مشهورترین نویسنده ها درباره عشق چه نظری دارند؟  

درخواست حذف این مطلب
از عشق، این واژه ی پربسامدِ زبان بشری، در افسانه ها و داستان های بسیاری نقل کرده اند. از زمان ابداع و پیدایش نوشتن، هزاران هزار کتاب درباره ی عشق و عشاق نوشته شده و نیز شعرهای بی شماری برای واژه و مفهوم عشق سروده شده است. چه بسیار که نگارندگان و عشاق هم از ظن خویش به شرح و بیان عشق پرداخته اند. گذشتگان هرچه سخن از عشق گفته اند بیشتر از نوع آسمانی آن بوده است. هر چند که از عشق زمینی و تأثیر وجودی آن در زندگی عادی و روزمره نیز گریزی نیست و نمی توان به نقش پررنگ آن در زندگی شخصی و اجتماعی بی توجه و یا کم توجه ماند. در این مقاله، برای چگونه جاری ساختن کیمیای عشق در زندگی واقعی و نیز خلق و تجربه ی لحظات عاشقانه تر به مطالعه ی نظر ها و تجربیات شخصی ۲۳ نویسنده ی نام آشنا می پردازیم.مقاله مرتبط: ۱۱ کاری که زوج های موفق هر روز انجام می دهندجان گری؛ نویسنده ی کتاب مردان مریخی زنان ونوسیمن برای آنکه زندگی ام را از عشق لبریز کنم، رفتار و کارهایی را که مولد عشق اند، پیش از هر چیز دیگری به انجام می رسانم. بارها به تجربه آموخته ام که با انجام کارهای کوچک و به ظاهر کم اهمیت در زندگی زناشویی می توان به چیز های بزرگ و مهمی دست یافت. من و همسرم آداب و آیین عاشقانه ای برای خود داریم، کارهای کوچکی که دیگران را به تحسین واداشته است؛ برای نمونه، با گذشت ده سال از پیوند زناشویی مان من هنوز هم با چند شاخه گل به خانه می روم. و اینکه من وقت زیادی را به فرزندانم اختصاص می دهم. زمانی که متعلق به آنهاست، به بازی کردن با آنها می گذرد و هیچ چیزی باعث وقفه در آن نمی شود. همین کارهای ساده و به ظاهر کم اهمیت هستند که شور و اشتیاق عاشقانه را زنده نگه می دارند.لئو بوسکالیا؛ نویسنده ی کتاب زندگی، عشق و دیگر هیچعشق ورزیدن در حقیقت روند بی وقفه از خلق عشق بر پایه هایی است که از آغاز در درون ما وجود داشته و بنا شده است. عشق، همواره در تمامی انسان ها وجود دارد. اما در هر لحظه ای از زندگی ما، مرحله ی متفاوتی از رشد خود را طی می کند. با وجود اینکه عشق ورزیدنِ ناب و بی چشم داشت، سهل و آسان به نظر می رسد اما فقط شمارِ اندکی از انسان ها از عهده ی چنین عشقی برمی آیند. عشق راستین نیازمند تصاحب نیست. در این عشق، معشوق رهاست و مهرورزی، بی هیچ توقعی جاری. در واقع، عشق ورزیدن با هر سطح توقعی، محکوم به یأس و ناامیدی است، زیرا بعید به نظر می رسد که کسی، صرف نظر از میزان عشق و از خود گذشتگی، بتواند پاسخگوی تمام نیازهای ما آدم ها باشد.شاکتی گواین نویسنده ی کتاب راه تحولاگر به دنبال طریقی برای شعله ور کردن آتش عشق در زندگی خود هستید، باید کار را از عشق ورزیدن به خویشتن آغاز کنید. یاد بگیرید که خودتان را با تمام کاستی ها بپذیرید، یاد بگیرید که حتی بخش های ناخواستنی خود را دوست بدارید. در عمل خواهید دید که عشق در درون و پیرامون شما شکوفه خواهد کرد. ما به این جهان آمده ایم تا هر دو گونه ی عشق را بیاموزیم؛ عشق انسانی را با نیازها و آرزوها و پستی و بلندی هایش، و عشق معنوی را با تمام نیکخواهی های پیرامونش.دیپاک چوپرا؛ نویسنده ی کتاب جاده عشقهمه ی کارهای ما در زندگی می کنیم، در طلب عشق است. عشق، خداست. عشق، تجربه ی مقدسات است. عشق، انگیزه و محرک اصلی تمام کارهای ریز و درشتی است که انجام می دهیم. کسی در جایی گفته بود: «جویندگان جایزه ی نوبل، عشق را می جویند. جایزه، بهانه ای بیش نیست.» هنگامی که عشق را به زندگی خود فرامی خوانید و هشیارانه و داوطلبانه زندگی خود را مملو از عشق می کنید، آنگاه معجزات فراوانی در زندگی شما به وقوع می پیوندد. زندگی تان مظهری از خود عشق خواهد شد. می بینید که در زندگی درونی و بیرونی تان اتفاقات ناممکن روی خواهند داد. اگر در عشق ورزی بکوشید همه ی چیزهای خوب به زندگی تان سرازیر خواهد شد.بتی جین ادی؛ نویسنده ی کتاب در آغوش نورهرچه بیشتر غرق در عشق و اعجاز و زیبایی پیرامون خود می شویم، عشق بیشتری به زندگی ما سرازیر می شود. هرچه بیشتر عشق بورزیم توانایی ما برای عشق ورزیدن بیشتر می شود. وقتی به جهان و ساکنان آن عشق می ورزیم، این عشق خود را آشکار ساخته و به مانند بومرنگ به سوی ما باز می گردد. یکی از راه های تمرین عشق این است که همیشه و در هر موقعیتی، خود را به جای طرف مقابل خود بگذارید، گاه نقش هایتان را عوض کنید و از خود بپرسید: «دلم می خواهد در این شرایط چه واکنشی ببینم؟» و بعد همان واکنش را نشان دهید. تردید نداشته باشید که این روش کاملا کارساز است.مقاله مرتبط: ۱۴ سوالی که در تصمیم گیری برای ازدواج به شما کمک می کندجک کنفیلد؛ نویسنده ی کتاب سوپ جوجه برای تقویت روحاگر به دنبال عشق هستید زمانی را برای گوش سپردن به قلب خویش اختصاص دهید زیرا قلب ما منشأ ارتباط و نزدیکی با کل زندگی است و زندگی یعنی عشق. این ویژگی اسرارآمیز عشق، تمام وجود ما را احاطه کرده است و همچون نیروی جاذبه ی زمین، واقعی و ملموس است. با وجود این، چه بسیارند مواقعی که عشق را فراموش می کنیم! عشق با درک این واقعیت آغاز می شود که آنچه عمیقا سبب رضایت خاطرمان می شود، دارایی ها و کارهای ما نیستند بلکه وضعیت قلب، درون و احوال ماست. آنچه در پایان زندگی از خود می پرسیم بسیار ساده و روشن است: آیا به خوبی عشق ورزیده ام؟ آیا به مردم پیرامونم و به جامعه و زمین، عمیقا عشق ورزیده ام؟لوئیز ال. هی؛ نویسنده ی کتاب شفای زندگیمن انسانی بودم سرشار از رنجش و ناخوشنودی، کسی که مرتب به حال خود دل می سوزاند و اصولا عشق را درک نکرده بود. من گمان می کردم که عشق، چیزی است که باید آن را در خارج از وجود خود جست وجو کنم و بیابم. ولی سرانجام وقتی به مفهوم واقعی عشق پی بردم که این جست وجوی بی حاصل را کنار گذاشتم. مهم تر از همه ی عشق ها، عشق ورزی به خویشتن است؛ اگر خود را دوست نداشته باشیم، عشقِ هیچ کس برای ما رضایت بخش نخواهد بود و اگر با کسانی در ارتباط باشیم که به خود عشق نمی ورزند هر قدر هم که دوست شان بداریم باز هم کفایت نخواهد کرد زیرا آنها در درون خود به خویشتن عشق نمی ورزند.اندرو ویل؛ نویسنده ی کتاب سلامت طبیعی، داروهای طبیعیبه اعتقاد من، معنی عاشق شدن این است که انسان آنچه را در درون خود احساس می کند، بر چیزی یا کسی در خارج از وجود خود منعکس کند و اگر دیگران بتوانند درک کنند که عشق، از درون آنها نشأت می گیرد آنگاه همیشه راهی برای برقراری ارتباط با این منشأ دورنی وجود خواهد داشت. عشق، یگانه منبع حفظ آسایش و آرامش در زندگی است و از چنان نیرویی برخوردار است که می تواند سبب شفای معجزه آسایی در قلمرو جسم و ذهن و معنویت گردد. تلاش همه ی ما باید در جهت بارور ساختن و پرورش این نیروی بی کران باشد.رابی هارولد کوشنر؛ نویسنده ی کتاب چرا اتفاقات بد برای آدم های خوب می افتد؟من دریافته ام که پایه، اساس و جوهر عشق زناشویی، ماجراهای عاشقانه نیست بلکه بخشش، پذیرش و قبول عیب ها و کاستی ها و درک این واقعیت است که همه ی ما عادت ها و رفتارهایی داریم که همسران مان را از کوره به در می برد. وقتی عصبانی می شوم تنها امید من این است که همسرم این حالت مرا به عنوان واقعیت من تلقی نکند و آن را صرفا به حساب یک بدخلقی گذرا بگذارد.جان ولوود؛ نویسنده ی کتاب عشق و روابط موهومبرای عشق ورزیدن راستین به دیگران، ابتدا باید این امکان را به آنها بدهیم که خودشان باشند، همانی که هستند، و نه آنچه ما می پسندیم. لازمه ی عشق واقعی، دوست داشتن وجود و هست ...

ادامه مطلب  

حافظیه شیراز، آرامگاه حافظ عشق و عرفان  

درخواست حذف این مطلب
می خواهیم به شیراز برویم، شهری که میراثی ارزشمند را از جنس تاریخ، فرهنگ، ادب و هنر در خود جای داده است. کافیست در بهار به خیابان هایش قدم بگذاری تا عطر خوش بهار نارنج سرمستت کند و بهشتی رویایی را برایت بسازد.به هر تکه از این شهر که بروی می توانی ساعت ها وقت بگذرانی و لذت ببری و خاطره بسازی. اگر هوس تاریخ به سرت زد می روی و کنار یکی از بناهایش می ایستی و به آن چشم می دوزی و یا باغ هایش را انتخاب می کنی تا معجون تاریخ و طبیعت را یک جا سربکشی. شیراز برایت لحظاتی شیرین می سازد که هیچگاه نمی توانی فراموششان کنی.قصد داریم گوشه ای از این شهر را انتخاب کنیم و مدتی را در آن بگذرانیم. در میان بناهای رنگارنگ، آرامگاه یکی از شعرای بزرگ کشورمان ما را به سوی خود می کشاند. می خواهیم دل به هوای فرهنگ و ادب بسپاریم و راهی آرامگاه حافظ شویم تا به فالی خوش مهمانمان کند... چرا حافظیه؟- حافظیه محل دفن یکی از شعرای بزرگ ایران است.- فضای دلنشین این آرامگاه می تواند آرامش را برایتان به ارمغان بیاورد و ساعات خوشی را برای شما بیافریند.- علاوه بر حافظ، عرفا و شعرای نامداری در این مکان به خاک سپرده شده اند که هر یک در نزد مردم از جایگاه خاصی بر خوردارند.حافظیه، خانه ابدی حضرت حافظدر شمال شهر شیراز مجموعه ای آرامگاهی وجود دارد که نامش برای همه ی ساکنان این سرزمین کهن آشناست. هر که به شیراز قدم می گذارد راهی آرامگاه حافظ می شود و در آن ساعات خوشی را می گذراند. این مجموعه با نام حافظیه شناخته می شود و همانطور که از نامش پیداست، محل دفن حضرت حافظ، یکی از شعرای ایران زمین می باشد. بسیاری معتقدند که وی در یکی از اشعارش این مسئله را که مرقدش پس از او زیارتگاه خواهد شد، پیش بینی کرده و چنین گفته است:گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه آن سرو روان ما را بسبر سر تربت ما چون گذری، همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بودحافظ را بیشتر بشناسیدنام کامل این شاعر، خواجه شمس الدین محمد بن بهاءالدین حافظ شیرازی است که به اختصار حافظ خوانده می شود و القاب دیگری همچون لسان الغیب، ترجمان الاسرار، لسان العرفا و ناظم الاولیا نیز دارد. وی در سال ۷۲۷ هجری قمری چشم به جهان گشود و در سال ۷۹۲ هجری قمری از دنیا رفت. حافظ در طول حیاتش به یکی از سخنوران نامی جهان و شاعر بزرگ قرن هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) تبدیل گشت و غزلیاتی ارزشمند را از خود برجای گذاشت. با ترجمه ی اشعارش به زبان های اروپایی در قرون هجدهم و نوزدهم نام او به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت و شهرتی بیش از پیش پیدا کرد تا جایی که امروز نام وی به فرهنگ و ادب ایران گره خورده است و هر سال در بیستم مهرماه مراسم بزرگداشتی برای او برگزار می شود. تاریخ پر فراز و نشیب آرامگاه حافظآرامگاهی که امروز پیش روی ماست در طول تاریخ تغییرات فراوانی را به خود دیده است که در ادامه به آنها می پردازیم:* برای اولین بار چه کسی برای حافظ آرامگاه ساخت؟پس از مرگ این شاعر بزرگوار تا ۶۵ سال هیچ بنایی بر فراز مقبره ی وی بنا نشد تا اینکه در سال ۸۵۶ هجری قمری مصادف با ۱۴۵۲ میلادی، شخصی به نام محمد یغمایی، وزیر میرزا ابوالقاسم گورکانی (حاکم فارس) برای اولین بار تصمیم گرفت یادبودی را برای وی بنا نهد. او عمارتی گنبدی شکل بر فراز مقبره حافظ ساخت و در جلوی آن حوض بزرگی تعبیه کرد تا آب از رکن آباد که منبع آب شیراز به شمار می رفت، به آن بریزد.* تغییراتی در دوره صفویان و افشاریاندر اوایل قرن یازدم هجری قمری و همزمان با سلطنت شاه عباس صفوی مرمت هایی در بنا صورت گرفت و سپس ۳۵۰ سال پس از وفات حافظ، نادرشاه افشار دستور مرمت آرامگاه وی را صادر کرد.* احداث آرامگاه شکوهمند دردوران زندیهدر سال ۱۱۸۷ هجری قمری، کریم خان زند بر شکوه بنای آرامگاه افزود و در جلوی مقبره حافظ بارگاهی به سبک بناهای خود بنا نمود. این بارگاه تالاری با چهار ستون سنگی یکپارچه و بلند بود که درگاه آن در شمال و جنوب قرار داشت و در دو سوی آن، دو اتاق نیز بنا شده بود.وی در جلوی این بنا باغی نیز بنا کرد و سنگی مرمرین را بر روی مقبره نهاد که امروز نیز در همانجا وجود دارد و در ادامه به صورت مفصل به شرح آن خواهیم پرداخت.در تصاویر زیر، تالار چهار ستون کاملا مشخص است.* دوره قاجار | یک زرتشتی برای حافظ مقبره می سازدپس از کریم خان زند تا زمان قاجار تغییراتی در بنا داده نشد تا اینکه در سال ۱۲۳۵هجری شمسی ابوالفتح میرزا مویدالدوله (تهماسب میرزا)، حاکم فارس، آن را تعمیر و مرمت نمود. پس از وی در سال ۱۲۵۷ هجری شمسی، فرهاد میرزا معتمدالدوله، فرمانروای فارس، کوشکی چوبی را در پیرامون مقبره حافظ، ساخت به گونه آن که آن را در بر می گرفت. ولی یکی از سادات متظاهر وقت به جرم آنکه چرا یک شخص زرتشتی (گبر) می خواهد قبر حافظ را بسازد، آن بنا را خراب کرد و جلوی کار شخص بانی را گرفت.سپس در سال ۱۲۷۸هجری شمسی، شخصی به نام ملا شاه جهان زرتشتی (اردشیر) به واسطه ی علاقه اش به حضرت حافظ، بر سر مزار وی حاضر می شود و تفالی به دیوان وی می زند. غزل با ابیات زیر آغاز می گردد: ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی میدان شماگرچه دوریم ازبساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثنا خوان شمااو از این شعر خوشش می آید و تصمیم به احداث بقعه و بارگاه مجللی بر روی مزار این شاعر بزرگوار می گیرد. وی شروع به کار می کند و قسمتی از کار را پیش می برد اما سید علی اکبر فال اسیری ( از عالمان و سیاستمداران عصر قاجار) به دلیل زرتشتی بودن اردشیر، بنای ساخته شده توسط وی را تخریب می کند.نقل است که در آخر این ماجرا، این عالم عصایش را به قبر حافظ می کوبد و می گوید: درویش می خواستند تو را نجس کنند، نگذاشتم! با کمی دقت متوجه شکستگی هایی در سنگ می شویم که آثار افتادن چوب بست ها روی سنگ قبر هستند.بنای آرامگاه تا سال ۱۲۸۰ هجری شمسی به صورت مخروبه باقی ماند تا اینکه شاهزاده ملک منصور ملقب به شعاع السلطنه، حاکم فارس، با همکاری علی اکبر مزین الدوله (استاد کمال الملک)، کوشکی آهنی را بر روی آرامگاه قرار دارد و کتیبه ای بر روی آن نصب کرد.* دوره پهلوی | مقبره حافظ به شکل امروزی در می آیددر سال ۱۳۱۰ اعظم بهرامی، استاندار فارس، سردر سنگی و بزرگی بر دیوار جنوبی حافظیه نهاد و کارهایی را برای آبادانی باغ آن انجام داد. وی همچنین خیابانی در جلوی آرامگاه به نام خرابات احداث نمود که بعدها به گلستان تغییر نام داد.در سال ۱۳۱۴ هجری شمسی سرهنگ علی ریاضی (رئیس فرهنگ فارس) با همکاری علی اصغر حکمت (وزیر فرهنگ وقت) و نظارت علی سامی، برای بازسازی و مرمت این بنا تلاش کردند. آنها برای این کار از طراحی آندره گدار فرانسوی استفاده کردند و از عناصر معماری عهد کریم خان زند، الهام گرفتند. در سال ۱۳۱۵، علی اصغر حکمت، اجرای این طرح را با همکاری علی سامی آغاز کرد و ساخت بنای کنونی حافظیه در سال ۱۳۱۶ به پایان رسید.بر طبق این طرح، چهار ستون وسط تالار که متعلق به زمان زندیه بود از دو طرف امتداد داده شد و به این صورت، حافظیه به دو محوطه، شامل باغ در جنوب تالار و آرامگاه در شمال آن تقسیم گردید.عمارت قدیمی کریم خان زند به تالاری با ۵۶ متر طول تبدیل شد که ۲۰ ستون سنگی آن را برافراشته نگاه می داشت. چهار ستون کریم خانی در میان این ستون ها به شکل قبلی باقی ماند و ۱۶ ستون دیگر به صورت دو تکه در سال ۱۳۱۵ شمسی ساخته و نصب شد.* جمهوری اسلامی ایراناولین مرمت و بازسازی جدی بنای حافظیه به سال ۱۳۸۶ مربوط می شود که در طی آن کارهایی همچون تمیزکردن سطح مسی روی گنبد، مرمت بخش های خراب ساختمان های اطراف و همچنین متصل کردن مقبره ها و باغ های اطراف به مجموعه صورت گرفت.نگاهی نزدیک تر به بنای حافظیهآرامگاه حافظ یا حافظیه برای ادب، هنر و معماری ایران ارزش زیادی دارد و در سال ۱۳۵۴ توسط وزارت فرهنگ و هنر با شماره ۱۰۰۹ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.مجموعه ی حافظیه حدود ۲ هکتار وسعت دارد و به طور کلی از دو قسمت شمالی و جنوبی تشکیل شده که توسط یک تالار با عنوان تالار میانی یا ایوان با دو ردیف پلکان سنگی از یکدیگر جدا می شوند. ۴ درب، امکان ورود به مجموعه و خروج از آن را فراهم می کنند که درب اصلی در سمت جنوب بنا و دو درب بزرگ و کوچک در سمت غرب قرار دارد و یک درب در سمت شمال شرق به گلخانه باز می شود. در ادامه با هم به قسمت های مختلف این مجموعه قدم می گذاریم.قسمت های مختلف مجموعهمجموعه آرامگاهی حافظیه قسمت های مختلفی دارد که در ادامه به آنها می پردازیم:۱- محوطه جنوبیمحوطه ای که در جنوب مجموعه ی حافظیه قرار دارد، به عنوان ورودی مجموعه محسوب می شود و برای رسیدن به مقبره حافظ باید از آن گذر کرد.وجود دو نارنجستان بزرگ هر یک به ابعاد ۳۵ * ۷۰ متر، در شرق و غرب حیاط جلوه ای خاص را به این فضا بخشیده است و علاوه بر سرسبزی و خرمی در بهار، مشام بازدیدکنندگان را از بوی بهارنارنج پر می کنند. در وسط حیاط، باغچه ی باریک بلوار مانندی به عرض حدود ۴ متر تعبیه شده که چمن و گل به آن زینت می دهد. در دوسوی این باغچه، دو راهرو به عرض ۴ متر به رفت و آمد بازدیدکنندگان اختصاص دارد. در اطراف این دو راهرو، دو باغچه به ابعاد ۲۰* ۴۵ متر تعبیه شده است که سرو و کاج در اطراف آنها به چشم می خورد و دو حوض مربع مستطیل بزرگ به ابعاد ۴* ۳۲ متر در میان آنها قرار دارد. سنگ های لبه این حوض ها سنگ هایی هستند که به دلیل عملیات شهرسازی و امتداد خیابان کریم خان زند به سمت بازار وکیل از حوض باغ شمالی موزه پارس جدا شده و به این مکان منتقل شده اند. طرفین این دو باغچه راهروهایی با عرض ۴ متر برای استراحت و رفت و آمد قرار دارند.حیاط جنوبی آرامگاه از سه طرف با دیوارهای اجری مرتفعی احاطه شده است و تنها در قسمتی از وسط دیوار جنوبی نرده های آهنی ساده ای دیده می شود و در وسط آن، درب ورودی به حافظیه تعبیه شده است که با سه پله به خیابان گلستان متصل می گردد.بخش جنوبی از درب ورودی باغ تا پلکان های تالار میانی، حدود ۱۵۰ متر طول و ۸۰ متر عرض و به طور کلی ۹۹۸۳ متر مربع وسعت دارد. این حیاط ۴ متر پایین تر از کف تالار میانی است و با ۱۸ پله به آن راه می یابد.۲- رواق چهار ستونه (بیست ستون) یا تالار حافظیه یا ایوان میانیدر دوران کریم خان زند، رواق چهار ستونه ای به صورت تالار در این مکان ساخته شد اما آنچه که امروز وجود دارد تالاری وسیع با بیست ستون سنگی با ارتفاع ۵ متر است که ۵۶ متر طول و ۷ تا ۸ متر عرض دارد و چهار ستون عهد کریم خانی در وسط آن قرار گرفته است. این رواق که از از تمام نقاط حافظیه مرتفع تر می باشد و این مجموعه را به حیاط شمالی و حیاط جنوبی تقسیم کرده است. این تالار با الهام از معماری دوره های هخامنشیان و زندیان ساخته شده است و بسیار زیبا به نظر می رسد.در گذشته ۴ اتاق نیز در محدوده این رواق قرار داشت اما بعدها حذف شدند. امروزه در سمت شرق و غرب تالار ۲ اتاق وجود دارد که متعلق به سازمان میراث فرهنگی و دفتر آرامگاه می باشند.بالای درگاه این دو اتاق نیز به یکی از غزل های حافظ مزین گردیده و سه بیت بر دیوار شرقی و سه بیت بردیوار غربی به خط میرعماد (از مشهورترین خوشنویسان تاریخ هنر ایران) نوشته و توسط هنرمندان شیرازی بر روی سنگ مرمر نَقر (کنده کاری) شده است.این غزل اینگونه آغاز می شود:روضه خلدبرین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان استنمای خارجی تالار نیز از سخن حافظ بی نصیب نمانده و در دو طرف آن اشعار این شاعر به چشم می خورند:بر روی نمای خارجی تالار، رو به سمت باغ ورودی غزلی با مطلع (بیت آغازین) :گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بسو بر نمای خارجی به سمت مقبره، غزلی با مطلع:چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن شناس نه ای دلبرا خطا اینجاستآب انبار حافظیه نیز به شکل یک کانال در وسط رواق بیست ستونه ساخته شده است. این کانال باعث شده تا حافظیه به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شود و مقبره حافظ در ناحیه شمالی آن قرار گیرد.۳- محوطه شمالیصحن یا محوطه شمالی فضایی با ابعاد در حدود ۶۰* ۵۰ متر است که در گذشته یک قبرستان عمومی بوده و آرامگاه حافظ در آن قرار دارد. در شرق و غرب ضلع جنوبی این محوطه دو حوض بزرگ و مستطیل شکل قرار دارد که هر یک از آنها را دو باغچه با درختان نارنج احاطه کرده است.حوض های این قسمت به عنوان منبعی برای آب حوض بزرگ مجموعه مورد استفاده قرار می گیرند و آب را به آنجا انتقال می دهند.پیرامون محوطه، باغچه هایی به چشم می خورند که چمن کاری شده و در آن ها کاج، سرو و نارنج کاشته شده است. بر دیوار شمالی صحن بیت زیر با خط زیبای ثلث به رشته تحریر درآمده است:سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی گفت باز آی که دیرینه ی این درگاهیدر شمال صحن، ساختمان های دیگری همچون حافظ شناسی با مساحت ۳۳۰ مترمربع، کتابخانه با م ...

ادامه مطلب  

عشق ما را به کجا خواهد برد؟/پژوهشی دربارۀ معنا و چیستی عشق الهی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار بی باک، چاپ اول کتاب «عشق الهی» در سال ۱۳۹۵ به قلم ویلیام چیتیک و با ترجمۀ دکتر انشاءالله رحمتی و حسین کیانی، از سوی «انتشارات سوفیا» با شمارگان ۱۵۰۰ نسخه در ۷۲۰ صفحه با بهای ۴۹۵۰۰ تومان در اختیار علاقه مندان قرار گرفته است.منیره پنج تنی در یادداشت کوتاهی در مور در اهمیت این کتاب و مباحث آن نوشته است:از جمله موضوعات مهمی که در بیشتر مباحث مربوط به عشق تأکید خاصی بر آن رفته است، وصف­ ناپذیری آن است. همه ­کس می­ تواند عاشق باشد، ولی هیچ ­کس نمی ­تواند بگوید عشق چیست و این حقیقتی­ است که به حکم تجربه معمول، کاملا عیان است. در متون و منابع به ندرت برای تعریف عشق تلاش شده است و در عوض بهتر آن دیده­ اند که احوال و اوصاف آن را بیان کنند. (ص ۴۶۵) کتاب «عشق الهی» به قلم ویلیام چیتیک پژوهشی دربارۀ معنا و چیستی عشق الهی است. چیتیک کار نگارش این اثر را با دسته ­بندی بیش از هزار صفحه متن تازه ترجمه شده در باب عشق الهی سامان داده است.وی در پژوهش به دنبال پاسخ سه دسته پرسش است: ۱) مبدأ عشق چیست؟ ۲) مردمان چگونه می­ توانند در زندگی روزمرۀ خویش با عشق به سر برند؟ ۳) در نهایت عشق ما را به کجا خواهد برد؟ بر این اساس چیتیک مطالب کتابش را ذیل سه عنوان مبدأ عشق، حیات عشق و غایت عشق طبقه­ بندی کرده­ است. نکتۀ بسیار مهمی که مؤلف در مقدمه اش به آن اشاره می­ کند این است که در هیچ­ جای این اثر برای تعریف عشق نکوشیده است زیرا نویسندگان تأکید دارند که عشق شرح و حال و بیان ندارد و حتی می ­توان عوارض عشق را توصیف کرد.به عبارت دقیق ­تر حقیقت عشق را فقط از طریق عاشق شدن و عشق ورزیدن می­ توان درک کرد. بخش نخست کتاب «مبدأ عشق» نام دارد و مشتمل بر سه فصل است: فصل نخست با عنوان «زمینۀ الهیاتی» به جست ­وجوی معنای عشق در بستر جهان­ بینی اسلامی ­می ­پردازد. برخی از عناوین این فصل عبارتند از: توحید، ذات و صفات، رحمت و شفقت، عشق ازلی، حقیقت محمدی.فصل دوم کتاب را چیتیک «داستان عشق» نامیده است. در این فصل دربارۀ موضوعاتی چون خلقت آدم، فضیلت­های خاک، حکمت هبوط، معصیت انسان، نقش ابلیس، موقعیت دشوار و آمرزش الهی می­ خوانیم. سومین فصل بخش نخست «علم ­النفس روحانی» نام دارد و به موضوعاتی چون عالم صغیر بشری، رؤیت قلبی، نفس امّاره، عجب و مراتب کمال انسان می­پردازد. بخش دوم «حیات عشق» نام دارد.چیتیک مطالبش دربارۀ حیات عشق را ذیل سه فصل دیگر با عناوین طلب، راه و احوال سالکان نگاشته است. در فصل «طلب» موضوع معراج، عمل به توحید و مراحل سلوک، مرید و مراد در رابطه با بحث عشق الهی بررسی شده است. فصل دوم «راه» نام دارد.ویلیام چیتیک بحثش را از دین و زیباییِ تأله آغاز می ­کند و به شریعت و طریقت و حقیقت و معرفت حق پیوند می ­زند. فصل ششم آخرین فصل از بخش «حیات عشق»، «احوال سالکان» نام دارد. مؤلف در این فصل بحثش را از معرفت و عشق آغاز می ­کند و به بحث رؤیت خدا می­رسد. در بخشی از این فصل می­ خوانیم که «مرگ، جهل است ...

ادامه مطلب  

آیا عشق فایده ای برای زنان داشته است؟  

درخواست حذف این مطلب
مویرا وایگل: اگرچه نوشتن فیلسوفان دربارۀ عشقْ سنتی دیرینه و غنی است، ما در زندگی روزانه اغلب طوری رفتار و صحبت می کنیم که گویی عشق به خودی خود نمی تواند مورد تحلیل قرار گیرد. شما اظهار نظر معروف قاضی استوارت دربارۀ هرزگی را مطرح می کنید. اغلب شنیده ام که مردم وقتی دوستانشان کسی را ندارند، به آنها می گویند: وقتی زمانش برسد خودت متوجّه خواهی شد. وقتی خود من با کسی قرار می گذاشتم عادت داشتم که (اغلب به طور غم انگیزی) به این جملۀ باب دیلن فکر کنم: اگر چیزی درست نیست، اشتباه است. این قبیل توتولوژیها (این همان گویی ها) در تمام گفتگوها دربارۀ رابطۀ جنسی و روابط عاشقانه دیده می شود. آن ها طیف وسیعی از احساسات و تجربیاتی را تحت الشعاع قرار می دهند که همگی به عشق معروف هستند.اما اینکه عشق چیست و چه می تواند باشد، به هیچ وجه چیزی بدیهی نیست. گاهی طوری دربارۀ عشق صحبت می کنیم که گویی شکلی از غریزه است که مستقیماً ریشه در زیست شناسی ما دارد. گوته برای اینکه بگوید پیوندهای جاذبه و محبت تا چه حد می توانند بدون مقدّمه شکل بگیرند از یک اصطلاح شیمی استفاده می کند: قرابت گزینشی۳. این نوع استعارات وسوسه برانگیزند، زیرا جاذبه و محبّت مطمئناً متضمن فرایندهای بدنی و بیولوژیکی هستند که ممکن است به طور واضح درک نشده یا از لحاظ عقلی فهم پذیر نباشند. بااین حال این استعاره ها ناقص هستند.آن تعریف های توتولوژیک از عشق که در بالا به آنها اشاره کردم، «وقتی عشقی حقیقی باشد متوجه خواهی شد»، «وقتی چیزی درست نباشد، اشتباه است» و غیره، همگی به خودانگیختگی عشق اشاره دارند. به عبارت دیگر، آن ها از تصدیق اینکه عشق می تواند شامل عنصری از تلاش یا نیّت قبلی باشد، سر باز می زنند. فکر می کنم که این جدایی بین زحمت و عشق نادرست است. علاوه برآن، این تعریف ها محافظه کارانه هستند، چون در شکل بخشیدن به جهان به مثابه خلق دوبارۀ آن، هیچ عاملیت و قدرتی برای ما قائل نمی شوند.لنارد: از منظر فمنیسم و تغییر سیاسی، فکر می کنید این طرز تلقی از عشق رمانتیک به مثابه امری لازمان چه خطرهایی دربردارد؟وایگل: به لحاظ تاریخی، رازآلوده کردن مفهوم عشق رمانتیک، خصوصاً برای زنان زیان بار بوده است. دشوار است که مفهوم عشق رمانتیک را از وضع کاملاً بغرنجی جدا کنیم که تفکراتِ مربوط به طبیعتِ جنس مؤنث دارد. منظورم تفکراتی است که در خدمت توجیه بهره کشی و سوءاستفاده از کارِ ما عمل کرده اند -برای نمونه، اینکه ما [زنان] به طور غریزی احساساتی هستیم و فطرتاً خود را وقف می کنیم، خواه وقف عشّاقمان، خواه فرزندانمان یا همکارانمان. (چه راه حل دلچسبی، اینطور نیست؟ اینکه این گروه از انسان ها که قرن هاست بنا بر جبرِ شرایط مادی شان مجبورند لبخند بزنند و نیازهای عاطفی دیگران را برطرف سازند، «بنا به طبیعت شان» در انجام این کار ماهرند؟)فمنیست های مارکسیست کارهای مهم زیادی انجام داده اند تا نشان دهند روابط رمانتیک و خانوادگی تا چه حد مانند روابط کاری و پرزحمت هستند. زنان حتی در نقش خانه دار یا مادر نیز سهم عظیمی در اقتصاد دارند. آن ها با مراقبت از اعضای خانواده که هرکدام به شغلی دستمزدی مشغولند، در حفظ و کمک به بازتولید نیروی کار سهیم هستند؛ آن ها با به دنیاآوردن کودکان و پرورش آنها، برای آنکه اعضای مولد جامعه باشند، به شیوه های مستقیم و مشهود تولید ناخالص داخلی را افزایش می دهند.برای هیچکدام از این کارها پولی به ما پرداخت نشده است. خلق دوبارۀ جهان، کالایی اجتماعی را بازتولید می کند که مردم از هر جنسیتی درآن سهیم هستند. بااین حال گفتمان های عمومیِ نادری دربارۀ زن و خانواده وجود دارد که به این نکته اذعان کند که این فعالیت ها کاری بیش از برآورده ساختن یک تمایل شخصی است. این واقعیت که باردارشدن و بزرگ کردن کودک مزدی به همراه ندارد یا به آن یارانه تعلق نمی گیرد، باعث تقویت این تصور می شود که این فعالیت ها کارهایی ارزشمند نیست: آن ها از روی عشق است.با قوانین جدیدِ ناظر بر مرخصی با حقوق برای امور خانوادگی در کالیفرنیا و نیویورک، ممکن است شاهد اولین قدم ها برای تغییر سیاست هایی باشیم که می توانند به اصلاح این ایراد کمک کنند، ایرادی که قرن ها قدمت دارد. بسیار حیاتی است که قوانینی از این دست برای والدین و پرستاران (مراقبان) خانگی از هر جنسیتی وضع شده و برای آنها مرخصی با حقوق درنظر گرفته شود؛ در غیر این صورت، در حالی که این قوانین از فشار بر روی زنان خواهد کاست، ممکن است همزمان موجب تقویت این پیش فرض شود که کارِ مراقبت کردن کارِ زن است. هنوز راه درازی در پیش داریم.لنارد: متفکرانِ فمنیست در باب این پرسش که آیا عشق رمانتیک می تواند از ارتباط با مردسالاری و سرمایه داری رها شود یا اینکه باید به کلی کنارش گذاشت، پاسخ های متفاوتی را در ذهن پرورانده اند: بل هوکس با هدف نجات دادن و تعالیِ عشق به مثابۀ عملی شفابخش و بنیادین، به بحث دربارۀ تعریف خاصی از عشق به مثابۀ یک انتخاب و عملِ متقابل و مؤیدِ زندگی -هم به منزلۀ فعل و هم به منزلۀ اسم- می پردازد که نمی تواند با سوءاستفاده و آزار همزیستی داشته باشد. دیگران، مانند سیلویا فدریچی، مفهومِ عشق را به مثابۀ چیزی می فهمند که لاجرم محکوم و مردسالارانه است.وایگل: من تا حد بسیار زیادی مدیون کار فمنیست های مارکسیست نظیر سیلویا فدریچی، سِلما جیمز و ماریارُزا دالا کوستا یا نانسی هولم استروم و نانسی فریزِر هستم، کسانی که نشان دادند روابط جنسی و رمانتیک تا چه اندازه به مناسبات کار مربوطند، و اینکه ایدئولوژیِ تنیده شده پیرامونِ طبیعت زنانه و نقش زن در خانوادۀ هسته ای تا چه حد در خدمت توجیه بهره کشی و سوءاستفاده از ما بوده است. جامعۀ ما کارِ مادران را گران بها می خواند، اما با آن همچون چیزی بی ارزش برخورد می کند. بدون شک تمام این قیل و قال ها دربارۀ عشقِ بی قیمت، راهی برای رمانتیک کردن بهره کشی است. اگر پول نمی تواند برای شما عشق به همراه بیاورد، دستمزدی نیز در قبال عشق پرداخت نخواهد شد.اما در نهایت، این بینشِ بل هوکسِ فیلسوف و فعال مدنی است که مرا متقاعد کرده است. همانطور که اشاره کردید، او بر این نکته تأکید می کند که عشق یک فعل و همچنین یک اسم است؛ یعنی شکل فعالی از مراقبت که می توانیم آن را در جهانی که به دلیلِ بهره کشی و خشونت پاره پاره شده است، به خود و دیگران عرضه کنیم. به باور من، عشق زمانی که طرز تلقی ما از آن همچون فعالیتی غایتمند باشد، می تواند واقعیات را تغییر دهد.آنجلا دیویس نیز با روشنی بسیار دربارۀ این می نویسد که عشق چگونه می تواند برای جعل حوزه های جدیدی که ضدِ فضاهای همگانی هستند به کار گرفته شود، مثلاً واحدهای خانوادگی ضدنژادپرستانه. دیویس به ویژه توصیف می کند که چگونه فمنیست های سفیدپوستِ طبقۀ متوسط به این خاطر که محیط خانه برایشان به مثابۀ محلِ سرکوب بوده است، ترجیح دادند تا امکانات خلاقانۀ آن را کم اهمیت جلوه دهند؛ او معتقد است زنان افریقایی-امریکایی که در جهان خارج دائماً با خشونت و نژادپرستی دست به گریبان بودند خانواده را به مثابۀ فضایی رهایی بخش برای خلق امکانات دیگر می دیدند.از تعریف عشق به مثابۀ شکلی از کار که بر بازتولید اجتماعی دلالت دارد، مستقیماً امکان خلّاق بودن آن استنتاج می شود: مجبور نیستیم که جهان را به همان صورتی که اکنون هست بازتولید کنیم. از نظر من پرسش های اصلی در مورد این نیست که عشق چیست، بلکه دربارۀ این است که عشق چه می کند. یا شاید به بیان دقیق تر، ما با آن قادر به انجام چه کاری هستیم. لزومی نداردآنچه می کنیم، تولید مجددِ مردسالاریِ (سرمایه دارِ سفیدپوستِ تفوق طلبِ دگرجنسگرا) باشد. واقعاً لزومی ندارد.لنارد: دُمینیک پتمن، نظریه پردازِ فرهنگی، چنی ...

