؟ خودتان گفتید غربی ها در زیست جنسی عقده ای نمی شوند و نیازهایشان عند اللزوم برآورده می شود، این هم لابد در همان راستا باید بپذیریم؟شمقدری: این موضوع دوجنبه است و راجع به این قضاوتی در فیلم نکردیم. در این بخش می خواهیم نکات منفی غرب را بگوییم و از این سکانس آغاز کردیم تا به صحنه رژه هم جنسگرا ها برسیم. ما راجع به این موضوع قضاوت نکردیم اگر چه در صحنه های قبلی قضاوت کردیم. چرا در این جا قضاوت نداشتیم؟ برای این که احساس کردیم اگر قضاوت کنیم، تاثیرگذاری آن کمتر می شود. بخشی از این پدیده مثبت است و بخش دیگری از آن منفی است.اتفاقا خوب است که نگاه جنسی داشته باشیم و نسبت به جنس مخالف حریص باشیم. اتفاقا این موضوع یکی از ضمانت های حفظ خانواده است و باعث می شود دو نفر بتوانند کنار هم زندگی کنند. حال از یک طرف هم می توانید بگویید منفی است چرا که نباید نگاه جنسی نسبت به هر چیز غلبه پیدا کند. اما خوب است و خود من دوست دارم. به نظر من نگاه جنسی یک جاهایی باید غلبه پیدا کند و برای همین است که اتفاقا اسلام میگوید که تا می توانید محیط زن و مرد را از هم جدا کنید. در حقیقت این قطب مثبت و منفی باید باشد و از بین نرود. شاید یک نگاه این باشد که این قطب مثبت و منفی باید از بین برده شود و شرایط عادی سازی شود.تسنیم: یعنی مثل غرب.شمقدری: شاید این موضوع باعث بشود که زن و مرد نسبت به هم نگاه جنسی نداشته باشند، کنار هم کار کنند و ... اما این به نظر من خوب نیست. شاید شما یک مشکل را حل کرده باشید اما بنیان خانواده را زیر سوال برده اید. من حاضر نیستم که بچه ها در مدرسه بهتر درس بخوانند، افراد در محل کار بهتر کار کنند اما بنیان خانواده سست شود. من ترجیح می دهم که بنیان خانواده حفظ بشود.تسنیم: چگونه می توانید بنیان خانواده را حفظ کنید؟ شمقدری: مساله جنسی و کشش بین قطب مثبت و منفی زن و مرد یکی از مسائلی است که باعث بنیان خانواده می شود.همین که شما حرص دارید که شب با یک زنی باشد و گزینه ی اول تو همسر خودت باشد، نکته بسیار مثبتی است و این موضوع باعث می شود که در کنار همسرت آرامش و لذتی که قرار است ببری را پیدا کنی.تسنیم: پس به نظر شما اکنون با جواب هایی که در ایران به سوال های شما داده شده و افراد ترجیح دادند با جنس مخالفشان باشند، شرایط خوبی داریم؟ شمقدری: بله دقیقا. اتفاقا این موضوع مثبت است.تسنیم: البته در فیلم انگار این گونه القا نمی شود و نگرانی به خاطر همین است.شمقدری: در آن جا قضاوت نکردیم. این صحبت موضع شخصی من است.ترتیب سکانس ها به گونه ای است که مخاطب مجبور به اصلاح قضاوت اولیه اش می شودتسنیم: این حرف شما پسندیده است که اتفاقی که در ایران می افتد و جاذبه ای که جنس مخالف برای جوانان دارد اتفاقا خوب است اما در مستند چنین چیزی را نمی بینیم. مستند نمایش آرامش یک جوان غربی است که همه شهواتش ارضا شده و حرصی برای حضور کنار جنس مخالفش ندارد، انگار فقط دوست دارد با کسی باشد که بتواند به خوبی با او ارتباط برقرار کند و حرف بزند اما در مقابل، یکی ایرانیِ مقید و در فشار را می بینیم که انگار از روی حرص و عقده های انباشته جنس مخالفش را انتخاب می کند. چیزی که نمایش دادید با چیزی که الان می گویید به آن معتقدید هم خوانی ندارد.شمقدری: در دنیای فیلم، اول یک پدیده می بینید که ممکن است 60-70 درصد مخاطبان همین برداشت را بکنند که بگویند غرب به چه نقطه ای رسیده است که عقده ای نیستند اما وقتی که وارد سکانس دیگر یعنی رژه همجنس گرا ها می شوید، مجبور هستید که در قضاوت خود اصلاحاتی انجام بدهید. ما این دو سکانس را پشت سر هم قرار دادیم. سکانس اول مقدمه ای برای دومی است. در مقدمه نمی خواستیم که قضاوت شتاب زده ای داشته باشیم و بگوییم که جامعه غرب فلان است. ما آن سکانس را کنار رژه هم جنس گراها قرار دادیم تا بگوییم که ما قضاوتی نمی کنیم اما ببینید که در نهایت به کجا رسیدند؛ به جایی مثل رواج گس ...

ادامه مطلب  

ماهیت علوم انسانی مدرن /علم دینی، ایمان قلبی و درک حقایق ربوبی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری«حوزه» به نقل از روابط عمومی دفتر تبلیغات اسلامی، علوم انسانی، یکی از مهمترین حوزه های شناختی است که می توان با تکیه بر آن، با مدرنیتۀ مواجه شد. با این حال به نظر می رسد ماهیت علوم انسانی مدرن، مخصوصاً آنگونه که در ایران شایع شده است، هنوز شناخته شده نیست. تنها کافی است به پرسش هایی از این دست بیندیشیم: علوم انسانی مدرن چه نسبتی با الاهیات، مخصوصاً الاهیات مسیحی دارد؟ علوم انسانی چه ارتباطی با علوم طبیعی و تحولات آن دارد؟ مجموعه ای از این پرسش ها زمینۀ تامل دربارۀ ماهیت علوم انسانی مدرن را همچنان در صدر علائق و دغدغه های پژوهشی ایرانیان قرار داده است.سیدحمید طالب زاده دبیر شورای تحول علوم انسانی و دانشیار گروه فلسفه دانشگاه تهران ، در یکی از همایش های سومین دوره آموزشی طرح ملی نخبگان علوم انسانی به تبیین ماهیت علوم انسانی مدرن پرداخت.وی تأمل در ماهیت علوم انسانی مدرن را ضروری می داند . گزارش این نشست را در ادامه می خوانیم : دکتر طالب زاده با اشاره به رابطۀ نزدیک علوم انسانی و علوم طبیعی، به این نکته متذکر می شود که علوم انسانی، عمدتاً در قرن نوزدهم شکل گرفته اند، در حالی که علم جدید در قرن 15 و 16 شکل می گیرد، با این حال این علوم سعی می کنند تا منطق علوم طبیعی را توضیح داده و تبیین کنند، بنابراین اگر ماهیت علوم جدید، مخصوصاً علوم طبیعی را نشناسیم، علوم انسانی را نیز نخواهیم شناخت. سابقۀ علم در مغرب زمینبرخلاف برخی از تصورات، دکتر طالب زاده میان دورۀ یونانی و غرب پیوندی عمیق می یابد. «اساساً این علم جدید ریشه در تفکر یونانی دارد و یونان غرب است و غرب یونان است و منشأ علوم که امروز به آن علم می گوییم و به این شکل وجود دارد، در یونان پدید آمده است. یونانیان علم را با اپیستمه می شناختند و آنطور که افلاطون از آن سخن می گوید یک علم کلی، جامع، یقینی و عینی است. علمی که مطابق با واقع است و آنچه را که حقیقت اشیاء است در خود منعکس می کند. یونانیان اپیستمه را در سه حوزۀ اصلی نظر، عمل و حوزه ابداع یا صناعت تعریف می کردند. مفهوم اپیستمه یا شناخت جامع، کلی، متقن مطابق با واقع با مفهوم تخنه ارتباط نزدیک و تنگاتنگی داشته است. تخنه در معنای یونانی به معنای فراوری و پدیدآوردن، شکل دادن و ایجاد کردن است. بنابراین علم اساساً در تفکر یونانی صرفاً انکشاف از واقعیت نیست بلکه در این علم، نوعی فراوری نیز مطرح است و از آنجایی که یک چنین ارتباطی بین اپیستمه و تخنه وجود داشت، این علم در نهایت به تکنیک و تکنولوژی منتهی شد. در اولین قسم از اپیستمه، یعنی حوزۀ نظری، ما با مابعدالطبیعه، علوم طبیعی و علوم ریاضی سروکار داریم. در قسم دوم، یعنی حوزۀ عملی، علم اقتصاد، علم سیاست و علم اخلاق را داریم و در قسم سوم که بیشتر معطوف به صناعت است، مهارت های مختلف و اموری نظیر هنر و شعر را داریم». با این حال افلاطون توضیح می دهد که دست یابی به این اپیستمه، صرفاً با الحاق به واقعیات اشیاء و امور ممکن است، هرچند این الحاق و اتصال، در سطح عالم حس نیست، بلکه با فرارفتن و تعالی و ارتفاع از سطح حس و محسوس امکان پذیر است. «عالم دنیا و محسوسات، عالم تغییر و تحول است، اما برای روبرویی با حقایق اشیاء، باید به عالم بالا برویم و سطح حواس ارتفاع پیدا کنیم و با چشم عقل حقایق را درک کنیم. به همین دلیل مفهوم «نظر» پدید می آید و به این علوم، علوم نظری می گویند. «مفهوم فوزیس یا طبیعت در یونان به معنای ظهور و شکوفایی آن چیزی است که در بطن خود دارد. لذا حقیقت آنچه در طبیعت است، پیش از آنکه شکوفا شود و با چشم سر دیده شود، باید با چشم عقل مورد نظر قرار گیرد. به همین دلیل آیدیا ریشه در دیدن و رویت کردن دارد». به نظر افلاطون اپیستمه با ملاقات و رویت ایده ها ممکن می شود که حقایق اشیاء و امور هستند. در این مقام، شخص به لقاء می رسد و هم اپیستمۀ تئوریا ، هم اپیستمۀ پراتیک و هم پوئتیک برای او حاصل می شود.بنابراین در اینجا یک امری هست که ماورای عالم ماده و محتوای مادی است. بنابراین اپیستمه از همان ابتدا با صورت و مواجهه با صورت و ارتفاع از ماده امکان پذیر می شود. این مطلب در ارسطو ادامه پیدا می کند و هرچند ارسطو دیگر به آنجا عالم بالا، قائل نیست، اما به صورت اشیاء قائل است و علم را فرایند اتحاد با این صور می داند.این صور، با غایتی همراه هستند و از غایت جدا نیستند. «وقتی یک دانه گندمی که در زمین می افتد و شروع به رشد کردن می کند، در واقع این صورت گندم رو به سمت غایتی دارد و می خواهد به کمال مطلوب برسد. این صورت دو مرحله دارد، در مرحله اول، بالقوه است و در مرحله ای دیگر به فعل می رسد. بشر در فرایند کسب معرفت و اپیستمه، این صور و غایات آنها را کشف می کند. به همین دلیل هم هست که هر شیء حدی دارد و این حد فصل است که هر جسمی را از جسم دیگر جدا می کند».دکتر طالب زاده با اشاره به زنده بودن این صور که متعدد و بی شمار و به اندازۀ اشیاء عالم است، به وجود یک نفس کلی در عالم اشاره می کند که در میان فیلسوفان مسلمان نیز حضور دارد. نفس کلی یعنی آن نفس کلی جهان که همۀ امور جهان را به سمت کمال خود هدایت می کند و این از عالی ترین معارفی است که حکما به آن قائل بوده اند. کرۀ زمین، نفس زنده دارد و تمام موجوداتی که در این کرۀ خاکی زندگی می کنند، به مثابه اجزای این بدن، تحت مدیریت آن نفس کلی به سمت غایات خود حرکت می کنند. حکمت همان توجه به این علم جامع است و اپیستمه در این دیدگاه، توجه به آن غایات و شناخت آن صور است و تنها به علم طبیعی اطلاق نمی شود بلکه با الاهیات و تفکر مقاصد جهان و تفکر نفوس کلیه و عقول کلیه امکان پذیر می شود».استاد دانشگاه تهران به این نکته اشاره می کند که در این نگاه، اپیستمه صرفاً به علوم طبیعی محدود نمی شود، بلکه «اصل، شناخت صور است اما این صور فقط اختصاص به علم طبیعی ندارند بلکه شناخت این صور، در یک علم جامع امکان پذیر می شوند. در این نگاه علوم طبیعی و پزشکی (طب) تابع فهم این علم جامع بوده اند و به همین دلیل به اطباء، حکما می گفتند. استمرار فکر یونانی در جهان اسلام و جهان مسیحیدکتر طالب زاده با اشاره به یک نگاه کلی، علیرغم اختلاف نظرهای علمی، معتقد است که «این الگو، قرن ها بر تفکر بشر حاکم بوده و همین مطلب را در قرون وسطای مسیحی و جهان اسلامی شاهد هستیم. این دیدگاه دو هزار سال بر عالم حکومت کرده و حکما و دانشمندان با همین دیدگاه پدید آمدند، اما بنابر حوادثی از قرن 15 میلادی به بعد رخ داد، تأثیر زیادی بر نسل بشر داشت». انقلاب کوپرنیکی و ریاضی شدن عالموی با اشاره به انقلابی که در اثر پژوهش های نجومی نیکلاس کوپرنیک رخ داد و تغییری که در الگوی بطلمیوسی به وقوع پیوست و با کارهای یوهان کپلر ادامه یافت، به این تغییر بنیادین اشاره می کند. «کوپرنیک که یک ریاضی دان بزرگ است، خدا را یک ریاضی دان بزرگ می داند و بر این باور است که خدا را باید با ریاضی شناخت، چون خدا ریاضی دان این کهکشانی است که با ریاضی می توان آن را شناخت. یوهانس کپلر ادامۀ کار کوپرنیک را به عهده گرفت تا ثابت کند که مدار سیاراتی که به دور خورشید می چرخند، دایروی نیستند، بلکه بیضوی هستند. او آنها را با عدد و هندسه محاسبه کرد و قدم بسیار بزرگی برداشت. به نظر کپلر ما راه دیگری برای مطالعه جهان غیر از ریاضیات نداریم و اگر می خواهیم جهان را بشناسیم تنها از مسیر ریاضیات امکان پذیر است. این حرف بزرگی بود و تا به حال رخ نداده بود». در ادامۀ این مسیر، گالیلئو گالیله نظریۀ دو کتاب را مطرح کرد که یکی مربوط به عالم طبیعت و تکوین است و دیگری، کتاب آسمانی و مقدس مربوط به شریعت است. او با اشاره به کتاب مقدس و حضور آیاتی در آن که اشاره به تقدیر و قدر و اندازه در عالم طبیعت داشت، شناخت طبیعت را در گرو شناخت کمی و ریاضیاتی دانست. «جهان خارج و جهان تکوین را باید با اندازه هایش شناخت. بنابراین علمی که جهان تکوین را به ما معرفی می کند علم اندازه ها است و علم اندازه ها ریاضی است، یعنی زبان علمی که در آن، علمِ عالم تکوین و جهان منعکس می شود ریاضیات است و در نتیجه زبان علم، ریاضیات است».«گالیله علم را ریاضیات معرفی کرد و اپیستمه را مترادف با ریاضیات دانست»؛ بنابراین چیزی برای فلسفه و مابعدالطبیعه و متافیزیک و علوم دیگر باقی نماند. تمام آن اپیستمه با آن دایرۀ عظیمی که داشت، ناگهان در علم طبیعی و درک ریاضیاتی از طبیعت خلاصه شد. اپیستمه به معنای علوم طبیعی قلمداد شد و علوم طبیعی محدود به ریاضیات گردید. بنابراین انسان را با آزمایش خون، میزان قند خون و دیگر مقادیر کمیت بردار تعریف کردند.برخلاف دورۀ افلاطونی که برای شناخت اشیاء و امور باید به عالمی فراتر از عالم حسی می رفتیم، اکنون باید حقیقت اشیاء را در همین کمیت پیگیری کنیم. «پس این علم جدید تمام علمِ فراگیر گذشته را پشت سر گذاشت و مبدل به یک علم محصل شد که به آن پوزیتیویسم می گویند». علوم جدید، تجربی اند!این پژوهشگر به تعبیری رایج اشاره می کند و به تفسیر آن می پردازد. «امروزه گفته می شود علوم جدید علوم تجربی هستند. این تعبیر هم درست و هم غلط است. درست است به این معنا که حقیقتاً علوم جدید تجربی هستند، اما نه به معنای علومی که ارسطو و دیگران تجربی می دانستند. ما در میان علوم قدیم هم تجربه داشتیم، اما به معنای ریاضیات جدید نیست. ریاضی قدیم، غیر از این ریاضی جدید بود. «ارسطو هم خیلی آدم تجربی و دانشمند بود و لابراتوار داشت و دانشمندان اسلامی همچون ابن سینا، ابن هیثم، فارابی، جابرابن حیان و دیگران هم تجربی بودند، اما ریاضیاتی که آنها به کار می بردند ریاضیات کاربردی و ابزاری بوده است. در نظر آنها طبیعت، صور فکلی و نظایر آنها، همگی سر جای خودش بوده و تنها بین آنها یک سری روابط ریاضی برقرار بوده است و ریاضیات معطوف به شناخت این روابط می شده است. اما از نظر گالیله، ریاضیات همۀ حقیقت اشیاء است. در تفکر قدما صور سرجایش است و ریاضیات یک علم امدادی است که به کشف آنها کمک می کند. کشف در تجربه رخ می داد و ریاضیات زبان بیان این کشفیات بود اما از گالیله به بعد، دیگر تجربه روش کشف نیست، بلکه روش «آزمون» است. در نگاه مدرن، این تئوری ریاضی که متکفل کشف است و جهان تجربه مقام آزمون کشفیات تئوری های ریاضیاتی است. «مثلاً وقتی اینیشتین، تئوری نسبیت عام را مطرح کرد، آن را با استفاده از ریاضیات بر روی کاغذ نوشت. او بر روی کاغذ نوشت که نور زمانی که در میدان معناطیسی قرار می گیرد، تغییر جهت می دهد. اما بعداً در جریان کسوفی که در سال 1919 میلادی رخ داد، دانشمندی انگلیسی به نام ادینگتون، با کنترل شرایط، این تئوری را آزمون کرد و صحت آن را تایید نمود. بنابراین تئوری در جایی غیر از تجربه شکل می گیرد و حقایق را کشف می کند. دانشمدان متوجه شدند که حرکات سیاره اورانوس، طوری است که طبعاً باید یک سیارۀ دیگر کنار آن باشد و تحت تاثیر جاذبۀ ...

ادامه مطلب  

سروش در حد فرعون مغرور بود؛ به علت غیبت 11 ماهه توسط وزارت علوم وقت اخراج شد/برداشت ها از علم دینی غلط است/ حوزه در روند عمومی تقلید از غرب کوتا?  

درخواست حذف این مطلب
گروه اجتماعی- رجانیوز: مهدی گلشنی، فیزیکدان ایرانی، پدر فلسفه علم ایران، استاد بازنشسته دانشگاه صنعتی شریف، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و عضو پیوسته فرهنگستان علوم ایران است. او از برگزیدگان همایش چهره های ماندگار در عرصه فیزیک و برنده کتاب سال جمهوری اسلامی ایران نیز هست. دکتر گلشنی در عرصه علم محدود به مرزهای ایران نیست و چهره ای جهانی محسوب می شود. او عضو آکادمی علوم جهان اسلام، عضو انجمن اروپایی علم و الهیات، عضو انجمن استادان فیزیک آمریکا، عضو مرکز الهیات و علوم طبیعی برکلی، عضو موسس انجمن بین المللی علم و دین کمبریج و داور جایزه تمپلتن نیز هست. دکتر گلشنی همچنین به صراحت و قاطعیت اشتهار دارد. پیام فضلی نژاد در «شوکران» دهم با ایشان به گفت وگو نشسته است.چهره ماندگار فیزیک، پدر فلسفه علم در ایران، فیلسوف متاله؛ باسابقه نیم قرن حضور در دانشگاه شریف، دکتر مهدی گلشنی در آستانه 80سالگی به «شوکران» بسیار خوش آمدید. شما در سالیان گذشته یکی از جدی ترین منتقدان مسائل علمی و وضع دانشگاه ها در ایران بودید. اعتقاد دارید علم در ایران تبدیل به دکان شده و ما به دنبال فهم علم نیستیم بلکه به دنبال این هستیم که از طریق علم به پست و مقام و ریاست و مسند و ثروت برسیم. در عین حال منتقد شیوه اداره دانشگاه ها مبتنی بر مقاله گرایی هستید؛ مقاله ها و پژوهش های غیرکاربردی که هیچ نفعی برای پیشرفت کشور ندارد. در عین حال قائل هستید علمی که در ایران رواج می دهیم نه تولید قدرت خواهد کرد و نه تولید ثروت و اصلا قائل به این هستید که برداشت دانشگاه های ما از علم ناقص است. مع الوصف آیا از این سخنان باید نتیجه گرفت جمهوری اسلامی در عرصه علم و دانشگاه شکست خورده است؟نمی خواهم بگویم شکست خورده، می خواهم بگویم از ظرفیت هایی که داشته به اندازه کافی استفاده نکرده است. من خیلی از کشورها را دیده ام؛ خیلی از کشورهای مهم اروپایی. بعضی از کشورهای خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا را هم دیده ام. به نظر من ما پتانسیل زیادی داریم که حتی هیچ کدام از کشورهای همسایه من حیث المجموع ندارند. ولی از ظرفیت های مان استفاده نکرده ایم. اگر از آنها استفاده کرده بودیم الان در وضعی بسیار استثنایی بودیم. بلی علم و... جلو آمده ولی اولا یاد شعر سنایی افتادم که می گوید:علم که از تو تو را بنستاندجهل از آن علم بس بود بسیارعلم باید روی آدم اثر بگذارد و من در محیط مان نمی بینم که علم روی شخصیت افراد اثر گذاشته باشد. در عصر فعلی را می گویم، قبلا شاید تا حدودی بهتر بود.توصیفی که شما از دانشگاه می کنید، توصیف خطرناکی است.دانشجو با «دانشکده ها» و «اساتید» و با «مدیریت آموزشی دانشگاه» با «مدیریت پژوهشی دانشگاه» و بالاخره در سطح بالا با «رئیس دانشگاه» طرف است. اینها باید در هر مرحله ای که مساله ای به آنها رجوع می شود، درهمان مرحله به آن مساله خاتمه دهند. متاسفانه در خیلی از دانشگاه ها این طور نیست و در دانشگاه خودمان من به رأی العین و به حق الیقین می بینم که این طور نیست. یعنی عوض اینکه مساله دانشجو را حل کنند و یک راه حل جلوی پای او بگذارند، دانشجو را می دوانند. اصلا کارشان فتح باب نیست تا مسائل حل شود. ذهنیت ها خیلی کودکانه است. به نظر من این مساله ریشه اش در عدم رعایت شایسته سالاری است. بنده در شورای عالی انقلاب فرهنگی هم این را عرض کرده ام. اگر در انتخاب مدیریت دانشگاه ها و معاونان و... دقت کنند، قضیه از زمین تا آسمان تغییر می کند. انتظار من این بود. در دین ما، علم نور حساب می شود و واقعا شأن خودش را باید ایفا کند یعنی علم باید به تمام زندگی انسان نور ببخشد. الان من این را در زندگی افراد نمی بینم [بلکه این طور است که] فوری یک مقاله بنویس و شأن خودت را بالا ببر! اصلا آن فهم مطرح نیست. نکته ای که باعث تأسف من می شود این که یک مدت در اروپا و آمریکا و... مخصوصا در علوم، دیدگاه ابزارانگاری حاکم بود یعنی شما یک فرمول و نظریه دارید که جواب می دهد و دیگر فهم لازم نیست. فهم باطن قضیه که نزد دانشمندان اسلامی و نیوتن و... مطرح بود [دیگر اهمیتی نداشت و مطرح نمی شد]. ولی الان [توجه به باطن قضیه] در غرب مطرح است. [یکی از مواردی که] من [بابت آن] تاسف می خورم این است که آن جهات مثبت غرب به ما منتقل نمی شود.می خواهم این نکته را در فصل بعدی این گفت وگو مورد بحث قرار دهم. به شورای عالی انقلاب فرهنگی اشاره کردید و از آنجا که 20 سال است جنابعالی با حکم رهبر انقلاب عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستید و از زیر و بم و سازوکار شورا اطلاع دارید، بعد از گذشت چهار دهه چه بر سر شورای عالی انقلاب فرهنگی آمده که حتی شما هم از کارنامه آن ابراز نارضایتی می کنید؟شورا مستلزم این بود که دائما در ارتباط با دانشگاه ها باشد. من بارها در شورا پیشنهاد کردم سالی چندبار با اساتید مبرز دانشگاه (آنها که تجربه ای دارند) جلسه داشته باشد تا آنچه در دانشگاه می گذرد به شورا منعکس شود. آنچه در دانشگاه می گذرد واقعا انعکاس درست و تامی در شورا ندارد. یک بار هم که من از 12 دانشگاه مختلف گزارش دادم، خیلی جدی تلقی نشد و حمایت نشد. ما نباید به خاطر مصالح مملکت و برای اینکه خودمان را خوب جلوه بدهیم، مسائل را نادیده بگیریم. به نظر من اگر شورا در معرض تماس مستقیم با دانشگاه قرار می گرفت و حرف دانشگاهیان را می شنید و درددل شان را می شنید، قضیه فرق می کرد. [در شورا] بعضی مطالب را هم فقط باید قبل از دستور و در عرض دو سه دقیقه بگویید و فرصت کافی [برای طرح آنها در شورا] نیست. به نظر من اگر به شکایت ها بی محلی بشود، این، همه موارد را روی هم جمع می کند. بارها گفته ام و اتفاقا در جلسه گذشته شورا هم بیان کرده ام که ظلم هایی در دانشگاه ها می شود که هیچ مرجعی رسیدگی نمی کند. شورا وزارتخانه ها را مجبور کند تا مرجعی برای رسیدگی به شکایت ها داشته باشند. گاهی به دانشجو ظلم می شود، گاهی به استاد جوان. بی جهت کسی را –که حق داشته ادامه بدهد- بازنشسته می کنند. تسویه حساب و باندبازی بسیاری در دانشگاه حاکم است.یعنی چه کسی با چه کسی تسویه حساب می کند؟افراد. افرادی [که] یک گروه [می شوند و با] عده ای [که] جزء خودشان نیستند [مخالفت و تسویه حساب می کنند]. مثلا [گروهی] دینی هستند و اینها نمی خواهند دینی ها باشند یا... به هرحال این دسته بندی ها هست. یادم هست که پارسال در دانشگاه علامه طباطبایی در همایشی که به مناسبت استقلال دانشگاه ها [برگزار شده] بود، عرض کردم بنده با استقلال دانشگاه موافقم ولی به شرطی که این پارتی بازی ها و رفاقت بازی ها برداشته شود. حداقل وزارتخانه نظارتی داشته باشد که در حق کسی ظلم نشود. این واقعا مهم است. من می بینم بعضی آدم های بسیار کارآمد را بلافاصله بازنشسته کرده اند. من مخالف بازنشسته کردن به موقع نیستم. در دانشگاه ما کسی بود که از نظر من بسیار کارآمد و ممتاز بود و می توانست 6 ماه دیگر [خدمتش در دانشگاه] ادامه داشته باشد. کسی را که یک عمر و بیش از 40 سال خدمت کرده، شما نمی توانید 6 ماه به او [فرصت بدهید؟]یادم هست در جلسه اولی که آقای روحانی در شورای عالی انقلاب فرهنگی به عنوان رئیس جمهور حاضر شدند شما این نکته را با ایشان در میان گذاشتید و گفتید چرا اتاق اساتید را می گیرید و... و آقای روحانی هم پاسخ داد که طلبه ها هم وقتی درس شان تمام می شود حجره شان را می دهند و دانشجویان هم خوابگاه شان را می دهند یعنی چنین مقایسه غلطی ایشان داشتند.غلط است. برداشت درستی از دانشگاه نیست. شأن دانشگاه خیلی مهم است. شأن آموزش و پرورش خیلی مهم است. آینده ایران را دانشگاهیان و آموزش و پرورشی ها اداره می کنند. به نظر من دانشگاه ها را محل تولید عالم فیزیک و عالم مهندسی و عالم ریاضیات یا حتی علوم انسانی دانستند اما آن بعد انسانی، آن بعد فرهنگی، آن بعد پرورشی و هویت ملی و... چیزی نیست که در دانشگاه به کسی داده شود.من بیشتر بی عملی مسئولان را...علت عمده اش عدم رعایت شایسته سالاری است. وقتی یک آدم توانا وزیر بشود و اشراف فرهنگی داشته باشد؛ اولویت ها را در نظر می گیرد [و طبعا] روسای دانشگاهی که انتخاب می کند، آدم های بالای متوسط هستند.ما معاون وزیر علوم داشته ایم که فرق بین ترجمه و تصحیح و شرح را نمی دانسته.خیر. نمی دانسته است. دقیقا در مرکز نشر اتفاق افتاد. اصلا تصحیح متن را می گفت: «مگر این هم پژوهش است؟» این یک درد است. اگر به فرهنگ توجه کرده بودند، فرق می کرد و فرهنگ هم مستلزم این است که اداره کنندگان دانشگاه خودشان اهمیت فرهنگ را بدانند. دانشگاه چه باید بکند؟ باید به دانشجو علم یاد بدهد و [نیز] هویت ملی و اجتماعی [او را هم تقویت کند]. وظیفه شخص، فقط شخص خودش و خانواده اش نیست. نسبت به مملکت و خانواده اش وظیفه دارد. نسبت به جامعه اش وظیفه دارد. این مطالب در ژاپن و چین به دانشجو آموخته می شود.جایی فرموده اید بهتر است ما هم مثل ژاپنی ها خودمان را قدری جدی بگیریم و اینقدر در برابر خارجی ها ازخودبیگانه نباشیم.همه نگاه ها به آن طرف است. بعد از همین سخنرانی من، گفتند: «مگر رابطه با غرب اشکال دارد؟» من نگفته ام رابطه نداشته باشیم حتی گفته ام یکی از برنامه های خوب این است که 6 ماه یا 9 ماه در دوره دکتری دانشجو برود و ببیند آنجا چه خبر است. ولی اینکه نگاه مان این باشد که آنها می آیند و همه چیز به ما می دهند و همه مشکلات ما را حل می کنند، [این] حاکی از نشناختن غرب است و اصلا یک دانشمند خارجی که بیاید، طور دیگری با او برخورد می شود. بارها این داستان را گفته ام که [در جایی] می خواستند اساتید را معرفی کنند، به اساتید ایرانی گفتند: «آقای دکتر»، آن آمریکایی تازه فارغ التحصیل شده را گفتند: «پروفسور»! یعنی این عقده هست و با تمام وجود در دانشگاه ها [آن را] می بینید. در جامعه هم خیلی ها این طور فکر می کنند و مخصوصا بسیاری از دانشگاهیان این طور فکر می کنند. ولی آن کسی که تاثیرگذار است بیشتر دولتمردان هستند که دولتمردان راه را برای آن تفکر هموار کرده اند. مشکل قضیه این است که راه را [برای آن طرز فکر] هموار کرده اند وگرنه من منکر این نیستم که افراد بروند و یاد بگیرند. من می گویم کار چینی ها را کنید. چینی بعد از 40، 50 یا 60 سال هنوز به خودش اجازه می دهد تابستان ها بیاید و دو، سه ماه به چین کمک پژوهشی کند. کشورش را فراموش نکرده. چرا؟ این احساس هویت در او هست. هویت اسلامی [هم] خیلی قوی است.سوال و نکته عجیب این است که مسئولان ما بعد از 40 سال غرب ستیزی، چطور به این غرب پرستی افراطی در دانشگاه رسیده اند؟عوامل نفوذی شان البته خیلی کمک کرده اند. غرب واقعا روی نفوذ در داخل ما کار کرده. من این را بارها عرض کرده ام که یک خانمی در نیویورک، در بیمارستان دکتر ژنتیک بود. ایرانی هم نبود و به نظرم پاکستانی بود ولی شدیدا طرفدار امام خمینی بود. آن وقت ایشان یک چیزی را افشا کرده بود. گفته بود بنیاد دیل کارنگی پروژه ای برای وزارت خارجه آمریکا ارائه کرد که بهترین راه نفوذ در کشورهای اسلامی و جهان سوم چیست؟ فرمولی که پیدا کرده اند از راه دانشگاه هاست. [این طور که] دانشگاهیان را برای فرصت های مطالعات مورد بررسی قرار دهند و ببینند کدام شان مناسبند؛ [و] آنها را به کنفرانس های دیگر دعوت کنند. آقای جهانبگلو در زندان که بود و با او صحبت کرده بودند. اقرارش را در شورای عالی انقلاب فرهنگی پخش کردند. صاف و صریح حرفش این بود که آمریکایی ها این روزها از طریق کشورهای اروپای شرقی (لهستان، رومانی، مجارستان) وارد می شوند؛ کنفرانس هایی در این کشورها می گذارند؛ ایرانی ها را دعوت می کنند و آنها را که فکر می کنند مناسب هستند به آلمان و در ادامه به آمریکا می برند. واقعا روی ما کار کرده اند. هرچه بگویی می گویند توطئه انگاری است ولی داریم به رای العین می بینیم و در مصاحبه هایشان هم می گویند. همین رئیس ام.آی.6 انگلیس در مصاحبه با خبرنگار پاکستانی گفته بود در 15 سال آینده طوری روی فرهنگ اینها کار می کنیم که اصلا نیازی به جنگ با آنها نداشته باشیم.در کنارش ما مسئولانی داریم که با علم و فرهنگ به صورت فرمالیته برخورد می کنند؛ یعنی این نفوذ جریان دارد و در عین حال کسانی که قوام علمی کشور وابسته به آنهاست [توجه ندارند]. مسئولی داریم که 20 مقام اجرایی دارد و سالی 20 مقاله تخصصی انگلیسی هم چاپ می کند. [اگر] یک مقاله اش را بدون هیچ مسئولیتی بخواهیم بنویسیم، حداقل یکی، دو ماه کار جدی حرفه ای می خواهد.نکات مهمی هستند که باید تعدادی از اعضای شورا (آنهایی که دغدغه این موارد را دارند) به هم بپیوندند و مطرح کنند. مساله مقالات را بارها مطرح کرده ام و حالا هم طی آخرین حرف هایی که زده ایم (دو جلسه پیش) قرار شد کمیته ای تشکیل شود که به این چیزها رسیدگی کند. هرچه می گوییم[همه که مقاله نویس زبده نیستند، بلکه] کسی در اختراع خیلی زبده است، یکی در مقاله، یکی [در کاری دیگر]. مقاله هم باید شأن خودش را داشته باشد [نه] مقاله ای که با کار مصنوعی [تدوین شود].ولی الان علم ما به دکان فروش مقالات [تبدیل شده]. روبه روی دانشگاه تهران مقاله و پایان نامه می فروشند.مقاله ای که بروید و بخرید، آخر چه ارزشی دارد؟!با همین ها استاد می شوند.اتفاقا الان در آخرین شماره مجله نیچر که فوریه2018 منتشر شده، صاف و صریح هشدار می د هد معیار سنجش علم نباید فقط مقاله باشد بلکه باید کارهای دیگر هم باشد. امیدوارم جلساتی که قرار است در [آن] کمیته شورای عالی انقلاب فرهنگی تشکیل شود، قدری این قضیه را جدی بگیرد.چه کسی باید جلویش را بگیرد؟ شما در طول این سال ها با مقام معظم رهبری ارتباط نزدیک داشته اید.بله ولی در شورای عالی انقلاب فرهنگی الان یک کمیته است. قرار است کمیته ای روزهای چهارشنبه جلسه داشته باشد و به این مساله بپردازد. ولی کمیته نباید فقط از مسئولان باشد بلکه تعدادی از آنها هم باید از اساتید زبده دانشگاهی باشند (نه آنها که با کلک مقام شان بالا رفته بلکه آنها که واقعا ذی حق بوده و برجسته اند و همه هم به برجستگی آنها اعتقاد دارند). جای اندیشمندان را یک عده سیاست پیشه و بروکرات و... گرفته اند و مسائل با آنها حل نمی شود. افکار رئیس آکادمی علوم کره جنوبی را در جهانی شدن مورد بررسی قرار دادیم. در آن پروژه جهانی شدن که شورای عالی انقلاب فرهنگی به عهده ما گذاشت، چند کار مهم کردیم (که متاسفانه [این کارها] رها می شود). یکی روی جهان عرب مطالعه کردیم که تفکر در جهان عرب راجع به جهانی شدن چیست؟ حتی با بعضی اندیشمندان مصر و... مکاتبه کردم و نظرشان را در کتابی که به عربی(با عنوان«العولمه») منتشر کردیم. با عده ای از غربی ها [مکاتبه] و کارهای عمده ای کردیم برای اینکه ببینیم جهانی شدن چیست؟ آقای مهاتیر محمد هم یک کتاب خاطرات نوشته است که خاطراتش برای جهانی شدن (اینکه سال 1997 که بحران اقتصادی در جنوب شرقی آسیا رخ داد، چه کردند که کمترین ضرر را دادند؟) ارزنده بود. به کتاب او هم رجوع کردیم و بعضی افکار را گرفتیم.توصیه می کنم مخاطبان ما هم به این گزارش ملی «ایران و جهانی شدن» که توسط حضرتعالی با همکاری آقای دکتر رضا غلامی تهیه شده، مراجعه کنند. نتیجه این پژوهش این است که چگونه می توان از طریق راهبردهای دقیق علمی جلوی تحریم ها و ضررهای اقتصادی ایستاد و الان وضع به جایی رسیده که ما از 2005 تا 2012 رشد مقالات مان پنج برابر بوده و از 8000 نزدیک 38000 رسیده ولی شما فرموده بودید اگر این رشد واقعی بود یا واردات کالاهای ما باید یک پنجم کمتر می شد یا صادرات ما یک پنجم بیشتر؛ این نشان می دهد وقتی کار عرصه علم و دانشگاه به دست سیاستمداران می افتد، همه تصمیمات به ضد خودش تبدیل می شود؛ یعنی مقاله بیشتری تولید می کنیم اما اثر عینی ندارد.کاملا قبول دارم. مثلا در بعضی حوزه هایی که بیشترین تعداد مقالات را داریم، اتفاقا بیشترین مقدار واردات را هم داریم و من از آدم متوسط انتظار ندارم یک مقاله نوآورانه بنویسد ولی انتظار دارم مقالات عمدتا دو خاصیت داشته باشند. حداقل یکی از [این] دو خاصیت: رفع نیازهای ملی است.یعنی مقالات، کاربردی و ناظر به مشکلات مملکت باشند.یکی اش باید این باشد و دیگری نوآوری. [درمقالات] نخبگان مان، نوآوری. ولی با این شرایط فعلی چطور نخبه ما می رود سراغ نوآوری؟ وقتی که طرف پسادکتری می شود و به او می گویند ظرف سه یا 6 ماه باید مقاله بدهی! اگر کار نو و جدید بخواهد کند که با دوماه و سه ماه و 6 ماه و اینها نمی شود. بارها مثال آن برنده مصری جایزه نوبل، احمدحسن زویل را زده ام. وقتی او را دعوت کردند و از قاهره به دانشگاه کلتک (caltech) آمریکا آمد، می گوید هیچ قید و شرطی برای من نگذاشتند و اتاق تحویلم دادند. نه ماهانه باید چیزی تحویل می دادم نه هیچ. تشخیص دادند که او نابغه است.و اینجا بروکراسی حاکم و دیوانسالاری موجود پدر اساتید و دانشجو و همه را... حتی فکر می کنم این بروکراسی برای خود مسئولان هم باید سخت باشد چون اینها را ایزوله کرده است.وقتی بعضی چیزها دغدغه شان نیست دیگر سخت و آسان درمیان نیست. ما باید به چند چیز برگردیم. یکی اینکه واقعا باید در سطح دبستان و دبیرستان و دانشگاه برنامه ریزی شود که این احساس هویت و تعلق به فرهنگ خودمان تقویت شود. اگر یک عده از نخبگان را جمع کنند و بگویند بنشینید برای سه سال آینده برنامه ای بریزید که یک قدم جلو برویم [می شود]. در عرض یک ماه نمی شود. وقتی خطاها زیاد شود، یک مرتبه یک روزه نمی شود جهت را عوض کرد ولی می شود.می خواهم بگویم در طول این سال ها خیلی نخبگان را دور هم جمع کرده اند. می دانم که شما نزدیک به 25 سال پیش که مرحوم آقای شریعتمداری در قید حیات بود، در تجدید ساختار فرهنگستان علوم مشارکت داشته اید و به مدت 10 سال رئیس گروه علوم پایه فرهنگستان بوده اید و در مصاحبه ای هم که سال 73 با مجله رهیافت انجام داده بودید اشاره کرده بودید باید فرهنگستان ها روی پروژه های کلان علمی ما نظارت کنند. ولی همین نهادهایی که قرار بود نخبگان گرد هم بیایند و نظارت کنند، امروز به حیاط خلوت یک عده خاص تبدیل شده است.حیاط خلوت نشده. دو اشکال هست. یک اشکال قضیه این است که اولا خود فرهنگستان ها خودشان را به اندازه کافی جدی نمی گیرند و [اگر نه باید] بیایند و صاف و صریح اعلام مواضع کنند. بالاخره در همه فرهنگستان های ما، نیروهای زبده هستند. خیلی سخت گرفته اند. شأن فرهنگستان ها برایشان معلوم نیست. واقعا از نکات شگفت انگیز [این] است که برای دولت، شأن فرهنگستان ها معلوم نیست. این است که [فرهنگستان ها] حتی بعضی حقوق ها را هم نمی توانند بدهند. پس قضیه دو بعد دارد. اولا خود فرهنگستان ها باید خودشان را جدی می گرفتند و صاف و صریح به عنوان یک هیات برجسته اعلام مواضع می کردند و بیانیه می دادند که فلان کار غلط است و مثلا محصولات تراریخته فلان است (که خوشبختانه فرهنگستان پزشکی این کار را کرد) یا فرهنگستان علوم بیاید و در برنامه ای که برای آموزش و پرورش انجام می شود اعلام نظر کند یا برنامه دانشگاه. این کار را نکرده اند و من این را از سستی خود فرهنگستان ها می بینم. از طرف دیگر دولت هم اصلا در هیچ دوره ای برای فرهنگستان ها شأنی [قائل نشده] و مراجعه نکرده اند. گناه از هردو طرف است. چه کسی قرار است محیط را اصلاح کند؟ افراد تحصیلکرده، دانشگاهیان، حوزویان و... . یک شخصی مثل مرحوم استاد مطهری را در نظر می گیرند. ببینید ایشان می دانست مسائل مهمی که در زیست شناسی مطرح است، چیست. مسائل مهمی که در فیزیک هست، چیست و مشکلات فقهی که هست، چیست. پیشنهادهایی هم که ایشان داد خیلی انقلابی بود. مثلا شورای فقهی بنشیند و مسائل را بررسی کند و... . می خواهم بگویم پیشنهادهای شان هم انقلابی بود. استاد جعفری می روند پیش یکی از مراجع وقت و به ایشان می گویند که ما لازم است در حوزه ها علوم جدید و فلسفه را وارد کنیم. ایشان از زمان خودش خیلی جلو بود. من بعضی یادداشت های ایشان را که توسط آقازاده شان مشاهده می کنم، می بینم هرچه به دست شان می رسیده یادداشت می کرده اند.مجموعه یادداشت های شهید مطهری هم هنوز نکاتی نو دارد.بلی. به روز است. یعنی ایشان جلو بود. ایشان در دهه 40و 50 مسائلی را مطرح کرد که دهه 80 و 90 در غرب مطرح شد. حتی در فیزیک؛ با اینکه ایشان فیزیکدان حرفه ای نبود ولی فهمیده بود چه مسائلی، مساله [جدی] است. ایشان چه هنرهایی به خرج دادند؟ آمدند با دانشگاهیان جلسه گذاشته اند و منظومه [سبزواری] را مبسوط شرح داده اند. مرحوم دکتر حمید عنایت می آمد، مرحوم [منوچهر] بزرگمهر می آمد. از همه گروه ها بودند و فرق داشت. این بده و بستان بود. من خدمت آقا هم عرض کردم، بین حوزه و دانشگاه واقعا بده و بستان بود. مرحوم استاد مطهری می رفتند در انجمن اسلامی پزشکان چه مطلبی مطرح می کردند؟ معاد را. [و به آقای روزبه] می گویند: «آقای روزبه، شما برو برای جلسه بعد بیا راجع به بقای ماده و انرژی صحبت کن.» می خواهم بگویم می دانستند مسائل چیست. امروز نیستند. امروز یکی شبهه ای می اندازد، ما با فلسفه ملاصدرا بحث می کنیم! او [که شبهه انداخته است] اصلا فلسفه را قبول ندارد چه رسد به فلسفه ملاصدرا.جالب این است که در ایران آثار خداناباورانه هاوکینگ...و داوکینزهمه اینها مطرح می شود اما نقد و ترجمه اش منتشر نمی شود.خیر نمی شود. این نشان می دهد نفوذ و دست[هایی] هست. می گویم اسلام به ما می گوید «وجادلهم بالتی هی احسن». با هر که طرف هستیم (می خواهد مسلمان باشد یا کافر یا... ) اساس باید استدلال باشد. غرب اگر چیز خوبی باشد، چرا نگیریم؟ امیرالمومنین می فرمایند: «العلم ضاله المومن فخذوه ولو من ایدی المشرکین.» هر چیزی باید با استدلال باشد نه کورکورانه. [البته] اگر واقعا اندیشمندان عافیت طلبی نکنند یا چون به آنها بی محلی می شود، کنار ننشینند و به عنوان انجام وظیفه روشنگری کنند. به نظر من باید اندیشمندان ما از حالت انفعال دربیایند و تذکر بدهند (تذکر عالمانه، غیرسیاسی، با استدلال) آن وقت [دیگران] مجبورند گوش بدهند. منتها یک دست و دو دست صدا ندارد. اگر علما بیایند و در شهرهای خودشان روشنگری کنند و دانشگاهیان احساس کنند پشتوانه ای دارند [قضیه فرق می کند]. متفکران واقعی همه شان به کار گرفته نشده اند. خیلی از انتصابات، انتخابات و کمیته ها براساس ...