ادامه مطلب  

آیا عشق فایده ای برای زنان داشته است؟  

درخواست حذف این مطلب
مویرا وایگل: اگرچه نوشتن فیلسوفان دربارۀ عشقْ سنتی دیرینه و غنی است، ما در زندگی روزانه اغلب طوری رفتار و صحبت می کنیم که گویی عشق به خودی خود نمی تواند مورد تحلیل قرار گیرد. شما اظهار نظر معروف قاضی استوارت دربارۀ هرزگی را مطرح می کنید. اغلب شنیده ام که مردم وقتی دوستانشان کسی را ندارند، به آنها می گویند: وقتی زمانش برسد خودت متوجّه خواهی شد. وقتی خود من با کسی قرار می گذاشتم عادت داشتم که (اغلب به طور غم انگیزی) به این جملۀ باب دیلن فکر کنم: اگر چیزی درست نیست، اشتباه است. این قبیل توتولوژیها (این همان گویی ها) در تمام گفتگوها دربارۀ رابطۀ جنسی و روابط عاشقانه دیده می شود. آن ها طیف وسیعی از احساسات و تجربیاتی را تحت الشعاع قرار می دهند که همگی به عشق معروف هستند.اما اینکه عشق چیست و چه می تواند باشد، به هیچ وجه چیزی بدیهی نیست. گاهی طوری دربارۀ عشق صحبت می کنیم که گویی شکلی از غریزه است که مستقیماً ریشه در زیست شناسی ما دارد. گوته برای اینکه بگوید پیوندهای جاذبه و محبت تا چه حد می توانند بدون مقدّمه شکل بگیرند از یک اصطلاح شیمی استفاده می کند: قرابت گزینشی۳. این نوع استعارات وسوسه برانگیزند، زیرا جاذبه و محبّت مطمئناً متضمن فرایندهای بدنی و بیولوژیکی هستند که ممکن است به طور واضح درک نشده یا از لحاظ عقلی فهم پذیر نباشند. بااین حال این استعاره ها ناقص هستند.آن تعریف های توتولوژیک از عشق که در بالا به آنها اشاره کردم، «وقتی عشقی حقیقی باشد متوجه خواهی شد»، «وقتی چیزی درست نباشد، اشتباه است» و غیره، همگی به خودانگیختگی عشق اشاره دارند. به عبارت دیگر، آن ها از تصدیق اینکه عشق می تواند شامل عنصری از تلاش یا نیّت قبلی باشد، سر باز می زنند. فکر می کنم که این جدایی بین زحمت و عشق نادرست است. علاوه برآن، این تعریف ها محافظه کارانه هستند، چون در شکل بخشیدن به جهان به مثابه خلق دوبارۀ آن، هیچ عاملیت و قدرتی برای ما قائل نمی شوند.لنارد: از منظر فمنیسم و تغییر سیاسی، فکر می کنید این طرز تلقی از عشق رمانتیک به مثابه امری لازمان چه خطرهایی دربردارد؟وایگل: به لحاظ تاریخی، رازآلوده کردن مفهوم عشق رمانتیک، خصوصاً برای زنان زیان بار بوده است. دشوار است که مفهوم عشق رمانتیک را از وضع کاملاً بغرنجی جدا کنیم که تفکراتِ مربوط به طبیعتِ جنس مؤنث دارد. منظورم تفکراتی است که در خدمت توجیه بهره کشی و سوءاستفاده از کارِ ما عمل کرده اند -برای نمونه، اینکه ما [زنان] به طور غریزی احساساتی هستیم و فطرتاً خود را وقف می کنیم، خواه وقف عشّاقمان، خواه فرزندانمان یا همکارانمان. (چه راه حل دلچسبی، اینطور نیست؟ اینکه این گروه از انسان ها که قرن هاست بنا بر جبرِ شرایط مادی شان مجبورند لبخند بزنند و نیازهای عاطفی دیگران را برطرف سازند، «بنا به طبیعت شان» در انجام این کار ماهرند؟)فمنیست های مارکسیست کارهای مهم زیادی انجام داده اند تا نشان دهند روابط رمانتیک و خانوادگی تا چه حد مانند روابط کاری و پرزحمت هستند. زنان حتی در نقش خانه دار یا مادر نیز سهم عظیمی در اقتصاد دارند. آن ها با مراقبت از اعضای خانواده که هرکدام به شغلی دستمزدی مشغولند، در حفظ و کمک به بازتولید نیروی کار سهیم هستند؛ آن ها با به دنیاآوردن کودکان و پرورش آنها، برای آنکه اعضای مولد جامعه باشند، به شیوه های مستقیم و مشهود تولید ناخالص داخلی را افزایش می دهند.برای هیچکدام از این کارها پولی به ما پرداخت نشده است. خلق دوبارۀ جهان، کالایی اجتماعی را بازتولید می کند که مردم از هر جنسیتی درآن سهیم هستند. بااین حال گفتمان های عمومیِ نادری دربارۀ زن و خانواده وجود دارد که به این نکته اذعان کند که این فعالیت ها کاری بیش از برآورده ساختن یک تمایل شخصی است. این واقعیت که باردارشدن و بزرگ کردن کودک مزدی به همراه ندارد یا به آن یارانه تعلق نمی گیرد، باعث تقویت این تصور می شود که این فعالیت ها کارهایی ارزشمند نیست: آن ها از روی عشق است.با قوانین جدیدِ ناظر بر مرخصی با حقوق برای امور خانوادگی در کالیفرنیا و نیویورک، ممکن است شاهد اولین قدم ها برای تغییر سیاست هایی باشیم که می توانند به اصلاح این ایراد کمک کنند، ایرادی که قرن ها قدمت دارد. بسیار حیاتی است که قوانینی از این دست برای والدین و پرستاران (مراقبان) خانگی از هر جنسیتی وضع شده و برای آنها مرخصی با حقوق درنظر گرفته شود؛ در غیر این صورت، در حالی که این قوانین از فشار بر روی زنان خواهد کاست، ممکن است همزمان موجب تقویت این پیش فرض شود که کارِ مراقبت کردن کارِ زن است. هنوز راه درازی در پیش داریم.لنارد: متفکرانِ فمنیست در باب این پرسش که آیا عشق رمانتیک می تواند از ارتباط با مردسالاری و سرمایه داری رها شود یا اینکه باید به کلی کنارش گذاشت، پاسخ های متفاوتی را در ذهن پرورانده اند: بل هوکس با هدف نجات دادن و تعالیِ عشق به مثابۀ عملی شفابخش و بنیادین، به بحث دربارۀ تعریف خاصی از عشق به مثابۀ یک انتخاب و عملِ متقابل و مؤیدِ زندگی -هم به منزلۀ فعل و هم به منزلۀ اسم- می پردازد که نمی تواند با سوءاستفاده و آزار همزیستی داشته باشد. دیگران، مانند سیلویا فدریچی، مفهومِ عشق را به مثابۀ چیزی می فهمند که لاجرم محکوم و مردسالارانه است.وایگل: من تا حد بسیار زیادی مدیون کار فمنیست های مارکسیست نظیر سیلویا فدریچی، سِلما جیمز و ماریارُزا دالا کوستا یا نانسی هولم استروم و نانسی فریزِر هستم، کسانی که نشان دادند روابط جنسی و رمانتیک تا چه اندازه به مناسبات کار مربوطند، و اینکه ایدئولوژیِ تنیده شده پیرامونِ طبیعت زنانه و نقش زن در خانوادۀ هسته ای تا چه حد در خدمت توجیه بهره کشی و سوءاستفاده از ما بوده است. جامعۀ ما کارِ مادران را گران بها می خواند، اما با آن همچون چیزی بی ارزش برخورد می کند. بدون شک تمام این قیل و قال ها دربارۀ عشقِ بی قیمت، راهی برای رمانتیک کردن بهره کشی است. اگر پول نمی تواند برای شما عشق به همراه بیاورد، دستمزدی نیز در قبال عشق پرداخت نخواهد شد.اما در نهایت، این بینشِ بل هوکسِ فیلسوف و فعال مدنی است که مرا متقاعد کرده است. همانطور که اشاره کردید، او بر این نکته تأکید می کند که عشق یک فعل و همچنین یک اسم است؛ یعنی شکل فعالی از مراقبت که می توانیم آن را در جهانی که به دلیلِ بهره کشی و خشونت پاره پاره شده است، به خود و دیگران عرضه کنیم. به باور من، عشق زمانی که طرز تلقی ما از آن همچون فعالیتی غایتمند باشد، می تواند واقعیات را تغییر دهد.آنجلا دیویس نیز با روشنی بسیار دربارۀ این می نویسد که عشق چگونه می تواند برای جعل حوزه های جدیدی که ضدِ فضاهای همگانی هستند به کار گرفته شود، مثلاً واحدهای خانوادگی ضدنژادپرستانه. دیویس به ویژه توصیف می کند که چگونه فمنیست های سفیدپوستِ طبقۀ متوسط به این خاطر که محیط خانه برایشان به مثابۀ محلِ سرکوب بوده است، ترجیح دادند تا امکانات خلاقانۀ آن را کم اهمیت جلوه دهند؛ او معتقد است زنان افریقایی-امریکایی که در جهان خارج دائماً با خشونت و نژادپرستی دست به گریبان بودند خانواده را به مثابۀ فضایی رهایی بخش برای خلق امکانات دیگر می دیدند.از تعریف عشق به مثابۀ شکلی از کار که بر بازتولید اجتماعی دلالت دارد، مستقیماً امکان خلّاق بودن آن استنتاج می شود: مجبور نیستیم که جهان را به همان صورتی که اکنون هست بازتولید کنیم. از نظر من پرسش های اصلی در مورد این نیست که عشق چیست، بلکه دربارۀ این است که عشق چه می کند. یا شاید به بیان دقیق تر، ما با آن قادر به انجام چه کاری هستیم. لزومی نداردآنچه می کنیم، تولید مجددِ مردسالاریِ (سرمایه دارِ سفیدپوستِ تفوق طلبِ دگرجنسگرا) باشد. واقعاً لزومی ندارد.لنارد: دُمینیک پتمن، نظریه پردازِ فرهنگی، چنی ...

ادامه مطلب  

«همایون شجریان» درباره عشق و آزادی سرود  

درخواست حذف این مطلب
کنسرت نمایش «سی» با داستان هایی از شاهنامه و با خوانندگی همایون شجریان درباره عشق، آزادی و میهن اجرا شد.شامگاه چهارشنبه ۱۹ مردادماه مجموعه فرهنگی هنری سعدآباد میزبان مردمی بود که ساعتی را به دیدن و شنیدن یک کنسرت نمایش با داستان هایی از شاهنامه درباره رویای عشق و آزادی و وطن نشستند.ساعت شروع این اجرا که در محوطه باز مجموعه سعدآباد برگزار شد ۲۱:۴۵ بود که با مستقر شدن علاقه مندان روی صندلی های خود ساعت ۲۲:۳۰ آغاز شد و درحالیکه در این زمان چراغ های محوطه باز خاموش و نور صحنه اجرا روشن شد، همایون شجریان خواننده و سهراب پورناظری و حسین رضایی نیا نوازندگان وارد شدند.با تشویق های مردم، این سه نفر قطعه آغازین اجرا را به صحنه بردند که دقایق ابتدایی آن با نوای سه تار پورناظری همراه بود. بعد از دقایقی تک نوازی، همایون شجریان با این ترجیع بند که «ساز بی تاب است این قصه شنیدن دارد/ گر تو همراه شوی راه هم شوق رسیدن دارد» آوازی خواند که اهورا ایمان شاعرش و سهراب پورناظری آهنگساز و تنظیم کننده آن بود و مقدمه ای برای ورود به داستان های شاهنامه فردوسی در ادامه نمایش ها فراهم شد.کنسرت نمایش «سی» که نویسندگی متن نمایش هایش بر عهده نغمه ثمینی است به گفته خود ثمینی، یک درام موسیقایی است که در آن هنر تئاتر و موسیقی به یکدیگر متصل شده اند و این ۲ مدیوم به همراه ویدئو مپینگ تلاش کرده اند تا با بهره گیری و اقتباس از شاهنامه فردوسی داستان هایی از عشق و بیداری و آزادی و میهن دوستی را روایت کنند.در این کنسرت نمایش که در فواصل اجرای نمایش ها، قطعاتی آوازی توسط همایون شجریان خوانده و گاهی با تک نوازی پورناظری و گاهی با همراهی گروهی سازها و همچنین آنسامبل شهرزاد برگزار می شد مخاطبان می توانستند با فضایی تصویری و موسیقایی همراه شوند که تلفیقی از دنیای کلاسیک و معاصر را به همراه داشت. اشعاری که برای این کنسرت نمایش برگزیده شده بود از بزرگان ادبیات ایران چون حکیم فردوسی و مولوی بود و آثار شاعران معاصری چون حسین منزوی و اهورا ایمان نیز آوازخوانی شد.اولین قصه از این درام موسیقایی با داستان عشق زال و رودابه آغاز شد که بازیگرانی چون صابر ابر، بهرام رادان و ...

ادامه مطلب  

تست روانشناسی عشق جدید و جالب  

درخواست حذف این مطلب
اگر به تست های روانشناسی عشقی علاقه دارید ما به شما پیشنهاد می کنیم که این تست روانشناسی را مطالعه کنید و انجام دهید زیرا این تست از بهترین نمونه های تست روانشناسی است.بهترین تست های روانشناسی عشقتست روانشناسی عشقعشق هم بالاخره اتفاقی است که به قول شاعر، خواه ناخواه رخ می دهد. برای خیلی از روان شناس ها مطالعه این پدیده جالب است. بعضی ها مانند استرنبرگ حتی نظریه ای علمی درباره عشق دارند. استرنبرگ معتقد است که یک عشق کامل سه جنبه دارد. اولین جنبه، وفاداری به معشوق است، دومی، احساس صمیمیت نسبت به او و سومی، داشتن میل جنسی به معشوق است. به نظر استرنبرگ، هر کدام از اینها که وجود نداشته باشد، یک جای کار دارد می لنگد. پرسشنامه زیر خیلی به جزییات عشق کاری ندارد و می خواهد به طور کلی بگوید که آیا شما عاشق هستید یا نه؟ این تست در دانشگاه نورس ایسترن بوستون تهیه شده است و خوب، معلوم است که بیشتر برای دانشجوها کاربرد دارد.همچنین : تست روانشناسی:رابطه عشقی سالمی دارید؟چگونه از این تست استفاده کنیم؟عبارات زیر را بخوانید. معشوق تان را تصور کنید و نام معشوق تان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد 7، اگر نسبتا موافق بودید، عدد 6 ، اگر کمی موافق بودید عدد 5، اگر عبارت را هم درست می دانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد 4، اگر با آن کمی مخالف بودید، عدد 3، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد 2 و اگر به طور کامل مخالف بودید عدد 1 را جلو عبارت بنویسید.1) برای رسیدن به او خیلی عجله دارم. ?2) او را خیلی جذاب می دانم. ?3) او نسبت به بیشتر مردم، عیب های کمتری دارد. ?4) برای او هر کاری که لازم باشد، انجام می دهم. ?5) به نظر من، او خیلی دلربا است. ?6) دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم. ?7) وقتی با هم کاری را انجام می دهیم، کار برایم خیلی خوشایند است. ?8) دوست دارم که او حتما مال من باشد. ?9) اگر اتفاقی برای او بیفتد؛ خیلی ناراحت می شوم. ?10) خیلی وقت ها به او فکر می کنم. ?11) خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد. ?12) وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم. ?13) برایم دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم. ?14) خیلی به او علاقه دارم. ?راهنمای نمره گذاری:حالا عددهایی را که جلوی هر عبارت گذاشته اید، با هم جمع بزنید.• شمایی که بالای 89 نمره آورده اید، وضع تان خراب است. شما بدجوری عاشق شده اید و اگر صادقانه به پرسش ها پاسخ داده اید، در عشق تان هیچ شکی نمی توان کرد.• اگر نمره تان حول و حوش 78 تا 88 می چرخد، شما هم به احتمال خیلی زیاد عاشق هستید و چیزی نمانده است که در بالای قله عشق بایستید.• اما اگر نمره تان بین 68 تا 77 باشد، احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید. اما شما هم به هر حال عاشق اید.• کسانی که از 68 پایین تر آورده اند، بهتر است که خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد چندان عاشق نیستند.• کسانی که از 58 پایین ترند، به هیچ وجه عاشق نیستند. این گروه بهتر است پیشه دیگری برای خودشان دست و پا کنند و یا اسم احساسات رقیق شان را نگذارند عشق!تست های عشق سنجیمفهوم «عشق» همچون مفهوم «هستی» بدیهی است و قابل تعریف نیست؛ چرا که در هر تعریفی باید از معنا ومفهومی استفاده شود و چیزی از نظر مفهوم اعم از عشق نیست، ولی به صورت شرح الاسم می‏توان چنین تعریف کرد:«عشق لذت شدید بردن یک انسان از چیزی به شکل و شمایل لطیف و اوصاف پسندیده و تناسب اعضا و ترکیبزیبایش می‏باشد».دومین تست روانشناسی عشقاین تست یک تست ساده و جذاب است.با صداقت و درستی به آن جواب دهید .در نظر داشته باشید که ممکن است شما به سوالی برسید و از گزینه های داده شده پاسخی را انتخاب کنید که فکر می کنید جواب بهتری دارد ویا مناسب ...

ادامه مطلب  

چگونه از کسی که دوستش داریم متنفر شویم و یا او را فراموش کنیم؟ (قسمت اول)  

درخواست حذف این مطلب
وقتی کسی که دوست دارید به شما آسیبی میرساند، کنار آمدن با آن دشوار خواهد بود. در این وضعیت شاید بهترین کار بنظرتان این باشد که تمام عشقتان را به نفرت تبدیل کنید، اما خب این کار فقط همه چیز را دشوار تر می کند، چراکه نفرت متضاد عشق نیست و هر دو احساسات قوی ای هستند که از شما انرژی زیادی می گیرند. اگر میخواهید از احساس دردی که بخاطر از دست دادن کسی( چه از طریق جدایی، چه از طریق دعوا، چه از طریق مرگ و یا هرچیز دیگری) حس میکنید رهایی یابید، بهترین کاری که میتوانید انجام دهید این است که با احساساتتان کنار بیایید و در جست و جوی پیش بردن زندگی و بازگشت به زندگی عادی تان باشید. در ادامه با دیجی رو همراه باشید تا ترفندهایی را در این باره برای شما عنوان کنیم!چیزهایی که یادآور او هستند را کنار بگذارید۱-اطلاعات تماس مربوط به او را حذف کنیداگر آن شخص قرار نیست دیگر بخشی از زندگی شما باشد، باید اطلاعات تماس او را حذف کنید. این کار باعث میشود از تلفن زدن، پیام دادن یا ایمیل زدن اجتناب کنید.شاید شماره تلفن، ایمیل یا آی دی آنها را حفظ باشید، اما حذف کردن آنها از موبایل، کامپیوتر، تبلت و وسایل دیگر برقراری ارتباط سریع با آنها را کمی دشوارتر می کند.برای مثال اگر اطلاعات تماس دوست قبلی تان را از تلفن حذف کنید، کم تر وسوسه می شوید که راحت روی اسم او کلیک کرده، زنگ بزنید یا پیام دهید یا حداقل اینکه باعث می شود قبل از انجام دادن این کارها کمی فکر کنید.۲_شماره تلفن آنها را بلاک کنیداگر آن شخص همچنان زنگ می زند و پیام می دهد و شما هم گوشی هوشمند دارید، می توانید به راحتی برنامه ای برای بلاک کردن شماره ها دانلود کنید و دیگر نوتیفیکیشنی دریافت نکنید.اگر دارید سخت تلاش می کنید که ذهنتان را از او دور نگه دارید این بهترین کار است، چراکه هربار تماس می گیرد یا پیام می دهد به یادش می افتید و شاید وسوسه شوید که جوابش را بدهید!۳_او را در شبکه های اجتماعی بلاک کنیداگر در حال تلاش برای گذشتن از کسی هستید، اینکه هنوز هم آنها را در فیسبوک و اینستاگرام و… داشته باشید ایده ی خوبی نیست. بجای اینکه فقط آنها را دیلیت کنید، بلاک هم بکنید! اینطوری نه شما می بینید که آنها چه چیزی پست می کنند نه آنها می بینند که شما چه چیزی پست می کنید. شاید وسوسه شوید و دلتان بخواهد از طریق اینستاگرام و فیسبوک مطلع شوید که او در چه حال و روزی است و چه می کند، اما خودتان را کنترل کنید و این کار را نکنید، چراکه این کار فقط گذشتن از آنها و فراموش کردنشان را سخت تر می کند و نمیتوانید درست زندگی کنید.۴_مکالمات قبلی را پاک کنیدتمام مکالمات قبلی از قبیل اس ام اس ها، پی ام ها و هر چتی که هرکجا دارید را پاک کنید. می توانید با وقتی که دارید کارهای بهتری انجام دهید تا اینکه این پیام ها را بارها و بارها بخوانید و احساس اندوه کنید.۵_پیش از پاک کردن عکس ها درست فکر کنیدقبل از پاک کردن عکس ها خوب فکر کنید که آیا واقعا میخواهید این بخش از زندگی تان را برای همیشه فرامو ش کنید یا نه. باگذشت زمان شاید بخواهید به رابطه تان دوباره فکرکنید و یا حداقل خاطرات آن دوران را دوباره مرور کنید.شاید از اینکه کاملاً عکس ها را پاک کنید پشیمان شوید، به همین خاطر آنها را در یک جعبه یا فلش ذخیره کنید و مثلا تا زمانیکه حس کنید آمادگی رویارویی با آنها را دارید، به یکی از دوستانتان به امانت دهید.۶- اشیاء و یادگاری ها را در یک جعبه بگذارید.در خانه و در وسایلتان جست و جو کنید و هرچیزی که او را به یاد شما می اندازد جمع کنید. شاید بخواهید آنها را در یک جعبه نگه دارید و وقتی آمادگی داشتید نگاهی به آنها بیندازید.شاید بخواهید بعدا آنها را به کسی بدهید یا بسوزانید، اما فعلا فقط از جلوی چشمانتان جمع کنید تا دائما به یاد او نیافتید. اگر هم خواستید آنها را بسوزانید مراقب باشید که جای درستی این کار را انجام دهید و وسط اتاق خوابتان آتش سوزی راه نیندازید!کار کردن بر روی احساسات۱_بدانید که شما بر روی احساساتتان کنترل داریدمطالعات نشان داده اند که اگر به احساساتمان از لحاظ علمی نگاه کنیم، بهتر می توانیم آنها را تنظیم کنیم. شاید همین الان فکر کنید که کنترل کاملی بر روی احساساتتان ندارید، اما اگر صبر و استقامت نشان دهید، می توانید مغزتان را آموزش دهید که به شیوه ی کنترل شده ای به مسائل و رویدادها پاسخ دهد. مثلا مسائل را با آرامش و بطور عینی مشاهده کنید بجای اینکه همه چیز را شخصی برداشت کرده و به خودتان بگیرید.۲_احساساتتان را بپذیریداز دست دادن کسی که دوستش دارید می تواند شما را درگیر یک سری احساسات آشفته از قبیل شوک، بی حوصلگی، بی اعتمادی، خشم، اندوه، ترس و یا حتی شادی و آرامش کند، شاید حتی چندتا ازین موار را با هم و همزمان تجربه کنید!!بجای اینکه با احساساتتان مبارزه کنید، سعی کنید آنها را بپذیرید و بگذارید باشند! این کار می تواند به شما کمک کند که یک قدم به عقب بازگردید، احساساتتان را مشاهده کنید و سرانجام آنها را از خود جدا کنید.به خودتان یادآوری کنید که این احساسات کاملا طبیعی هستند و حتی می توانید به خودتان بگویید که( من به دلیل از دست دادن این رابطه ناراحتم و اینا هم احساسات طبیعی ای هستند که وجود دارن)۳_ احساساتتان را ثبت کنیدمی توانید احساساتتان را بنویسید و یا حتی صدای خودتان را در حین صحبت کردن راجع به آنها ضبط کنید. نکته ای که وجود دارد این است که احساساتتان را در ...

ادامه مطلب  

بهای بهشت کالای عشق است، یعنی خون  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار ساجد، شهید «ناصرالدین باغانی» 8 شهریور 1346 در خانواده ای مذهبی و روحانی در قم به دنیا آمد. وی پس از سپری کردن دوره دبیرستان، در دانشگاه امام صادق (ع) پذیرفته شد. خودش می گفت: «من دانشگاه امام صادق (ع) را به دانشگاه امام حسین (ع) تبدیل کردم و مدرک قبولی را از دستان مبارک آقا اباعبدالله (ع) گرفتم». شهید باغانی از عملیات بدر در جبهه حضور داشت و در عملیات کربلای 5 در حالی که نوزده سال بیشتر نداشت در 11 اسفند 1365 به شهادت رسید.وصیت نامه شهید «ناصرالدین باغانی»بسم رب الشهدا والصدیقینالحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله، و جعلنا مصابیح الهدی، وسفاین النجاة و من حزبه، فان حزبه هم المفلحون و جعلنا من جنده، فان جنده هم الغالبون.و قال آلست بربکم، قالو بلی، و قال الم اعهد الیکم یا بنی ادم الا تعبد الشیطان انه لکم عدو مبین.اشهد ان لا اله الا انت و ان محمدا عبدک و رسولک، و حبیبک و ان علیا ولیک و حجتک علی من فوق الارض و تحت الثری، الهی انا عبدک الضیف الذلیل الحقیر المسکین النستکین، فاغفرلی کل ذنب اذنبته و کل جرم اجرمته، ربنا اغفرلی و لوالدی و المومنین و المومنات یوم یقوم الحساب.به نام پروردگار شهیدان و صدیقینحمد و سپاس مخصوص خداوندی است که ما را در این راه هدایت فرمود و اگر راهنمایی خداوند نبود، ما در این هدایت و کشتی های نجات و از حزب خودش، پس به یقین لشکریان او پیروز و غالبند.و گفت: آیا من پروردگار شما هستم؟ گفتند: بلی، گفت: ای اولاد آدم مگر ما با شما پیمان نبستیم، که حتما از شیطان پیروی نکنید؟ که حتما و یقینا، او دشمن آشکار برای شماست. شهادت می دهم که خدایی جز تو نیست و محمد (ص) بنده، فرستاده و دوست توست و همانا علی (ع) ولی و حجت توست بر همه ی آن کسانی که در روی زمین و ماورای آن قرار دارند. خدایا، من بنده ی ضعیف، ذلیل، ناچیز، درمانده و بیچاره ی تو هستم. پس ببخش مرا، برای تمام گناهانی که مرتکب شده ام و همه ی جرم هایی که انجام داده ام. پروردگارا، ببخش مرا، برای تمام گناهانی که مرتکب شده ام و همه ی جرم هایی که انجام داده ام. پروردگارا، ببخش مرا و پدر و مادرم را، و تمام مردان مومن و زنان مومنه را، در روزی که حساب و کتاب برپا خواهی کرد.آمین.اینجانب ناصرالدین باغانی بنده ی حقیر در درگاه خداوندم .چند جمله ای را به رسم وصیت می نگارم. سخنم را درباره ی عشق آغاز می کنم ما را به جرم عشق مواخذه می کنند. گویا نمی دانند که عشق گناه نیست، امّا کدام عشق؟ خداوندا! معبودا، عاشقا، مرا که آفریدی عشق به پستان مادر را به من یاد دادی، امّا بزرگ تر شدم ودیگر عشق اولیه مرا ارضاء نمی کرد پس عشق به پدر ومادر را در من به ودیعت نهادی.مدتی گذشت، دیگر عشق را آموخته بودم امّا به چه چیز عشق ورزیدن را، به دنیا عشق ورزیدم. به مال و منال دنیا عشق ورزیدم. به مدرسه عشق ورزیدم. به دانشگاه عشق ورزیدم امّا همه ی این ها بعد مدت کمی جای خود را به عشق حقیقی و اصیل داد یعنی عشق به تو. (یَومَ لا یَنْفَعُ مال وَلا بَنُون) فهمیدم که وقتی شرایط عوض شود یَفِرّالْمرءَ مِنْ اَخیهِ و صاحِبَتهِ و بَنیهِ و اُمّهِ وَاَبیهِ، پس به عشق تو دل بستم، بعد از چندی که با تو معاشقه کردم یک باره به خود آمدم ودیدم که من کوچک تر از آن هستم که عاشق تو شوم و تو بزرگ تر از آن هستی که معشوق من قرار گیری، فهمیدم در این مدت که فکر می کردم عاشق تو هستم اشتباه می کرده ام، این تو بودی که عاشق من بوده ای و من را می کشانده ای، اگر من عاشق تو بودم باید یکسره به دنبال تو می آمدم .ولیکن وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده ام ولی باز مستقیم آمده ام.حال می فهمم که این تو بوده ای که به دنبال بنده ات بوده ای و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام شیطان را پاره کرده ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی. حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی، بنده را چه، که عاشق تو بشود، (عَنقا شکار کرکس نشود دام باز گیر) آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوق می نشستی. اما من بدبخت ناز می کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم! اما تو دست بر نداشتی و انقدر به این کار ادامه دادی تا بالاخره من گریز پای را به چنگ آوردی و من فکر می کردم که با پای خود آمده ام،وه! چه خیال باطلی!! این کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود. مرا که به چنگ آوردی، به صحنه ی جهادم آوردی، تا به دور از هر گونه هیاهو به من نبرد عشق بیاموزی، من در کار تو حیران بودم و از کرم تو تعجب می کردم. آخر تو بزرگ بودی و من کوچک!! تو کریم بودی و من ل ئیم! تو جمیل بودی و من قبیح، تو مولا بودی و من شرمنده از این همه احسان تو بودم. کمند عشقت را محکم تر کردی و مرا به خط مقدم عشق بردی، در آن جا شراب عشقت را به من نوشاندی و چه نیکو شرابی بود. من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولین جرعه ی آ ن را که نوشیدم مست شدم و در حال مستی تقاضای جرعه های دیگر کردم. امّا این بار تو بودی که ناز می کردی و مرا سر می گرداندی، پیاله ام را شکستی، هر چه التماس می کردم تا از حجاب ظلمانی بیاسایم، ندادی و زیر لب به من خندیدی و پنهانی عشوه کردی اکنون من خمارم و پیاله به دست، هنوز در انتظار جرعه ای دیگر از شراب عشقت به سر می برم. ای عاشق من!! ای اله من!! پیاله ام را پر کن و در خماریم نگذار. تو که یک عمر به انتظار نشسته، حال که به من رسیده ای چرا کام دل بر نمی گیری؟ تو که از بیع و شراء متاع عشق دم می زنی، چرا اکنون مرا در انتظار گذاشته ا ...

ادامه مطلب  

ترجمه می کنم تا خیال پردازی ام فروکش کند  

درخواست حذف این مطلب
گفت و گو با ترانه علیدوستی، بازیگری که مترجم شد؛ به بهانه ترجمه رمان «تاریخ عشق».اگر بازیگری یکی از مشاغل جذاب دنیا به شمار می رود اما گویا نویسندگی چیزی از آن کم ندارد. نشانه اش هم دست به قلم بردن بسیاری از آرتیست های سینماست. جدا از بازیگرانی که شعر و داستان نوشته و منتشر کرده اند، بازیگرانی هم بوده اند که حرفه ترجمه را آزموده اند. قدیمی ترین شان نیکی کریمی است که با ترجمه خاطرات مارلون براندو با عنوان «آوازهایی که مادرم آموخت»، کار ترجمه را آغاز کرد و با ترجمه رمان «نزدیکی»، نوشته حنیف قریش، آن را ادامه داد و پس از آن دو رمان دیگر را نیز به فارسی برگرداند. در کنار او نگار جواهریان هم بوده با ترجمه نمایش نامه هایی از هارولد پینتر. در کنار این دو، ترانه علیدوستی است که در ماه های پایانی سال 94 دومین ترجمه اش با عنوان «تاریخ عشق» منتشر شد. از او پیش از «تاریخ عشق»، ترجمه مجموعه داستان «رویای مادرم»، نوشته آلیس مونرو، را خوانده بودیم. ترانه علیدوستی تاکنون درباره نویسندگی و ترجمه هایش گفت و گو نکرده بود و حالا انتشار «تاریخ عشق» فرصت مناسبی بود که سراغش برویم تا از علاقه اش به نوشتن و ترجمه بگوید؛ علاقه ای که از سال های دور همراهش بوده و آن طور که خود می گوید می خواهند به صورت جدی آن را ادامه دهد. گفت و گو با ترانه علیدوستی از همین علاقه اش به نوشتن آغاز شد. دلبستگی ای که آن گونه که می گوید از بچگی به همراه داشته است: «در کودکی، با توجه به این که پدر و مادرم اهل کتاب بودند، من نیز خیلی زود جذب کتاب شدم. کتاب زیاد می خواندم. هر جور داستانی از «تام سایر» گرفته تا «بربادرفته» و داستان های چخوف. قوه تخیل نسبتا قوی ای هم داشتم. دفتری داشتم که در آن داستان های کوتاه جن و پری می نوشتم. یک جور رمان بلند عاشقانه هم داشتم که هیچ وقت تمام نمی شد و با سال به سال بزرگ تر شدنم وقایعش بنا به اقتضای سنم تغییر می کرد. خود را در آینده می دیدم که نویسنده شده ام.از سال 83 سعی کردم نوشتن را به شکل جدی پی بگیرم و شروع کردم به نوشتن یک سری داستان خیلی کوتاه. آن سال ها محمد رحمانیان و مجید اسلامی کسانی بودند که داوطلبانه نوشته های من را می خواندند و کمکم می کردند. رحمانیان- که آن موقع هنوز همکاری ام را با او شروع نکرده بودم- هفته ای یک بار وقت می گذاشت و من می رفتم دیدنش، فارغ از محتوای قصه ها، آن ها را بلند می خواند و جلوی چشمم ویرایش می کرد و با این کار به نوعی کارکردن با نثر را یادم می داد. نهایتا مجموعه داستانی از آن تلاش ها درآمد که دوتای شان آن زمان در مجله «هفت» منتشر شد. با توقیف این مجله در زمستان آن سال، سومین داستانم با نام «بیلچه و خاک» که قرار بود در هفت منتشر شود، در سالنامه مجله فیلم چاپ شد.همان سال وبلاگی راه انداختم به نام «اسپاتلایت» و تلاش کردم نوشتن را بیش تر وارد روزمرگی ام کنم و به اصطلاح دستم را در نوشتن گرم کنم. در همان دوره مجموعه داستان هایم را به نشر مرکز دادم. اما جناب رمضانی که آن زمان اولین دیدارم با ایشان بود نه تنها داستان ها را چاپ نکرد که شدیدا آن ها را کوبید. پس از آن به نوشتن حساس شدم. و درواقع شاید هم از آن ترسیدم. این سختگیری در کنار چندین فاکتور بیرونی نوشتن را روز به روز برایم سخت تر کرد. ولو این که در سال های اخیر حتی بارها به این فکر افتادم که اصلا نوشتن و در واقع مکتوب شدن دغدغه های ذهنی کسی مانند من چه ارزشی دارد؟ چرا باید دیگران داستان های مرا بخوانند؟ می گفتم شاید مضحک است آدم این قدر خودش را جدی بگیرد.فکر می کردم و می کنم که برای نوشتن چیزی بیش تر از تخیل یا استعداد نیاز است. تجربه زیسته آدم دست کم آن قدر باید زیاد بشود که خود آدم بتواند روی بن مایه بعضی از دیدگاه هایش اصرار بورزد. الان هم در خودم یک داستان نویس نمی بینم اما همیشه دلم خواسته روزی دوباره تلاشم را بکنم.»اگرچه در دوران رونق وبلاگ نویسی، اسپاتلایت وبلاگ معروفی بود اما علیدوستی خیلی زود، دست از وبلاگ نویسی شست. اما چرا؟ در خبرها آمده بود که به دلیل حمایت از اصغر فرهادی وبلاگ علیدوستی فیلتر شده، اما علیدوستی دلایل دگیری به جز فیلتر شدن را برای کنار گذاشتن وبلاگ نویسی بر می شمارد: «حذف نوشته های وبلاگ بعد از مطلب مربوط به حواشی پیش آمده برای فیلم «جدایی»، دلسردم نکرد؛ تمام نوشته ها را برگرداندم و روی سایتی شخصی گذاشتم که هنوز هم هست. منتها به مرور و با شهرتی که وبلاگ به دست آورده بود از آن راحتی که در نوشتن داشتم مرحوم شدم. خواه ناخواه وقت نوشتن خودم را در حال احتیاط و حسابگری می دیدم، چون هرچه را می نوشتم بعضی از روزنامه ها مستقیم در ستون های شان کار می کردند. بدون این که بخواهم انگار ستون نویس شده بودم و ناچار به رعایت قواعد کاری بودم که نیت اصلی من نبود. دلیل دیگرش هم برخی حوادث جاری آن دوران بود. بعد از سال 1388 سخت بود نوشته ها رنگ و بوی آن چه را جامعه از سر می گذراند نداشته باشد.برای ادامه دادن نیاز بود بتوانم خودم را به کوچه علی چپ بزنم و برخورد لوکسی با نوشتن داشته باشم که من آدمش نبودم. مدتی به مستعارنویسی روی آوردم اما خود نگرانی ای که مستعارنویسی به همراه داشت به ترمزهایی که هر روز بیش تر می شدند اضافه کرد. برای همین رفته رفته وبلاگ نویسی برایم کم رنگ و نهایتا متوقف شد.» این را گفت از او پرسیدم: الان که به آن نوشته ها نگاه می کنی، چه داوری ای درباره شان داری؟داستان هایم برایم غیرقابل خواندن اند و حس می کنم بعضی یادداشت های وبلاگ هم نثرشان دِمُده است؛ اما تجربه ام در وبلاگ نویسی تجربه ای موفق بود. وبلاگ نوشتن برای من تسکین دهنده بود. از تمرین نوشتن به تمرین فکر کردن هم بدل شده بود و کیفیت زندگی ام را بالا می برد. وقتی متنی می نوشتم و در وبلاگ می گذاشتم، احساس خوشبختی می کردم. اگر بازیگری فنی بود که دست به آموختنش زدم و تلاش کردم آن را به بهترین نحو انجام دهم، نویسندگی ابزاری بود که با آن ذهنم را آماده نگه دارم. راهی بود برای یادگرفتن این که صدای فکرت باید قابل ارائه باشد، چون باید بتوانی پای آن بایستی. اما چنان که اشاره کردم، متاسفانه پس از آن تجربه ها، خیلی کم می نوشتم. بعد از آن هم اعتماد به نفس لازم را نداشتم تا دوباره شروع به داستان نویسی کنم.اما علیدوستی خیلی زود توانست جایگزینی برای نوشتن داستان پیدا کند؛ او به ترجمه رو آورد. اولین تجربه اش داستان بود از آلیس مونرو. چنان که تعریف کرد، یک توفیق اجباری، او را به ترجمه واداشت. علیدوستی داستان این تجربه را چنین برایم تعریف کرد: «سال 1386 بود. مانی حقیقی به همراه اصغر فرهادی در حال نوشتن فیلم نامه «کنعان» بودند. مانی حقیقی چند سال پیش از این تاریخ، داستانی از آلیس مونرو با عنوان «تیر و ستون» در «نیویورکر» خوانده بود. حالا می خواست فیلم نامه ای اقتباس شده از آن به همراه فرهادی بنویسد. مانی مشکل زبان نداشت اما چون برایش مهم بود فرهادی تسلط کامل روی داستان پیدا کند ترجیح می داد داستان ترجمه شود. از من که وقت بیش تری داشتم خواست ترجمه اش کنم. گفت کیفیت ترجمه برایش مهم نیست و همین که ماجرا به فارسی برگردانده شود، کافی است. بعد از این که ترجمه ام را خواند گفت داستان های مونرو تاکنون در ایران ترجمه نشده. حیف است، چرا تو این کار را نکنی؟ من هم وسوسه شدم.آخرین کتابی که آن زمان از مونرو چاپ شده بود «فراری» بود. چهار مجموعه از داستان هایش را خواندم و نهایتا هفت داستان را از بین چهار مجموعه انتخاب و ترجمه کردم. معیارم جز سلیقه شخصی، قابلیت انتشار داستان ها با کم ترین ممیزی بود و این ها داستان هایی بودند که فکر کردم دست نخورده به چاپ می رسند. که البته ناشر دوتای آن ها را از نگرانی ممیزی فعلا کنار گذاشته که شاید روزی در مجموعه ای دیگر کارشان کنیم. آن چه ماند این پنج داستان بودند با نامی که ناشر برای کتاب پیشنهاد کرد: «رویای مادرم»، «صوت»، «کویینی»، «تیروستون» و «نفرت؛ دوستی، خواستگاری، عشق و ازدواج». ناشر- همان آقای رمضانی عزیز نشر مرکز- تاکید کرد حتما کتاب نیاز به مقدمه دارد. پیشنهاد دادند که خودم یادداشتی درباره مونرو بنویسم. در پاسخ گفتم حالا حالاها به خودم اجازه چنین کاری را نمی دهم. جست و جو کردم و در «گاردین» مطلب مفصلی دیدم درباره مونرو. به نظرم یادداشت جامعی بود. ترجمه کردم و ابتدای کتاب گذاشتم.»اولین مسئله تو در ترجمه، مهارت در زبان است. زبان انگلیسی را از کجا آموختی؟پدر من، حمید علیدوستی، بین سال های 65 تا 67 در باشگاه های آلمان توپ می زد. سه تا شش سالگی ام را در آلمان گذراندم و آن جا به مهد کودک رفتم. به همین خاطر آلمانی را همزمان با فارسی یاد گرفتم. همین، در یادگیری زبان انگلیسی کمکم کرد. به غیر از یک دوره کلاس مقدماتی زبان انگلیسی در نوجوانی، کلاس دیگری نرفتم و خودآموز، این زبان را یاد گرفتم. با کمک خواندن کتاب های زبان اصلی و فیلم دیدن.نثر آلیس مونرو دشوار است. همین اندازه زبان دانی برای ترجمه کافی بود؟باید بگویم با کمال پررویی کتابی از مونرو را دست گرفتم. هنوز هم باورم نمی شود با چه جرئتی این کتاب را به عنوان تجربه اولم ترجمه کردم. با این که الان سطح زبانم بالاتر رفته اما می ترسم دوباره کتابی از مونرو برای ترجمه دست بگیرم. از سال 87 من ترجمه «رویای مادرم» را شروع کردم. تقریبا هر زمانی که جلوی دوربین نبودم، پشت کامپیوتر مشغول ترجمه آن کتاب بودم. نشر مرکز کتاب را خواسته بود اما بی نهایت سختگیری می کرد؛ که نهایتا این سختیگری به نفع من شد. ترجمه و ویرایش های متعدد آن سه سال طول کشید. سطح زبانم بعد و قبل این مدت با هم قابل مقایسه نبود. همان روزها یک نفر در ساختمان انتشاراتی به من گفت: «از کجا معلوم این کتاب را خودت ترجمه کرده ای؟» همان جا فهمیدم خودم را با چه طرز فکری درانداخته ام. آن قدر این جمله به من فشار آورد که قبل از درآمدن کتاب آیلتسم را گرفتم. با نمره 8. دست گوینده جمله درد نکند!چقدر به فرهنگ لغت رجوع می کنی؟خیلی زیاد! از چند جور فرهنگ لغت استفاده می کنم؛ معمولا دو- سه جور. یک فرهنگ چاپی و یک فرهنگ آنلاین برای ترجمه، و بعد از نسخه اول قطعا می روم سراغ فرهنگ های انگلیسی به انگلیسی مختص به زبان عام یا فرهنگ شهری برای- به اصطلاح معمارها- نازک کاری.ترجمه نهایی «رویای مادرم» را به کسی هم نشان دادی؟ مثلا مترجم دیگری؟جز ویراستار اولیه کتاب که آقای پیام یزدانجو بودند، مانی حقیقی دوباره کتاب را خواند و راهنمایی کرد، یک بار هم خانم گلستان محبت کردند و خواندند. علیدوستی کار ترجمه را با برگرداندن دو داستان از اورهان پاموک و نیکول کراوس ادامه داد؛ دو داستانی که در «همشهری داستان» منتشر شد. داستان کراوس با عنوان «نقاش های کوچک» همزمان شد با دومین کتاب ترجمه علیدوستی. ...

ادامه مطلب  

نشانه های زندگی زناشویی بدون عشق!!  

درخواست حذف این مطلب
زندگی زناشویی که با عشق شروع می شود ممکن است در طول زندگی بدون عشق شود‎زندگی زناشویی که با عشق شروع می شود ممکن است در طول زندگی بدون عشق شود. دانستن نشانه های یک رابطه بدون عشق به شما کمک می کند بهتر برای آینده زندگی مشترکتان تصمیم بگیرید.افزایش توقعات و خیالبافی برخی دختران و پسران درباره همسر و داشتن تصور اشتباه برای ساخت خانه و خانواده رویایی، تشکیل یا حتی حفظ زندگی را با سختی روبه رو کرده است. این همه در حالی است که با آموزش اولیه و مشورت با روان شناسان می توان بسادگی برای تشکیل یا حفظ زندگی عاشقانه اقدام کرد، به گونه ای که میان همگان زبانزد و نمونه باشد.تعریف از عشق منحصر به فرد است : هر کسی قبل از ازدواج با توجه به محیط خانوادگی خود (روابط پدر و مادر یا اطرافیان مهم زندگی)، تعریفی از عشق را مدنظر قرار می دهد که از فردی به فرد دیگر متفاوت است. لذا برداشت از عشق و رفتار عاشقانه با همسر فرق دارد و از زندگی خانوادگی و تجربیات مختلف نشات می گیرد.در بحث عشق، هر دو جنس زن یا مرد می توانند برداشت های اشتباه را وارد رابطه خود کنند و با توجه به این که هر دو به یک سری افسانه در این باره اعتقاد دارند، تشخیص این که کدام جنس برداشت اشتباه بیشتری دارد، سخت به نظر می رسد.یک ازدواج بدون عشق، چند علامت هشدار دهنده دارد حفظ روابط عاشقانه و داشتن یک زندگی مشترک موفق همراه با عشق مستلزم تلاش و توجه است. عاشق شدن خیلی آسان است، اما برای این که رابطه سالم و موفق داشته باشید و با همسرتان خوشبخت و خوشحال زندگی کنید، باید تلاش کنید. اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که گاهی از خودتان می پرسید، آن همه عشق و علاقه کجا رفته است، باید بدانید که تنها نیستید. دانستن نشانه های یک رابطه بدون عشق به شما کمک می کند بهتر برای آینده زندگی مشترکتان تصمیم بگیرید.آیا بیشتر وقتتان را دور از هم سپری می کنید؟هر کدام از زوجین باید مدتی را تنها سپری کنند. رابطه سالم رابطه ای است که در آن هر یک از دو نفر بتوانند هویت و استقلال شخصی خود را حفظ کنند، اما اگر این تنهایی و استقلال بیش از حد باشد، دو نفر به خاطر این که دلشان نمی خواهد یکدیگر را ببینند، تنهایی را انتخاب می کنند. این نشانه بسیار بدی است و نشان دهنده از بین رفتن عشق در رابطه است. در یک رابطه بی عشق، معمولا دو طرف رابطه ترجیح می دهند کارهایی را که قبلا به صورت مشترک انجام می دادند، به تنهایی انجام دهند و از این که همراه همسرشان در کارها و مراسم اجتماعی شرکت کنند، وحشت دارند.آیا صحبت ها و مکالمات شما معمولا به درگیری و دعوا ختم می شود؟وقتی دو نفر عاشق یکدیگر هستند، از مصاحبت و همنشینی با یکدیگر لذت می برند و دوست دارند با یکدیگر صحبت کنند، اما زوج هایی که عشق در رابطه آنها از بین رفته، کمتر با هم صحبت می کنند و وقتی هم صحبت می کنند، معمولا به دلخوری و درگیری ختم می شود. وقتی اکثر صحبت ها به دعوا منتهی می شود، مسلما بعد از مدتی ترجیح می دهید با همسرتان کمتر صحبت کنید و وقتی نتوانید درباره مشکلات خود صحبت کنید، این مشکلات هر روز بیشتر می شود. این یکی از نشانه های از بین رفتن عشق در رابطه است.آیا هر دوی شما خودخواه تر شده اید؟در یک رابطه سالم، هر یک از طرفین دوست دارند، برای طرف مقابلشان کاری انجام دهند که او را خوشحال کند، اما در رابطه بدون عشق، هر کس بیشتر به خودش فکر می کند و کمتر به دیگری توجه دارد. در نهایت ممکن است هر یک از آنها خودخواه تر شوند و وقتی هر کسی فقط به خودش فکر کند، احترام ها از بین می رود و رابطه از هم می پاشد که مهم ترین علائم ترک یک رابطه است.کاری به کار هم ندارید؟این ساده ترین راهی است که به شما از تمام شدن رابطه خبر می دهد. اگر مدت هاست با یکدیگر ارتباط برقرار نمی کنید، باید بدانید که زندگی مشترک شما به ...

ادامه مطلب  

اس ام اس تبریک تولد عزیزان و خوبان متن و پیام تبریک خاص  

درخواست حذف این مطلب
جدیدترین اس ام اس تبریک تولد پدر, تبریک خواهر, اس ام اس تبریک به دوست, اس ام اس تبریک به دختر, اس ام اس تبریک تولد به برادر, تبریک تولد به مادرالفبا برای سخن گفتن نیست / برای نوشتن نام توست اعدادپیش از تولد تو به صف ایستاده اند تا راز زاد روز تو را بدانند.تولدت مبارک—–زبان ما قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودن شمادر روز تولدت سر بر زمین سائیده و از درگاه حضرت حق نهایت سپاس خود را بجا آوردهو برایت سالهای سال عمر با عزت و برکت خواستاریم.باشد که بقاء عمرت با عزت و سربلندی و توام با خدمت باشد …—–امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست / احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاستگویا که گلی پای نهاده ست به گیتی / کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست …تولدت مبارک—–بیشتر : اس ام اس تبریک تولد به خواهر عزیزتو یک تولدی شدی به قلب زخمی ام ببین / که با تو من ظهور شدم احیا شدم مثل نگینعزیز مبارکت باشه امروز روز تولدت / این قلب خسته منه بردار برو ما خودت …—–جشن میلادت را به پرواز می رومدراین خانگی ترین آسمانِ بی انتهاآسمانی که نه برای مننه برای توکه تنها برای “ما” آبیست …همچنین : اس ام اس تبریک تولد به عزیزان—–امروز روز توست و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش می کشم. چقدر جایت میان بازوانم خالیست. تولدت مبارک—–صدای یک پروازفرود یک فرشتهآغاز یک معراجو شروع یک زندگیتولدت مبارک—–این هدیه ی آسمانی چشمانت / دلبسته به شمعدانی چشمانتای عشق تولدت مبارک، قلبم / تقدیم به مهربانی چشمانت …—–وجود زیبایت وارد به دنیا میشود / هدیه سالروزش این آوا میشودعاشقی چون من بی پروا میشود / در شعر تولد غرق رویا میشوداینگونه سالی دگر ازعمر تو آغاز میشودتولدت مبارک—–سالروز زمینی شدنت مبارک …راستی از ونوس و مریخ چه خبر !؟—–روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسیدکه آرامش بخش روح و روان کسی هستی که با بودن تو دنیا برایش زیباتر استبهانه ی زندگیم تولدت مبارکهمچنین : اس ام اس عاشقانه تبریک تولد—–تو هیچی کم نداریبرای همه چیز من بودنتولدت مبارک—–زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم …—–زمین در انتظار تولد یک برگ، من در حال شمارش معکوسصفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز استتولدت مبارک—–از یک نگاه تو رنگم پریده است، قربان آن شوم که تو را آفریده استعزیزم تولدت مبارک—–تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیستجشن میلادت بهترین بهانه برای فکر کردن به تو و به یاد آوردن خوبی هایت استسالروز تولدت مبارک—–همچنین : عکس تبریک روز تولد و پیامک های روز تولدامشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کنمن هم از خدا همون بهترین ها رو برات آرزو مندمتبریک دست خالی مرا باسخاوت بی حدت بپذیر(تولدت مبارک)—–هدیه ای از آسمان برای؛روز تولدت رسید.و دیدم هیچ چیزگلم راجز عشقلایق نیست.تولدت مبارک—–تولدت مبارکای گل گلدون منهزار سال زنده باشیبسته به تو جون مناین هدیه تولدپیشکش چشمای تونازگل زیبای منچشام زیر پای تو—–سالروز تولد قشنگت را با رقص سفید برف ها همچون سفیدی دلتبر اسمان قلبمان جشن می گیریم و صمیمانه فصل شکفتنت را تبریک می گوییم—–آرزو می کردم که درجشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت باشمتا در آغوشت طولانی ترین شبم را تقدیمت کنمو درکلبه انتظارت بوسه هایم را میهمانت !تولدت مبارک—–گل من تولد تو تولد من است، من تمام طول سال بیدار مانده امکه مبادا روز تولد تو تمام شود، و من در خواب بمانم و نتوانم به تو بگویمتولدمان مبارک!—–امروز تولد توست و بهترین زمانی که خدا میخواست مرا با هدیه ای شاد کند.آری درست است این هدیه قبل قبل از وجود خودم از آسمان آمده ولی مهماین است که از آن دل من بوده …تولدت مبارک—–از همان روزی که پای تو به این دنیا رسیدغصه هایم یک به یک از قلب و جانم پر کشیدروز میلاد تو دنیا یک صدا خندیده بوداسمان در مقدمت باران گل باریده بودتولدت مبارک—–میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که می توان با آنبه رنجهای زندگی هم دل بستو در میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.میلادتو معراج دستهای من استوقتی که عاشقانه تولدت را شکر می گویم—–میلادت ای عزیز تر از جـان خجسته باددر مقـدمت غــزل به ترنم، نشسته بادتولد تو مــــبارک! بروی تودروازه های غم به چنین روز بسته باد!—–امروز روز توست … روز میلادتدنیا تبسم کرده است امروز با یادتامروز بی شک اسمان ابی ترین ابیستچرخ و فلک همچون دلم درگیر بی تابیستتولدت مبارک—–عزیز دلم تولدت را تبریک می گویم و دعاگویم مزرعه ی زندگی اتهمواره پر از محصول موفقیت و بردباری باشد …—–برخاستن از عدم و درآمدن بر سیرت انسانی، باشکوهترین پدیده هستی استاین باشکوه ترین، بر شما مبارک باد …—–زندگیت را با لبخند هایت نگاه کن نه با اشکهایتسالهای عمرت با با دوستانت بشمار نه با تعداد شمع های روی کیک تولدت …—–امشب چه ناز دانه گلی در چمن رسیدگویی بساط عیش مداوم به من رسیدنور ستاره ای در شب تولدتانگار که فرشته ای از ازل رسیدفرشته ی من تولدت مبارک—–تولد تکرار امیدواری خداوندی است، یاداوری این تکرار بر شما گرامی باد—–یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشنیکی به نیت تو یکی از طرف منالهی که هزارسال همین جشنو بگیریمبه خاطر و جودت به افتخار بودن—–مبارک بادت این روز جهانیکه نوشیدی شراب زندگانیبدنیا آمدی لپّت تپل بودولیکن معده ات همواره شل بود ! تولدت مبارک—–امروز سالروز گزینش زمین اختیار و انتخاب و نفی بهشت بی دردی از جانب شماست.این انتخاب بر شما فرخنده باد …—–تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتیبا یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتیببین تو اسمونا پر از نور و پرندستو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندستولد مبارک—–کدامین هدیه را به قلب مهربانت تقدیم کنیم که خود گنجینه ی زیبایی های عالمی؟ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟تولدت مبارک—–تولدت عزیزم پراز ستاره بارونپر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدونالهی که همیشه واسه تبریک امروزبیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون—–تو این روز طلایی تو اومدی به دنیاوجود پاکت اومد تو جمع خلوت ماتو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روزاز آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا—–بازم شادی و بوسه، گلای سرخ و میخکمیگن کهنه نمی شه تولدت مبارکتو این روز طلایی تو اومدی به دنیاو جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما—–ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانهعاشق مهربانی تؤام…. برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنیتولدت مبارک—–آسمان با وسعتش تقدیم تورقص ماهی های دریا مال توهرچه دارم از تو دارم مهربانزندگیم امروز و فردا مال توتولدت مبارک—–روز میلاد تو، روزصدور شناسنامه عشق است! عشق من تولدت مبارک—–باشی نباشی پیشه من تو بهترین همنفسـیهرجای دنیـا که میــــری به ارزوهـــات بـرسیروزه تـــولـــده توئه میـــــلاده هرچی خاطــــرهروزی که غیـره ممکنه هیچ جـــوری از یادم بره—–مبارک بادت این روز جهانیکه نوشیدی شراب زندگانیبدنیا آمدی لپّت تپل بودولیکن معده ات همواره شل بودعمو،خاله،مامان،دائی و عمّهبگفتن تخته اش انگار کمّهولی بخت زمان گردید یارتهمان تخته، بشد بازار کارتکه هم هالو و هم استاد گشتیبه چشم حاسدانت خار گشتیخدا یارت بوَد ای دوست جونیایشالا تا ۱۲۰ سال بمونی—–تولد و مرگ را درمانی نیست. مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم …—–روز تولد تو، روز نگاه باران / بر شوره زار تشنه، بر این دل بیابانروز تولد تو، گویی پر از خیال است / یاس و کبوتر و باد، در حیرت تو خواب استتولدت مبارک عزیزم—–امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده امآنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست.نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنماما کاملتر از این چیزی ندارمدوستت دارم، تولدت مبارک—–سالروز تولدت را تسلیت میگم به فرشته های آسمون !چون ۲۰ سال پیش ازشون جدا شدیاما تبریک میگم به خودم چون فرشته زمینی من شدیتولدت مبارک—–شب میلاد تو ای دوست برای دل منشب میلاد همه خوبی هاست …تولدت مبارک—–یک سبد احساس را، با تو قسمت می کنمدر شب میلاد تو، جان نثارت می کنممی نشینم در برت، با تو صحبت می کنمداغ،لبهای تو را، بوسه باران می کنمتولدت مبارک—–امروز روز میلاد توستو من در تب در کنار تو بودنمیسوزممن نیستم و توبی من این روز را جشن خواهی گرفتو چه بی من ها و بی تو هااین روزها بر ما میگذردتولدت مبارک—–همیشه دوست دارم ساده و کوتاه بنویسمو باز هم کوتاه مینویسمعزیزم تولد ۲۰ سالگیت مبارک—–تولدت مبارک با صد هزار تا بوسه !عشق منی عزیزم نذار دلم بپوسه !—–زادروزت شیرین، پرعشق و نورآفرین باد.قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم—–روز تولد تو و گرچه نه یم کنار تومبارک ای عزیز جان تولد و بهار تودر این دیار نازنین، که یاسمن شکفته استشکفته باد نرگس جمال نوربار تو …—–زمین در انتظار تولد یک برگ، من در حال شمارش معکوسصفر همیشه پایان نیست گاهی آغاز پرواز است …تولدت مبارک—–روز تولد توروز نگاه بارانبر شوره زار تشنهبر این دل بیابانروز تولد توگویی پر از خیال استیاس و کبوتر و باددر حیرت تو خواب استتولدت مبارک—–تودنیای بی سروته من چی دارم به جز خودتمی خوام که غوغا بکنم بیام جشن تولدتتویک تولدی شدی به قلب زخمی ام ببینکه با تومن ظهور شدم احیا شدم مثل نگین—–پرواز در آسمان آرزوها و فرود در فرودگاه موفقیت را برایتان آرزومندم !تولدتان مبارک—–روزی که تو آمدیشعر نابی بودیآفتاب و بهار با تو آمدندروزی که آمدیطوفان شد و پیکانی آتشیندر نقطه ای از جهان فرود آمد …و من با تو باور کردمکه می شود هم پای رنگین کمانی در باران قدم زد !تولدت مبارک—–در روز تولدتتنها کمیبرای چشم به هم زدنیدستت را به من بدهتا دلت را در آغوش گیرمتولدت مبارک—–مبارک باشه میلاد شما خاتونشمایی که ستاره جون میگیره توی چشماتونشمایی که شدید معنای شعرای من عاشقشما که زندگی میده بمن هرم نفسهاتون—–هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفریدتا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد …سالروز شکفتنت مبارک—–تولدت آغاز زیباییها ستهزاران گل یاس سپید تقدیمت میکنم—–نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم رانمی دانم که حس کردی سکوتم راولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستموجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستمعزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بودتولدت مبارک—–می خواستم زیباترین کلام را برایت بنویسماما پنداشتم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباستتولدت مبارکدوستت دارم—–خوشبختی من در بودن باتو است و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من استتو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندیزیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو، بهترین عشق دنیاتولدت مبارک—–عزیزم به خاطر همه آرامشی که از تو دارم خدا را شکر میگویمبه پاس تمام خوبیهایت بهترینها را برایت آرزو میکنم …تولدت مبارک—–روز تولدت اولین روز از سفر ۳۶۵ روزه توست به دور خورشیداز سفرت لذت ببرتولدت مبارک—–ای زیباترین ترانه هستیبدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبیها و زیباییهاستپس ای سرکرده خوبیها میلادت مبارک …—–دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایتبه پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو میمانمبی آنکه دغدغه فردا را داشته باشمچون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشتعزیزم سالروز تولدت مبارک.—–وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانستو هدیه من به تو نازنین قلب عاشقی است که فقط برای تو میتپدعاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویمتولدت مبارک—–تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توستبه دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنمورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویمتولدت آذین زندگی ام باد …—–الهی جاده زندگیت هموارآسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشدو هیچ وقت از دنیا خسته نباشی …تولدت مبارک—–در تمام عمرم یک بار عاشق شدمو وابسته به کسی که برای داشتنش حاضرم از تمام زیبایی های دنیا بگذرمنبض حیاتم بعد از عشق به خدا برای تو می تپدسالروز تولدت مبارک—–عزیزماز وقتی خانه عشقت پناهگاه خستگی ام شداندیشیدم که الهه عشق بهترین را نصیب من کرده است.سالروز تولدت را که قشنگترین روز زندگی ام است تبریک میگویم.—–عشق را اولین بار در نگاهت تجربه کرم زندگی را در کنار تو آموختمدلم را به تو بهترین امینم سپردمروز تولدت را در تاریخنگار قلبم حک کردمتولدت مبارک—–عزیزتر از جانمتو قلبی به بزرگی دریا و روحی به وسعت آسمانها داریامیدوارم همیشه شاداب، خندان و سالم باشیتولدت مبارک—–زیبایی عشق، پاکی صداقت، اوج مهربانی و نهایت آرامشهمه در کنار تو برایم معنی پیدا کرده استسالروز تولدت را تبریک میگویم …—–عزیزم یکسال دیگر از بدنیا آمدن تو گذشتو امیدوارم بهترین سال عمرت را پیش رو داشته باشیتولدت مبارک—–تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توستبه دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنمورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویمتولدت آذین زندگی ام باد—–روز تولدت آغاز سفر زیبا و پرهیجان“دور خورشید در ۳۵۶ روز” استخیلی مواظب خودت یاش و سعی کن بهت خوش بگذرهتولدت مبارک—–زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توستو قشنگترین لحظه لحظه روییدن توستسالروز تولدت را با تقدیم یک سبد گل سرخ تبریک میگویم …—–(تبریک تولد برای دوست)دوست عزیزمبه یمن آمدنت هزاران ستاره در آسمان دلم خندیدتنها برای تو که و اولین و آخرین حکایت بی انتهای دوستی هستیمینویسم که به یادت هستمو هزاران شاخه گل مریم را در روز تولدت تقدیمت میکنمتولدت مبارک—–(تبریک تولد برای پدر)پدر عزیزمانما با هر تبسمت هزاران بار می شکفیم و با هر تپش قلبمان هزار بار نامت را میخوانیماگر بر روی زمین تنهاییم، ولی تو مثل ماه نگاهمان میکنیما بر وجود نازنینت سجده شکر میگذاریم.تولدت مبارک. فرزندانت—–(تبریک تولد مادر)مادر مهربانمالهی جاده زندگیت هموار، آسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشدو هیچ وقت از دنیا خسته نباشیتولدت مبارک—–روز میلاد روز آفرینش است و بهترین روز خداروز میلاد تو آفرینش بهترین هدیه برای قلب تنهای من استروز میلادت را با ۲۰ شاخه گل سرخ تبریک میگویم …—–(تبریک تولد همسر)(نام همسر) عزیزمتا دیروز نبودی ولی حس بودنت به من شوق زیستن بخشیدهبه دنیا آمدی و دنیای من شدی و بهترین صدا تپش قلب توست و بودنت تنها دلیل بودنمبه جای شمع غمهایت را به آتش میکشم و هدیه ام قلبی است کوچکتو را به روز تولدت تبریک میگویمهمسرت—–(تبریک تولد همسر)(نام همسر) جان تنها مونسم،یک باغ گل شقایق تقدیم به تو که بهترینی، (روز تولد)سالروز تولدت مبارک—–(تبریک تولد برادر)برادر عزیزتر از جانموقتی به دنیا آمدی خداوند با تمام عظمتش به زمین لبخند زدو بهار را به یمن حضورت به ما بخشیدعزیزم تولدت مبارک—–(تبریک تولد همسر)(نام همسر) جانبا وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردیبرای توصیف مهربانی ات واژه ها یاری نمی دهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماندسالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک می گویم …—–(تبریک تولد همسر)(نام همسر) عزیزهمیشه برقرار باش تا بی قرار نباشیچرا که در تمام لحظه های سخت و مشکلات زندگی تو تنها تکیه گاهم هستیدوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک می گویم …—–تبریک تولد همکار یا مدیر (رسمی):جناب آقای .. ،تولدتان را صمیمانه تبر گفته و از ایزد منان برایتان شادی سلامتی و سربلندی آرزو دارم.مایه خوشبختی و سعادت برای من است که یکسال در کنار شما بوده ام—–عزیزتر از جانممی خواستم زیباتری ...