ادامه مطلب  

بررسی حقیقت و مقام استغفار/ عاشورا و عصر ظهور؛ اقدام و فتح بزرگ حضرت برای تطهیر امت/ دستور خداوند برای صف آرایی مقابل منافقین چه بود؟  

درخواست حذف این مطلب
گروه معارف - رجانیوز:متن زیر سخنرانی شب ششم محرم جناب آیت الله سیدمحمدمهدی میرباقری؛ رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم است که به تاریخ 24 شهریورماه 97 ایراد شده است. ایشان در ادامه بحث سوره مبارکه منافقون بیان می کنند که یکی دیگر از مهمترین خصوصیت منافقین استکبار آنها نسبت به وجود مقدس نبی اکرم است و بر خلاف ادعای شهود مقام رسالت؛ هرگز برای استغفار به سمت حضرت رو نمی­آورند. حضرت برای تطهیر امت از شرک و گناهان اقداماتی را انجام می­دهند از جمله استغفار و واقعه عاشورا که منتهی به ظهور و رجعت و در پایان نیز بهشت است. شرط لازم برای شفاعت و استغفار نبی اکرم و مغفرت الهی آن است که انسان وارد محیط بندگی و توحید شود و استکبار و شرک علنی نداشته باشد.ویژگیهای منافقین از منظر قرآنبسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین و اصلی و اسلم علی خاتم انبیائه و صلی الله علی اهل بیته المعصومین الهداه المهدیین واللعنه علی اعدائهم اجمعین. در دو سوره جمعه و منافقون برنامه ای که وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای هدایت عالم دارند و نقشه ها و طرحها و خصوصیات دشمنان توضیح داده شده است. آغاز سوره منافقون با معرفی منافقین با یک صفات خاص است. خصوصیاتی که در آغاز سوره برای آنها بیان شده این موارد است «إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ آن ‏الْمُنافِقینَ لَکاذِبُون»‏ اول اینکه اینها مدعی شهود مقام رسالت حضرت هستند. این شهادت مقام خیلی بالایی است و کسی که شاهد است هم شفیع و هم واسطه است. این ادعای شهادت ادعای اشراف به حقایقی است که در نزد حضرت است و این مقام امیرالمومنین و مقام انبیاء است. براساس قرآن این ادعای بزرگی است و خدای متعال هم با قاطعیت این ادعا را نفی می‏کند و می‏فرماید که اینها صاحب این موقعیت نیستند و گرچه حرف درستی است ولی اینها دروغ می‏گویند و اهل شهادت نسبت به مقام رسالت شما نیستند. خدای متعال می‏داند تو رسولی هستی؛ ولی شهادت می‏دهد که اینها دروغ می‏گویند و شاهد نیستند؛ زیرا اینها در موقعیتی نیستند که رسالت شما را بفهمند و درک بکنند و شهادت بدهند.صفت دوم منافقین این است که «اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُون‏» اینها کسانی هستند که برای اثبات مدعای خودشان عهدها ویمین ها و قسم هایی دارند و می‏خواهند ادعای خودشان را اثبات کنند؛ ولی تمام این وسیله ها براین این است که سپری درست ‏کنند تا راه خدا را که راه شما است و ادامه راه شما که در اهل بیت تان است ببندند زیرا شما و ائمه هدات معصومین و اهل بیت شما سبیل الله هستید و آنها می‏خواهند سد سبیل کنند. مدعی هستند که مقامات را دیده و می‏خواهند مردم را ببرند. خدای متعال می‏فرماید همه چیز به ظاهر درست است زیرا «وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ آن ‏یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» ظواهر آنها که شاید مقصود، بدنشان نباشد؛ بلکه یعنی شخصیت شان یک ظاهر و یک باطن دارد و این اجسام و شخصیت ظاهری شان تو را به شگفتی وا می‏دارد؛ زیرا خیلی ظواهرشان را خوب درست کردند؛ مثلاً به میدان جنگ می‏آیند و به حسب ظاهر ممکن است زهد داشته باشند و از عدالت طرفداری ‏کنند و علاوه بر این خیلی هم زیبا حرف می‏زنند و چهره انقلابی به خودشان می‏گیرند و یک خط در میان مواضع به اصطلاح انقلابی تر از وجود مقدس نبی اکرم می‏گیرند. چنانچه در کنار حضرت یک خط در میان معترض به حضرت هستند که مثلاً چرا صلح حدیبیه انجام شد و اینجا جای صلح نیست؛ چرا با فلان افراد سازش می‏کنید؛ چرا نماز می‏خوانید اینجا جای نماز خواندن نیست؛ و خودشان را انقلابی تر هم نشان می‏دهند و گاهی مواضع جدی تری می‏گیرند؛ ولی این درخت و این حرفها ریشه ندارد. اینها یک شجره طیبه دارای اصل و اساس نیستند و حرفهایشان هیچ اصل و اساسی ندارد و خودشان هم باید به جای دیگر تکیه بدهند؛ لذا نه تنها ریشه دار نیستند، بلکه نمی‏توانند دیگران را به جایی برسانند. آنها چون اهل صدق نیستند خیلی نگران هستند و هر سر و صدایی را توطئه ای بر علیه خودشان تلقی می‏کنند.«هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُون‏» خدای متعال می‏فرماید دشمن حقیقی اینها هستند؛ یعنی دشمن اصلی در درون دنیای اسلام برای وجود مقدس نبی اکرم که مانع پیشرفت حضرت هستند، همین جریانی است که به ظاهر کنار حضرت قرار گرفته است. مقایسه ای بین این دو سوره هم در پایان عرض می‏کنم که ببینید همان جریان در سوره جمعه است که فرمودند «حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها»(جمعه/5) همه چیز برای این که اینها عالم به کتاب بشوند فراهم بود؛ ولی بار کتاب را برنداشتند؛ اما مدعی هستند که از اولیاء خدا هستند در حالی­که مرگ گریز بوده و با لقاء الهی سنخیتی ندارند و مشغول به دنیا و حریص به دنیا هستند.اینها هم همینطور هستند و می­گویند قالُوا «نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّه‏» ما مقامات رسالت شما را می‏بینیم. در حالی­که خیلی مقام بلندی است که کسی بتواند شاهد رسالت حضرت باشد. قسم های موکد اَیمان و عهد و پیمان و ظواهر و حرف زدن ها درست است و پیکره کارشان یک پیکره ای است که به فرموده قرآن «تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُم‏» و دقیقا مثل جریان یهودسازی در امت حضرت موسی است که خودشان را اولیاء خدا می‏دانند و می‏گویند: مسیر هدایت باید از وادی ما بگذرد و نبوت باید به ما برسد. اینها هم می‏گویند: مسیر ادامه امت باید با ما باشد؛ اما همه اینها هم یک پیکره ظاهری است و هیچ باطنی هم پشت آن ‏نیست و غرض این است که راه خدا را ببندند.خدای متعال می‏فرماید «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُم»‏ از اینها حذر کن زیرا دشمن حقیقی اینها هستند. در نامه ای که امیرالمومنین به محمد بن ابی بکر نوشته حضرت فرمودند که من از پیغمبر خدا شنیدم که فرمودند: من برای امت خودم نسبت به مشرکین و کفار نگران نیستم، همه نگرانی من نسبت به این جریان نفاق داخلی است. در ظاهر خیلی مسلمان تر و مقدس تر و انقلابی تر حرفها را می‏زنند ولی هیچ حقیقتی پشتوانه اش نیست. همه این قسم ها و عهدها و تأکیدها برای این است که «صد عن سبیل الله» ‏کنند. دشمن حقیقی اینها هستند و باید از اینها حذر بکنید. این هشدار نسبت به جامعه مومنین است که همیشه در مسیر حق باید نگران اینها باشید.صف­آرایی و دستور خدای متعال به مومنین در برابر منافقینخدای متعال در سوره مبارکه تحریم یک پرده دیگری از نفاق و توطئه های اینها را توضیح می‏دهد که از درون خود خانه حضرت شروع شده و کار به جایی رسیده که پشت به پشت هم دادند برای این که بر علیه حضرت اقدام کنند. آنجا خدای متعال یک صف بندی با عظمتی درمقابلشان می‏کند و می‏فرماید «إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما وَ آن ‏تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیر»(تحریم/4) اگر توبه کنید که بعید است چون قلب شما منحرف شده و اگر توبه نکنید و اگر شما با حضرت درگیر بشوید خدای متعال و جبرئیل، صالح المومنین یعنی امیرالمومنین علیه السلام و ملائکه پشتیبان حضرت هستند. بعد به مومنین هشدار می‏دهد و می‏گوید «قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِداد» مواظب باشد؛ اینها یک آتشی به پا کردند که آتش گیر و بنزین این آتش خود انسانها هستند. شما دست اهلتان را بگیرید و از این آتش فرار کنید. یک چنین بساط فتنه ای به پا شده است. بعد به پیامبر دستور می‏دهد که «جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقینَ وَ اغْلُظْ عَلَیْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیر»(تحریم/9) با کفار و منافقین باید بجنگید. در روایت ذیل آیه است که این خطاب به حضرت و اوصیاء است و کسی که جنگ با منافقین را ادامه می‏دهد وجود مقدس امیرالمومنین هستند. اتفاقاً سختی کار امیرالمومنین هم همین است زیرا درگیری نبی اکرم با کفار بود؛ اما درگیری حضرت با سه جبهه نفاق یعنی ناکثین و قاسطین و مارقین است که نماز می‏خوانند و تظاهر به دینداری می­کنند.(1)از این جبهه نفاق چنین چیزی بر می‏آید اگر کسی می‏خواهد این جبهه نفاق را خوب بشناسد، قرآن در مورد آنها می­فرماید که «تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ وَ آن ‏یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ» یعنی مدعی مقامات هستند که ادامه این جریان ناکثین و قاسطین و مارقین می‏شود و سختی درگیری با آنها هم همینجاست. حضرت با کسانی می‏جنگد که وقتی کار سخت می‏شود قرآن سر نیزه می‏کنند، با کسانی می‏جنگد که اهل شب زنده داری هستند، با خوارج می‏جنگد با کسانی که ادعای صحابی بودن و بالاتر از اینها را دارند و در جمل می‏جنگد.آن جریان به اینجا می‏کشد و آنها مسیر را به گونه ای منحرف کردند که از دل آن ‏جریان نکث و قسط و جریان درگیری با سیدالشهداء بیرون می‏آید. این همین جریانی است که دنیای اسلام را تهدید می‏کند و تا امروز هم هست و به فرموده قرآن «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى یُؤْفَکُون‏» دشمن حقیقی اینها هستند که به وقتش خیلی چهره مسلمانی و اسلامی و انقلابی گری دارند؛ اما کسی می‏تواند ادامه راه بدهد که شاهد باشد و وجود مقدس امیرالمومنین هستند که شاهد و عالم بالکتاب و وسیله حضرت نبی اکرم در امت هستند. هر کسی نمی­تواند ادامه بدهد.استکبار منافقین از استغفاریکی از خصوصیاتی که خدای متعال در سوره برای اینها بیان می‏کند که نکته مهمی هم هست این است که می‏فرماید «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُون» وقتی به آنها می‏گویند که بیایید رفعت پیدا کنید و پیغمبر خدا برای شما استغفار کند تا با استغفار رسول تدارک و جبران خطاها و نقص های شما ‏شود با بی اعتنایی رو برمی­گردانند و با استکبار در مقابل نبی اکرم رویگردان هستند و در مقابل حضرت برای خودشان حساب و کتاب باز می‏کنند و حاضر نیستند تا بیایند و حضرت ضعف هایشان را تدارک کند و با حضرت به یک نقطه قابل قبولی برسند.خدای متعال هم می‏فرماید «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ آن ‏اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقین» برای آنها چه استغفار کنی یا نکنی خدای متعال اینها را نمی‏آمرزد و هدایت روزی فاسقین نمی‏شود. آنهایی ‏که از دار نبوت و از بیت ولایت خارج می‏شوند فاسق هستند و اهل هدایت نیستند.استغفار؛ و به خصوص استغفار وجود مقدس نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و همچنین داستان غفران الهی بسیار جدی است. غفران الهی برای جبران است و این جبران شامل حال کسانی می‏شود که وارد وادی توحید شده و راه توحید را می‏روند و البته لغزش هم دارند. این لغزشها هم گاهی خیلی خطرناک است. یک ترک اولی گاهی انسان را ناچار به هبوط می‏کند. ولی خدای متعال مغفرتش جبران برای این زلل و خطای کسانی است که در راه هستند. غفران الهی برای جبران خطای آن ‏کسانی که بیرون از وادی توحید هستند، نیست زیرا آنها در راه نیستند و بلکه آنها متعمد هستند.در دعای ابوحمزه و در ادعیه دیگر، حضرت از بزرگی گناه ما گفتگو می‏کند که گناهمان در نگاه ما کوچک نشود، می­فرماید «أَنَا الصَّغِیرُ الَّذِی رَبَّیْتَه ... وَ الْجَائِعُ الَّذِی أَشْبَعْتَهُ وَ الْعَطْشَانُ الَّذِی أَرْوَیْتَه‏» خدایا! ما گرسنه بودیم تو سیرمان کردی، عریان بودیم تو ما را پوشاندی، تشنه بودیم سیرابمان کردی تا می‏رسد به اینجا که «أَنَا الَّذِی أَعْطَیْتُ عَلَى مَعَاصِی الْجَلِیلِ الرِّشَا أَنَا الَّذِی حِینَ بُشِّرْتُ بِهَا خَرَجْتُ إِلَیْهَا أَسْعَى أَنَا الَّذِی أَمْهَلْتَنِی فَمَا ارْعَوَیْتُ وَ سَتَرْتَ عَلَی فَمَا اسْتَحْیَیْتُ وَ عَمِلْتُ بِالْمَعَاصِی فَتَعَدَّیْتُ وَ أَسْقَطْتَنِی مِنْ عَیْنِکَ فَمَا بَالَیْت‏»‏ خدایا من به عکس، دنبال این بودم که ببینم کجا می‏توانم از محیط بندگی تو خارج بشوم؛ تو به من مهلت دادی اما من بیدار نشدم؛ تو پرده انداختی ولی من خجالت نکشیدم.سپس حضرت یک اعتذار به ما یاد می‏دهند که به خدای متعال عرضه می‏داریم «إِلَهِی لَمْ أَعْصِکَ حِینَ عَصَیْتُکَ وَ أَنَا بِرُبُوبِیَّتِکَ جَاحِدٌ وَ لَا بِأَمْرِکَ مُسْتَخِفٌّ وَ لَا لِعُقُوبَتِکَ مُتَعَرِّضٌ وَ لَا لِوَعِیدِکَ مُتَهَاوِنٌ لَکِنْ خَطِیئَةٌ عَرَضَتْ وَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی وَ غَلَبَنِی هَوَای‏» یعنی آنجایی که من گناه می‏کردم درگیر با ربوبیت تو نبودم و می‏دانستم تو رب العالمین هستی راهی که تو برای تربیت ما قرار دادی راه درستی است اما من لغزیده ام؛ من نمی‏خواستم خودم را در معرض عذاب تو قرار بدهم و هرگز تهدیدهای تو را کوچک نشماردم ولکن خطیئه ای بود که بر من عارض شد؛ اما از عمق وجود من نبود و من سرکش نیستم؛ این فریب نفس بود.یک موقعی هم گناه از باطن وجود انسان است. در قرآن خدای متعال می‏فرماید «إِلاَّ اللَّمَم‏»(نجم/32) در روایت دارد مومن لمم دارد و سلیقه و سیره اش گناه نیست و طغیان را دوست ندارد؛ اما لغزش است. اگر اینطور شد، هرچقدر هم بزرگ باشد خدای متعال جبران می‏کند. مغفرت برای انسان است؛ اما آن ‏کسی که از عمق وجودش سرکشی و طغیان می‏کند و مقابل خدای متعال می‏ایستد و در مقابل خدای متعال در عالم بساط پهن می‏کند، اصلاً مغفرت الهی برای جبران اینها نیست.در سوره مبارکه نساء خدای متعال می‏فرماید «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ آن ‏یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظیما»(نساء/48) یعنی خدای متعال شرک را نمی‏بخشد؛ کسی که در مقابل خدای متعال شریک قرار بدهد و خودش ادعای خدایی می‏کند یا دیگران را خدا می‏داند و دنبال آنها می‏رود و برای دیگران شأن الوهیت و حق فرمان قائل است، خدای متعال چنین چیزی را نمی‏آمرزد. مغفرت الهی برای تطهیر چنین انسانهایی نیست و اینها با مغفرت الهی پاک نمی‏شوند. آنهایی ‏که شرک می‏ورزند دچار یک افترایی هستند که قابل اصلاح نیست. سپس می‏فرماید «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتیلا» با ادعای پاکی و طهارت نفس هم طهارت پیدا نمی‏شود طهارت احتیاج به تزکیه و تطهیر الهی دارد؛ تزکیه کار خداست و با ادعا و حرف و ریاضت کسی به جایی نمی‏رسد.بنابراین ما نیاز به تطهیر الهی داریم و مغفرت الهی ما را پاک می‏کند، ولی این پاکی برای کسانی است که در راه بندگی و توحید هستند؛ اما به شرک و گناه آلوده ‏ می‏شوند ولی شرک در طاعت و شرک خفی است و ریا است که غیر از معصوم این آمیختگی ها را دارد؛ این را خدای متعال می‏بخشد؛ و الا اینطور نیست که مغفرت الهی شامل هر کسی بشود.حقیقت و مقام استغفارنکته دوم هم این که استغفار برای این است که انسان به معرفت الهی برسد. استغفار صرفاً قول نیست؛ البته ممکن است یک جایی زبان هم یک کاری باید انجام بدهد که در واقع فعل زبانی است؛ ولی استغفار فعل است.یک نفر جلوی حضرت امیرالمومنین علیه السلام استغفار کرد حضرت فرمودند: «‏ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ أَ تَدْرِی مَا الِاسْتِغْفَارُ إِنَّ الِاسْتِغْفَار دَرَجَةُ الْعِلِّیِّین»(2)‏ استغفار سخن علیین و کلمه است؛ کلمه هم به معنی لفظ نیست. این کلمه طیبه برای کسانی است که در مقام علیین هستند. در دعای ابوحمزه هم فرمودند: «سَیِّدِی أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیَا مِنْ قَلْبِی وَ اجْمَعْ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْمُصْطَفَى وَ آلِهِ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ انْقُلْنِی إِلَى دَرَجَةِ التَّوْبَةِ إِلَیْک‏» یعنی رجوع به مقام توبه بعد از خروج حب الدنیا و بعد از این است که آدم بر سر سفره اولیاء خدا می‏نشیند.امیرالمومنین فرمودند: «وَ هُوَ اسْمٌ وَاقِعٌ عَلَى سِتَّةِ مَعَان أَوَّلُهَا النَّدَمُ عَلَى مَا مَضَى وَ الثَّانِی الْعَزْمُ عَلَى تَرْکِ الْعَوْدِ إِلَیْهِ أَبَداً وَ الثَّالِثُ آن ‏تُؤَدِّیَ إِلَى الْمَخْلُوقِینَ حُقُوقَهُمْ حَتَّى تَلْقَى اللَّهَ أَمْلَسَ لَیْسَ عَلَیْکَ تَبِعَةٌ وَ الرَّابِعُ آن ‏تَعْمِدَ إِلَى کُلِّ فَرِیضَةٍ عَلَیْکَ ضَیَّعْتَهَا فَتُؤَدِّیَ حَقَّهَا وَ الْخَامِسُ آن ‏تَعْمِدَ إِلَى اللَّحْم»‏ استغفار کلمه علیین و دارای شش معنا است: ندامت نسبت به گذشته ها، تصمیم نسبت به آینده ها، تصمیم بر ترک بازگشت به گناه، تدارک حقوق الهی و تدارک حقوق مردم است. باید کاری کنی که وقتی رو به خدا می‏آوری مثل سنگ صافی باشی که آنقدر باران به آن ‏می‏بارد که دیگر هیچ دستگیره­ای ندارد و هیچ کسی نتواند دستش را به شما بند کند. کسی که رو به خدا می‏رود نباید دامنش در چنگ دیگران باشد؛ باید پاک باشد. سپس فرمودند که حتی از این بالاتر است و همانطور که لذت گناه را بردی سختی عبادات را هم بر خودت هموار بکن تا جبران بشود؛ و در آخر هم فرمودند که توبه این است که آن ‏گوشت هایی که از لذت های غیر حلال و مال و لذت حرام روییده را باید پاک کنی تا پوست به استخوان بچسبد و گوشت جدیدی دوباره بروید، زیرا چیزی که از گناه و طغیان ثبت شده بار بندگی را بر نمی‏دارد؛ ممکن است آدم نیمه شب هم بیدار شود ولی نمی­تواند مناجات کند؛ باید همانطور که از گناه جدا می‏شود، از تبعاتش هم پاک بشود.بنابراین استغفار حرف نیست بلکه یک اقدام برای تطهیر است؛ البته طهارت اصلی از طرف خدای متعال نازل می‏شود؛ اما این اقدامات ما مقدمه تطهیر الهی است و الا تطهیر در اینها نیست؛ یعنی نه ندامت و نه عزم آدم را تطهیر نمی‏کند. تطهیر از ناحیه خدای متعال نازل می‏شود ولی یک اقدامی می‏خواهد که استغفار آن ‏اقدام و آن ‏فعلی است که ما باید انجام بدهیم؛ و البته یک منظومه فعل است و فقط یک کار نیست و این منظومه فعل وقتی اتفاق افتاد، غفران الهی شامل انسان می‏شود. مغفرت از طرف خدای متعال، تطهیر الهی و جبران و تدارک است و استغفار اقدام و فعل است که ما را در معرض تطهیر قرار می‏دهد.حال در این طهارت نقش وجود مقدس امام و وجود مقدس رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم چیست؟! حقیقت تطهیر بر امت به شفاعت حضرت نازل می‏شود؛ و شفاعت هم قول نیست بلکه اقدام است. حضرت یک اقداماتی می‏کنند برای این که امت از آلودگی ‏ها و شرک ها و غفلت ها تطهیر و پاک بشود تا به وادی توحید برسد. بدون اقدام حضرت امت به توحید و اخلاص و طهارت نمی‏رسند.بنیان همه آلودگی ‏ها شرک و توجه به غیر خدای متعال است. تطهیر از این آلودگی ‏ها و پاک شدن و مطهر شدن و به مقام توحید رسیدن کار وجود مقدس نبی اکرم است. حضرت باید برای ما استغفار کنند تا ما تطهیر شویم و این استغفار هم فقط قول نیست؛ یکی از افعال حضرت دعا و درخواست و قول است؛ اما در واقع یک سلسله ‏اقدام است. به همین دلیل به حضرت دستور داده می‏شود که «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ ‏* وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فی‏ دینِ اللَّهِ أَفْواجاً * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ اسْتَغْفِرْه‏»(نصر/1-3) یعنی بعد از آن ‏که مسلمان ها فوج فوج آمدند تازه آغاز کار حضرت است و ایشان باید استغفار کند؛ زیرا با استغفار حضرت این فوج ها به مقصد می‏رسند. الان تازه وارد شدند و دین خدا هنوز در دل آنها وارد نشده است. اینها وارد دنیای اسلام شدند و الان آغاز کار پیامبر خداست. پیامبر باید استغفار کنند و این استغفار برای این است که همه به وادی توحید برسند. رسیدن به وادی توحید با استغفار حضرت است«فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مُتَقَلَّبَکُمْ وَ مَثْواکُم‏»(محمد/19) برای تحقق این توحید استغفار لازم است و استغفار حضرت است که ما را به توحید می‏رساند و از شرک تطهیر می‏کند. یک مقام استغفار مقام سقایت است که به فرموده قرآن «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُورا»(انسان/21) استغفار از اقدامات حضرت است که «یطهرهم عن ما سوی الله»(3) و وجود مقدس نبی اکرم تلاش می‏کنند و از کوثر از تسنیم سقایت می‏کنند و با کوثر و تسنیم جامعه مومنین را تطهیر می‏کنند از شرک و آلودگی ‏ها و صفات رذیله و غفلت ها که همه به شرک برمی­گردد که بنیان همه اعمال فاسد و صفات رذیله است و در یک قدم تولی به اولیاء طاغوت و تبری از جبهه حق و از اولیاء معصوم است و سِر آن ‏هم استکبار در مقابل خدای متعال است؛ یعنی تطهیر از این استکبار و آلوده ‏ شدن به جبهه باطل است.شرک و استکبار علی الله؛ بنیان همه گناهانهمه گناه ها یک چیز بیشتر نیست و آن ‏استکبار در مقابل خدای متعال است که از جبهه مستکبرین می‏آید. [کار حضرت] تطهیر کردن جامعه از این استکبار و لوازم استکبار است که یک موقعی تبدیل به تمدن می‏شود که هر کجای آن ‏را نگاه می‏کنی استکبار است. شما الان زندگی دنیای امروز را ببینید: معماری و شهرسازی و صنعتش را ببینید که سراسر استکبار است و تمام مناسبات آن ‏استکباری است؛ همان جلال و جمال مادی که در زوایای مختلف آن ‏دیده می‏شود و توجه به غیر و روحیه استکباری که ایجاد می‏کند. من در صدد توضیح آن ‏نیستم.این شرک از کجا می‏آید؟ اصل گناه، استکبار بر خدای متعال و شرک است که بعد تبدیل می‏شود به تولی اولیاء طاغوت و بعد تبدیل به ظهور صفات آنها و بعد اعمال و رفتار و مناسک شده و بعد هم تبدیل به مناسبات اجتماعی و یک تمدن می‏شود که صبغه استکبار و کفر و طغیان دارد.پیامدهای آن ‏هم می‏آید و دامن مومنین را می‏گیرد. مومنین ...

ادامه مطلب  

تفاوت های ماهوی فلسفه اسلامی وفلسفه یونانی/آشنایی با اندیشه عامری  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر، گروه دین و اندیشه_خداداد خادم: یکی از فلاسفه ای که ابهام های زیادی درباره آثار او وجود دارد، ابوالحسن عامری نیشابوری، فیلسوف قرن چهارم هجری است. عامری یکی از مهم ترین فیلسوفانی است که در فاصله زمانی میان دو فیلسوف بزرگ یعنی فارابی و ابن سینا می زیسته است. ابوالحسن در نیشابور زاده شد و در همانجا به تحصیل علوم دینی پرداخت و سپس در بلخ نزد ابوزید بلخی به تحصیل فلسفه پرداخت. پس از مرگ استادش به چاچ رفت و نزد ابوبکر قفال، فقه و کلام آموخت و سپس به بخارا بازگشت و کتاب معروف خود السعاده و الاسعاد را در همانجا به رشته تحریر درآورد و در فاصله سال های ۳۵۲ -۳۴۲ در نیشابور اقامت کرد و حدود ۵ سال ساکن ری شد و به تدریس و تصنیف مشغول بود. در نهایت وی در سال ۳۸۱ در نیشابور دارفانی را وداع گفت.دکتر نصرالله حکمت، استاد فلسفه دانشگاه شهید بهشتی یکی از افرادی است که بر روی آثار عامری از دوران رساله دکتری تا کنون کارهای متعددی انجام داده است. وی معتقد است که کتاب السعاده و الاسعاد متعلق به عامری نیست. چرا که ادبیات این کتاب با دیگر آثار عامری متفاوت است. در گفتگویی که با وی داشته ایم زندگی و آثار عامری را بحث کرده و سعی کرده ایم، دیدگاه عامری را درباره مسائل مختلف از جمله سیاست، اخلاق و ... از زبان ایشان بشنویم. مشروح این گفتگو در آمده است؛*ابتدا بفرمائید که ویژگی اصلی ابوالحسن عامری چیست؟پیشنهاد می کنم قبل از اینکه به این بحث بپردازیم، یک مقدمه را درباره ابوالحسن عامری بگویم که فکر می کنم ضررورت دارد. مبحثی درباره یکی از کتاب های عامری چند سالی است که مطرح است. کتابی به نام «السعاده والاسعاد» وجود دارد. ماجرای این کتاب بسیار پیچیده و عجیب است. این کتاب منسوب به عامری است. اما بنده در تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که این کتاب از آن عامری نیست. در کتابی که نوشته ام این مسائل را آورده ام.*اما انتساب یک کتاب به عامری چه اهمیتی دارد؟ماجرای این کتاب بسیار متفاوت است و به همین خاطر است که من کتاب خودم را با این مبحث یعنی السعاده شروع کرده ام. چرا که اگر کتاب السعاده از آن عامری باشد، عامری کاملاً هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ شخصیت، متفاوت با شخصیتی که این کتاب را ندارد خواهد بود. اگر این کتاب از آن عامری باشد یا نباشد قضیه بسیار متفاوت است.نخستین بار مرحوم مجتبی مینوی در سال ۱۳۳۶ این کتاب را به نام ابوالحسن عامری و توسط دانشگاه تهران چاپ کرده است. مرحوم مینویی در سفری که به آلمان می رود کتابی را به نام السعاده والاسعاد پیدا می کند که به نام فردی به نام ابوالحسن ابن ابی ذر بوده است. مرحوم مینوی اولاً از روی این نسخه استنساخ می کند، یعنی با خط خودش از روی آن یک نسخه برمی دارد و آن را به ایران می آورد. یک مقدمه کوتاه و یک فهرست اعلامی برآن افزوده است. البته نسخه ای که ایشان می نویسد چند صفحه ای را نداشته بعداً در ایران از روی نسخه ای که در اختیار آقای مهدوی بوده، آن را تکمیل می کند که آن نسخه هم خود داستانی دارد.ایشان در اسم این نویسنده یک تصرف می کند چون این نویسنده ناشناخته و مجهول است. ایشان به نحو استحسانی و اجتهادی و به خاطر شباهت اسمی حدس می زند که این کتاب باید از آن ابوالحسن عامری باشد. از لحظه ای که این کتاب یعنی حدود ۶۰ سال پیش به همت مرحوم مینوی منتشر شد، در واقع همه این کتاب را به نام ابوالحسن عامری تلقی کردند و هیچ کس خدشه ای در این کار نکرد و همه محققان هم در ایران و هم در خارج از ایران اعم از عرب و غربی این کتاب را از آن عامری دانستند. هیچ کس تردید نکرد، تا اینکه بنده در دوره دکتری و زمانی که رساله دکتری خودم را به راهنمایی استاد دکتر جهانگیری و در زمینه اخلاق و در سنت خودمان کار کردم و نوشتم. با اشاره ایشان و علاقه خودم قرار شد که برروی کتاب السعاده کار کنیم. اما نظر به اینکه کتاب السعاده علی الدوام از قول افلاطون و ارسطو اقوالی را نقل می کند؛ به این نتیجه رسیدیم که بررسی کنیم وببینیم که میزان تأثیر دیدگاه های اخلاقی ارسطو و افلاطون را در آثار ابولحسن عامری و به ویژه در این کتاب چه اندازه است. چرا که این کتاب درباره اخلاق و سیاست است، (السعاده بخش اخلاق و الاسعاد هم یعنی سعادت بخشیدن به دیگران است) یک سوم کتاب را اخلاق و دو سوم آن را سیاست اشغال کرده است.همین نکته سیاست هم بوده است که نظر سید جمال الدین را به خود جلب کرده بود. در حین مطالعه احساس کردم که بین کتاب السعاده و سایر آثار عامری فاصله و شکافی وجود دارد. هم به آدم آدم باید این جرائت را پیدا بکند که درباره بسیاری از مشهورات بتواند سوال کند. چرا که خیلی از مشهورات بی اساس استلحاظ نثر با نثر عامری سازگاری ندارد و آن متانت و استحکامی را که سایر آثار عامری دارد، ندارد و به هم ریخته است. به ویژه این نکته که نقاط اخلاقی مورد نظر عامری اصلاً در این کتاب دیده نمی شود. آرام آرام این فکر به ذهنم خطور کرد که می تواند این اثر از آن عامری نباشد. اما چه چیزی این حدس را تقویت کرد؟ از عمر انتساب این اثر به عامری حدود ۴۰ سال گذشته بود و اولین بار آن را مرحوم مینوی آورده بود و در سنت و تاریخ ما هیچ اثری و ردپایی نمی بینیم که این کتاب را به عنوان کتاب ابوالحسن عامری شناخته باشد.این مسائل حدس من را تقویت کرد؛ اما می دانید که یک زمان هایی آدم جرائت مخالفت با مشهور را ندارد و درواقع مخالفت با مشهور کمی دشوار است. درحالیکه آدم باید این جرائت را پیدا کند که درباره بسیاری از مشهورات بتواند سوال کند. چرا که خیلی از مشهورات بی اساس است. بنابراین ما نباید نتایج دقیق پژوهش هایمان را در آستانه مشهورات قربانی کنیم و آنها را ذبح کنیم. بلکه باید به نتایج توجه کنیم. در همان موقع من این را جدی گرفتم و در رساله دکتری ام موخره ای افزودم و انتساب این کتاب را به عامری مورد شک قرار دادم. بعداً مرحوم مجتبوی وقتی کتاب تاریخ فلسفه دکتر نصر را ترجمه کرد در بخش عامری در یادداشت های آن به این نکته اشاره کردند که یکی از دانشجویان گروه فلسفه انتصاب السعاده را به ابوالحسن عامری مورد شک قرار داده است.نکته دیگر اینکه در روز دفاع آقای دکتر دینانی وقتی که من گفتم تا کنون این اثر را از آن عامری دانستند و برای نخستین بار است که بنده این کتاب را از آن عامری نمی دانم، ایشان فرمودند که من قبل از شما این را فهمیده بودم اما به کسی نگفته ام و در دفتر گروه هم به بنده فرمودند که شاه بیت رساله شما این است که این اثر را به عنوان اثر عامری زیر سوال بردید.متاسفانه سرزمین فلسفه اسلامی یک سرزمین غبار گرفته و سوخته است و کمتر کسی پایش را در آنجا گذاشته استدر مقاله ای دیگر که در مجله معارف به چاپ رسید، ادله خود را در این زمینه که این اثر می تواند از آن عامری نباشد آورده ام و اعلام کردم که ارجح می دانم که این اثر از آن عامری نباشد. متاسفانه سرزمین فلسفه اسلامی یک سرزمین غبار گرفته و سوخته است و کمتر کسی پایش را در آنجا گذاشته است. درباره فلسفه اسلامی اغلب یک دسته مشهورات را تکرار می کنند و به ویژه در فضای تاریخ فلسفه اسلامی پارادایمی بسیار قدرتمند وجود دارد که این پارادایم را مستشرقان پدید آورده اند و در اینجا بنده به ضرس قاطع می گویم که آنچه در تاریخ فلسفه های موجود درباره چهره های درخشان فلسفه اسلامی گفته شده علی الاغلب با چهره راستین این فلاسفه انطباق ندارد و مخدوش است. در این کتاب حدود ۱۵ دلیل بر این که کتاب السعاده از آن عامری نیست آورده ام.*اما چه اهمیتی دارد که این کتاب از آن عامری باشد یا نباشد و چه تاثیری می تواند در روند ما داشته باشد؟ یعنی تفکر اصلی عامری چیست که با این کتاب تغییر بکند یا نکند.قبل از اینکه به این موضوع بپردازم، باید یک مسئله دیگری را مطرح کنم و آن این است که ما کتابی داریم که یک محقق اردنی به نام دکتر سحبان خلیفات استاد دانشگاه اردن نوشته است. اسم این کتاب رسائل ابوالحسن عامری است که در ایران دکتر مهدی تدین ترجمه و مرکز نشر دانشگاهی آن را منتشر کرده است. این کتاب مشتمل بر دو بخش است که بخش دوم آن مشتمل بر چند رساله از ابولحسن عامری است که ایشان آنها را تصحیح کرده و با یک مقدمه تکمیلی آورده است. بخش های پراکنده(شذرات) را گردآوری کرده و آنها را آورده است. کار ایشان در این بخش بسیار محکم و متین و قابل تقدیر است. بخش اول این کتاب بخشی بسیار خطرناک و از بیخ و بن ویران است. وی در بخش اول ابوالحسن عامری را معرفی کرده است، درواقع تاریخ اطلاعات قابل توجهی از ابوالحسن عامری به ما نداده است.آقای سحبان خلیفات هم می گوید که اطلاعات ما درباره عامری بسیار ناچیز است، اما وی در بخش اول اطلاعات بسیار زیادی درباره عامری به ما می دهد و از ابوالحسن عامری نیشابوری فارسی زبان، یک عامری دیگری ساخته است- عامری به احتمال خیلی قوی (هرچند که ما در بحث علمی توجه خاصی به مذهب نداریم اما با توجه به آثار عامری) شیعه مذهب است. عامری خودش می گوید که من فارسی زبانم. اما این نویسنده از این فیلسوف یک شخصیت جعلی درست کرده است. تمام تاریخ را شخم زده که از ابوالحسن عامری یک فیلسوف غیر ایرانی، غیر شیعی بسازد. یعنی اوج کینه و کدورت را با شیعه و ایران دارد. از او یک شخصیت عرب، سنی مذهب، حنفی و ماتریدی ساخته است. او را به یک قبیله به نام بنی عامر در اردن منتسب کرده است و به نحوی او را اردنی می داند.*اما او این کار را چگونه می کند؟ با یک کلمه و آن کلمه «ابن ابی ذر » است که در کتاب السعاده آمده است. درصورتی که «ابن ابی ذر» جزء اسم عامری نیست. قبل از کتاب السعاده محمد بن یوسف عامری داریم. این فرد با کلمه «ابن ابی ذر» در نیشابور یک «ابن ابی ذر» پیدا کرده است و بعد ابوذر که پدر او بوده است که ظاهراً در نیشابور قاضی بوده و ... . یعنی تمام تاریخ را شخم زده است که از این ابوالحسن عامری، به استناد و با تکیه بر «ابن ابی ذر» یک شخصیت جعلی بسازدt اما متاسفانه امروز این کتاب منبع عامری شناسی ما در ایران است. در دائره المعارف درباره بلخی استاد وی مقاله ای با استناد به این کتاب نوشته شده است که بخش اول آن تماماً جعلی است در اینجاست که اهمیت السعاده مشخص می شود. یعنی اگر ما السعاده را از آن عامری بدانیم به استناد، «ابن ابی ذر» یک شخصیت جعلی از ابوالحسن عامری درست می کنیم که اصلاً به ایشان ربطی ندارد. این از لحاظ شخصیتی بود. اما از لحاظ فکر معتقدم که اصلاً این، یک کتاب نیست بلکه یک جُنگ است که مولف آن هم مشخص نیست. به صورت نامرتب و نثر به هم ریخته و آشفته این کتاب را نوشته و در آن اینقدر قال و اقول آورده است که شما نمی توانید بفهمید که این سخن از آن ارسطو یا افلاطون یا کسی دیگر است. حرف های خودش را به دهان ارسطو و حرف های ارسطو را به دهان افلاطون گذاشته است و هکذا.*دکتر دینانی هم معتقد است که ابوالحسن عامری نثر بسیار زیبایی دارد؟بله، همین طور است نثر عامری هم به لحاظ ادبی و هم از نظر اندیشه نثر بسیار پخته ای است. یعنی وقتی که عامری می خواهد یک مطلب را بنویسد انگار که مجموعه آن اثر را در ذهنش دارد و بعد شروع به نگاشتن می کند.*استاد اگر ممکن است این مطلب را به صورت موردی در یکی از کتاب های عامری به مانشان بدهید؟وقتی می خواهد بنویسد بحث را خیلی دقیق و مرتب شروع می کند و یکی از تکیه کلام های عامری در نثرش این است که «فاذا تقرر هذا»، یعنی اگر این مطلب روشن شد، حالا ما به بحث بعدی می پردازیم. یعنی مانند حلقات یک سلسله مرتب بحث را پیش می برد. کاملا یک روال منطقی دارد و شما می توانید ارتباط مباحث را با هم درک کنید. درصورتی که در کتاب السعاده همه چیز در آن گفته شده است. یعنی مولف این کتاب که بنده نمی دانم کیست و قطعاً فیلسوف نیست همه چیز در آن گفته است.به فرض مثال ابوالحسن عامری یک اثر بسیار گرانقدری به نام «الامد علی الابد» دارد که آن را آقای روسون تصحیح و به انگلیسی ترجمه کرده است. در مقدمه این کتاب بحثی راجع به معنای فیلسوف دارد و می گوید که ما در طول تاریخ ۵ فیلسوف بیشتر نداشتیم. از قول ابوزید بلخی استاد خودش نقل می کند و می گوید که وای بر روزگاری که به منِ ناقص اطلاق حکیم می کنند. بعد افراد زیادی از جمله زکریای رازی را نام می برد و می گوید که اینها فیلسوف نیستند. اینچنین آدمی که برای حکیم منزلت خاصی قائل است و آن را برای هر کسی خرج نمی کند چگونه در کتاب السعاده بسیاری کسان از جمله معاویه را حکیم می خواند؟!از سوی دیگر در مبانی اخلاقی شکاف عمیقی بین آثار عامری و السعاده وجود دارد. یعنی شما در نزد مولف این کتاب دیدگاه مستقر معلومی درباره مباحث اخلاقی پیدا نمی کنید. حرف های زیادی از قول افلاطون و ارسطو گفته است و هیچ تمایزی بین این اقوال قائل نیست. درصورتی که عامری در سایر آثارش دیدگاه اخلاقی بسیار مستحکمی را مطرح کرده است و انسان را به نحو خاصی می شناسد یعنی انسان شناسی خاصی دارد که برمبنای آن سخن از اخلاق یا سایر جهات زندگی انسان ها می گوید که آن را در کتاب السعاده نمی بینید.بنابراین اگر بخواهیم بحثمان را درباره السعاده به پایان ببریم اولین نکته این است که این کتاب هیچ ربطی به عامری ندارد، اینکه مولفش مجهول است ما حق نداریم آن را جزء آثار عامری قلمداد کنیم. دوم اینکه کاری که دکتر سحبان خلیفات کرده است در حالیکه بخش دوم آن بسیار گران سنگ است. اما بخش اول آن احتیاج به نقادی جدی دارد که من بخش های از این قسمت را در کتاب خودم نقد کرده ام و نشان داده ام که ایشان تاریخ را تحریف کرده است. اما معتقدم که نقد این کتاب باید به طور وسیع انجام بشود و نه اینکه در ایران ترجمه و مورد قبول واقع شود.*استاد بحث انسان شناسی را در دیدگاه عامری اشاره کردید. پرسش بنده هم این است که جایگاه انسان در اندیشه عامری چیست؟نخست باید این نکته را بگویم که عامری در سنت کندی قرار دارد. ویژگی این خط فلسفی با خط فلسفی فارابی و ابن سینا در این است که مباحث وجودشناسی در سنت عامری یک رنگ کمتری دارد و در فارابی و ابن سینا خیلی مطرح است و به ویژه مهمترین بحثی که فارابی ابداع کرده بحث تمایز وجود و ماهیت است که پیشینه یونانی ندارد. این را در عامری نمی بینید یعنی سنت عامری و استادانش کمتر به حوزه وجودشناسی و مباحث انتزاعی می پردازند و این به معنای این نیست که اصلاً نپرداخته اند، بلکه کم پرداخته اند و بیشتر به انسان پرداخته اند. درواقع به گونه ای در آثار عامری شما مرکزیت انسان را می بینید و همه چیز با انسان معنی پیدا می کند. در حالی که در فارابی و ابن سینا وجودشناسی آنها در نهایت یک چرخشی از وجودشناسی به انسان شناسی است. اما در عامری این خیلی برجسته است.ویژگی دیگر این خط فکری این است که اینها ذوالفنون و جامع العلوم بوده اند. یعنی به همه علوم زمان خودشان توجه داشتند و انسان را یک مجموع می دیدند و از آنجایی که این علوم همه مربوط به انسان است، توجه به همه این علوم برایشان اهمیت داشته است. اما اگر بخواهیم به اختصار دیدگاه عامری را نسبت به انسان بگوئیم، همانطور که قبلا اشاره کردم ایشان کتابی به نام الامد علی الابد دارد که این کتاب بسیار عجیب و شگفت انگیز است و به نظرم مرکز این کتاب، انسان است. البته در بعضی از فصول بحث مرگ انسان را مطرح کرده است. اما برای اینکه بتواند مرگ انسان را مورد مطالعه قرار بدهد، انسان را در این حیات مورد مطالعه قرار داده است.عامری در یک جمله عمیق و گسترده درباره انسان شناسی، انسان را تکه ای از زمان می داند که بر مرکب ابدیت سوار است و این توانایی را دارد که ابدیت را مسخر خود بکندروسون این کتاب را به «on the after life» ترجمه کرده است. به نظر من این ترجمه با عنوان کتاب یعنی «الامد علی الابد» تطابق ندارد. به هرصورت متن کتاب، به درستی ترجمه شده است اما نکته ظریفی در آن است که حال و هوای متن اصلی یعنی اثر عامری به ما می گوید که این متن در یک سنت نوشته شده است و عقبه ای دارد. همه متونی هم که در سنت غربی نوشته شده است وقتی که می خوانیدشان متوجه می شوید که در یک سنت نوشته شده است. این ترجمه یک ترجمه خنثی و معلق و بلاتکلیف است. یعنی اگر یک انگلیسی زبان آن را بخواند هیچ ارتباطی با آن متن اصلی برقرار نمی کند، چون نشانه های وقوع این کتاب در سنت را در این ترجمه نمی بینید. به عنوان نمونه در بسیاری از موارد در این متن انسان به عنوان عبد معرفی شده است، در صورتیکه در ترجمه«man» آمده است، این واژه نمی تواند معنای عبد را القا بکند. باید توجه داشت که واژه عبد و عبودیت در تفکر عامری از کلیدواژه های آن است. به عنوان کتاب اگر توجه کنیم می توانیم انسان شناسی عامری را به دست بیاوریم. الامد به لحاظ زبان عربی به معنای یک تکه از زمان است، منتها تکه زمانی که سوار بر مرکب ابدیت است.*یعنی طبیعت را در تسخیر خود دارد؟بله یعنی زمان و طبیعت و همه چیز مسخر این تکه از زمان است. عظمت انسان به این صورت مشخص است. یعنی انسان یک موجود ازلی- ابدی است. امثال ابوالحسن عامری برای یک موجود ابدی- ازلی فکر می کنند. یک موجود ابدی- ازلی را می خواهند مدیریت کنند. درحالیکه در بخش عمده ای از فلسفه غرب انسان موجودی ۶۰ یا ۷۰ ساله است. آنها دارند یک موجود ۶۰ یا ۷۰ ساله را مدیریت می کنند. جالب است که عامری اصرار بر «عَلی الابد» دارد که یک قید احترازی است، درصورتیکه «الی الابد» یک قید توضیحی است. همه انسان ها چه بخواهند و چه نخواهند به سمت ابدیت می روند. در واقع دارد موقعیت انسان را توصیف می کند که تو می توانی همه عالم را مسخر خودت بکنی. اما زمانی که به «on the after life» ترجمه می شود وا می رود. یعنی درباره پس از مرگ! آیا واقعاً اسم رساله عامری این است؟ چون عامری در این کتاب می خواهد درباره مرگ و انسان سخن بگوید، مترجم به ظرافت هایی که در انتخاب این اسم وجود دارد توجه ندارد.نکته دیگر درباره این ترجمه این است که معروف است که ۸ سال از وقت آقای روسون را گرفته اما سوال این است که چرا این فرد ۸ سال از عمرش را به این کتاب اختصاص داده است؟ به نظر من انگیزه اصلی او چیزی نیست جز اینکه اعلام بکند که ابوالحسن عامری هرچیزی که در این رساله گفته است از رساله فایدون افلاطون گرفته است. یعنی می خواهند شخصیتی برجسته و صاحب تفکر مستقل را که اسم انسان را «الامد علی الابد» که من آن را به «جامی از جاودانگی» ترجمه می کنم، می گذارد، متلاشی بکند و بگوید که این شخصیت صاحب تفکر نیست و هرچیزی که دارد از فایدون افلاطون گرفته است و به همین دلیل است که اصرار دارد که این کتاب را به «on the after life» ترجمه کند. چرا که فایدون افلاطون هم راجع به بعد از زندگی است.به هر حال عامری در یک جمله عمیق و گسترده درباره انسان شناسی، انسان را تکه ای از زمان می داند که بر مرکب ابدیت سوار است و این توانایی را دارد که ابدیت را مسخر خود بکند. بتواند در این عالم طبیعت خلیفه اللهی خود را که در قرآن گفته شده متحقق کند.*با توجه به اینکه عامری انسان را محور می داند، می خواهم به سیاست در اندیشه عامری بپردازید. هر چند در جایی خواندم که در بحث اجتماعیات، عامری سیاست را به سیاست کلی، سیاست ملکی، سیاست مدنی، سیاست منزل به نقل از افلاطون بیان می کند یا در جای دیگر اجتماعات را در تقسیم بندی دیگر به مدینه سعیده (خوشبختی)، مدینه شقیه (بدبختی و بی نوایی)، مدینه نجده (شجاعت و دلاوری)، مدینه شرهه (آزمندی.) و یا در جایی دیگر به مدینه سعیده، شقیه و... می پردازد.اینها همه برگرفته از کتاب السعاده است و هیچ کدام از این مباحث از آن عامری نیست. اگر کتاب «السعاده» را از آثار عامری حذف کنید، مباحث سیاسی مذکور را نخواهید داشت. درصوتی که در این کتاب شاهدید که نویسنده بین این مدین ...