ادامه مطلب  

لئو تولستوی ، پیرِ روسها!/عکس  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش پارس نیوز، لئو تولستوی گرچه در عرصه داستان نویسی به رفیع ترین قله ها دست یافت و شاهکارهایی همچون « جنگ و صلح » و «آناکارنینا» را خلق کرد، اما دل مشغولی های مذهبی ، اخلاقی و فلسفی اش همواره بحث برانگیز بود.تولستوی به ویژه پس از انتشار «آناکارنینا» دستخوش یک بحران فکری و فلسفی ِ عمیق شد. او طی این سال ها از داستان نویسی کناره جست و در عوض غرِق در اندیشیدن در باره چیستی حقیقت ، ماهیت حقیقی عشق و مقولاتی از این قبیل شد. تورگنیف ، دیگر داستان نویس بزرگ روس ، از جمله کسانی بود که دوست داشت تولستوی را فقط در جامه داستان نویس ببیند و نه در جامه نظریه پرداز و فیلسوف . تورگنیف در نامه مشهورش به پاول آنتکُف ، تولستوی را به «شارلاتانیسم » متهم کرد و درباره او نوشت: «این مردِ خودآموخته خوانندگان خود را می فریبد و مطالب ناپخته و نارسایی را به نام دانش حقیقی به خورد آن ها می دهد. نبوغ هنری تولستوی ستودنی است، اما او دستگاهی اختراع کرده که همه چیز را خیلی ساده و سهل حل می کند.» تورگنیف ، عاقبت ، از بستر مرگ به دوست قدیمی اش تولستوی نوشت : «ردای پیامبری را به دور بینداز و به رسالت حقیقی ات ، یعنی نویسنده بزرگ سرزمین روسیه بازگرد.»آیزیا برلین در «خارپشت و روباه » می نویسد: «کسانی که درباره تولستوی بیشتر به نام داستان نویس بحث کرده اند معتقدند که او نویسنده ای است بزرگ ، ولی بیش از اندازه معتقد به نظریات خود.» گوستاو فلوبر، خالق مادام بوآری ، یکی از همین منتقدان بود که در نامه ای به تورگنیف درباره تولستوی نوشت: «او تکرار می کند و فلسفه می بافد.» برتراند راسل ، فیلسوف انگلیسی هم این گونه از تولستوی فیلسوف انتقاد کرد: «برای نژاد بشر بدبختی بزرگی است که تولستوی از چنین قدرت استدلال اندکی برخوردار است .»میخائیلوفسکی ، منتقد ادبی روس در اواسط دهه 1870 نوشت : «همیشه درباره کُنت تولستوی دو نکته گفته می شود: او داستان نویس بسیار خوب و متفکر بسیار بدی است .»اما زمان باید می گذشت و جهان باید حوادث بسیاری را از سر می گذراند تا درستی نظریات و اندیشه های تولستوی ثابت می شد. باید صد سال می گذشت تا ثابت می شد که این نویسنده نابغه شاهکارهای جاودان ادبی «یک حکیم ِ جزمی اندیش ِ گزاف گوی ِ کژاندیش » نیست ؛ تا ثابت می شد که «تفکر نویسنده » هم پا و هم ارز «هنر نویسنده » است .خشونت پرهیزی یکی از مقولاتی بود که تولستوی شاید در تمام طول زندگی اش به آن فکر می کرد. در دو شاهکار بی بدیل تولستوی ، «جنگ و صلح » و «آناکارنینا» شاهد چیزی هستیم که برخی از منتقدان ادبی از آن به عنوان «آنارشیسم خشونت پرهیزانه تولستوی » نام می برند. تولستوی در «جنگ و صلح » این اندیشه را مطرح کرده بود که صلح را باید از رهگذر کشف دنیایی هماهنگ که توسط خدا خلق شده به دست آورد. آن چه در این کتاب بیش از همه توجه را جلب می کند، اهمیت و تاکید نویسنده بر عشق و لزوم نیکی کردن است . تولستوی که تقریبا همه آثار ژان ژاک روسو، آرتور شوپنهاور، باروخ اسپینوزا و هگل را خوانده بود، دغدغه اندیشیدن درباره سه مقوله عشق ، مرگ و خشونت را داشت .او پس از ورود به بحران فکری ِ پساآناکارنینایی اش همه تلاش فکری خود را صرف یافتن حقیقت کرد و این حقیقت را در تعالیم و کلام حضرت مسیح یافت . او در دفتر خاطراتش نوشت : «اندیشه بزرگی برایم یافت شده که باید تمام عمر و زندگی ام را وقف عملی کردن آن بکنم . این اندیشه آن است که دین تازه ای را در دنیا رواج بدهم و این دین تازه همان دیانت مسیح خواهد بود، منتها بدون اختلافات مذهبی و بدون معجزه .» شالوده و اساس «دین تازه » تولستوی برگرفته از آیه ای از انجیل بود. او آیه «در برابر بدی مقاومت نکنید» را به رهنمود اخلاقی زیر تبدیل کرد «در برابر بدی با توسل به خشونت مقاومت نکنید.»تولستوی به تدریج بر بستر همین اعتقاد، باورهای خشونت پرهیزانه خود را بسط و گسترش داد. او نوشت :«من با هر نوع خشونتی در هر کجای کره زمین ، ولو این که این خشونت در لفافه مصالح اقتصادی ، تامین سعادت و صلح ملت ها، نیل به اهداف ملی و نژادی و لزوم توسعه و پیشرفت باشد، مخالفم و معتقدم باید با آن مبارزه کرد… اِعمال خشونت در هر شکلی و برای هر مقصد و هدفی ، هرچقدر هم که مقدس و متعالی باشد، زیان بار است ، زیرا اِعمال خشونت در هر زمان و در هر شکلی که ابراز شود، در طرف مقابل ایجاد کینه و نفرت می کند… اِعمال خشونت باعث تفوقِ و رجحان یک طبقه بر طبقات دیگر می شود و باعث می شود که گروهی از مردم دارایی و اموال گروه دیگری را تصاحب کنند و تفاوت در میزان دارایی و ثروت موجب نابرابری و تفاوت طبقاتی می شود… مال و ثروت بد است … دولت ها برای اعمال مالکیت دست به خشونت می زنند و برای حمایت از اموالشان ارتش و دادگاه و پلیس و زندان درست می کنند…ارتش وسیله اِعمال خشونت برای حمایت از مالکیت است … دولت ها بدند و هر شکلی داشته باشند، باعث بدبختی نوع بشر خواهند شد… هیچ حکومتی حتی حکومت پارلمانی هم نمی تواند انسان ها را از اِعمال زور و خشونت نجات بدهد… کلیسا و مذهب رسمی (ارتدوکس) هم روی اِعمال زور و خشونت و قدرت استوار شده است … هر نوع حکومتی که مبتنی بر زور و مالکیت است، باید از بین برود… هر حزبی که روی کار آمده و پیروز شده نیز هدفش حفظ قدرت خود بوده و نه تنها وسایل قدیمی ِ ابراز خشونت را از بین نبرده ، بلکه ابزار تازه ای هم برای اِعمال خشونت ابداع و ارائه کرده است .» خشونت پرهیزی یکی از مقولاتی بود که تولستوی شاید در تمام طول زندگی اش به آن فکر می کرد. در دو شاهکار بی بدیل تولستوی ، «جنگ و صلح » و «آناکارنینا» شاهد چیزی هستیم که برخی از منتقدان ادبی از آن به عنوان «آنارشیسم خشونت پرهیزانه تولستوی » نام می برند. تولستوی در «جنگ و صلح » این اندیشه را مطرح کرده بود که صلح را باید از رهگذر کشف دنیایی هماهنگ که توسط خدا خلق شده به دست آورد. آن چه در این کتاب بیش از همه توجه را جلب می کند، اهمیت و تاکید نویسنده بر عشق و لزوم نیکی کردن است . تولستوی که تقریبا همه آثار ژان ژاک روسو، آرتور شوپنهاور، باروخ اسپینوزا و هگل را خوانده بود، دغدغه اندیشیدن درباره سه مقوله عشق ، مرگ و خشونت را داشت.شاه بیت فلسفه تولستوی ، مقاومت ِ خشونت پرهیزانه در برابر بدی و عشق به هم نوع بود. او در نامه ای به رومن رولان ، نویسنده بزرگ فرانسوی ، نوشت : «برای آن که به هستی مان مفهومی منطقی ببخشیم، باید از دیگران کمترین چیز ممکن را بخواهیم و بیشترین چیز ممکن را به آن ها بدهیم … نیکی بهترین وسیله برای مبارزه با بدی است … شما شنیده اید که گف ...

ادامه مطلب  

کلیشه ذهنی مخاطب از عشق را شکستم/ دنیا را با داستان درک می کنم  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: علی موذنی در آستانه شصت سالگی خود، به تازگی رمانی با عنوان «آپارتمان روباز» را ازسوی نشر اسم روانه بازار کرده است. داستانی با تمی کاملا عاشقانه که تا پیش از این، مخاطبان آثار موذنی با این شکل و شیوه از او به یاد نداشته اند.سابقه کاری موذنی و آثار قابل اعتنای او در زمینه دفاع مقدس و موضوعات دینی از یک سو و نیز جسارت او در کشف و پرداخت به سوژه هایی که کلیشه های ذهنی را می شکند از سوی دیگر این اثر را در میان سایر آثار او قابل اهمیت می کند.به بهانه انتشار این رمان با وی به گفتگو نشستیم:* آقای موذنی عزیز. شما را به عنوان یک نویسنده چیره دست می شناسم. نویسنده ای که بسیاری از آثارش هنوز برای مخاطبانی از جمله خود من نوستالژیک است و لذت آفرین و البته در بردارنده مضامینی خاص که در برهه های مختلف زمانی متفاوت بوده است. شما در رمان اخیرتان بخش زیادی از کلیشه های ذهنی و تصاویری را که از شما در ذهن داشتیم، شکستید و به سراغ موضوعی رفتید که به صورت مستقل و تام و تمام تا به حال به آن نپرداخته بودید. من در این حدود سی و اندی سال کار حرفه ای بارها گفته ام که نویسنده در دوره های مختلف عمر حال و هواهای متفاوتی دارد و هر حال و هوایی هم اقتضائات خودش را می طلبد. در گفتگویی که چند سال پیش با هم داشتیم، عرض کردم نمی توان نویسنده را به خاطر موضوع هایی که برای نوشتن انتخاب می کند، مورد پرسش قرار داد که چرااین موضوع و چرا موضوع های دیگر نه؟ شخصا چنین الزامی برای نویسنده قائل نیستم که همیشه در مورد موضوع ها و مضمون های خاص بنویسد.من فقط برای خودم یک وظیفه قائلم و آن این که داستان بنویسم و در حد توانم تلاش کنم که داستان بد ننویسم. همچنین بارها گفته ام که من دنیا را فقط از قالب داستان (داستان به طور اعم) درک می کنم و می شناسم. هر موضوع و مضمونی فقط در قالب داستان است که برای من معنی پیدا می کند و مرا به شناخت از خودم می رساند. بنابراین اگر کلیشه ای از من در ذهن شما شکسته، مایۀ خوشحالی است، چون چیزی بدتر ازاین نیست که اسیر کلیشه ها شوی، بخصوص در نوشتن.* نترسیدید که به سراغ نوشتن یک روایت صرفا عاشقانه رفتید؟ ترس؟ بابت نوشتن یک داستان عاشقانه؟* منظورم این است که این تجربه تازه و خلق تصویری نو از خودتان برایتان با اضطراب و ترس همراه نبود؟ ترس که اصلا. اتفاقا شور و حال زیادی داشتم. نورولوژیست ها می گویند فردی که عاشق می شود، سروتونین مغزش کاهش پیدا می کند و آن حال و هوای عاشقانه ناشی از همین کمبود است. من از اسفند ماه سال ۸۹ تا مرداد ماه ۹۰ سروتونین مغزم کاهش پیدا کرد و بی آن که بخواهم و بدون آن که معشوقی پیش رویم باشد، عاشق شدم، حدود شش ماه. * البته من در آثار شما همواره رگه های عاشقانه دیده ام اما یک داستان کاملا عاشقانه از شما نخوانده بودم. واقعا چه اتفاقی در شما رخ داده که به چنین سوژه ای رسیده اید؟ به قضیۀ کاهش سروتونین توجه نکردید. یا شاید هم باور نکردید. واقعا حال و هوایی عاشقانه در من فعال شده بود. اسفند ماه برای من ماه غریبی است. انتظاری که دراین ماه برای رسیدن به بهار وجود دارد، بهترین حال و هوای ممکن را در من به وجود می آورد. هر سال همین طور است. آن سال ِبخصوص دلم می خواست آن همه شور و حال را خرج یک شخصیت داستانی کنم. فکر کردم یک داستان کوتاه بنویسم، چون می دانستم این احساس دیری نمی پاید و من دوباره برمی گردم به همان شخصیت بی احساسی که گاه خونسردی اش دیگران را به مرز جنون می رساند، اما شوربختانه حدود پانزده شانزده سالی می شد که نمی توانستم داستان کوتاه بنویسم.دورخیز می کردم، اما بدجوری زمین می خوردم. فکر کردم شایداین بار بتوانم. اما نتوانستم. روزی دو بار می رفتم قدم می زدم تا مگر آن زن داستانی سر و کله اش پیدا شود. با دیدن بنفشه هایی که همه جا کاشته شده بودند، اسمش پیدا شد. و چون قرار بود صاحب جمال هم باشد، اسم فامیلش هم پیدا شد و باقی قضایا ... * آقای موذنی حسم این بود که نوع نگاه شما به عشق دراین رمان مانند رمان های جریان papular در داستان نویسی است. یعنی اینکه در پس این عشق چیزی جز همان حس و عاطفه شخصی در شخصیت شما وجود ندارد انگار، و عشق بستری نیست برای روایت بزرگتر یا مفهوم مهمتری که مد نظر شما بوده است. این بر می گردد به همان کلیشه های ذهنی که خودتان به آن اشاره کردید. اولا عشق از قدرتمندترین مضامینی است که می توان دربارۀ آن داستان نوشت بی آن که نیاز به موضوع های کمکی برای وسعت یا عمق بخشیدن به آن وجود داشته باشد. خودش از نظر معنایی هم وسعت دارد هم عمیق است. ثانیا هر داستان عاشقانه ای را که نمی توان تحت عنوان عامه پسند نامید. از عشق ملودرام های بسیار سطحی فراوان ساخته می شود همچنان که درام های عاشقانۀ زیبا و مقبول... آنچه یک داستان یا یک فیلم را عامه پسند می کند، موضوع نیست، بلکه نوع زیبایی شناسی حاکم بر موضوع است که تعیین می کند یک اثر هنری است یا هنری نیست.عشق در ساختار تراژیک رومئو و ژولیت شکسپیر قدر و قیمت پیدا می کند همچنان که در اتللو، همچنان که در آنا کارنینای تولستوی و مادام بوواری فلوبر و سرخ و سیاه و صومعۀ پارم استاندال و جین ایر شارلوت برونته و خیلی آثار جدی دیگر... اما عشق در داستان های موسوم به عامه پسند از نوع آنچه درایران تولید شده و می شود، ساده انگاری و سطحی نگری است، از طرح داستان بگیرید تا شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی و بخصوص نثر... مثلا عقلانیتی که در حوزۀ طرح داستان باید حاکم باشد، دراین داستان ها عموما مفقود است. تصادف راهگشای امور است. انگیزۀ شخصیت ها و علت وقایع دراین گونۀ داستانی به شدت سطحی و گاه سخیف است. شخصیت ها حرکت رو به عمق ندارند. انگیزه ها و رفتارشان اگر هم تجزیه تحلیل شود، خامدستانه است، برای همین هم هست که در سطح می مانند. این ضعف ها به کنار، نثر دراین گونۀ داستانی در مبتذل ترین شکل ممکن عرضه می شود، طوری که اگر یک خوانندۀ جدی مجبور به خواندن یکی از آن ها باشد و بابتش پول حسابی هم بگیرد، مغزش خط خطی می شود و واقعا احتیاج شدید پیدا می کند مدتی حافظ و سعدی و بیهقی و ... بخواند تا ذهنش متوازن شود. پس بهتر است مراقب باشیم و اصطلاحات را سهل انگارانه به کار نبریم ... * با این حال فکر می کنم فضایی که شما در رمان ترسیم می کنید برای بسیاری از مخاطبان امروز کتاب فضایی آرمانی باشد. فضایی که به اصطلاح دوره آن گذشته است. از کدام فضای آرمانی حرف می زنید؟ از عشق یک طرفۀ یک جوان به یک دختر که بی پاسخ می ماند؟ یا از دختری که با هر یک از خواستگارانش یک جورهایی بازی می کند و احتمالا خودپسندی خودش را ارضاء می کند؟ یا شاید منظورتان از فضای آرمانی اشاره به پدر راوی و عشق قدیمی اش به هاله است؟ در رمان آپارتمان روباز زیر کدام سقف شما فضای آرمانی می بینید که دل خوانندۀ کتاب برای داشتن و ورود به آن غنج بزند و حسرتش را بخورد؟ در رابطۀ پدر و مادر امیر نشاط؟ پدر امیر که به گفتۀ خودش همیشه از زنش خواسته شبیه دیگری باشد... اگر اشاره تان به عشق امیر است که این فعل و انفعالی طبیعی است و در هر انسانی اتفاق می افتد. اگر به یک رابطۀ دونفره ختم شود، از نظر حسی کم کم تقلیل پیدا می کند و چه بسا تمام بشود، اما اگر عاشق پاسخ نگیرد، عشق به عنوان یک نیروی بالقوۀ توامان از محبت و غم و حسرت در او باقی می ماند. عاشق شدن همه زمانی است و ربطی به امروز و دیروز و فردا ندارد، این شیوۀ رفتار عاشق و معشوق است که بسته به موقعیت های زمانی تفاوت پیدا می کند. * شما بهتر از من می دانید که نوع رابطه های انسانی به ویژه از نوع عاشقانه آن در جامعه جوان و دانشگاهی ایران شکل متفاوتی پیدا کرده ا ...

ادامه مطلب  

با دانلود کتاب ملت عشق، دیداری با شمس و مولانا داشته باشید  

درخواست حذف این مطلب
با دانلود کتاب ملت عشق، دیداری با شمس و مولانا داشته باشیدسال گذشته دانلود کتاب ملت عشق توانست رکوردار دانلود کتاب در ایران شود. رمان ملت عشق داستان دلدادگی و سلوک عارفانه شمس و مولاناست اما به زبانی امروزی و در بستر روایتی کاملا نو.طبق آمار اعلام شده رمان ملت عشق توانسته است رکورد خرید کتاب در تاریخ ترکیه را نیز از آن خود کند. اما چه چیز این کتاب باعث شده تا این میزان مورد توجه مخاطبان واقع شود.الیف شافاک نویسنده جوان و ترک تبار این رمان، توانست با روایتی جذاب توجه مخاطبان را برای دانلود کتاب جلب کند. او در این رمان به سراغ دو تن از بزرگ ترین و مشهورترین ادبیان و عارفان فرهنگ شرقی یعنی شمس و مولانا رفته است و سعی داشته تا با پیوند زدن یک داستان کهن به داستانی امروز، علاقه به خرید کتاب را بین مخاطبانش بیشتر کند.ملت عشق در واقع داستان زنی به نام اللا است که در بوستون آمریکا زندگی می کند. اللا رابینشون زنی است که پس از سالها زندگی مشترک و وقت گذراندن کنار همسر و فرزندانش دنبال تجربه ای تازه و خارج از زندگی روزمره اش است. او می خواهد سفری تازه را آغاز کند. همین سفر زمینه ساز عبور از آمریکای معاصر به دل ِ داستان های شرقی قرن سیزدهم میلادی است. شاید بتوان گفت همذات پنداری که مخاطبان با اللا شخصیت اصلی این رمان دارند باعث شده تا نسبت به دانلود کتاب بیش از پیش مشتاق باشند.همانطور که پیش از این نیز ذکر شد دانلود کتاب ملت عشق مدتی رکوردار دانلود کتاب در ایران بوده است. اما شاید برای شما هم جالب باشد بدانید که چطور می توانید این رمان مشهور و خواندنی را دانلود کنید.اگر سری به سایت های فارسی و سایت های مخصوص دانلود کتاب بزنید، به نام فیدیبو بر می خورید. فیدیبو اولین و بزرگ ترین سامانه دانلود کتاب الکترونیک و صوتی در ایران است. این سامانه با عقد قرارداد با معتبرترین ناشران داخلی بستری را فراهم کرده تا علاقه مندان به دانلود کتاب بتوانند با اطمینان نسبت به قانونی بودن نسخه های اینترنتی نسبت به دانلود کتاب مورد نظرشان از این سایت اقدام کنند.فیدیبو هم اکنون با بیش از 400 ناشر داخلی و خارجی معتبر قرارداد داشته و روزانه بر تعداد کتاب های آن افزوده می شود. اگر برای دانلود کتاب سری به فیدیبو بزنید، می بینید که در حال حاضر بیش از 13000 نسخه کتاب الکترونیک و صوتی برای دانلود در این سایت وجود دارد.برای دانلود کتاب از سایت فیدیبو تنها لازم است به سایت fidibo.com مراجعه کرده و با دانلود رایگان اپلیکیشن فیدیبو روی موبایل، تبلت و یا لبتابتان وارد این سامانه شوید.پس از نصب فیدیبو دانلود کتاب به راحتی برای شما امکان پذیر خواهد بود، کافی است کتاب مورد نظرتان را جستجو کرده و پس از انتخاب نسبت به دانلود کتاب اقدام کنید.فیدیبو نیز مثل دیگر سامانه های دانلود کتاب تنها به یک نام کاربری و رمز عبور که از طرف شما ساخته می شود نیاز دارد. اما این تمام امکانات این سایت نیست. با نصب اپلیکیشن فیدیبو شما می توانید قبل از خرید کتاب، سی صفحه از هر کتاب مورد نظرتان را به صورت کاملا رایگان و آنلاین مطالعه کنید. همچنین نسخه نمونه را دانلود کرده و روی موبایل خود آن را بخوانید.شما با دانلود کتاب الکترونیک از فیدیبو، در مواجه تجربه ای تازه از کتاب خواندن قرار می گیرید. در کتاب های الکترونیک امکانات زیادی در اختیار شماست، می توانید به دلخواه خود رنگ پس زمینه، سایز و شکل فونت کتاب ها، فاصله پاراگراف ها و نور صفحه را تنظیم کنید. همچنین پس از دانلود کتاب این امکان وجود دارد که قسمت های مورد علاقه تان از کتاب را هایلایت کرده و روی آن بخش یادداشت بنویسید و با دیگران به اشتراک گذارید.حال که با امکانات خاص دانلود کتاب در فیدیبو آشنا شده اید، برمی گردیم به رمان خواندن الیف شافاک، یعنی ملت عشق. همانطور که پیش از این گفتیم، این رمان همزمان شما را به دو قرن مختلف می برد و با دانلود کتاب شما به دو زمان مختلف سفر خواهید کرد. ی ...

ادامه مطلب  

رمان «آنا کارنینا» تقابل عشق و خیانت است  

درخواست حذف این مطلب
حسین پاکدل در نشست عصری با آنا کارنینا (از رمان تا نمایش) گفت: یکی از مهم ترین تم های رمان «آنا کارنینا» تقابل عشق و خیانت است. دلیل عمده توجه به این رمان پرداختن به موضوع عشق است. عشق در هر فرهنگی همیشه جذاب بوده و هست، از آن مهم تر عشق ممنوع؛ مثل یوسف و زلیخا، به خصوص وقتی به فاجعه ختم می شود.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نشست ویژه شهر کتاب با عنوان عصری با آنا کارنینا (از رمان تا نمایش) به نقد و تحلیل رمان «آنا کارنینا» نوشته تولستوی و نمایش «آنا کارنینا» به نویسندگی و کارگردانی آرش عباسی اختصاص داشت که یکشنبه 22 مرداد با حضور علی اصغر محمدخانی، حسین پاکدل، آبتین گلکار، آرش عباسی، معصومه رحمانی (بازیگر) و بهنام شرفی (بازیگر) برگزار شد.نگاه خودم به رمان را در نمایش منعکس کردم در ابتدای نشست آرش عباسی با اشاره به سابقه آشنایی اش با رمان «آنا کارنینا» در نوجوانی گفت: تا سال ها بعد از خواندن رمان «آنا کارنینا» با نسخه های گوناگونی از فیلم های سینمایی اش روبه رو شدم. به دلایل مختلف آخرین نسخه سینمایی «آنا کارنینا» را از بقیه نسخه ها بیشتر دوست داشتم؛ از جمله نزدیک شدن فیلم به تئاتر و شکستن اصول و قواعد سینما. من نسخه های اقتباسی را که کمترین تشابهی با رمان دارند ترجیح می دهم. وی افزود: در مورد «آنا کارنینا» هم به نظرم لزومی ندارد داستانی که بیش از یک قرن پیش برای ملتی با فرهنگ خاص نوشته شده، به همان شکل در قالب نمایش برای مردم امروز ایران اجرا شود. من نگاه خاص خودم به این رمان را در نمایشم منعکس کردم. نویسنده و کارگردان نمایش «آنا کارنینا» نگاه اجتماعی تولستوی در آثارش را بسیار تاثیرگذار دانست و اظهار کرد: وجه اجتماعی رمان «آنا کارنینا»، به خصوص وجه خیانت و شخصیت «آنا» برایم بسیار مهم بودند. همچنین سکانسی از آخرین اقتباس سینمایی «آنا کارنینا» که ورونسکی و آنا در ایستگاه قطاری بین مسکو و سنت پترزبورگ همدیگر را ملاقات می کنند، بسیار برایم الهام بخش بود؛ به طوری که اکثر فضای نمایش را بر اساس همین صحنه رمان و سکانس فیلم نوشتم و ساختم. نویسنده و کارگردان نمایش «نویسنده مرده است» خاطرنشان کرد: معتقدم مهم ترین موضوع برای یک روایت خوب مکان است و در مورد این نمایش این قابلیت ها و امکانات را در یک برنامه زنده تلویزیونی دیدم. خطری که در این اجرا وجود داشت نشستن و حرف زدن کاراکتر زن و مرد بدون حرکت زیاد بود که ممکن بود تماشاگر را خسته کند. ولی احساس می کنم این اتفاق نیفتاده است. من علیه خودم به عنوان کارگردان بلند شدم و زوائد را حذف کردم. بعد از آن نیازی به حرکت کردن در شخصیت هایم ندیدم و فقط از دیالوگ ها استفاده کردم. این نمایشنامه نویس با بیان اینکه همواره در حال بازنویسی متن نمایشنامه است، افزود: تئاتر برای من هیجان عجیبی دارد چون برای تغییر مداوم آزاد هستم. هر شب اجرا متفاوت است، هر بار نکاتی را یادداشت می کنم تا در اجرای بعدی اصلاح کنم. در واقع مدام در حال بازنویسی نمایشنامه در طول اجراها هستم. این بازیگر تئاتر با اشاره به دغدغه توجه به زن در آثارش گفت: در نود درصد آثاری که نوشته ام شخصیت های اصلی ام زن هستند. همیشه نویسنده های زن را بیشتر دنبال می کنم؛ از نوجوانی آثار گلی ترقی را دوست داشتم و بارها می خواندم. در این نمایش هم قصد نداشتم جانبدارانه به شخصیت زن نگاه کنم.نویسنده فرصت خلاق فکر کردن را به آیندگان می دهد در بخش بعدی حسین پاکدل با اشاره به نقش رمان های کلاسیک در تفکر و زندگی انسان ها بیان کرد: نویسندگان رمان های کلاسیک دانش ژرف و عمیقی داشتند و بخشی از وجودشان را در این آثار متبلور ساختند. در طول زمان این آثار تناور شده و می توانند سینما، تئاتر، داستان و حتی شعر را تغذیه کنند. وی افزود: متاسفانه امروزه در ایران و جهان آثاری چاپ می شوند که فقط یک بار ارزش خواندن دارند، ولی آثار کلاسیکی مثل «آنا کارنینا» را هر بار می خوانیم نکته جدیدی کشف می کنیم، ضمن اینکه بسیاری از آثار معاصر از آنها الهام گرفته اند. یکی از مهم ترین تم های رمان «آنا کارنینا» تقابل عشق و خیانت است. در کتاب های مختلفی هم به این تم اشاره شده؛ مثلاً در کتاب «از کتاب رهایی نداریم» امبرتو اکو و ژان کلود کریر حدود یک فصل درباره تقابل عشق و خیانت بحث می کنند. این بازیگر با تاکید بر اقتباس چندین باره از رمان «آنا کارنینا» گفت: دلیل عمده توجه به این رمان پرداختن به موضوع عشق است. عشق در هر فرهنگی همیشه جذاب بوده و هست، از آن مهم تر عشق ممنوع؛ مثل یوسف و زلیخا، به خصوص وقتی به فاجعه ختم می شود. اگر رومئو و ژولیت به وصال هم می رسیدند این داستان دیگر جذاب نبود. این نوع نگاه را در کتاب «قوی تر» نوشته آگوست استریندبرگ هم دیده ام. نویسنده و کارگردان نمایش «رقص زمین» اضافه کرد: چند روز پیش نمایش «نوای اسرارآمیز» نوشته «اریک امانوئل اشمیت» را می دیدم و به این نتیجه رسیدم که جنس نگاه اشمیت به موضوع عشق و خیانت در آثارش به این نمایش آقای عباسی شبیه است. البته در آثار اشمیت بر خلاف نمایش آرش عباسی، خیانت جسمی و ذهنی است و این خیانت گاهی رنگ قداست به خود می گیرد، چون موانعی که جلوی شخصیت خیانتکار قرار می گیرند باعث می شوند شخصیت او ارزشمند و قوی شود. این منتقد تئاتر به نمونه های وطنی اقتباس مضمون عشق و خیانت اشاره کرد و گفت: در سینمای ایران هم استفاده از این تم باب شده؛ مثلاً سریال «عاشقانه» در سطح عامه پسندتر و فیلم «برف روی کاج ها» به کارگردانی پیمان معادی در جایگاهی قدرتمندتر و روشنفکرانه تر. لایه های پنهان و نانوشته های رمان «آنا کارنینا» آنقدر زیاد است که آرش عباسی می تواند 30 اثر نمایشی دیگر از آن به روش خودش اقتباس کند. این نمایشنامه نویس در ادامه افزود: من موقعیت نمایش «آنا کارنینا» را دوست داشتم. ما می دانیم پایگاه جلب مخاطب رسانه دروغ و جلوه دادن شکل دیگری از خیانت به شکل صداقت است. در این نمایش شخصیت زن شخصیت مرد را در موقعیتی قرار می دهد که به ناچار و جلوی دوربین در یک برنامه زنده تلویزیونی وارد بازی او شود. در سرانجام نیکوی این نمایش ترکی که بر وجود مرد خیانتکار وارد شده به فروریختن کامل او می انجامد. این مجری تلویزیونی خاطرنشان کرد: متاسفانه در کشور ما اوج برنامه های تاک شو «دورهمی» و «خندوانه» است. ما این نوع برنامه ها را عمدتاً با تعارف برگزار می کنیم، در حالی که تاک شوها در غرب به پوست کندن کامل مهمان ها می انجامد. البته خیلی از این مهمان ها حاضرند پوستشان کنده شود تا از طریق آن برنامه تلویزیونی دیده شوند. نوی ...

ادامه مطلب  

کتاب «از عشق تا مهارت؛ دو رازِ زندگی زناشویی» منتشر شد  

درخواست حذف این مطلب
کتاب «از عشق تا مهارت؛ دو رازِ زندگی زناشویی» مهارت های عملی را که برای موفقیت در ازدواج مورد نیاز است، به مخاطب آموزش می دهد.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) کتاب «از عشق تا مهارت؛ دو رازِ زندگی زناشویی» نوشته حسن بنی اسدی و حامد منظری توکلی به تازگی از سوی انتشارات نسل نواندیش روانه بازار نشر شده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم: «زندگی زناشویی با عشق شروع می شود. عشق باعث می شود زن و شوهر یکدیگر را دوست بدارند؛ برای دیدن یکدیگر شور و اشتیاق داشته باشند؛ دلشان برای یکدیگر تنگ شود؛ از بودن در کنار هم لذت ببرند و قلبشان برای هم بتپد. زندگی مشترک وقتی بدون عشق شروع می شود مانند کودکی که بدون چشم به دنیا می آید، ناقص است. اگر عشق در اوایل ازدواج به وجود نیاید، بعداً هم به وجود نخواهد آمد.عشق هم مهارت است و هم انگیزه ای قوی برای یادگیری مهارت ها. پس اول عشق را یاد بگیریم که اولین عنصرش، دانش و آگاهی است. دومین عنصر عشق نثارکردن دانش و آگاهی است. انسانِ عاشق دانش و آگاهی خود را نثار می کند. وقتی عشق آموخته شد از مهارت عبور کرده و به هنر تبدیل می شود؛ آن زمان می شود هنر عشق ورزیدن. هنر عشق ورزی به زوج ها کمک می کند تا زبان عشق را بیاموزند. وقتی زبان عشق را آموختیم برقراری ارتباط بین زوج عاشق آسان و پلی می شود برای یادگیری مهارت های زناشویی.»به گفته مولف اثر در مقدمه این کتاب، همه ما می دانیم با هم تفاوت داریم و این که هیچ دونفری در دنیا مثل هم نیستند واقعیت انکارناپذیر زندگی و فرض ایجاد یک رابطه کامل و همه جانبه، رؤیا و سراب است. حال می توانیم روابط خود را با دیگران هماهنگ کنیم و به یک زندگی شاد و صمیمی دست یابیم یا در تمام عمر بدون درنظر گرفتن سلایق خود تسلیم شرایط شویم. همسرانی که ا ...