ادامه مطلب  

آوینی چگونه می اندیشید؟ | نگاهی به آثار شهید  

درخواست حذف این مطلب
علیرضا معافآوینی که بود و چگونه می اندیشید؟تفسیر آوینی از انقلاب اسلامی چه بود؟آوینی غرب را چگونه تحلیل می کرد؟و...پاسخ های متنوع،متکثر، متلون و گاه متعارضی به این سوالات اساسی و بنیادی داده شده است که هرچند این تفاوت ها و تعارض ها گاهی ناشی از شخصیت متضلع و کثیرالاضلاع آن سید بزرگوار است ولی در سال های اخیر غرض ورزی ها ، تحریف نگاری ها و وارونه نمایی های عمدی نیز به آن اضافه شده است که فارغ از انگیزه ها و انگیخته های این نظرسازی ها باید برای مقابله با آن تدبیری اندیشید. طبعا و منطقاً، عقلانی ترین روش در فهم اندیشه ها، افکار و آراء شهید آوینی رجوع به آثار قلمی و زحمات علمی آن شهید عزیز و جلیل القدر است.ضرورت قطعی و وجوبی همه فعالان جبهه فرهنگی و فکری انقلاب اسلامی، بازخوانی و خوانش دقیق و موشکافانه آثار و افکار استاد شهید مطهری، استاد علامه مصباح یزدی، شهید سید مرتضی آوینی و امثال این بزرگواران است. مروری بر اهمّ محورهای آثار سید شهیدان اهل قلم (به تعبیر امام خامنه ای) و سلاله سلسله سادات (به تعبیر علامه جوادی آملی) می تواند مدخلی بر مطالعه دقیقتر حرفهای آن عزیز به ویژه دیدگاههایش پیرامون هنر انقلاب و هنر اسلامی باشد. در این نگاشته مروری اجمالی بر همه آثار آن شهید عزیز خواهیم داشت. توسعه و مبانی تمدن غربتوسعه و مبانی تمدن غرب طی سال های 1364 تا 1366 به صورت سلسله مقالاتی با عنوان کلی تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب در ماهنامه جهاد به چاپ رسید.مقدمه کتاب در جواب اینکه چرا ما باید توسعه پیدا کنیم، برخی جواب های رایج را مطرح و نقد می کند.فصل اول با عنوان در معنای توسعه، به نسبت توسعه با اندیشه ترقی (progress) و تکامل و رشد، به معنای قرآنی آنها و فقر و عدالت اجتماعی می پردازد.فصل دوم با عنوان توسعه یافتگی، اوتوپیای قرن حاضر، آرمان توسعه یافتگی را علت غایی حرکت های فردی و اجتماعی بشر جدید معرفی می کند:توسعه اقتصادی، آرمان پرجاذبه عصری است که بشر خدا را فراموش کرده و از جاودانگی روح خویش غفلت کرده است. در تقسیم بندی ملل جهان به توسعه یافته و توسعه نیافته معیار و میزان چیست؟ توسعه اقتصادی، به اعتقاد حقیر آن بینش خاصی که جهان را با ماده معنا می کند، می تواند بعد اقتصادی حیات بشر را مبنای شناخت و تعریف او قرار دهد. در نظام اعتقادی ما آن توسعه ای معتبر است که بر تعالی روحی بشر تکیه دارد و تعالی روحی بشر نیز به پرهیز از فزون طلبی و تکاثر و منع اسراف و تبذیر و پیروی از یک الگوی متعادل مصرف منتهی می شود، نه به رشد اقتصادی محض.بهشت زمینی عنوان فصل سوم است که با نگاهی به اقوال نویسندگان غربی، توسعه یافتگی را اوتوپیای بشر امروز می داند و به بررسی آن می پردازد:سخن از بهشت زمینی توسعه یافتگی است و اینکه در این بهشت، آنچنان که مفاهیم اقتصادی غرب حکم می کند، کار کردن شر مسلمی است که باید هرچه بیشتر از آن خلاص شد.میمون برهنه عنوان فصل چهارم است: به راستی چرا در جوامع توسعه یافته کار به عنوان شری واجب و امری مصدع تلقی می شود و در مقابل آن، فراغت و تفریح و تفنن ارزشی مطلق پیدا کرده است.در پاسخ به این سؤال، نویسنده نگاهی به کتاب میمون برهنه نوشته دزموند موریس می اندازد و در پایان به بعضی از نتایج اصالت لذت طلبی، مثل ازهم پاشیدگی خانواده در غرب اشاره می کند.فصل پنجم با عنوان توسعه برای تمتع سؤال از علت ازهم پاشیدگی خانواده ها در ممالک توسعه یافته و اصطلاحا پیشرفته می کند و به تبیین نسبت آن با توسعه یافتگی می پردازد. در این مسیر نگاه جوامع غربی به لفظ توسعه و پیشرفت در گشودن گره بحث مؤثر می افتد: آنچه ما در لفظ توسعه اقتصادی می بینیم رفع محرومیت ها و فقر و پر کردن شکاف هایی است که از ظلم و ستم و بی عدالتی نتیجه شده است اما جامعه غربی در همین لفظ، مصرف نامحدود و تمتع بیشتر از لذایذ دنیایی می بیند. تحلیل های استعمارگرانه غربی در زمینه گرسنگی و عدم پیشرفت کشورهای جهان سوم نباید ما را از فلسفه ای که پشت لفظ توسعه اقتصادی نهفته است، غافل کند. آن نظرگاهی که پیشرفت را در توسعه اقتصادی می بیند همان نظرگاهی است که معتقد است بزرگ ترین مشکل بشر در تمام طول تاریخ تمدن ها تولید غذا و مبارزه با طبیعت بوده است و به همین علت اعصار زندگی بشر بر کره زمین را با روند تکامل ابزار تولید انطباق می دهند: عصر سنگ، عصر مفرغ، عصر آهن. در این اعتقاد مهم ترین خصوصیتی که بشر را از حیوان جدا می کند، ابزارسازی اوست. آنها انسان را حیوان ابزارساز تعریف می کنند و این چنین ورود بشر در عصر تکنولوژی را بزرگ ترین واقعه تاریخ می دانند.فصل ششم با عنوان تمدن اسراف و تبذیر، شواهدی از اسراف و تبذیر در تمدن جدید مثل میزان مصرف انرژی و مواد معدنی را از قول روشنفکران غربی مطرح می کند.عمق فاجعه به عنوان فصل هفتم به تبعات فاجعه آمیز اسراف در بهره برداری از ذخایر انرژی می پردازد:وقتی ما مواد معدنی و ذخایر طبیعی را با این شتاب از صورت طبیعی آن خارج می کنیم و به شکلی درمی آوریم که دیگر امکان بازگشتن به طبیعت را از دست می دهد، مسئله اینجاست که تا کی می توان این روند را دنبال کرد. امروز که زندگی ما تا اعماق وابسته به فرآورده های مدرن تکنولوژی است، دریافت عمق فاجعه بسیار مشکل و غالبا محال است. همه ما سعی می کنیم که خود را گول بزنیم و فاجعه را به تأخیر بیندازیم و همه چیز را به گونه ای توجیه کنیم که نیازی به تغییر دادن وضعیت موجود نباشد، حال آنکه خواه ناخواه روی می رسد که ما ناچار از پذیرفتن واقعیت خواهیم شد.در ادامه با نگاهی به کتاب تنها یک زمین به بحران های دیگری از قبیل تخریب محیط زیست و آلودگی آب ها اشاره می شود.دیکتاتوری اقتصاد، فصل هشتم کتاب است که حضور بلامنازع اقتصاد در زندگی بشر امروز را مهم ترین علت تن دادن انسان به تخریب طبیعت و آلودگی رادیواکتیو دانسته است.فصل نهم با عنوان نظام سیاره ای اقتصاد به نحوه حاکمیت شیطانی دیکتاتورهای اقتصادی در قالب شرکت های چندملیتی پرداخته است.از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی عنوان فصل دهم است. در این فصل پس از بررسی ماهیت پول و اصالت غیرواقعی آن در دیکتاتوری اقتصاد، تنها راه نجات، اقتصاد صلواتی معرفی می شود.فصل یازدهم با عنوان و ما ادریک ما البانک؟ حاکمیت با دیکتاتوری پول بر جهان از طریق نظام پیوسته بانکداری را بررسی می کند.فصل دوازدهم با عنوان سودپرستی، بنیان اقتصاد آزاد به ریشه وابستگی انسان به دنیا و تن دادن او به دیکتاتوری اقتصاد، یعنی حب نفس با خودپرستی پرداخته است و در پایان نسبت میان اقتصاد و اخلاق را نیز بررسی کرده است.دو فصل سیزدهم و چهاردهم با عناوین نظام آموزشی و آرمان توسعه یافتگی و نظام آموزشی غربی، محصول جدایی علم از دین، نقش نظام آموزشی علوم جدید را در ایجاد تمدن فعلی بشر بررسی کرده و ابتنای آن بر تصرف هر چه بیشتر در طبیعت را مورد مداقه قرار داده است.فصل پانزدهم با عنوان انسان از نسل میمون، خرافه ای جاهلانه، به تعارض آموزش علوم جدید با برخی باورهای دینی پرداخته است و از جمله به نقد باورهای علمی جدید در مورد پیدایش انسان بر کره زمین و فرضیه جهش (mutation) پرداخته است. با توجه به همین تعارضات لزوم بازنگری در نظام آموزش کنونی جامعه انقلابی ایران مورد تأکید قرار گرفته است: اگر انقلاب اسلامی ایران پیروز نشده و کار رجعت به مبانی فرهنگی اسلام در همه زمینه ها به این حد از وسعت و اشاعه نرسیده بود، هرگز امکان سخن گفتن از این مسایل با این همه جرأت و جسارت به وجود نمی آمد... رودررویی انقلاب اسلامی ایران در اصل با تفکر غربی است و ما ان شاءالله در آینده ای نه چندان دور شاهد یک رجعت همه جانبه فرهنگی به اصول و مبانی اسلام خواهیم بود و خواهیم دید که چگونه تمدن اسلام مبتنی بر همین رجعت وسیع فرهنگی، تحولات عظیمی را در ارکان و ظواهر حیات اجتماعی انسان ایجاد خواهد کرد و نظامات تازه ای را در همه زمینه های علمی، فرهنگی، سیاسی و مدنی برقرار خواهد داشت.فصل شانزدهم با عنوان تأملی بیشتر در خلقت انسان نخستین به نقد داروینیسم و ابطال آن با استناد به تفسیر المیزان پرداخته است.عنوان فصل هفدهم نوح نبی (ع) و تاریخ تمدن است که مندرجات کتب تاریخ رسمی را که بر اساس اعتقادات غیرواقعی مورخان عصر جدید نگارش یافته را به عرصه نقد کشیده است.آخرین فصل کتاب با عنوان ترقی یا تکامل؟ به طرح این سؤالات می پردازد:چرا رنسانس و در پی آن انقلاب صنعتی در غرب پیش آمد؟ لوازم تاریخی یک چنین تحولی چه بود و چگونه همه این لوازم به یک باره در غرب جمع آمد و مودی به تولد و رشد و اشاعه جهان شمول به این تمدن شد؟در پایان لازم به ذکر است، از اشارات شهید در مقالات مختلف این مجموعه چنین برمی آید که ایشان طرح مبسوطی در ذهن داشته اما تحقق این طرح در مجله جهاد ناتمام مانده است.ماهیت علوم جدید، معنای اصطلاحی غرب و غرب زدگی، مبانی تاریخی تمدن جدید غربی و ... از جمله مباحثی بوده اند که سیدمرتضی آوینی در نظر داشته مقالات جداگانه ای را به آنها اختصاص دهد و طبعا جای آن مباحث در این مجموعه خالی است. هر چند ایشان در آثار و مقالات بعدی خویش درباره این موضوعات به کفایت سخن گفته است. آینه جادو (جلد 1)آینه جادو، اولین کتاب منتشر شده به قلم سیدمرتضی آوینی است که توسط خود ایشان و در زمان حیات شان (1370) جمع آوری و تنظیم شده است. موضوع کتاب، سینماست. مقالاتی که در کتاب گرد آمده اند پیش از آن در فصل نامه فارابی و ماهنامه سوره به چاپ رسیده بودند اما انتشار همزمان آنها توجه اهل نظر را به مضامین نامتعارف این کتاب جلب کرد. در واقع انتشار آینه جادو از آن بابت اتفاق ویژه ای به شمار می آید که از ابتدای تاریخ سینمای ایران تا سال های پس از پیروزی انقلاب، تأملاتی از این دست درباره سینما، توانایی ها و تأثیراتش به مثابه یک هنر تکنولوژیک غربی و نسبتش با هویت ایرانی و اسلامی طرح نشده بود و مقالات و کتاب های مهم ادبیات سینمایی کشورمان عموما توجه شده یا با گرته برداری از آرا و عقاید غربی شکل گرفته اند.آینه جادو کتابی تألیفی درباره ماهیت سینماست که نظرات و مباحثی اصیل را مطرح می کند. اظهارنظرهای بدیع و منحصر به فرد نویسنده درباره سینما و رسانه های رایج روزگار ما حتی مخالفان را به تأمل واداشت و تا امروز هم سخنان مشابه از کسی نشنیده ایم.سیدمرتضی آوینی در مقدمه کتاب تصریح می کند که این مقالات را پس از سال ها آشنایی نظری و ده سال تجربه عملی در حیطه سینما نگاشته، ضمن آنکه از مطالعات و استنباط هایش در دیگر حوزه ها نیز بهره برده است.چهار مقاله آغازین با عنوان های جذابیت در سینما، مونتاژ به مثابه معماری سینما، آینه جادو، قاب تصویر و زبان سینما بیش از دیگر مقالات کتاب سینما را به عنوان موضوع اصلی در نظر دارند. در حالی که چهار مقاله بعدی با عنوان کلی سینما و تلویزیون به مثابه یک رسانه گروهی سینما را همچون یک رسانه مهم و تأثیرگذار در کنار دیگر رسانه ها (تلویزیون، رادیو، مطبوعات و ادبیات ژورنالیستی) مورد بررسی قرار می دهند. عنوان های فرعی این مقاله ها عبارتند از: جادوی پنهان و خلسه نارسیسی، زبان، تلویزیون، سینما و اوقات فراغت، درباره ارتباطات و رمان، سینما و تلویزیون.آخرین مقاله که بلندترین مقاله کتاب است با عنوان تأملاتی در ماهیت سینما یک بحث مفصل در باب جنبه های گوناگون و ابعاد زیبایی شناسانه فیلم سازی با نظر به جوهر و ذات سینماست. این مقاله به نوعی عصاره و طرح اولیه کتاب آینه جادو محسوب می شود. آینه جادو (جلد 2)این کتاب دربردارنده تمامی نقد فیلم هایی است که سیدمرتضی آوینی در فاصله سال های 1368 تا 1372 نگاشته به اضافه دو سه مقاله سینمایی دیگر که در همین مجموعه قرار گرفته است. این کتاب اولین بار در سال پس از شهادت ایشان به چاپ رسید تا به همراه کتاب اول، مجموعه نوشته های سینمایی آن شهید را عرضه کند.نقد فیلم های چاپ شده در این کتاب عموما یادداشت هایی هستند که مؤلف پس از دیدن فیلم های دوره های مختلف جشنواره فجر به عنوان گزارشی از وضعیت عمومی سینمای ایران در ماهنامه سوره و گاهنامه سوره سینما به چاپ رسانده بود، به همین جهت حجم و ساختار این نقدها شباهتی به نقد فیلم های متعارف که پس از دیدن یک فیلم در هنگام نمایش عمومی نوشته می شود، ندارند، البته در این میان نقد فیلم های مهاجر و رقصنده با گرگ ها استثناء به شمار می آیند.این نقدها شامل اغلب فیلم های مهم جشنواره نهم، دهم و یازدهم فجر می شوند. ضمن آنکه دو مقاله ابتدای کتاب هم با تأکید بر فیلم های جنگی به نمایش درآمده در جشنواره هفتم نوشته شده اند. دو مقاله پی در پی هم که در زمان اکران عمومی فیلم هامون نوشته شده بودند و یک نقد درباره فیلم مهاجر در کنار یادداشت های جشنواره هشتم قرار گرفته اند، به جز اینها بقیه مقالات کتاب، یکی همان نامه معروف به ابراهیم حاتمی کیاست با عنوان نامه ای به دوست زمان جنگ، دیگری یادداشتی شاعرانه درباره مجموعه تلویزیونی قصه های مجید و دو نقد بر فیلم های خارجی زیر آسمان برلین و رقصنده با گرگ ها.آخرین مقاله کتاب که مفصل هم هست، تنها تک نگاری نوشته شده توسط شهید آوینی است که به طور کامل یک فیلم ساز کلاسیک معتبر سینمای جهان را مورد ارزیابی قرار می دهد. این مقاله با عنوان عالم هیچکاک، تفسیری جامع و استثنایی درباره ویژگی فیلم های آلفرد هیچکاک، نسبت سینما و ادبیات در آثار او، معنای راز در قصه هایی که او تعریف می کند و مفهوم گناه، ترس، وسوسه و معما در آثار اوست. آینه جادو (جلد 3)این کتاب که آخرین جلد از مجموعه آینه جادو محسوب می شود، برای اولین بار در سال 1378 به چاپ رسید و با انتشار آن کار گردآوری و تنظیم نوشته ها و گفته های سینمایی مرتضی آوینی به پایان رسید. در واقع پس از انتشار جلد دوم که نقد فیلم ها به اضافه چند مقاله دیگر را دربر داشت، این کتاب باقیمانده آثار تألیفی، همچنین سخنرانی ها و مصاحبه های مؤلف را دربردارد.در مقاله ابتدای کتاب با عناوین سینما و مردم و کدام سینما؟ به طرح مباحثی جدی درباره اهمیت مخاطب در سینما و بی اعتنایی سینمای روشنفکری به مقوله جذابیت می پردازد.سپس به سینما، مخاطب می رسیم که حاوی متن سخنرانی مؤلف در سمینار بررسی سینمای پس از انقلاب و پاسخ های کتبی به نامه های اعتراض آمیزی است که در همان سمینار خطاب به سخنران نوشته شده بودند. این پرسش و پاسخ ها علاوه بر آنکه جذاب اند نوعی جمع بندی آخرین عقاید آن شهید درباره سینما، روشنفکری، عرفان زدگی و هنر مدرن محسوب می شوند.سینما هنر محض نیست و سینما، تکنولوژی و ساختار هویتی برای انسان نو دو گفت وگو با مرتضی آوینی هستند که اولی به همان سخنرانی سمینار می پردازد و دومی به بهانه انتشار کتاب آینه جادو انجام پذیرفته است.مقاله تکنیک در سینما که آخرین مقاله بخش اول کتاب است یکی از آخرین نوشته های سینمایی مرتضی آوینی به شمار می آید و نوعی فتح باب برای طرح مباحثی جدید و شاید طرح اولیه نگارش آینه جادویی دیگر باشد.سه مقاله نگاهی دوباره به روایت فتح، واقعیت در سینمای مستند و یک تجربه ماندگار از آن جهت که به نحوه ساخته شدن مجموعه برنامه های روایت فتح می پردازد دارای وحدت موضوع هستند.چهار مقاله پایانی کتاب نیز به چهار موضوع مختلف می پردازد: جایگاه فیلم کوتاه در سینمای ایران، درباره سینما کودکان، سینما و هویت دینی دفاع مقدس و گزارشی شتابزده از سینمای پاکستان. آغازی بر یک پایانآغازی بر یک پایان شامل مجموعه مقالاتی است با موضوع انقلاب اسلامی که در چهار بخش تنظیم شده است.بخش نخست به امام خمینی (ره) و ولایت فقیه اختصاص یافته است.داغ بی تسلی سوگ نوشته ای است در غم رحلت امام (ره) که البته با نگاهی امیدوار به آینده به پایان می رسد. اگر بعد از رحلت رسول الله، ظهر حکومت اسلام به غروب خونین شهادت حسین بن علی (ع) و شب بی قمر غیبت انجامید، این بار امام فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خویش بسپارد و این خود نشانه ای است بر این بشارت که این بار خداوند اراده کرده است تا حزب الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند.مبشر صبح پس از دیدار جمعی از هنرمندان حوزه هنری با رهبر انقلاب اسلامی در آبان 1368 نگاشته شده است.امام و حیات باطنی انسان که در اولین سالگرد رحلت امام (ره) نوشته شده است، موقع و مقام حضرت امام (ره) را در بستر تاریخ حقیقی بشر که خود آن را تاریخ حیات باطنی انسان می نامد، تبیین می کند و تاریخ های ظاهری تمدن و سلاطین را از حقیقت بی بهره می داند: چرا این ظاهربینی بر بشر امروز غلبه یافته و او را تا بدین همه به سراب اندیشی و تنگ نظری کشانده است، هر چه هست انسان امروز اگرچه هنوز مبدأ شمارش روزها و سال ها را بر هجرت این رسول و تولد آن دیگری نهاده است اما دیگر قدر انبیا را نمی شناسد و تا این جهل باقی است قدر حضرت امام (ره) را نیز درنخواهد یافت چرا که او نیز از احیاگران حیات باطنی انسان و بنیان گذاران خانه حقیقت است و انقلاب اسلامی ام القرای این عصر است.در دهه شصت و امام خمینی، نویسنده آنچه را که در مقاله پیشین طرح کرده است، بسط می دد و ابعاد وجودی امام را در نسبت با تاریخ انبیا بررسی می کند.بخش دوم که شامل شش مقاله است، مسایل فرهنگی و اجتماعی مبتلا به انقلاب و نظام اسلامی را طرح و بررسی می کند.گرداب شیطان ویژگی های انقلاب اسلامی را نسبت به سایر انقلاب های اخیر برمی شمارد اما به ما در مورد شیوه های مرسوم دشمن در راندن انقلاب جوان ما به سوی دام گسترده خویش و جذب ما در گرداب لغزنده شیطان هشدار می دهد. به زعم نویسنده، شیوه رایج دشمن در این موارد گذشته از پخش اکاذیب و شایعات، آن است که آنها میان شرایط خاص حاکم بر جامعه از لحاظ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی با غایات و اهداف شیطانی خویش مشترکاتی را جست وجو می کنند و با تأکید اثباتی و یا انگاری بر آن مشترکات ما را ناآگاهانه به سوی دام می لغزانند.در برابر فرهنگ واحد جهانی به بررسی راهکارهای مقابله انقلاب اسلامی با فرهنگ یکپارچه و فراگیر غربی می پردازد و از جمله پیشنهاد می کند که آنچه در جهان امروز بیش از همه برای بشر ضرورت دارد، دست یابی به منطقه ای آزاد از سلطه جهانی استکبار است.پروسترویکای اسلامی وجود ندارد، به رد برخی شبهات مطرح شده در مطبوعات سال های پایانی دهه شصت می پردازد. در این سال ها در مورد مردمی بودن شیوه حکومت دینی مسایلی مطرح شد که نویسنده را به پاسخ گویی به آنها واداشت. برخی مطبوعات با مقایسه انقلاب اسلامی و انقلاب کمونیستی، فرجامی یکسان برای آن دو پیش بینی کردند.نویسنده در این مقاله کوشیده است با تبیین تفاوت های ماهوی میان این دو انقلاب، یکسان بودن فرجام آنها را به بطلان بکشاند. در نظر نویسنده بیش از آنکه انقلاب اسلامی و نظام برخاسته از آن در معرض فروپاشی باشد، این نظام تمدن غربی است که در سراشیب زوال و اضمحلال افتاده است.وفاق اجتماعی که در پاسخ به نظرخواهی روزنامه کیهان نگاشته شده، به نحوه ایجاد وفاق اجتماعی توسط نظام دینی در جامعه ایرانی پرداخته و به تبیین ماهیت وفاق اجتماعی با رجوع به تحقیقات دانشمندان علوم اجتماعی پرداخته است. سپس به موانع این وفاق در جامعه ایرانی اشاره کرده و شیوه غلبه بر این موانع را بررسی کرده است.اسلامیت یا جمهوریت، به دعوای تاریخی جدایی دین از سیاست می پردازد که این بار در قالب جدایی اسلامیت و جمهوریت رخ نموده است. نویسنده که خود معتقد به عینیت سیاست و دیانت است به آرا و اقوال دانشمندان مسلمان مراجعه می کند و نفس حضور اجتماعی دین را که در قالب شریعت جلوه کرده است، ملازم با تأسیس حکومت می داند.بنیان سفسطه بر باد است در زمانی نگاشته شده است که برخی نویسندگان و اندیشمندان مباحثی در باب مدیریت فقهی و مدیریت علمی مطرح کردند. نویسنده با تحلیل مفاهیم مدیریت فقهی و مدیریت علمی، تعارض میان این دو را ناشی از تعارض میان علم به مفهوم غربی آن و فقه می داند و غیر علمی بودن مدیریت فقهی را بی اساس می شمرد. در نظر او گویندگان این نظر بدون توجه به واقعیت های جامعه، نوک پیکان حمله خود را متوجه ولایت فقیه کرده اند و سعی در نفی آن دارند.بخش سوم کتاب دو مقاله در مورد بوسنی و هرزگوین است.صلیبی از خون سرخ به اوضاع دشوار و جانسوز ملت مسلمان بوسنی پرداخته است.ارتش متحد اسلام با بررسی موقعیت یک کشور مسلمان –بوسنی- در قالب اروپا و ظلمی که بر آن رفته است، تشکیل ارتش متحد اسلامی را پیشنهاد می کند.اما بخش چهارم در پنج مقاله به وضعیت معنوی جهان معاصر و حرکت باطنی انقلاب اسلامی در آن می پردازد.ایمان منجی جهان فرداست در زمان حمله آمریکا برای بازپس گیری کویت از ارتش عراق نوشته شده است و در آن، عصر تمدن غربی پایان یافته تلقی شده است. اگر این هیولای قدرت از بین برود خلأ وجود آن را چگونه باید پر کرد؟ به نظر می رسد که بیش از اضمحلال و فروپاشی کامل با رویکرد دیگرباره انسان به عالم معنا خلأ درونی بشر که ناشی از بی ایمانی است پر خواهد شد.نظم نوین جهانی و راه فطرت، بررسی مقاله ای است حکیمانه از آلن دو بنوآ درباره بحران خلیج فارس. این نویسنده فرانسوی بی پرده برخی پیچیدگی ها و نادرستی های پنهان تمدن غرب را بیان می کند و همین که این سخنان بر قلم یک فرانسوی جاری شده است خود به خود حکایت از آن دارد که امپریالیسم رسانه ای محکوم به شکست است و حق می تواند به صورت مشروط نه به طور مطلق بر زبان غربی ها نیز جاری شود.در دولت پایدار حق فرا می رسد نویسنده فرا رسیدن کسی را بشارت می دهد که هیبتش از هم اکنون همه قلب ها را گرفته است. انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سر زند و زمین و آسمان ها به غایت خلقت خویش واصل شوند، همه نظاماتی که بشر از چند قرن پیش در جست وجوی اتوپیای لذت و فراغت – که همان جاودانگی موجود شیطان است برای آدم فریب خورده- به مدد علم تکنولوژیک بنا کرده است یکی پس از دیگری فرو خواهد پاشید و خلاف آنچه بسیاری می پندارند، آخرین مقاتله ما به مثابه سیاه عدالت نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است که اسلام آمر ...

ادامه مطلب  

نقش حضرت معصومه (سلام اللَّه علیها) در قم شدن قم و عظمت یافتن این شهر، یک نقش ما لا کلام فیه است  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، به نقل از khamenei.ir، بیانات حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب -۲۹ مهر ۱۳۸۹ - در دیدار طلاب و فضلا و اساتید حوزه علمیه قم به قرار زیر است.بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم الحمد للَّه ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم محمّد و علی اله الأطیبین الأطهرین المنتجبین الهداة المهدیّین المعصومین سیّما بقیّةاللَّه فی الأرضین.السّلام علیک ایّتها السّیّدة یا فاطمة المعصومة یا بنت موسیبن جعفر علیک و علی ابائک الطّیّبین الطّاهرین المعصومین افضل الصّلاة و السّلام.تقارن این دیدار بسیار باعظمت ما، که حضور برجسته ی اساتید، بزرگان، فضلا و آحاد طلاب عزیز حوزه ی علمیه ی قم به آن عظمت بخشیده است، با میلاد مسعود حضرت علی بن موسیالرضا (علیه الاف التّحیّة و الثّناء) و همچنین ولادت خواهر بزرگوار ایشان، حضرت فاطمه ی معصومه (سلام اللَّه علیها) ما را به یاد حرکت عظیم و مبارک این برادر و خواهر و هجرت پرمعنای این دو بزرگوار می اندازد؛ که بدون تردید در تاریخ ملت ایران و تاریخ تشیع، یک حرکت سازنده و تأثیرگذار بوده است.بدون تردید نقش حضرت معصومه (سلام اللَّه علیها) در قم شدن قم و عظمت یافتن این شهر عریقِ مذهبىِ تاریخی، یک نقش ما لا کلام فیه است. این بانوی بزرگوار، این دختر جوانِ تربیت شده ی دامان اهل بیت پیغمبر، با حرکت خود در جمع یاران و اصحاب و دوستان ائمه (علیهم السّلام) و عبور از شهرهای مختلف و پاشیدن بذر معرفت و ولایت در طول مسیر در میان مردم و بعد رسیدن به این منطقه و فرود آمدن در قم، موجب شده است که این شهر به عنوان پایگاه اصلی معارف اهل بیت (علیهم السّلام) در آن دوره ی ظلمانی و تاریکِ حکومت جباران بدرخشد و پایگاهی بشود که انوار علم و انوار معارف اهل بیت را به سراسر دنیای اسلام از شرق و غرب منتقل کند.امروز هم مرکز معرفتی دنیای اسلام، شهر قم است. امروز هم مثل همان دوران، قم قلب فعال و متحرکی است که میتواند و میباید خون معرفت و بصیرت و بیداری و آگاهی را در سرتاسر پیکر امت اسلامی پمپاژ کند. در آن روز، اولین کتابهای فقه و معارف شیعه و پیروان اهل بیت (علیهم السّلام) از قم صادر شد. کتابهای اساسی مورد اعتماد و اتکای فقیهان و عالمان و محدثان در شهر قم به وسیله ی حوزه ی قم به وجود آمد. کتاب «نوادر الحکمه» ی محمد بن احمد بن یحیی، کتاب «بصائر الدرجات» صفار، کتاب «الشرایع» علی بن بابویه قمی، کتاب «محاسن» برقی، کتب احمد بن محمد بن عیسی و ده ها و صدها کتاب دیگر در این پایگاه معرفتی به وجود آمد و تولید شد. شخصیتهائی در اینجا پرورش یافتند که وقتی به اقطار عالم اسلامی سفر میکردند، محفل آنها محفل فیض بود. شیخ صدوق (رضوان اللَّه علیه) که جزو نسل سومیها و چهارمیهای این حرکت عظیم است، وقتی به بغداد رفت - که بغداد مرکز شیعه و مرکز حدیث بود - در پای منبر او علما و فضلا و بزرگانی جمع شدند و از او استفاده کردند. لذا ملاحظه میکنید که شیخ صدوق، شیخ و استاد مفید (رضوان اللَّه علیهما) است. بنابراین قم شد مرکز.امروز هم قم مرکز است. در اینجا در طول سالهای متمادی، ده ها هزار پروانه ی عاشق، گرد شمع معارف اهل بیت حرکت میکنند، علم میآموزند، معرفت میآموزند، با مشکلاتِ بسیار دست و پنجه نرم میکنند، هدفهای عالی و معنوی را در نظر میگیرند و بدون توجه به این مشکلات پیش میروند. شاید در دنیا کمتر شهری سراغ داریم، شاید هم سراغ نداریم که این تعداد عظیم، انسانهای دنبال فراگیری دانش دین و معرفت و معنویت و سلوک جمعی، از زن و مرد مشغول تلاش و کار باشند و شب و روز مجاهدت معنوی و علمی و فرهنگی کنند. این حوزه ی امروز قم است، با این موقعیت ممتاز جهانی؛ آن هم سابقه ی قم است، که اولین حوزه ی اساسىِ مهم تشیع در این شهر تشکیل شده است و بزرگانی از قبیل شیخ کلینی و شیخ صدوق و دیگران بهره مندان از این چشمه ی فیض بوده اند، که آثار آنها نگهدارنده ی معارف اهل بیت (علیهم السلام) در طول قرنهای متمادی بوده است.خوب، حوزه های علمیه - بخصوص حوزه ی علمیه ی قم - در هیچ دوره ای از تاریخ خود، به قدر امروز مورد توجه افکار جهانی و انظار جهانی قرار نداشته اند؛ به قدر امروز مؤثر در سیاستهای جهانی و شاید مؤثر در سرنوشت جهانی و بین المللی نبودند. حوزه ی قم هرگز به قدر امروز دوست و دشمن نداشته است. شما ملتزمان حوزه ی علمیه ی قم، امروز از همیشه ی این تاریخ، دوستان بیشتری دارید؛ دشمنان بیشتر و خطرناکتری هم دارید. امروز حوزه ی علمیه ی قم - که در قله ی حوزه های علمیه قرار گرفته است - یک چنین موقعیت حساسی را داراست.در اینجا یک مغالطه ای هست که باید به آن اشاره کنم. ممکن است بعضی بگویند اگر حوزه های علمیه وارد مسائل جهانی، مسائل سیاسی، مسائل چالشی نمیشدند، اینقدر دشمن نمیداشتند و محترم تر از امروز بودند. این مغالطه است. هیچ جمعی، هیچ نهادی، هیچ مجموعه ی باارزشی به خاطر انزوا و کناره گیری و گوشه نشینی و خنثی حرکت کردن، هرگز در افکار عمومی احترام برانگیز نبوده است، بعد از این هم نخواهد بود. احترام به مجامع و نهادهای بیتفاوت و تنزه طلب که دامن از مسائل چالشی برمیچینند، یک احترام صوری است؛ یک احترامِ در معنا و در عمق خود بیاحترامی است؛ مثل احترام به اشیاء است، که احترام حقیقی محسوب نمیشود؛ مثل احترام به تصاویر و تماثیل و صورتهاست؛ احترام محسوب نمیشود. گاهی این احترام، اهانت آمیز هم هست؛ همراه با تحقیر باطنىِ آن کسی است که تظاهر به احترام میکند. آن موجودی که زنده است، فعال است، منشأ اثر است، احترام برمیانگیزد؛ هم در دل دوستان خود، و هم حتّی در دل دشمنان خود. دشمنی میکنند، اما او را تعظیم میکنند و برای او احترام قائلند.اولاً حاشیه نشین شدن حوزه ی علمیه ی قم و هر حوزه ی علمیه ی دیگری به حذف شدن میانجامد. وارد جریانات اجتماع و سیاست و مسائل چالشی نبودن، بتدریج به حاشیه رفتن و فراموش شدن و منزوی شدن میانجامد. لذا روحانیت شیعه با کلیت خود، با قطع نظر از استثناهای فردی و مقطعی، همیشه در متن حوادث حضور داشته است. برای همین است که روحانیت شیعه از یک نفوذ و عمقی در جامعه برخوردار است که هیچ مجموعه ی روحانی دیگری در عالم - چه اسلامی و چه غیر اسلامی - از این عمق و از این نفوذ برخوردار نیست.ثانیاً اگر روحانیت میخواست در حاشیه و در پیاده رو حرکت کند و منزوی شود، دین آسیب میدید. روحانیت سرباز دین است، خادم دین است، از خود منهای دین حیثیتی ندارد. اگر روحانیت از مسائل اساسی - که نمونه ی برجسته ی آن، انقلاب عظیم اسلامی است - کناره میگرفت و در مقابل آن بیتفاوت میماند، بدون تردید دین آسیب میدید؛ و روحانیت هدفش حفظ دین است.ثالثاً اگر حضور در صحنه موجب تحریک دشمنیهاست، این دشمنیها در یک جمع بندی نهائی مایه ی خیر است. آن دشمنیهاست که غیرتها و انگیزه ها را تحریک میکند و فرصتهائی برای موجود زنده میآفریند. هر جا به مجموعه ی روحانیت یا به دین یک خصومت ورزی و کین ورزیای انجام گرفت، در مقابل، حرکتی سازنده از سوی بیداران و آگاهان انجام گرفت. یک وقتی در جمعی گفتم که نوشتن یک کتاب به وسیله ی یک نویسنده ی متعصب ضد شیعه، موجب به وجود آمدن چندین کتاب منبع بزرگ شیعی شد. در همین شهر قم اگر کتاب «اسرار هزار ساله» از سوی یک فرد منحرف که ترکیبی از تفکرات سکولاریستی و گرایشهای وهابیگری داشت، منتشر نمیشد، امام بزرگوار ما نمیرفت درس خود را مدتی تعطیل کند و کتاب «کشف الاسرار» را بنویسد؛ که در این کتاب، اهمیت حکومت اسلامی و ولایت فقیه، نخستین جوانه هایش مشاهده میشود. بازتولید این تفکر مهم فقهی و شیعی در ```کتاب «کشف الاسرار» امام بزرگوار محسوس است. اگر تحرک گرایشهای چپ و مارکسیستی و حزب توده در دهه ی ۲۰ و اوائل دهه ی ۳۰ نمیبود، کتاب ماندگاری مثل «اصول فلسفه و روش رئالیسم» تولید نمیشد و به وجود نمیآمد. بنابراین، این دشمنیها به ضرر ما تمام نشده است. هر جا خصومت ورزی انجام گرفت، موجود بیدار و آگاه - یعنی حوزه ی علمیه - از خود واکنشی نشان داد و فرصتی آفرید. دشمنیها فرصت آفرینند؛ آن وقتی که ما بیدار باشیم، آن وقتی که ما زنده باشیم، آن وقتی که ما غافل نباشیم.در همان دوران رضاخانی، آن حرکت خصمانه ای که با روحانیت شد، موجب شد مرجع تقلیدی مثل مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی (رضوان اللَّه تعالی علیه) اجازه ی صرف وجوهات را در تولید نشریه های دینی و مجلات دینی بدهد؛ که این یک چیز بیسابقه ای بود، در آن روز هم چیز عجیبی بود. بنابراین نشریه ی دینی با پول وجوهات و با سهم امام به راه افتاد؛ مجامع دینی با اتکای به سهم امام به وجود آمد. یعنی شخصیتی مثل سید اصفهانی (رضوان اللَّه تعالی علیه) برخلاف آنچه که برخی تصور میکردند و میکنند، به فکر مسائل فرهنگی کشور ما و دنیای شیعه و کشور شیعه است و صرف سهم امام را در یک چنین کاری مجاز میشمرد؛ اینها فرصتهاست. دشمنیها یک چنین فرصتهای بزرگی را به وجود می آورند.رابعاً با بی طرف ماندن روحانیت در مسائل چالشىِ اساسی، موجب نمیشود که دشمن روحانیت و دشمن دین هم بی طرف و ساکت بماند؛ «و من نام لم ینم عنه».(۱) اگر روحانیت شیعه در مقابل حوادث خصمانه ای که برای او پیش می آید، احساس مسئولیت نکند، وارد میدان نشود، ظرفیت خود را بروز ندهد، کار بزرگی را که بر عهده ی اوست، انجام ندهد، این موجب نمیشود که دشمن، دشمنی خود را متوقف کند؛ بعکس، هر وقت آنها در ما احساس ضعف کردند، جلو آمدند؛ هر وقت احساس انفعال کردند، به فعالیت خودشان افزودند و پیش آمدند. غربیها ظرفیت عظیم فکر شیعه برای مواجهه ی با ظلم جهانی و استکبار جهانی را از مدتها پیش فهمیده اند؛ از قضایای عراق، از قضایای تنباکو؛ لذا آنها ساکت بشو نیستند؛ آنها به تجاوز خود، به پیشروی خود ادامه میدهند. سکوت و بی طرفی علما و روحانیون و حوزه های علمیه به هیچ وجه نمیتواند دشمنی دشمن را متوقف کند. بنابراین حرکت حوزه های علمیه، بی طرف نماندن حوزه های علمیه در قبال حوادث جهانی، در قبال مسائل چالشىِ ملی و بین المللی یک ضرورتی است که نمیشود از آن غافل شد.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دو عنوان و دو مفهوم غلط و انحرافی به وسیله ی کسانی که هم با روحانیت بد بودند، هم با انقلاب دشمن بودند، در ذهنها مطرح شد. البته به این حرفها پاسخ داده شده است؛ هم قولاً، هم عملاً؛ اما «رگ رگ است این آب شیرین و آب شور». باید همیشه متوجه بود، همیشه بیدار بود.این دو مفهوم غلط و در واقع دو تهمت را دشمن به عنوان تاکتیک مطرح کرده است: یکی طرح مسئله ی حکومت آخوندی است. میگویند در ایران حکومت آخوندی، حکومت روحانی بر سر کار است. این را نوشتند، گفتند، ترویج کردند، تکرار کردند. دیگری طرح موضوع آخوند حکومتی است؛ تقسیم آخوند به حکومتی و غیر حکومتی. هدفشان از طرح این دو مفهوم انحرافی و غلط این بود که اولاً نظام اسلامی را از پشتوانه ی عظیم فکری و نظری و استدلالی و علمی علمای دین محروم کنند؛ ثانیاً روحانیت مسئول را، روحانیت انقلابی را، روحانیت حاضر در صحنه را که در مقابل دشمنیها سینه سپر کرده است، به خیال خودشان منزوی کنند، بدنام کنند. یعنی آخوند یک نوعش حکومتی است، که این بد است، منفی است، ضد ارزش است؛ یک نوعش غیر حکومتی است، که این مثبت است، این منزه است.نسبت روحانیت با نظام اسلامی، نسبت روشنی است. نسبت روحانیت و حوزه های علمیه با نظام اسلامی، نسبت حمایت و نصیحت است. این را توضیح خواهم داد. حمایت در کنار نصیحت، دفاع در کنار اصلاح. آن دو مفهوم غلط، حقیقتاً انحرافی و خصمانه است؛ به دلیل اینکه اولاً حکومت آخوندی و نسبت دادن جمهوری اسلامی به این مفهوم، حرف دروغی است. جمهوری اسلامی حکومت ارزشهاست، حکومت اسلام است، حکومت شرع است، حکومت فقه است، نه حکومت افراد روحانی. روحانی بودن کافی نیست برای اینکه کسی سلطه ی حکومتی پیدا کند. جمهوری اسلامی با حکومتهای روحانیای که در دنیا میشناسیم، در گذشته هم بوده است، امروز هم در نقطه هائی از دنیا هست، ماهیتاً متفاوت است. حکومت جمهوری اسلامی، حکومت ارزشهای دینی است. ممکن است یک روحانی ارزشهائی را حائز باشد که از بسیاری از روحانیها برتر باشد؛ او مقدم است؛ اما روحانی بودن هم موجب نمیشود که از کسی سلب صلاحیت شود. نه به تنهائی روحانی بودن صلاحیت آور است، نه روحانی بودن موجب سلب صلاحیت است. حکومت دین است، نه حکومت یک صنف خاص و یک مجموعه ی خاص. تقسیم روحانی به حکومتی و غیر حکومتی و ارزش و ضد ارزش قلمداد کردن اینها هم یک غلط فاحش است. رفتن به سمت حکومت و رفتن به سمت هر چیزی غیر از حکومت، اگر برای دنیا شد، بد است؛ اگر برای هوای نفس شد، بد است؛ مخصوص رفتن به سمت حکومت نیست. ما به سمت هر هدفی حرکت کنیم که مقصودمان هوای نفس باشد، مقصودمان منافع شخصی باشد، این ضد ارزش است؛ این همان مصداق دخول در دنیاست که فرمود: «الفقهاء امناء الرّسل ما لم یدخلوا فی الدّنیا»؛ (۲) این مخصوص رفتن به سمت حکومت نیست. اگر هدف، دنیاست، مردود است؛ حکومت و غیرحکومت ندارد؛ اما اگر رفتن به سمت حکومت با هدف معنوی است، با هدف الهی است، این از برترین مصادیق امر به معروف و نهی از منکر است؛ از برترین مصادیق مجاهدت است؛ این قبول مسئولیتهای سنگین است، یا دفاع از مسئولان صاحب صلاحیت است. اگر روحانىِ حکومتی به آن کسی گفته میشود که برای ادای دین خود، برای ادای مسئولیت شرعی خود، برای خاطر خدا از نظام اسلامی حمایت میکند یا از مسئولینی حمایت میکند، این ارزش است، این ضد ارزش نیست؛ نداشتن این حالت، ضد ارزش است. پس هیچکدام از این دو مفهوم - نه مفهوم حکومت روحانی و حکومت آخوندی، و نه مفهوم آخوند حکومتی، روحانی حکومتی - مفاهیم درستی نیست. طرح اینها پس از انقلاب و تشکیل نظام اسلامی، یک طرح مغالطه آمیز است؛ این مفاهیم متعلق به فرهنگ این انقلاب نیست.اما متقابلاً دو حقیقت و دو مفهوم دیگر وجود دارد که آنها مفاهیم ارزشی و ارزش آفرین است. یک مفهوم این است که نظام به لحاظ نظری و علمی محتاج علمای دین و حوزه های علمیه و مستظهر به تلاش علمی آنهاست. نظام متکی به حوزه های علمیه است؛ متکی به علما، برجستگان و صاحب نظران دینی است. یک مفهوم دیگر هم این است که حوزه و روحانیت نسبت به نظام دینی بیتفاوت نیست. هیچ روحانیای، هیچ عالم دینی، هیچ خادم اسلامی نمیتواند نسبت به نظامی که بر اساس اسلام پدید آمده است، با انگیزه ی اسلام حرکت کرده است و کار میکند، بیتفاوت باشد؛ نمیتواند خود را بیگانه به حساب بیاورد. این هم یک حقیقت دیگر است.آن حقیقت اول که گفتیم نظام مستظهر به حوزه های علمیه است، به خاطر این است که نظریه پردازی سیاسی و نظریه پردازی در همه ی جریانهای اداره ی یک ملت و یک کشور در نظام اسلامی به عهده ی علمای دین است. آن کسانی میتوانند در باب نظام اقتصادی، در باب مدیریت، در باب مسائل جنگ و صلح، در باب مسائل تربیتی و مسائل فراوان دیگر نظر اسلام را ارائه بدهند که متخصص دینی باشند و دین را بشناسند. اگر جای این نظریه پردازی پر نشد، اگر علمای دین این کار را نکردند، نظریه های غربی، نظریه های غیردینی، نظریه های مادی جای آنها را پر خواهد کرد. هیچ نظامی، هیچ مجموعه ای در خلأ نمیتواند مدیریت کند؛ یک نظام مدیریتی دیگری، یک نظام اقتصادی دیگری، یک نظام سیاسی دیگری که ساخته و پرداخته ی اذهان مادی است، می آید جایگزین میشود؛ همچنان که در آن مواردی که این خلأها محسوس شد و وجود داشت، این اتفاق افتاد.اینکه بنده درباره ی علوم انسانی در دانشگاه ها و خطر این دانشهای ذاتاً مسموم هشدار دادم - هم به دانشگاه ها، هم به مسئولان - به خاطر همین است. این علوم انسانیای که امروز رائج است، محتواهائی دارد که ماهیتاً معارض و مخالف با حرکت اسلامی و نظام اسلامی است؛ متکی بر جهان بینی دیگری است؛ حرف دیگری دارد، هدف دیگری دارد. وقتی اینها رائج شد، مدیران بر اساس آنها تربیت میشوند؛ همین مدیران میآیند در رأس دانشگاه، در رأس اقتصاد کشور، در رأس مسائل سیاسی داخلی، خارجی، امنیت، غیره و غیره قرار میگیرند. حوزه های علمیه و علمای دین پشتوانه هائی هستند که موظفند نظریات اسلامی را در این زمینه از متون الهی بیرون بکشند، مشخص کنند، آنها را در اختیار بگذارند، برای برنامه ریزی، برای زمینه سازیهای گوناگون. پس نظام اسلامی پشتوانه اش علمای دین و علمای صاحب نظر و نظریات اسلامی است؛ لذا نظام موظف به حمایت از حوزه های علمیه است، چون تکیه گاه اوست.علاوه ی بر اینها که نظام اسلامی برای اداره ی ملت و کشور نیازمند به حوزه هاست، یک نکته ی دیگر هم وجود دارد و آن این است که امروز شبهه هائی مطرح میشود که آماج آن شبهه ها نظام است. شبهات دینی، شبهات سیاسی، شبهات اعتقادی و معرفتی در متن جامعه تزریق میشود - بخصوص در میان جوانان - هدفش فقط این است که یکی را از یک فکری منتقل کند به یک فکر دیگری؛ هدفش این است که پشتوانه های انسانی نظام را از بین ببرد؛ مبانی اصلی نظام را در ذهنها مخدوش کند؛ دشمنی با نظام است. لذا برطرف کردن این شبهه ها، مواجهه ی با این شبهه ها، پاک کردن این غبارها از ذهنیت جامعه - که به وسیله ی علمای دین انجام میگیرد - این هم یک پشتیبانی دیگر، یک پشتوانه ی دیگر برای نظام اسلامی است. پس نظام اسلامی از جهات مختلف متکی به علمای دین و نظریه پردازان و محققان و دانشمندان حوزه های علمیه است.از آن طرف، حوزه های علمیه هم نمیتوانند بیتفاوت بمانند. حوزه ی علمیه، بخصوص حوزه ی علمیه ی قم مادر این نظام است؛ به وجود آورنده و مولد این انقلاب و این حرکت عظیم است. یک مادر چگونه میتواند از زاده ی خود، از فرزند خود غافل بماند، نسبت به او بیتفاوت باشد، در هنگام لازم از او دفاع نکند؟ ممکن نیست. بنابراین نسبت بین حوزه های علمیه و نظام جمهوری اسلامی، نسبت حمایت متقابل است. نظام از حوزه ها حمایت میکند، حوزه ها از نظام حمایت میکنند؛ همکاری میکنند، به یکدیگر کمک میکنند.یک مسئله ای در اینجا مطرح است، من هم مطرح میکنم؛ بعد هم چند تا مسئله ی دیگر از مسائل مهم حوزه را ان شاءاللَّه مطرح خواهم کرد. این مسئله عبارت است از مسئله ی استقلال حوزه ها. آیا حمایت نظام اسلامی از حوزه های علمیه میتواند به استقلال حوزه های علمیه خللی و لطمه ای وارد کند یا نه؟ آیا این کار مجاز است یا نه؟ این بحث مهمی است. اولاً حوزه های علمیه همیشه در طول تاریخ مستقل بودند؛ نه فقط در دوران حکومتهای معارض با تشیع، بلکه حتّی در دوران حکومتهای شیعی. یعنی آن وقتی که صفویه در رأس کار قرار گرفتند و علمای بزرگی مثل محقق کرکی و پدر شیخ بهائی و بزرگان زیادی به ایران آمدند و در مناصب گوناگون دینی قرار گرفتند، هرگز این علما و شاگردان و تربیت شدگان آنها مقهور سیاست صفویه نشدند و در اختیار آنها قرار نگرفتند. بله، کمک میکردند، همکاری میکردند، از آنها تعریف و تجلیل میکردند؛ اما در قبضه ی آنها نبودند، به اختیار آنها نبودند. در بخشی از دوران قاجاریه هم همین جور بود. کاشف الغطاء (رضوان اللَّه تعالی علیه) آن عالم بزرگ به ایران آمد و کتاب «کشف الغطاء» را نوشت. ایشان در این کتاب - هم در مقدمه، هم در بحث جهاد به مناسبت جنگهای روس و ایران - تجلیل زیادی از فتحعلیشاه میکند؛ اما کاشف الغطاء آدمی نبود که توی مشت فتحعلیشاه و امثال فتحعلیشاه قرار بگیرد؛ آنها مستقل بودند. میرزای قمی در منزل خود در قم مورد احترام و تجلیل پادشاه زمان خودش قرار میگیرد؛ اما زیر بار خواسته ی او نمیرود. آنها اصرار داشتند آنچه را که میخواهند، میرزا فتوا بدهد؛ اما میرزا قبول نکرد، زیر بار نرفت. میرزای قمی رساله ای دارد به نام «رساله ی عباسیه» که نظر فقهی خودش را در باب جهاد بیان کرده است. این رساله چند سال قبل از این برای اول بار چاپ و منتشر شد. از ایشان جوری سؤال میکنند که مثلاً وکالتی بدهد، نیابتی بدهد که بتوانند از طرف او جهاد کنند - به گمانم این موضوع در «جامع الشتات» هم آمده باشد - اما ایشان زیر بار نمیرود و قبول نمیکند. روحانیت شیعه همیشه اینجور بوده، همیشه مستقل بوده، هرگز در قبضه ی قدرتها قرار نگرفته است؛ امروز هم همین جور است، بعد از این هم باید همین جور باشد و به توفیق الهی همین جور خواهد بود.اما در اینجا هم مراقب باشید یک مغالطه ی دیگری به وجود نیاید؛ استقلال حوزه ها به معنای عدم حمایت نظام از حوزه و حوزه از نظام تلقی نشود؛ یک عده ای این را میخواهند. بعضیها میخواهند به عنوان استقلال و به نام استقلال، رابطه ی حوزه را با نظام قطع کنند؛ این نمیشود. وابستگی غیر از حمایت است، غیر از همکاری است. نظام به حوزه مدیون است؛ باید به حوزه ها کمک کند. البته معیشت طلاب به صورت سنت معمول و بسیار پرمعنا و پررمز و راز باید به وسیله ی مردم اداره شود؛ مردم بیایند وجوهات شرعیشان را بدهند؛ این اعتقاد من است.انسان هرچه به اعماق این عادت و سنت دیرین که شاید از صد سال، صد و پنجاه سال قبل در میان حوزه های ما رائج است، دقت میکند، آن را مهمتر، پرمعناتر، پررمز و رازتر مشاهده میکند. راز ارتباط مستحکم مردم با حوزه ها همین است که احساس خویشاوندی میکنند. مردم توقع زیادی هم از روحانی ندارند، اما خودشان را به پشتیبانی مالی حوزه ها و روحانیون متعهد میدانند؛ و همین درست است.اما مسائل حوزه ها فقط مسئله ی م ...

ادامه مطلب  

لباس مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است/رؤیت امام، رؤیت الله است!/ اگر انسانی عزّت، صلاح دنیا و ... می خواهد، چه کند؟  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش هشدارنیوز ؛ آیت الله روح الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) تهران در تازه ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «کربلا؛ زمینه ساز ظهور» پرداخت که مشروح آن در ادامه می آید:اکبر شدن روح و بقاء جسم، از طریق هدایت امام خصوصیّت انسان کامل، عبد شدن است و عبودیّت، توفیق بزرگی است که اگر کسی پیدا کند، عامل برای قرب و فانی فی الله شدن می شود. معنای «انا لله و انا الیه راجعون»، همین است.وقتی به معارف، اعم از آیات الهی و روایات شریفه، با دقّت نگاه می کنیم، می بینیم پروردگار عالم همه ی این جورچین را برای یک موضوع قرار داده است و آن، اینکه خدا، جدّی (نه از باب تعارف، چون خدا با کسی تعارف ندارد) انسان را دوست دارد. اصلاً دلیل و برهان خلقت انسان به عنوان اشرف مخلوقات، همین است؛ چون آن که «احسن الخالقین» است، او را به عنوان «احسن تقویم» تبیین کرد. خدا کسی را خلق کرد که حال او، حال جسمانی است، نه اصغر شیء است به جسم و نه اکبر شیء است به جسم، بلکه حال او، حال جسمی است که صغیر است به حال جسم و کبیر است به حال روح. می تواند از این کبیر بودن استفاده کند و به حال اکبریّت برسد. اگر دقّت نکند، از جسم صغیر هم صغیرتر و دیگر پست ترین موجودات می شود. از هر دابّه و انعامی، بدتر و بدتر و بدتر می شود.لذا چون خدا انسان را دوست دارد و نمی خواهد آن حال برایش به وجود بیاید و آن قادر متعال، عزّ و جلّ می خواهد به یک نوع قدرت نمایی خودش را هم نشان بدهد، در آن صحیفه ی مکتوب خودش تبیین فرمود که از باب هدایت بشر، از نور خودش، برای انسان بیاورد، آن هم به قالب جسمانی انسان!گرچه امیرالمؤمنین فرمودند: «أ تزعم انک جسم صغیر» آیا تو زعم و تصوّرت این است که همین جسم صغیر هستی؟! اگر آن روح کبیر را که در درون این جسم صغیر، نفخه شد، «نفخت فیه من روحی»، به مقام اعتلای اکبریّت رسید، حال جسم همان می ماند، امّا بقای آن به حال کبیریّت و طراوت همیشگی می ماند. یعنی جسم، به اقتضای روح، تأثیرپذیری پیدا می کند. راکب، اگر راکب حقیقی بود، به اندازه ی همان سواره ی خودش تنظیم می کند.لذا اولیاء، اصفیاء، بزرگان، اعاظم و در رأس آنان، انبیاء (چون بحث معصومین اصلاً مجزّاست و نمی توانیم آن ها را با خودمان قیاس کنیم، آن ها را خدا فرستاده که هادی باشند)، مثل ما هستند، منتها با تفاوت هایی؛ آن ها هم جسم صغیرشان می تواند جسم کبیر شود و این جسم کبیر به واسطه ی روح کبیر است و این روح، اگر در مقام اکبریّت قرار گرفت، کبیری جسم بدین صورت می شود که حال ابقاء پیدا می کند. لذا می بینیم شیخ صدوق و امثال ایشان، بدن مطهّرشان بعد از سال های سال سالم می ماند.بارانی سیل آسا می بارد، بدن شیخ صدوق از قبر بیرون می آید. صد سال از رحلت ایشان گذشته، کفن که هیچ، استخوان ها هم باید پودر شده باشد. می بینند که کفن ایشان فقط مقداری پاره شده، امّا تازه است و جسم ایشان هم تازه است. تعجّب می کنند! حتّی می گویند: ناخن های ایشان گرفته شده بود و فقط یک ناخن مانده بود، چون مستحب است که جمعه ناخن ها را بگیرید، می گویند: احتمالاً ایشان کاری داشتند و یک ناخن را برای جمعه گذاشته بودند.این بقای جسم به واسطه روح است. اگر روح در مقام اکبریّت قرار گرفت و از این مقام کبری، به اکبریّت رسید؛ جسم را هم که صورت ظاهر صغیر است «أتزعم انک جسم صغیر و فیک ما نطوی العالم الکبیر»، به کبیر می رساند و بقاء می یابد.ما نه اصغر هستیم و نه کبیر و اکبر، بلکه جسم صغیر هستیم. بین اجسامی که خدا خلق کرد، ما نه خیلی بزرگ هستیم و نه خیلی کوچکیم، کبیر نسبت به ما وجود دارد، اکبر از آن کبیر هم هست، ما صغیریم. این از باب جسمانی است، امّا از باب روحانی، قدرت نمایی خدا این است که دیگر هیچ کس مانند ما نیست. این هم قادریّت خدا را می رساند که در یک جسم صغیر، روحی کبیر را نفخه کرد، «نفخت فیه من روحی». خداوند برای هیچ شیء و خلق و جسمی نفرمود: «نفخت فیه من روحی»، فقط انسان را فرمود.حالا چون این انسان، اعجوبه و دردانه ی خلقت را دوست دارد و می خواهد قدرت نمایی هم داشته باشد (جدّی اگر انسان این را بفهمد که همه چیز به دست خداست و خدا خلق کرده، خودش یک نوع عبادت است)، آمدن از نور خودش، به حال جسمانی قرار داد و این ها، معصومین و امام شدند. این ها را برای هدایت ما فرستاد که ما این روح کبیر و جسم صغیر را در همین دنیا به روح اکبر و بقای جسم برسانیم.عجیب است، خدا چگونه جورچین کرده و چه بساطی در عالم چیده که آن قدر در این دنیا رشد کنیم که بالا برویم و به مقام اکبریّت و فانی فی الله شدن برسیم و به خدا اتّصال یابیم. پس للّهی هست و الیه راجعونی نیز هست.لذا فرمودند: الیه راجعونی آن، افضل از للّهی است. چون اگر للّهی حفظ شود، مهم است و این حفظش را هم باز در اختیار ما قرار داد. مثلاً آن حال اوّلیّه ما چون طهارت بود، گفت: از این به بعد دیگر مراقبت کنید، لقمه را مواظبت کنید، چون لقمه تبدیل به خون می شود، خون در بدنتان گردش پیدا می کند و گوشت و پوست و استخوانتان، همه، رشد می کند و بعد، معلوم است دیگر این که اسپرم ها که در بدن شما موجود است، از آن رشد و تغذیه می کند، حالا انعقاد نطفه شکل می گیرد و اگر این نطفه، حرام شود، کار خراب می شود. پس اختیار را دست من و شما گذاشت.رؤیت امام، رؤیت الله است!منتها برای اینکه خراب نکنیم، نور خودش را به عنوان هادی فرستاد و آن ها هم بیان کردند که این راه و این هم چاه است. همه را بیان کردند. حضرات معصومین(ع)، تماماً و کمالاً، جز جسمانیّت و اینکه نمی شود انسان بیان کند، همه و همه صفات و اسماء خدا هستند. منتها نازله هستند.البته نازله هم به معنای از بالا به پایین آمدن نیست، نازله یعنی به حدی آمد که بشر ادراک کند. حالا خدا را داریم می بینیم، یعنی رؤیت امام، رؤیت الله است. امامی را می بینی که با همه ی صفات و اسماء خداست. لذا خدا می فرماید: چون من را، در آنان می بینی، باید از آنان اطاعت کنی؛ چون من خالق هستم و می گویم: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم».راه عبدالله شدن، عبدالائمّه شدن است!تمام اشتباه بشر هم در همین قضیّه امامت است، به خصوص این جا که دین دیگر کامل شد. فرمایش حضرت ثامن الحجج را در مورد امامت، تا حدودی بیان کردیم که انسان اشتباه کرد و نفهمید که این انوار الهی به عنوان هادی و امام برای ما آمدند و اگر ما جدّی می خواهیم مطیع خدا باشیم، باید مطیع آنان باشیم. اگر بخواهیم بعد شویم، راه عبد شدن این است که اوّل عبد حضرات شویم. همه ی ما باید عبد خدا شویم، اصلاً نمی خواهیم عبد کس دیگری شویم، امّا عبداللّهی میسور نمی گردد إلّا به اینکه عبد این حضرات شویم. چون نازله ی تمام اسماء و صفات خدا در این هاست.امّت شدن یعنی همین. می دانید یک معنای أمّی یعنی کسی که بی سواد است. امّت شدن یعنی بدانی به ظاهر با همه عقلی که خدا به تو داده - که در جلسه گذشته هم بیان کردیم که حضرت فرمودند: این ها با کدام عقلی می خواهند راجع به امامت حرف بزنند – می فهمی که نمی فهمی. خصوصیّت این عقل درونی این است که انسان را به رشدی می رساند که می فهمد که نمی فهمد و این، خیلی مهم است.لذا عقل این گونه رشد نمی دهد که می فهمم که می فهمم. بلکه می فهمد که راستی راستی نمی فهمم. حالا که نمی فهمم چه کنم؟ مطیع شوم نسبت به آن کسی که می فهمد اسماء و صفات خدا هست. لذا در مقابل او، من یک بی سواد و أمّی هستم. أمّت همین است؛ یعنی چیزی نمی داند، امام جلو می رود و او پشت سر امام حرکت می کند.لذا دیدید در نماز جماعت بیان می کنند: تا امام به رکوع نرفته، شما به رکوع نرو. تا امام از رکوع بلند نشده، شما از رکوع بلند نشو. اضافه و کم کردن رکن در نماز فرادا، نماز را باطل می کند، امّا در نماز جماعت وقتی بلند شدی و متوجّه شدی که امام هنوز در رکوع است، دوباره باید به رکوع بروی. با اینکه دو رکوع می شود و رکوع، رکن است و کم و زیاد شدن رکن در فرادا سبب بطلان نماز می شود؛ امّا چون در این جا داری از امام تبعیّت می کنی، صحیح است.لذا حتّی در افعال عبادی هم این طور مطرح می شود که ببین امام چه می کند، هر چه امام گفت، همان. اتّفاقاً این جا انسان، مطیع محض می شود و دیگر مدّعی به اینکه من هم صاحب نظر هستم، نمی شود.تمام اشتباه سقیفه و حوادث بعد آن، این بود که می گفتند: ما هم صاحب نظر و آدم هستیم دیگر. عقل سلیم می گوید: این نفس دون است که دارد می گوید، غلط کردی که می گویی من هم آدم و صاحب نظرم؟! تو کجا صاحب نظری؟! تو هم که بفهمی که نمی فهمی، خودش خیلی مهم است؛ چون دیگر اختیارت را دست امام به عنوان اسماءالله و صفات الله می دهی.یک سؤال: مگر نباید اختیار ما دست خدا باشد؟ وقتی انجام نمی دهیم، دست شیطان و نفس (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) است. آن جا هم که فرامین خدا را انجام نمی دهم، دیگر اختیارم دست نفس دون و شیطان رفته است. این جا هم همین حالت می شود، اینکه بگویم: من صاحب نظرم، یعنی تحت اختیار نفسم. تو چه چیزی از نظر می دانی؟! تو چه می دانی علم بما هو علم یعنی چه؟! تو سواد خواندی، علم نداری. ای انسان تو چه می دانی، تو یک چیزی به نام سواد خواندی، «العلم نور»، علم نور است و دست خودشان است، «علیم حکیم»، «انا مدینة العلم و علی بابها»، علم، این است. تو فقط یک ظاهری می بینی. گفت: تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو، من اشارت های ابرو. تو چه می دانی در عالم چه خبر است؟! اگر تمام انسان ها جمع شوند، عقل هایشان را به ظاهر روی هم بریزند، نمی توانند.لذا حضرت فرمود: فکر کردید امامت به انتخاب است، مثلاً همین که در سقیفه انتخاب کردند، امامت همین شد، انتخاب شد و تمام شد؟! امامت که به انتخاب نیست. این ها با رأی خودشان امام انتخاب کردند و تمام شد؟! حضرت می فرمایند: این گونه نیست و اشتباه می کنند. حضرت به عبدالعزیز بن مسلم به زیبایی فرمودند: هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ، این ها فکر کردند جایز است که امام را اختیار کنند و بگویند: ما امام را شناختیم؟! شما شأن امام را نمی دانید. دلیل چیست؟ اوّلاً این انسان، محبوب خداست و چون خدا او را دوست دارد، برای او هادیان الهی را با یک قدرت نمایی ای مافوق تمام قدرت نمایی های قبلی خود قرار داده است. خداوند در یک جسمی که نه اصغر است و نه کبیر و اکبر است، بلکه جسم الصغیر است، روح کبیر را قرار داد «نفخت فیه من روحی»، بعد یک قدرت نمایی عجیبی کرد. او که می تواند سیّارات، کرات و ... را بگیرد. یک روز باور می کردیم یک نرم افزار کوچک، راه را ببینید که کجا ترافیک است و نیست و ...؟! ای انسان، شما باور می کردید به واسطه ی یک جسم کوچکی که خودتان درست کردید، با کسی که در آن طرف دنیاست حرف بزنید و تصویر همدیگر را ببینید؟! بشر کجا چنین فکری می کرد؟! امّا شد، پس یک روزی هم بیشتر از این می شود.قدرت نمایی عجیب خداوند در جسم صغیر!امّا همین این، دلالت بر این است که یک قادری چقدر زیبا توانسته این مطالب را در این جسمی قرار دهد که چهار تا پاره استخوان و یک مشت گوشت و روکشی به نام پوست و مغزی که در سر قرار داده می باشد. در آن مغز هم تصمیم گیری ها انجام شود، سلول های عصب باشد، قدرت حافظه أولی، میانی و انتهایی باشد و بالاتر از آن حافظه به بعضی ها بیشتر عطا کرد که آن هم براساس تقوا بعداً هم به وجود می آید، به نام قوّه ی درّاکه. درک کردن با قدرت حافظه فرق می کند. چون برخی حافظه ی خوبی دارند امّا درک نمی کنند چه خبر است. خدا تمام این ها را در یک جسم صغیر قرار داده است و غوغا کرده است. اطراف خودتان هم نگاه کنید، می بینید که چنین مطلبی در هیچ مخلوقی هم وجود ندارد.یک عدّه خدمت آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، آن عارف بالله آمدند، گفتند: آقا، می شود انسان از طریق جنّ، چیزهای خوب را متوجّه شود؟ فرمودند: اگر انسان، انسان باشد، جنّ باید پیش او رود و درس بخواند؛ چون انسان، اشرف مخلوقات است. راه تقوا را پیش بگیرید و جلو بروید.یکی از آقایان بیان می کردند: جوانی رفته و از کسی ذکر گرفته، حالا می گوید: یک کسی مانند خودم روبه روی من می آید و با من حرف می زند، حالا دارد دیوانه می شود. من بیان کردم که اولیاء خدا می گویند: ذکر را برای ذکر بگو، نه اینکه از طریق ذکر، طیّ الارضی داشته باشی. تو متّقی بشو، ناخودآگاه می بینی که طیّ الارض داری. تو بشو آن انسانی که خدا خواست، بعد ببین چه می شود.متأسّفانه ما انسانی که خدا خواست، نیستیم. اشتباه کار این جاست، بدبختی این جاست. ما باور نکردیم خدا ما را خیلی دوست دارد و مافوق آنچه که ما فکر می کنیم، ما را دوست دارد. شیطان ما را فریب داد و این روح کبیر ما در همین جسم صغیر ماند و خرابش کردیم و از آن مقام افتادیم و اسفل شدیم! بعد هم کالانعام بل هم اضل شدیم و تمام شد و رفت! در حالی که اگر ما واقعاً آنچه که خدا می خواهد بشویم، بعدها خواهیم دید که چه ها می شود. جسم صغیر حالی پیدا می کند که حتّی کفنی هم که روی بدن می گذارند، سالم می ماند.وقتی در ابن بابویه شهرری سیل آمد، بدن شیخ صدوق بالا آمد، کفن هم به خاطر سیل، کمی پاره شد، امّا سالم بود. بدن ایشان مومیایی نشده بود، امّا این روح کبیر چه کرده بود که به مقام اکبریّت رسیده و روی جسم اثر گذاشته؟! هر چه هم به آن جسم وصل شود، ولو جسم خارجی و غیر از جسم اصلی باشد، تأثیر می گیرد. پس ای انسان، تو این گونه هستی، منتها یک شرط دارد تا به آن برسی، شرطش هم این است که مطیع آنچه خدا گفت، باشی. خدای متعال امام را قرار داد، دیگر تمام شد و رفت.اگر انسانی عزّت، صلاح دنیا و ... می خواهد، چه کند؟ در آن روایت به این جا رسیدیم که حضرت می فرمایند: این مقام امامت، مقامی است که به ابراهیم خلیل، بعد از پشت سر گذاشتن آن ابتلائات، داده شد و او آن قدر خوشحال شد که گفت: فَقَالَ الْخَلِیلُ ع سُرُوراً بِهَا- وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی، از ذریّه ی من هم هست؟‏ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، خداوند فرمود: خیر، عهد من به ظالمین نمی رسد. از بس این مقام، بالا و برتر است.بعد از آن حضرت می فرمایند: إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ، همه چیز در امامت است. ای انسان، عزّت می خواهی، باید به سمت امامت بروی. اگر صلاح دنیایت را می خواهی، باید به سمت امامت بروی و ... . تا این جا بیان کردیم که حضرت فرمودند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند.لباس و پرچم مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است!این مطالب را داریم عنوان می کنیم که تازه تا حدودی از امامت، یک مطالبی بشنویم. تازه این ها هم پر از معناست که نمی فهمیم. لذا تازه می خواهیم این امامت را نسبی بفهمیم تا بدانیم صاحب امر کیست و بگوییم: خود این صحنه عاشورا و تکرار هر ساله ی آن، برای همین است که ما بدانیم چه خبر است.کسانی که نمی دانند، این مطالب عزاداری و ... را به سخره هم می گیرند و می گویند: مردم گریه، امّت عزا و مصیبت و ... . آن ها چه می فهمند که این عزاداری و گریه اصلاً دلیل دیگری دارد. این را قبلاً هم بیان کردم، دکتر ژوزف فرانسوی، آن موّرخ فرانسوی می گوید: چه کسی گفته که شیعیان عزادار هستند، این لباس سیاه که آن ها بر تن می کنند، علم است. اینکه در خیابان ها می ریزند و زنجیر می زنند و حسین حسین می کنند، علم است. این ها خیلی زرنگ هستند. چون عزادار، آن کسی است که یک گوشه می رود، زانوی غم بغل می گیرد و می نشیند. او می گوید: این ها بیرون می ریزند، این کجا غم است؟! غمی نیست! هر کس در عالم رد شود، این بیرون ریختن شیعیان برایش جلب توجّه می کند و می پرسد: چه خبر است؟! هزار و سیصد و اندی سال پیش، اتّفاقی افتاده و این ها هنوز برای او عزاداری می کنند، او کیست؟! باید به دنبال او برویم. این طور جریان دین را تبیین می کنند.بیایید همه یک پرچم مشکی بر در خانه هایمان بزنیم و نذر کنیم به همسایه هایمان هم بدهیم. اگر همه یکی بزنند، غوغا می شود! این، علم است. درست است که در اسلام، مشکی پوشیدن کراهت دارد، امّا اینکه بعضی ها برخی از مطالب را در این زمینه ی عزای امام حسین بیان می کنند، درد است. آیت الله مولوی قندهاری می فرمودند: وقتی یک عدّه آمدند از آیت الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی، سؤال کردند که آقا، نماز خواندن با لباس مشکی مکروه است، می شود برای عزای امام حسین بپوشیم و موقع نماز درآوریم؟ فرمودند: برای امام حسین، لباس مشکی مکروه نیست، بلکه مستحب است.نظر ایشان، دو موضع دارد، یکی اینکه مکروه نیست، دیگر اینکه نه تنها مکروه نیست، بلکه مستحب هم هست که با همین لباس سیاه نماز بخوانیم، چون برای ابی عبدالله پوشیدی، برای پدر و مادر و همسرت و ... نپوشیدی، برای کس دیگری نپوشیدی. چون اسّ و اساس نماز، این ها هستند. به آقا جان امام زمان در آل یاسین می گوییم: «السلام علیک حین ترکع و تسجد»، این ها همین هستند. پس باید این مسائل را خیلی مواظبت و مراقبت کرد که یک موقع فریب ندهند.لعن به دشمنان در زمان حضرت حجّت(عج) بیشتر می شود حضرت می فرمایند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند که نورش در عالم تجلّی می یابد. البته این مطلب هنوز محقّق نشده و عالم هنوز نفهمیده نور امامت چیست که تمام عالم را فرامی گیرد. آقا جان، امام زمان بیایند، آن موقع معلوم می شود. (مباحث اتّحاد بحث دیگری است، من دارم بحث علمی می کنم) وقتی آقا جان امام زمان(عج) می آیند، لعن به دشمنان در آن زمان بیشتر می شود. چون مردم وقتی می بینند دنیا چه شد، جنّت الصّغری و گلستان شد، می گویند: خدا دشمنان را لعنت کند، نگذاشتند از همان ابتدا این گونه شود و پدران ما هم این را می دیدند. دنیای ممدوح این است. اصل دنیا باید این گونه باشد. ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة. الآن که دنیا، دنیای حسنه ای نیست. در آن دنیای حسنه، حداقل عمر، صد سال است و همه جا عجیب سرسبز می شود، جز مناطقی که باید معادن باشد و ... .همان طور که کسانی که در دهه های 60 و 70 از دنیا رفتند، اگر از قبورشان بلند شده و به دنیا بیایند و تلفن همراه را در دست من و شما ببینند، تعجّب می کنند؛ در آن زمان هم مطالبی است که سبب تعجّب ماست، طی الارض، علمی است و در آن زمان همه راحت طی الارض می کنند. وسایل نقلیّه دودزا و مریضی آور نیستند. پاک پاک پاک است. معلوم است که انسان طول عمر هم پیدا می کند. استرسی نیست. عصبانیّتی نیست. دشمنی نیست. همه، دوستی می شود.لذا دشمنان را لعن می کنند و می گویند: خدا لعنتشان کند که از روز اوّل نگذاشتند دنیا این گونه شود.امام؛ ستاره راهنما در عالمی پر از امواج متلاطم!امام، این است: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِیَ فِی الْأُفُقِ بِحَیْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَارُ، امامی که نورش همه ی عالم را فراگیر است و چراغ فروزنده ای است که همه جا را می گیرد و ستاره ی راهنما است و لذا هیچ چیزی نیست که در عالم برای انسان، مکشوف نشود. انسان دیگر همه چیز را می داند و به دست می آورد.در ادامه می فرمایند: الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَاهِبِ الدُّجَی‏ وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ، امام، آن کسی است که مانند ماه درخشنده و چراغ، تمام زوایا را برای تو نشان می دهد و چنان ساطع است که از هزاران فرسخ هم معلوم می شود. یک ستاره ی هدایت گر هم هست.قدیم که هوا پاک بود، این گونه بود که از طریق ستاره ها در شب، طریق شمال و جنوب و شرق و غرب را تشخیص می دادند. لذا امام را مانند یک ستاره ی هدایت گر بیان می کنند.در کجا؟ آن هم در جایگاه هایی که همه چیز خراب شود و کشورها گرفتار امواجی هستند که در عالم وجود دارد.این امواج را دارید می بینید، روزی نیست که بشر آرام باشد. همیشه اضطراب هست که نکند جنگ جهانی سوم رخ دهد. کسی طالبان را فکر می کرد؟! بعد از آن، کسی داعشی را فکر می کرد؟! حالا هم قضیّه کردستان را شروع کردند، گرچه بدانید که موفّق هم نمی شوند. امّا ببینید می خواهند اسرائیل کوچک درست کنند. دنیا پر از ناامنی است، در خود سودان که یهودی ها آن را دو نیم کردند و ... و یا اتّفاقاتی که در همین افغانستان و پاکستان می افتد و ... .دستیابی به حقایق عالم توسط امام! الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَی الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی، الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ‏ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی بِهِ وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِکٌ، امام مانند آب گوارا و خنک می ماند که گویی روحی تازه در انسان می دمد؛ چون بیان شده: «و جعلنا من الماء کل شیء حی». یعنی امام به انسان حیات می دهد. امام، کسی است که تشنگی را از بین می برد.بشر، تشنه ی معرفت است و هنوز نتوانسته بفهمد. امام که بیاید، معرفت ها بالا می رود. ما همه تشنه هستیم. ببینید وقتی الآن دو، سه کلمه که من طلبه بیان می کنم، چقدر شوق و شعف می گیریم که این، چه دینی است! امام، تشنگی های انسان نسبت به حقایق عالم را برطرف می کند. ما هنوز حقایق عالم را نمی دانیم. ما نمی دانیم اینکه می گویند: از غار رودافشان در فیروزکوه همین طور ارتباط هست و باز است، یعنی چه؟! یک جاهایی کوچک می شود و فقط به اندازه یک مشت است، برخی از حیوانات رد می شوند، امّا وقتی درون را نگاه کنی دو مرتبه جای دیگری وصل شده است، انسان نمی داند چه خبر است. ما نمی دانیم اینکه امام رضا فرمودند: در دحوالارض همه ی کره، آب بود، بعد پروردگار عالم از مکه شروع کرد و دو مرتبه خدا این آب را درون زمین قرار داد، مانند اینکه چیزی را برگردان کنیم، حضرت حقّ این را برگردان کرد و آب ها داخل رفت، زمین رو آمد، بدون اینکه قطره ای از آن آب، در فضا پرتاب شود؛ همه ی آب هم در درون آمد، یک قسم دریاها شد، یک قسم هم درون زمین رفت و ...، این ها یعنی چه؟! حالا مطالبی می دانیم، مثل اینکه کره زمین هم مانند کرات دیگر، معلّق در ف ...

ادامه مطلب  

فلسفه لباس مشکی برای امام حسین(ع) چیست؟  

درخواست حذف این مطلب
آیت الله قرهی گفت: لباس مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است. آفتاب نیوز : به گزارش فارس، آیت الله روح الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) تهران در تازه ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «کربلا؛ زمینه ساز ظهور» پرداخت که مشروح آن در ادامه می آید:اکبر شدن روح و بقاء جسم، از طریق هدایت امامخصوصیّت انسان کامل، عبد شدن است و عبودیّت، توفیق بزرگی است که اگر کسی پیدا کند، عامل برای قرب و فانی فی الله شدن می شود. معنای «انا لله و انا الیه راجعون»، همین است.وقتی به معارف، اعم از آیات الهی و روایات شریفه، با دقّت نگاه می کنیم، می بینیم پروردگار عالم همه ی این جورچین را برای یک موضوع قرار داده است و آن، اینکه خدا، جدّی (نه از باب تعارف، چون خدا با کسی تعارف ندارد) انسان را دوست دارد. اصلاً دلیل و برهان خلقت انسان به عنوان اشرف مخلوقات، همین است؛ چون آن که «احسن الخالقین» است، او را به عنوان «احسن تقویم» تبیین کرد. خدا کسی را خلق کرد که حال او، حال جسمانی است، نه اصغر شیء است به جسم و نه اکبر شیء است به جسم، بلکه حال او، حال جسمی است که صغیر است به حال جسم و کبیر است به حال روح. می تواند از این کبیر بودن استفاده کند و به حال اکبریّت برسد. اگر دقّت نکند، از جسم صغیر هم صغیرتر و دیگر پست ترین موجودات می شود. از هر دابّه و انعامی، بدتر و بدتر و بدتر می شود.لذا چون خدا انسان را دوست دارد و نمی خواهد آن حال برایش به وجود بیاید و آن قادر متعال، عزّ و جلّ می خواهد به یک نوع قدرت نمایی خودش را هم نشان بدهد، در آن صحیفه ی مکتوب خودش تبیین فرمود که از باب هدایت بشر، از نور خودش، برای انسان بیاورد، آن هم به قالب جسمانی انسان!گرچه امیرالمؤمنین فرمودند: «أ تزعم انک جسم صغیر» آیا تو زعم و تصوّرت این است که همین جسم صغیر هستی؟! اگر آن روح کبیر را که در درون این جسم صغیر، نفخه شد، «نفخت فیه من روحی»، به مقام اعتلای اکبریّت رسید، حال جسم همان می ماند، امّا بقای آن به حال کبیریّت و طراوت همیشگی می ماند. یعنی جسم، به اقتضای روح، تأثیرپذیری پیدا می کند. راکب، اگر راکب حقیقی بود، به اندازه ی همان سواره ی خودش تنظیم می کند.لذا اولیاء، اصفیاء، بزرگان، اعاظم و در رأس آنان، انبیاء (چون بحث معصومین اصلاً مجزّاست و نمی توانیم آن ها را با خودمان قیاس کنیم، آن ها را خدا فرستاده که هادی باشند)، مثل ما هستند، منتها با تفاوت هایی؛ آن ها هم جسم صغیرشان می تواند جسم کبیر شود و این جسم کبیر به واسطه ی روح کبیر است و این روح، اگر در مقام اکبریّت قرار گرفت، کبیری جسم بدین صورت می شود که حال ابقاء پیدا می کند. لذا می بینیم شیخ صدوق و امثال ایشان، بدن مطهّرشان بعد از سال های سال سالم می ماند.بارانی سیل آسا می بارد، بدن شیخ صدوق از قبر بیرون می آید. صد سال از رحلت ایشان گذشته، کفن که هیچ، استخوان ها هم باید پودر شده باشد. می بینند که کفن ایشان فقط مقداری پاره شده، امّا تازه است و جسم ایشان هم تازه است. تعجّب می کنند! حتّی می گویند: ناخن های ایشان گرفته شده بود و فقط یک ناخن مانده بود، چون مستحب است که جمعه ناخن ها را بگیرید، می گویند: احتمالاً ایشان کاری داشتند و یک ناخن را برای جمعه گذاشته بودند.این بقای جسم به واسطه روح است. اگر روح در مقام اکبریّت قرار گرفت و از این مقام کبری، به اکبریّت رسید؛ جسم را هم که صورت ظاهر صغیر است «أتزعم انک جسم صغیر و فیک ما نطوی العالم الکبیر»، به کبیر می رساند و بقاء می یابد.ما نه اصغر هستیم و نه کبیر و اکبر، بلکه جسم صغیر هستیم. بین اجسامی که خدا خلق کرد، ما نه خیلی بزرگ هستیم و نه خیلی کوچکیم، کبیر نسبت به ما وجود دارد، اکبر از آن کبیر هم هست، ما صغیریم. این از باب جسمانی است، امّا از باب روحانی، قدرت نمایی خدا این است که دیگر هیچ کس مانند ما نیست. این هم قادریّت خدا را می رساند که در یک جسم صغیر، روحی کبیر را نفخه کرد، «نفخت فیه من روحی». خداوند برای هیچ شیء و خلق و جسمی نفرمود: «نفخت فیه من روحی»، فقط انسان را فرمود.حالا چون این انسان، اعجوبه و دردانه ی خلقت را دوست دارد و می خواهد قدرت نمایی هم داشته باشد (جدّی اگر انسان این را بفهمد که همه چیز به دست خداست و خدا خلق کرده، خودش یک نوع عبادت است)، آمدن از نور خودش، به حال جسمانی قرار داد و این ها، معصومین و امام شدند. این ها را برای هدایت ما فرستاد که ما این روح کبیر و جسم صغیر را در همین دنیا به روح اکبر و بقای جسم برسانیم.عجیب است، خدا چگونه جورچین کرده و چه بساطی در عالم چیده که آن قدر در این دنیا رشد کنیم که بالا برویم و به مقام اکبریّت و فانی فی الله شدن برسیم و به خدا اتّصال یابیم. پس للّهی هست و الیه راجعونی نیز هست.لذا فرمودند: الیه راجعونی آن، افضل از للّهی است. چون اگر للّهی حفظ شود، مهم است و این حفظش را هم باز در اختیار ما قرار داد. مثلاً آن حال اوّلیّه ما چون طهارت بود، گفت: از این به بعد دیگر مراقبت کنید، لقمه را مواظبت کنید، چون لقمه تبدیل به خون می شود، خون در بدنتان گردش پیدا می کند و گوشت و پوست و استخوانتان، همه، رشد می کند و بعد، معلوم است دیگر این که اسپرم ها که در بدن شما موجود است، از آن رشد و تغذیه می کند، حالا انعقاد نطفه شکل می گیرد و اگر این نطفه، حرام شود، کار خراب می شود. پس اختیار را دست من و شما گذاشت.رؤیت امام، رؤیت الله است!منتها برای اینکه خراب نکنیم، نور خودش را به عنوان هادی فرستاد و آن ها هم بیان کردند که این راه و این هم چاه است. همه را بیان کردند. حضرات معصومین(ع)، تماماً و کمالاً، جز جسمانیّت و اینکه نمی شود انسان بیان کند، همه و همه صفات و اسماء خدا هستند. منتها نازله هستند.البته نازله هم به معنای از بالا به پایین آمدن نیست، نازله یعنی به حدی آمد که بشر ادراک کند. حالا خدا را داریم می بینیم، یعنی رؤیت امام، رؤیت الله است. امامی را می بینی که با همه ی صفات و اسماء خداست. لذا خدا می فرماید: چون من را، در آنان می بینی، باید از آنان اطاعت کنی؛ چون من خالق هستم و می گویم: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم».راه عبدالله شدن، عبدالائمّه شدن است!تمام اشتباه بشر هم در همین قضیّه امامت است، به خصوص این جا که دین دیگر کامل شد. فرمایش حضرت ثامن الحجج را در مورد امامت، تا حدودی بیان کردیم که انسان اشتباه کرد و نفهمید که این انوار الهی به عنوان هادی و امام برای ما آمدند و اگر ما جدّی می خواهیم مطیع خدا باشیم، باید مطیع آنان باشیم. اگر بخواهیم بعد شویم، راه عبد شدن این است که اوّل عبد حضرات شویم. همه ی ما باید عبد خدا شویم، اصلاً نمی خواهیم عبد کس دیگری شویم، امّا عبداللّهی میسور نمی گردد إلّا به اینکه عبد این حضرات شویم. چون نازله ی تمام اسماء و صفات خدا در این هاست.امّت شدن یعنی همین. می دانید یک معنای أمّی یعنی کسی که بی سواد است. امّت شدن یعنی بدانی به ظاهر با همه عقلی که خدا به تو داده - که در جلسه گذشته هم بیان کردیم که حضرت فرمودند: این ها با کدام عقلی می خواهند راجع به امامت حرف بزنند – می فهمی که نمی فهمی. خصوصیّت این عقل درونی این است که انسان را به رشدی می رساند که می فهمد که نمی فهمد و این، خیلی مهم است.لذا عقل این گونه رشد نمی دهد که می فهمم که می فهمم. بلکه می فهمد که راستی راستی نمی فهمم. حالا که نمی فهمم چه کنم؟ مطیع شوم نسبت به آن کسی که می فهمد اسماء و صفات خدا هست. لذا در مقابل او، من یک بی سواد و أمّی هستم. أمّت همین است؛ یعنی چیزی نمی داند، امام جلو می رود و او پشت سر امام حرکت می کند.لذا دیدید در نماز جماعت بیان می کنند: تا امام به رکوع نرفته، شما به رکوع نرو. تا امام از رکوع بلند نشده، شما از رکوع بلند نشو. اضافه و کم کردن رکن در نماز فرادا، نماز را باطل می کند، امّا در نماز جماعت وقتی بلند شدی و متوجّه شدی که امام هنوز در رکوع است، دوباره باید به رکوع بروی. با اینکه دو رکوع می شود و رکوع، رکن است و کم و زیاد شدن رکن در فرادا سبب بطلان نماز می شود؛ امّا چون در این جا داری از امام تبعیّت می کنی، صحیح است.لذا حتّی در افعال عبادی هم این طور مطرح می شود که ببین امام چه می کند، هر چه امام گفت، همان. اتّفاقاً این جا انسان، مطیع محض می شود و دیگر مدّعی به اینکه من هم صاحب نظر هستم، نمی شود.تمام اشتباه سقیفه و حوادث بعد آن، این بود که می گفتند: ما هم صاحب نظر و آدم هستیم دیگر. عقل سلیم می گوید: این نفس دون است که دارد می گوید، غلط کردی که می گویی من هم آدم و صاحب نظرم؟! تو کجا صاحب نظری؟! تو هم که بفهمی که نمی فهمی، خودش خیلی مهم است؛ چون دیگر اختیارت را دست امام به عنوان اسماءالله و صفات الله می دهی.یک سؤال: مگر نباید اختیار ما دست خدا باشد؟ وقتی انجام نمی دهیم، دست شیطان و نفس (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) است. آن جا هم که فرامین خدا را انجام نمی دهم، دیگر اختیارم دست نفس دون و شیطان رفته است. این جا هم همین حالت می شود، اینکه بگویم: من صاحب نظرم، یعنی تحت اختیار نفسم. تو چه چیزی از نظر می دانی؟! تو چه می دانی علم بما هو علم یعنی چه؟! تو سواد خواندی، علم نداری. ای انسان تو چه می دانی، تو یک چیزی به نام سواد خواندی، «العلم نور»، علم نور است و دست خودشان است، «علیم حکیم»، «انا مدینة العلم و علی بابها»، علم، این است. تو فقط یک ظاهری می بینی. گفت: تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو، من اشارت های ابرو. تو چه می دانی در عالم چه خبر است؟! اگر تمام انسان ها جمع شوند، عقل هایشان را به ظاهر روی هم بریزند، نمی توانند.لذا حضرت فرمود: فکر کردید امامت به انتخاب است، مثلاً همین که در سقیفه انتخاب کردند، امامت همین شد، انتخاب شد و تمام شد؟! امامت که به انتخاب نیست. این ها با رأی خودشان امام انتخاب کردند و تمام شد؟! حضرت می فرمایند: این گونه نیست و اشتباه می کنند. حضرت به عبدالعزیز بن مسلم به زیبایی فرمودند: هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ، این ها فکر کردند جایز است که امام را اختیار کنند و بگویند: ما امام را شناختیم؟! شما شأن امام را نمی دانید. دلیل چیست؟اوّلاً این انسان، محبوب خداست و چون خدا او را دوست دارد، برای او هادیان الهی را با یک قدرت نمایی ای مافوق تمام قدرت نمایی های قبلی خود قرار داده است. خداوند در یک جسمی که نه اصغر است و نه کبیر و اکبر است، بلکه جسم الصغیر است، روح کبیر را قرار داد «نفخت فیه من روحی»، بعد یک قدرت نمایی عجیبی کرد. او که می تواند سیّارات، کرات و ... را بگیرد. یک روز باور می کردیم یک نرم افزار کوچک، راه را ببینید که کجا ترافیک است و نیست و ...؟! ای انسان، شما باور می کردید به واسطه ی یک جسم کوچکی که خودتان درست کردید، با کسی که در آن طرف دنیاست حرف بزنید و تصویر همدیگر را ببینید؟! بشر کجا چنین فکری می کرد؟! امّا شد، پس یک روزی هم بیشتر از این می شود.قدرت نمایی عجیب خداوند در جسم صغیر!امّا همین این، دلالت بر این است که یک قادری چقدر زیبا توانسته این مطالب را در این جسمی قرار دهد که چهار تا پاره استخوان و یک مشت گوشت و روکشی به نام پوست و مغزی که در سر قرار داده می باشد. در آن مغز هم تصمیم گیری ها انجام شود، سلول های عصب باشد، قدرت حافظه أولی، میانی و انتهایی باشد و بالاتر از آن حافظه به بعضی ها بیشتر عطا کرد که آن هم براساس تقوا بعداً هم به وجود می آید، به نام قوّه ی درّاکه. درک کردن با قدرت حافظه فرق می کند. چون برخی حافظه ی خوبی دارند امّا درک نمی کنند چه خبر است. خدا تمام این ها را در یک جسم صغیر قرار داده است و غوغا کرده است. اطراف خودتان هم نگاه کنید، می بینید که چنین مطلبی در هیچ مخلوقی هم وجود ندارد.یک عدّه خدمت آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، آن عارف بالله آمدند، گفتند: آقا، می شود انسان از طریق جنّ، چیزهای خوب را متوجّه شود؟ فرمودند: اگر انسان، انسان باشد، جنّ باید پیش او رود و درس بخواند؛ چون انسان، اشرف مخلوقات است. راه تقوا را پیش بگیرید و جلو بروید.یکی از آقایان بیان می کردند: جوانی رفته و از کسی ذکر گرفته، حالا می گوید: یک کسی مانند خودم روبه روی من می آید و با من حرف می زند، حالا دارد دیوانه می شود. من بیان کردم که اولیاء خدا می گویند: ذکر را برای ذکر بگو، نه اینکه از طریق ذکر، طیّ الارضی داشته باشی. تو متّقی بشو، ناخودآگاه می بینی که طیّ الارض داری. تو بشو آن انسانی که خدا خواست، بعد ببین چه می شود.متأسّفانه ما انسانی که خدا خواست، نیستیم. اشتباه کار این جاست، بدبختی این جاست. ما باور نکردیم خدا ما را خیلی دوست دارد و مافوق آنچه که ما فکر می کنیم، ما را دوست دارد. شیطان ما را فریب داد و این روح کبیر ما در همین جسم صغیر ماند و خرابش کردیم و از آن مقام افتادیم و اسفل شدیم! بعد هم کالانعام بل هم اضل شدیم و تمام شد و رفت! در حالی که اگر ما واقعاً آنچه که خدا می خواهد بشویم، بعدها خواهیم دید که چه ها می شود. جسم صغیر حالی پیدا می کند که حتّی کفنی هم که روی بدن می گذارند، سالم می ماند.وقتی در ابن بابویه شهرری سیل آمد، بدن شیخ صدوق بالا آمد، کفن هم به خاطر سیل، کمی پاره شد، امّا سالم بود. بدن ایشان مومیایی نشده بود، امّا این روح کبیر چه کرده بود که به مقام اکبریّت رسیده و روی جسم اثر گذاشته؟! هر چه هم به آن جسم وصل شود، ولو جسم خارجی و غیر از جسم اصلی باشد، تأثیر می گیرد. پس ای انسان، تو این گونه هستی، منتها یک شرط دارد تا به آن برسی، شرطش هم این است که مطیع آنچه خدا گفت، باشی. خدای متعال امام را قرار داد، دیگر تمام شد و رفت.اگر انسانی عزّت، صلاح دنیا و ... می خواهد، چه کند؟در آن روایت به این جا رسیدیم که حضرت می فرمایند: این مقام امامت، مقامی است که به ابراهیم خلیل، بعد از پشت سر گذاشتن آن ابتلائات، داده شد و او آن قدر خوشحال شد که گفت: فَقَالَ الْخَلِیلُ ع سُرُوراً بِهَا- وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی، از ذریّه ی من هم هست؟‏ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، خداوند فرمود: خیر، عهد من به ظالمین نمی رسد. از بس این مقام، بالا و برتر است.بعد از آن حضرت می فرمایند: إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ، همه چیز در امامت است. ای انسان، عزّت می خواهی، باید به سمت امامت بروی. اگر صلاح دنیایت را می خواهی، باید به سمت امامت بروی و ... . تا این جا بیان کردیم که حضرت فرمودند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند.لباس و پرچم مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است!این مطالب را داریم عنوان می کنیم که تازه تا حدودی از امامت، یک مطالبی بشنویم. تازه این ها هم پر از معناست که نمی فهمیم. لذا تازه می خواهیم این امامت را نسبی بفهمیم تا بدانیم صاحب امر کیست و بگوییم: خود این صحنه عاشورا و تکرار هر ساله ی آن، برای همین است که ما بدانیم چه خبر است.کسانی که نمی دانند، این مطالب عزاداری و ... را به سخره هم می گیرند و می گویند: مردم گریه، امّت عزا و مصیبت و ... . آن ها چه می فهمند که این عزاداری و گریه اصلاً دلیل دیگری دارد. این را قبلاً هم بیان کردم، دکتر ژوزف فرانسوی، آن موّرخ فرانسوی می گوید: چه کسی گفته که شیعیان عزادار هستند، این لباس سیاه که آن ها بر تن می کنند، علم است. اینکه در خیابان ها می ریزند و زنجیر می زنند و حسین حسین می کنند، علم است. این ها خیلی زرنگ هستند. چون عزادار، آن کسی است که یک گوشه می رود، زانوی غم بغل می گیرد و می نشیند. او می گوید: این ها بیرون می ریزند، این کجا غم است؟! غمی نیست! هر کس در عالم رد شود، این بیرون ریختن شیعیان برایش جلب توجّه می کند و می پرسد: چه خبر است؟! هزار و سیصد و اندی سال پیش، اتّفاقی افتاده و این ها هنوز برای او عزاداری می کنند، او کیست؟! باید به دنبال او برویم. این طور جریان دین را تبیین می کنند.بیایید همه یک پرچم مشکی بر در خانه هایمان بزنیم و نذر کنیم به همسایه هایمان هم بدهیم. اگر همه یکی بزنند، غوغا می شود! این، علم است. درست است که در اسلام، مشکی پوشیدن کراهت دارد، امّا اینکه بعضی ها برخی از مطالب را در این زمینه ی عزای امام حسین بیان می کنند، درد است. آیت الله مولوی قندهاری می فرمودند: وقتی یک عدّه آمدند از آیت الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی، سؤال کردند که آقا، نماز خواندن با لباس مشکی مکروه است، می شود برای عزای امام حسین بپوشیم و موقع نماز درآوریم؟ فرمودند: برای امام حسین، لباس مشکی مکروه نیست، بلکه مستحب است.نظر ایشان، دو موضع دارد، یکی اینکه مکروه نیست، دیگر اینکه نه تنها مکروه نیست، بلکه مستحب هم هست که با همین لباس سیاه نماز بخوانیم، چون برای ابی عبدالله پوشیدی، برای پدر و مادر و همسرت و ... نپوشیدی، برای کس دیگری نپوشیدی. چون اسّ و اساس نماز، این ها هستند. به آقا جان امام زمان در آل یاسین می گوییم: «السلام علیک حین ترکع و تسجد»، این ها همین هستند. پس باید این مسائل را خیلی مواظبت و مراقبت کرد که یک موقع فریب ندهند.لعن به دشمنان در زمان حضرت حجّت(عج) بیشتر می شودحضرت می فرمایند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند که نورش در عالم تجلّی می یابد. البته این مطلب هنوز محقّق نشده و عالم هنوز نفهمیده نور امامت چیست که تمام عالم را فرامی گیرد. آقا جان، امام زمان بیایند، آن موقع معلوم می شود.(مباحث اتّحاد بحث دیگری است، من دارم بحث علمی می کنم) وقتی آقا جان امام زمان(عج) می آیند، لعن به دشمنان در آن زمان بیشتر می شود. چون مردم وقتی می بینند دنیا چه شد، جنّت الصّغری و گلستان شد، می گویند: خدا دشمنان را لعنت کند، نگذاشتند از همان ابتدا این گونه شود و پدران ما هم این را می دیدند. دنیای ممدوح این است. اصل دنیا باید این گونه باشد. ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة. الآن که دنیا، دنیای حسنه ای نیست. در آن دنیای حسنه، حداقل عمر، صد سال است و همه جا عجیب سرسبز می شود، جز مناطقی که باید معادن باشد و ... .همان طور که کسانی که در دهه های 60 و 70 از دنیا رفتند، اگر از قبورشان بلند شده و به دنیا بیایند و تلفن همراه را در دست من و شما ببینند، تعجّب می کنند؛ در آن زمان هم مطالبی است که سبب تعجّب ماست، طی الارض، علمی است و در آن زمان همه راحت طی الارض می کنند. وسایل نقلیّه دودزا و مریضی آور نیستند. پاک پاک پاک است. معلوم است که انسان طول عمر هم پیدا می کند. استرسی نیست. عصبانیّتی نیست. دشمنی نیست. همه، دوستی می شود.لذا دشمنان را لعن می کنند و می گویند: خدا لعنتشان کند که از روز اوّل نگذاشتند دنیا این گونه شود.امام؛ ستاره راهنما در عالمی پر از امواج متلاطم!امام، این است: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِیَ فِی الْأُفُقِ بِحَیْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَارُ، امامی که نورش همه ی عالم را فراگیر است و چراغ فروزنده ای است که همه جا را می گیرد و ستاره ی راهنما است و لذا هیچ چیزی نیست که در عالم برای انسان، مکشوف نشود. انسان دیگر همه چیز را می داند و به دست می آورد.در ادامه می فرمایند: الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَاهِبِ الدُّجَی‏ وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ، امام، آن کسی است که مانند ماه درخشنده و چراغ، تمام زوایا را برای تو نشان می دهد و چنان ساطع است که از هزاران فرسخ هم معلوم می شود. یک ستاره ی هدایت گر هم هست.قدیم که هوا پاک بود، این گونه بود که از طریق ستاره ها در شب، طریق شمال و جنوب و شرق و غرب را تشخیص می دادند. لذا امام را مانند یک ستاره ی هدایت گر بیان می کنند.در کجا؟ آن هم در جایگاه هایی که همه چیز خراب شود و کشورها گرفتار امواجی هستند که در عالم وجود دارد.این امواج را دارید می بینید، روزی نیست که بشر آرام باشد. همیشه اضطراب هست که نکند جنگ جهانی سوم رخ دهد. کسی طالبان را فکر می کرد؟! بعد از آن، کسی داعشی را فکر می کرد؟! حالا هم قضیّه کردستان را شروع کردند، گرچه بدانید که موفّق هم نمی شوند. امّا ببینید می خواهند اسرائیل کوچک درست کنند. دنیا پر از ناامنی است، در خود سودان که یهودی ها آن را دو نیم کردند و ... و یا اتّفاقاتی که در همین افغانستان و پاکستان می افتد و ... .دستیابی به حقایق عالم توسط امام! الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَی الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی، الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ‏ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی بِهِ وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِکٌ، امام مانند آب گوارا و خنک می ماند که گویی روحی تازه در انسان می دمد؛ چون بیان شده: «و جعلنا من الماء کل شیء حی». یعنی امام به انسان حیات می دهد. امام، کسی است که تشنگی را از بین می برد.بشر، تشنه ی معرفت است و هنوز نتوانسته بفهمد. امام که بیاید، معرفت ها بالا می رود. ما همه تشنه هستیم. ببینید وقتی الآن دو، سه کلمه که من طلبه بیان می کنم، چقدر شوق و شعف می گیریم که این، چه دینی است! امام، تشنگی های انسان نسبت به حقایق عالم را برطرف می کند. ما هنوز حقایق عالم را نمی دانیم. ما نمی دانیم اینکه می گویند: از غار رودافشان در فیروزکوه همین طور ارتباط هست و باز است، یعنی چه؟! یک جاهایی کوچک می شود و فقط به اندازه یک مشت است، برخی از حیوانات رد می شوند، امّا وقتی درون را نگاه کنی دو مرتبه جای دیگری وصل شده است، انسان نمی داند چه خبر است. ما نمی دانیم اینکه امام رضا فرمودند: در دحوالارض همه ی کره، آب بود، بعد پروردگار عالم از مکه شروع کرد و دو مرتبه خدا این آب را درون زمین قرار داد، مانند اینکه چیزی را برگردان کنیم، حضرت حقّ این را برگردان کرد و آب ها داخل رفت، زمین رو آمد، بدون اینکه قطره ای از آن آب، در فضا پرتاب شود؛ همه ی آب هم در درون آمد، یک قسم دریاها شد، یک قسم هم درون زمین رفت و ...، این ها یعنی چه؟! حالا مطالبی می دانیم، مثل ای ...

ادامه مطلب  

نجات یک روستا از حمله گرگ ها، توسط یک مرجع تقلید بزرگوار!  

درخواست حذف این مطلب
آیت الله قرهی گفت: لباس مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است.خبرگزاری فارس: آیت الله روح الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) تهران در تازه ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «کربلا؛ زمینه ساز ظهور» پرداخت که مشروح آن در ادامه می آید:اکبر شدن روح و بقاء جسم، از طریق هدایت امامخصوصیّت انسان کامل، عبد شدن است و عبودیّت، توفیق بزرگی است که اگر کسی پیدا کند، عامل برای قرب و فانی فی الله شدن می شود. معنای «انا لله و انا الیه راجعون»، همین است.وقتی به معارف، اعم از آیات الهی و روایات شریفه، با دقّت نگاه می کنیم، می بینیم پروردگار عالم همه ی این جورچین را برای یک موضوع قرار داده است و آن، اینکه خدا، جدّی (نه از باب تعارف، چون خدا با کسی تعارف ندارد) انسان را دوست دارد. اصلاً دلیل و برهان خلقت انسان به عنوان اشرف مخلوقات، همین است؛ چون آن که «احسن الخالقین» است، او را به عنوان «احسن تقویم» تبیین کرد. خدا کسی را خلق کرد که حال او، حال جسمانی است، نه اصغر شیء است به جسم و نه اکبر شیء است به جسم، بلکه حال او، حال جسمی است که صغیر است به حال جسم و کبیر است به حال روح. می تواند از این کبیر بودن استفاده کند و به حال اکبریّت برسد. اگر دقّت نکند، از جسم صغیر هم صغیرتر و دیگر پست ترین موجودات می شود. از هر دابّه و انعامی، بدتر و بدتر و بدتر می شود.لذا چون خدا انسان را دوست دارد و نمی خواهد آن حال برایش به وجود بیاید و آن قادر متعال، عزّ و جلّ می خواهد به یک نوع قدرت نمایی خودش را هم نشان بدهد، در آن صحیفه ی مکتوب خودش تبیین فرمود که از باب هدایت بشر، از نور خودش، برای انسان بیاورد، آن هم به قالب جسمانی انسان!گرچه امیرالمؤمنین فرمودند: «أ تزعم انک جسم صغیر» آیا تو زعم و تصوّرت این است که همین جسم صغیر هستی؟! اگر آن روح کبیر را که در درون این جسم صغیر، نفخه شد، «نفخت فیه من روحی»، به مقام اعتلای اکبریّت رسید، حال جسم همان می ماند، امّا بقای آن به حال کبیریّت و طراوت همیشگی می ماند. یعنی جسم، به اقتضای روح، تأثیرپذیری پیدا می کند. راکب، اگر راکب حقیقی بود، به اندازه ی همان سواره ی خودش تنظیم می کند.لذا اولیاء، اصفیاء، بزرگان، اعاظم و در رأس آنان، انبیاء (چون بحث معصومین اصلاً مجزّاست و نمی توانیم آن ها را با خودمان قیاس کنیم، آن ها را خدا فرستاده که هادی باشند)، مثل ما هستند، منتها با تفاوت هایی؛ آن ها هم جسم صغیرشان می تواند جسم کبیر شود و این جسم کبیر به واسطه ی روح کبیر است و این روح، اگر در مقام اکبریّت قرار گرفت، کبیری جسم بدین صورت می شود که حال ابقاء پیدا می کند. لذا می بینیم شیخ صدوق و امثال ایشان، بدن مطهّرشان بعد از سال های سال سالم می ماند.بارانی سیل آسا می بارد، بدن شیخ صدوق از قبر بیرون می آید. صد سال از رحلت ایشان گذشته، کفن که هیچ، استخوان ها هم باید پودر شده باشد. می بینند که کفن ایشان فقط مقداری پاره شده، امّا تازه است و جسم ایشان هم تازه است. تعجّب می کنند! حتّی می گویند: ناخن های ایشان گرفته شده بود و فقط یک ناخن مانده بود، چون مستحب است که جمعه ناخن ها را بگیرید، می گویند: احتمالاً ایشان کاری داشتند و یک ناخن را برای جمعه گذاشته بودند.این بقای جسم به واسطه روح است. اگر روح در مقام اکبریّت قرار گرفت و از این مقام کبری، به اکبریّت رسید؛ جسم را هم که صورت ظاهر صغیر است «أتزعم انک جسم صغیر و فیک ما نطوی العالم الکبیر»، به کبیر می رساند و بقاء می یابد.ما نه اصغر هستیم و نه کبیر و اکبر، بلکه جسم صغیر هستیم. بین اجسامی که خدا خلق کرد، ما نه خیلی بزرگ هستیم و نه خیلی کوچکیم، کبیر نسبت به ما وجود دارد، اکبر از آن کبیر هم هست، ما صغیریم. این از باب جسمانی است، امّا از باب روحانی، قدرت نمایی خدا این است که دیگر هیچ کس مانند ما نیست. این هم قادریّت خدا را می رساند که در یک جسم صغیر، روحی کبیر را نفخه کرد، «نفخت فیه من روحی». خداوند برای هیچ شیء و خلق و جسمی نفرمود: «نفخت فیه من روحی»، فقط انسان را فرمود.حالا چون این انسان، اعجوبه و دردانه ی خلقت را دوست دارد و می خواهد قدرت نمایی هم داشته باشد (جدّی اگر انسان این را بفهمد که همه چیز به دست خداست و خدا خلق کرده، خودش یک نوع عبادت است)، آمدن از نور خودش، به حال جسمانی قرار داد و این ها، معصومین و امام شدند. این ها را برای هدایت ما فرستاد که ما این روح کبیر و جسم صغیر را در همین دنیا به روح اکبر و بقای جسم برسانیم.عجیب است، خدا چگونه جورچین کرده و چه بساطی در عالم چیده که آن قدر در این دنیا رشد کنیم که بالا برویم و به مقام اکبریّت و فانی فی الله شدن برسیم و به خدا اتّصال یابیم. پس للّهی هست و الیه راجعونی نیز هست.لذا فرمودند: الیه راجعونی آن، افضل از للّهی است. چون اگر للّهی حفظ شود، مهم است و این حفظش را هم باز در اختیار ما قرار داد. مثلاً آن حال اوّلیّه ما چون طهارت بود، گفت: از این به بعد دیگر مراقبت کنید، لقمه را مواظبت کنید، چون لقمه تبدیل به خون می شود، خون در بدنتان گردش پیدا می کند و گوشت و پوست و استخوانتان، همه، رشد می کند و بعد، معلوم است دیگر این که اسپرم ها که در بدن شما موجود است، از آن رشد و تغذیه می کند، حالا انعقاد نطفه شکل می گیرد و اگر این نطفه، حرام شود، کار خراب می شود. پس اختیار را دست من و شما گذاشت.رؤیت امام، رؤیت الله است!منتها برای اینکه خراب نکنیم، نور خودش را به عنوان هادی فرستاد و آن ها هم بیان کردند که این راه و این هم چاه است. همه را بیان کردند. حضرات معصومین(ع)، تماماً و کمالاً، جز جسمانیّت و اینکه نمی شود انسان بیان کند، همه و همه صفات و اسماء خدا هستند. منتها نازله هستند.البته نازله هم به معنای از بالا به پایین آمدن نیست، نازله یعنی به حدی آمد که بشر ادراک کند. حالا خدا را داریم می بینیم، یعنی رؤیت امام، رؤیت الله است. امامی را می بینی که با همه ی صفات و اسماء خداست. لذا خدا می فرماید: چون من را، در آنان می بینی، باید از آنان اطاعت کنی؛ چون من خالق هستم و می گویم: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم».راه عبدالله شدن، عبدالائمّه شدن است!تمام اشتباه بشر هم در همین قضیّه امامت است، به خصوص این جا که دین دیگر کامل شد. فرمایش حضرت ثامن الحجج را در مورد امامت، تا حدودی بیان کردیم که انسان اشتباه کرد و نفهمید که این انوار الهی به عنوان هادی و امام برای ما آمدند و اگر ما جدّی می خواهیم مطیع خدا باشیم، باید مطیع آنان باشیم. اگر بخواهیم بعد شویم، راه عبد شدن این است که اوّل عبد حضرات شویم. همه ی ما باید عبد خدا شویم، اصلاً نمی خواهیم عبد کس دیگری شویم، امّا عبداللّهی میسور نمی گردد إلّا به اینکه عبد این حضرات شویم. چون نازله ی تمام اسماء و صفات خدا در این هاست.امّت شدن یعنی همین. می دانید یک معنای أمّی یعنی کسی که بی سواد است. امّت شدن یعنی بدانی به ظاهر با همه عقلی که خدا به تو داده - که در جلسه گذشته هم بیان کردیم که حضرت فرمودند: این ها با کدام عقلی می خواهند راجع به امامت حرف بزنند – می فهمی که نمی فهمی. خصوصیّت این عقل درونی این است که انسان را به رشدی می رساند که می فهمد که نمی فهمد و این، خیلی مهم است.لذا عقل این گونه رشد نمی دهد که می فهمم که می فهمم. بلکه می فهمد که راستی راستی نمی فهمم. حالا که نمی فهمم چه کنم؟ مطیع شوم نسبت به آن کسی که می فهمد اسماء و صفات خدا هست. لذا در مقابل او، من یک بی سواد و أمّی هستم. أمّت همین است؛ یعنی چیزی نمی داند، امام جلو می رود و او پشت سر امام حرکت می کند.لذا دیدید در نماز جماعت بیان می کنند: تا امام به رکوع نرفته، شما به رکوع نرو. تا امام از رکوع بلند نشده، شما از رکوع بلند نشو. اضافه و کم کردن رکن در نماز فرادا، نماز را باطل می کند، امّا در نماز جماعت وقتی بلند شدی و متوجّه شدی که امام هنوز در رکوع است، دوباره باید به رکوع بروی. با اینکه دو رکوع می شود و رکوع، رکن است و کم و زیاد شدن رکن در فرادا سبب بطلان نماز می شود؛ امّا چون در این جا داری از امام تبعیّت می کنی، صحیح است.لذا حتّی در افعال عبادی هم این طور مطرح می شود که ببین امام چه می کند، هر چه امام گفت، همان. اتّفاقاً این جا انسان، مطیع محض می شود و دیگر مدّعی به اینکه من هم صاحب نظر هستم، نمی شود.تمام اشتباه سقیفه و حوادث بعد آن، این بود که می گفتند: ما هم صاحب نظر و آدم هستیم دیگر. عقل سلیم می گوید: این نفس دون است که دارد می گوید، غلط کردی که می گویی من هم آدم و صاحب نظرم؟! تو کجا صاحب نظری؟! تو هم که بفهمی که نمی فهمی، خودش خیلی مهم است؛ چون دیگر اختیارت را دست امام به عنوان اسماءالله و صفات الله می دهی.یک سؤال: مگر نباید اختیار ما دست خدا باشد؟ وقتی انجام نمی دهیم، دست شیطان و نفس (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) است. آن جا هم که فرامین خدا را انجام نمی دهم، دیگر اختیارم دست نفس دون و شیطان رفته است. این جا هم همین حالت می شود، اینکه بگویم: من صاحب نظرم، یعنی تحت اختیار نفسم. تو چه چیزی از نظر می دانی؟! تو چه می دانی علم بما هو علم یعنی چه؟! تو سواد خواندی، علم نداری. ای انسان تو چه می دانی، تو یک چیزی به نام سواد خواندی، «العلم نور»، علم نور است و دست خودشان است، «علیم حکیم»، «انا مدینة العلم و علی بابها»، علم، این است. تو فقط یک ظاهری می بینی. گفت: تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو، من اشارت های ابرو. تو چه می دانی در عالم چه خبر است؟! اگر تمام انسان ها جمع شوند، عقل هایشان را به ظاهر روی هم بریزند، نمی توانند.لذا حضرت فرمود: فکر کردید امامت به انتخاب است، مثلاً همین که در سقیفه انتخاب کردند، امامت همین شد، انتخاب شد و تمام شد؟! امامت که به انتخاب نیست. این ها با رأی خودشان امام انتخاب کردند و تمام شد؟! حضرت می فرمایند: این گونه نیست و اشتباه می کنند. حضرت به عبدالعزیز بن مسلم به زیبایی فرمودند: هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ، این ها فکر کردند جایز است که امام را اختیار کنند و بگویند: ما امام را شناختیم؟! شما شأن امام را نمی دانید. دلیل چیست؟اوّلاً این انسان، محبوب خداست و چون خدا او را دوست دارد، برای او هادیان الهی را با یک قدرت نمایی ای مافوق تمام قدرت نمایی های قبلی خود قرار داده است. خداوند در یک جسمی که نه اصغر است و نه کبیر و اکبر است، بلکه جسم الصغیر است، روح کبیر را قرار داد «نفخت فیه من روحی»، بعد یک قدرت نمایی عجیبی کرد. او که می تواند سیّارات، کرات و ... را بگیرد. یک روز باور می کردیم یک نرم افزار کوچک، راه را ببینید که کجا ترافیک است و نیست و ...؟! ای انسان، شما باور می کردید به واسطه ی یک جسم کوچکی که خودتان درست کردید، با کسی که در آن طرف دنیاست حرف بزنید و تصویر همدیگر را ببینید؟! بشر کجا چنین فکری می کرد؟! امّا شد، پس یک روزی هم بیشتر از این می شود.قدرت نمایی عجیب خداوند در جسم صغیر!امّا همین این، دلالت بر این است که یک قادری چقدر زیبا توانسته این مطالب را در این جسمی قرار دهد که چهار تا پاره استخوان و یک مشت گوشت و روکشی به نام پوست و مغزی که در سر قرار داده می باشد. در آن مغز هم تصمیم گیری ها انجام شود، سلول های عصب باشد، قدرت حافظه أولی، میانی و انتهایی باشد و بالاتر از آن حافظه به بعضی ها بیشتر عطا کرد که آن هم براساس تقوا بعداً هم به وجود می آید، به نام قوّه ی درّاکه. درک کردن با قدرت حافظه فرق می کند. چون برخی حافظه ی خوبی دارند امّا درک نمی کنند چه خبر است. خدا تمام این ها را در یک جسم صغیر قرار داده است و غوغا کرده است. اطراف خودتان هم نگاه کنید، می بینید که چنین مطلبی در هیچ مخلوقی هم وجود ندارد.یک عدّه خدمت آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، آن عارف بالله آمدند، گفتند: آقا، می شود انسان از طریق جنّ، چیزهای خوب را متوجّه شود؟ فرمودند: اگر انسان، انسان باشد، جنّ باید پیش او رود و درس بخواند؛ چون انسان، اشرف مخلوقات است. راه تقوا را پیش بگیرید و جلو بروید.یکی از آقایان بیان می کردند: جوانی رفته و از کسی ذکر گرفته، حالا می گوید: یک کسی مانند خودم روبه روی من می آید و با من حرف می زند، حالا دارد دیوانه می شود. من بیان کردم که اولیاء خدا می گویند: ذکر را برای ذکر بگو، نه اینکه از طریق ذکر، طیّ الارضی داشته باشی. تو متّقی بشو، ناخودآگاه می بینی که طیّ الارض داری. تو بشو آن انسانی که خدا خواست، بعد ببین چه می شود.متأسّفانه ما انسانی که خدا خواست، نیستیم. اشتباه کار این جاست، بدبختی این جاست. ما باور نکردیم خدا ما را خیلی دوست دارد و مافوق آنچه که ما فکر می کنیم، ما را دوست دارد. شیطان ما را فریب داد و این روح کبیر ما در همین جسم صغیر ماند و خرابش کردیم و از آن مقام افتادیم و اسفل شدیم! بعد هم کالانعام بل هم اضل شدیم و تمام شد و رفت! در حالی که اگر ما واقعاً آنچه که خدا می خواهد بشویم، بعدها خواهیم دید که چه ها می شود. جسم صغیر حالی پیدا می کند که حتّی کفنی هم که روی بدن می گذارند، سالم می ماند.وقتی در ابن بابویه شهرری سیل آمد، بدن شیخ صدوق بالا آمد، کفن هم به خاطر سیل، کمی پاره شد، امّا سالم بود. بدن ایشان مومیایی نشده بود، امّا این روح کبیر چه کرده بود که به مقام اکبریّت رسیده و روی جسم اثر گذاشته؟! هر چه هم به آن جسم وصل شود، ولو جسم خارجی و غیر از جسم اصلی باشد، تأثیر می گیرد. پس ای انسان، تو این گونه هستی، منتها یک شرط دارد تا به آن برسی، شرطش هم این است که مطیع آنچه خدا گفت، باشی. خدای متعال امام را قرار داد، دیگر تمام شد و رفت.اگر انسانی عزّت، صلاح دنیا و ... می خواهد، چه کند؟در آن روایت به این جا رسیدیم که حضرت می فرمایند: این مقام امامت، مقامی است که به ابراهیم خلیل، بعد از پشت سر گذاشتن آن ابتلائات، داده شد و او آن قدر خوشحال شد که گفت: فَقَالَ الْخَلِیلُ ع سُرُوراً بِهَا- وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی، از ذریّه ی من هم هست؟‏ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، خداوند فرمود: خیر، عهد من به ظالمین نمی رسد. از بس این مقام، بالا و برتر است.بعد از آن حضرت می فرمایند: إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ، همه چیز در امامت است. ای انسان، عزّت می خواهی، باید به سمت امامت بروی. اگر صلاح دنیایت را می خواهی، باید به سمت امامت بروی و ... . تا این جا بیان کردیم که حضرت فرمودند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند.لباس و پرچم مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است!این مطالب را داریم عنوان می کنیم که تازه تا حدودی از امامت، یک مطالبی بشنویم. تازه این ها هم پر از معناست که نمی فهمیم. لذا تازه می خواهیم این امامت را نسبی بفهمیم تا بدانیم صاحب امر کیست و بگوییم: خود این صحنه عاشورا و تکرار هر ساله ی آن، برای همین است که ما بدانیم چه خبر است.کسانی که نمی دانند، این مطالب عزاداری و ... را به سخره هم می گیرند و می گویند: مردم گریه، امّت عزا و مصیبت و ... . آن ها چه می فهمند که این عزاداری و گریه اصلاً دلیل دیگری دارد. این را قبلاً هم بیان کردم، دکتر ژوزف فرانسوی، آن موّرخ فرانسوی می گوید: چه کسی گفته که شیعیان عزادار هستند، این لباس سیاه که آن ها بر تن می کنند، علم است. اینکه در خیابان ها می ریزند و زنجیر می زنند و حسین حسین می کنند، علم است. این ها خیلی زرنگ هستند. چون عزادار، آن کسی است که یک گوشه می رود، زانوی غم بغل می گیرد و می نشیند. او می گوید: این ها بیرون می ریزند، این کجا غم است؟! غمی نیست! هر کس در عالم رد شود، این بیرون ریختن شیعیان برایش جلب توجّه می کند و می پرسد: چه خبر است؟! هزار و سیصد و اندی سال پیش، اتّفاقی افتاده و این ها هنوز برای او عزاداری می کنند، او کیست؟! باید به دنبال او برویم. این طور جریان دین را تبیین می کنند.بیایید همه یک پرچم مشکی بر در خانه هایمان بزنیم و نذر کنیم به همسایه هایمان هم بدهیم. اگر همه یکی بزنند، غوغا می شود! این، علم است. درست است که در اسلام، مشکی پوشیدن کراهت دارد، امّا اینکه بعضی ها برخی از مطالب را در این زمینه ی عزای امام حسین بیان می کنند، درد است. آیت الله مولوی قندهاری می فرمودند: وقتی یک عدّه آمدند از آیت الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی، سؤال کردند که آقا، نماز خواندن با لباس مشکی مکروه است، می شود برای عزای امام حسین بپوشیم و موقع نماز درآوریم؟ فرمودند: برای امام حسین، لباس مشکی مکروه نیست، بلکه مستحب است.نظر ایشان، دو موضع دارد، یکی اینکه مکروه نیست، دیگر اینکه نه تنها مکروه نیست، بلکه مستحب هم هست که با همین لباس سیاه نماز بخوانیم، چون برای ابی عبدالله پوشیدی، برای پدر و مادر و همسرت و ... نپوشیدی، برای کس دیگری نپوشیدی. چون اسّ و اساس نماز، این ها هستند. به آقا جان امام زمان در آل یاسین می گوییم: «السلام علیک حین ترکع و تسجد»، این ها همین هستند. پس باید این مسائل را خیلی مواظبت و مراقبت کرد که یک موقع فریب ندهند.لعن به دشمنان در زمان حضرت حجّت(عج) بیشتر می شودحضرت می فرمایند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند که نورش در عالم تجلّی می یابد. البته این مطلب هنوز محقّق نشده و عالم هنوز نفهمیده نور امامت چیست که تمام عالم را فرامی گیرد. آقا جان، امام زمان بیایند، آن موقع معلوم می شود.(مباحث اتّحاد بحث دیگری است، من دارم بحث علمی می کنم) وقتی آقا جان امام زمان(عج) می آیند، لعن به دشمنان در آن زمان بیشتر می شود. چون مردم وقتی می بینند دنیا چه شد، جنّت الصّغری و گلستان شد، می گویند: خدا دشمنان را لعنت کند، نگذاشتند از همان ابتدا این گونه شود و پدران ما هم این را می دیدند. دنیای ممدوح این است. اصل دنیا باید این گونه باشد. ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة. الآن که دنیا، دنیای حسنه ای نیست. در آن دنیای حسنه، حداقل عمر، صد سال است و همه جا عجیب سرسبز می شود، جز مناطقی که باید معادن باشد و ... .همان طور که کسانی که در دهه های 60 و 70 از دنیا رفتند، اگر از قبورشان بلند شده و به دنیا بیایند و تلفن همراه را در دست من و شما ببینند، تعجّب می کنند؛ در آن زمان هم مطالبی است که سبب تعجّب ماست، طی الارض، علمی است و در آن زمان همه راحت طی الارض می کنند. وسایل نقلیّه دودزا و مریضی آور نیستند. پاک پاک پاک است. معلوم است که انسان طول عمر هم پیدا می کند. استرسی نیست. عصبانیّتی نیست. دشمنی نیست. همه، دوستی می شود.لذا دشمنان را لعن می کنند و می گویند: خدا لعنتشان کند که از روز اوّل نگذاشتند دنیا این گونه شود.امام؛ ستاره راهنما در عالمی پر از امواج متلاطم!امام، این است: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِیَ فِی الْأُفُقِ بِحَیْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَارُ، امامی که نورش همه ی عالم را فراگیر است و چراغ فروزنده ای است که همه جا را می گیرد و ستاره ی راهنما است و لذا هیچ چیزی نیست که در عالم برای انسان، مکشوف نشود. انسان دیگر همه چیز را می داند و به دست می آورد.در ادامه می فرمایند: الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَاهِبِ الدُّجَی‏ وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ، امام، آن کسی است که مانند ماه درخشنده و چراغ، تمام زوایا را برای تو نشان می دهد و چنان ساطع است که از هزاران فرسخ هم معلوم می شود. یک ستاره ی هدایت گر هم هست.قدیم که هوا پاک بود، این گونه بود که از طریق ستاره ها در شب، طریق شمال و جنوب و شرق و غرب را تشخیص می دادند. لذا امام را مانند یک ستاره ی هدایت گر بیان می کنند.در کجا؟ آن هم در جایگاه هایی که همه چیز خراب شود و کشورها گرفتار امواجی هستند که در عالم وجود دارد.این امواج را دارید می بینید، روزی نیست که بشر آرام باشد. همیشه اضطراب هست که نکند جنگ جهانی سوم رخ دهد. کسی طالبان را فکر می کرد؟! بعد از آن، کسی داعشی را فکر می کرد؟! حالا هم قضیّه کردستان را شروع کردند، گرچه بدانید که موفّق هم نمی شوند. امّا ببینید می خواهند اسرائیل کوچک درست کنند. دنیا پر از ناامنی است، در خود سودان که یهودی ها آن را دو نیم کردند و ... و یا اتّفاقاتی که در همین افغانستان و پاکستان می افتد و ... .دستیابی به حقایق عالم توسط امام!الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَی الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی، الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ‏ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی بِهِ وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِکٌ، امام مانند آب گوارا و خنک می ماند که گویی روحی تازه در انسان می دمد؛ چون بیان شده: «و جعلنا من الماء کل شیء حی». یعنی امام به انسان حیات می دهد. امام، کسی است که تشنگی را از بین می برد.بشر، تشنه ی معرفت است و هنوز نتوانسته بفهمد. امام که بیاید، معرفت ها بالا می رود. ما همه تشنه هستیم. ببینید وقتی الآن دو، سه کلمه که من طلبه بیان می کنم، چقدر شوق و شعف می گیریم که این، چه دینی است! امام، تشنگی های انسان نسبت به حقایق عالم را برطرف می کند. ما هنوز حقایق عالم را نمی دانیم. ما نمی دانیم اینکه می گویند: از غار رودافشان در فیروزکوه همین طور ارتباط هست و باز است، یعنی چه؟! یک جاهایی کوچک می شود و فقط به اندازه یک مشت است، برخی از حیوانات رد می شوند، امّا وقتی درون را نگاه کنی دو مرتبه جای دیگری وصل شده است، انسان نمی داند چه خبر است. ما نمی دانیم اینکه امام رضا فرمودند: در دحوالارض همه ی کره، آب بود، بعد پروردگار عالم از مکه شروع کرد و دو مرتبه خدا این آب را درون زمین قرار داد، مانند اینکه چیزی را برگردان کنیم، حضرت حقّ این را برگردان کرد و آب ها داخل رفت، زمین رو آمد، بدون اینکه قطره ای از آن آب، در فضا پرتاب شود؛ همه ی آب هم در درون آمد، یک قسم دریاها شد، یک قسم هم درون زمین رفت و ...، این ها یعنی چه؟! حالا مطالبی می دانیم، مثل اینکه کره زمین ه ...