ادامه مطلب  

تئاتر به اتحاد بیشتری احتیاج دارد / از دراماتورژی آثار جهانی تا روایت موزیکال داستان های فولکلور در گفت وگو با عوامل نمایش "چل گیس"  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: حسین جمالی تجربیات موفقی در زمینه دراماتورژی و اجرای نمایش هایی بر اساس نمایشنامه های جهانی و داستان های فولکلور دارد. آثاری که تلاش دارند به فرهنگ عامه نزدیک تر شوند تا پیوند مردم با تئاتر را قوت بخشند. از آخرین تجربیات جمالی و گروهش نمایش "چل گیس" بود که چندی پیش در سالن چارسو تئاترشهر روی صحنه رفت. نمایشی که داستان حسن کچل را این بار از زاویه ای دیگر نگریست بود و با تکنیک تئاتر موزیکال توانست اجراهای موفقی را پشت سر بگذارد. از همین رو با حسین جمالی کارگردان، مجید رحمتی و بهناز نادری بازیگران و مایکل تیوا و شروین عباسی از اعضای گروه موسیقی این نمایش به گفت و گو نشستیم تا درباره شکل گیری این اثر بیشتر بدانیم. آقای جمالی اصولاً در نمایشنامه هایی که شما می نویسید و یا به روی صحنه می برید، نگاه ویژه ای به قصه ها، افسانه ها و روایت های ایرانی وجود دارد و حتی زمانی که یک نمایشنامه غیر ایرانی را هم آداپتاسیون می کنید و به روی صحنه می برید، باز هم رگه هایی از قصه ها و افسانه های ایرانی در آن دیده می شود. علت این نگاه تان به قصه ها و روایت های ایرانی به خاطر مطالعه ای است که قبلاً در این زمینه داشته اید یا آن که دوست دارید این قصه ها، روایت ها و افسانه ها را برای نسل نو زنده کنید؟حسین جمالی: من معتقدم که اگر مواردی در فرهنگ ایران زنده است، خودش زنده مانده و همچنان زنده می ماند و دلیلی ندارد که ما وقت بگذاریم تا آن را زنده نگه داریم و هر چه که از تاریخ حذف شده هم حتماً نقصی داشته که مردم آن را کنار گذاشته اند. آن چه که باقی مانده، ارزش باقی ماندن داشته است. از زمانی که کارم را در دانشگاه شروع کردم به شیوه اجرا در نمایش های روایی تمایل پیدا کردم. در واقع از قبل مایه های نمایش ایرانی و شرقی در دامنه اطلاعات و سلایق من وجود نداشت. من برای پایان نامه ام داشتم یک سری نمایشنامه معروف که اسم شان را زیاد شنیده بودم، می خواندم. در این حین با خودم فکر کردم که من وقتی در ترم 7 دانشگاه چیز زیادی از نمایشنامه های "لیر شاه" و "رومئو و ژولیت" دستگیرم نمی شود، پس مردم چطور نمایش های کلاسیک را می بینند و می فهمند؟ در همین مسیر که خودم به دنبال درک آن نمایشنامه ها بودم، به سمت شیوه های اجرایی روایت گر کشیده شدم.امروزه نباید هیچ مرزبندی برای هنر قائل بود. هنر از جوشش قریحه انسان به وجود می آید. سیستمی هم که ما داریم روی آن کار می کنیم یک سیستم مردمی بوده و پرداختن به داستان ها بر اساس آیین ها است که فکر می کنیم این طوری خیلی بهتر می شود با مخاطب ارتباط برقرار کرد. آیین ها به تعریف ساده، تجربه تاریخی مردم را آینه وار نشان می دهند و برای آن که هر داستانی به زبان خود مردم برای شان تعریف شود، تصاویر و محتوای مناسبی برای ارائه در خود دارند. اگر در نظر بگیریم که در جامعه ما درصدی از مردم اهل مطالعه هستند و بقیه با شبکه ها و سریال ها به حال خودشان رها شده اند، ما باید قصه ها، نمایشنامه ها و افسانه ها را برای آن درصدی که کمتر کتاب خوان هستند، تنظیم کنیم تا آن ها بیشتر جذب قصه های کاربردی و الگویی شوند. ویلیام شکسپیر متن بعضی از نمایشنامه هایش را به صورت شعر یا نظم نوشته و این متون در ترجمه به یک زبان دیگر تبدیل شده اند. زبان شکسپیر در بعضی از ترجمه های فارسی آنقدر تغییر کرده که همه فکر می کنند شکسپیر یک نمایشنامه نویس سلطنتی بوده که برای قشر بالای جامعه انگلیس، نمایشنامه می نوشته است. با این وجود فکر نمی کنید که بخشی از دلیل نفهمیدن درست آثار شکسپیر به خاطر ترجمه بدشان است؟حسین جمالی: بخش مهمی از شیوه اجرا به زبان بستگی دارد و در ترجمه، زبان نگارش تا حد زیادی از بین می رود. ساموئل بکت یک نمایشنامه نویس ایرلندی است که زبان مادری اش انگلیسی به شمار می آید، ولی نمایشنامه هایش را به زبان فرانسه می نوشت. او وقتی نمایشنامه "در انتظار گودو" را از زبان فرانسه به زبان انگلیسی برگرداند، خودش می گوید که محتوای این نمایشنامه از نظر فکری در همان محور قرار دارد، اما چون زبانش تغییر کرده، نمایشنامه انگلیسی یک اثر دیگر است. این نکته نشان می دهد که دامنه واژه های عامیانه یک منطقه می تواند چقدر روی انتقال محتوای یک متن تأثیرگذار باشد. زبان نمایشنامه ها از دوره شکسپیر زبان اشرافیت بود، تا این که برتولت برشت در آلمان آمد و نمایشنامه های مردمی را برای قشر غیر اشرافی پیشنهاد کرد. البته جنس نمایشنامه های مردمی قبل از برشت هم بود، اما برشت آن را مدون ارائه کرد و همه را به این دعوت کرد که شعر یا نمایشنامه های شان را در دامنه واژه های مورد استفاده مردم عادی بنویسند. زبان هر نمایشنامه می تواند تعیین کند که متعلق به کدام طبقه و برای چه کسانی نوشته شده است. به نظر می رسد که یکی از دشواری های ترجمه همین تحفیظ زبان در راستای انتقال محتوا باشد. در نظر داشته باشیم که وقتی شاهنامه به زبان دیگری ترجمه شود تا چه حد از جذابیت های آن باقی می ماند. تازه ترجمه شعر که خود جریان پیچیده تری دارد.در نمایشنامه هایی که شما از آثار ویلیام شکسپیر اقتباس کردید، شعر و ترانه هم در آثارتان گذاشتید. چطور زبان متون شکسپیر را به شعر تبدیل کردید؟ از روی ترجمه متون این کار را کردید و یا خودتان بر اساس دیالوگ ها شعر نوشتید؟حسین جمالی: بر اساس ایرادهایی که ترجمه به وجود می آورد این کار را کردم. ترجمه های ما تا جایی که من خوانده ام، تا حد زیادی ترجمه هایی سلیقه ای هستند. در این ترجمه ها مترجم خودش یک اثر جدیدی را تولید می کند و به اسم فلان نویسنده ارائه می دهد. آن نمایشنامه ای که مترجم چاپ می کند، قطعاً نمایشنامه دیگری است. در مورد شعرهایی که سوال کردید، من دو، سه ترجمه از گفتارهای ژولیت در صحنه دیدار با لارنس راهب را خواندم و دیدم که این ها یک سری واژه ها و مایه های مشترک دارند. مثلاً در یک گفتار دیدم که محتوای گفتار عاشقانه است اما یک جور ناامیدی در آن موج می زند. بعد من مفاهیم گفتار را با شعرهای شناخته شده ایرانی مقایسه کردم تا ببینم که به کدام شان از نظر محتوایی نزدیک است و در نهایت در میان شعرهای ایرانی یک مایه ای شبیه به آن را پیدا می کردم و به جای قطعه ای که شکسپیر گفته قرار می دادم. مثلاً می گفتم این یک شعر پخته از مولانا است که می تواند تقریباً با همان مضمون در کلاژ اجرای ما قرار بگیرد.این کاری که شما انجام دادید باعث نشد که زبان شناس ها به شما ایراد بگیرند که دارید زبان شکسپیر را از بین می برید و شعر مولانا را با آن وزن و قافیه وارد یک متن نمایشی غیر ایرانی می کنید؟حسین جمالی: خود اصطلاح اقتباس، یک مقدار خیال مان را از این بابت راحت تر می کند چون چنین کاری را خود شکسپیر یا فردوسی هم انجام می دادند. اگر قرار باشد زبان شناس ها از من خرده بگیرند، باید از شکسپیر و فردوسی هم خرده بگیرند. نمایشنامه "هملت" سال ها پیش از شکسپیر به صورت مکتوب وجود داشته و شکسپیر آن را برداشته، تغییراتی ایجاد نموده و با زبان خودش نوشته است. فکر می کنم که اسم این طور نویسندگی، دراماتورژی باشد. دراماتورژی به این معنا که شما یک قصه را برای ذائقه و دریافت مخاطب امروزی تنظیم کنید. دو، سه سال پیش یک بنیادی در پاریس اعلام کرد که اثری چون "شازده کوچولو" متعلق به کشور فرانسه و شخص آنتوان دو سنت اگزوپری نیست بلکه یک متن اپیدمی جهانی است و همه مردم دنیا آزاد هستند که اقتباس های خودشان را از آن داشته باشند و لازم نیست کسی برای این کار حق و حقوقی به ناشر یا صاحب اثر بپردازد. این اتفاق برای خیلی از آثار جهانی می افتد. وقتی یک خواننده خانم انگلیسی می آید و آثار مولانا را به صورت آلبوم موسیقی در می آورد، آیا شما می توانید مدعی شود که چرا او دارد شعر مولانا را به انگلیسی می خواند؟ خیر. او مولانا را به انگلیسی می خواند و از عرفانی که در آن وجود دارد، ترانه می سازد و به مخاطب خودش ارائه می دهد.خیلی از هنرمندان که در تئاترهای شان آیین های نمایش ایرانی چون سیاه بازی، نقالی، پرده خوانی و... را به کار می گیرند، احساس یک معلمی را دارند که قرار است این آیین های فرهنگی را به نسل جدیدی که چیزی از آن ها نمی داند آموزش بدهند. آیا شما چنین تصوری دارید؟حسین جمالی: اگر بخواهیم چنین کاری انجام بدهیم و بگوییم که در مرکز یک دایره قرار داریم که مخاطب در محیط آن است، مخاطب از ما چنین چیزی را نمی پذیرد. به نظرم چنین نگرشی در این جامعه هنری صحیح نیست. من از واژه صحیح تری به نام تذکر استفاده می کنم. تذکر یعنی آن که یک داستانی را در طول سال به صورت تکرارشونده برای مخاطب بگویید تا جهت نگاه مخاطب به مقوله عشق، انتقام جویی و دیگر مسایل اجتماعی و انسانی و ... ارجاع داده شود. با کمک همین شیوه اجرا یک نمایشنامه ای که 4، 5 ساعت زمان برای اجرا احتیاج دارد، در حدود 40، 50 دقیقه با تمام جزئیات و به صورت توصیفی بازگو می شود. در این صورت شما متوجه می شوید که سر تا ته قصه چه چیزی را می خواهد بیان کند، اما پرداخت به قصه آنقدر گسترده نیست که شما در جریان قضاوت اجراکننده قرار بگیرید. در واقع شما از طریق این شیوه ها می توانید پرونده داستان یا افسانه را برای مخاطب باز کنید و مخاطب بعداً می تواند در موردش فکر و قضاوت کند و بگوید رومئو اشتباه کرده یا ژولیت و یا کس دیگری؟ یا پرسش اصلی در داستان سهراب و رستم چیست؟ البته در مورد تئاتر غربی، این قضاوت از طریق متن نویسنده و اجرای بازیگران به مخاطب القا می شود، اما در نمایش های ایرانی مثل پرده خوانی، می بینیم که خود پرده خوان همه چیز را برای مخاطب تمام کمال بیان کند و به طور کلی در نمایش های شرقی قضاوت نهایی را به عهده مخاطب می گذارد و با توجه به بینش مخاطب داستان پیش می رود.البته در پرده خوانی هم همین که دو دسته اولیا و اشقیا وجود دارند و دسته اولیا خوش الحان هستند و دسته اشقیا با صداهای خشن و نتراشیده صحبت می کنند، خود به خود این کد را به تماشاگر می دهد که چه کسی بد است و چه کسی خوب.حسین جمالی: اما در نمایش های ایرانی در نهایت این بینش مخاطب است که کاراکترها را قضاوت می کند. درست است که تا حدی قضاوت و جهت گیری در نحوه اجرا وجود دارد و این به همان خاطر است که مخاطب بداند که اجرا کننده خود طرفدار اولیاست و با اشقیا دشمنی دارد و در نهایت ما به عنوان مخاطب موضع گیری او را بدانیم، بر خلاف این که همه فکر می کنند در نمایش ایرانی کاراکترها تک قطبی و موقعیت ها دو قطبی هستند، من معتقدم که اتفاقاً کاراکتر نمایش های ایرانی خاکستری هستند و در لحظاتی فرو می ریزند. امیدوارم که نقال ها نسبت به حرف هایی که می خواهم بزنم، گارد نگیرند. من معتقدم که نقال ها یک جلوه قداست و پاکی آسمانی به کاراکترهای شاهنامه اضافه کرده اند که کمی مبالغه به آن اضافه شده است. در شاهنامه کاراکترهای مختلف از جمله رستم و یا سهراب هم به دفعات اشتباهاتی از نوع اشتباهات انسانی مرتکب می شوند. اما اجراکننده ها این اشتباهات را کم رنگ اجرا می کنند تا مجلس شان گرم تر شود. ما پژوهشی انجام داد ه ایم که بر اساس آن می توانم به شما توضیح بدهیم که خون آلوده چطور وارد بدن سهراب شده است. البته این موضوع دلیلی بر رد یا پذیرفتن سهراب نیست، بلکه دلیلی بر انسانی و زمینی بودن این کاراکتر است. نمایشنامه "آرش" نوشته آقای بیضایی اگر تا این اندازه بی نظیر است، به خاطر این بوده که از آرش یک کاراکتر زمینی درست می کند و مردم می فهمند که آرش به عنوان یک آدم معمولی جان فشانی کرده است. من اولین تئاتری که دیدم، اجرای همین نمایشنامه آقای بیضایی با کارگردانی آقای قطب الدین صادقی بود و در آن جا برای اولین بار دیدم که یک آدم معمولی با قدی کوتاه، یک کار بزرگ انجام می دهد. به نظرم نکته ای که نمایشنامه آرش دارد این است که آدم های معمولی هم می توانند کارهای مهم انجام بدهند و این نکته خیلی امیدبخش تر از آن است که فقط اسطورها بتواند کارهای بزرگ انجام دهند. نمایشنامه آرش حاکی از نگاه صحیح و کاربردی استاد به کاراکترهای تاریخی است. فردوسی خودش درباره شاهنامه می گوید تو این را دروغ و فسانه مدان... یعنی نباید در داستان پردازی ها بعد افسانه را ملاک قرار داد و کاراکترها بیشتر باید ارزش تاریخی داشته باشند و به واقعیت نزدیک باشند.آقای رحمتی شما به عنوان کسی که مدت ها نقالی کرده اید، بگویید که آیا واقعیت دارد که خیلی از نقال ها برای آن که مجلس را گرم تر کنند، جنبه های خاکستری کاراکترها را حذف می کنند؟مجید رحمتی: در درجه اول، مشکل ما بحث الگوسازی است. آدم های خیلی کمی در ایران پیدا می شوند که شاهنامه را از ابتدا تا انتها خوانده باشند به همین خاطر این وظیفه بر عهده راوی ها گذاشته شده و راوی ها هم در داستان های این کتاب دخل و تصرف ایجاد کرده اند. الان شما اگر داستان اصلی شاهنامه را بخوانید، متوجه می شوید که این کتاب سرشار از ابعاد انسانی، لغزش ها و نقاط ضعفی است که باعث ایجاد تراژدی در زندگی انسان می شود. این راوی ها بودند که باعث شدند خیلی از کاراکترهای شاهنامه به اسطوره تبدیل شوند و مخاطب دیگر هیچ لغزشی از آن آدم ها را نپذیرد. بحث نمایش های مذهبی فرق می کند. شبیه خوانی عین یک واقعه تاریخی را با اندکی دخل و تصرف اجرا می کند. در پرده خوانی هم اصل قضیه رعایت می شود اما در نقالی آن ابعاد خاکستری کاراکترها به ما گفته نمی شود. در صورتی که کاراکتر اسفندیار از همان ابتدا دچار لغزش می شود و مثل کاراکتر "هملت" اسیر جاه طلبی است که پدرش سرش را کلاه می گذارد و می گوید اگر تخت پادشاهی را می خواهی، دست رستم را ببند و به این جا بیاور. در نهایت هم می دانید که به چه سرنوشتی دچار می شود.من فکر می کنم که مخاطب خودش هم می داند که کاراکتری چون رستم جنبه های خاکستری هم دارد و می داند که رستم بعد از سه بار شکست خوردن از سهراب، در نهایت با حیله پهلوی او را می درد اما نمی خواهد این صحنه ها را گوش کند و ببیند. در واقع حتی اگر نقال ها هم جنبه های خاکستری کاراکتری چون رستم یا سهراب را نشان دهند، خود مخاطب ها نمی خواهند آن جنبه های خاکستری را بپذیرند.شروین عباسی: به نظرم این که ما می خواهیم یا جنبه خوب آدم های تاریخ را ببینم و یا جنبه بدشان، به شرایط فرهنگی و اجتماعی ما در طول تاریخ بر می گردد. ما همانقدر که در مورد کاراکتر رستم دل مان می خواهد که جنبه مثبت او را ببینیم، در مورد کاراکتری چون ناصرالدین شاه خوبی هایش را کنار می گذاریم و فقط از بدی هایش می گوییم. من هم تحصیلات تئاتر دارم و هم تحصیلات موسیقی. 15 سال است که در این فضا قرار دارم. یک سری کارگردان ها را می بینم که تا یک حدی نگاه خودشان را به متن ها وارد می کنند اما نگاهی که آقای حسین جمالی دارد این است که ایده اش را جلو می برد و به یک شیوه می رسد. کار آقای جمالی یک سری تکنیک ها دارد که قابل بررسی است. آن چه که ایشان کار می کند، فکت علمی دارد و به نظرم حیف است که مکتوب نشود. تئاتری های زیادی در زمینه نمایش ایرانی کار می کنند اما به سمت داریه و دنبک می روند و عنصر تفکر را از نمایش ایرانی بیرون می کشند ولی اثر حسین جمالی با آن آثار فرق دارد.حسین جمالی: از نمایش ایرانی کسی جز مخاطبانش حمایت نکرده است. من تعجب کردم چطور شده که مجموعه تئاترشهر همین فرصت اجرای نمایش "چل گیس" را در اختیار ما قرار داد و البته از خود مدیریت مجموعه شنیدم که در نظر دارد تا جدی تر به مقوله نمایش ایرانی نگاه کند که باعث خرسندی است. در این سال ها یی که گذشت ما خیلی تلاش کردیم تا توجه مسئولین را جلب کنیم ولی دیدیم که از نمایش ایرانی سر در نمی آورند و آن را نمی خواهند. متاسفانه تصورشان از نمایش ایرانی نوعی نمایش سطح پایین است! در حالی که ما در مورد یک هنر کاربردی حرف می زنیم که هنر هزاره ها است. هنر نقالی یک هنر جهانی و انسانی است که در همه جا وجود دارد اما در ایران فقط مخاطب از آن حمایت می کند. مخاطبش هم آدم هایی هستند که وقتی رستم، سهراب را بالا می برد، آن ها به بازیگر نقش رستم پول، گوسفند یا پارچه می دادند تا سهراب را زمین نزند. چنین مخاطب هایی حامی اجراکننده ها هستند. پس اجراکننده باید برای ذائقه آن ها کار کند. شما اگر بهترین قصه دست تان باشد، برای سینما باید تندیس روایت تان را یک جور تراش دهید و برای تلویزیون یک جور دیگر. به خاطر آن است که مخاطب هر کدام فرق می کند. میزان درک و میزان علاقه مخاطب در این که شما قصه را چطور تراش بدهید خیلی تأثیرگذار است.قصه "چل گیس" یک قصه عامیانه ایرانی است که نمونه آن در قصه های عامیانه ترکی و هندی و حتی قصه های عامیانه منطقه اسکاندیناوی و بریتانیا هم وجود دارد. شما وقتی می خواهید چنین تئاتر پاپیولاری را برای مخاطبان تان که عمدتاً قشر متوسط جامعه هستند به روی صحنه ببرید، از چه زاویه ای به این تئاتر نگاه می کنید که هم به ابتذال کشیده نشود و هم به عنوان یک تئاتر نیمه موزیکال حرفی برای گفتن داشته باشد؟حسین جمالی: در این مورد 2 بحث مطرح است. نخست بحث فرم و دیگری بحث محتوا. فرم این نمایش به شیوه نمایش های ایرانی و عنصر موسیقی بر می گردد. عنصر موسیقی هم در این نمایش یک عنصر دراماتیک است که از آن برای انتقال محتوا بهره برداری می شود. موقعیت نمایش تعیین می کند که در فلان بخش اندوهگین، موسیقی در گام مینور باشد چون موسیقی بخش مستقلی از نمایش نیست و در فرم نمایش می گنجد. اما از نظر محتوا، داستان حسن کچل و چل گیس یک قصه ای است که مادر بزرگ ها آن را تعریف می کنند و علت این که مورد استقبال تماشاگر قرار می گیرد هم واضح است. حسن کچل یک شخصیتی است که اعتماد به نفس پایینی دارد و از خانه بیرون نمی رود. او وقتی که به زور مادرش از خانه بیرون می رود، آوای چل گیس که نماد زیبایی های دنیا است را می شنود و به یک احساس زیبا می رسد. چل گیس به عنوان یک زن، عنصر زایش و عنصر بقای زندگی است. اگر این عنصر وجود نداشته باشد، زندگی ادامه پیدا نمی کند. به همین خاطر است که حسن کچل از زندانی که برای خودش ساخته (تنور مطبخ) بیرون می زند و جذابیت های روزگار را هم می بیند. عشق به او این انگیزه را می دهد که از کوه و دره روزگار بگذرد و به یک احساس زیبا برسد. مشکلاتی که حسن کچل دارد با انگیزه ای که عشق در او ایجاد می کند، مرتفع می شود و به همین خاطر است که بعد از دیدن چل گیس، از حسن کچل یک آدم دیگری ساخته می شود. داستان حسن کچل از لحاظ محتوایی خیلی جالب است و هیچ پیچیدگی ندارد و حتی بچه ها هم به خوبی با آن ارتباط برقرار می کنند.به نظر می رسد که در قصه حسن کچل و چل گیس، قرار است در نهایت زشتی و زیبایی به هم برسند تا یک اتفاق زیباتری به وجود بیاید. به هر حال حسن کچل یک بچه تنبل، فربه و بدون انگیزه است که خیلی هم مودب نیست و آن طرف، در وجود چل گیس نشانه هایی از زیبایی و معصومیت دیده می شود. این دو یک جایی به هم برخورد می کنند که از برخوردشان یک کنش مندی و احساس قدرتی در حسن کچل به وجود می آید و این کنش مندی شاید انگیزه عشق برای مبارزه با ستم باشد. نظر خودتان در این مورد چیست؟حسین جمالی: انگیزه زندگانی را که از هر منظری بخواهید بررسی کنید، به عشق می رسید. شما چه از فلسفه، چه از عرفان و چه از ایدئولوژی های دیگر وارد بحث زندگانی شوید، در نهایت به عشق مادر به فرزند، عشق به مردم، عشق به آفریدگار، عشق به شهر، عشق به جنس مخالف و همه عشق های هستی، می رسید که در نمایش ما تا جایی که امکان داشته، به آن ها پرداخته شده است. من خیلی وقت ها آدم هایی را می بینم که از خودشان می پرسند که چرا باید ازدواج کنند؟ هنوز دلیل قانع کننده ای برای خودشان پیدا نکرده اند. در حالی که در لایه های زیرین این قصه، به شما به عنوان یک مرد یا یک زن گفته می شود که در وجودتان یک چیزی گم است که آن چیز در وجود جنس مخالف تان قرار دارد و اگر شما بتوانید با یک نفر متحد و مشترک شوید، وجود و زندگی تان کامل می شود. در نمایش ما هم این مسأله مطرح می شود که هر آدمی خودش به تنهایی یک آدم کامل نیست و باید در کنار نیمه گمشده اش قرار بگیرد تا کامل شود. به نظرم این الگو ها و آموزش ها را ما باید در قصه های مان به صورت دائم و تکرار شونده به نوجوان هایمان که در دوره های حساس بالغ شدن قرار دارند، آموزش دهیم. مخاطب ویژه نمایش "چل گیس" نوجوان هایی هستند که در آستانه تجربه های تازه زندگی و شناخت عنصر علاقه و عشق قرار دارند. عشق به کار، عشق به همسر و هر نوع دیگری از عشق. در جامعه ما کمتر به آموزش چنین الگوهایی پرداخته می شود.موسیقی در نمایش "چل گیس" به خاطر نقش دراماتیکی که دارد، از اهمیت بسیاری برخوردار است و می تواند روی کیفیت نمایش تأثیر بسیار ویژه ای بگذارد. با توجه به آن که موسیقی چنین اثری متفاوت از موسیقی هایی است که خوانندگان مختلف به بازار ارائه می دهند و در این جا لازم است که موسیقی با نمایش پیش برود، توضیح دهید که چطور به ساخت موسیقی نمایش "چل گیس" رسیدید؟مایکل تیوا: آقای حسین جمالی در ابتدا ستون های کار را فراهم کرده بود و گفته بود که فضای موسیقی باید چطور باشد. من روز اولی که تمرین بچه ها را دیدم، خیلی گیج شدم چون در نمایش یک پرداخت هایی به قصه های مختلفی چون پینوکیو، زورو و شازده کوچولو وجود دارد و زمان ها عوض می شود. نگران این بودم که این قصه ها چطور می خواهند با هم ارتباط برقرار کنند. اما چون آقای جمالی ستون ها را ساخته بود، کار را بسیار آسان تر می کرد. من دو جلسه با آقای جمالی صحبت کردم و متوجه شدم که خواسته های ایشان بیشتر از آن چیزی است که من فکر می کردم. آقای جمالی هم می خواست در موسیقی نمایش فضاسازی باشد و هم ارتباط خوبی میان موسیقی قصه های مختلف پینوکیو، زورو و شازده کوچولو برقرار شود. در نهایت قرار بود که این موسیقی هیچ ارتباطی به موسیقی قصه معروف حسن کچل که در ذهن مردم ...

ادامه مطلب  

اظهارات تکان دهنده یک مترجم / پول خریدن عینک هم ندارم  

درخواست حذف این مطلب
سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: سهیل سمی، مترجم نام آشنایی برای جامعه کتاب خوان ایران است. سمی را بیشتر به عنوان مترجم آثار ادبیات داستانی می شناسند، هرچند در کارنامه وی کتاب هایی در زمینه تاریخ، روان کاوی، روان شناسی، نقد ادبی، مدیریت فرهنگی و حتی توانبخشی معتادان نیز دیده می شود. انتشارات ققنوس به تازگی کتابی با عنوان "چرا عاشق می شویم" اثر هلن فیشر، از این مترجم پرکار منتشر کرده است. کتابی که می توان آن را در حوزه روان شناسی عامه پسند قرار داد. گفت وگوی مرتضا حسینی در ایبنا را با سهیل سمی بخوانید: چرا، سراغ ترجمه کتابی در حوزه روان شناسی با موضوع عشق رفتید؟اولین بار نیست من روان شناسی ترجمه می کنم. پیش تر هم کتاب "روان شناسی زنان" اثر کارن هورنای و آثاری از زیگموند فروید، در مقام فیلسوف و روان کاو را ترجمه و منتشر کرده ام. "هلن فیشر" در ایران نویسنده شناخته شده ای است. جدای از این که موضوع و عنوان کتاب برای عامه مردم جذاب است، آیا استقبال از آثار وی در کشورمان و احتمال فروش بالای کتابی این چنینی، باعث شده که سراغ ترجمه این کتاب بروید؟چند سال پیش ناشر این کتاب را برای ترجمه پیشنهاد کرد. آن زمان به قصد این که به شکل معمول درصدی قرارداد ببندم، کار را پذیرفتم. اما نشد و کار را نقدی به ناشر واگذار کردم. راستش با این که معتقدم این کار فیشر از خیلی کارهای عامه پسند دیگر آبرومندتر است و در هرحد یک تحقیق است، اما بیشتر با انگیزه بالا بودن احتمالی استقبال خوانندگان، این کتاب را ترجمه کردم. چرا؟ پاسخ به این چرایی جالب است؛ خیلی صریح می گویم که دلیلش فقر است. من با حدود صد ترجمه و کلی مقاله، نه ماه از سال را در فقر مطلق سر می کنم. به جز معدودی از ترجمه هایم، اکثر آن را به دلیل نیاز مالی و این که از سن کم مسئول خانواده شده ام، به ناشران واگذار کرده ام.تصور نمی کردم پس از این همه سال ترجمه و انتشار آثار نویسندگان برجسته جهان، شرایط زندگی برای شما تا این حد سخت شده باشد. کمی از مسیری که طی کرده اید و مشکلات و موانع پیش روی بگویید.تا وقتی جوان تر بودم، عشق به ترجمه چشمانم را بسته بود. جز متن هیچ چیز نمی دیدم. در عالم خیال با هنری میلر در خیابان های وبلج قدم و حرف می زدم. از خانم اتوود در مورد زن ها و روحیات شان سوال می کردم. با ساموئل بکت حرف می زدم و سعی می کردم درک کنم که چرا آن طور عمل کرد. اما فشار مالی بیش تر و بیش تر شد. "سقوط آزاد" و "محصور در خشکی" خانم لسینگ و هنری میلر و خیلی کارهای دیگر را ترجمه کردم. همین معدود کارها را به امید خوانده شدن و تجدید چاپ شدن، ترجمه کردم و در کار ترجمه کم فروشی نکردم.این متن ها به حتم کم و کاستی دارند، اما حد نهایت توان من در آن سال ها بوده اند. اما چه شد؟ "سقوط آزاد" نه تنها تجدید چاپ نشد، بلکه همان معدود تیراژ نخست هم فروش نرفت. کار هنری میلر را بدون دسترسی به کامپیوتر با خون دل ترجمه کردم. تمام این کارها، در این چهارده سال چه عایدی ای برایم داشته است؟ نه مرکزی و نه دانشگاهی و نه کانونی، هیچ جا حمایتم نمی کند. در مازندران که مسئولان فرهنگی از وجود آدمی به نام سمی بی خبرند. در تهران هم، همه درگیر کاروبار خودشان هستند. خیلی از مترجم های به نام در این دیار، در دانشگاه یا مراکز خصوصی یا دولتی تدریس می کنند و امورات شان کم و زیاد می گذرد.در این میان، من جز ترجمه هیچ عایدی دیگری ندارم. تازه در همین شرایط، نشسته ام و کتابی از ناباکف را ترجمه می کنم. من رمان "سقوط آزاد" را ترجمه کردم. نمی گویم ایراد ندارد. در مورد ایراد ترجمه فقط می توانم به حرف تودوروف در بوطیقا اشاره کنم که گفت: "چون خودم ترجمه کرده ام، نمی توانم مترجم ها را برای ایرادهای گاه و بی گاه کارشان سرزنش کنم." روشن است که این عذر تقصیر نیست، اما عاری از حقیقت هم نیست. این از این که روشن شود هیچ ادعایی ندارم. بهترین مترجم کسی است که حتی بیش از دیگران به ضعف های کار خود واقف است. درکل، این کار و راهی است که خودم انتخاب کرده ام.از کسی طلبی ندارم. مردم کشورم بدون درنظر گرفتن مشکلات من و نظایر من هم، به قدر کافی گرفتاری دارند.*آیا باز هم به سراغ ترجمه آثاری از این دست می روید و با در نظر گرفتن جایگاه شما به عنوان مترجمی که عمدتاً جامعه هدف کتاب هایش قشر روشنفکر و مخاطب حرفه ای ادبیات اند، فکر نمی کنید که این رویکرد به وجهه و جایگاه شما آسیب برساند و احیاناً برچسب مترجم کتاب های عامه پسند بر پیشانی شما بخورد؟باز هم کتاب در عرصه روان شناسی ترجمه خواهم کرد. کتاب بعدی، اگر عمری باشد، به حتم از ریچارد بوتبی خواهد بود. همان نویسنده کتاب "فروید در مقام فیلسوف" که پیش از این ترجمه و منتشر کرده ام. می پرسید نگران آسیب خوردن به وجهه ام نیستم. خوب نه نیستم. کدام وجه؟ وقتی بام تا شام درگیر حل ابتدایی ترین نیازهای زندگی هستم، چه فرصتی برای فکر کردن به وجه می ماند. اگر دین به ادبیات کشورم است که به گمانم در حد توانم کم نگذاشته ام. بسیاری از رمان ها را به این عشق ترجمه کردم که رمان نویسان کشورم، آن ها که احتمالا زبان دوم یا سوم نمی دانند، آن ها را بخوانند؛ شاید کمکی در نوشتن شان باشد. اما زندگی در عین کوتاهی بلند هم است. من مانده ام و نیازهای برآورده نشده هرروزه زندگی ام. آن هم نه نیازهای خاص؛ بلکه نیازهای اولیه و بسیار ابتدایی. حال، حق ندارم کاری مثل "چرا عاشق می شویم" را ترجمه کنم؟ به امید این که تجدید چاپ شود و از رنج اقتصادی و روحی ای که می کشم کم شود؟ تازه همان را هم به دلیل شرایطم واگذار کردم و حالا هیچ عایدی ای از تجدید چاپش ندارم. وقتی برای یک کتاب کلی وقت می گذارم و حتی پول خریدن عینک ندارم تا چشمم اذیت نشود، حق ندارم به امید تجدید چاپ کاری دست به ترجمه بزنم؟ وقتی رمان "نکسوس" هنری میلرممنوع الچاپ شد و من در عین ممنوعیتش، نشستم و "مدار راس السرطان" میلر را ترجمه کردم؛ وقتی رمان "نوسترومو" جوزف کنراد، با آن زبان متکلفش، را ترجمه کردم و... حالا در 47 سالگی کارم شده این که شب و روز از خودم بپرسم: آیا با انتخابم به خودم و خانواده ام خیانت کرده ام یا نه؟ با همه این تفاسیر، حالا حق ندارم کاری از نویسنده ای مثل فیشر ترجمه کنم تا شاید فروشی بکند و از بارم کم کند؟ آن هم در شرایطی که می بینم مترجم های جوان تر پ ...