ادامه مطلب  

فلسفه لباس مشکی برای امام حسین(ع) چیست؟  

درخواست حذف این مطلب
آیت الله قرهی گفت: لباس مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است.به گزارش فارس، آیت الله روح الله قرهی مدیر حوزه علمیه امام مهدی(عج) تهران در تازه ترین جلسه اخلاق خود به موضوع «کربلا؛ زمینه ساز ظهور» پرداخت که مشروح آن در ادامه می آید:اکبر شدن روح و بقاء جسم، از طریق هدایت امامخصوصیّت انسان کامل، عبد شدن است و عبودیّت، توفیق بزرگی است که اگر کسی پیدا کند، عامل برای قرب و فانی فی الله شدن می شود. معنای «انا لله و انا الیه راجعون»، همین است.وقتی به معارف، اعم از آیات الهی و روایات شریفه، با دقّت نگاه می کنیم، می بینیم پروردگار عالم همه ی این جورچین را برای یک موضوع قرار داده است و آن، اینکه خدا، جدّی (نه از باب تعارف، چون خدا با کسی تعارف ندارد) انسان را دوست دارد. اصلاً دلیل و برهان خلقت انسان به عنوان اشرف مخلوقات، همین است؛ چون آن که «احسن الخالقین» است، او را به عنوان «احسن تقویم» تبیین کرد. خدا کسی را خلق کرد که حال او، حال جسمانی است، نه اصغر شیء است به جسم و نه اکبر شیء است به جسم، بلکه حال او، حال جسمی است که صغیر است به حال جسم و کبیر است به حال روح. می تواند از این کبیر بودن استفاده کند و به حال اکبریّت برسد. اگر دقّت نکند، از جسم صغیر هم صغیرتر و دیگر پست ترین موجودات می شود. از هر دابّه و انعامی، بدتر و بدتر و بدتر می شود.لذا چون خدا انسان را دوست دارد و نمی خواهد آن حال برایش به وجود بیاید و آن قادر متعال، عزّ و جلّ می خواهد به یک نوع قدرت نمایی خودش را هم نشان بدهد، در آن صحیفه ی مکتوب خودش تبیین فرمود که از باب هدایت بشر، از نور خودش، برای انسان بیاورد، آن هم به قالب جسمانی انسان!گرچه امیرالمؤمنین فرمودند: «أ تزعم انک جسم صغیر» آیا تو زعم و تصوّرت این است که همین جسم صغیر هستی؟! اگر آن روح کبیر را که در درون این جسم صغیر، نفخه شد، «نفخت فیه من روحی»، به مقام اعتلای اکبریّت رسید، حال جسم همان می ماند، امّا بقای آن به حال کبیریّت و طراوت همیشگی می ماند. یعنی جسم، به اقتضای روح، تأثیرپذیری پیدا می کند. راکب، اگر راکب حقیقی بود، به اندازه ی همان سواره ی خودش تنظیم می کند.لذا اولیاء، اصفیاء، بزرگان، اعاظم و در رأس آنان، انبیاء (چون بحث معصومین اصلاً مجزّاست و نمی توانیم آن ها را با خودمان قیاس کنیم، آن ها را خدا فرستاده که هادی باشند)، مثل ما هستند، منتها با تفاوت هایی؛ آن ها هم جسم صغیرشان می تواند جسم کبیر شود و این جسم کبیر به واسطه ی روح کبیر است و این روح، اگر در مقام اکبریّت قرار گرفت، کبیری جسم بدین صورت می شود که حال ابقاء پیدا می کند. لذا می بینیم شیخ صدوق و امثال ایشان، بدن مطهّرشان بعد از سال های سال سالم می ماند.بارانی سیل آسا می بارد، بدن شیخ صدوق از قبر بیرون می آید. صد سال از رحلت ایشان گذشته، کفن که هیچ، استخوان ها هم باید پودر شده باشد. می بینند که کفن ایشان فقط مقداری پاره شده، امّا تازه است و جسم ایشان هم تازه است. تعجّب می کنند! حتّی می گویند: ناخن های ایشان گرفته شده بود و فقط یک ناخن مانده بود، چون مستحب است که جمعه ناخن ها را بگیرید، می گویند: احتمالاً ایشان کاری داشتند و یک ناخن را برای جمعه گذاشته بودند.این بقای جسم به واسطه روح است. اگر روح در مقام اکبریّت قرار گرفت و از این مقام کبری، به اکبریّت رسید؛ جسم را هم که صورت ظاهر صغیر است «أتزعم انک جسم صغیر و فیک ما نطوی العالم الکبیر»، به کبیر می رساند و بقاء می یابد.ما نه اصغر هستیم و نه کبیر و اکبر، بلکه جسم صغیر هستیم. بین اجسامی که خدا خلق کرد، ما نه خیلی بزرگ هستیم و نه خیلی کوچکیم، کبیر نسبت به ما وجود دارد، اکبر از آن کبیر هم هست، ما صغیریم. این از باب جسمانی است، امّا از باب روحانی، قدرت نمایی خدا این است که دیگر هیچ کس مانند ما نیست. این هم قادریّت خدا را می رساند که در یک جسم صغیر، روحی کبیر را نفخه کرد، «نفخت فیه من روحی». خداوند برای هیچ شیء و خلق و جسمی نفرمود: «نفخت فیه من روحی»، فقط انسان را فرمود.حالا چون این انسان، اعجوبه و دردانه ی خلقت را دوست دارد و می خواهد قدرت نمایی هم داشته باشد (جدّی اگر انسان این را بفهمد که همه چیز به دست خداست و خدا خلق کرده، خودش یک نوع عبادت است)، آمدن از نور خودش، به حال جسمانی قرار داد و این ها، معصومین و امام شدند. این ها را برای هدایت ما فرستاد که ما این روح کبیر و جسم صغیر را در همین دنیا به روح اکبر و بقای جسم برسانیم.عجیب است، خدا چگونه جورچین کرده و چه بساطی در عالم چیده که آن قدر در این دنیا رشد کنیم که بالا برویم و به مقام اکبریّت و فانی فی الله شدن برسیم و به خدا اتّصال یابیم. پس للّهی هست و الیه راجعونی نیز هست.لذا فرمودند: الیه راجعونی آن، افضل از للّهی است. چون اگر للّهی حفظ شود، مهم است و این حفظش را هم باز در اختیار ما قرار داد. مثلاً آن حال اوّلیّه ما چون طهارت بود، گفت: از این به بعد دیگر مراقبت کنید، لقمه را مواظبت کنید، چون لقمه تبدیل به خون می شود، خون در بدنتان گردش پیدا می کند و گوشت و پوست و استخوانتان، همه، رشد می کند و بعد، معلوم است دیگر این که اسپرم ها که در بدن شما موجود است، از آن رشد و تغذیه می کند، حالا انعقاد نطفه شکل می گیرد و اگر این نطفه، حرام شود، کار خراب می شود. پس اختیار را دست من و شما گذاشت.رؤیت امام، رؤیت الله است!منتها برای اینکه خراب نکنیم، نور خودش را به عنوان هادی فرستاد و آن ها هم بیان کردند که این راه و این هم چاه است. همه را بیان کردند. حضرات معصومین(ع)، تماماً و کمالاً، جز جسمانیّت و اینکه نمی شود انسان بیان کند، همه و همه صفات و اسماء خدا هستند. منتها نازله هستند.البته نازله هم به معنای از بالا به پایین آمدن نیست، نازله یعنی به حدی آمد که بشر ادراک کند. حالا خدا را داریم می بینیم، یعنی رؤیت امام، رؤیت الله است. امامی را می بینی که با همه ی صفات و اسماء خداست. لذا خدا می فرماید: چون من را، در آنان می بینی، باید از آنان اطاعت کنی؛ چون من خالق هستم و می گویم: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم».راه عبدالله شدن، عبدالائمّه شدن است!تمام اشتباه بشر هم در همین قضیّه امامت است، به خصوص این جا که دین دیگر کامل شد. فرمایش حضرت ثامن الحجج را در مورد امامت، تا حدودی بیان کردیم که انسان اشتباه کرد و نفهمید که این انوار الهی به عنوان هادی و امام برای ما آمدند و اگر ما جدّی می خواهیم مطیع خدا باشیم، باید مطیع آنان باشیم. اگر بخواهیم بعد شویم، راه عبد شدن این است که اوّل عبد حضرات شویم. همه ی ما باید عبد خدا شویم، اصلاً نمی خواهیم عبد کس دیگری شویم، امّا عبداللّهی میسور نمی گردد إلّا به اینکه عبد این حضرات شویم. چون نازله ی تمام اسماء و صفات خدا در این هاست.امّت شدن یعنی همین. می دانید یک معنای أمّی یعنی کسی که بی سواد است. امّت شدن یعنی بدانی به ظاهر با همه عقلی که خدا به تو داده - که در جلسه گذشته هم بیان کردیم که حضرت فرمودند: این ها با کدام عقلی می خواهند راجع به امامت حرف بزنند – می فهمی که نمی فهمی. خصوصیّت این عقل درونی این است که انسان را به رشدی می رساند که می فهمد که نمی فهمد و این، خیلی مهم است.لذا عقل این گونه رشد نمی دهد که می فهمم که می فهمم. بلکه می فهمد که راستی راستی نمی فهمم. حالا که نمی فهمم چه کنم؟ مطیع شوم نسبت به آن کسی که می فهمد اسماء و صفات خدا هست. لذا در مقابل او، من یک بی سواد و أمّی هستم. أمّت همین است؛ یعنی چیزی نمی داند، امام جلو می رود و او پشت سر امام حرکت می کند.لذا دیدید در نماز جماعت بیان می کنند: تا امام به رکوع نرفته، شما به رکوع نرو. تا امام از رکوع بلند نشده، شما از رکوع بلند نشو. اضافه و کم کردن رکن در نماز فرادا، نماز را باطل می کند، امّا در نماز جماعت وقتی بلند شدی و متوجّه شدی که امام هنوز در رکوع است، دوباره باید به رکوع بروی. با اینکه دو رکوع می شود و رکوع، رکن است و کم و زیاد شدن رکن در فرادا سبب بطلان نماز می شود؛ امّا چون در این جا داری از امام تبعیّت می کنی، صحیح است.لذا حتّی در افعال عبادی هم این طور مطرح می شود که ببین امام چه می کند، هر چه امام گفت، همان. اتّفاقاً این جا انسان، مطیع محض می شود و دیگر مدّعی به اینکه من هم صاحب نظر هستم، نمی شود.تمام اشتباه سقیفه و حوادث بعد آن، این بود که می گفتند: ما هم صاحب نظر و آدم هستیم دیگر. عقل سلیم می گوید: این نفس دون است که دارد می گوید، غلط کردی که می گویی من هم آدم و صاحب نظرم؟! تو کجا صاحب نظری؟! تو هم که بفهمی که نمی فهمی، خودش خیلی مهم است؛ چون دیگر اختیارت را دست امام به عنوان اسماءالله و صفات الله می دهی.یک سؤال: مگر نباید اختیار ما دست خدا باشد؟ وقتی انجام نمی دهیم، دست شیطان و نفس (اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک) است. آن جا هم که فرامین خدا را انجام نمی دهم، دیگر اختیارم دست نفس دون و شیطان رفته است. این جا هم همین حالت می شود، اینکه بگویم: من صاحب نظرم، یعنی تحت اختیار نفسم. تو چه چیزی از نظر می دانی؟! تو چه می دانی علم بما هو علم یعنی چه؟! تو سواد خواندی، علم نداری. ای انسان تو چه می دانی، تو یک چیزی به نام سواد خواندی، «العلم نور»، علم نور است و دست خودشان است، «علیم حکیم»، «انا مدینة العلم و علی بابها»، علم، این است. تو فقط یک ظاهری می بینی. گفت: تو مو می بینی و من پیچش مو، تو ابرو، من اشارت های ابرو. تو چه می دانی در عالم چه خبر است؟! اگر تمام انسان ها جمع شوند، عقل هایشان را به ظاهر روی هم بریزند، نمی توانند.لذا حضرت فرمود: فکر کردید امامت به انتخاب است، مثلاً همین که در سقیفه انتخاب کردند، امامت همین شد، انتخاب شد و تمام شد؟! امامت که به انتخاب نیست. این ها با رأی خودشان امام انتخاب کردند و تمام شد؟! حضرت می فرمایند: این گونه نیست و اشتباه می کنند. حضرت به عبدالعزیز بن مسلم به زیبایی فرمودند: هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ، این ها فکر کردند جایز است که امام را اختیار کنند و بگویند: ما امام را شناختیم؟! شما شأن امام را نمی دانید. دلیل چیست؟اوّلاً این انسان، محبوب خداست و چون خدا او را دوست دارد، برای او هادیان الهی را با یک قدرت نمایی ای مافوق تمام قدرت نمایی های قبلی خود قرار داده است. خداوند در یک جسمی که نه اصغر است و نه کبیر و اکبر است، بلکه جسم الصغیر است، روح کبیر را قرار داد «نفخت فیه من روحی»، بعد یک قدرت نمایی عجیبی کرد. او که می تواند سیّارات، کرات و ... را بگیرد. یک روز باور می کردیم یک نرم افزار کوچک، راه را ببینید که کجا ترافیک است و نیست و ...؟! ای انسان، شما باور می کردید به واسطه ی یک جسم کوچکی که خودتان درست کردید، با کسی که در آن طرف دنیاست حرف بزنید و تصویر همدیگر را ببینید؟! بشر کجا چنین فکری می کرد؟! امّا شد، پس یک روزی هم بیشتر از این می شود.قدرت نمایی عجیب خداوند در جسم صغیر!امّا همین این، دلالت بر این است که یک قادری چقدر زیبا توانسته این مطالب را در این جسمی قرار دهد که چهار تا پاره استخوان و یک مشت گوشت و روکشی به نام پوست و مغزی که در سر قرار داده می باشد. در آن مغز هم تصمیم گیری ها انجام شود، سلول های عصب باشد، قدرت حافظه أولی، میانی و انتهایی باشد و بالاتر از آن حافظه به بعضی ها بیشتر عطا کرد که آن هم براساس تقوا بعداً هم به وجود می آید، به نام قوّه ی درّاکه. درک کردن با قدرت حافظه فرق می کند. چون برخی حافظه ی خوبی دارند امّا درک نمی کنند چه خبر است. خدا تمام این ها را در یک جسم صغیر قرار داده است و غوغا کرده است. اطراف خودتان هم نگاه کنید، می بینید که چنین مطلبی در هیچ مخلوقی هم وجود ندارد.یک عدّه خدمت آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی، آن عارف بالله آمدند، گفتند: آقا، می شود انسان از طریق جنّ، چیزهای خوب را متوجّه شود؟ فرمودند: اگر انسان، انسان باشد، جنّ باید پیش او رود و درس بخواند؛ چون انسان، اشرف مخلوقات است. راه تقوا را پیش بگیرید و جلو بروید.یکی از آقایان بیان می کردند: جوانی رفته و از کسی ذکر گرفته، حالا می گوید: یک کسی مانند خودم روبه روی من می آید و با من حرف می زند، حالا دارد دیوانه می شود. من بیان کردم که اولیاء خدا می گویند: ذکر را برای ذکر بگو، نه اینکه از طریق ذکر، طیّ الارضی داشته باشی. تو متّقی بشو، ناخودآگاه می بینی که طیّ الارض داری. تو بشو آن انسانی که خدا خواست، بعد ببین چه می شود.متأسّفانه ما انسانی که خدا خواست، نیستیم. اشتباه کار این جاست، بدبختی این جاست. ما باور نکردیم خدا ما را خیلی دوست دارد و مافوق آنچه که ما فکر می کنیم، ما را دوست دارد. شیطان ما را فریب داد و این روح کبیر ما در همین جسم صغیر ماند و خرابش کردیم و از آن مقام افتادیم و اسفل شدیم! بعد هم کالانعام بل هم اضل شدیم و تمام شد و رفت! در حالی که اگر ما واقعاً آنچه که خدا می خواهد بشویم، بعدها خواهیم دید که چه ها می شود. جسم صغیر حالی پیدا می کند که حتّی کفنی هم که روی بدن می گذارند، سالم می ماند.وقتی در ابن بابویه شهرری سیل آمد، بدن شیخ صدوق بالا آمد، کفن هم به خاطر سیل، کمی پاره شد، امّا سالم بود. بدن ایشان مومیایی نشده بود، امّا این روح کبیر چه کرده بود که به مقام اکبریّت رسیده و روی جسم اثر گذاشته؟! هر چه هم به آن جسم وصل شود، ولو جسم خارجی و غیر از جسم اصلی باشد، تأثیر می گیرد. پس ای انسان، تو این گونه هستی، منتها یک شرط دارد تا به آن برسی، شرطش هم این است که مطیع آنچه خدا گفت، باشی. خدای متعال امام را قرار داد، دیگر تمام شد و رفت.اگر انسانی عزّت، صلاح دنیا و ... می خواهد، چه کند؟در آن روایت به این جا رسیدیم که حضرت می فرمایند: این مقام امامت، مقامی است که به ابراهیم خلیل، بعد از پشت سر گذاشتن آن ابتلائات، داده شد و او آن قدر خوشحال شد که گفت: فَقَالَ الْخَلِیلُ ع سُرُوراً بِهَا- وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی، از ذریّه ی من هم هست؟‏ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی- لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ، خداوند فرمود: خیر، عهد من به ظالمین نمی رسد. از بس این مقام، بالا و برتر است.بعد از آن حضرت می فرمایند: إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ، همه چیز در امامت است. ای انسان، عزّت می خواهی، باید به سمت امامت بروی. اگر صلاح دنیایت را می خواهی، باید به سمت امامت بروی و ... . تا این جا بیان کردیم که حضرت فرمودند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند.لباس و پرچم مشکی برای امام حسین(ع)، علم شیعیان است!این مطالب را داریم عنوان می کنیم که تازه تا حدودی از امامت، یک مطالبی بشنویم. تازه این ها هم پر از معناست که نمی فهمیم. لذا تازه می خواهیم این امامت را نسبی بفهمیم تا بدانیم صاحب امر کیست و بگوییم: خود این صحنه عاشورا و تکرار هر ساله ی آن، برای همین است که ما بدانیم چه خبر است.کسانی که نمی دانند، این مطالب عزاداری و ... را به سخره هم می گیرند و می گویند: مردم گریه، امّت عزا و مصیبت و ... . آن ها چه می فهمند که این عزاداری و گریه اصلاً دلیل دیگری دارد. این را قبلاً هم بیان کردم، دکتر ژوزف فرانسوی، آن موّرخ فرانسوی می گوید: چه کسی گفته که شیعیان عزادار هستند، این لباس سیاه که آن ها بر تن می کنند، علم است. اینکه در خیابان ها می ریزند و زنجیر می زنند و حسین حسین می کنند، علم است. این ها خیلی زرنگ هستند. چون عزادار، آن کسی است که یک گوشه می رود، زانوی غم بغل می گیرد و می نشیند. او می گوید: این ها بیرون می ریزند، این کجا غم است؟! غمی نیست! هر کس در عالم رد شود، این بیرون ریختن شیعیان برایش جلب توجّه می کند و می پرسد: چه خبر است؟! هزار و سیصد و اندی سال پیش، اتّفاقی افتاده و این ها هنوز برای او عزاداری می کنند، او کیست؟! باید به دنبال او برویم. این طور جریان دین را تبیین می کنند.بیایید همه یک پرچم مشکی بر در خانه هایمان بزنیم و نذر کنیم به همسایه هایمان هم بدهیم. اگر همه یکی بزنند، غوغا می شود! این، علم است. درست است که در اسلام، مشکی پوشیدن کراهت دارد، امّا اینکه بعضی ها برخی از مطالب را در این زمینه ی عزای امام حسین بیان می کنند، درد است. آیت الله مولوی قندهاری می فرمودند: وقتی یک عدّه آمدند از آیت الله العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی، سؤال کردند که آقا، نماز خواندن با لباس مشکی مکروه است، می شود برای عزای امام حسین بپوشیم و موقع نماز درآوریم؟ فرمودند: برای امام حسین، لباس مشکی مکروه نیست، بلکه مستحب است.نظر ایشان، دو موضع دارد، یکی اینکه مکروه نیست، دیگر اینکه نه تنها مکروه نیست، بلکه مستحب هم هست که با همین لباس سیاه نماز بخوانیم، چون برای ابی عبدالله پوشیدی، برای پدر و مادر و همسرت و ... نپوشیدی، برای کس دیگری نپوشیدی. چون اسّ و اساس نماز، این ها هستند. به آقا جان امام زمان در آل یاسین می گوییم: «السلام علیک حین ترکع و تسجد»، این ها همین هستند. پس باید این مسائل را خیلی مواظبت و مراقبت کرد که یک موقع فریب ندهند.لعن به دشمنان در زمان حضرت حجّت(عج) بیشتر می شودحضرت می فرمایند: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ، امامت، مانند خورشید طالع می ماند که نورش در عالم تجلّی می یابد. البته این مطلب هنوز محقّق نشده و عالم هنوز نفهمیده نور امامت چیست که تمام عالم را فرامی گیرد. آقا جان، امام زمان بیایند، آن موقع معلوم می شود.(مباحث اتّحاد بحث دیگری است، من دارم بحث علمی می کنم) وقتی آقا جان امام زمان(عج) می آیند، لعن به دشمنان در آن زمان بیشتر می شود. چون مردم وقتی می بینند دنیا چه شد، جنّت الصّغری و گلستان شد، می گویند: خدا دشمنان را لعنت کند، نگذاشتند از همان ابتدا این گونه شود و پدران ما هم این را می دیدند. دنیای ممدوح این است. اصل دنیا باید این گونه باشد. ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة. الآن که دنیا، دنیای حسنه ای نیست. در آن دنیای حسنه، حداقل عمر، صد سال است و همه جا عجیب سرسبز می شود، جز مناطقی که باید معادن باشد و ... .همان طور که کسانی که در دهه های 60 و 70 از دنیا رفتند، اگر از قبورشان بلند شده و به دنیا بیایند و تلفن همراه را در دست من و شما ببینند، تعجّب می کنند؛ در آن زمان هم مطالبی است که سبب تعجّب ماست، طی الارض، علمی است و در آن زمان همه راحت طی الارض می کنند. وسایل نقلیّه دودزا و مریضی آور نیستند. پاک پاک پاک است. معلوم است که انسان طول عمر هم پیدا می کند. استرسی نیست. عصبانیّتی نیست. دشمنی نیست. همه، دوستی می شود.لذا دشمنان را لعن می کنند و می گویند: خدا لعنتشان کند که از روز اوّل نگذاشتند دنیا این گونه شود.امام؛ ستاره راهنما در عالمی پر از امواج متلاطم!امام، این است: الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِیَ فِی الْأُفُقِ بِحَیْثُ لَا تَنَالُهَا الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَارُ، امامی که نورش همه ی عالم را فراگیر است و چراغ فروزنده ای است که همه جا را می گیرد و ستاره ی راهنما است و لذا هیچ چیزی نیست که در عالم برای انسان، مکشوف نشود. انسان دیگر همه چیز را می داند و به دست می آورد.در ادامه می فرمایند: الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ السَّاطِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَاهِبِ الدُّجَی‏ وَ أَجْوَازِ الْبُلْدَانِ وَ الْقِفَارِ وَ لُجَجِ الْبِحَارِ، امام، آن کسی است که مانند ماه درخشنده و چراغ، تمام زوایا را برای تو نشان می دهد و چنان ساطع است که از هزاران فرسخ هم معلوم می شود. یک ستاره ی هدایت گر هم هست.قدیم که هوا پاک بود، این گونه بود که از طریق ستاره ها در شب، طریق شمال و جنوب و شرق و غرب را تشخیص می دادند. لذا امام را مانند یک ستاره ی هدایت گر بیان می کنند.در کجا؟ آن هم در جایگاه هایی که همه چیز خراب شود و کشورها گرفتار امواجی هستند که در عالم وجود دارد.این امواج را دارید می بینید، روزی نیست که بشر آرام باشد. همیشه اضطراب هست که نکند جنگ جهانی سوم رخ دهد. کسی طالبان را فکر می کرد؟! بعد از آن، کسی داعشی را فکر می کرد؟! حالا هم قضیّه کردستان را شروع کردند، گرچه بدانید که موفّق هم نمی شوند. امّا ببینید می خواهند اسرائیل کوچک درست کنند. دنیا پر از ناامنی است، در خود سودان که یهودی ها آن را دو نیم کردند و ... و یا اتّفاقاتی که در همین افغانستان و پاکستان می افتد و ... .دستیابی به حقایق عالم توسط امام! الْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَی الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی، الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ‏ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی بِهِ وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِکٌ، امام مانند آب گوارا و خنک می ماند که گویی روحی تازه در انسان می دمد؛ چون بیان شده: «و جعلنا من الماء کل شیء حی». یعنی امام به انسان حیات می دهد. امام، کسی است که تشنگی را از بین می برد.بشر، تشنه ی معرفت است و هنوز نتوانسته بفهمد. امام که بیاید، معرفت ها بالا می رود. ما همه تشنه هستیم. ببینید وقتی الآن دو، سه کلمه که من طلبه بیان می کنم، چقدر شوق و شعف می گیریم که این، چه دینی است! امام، تشنگی های انسان نسبت به حقایق عالم را برطرف می کند. ما هنوز حقایق عالم را نمی دانیم. ما نمی دانیم اینکه می گویند: از غار رودافشان در فیروزکوه همین طور ارتباط هست و باز است، یعنی چه؟! یک جاهایی کوچک می شود و فقط به اندازه یک مشت است، برخی از حیوانات رد می شوند، امّا وقتی درون را نگاه کنی دو مرتبه جای دیگری وصل شده است، انسان نمی داند چه خبر است. ما نمی دانیم اینکه امام رضا فرمودند: در دحوالارض همه ی کره، آب بود، بعد پروردگار عالم از مکه شروع کرد و دو مرتبه خدا این آب را درون زمین قرار داد، مانند اینکه چیزی را برگردان کنیم، حضرت حقّ این را برگردان کرد و آب ها داخل رفت، زمین رو آمد، بدون اینکه قطره ای از آن آب، در فضا پرتاب شود؛ همه ی آب هم در درون آمد، یک قسم دریاها شد، یک قسم هم در ...

ادامه مطلب  

«خرد پیشرفت و توسعه»/با دانشگاه عزلت گزیده از زندگی جامعه چه باید کرد؟  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری شبستان به نقل از فرهنگستان علوم، دکتر رضا داوری اردکانی، رئییس این فرهنگستان و چهره ماندگار فلسفه در سرمقاله شماره شصت و چهارم نشریه فرهنگستان علوم که به تازگی منتشر شده با عنوان «خرد پیشرفت و توسعه» می نویسد:پیشرفت تاریخی از جمله اصول تجدد است و بنابراین می توان تجدد را جهان پیشرفت دانست. مراد از پیشرفت در اینجا سیر به سوی کمال معنوی و اخلاقی نیست بلکه پیشرفت در ساختن دائم دنیای آدمی است. در نیم قرن اخیر توسعه جای پیشرفت را گرفته است. شاید هم تجدد در سیر خود به جایی رسیده است که امکان پیشرفتش پایان یافته و به جای پیشرفت توسعه می یابد.اگر از لفظ پیشرفت افزایش و بهبود فهمیده می شود توسعه حکایت از افزایش و گسترش می کند یعنی در توسعه چیزی که هست بیشتر می شود و گسترش و بسط می یابد. پیداست که این جمله بیان معنی اصطلاح توسعه نیست اما شاید در فهم این معنی و درک امکان های توسعه به کار آید. توسعه متعلق به زمانی است که کشورهای صاحب اقتصاد پیشرفته به مرحله ای از علم و تکنولوژی و تولید یا به اصطلاح به مرحله بازتولید برای زندگی مصرفی رسیده اند.در همین مرحله بود که کشورهای امریکای لاتین و آسیا و افریقا، توسعه نیافته یا در حال توسعه نامیده شدند. این کشورها قرون هجدهم و نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم را نگذرانده بودند که بتوانند توسعه یافته باشند. توسعه یافتگی مقدمات و سوابقی می خواهد و کشورهایی که در زمان ما این سوابق را نداشته اند نمی توانند توسعه یافته باشند. نکته ای که توجه به آن ضرورت دارد اینست که توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی در تاریخ جدید معنی دارد یعنی به طور کلی نمی توان گفت که هر نظم زندگی هر وقت که بوده اگر مثلاً شباهتی به نظم اروپای غربی نداشته توسعه نیافته بوده است. به تمدن های قدیم صفت توسعه نیافته نمی توان داد. تقابل توسعه نیافته با توسعه یافته به اصطلاح اهل منطق، تقابل عدم و ملکه است.در تقابل عدم و ملکه موضوعی که متصف به صفتی می شود یا صفتی از آن سلب می شود باید شأنیت احراز آن صفت را داشته باشد. مثلاً سنگ چشم ندارد و نمی بیند اما به آن نابینا نمی گویند زیرا شأنیت بینا بودن ندارد. جهان های قدیم هم شأنیت توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی نداشته اند ولی آیا جهانی که اکنون توسعه نیافته خوانده می شود واجد شأنیت توسعه یافتگی است؟ اگر توسعه (در اصطلاح اروپاییش) به معنی گشوده شدن و از درون به در آمدن و گسترده شدن باشد، در جهان موسوم به توسعه نیافته چیزی برای بسط و گسترش نمانده است. اگر چیزی هم از تجدد فرا گرفته، از باطن تجدد جدا بوده و در زمره آداب و علوم و مهارت های رسمی و ظاهری قرار داشته است.از اینها که بگذریم توسعه نیافته نامی است که اروپا به کشورهایی داده است که در راه علم و تکنولوژی و تولید و مدیریت و بهداشت و آموزش پیشرفتی نداشته و آموخته ها و مکتسبات خود را هماهنگ نکرده و در جای مناسب قرار نداده اند. باید تحقیق کرد که معنی این نام چیست. در ظاهر درست است که همه کشورها از آغاز قرن بیستم می توانستند در تجدد اروپایی شریک شوند چنانکه ژاپن شریک شد و کره و تایوان و چین هم به توسعه رسیده یا به آن نزدیک شده اند اما این شرکت علاوه بر شرایط مادی و رسمی به شرایط روحی و فکری نیز موکول و موقوف بوده است.اروپای جدید راه خود را با یافتن خردی آغاز کرد که صرفاً شناسنده نبود بلکه چیزها را به اختیار خود در می آورد و می شناخت یعنی شناختش با تصرف قرین بود. گویی آدمی دیگر جزئی از جهان و طبیعت نبود بلکه خود را در مقابل طبیعت می دید و برای اینکه ذات خود را اثبات کند می بایست بر آن غالب شود چنانکه گویی انسانیت با اراده و قدرت و از طریق قهر طبیعت و جهان می بایست محقق شود. علم به طور کلی با حقیقت سر و کار دارد اما این بار حقیقت چندان با قدرت و اراده در هم آمیخته است که دیگر درباره نسبتش با حقیقت نمی دانیم چه بگوییم و اگر فیلسوفی مثل ویلیام جیمز آن را گزارشی از صلاح عملی می داند سخنش را نباید با تعریف رسمی حقیقت سنجید و مردود دانست بلکه موقع و زمان و جهان او را باید درک کرد. خرد این جهان با خردی که در جهان قدیم به عملی و نظری تقسیم می شد یکی نیست.این خرد را صرف یک قوه نفسانی هم نباید دانست بلکه خرد خاص جهان جدید است. این خرد را گرچه متفکران رنسانس بخصوص امثال دکارت و اسپینوزا کشف و وصف کرده اند، مردمان آن را از فیلسوفان فرا نگرفته اند بلکه آن را از جهان خود دریافت کرده و در آن سهیم شده اند. اگر در فلسفه جدید عقل را امر ترانساندانتال (شبه متعالی) دانسته اند برای اینست که بگویند صفت نفسانی نیست بلکه وجودی ورای اشخاص و افراد آدمی دارد و عقل جهان است نه اینکه میان همه آدمیان به تساوی تقسیم شده باشد بلکه آدمیان حق دارند و می توانند یکسان از آن برخوردار شوند. اکنون از معتزله چیزی نمی گویم اما دکارت وقتی گفت که عقل به تساوی میان آدمیان تقسیم شده است مرادش عقل بالفعل نبود زیرا چنانکه خود او توضیح داده است عقل در کاربردش و با روش خاص به کار بردنش بالفعل می شود.پس به نظر او همه استعداد تعقل دارند اما از سخنش نباید نتیجه گرفت که عقل به صورت بالفعل در همه جا به نحو یکسان وجود دارد. عقل جدید را همه مردم می توانند واجد شوند به شرط اینکه در جهان جدید شریک شده باشند. اینکه بعضی صاحبنظران اروپایی گفته اند که جهان در حال توسعه یا توسعه نیافته تجدد و اصول آن را درنمی یابند، مقصودشان در اصل توهین و تحقیر نیست بلکه بیشتر نظر به اختلاف جهان ها دارند و معتقدند کسی که به جهانی تعلق دارد فهمش فهم آن جهان است و چه بسا که با فهم جهان های دیگر بیگانه باشد و امور را به نحوی که آنها درمی یابند و می شناسند، درنیابد. آشنایی با عقل جدید و واجد شدنش مخصوصاً از آن جهت دشوار است که عقل، عقل محض یعنی صرفاً شناسنده نیست (کانت با اینکه عقل را عقل محض خوانده اما جلوه آن را در قوه فاهمه دیده و فاهمه را هم صورت بخش و مقوّم علم و نه شناسنده محض دانسته است).عقل تجدد عقل مشکل یاب و مسئله ساز و راهنمای تصرف و تغییر و ساختن و ویران کردن است. عقلی که افلاطون و ارسطو و ابن سینا و توماس آکوئینی می شناختند، جهان را می شناخت و همراهی و هماهنگی با آن را می آموخت. عقل جدید را شاید با وام گرفتن تعبیر پراکسیس مارکس (و نه پراکسیس ارسطو) بهتر بتوان درک کرد. عقل جدید عقل پراکسیس است یعنی عقلی که می شناسد و تصرف می کند و با تصرف کردن و ساختن می شناسد.این عقل در قرون اولیه رنسانس ظاهر شده و در قرن هجدهم قوام یافته و در طی قرون هجدهم و نوزدهم و بیستم به صورت علم و تکنولوژی و سیاست تحقق پیدا کرده و بالاخره در دهه های آخر قرن بیستم آثار کهولت و ناتوانی در آن ظاهر شده است. این عقل امر ثابتی نیست که یکباره به همه مردمان در همه زمان ها داده شده باشد. من که دانشجوی فلسفه ام و اندکی با تعالیم فیلسوفان قدیم و جدید آشنایی دارم درصدد اثبات اصالت خرد دنیای متجدد نیستم و اگر از اهمیت آن می گویم از آن روست که این خرد تقدیر جهان کنونی و وجود آدمی در قرون اخیر را رقم زده است.ملاصدرا نیازی به این خرد نداشت و بی بهرگی از آن مایه نقص فلسفه اش نمی شد. اما دنیای جدید با این خرد شناخته شده است و ساخته و اداره می شود. برخورداری از این خرد مایه امتیاز و شرف نیست بلکه یک ضرورت است زیرا با پیشرفت ملازمه دارد و نداشتنش به معنی بیرون بودن از جهان پیشرفت و توسعه است. با توجه به این وضع می توان دریافت که در جهان متجدد خرد پیشرفت و توسعه جای هر خرد دیگری را تنگ کرده است.چگونه است که یک جلوه خرد می تواند جای صورت های دیگر خرد را تنگ کند؟ خرد، ماهیت ثابت و یکنواخت ندارد. اینکه انسان را حیوان ناطق و عاقل خوانده اند نادرست نیست زیرا انسان با داشتن زبان، قوه درک و فهم و دیدن جزئی در کلی و کلی در جزئی و ... دارد. اما این قوه در هر تاریخی صورت ها وتعیّنهای خاص پیدا می کند. چیزی که موجب می شود تصویر معین و ثابت از خرد داشته باشیم و در نظرمان مسلم می سازد که عقل را مشترک معنوی بدانیم وجود عقل مشترک و قدرت نفوذ و غلبه آن بر زبان و گفتار و کار و کردار ماست.عقل مشترک مصلحت شناس است و البته مصالح جزئی و موقت را می شناسد و راهبردش سازش با روزگار و همرنگ جماعت شدن است. این عقل خویشاوندی دور با عقل عملی متقدمان دارد زیرا حکم به باید و نباید هم می کند (عارفان این عقل را عقل بلفضول خوانده اند). به پراکسیس هم شبیه است چون گاهی به کارسازی نیز می پردازد. ما معمولاً این عقل را با مطلق فهم و درک مترادف می گیریم و چه بسا که بعضی از اهل فلسفه نیز این عقل را مطلق عقل تلقی کنند.عقل در دین و عرفان و علم و اخلاق و فلسفه و عرف معانی خاص دارد که هر یک با دیگری تفاوت ها دارد. علاوه بر این در هر زمان هم عقل به صورتی خاص جلوه می کند الا اینکه عقل هر چه باشد صورت بالنسبه متعیّن نسبت و ارتباط آدمی با وجود است. فهم ما در نسبتی که با جهان خود داریم قوام می یابد ولی مردمان همه در گذشته و در دوره جدید یک جهان نداشته و حتی با گسترش آثار تجدد در سراسر روی زمین نیز همه کشورها و ملت ها به نحو تام و تمام در جهان جدید وارد و شریک نشده اند. نسبت یونانیان قدیم با جهان در شناخت و عمل اخلاقی-سیاسی ظهور کرده و در جهان اسلامی و مسیحی فهم مردمان با ایمان و قبول پیوند خورده است.اگر در این پیوند تعارضی می بینید تعارض همواره در تاریخ بشر بوده است. این تعارض گاهی پوشیده است و گاهی کم و بیش آشکار. در عصر جدید فهم در رفت و آمد میان شک و یقین در راه ساختن و مسخر کردن بوده و هنوز این راه به پایان نرسیده است. عقل جدید عقل تکنیک است. منطقش هم از زمان لایبنیتس (قرن هفدهم) منطق ریاضی است. عنوان کتاب دکارت «گفتار در روش به کار بردن عقل» بسیار معنی دار است زیرا روش باید دست عقل را بگیرد و آن را راه ببرد و به کار اندازد. البته در فلسفه از ابتدا وجود یک عقل کل محیط بر نسبت های مذکور نیز تصدیق شده است. افلاطون در صدر تاریخ فلسفه و هگل در پایان این تاریخ هر دو به عقل متحقق قائل بودند.با این تفاوت که یکی عقل را پیش از همه چیز موجود می دانست و دیگری به تحقق عقل در پایان تاریخ می اندیشید. عقل دوران جدید دیگر عقل موافقت و همراهی با نظم طبیعی نیست بلکه صورت بخش و سامان دهنده جهان است. عقل توسعه را هم که باید عقل سازنده باشد، با عقل درّاک و داننده دوره های یونانی و اسلامی و مسیحی اشتباه نباید کرد ولی چه کنیم که این اشتباه شایع است چنانکه وقتی از عقل و عقلانیت می گویند غالباً مرادشان عقل انتزاعی و فهم رسمی یعنی صورت مهدّب عقل مشترک است.با این عقل به مواجهه وضع موجود نمی توان رفت زیرا کار آن حکم کردن در باب درستی و نادرستی و روایی و ناروایی سخن ها و کارها با میزان آراء همگانی است نه نقد آنچه هست و درک آنچه می تواند باشد. شاید در سراسر جهان توسعه نیافته یا لااقل در کشور ما در اوایل آشنایی با اروپا و تجدد اروپایی این پرسش که اروپا چرا و چگونه و با چه امکان هایی به تأسیس علم تکنولوژیک و سازمان و اقتصاد و سیاست جدید قادر و نائل شده است، به ابهام و اجمال مطرح بود و به این جهت کارهایی هم صورت گرفت و تا حدودی ادب و فرهنگ نیز جان تازه یافت.بعضی اقوام مثل ژاپنی ها به اخذ تجدد اکتفا نکردند بلکه آن را از آن خود ساختند اما در بسیاری جاها این توجه به تدریج فروکش کرد و اصل پرسش منتفی شد و این پندار پدید آمد که مدرسه و دانشگاه می سازیم و ادارات و سازمان هایی از روی مدل غربی ترتیب می دهیم و همین کافی است که ما را به آنچه غرب متجدد رسیده است، برساند. فهم شایع و رایج اینست که در اجتماعات انسانی علم و تکنولوژی و هنر و فرهنگ و فلسفه و دین و شیوه زندگی امور جداگانه ای هستند که در کنار هم قرار گرفته اند یعنی اجتماع انسانی کم و بیش مثل یک خانه است که آن را با آب و گل و گچ و سیمان و آهن و چوب می سازند و پیداست که ترکیب این اجزاء انضمامی است و اگر خانه وحدتی دارد وحدتش حاصل طرح سازنده است (البته در این ترکیب انضمامی هم اجزاء باید در جای مناسب قرار گیرند تا وحدت حاصل شود) ولی اجتماع انسانی مجموعه اجزاء و ترکیب انضمامی نیست.ترکیب جامعه اتحادی است و همه اجزاء و شئون در جای خاص و در نسبت با اجزاء دیگر قرار دارند یعنی تفکر و هنر و فرهنگ و علم و تدبیر و کار و رفتار و اخلاق در نسبت با یکدیگر تعیّن خاص یافته اند هر چند که در ظاهر هر یک از اجزاء وجود مستقل دارند و به نظر می رسد که می توان آنها را از جای خود برداشت و به هر جای دیگر برد. اما آنچه به جای دیگر می رود ظاهری بیش نیست و آثار وجود بر آن مترتب نمی شود. علم و تکنولوژی را می توان فرا گرفت اما تا شرایط روحی و اخلاقی و خرد سامان بخش و پشتیبان آن نباشد و جایگاه آنها در نظام زندگی معلوم نشود، نشاط و رشد ندارد.اقوام جهان غالباً در نسبتشان با تجدد شئون آن را از هم جدا و مستقل انگاشته و در حدود امکان شئون مطلوب خود را اخذ کرده اند. غافل از اینکه چون این شئون از پشتیبانی باطن برخوردار نیست و عقل سازنده آن را راه نمی برد، ناقص و لنگ و ناتوان است. از این کنار هم گذاشتن جز صورتی از تجدد که تجددمآبی پژمرده و بی روح است حاصل نمی شود. برای فهم این معنی توجه باید کرد که تجدد تاریخی است که شاید بتوان آن را دوران بسط قدرت انسان تعبیر کرد.این قدرت با تقلید یا به بیان دقیق با صرف تقلید حاصل نمی شود. وجه احتیاط در حکم مربوط به تقلید این بود که چون نهال تجدد در اروپا روییده و ثمر داده است و همه کشورها آن را از اروپا فرا گرفته اند، تقلید را به کلی نمی توان بی وجه و منتفی دانست. مفهوم و معنی و راه تجدد همه اروپایی است. حتی کسانی که می گویند چرا تجدد را امر جهانی و بشری ندانیم و آن را به اروپا نسبت دهیم ناگزیر باید بپذیرند که این امر (به نظر آنان) جهانی و انسانی، ابتدا در اروپا پدید آمده و رنگ اروپایی دارد و همه اقوام آن را از اروپا گرفته یا در گرفتنش چشم به اروپا داشته اند و همچنان نیز دارند (منظور از اروپا اروپای جدید و متجدد است که شامل امریکای شمالی و ژاپن هم می شود. هر چند که امریکا و ژاپن نسبت مساوی و یکسان با اروپا ندارند و ممکن است وضع این دو کشور و بخصوص امریکا را بسط خاصی از قرن هجدهم اروپا بدانیم).چیزی که در جایی پدید می آید و همه جهان به آن رو می کنند، لاجرم در این رویکرد صورتی از تقلید وجود دارد. تقلید شاگرد از استاد در هنگام فراگیری امر مذمومی نیست و آن را با تقلید جاهلانه یکی نباید دانست. آنچه مذموم است دانسته و ندانسته از همه چیز تجدد غربی تقلید کردن و این تقلید را ابتکار و اندیشه و جلوه خرد خود انگاشتن است. دشواری کار توسعه نیافتگی اینست که گاهی در آن میان قدیم و جدید و ضرورت و امکان و مؤثر و غیر مؤثر و ضعف و قدرت و ... تفاوت گذاشته نمی شود و این بدان جهت است که خرد قدیم در جهان جدید کمتر به کار می آید و خرد جدید هم هنوز قوام نیافته است.توسعه نیافتگی زمان قبل از تجدد نیست بلکه وضع نه جدید بودن و نه قدیم بودن است. توسعه نیافتگی وضعی است که در آن مردمان دلبسته تجدد و در عین حال بیگانه با آنند و شاید هم به شدت با آن مخالف باشند. در کشور توسعه نیافته سازمان های علمی و اداری و فرهنگی تأسیس می شود. ترتیبات اداری و وظایف سازمانی را نیز از روی مدل کشورهای توسعه یافته اقتباس می کنند و پیداست که در این کار هیچ نیازی به تأمل و تفکر و تدبیر نیست اما وقتی سازمان به وجود آمد و وظیفه ای برای آن مقرر شد باید کاری بکند و نیازی را که در نظر بوده است برآورد. سازمان اداری و ترتیبات و آئین نامه را می شود با گرده برداری فراهم کرد.اما کارآمد بودنش را نمی توان با تقلید تأمین و تضمین کرد زیرا اداره یک سازمان و راه بردنش تقلیدی و حتی می توان گفت که آموختنی نیست زیرا در هر جا هر سازمانی باید نیازهای خاص آنجا را بشناسد و برآورد. شناختن نیاز و راه های برآوردن آن به صرف آموزش حاصل و معین نمی شود. این شناخت کار خرد است. خردی که نباید با هوش روان شناسی اشتباه شود زیرا این خرد، خرد دنیاساز و ساری در جامعه مدرن و متناسب با نظام آن جامعه است.مدرسه ای که اسمعیلیه در مصر و نظام الملک در بسیاری شهرها تأسیس کردند می توانست قرن ها با نظام و برنامه ثابت به تعلیم علوم زمان بپردازد و اعتقادی را ترویج کند اما دارالفنون برای اینکه دارالفنون بماند می بایست نیازهای حکومت و کشور را بشناسد و راهنمای راه برآوردن آنها باشد. دارالفنون این توانایی را نداشت و به تدریج ناتوان تر شد و نتوانست روی پای خود بایستد. حکومت هم هر چه توانست با آن کرد و بالاخره چون آن را برای خود نه سودمند بلکه مزاحم یافت به کارش پایان داد. مدرسه سیاسی هم وضعی کم و بیش شبیه به دارالفنون داشت.این هر دو تا زمانی که توپچی و داروساز و پزشک و مأمور سیاسی و کنسولی تربیت می کردند، لنگ لنگان در راهشان می رفتند اما وقتی این نیازها تا حدودی با آموزش یا بر اثر توسعه روابط با اروپا برآورده شد، بودن آنها دیگر وجهی نداشت. دانشگاه تهران هم که تأسیس شد، یک مؤسسه صرفاً آموزشی بود و حاصل علوم دانشمندان جهان را تعلیم می کرد. این دانشگاه که می بایست علم های لازم برای کشور را در وحدت و هماهنگیشان با یکدیگر بازشناسد و آنها را تعلیم کند و در سایه آموزش در مسائل خاص کشور پژوهش کند، در حال و هوای قدیم ماند.منتهی در این هوا و فضایی که شبیه هوای نظامیه بغداد و الازهر مصر بود، علم جدید تدریس می کرد. چنانکه گویی: «علم بالذات متحول را در زمان متوقف» قرار داده باشند. علم و زمان به هم بسته اند. در وضع توسعه نیافتگی علم از زمان و تاریخ جدا می شود. به علم به عنوان مثال اشاره شد و گرنه در توسعه نیافتگی هیچ چیز با زمان نسبت ندارد و کارها بر طبق عادت یا به اقتضای ضرورت های هرروزی صورت می گیرد. اینکه دانشگاه و سازمان چه وظیفه ای دارند و چه باید بکنند در خودآگاهی جهان توسعه نیافته جایی ندارد. به این جهت برای ادای هر کاری باید به اساسنامه و آئین نامه و مقررات مراجعه کنیم تا دریابیم برای چه به وجود آمده اند و چه باید بکنند به این هم شاید التفات نکنیم که آن وظیفه و هدف و سازمان و شیوه کار هم ترجمه و اقتباسی از مراجع خارجی است.در این صورت متصدیان اداره این سازمان ها برای خود وظیفه ای احساس نمی کنند زیرا آنها سازمانی را به حکم احساس نیاز و برای ادای وظیفه معین بوجود نیاورده اند بلکه ابتدا آن را بوجود آورده اند و سپس ناگزیر در اساسنامه برای آن وظیفه ای هم ذکر کرده اند. اروپا با این فکر که مدرسه هم چیزی است که اگر باشد خوبست و وجود دانشگاه لازم است و ... مدرسه و دانشگاه تأسیس نکرد بلکه آنها را ساخت زیرا وجودشان را در نظام جدید زندگیش ضروری می دید و به وجود آنها احساس نیاز می کرد. سازمان هایی که بر اثر نیاز به وجود می آیند اولاً تصنعی نیستند ثانیاً در وقت و جای مناسب به وجود می آیند ثالثاً با سازمان های دیگر که آنها هم مورد نیاز بوده اند هماهنگند.خرد تجدد هم چیزی جز درک امکان ها و ضرورت ها و طراحی هماهنگ سازمان ها و کارها نیست. وقتی گفته می شود در جهان توسعه نیافته خرد توسعه وجود ندارد مراد تخفیف ساکنان این جهان نیست زیرا شاید بعضی از برآمدگان این جهان و حتی ساکنان آن در زمره دانشمندان و نویسندگان و شاعران بزرگ باشند. یعنی مراد از خرد توسعه درک و فهم و خرد خاص اشخاص نیست. خرد هر دوران درکی متعلق به آن دوران و راهگشای هماهنگی در کارهاست.در جهان توسعه نیافته چون چیزها و کارها کمتر در جای خود و وقت مناسب به وجود آمده و صورت گرفته است، هماهنگی طبیعی میان آنها وجود ندارد و هماهنگ کردنشان هم کاری بسیار دشوار است و از هیچکس و حتی از سیاستمداران ممتاز نیز نمی توان توقع داشت که به آسانی از عهده این کار برآیند. شاید از این گفته برآید که پس همه راه ها بسته است و مشکل توسعه نیافتگی چاره ندارد البته در شرایط سیاسی و فرهنگی کنونی و با تدابیری که معمولاً در جهان توسعه نیافته اندیشیده و اجرا می شود، از توسعه نیافتگی نمی توان گذشت و راه به جایی نمی توان برد زیرا تدبیر -اگر تدبیری باشد- راه نیست بلکه شیوه پیمودن راه است.پس باید به فکر راه و راه گشایی بود. راه گشایی نیز با تفکر و تذکر به اینکه از کجا آمده ایم و با خود چه داریم و چه می خواهیم و چه می توانیم بکنیم میسر می شود. درست است که در کویر و کوهستان به آسانی نمی توان کار آبادانی کرد. ولی آدمی با تفکر و خرد خود از عهده کارهای دشوار برمی آید. اختیار هم ظهورش با فکر و خرد است و جایی که درک و تفکر نباشد چه بسا که اختیار با بلهوسی اشتباه شود و با این اشتباه است که چه بسا بگویند این سخن ها بر مبنای اعتقاد به جبر تاریخ قرار دارد.جبر تاریخ را غالباً به جای موجبیت تاریخی به زبان می آورند. موجبیت تاریخی به این معنی است که حوادث تاریخی به حکم ضرورت علت و معلولی واقع می شوند و هر چه به وجود می آید علتی داشته است و اگر علت وجود داشته باشد معلول هم به ضرورت پدید می آید. نکته اینست که حتی اگر نظم تاریخی را با نظم طبیعت یکی بدانیم، باز هم شناختن علت ها و معلول ها در تاریخ آسان نیست و مخصوصاً نباید غافل بود که یکی از اوصاف عمده تاریخ تجدد تصدیق و اثبات مدخلیت اراده انسانی در ساختن و پرداختن جهان و زندگی است و اراده هر چه باشد نمی تواند معلول یک علت مادی باشد.بیان بالنسبه روشن و کمتر کلی مطلب اینست که علت وجود رنسانس و دوران تجدد در قرون وسطی نبود. بلکه دوران جدید با یک گسست آغاز شد. رنسانس حادثه ای غیرقابل پیش بینی بود و با این داعیه پدید آمد که تاریخ را آدمی می سازد. در مورد این سخن هر نظری داشته باشیبم در اینکه تاریخ اروپا به حکم موجبیت تاریخی ساخته نشده و مخصوصاً پیش آمدنش با تفکری نو و تلقی تازه ای از انسان و از وجود امکان یافته است، به دشواری می توان تردید کرد. اروپا طرحی در برابر خود یافت که می بایست آن را اجرا کند. این طرح گرچه غیر واقع بینانه نبود اما صفت رؤیایی بودنش بود که به آن عظمت می بخشید. جهان توسعه یافته این طرح را امر عادی تلقی کرده است. روح آسان طلب و سطحی میل دارد که همه چیز را ضروری و گردش کارها را یکسره تابع ضرورت های هرروزی بداند و گاهی نیز به اختیار مطلق قائل ...

ادامه مطلب  

از ارتباط ضعیف علم و عمل در بحران تا تعیین نهادی برای رصد نحقیقات بحران  

درخواست حذف این مطلب
ایران، کشوری است که مستعد وقوع بیش از ۳۰ مورد از حدود ۴۰ بلایای طبیعی شناخته شده است و به نوعی حدود ۹۰ درصد از جمعیت کشور در معرض مخاطرات قرار دارند. این در حالی است که میزان آمادگی خانوار ۹٫۳ درصد است. این میزان مخاطرات و آمادگی پایین، فرایند مدیریت بحران را در کشور مهم جلوه می دهد. فرایندی که با توجه به چند وجهی بودن و حساسیتی که دارد، هر اقدام مرتبط به آن باید حساب شده انجام شود.به گزارش ایسنا، در حال حاضر سهم پژوهش و نتایج علمی در فرایند برنامه ریزی ها، تصمیم گیری ها، شیوه های آموزش و درک مخاطرات چیست؟ آیا دستگاه های متولی و دخیل در مدیریت بحران بر پایه علمی تصمیم گیری و برنامه ریزی می کنند؟ رابطه میان علم و عمل در بحران چگونه است؟ چالش هایی که در زمینه تبدیل علم به فناوری وجود دارد، چیست؟ آیا آموزش هابر مبنای علمی انجام می شود؟ نتایج این آموزش ها چگونه ارزیابی می شود؟این پرسش ها، در میزگردی با حضور تنی چند از اساتید دانشگاه و مسئولان دو دستگاه متولی در حوزه امداد و بحران مورد بحث و بررسی قرار گرفت.دکتر علی اردلان، یکی از مهمانان این میزگرد بود. اردلان در حال حاضر مدیر گروه سلامت در حوادث و بلایای دانشگاه علوم پزشکی تهران، موسس و دبیر بورد تخصصی این رشته در وزارت بهداشت است.وی همچنین مشاور معاون وزیر بهداشت و سرپرست دفتر مدیریت خطر بلایای وزارت بهداشت، دانشمند همکار و فلوی ارشد در دانشگاه هاروارد، مشاور سازمان جهانی بهداشت و نماینده منطقه آسیای مرکزی در شبکه جهانی کاهش خطر بلایا است.او پس از زلزله بم تا کنون، به آموزش، پژوهش و توسعه سیاستگذاری مدیریت خطر بلایا پرداخته و موسس دپارتمان سلامت در حوادث و بلایا و دکترای تخصصی این رشته برای اولین در کشور و منطقه بوده است.یکی از فعالیت هایی که اردلان در وزارت بهداشت انجام داده، “طراحی و استقرار سامانه متریکس مدیریت خطر بلایا در نظام سلامت جمهوری اسلامی ایران” است که بر این اساس، اثربخشی برنامه های مدیریت بحران در وزارت بهداشت با استفاده از شاخص های کمی به طور سالیانه ارزیابی می شوند. یکی از شاخص های مهم این سامانه، “شاخص آمادگی خانوارهای ایرانی برای بلایا” است.دکتر عباس استاد تقی زاده؛ دارای مدرک دکترای تخصص سلامت در بلایا و حوادث از دانشگاه تهران و عضو هیئت علمی دانشکده علوم پزشکی دانشگاه تهران است. وی در جمعیت هلال احمر ایران، سمت مشاور رئیس جمعیت هلال احمر در “بهبود مدیریت سوانح و بحران ها و ارتقای تاب آوری اجتماعی” را دارد و از طرف دیگر مشاور عالی سامان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران نیز هست. استاد تقی زاده نزدیک به ۱۵ سال است که در حوزه امور شهری و بلایا فعالیت پژوهشی و اجرایی دارد.دکتر سید حمید جمال الدینی، معاون آموزش، پژوهش و فناوری جمعیت هلال احمر و رسول حاج احمدی، مدیر برنامه ریزی آموزشی و پژوهشی سازمان مدیریت بحران کشور دیگر مهمان هایی بودند که به عنوان مسئولان آموزشی و پژوهشی جمعیت هلال احمر و سازمان مدیریت بحران در این میزگرد شرکت کردند.عنوانبنابراین گزارش مشروح کامل این میزگرد و پاسخ به پرسش ها در ادامه می آید:در ابتدا از وضعیت مخاطرات در کشور و میزان توجه و استفاده از پژوهش و آموزش برای مقابله با آن توضیح دهید؟حاج احمدی: من صحبتم را با یک مقدمه آغاز می کنم. سازمان ملل از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۵ اهداف توسعه هزاره را مطرح کرده بود و پس از آن از سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۳۰ به جای آن، اهداف توسعه پایدار را مورد نظر قرار داد. در توسعه پایدار ۱۷ هدف مشخص شده و کشورها باید تا سال ۲۰۳۰ برای رسیدن به این اهداف اقداماتی را انجام بدهند.توسعه پایدار چیست که مورد اهمیت قرار گرفته است؟ در مورد تعریف آن می توانم به یک جمله اشاره کنم که می گوید، ما زمین را از پدرانمان به ارث نبرده ایم بلکه آن را از آیندگان به امانت گرفته ایم. یعنی هر اقدامی که می خواهیم انجام بدهیم، باید آیندگان را در نظر داشته باشیم.بنابراین اگر قرار است سکونت گاه و یا شهرکی بسازیم باید موارد بسیار مختلفی را در مورد آن در نظر بگیریم. از جمله اینکه باید به میزان کافی مکان تفریحی، ورزشی، آموزشی تدارک ببینیم و به مقاوم سازی ساختمان ها و ایمنی واحدهای مسکونی توجه کنیم. تنها نباید به این فکر کنیم که مدتی قرار است زندگی کنیم و آیندگان مهم نیستند.بنابراین به نظر می رسد بسیاری از مشکلات عدیده ای که امروز با آنها مواجه هستیم به این دلیل است که در گذشته سیاست گذاری ها، طرح ها و برنامه ها به صورتی انجام شده اند که آیندگان، در آنها مد نظر قرار نگرفته اند.با این مقدمه در مورد وضعیت مقابله با بحران هم باید بگویم که در دنیا دو رویکرد ریسک محور و پاسخ محور نسبت به مخاطرات وجود دارد. در این رابطه سایت استراتژی راهبرد کاهش خطرپذیری سازمان ملل آمار قابل توجهی را ارائه داده است. بر اساس این آمار، در کشورهای توسعه یافته، روند مخاطرات و خطرپذیری کاهش پیدا کرده ولی در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته، روند مخاطرات رو به گسترش بوده است. دلیل این مسئله هم گسترش شهرنشینی است ولی به دنبال آن، اقدامات موثری در راستای کاهش خطرپذیری در کشورهای توسعه نیافته و درحال توسعه صورت نگرفته است. این در حالی است که کشورهای توسعه یافته سیاست های مدیریت ریسک را در طرح های خود در نظر گرفتند و موفق شدند آمار تلفات جانی و مالی را کاهش دهند. یکی از نمونه های این کشورها، هم ژاپن است. همچنین اشاره به گزارش های بانک جهانی هم قابل تأمل است. بر اساس این گزارش ها اگر یک دلار در پیشگیری از سوانح هزینه کنیم، ۷ دلار از بخش پاسخ کاهش می دهیم.بنابراین مدیریت ریسک موضوع مهمی است و یکی از بحث های قابل اهمیت در این بخش، آموزش است که آموزش مردم و مسئولان را شامل می شود. آموزش مردم از این جهت اهمیت دارد که که در زمان حوادث اولین فردی هستند که می توانند کاری انجام دهند.آموزش مسئولان هم به این دلیل اهمیت دارد که تصمیم هایی که آنها قبل از سانحه می گیرند و کارهایی که بعد از آن انجام می دهند در نجات جان انسان ها بسیار تاثیرگذار است. به همین دلیل آموزش دیدن مسئولان در روند بحران کمک می کند. از همین رو آموزش ها به صورت مداوم به مسئولان ارائه می شود ولی مسئله مهم این است که این آموزش ها تا چه اندازه به عمل تبدیل می شود که متاسفانه باور لازم در میان مسئولان وجود ندارد.در این زمینه باید به چارچوب سند “سندای” هم اشاره کنم. سندی که چهار توصیه اساسی دارد و اولین توصیه آن هم درک خطرپذیری سوانح است. اینکه چنین موضوعی در سند “سندای” در اولویت قرار داده شده به این دلیل است که ما هنوز حادثه را درک و باور نکرده ایم. متاسفانه هنوز احساس نمی کنیم که وقتی سیل می آید باید به ارتفاعات پناه ببریم نه اینکه کنار رودخانه بمانیم. بنابراین عدم درک خطر اولین چالشی است که ما با آن رو به رو هستیم و در پژوهش ها و آموزش هایمان باید به آن توجه کنیم. استاد تقی زاده: من فکر می کنم پیش از اینکه به مسئله آموزش توجه کنیم باید مسئله پژوهش را مد نظر قرار بدهیم. در کشور ما فعالیت های آموزشی صورت می گیرد اما سئوال این است که این آموزش هایی که ما ارائه می کنیم بر اساس کدام پژوهش ها انجام می شوند؟این پژوهش است که به ما نشان می دهد یک آموزش چگونه، بر اساس کدام نیازها و به چه صورت باید انجام شود تا اثربخش باشد. پژوهش باید پیش زمینه تمام آموزش ها باید و ابتدا به این سئوال ها پاسخ بدهد. اگر با این شیوه کار نکنیم، به بی راهه می رویم. به ترکستان می رویم. در کشور ما آموزش هایی داده می شود؛ اما سئوال این است که جایگاه پژوهش کجا است؟در همین رابطه به یک مثال در مورد تهران اشاره می کنم. براساس مطالعه ای که اخیرا صورت گرفته، ۲۵ درصد شهروندان تهرانی معتقدند موضوع زلزله تهران، در حد یک شایعه است. وقتی با چنین تصوری مواجه هستیم، چگونه می توانیم آموزش بدهیم؟ چطور می توان به کسی که زلزله تهران را شایعه می داند گفت که باید مقاوم سازی انجام بدهد و اجزای غیرسازه ای اطرافش را فیکس کند؟ بنابراین، آموزش در چنین شرایطی جواب نمی دهد.مطالعه دیگری نشان می دهد که بسیاری از مردم تهران نیازی نمی بینند پیش از زلزله فعالیتی انجام دهند، چون فکر می کنند اگر زلزله بیاید همه ما خواهیم مرد و رویکرد تقدیرگرایی رویکرد اغلب آنها است. چگونه به این افراد می توانیم آموزش بدهیم؟ در چنین شرایطی آموزش رسمی، غیر رسمی و هر نوع دیگری که باشد نتیجه نخواهد داد. بنابراین دوست دارم بگویم که پژوهش در اولویت است.جمال الدینی: من فکر می کنم اینکه بخواهیم از تقدم و تأخر پژوهش و آموزش صحبت کنیم، کمکی به ما نمی کند. به هر حال ما یک وضع موجود داریم که راهی را برای رسیدن به این وضعیت طی کرده ایم. ابتدا باید آسیب شناسی از این وضع داشته باشیم تا ببینیم برای آینده باید چه کار کنیم.در مورد وضعیت موجود فکر می کنم اتفاق نظر وجود داشته باشد که با توجه به میزان خطرپذیری کشور و هزینه هایی که برای حوادث پرداخت می شود، میزان آمادگی ما مطلوب نیست.جمال الدینی:با توجه به میزان خطرپذیری کشور و هزینه هایی که برای حوادث پرداخت می شود، میزان آمادگی ما مطلوب نیست.علی رغم اینکه شیب حوادث در کشور ما سیر صعودی پیدا کرده دانشگاه ها در تولید مدارک علمی و تولیدات کاربردی علم مرتبط با حوزه بحران تنزل داشته اند.در حال حاضر به اندازه ۷ درصد از درآمد ناخالص ملی را برای حوادث هزینه می کنیم و در طول سال هزار میلیارد تومان برای جبران خسارت حوادث طبیعی هزینه می شود. ضمن اینکه اگر موارد دیگری مانند “گسست خانوادگی که به دنبال حوادث ایجاد می شود”، ”بی سرپرست شدن افراد زیادی به دلیل فوت همسر در حوادث جاده ای” و… را در هم نظر بگیریم، این هزینه ها بسیار بیشتر هم می شوند. بنابراین ما تنها قله یخ را می بینیم ولی اگر همین را هم در نظر بگیریم می بینیم که بین وضعیت فعلی و وضعیت مطلوب فاصله زیادی وجود دارد.حالا به عقب بازگردیم و ببینیم وضعیت فعلی ما از چه عواملی در گذشته، نشأت می گیرد. آیا هماهنگی وجود نداشته است؟ زیرساخت لازم نبود؟ یا اساسا دغدغه ای وجود نداشته است؟ به نظرم تمام اینها عواملی است که تا حدودی در وضعیت امروز ما نقش دارند. با توجه به این مسائل، به نظرم می رسد که ما باید یک رصد علمی روی فعالیت هایمان داشته باشیم. علی رغم اینکه شیب حوادث در کشور ما سیر صعودی پیدا کرده دانشگاه ها در تولید مدارک علمی و تولیدات کاربردی علم مرتبط با حوزه بحران، تنزل داشته اند.متاسفانه هنوز پراستنادترین مقاله ای که در زمینه کمک های اولیه داریم، مربوط به زلزله بم است. آیا حادثه مشابه دیگری نداشتیم؟ وضعیت در مورد اینکه این تولیدات علمی در زمینه اجرا چه نقشی دارند و تا چه حد توسط دستگاه های اجرایی درک شده باشند؟ مناسب نیست.مسئله اساسی این است که پایگاه و رصد علمی در کشور ما وجود ندارد و باید مشخص شود چه کسی سالانه باید این رصد را انجام دهد و نتیجه را گزارش کند. تکالیف قانونی داریم که هنوز اجرا نشده اند. نقشه خطرپذیری و مدیریت واحد به معنای جمع آوری دیتای بحران در کشور ما وجود ندارد، در حالی که همه یک تکلیف قانونی هستند. اینها مسائلی است که باید مورد توجه قرار بگیرند. بنابراین باید بگویم که اول اینکه، شرایط ما در حال حاضر مطلوب نیست. دوم اینکه در کشور ما کارهایی صورت گرفته ولی در زمان انجام به زیرساخت ها توجه نشده است و نکته سوم مسئله آینده است که باید آن را مد نظر قرار دهیم.در مجموع با توجه به آمار و ارقامی که داریم، می توانیم بگوییم که در حوزه پیشگیری موفق نبوده ایم. در حوزه اجرا و آموزش همگانی هم عملکرد موفقی نداشتیم زیرا نتیجه این کار را در کاهش تولید ناخالص داخلی مشاهده می کردیم.دکتر اردلان: برای ارزیابی وضعیت فعلی مان، باید آن را با وضعیت قبلی و یا جامعه مشابه، مقایسه کنیم. من فکر می کنم اگر بخواهیم وضعیت ایران را با ۱۰ سال قبل مقایسه کنیم؛ در بعضی موارد پیشرفت خوبی داشتیم و در موارد دیگری وضعیت ما بدتر شده است. ضمن اینکه شاید نتوان منشاء بسیاری از این خوبی ها را در داخل کشور دید. به هر حال در داخل کشور همه ما درگیر وضعیت بروکراتیک و مشکلات اداری بسیار زیادی هستیم که در تمام کارهای ما تأثیر دارند.یکی از مواردی که ایران به صورت مشخص در آن پیشرفت داشته، سامانه پاسخ است. ما در زلزله بم هلال احمری قوی داشتیم و حالا هلال احمری قوی تر داریم. آن زمان سازمان مدیریت بحران منسجم نداشتیم ولی حالا داریم.بنابراین می توانیم بگوییم وضعیت بهتر شده اما آسیب پذیری ما به نسبت ۱۰-۱۵ سال گذشته به شدت افزایش پیدا کرده است. این اتفاق هم عمدتا در شهرهای بزرگ رخ می دهد. درحال حاضر به لطف مدیریت شهری، پایتختی داریم که نه تنها هر لحظه ممکن است در اثر زلزله با یک فاجعه انسانی مواجه شویم، بلکه دیگر برای زیست عادی هم قابل تحمل نیست. زیرا بین فضا و تعداد آدم هایی که زندگی می کنند نسبت مناسبی وجود ندارد. ترافیک شهری، ساخت و سازها و … باعث شده که آسیب پذیری بالا برود. در این شرایط هر چقدر هم سامانه پاسخ قوی داشته باشیم به ما کمک نمی کند. پاسخ به این سوال که کدام بخش توانایی پاسخگویی به حادثه شهر تهران را خواهد داشت؟ غیر ممکن است.یکی دیگر از اتفاق های خوبی که در این مدت افتاده این است که به هر حال سازمان مدیریت بحران و قانون مدیریت بحران وجود دارد. سازمانی که چالش های زیادی بر سر راهش بود ولی به هرحال مسیر رو به پیشرفتی دارد.البته به نظر می رسد چالش های پیش روی سازمان پیشگیری و مدیریت بحران همچنان وجود داشته باشد.اردلان: این چالش ها را در ۴۰-۵۰ سال آینده هم خواهیم داشت. زیرا همزمان با اجرای قانون، مباحث پیشرفته تر و سئوال هایی که پیش می آیند، فنی تر می شوند. بنابراین هیچ وقت، حتی در هیچ کشور توسعه یافته ای هم وضعیت به این شکل نخواهد بود که شما یک قانونی را امروز بنویسید و تا چند دهه همان را اجرا کنید.در مجموع برداشت شخصی من این است که ایران از نظر بحث مدیریت بحران و کاهش خطر بلایا در مسیر خوبی پیش می رود. این مسئله را وقتی می توانیم متوجه شویم که ایران را با کشورهایی که از نظر توسعه اقتصادی واجتماعی شرایط مشابهی دارند مقایسه کنیم. جمال الدینی: با توجه به اینکه به فاز پاسخ اشاره کردید مجبور هستم ورود کنم. آقای دکتر اردلان شما معتقدید که در فاز پاسخ بهتر شده ایم. وقتی در مورد این مسئله صحبت می کنیم باید در نظر داشته باشیم که خروجی، مد نظر ما است یا تاثیر کار.اردلان: مهمترین شاخص ما هلال احمر است. اگر بگویید از زلزله بم تا کنون هلال احمر هیچ گونه توسعه زیرساختی و روساختی نداشته باشد می توانیم بگوییم که پیشرفت نداشته ایم. ولی برداشت من این است که هلال احمر با توجه به منابعی که دریافت می کند، مدیران توانمندی که در این مجموعه هستند و ظرفیت داوطلبانی که دارد؛ در طول این مدت پیشرفت کرده است. امروز هلال احمر ایران جزو افتخارات ما در خارج از کشور است. در واقع هلال احمر، معرف مدیریت بحران ایران است.جمال الدینی: هلال احمر ایران به این دلیل قوی است که بخشی از مأموریت های وزارت اضطرار را انجام می دهد ولی در کشورهای دیگر هلال احمر متولی پاسخ نیست بلکه نقش پشتیبان را دارد.البته تاکید آقای اردلان بیشتر بر این موضوع است که وضعیت کشور ما در مقابله بحران نسبت به گذشته پیشرفت داشته و بهتر شده است.اردلان: در مجموع باید بگویم که معتقدم در تمام قسمت های مربوط به چرخه مدیریت خطر در بلایا پیشرفت داشته ایم. حتی در زمینه پیشگیری هم این اتفاق افتاده است. البته هنوز در زمینه اجرا با چالش هایی مواجه هستیم ولی به هر حال کارهایی که مجلس، مدیریت بحران شهر تهران و سازمان پیشگیری و مدیریت بحران کشور انجام می دهند، مواردی است که می توان از آنها به عنوان مثال هایی برای توسعه این موضوع در کشور نام برد.اینکه بخواهیم در مورد وضعیت ایده آل صحبت کنیم و خودمان را با این شرایط بسنجیم موضوع دیگری است. ممکن است که ایده آل من و شما ژاپن باشد. ولی من در مقایسه با وضعیتی که هنگام زلزله بم در سال ۲۰۰۳ داشتیم می گویم وضعیت ما بهتر شده است. به هر حال وقتی شرایط ایده آل را در نظر بگیریم می بینیم کارهایی بوده که انجام نشده است. به عنوان مثال متاسفانه در زمینه آمادگی، هنوز نقشه جامع خطرپذیری نداریم ولی زمانی که شرایط را با زلزله بم مقایسه کنیم، می بینیم برای ارزیابی خطرها و رسم نقشه ها در کشور کارهایی زیادی شده است.جمال الدینی: وضعیت کشورهای همجوار و سرعت رشد نسبی را هم باید در نظر بگیریم. در حال حاضر کشور ما از نظر مرگ و میر در رده هشتم جهان است و در آسیا رده هفتم را دارد. در زمینه تولید علمی هم همین روند وجود دارد. تولید علمی ما نسبت به سال گذشته افزایش پیدا کرده ولی مقام ما ۵ رتبه تنزل پیدا کرده است. زیرا سایر کشورها هم در تلاش هستند و کار می کنند. در واقع مقایسه کشورهای دیگر را هم باید در نظر داشته باشیم.استاد تقی زاده: وقتی صحبت از نسبت و مقایسه می کنیم، باید اختلاف هایی را شفاف سازی کنیم. باید ببینیم مقایسه ما از نوع زمانی است یا مکانی. مقایسه ای که دکتر اردلان می کند، زمانی است. او می گوید که سال ۲۰۰۳ یک وضعیت داشته ایم وحالا در سال ۲۰۱۷ وضعیت دیگری داریم. ولی اینکه شیب رشد چگونه بوده و آیا این شیب قابل قبول است یا خیر؟ موضوع دیگری است. مقایسه ای هم که دکتر جمال الدینی انجام می دهد مقایسه مکانی است. او وضعیت فعلی ایران را در مقایسه با کشورهای دیگر در نظر می گیرد. هر دو مقایسه ای که دوستان انجام می دهند درست است ولی بحث این است که ما چه چیز را با چه چیزی مقایسه می کنیم. ما ابتدا باید وضعیت فعلی خودمان را در مقایسه با گذشته در نظر بگیریم. وقتی که این کار را انجام دادیم خودمان را باید با دیگران مقایسه کنیم.اردلان:اگر بخواهیم وضعیت خودمان را با خودمان مقایسه کنیم، در مجموع شرایط بهتری داریم. به استثنای بخش آسیب پذیری که با سوء مدیریت این آسیب پذیری را افزایش می دهیم. زلزله تهران و ساخت و سازهای نامناسب در این شهر و مسئله ریزگردها در غرب کشور دو نمونه بارز از این سوء مدیریت ها هستند.اردلان: دکتر تقی زاده نظر من را شفاف تر کرد. در کل نظر من این است که اگر بخواهیم وضعیت خودمان را با خودمان مقایسه کنیم، در مجموع شرایط بهتری داریم. به استثنای بخش آسیب پذیری که با سوء مدیریت، این آسیب پذیری را افزایش می دهیم. زلزله تهران و ساخت و سازهای نامناسب در این شهر و مسئله ریزگردها در غرب کشور دو نمونه بارز از این سوء مدیریت ها هستند.حال با در نظر گرفتن این شرایط کلی باید به این مسئله نگاه کنیم که وضعیت ما در زمینه علمی چگونه است. ما یک علم داریم و یک فناوری. علم، دانشی است که از تجربه و تحقیق به دست می آید و فناوری شیوه استفاده از این علم است. این پروسه ای است که اتفاقا مربوط به دانشگاه نیست و باید از بیرون دانشگاه آغاز شود. در هیچ جای دنیا و هیچ دانشگاه خوبی تز p.h.d تنها بر اساس علاقه فرد آغاز نمی شود. عمدتا تقاضایی از بیرون وجود دارد و برای رفع یک نیاز، این تز ارائه می شود. به عنوان مثال سازمان مدیریت بحران باید به دانشگاه بگوید که من به این محصول احتیاج دارم و باید تولید شود. چنین کاری به مجموعه دانشگاهی و تحقیقاتی سپرده می شود.البته در زمینه علمی، بعد از زلزله بم کارهایی در ایران صورت گرفت و وزارت علوم و بهداشت اقدام به تدوین رشته های کارشناسی ارشد کردند. همچنین در بخش علمی-کاربردی هم کارهایی شده و هلال احمر هم حتی قبل از زلزله بم در این راه فعالیت هایی را آغاز کرده بود.هنگام صحبت در مورد بحث پژوهش باید اشاره کنیم که تا کنون تزهای مختلفی انجام شده است که البته نمی توانیم بگوییم این تزها تمام مشکلات ما را حل می کنند ولی برای بررسی آن باید در نظر داشته باشیم که چقدر در این زمینه سرمایه گذاری شده است. تعداد سئوالات پژوهشی که در مورد مدیریت خطر ایران وجود دارد بی شمار است و با یک تز دکترا و کارشناسی ارشد، تنها به یکی از آنها می توان پاسخ داد. حتی باید این سئوال را بپرسیم که ما به پژوهشگر بحران چقدر پول می دهیم و چه کارهایی می کنیم تا این پژوهشگران به مهاجران اقتصادی تبدیل نشوند؟ باید این پرسش را مطرح کنیم که سازمان مدیریت بحران در طول ۱۰ سال گذشته در این زمینه چقدر خرج کرده و چه پشتیبانی هایی انجام داده است؟ یا هلال احمر در زمینه پژوهش به غیر از مجموعه علمی-کاربردی خود چه توسعه ای در کشور ایجاد کرده است؟ این دو بخش باید در زمینه پژوهش های مربوط به بحران از دانشگاه حمایت کنند.جمال الدینی: دانشگاه ها از منابع نفتی و دولتی استفاده می کنند و به همین دلیل باید در حوزه مسئولیت اجتماعی خود ورود کند.شما معتقد هستید باید از دانشگاه کار را آغاز کنیم و ابتدا به این بخش بپردازیم؟جمال الدینی: من می گویم هر کدام از ما باید متناسب با منابعی که دولت هزینه می کند، کارهایی را انجام می دادیم ولی نقشمان موثر نبوده است. برای ارزیابی هزینه هایی که صورت می گیرد و خروجی آنها، باید دستگاه هایی که در زمینه آموزش و پژوهش فعالیت می کنند و از بودجه بهره می برند را لیست کنیم و ببینیم که آیا خروجی آنها متناسب به هزینه ای که انجام شده هست یا خیر؟ بنابراین من معتقدم که باید نسبت تولید دانش دانشگاه ها با خروجی این تولیدات را بسنجیم و بر این اساس ارزیابی انجام بدهیم.با توجه به اینکه هر کدام از شما در یکی از بخش های مربوط به بحران مسئولیت دارید، از منظر مسئولیتی که دارید در مورد نقش و جایگاه پژوهش و چالش های آن صحبت کنید.در سازمان پیشگری و مدیریت بحران، پژوهش چه جایگاهی دارد؟ آیا برنامه ریزی های آموزشی بر اساس پژوهش ها است؟حاج احمدی: در حوزه آموزش ما سند استانداردسازی آموزش را تدوین کرده ایم. برای استانداردسازی پروسه آموزش، قراردادی هم با دانشگاه تهران امضا کردیم. این در حالی است که در گذشته چنین شرایطی نداشتیم و آموزش های ما معمولا به صورت مقطعی انجام می شد. به عنوان مثال بارها به گ ...

ادامه مطلب  

حکمت صدرایی، معطوف به تمدن است  

درخواست حذف این مطلب
«خوانش سیاسی متون حکمت متعالیه» عنوان کتابی است که به تازگی از سوی علیرضا صدرا، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران منتشر شده است. او در این کتاب به بازخوانی اندیشه های سیاسی صدرالمتالهین از میان اوراق رسائل او به خصوص کتاب های «مبدا و معاد» و «شواهد الربوبیه» می پردازد. در سالروز ولادت فیلسوف حکمت متعالیه ملاصدرای شیرازی به سراغ او رفتیم. ایده ای برای کاهش هزینه های برگزاری امتحانات در دانشگاه آزاد اسلامیهمه چیز درباره پذیرش در دانشگاه آزاد اسلامی در نیم سال دومسنجش صلاحیت متقاضیان ورود به دانشگاه با آزمونی استانداردطرح « شمیم معرفت » در دانشگاه آزاد اسلامی بندرعباس کار خود را آغاز کرد وزیر علوم: انتظار وزارت علوم برای بودجه سال 97 بیش از اینها بود / مدیران اصلی دانشگاه آزاد اسلامی افراد با تجربه ای هستند درخواست افزایش حقوق اعضای هیات علمی در حد شأن و منزلت آنها صدرا معتقد است امام خمینی (ع) طرحی را که صدرالمتالهین در حکمت صدرایی به اجمال در انداخته، تبیین، تفسیر و تحقق بخشیده است و انقلاب اسلامی نیز بر مبانی اصالت وجودی و حرکت جوهری صدرا قابل تبیین است. در ادامه متن گفت وگوی ما با این استاد دانشگاه تهران را از نظر می گذرانید.به عنوان سوال اول درباره کتابی که تالیف کردید، صحبت کنید و اینکه چه عاملی باعث شد به بازخوانی سیاسی متون فلسفه صدرایی پرداختید و وارد این بحث شدید؟اساسا هیچ نظامی در دنیا وجود ندارد مگر اینکه یک نظریه سیاسی داشته باشد و البته ممکن است نظریات سیاسی ای وجود داشته باشند که به نظامی منجر نشوند اما نظامات سیاسی از نظریات سیاسی پشتیبانی می کنند. حکمت در حقیقت نظریه سیاسی است که پایه و پشتیبان حکومت باید باشد. به این معنا که قاعدتا حکمت باید معطوف به حکومت، مدنیت و سیاست باشد و اگر نباشد حکمتی ناقص است. حکمت باید منجر به حل مشکلی عملی و عینی شود، یعنی ناظر به حکومت باشد. اکمال حکمت حکومت و سیاست است. همان طور که امامت اکمال نبوت است. امامت نقشه راه است که اگر پیاده نشود ما بلغت رسالت است. نقشه نبوت کامل است اما اگر که پیاده نشود، تمام است اما کامل نیست. مانند انسانی که تازه متولد شده و تمام اجزا را دارد اما هنوز دندان ندارد و برای ادامه زندگی باید دندان دربیاورد تا بتواند ادامه حیات بدهد. در این مساله هم به همین شکل است. همان طور که اکمال نبوت امامت است، اکمال حکمت هم حکومت و مدنیت و سیاست است. هیچ جا مدنیت بدون حکمت دیده نمی شود و حکمت هم مساله ای مدنی است که در مدنیت و مدینه شکل می گیرد و در بدویت حکمت موضوعیت ندارد. پس اصل اول اینکه حکمت معطوف به حکومت و سیاست و مدنیت است که باید باشد و اگر نباشد ناقص است. کمااینکه اگر حکومتی حکمت نداشته باشد مانند بنایی است که زیربنا ندارد و متزلزل است و مانند نظامی است که نظریه و زیرساخت ندارد. بنابراین حکمت زیرساخت و شاکله و اسکلت بندی یک نظام مدنی است. حکمت یک نظریه مدنی برای نظامی مدنی است و زیرساخت و شبکه و اسکلت بتونی آن حکومت است.از طرفی دیگر اگر حکمت حقیقت باشد، اساسا حقیقت متعالی است و مادی و متدانی نیست. زیرا حقیقت هستی حقیقت انالله و اناالیه راجعونی است و هستی از هستی مطلق آمده و مطلق هستی می شود و دوباره به طرف هستی مطلق حرکت می کند؛ انالله و اناالیه راجعون. وجود هبوط می کند و بعد صعود دارد. کما اینکه انسان نیز هبوط کرد و بعد از آن دوباره صعود دارد و بازگشت می کند. هستی مطلق هوالمبدا و المعاد که بنیاد و غایت؛ علت فاعلی و علت غایی است. پس اگر حکمت حقیقت باشد در اصطلاح به آن فلسفه و فرزانگی و دانایی گویند و این غیر از دانش است زیرا دانش یعنی اطلاعات و خبر و دارنده آن خبیر است. اما حکیم کسی است که دانایی دارد و فلسفه هم ترجمه شده از فرزانگی است. روبه روی این مباحث تفلسف و سوفیسم قرار دارد که تفلسف نگاه ظاهری به حیات دارد و سوفیسم حکمت کاذب و وهمی است و در واقع وهم حکمت است و حکمت نیست و تفلسف هم شناخت جزئی از حکمت است. مانند کسی که ثروت را سعادت می داند؛ چنین برداشتی غلط نیست اما کامل هم نیست. ثروت جزئی از سعادت است ولی کسی که بر سوفیسم است سلطه را سعادت می داند و این ضدحکمت است.پس نکته اول اینکه حکمت معطوف به حکومت است و حکومت ها مبتنی بر حکمت هستند و حکمت حکم زیرساخت و ساختار راهبردی هرنظام است و حکومت دیواره و سازوکار و شکل بیرونی آن است؛ کل یعمل علی شاکلته. شاکله هر نظامی حکمت است و حکومت شکل بروز بیرونی حکمت می شود. هستی و چیستی هر حکومتی حکمت است و چگونگی هر حکمتی هم حکومت است. پس اصل دوم این شد که حکمت اساسا متعالی است و توحیدی هم هست و اصلا حکمت غیرتوحیدی نداریم و اینکه بیان می شود فلان فیلسوف کافر است، در اصل موضوع او اصلا حکیم نبوده بلکه به سوفیسم یا تفلسف گرایش داشته است و حکمت به معنای راستین و جاویدان و اسلامی را نداشته است.در دین هم هر پیامبری که می آمده پیامبر قبلی را تصدیق می کرده و «مصدق لما بین یدی» بوده است و پله بعدی را می گذاشته تا آنکه به اسلام می رسد، جامع و هدی للناس می شود و همه را در بر می گیرد.حکمت نیز به همین شکل بوده است که از حکمت جاویدان و شرقی ایران آغاز می شود که آن را جامع سه عنصر می دانستند که مثلثی از عقلانیت و دیانت و سیاست بوده است. هم به دنبال توسعه در دنیا بودند «امروا فی العباد» به تعبیر پیامبر اکرم، هم به دنبال تعالی. عقل مداری، دین مداری و سیاستمداری سه عنصری بوده که به آن حکمت جاویدان شرقی و ایرانی می گویند و سپس این حکمت به یونان انتقال یافته است و در یونان بازتولید شده و تبدیل به حکمت جاویدان راستین شد که پرچمدار آن هم سقراط و بعد افلاطون و ارسطو بودند که در برابر سوفیسم و تفلسف وجود داشت و به یکباره دانش راستین و نوع مدنی آن در آنجا اوج گرفت. در واقع همه از ایران نشات گرفته بوده است و خود هم معترف آن هستند. البته بعدی ها انکار کردند.اسلام آمد و حکمت اسلام هم که حکمتی مدنی و متعالی است و در عین حال چون حقیقی و یقینی هم هست؛ به دنبال توسعه مادی و معنوی هم هست؛ از خاک تا خدا. حکمت مدنی اسلام توسط فارابی بازتولید و بر مبانی قرآنی و با زبان قرآنی بیان شد و درنتیجه حکمت مدنی توسط فارابی کامل شد.بعدها دو شاخه عملی و برهانی آن توسط ابن سینا و بعد قلبی و شهودی آن هم توسط سهروردی باز شد. در ادامه خواجه نصیرالدین طوسی اینها را تقریب و نظریات را به سیاست نزدیک کرد. یعنی حکمت نظری و مشاء را با اشراق و حکمت نظری را با عملی و حکمت را با حکومت همراه کرد و با این مدل توانست جلوی توحش مغولی را بگیرد و تمدنی مغولی تولید کند.او در این زمان رصدخانه مراغه را ایجاد کرد. این نگاه حکمت عملی است و فلسفه فرار نیست که فرار کند یا حکومت را تایید کند، بلکه باید کمک کند که حکومت اصلاح شود. این کار را انجام داد و از رصدخانه مراغه آغاز کرد و درنهایت تمدن مغولی را شکل داد. الگوی او حکمت متعالی تقریبی بود. این امر ادامه پیدا کرد و بعد ملاصدرا از تقریب فراتر رفت و جریانات را تجمیع و تعادل ایجاد کرد و توحید مشارب فکری را انجام داد. کلام، عرفان، فقه و اخلاق را هم در این منظومه قرار داد و حکمت متعالی را مطرح کرد. اما حکمت متعالی ملاصدرا کاملا معطوف به سیاست است لذا در انتهای آثارش وارد مباحث سیاسی شد و اسفار اربعه را مطرح کرد که سفر اول و دوم آن سیر خود سازی و سفر سوم و چهارم، سیر غیر سازی و مدنیت سازی است. در عرفان مسیحی و هندوئیسم کسی که خود سازی کرده از قوم جدا می شود اما در اسلام «یا ایها المدثر قم فانذر» است و باید بعد از خودسازی در پی بازگشت به قوم و انذار بقیه باشد. خداوند به حضرت رسول(ص) هم می فرماید که از کوه حرا پایین بیاید و به انذار مردم بپردازد. در مسیحیت بهترین و مقدس ترین کلیسا در غارها و مکان های دور از دسترس مردم است. اما در اسلام مساجد جامع وسط شهر و در اختیار و نزدیک به مردم است. مولوی بیان می کند که مسند در دین عیسی غار و کوه، مسند در دین ما جنگ و شکوه. یعنی به دنبال تمدن سازی هستیم. دین اسلام همین است. ملاصدرا حکمت مدنی را براساس سفر چهارم بیان می کند که سفری سیاسی است که باید در پی تشکیل حکومت باشد و حوزه عمومی را مدیریت کند تا بتواند آن را به خلق ارائه دهد. لذا سفر چهارم اکمال بقیه سفرهاست که اگر نباشد باقی سفرهای اول و دوم و سوم هم ناقص می ماند و عقیم است. ارائه طریق به تنهایی کافی نیست بلکه باید ایصال به مطلوب نیز انجام شود لذا باید حکومت را تشکیل داد. ارتش و اقتصاد و همه و همه لازمه سفر چهارم هستند. به عبارت دیگر سفر اول تا سوم مقدمات سفر چهارم است که شخص باید خود را بسازد تا درنهایت بتواند جامعه را بسازد و این همان سیاست است.کسانی که منتقد هستند تا اینجا را قبول دارند ولی بیان می کنند مباحثی که ملاصدرا در بحث فلسفه سیاسی مطرح کرده است، بیشتر معطوف به مباحثی بوده که فارابی یا دیگران بیان کرده اند و در فلسفه اسلامی هرچه به سمت ملاصدرا حرکت می کنیم، حکمت عملی نحیف تر می شود. شما به کسانی که چنین اعتقادی دارند، چه پاسخی می دهید؟نکته این است که حکمت متعالی صدرایی، حکمت متعالی معطوف به مدنیت و حکومت است. این مسیر تا علامه جعفری هم ادامه دارد. بنابراین تفسیری هم که علامه انجام می دهد، کاملا اجتماعی است و تفسیر محض ادبی و کلامی نیست. اما در عین حال نیز وقتی به امام می رسد مباحث حکومت در اندیشه ایشان منعطف از حکمت است. امام از ابتدا نگاه رهبری جامعه را داشتند؛ اینکه چگونه می توان جامعه را هدایت کرد. امام به عنوان یک سیاست شناس و حاکم از منظر تشکیل حکومت به حکمت نگاه می کند و به عبارت دیگر حکومت امام منعطف از حکمت است، اما حکمت ملاصدرا معطوف به حکومت است. این مقایسه درست مانند مقایسه فارابی و خواجه نصیر است. فارابی یک فیلسوف کاملا مدنی است که فلسفه او کاملا معطوف به حکومت و مدنیت است. حتی در رابطه با افلاطون، افرادی ازجمله یاسپرس، شک کرده اند که آیا او فیلسوف سیاسی بوده یا آنکه صرفا نظریات سیاسی داشته است اما به فارابی که می رسد او را فیلسوفی کامل می داند و هیچ شکی در این رابطه نیست، با وجود اینکه فارابی خودش سیاسی نبوده است. اما خواجه نصیر به دنبال حکومت و تمدن سازی بوده و تفکر سیاسی خواجه نصیر منعطف از حکمت است. چنین رابطه ای در مورد ملاصدرا و امام هم وجود دارد. همین رابطه در میان افلاطون و ارسطو هم وجود دارد. افلاطون خود کمتر سیاسی است اما ارسطو اساسا سیاسی است. افلاطون حکمتی را مطرح می کند که معطوف به حکومت و سیاست است، به همین خاطر ابتدا جمهوری را می نویسد و بعد نوامیس را. اما ارسطو از ابتدا سیاستش منعطف از حکمت است. فردی سیاسی است و از این زاویه به حکمت نگاه می کند و به دنبال آن است. بین افلاطون و ارسطو و بین ملاصدرا و امام و بین فارابی و خواجه نصیر نیز این نسبت وجود دارد.ملاصدرا فلسفه سیاسی را به صورت اجمالی مطرح کرده و امام خمینی آن را تبیین و تفسیر کرده و بعد تحقق بخشیده است. این فرآیند از کتاب مصباح الهدایه و شرح جنود عقل و جهل تا کتاب ولایت فقیه و انقلاب اتفاق می افتد. درست مانند افلاطون که بحث تئوری مباحثش را در جمهوری و بحث دکترین را در نوامیس مطرح می کند. امام نیز دکترین مباحث خود را با کتاب ولایت فقیه مطرح و در انقلاب پیاده می کند. این سیر در مباحث علامه جعفری هم وجود دارد و در ادامه به علامه جوادی آملی می رسد که در واقع ادامه سیر حکمت توحیدی متعالی است که مدنی هم هست و نمی تواند مدنی نباشد که در آن صورت ناقص است. پس بعدی ها نفر قبلی خود را تخطئه نکردند بلکه تکمیل و تفصیل کردند.در مورد بحث حکمت متعالی صدرایی هم باید گفت اصلا برخلاف عنوان اسفار چهارگانه، ملاصدرا فقط سه سفر را نوشته است و سفر چهارم نوشته نشده و حتی سفر سوم را هم به صورت اجمالی مطرح کرده است. یعنی سیر اول که خودسازی و دو سفر هست را مطرح کرده و سفر سوم و چهارم را بیشتر در شواهد و مبدا و معاد مطرح کرده است. او در اسفار تعریفی از حکمت ارائه می دهد مبنی براینکه «الحکمه هوالاقتدا به خالق المتعالی فی سیاسته». حکمت را اقتدای سیاسی می داند. کدام حکیم در طول تاریخ حکمت را به سیاست تعریف کرده است. سابقه ندارد.البته حدس بنده این است که ملاصدرا این تعریف را از تدبیرات الهی ابن عربی گرفته است که البته به این صراحت در آنجا بیان نشده است. نگاه، نگاه سیاسی است. ممکن است که ملاصدرا نتوانسته که به دلایلی آن را کامل کند اما مبنا و نگاه او سیاسی است و اساس این مباحث را بحث کرده است.سیاست یک نوع آفرینش است که نظام سازی می کند. خداوند انسان را خلق کرده است و انسان هم سیاست را خلق کرد. صدرا این شأن الهی را در تعریف حکمت آورده است و آن را به سیاست متصل کرده است؛ چراکه سیاست هم صناعت است و انسان با نظام سازی و حکومت سازی و نهاد سازی سیاست را خلق می کند. این خود نوعی آفرینندگی است اما ملاصدرا می گوید که در آن باید به خداوند اقتدا کرد. این نوع تعریف از حکمت، حکمت را به سیاست تعریف کردن، در حکمای قبل و بعد از صدرا دیده نمی شود. تفسیر ملاصدرا از قرآن هم از معدود تفاسیر سیاسی ماست. او حتی درجایی از تفسیر سوره سجده خود بیان می کند که ما سه علم الهی داریم؛ علم نبوت، علم امامت و علم سیاست. علم سیاست را جزء علوم ا ...