ادامه مطلب  

با دانلود کتاب ملت عشق ، دیداری با شمس و مولانا داشته باشید  

درخواست حذف این مطلب
کتاب ملت عشق ، اثری از الیف شافاک ترکیه ای است که در آن با روایتی جذاب به داستان شمس تبریزی و مولانا پرداخته می شود. شما می توانید این کتاب را از فیدیبو دانلود کنید.سال گذشته دانلود کتاب ملت عشق توانست رکوردار دانلود کتاب در ایران شود. رمان ملت عشق داستان دلدادگی و سلوک عارفانه شمس و مولاناست اما به زبانی امروزی و در بستر روایتی کاملا نو.طبق آمار اعلام شده رمان ملت عشق توانسته است رکورد خرید کتاب در تاریخ ترکیه را نیز از آن خود کند. اما چه چیز این کتاب باعث شده تا این میزان مورد توجه مخاطبان واقع شود.الیف شافاک نویسنده جوان و ترک تبار این رمان، توانست با روایتی جذاب توجه مخاطبان را برای دانلود کتاب جلب کند. او در این رمان به سراغ دو تن از بزرگ ترین و مشهورترین ادبیان و عارفان فرهنگ شرقی یعنی شمس و مولانا رفته است و سعی داشته تا با پیوند زدن یک داستان کهن به داستانی امروز، علاقه به خرید کتاب را بین مخاطبانش بیشتر کند.ملت عشق در واقع داستان زنی به نام اللا است که در بوستون آمریکا زندگی می کند. اللا رابینشون زنی است که پس از سالها زندگی مشترک و وقت گذراندن کنار همسر و فرزندانش دنبال تجربه ای تازه و خارج از زندگی روزمره اش است. او می خواهد سفری تازه را آغاز کند. همین سفر زمینه ساز عبور از آمریکای معاصر به دل داستان های شرقی قرن سیزدهم میلادی است. شاید بتوان گفت هم ذات پنداری که مخاطبان با اللا شخصیت اصلی این رمان دارند باعث شده تا نسبت به دانلود کتاب بیش از پیش مشتاق باشند.همانطور که پیش از این نیز ذکر شد دانلود کتاب ملت عشق، مدتی رکوردار دانلود کتاب در ایران بوده است. اما شاید برای شما هم جالب باشد بدانید که چطور می توانید این رمان مشهور و خواندنی را دانلود کنید.اگر سری به سایت های فارسی و سایت های مخصوص دانلود کتاب بزنید، به نام فیدیبو بر می خورید. فیدیبو اولین و بزرگ ترین سامانه دانلود کتاب الکترونیک و صوتی در ایران است. این سامانه با عقد قرارداد با معتبرترین ناشران داخلی بستری را فراهم کرده تا علاقه مندان به دانلود کتاب بتوانند با اطمینان نسبت به قانونی بودن نسخه های اینترنتی نسبت به دانلود کتاب مورد نظرشان از این سایت اقدام کنند.فیدیبو هم اکنون با بیش از 400 ناشر داخلی و خارجی معتبر قرارداد داشته و روزانه بر تعداد کتاب های آن افزوده می شود. اگر برای دانلود کتاب سری به فیدیبو بزنید، می بینید که در حال حاضر بیش از 13000 نسخه کتاب الکترونیک و صوتی برای دانلود در این سایت وجود دارد.برای دانلود کتاب از سایت فیدیبو تنها لازم است به سایت fidibo.com مراجعه کرده و با دانلود رایگان اپلیکیشن فیدیبو روی موبایل، تبلت و یا لپ تاپتان وارد این سامانه شوید.پس از نصب فیدیبو دانلود کتاب به راحتی برای شما امکان پذیر خواهد بود، کافی است کتاب مورد نظرتان را جستجو کرده و پس از انتخاب نسبت به دانلود کتاب اقدام کنید.فیدیبو نیز مثل دیگر سامانه های دانلود کتاب تنها به یک نام کاربری و رمز عبور که از طرف شما ساخته می شود نیاز دارد. اما این تمام امکانات این سایت نیست. با نصب اپلیکیشن فیدیبو شما می توانید قبل از خرید کتاب، سی صفحه از هر کتاب مورد نظرتان را به صورت کاملا رایگان و آنلاین مطالعه کنید. همچنین نسخه نمونه را دانلود کرده و روی موبایل خود آن را بخوانید.شما با دانلود کتاب الکترونیک از فیدیبو، در مواجه تجربه ای تازه از کتاب خواندن قرار می گیرید. در کتاب های الکترونیک امکانات زیادی در اختیار شماست، می توانید به دلخواه خود رنگ پس زمینه، سایز و شکل فونت کتاب ها، فاصله پاراگراف ها و نور صفحه را تنظیم کنید. همچنین پس از دانلود کتاب این امکان وجود دارد که قسمت های مورد علاقه تان از کتاب را هایلایت کرده و روی آن بخش یادداشت بنویسید و با دیگران به اشتراک گذارید.حال که با امکانات خاص دانلود کتاب در فیدیبو آشنا شده اید، برمی گردیم به رمان خواندنی الیف شافاک، یعنی ملت عشق. همانطور که پیش از این گفتیم، این رمان ...

ادامه مطلب  

لیلی های لیبرال و پرسش هایی درباره ماهیت عشق های کلاسیک و مدرن  

درخواست حذف این مطلب
کتاب «لیلی های لیبرال: پرسش هایی درباره ماهیت عشق های کلاسیک و مدرن» تأملات و پرسش هایی است که نویسنده کتاب، در سالیانِ اخیر درباره ی مفهوم عشق و انواع و اطوار آن داشته یا در این کتاب و آن جریده خوانده و دیده و در این جا صورت بندی کرده است.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) کتاب «لیلی های لیبرال: پرسش هایی درباره ماهیت عشق های کلاسیک و مدرن» نوشته سیدعبدالحمید ضیایی منتشر شده است. در بخشی از مقدمه کتاب می خوانیم: «سخن گفتن و دقت ورزیدن درباره ی عشق، کار آسانی نیست و همواره به نتایج دلخواه ختم نمی شود. چیزی شبیه ذره بین یا میکروسکوپ به دست گرفتن برای کشفِ پستی و بلندی های رخساره ی معشوق! حتی گاهی باعثِ آزردگیِ خاطر عشق بازان نیز می شود. اما چه می توان کرد؟«لیلی های لیبرال»، نامی که بر این رساله ی کوچک نهاده ام، در نگاه نخست ترکیبی متناقض نما به دیده می آید و گونه ای از ستیزِ ناسازها و مفهوم های ناهمگون را در آن می توان یافت. از سویی «لیلی»، نمادِ عشقِ انحصاری و اسطوره ای به شمار آمده و از سوی دیگر لیبرال، وصفی است که بیانگر تنوع و تکثر در دوست داشتن/ عشق ورزی است. می توانید به جایِ لیلی های لیبرال، بگویید «مجنون های لیبرال»؛ لیلی و مجنونش چندان توفیری ندارد.تا یادم نرفته بگویم که مقصودم از لیبرالیسم، اشاره به آرا و اندیشه های جان لاک، منتسکیو، آیزایا برلین، جان راولز، کارل پوپر، فون هایک و... نیست. منظور همین لیبرالیسمِ نیم بندِ خودمانی است. این را هم بگویم که وصف لیبرال را برخلافِ نگاه و رویکرد مرسوم در جامعه ی ایرانی، به معنای منفی و سیاسیِ رایجش به کار نبسته ام؛ بلکه منظورم چنان که در ادامه خواهد آمد، اشاره به روزگاری است که در آن دوره ی «مجنون بازی» و «لیلی سازی» به سرآمده و بلانسبتِ چند استثنایِ رو به انقراض، هم «مجنون»ها از شش جهت و سرو گوششان ...

ادامه مطلب  

عشق رمانتیک و نقشی ماندگار بر لوح مغز  

درخواست حذف این مطلب
«عشق رمانتیک به واسطه میلیون ها سال حیات و تکامل نقشی ماندگار بر لوح مغز ما پدید آورده است. عشق صرفا یک عاطفه نیست؛ بلکه انگیزشی است قدرتمند چون احساس گرسنگی.» «هلن فیشر» با بهره گیری از اسکن مغز افرادی که به تازگی عاشق شده اند، به نتایج تازه و جالبی در رابطه با تاثیر تجربه عشق بر مغز رسیده است.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتاب «چرا عاشق می شویم؟، ماهیت و فرایند عشق رمانتیک» اثر انسان شناس و نظریه پرداز مطرح امریکایی «هلن فیشر»، با ترجمه مترجم نام آشنای ادبیات داستانی «سهیل سُمی» از سوی انتشارات ققنوس، در آغازین ماه سال جاری منتشر و راهی بازار کتاب شده است. مخاطب های ایرانی «سهیل سُمی» را بیشتر به واسطه ترجمه رمان و داستان های ادبیات انگلیسی می شناسند و نام «هلن فیشر» نیز با ذهن و حافظه آن هایی که کتاب های حوزه روان شناسی، خصوصا با گرایش روان شناسی عشق و موفقیت، را پیگیری می کنند، بیگانه نیست. تلاقی این دو نام آشنا ذیل کتابی که به مقوله بحث برانگیز، پرکشش و فراگیری چون عشق می پردازد، اثری متفاوت، جذاب و خواندنی را پیش روی مخاطبان فارسی زبان گذاشته است. «هلن فیشر» (helen fisher زاده می 1945م در ایالات متحده امریکا)، نظریه پرداز،متخصص انسان شناسی بیولوژیک و پژوهشگر دانشگاه «روتگر» نیوجرسی، یکی از سرشناس ترین محققان موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتاب های متعددی در این مورد به چاپ رسیده که از جمله آن ها می توان به «آناتومی عشق» و «جنس قوی» اشاره کرد. فیشر مقالات و کتاب های بسیاری در باب تفاوت های جنسیتی زنان و مردان، تفاو ت های زنان و مردان در زمینه های رفتاری و ذهنیتی، تکامل جنسیت انسان و... به رشته تحریر درآورده است. «چرا عاشق می شویم؟، ماهیت و فرایند عشق رمانتیک» (تالیف سال 2004م) ...

ادامه مطلب  

نظر چند کارگردان درباره «شهرزاد»  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران اکونومیست به نقل از روابط عمومی سریال «شهرزاد»، مرجان اشرفی زاده، سیروس الوند، محمدحسین لطیفی، حسن برزیده، مصطفی کیایی، تینا پاکروان، ابوالفضل جلیلی، یدالله صمدی، بیژن میرباقری و وحید موسائیان از جمله کارگردان هایی هستند که درباره فصل دوم سریال «شهرزاد» و کارگردانی این سریال اظهارنظر کرده اند.کاش این امکان وجود داشت تا «شهرزاد» از تلویزیون پخش شودمرجان اشرفی زاده، کارگردان فیلم «آبجی» اظهار کرد: «شهرزاد » را می توان در خط اصلی قصه و جذابیتی که برای مخاطب دارد ، دنبال کرد. طراحی شخصیت های جذاب و چندلایه که به نظر می رسد بدمن ها وجوه انسانی زیادی دارند از نکات قابل توجه در این سریال است. البته باید گفت هیچ اثری بدون نقص نیست و اشتباهات تاریخی نیز وجود دارد، اما آن چیزی که به خوبی مخاطب را با خود همراه کرده است، شخصیت های قصه هستند. حسن فتحی در «شهرزاد » در اجرا، بازی ها و انتخاب بازیگرها بسیار سنجیده عمل کرده است؛ ضمن اینکه در درام تبحر خاصی دارد و تا به امروز عاشقانه های خوبی حتی در تلویزیون ساخته است.او ادامه داد: همچنین باید اشاره کرد که فتحی دستش در نمایش خانگی بازتر بوده و توانسته به جزئیات بیشتری بپردازد که شاید یکی از دلایل جذابیت های داستان این موضوع هم باشد. کاش این امکان وجود داشت تا «شهرزاد » از تلویزیون پخش شود، زیرا حیف است که مجموعه فاخر اینچنینی از رسانه ملی پخش نشود. این سریال با پخش از رسانه ملی می توانست در شهرستان ها هم مخاطب زیادی را با خود همراه کند. به هرحال «شهرزاد» سریالی است که با موضوع و شخصیت هایش مخاطبان زیادی را با خود همراه کرده است. تعداد این نوع سریال ها کم است و امیدوارم این استقبال فتح بابی برای ساخت چنین مجموعه هایی باشد. «شهرزاد» حاصل کار دسته جمعی استهمچنین سیروس الوند، کارگردان فیلم های «زن دوم» و «دست های آلوده» درباره فصل دوم سریال «شهرزاد» گفت: حسن فتحی در کنار داوود میرباقری و مهدی فخیم زاده از حرفه ای ترین کارگردان هایی هستند که در تلویزیون کار کرده اند و آثار ماندگاری را از خود به جا گذاشته اند. در سریال «شهرزاد » تنوع کار در موضوع و اجراست که این امر در آثار حسن فتحی بسیار نمود دارد. فتحی از جمله کارگردان هایی است که هر کاری را شروع کرده، به سرانجام رسانده و حتی در مخاطب ایجاد سلیقه کرده است. حتی زمانی که آثار وی را با آثار تاریخی و پهلوانی مقایسه می کنیم، مخاطب به خوبی متوجه تفاوت ها می شود، زیرا صحنه آرایی، نور و... به بهترین شکل حرفه ای انجام گرفته و بازساز ی های تاریخی آن نیز بسیار باورپذیر است.او افزود: «شهرزاد » از کلیشه قدیمی به شکل صحیحی استفاده کرده است. همانطور که می دانیم عشق سوژه ازلی و ابدی است، اما نکته مورد غفلت این است که در درام تنها عشق کافی نیست، رقیب عشقی لازم است که این رقیب ها هرچه قوی تر باشند، موضوع را جذاب تر می کند. در تمامی درام های عاشقانه کلاسیک مثل لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و...، یک رقیب عشقی وجود دارد. این موضوع در سریال «شهرزاد» نیز بسیار کارساز است. عشق پاکی بین دو بازیگر این سریال یعنی مصطفی زمانی و ترانه علیدوستی وجود دارد، اما در کنار این عشق، رقیب عشقی (شهاب حسینی) نیز وجود دارد که درام را شکل داده است. فتحی در «شهرزاد » اجرای بسیار خوب و بی نقصی داشته است، صحنه آرایی و لباس ها بسیار قابل باور هستند و حتی پلان های لاله زار که چند بار تکرار می شود توی ذوق نمی زند. سریال «شهرزاد» حاصل کار دسته جمعی است که گروه آن همگی خوب و درست کار می کنند. یعنی همگی با تسلط به کارشان در این اثر هنری حضور دارند و این موضوع یکی از عوامل مهم در استقبال از این سریال است.«شهرزاد» شبیه زنان امروزی استحسن برزیده نیز درباره کارگردانی سریال «شهرزاد» بیان کرد: حسن فتحی در ارتباط گیری با مخاطب توانایی زیادی دارد و در شکل اجرایی و قصه سریال موفق است. از جمله موارد دیگری که در استقبال از این سریال موثر بوده این است که در شبکه نمایش خانگی مانند رسانه ملی ممیزی وجود ندارد و چیزی شبیه و نزدیک به سینما است. بخشی از اتفاقات تاریخی که در فیلم ها و سریال ها به تصویر کشیده می شود اجباری است و هوشمندی حسن فتحی در این سریال است که برهه ای از تاریخ را انتخاب کرده که مهم و نقد آن مورد قبول حاکمیت نیز است. یکی از نقدهای من در مورد سریال این است که شخصیت ها و به خصوص شخصیت اصلی یعنی «شهرزاد » شبیه زنان امروزی ما است و کمتر شبیه زنانی است که تاریخ از زنان آن روزها بیان کرده است. این موضوع خیلی منطقی نیست اما به عنوان مخاطب می پذیریم، زیرا می دانیم فتحی می خواهد قصه روزش را در قالب آن تاریخ بیان کند.او افزود: معمولا فیلم ها و سریال هایی که در قالب تاریخ به تصویر کشیده می شوند زیاد مورد استقبال مخاطب قرار نمی گیرند، اما در مورد «شهرزاد » این طور نبود زیرا کارگردان می داند به چه شکلی تاریخ را با قصه اصلی اش همراه کند و موفق هم بوده است. مرحوم علی حاتمی می گفت طراحی لباس هایم در فیلم و سریال ها خودش تاریخ شده است. به نظرم طراحی صحنه و لباس در این سریال شکل خوبی دارد و مورد قبول مخاطب است. رنگ و لعاب است که داستان را ملی می کند. همه ما مسلمان هستیم و ریشه ایرانی داریم و حفظ ریشه ها لازم است، به همین دلیل هم مردم دوست دارند تا ریشه های ملی و فضاهایی را که اجدادمان در آن نفس می کشیدند ببینند. بنابراین تولید زیاد این نوع فیلم ها و سریال ها مانند «شهرزاد» علی رغم وجود فیلم های متفاوتی که درباره زندگی ما ساخته می شود، خوب است.فتحی در سریال سازی استاد استتینا پاکروان، کارگردان فیلم «نیمه شب اتفاق افتاد» اظهار کرد: این سریال یک اتفاق برای مردم و تولید رسانه ای و سریال سازی و در واقع یک تلنگر به تلویزیون است. به نظرم استقبال از «شهرزاد» در واقع استقبال از همه موارد یعنی بازیگران، قصه، کارگردان، طراحی صحنه و لباس و... بود که همه اینها به خوبی در کنار هم قرار گرفته اند. حسن فتحی به کارش اشراف دارد و توانمندی زیادی در نوشتن دیالوگ برای سریال ها دارد. کلیت قصه «شهرزاد » در یک برهه تاریخی بسیار مهم می گذرد که این کارگردان به بهترین و زیباترین شکل به آن پرداخته است. مزیت کار برای مدیوم شبکه نمایش خانگی این است که مانند تلویزیون محدودیت ندارد و همین موضوع می تواند عامل مهمی برای جذابیت یک سریال باشد. همه این موارد که در استقبال از سریال «شهرزاد » تاثیرگذار بود و آن را به یک اتفاق مهم و تاثیرگذار تبدیل کرده است، تحت مدیریتی به نام کارگردان قرار دارد.او گفت: در این سریال انتخاب بازیگران بسیار درست بوده تا آنجا که می توان از حضور درخشان ترانه علیدوستی نام برد و پریناز ایزدیار که در واقع شکفتن نوعی از بازیگری بود و علی نصیریان که نقش بزرگ آقا را در سینمای ایران برای خود ثبت کرد. از اتفاقات مهم دیگر در سریال «شهرزاد» موسیقی آن و حضور محسن چاووشی بود که از دل مردم می آمد. به همین دلیل هم تاثیرگذاری زیادی بر روی مخاطب داشت. طراحی صحنه و لباس در این سریال بسیار چشمگیر است. قصه این سریال از فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی غنی است و این امر یکی از دلایل موفقیت سریال است؛ چرا که مردم ما به سنت هایشان بسیار وابسته هستند. آمار خواندن کتاب در کشور ما بسیار پایین است و این درحالی است که مخاطب تاریخ را دوست دارد و این نوع سریال ها می توانند به خوبی وقایع تاریخی کشورمان را نشان دهند؛ همانطور که در «شهرزاد» هم به شکل خوبی به آن پرداخته شده است.پاکروان با بیان اینکه در واقع سهل الوصول کردن تاریخ یک دوره و تلفیق آن با داستان گویی، مخاطب رابه دنبال کردن قصه ترغیب می کند، افزود: فتحی در سریال سازی استاد است، زیرا با «شب دهم»، «میوه ممنوعه» و «شهرزاد » توانست جایگاه خود را در سریال سازی ثابت و البته مخاطب را با خود همراه کند. هر کدام از سریال های فتحی داستان عاشقانه ای دارد که به لطافت به آن می پردازد. یک کارگردان باید بتواند به خوبی مدیریت کند تا داستان جذاب باشد و با مخاطب ارتباط برقرار کند و به بهترین شکل ممکن عاطفه را در بستر داستان به مخاطب القا کند. فتحی به راحتی می تواند شاعرانگی را بیان کند و موجب ارتباط شود، زیرا با ادبیات و تاریخ دوره ای که بیان می کند آشنایی دارد. «شهرزاد» عاشقانه ای ایرانی است که مردم را یاد خود قدیم شان می اندازد.مردم گذشته را بیشتر از زمان حال دوست دارندهمچنین ابوالفضل جلیلی درباره سریال «شهرزاد» بیان کرد: سریال «شه ...

ادامه مطلب  

نظر چند کارگردان درباره «شهرزاد»  

درخواست حذف این مطلب
چند نفر از کارگردان های سینمایی و تلویزیونی درباره فصل دوم سریال «شهرزاد» که تاکنون سه قسمت آن توزیع شده است، اظهارنظر کردند.به گزارش ایسنا و به نقل از روابط عمومی سریال «شهرزاد»، مرجان اشرفی زاده، سیروس الوند، محمدحسین لطیفی، حسن برزیده، مصطفی کیایی، تینا پاکروان، ابوالفضل جلیلی، یدالله صمدی، بیژن میرباقری و وحید موسائیان از جمله کارگردان هایی هستند که درباره فصل دوم سریال «شهرزاد» و کارگردانی این سریال اظهارنظر کرده اند.کاش این امکان وجود داشت تا «شهرزاد» از تلویزیون پخش شودمرجان اشرفی زاده، کارگردان فیلم «آبجی» اظهار کرد: «شهرزاد » را می توان در خط اصلی قصه و جذابیتی که برای مخاطب دارد ، دنبال کرد. طراحی شخصیت های جذاب و چندلایه که به نظر می رسد بدمن ها وجوه انسانی زیادی دارند از نکات قابل توجه در این سریال است. البته باید گفت هیچ اثری بدون نقص نیست و اشتباهات تاریخی نیز وجود دارد، اما آن چیزی که به خوبی مخاطب را با خود همراه کرده است، شخصیت های قصه هستند. حسن فتحی در «شهرزاد » در اجرا، بازی ها و انتخاب بازیگرها بسیار سنجیده عمل کرده است؛ ضمن اینکه در درام تبحر خاصی دارد و تا به امروز عاشقانه های خوبی حتی در تلویزیون ساخته است.او ادامه داد: همچنین باید اشاره کرد که فتحی دستش در نمایش خانگی بازتر بوده و توانسته به جزئیات بیشتری بپردازد که شاید یکی از دلایل جذابیت های داستان این موضوع هم باشد. کاش این امکان وجود داشت تا «شهرزاد » از تلویزیون پخش شود، زیرا حیف است که مجموعه فاخر اینچنینی از رسانه ملی پخش نشود. این سریال با پخش از رسانه ملی می توانست در شهرستان ها هم مخاطب زیادی را با خود همراه کند. به هرحال «شهرزاد» سریالی است که با موضوع و شخصیت هایش مخاطبان زیادی را با خود همراه کرده است. تعداد این نوع سریال ها کم است و امیدوارم این استقبال فتح بابی برای ساخت چنین مجموعه هایی باشد. «شهرزاد» حاصل کار دسته جمعی استهمچنین سیروس الوند، کارگردان فیلم های «زن دوم» و «دست های آلوده» درباره فصل دوم سریال «شهرزاد» گفت: حسن فتحی در کنار داوود میرباقری و مهدی فخیم زاده از حرفه ای ترین کارگردان هایی هستند که در تلویزیون کار کرده اند و آثار ماندگاری را از خود به جا گذاشته اند. در سریال «شهرزاد » تنوع کار در موضوع و اجراست که این امر در آثار حسن فتحی بسیار نمود دارد. فتحی از جمله کارگردان هایی است که هر کاری را شروع کرده، به سرانجام رسانده و حتی در مخاطب ایجاد سلیقه کرده است. حتی زمانی که آثار وی را با آثار تاریخی و پهلوانی مقایسه می کنیم، مخاطب به خوبی متوجه تفاوت ها می شود، زیرا صحنه آرایی، نور و... به بهترین شکل حرفه ای انجام گرفته و بازساز ی های تاریخی آن نیز بسیار باورپذیر است.او افزود: «شهرزاد » از کلیشه قدیمی به شکل صحیحی استفاده کرده است. همانطور که می دانیم عشق سوژه ازلی و ابدی است، اما نکته مورد غفلت این است که در درام تنها عشق کافی نیست، رقیب عشقی لازم است که این رقیب ها هرچه قوی تر باشند، موضوع را جذاب تر می کند. در تمامی درام های عاشقانه کلاسیک مثل لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و...، یک رقیب عشقی وجود دارد. این موضوع در سریال «شهرزاد» نیز بسیار کارساز است. عشق پاکی بین دو بازیگر این سریال یعنی مصطفی زمانی و ترانه علیدوستی وجود دارد، اما در کنار این عشق، رقیب عشقی (شهاب حسینی) نیز وجود دارد که درام را شکل داده است. فتحی در «شهرزاد » اجرای بسیار خوب و بی نقصی داشته است، صحنه آرایی و لباس ها بسیار قابل باور هستند و حتی پلان های لاله زار که چند بار تکرار می شود توی ذوق نمی زند. سریال «شهرزاد» حاصل کار دسته جمعی است که گروه آن همگی خوب و درست کار می کنند. یعنی همگی با تسلط به کارشان در این اثر هنری حضور دارند و این موضوع یکی از عوامل مهم در استقبال از این سریال است.«شهرزاد» شبیه زنان امروزی است حسن برزیده نیز درباره کارگردانی سریال «شهرزاد» بیان کرد: حسن فتحی در ارتباط گیری با مخاطب توانایی زیادی دارد و در شکل اجرایی و قصه سریال موفق است. از جمله موارد دیگری که در استقبال از این سریال موثر بوده این است که در شبکه نمایش خانگی مانند رسانه ملی ممیزی وجود ندارد و چیزی شبیه و نزدیک به سینما است. بخشی از اتفاقات تاریخی که در فیلم ها و سریال ها به تصویر کشیده می شود اجباری است و هوشمندی حسن فتحی در این سریال است که برهه ای از تاریخ را انتخاب کرده که مهم و نقد آن مورد قبول حاکمیت نیز است. یکی از نقدهای من در مورد سریال این است که شخصیت ها و به خصوص شخصیت اصلی یعنی «شهرزاد » شبیه زنان امروزی ما است و کمتر شبیه زنانی است که تاریخ از زنان آن روزها بیان کرده است. این موضوع خیلی منطقی نیست اما به عنوان مخاطب می پذیریم، زیرا می دانیم فتحی می خواهد قصه روزش را در قالب آن تاریخ بیان کند.او افزود: معمولا فیلم ها و سریال هایی که در قالب تاریخ به تصویر کشیده می شوند زیاد مورد استقبال مخاطب قرار نمی گیرند، اما در مورد «شهرزاد » این طور نبود زیرا کارگردان می داند به چه شکلی تاریخ را با قصه اصلی اش همراه کند و موفق هم بوده است. مرحوم علی حاتمی می گفت طراحی لباس هایم در فیلم و سریال ها خودش تاریخ شده است. به نظرم طراحی صحنه و لباس در این سریال شکل خوبی دارد و مورد قبول مخاطب است. رنگ و لعاب است که داستان را ملی می کند. همه ما مسلمان هستیم و ریشه ایرانی داریم و حفظ ریشه ها لازم است، به همین دلیل هم مردم دوست دارند تا ریشه های ملی و فضاهایی را که اجدادمان در آن نفس می کشیدند ببینند. بنابراین تولید زیاد این نوع فیلم ها و سریال ها مانند «شهرزاد» علی رغم وجود فیلم های متفاوتی که درباره زندگی ما ساخته می شود، خوب است.فتحی در سریال سازی استاد استتینا پاکروان، کارگردان فیلم «نیمه شب اتفاق افتاد» اظهار کرد: این سریال یک اتفاق برای مردم و تولید رسانه ای و سریال سازی و در واقع یک تلنگر به تلویزیون است. به نظرم استقبال از «شهرزاد» در واقع استقبال از همه موارد یعنی بازیگران، قصه، کارگردان، طراحی صحنه و لباس و... بود که همه اینها به خوبی در کنار هم قرار گرفته اند. حسن فتحی به کارش اشراف دارد و توانمندی زیادی در نوشتن دیالوگ برای سریال ها دارد. کلیت قصه «شهرزاد » در یک برهه تاریخی بسیار مهم می گذرد که این کارگردان به بهترین و زیباترین شکل به آن پرداخته است. مزیت کار برای مدیوم شبکه نمایش خانگی این است که مانند تلویزیون محدودیت ندارد و همین موضوع می تواند عامل مهمی برای جذابیت یک سریال باشد. همه این موارد که در استقبال از سریال «شهرزاد » تاثیرگذار بود و آن را به یک اتفاق مهم و تاثیرگذار تبدیل کرده است، تحت مدیریتی به نام کارگردان قرار دارد.او گفت: در این سریال انتخاب بازیگران بسیار درست بوده تا آنجا که می توان از حضور درخشان ترانه علیدوستی نام برد و پریناز ایزدیار که در واقع شکفتن نوعی از بازیگری بود و علی نصیریان که نقش بزرگ آقا را در سینمای ایران برای خود ثبت کرد. از اتفاقات مهم دیگر در سریال «شهرزاد» موسیقی آن و حضور محسن چاووشی بود که از دل مردم می آمد. به همین دلیل هم تاثیرگذاری زیادی بر روی مخاطب داشت. طراحی صحنه و لباس در این سریال بسیار چشمگیر است. قصه این سریال از فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی غنی است و این امر یکی از دلایل موفقیت سریال است؛ چرا که مردم ما به سنت هایشان بسیار وابسته هستند. آمار خواندن کتاب در کشور ما بسیار پایین است و این درحالی است که مخاطب تاریخ را دوست دارد و این نوع سریال ها می توانند به خوبی وقایع تاریخی کشورمان را نشان دهند؛ همانطور که در «شهرزاد» هم به شکل خوبی به آن پرداخته شده است.پاکروان با بیان اینکه در واقع سهل الوصول کردن تاریخ یک دوره و تلفیق آن با داستان گویی، مخاطب رابه دنبال کردن قصه ترغیب می کند، افزود: فتحی در سریال سازی استاد است، زیرا با «شب دهم»، «میوه ممنوعه» و «شهرزاد » توانست جایگاه خود را در سریال سازی ثابت و البته مخاطب را با خود همراه کند. هر کدام از سریال های فتحی داستان عاشقانه ای دارد که به لطافت به آن می پردازد. یک کارگردان باید بتواند به خوبی مدیریت کند تا داستان جذاب باشد و با مخاطب ارتباط برقرار کند و به بهترین شکل ممکن عاطفه را در بستر داستان به مخاطب القا کند. فتحی به راحتی می تواند شاعرانگی را بیان کند و موجب ارتباط شود، زیرا با ادبیات و تاریخ دوره ای که بیان می کند آشنایی دارد. «شهرزاد» عاشقانه ای ایرانی است که مردم را یاد خود قدیم شان می اندازد.مردم گذشته را بیشتر از زمان حال دوست دارندهمچنین ابوالفضل جلیلی درباره سریال «شهرزاد» بیان کرد: سریال «شهرزاد » به دو دلیل قابل تقدیر است، ابتدا کارگردانی؛ حسن فتحی از کارگردان های کاردان و کاربلد است، و دیگر اینکه موضوعات در ساختار به شدت درستی قرار ...

ادامه مطلب  

"عشق و عقل و آدمی" برای من تجربه متفاوتی است  

درخواست حذف این مطلب
سرویس موسیقی هنرآنلاین: نشست کنسرت – نمایش "عشق و عقل و آدمی" به نویسندگی همای پرواز و کارگردانی امیر دژاکام به زودی در کاخ نیاوران برگزار خواهد شد.در ابتدای این نشست خبری، همای پرواز گفت: تاکنون اجراهایی با عنوان اپرا داشته ایم که یا بخشی از آن به این شیوه بوده یا شکل های نمایش به آن واردشده است. اپرا از قواعدی تشکیل می شود و "عشق، عقل، آدمی" اپرایی است که بر اساس قواعد شکل گرفت و تمامی نکات لازم یک اجرای اپرا در آن رعایت شده است.وی افزود:. در این اپرا، جنگ بین عقل و عشق از تولد انسان تا روز مرگ به تصویر کشیده می شود. سه نقش اساطیری عشق و سه نقش اساطیری عقل در این اپرا حضور دارند که هرکدام انسان را به سوی خود می کشد. سه شخصیت عشق زمینی، عشق آسمانی و عشق مادر ظهور پیدا می کند که عشق زمینی هرلحظه برای انسان شرط می گذارد، عشق مادر عشق همیشه یکرنگ دارد و عشق آسمانی که جاودان است انسان تسلیم عشق می شود حتی حاضر می شود از ثروت و غرور خود و ایمان خود بگذرد و از جان خود بگذرد و به عشق برسد اما تمام لحظه ای که شرط های عشق را می پذیرد به محکمه می رود و حلاج وار تسلیم می شود.او ادامه داد: اپرای ایرانی "عشق، عقل و آدمی" به کارگردانی امیر دژاکام به صحنه می رود، برخی از این پرفورمنس با حرکات آیینی اجرا می شود و صحنه بازیگری متفاوتی دارد و بازیگران متفاوتی در این اجرا به صحنه می روند. از موسیقی های ایرانی ازجمله لری، کردی، آذری نیز استفاده شده است و سازهای ایرانی را نیز به اپرا اضافه کرده ام.همای همچنین گفت: در این اثر 100 خواننده سولیست هستند که صدای زنان را کاور می ک ...