ادامه مطلب  

توصیه ی ما این است که در مدیریّت های مختلف، جوان ها بیشتر به کار گرفته بشوند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی خبرگزاری میزان، به نقل از khamenei.ir، حضرت آیت الله خامنه ای در تاریخ اول فروردین ۹۷ در اجتماع زائران و مجاوران حرم مطهر رضوی، بیانات مهمی را ایراد فرمودند.مشروح سخنان مقام معظم رهبری در این دیدار به شرح زیر است.بسم الله الرّحمن الرّحیمو الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علیٰ سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم المصطفیٰ محمّد و علیٰ آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّةالله فی الارضین. اللّهمّ صلّ علىٰ ولیّک علىّ بن موسیٰ عدد ما فی علمک صلاةً دائمةً بدوام عزّک و سلطانک، اللّهمّ سلّم علىٰ علىّ بن موسى الرّضا عدد ما فی علمک سلاماً دائماً بدوام مجدک و عظمتک و کبریائک. اللّهمّ صلّ علیٰ ولیّک علیّ بن محمّد الهادی النّقیّ سلاماً دائماً بدوام عزّک و سلطانک.خدای متعال را شاکرم که توفیق عنایت کرد یک بار دیگر، یک سال دیگر در کنار این بقعه ی مطهّر و مبارک با شما مردم عزیز و وفادار دیدار کنم و سلام مخلصانه ی خود را به زوّار عزیزی که از سراسر کشور در اینجا اجتماع کرده اند و به مجاوران محترم این شهر مقدّس عرض کنم. حلول سال نو و عید نوروز را تبریک عرض میکنم و شهادت حضرت امام هادی (سلام اللّه علیه) را تسلیت عرض میکنم. این امام بزرگوار در مجموعه ی آثار و برکاتی که از ائمّه ی هدیٰ (علیهم السّلام) رسیده است، این خصوصیّت را دارد که در ضمن زیارت، مهم ترین فصول مربوط به مقامات ائمّه (علیهم السّلام) را با بیان وافی و شافی، با زیباترین تعبیرات بیان کرده اند. زیارت جامعه ی کبیره، از این بزرگوار است؛ زیارت امیرالمؤمنین در روز غدیر که یکی از غُرَر (۱) تعبیرات و فرمایشات ائمّه (علیهم السّلام) است، از این بزرگوار است. امیدواریم که به برکتِ نگاهِ عطوفت آمیزِ این امام بزرگوار -که شهادت ایشان با روز اوّل سال و با عید نوروز همراه شده است- ملّت ایران در این سال از هدایت الهی برخوردار باشند.امروز چند مطلب را من عرض خواهم کرد به شما برادران و خواهران عزیز که حضور دارید و در واقع به همه ی ملّتِ بزرگِ ایران. اوّلاً یک نگاه گذرا و اجمالی به کارنامه ی چهل ساله ی جمهوری اسلامی -چه در اصول بنیانی و شعار ها و ارزشها، و چه در عملکردها- خواهیم کرد؛ چون سال ۱۳۹۷ که امسال است، چهلمین سال پیروزی انقلاب است. در این چهل سال، این پرچمِ برافراشته، چشم ها را، دل ها را در مجموعه ی عظیمی از ملّتهای منطقه به خود جلب کرده است. مایلیم یک نگاه اجمالی بکنیم، ببینیم در این چهل سال، شعار های اصلیِ نظامِ جمهوریِ اسلامی در چه وضعیّتی است، عملکرد ما مسئولین در این مدّت چگونه است. البتّه این بحث، یک بحث طولانی و مفصّلی است که با آن طول و تفصیل، مناسب این جلسه نیست لذا بنده اکتفا میکنم به بیانی کوتاه و تقریباً بااشاره؛ بیان مفصّلِ این موضوع را محوّل میکنم به جلسه ی دیگری در ماه مبارک رمضان. اگر زنده بودم و ماه مبارک را درک کردم، در یکی از دیدار های ماه مبارک رمضان، مفصّل در این زمینه ان شاءاللّه صحبت خواهم کرد؛ یک مطلب این است.مطلب بعدی این است که عرض کنیم در کشور ما استعداد ها و ظرفیّتهای بسیار گسترده ای وجود دارد که تاکنون از آن ها استفاده نشده است؛ اگر استفاده بشود، وضعیّت کشور بمراتب پیش خواهد رفت و بهتر خواهد شد. مطلب بعدی که امروز عرض میکنم، این است که موانع استفاده ی از این ظرفیّتها چیست؛ یک مقداری به عیوب رفتاریِ خودمان واقف بشویم؛ ببینیم چه چیزی موجب شده است که ما نتوانیم از این ظرفیّت وسیع استفاده کنیم. مطلب بعدی، سر فصل بعدی، راجع به شعار امسال است که «حمایت از کالای ایرانی» است؛ یک توضیحی در این زمینه عرض میکنم. بعد هم یک اشاره ای به مسائل منطقه و یک اشاره ای به آینده خواهم کرد؛ این فهرست بحث های امروز است. امیدوارم برادران عزیز و خواهران عزیز که در جلسه حضور دارند، با حوصله این بحث را بشنوند و از خدای متعال درخواست میکنم که زبان بنده را گویا کند تا بتوانم آنچه مورد نظر است بیان کنم.در بابِ ارزش های اصلیِ انقلاب و شعار های انقلاب و اصول بنیادین انقلاب، آنچه من میتوانم عرض بکنم این است که انقلاب، امتحان خوبی در این زمینه پس داده است؛ یعنی ملّت ایران توانسته است اصول بنیادین را و شعار های اصلی انقلاب را به همان استحکامِ اوّل، تا امروز حفظ کند. شعار ها و ارزش های اصلی این ها است: استقلال، آزادی، مردم سالاری، اعتماد به نفس ملّی و خود باوری ملّی، عدالت، و برتر و بالاتر از همه ی این ها تحقّق و پیاده شدن احکام دین و شریعت در کشور؛ این شعار ها با همان طراوتِ اوّل حفظ شده است.امروز کشور از استقلال برخوردار است و این خواسته ی عمومی این مردم در انقلاب بوده، یعنی واکنش ملّت ایران به دویست سال سلطه ی بیگانگان بر این کشور است. این را خوب است جوان های ما، اهل فکر و تحقیق ما، مورد توجّه قرار بدهند. تا قبل از انقلاب، حدود دویست سال قدرت های سلطه گر بر این کشور مسلّط بودند و حکومت ها زیر سایه ی قدرت های بیگانه حکومت میکردند. حکومت قاجار با تضمینِ دولتِ تزاریِ روسیه بر سرِ پا بود؛ یعنی در جنگ های ایران و روس، در قضیّه ی ترکمانچای، عبّاس میرزای قاجاری [از روس ها]قول گرفت که حکومت در خاندان قاجار باقی بماند؛ یعنی خاندان قاجار زیر پرچم و ضمانت روس ها زندگی میکردند. بعد انگلیس ها آمدند، رضاخان را سر کار آوردند؛ همان انگلیس ها محمّد رضا را سر کار آوردند؛ بعد در بیست وهشتم مرداد سال ۳۲ آمریکایی ها وارد میدان شدند و محمّد رضا را تجدید سلطنت کردند؛ یعنی در طول این سال های متمادی، حکومت های ما را یا این قدرت یا آن قدرت می آورد و میبُرد. در یک برهه ای از زمان -قرارداد ۱۹۰۷- انگلیس و روس تزاری با هم توافق کردند، کشور ایران را بین خودشان تقسیم کردند؛ یک قسمت زیر سلطه ی انگلیس، یک قسمت زیر سلطه ی روس، یک قسمت کوچک هم این وسط مستقل؛ یعنی این جور کشور در زیر سلطه بود؛ لذا خواست عمومی ملّت ایران این بود که از این حالت خارج بشود و استقلال پیدا کند. من میتوانم عرض بکنم که امروز هیچ کشوری در دنیا، ملّتی به استقلال ملّت ایران ندارد؛ همه ی ملّتهای دنیا به نحوی از انحاء، نوعی ملاحظه کاری در مقابل قدرت ها دارند. آن ملّتی که آرائش تحت تأثیر هیچ کدام از قدرت ها قرار نمیگیرد، ملّت ایران است؛ بنابراین استقلال محفوظ ماند.آزادی؛ استقلال و آزادی در کنار هم جزو شعار های اصلی انقلاب بوده است؛ آزادی در این کشور تأمین شده است. بله، عدّه ای بی انصافی میکنند؛ از آزادی موجود استفاده میکنند و بدروغ میگویند آزادی وجود ندارد؛ رادیو های بیگانه و تبلیغات بیگانه هم سخن آن ها را بازتاب میدهند. واقع قضیّه این نیست؛ امروز در کشور ما آزادی فکر هست، آزادی بیان هست، آزادی انتخاب هست؛ هیچ کس به خاطر اینکه فکرش و نظرش مخالف نظرِ حکومت است، مورد فشار و تهدید و تعقیب قرار نمیگیرد. هرکس ادّعا کند که «من مورد فشار قرار گرفته ام، چون عقیده ام در فلان مسئله برخلاف عقیده ی حکومت بوده»، هرکس این جور ادّعایی بکند، دروغ گفته؛ چنین چیزی نیست. افراد متعدّد در رسانه های مختلف، افکارِ گوناگونِ ضدّ حکومت را -که عقیده شان است- ابراز میکنند و کسی هم با این ها کاری ندارد؛ بنا هم نیست که کسی متعرّض این ها بشود. آزادی بیان هم هست؛ میتوانند بگویند.بله، آزادی در همه جای دنیا چهارچوب دارد؛ آزادی یعنی «برخلاف قانون عمل کردن» وجود ندارد؛ آزادی یعنی «برخلاف دین و شریعت عمل کردن» وجود ندارد. چهارچوب آزادی در کشور ما، قانون اساسی ما و قوانین کشور و همه الهام گرفته ی از شریعت مطهّر اسلام است؛ البتّه این هست. اینکه کسی توقّع داشته باشد آزاد باشد و برخلاف قانون عمل کند، منطقی نیست و این وجود ندارد؛ بنابراین آزادی هست.مردم سالاری؛ انتخابات عمومی در کشور ما جزو کم نظیرترین انتخابات ها در تمام دنیا و در کشور های مختلف است. تقریباً همه ی سال ها و اخیراً هر دوسال یک بار، انتخابات انجام میگیرد. در انتخابات همه آزادند، همه شرکت میکنند، با شور و شوق هم ملّت ما شرکت میکنند. شما ملاحظه کنید در این چهل سال، دولت هایی که با انتخاب مردم سرِ کار آمدند، دارای گرایش های مختلف بودند؛ یک وقت گرایش به نوعِ سیاستی داشتند، یک وقت گرایش به ضدّ آن داشتند؛ همه ی این ها را مردم انتخاب کردند. مردم سالاری در کشور ما مستقر است. ما در انتخابات های خودمان نگذاشتیم یک روز تأخیر بشود، حتّی در دوران جنگ.ارزش و اصل دیگر، اعتماد به نفس ملّی و خودباوری ملّت ایران است یعنی ملّت، در مقابل دیگران احساس انفعال و سرافکندگی نداشته باشد؛ یعنی روحیه ی «ما میتوانیم»؛ این امروز بحمداللّه در کشور وجود دارد. البتّه عرض کردم، شرح این ها و آمار های مربوط به این ها طولانی است و این ها را در جلسه ی دیگری عرض خواهم کرد. امروز بحمداللّه ملّت ما و جوانان ما روی پای خودشان می ایستند و احساس استقلال و خودباوری میکنند.مسئله ی عدالت. بنده در چند هفته ی قبل گفتم (۲) در بحث عدالت عقبیم؛ عقیده ی من همین است، منتها دیگران -بدخواهان- جور دیگری استفاده کردند؛ معنای این حرف را این قرار دادند که کشور در باب عدالت، هیچ حرکتی انجام نداده است؛ این خلاف واقع است. در باب عدالت کار های بسیار زیادی انجام گرفته، کار های بسیار خوبی انجام گرفته است، منتها این، آن عدالتی که ما دنبالش هستیم و آرزوی ملّت مسلمان است نیست، با آن فاصله دارد؛ وَالّا اگر شما مقایسه کنید کشور ما را با دوران قبل از انقلاب یا با بسیاری از کشور های دیگر، می بینید در اینجا فاصله ی طبقاتی کمتر است، توانایی های قشر ضعیف بیشتر است، عمومیّت آموزش وپرورش و بهداشت و دیگر چیز ها حتماً از بسیاری کشور های دیگر بیشتر است.من یک آماری اینجا نوشته ام که این را بد نیست بگویم. منشأ این آمار و کسی که این آمار را داده است، بانک جهانی است؛ یعنی آمار داخلی نیست. اینجا گفته میشود که پیش از انقلاب، ضریب جینی بالای ۵۰ بود. ضریب جینی، یک محاسبه ای است که برای نشان دادن شکاف طبقاتی و فاصله ی فقیر و غنی در کشور ها انجام میگیرد؛ هرچه عدد این ضریب بالاتر باشد، شکاف طبقاتی بیشتر است؛ هرچه کمتر باشد، شکاف طبقاتی کمتر است. قبل از انقلاب، ضریب جینی بالای ۵۰ بوده است؛ در سال ۹۴ ضریب جینی در کشور ۳۸ بوده است؛ یعنی ما این مقدار -فاصله ی ۵۰ و ۳۸- توانسته ایم فاصله ی طبقاتی را کم کنیم.[طبق]یک آمار دیگر -که این آمار هم مربوط است به بانک جهانی؛ آمار بانک جهانی است؛ جزو آمار های بین المللی است- قشر فقیر مطلق، پیش از انقلاب ۴۶ درصدِ ملّت ایران بودند، یعنی تقریباً نصف ملّت ایران قبل از انقلاب جزو قشر های فقیر مطلق بودند؛ امروز این عددِ ۴۶ درصد، رسیده است به ۹/۵ درصد -البتّه در سال ۹۳؛ آمار بعد از آن را بنده ندارم- یعنی این مقدار، کار انجام گرفته.جمهوری اسلامی با وجود همه ی فشار هایی که داشته است، در تأمین عدالت کار های بزرگی انجام داده است و پیشرفت های خوبی کرده است. البتّه تبلیغات، چیز دیگری را میگوید؛ و آن عدالتی هم که ما توقّع داریم، ما دنبالش هستیم، بیش از این ها است؛ بنابراین شعار عدالت هم، شعار واقعی است و شعاری است که بحمداللّه در کشور، ماندگار و مستقر است؛ و مسئله ی دین و تحقّق شریعت به برکت وجود شورای نگهبان؛ که همه ی قدرت های مستکبر هم با شورای نگهبان مخالفند، به خاطر اینکه تأمین کننده ی انطباق قوانین و عملکرد ها با شرع مقدّس است؛ این مربوط به شعارها؛ بنابراین من میتوانم به طور اجمال عرض بکنم که عملکرد چهل ساله در زمینه ی شعار های اصلی انقلاب، عملکرد قابل قبول و عملکرد خوبی است.امّا در مورد کارکرد های مسئولان کشور؛ کارنامه در باب عملکرد اجرائی مسئولان. در باب امنیّت و ثبات، کارکرد، کارکرد بسیار خوبی است؛ در باب علم و فنّاوری، کارکرد ها بسیار خوب است؛ در باب زیرساخت های کشور -یعنی راه های ارتباطی، سدها، نیروگاه ها، بنادر و امثال اینها- کارکرد، بسیار کارکرد خوبی است؛ در باب صادرات غیر نفتی، در باب سرانه ی ناخالص ملّی، سرانه ی ناخالص ملّی نسبت به دوران قبل از انقلاب، تقریباً به دو برابر رسیده است، یک کارنامه ی مطلوبی در این زمینه ها وجود دارد؛ در باب توسعه ی اجتماعی همین جور؛ یعنی در عملکردها، در بخش های مختلف، آمار های خرسندکننده ای وجود دارد. البتّه تبلیغات، غیر از این را نشان میدهد؛ در تبلیغات، دشمنان سعی میکنند مردم را از واقعیّتهای مثبت دور کنند، برای اینکه دل های آن ها را نسبت به انقلاب اسلامی و نسبت به نظام و نسبت به اسلام چرکین کنند؛ واقعیّت این است که عرض کردیم.مطلب بعدی راجع به امکانات و ظرفیّتهای استفاده نشده است؛ این هم نکته ی بسیار مهمّی است. من میخواهم عرض بکنم آنچه شما ملاحظه میکنید -از پیشرفتها، از امکانات، از توانایی های عمومی و ملّی- استفاده ی از بخشی از ظرفیّت کشور است؛ ظرفیّت کشور بیش از این ها است. اگر ما بتوانیم از همه ی ظرفیّت کشور با برنامه ریزیِ درست استفاده کنیم، پیشرفت کشور، رشد کشور بسیار بیشتر از امروز خواهد شد. ظرفیّتهایی که وجود دارد [این ها است]:یکی ظرفیّت جوانان دانش آموخته ی ما است؛ این خیلی مهم است. ما ده میلیون [نفر]در کشور جوانان فارغ التّحصیل دانشگاهی داریم؛ بیش از چهار میلیون دانشجوی مشغول به تحصیل داریم؛ یعنی ۲۳ برابر اوّل انقلاب. اوّل انقلاب ما ۱۷۰ یا ۱۸۰ هزار دانشجو داشتیم؛ امروز بیش از چهار میلیون دانشجو داریم؛ یعنی ۲۳ برابر آن روز دانشجو هستند؛ این یک ظرفیّت بسیار مهمّی است برای کشور. غیر از جوانان دانشجو، جوانانی که در حوزه های علمیّه مشغول تحصیلند یا جوانانی که در میدان های عملی مشغول کار هستند تعدادشان بسیار زیاد است؛ این ها توانایی های زیادی دارند و میتوانند در علم، در صنعت، در امور تجربی و در تربیت نقش آفرینی کنند. ما از این ها استفاده ی درستی نکرده ایم؛ امروز هم متأسّفانه استفاده ی درستی نمیکنیم. اینکه بنده اصرار دارم که جوان ها هر جایی که دستشان میرسد خودشان کار کنند، اقدام کنند، تأسیس کنند، ابتکار کنند به خاطر این است. یک برنامه ریزیِ جامعی لازم است در کشور انجام بگیرد برای استفاده از این مجموعه ی جوانی که ما در کشور داریم. اینکه ما گفتیم «آتش به اختیار»، فقط مخصوص کار های فرهنگی نیست، در همه ی زمینه هایی که برای پیشرفت کشور مؤثّر است جوان ها میتوانند نقش آفرینی کنند. این یکی از امکانات ما است.یکی از امکانات و ظرفیّتهای مهم، موج جمعیّتی است که بعضی ها مخالفند. بعضی ها میگویند «جمعیّت کشور چرا باید این تعداد باشد و چرا باید بیشتر بشود؟»؛ این خطا است. هشتاد میلیون جمعیّت در یک کشور، آبرو برای این کشور است؛ این کشور هشتاد میلیون [جمعیّت دارد]. این سیاست غربی ها -که من بعد اشاره خواهم کرد- [یعنی]سیاست تحدید نسل، امروز گریبان خود آن ها را گرفته است و دارد بیچاره شان میکند؛ میخواهند کشور های اسلامی از جمعیّتهای زیاد و جوان های فعّال و انسان های کارآمد برخوردار نباشند. اینکه من اصرار میکنم که حتماً بایستی تکثیر نسل بشود، خانواده ها باید فرزنددار بشوند -فرزند های بیشتری- برای این است که فردای این کشور به همین جوان ها احتیاج دارد و جوان و نیروی انسانی چیزی نیست که انسان بتواند از خارج وارد کند؛ بایستی خود کشور آن را تأمین بکند. این موج جمعیّتی یکی از امکانات است.وسعتِ سرزمینِ کشورِ ما و همسایگی با آب های بین المللیِ آزاد، از فرصت های این کشور است؛ ما از این ها به طورکامل استفاده نمیکنیم؛ یکی از دو حاشیه ی خلیج فارس متعلّق به ما است، بخش عمده ای از دریای عمان متعلّق به ما است. همسایگان متعدّد؛ با پانزده کشور ما همسایه هستیم و این یک امکان و یک ظرفیّت بسیار مهم برای کشور است. کشور ما از لحاظ جغرافیایی در جای حسّاسی قرار گرفته است؛ نقطه ی اتّصال شرق و غرب و شمال و جنوب است و این از لحاظ جغرافیایی مهم است.منابع طبیعی باارزشی در کشور ما وجود دارد که امروز بدون اینکه ارزش افزوده ای داشته باشد، به خارج فروخته میشود؛ یکی از آن ها نفت و گاز است. من سال گذشته در همین جلسه (۳) گفتم که ما در موجودی نفت و گاز بر روی هم، در دنیا اوّلیم؛ یعنی هیچ کشوری به قدر ایران عزیز ما مجموعاً نفت و گاز ندارد؛ در گاز اوّل، در نفت چهارم و در مجموع این ها -حجم مجموع نفت و گاز- اوّل در همه ی دنیا [هستیم]. این خیلی ظرفیّت مهمّی است؛ امکان بسیار مهمّی است؛ اینکه دشمن میخواهد به هر قیمتی تسلّط خود را و قیمومیّت (۴) خود را بر این کشور اعمال کند، به خاطر همین ثروت ها است. این [نفت و گاز]یکی از منابع باارزش کشور است، [به علاوه ی]فلزّات فراوان و باارزش، مراتع، جنگل ها و امکانات فراوان دیگر. اگر از این ظرفیّتها استفاده بشود، اقتصاد ایران در میان بیش از دویست کشور جهان، بین دوازده کشور اوّل قرار خواهد گرفت؛ اگر با ابتکار جوانها، با حضور جوانها، با حضور مدیران فعّال و پُرکوشش ان شاءاللّه بشود از این امکانات استفاده کرد، اقتصاد کشور در میان دوازده اقتصاد اوّل همه ی دنیا قرار خواهد گرفت و از همه جهت پیشرفته خواهد شد که امروز البتّه این جور نیست.خب، ما چرا از این ظرفیّتها استفاده نکرده ایم؟ علّت اینکه از این ظرفیّتها استفاده نشده است، وجود موانع است؛ من چند مورد از این موانع را میشمارم.یکی از این موانع باور نداشتن بعضی از مسئولین ما به همین ظرفیّتها است؛ یا باور ندارند یا به این ها اهمّیّت نمیدهند. وجود این همه جوان در کشور، یک ظرفیّت مهمّی است؛ بعضی از مسئولین ما، در طول زمانها، به این اهمّیّتی نمیدادند؛ بعضی ها این را باور نداشتند، اهمّیّت نمیدادند؛ این را که «از دست این جوان ها کار برمی آید»، بعضی ها قبول نداشتند، باور نداشتند. آن روزی که صنعت هسته ای کشور شروع به فعّالیّت کرد و به آن اوجی که همه میدانید رسید، بعضی ها بودند -حتّی بعضی از دانشمندان ما، بعضی از نسل های قدیمی ما- که به ما میگفتند «آقا نکنید، فایده ای ندارد، نمیشود، نمیتوانید»؛ بعضی ها به خود من نامه مینوشتند و میگفتند نمیتوانید. چرا؟ چون آن کسانی که دست اندرکار بودند، همه تقریباً جوان بودند؛ اکثر آن ها در سنین حدود سی سال و کمتر از سی سال بودند؛ این ها توانستند. همان کسانی که منکر بودند، بعداً اعتراف کردند که «بله، این ها واقعاً توانستند این کار را انجام بدهند». امروز در صنایع مختلف، در نانوتکنولوژی، در صنایع گوناگون، در صنایع برتر -به قول فرنگی مآب ها «های تِک» - کشور، عمده جوان ها هستند؛ مشغول کارند، دارند تلاش میکنند و میتوانند؛ جوان های ما قادر به خیلی از کار های بزرگ هستند. بعضی از مسئولینِ ما در طول زمان، این امکان را باور نداشتند یا به آن اهمّیّت نمیدادند.به نظر من مهم ترین چالش کشور ما یک چالش ذهنی است، یعنی همین که افکار عمومی نمیدانند چقدر ثروت در اختیار کشور هست؛ بعضی از مسئولین ما هم متأسّفانه نمیدانند چقدر ثروت -ثروت انسانی و ثروت طبیعی- در اختیار کشور هست؛ دشمن هم از همین دارد استفاده میکند. دشمن میخواهد بگوید که شما نمیتوانید یا ندارید؛ بنده اصرار دارم به مردم بگویم که ما میتوانیم و ما دارا هستیم و امکاناتمان فراوان است. مسئولین ما باید به قدرت جوانان و به توانایی جوانان ایمان بیاورند و اهمّیّت بدهند؛ جوانان ما هم باید از کار خسته نشوند، از ابتکار خسته نشوند، از بعضی از قدرنشناسی ها دلسرد نشوند. بعضی جوان ها به ما شکایت میکنند که «ما این کار را کردیم یا میتوانستیم بکنیم یا میتوانیم بکنیم؛ [امّا]به ما اعتنائی نمیشود»؛ خیلی خب، دلسرد نباید بشوند؛ باید دنبال کنند کار را، ابتکار را؛ مسئول هم وظیفه دارد، خود جوان هم وظیفه دارد؛ این یکی از موانع.یک مانع دیگر کم کاری ها است. بعضی از افرادی که در بخش های مختلف مسئولند، متأسّفانه دچار تنبلی و کم کاری بوده اند و هستند. وضع کشور اقتضا میکند کار پُرتوان و پُرتلاش را؛ مسئولین و مدیران در هرجا که هستند، بایستی تلاش را افزایش دهند.یکی از موانعی که موجب شده ما از این ظرفیّتها استفاده نکنیم، اعتماد کردن به نسخه ی بیگانگان بوده. عرض کردم؛ مردم ما در مقابل بیگانگان منفعل نیستند. بعضی از مسئولینِ ما در گوشه وکنار کشور به نسخه ی بیگانگان اعتماد بیشتری دارند تا به نسخه ی داخلی! و ...

ادامه مطلب  

سخنان آیت اله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی در روز اول فروردین 1397 با محوریت سال حمایت از کالای ایرانی  

درخواست حذف این مطلب
الای ایرانی یعنی محصول نهایی کار و سرمایه و فعّالیّت اقتصادی و ذهن و ابتکار و همه چیز. سرمایه گذار با سرمایه ی خود، کارگر با کار خود، طرّاح با ذهن خود و با دانش خود، اینها همه تلاش میکنند و محصول [کار آنها] میشود کالای ایرانی. بنابراین چیز باعظمتی است، چیز بسیار مهمّی است؛ این را بایستی حمایت کرد. در حمایت از این کالای ایرانی -که محصول تلاش فعّالان اقتصادی و فعّالان کارگری و سرمایه گذاران و برنامه ریزان و طرّاحان و مانند اینها است- هم مردم نقش دارند به عنوان تولید کننده ی کالای ایرانی، هم مردم نقش دارند به عنوان مصرف کننده ی کالای ایرانی؛ هم باید تولید کنند، هم باید مصرف کنند؛ هم باید در تولید تلاش کنند -که حالا عرض میکنم کارهایی را که باید انجام بگیرد- هم باید در مصرف مراقبت بکنند که کالای ایرانی مصرف کنند؛ و این هم یک وظایفی را بر عهده ی مردم و بر عهده ی مسئولین دولت قرار میدهد؛ مخاطب این شعار، هم مردمند، هم مسئولاننداقتصاد گردان - سخنان آیت اله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی در روز اول فروردین 1397 با محوریت سال حمایت از کالای ایرانیبسم الله الرّحمن الرّحیمو الحمدلله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علیٰ سیّدنا و نبیّنا ابی القاسم المصطفیٰ محمّد و علیٰ آله الاطیبین الاطهرین المنتجبین سیّما بقیّةالله فی الارضین. اللّهمّ صلّ علىٰ ولیّک علىّ بن موسیٰ عدد ما فی علمک صلاةً دائمةً بدوام عزّک و سلطانک، اللّهمّ سلّم علىٰ علىّ بن موسى الرّضا عدد ما فی علمک سلاماً دائماً بدوام مجدک و عظمتک و کبریائک. اللّهمّ صلّ علیٰ ولیّک علیّ بن محمّد الهادی النّقیّ سلاماً دائماً بدوام عزّک و سلطانک. خدای متعال را شاکرم که توفیق عنایت کرد یک بار دیگر، یک سال دیگر در کنار این بقعه ی مطهّر و مبارک با شما مردم عزیز و وفادار دیدار کنم و سلام مخلصانه ی خود را به زوّار عزیزی که از سراسر کشور در اینجا اجتماع کرده اند و به مجاوران محترم این شهر مقدّس عرض کنم. حلول سال نو و عید نوروز را تبریک عرض میکنم و شهادت حضرت امام هادی (سلام اللّه علیه) را تسلیت عرض میکنم. این امام بزرگوار در مجموعه ی آثار و برکاتی که از ائمّه ی هدیٰ (علیهم السّلام) رسیده است، این خصوصیّت را دارد که در ضمن زیارت، مهم ترین فصول مربوط به مقامات ائمّه (علیهم السّلام) را با بیان وافی و شافی، با زیباترین تعبیرات بیان کرده اند. زیارت جامعه ی کبیره، از این بزرگوار است؛ زیارت امیرالمؤمنین در روز غدیر که یکی از غُرَر(۱) تعبیرات و فرمایشات ائمّه (علیهم السّلام) است، از این بزرگوار است. امیدواریم که به برکتِ نگاهِ عطوفت آمیزِ این امام بزرگوار -که شهادت ایشان با روز اوّل سال و با عید نوروز همراه شده است- ملّت ایران در این سال از هدایت الهی برخوردار باشند. امروز چند مطلب را من عرض خواهم کرد به شما برادران و خواهران عزیز که حضور دارید و در واقع به همه ی ملّتِ بزرگِ ایران. اوّلاً یک نگاه گذرا و اجمالی به کارنامه ی چهل ساله ی جمهوری اسلامی -چه در اصول بنیانی و شعارها و ارزشها، و چه در عملکردها- خواهیم کرد؛ چون سال ۱۳۹۷ که امسال است، چهلمین سال پیروزی انقلاب است. در این چهل سال، این پرچمِ برافراشته، چشمها را، دلها را در مجموعه ی عظیمی از ملّتهای منطقه به خود جلب کرده است. مایلیم یک نگاه اجمالی بکنیم، ببینیم در این چهل سال، شعارهای اصلیِ نظامِ جمهوریِ اسلامی در چه وضعیّتی است، عملکرد ما مسئولین در این مدّت چگونه است. البتّه این بحث، یک بحث طولانی و مفصّلی است که با آن طول و تفصیل، مناسب این جلسه نیست لذا بنده اکتفا میکنم به بیانی کوتاه و تقریباً بااشاره؛ بیان مفصّلِ این موضوع را محوّل میکنم به جلسه ی دیگری در ماه مبارک رمضان. اگر زنده بودم و ماه مبارک را درک کردم، در یکی از دیدارهای ماه مبارک رمضان، مفصّل در این زمینه ان شاءاللّه صحبت خواهم کرد؛ یک مطلب این است. مطلب بعدی این است که عرض کنیم در کشور ما استعدادها و ظرفیّتهای بسیار گسترده ای وجود دارد که تاکنون از آنها استفاده نشده است؛ اگر استفاده بشود، وضعیّت کشور بمراتب پیش خواهد رفت و بهتر خواهد شد. مطلب بعدی که امروز عرض میکنم، این است که موانع استفاده ی از این ظرفیّتها چیست؛ یک مقداری به عیوب رفتاریِ خودمان واقف بشویم؛ ببینیم چه چیزی موجب شده است که ما نتوانیم از این ظرفیّت وسیع استفاده کنیم. مطلب بعدی، سر فصل بعدی، راجع به شعار امسال است که «حمایت از کالای ایرانی» است؛ یک توضیحی در این زمینه عرض میکنم. بعد هم یک اشاره ای به مسائل منطقه و یک اشاره ای به آینده خواهم کرد؛ این فهرست بحثهای امروز است. امیدوارم برادران عزیز و خواهران عزیز که در جلسه حضور دارند، با حوصله این بحث را بشنوند و از خدای متعال درخواست میکنم که زبان بنده را گویا کند تا بتوانم آنچه مورد نظر است بیان کنم.در بابِ ارزشهای اصلیِ انقلاب و شعارهای انقلاب و اصول بنیادین انقلاب، آنچه من میتوانم عرض بکنم این است که انقلاب، امتحان خوبی در این زمینه پس داده است؛ یعنی ملّت ایران توانسته است اصول بنیادین را و شعارهای اصلی انقلاب را به همان استحکامِ اوّل، تا امروز حفظ کند. شعارها و ارزشهای اصلی اینها است: استقلال، آزادی، مردم سالاری، اعتماد به نفس ملّی و خود باوری ملّی، عدالت، و برتر و بالاتر از همه ی اینها تحقّق و پیاده شدن احکام دین و شریعت در کشور؛ این شعارها با همان طراوتِ اوّل حفظ شده است.امروز کشور از استقلال برخوردار است و این خواسته ی عمومی این مردم در انقلاب بوده، یعنی واکنش ملّت ایران به دویست سال سلطه ی بیگانگان بر این کشور است. این را خوب است جوانهای ما، اهل فکر و تحقیق ما، مورد توجّه قرار بدهند. تا قبل از انقلاب، حدود دویست سال قدرتهای سلطه گر بر این کشور مسلّط بودند و حکومتها زیر سایه ی قدرتهای بیگانه حکومت میکردند. حکومت قاجار با تضمینِ دولتِ تزاریِ روسیه بر سرِ پا بود؛ یعنی در جنگهای ایران و روس، در قضیّه ی ترکمانچای، عبّاس میرزای قاجاری [از روس ها] قول گرفت که حکومت در خاندان قاجار باقی بماند؛ یعنی خاندان قاجار زیر پرچم و ضمانت روس ها زندگی میکردند. بعد انگلیس ها آمدند، رضاخان را سر کار آوردند؛ همان انگلیس ها محمّد رضا را سر کار آوردند؛ بعد در بیست وهشتم مرداد سال ۳۲ آمریکایی ها وارد میدان شدند و محمّد رضا را تجدید سلطنت کردند؛ یعنی در طول این سالهای متمادی، حکومتهای ما را یا این قدرت یا آن قدرت می آورد و میبُرد. در یک برهه ای از زمان -قرارداد ۱۹۰۷- انگلیس و روس تزاری با هم توافق کردند، کشور ایران را بین خودشان تقسیم کردند؛ یک قسمت زیر سلطه ی انگلیس، یک قسمت زیر سلطه ی روس، یک قسمت کوچک هم این وسط مستقل؛ یعنی این جور کشور در زیر سلطه بود؛ لذا خواست عمومی ملّت ایران این بود که از این حالت خارج بشود و استقلال پیدا کند. من میتوانم عرض بکنم که امروز هیچ کشوری در دنیا، ملّتی به استقلال ملّت ایران ندارد؛ همه ی ملّتهای دنیا به نحوی از انحاء، نوعی ملاحظه کاری در مقابل قدرتها دارند. آن ملّتی که آرائش تحت تأثیر هیچ کدام از قدرتها قرار نمیگیرد، ملّت ایران است. بنابراین استقلال محفوظ ماند. آزادی؛ استقلال و آزادی در کنار هم جزو شعارهای اصلی انقلاب بوده است؛ آزادی در این کشور تأمین شده است. بله، عدّه ای بی انصافی میکنند؛ از آزادی موجود استفاده میکنند و بدروغ میگویند آزادی وجود ندارد؛ رادیوهای بیگانه و تبلیغات بیگانه هم سخن آنها را بازتاب میدهند. واقع قضیّه این نیست؛ امروز در کشور ما آزادی فکر هست، آزادی بیان هست، آزادی انتخاب هست؛ هیچ کس به خاطر اینکه فکرش و نظرش مخالف نظرِ حکومت است، مورد فشار و تهدید و تعقیب قرار نمیگیرد. هرکس ادّعا کند که «من مورد فشار قرار گرفته ام چون عقیده ام در فلان مسئله برخلاف عقیده ی حکومت بوده»، هرکس این جور ادّعایی بکند، دروغ گفته؛ چنین چیزی نیست. افراد متعدّد در رسانه های مختلف، افکارِ گوناگونِ ضدّ حکومت را -که عقیده شان است- ابراز میکنند و کسی هم با اینها کاری ندارد؛ بنا هم نیست که کسی متعرّض اینها بشود. آزادی بیان هم هست؛ میتوانند بگویند. بله، آزادی در همه جای دنیا چهارچوب دارد؛ آزادی یعنی «برخلاف قانون عمل کردن» وجود ندارد؛ آزادی یعنی «برخلاف دین و شریعت عمل کردن» وجود ندارد. چهارچوب آزادی در کشور ما، قانون اساسی ما و قوانین کشور و همه الهام گرفته ی از شریعت مطهّر اسلام است؛ البتّه این هست. اینکه کسی توقّع داشته باشد آزاد باشد و برخلاف قانون عمل کند، منطقی نیست و این وجود ندارد. بنابراین آزادی هست. مردم سالاری؛ انتخابات عمومی در کشور ما جزو کم نظیرترین انتخابات ها در تمام دنیا و در کشورهای مختلف است. تقریباً همه ی سالها و اخیراً هر دوسال یک بار، انتخابات انجام میگیرد. در انتخابات همه آزادند، همه شرکت میکنند، با شور و شوق هم ملّت ما شرکت میکنند. شما ملاحظه کنید در این چهل سال، دولتهایی که با انتخاب مردم سرِ کار آمدند، دارای گرایشهای مختلف بودند؛ یک وقت گرایش به نوعِ سیاستی داشتند، یک وقت گرایش به ضدّ آن داشتند؛ همه ی اینها را مردم انتخاب کردند. مردم سالاری در کشور ما مستقر است. ما در انتخابات های خودمان نگذاشتیم یک روز تأخیر بشود، حتّی در دوران جنگ. ارزش و اصل دیگر، اعتماد به نفس ملّی و خودباوری ملّت ایران است یعنی ملّت، در مقابل دیگران احساس انفعال و سرافکندگی نداشته باشد؛ یعنی روحیه ی «ما میتوانیم»؛ این امروز بحمداللّه در کشور وجود دارد. البتّه عرض کردم، شرح اینها و آمارهای مربوط به اینها طولانی است و اینها را در جلسه ی دیگری عرض خواهم کرد. امروز بحمداللّه ملّت ما و جوانان ما روی پای خودشان می ایستند و احساس استقلال و خودباوری میکنند. مسئله ی عدالت. بنده در چند هفته ی قبل گفتم(۲) در بحث عدالت عقبیم؛ عقیده ی من همین است، منتها دیگران -بدخواهان- جور دیگری استفاده کردند؛ معنای این حرف را این قرار دادند که کشور در باب عدالت، هیچ حرکتی انجام نداده است؛ این خلاف واقع است. در باب عدالت کارهای بسیار زیادی انجام گرفته، کارهای بسیار خوبی انجام گرفته است، منتها این، آن عدالتی که ما دنبالش هستیم و آرزوی ملّت مسلمان است نیست، با آن فاصله دارد؛ وَالّا اگر شما مقایسه کنید کشور ما را با دوران قبل از انقلاب یا با بسیاری از کشورهای دیگر، می بینید در اینجا فاصله ی طبقاتی کمتر است، توانایی های قشر ضعیف بیشتر است، عمومیّت آموزش وپرورش و بهداشت و دیگر چیزها حتماً از بسیاری کشورهای دیگر بیشتر است. من یک آماری اینجا نوشته ام که این را بد نیست بگویم. منشأ این آمار و کسی که این آمار را داده است، بانک جهانی است؛ یعنی بانک داخلی نیست. اینجا گفته میشود که پیش از انقلاب، ضریب جینی بالای ۵۰ بود. ضریب جینی، یک محاسبه ای است که برای نشان دادن شکاف طبقاتی و فاصله ی فقیر و غنی در کشورها انجام میگیرد؛ هرچه عدد این ضریب بالاتر باشد، شکاف طبقاتی بیشتر است؛ هرچه کمتر باشد، شکاف طبقاتی کمتر است. قبل از انقلاب، ضریب جینی بالای ۵۰ بوده است؛ در سال ۹۴ ضریب جینی در کشور ۳۸ بوده است؛ یعنی ما این مقدار -فاصله ی ۵۰ و ۳۸- توانسته ایم فاصله ی طبقاتی را کم کنیم. [طبق] یک آمار دیگر -که این آمار هم مربوط است به بانک جهانی؛ آمار بانک جهانی است؛ جزو آمارهای بین المللی است- قشر فقیر مطلق، پیش از انقلاب ۴۶ درصدِ ملّت ایران بودند، یعنی تقریباً نصف ملّت ایران قبل از انقلاب جزو قشرهای فقیر مطلق بودند؛ امروز این عددِ ۴۶ درصد، رسیده است به ۹/۵ درصد -البتّه در سال ۹۳؛ آمار بعد از آن را بنده ندارم- یعنی این مقدار، کار انجام گرفته. جمهوری اسلامی با وجود همه ی فشارهایی که داشته است، در تأمین عدالت کارهای بزرگی انجام داده است و پیشرفتهای خوبی کرده است. البتّه تبلیغات، چیز دیگری را میگوید؛ و آن عدالتی هم که ما توقّع داریم، ما دنبالش هستیم، بیش از اینها است. بنابراین شعار عدالت هم، شعار واقعی است و شعاری است که بحمداللّه در کشور، ماندگار و مستقر است. و مسئله ی دین و تحقّق شریعت به برکت وجود شورای نگهبان؛ که همه ی قدرتهای مستکبر هم با شورای نگهبان مخالفند، به خاطر اینکه تأمین کننده ی انطباق قوانین و عملکردها با شرع مقدّس است؛ این مربوط به شعارها. بنابراین من میتوانم به طور اجمال عرض بکنم که عملکرد چهل ساله در زمینه ی شعارهای اصلی انقلاب، عملکرد قابل قبول و عملکرد خوبی است. امّا در مورد کارکردهای مسئولان کشور؛ کارنامه در باب عملکرد اجرائی مسئولان. در باب امنیّت و ثبات، کارکرد، کارکرد بسیار خوبی است؛ در باب علم و فنّاوری، کارکردها بسیار خوب است؛ در باب زیرساخت های کشور -یعنی راه های ارتباطی، سدها، نیروگاه ها، بنادر و امثال اینها- کارکرد، بسیار کارکرد خوبی است؛ در باب صادرات غیر نفتی، در باب سرانه ی ناخالص ملّی، سرانه ی ناخالص ملّی نسبت به دوران قبل از انقلاب، تقریباً به دو برابر رسیده است، یک کارنامه ی مطلوبی در این زمینه ها وجود دارد؛ در باب توسعه ی اجتماعی همین جور؛ یعنی در عملکردها، در بخشهای مختلف، آمارهای خرسندکننده ای وجود دارد. البتّه تبلیغات، غیر از این را نشان میدهد؛ در تبلیغات، دشمنان سعی میکنند مردم را از واقعیّتهای مثبت دور کنند، برای اینکه دلهای آنها را نسبت به انقلاب اسلامی و نسبت به نظام و نسبت به اسلام چرکین کنند؛ واقعیّت این است که عرض کردیم. مطلب بعدی راجع به امکانات و ظرفیّتهای استفاده نشده است؛ این هم نکته ی بسیار مهمّی است. من میخواهم عرض بکنم آنچه شما ملاحظه میکنید -از پیشرفتها، از امکانات، از توانایی های عمومی و ملّی- استفاده ی از بخشی از ظرفیّت کشور است؛ ظرفیّت کشور بیش از اینها است. اگر ما بتوانیم از همه ی ظرفیّت کشور با برنامه ریزیِ درست استفاده کنیم، پیشرفت کشور، رشد کشور بسیار بیشتر از امروز خواهد شد. ظرفیّتهایی که وجود دارد [اینها است]: یکی ظرفیّت جوانان دانش آموخته ی ما است؛ این خیلی مهم است. ما ده میلیون [نفر] در کشور جوانان فارغ التّحصیل دانشگاهی داریم؛ بیش از چهار میلیون دانشجوی مشغول به تحصیل داریم؛ یعنی ۲۳ برابر اوّل انقلاب. اوّل انقلاب ما ۱۷۰ یا ۱۸۰ هزار دانشجو داشتیم؛ امروز بیش از چهار میلیون دانشجو داریم؛ یعنی ۲۳ برابر آن روز دانشجو هستند؛ این یک ظرفیّت بسیار مهمّی است برای کشور. غیر از جوانان دانشجو، جوانانی که در حوزه های علمیّه مشغول تحصیلند یا جوانانی که در میدانهای عملی مشغول کار هستند تعدادشان بسیار زیاد است؛ اینها توانایی های زیادی دارند و میتوانند در علم، در صنعت، در امور تجربی و در تربیت نقش آفرینی کنند. ما از اینها استفاده ی درستی نکرده ایم؛ امروز هم متأسّفانه استفاده ی درستی نمیکنیم. اینکه بنده اصرار دارم که جوانها هر جایی که دستشان میرسد خودشان کار کنند، اقدام کنند، تأسیس کنند، ابتکار کنند به خاطر این است. یک برنامه ریزیِ جامعی لازم است در کشور انجام بگیرد برای استفاده از این مجموعه ی جوانی که ما در کشور داریم. اینکه ما گفتیم «آتش به اختیار»، فقط مخصوص کارهای فرهنگی نیست، در همه ی زمینه هایی که برای پیشرفت کشور مؤثّر است جوانها میتوانند نقش آفرینی کنند. این یکی از امکانات ما است. یکی از امکانات و ظرفیّتهای مهم، موج جمعیّتی است که بعضی ها مخالفند. بعضی ها میگویند «جمعیّت کشور چرا باید این تعداد باشد و چرا باید بیشتر بشود؟»؛ این خطا است. هشتاد میلیون جمعیّت در یک کشور، آبرو برای این کشور است؛ این کشور هشتاد میلیون [جمعیّت دارد]. این سیاست غربی ها -که من بعد اشاره خواهم کرد- [یعنی] سیاست تحدید نسل، امروز گریبان خود آنها را گرفته است و دارد بیچاره شان میکند؛ میخواهند کشورهای اسلامی از جمعیّتهای زیاد و جوانهای فعّال و انسانهای کارآمد برخوردار نباشند. اینکه من اصرار میکنم که حتماً بایستی تکثیر نسل بشود، خانواده ها باید فرزنددار بشوند -فرزندهای بیشتری- برای این است که فردای این کشور به همین جوانها احتیاج دارد و جوان و نیروی انسانی چیزی نیست که انسان بتواند از خارج وارد کند؛ بایستی خود کشور آن را تأمین بکند. این موج جمعیّتی یکی از امکانات است. وسعتِ سرزمینِ کشورِ ما و همسایگی با آبهای بین المللیِ آزاد، از فرصتهای این کشور است؛ ما از اینها به طور کامل استفاده نمیکنیم؛ یکی از دو حاشیه ی خلیجِ فارس متعلّق به ما است، بخش عمده ای از دریای عمان متعلّق به ما است. همسایگان متعدّد؛ با پانزده کشور ما همسایه هستیم و این یک امکان و یک ظرفیّت بسیار مهم برای کشور است. کشور ما از لحاظ جغرافیایی در جای حسّاسی قرار گرفته است؛ نقطه ی اتّصال شرق و غرب و شمال و جنوب است و این از لحاظ جغرافیایی مهم است. منابع طبیعی باارزشی در کشور ما وجود دارد که امروز بدون اینکه ارزش افزوده ای داشته باشد، به خارج فروخته میشود؛ یکی [از آنها] نفت و گاز است. من سال گذشته در همین جلسه(۳) گفتم که ما در موجودی نفت و گاز بر روی هم، در دنیا اوّلیم؛ یعنی هیچ کشوری به قدر ایران عزیز ما مجموعاً نفت و گاز ندارد؛ در گاز اوّل، در نفت چهارم و در مجموع اینها -حجم مجموع نفت و گاز- اوّل در همه ی دنیا [هستیم]. این خیلی ظرفیّت مهمّی است؛ امکان بسیار مهمّی است؛ اینکه دشمن میخواهد به هر قیمتی تسلّط خود را و قیمومیّت(۴) خود را بر این کشور اعمال کند، به خاطر همین ثروتها است. این [نفت و گاز] یکی از منابع باارزش کشور است، [به علاوه ی] فلزّات فراوان و باارزش، مراتع، جنگلها و امکانات فراوان دیگر. اگر از این ظرفیّتها استفاده بشود، اقتصاد ایران در میان بیش از دویست کشور جهان، بین دوازده کشور اوّل قرار خواهد گرفت؛ اگر با ابتکار جوانها، با حضور جوانها، با حضور مدیران فعّال و پُرکوشش ان شاءاللّه بشود از این امکانات استفاده کرد، اقتصاد کشور در میان دوازده اقتصاد اوّل همه ی دنیا قرار خواهد گرفت و از همه جهت پیشرفته خواهد شد که امروز البتّه این جور نیست. خب، ما چرا از این ظرفیّتها استفاده نکرده ایم؟ علّت اینکه از این ظرفیّتها استفاده نشده است، وجود موانع است؛ من چند مورد از این موانع را میشمارم. یکی از این موانع باور نداشتن بعضی از مسئولین ما به همین ظرفیّتها است؛ یا باور ندارند یا به اینها اهمّیّت نمیدهند. وجود این همه جوان در کشور، یک ظرفیّت مهمّی است؛ بعضی از مسئولین ما، در طول زمانها، به این اهمّیّتی نمیدادند؛ بعضی ها این را باور نداشتند، اهمّیّت نمیدادند؛ این را که «از دست این جوانها کار برمی آید»، بعضی ها قبول نداشتند، باور نداشتند. آن روزی که صنعت هسته ای کشور شروع به فعّالیّت کرد و به آن اوجی که همه میدانید رسید، بعضی ها بودند -حتّی بعضی از دانشمندان ما، بعضی از نسلهای قدیمی ما- که به ما میگفتند «آقا نکنید، فایده ای ندارد، نمیشود، نمیتوانید»؛ بعضی ها به خود من نامه مینوشتند و میگفتند نمیتوانید. چرا؟ چون آن کسانی که دست اندرکار بودند، همه تقریباً جوان بودند؛ اکثر آنها در سنین حدود سی سال و کمتر از سی سال بودند؛ اینها توانستند. همان کسانی که منکر بودند، بعداً اعتراف کردند که «بله، اینها واقعاً توانستند این کار را انجام بدهند». امروز در صنایع مختلف، در نانوتکنولوژی، در صنایع گوناگون، در صنایع برتر -به قول فرنگی مآب ها «های تِک»- کشور، عمده جوانها هستند؛ مشغول کارند، دارند تلاش میکنند و میتوانند؛ جوانهای ما قادر به خیلی از کارهای بزرگ هستند. بعضی از مسئولینِ ما در طول زمان، این امکان را باور نداشتند یا به آن اهمّیّت نمیدادند. به نظر من مهم ترین چالش کشور ما یک چالش ذهنی است، یعنی همین که افکار عمومی نمیدانند چقدر ثروت در اختیار کشور هست؛ بعضی از مسئولین ما هم متأسّفانه نمیدانند چقدر ثروت -ثروت انسانی و ثروت طبیعی- در اختیار کشور هست؛ دشمن هم از همین دارد استفاده میکند. دشمن میخواهد بگوید که شما نمیتوانید یا ندارید؛ بنده اصرار دارم به مردم بگویم که ما میتوانیم و ما دارا هستیم و امکاناتمان فراوان است. مسئولین ما باید به قدرت جوانان و به توانایی جوانان ایمان بیاورند و اهمّیّت بدهند؛ جوانان ما هم باید از کار خسته نشوند، از ابتکار خسته نشوند، از بعضی از قدرنشناسی ها دلسرد نشوند. بعضی جوانها به ما شکایت میکنند که «ما این کار را کردیم یا میتوانستیم بکنیم یا میتوانیم بکنیم؛ [امّا] به ما اعتنائی نمیشود»؛ خیلی خب، دلسرد نباید بشوند؛ باید دنبال کنند کار را، ابتکار را؛ مسئول هم وظیفه دارد، خود جوان هم وظیفه دارد؛ این یکی از موانع. یک ...

ادامه مطلب  

با کارگردانی می توانم اغنا شوم / فرم گرایی محض جایگزین قصه گویی در تئاتر شده است / نمایش "مرگ و پنگوئن" به روایت کارگردان و بازیگران  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: نمایش "مرگ و پنگوئن" نوشته محمد چرم شیر براساس رمان "مرگ و پنگوئن" اثر آندری کورکف به کارگردانی پیام دهکردی این روزها در سالن چهارسو مجموعه تئاترشهر روی صحنه است. اثری نمادین درباره وضعیت کنونی بشر که جایی میان برزخ و دوزخ مانده و امیدی به یافتن بهشت نمی توان برایش متصور بود. این نمایش سومین تجربه پیام دهکردی در هیبت یک کارگردان است. این بازیگر شناخته شده عرصه هنرهای نمایشی، معتقد است؛ کارگردانی یعنی خلق و اصطلاح مولف برازنده کارگردان است تا بازیگر. به بهانه اجرای "مرگ و پنگوئن" گفت وگویی با کارگردان، بازیگر و طراح و سازنده عروسک این اثر داشته ایم که در ادامه می خوانید:آقای دهکردی، شما تا همین دو سه سال پیش بیشتر به بازیگری می پرداختید و همیشه جزو بازیگران مطرح و درجه یک تئاتر بودید اما چطور شد از یک جایی تصمیم گرفتید کارگردانی هم تجربه کنید؟پیام دهکردی: بازیگری غیر از این که یک عشق و یک ویژگی و ساحت عجیبی در قلب من دارد، برای من یک حرفه است و به عنوان یک امر حرفه ای به آن نگاه می کنم. همیشه در تمام کارهایی که بازی کرده ام این دغدغه را داشته ام که فرزند زمانه خودم باشم و بتوانم تألیف کنم. این دغدغه از روزی که بازیگری را شروع کرده ام با من بوده و همین طور بیشتر شده است. باورم بر این بوده که مؤلف اول و دوم به ترتیب نویسنده و کارگردان هستند و مؤلف سوم برخی از بازیگران اند چون شما قرار است به متن، فرامتن و فرامتن کارگردانی، هم اضافه کنید. این کار خیلی سختی است؛ بعضی وقت ها پیش می آید که انگار شما با بازیگری به طور کامل اغنا نمی شوید. انگار بازیگری برای این که حرف های تان را بزنید کم است و شما به یک تعریفی بزرگ تر و شکوه مندتر نیاز دارید که این تعاریف برای من گاهی اوقات در قالب شعر تراوش کرده و روی کاغذ چکیده شده و نوشته ام و بخش دیگرش کارگردانی بوده است. احساس کرده ام با کارگردانی می توانم یک جهان بینی را منتقل کنم و حرف بزنم. همچنان باورم بر این است که حرف و تفکر، از آن متن است. یعنی متن است که زاینده تفکر و اندیشه است. پس چون من قائل بر این هستم که کارگردانی نوعی نوشتن و خلق متن است، احساس کردم که با کارگردانی می توانم اغنا شوم. در حال حاضر فکر می کنم در این سال ها بهترین چیزی که توانسته ام حرفم را با آن بزنم، حوزه کارگردانی بوده است. حتی اگر کسی کارهای بازیگری من را دنبال کند، می تواند تفکرات و حتی جریان های تاریخی روز در آن پیدا کند اما این در بحث کارگردانی صد درصد قابل رؤیت است. چه در "متولد 1361"، چه در "هیچ کس نبود بیدارمان کند" و چه در "مرگ و پنگوئن". من در نمایش "مرگ و پنگوئن" به تناسب زمانه ای که داریم در آن زندگی می کنیم یک دراماتورژی روی متن آقای محمد چرمشیر انجام داده ام و این خوانش را کاملاً با نگاه آسیب شناسی اجتماعی ایجاد کرده ام. بازیگری هم عشق من بوده است اما افزون بر آن، تألیفش را دوست دارم. مثلاً دوست داشته ام اگر ویلی لومان را بازی کنم، بگویم منِ پیام دهکردی، ویلی لومان امروز را بازی می کنم، پس در آن حرف دارم. من در نمایش "ابلوموف" هم کوشش کردم که در آن تعریف انجام بدهم. اما واقعیت است که بازیگری هر چقدر هم جایگاه رفیعی داشته باشد، من همچنان معتقدم که نمایشنامه در صدر است و می درخشد و بعد از نمایشنامه نویس از آن جایی که قرار است متن به نمایش تبدیل شود، کارگردان است. به همین خاطر دوست داشتم کارگردانی را تجربه کنم تا حرفم را با جامعه هدفم و مخاطبان تئاتر بزنم و در عین حال دغدغه های علمی بازیگری ام را نیز در جنس کارهای خودم دنبال کنم.آیا می شود گفت که خلاقیت یا مؤلف بودن در کارگردانی بیشتر از بازیگری است؟پیام دهکردی: صد درصد. کارگردان یک مؤلف ثانی ناب است و بازیگر مجری سرفصل هایی است که کارگردان چیدمان کرده است. بازیگر در این دایره محدود ممکن است در برخی جاها بتواند تعاریف خودش را هم ایجاد کند. البته همه بازیگران نمی توانند این کار را انجام بدهد و آن دسته از بازیگرانی که می توانند هم ممکن است این اتفاق در همه جای اثر برای شان نیفتد. این خیلی کار سختی است. اما کارگردانی تألیف در ذاتش است.شما در تمام این سال ها آموزش هم داده اید و به عنوان یک معلم با قشری از جوان ها کار کرده اید. آیا نمی شود مؤلفه ها و دیدگاه هایی که مد نظرتان است را در کلاس ها منتقل کنید؟پیام دهکردی: آن هم تأثیر خودش را دارد ولی واقعیت است که بیشترین اثرگذاری با خلق یک اثر اتفاق می افتد. مثلاً اگر من مخالف دکلاماسیون در بازیگری هستم و معتقدم عصرش تمام شده است، می توانم به دانشجوهایم یادش بدهم ولی بهتر این است که یک نقشی را بازی کنم و آن را به عینه نشان بدهم. در مورد کارگردانی هم همین اتفاق می افتد. یکی از دلایل دیگری که من به سمت کارگردانی رفتم این بود که احساس کردم قصه گویی دارد از تئاتر ما می رود و نمایش ها دارد به سمت فرم گرایی محض حرکت می کند. احساس کردم از بین رفتن قصه گویی خطرناک است چون ما به آن نیاز داریم. به همین واسطه فکر می کنم تأثیر ما با اجرا کردن بیشتر از آموزش خواهد بود. آموزش هم جای خودش را دارد اما بهتر است من به بچه ها بگویم این کاری است که من کارگردانی کرده ام و این ها هم بازیگرانی هستند که در کار من بازی کرده اند، حالا بیایید ببینید. این خیلی تأثیر بیشتری می تواند بگذارد.شما به عنوان بازیگر کمتر در نمایش هایی حضور داشته اید که به سمت فرمالیسم رفته است. تمایل تان بیشتر به سمت متن هایی بوده که بیشتر به قصه تمایل داشته است. در کارگردانی هم همین دید را دارید دنبال می کنید؟پیام دهکردی: تقریباً. چون به هر حال من یکی از دغدغه ها و علاقه مندی های عجیب و غریبم بحث پرفورمنس است که کار هم کرده ام. کلاً کانسپچوال آرت و هنر چیدمان و عجین شدگی هنرهای نمایشی، موسیقی و تجسمی را دوست دارم. طبیعی است که در کارهایی که کارگردانی می کنم هم گرته ای از این فرم ها برداشته می شود ولی نمی توانم بگویم صرفاً تئاتر ناتورالیستی دغدغه من است. حتی تئاتر رئالیستی هم دغدغه من نیست. اگر در کار من رئالیسم وجود دارد هم یک رئالیسم شسته شده و تمیز شده است.البته چیدمانی که شما دارید در موردش صحبت می کنید در نمایشی مثل "متولد 1361" خیلی بیشتر از "هیچکس نبود بیدارمان کند" است. آن جا حتی حرکات بازیگرها هم بیشتر به فرمالیسم طعنه می زند.پیام دهکردی: کاملاً درست است. من زمانی که می خواستم نمایش "هیچکس نبود بیدارمان کند" را کار کنم، جای خالی قصه گویی و رفتن به سمت قصه را بیشتر احساس می کردم. قبل از آن تئاترهای قصه گو کم نبودند، بنابراین "متولد 1361" می توانست در زمره آثار قصه گو قرار بگیرد و از فرم هایی هم تبعیت کند ولی ما در "هیچ کس نبود بیدارمان کند" با قصه ای مواجه هستیم که از فرم تنها در ساختار صحنه ای اش بهره می برد. نمایش "مرگ و پنگوئن" حد وسط این دو نمایش قرار می گیرد ولی کمی به "متولد 1361" نزدیک تر است. شاید به خاطر این که من فکر کردم که ما به یک راه سوم نیاز داریم. یعنی تئاتر امروز ما باید یک راه میانه ای را انتخاب کند. ما از حیث روزآمدی نیاز به رویکردهای فرمالیستی داریم اما از حیث نیاز اجتماعی، به تئاتر قصه گو احتیاج داریم. تلفیق و دوخته شدن این ها با همدیگر می تواند یک اتسمفری را خلق کند که این اتمسفر خروجی اش پرسش هایی برای مخاطب شود که مخاطب این پرسش ها را دنبال کند و بگوید نسبت امروز من با این اثر چیست. من در "مرگ و پنگوئن" هم سعی کرده ام فرم را حفظ کنم و هم کاری کنم که قصه یک روایت تر و تمیزی داشته باشد. البته نمی توانم کتمان کنم که ما اگر زمان بیشتری داشتیم، حتماً شسته شده گی، پالودگی و تمیزی بهتری در اجرا می دیدیم. معنای حرفم این نیست که اجرای ما الان قابل دفاع نیست، نه. امضای من پای این کار است و تمام قد پایش ایستاده ام و دوستش دارم اما سخن ام این است که اگر زمان بیشتری داشتیم حتماً می شد رویکردی که در بازیگری در "متولد 1361" اتفاق افتاد، در این نمایش بیشتر اتفاق بیفتد.تفاوت بین اجرای دو نمایش "متولد 1361" و "کسی نیست بیدارمان کند" به ساختار خود نمایشنامه هم برنمی گردد؟پیام دهکردی: من معمولاً فرآیند تولید متن خیلی برایم مهم است. همیشه می گویم چقدر خوب است زمانی که کارگردان ها دارند کار می کنند، یک فرآیندی ایجاد شود که به یک متن برسند. "متولد 1361" صد درصد پیشنهاد من به خانم ثمینی بوده است. من از ایشان خواستم که یک کاری را برای تکریم نسل دهه 60 انجام بدهیم. یادم است که آن موقع همه به نسل دهه 60 توهین می کردند که یک نسل سطحی، بی عمق و... است که این خیلی برای من برخورنده بود چون من تفکرم این بود که نسل دهه 60 محصول یک شرایط بوده است. پشت نمایش "متولد 1361" ماه ها پژوهش میدانی بود. هم من و هم خانم ثمینی ماه ها تحقیق کردیم که جان مایه خروجی آن تحقیق ها کلمه ای بود که مبنای خوانش و دراماتورژی من در آن کار شد، کلمه "ترس". من متوجه شدم که تمام نسل دهه 60 ایران اعم از زن و مرد دچار ترس هستند. من متن را به خانم ثمینی سفارش دادم. خودم هم در مورد برخی از اپیزودها یکی دو ایده داشتم که در نهایت متن بعد از ماه ها نوشتن و تمرین روی صحنه رفت. من از اول می دانستم که قرار است به چه سمتی بروم. در مورد "هیچ کس نبود بیدارمان کند" هم عیناً همین مسیر با آقای یاراحمدی اتفاق افتاد. هر دوی ما یک پیشینه مطالعاتی تاریخی سیاسی داشتیم که مجدداً در آن مقطع هم مطالعه کردیم و در نهایت به این سمت رفتیم که امروز می خواهیم یک قصه ای تعریف کنیم که با یک بزنگاه تاریخی انطباق داشته باشد. من می خواستم به مردم یادآور شوم که حافظه تاریخی ما دارد از بین می رود. ما دچار نسیان شده ایم. خواب هستیم و بیدار نیستیم که دوباره دارد اتفاقات مرداد سال 1332 برای مان رخ می دهد. در مورد نمایش "مرگ و پنگوئن" هم یک پروسه شبیه به همین برایم وجود داشت و من از اول می دانستم که قرار است با یک اجرای کاملاً شسته شده، حرکت کنم. منتها از حدود 10- 15 روز قبل از اجرا با توجه به شرایط اقتصادی که حاکم بر کشور شد، به ناگهان از لحاظ برآوردی دچار بحران شدیم. ما یک طراحی دیگری داشتیم که من خیلی دوستش داشتم ولی متأسفانه مجبور شدیم آن را به اقتضای شرایط مالی و بودجه ای تغییر بدهیم. البته طراحی صحنه ای که الان اتفاق افتاده است هم فوق العاده شده است.عارفه لک: من چون فیلم نمایش "متولد 1361" را دیده ام و در نمایش "هیچ کس نبود بیدارمان کند" بازی کرده ام و الان هم در نمایش "مرگ و پنگوئن" بازی می کنم، فکر می کنم آقای دهکردی از فرم بهره می گیرند. یعنی از فرم به عنوان یک ابزار استفاده می کنند تا قصه شان را روایت کنند. فرم در نمایش "مرگ و پنگوئن" هم از ابتدا به این شکل وجود نداشت. مثلاً رفت وآمدهایی که در عقب صحنه اتفاق می افتد از ابتدا وجود نداشت. ما در تمرینات خیلی آزاد بودیم که یک سری برون ریزی های عاطفی داشته باشیم که بعد همه این ها هرس شد و به این فرم رسید. در نمایش "هیچ کس نبود بیدارمان کند" هم تقریباً چنین اتفاقی افتاد و ما در دو سه هفته آخر تمرین به یک شسته رفته گی در فرم رسیدیم. همه برون ریزی های عاطفی و هر کاری که به عنوان یک بازیگر دوست داشتیم را انجام دادیم و بعد تابع یک فرم و نظم خاصی شدیم. فکر می کنم بیشتر از فرم استفاده ابزاری می کنیم.پیام دهکردی: واقعیت این است که من فرم زدگی در تئاتر که الان هم خیلی رو به تزاید است را نمی پسندم و استنباطم بر این است که بخشی از این فرم زدگی ها از ناتوانی در اجرای فرآیند رئالیستی است. من همیشه این مثال را می زنم که اگر یک چارپایه روی صحنه یک لیوان آب روی آن باشد و بازیگر از در بیاید و آن یک لیوان آب را بخورد، به ظاهر کار ساده ای است اما خیلی از کسانی که به سمت فرم زدگی حرکت می کنند از انجام این حرکت عاجز هستند. ما این را با تئاتر نوگرا و پیشتاز لهستان خلط می کنیم و می گوییم آن ها هم مثلاً در تئاتر گارجنیدزه و بخشی از تئاترهای آزمایشگاهی همین کار را انجام می دهند. بله، اما آن ها ناتورالیسم را با سلول به سلول شان به ادراک عمیق رسیده اند. یعنی کاملاً یک فرمالیسم عجیب در بازی وجود دارد اما در عمق نگاه و عطر و فرکانس های صدایی یک رئالیسم را می بینیم. یعنی فرم به مدد ادراک برای شما قابل باور می شود. بنابراین خود من به شخصه چون پرفورمنس و کانسپچوال آرت دوست دارم و کار کرده ام، استنباطم این است که آن جنس کار خیلی کار ساده ای است، حداقل برای من. این را هم توی پرانتز بگویم که کارهای آقای چرمشیر به شدت استعداد آن گونه شدن دارد. برای من خیلی سخت بود که جذب به هیجانم را نسبت به آن مهار کنم و نگذارم به آن سمت برود تا بتوانیم با حفظ اصالت فرمی که انتخاب کردیم، قصه را روایت سالم کنیم و تماشاگر یکی بود و یکی نبود را بفهمد.آقای امام بخش و آقای جمالی، شما در مورد این بحث توضیحی ندارید؟مهران امام بخش: الان وقتی یک نگاه کلی به مجموعه آثاری که دارد ارائه و اجرا می شود می اندازیم، می بینیم که ما در دهه 70 خیلی فعال بودیم. بعد از خودمان می پرسیم که چرا آن اتفاقات الان نمی افتد؟ مشکل کجاست؟ مشکل تولید تفکر تئاتری است؟ مشکل تکنیک است؟ مشکل تغییر ذائقه است؟ من فکر می کنم آثار شاخص دهه 70 هر کدام برای خودشان یک جهان بینی داشتند. "مرگ فروشنده" به کارگردانی نادر برهانی مرند و "می بوسمت و اشک" به کارگردانی محمد عاقبتی را مثال می زنم و یا برخی از متون خارجی که اجرا شد هم جهان بینی داشتند. استنباط من این است که ما الان در اصل، مشکل جهان بینی داریم و چون نمی توانیم جهان بینی داشته باشیم، به شکل روی می آوریم. شکل ممکن است در یکی دو کار جواب بدهد اما بعد دچار این بحران می شویم که در کار بعدی قرار است چه اتفاقی از نظر شکل بیفتد؟ نسلی که الان تئاتر کار می کند کتاب نخوانده است. پدرم می گفت من هیچ وقت نتوانستم ادامه تحصیل بدهم و به مدارج بالای تحصیلی برسم چون تفاوتم با تو این است که من خیلی عاقل بودم ولی تو خیلی باهوشی، گرچه تو عقل نداری! منظور از عقل، نگاهی است که تو می توانی به جهان و پدیده ها داشته باشی. به نظرم بزرگترین مشکلی که الان با آن مواجهیم، مجموعه ای از یک سری استعداد است که این استعدادها به واسطه تجربه نداشتن در زندگی، در ارائه آثارشان با مشکل مواجه هستند.عباس جمالی: تجربه "مرگ و پنگوئن" برای من خیلی تجربه پرچالش و جذابی است. آقای دهکردی یک روحی دارد که خودش چالش برانگیز و برای گروه جذاب است. ایشان سعی می کند اجرا را زنده نگه دارد ولی در عین حال فضای کار آرام است. ما همیشه فکر می کنیم باید فضا پرچالش باشد تا یک اجرا زنده باشد اما فضای این کار آرام است و اجرا به گمان خود من اجرای زنده ای است. آقای چرمشیر نمایشنامه نویسی است که همیشه یک سری فرم را تجربه کرده که شاید 5 یا 10 سال بعد یکی آمده آن فرم را پخته کرده است. خوشبختانه اجرای "مرگ و پنگوئن" دارد در همان مدیوم متن، کار خودش را انجام می دهد که به گمان من این ناشی از شعور کارگردان است. الان کارگردانی یک تعریفی پیدا کرده که انگار هر کسی متن ها را له و لورده کند، کارگردان بهتری است. آن تعریف از کارگردانی هم وجود دارد که نمی خواهم آن را نفی کنم ولی در این جا کارگردان سعی کرده جهان مستقل خودش را با کمک جهان متن تعریف کند. من فکر می کنم اجرای ما اجرایی است که جای درستی ایستاده است. جای درست از این لحاظ که درام نویس می تواند ادعا کند که متن من روی صحنه است و کارگردان هم می تواند ادعا کند که دارید اجرای من را می بینید. این خیلی نقطه کمیابی است. همیشه یه مقدار بین درام نویس و کارگردان دعوا وجود دارد؛ ولی دعوایی که در این نمایش وجود دارد نقطه آموزشی و قابل دیدنش این است. اما در مورد قصه نسلی که مهران امام بخش می گوید، من گمان می کنم یک جایی درست است و یک جایی غلط می شود. الان یاد حرف یوسف اباذری افتادم که در بحث مرتضی پاشایی می گفت من نسل را قبول ندارم. به هر حال نسل یک تونالیته است.مهران امام بخش: من منظورم این نیست که نسل پیش از من نسل خوبی بوده، من خوب نیستم و نسل بعد از من نسل بدتری است. منظورم این است که هر عنصری پیرو زمان، اصطکاکش از بین می رود. عنصر ایرانی اصطکاکش نسبت به یک سری چیزها از بین رفته است. ما از هر جایی شروع کنیم به آسیب شناسی می رسیم و این ناگزیر است. 20 سال پیش ماجرای خفاش شب (غلامرضا خوشرو) در این مملکت اتفاق افتاد و کل کشور درگیر این بود که بالأخره این آدم را گرفتند یا نه. شکل جنایت این آدم هم شکل پیچیده ای نبود. زنانی دزدیده می شدند، به آن ها تجاوز می شد و سوزانده می شدند. این اتفاق 20 سال پیش افتاد ولی الان وقتی به صفحه حوادث روزنامه ها مراجعه کنیم، می بینیم که اتفاقاتی بدتر از این دارد می افتد ولی هیچ کس برایش مهم نیست. ما اصطکاک مان با دنیای پیرامون مان از بین رفته است چون هر چه پیش می رویم، نمونه این اتفاقات بیشتر می شود. پس حساسیت ها چه می شود؟عباس جمالی: درباره این مسئله خیلی عینی می شود حرف زد. من خودم حتی نمایشنامه "پنج ثانیه برف" را راجع به همین مسئله نوشته ام. واقعاً بحث ممیزی و اصطکاک ممیزی در سوژه های این چنینی خیلی بحث جدی ای است. تو کاملاً راحت هستی که یک متن خارجی برداری و هر جور دوست داری اجرا کنی و تماشاگر هم ببیند و برود ولی در مورد سوژه های این چنینی، یکی از بحث هایش اصطکاک با ممیزی است.مهران امام بخش: من پیش از "مرگ و پنگوئن" نمایش "عکس خانوادگی" به نویسندگی مرحوم محمود استادمحمد را در تالار سنگلج داشتم. من از سال 85 یک دینی به ایشان داشتم. آقای استادمحمد به من پیشنهاد حضور در این نمایش را دادند که آن موقع امکانش پیش نیامد که آن نمایش را کار کنیم و من حالا گفتم دینم را به آقای استادمحمد ادا کنم. مرحوم استادمحمد سال 85 آمد نمایشنامه "عکس خانوادگی" را بر مبنای اتفاقی که مشابه ماجرای خفاش شب در مشهد افتاد، نوشت. منظورم ماجرای قتل های زنجیره ای سعید حنایی است. آقای استادمحمد نمایشنامه را نوشت ولی شورای نظارت به ایشان اجازه کار نداد. این نمایش 10 سال بعد اجرا شد و وقتی ما اجرایش کردیم، دیدیم چقدر راحت با این قضیه برخورد می کنند.عباس جمالی: و دیگر آن کارکرد قبل را نداشت.مهران امام بخش: اگر آن موقع اجرا می شد شاید یک اتفاقی می افتاد.عباس جمالی: به خاطر این که نسل جدید بعد از 10 سال دوباره آن تجربه را تکرار نمی کند. یک تجربه ای انجام می شود و شما یک گام به جلو می روید ولی در اصطکاک ممیزی گیر می کنید. چندی پیش دو نفر آدم تئاتری بازداشت شدند، به دلیل یک تیزری که آن تیزر رسماً تیزر مبتذلی بوده است اما چرا آن دو نفر باید بازداشت شوند و چرا به خاطر یک تیزر؟ انگار روح تئاتر ما یک افولی کرده است. دیگر بحث ممنوعیت ساعدی و نعلبندیان نیست. بحث یک تیزری است که چند نفر در آن می رقصند و دو نفر هم بازداشت می شوند. افولی که اتفاق افتاده در این حد است. اما این افول را چه کسی به وجود آورده است؟ من این را فقط تقصیر دست اندرکاران تئاتر نمی اندازم و فکر می کنم اصطکاک ممیزی هم مقصر بوده است.مهران امام بخش: می گویند تئاتر همه پدیده ها را در بر می گیرد. پس تغییر و دگرگونی در هر پدیده ممکن است تأثیرش را در تئاتر بگذارد. یعنی ما وارد یک جریان هایی می شویم که اصلاً بحث آسیب شناسی نمی شود برایش تعریف کرد. همه ما تقریباً از یک نسل هستیم و قطعاً هیچ کس بیشتر از ما نسل سانسور نیست. تا این حد که اصلاً می دانیم باید چه کار کنیم. آقای پیام دهکردی برای اجرای نمایشش دقیقاً می داند که خطوط قرمز کجاست. ما نسل سانسور هستیم و اساساً سانسور در ما تنیده شده است. من فکر می کنم فقط تئاترها را نمی شود دید و خیلی چیزهای دیگر دارد دست به دست هم می دهد که شرایط به این شکل درآمده است. دائم سعی می کنیم وارد مسائل آسیب شناسی قضیه نشویم ولی در علم قضیه می بینیم که آسیب شناسی وجود دارد. دانشکده هنر و معماری هر سال هزار فارغ التحصیل دارد. فارغ التحصیلانی که بعضاً لیسانس های دوم و سوم هستند. یعنی سومین لیسانسش هنرهای نمایشی است. من یک چیزی را به بحث فرم اضافه کنم. بعد از انقلاب بازیگرها نمی توانستند همدیگر را لمس یا بغل کنند که از دستمال و پارچه برای نشان دادن این ارتباط استفاده شد و یا یک نفر یک سیبی را گاز می زد که این خودش شد یک فرم! تبدیل به یک فرم نمایشی شد که هنوز هم استفاده از این فرم را در بعضی کارها می بینیم. هیچ کس هم نمی پرسد این سیب یا پارچه از کجا آمد.رویا ناصری: این فرم در مورد عروسک ها هم اتفاق می افتد و عروسک زن و مرد هم نمی توانند همدیگر را در آغوش بگیرند. یعنی در مورد شی ء هم به این فرم رسیده اند.به زعم من هنرمندان نسل فعلی تئاتر و یا حتی نسل قبل تر اگر به سمت تئاتر قصه گو، اجتماعی، رئالیستی، ناتورالیستی، فرمالیستی و... رفته اند، حاصل یک آموزش، گذشته و تجربه است. اگر ما داریم راجع به یک آنارشی و آنارشی گری در تئاتر صحبت می کنیم که شاید هیچ تعریفی در مورد آن وجود ندارد، حاصل یک آموزش است که در دانشگاه ها و آموزشگاه های خصوصی داده می شود و یا حاصل آموزشی است از دیدن اجراها می آید. یا حاصل یک تجربه است، یعنی بعضی از آدم ها بر اساس تجربیاتی که طی سال ها کرده اند حالا به این تعریف رسیده اند. نظر شما چیست؟پیام دهکردی: درست است. من خودم معتقدم که الان تئاتر ما شتر، گاو، پلنگ است. این بهترین عبارتی است که می توانم در مورد وضعیت فعلی تئاتر به کار ببرم. یک بخشش منبعث و برآمده از اقتضای ساختار تئاترمان است. تئاتر ما الان یک نوجوان خطاکار است. کل تئاتر ما از بعد میرزا فتحعلی آخوندزاده تا الان صد سال قدمت دارد. صد سال در عمر تاریخ یک پدیده بسیار جوان محسوب می شود. فراموش نکنید که تئاتر خصوصی در اروپا، پانصد سال تاریخ مدون دارد. بنابراین مقوله ای که ما الان به عنوان آسیب ها، شاخصه ها، حسن ها و... با آن مواجه هستیم، یک بخشش محصول همه این فرآیند پر خطا و همین طور آزم ...

ادامه مطلب  

تاکید مستمر ۲۰ ساله رهبر انقلاب بر یک کلیدواژه  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، مقام معظم رهبری در سال های گذشته بارها بر پیشرفت علمی تأکید فرموده و راهکارهایی را نیز برای تحقق این امر ارائه داده اند، حتی رهبر معظم انقلاب این راهکارها را در ۶ بند در قالب سیاست های علمی و فناوری کشور ابلاغ فرمودند.ایشان امسال را سال «حمایت از تولید داخلی» عنوان فرموده و برای چندمین بار به تازگی بر توسعه توجه به شرکت های دانش بنیان تأکید فرمودند.تأکیدات اخیر رهبر معظم انقلاب بر توجه به پیشرفت علم و فناوری بهانه ای شد تا راهکارهای ایشان درباره پیشرفت علمی را چند باره مرور کنیم.ایشان از سال ها پیش بر جنبش نرم افزاری تأکید فرموده و این جنبش را تلاش و برنامه ریزی برای عدم نیاز به دیگران و خودکفایی تعریف کردند.در همین راستا بر آن شدیم تا در این گزارش به مرور برخی از اظهارات حضرت آیت الله خامنه ای مقام معظم رهبری درباره جنبش نرم افزاری بپردازیم.* دانشگاه باید بتواند یک جنبش نرم افزاری همه جانبه در اختیار ملت بگذارددانشگاه باید بتواند یک جنبش نرم افزاری همه جانبه و عمیق در اختیار این کشور و این ملت بگذارد تا کسانی که اهل کار و تلاش هستند، با پیشنهادها و با قالبها و نوآوریهای علمی خودی بتوانند بنای حقیقی یک جامعه آباد و عادلانه مبتنی بر تفکرات و ارزش های اسلامی را بالا ببرند.امروز کشور ما از دانشگاه این را می خواهد. دانشگاه را مشغول چه کاری کنند که دانشجو و استاد را از این راه باز بدارند؟ یقین بدانید یکی از چیزهایی که امروز مورد توجه سرویس های اطلاعاتی است، این نکته است که ببینند چگونه می توانند دانشجوی بیدار و دانشگاه آگاه ایرانی را از آن راهی که می تواند به اعتلای کشور بینجامد، منصرف کنند و مانعش بشوند.(بیانات در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه صنعتی امیرکبیر- ۱۳۷۹/۱۲/۰۹)* ما به جنبش نرم افزاری احتیاج داریم، برای همین جنبش نرم افزاری ای که من گفتم، بنشینید پیشنهاد تدوین کنیدمن دو سه سال پیش در یک اجتماع دانشجویی در یکی از دانشگاه ها گفتم: امروز ما به جنبش نرم افزاری احتیاج داریم. یک جنبش و یک حرکت و یک تلاش عمومی لازم است. این تلاش عمومی، فقط وابسته به مدیریّت ها نیست. شما ناگهان با خودتان فکر نکنید که مدیریّت ها نمی کنند، پس چطور می شود؛ همه اش مربوط به مدیریّتها نیست.خواست و اراده شما - یکی از شما بچه های عزیز گفتید عشق؛ بله، عشق - عاشقانه کار کردن و با عشق دنبال علم و تحقیق رفتن و خواستن، اینها نقش دارد. این قلّه های علمی ای که شما در دنیا مشاهده می کنید، همیشه با رفاه همراه نبوده است. البته علم با خودش رفاه و سیادت سیاسی و برتری نظامی می آورد؛ در همه بخش های اقتصادی و سیاسی نفوذ کلمه ایجاد میکند؛ پول یک کشور را تقویت میکند و اقتصاد یک کشور را رونق میدهد. اینها همه هنرهای علم است؛ اما وقتی خود علم میخواهد به وجود آید، لزوماً در بستری از رفاه و راحتی و لذّت و چرب و شیرین های دنیا به وجود نمی آید.شما بیایید خودتان فکر کنید. برای همین جنبش نرم افزاری ای که من گفتم، بنشینید پیشنهاد تدوین کنید. عجله هم نمی کنیم - یعنی نمی گوییم ظرف یک یا دو ماه به ما پیشنهاد بدهید - بنشینید فکر کنید و یکی دو سال دیگر قراری بگذارید و باز پیش ما بیایید و بگویید پیشنهاد ما اینهاست؛ یعنی حقیقتا به راهکارهای عملی برسید. از آنچه که به عنوان پیشنهاد ناشی از لمس واقعیت ها به ما داده شود، کاملا استقبال می کنیم و همت می کنیم که ان شاءالله آنچه ممکن است، تحقق پیدا کند.( بیانات در دیدار جمعی از نخبگان- ۱۳۸۱/۰۷/۰۳)* مسائل اصلی کشور، مسأله اقتصاد و مسأله علم و ارتقای پایه علمی دانشگاه ها و همان جنبش نرم افزاری استما می توانیم. امکانات به اندازه کافی در اختیار مسؤولان کشور هست برای این که بتوانند کارها را انجام دهند. شرطش این است که کار را وجهه همت اصلی قرار دهند. سرگرمی های سیاسی، طرح مسائل غیرلازم و خیالی، بزرگ کردن مسائل کوچک و در سایه ی بزرگ کردن آنها، پوشاندن مسائل اصلی کشور، مضر است.مسائل اصلی کشور، مسأله اقتصاد و مسأله علم و ارتقای پایه علمی دانشگاه ها و همان جنبش نرم افزاری است که ما بارها در دانشگاه ها و در دیدار با دانشجویان و اساتید در میان گذاشته ایم؛ همچنین مسأله حفظ روحیه و فرهنگ دینی جوانان است.اینهاست که می تواند یک ملت و بخصوص ملت ما را سر پا و مستحکم نگهدارد و توطئه های دشمن را خنثی کند. بنابراین مسؤولان اولا در زمینه های فرهنگی، اقتصادی، علمی و در زمینه ی مبارزه ی با مفسدان و مخربان تلاش کنند و کار را وجهه ی همت خود قرار دهند. دوم این که اختلافات را کنار بگذارند. این اختلافات و دوگانگیها برای مصالح کشور و منافع مردم و نیروی مقاومت در مقابل دشمن، زیانبار است.( بیانات در دیدار جمعی از دانش آموزان و دانشجویان- ۱۳۸۱/۸/۱۳)* باید اهل علم در محیط دانشگاه به همان چیزی که بنده از آن به نهضت نرم افزاری در محیط علمی تعبیر کردم، بپردازند آنچه ما را تشجیع می کند که این فکر را دنبال کنیم، وجود استعدادها در داخل کشور است. اما دوستان! استعداد به تنهایی کافی نیست.تأکید بنده این است: استعداد شرط لازم است، نه شرط کافی. در کنار استعداد، تلاش و مجاهدت عالمان، اندیشمندان و استادان هم لازم است.این به معنای نفی وظیفه دستگاه های دولتی در زمینه هایی که وظیفه دارند نیست؛ به معنای نادیده گرفتن مشکلات اساتید هم نیست. این خود یک حقیقت و توقع بجایی است که باید اهل علم در محیط دانشگاه به تولید علم، به نگاه مبتکرانه و سازنده در زمینه علم - به همان چیزی که بنده از آن به نهضت نرم افزاری در محیط علمی تعبیر کردم - بپردازند؛ ما نیاز به این موضوع داریم. البته دستگاه های دولتی بزرگترین مسؤولیت را دارند.( بیانات در دیدار جمعی از اساتید دانشگاه ها- ۱۳۸۱/۰۸/۲۲) * ما باید تجربیات ناشی از مباحثه و گفتگوی سالم و محترمانه و شجاعانه را به صورت تجربه های انباشته ای درآوریم تا بتوانیم علم را بارور نماییمالبته این کارها باید سازماندهی شود. ما باید این تجربیات ناشی از مباحثه و گفتگوی سالم و محترمانه و شجاعانه را به صورت تجربه های انباشته ای درآوریم تا بتوانیم از آنها استفاده کنیم و علم را بارور نماییم.عین همین قضیه در دانشگاه وجود دارد. بارها گفته ام، این نهضت نرم افزاری که من این همه در دیدارهای دانشگاهی بر روی آن تأکید کردم، به همین معناست. ما باید علم و فرهنگ را تولید نماییم و باید کار اساسی کنیم. حکومت باید به صورت آشکار از برخورد افکار به صورت سالم حمایت کند.( بیانات در دیدار جمعی از اعضای انجمن قلم - ۱۳۸۱/۱۱/۰۸)* بدون پیشرفت علم، در این دنیای متنوّع نمی شود رقابت کرد و پیش رفتچند شعاری که ما در این دو سه سال داده ایم، همه در جهت مبارزه با فساد بوده است؛ چون فساد در جامعه رخنه ایجاد میکند. شعارهای دیگر، جنبش عدالتخواهی - در بلند مدّت - جنبش نرم افزاری و جنبش تولید علم بوده است. البته جنبش تولید علم، بدون پیشرفت علم ممکن نیست. بدون پیشرفت علم، در این دنیای متنوّع نمی شود رقابت کرد و پیش رفت؛ حتماً پیشرفت علم لازم است. این، وظیفه دانشگاه ها و دانشجویان و اساتید را بسیار سنگین میکند. (بیانات در دیدار دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی-۱۳۸۲/۲/۲۲)* در زمینه علمی، نهضت نرم افزاری و تولید علم باید تحقق پیدا کند. این شعار نیستدر زمینه علمی، نهضت نرم افزاری و تولید علم - که ما دو سه سال است مرتّب آن را مطرح کرده ایم - باید تحقّق پیدا کند. این شعار نیست. من دنبال این قضیه را گرفته ام و به همه مراکزی که ممکن بوده، توصیه کرده ام. منتها من کار اجرایی نمیکنم؛ کار اجرایی را باید دستگاههای اجرایی بکنند. بحمدالله این کار شروع شده؛ اما باید مسأله تولید علم جدّی شود. ما باید در همه زمینه ها - چه علوم طبیعی و چه علوم انسانی - علم تولید کنیم. اتّصال علم و صنعت - که من بارها روی آن تأکید کرده ام - باید تحقّق پیدا کند. همه اینها ساز و کار دارد و میتواند در برنامه گنجانده شود.(بیانات در دیدار کارگزاران نظام- ۱۳۸۲/۰۵/۱۵)* این مهر «نمی توانیم» و «نمی توانید» را بایستی از ذهن خودمان پاک کنیمبنده - همان طور که بعضی از دوستان اشاره کردند - چند سالی است که مسأله ی نهضت نرم افزاری را در محیط علمی کشور مطرح کرده ام. این، یعنی چه؟ یعنی ما نباید به فراگیری قانع باشیم؛ باید هدف تحقیق و آموزش ما تولید علم باشد؛ یعنی رسیدن به آن جایی که نوآوریهای علمی در فضای موجود بشری، از آن جا شروع می شود. ما از لحاظ استعداد، نسبت به کسانی که دانش را در دنیا تولید کردند، گسترش دادند، پیش بردند و بر اساس دانش، فنآوریهای پیچیده را به وجود آوردند، کمبود نداریم. البته تولید علم به معنای این نیست که ما ترجمه و فراگیری را نفی کنیم؛ نه، آن هم لازم است، بلکه من می گویم در ترجمه و فراگیری نباید توقف کرد.ما باید از محاصره موجود که کشورهای جهان سوم در آن قرار گرفته اند، خودمان را خارج کنیم. این فقط وظیفه ما نیست، بلکه وظیفه همه ملتهای دنیاست که در دوره ای از کاروان علم عقب ماندند.من اعتقاد راسخم - که این اعتقاد با نظر خبرگان و کارشناسان فن تأیید شده است - این است که ما می توانیم این کار را بکنیم. این مهر «نمی توانیم» و «نمی توانید» را که یکی از بخش های عمده سیاست فرهنگی دشمنان بوده، بایستی از ذهن خودمان پاک کنیم. البته من احساس می کنم که در همین زمینه هم می توانیم پیشرفت کنیم؛ چرا که الان می بینم شما استادان و دانشجویان در محافل دانشجویی، از نهضت نرم افزاری و تولید علم به عنوان شعارهای عملی و فعال یاد می کنید. این، خیلی موفقیت است که ما به این فکر افتاده ایم و این موضوع به صورت شعار، درخواست و خواسته درآمده است.(بیانات در دیدار جمعی از اساتید دانشگاه ها-۱۳۸۲/۰۸/۰۸)* من می گویم در این قضیه شما باید جدی باشید؛ نباید مسائل کشور و آینده را به بازیچه گرفتبنده وقتی جنبش نرم افزاری یا تولید علم را - که معنایش خارج شدن علم از حالت تقلیدی و ترجمه ای است - مطرح کردم، مسأله به این صورت زنده نبود.الان هرجا که به محیط های دانشجویی و دانشگاهی می روم، می بینم استاد، دانشجو، محقق و پژوهشگر از جنبش نرم افزاری حرف می زند. این خوب است. وقتی در یک مجموعه باور به وجود آمد، این باور پشتوانه حرکت ماندگار و پایدار خواهد بود. ما این را می خواهیم. من می گویم در این قضیه شما باید جدی باشید؛ نباید مسائل کشور و آینده را به بازیچه گرفت.(بیانات در دیدار جمعی از اعضای تشکل ها و جمعی از نخبگان دانشجویی-۱۳۸۲/۰۸/۱۵)* یک نهضت که با گفتن و دستور و فرمان راه نمی افتد، بلکه باید زمینه هایش فراهم شودیکی از مهمترین قسمتهای یک حرکت، «شروع حرکت» است که ما این قسمت را شروع کرده ایم؛ یعنی آن قدرت بالایی که متکفل شروع و راه اندازی است، این حرکت را به برکت انقلاب و نظام اسلامی سرمایه گذاری کرده است.شما این را بدانید که اگر این کشور به برکت انقلاب، کار رهاسازی نیروها و توانها را به خود نمی دید و بنا بود که مثل همان چه که در خیلی از کشورها هست، در این نظام نیز وجود داشته باشد، مطلقا چنین پدیده ی عظیمی در کشور ما به وجود نمی آمد.البته ما فقط راه افتاده ایم؛ این خیلی مهم است؛ منتها باید این راه را برویم. همه ی حرف من در این چند سال همین است که می گویم باید این حرکت انجام گیرد؛ کننده ی کار هم صاحبان استعداد هستند.البته مسؤولان وظایف بسیار مهم و لازمی را بر عهده دارند؛ در این هیچ تردیدی نیست. گاهی تخلفاتی هم می شود؛ بخشی هم عمل می شود؛ با این همه ما برای برطرف کردن این مسائل تلاش می کنیم.شما این را بدانید که بنده به صرف این که بگویم نهضت نرم افزاری راه بیفتد، اکتفا نکرده ام. یک نهضت - نهضت به معنای جنبش و حرکت و حضور مبارزه گر - که با گفتن و دستور و فرمان راه نمی افتد، بلکه باید زمینه هایش فراهم شود. من می گویم این نهضت نرم افزاری راه افتاده است؛ چرا که امروز خود آن تبدیل به گفتمان و فکر رایج شده است. این خیلی اهمیت دارد. خیلیها به این که ما می توانیم و باید علم را به وجود آوریم و مرزهای آن را بشکنیم و جلو برویم، اصلا توجه نداشتند.همین مطلب که بعضی از دوستان گفتید، درست است؛ حافظ بودن کافی نیست؛ بعضیها اکتفا می کردند به این که دانسته های دیگران را حفظ کنند؛ اما امروز این میل، عزم و احساس در خیلی از جوانان، اساتید و نخبگان ما به وجود آمده که باید علم را تولید کرد. من هم همین را اصرار دارم و دنبال می کنم؛ کننده کارش هم شما - مجموعه کسانی که اهل علمند و بخشی از آنها شما نخبگان هستید که الان این جا تشریف دارید - هستید. باید همت کنید؛ نباید دلسرد شوید؛ همچنان که این برادرمان گفتند: «ما هستیم و خواهیم بود»؛ باید هم باشید؛ باید هم بکنید؛ وظیفه ی تاریخی ما و شماست. سرنوشت آینده این کشور به همین تصمیمی که امروز ما خواهیم گرفت و عملی خواهیم کرد، بستگی دارد.(بیانات در دیدار جمعی از نخبگان علمی-۱۳۸۲/۱۱/۲۱)* گفتم موضوع بسیار مهم تولید علم و جنبش نرم افزاری و خط شکنی در جبهه علم آفرینی را مطرح می کنم، تا بشود فرهنگ محیط دانشگاهیمن سه چهار سال قبل در یکی از دانشگاه های تهران گفتم اگر بنا بود بودجه کارهای تحقیقاتی و دانشگاه های کشور را من تنظیم کنم و در اختیار بگیرم، آن گونه که مصلحت است عمل می کردم؛ اما آن شرایط فراهم نیست و مسؤولان بخشها طبق قانون اختیاراتی دارند که باید انجام دهند.گفتم موضوع بسیار مهم تولید علم و جنبش نرم افزاری و خط شکنی در جبهه علم آفرینی را مطرح می کنم، تا بشود فرهنگ محیط دانشگاهی. وقتی این شد، آن وقت دیگر نگرانی نیست؛ زیرا ده ها و صدها هزار دل معتقد و مشتاق و جسم و ذهن جوان و خسته نشو در این راه می افتند و آن را دنبال می کنند.من امروز نشانه های این پیشاهنگان امید و بشارت کشور را می بینم. همیشه به خود و به مخاطبانم گفته ام افق روشن است و امروز تأکید می کنم که افق، بسیار روشن و درخشان است و کار دست شماست؛ دست شما جوانان.(بیانات در دیدار جمعی از دانشجویان قزوین-۱۳۸۲/۰۹/۲۶)* با کار و تلاش می شود از مرزهایی که امروز دانش دارد، عبور کردمرزهای دانش را بشکنید. این که من میگویم نهضت نرم افزاری، انتظار من از شما جوانها و اساتید این است. تولید علم کنید. به سراغ مرزهای دانش بروید. فکر کنید. کار کنید. با کار و تلاش می شود از مرزهایی که امروز دانش دارد، عبور کرد؛ در بعضی رشته ها زودتر و در بعضی رشته ها دیرتر. فناوری هم همین طور است. علم باید ناظر به فناوری باشد. فناوری هم مرحله ی بسیار مهم و بالایی است. در فناوری هم میتوانیم پیش برویم؛ همچنان که رفتیم.(بیانات در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه های استان همدان- ۱۳۸۳/۰۴/۱۷)* نهضت نرم افزاری و تولید علم و اندیشه و فکر باید جدی گرفته شودآگاه سازی نسبت به مقوله های حساس؛ مثل علم. مسأله ی علم در کشور خیلی مهم است. با مطالعه دقیق و همه جانبه، انسان به چند سرفصل معدود می رسد، که یکی از آنها علم است. ما برای آینده به علم احتیاج داریم. نهضت نرم افزاری و تولید علم و اندیشه و فکر که مطرح شد، باید جدی گرفته شود.خوشبختانه زمینه ها کاملا آماده و استقبال هم خیلی خوب است. مردم را نسبت به مقوله ی علم، امنیت، پرورش نخبگان، اقتدار ملی، کار و ابتکار گره گشا و پیشبرنده و مقولاتی از این قبیل حساس کنید.(بیانات در دیدار مسئولان سازمان صدا و سیما- ۱۳۸۳/۰۹/۱۱)* جنبش نرم افزاری یعنی د ...

ادامه مطلب  

حجت الاسلام رضا غلامی گسترش استبداد و خودکامگی در علوم انسانی به نام مقابله با علوم انسانیِ اسلامی  

درخواست حذف این مطلب
درباره علم دینی و به طور خاص علوم انسانیِ اسلامی هستیم؛ در چند سال اخیر، هفته ای نبوده که شاهد بحث پر حرارتی در این عرصه نباشیم و من، این بحث ها و نقد ها را در عمق بخشی و پیشرفت علوم انسانیِ اسلامی بسیار مهم تلقی می کنم. البته در این بین، شاهد اظهار نظر های مکرّر بعضی مسئولان اجرایی مانند رئیس جمهور نیز هستیم که بدون شناخت الفبای این مباحث، با انگیزه سیاسی و به قصد تخریب جریان رو به رشد علوم انسانیِ اسلامی سخنان بی ارزش و تحکم آمیزی را به زبان رانده اند که هرچند از جهت علمی وجاهتی ندارد لکن در نشان دادن ابعاد مهمی از پشت پرده حتماً مفید است و تاریخ از آن استفاده خواهد کرد. با این حال، من اخیراً با اظهار نظر سیاسی یکی از اندیشمندان خوش نام کشور درباره علوم انسانیِ اسلامی روبرو شدم که حقیقتاً تعجب آمیز بود. البته روشن است که تعجب من به خاطر ورود این عزیز در میدان نقد عالمانه و مشفقانه علوم انسانیِ اسلامی نبود، بلکه تعجب من از به تن کردن قبای سیاست زدگی و پا نهادن در مسیری بود که بر خلاف سلوک نیم قرن اخیر آن اندیشمند گرامی، نشانه ای از خردورزی و دعوت به ژرف اندیشی در آن دیده نمی شد.متأسف شدم که باید روزگاری را شاهد باشیم که شماری از متفکرین ما قرار گرفتن در صف سیاست بازان را به میدان داری در ساحت علم و عقلانیت ترجیح داده اند و شاگردان خود را در این شرایط سخت و پر نیرنگ با پارادوکس های تازه ای روبرو می کنند. به هر حال، من در این بحث قصد نقد سخنان کسی را ندارم و آلوده کردن ساحت علم به ساحت سیاست بازی راجفایی آشکار به علم و دانش تلقی می کنم لذا هدف من این است تا برای دانش پژوهانِ امروز و فردا از حقایقی درباره علوم انسانی اسلامی سخن بگویم که شاید در قضاوت علمی آنها درباره علوم انسانیِ اسلامی مفید باشد.قبل از شروع بحث، لازم می دانم این مطلب را متذکر شوم که در حال حاضر نزدیک به ده دیدگاه یا نظریه درباره علم دینی وجود دارد که نه تنها بنده مدافع همه این دیدگاه ها نیستم بلکه برخی از این دیدگاه ها را مضرّ قلمداد می کنم؛ من در گذشته نظریه خود تحت عنوان «نظریه منطقه بندی علم» را ارائه کرده ام و بدیهی است که رسالت خود را دفاع از همان نظریه تعریف می کنم، هرچند این نظریه مانند سایر نظریه ها در تکامل است و هر چه می گذرد به پختگی بیشتری می رسد. مطلب اول، پاسخگویی به این پرسش است که چه نسبتی بین اسلام و علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد؟ شما می دانید که هدف اسلام شکوفاسازی ظرفیت های منحصر بفرد انسان برای درک معناداری عالم و سپس ساماندهی زندگی فردی و اجتماعی بر اساس این درک است.توجه داشته باشید که اسلام نیامده تا استعداد خدادادی انسان در زمینه فهم واقعیت ها را نفی کند یا آن را به تعطیلی بکشاند، بلکه اسلام آمده تا با باز کردن بند اسارت از عقول انسان ها و هدیه دادن آزادی عقلی به انسان، قدرت سرکوب شدۀ انسان در شناخت عمیق هستی و نسبت و مناسبات انسان با عالم را به انسان برگرداند. در این میان، طبیعی است که بخشی از رسالت اسلام، بیان و تعلیم حقایقی است که علاوه بر محدودیتهای فرامادی عقل، حجاب های دنیایی و غبار ناشی از هجمات امیال نفسانی که موتور تولید کننده جهل در انسان محسوب می شوند، مانع از دسترسی انسان به آن حقایق می شود لذا قرآن مجید می فرماید و یُعَلِّمُکُم ما لَم تَکونوا تَعلَمون؛ یعنی اسلام آمده است تا چیزهایی را به شما تعلیم دهد که هرگز آنها را نمی دانید. نه تنها قبلاً نمی دانستید، بلکه در آینده هم نخواهید دانست. در اینجا، این آیه شریفه به دو واقعیت مهم اشاره می کند: یک واقعیت این است که انسان یک چیزهایی را می داند [یا قادر به فهم آنهاست] و اسلام نیامده تا همان ها را به او بگوید، و واقعیت دیگر این است که انسان یک چیزهایی را نمی داند و این، هم به محدودیت های ذاتی، و هم به حجاب های ضخیمی بر می گردد که بین عموم انسان ها و این حقایق وجود دارد و اسلام می خواهد حقایقی را در این زمینه به انسان منتقل کند که می تواند برای زیست فردی و جمعی او کاملاً تعیین کننده و حیاتی باشد.خُب، اما بخش دیگری از رسالت اسلام، معطوف به "جهت دادن" به آن دانشی است که بر اساس یک استعداد خدادادی، انسان می تواند به آن دست یابد و زندگی خود را در این عالم بر اساس آن دانش سامان بدهد. دقت داشته باشید که این "جهت دهی" بسیار مهم است و مانند نقش رادار در هواپیما که هواپیما را از گم شدن یا برخورد با کوه نجات می دهد، این جهت دهی نیز انسان را از انحراف و سقوط نجات می دهد. البته در آن بخش اول که اسلام به دنبال تعلیم انسان نسبت به آن چیزهایی است که انسان از طرق دیگر قادر به فهم آن نیست، باب عقل ورزی باز است یعنی نه آن چیزها با مسلمات عقلی در تعارض است و نه درک لایه های عمیق آن تعالیم و جاگرفتن آنها در جان انسان بدون خردورزی ممکن است لذا اسلام در هیچ نقطه ای از علم، چه علم وحیانی و چه علم غیر وحیانی، باب عقل و عقل ورزی را مسدود نمی کند لکن طبیعی است که عقل اقسامی دارد و هر قسمتی از عقل قادر به درک و تبیین حقایق وحیانی نیست. مثل اینکه شما بخواهید بایک دوربین عادی ستاره های آسمان را رصد کنید! خُب طبیعی است که برای رصد ستاره ها به تلسکوپ نیاز دارید و خود تلسکوپ هم درجاتی دارد.در اینجا بعضی می گویند که هدف اسلام، صرفاً پایان دادن به دردها و رنج های بشر در این عالم و مهم ترین این دردها، یعنی درد مرگ است نه اداره جامعه. لکن سوال من این است که بر فرض که هدف اسلام این باشد، مگر می شود بدون خشکاندن ریشه دردها و رنجها، و مثلاً با شعار عشق و مهربانی آرامش را به انسان برگرداند؟ حتی درباره مرگ هم، صرف خبر دادن از حیات پس از مرگ، رنج ناشی از مرگ را از بین نمی برد، بلکه مهم این است که معلوم شود سعادت انسان در حیات پس از مرگ از چه راهی تضمین می شود؟ بنا براین، اسلام اگر در صدد رفع آلام بشری هم باشد باید به صحنه جامعه ورود کند و ریشه این آلام، همچون جهل، فقر، بی عدالتی و اسراف را بخشکاند؛ حالا سوال من این است که آیا بدون وجود یک علم انسانی و اجتماعی که بخشی از آن انحصاراً زاییده چشمه دین و بخش دیگر آن، مولود توان و استعداد خدادادی انسان است اما با حقایق دینی هماهنگ و همسوست می توان به سامان دهی اجتماعی و خشکاندن ریشه دردها و رنج های بشر پرداخت؟ بعید است فرد منصفی به این پرسش جواب منفی بدهد. ضمن آنکه من رسالت دین را خیلی فراتر از رفع و دفع آلام بشری می دانم و معتقدم، برنامه اسلام زمینه سازی برای رشد و تعالی همه جانبۀ انسان و جامعه انسانی است و این تعالی نیازمند وجود یک قانون اجتماعیِ پویا و همچنین دستگاه سیاسی صالح برای پیاده سازی این قانون است که علوم انسانیِ اسلامی به شکل گیری هر دوی آنها کمک می کند.مطلب دوم، به این واقعیت بر می گردد که در طی قرون متوالی، یک جریان قوی، دائماً در حال سانسور اسلام بوده است. یعنی از هیچ اقدامی برای مخفی سازی ظرفیت های منحصر بفرد اسلام در هدایت و سامان دهی حیات فردی و اجتماعی دریغ نکرده است. در همین چهل سالی که از عمر انقلاب اسلامی سپری شده است، و نظام اسلامی در ایران مستقر بوده است، عده ای با تمام توان جلوی بروز و ظهور معارف اجتماعی اسلام را گرفته اند؛ من فکر نمی کنم سانسوری از این عظیم تر در تاریخ بشریت سابقه داشته باشد. البته ما علاوه بر سانسور بیرونی و سازماندهی شده، با یک خودسانسوری هم روبرو بوده ایم و آن، به گفتار و رفتار کاریکاتوری برخی طرفداران اسلام اعم از روحانی و غیر روحانی، عالم و غیر عالم بر می گردد که عملاً در طول قرون متمادی، نه فقط قابلیت های عظیم اندیشه اسلامی را پنهان کرده است، بلکه حیثیت اندیشه اسلامی را در خیلی عرصه ها از بین برده است و لذا امروز فضلا و علماء روشنفکر از دوجهت غصه دارند: یک جهت، همان سانسوری است که مخالفان اندیشه اسلامی از قرن ها قبل به راه انداخته اند و امروز تشدید شده است و جهت دیگر، جفایی است که از درون بوسیله روحانیون و علماء کم مایه و متحجّر به اندیشه اسلامی صورت می گیرد.مطلب سوم این است که ما امروز با علم جدید روبرو هستیم و تفاوت علم جدید یا مدرن با علم قدیم روشن است. در ظاهر علم جدید یک اتفاق بزرگ رخ داده است و آن، خلع متافیزیک و دین از علم حتی علم انسانی و اجتماعی است؛ البته مسیحیت در خیلی از عرصه ها با علم جدید در تعارض است اما اسلام تعارضی با ذات علم، حتی علم مدرن ندارد و می تواند با جهت دهی به علم جدید و انطباق آن با جهان بینی الهی، از آن به خوبی در جهت تحقق مقاصد اسلامی استفاده کند هرچند منظور از علم دینی فراتر از انطباق است.پس از نظر من، جدای از بحث مبانی علم، مساله اصلی به امکان و نحوه جهت گیری به علم انسانی و اجتماعی بر می گردد. اگر بعضی اجازه بدهند تا بالاخره از دوران بیکن و دکارت و حتی هیوم و امثال او عبور کنیم و به عمق بعضی نظریات فلسفه علم طی همین سده اخیر توجه کنیم، تاثیر دین در جهت گیری های علم که عمدتاً از طریق حضورِ محکمات دینی در هسته سخت علم خودنمایی می کند، با کمتر قرائتی از فلسفه علمِ معاصر در تضاد است و حتی بعضی قرائت ها خواسته یا ناخواسته مویّد حضور باورهای اجتماعی در مبانی و جهت گیری های علم می باشند. حتی در دیدگاه پوپر که در خالص سازی علم شهرت دارد، در نهایت برای رهایی از دام نسبیّتِ مطلق، اجماع علما بر اساس قاعده سودمندی به مثابه یک تکیه گاه برای علم معرفی می شود و به طور خاص بر روی سه عنصر عدم خشونت، صداقت و تساهل تأکید می گردد. حتی ویتگنشتاین با اقرار به اشتباه بودن ورود روش علوم طبیعی در فلسفه و علوم انسانی، علم را در اتمسفر شیوه زندگی و بازی زبانی برای درک آن تفسیر می کند که در درون آن، خیلی از باورهای اجتماعی حضور دارند. در ادامه، کوهن با امتداد دیدگاه ویتگنشتاین در فلسفه علم، نظریه پارادایم را مطرح می کند که از طریق آن جوّ حاکم بر جامعه یا شیوه زندگی وارد لایه سخت علم جدید می شود. کوهن تأکید می کند که پارادایم و سنّت، دو روی یک سکه اند و تا زمانی که با یک انقلاب روبرو نشوند فرمان علم را به دست دارند ضمن اینکه انقلاب مساوی با از بین رفتن اصل پار ...

ادامه مطلب  

نحوه نوشتن این group by?  

درخواست حذف این مطلب
نمایش نتایج 1 تا 1 از 1 چهارشنبه 04 اسفند 1395 16:30 بعد از ظهر#1kiani2012 کاربر دائمی تاریخ عضویتمرداد 1390پست180تشکر کردن1534 بار تشکر شده در 34 پست سلاممن یه جدولی دارم که شامل فیلدهای ( کد ملی سریال cpu سریال رم سریال هارد تاریخ تحویل و ... هست این جدول اطلاعات سخت افزاری سیستم ها را در مورد اینکه الان تحویل چه کسی هستن رو مشخص میکنه ممکنه شخصی دو سیستم تحویلش باشه.اگر من بخوام یه گزارشی از وضعیت کلیه سیستم ها بگیرم مشکلاتی وجود داره:من این دستور رو نوشتم:ncode=کد ملی و adate= تاریخ تحویلselect * from allocate where adate in(select max(adate) from allocate group by ncode)مشکلات این دستور1- کلید اصلی ...

ادامه مطلب