ادامه مطلب  

خویشکاری در همای و همایون و قصه های عاشقانه فارسی  

درخواست حذف این مطلب
خویشکاری در همای و همایون و قصه های عاشقانه فارسی فرهنگ > ادبیات - همشهری آنلاین:پانزدهمین مجموعه درس گفتارهایی درباره خواجوی کرمانی به نقد و بررسی مثنوی همای و همایون اختصاص داشت که چهارشنبه سوم خرداد با سخنرانی دکتر ایرج شهبازی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد. در این درس گفتار پس از گزارشی کوتاه از داستان همای و همایون به نقد و تحلیل آن از جهات گوناگون پرداخته شد و درباره ریخت شناسی منظومه های عاشقانه فارسی و تطبیق آن ها بر همای و همایون ویژگی های زبانی و موسیقایی و بلاغی این منظومه و مسائل اجتماعی و اخلاقی آن بحث شد و در ادامه به نقاط ضعف و قوت این مثنوی اشاره شد. همچنین به همانندی های همای و همایون با خسرو و شیرین نظامی اشاره و برخی از سهل انگاری های خواجو در سرایش این کتاب بیان شد.اشتباه علامه قزوینی در معرفی خواجوی کرمانیایرج شهبازی سخنانش را این گونه آغاز کرد: خواجوی کرمانی در سال به دنیا آمده و بخش اصلی عمر او در نیمه نخست قرن هشتم گذشته است. تقریباً می توان گفت دوره جوانی حافظ برابر است با دوره ی پیری و پختگی خواجو و از این نظر هیچ بعید نیست که خواجو الگوی شاعری حافظ بوده باشد. خواجو از آن دسته شاعرانی است که جا دارد اصالتاً مورد توجه و بررسی قرار گیرد. در فرهنگ ما این مشکل وجود دارد که آدم های خیلی بزرگ مثل خورشیدی هستند که ماه ها و ستارگان فراوانی را به فراموشی می برند که مولانا سعدی و حافظ هم همین کار را کرده اند. در پرتو نور درخشان حافظ در قرن هشتم تعداد زیادی ماه و ستاره ی فروزان از دیده ها پنهان شده که خواجو یکی از آنها است.مرحوم علامه محمد قزوینی که از مفاخر درجه اول فرهنگ ما و از بنیان گذاران تحقیقات نوین مطالعات زبانی و ادبی است در مقدمه ی تاریخ عصر حافظ دکتر نجفی می نویسند: عمر ما محدود است و ما این عمر محدود را باید صرف خواندن شاهکارها کنیم و از رفتن دنبال شاعران و نویسندگان درجه دو و سه پرهیز کنیم. وی نمونه های آن را گوشزد می کند و می گوید انسان عاقل که قدر وقت را می داند نباید دقایق کوتاه عمر خود را که هیچ عوض و بدلی برای آن وجود ندارد در چیزهایی صرف کند که حائز درجه اول یا فایده یا لطف و زیبایی نباشد و اگر این امر را مسلم داشت نباید در جایی که آثار افکار اشعار امثال رودکی عنصری دقیقی فردوسی فرخی منوچهری ناصرخسرو خیام معزی سنایی عنبری خاقانی زهیر فاریابی جلال الدین روحی سعدی حافظ و نظایر ایشان از بزرگترین شعرای درجه اول در میان است اوقات گرانبهای خود را در مطالعه یا بحث و تحقیق و کاوش در اشعار شعرایی مانند ازرقی هروی رشید وطواط فردین الدین ابوحامد نجیب الدین سمرقندی قوامی گنجه ای مجد همگر امامی هروی خواجوی کرمانی سلمان ساوجی و امثال ایشان که از شعرای درجه دوم و سوم و به پایین هستند بیهوده تلف کند.این سخن استاد علاقه قزوینی که می گوید عمر خیلی کوتاه است و ما بهتر است عمرمان را صرف مطالعه شاهکارها کنیم واقعاً درست است اما اشتباهی که شادروان قزوینی مرتکب شده اند این است که کسی مثل خواجوی کرمانی را در کنار کسانی مثل ازرقی هروی و امثال آن قرار داده و آثار خواجو را از منوچهری فرخی و زهیر فاریانی فروتر دانسته اند. با نهایت احترام به جایگاه والای مرحوم قزوینی باید بگویم این سخن نادرستی است یعنی ما از جهت ایضاح مفهومی با قزوینی موافقیم اما در تعیین مصداق ها به خطا رفته و خواجو را به نادرست در این گروه قرار داده است. غزلیات و برخی از مثنوی های خواجو مثل کمال نامه گوهرنامه گل و نوروز روضة الانوار و خود همای و همایون بسیار ارزشمند و دارای فواید تاریخی لغوی ادبی و فرهنگی هستند که اگر خواجو را کنار بگذاریم یک جای خالی در ادبیات فارسی ایجاد می شود که هیچ چیز دیگری این جای خالی را نمی تواند پر کند.خواجو یک حلقه از زنجیره خمسه سرایی در ایران شهبازی افزود: در فرهنگ ما شاعران و نویسندگانی هستند که اگر آنها را کاملاً کنار بگذاریم شاید هیچ گاه جای خالی آنها احساس نشود اما کسانی هم هستند که حتی به اندازه یک پاره آجر در این بنای شکوهمند سهم و نقشی دارند اگر آنها را برداریم آنجا خالی می ماند که به نظر من خواجو از این گروه است و حیف است که مورد توجه قرار نگیرد. اگر به چاپ های مختلف آثار خواجو مراجعه کنید متوجه می شوید که چقدر کم روی خواجو مطالعه و کار شده است و میراث ما درباره ی خواجو و اهتمامی که در حق او ورزیده ایم بسیار اندک است و شایسته ی مقام والای وی نیست.نظامی گنجوی پنج مثنوی به نام های مخزن الاسرار لیلی و مجنون خسرو و شیرین اسکندرنامه و هفت پیکر دارد که به خمسه نظامی یا پنج گنج معروف هستند. از زمان نظامی تا اواخر دوره ی صفویه شاعران فراوانی از نظامی گنجوی تقلید کردند و نظیره های فراوانی برای آثار نظامی گنجوی پدید آمد که تا آنجا که مطالعه کرده ام بیش از صد خمسه به تقلید از نظامی سروده شده که این عدد عدد بزرگی است و با اطمینان می توان گفت از این حیث هیچ شاعری به اندازه ی نظامی جریان ساز نبوده که بیش از صد مقلد داشته باشد. در بین تمام مقلدان نظامی در طول تاریخ امیرخسرو دهلوی خواجوی کرمانی و جامی سه نفری هستند که فرد اعلا به نظر می رسند و استادان ادبیات هیچ تردیدی ندارند که این سه نفر بزرگترین نظیره گویان خمسه نظامی اند و توانسته اند خمسه های زیبایی را پدید بیاورند.در بین این مقلدان خواجوی کرمانی یک موقعیت خاص دارد و مقلد صرف نیست. اگر به مجموعه ی کسانی که از نظامی تقلید کرده اند توجه کنیم متوجه می شویم تعدادی از این شاعران حتی نام کتاب ها و روال و اشخاص داستان ها تقلید از نظامی است اما خواجوی کرمانی انصافاً این کار را نکرده و برای خود شأنی قائل بوده است که در عین حالی که می خواسته نظیره برای آثار نظامی بگوید استقلال خود را نیز کنار نگذاشته است. مهمترین دلیل برای اینکه خواجو مقلد صرف نظامی نیست تطبیق آثار خواجو با خمسه ی نظامی است. روضة الانوار خواجو کاملاً کپی برداری از مخزن الاسرار نظامی است گل و نوروز و همای و همایون تقلید و شبیه و نظیری برای خسرو و شیرین نظامی است اما کتاب گوهرنامه ی خواجو هیچ گونه شبیه و نظیر در بین آثار نظامی ندارد. گوهرنامه تقریباً یک اثر ادبی تاریخی است و خواجو در گوهرنامه هفت وزیر از نسل خواجه نظام الملک طوسی را که در ایران به وزارت رسیده اند با نسب نامه های آنان معرفی می کند و یک سند ادبی و تاریخی گرانبها را پدید می آورد که در بین آثار نظامی به کلی مفقود است یعنی هیچ گونه نظیری برای گوهرنامه خواجو نمی توان پیدا کرد. کمال نامه ی خواجو هم دقیقاً کپی برداری از نظامی نیست و گذشته از این خواجو به تقلید از هفت پیکر و اسکندرنامه نظامی هیچ کتابی نسروده است بنابراین با اطمینان خاطر می توان گفت درست است که خواجو یک حلقه از زنجیره ی خمسه سرایی در ایران است به هیچ وجه نباید او را مقلد صرف آثار نظامی به شمار آورد.همای و همایون تصویرگر یک دوره از تاریخ ایران وی خاطرنشان کرد: خواجو علاقه ی فروانی به تاریخ دارد مثلاً در گل و نوروز روز و ماه و سال تولد خود را به صراحت گفته یا در آثار خود با دقت و صراحت تمام سال و ماه سرودن آثار را ذکر کرده است که این عمل کار محققان را بسیار راحت کرده و ما می توانیم ترتیب تاریخی سروده شدن آثار او را به دقت تمام تعیین کنیم که ای کاش حافظ یا سعدی یا مولوی هم این کار را می کردند. خواجوی کرمانی پنج مثنوی به نام های روضة الانوار کمال نامه گوهرنامه گل و نوروز و همای همایون دارد که اولین مثنوی خواجو یعنی همای و همایون در سی سالگی خواجو شروع شده و سرودن آن سیزده سال طول کشیده مثنوی بعدی گل و نوروز است که با فاصله ی سال از همای و همایون سروده شده است و مثنوی های بعدی یعنی روضة الانوار کمال نامه و در آخر گوهرنامه هرکدام به فاصله ی یک سال سروده شده اند. همای و همایون در بین مثنوی های خواجو وضعیت خاصی دارد چون سرودن چهار مثنوی بعدی هرکدام تقریباً یک سال طول کشیده است و فقط سرودن همای و همایون سیزده سال طول کشیده که علت طول کشیدن آن مسئله ی مهمی است. به نظر من مطالعه تاریخ سروده شدن همای و همایون به تنهایی سندی است که یک دوره از تاریخ ایران را نشان می دهد.مثنوی همای و همایون مثل همه ی کتاب های فرهنگ ما با ستایش و مناجات با خدا شروع می شود و بعد در ادامه به نعت پیامبر گرامی اسلام و وصف مقربان درگاه الهی کشیده می شود که این توحیدیه و نعت پیامبر نه صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده است. بعد شاعر در دو صفحه به مدح ابوسعید بهادر و سه صفحه به مدح وزیر او غیاث الدین محمد رشیدی پرداخته است. در ادامه یک فصل مفصل در نکوهش روزگار و طلب شراب از ساقی آورده که چهار صفحه ونیم است. بعد از این مقدمات حدود شش صفحه ونیم درباره ی سابقه ی نظم کتاب و احوال خود صحبت می کند و در ادامه داستان همای و همایون و آشنایی آنها چگونگی به هم رسیدن دو عاشق را می آورد.تمام قصه های پریان تکرار خویشکاری یا کارکردشهبازی تصریح کرد: ولادیمیر پراپ کتابی دارد به نام ریخت شناسی قصه های پریان. تئوری بنیادین او این بود که قصه های پریان و افسانه ها ظاهراً متنوع و متعدند اما اگر با دقت بیشتری به آن توجه کنیم متوجه خواهیم شد که علی رغم تنوع ظاهری قصه ها ی ...

ادامه مطلب  

کتاب هایی که باید خواند؛ معرفی ۲۴ کتاب جذاب و ارزشمند  

درخواست حذف این مطلب
چه زیباست که بنشینیم و با گشودن یک کتاب وارد دنیای جدیدی شویم، به دورترین نقاط سفر کنیم، همه چیز را از دریچه ی چشم نویسنده ببینیم، خودمان را جای قهرمان داستان تصور کنیم و آن وقت چه آسان می توانیم عشق، دل شکستگی، دوستی، جنگ، بی عدالتی اجتماعی و هزاران تجربه ی تلخ و شیرین دیگر را به لطف کتاب نظاره گر باشیم. در این مقاله، کتاب هایی که باید خواند را به شما معرفی خواهیم کرد تا با خواندن هریک از آنها، زندگی را به گونه ی متفاوتی تجربه کنید.کسی که کتاب می خواند، هزاران زندگی را پیش از مرگ خود تجربه می کند، اما کسی که کتاب نمی خواند، فقط یک زندگی را تجربه می کند. – جورج آر.آر. مارتیناشتراک گذاری در facebookاشتراک گذاری در twitterمقاله مرتبط: ۵ کتاب سترگ که به کور شدن بعد از خواندنشان می ارزند ـ قسمت اول۱. بادبادک باز نوشته ی خالد حسینیخالد حسینی «بادبادک باز» را زمانی می نویسد که کشور افغانستان یک جوّ سیاسی متغیر را از دهه ی ۱۹۷۰ تا حملات ۱۱ سپتامبر و پس از آن تجربه کرده است. بادبادک باز داستانِ عجیب و پیچیده ی دوستی میان امیر (پسر یک تاجر ثروتمند) و حسن (پسر خدمت کارِ پدر امیر) است تا زمانی که اختلافات فرهنگی و طبقاتی و آشفتگی های جنگ آن دو را از هم جدا می کند. حسینی سرزمین مادری اش را طوری برای مان زنده می کند که پس از حملات ۱۱ سپتامبر، رسانه های خبری هرگز نتوانستند این حقایق را بازگو کنند. او زندگی مردم عادی را به ما نشان می دهد که مانند ما غذا می خورند، می خوابند، عبادت می کنند، عاشق می شوند و به دنبال رؤیاهای خود هستند. این داستان روایت گر رازهای سربه مُهر، عشق پایدارِ دوستی و قدرت دگرگون کننده ی بخشش است.۲. ستاره ها را بشمار نوشته ی لوئیس لوریاین رمان که در سال ۱۹۹۰ برنده ی مدال نیوبِری (newbery-نخستین جایزه ی ادبی کتاب کودکان در دنیا) شد، داستانِ آن ماری یوهانسِن (یک دختر ده ساله ی دانمارکی) و بهترین دوستش اِلِن است که در دوران جنگ جهانی دوم در شهر کپنهاگ زندگی می کنند. وقتی نازی ها شروع به جمع آوری نام و آدرس یهودی ها می کنند و ترسِ فرستاده شدن به اردوگاه های اقامت اجباری را به جان همه ی یهودی ها می اندازند، آن ماری و خانواده اش تصمیم می گیرند از خانواده ی اِلِن و هزاران یهودی دیگر محافظت کنند. رمان لوری یادآور این حقیقت است که تفاوت های فرهنگی و مذهبی، دوستان واقعی را از هم جدا نمی کند و عشق همواره بر نفرت چیره خواهد شد.۳. غرور و تعصب نوشته ی جِین آستیناین جمله ی نخست رمان «غرور و تعصب» از به یادماندنی ترین جملات نخست رمان های کلاسیک است: «صغیر و کبیر فرض شان این است که مرد مجردِ پول و پَله دار قاعدتا زن می خواهد» با این حال، معروف ترین اثر جین آستین چیزی بیش از یک کُمدی رفتار درباره ی بازار ازدواج و شگردهای نفوذ به طبقه ی اشراف در انگلستانِ قرن نوزدهم است. غرور و تعصب همچنان یکی از ماندگارترین آثار در ادبیات انگلستان محسوب می شود. صرف نظر از لذتی که از تماشای جرقه های عشق بین الیزابت بِنِت و آقای دارسی می بریم، دلیل مهمِ علاقه ی خوانندگان به این اثر، توصیف صادقانه ی آستین از شخصیت انسان با همه ی زشتی ها و زیبایی هایش است. کتاب غرور و تعصب، درسِ غلبه بر اختلافات شخصیتی و طبقاتی، درسِ سخت نگرفتن زندگی و درسِ عشق به معشوق با همه ی خوبی ها و بدی هایش را به ما یادآور می شود.۴. بیگانگان نوشته ی اس.ای.هینتونهینتون این رمان را زمانی که فقط شانزده سال داشت و از خواندن رمان های پوچِ عاشقانه خسته شده بود به نگارش درآورد. او به دنبال داستانی درباره ی حقایق تلخ زندگی نوجوانان در اواسط قرن بیستم آمریکا بود و از آنجا که چنین داستان هایی وجود نداشت، خودش شروع به نوشتن کرد. این رمان که برنده ی چندین جایزه از بخش رمان بزرگ سالان جوان شده است، از نگاهِ پونی بوی کِرتیسِ یتیم، داستان گروهی از پسران خشن خیابانی را روایت می کند که در یکی از شهرهای ایالت اوکلاهاما زندگی می کنند و در تقلا برای زنده ماندن هستند، اما در بحبوحه ی خشونت، فشار هم سالان و خانواده های ازهم گسیخته شان، هوای همدیگر را دارند. این رمان یادآور این است که بزرگ شدن هرگز آسان نیست و درد، از دست دادن، دوستی و عشق تجربیاتی هستند که مرزهای اقتصادی-اجتماعی را هم ایجاد می کنند و هم از میان می برند.مقاله مرتبط: چطور کتاب های قطور را تا انتها بخوانیم؟۵. زنان کوچک نوشته ی لوئیزا مِی اَلکات«زنان کوچک» با فهرستی از شخصیت های به یادماندنی، ما را به خانه ی گرم و راحتِ یک خانواده ی آمریکایی در قرن نوزدهم دعوت می کند. هر خواننده ای می تواند ویژگی های خودش را در یکی از شخصیت های این داستان پیدا کند، مثلا اخلاق جو، غرور مِگ، شیطنت های اِیمی یا کم رویی بِت. این رمان داستانِ بزرگ شدن چهار خواهر (دختران مارچ) از نوجوانی تا بزرگ سالی در دوران جنگ داخلی آمریکاست. آنها در کنار هم با حقایق تلخ زندگی از قبیل فقر، بیماری و مرگ روبه رو می شوند و می آموزند که چگونه با وجود همه ی این تلخی ها دست از رؤیاپردازی، عشق ورزی و لبخند برندارند. زنان کوچک، یک رمان گیرا و جاودان درباره ی اهمیت خانواده و نعمتِ تنها نبودن است.۶. تار شارلوت نوشته ی ای.بی.وایتمی خواهم حال وهوای تان را عوض کنم و رمانی را درباره ی حیوانات سخن گو به شما معرفی کنم. کیست که عاشق چنین رمانی نشود؟ این رمان کودک که بزرگ سالان را نیز مجذوب خود کرده است، برنده ی مدال لائورا اینگالز وایلدر (laura ingalls wilder) شده است. رمان «تار شارلوت» که درباره ی خوکی به نام ویلبِر و رفقایش شارلوت عنکبوت و تِمپلِتون موش است، در های تخیل را با سرعت به روی ما باز می گشاید و کاری می کند که از خودمان بپرسیم دنیا چگونه بود اگر حیوانات سخن می گفتند؟ این رمان ما را با پرسش های جدی تری هم مواجه می کند: اگر حیوانات می توانستند سخن بگویند، ما با آنها چگونه رفتار می کردیم؟ اگر حیوانات می توانستند از ترس ها و شادی هایشان بگویند، آیا بشر منصفانه تر با آنها رفتار می کرد؟ این رمان یادآور زیبایی های طبیعت، چرخه ی زندگی و اهمیتِ فراموش نکردن جایگاه و ارزش همه ی مخلوقات زمین است.مقاله مرتبط: ۴۲ راه برای اینکه به شخص بهتری تبدیل شوید۷. کتاب خوان نوشته ی برنهارد شلینکداستان رمان در اواخر قرن بیستم در آلمان اتفاق می افتد. این رمان توسط رابطه ی عجیب یک پسر ۱۵ ساله به نام مایکل بِرگ با یک زن ۳۶ ساله ی بی سواد به نام هانا اشمیت، اپراتور تراموا (واگن برقی) و نگهبان سابق زندان آشویتس، به نحو جسورانه ای خواننده را با جنایت های آلمان نازی در جریان هولوکاست مواجه می کند. همان طور که مایکل خواندن را به هانا می آموزد، هانا نیز شخصیت انسان ها را به مایکل می شناساند و او رفته رفته اختلافات جزئی میان خوبی و شرارت و عواقب تصمیمات فردی را یاد می گیرد. «کتاب خوان» روایت گر گناه فردی و ملی، عواقب رازداری و قدرت رستگاری است.۸. جِین ایر نوشته ی شارلوت برونتهرمان کلاسیک برونته داستانِ کشمکش های یک دختر جوان برای یافتن جایگاهش در دنیایی پُر از رنج و سختی است. «جین اِیر» فراز و نشیب های زیادی را تجربه می کند، از رنجی که به عنوان یک دخترک یتیم در خانه ی عمه اش متحمل می شود و شرایط اسفناک زندگی اش در مدرسه ی لوُوود تا زمانی که به عنوان معلم سرخانه در تورنفیلد هال (خانه ی آقای راچِستِر مرموز و جذاب) استخدام و با رازهای سیاهی مواجه می شود. جِین با اراده ی قوی و انعطاف پذیری بالا در جست وجوی استقلالی است که انگلستان ویکتوریایی از زنان دریغ کرده است. داستان او سرمشق جاودانی از اراده ی یک زن در انتخاب مسیر زندگی اش به رغمِ سختی ها و استهزاء دیگران است.۹. پایان رابطه نوشته ی گراهام گرین«پایان رابطه» سرشار از حقایق باارزشی است که شاید بخواهید بلادرنگ آنها را تجربه کنید، اما باید یاد بگیرید که صبور باشید. این رمان داستانِ رابطه ی کوتاه اما سرنوشت ساز بین موریس بِندریکس و سارا مایلز است. وقایع داستان تاحدی در آشوب جنگ جهانی دوم رخ می دهد و از این رو کشمکش های فردی بر سر عشق، نفرت، احساس گناه و جست وجوی حقیقت و رستگاری همگی تأثرانگیز هستند. داستان موریس و سارا یادآور این حقیقت است که کارهایی که از سرِ عشق انجام می دهیم می تواند به طور اجتناب ناپذیری بر سرنوشت ما اثر بگذارد و زندگی مان را به سفری آمیخته با لذت و خطر مبدل سازد. عشق شاید همیشه پایدار و ابدی نباشد، اما درس هایی که به ما می آموزد ابدی هستند.۱۰. کشتن مرغ مقلد نوشته ی هارپر لیپس از اعلام انتشار رمانِ دیگری از هارپر لی که پیش از رمان «کشتن مرغ مقلد» نوشته شده است، این رمان توجه زیادی را به خود جلب کرده است. بنابراین حتی اگر این رمان را قبلا خوانده اید، الان زمان خوبی برای بازخوانی آن است. داستان از زبان اسکات فینچ شش ساله روایت می شود و درباره ی متهم کردن جوان سیاه پوستی به نام تام رابینسون به جرم تجاوز به یک زن سفیدپوست است. این بحران شهر آلاباما را به هم می ریزد. اَتیکِس فینچ (پدر اسکات) وکیل منصوب شده ی رابینسون است. رمان که به تناوب طنزآمیز و به شدت صادقانه است با نگاهی انتقادآمیز به مسائل اجتماعی نظیر سیاست های طبقاتی، نژادی و جنسی و گاهی به بی عدالتی های عجیب وغریبِ نظام حقوقی آمریکا می پردازد.مقاله مرتبط: ۴۳ عادت ساده که زندگی تان را بهبود می بخشد۱۱. هری پاتر و سنگ جادو نوشته ی جِی.کِی. رولینگحتما تمام کتاب های هری پاتر را خوانده اید، اما پیشنهاد می کنم این رمان نخست از سری هفت تایی کتاب های هری پاتر را دوباره بخوانید. دنیای جادوگری هری پاتر هم کودکان و هم بزرگ سالان را مجذوب خود کرده اس ...

ادامه مطلب  

مایاکوفسکی؛ شاعری که زیاد زندگی کرد  

درخواست حذف این مطلب
هفته نامه کرگدن - امید توشه: زندگی ولادیمیر مایاکوفسکی، یکی از بزرگ ترین شعرای روس قرن بیستم پر است از اتفاقات شگفت انگیزی که کمتر از شعرهایش عجیب نیست.اگر قرار باشد اندازه زیست اجتماعی و از سر گذراندن حوادث مختلف ملاک سن و سال باشد، «ولادیمیر ولادیمیروویچ مایاکوفسکی» زیاد زندگی کرد. زندگی پرحادثه و بی ثبات او باعث شد تا زود از ادامه مسیر خسته شود و در سی و هفت سالگی خودش را راحت کند. عشق های آتشین، مبارزات سیاسی و زندان، از سر گذراندن انقلاب، شهرت در جوانی و در نهایت مرگی خودخواسته، از زندگی مایاکوفسکی داستانی جذاب ساخته است. مردی که عشقش به «لی لی بریک» حسادت هر زنی را بر می انگیزد، همچنان که برای «ماریا دنیسووا» ابر شلوارپوش را می سراید و در همان شعر می گوید: «زندگی من غرق است در هزاران عشق بزرگ پاک و هزاران عشق کوچک ناپاک.»از دل جنگل های قفقازولادیمیر مایاکوفسکی ریشه قفقازی داشت و در 19 جولای 1893 (28 تیر 1272 خورشید) در روستای بغدادی استان کوتائیسی گرجستان به دنیا آمد. این شاعر در دامن طبیعت بزرگ شد. پدرش نگهبان جنگل بغدادی بود و مادرش، آلکساندار، پسر کوچکش را از خواهرانش، لودا و اولیا، بیشتر دوست داشت. ولادیمیر در اتوبیوگرافی اش از اولین خاطراتش می گوید: «پدرم مشترک مجله ای فکاهی به نام میهن بود و تنها من به شوخی هایش می خندیدم.»خیلی زود معلوم شد این پسرک با بقیه فرق دارد. ولادیمیر حافظه بسیار خوبی داشت و به قول خودش پدرش همیشه از حافظه او تعریف می کرد. با پدرش به جنگل می رفت تا جهان را کشف کند. از ریاضی خوشش نمی آمد؛ «باید به حساب سیب ها و گلابی هایی که بین پسربچه ها تقسیم می شد، می پرداختم، اما در قفقاز میوه زیاد بود. ولی الفبا جالب است.» همین عشقش به الفبا باعث شد تا خیلی زود برخلاف دیگر بچه دهاتی ها خواندن یاد بگیرد و هر چیزی را که دم دستش می رسید، بخواند. با چنین طبعی عجیب نبود که علاقه ای به کشاورزی و کارهای یدی نداشته باشد. آثار ژول ورن باعث پرواز تخیل ولادیمیر در کودکی می شد، با این حال به قول خودش «یک ریشو» در او استعداد نقاشی پیدا کرد و در همان دوران کودکی طراحی کردن را آغاز کرد؛ عادتی که تا پایان زندگی همراهش ماند. زندگی اش تا سیزده سالگی چون همان جنگل های قفقازی پر از سکوت و آرامش بود. اما بامرگ پدرش ناگهان خوشی روستایی شان چون حباب ترکید. پدرش در تابستان 1906 به دلیل عفونت ناشی از فرورفتن یک سوزن در دستش فوت کرد و پس از این حادثه مادرش تصمیم گرفت خانواده را به مسکو ببرد.کودک حزبیدر مسکوی بزرگ، خانه ای می گیرند و اتاق هایش را به دانشجویان کرایه می دهند. اولین سوسیالیست ها و به قول خودش «بلشویک» ها را آن جا می بیند. از همان زمان است که ولادیمیر فقر و غنا و البته فاصله طبقاتی را درک می کند. مرور یکی از خاطراتش می تواند نشان دهد که چرا بعدها تبدیل به یکی از هنرمندان انقلابی روسیه شد.روزی هنگامی که نفت می خرد، فروشنده به اشتباه سه برابر پولش را به عنوان باقی مانده به او پس می دهد. برای پسری سیزده ساله فقیر این پول یک موهبت بزرگ است اما آن قدر اطراف نفت فروشی پرسه می زند تا مطمئن شود این پول از جیب کارگر نفت فروشی به دخل بازنخواهدگشت و سپس دلش رضا می شود نان میوه ای بخرد و بخورد و روی دریاچه قایق سواری کند. آخر سر هم تاکید می کند: «برای همیشه از نان میوه ای بدم آمد.» فقر از سر و کول زندگی شان بالا می رود. خواهران و ولادیمیر با تزیین وسایل چوبی سعی می کنند درآمدی داشته باشند. حتی آن قدر فقیرند که تخم مرغ های عید پاکشان چوبی است. برای همین عجیب نیست در پانزده سالگی به حزب سوسیال دموکرات که مخالف حکومت تزار است، ملحق شود. هوش بالای مایاکوفسکی باعث می شود تا به عنوان مبلغ سراغ کارگردان فقیر روسی برود و آن ها را برای مبارزه ترغیب کند. در همان سن به عنوان عضو کمیته مرکزی حزب در مسکو انتخاب می شود. ولادیمیر همان سال در زیرزمین چاپخانه حزب دستگیر می شود. پیش از دستگیری اش جزوه آدرس اعضای حزب را می خورد تا به دست ماموران نیفتد.زندان و دانشگاهزندان در زندگی مایاکوفسکی اتفاقی ویژه است؛ چرا که باعث می شود به شکل سیری ناپذیری وقتش را به مطالعه بگذراند. آثار بایرون، شکسپیر و تولستوی را دوره می کند. به علت سن کمش تحت نظر پلیس و با مسئولیت خانواده از زندان آزاد می شود. حالا پخته تر شده: «آثار کسانی که به آن ها می گفتند بزرگان را خوانده بودم. نوشتن مثل آن ها چندان مشکل نیست، اما باید تجاربی در هنر به دست بیاورم.»در همان زندان شعرهایی می نویسد که نگهبانان پیدایشان می کنند و اجازه نمی دهند آن ها را با خود برون ببرد. خودش بعدها اعتراف کرد: «خوشحالم که آن اشعار از بین رفتند؛ خیلی بد بودند.» تنها جایی که بی توجه به سابقه زندان و مبارزات سیاسی اش می توانست درس بخواند، مدرسه هنرهای زیبای مسکو بود. ولادیمیر در هجده سالگی به دانشگاه رفته بود تا خرده استعدادش را در نقاشی پرورش دهد. در آن جا دوستان تازه ای یافت و با فوتوریست های عاصی که تازه آغاز به کار کرده بودند، آشنا شد.ولادیمیر با سه شاعر و هنرمند هم عصرش، داوید بورلیوک، ولمیر خلبنیکوف، واسیلی کامنسکی آشنا می شود. بدون اعتماد به نفس، اولین شعرش را برای بورلیوک که سردمدار فوتوریست های مسکو بود، می خواند و چنان تشویق می شود که به فکر می افتد نقاشی را بی خیال شود. با کمک همین دوستان در تدوین دو بیانیه اعلام وجود فوتوریست ها که به عنوان «آینده گراها» مشهور شده بودند، نقش اثرگذاری را بر عهده می گیرد. عنوان مقاله به اندازه کافی دشمن شادکن است: «سیلی بر خواسته عوام». این جوانان آرمانگرا معتقد بودند جهان صنعتی شده، نسبتی با سنت ها ندارد و هنر نیز باید جامه نو بر تن کند. در شعر فوتوریست ها کلمات و واژه هایی به کار می رفت که از نظر پیشینیان گناهی نابخشودنی بود. البته مایاکوفسکی و دوستانش فقط به استفاده از واژه های نامانوس بسنده نکردند، بلکه در پی بازتعریف استعاره ها بودند؛ می خواستند هضم راحت را از ذهن مخاطب بگیرند. البته موفق هم شدند.فصل شهرتهنوز بیست سالش نبود که یکی از مشهورترین شخصیت های ادبی مسکو شد. برای شعرخوانی و معرفی جنبش ادبی جدیدشان به شهرهای مختلف روسیه سفر می کرد. تمام آن اتفاقاتی که از سر گذرانده بود، باعث شد تا آنچه در زبان شعرش جای می شد با دیگران متفاوت باشد. با این که جوان بود، مطالعات عمیقی داشت و البته استعدادی درخشان در شناخت کلمات. به این ترتیب مایاکوفسکی در شعر روسی انقلابی به وجود آورد که تا آن زمان سابقه نداشت.در 1913 و در بیست سالگی جدا از این که تبدیل به نماد فوتوریست های روسی شده بود، رفتار تحریک آمیز، سخنرانی های آتشین و درگیری با دیگر هنرمندان و منتقدان نیز باعث شده بود شهرتش تا دوردست ها برود. ولادیمیر می گوید: «منتقدان در روزنامه هایشان مرا پدرسگ خطاب می کردند.» جامعه روسیه آبستن جنین انقلاب بود و شعرها و نمایشنامه های انقلابی او که بازتاب جامعه آن روزهای پایان عصر تزاران بود، باعث شد آثارش در میان مردم عادی و اهالی کوچه و بازار هواخواهان بسیاری پیدا کند.ولادیمیر خجالت نمی کشید عقایدش را جار بزند و از هیچ وسیله ای برای انتشار افکار و آثارش هراس نداشت. بی توجه به ریشخند دیگران در کوچه ها قدم می زد و برای مردم شعر می خواند. گفته اند «در سال های جنگ داخلی ...

ادامه مطلب  

شخصیت مردان متولد ماه شهریور  

درخواست حذف این مطلب
آتش عشق مرد متولد شهریور ماه بسیار کم شعله، اما جاودانه و با حرارت است.او با عشق های رویایی و اشک های سوزان و آه های جانسوز میانه ای ندارد، و اگر با چنین مردی ازدواج می کنید، باید صبر ایوب داشته باشید.اگر شما از آن زن هایی هستید که تشنه عشق های شاعرانه و جملات مسحور کننده هستند، توصیه می کنیم که دور مرد متولد شهریور را خط بکشید، چون در غیر این صورت وضع آدم گرسنه ای را دارد که بر سر خوان نعمت نشسته باشد اما غذاها همه به بشقاب چسبیده باشند. سعی در برقرار کردن یک رابطه عشقانه خیلی رویایی با مرد متولد شهریور چنان قلب شما را جریحه دار خواهد ساخت که جراحت آن تا پایان عمر هم التیام پیدا نخواهد کرد. زندگی این مرد به طور دربست بر پایه امور مادی و کارهای عملی قرار دارد تا جایی که به طور مطلق با عشق های رمانتیک و رویاهای طلایی بیگانه است. برای وارد کردن او به جرگه عشاق باید کوشش زیادی بکار برده شود. او نه تنها کسی نیست که گیتارش را بردارد و پایین پنجره اتاق شما آواز های عاشقانه بخواند، بلکه شما برای شنیدن یک کلمه عاشقانه از زبان او هم باید صبر ایوب داشته باشید.راستش این است که این مرد از دوران طفولیت خود با عشق سروکار پیدا می کند منتها نه به آن مفهومی که ما انتظار داریم. احساسات عشقانه و محبت او نسبت به دیگران به صورت فداکاری های صادقانه و بی پیرایه نسبت به دیگران به صورت فداکاری های صادقانه و بی پیرایه نسبت به افراد خانواده ،دوستان و کسانی که از او ضعیف ترند و یا دارای وضع مادی نامناسب هستند، بروز می کند. عشق واقعی او ، عشق به کار، عشق به مسئولیت و عشق به یاری رساندن به درماندگان است و این عشق چنان در او شدید است که اگر موقعیتی برای ابراز آن پیدا نکند، جدا دلگیر می شود، دلگیر از اینکه چرا این چنین بی مصرف باقی مانده است. عشق هایی که به صورت احساسات رویایی، جملات شورانگیز، اشک های سوزان و آه های جانسوز به وی عرضه بشوند به تنها در او کوچکترین تأثیری نمی گذارد، بلکه در اغلب موارد آنچنان موجب وحشت وی می گردند که اگر دو تا پا دارد، دو تا هم قرض می کند تا خود را از آنچه که آن را یک مهلکه می پندارد، نجات دهد، اما اگر شما بتوانید همین مرد را در شرایط مناسبی قرار بدهید، مشاهده خواهید کرد که چطور قلب سنگش ذره ذره نرم می شود. هیچ شکی نیست که قلب او نیز راهی برای ورود عشق دارد، منتها این راه نه تنها یک شاهراه نیست، بلکه اغلب اوقات راه مخفی و پر پیچ و خمی است که بکار بردن شیوه های رایج عاشقانه به طور حتم شما را به دروازه ورودی آن رهنمون نمی کند. همچنان که کمک گرفتن از س ک س و عشوه گری نیز مفید نخواهد بود.مرد متولد شهریور در عشق بیشتر در جست و جوی کیفیت است و به همین دلیل وقایع عاشقانه زندگی او از نظر کمیت هرگز چشمگیر نیست و تازه اغلب این موارد محدود نیز به عاقبت غم انگیزی منتهی می شوند. عکس العمل او به هنگام شکست در عشق به این صورت است که خود را به شدید ترین وجهی که برایش امکان دا ...

ادامه مطلب  

دوباره زندگی مشترک خود را سرشار از عشق دوران نامزدی کنید  

درخواست حذف این مطلب
اغلب زوجین از اینکه بعد از مدتی از آغاز زندگی مشترک روابط شان به سردی می گراید گلایه مندند. این یک اتفاق طبیعی است و فقط مختص شما نیست. دوران نامزدی را می توان از جمله شیرین ترین دوران زندگی به حساب آورد، اما متاسفانه پس از مدتی دیگر آن حلاوت و شیرینی سابق وجود نخواهد داشت. در ادامه شما را با کلید هایی طلایی برای بازگرداندن حلاوت دوران نامزدی به زندگی مشترکتان آشنا خواهیم کرد. با دکتر سلام همراه باشید.اگر زن و شوهر از یکدیگر متنفر باشند و هر چیزی راجع به دیگری موجب آزارشان شود نمی توان عشق را بازگرداند مگر اینکه هنوز اندکی درک احساسی وجود داشته باشد.زوج های زیادی وجود دارند که عشق و عاطفه و اهمیت میان آنها از خیلی وقت پیش از بین رفته و ازدواجشان معنویت خود را از دست داده است. کسانی که بتوانند خود را از این وضعیت رها کنند، گویا از سوراخی مرطوب و تاریک به سمت درخشش زنده و گرمی خورشید بیرون آمده اند. آیا می توان این عشق از دست رفته را دوباره زنده کرد؟چرا افراد در زندگی بدون عشق می مانند؟بیشتر این روابط پوچ به دلیل ترس های عصبی پابرجا می مانند. بقیه ی آنها به دلیل نگرانی بابت افکار عمومی، تردیدهای مذهبی، فرزندان و فشارهای مالی و امثال آن دوام می آورد. بعضی از مردم متوجه امید واهی شان نسبت به ازدواج شان می شوند اما به جای تمام کردن رابطه شان در مشکلات دست و پا می زنند.بعضی از مردم باور دارند که می توانند کسی را عاشق خودشان کنند. در حال که برای عشق نمی توان قانون وضع کرد. مردم زیادی انرژی و زمان شان را بیهوده صرف تلاش برای به دست آوردن عشق کسی می کنند که دوستشان ندارد. اما وقتی عشقی مرده باشد دیگر مرده است. سعی در زنده کردن چیزی مرده مثل دادن تنفس مصنوعی به یک جسد است.وقتی یک متخصص به زوجی که یکدیگر را دوست ندارند مشاوره می دهد، از لحاظ حرفه ای اعلام ورشکستگی ازدواج می کند یا معتقد است که تقدیر این بوده است. پزشکان خیلی سریع متوجه از دست رفتن امید به زنده ماندن می شوند اما روانشناسان و مشاوران سعی می کنند این جسد را با تنفس مصنوعی دوباره احیا کنند. زوج های زیادی هستند که بهتر است از هم جدا شوند اما در فضایی سرشار از بی علاقگی همراه با تنفر با هم زندگی می کنند. بعضی به واسطه ی اعتقاداتشان باهم می مانند و بیشتر آنها به دلیل ترس با هم زندگی می کنند. ازدواج بدون عشق هدر دادن زندگی است.آیا بازگرداندن عشق و هیجان از دست رفته امکان پذیر است؟چنانچه بین زن و شوهر اندکی درک احساسی وجود داشته باشد و هم زن و هم شوهر تصمیم بگیرند برای بهبود رابطه خود کاری کنند احتمالا می توانند عشق و حرارت از دست رفته را به زندگی خود بازگردانند. چنانچه شما و همسرتان متعهد شوید برای موفقیت رابطه و ازدواجتان هر کاری لازم است انجام دهید و چنانچه هنوز در زمینه های دیگر زندگیتان تفاهم دارید، تسلیم نشوید. هرگز برای شروع مجدد دیر نیست.بنشینید و دستان همسرتان را بگیرید و به او بگویید که چقدر دلتان برای نزدیکی روحی احساسی و نیز جسمانی گذشته تنگ شده است. سپس بی آنکه او را سرزنش کنید به او بگویید که می خواهید به همراه شما در جهت تغییر رابطه کار و تلاش کند تا رابطه تان را از یک دوستی خواهر و برادری ساده به رابطه ای هیجان انگیز تبدیل کنید.به او بگویید او نیز درست مانند شما شایسته برخورداری از عشق و محبت بیشتر است. ه ...

ادامه مطلب  

نقد انیمه into the forest of fireflies' light  

درخواست حذف این مطلب
انیمه into the forest of fireflies' light قصه ای کوتاه، شنیدنی و جذاب را روایت می کند که مفاهیم زیبایی را در خود گنجانده است.داستان گویی فیلم در عین سادگی، شگفت انگیز و منحصر به فرد به نظر می رسدیکی از ویژگی های شگفت انگیز دنیای انیمه که فارغ از ایده پردازی های خارق العاده و دنیاهای بی مثل و مانند خلق شده در دقایق شان، آن ها را تا به این اندازه به مدیوم خواستنی و پر طرفداری تبدیل کرده، چیزی نیست جز آن که در میان تک به تک شان می شود انواع و اقسام روایت های داستانی را پیدا کرد؛ از آثاری سینمایی با تصاویری عجیب و مدت زمان طولانی گرفته تا سریال های چند فصلی و شلوغی که افزون بر قسمت های فصول اصلی، اپیزودهای ارزشمندی را در قالب اسپین آف یا حتی اپیزودهای مناسبتی نیز تقدیم مخاطبان خویش می کنند. با این حال، از آن جایی که در این دنیا ترسی از هیچ نوع قصه گویی وجود ندارد، عجیب نیست اگر می بینید اثری سرشار از زیبایی های گوناگون، ناگهان در قالب فیلمی چهل دقیقه ای عرضه می شود که به معنی واقعی کلمه خارج از تمامی عادات سینمایی شما طبقه بندی شده است. فیلمی که ساختار داستان گویی اش با این که مخصوص خودش است، هرگز تبدیل به چیز پیچیده و عجیبی نمی شود و خیلی راحت، به بیان کردن یک قصه از زبان یک دختر، بسنده می کند. داستان گویی آرام و قابل فهمی که واقعا پیچیدگی خاصی ندارد و در عین حال باز هم به مانند حجم بالایی از آثار این مدیوم، نمی توان آن را با نسبت به دادن به یک سبک شناخته شده در داستان گویی تصویری معرفی کرد. چرا که در عین سادگی، شگفت انگیز و منحصر به فرد جلوه می کند.این انیمیشن که در اصل با نام ژاپنی hotarubi no mori e شناخته می شود و نام انگلیسی آن into the forest of fireflies' light است، روایت گر سفر دخترکی شش ساله با نام تاکِگاوا هوتارو به اعماق جنگلی کوهستانی است که در آن، انواع و اقسام ارواح و صد البته خدای کوهستان، زندگی می کنند. البته این سفر، از آن جایی تبدیل به عنصر مهم زندگی هوتارو می شود که می فهمیم فقط در کودکی وی اتفاق نیفتاده و او هر سال، مشتاقانه انتظار تابستان را می کشد تا دوباره به این جا بیاید و به آن جنگل برود. البته جنگل، در ابتدای کار برای او حکم محیطی ترسناک را دارد اما در ادامه، به خاطر دیدن روحی مهربان با نام گین، تبدیل به مقصد هرساله و شگفت انگیز تابستان های او می شود. آن چه که این وسط مهم است، روایت بسیار ساده ای است که اثر از خود به نمایش می گذارد. همه چیز، مطابق کهن الگوهای این نوع داستان گویی شکل گرفته و برای انواع و اقسام مخاطبان، جذاب است. دخترکی هر سال تابستان ها به پیش دایی اش می آید. آن جا محیطی به دور از امکانات شهری است. وی به جنگل می رود و در آن جا موجودی را می بیند که خیلی خیلی مهربان و برای او عزیز است و سپس، این سفر و رفتن به این جنگل تبدیل به بخشی از هویت او می شود. دقیقا همانند چیزی که در داستان های دیگر این سبک همچون نارنیا و شاهکار ابدی هایائو میازاکی یا همان «همسایه ام توتورو» دیده ایم. دقیقا همانند چیزی که در کودکی و در سفرهای این چنینی تصورش را داشتیم.متاسفانه باید پذیرفت که یکی از ویژگی های منفی اثر، آن است که نمی تواند از منظر تجربه ی بصری، رقابتی با ساخته های درجه یک این مدیوم داشته باشد. چون ساخت صحنه ها و سکانس ها در آن به گونه ای بوده که در اغلب مواقع، در ساده ترین حالت ممکن و در حد و اندازه ای است که فقط مشکلی در تماشا شدن توسط بیننده ایجاد نکند. البته این به آن مفهوم نیست که مخاطب حتی در کوچک ترین صحنه ای از نگاه به دنیای فیلم آزار می بیند و با چیز ساخته و پرداخته نشده ای مواجه می شود. بلکه موضوع بر سر این است که فیلم در اغلب مواقع، این حقیقت را یادآوری می کند که اگر در طراحی فریم هایش وسواس بیشتری به خرج می داد و در کیفیت نهایی، نزدیک تر به آثار درجه یک دنیای انیمه به نظر می رسید، می توانست نسخه ای فوق العاده تر از خود را تقدیم بینندگان کند. چیزی که به خصوص با توجه به سکانس های اثر که از مناظر گوناگون پر شده از عناصری برای جذب مخاطب هستند، ناراحت کننده تر هم می شود. این یعنی به سبب عالی بودن فیلم در بسیاری بخش ها است که کوچک ترین ضعف های این چنینی نیز می توانند توجه مخاطب را به خود جلب کنند.با این حال، ظاهر ساده ی فیلم، هرگز مانع پرداختن سازندگان آن به تصویرسازی هایی معنادار، استعاره هایی فلسفه مند و کاراکترهایی سمبلیک نشده است. چون فیلم به گونه ای سر و شکل یافته که اگر کودکی خردسال یا مخاطبی بی توجه به تماشایش بنشیند، چیزی به دست می آورد که به شکلی کم مثل و مانند، چهل دقیقه قصه گویی شیرین بی شاخ و برگ و زیبا را تقدیم وی کرده و به شکلی مخصوص به خودش، سرگرم کننده به نظر می رسد. در همین حین، اگر مخاطبی پرتوجه و حرفه ای تر که سینما را با نمادپردازی های فراموش ناشدنی اش می شناسد به سراغ اثر برود، باز هم با همان قصه گویی سرگرم کننده و جذاب مواجه می شود. البته با این تفاوت که او آن را هم درک می کند که این جلوه ی نهایی ساده و زیبا، حاصل کار کردن چرخ دنده های داستانی ریز و درشتی بوده است. آن هم به شکلی که به وضوح، جنگل و ترس ابتدایی دخترک از آن، خیلی سریع در ذهن او تبدیل به نسخه ی شبیه سازی شده ی دنیا و ترس پایان ناپذیر ما از مواجهه با عناصر گوناگونش می شود و مخاطب می فهمد که زندگی در چنین جنگل وحشی و بزرگی، در حقیقت تنها وقتی ممکن است که انسان چیزی را برای دوست داشتن داشته باشد و وقتی هوتارو این چیز بزرگ را با مشاهده ی گین و آشنایی با او پیدا می کند، همین محیط ترسناک پر از ارواح، تبدیل به مقصد سفرهای همیشگی و شیرین او می شود و رفتن به آن جا، رویای نه ماه از هر سال زندگی او را تشکیل می دهد. حال آن که این رویا چگونه در آینده تمام روزهای هر سال او را پر خواهد کرد، موضوع دیگری است که کمی جلوتر به آن می پردازم.(از این جا به بعد مقاله، بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند)into the forest of fireflies' light ساخته ای است که در عین هدف گذاری واحد و عدم پرداختن به کانسپت هایی گوناگون، حتی در مدت زمان خاص و کوتاهی که دارد، موفق به مخفی کردن هدف اصلی قصه اش تا جایی از داستان می شود. به گونه ای که در ابتدا، شما دخترک را می بینید که به خاطر دوست دا ...

ادامه مطلب  

راهِ ایناریتو؛ مرد بی رقیب اسکار  

درخواست حذف این مطلب
ماهنامه همشهری سینما 24 - کوثر آورینی: در تاریخ 88 ساله اسکار، تنها دو فیلمساز موفق شده اند دو سال پیاپی جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کنند. جان فورد در سال های 40 و 41 با فیلم های «خوشه های خشم» و «درهی من چه سرسبز بود» و جوزف ال. منکیه ویچ در سال های 49 و 50 با فیلم های «نامه به سه همسر» و «همه چیز دربارهی ایو». و تنها دو فیلمساز بوده اند که سال بعد از دریافت جایزه بهترین کارگردانی، دوباره در این بخش نامزد شده و البته ناکام مانده اند: الیا کازان (برنده سال 55 با «در بارانداز» و نامزد سال 56 با «شرق بهشت») و وودی آلن (برنده سال 78 با «آنی هال» و نامزد سال 79 با «صحنه های داخلی»). الخاندرو گونزالس ایناریتو اکنون به یکی از این رکوردداران تبدیل شده. سال گذشته با «بردمن» اسکار بهترین کارگردانی را گرفت و امسال هم با «از گور برخاسته» برنده این جایزه شده است.ایناریتوی 53 ساله تا یک سال پیش به عنوان فیلمسازی کم کار شناخته می شد؛ کسی که کارگردانی را دیر شروع کرده بود، سر صبر و با دقت کار می کرد و فیلم هایی شخصی می ساخت. حاصل کار پانزده ساله اش پنج فیلم بلند داستانی بود که همه در اسکار نامزدی هایی به دست آورده بودند اما تا پیش از «بردمن» هیچ وقت این جایزه نصیب ایناریتو نشده بود. وقتی یک سال پیش شان پن برای اعلام نام برنده بهترین فیلم روی سن اسکار رفت و پیش از خواندن نام «بردمن» گفت «کی به این لعنتی گرین کارت داد؟!»، هیچ کس فکر نمی کرد که این فیلمساز عبوس مکزیکی تنها یک سال بعد با دوازده نامزدی اسکار در مراسم حضور پیدا کند؛ آن هم با «از گور برخاسته»؛ فیلمی که در ظاهر خیلی دور از سینمای ایناریتو می ایستد.اما چنین به نظر می رسد که الخاندرو گونزالس ایناریتوی جاه طلب موفق شده است سیستم استودیویی هالیوود را مقهور قدرت خلاقه خود کند. میلیون ها دلار خرج فیلمی کند که داستانش کمرنگ ترین عنصر جذاب آن است. یکی از مهم ترین مشاهیر سینمای آمریکا را چندین ماه در برف و بوران از ارتفاعات کانادا با خود همراه کند و با اعتماد به نفس، فیلمی شخصی در مورد نسبت انسان با طبیعت بسازد. حالا او دو سال پیاپی برنده اسکار کارگردانی شده و یکی از رکوردداران این رشته است. اما این مهم نیست، واقعت این است که نقش حضور چنین استعدادی به تنهایی نشان از پرباری و سرزندگی سینما دارد.برش هایی از زندگی الخاندرو گونزالس ایناریتوریحانه گلزار:* الخاندرو گونزالس ایناریتو در پانزدهم آگوست سال 1963 در مکزیکوسیتی در یک خانواده نسبتا مرفه متولد شد. او کوچک ترین فرزند این خانواده نه نفره بود. شش ساله که بود، پدرش ورشکست شد و الخاندرو مجبور شد به خرید عمده میوه و سبزیجات و فروش آنها به رستوران ها رو آورد: «در دوران بچگی همیشه توی کوچه و خیابان بودم. در یک محله متوسط زندگی می کردیم که تبهکارها چندان در آن فعال نبودند. همیشه راحت بودم.» مادرش کاتولیک بود و او هم در مدرسه کاتولیک ها درس خواند.* به گفته خودش، پسر خیلی رمانتیکی بوده است: «هر هفته عاشق می شدم. یعنی عاشق همه بودم اما متاسفانه هیچ کس عاشق من نبود.» در نوجوانی به آثار نویسنده هایی مانند آلبر کامو، هرمان هسه و ژان پل سارتر علاقه مند شد: «این نویسنده ها من را به این آگاهی متصل کردند که زندگی روزی به پایان می رسد.»* در شانزده سالگی از مدرسه اخراج شد. پس از این اتفاق، با کشتی باری به آفریقا سفر کرد. سپس در هجده سالگی با هزار دلاری که پدرش به او داد، دوباره با کشتی باری به سفر رفت؛ این بار به اروپا: «پدرم دوست داشتنی ترین آدم ممکن بود. پول زیادی نداشت. در سفر آخرم، با آن هزار دلار یک سال در اروپا ماندم. هر جا که توانستم و هر کاری که توانستم، کردم. آن سال ها من را شکل داد و ارزش کشف چیزهای متفاوت را به من آموخت. من تحصیلات متداول آکادمیک نداشتم. هرگز سینما نخواندم. از زندگی یاد گرفتم.» او بخش زیادی از لوکیشن های فیلم های آینده اش را از میان اماکنی انتخاب کرد که در همین سفرها دیده بود. * در نوجوانی اغلب فقط موفق به تماشای فیلم های جریان اصلی آمریکایی می شد. فیلم مورد علاقه آن دوران او، «مو» ساخته میلوش فورمن بود؛ فیلمی که در آن زندگی چند جوان هیپی تصویر می شود: «می خواستم هیپی شوم. می خواستم آدم ها را دوست داشته باشم. می خواستم با دوستانم زندگی کنم. مسئله مواد مخدر و اینها مطرح نبود؛ تصویری از حبات بود که خالص، آرمانی، زیبا بود. حس خیلی شاعرانه ای داشت.»* پس از این سفرها، الخاندور به مکزیک بازگشت و مشغول تحصیل در رشته ارتباطات شد. در دانشگاه برای اولین بار در معرض فیلم های اروپایی قرار گرفت: «آن فیلم ها تاثیر عمیقی بر من گذاشتند. حس می کردم که در این فیلم ها چیزهایی گفته می شود که در فیلم هایی که من پیش از آن می دیدم، وجود نداشت. یادم می آید اولین باری که فیلمی از تارکوفسکی دیدم، شوکه شدم. نمی دانستم چه کار کنم. خیلی جذب آن شده بودم چون ناگهان فهمیده بودم که فیلم ها می توانند لایه های متعددی داشته باشند. بعد فیلمسازان دیگر مثل کوروساوا و فلینی؛ آنها برایم کشفیات جدید بودند، حیطه های جدید».* در سال 1974 در شبکه رادیویی موسیقی دبلیو اف ام به عنوان دی جی و میزبان مشغول به کار شد.کیفیت کار او باعث شد دبلیو اف ام تبدیل به پرمخاطب ترین شبکه رادیویی مکزیک شود. در سال 1988 مدیر این شبکه شد. بین سال های 1987 تا 1989، برای شش فیلم مکزیکی موسیقی نوشت و بعدها گفت که از نظر هنری، موسیقی بیش از سینما بر او تاثیر گذاشته است: «همه زندگی ام موسیقی گوش کرده ام. همیشه حس کرده ام که موسیقی بیش از فیلم ها قصه تعریف می کند. با امکاناتی بیشتر، هر بار که موسیقی گوش می کنم، آهنگ ها بسته به این که در زندگی چه وضعیتی دارید، تصاویر و حس های متفاوتی همراه شان می آورند؛ می توانید به یک موسیقی گوش کنید و هر بار معنای متفاوتی داشته باشد. ایده های زیادی از موسیقی گرفته ام.»* در همین سال ها با گی یرمو آریاگا، رمان و فیلمنامه نویس مکزیکی آشنا شد و تحصیل در رشته تئاتر را آغاز کرد. ایناریتو پس از مدتی آموزش های خود را در آمریکا در شهر لس آنجلس ادامه داد؛ او و آریاگا در همین مدت و حتی از راه دور، مشغول بسط دادن ایده هایی برای نوشتن فیلمنامه و آماده شدن برای ساخت فیلم بلند بودند. گی یرمو آریاگا بیش از سی مرتبه این ایده ها و داستانک ها را بازنویسی کرد تا در نهایت فیلمنامه «عشق سگی» نوشته شد.* اوایل دهه 90 به همراه دوستش رائول اول ورا شرکت «زتافیلم» را راه اندازی کرد تا بتواند برنامه های صوتی تصویری مطابق سلیقه خودش تولید کند. او در این شرکت مشغول تولید و ساخت تیزرهای تبلیغاتی برای شرکت هایی نظیر فولکس واگن و کوکاکولا شد: «فیلمنامه آنها را همیشه خودم می نوشتم که تمرین بسیار خوبی بود چون یاد گرفتم داستان های کوچک تعریف کنم. می دانستم چه جبهه گیری هایی علیه کارگردان تیزرهای تبلیغاتی شکل می گیرد، مثلا این که خیلی ها فکر می کنند آنها خیلی بیش از مضمون، درگیر جنبه های تکنیکی فرم کار هستند. اگر کسی مدت زیادی ساخت این تیزرها را ادامه دهد، ممکن است در یک نوع تفکر خیلی مصنوعی گیر بیفتد. من همیشه از ساخت این تیزرهای تبلیغاتی به عنوان تمرینی برای فیملسازی استفاده کردم، مثل رفتن به سالن ورزشی.» در سال 1995، زتافیلم تبدیل به قدرتمندترین موسسه صوتی تصویری مکزیک شد و فیلم اول هفت فیلمساز جوان را تولید کرد. ایناریتو در همین سال فیلم نیمه بلند تلویزیونی با نام «پشت پول» را ساخت.* در سال 1996، پسر دوروزهی ایناریتو از دنیا رفت: «احساس می کردم که دکترها اقدامات لازم را برای جلوگیری از این اتفاق انجام ندادند. دلیل مرگ بچه ام خیلی پیچیده است. وقتی درباره آن تحقیق کردم، شروع کردم به برنامه ریزی کردن و نقشه کشیدن برای ضربه زدن به مقصرهای این اتفاق اما ناگهان و بعد از یک پروسه خیلی سخت فهمیدم که هیچ چیزی بچه ام را بر نمی گرداند؛ و ولش کردم. باید راهی پیدا می کردم که ولش کنم. اگرنه، دیوانه می شدم.» * سرانجام در سال 1999، ایناریتو و آریاگا موفق شدند بودجه دو و نیم میلیون دلاری جور کنند و ساخت فیلم «عشق سگی» را در شرکت زتافیلم و با حضور گائل گارسیا برنال آغاز کنند؛ این اولین فیلم برنال در مقام بازیگر محسوب می شود: «می دانستم فیلمی جاه طلبانه است اما از چالش خوشم می آید. از نظر روایی سخت بود که مطمئن شویم مردم می توانند همه قصه ها را درک کنند و بفهمند که چطور باید آنها را به هم وصل کنند. صحنه تصادف ماشین خیلی سخت بود و نبرد سگ ها هم به شکل ویژه ای دشوار بود. از نظر حسی، صحنه خیلی پرتنشی بود و حفظ آن شدت و لحن درست، کار ساده ای نبود. گاهی فیلمبرداری در لوکیشن می تواند تا حدودی پیش بینی ناپذیر باشد، اما من در دوران پیش تولید سخت کار می کنم. روز اول فیلمبرداری با حالی آمدم سر صحنه که باید می رفتم بیمارستان. کاملا از پا افتاده بودم. اعتقاد دارم که پیش از شروع فیلمبرداری باید کاملا آماده شوم چون می خواهم در طول فیلمبرداری وقتم را صرف تمرکز روی صحنه ها و بازیگرها کنم. نمی خواهم درگیر چیزهای احمقانه ای مثل لوکیشن های نامناسب شوم.» * ایناریتو که از اولین نسخه تدوین شده «عشق سگی» راضی نبود، به پیشنهاد یکی از دوستانش با گی یرمو دل تورو مشورت کرد. دل تورو اعتقاد داشت که «عشق سگی» با این تدوین، فیلم بسیار خوبی است اما با تدوین مجدد و کمی کوتاه شدن، می تواند تبدیل به یک شاهکار شود. دل تورو فیلم را ده دقیقه کوتاه کرد. مجموعه این اتفاقات باعث شد که تدوین «عشق سگی» هفت ماه طول بکشد. این فیلم در جشنواره کن سال 2000 شرکت کرد و جایزه بزرگ هفته منتقدان را دریافت کرد. همچنین در بخش بهترین فیلم خارجی زبان اسکار سال 2001 انتخاب شد که در نهایت جایزه به فیلم «ببر خیزان، اژدهای پنهان» رسید.* پس از موفقیت «عشق سگی»، الخاندرو گونزالس ایناریتو به عنوان یکی از کارگردان های فیلم هشت اپیزودی «خودروی کرایه ای» با محوریت ماشین بی ام و انتخاب شد: «یکی از دلایلی که ساخت این فیلم را پذیرفتم این بود که آزادی کامل به من می دادند. فقط باید ماشین توی آن فیلم می بود و قصه ای حول آن نوشته می شد. می خواستم چیزی جدی بسازم که در یک کشور آمریکای جنوبی بگذرد، اما این تمرین فرم بود برای من. می خواستم چیزی با سبک مستند چریکی بسازم. ماشین برایم مهم نبود، متوجه منظورم هستید؟ در این داستان خاص، باید یک ماشین وجود می داشت، من هم ماشین را توی فیلم گذاشتم. برای من فرصت ساخت یک فیلم کوتاه خوب بود، و خوشبختانه پول خوبی برای آن به من دادند. پذیرفتن این فیلم به عنوان یک فیلم تبلیغاتی برایم سخت نبود. اگر این فیلم کوتاه را به کسی نشان دهیم که نداند درباره ماشین بی ام و است، شک دارم اصلا متوجه شود که این یک فیلم تبلیغاتی است. راستش خیلی تعجب کردم که تهیه کنندگان فیلم چیزی نگفتند چون در این فیلم ماشین با گلوله سوراخ سوراخ می شود، یکی کشته می شود و صندلی عقب پر از خون می شود. منتظر بودم بگویند که «کی حاضره این ماشین رو بخره وقتی نشون می دی که کسی توش کشته می شه و همه جای ماشین هم پر از خونه؟» اپیزودهای دیگر این فیلم را کارگردان هایی نظیر جان فرانکن هایمر، آنگ لی، وونگ کار وای، گای ریچی، جان وو و تونی اسکات کارگردانی کردند.* در سال 2001، پس از آن که در مکزیک پدرش چند ساعتی گرفتار آدم رباها شد و مادر و برادرش هم به شکلی وحشیانه طعمه دزدها شدند، الخاندرو گونزالس ایناریتو با خانواده اش به لس آنجلس مهاجرت کرد: «آن زمان در مکزیک آدم ربایی نوعی تفریح بود. پدر 72 ساله من را دزدیدند و شش ساعت نگه داشتند. وحشتناک بود. به مادرم حمله کردند و دندانش شکست. به برادرم هم حمله کردند. دیوانه وار بود. دیگر نمی توانستم روی کار کردن تمرکز کنم. تمام مدت نگران بچه هایم بودم. باید از مکزیک می رفتیم.» او درست چهار روز پیش از حملات یازده سپتامبر با خانواده اش وارد آمریکا شد.* ایناریتو در همان سال فیلم کوتاه دیگری هم ساخت؛ اپیزود یازده دقیقه ای «مکزیک» در فیلم «یازده سپتامبر» (11’9’’01( «شان پن من را به این تهیه کننده های فرانسوی معرفی کرد. اول قبول نکردم چون فکر می کردم که دورنمای کاملی از آن اتفاق ندارم. زیادی برایم خام و تاثربرانگیز بود. اما در نهایت پذیرفتم؛ هم به خاطر اهمیت باقی کارگردان ها هم به این دلیل که فهمیدم پول حاصل از این فیلم صرف برنامه های اجتماعی می شود. هیچ کس در این فیلم پولی نگرفت.»* پس از ساخت این فیلم های کوتاه، ایناریتو در دومین همکاری خود با گی یرمو آریاگا، سراغ ساخت دومین فیلم بلند و اولین فیلم آمریکایی خود، «21 گرم» رفت. او برای این فیلم موفق شد ستاره هایی مانند نائمی واتس، بنیچ-یو دل تورو و شان پن را جذب کند؛ ظاهرا حتی پیش از آن که فیلمنامه را بخواند بازی در این فیلم را قبول کرد. دل تورو در مورد رفتار ایناریتو سر صحنه این فیلم گفته است که «خیلی مشوق بود. مثل پدر گروه فیلمسازی مان بود؛ یک پدر خوب. همه را دور هم جمع می کرد. ما درباره همه چیز با هم حرف می زدیم، و اگر او متوجه چیزی نمی شد، می پرسید.» «21 گرم» موفق شد نظر مساعد منتقدها را جلب کند و در گیشه هم به فروشی شصت میلیون دلاری دست پیدا کند؛ رقمی که با توجه به بودجه بیست میلیونی فیلم، بسیار خوب به حساب می آید. این فیلم در بخش های بهترین بازیگر زن نقش اصلی (نائومی واتس) و بهترین بازیگر مرد مکمل (بنیچیو دل تورو) نامزد اسکار سال 2004 شد.* ایناریتو و آریاگا پس از این دو تجربه بسیار موفق، سراغ سومین همکاری خود رفتند. فیلم «بابل» که داستان آن در چهار کشور و سه قاره مختلف می گذشت: «یک سال را مشغول تحلیل و جذب و محترمانه برخورد کردن با همه این فرهنگ ها بودم. سعی کردم که آنها را قضاوت نکنم. یا تصویری کلیشه ای یا کارتونی از آنها ارائه ندهم. شفقت کلمه تعریف کننده این فیلم است.»برد پیت، کیت بلانشت و گائل گارسیا برنال از جمله انبوه بازیگران این فیلم بودند. برد پیت برای بازی در «بابل» پیشنهاد حضور در فیلم «در گذشته»ی مارتین اسکورسیزی را رد کرد. کیت بلانشت هم ابتدا قصد داشت بازی در «بابل» را رد کند چرا که کاراکترش بخش عمده حضورش در صحنه را باید روی زمین دراز می کشید؛ اما در نهایت به خاطر علاقه به همکاری با ایناریتو، بازی در فیلم را پذیرفت. لوکیشن های متعدد فیلم باعث شد فیلمبرداری آن بخش عمده سال 2005 را به خود اختصاص دهد: «من به همراه خانواده ام به مراکش رفتم، به تیووانا رفتم و به ژاپن. آنها همه سال را پیش من نبودند اما سفرهای زیادی کردند. زیباترین چیزهایی که یاد گرفتم،از بچه هایم یاد گرفتم. آنها هشت و ده ساله بودند و در این روستاهای محقر با بچه های مراکشی بازی می کردند و بعد با بچه های ژاپنی بازی می کردند. بچه ها از این دیوارهایی که ما بزرگسالان ساخته ایم، رها هستند. آنها در اصل خالص اند و با چیزی غیر از چشمان شان درک می کنند. ما این طور به دنیا می آییم؛ اما متاسفانه وقتی بزرگ می شویم مسموم می شویم.»در دوران فیلمبرداری، رابطه میان ایناریتو و آریاگا به هم خورد و ایناریتو حضور او را در صحنه فیلمبرداری ممنوع کرد؛ بعدها آریاگا در مصاحبه ای گفت که «این رابطه به پایان رسیده بود اما هنوز هم برایش احترام قائلم.» «بابل» با بودجه ای 35 میلیسون دلاری ساخته شد و در جشنواره کن سال 2006 به نمایش درآمد و جایزه بهترین کارگردانی را برای ایناریتو به ارمغان آورد. این فیلم همچنین در هفت رشته بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه اریژینال، تدوین، موسیقی و دو بازیگر زن نقش مکمل نامزد جوایز اسکار شد که از این میان، گوستاوو سانتااولالا جایزه بهترین موسیقی متن را دریافت کرد. با «بابل»، ایناریتو موفق شد سه گانه «مرگ» خود را کامل کند. * پس از ساخت «بابل»، ایناریتو فیلمی سه دقیقه ای را در فیلم اپیزودیک فرانسوی «هر کس سینمای خودش» (2007) کارگردانی کرد و پس از آن سراغ ساخت چهارمین فیلم خود، «بیوتیفول» رفت. در غیاب آریاگا، او فیلمنامه این فیلم را به همراه آرماندو بو و نیکلاس جیوکوبن نوشت. گوستاوو سانتااولالا 27 قطعه موسیقی برای این فیلم نوشت که در نهایت از چهارتای آنها استفاده شد. ایناریتو حدود سه سال و نیم مشغول ساخت این فیلم بود که چهارده ماه از آن صرف تدوین شد: ««بیوتیفول» فیلم دشواری است. با ابتذال سرگرمی های سبک سازش نمی کند. فیلمی نیست که هر روز در سینه پلکس ها ببینید اما این فیلمی بود که من در مقام یک هنرمند لازم بود بسازم. غارنشین ها وقتی گوزن می دیدند، طرحش را روی دیوار غار می کندند چون نیاز داشتند بی واسطه چیزی را که از آن تاثیر گرفته بودند، بیان کنند؛ و من هم عاشق همین کارم. به همین دلیل این فیلم ها را می سازم. احتیاج دارم خودم را بیان کنم.» «بیوتیفول» در جشنواره کن سال 2010 به نمایش درآمد و خاویر باردم جایزه بهترین بازیگر مرد این جشنواره را از آن خود کرد. اسکار این فیلم را در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان خود انتخاب کرد؛ همچنین خاویر باردم در بخش بهترین بازیگر مرد نقش اصلی نامزد شد. «بیوتیفول» با استقبال تقریبی منتقدها روبرو شد؛ ورنر هرتسوگ، شان پن، جولیا رابرتز و مایکل مان از علاقه مندان جدی آن هستند.* الخاندرو گونزالس ایناریتو در سال 2010 برای جام جهانی برای شرکت نایک تبلیغی ساخت با نام «برای آینده بنویس»؛ در این آگهی تبلیغاتی بازیگرهایی مانند رونالدینیو، فرانک ریبری، وین رونی، کریستیانو رونالدو، فابیو کاناوارو و دیدیه دروگبا بازی کردند: «وین رونی به شدت با دوربین راحت بود. به او گفتم که وقتی کمی سنش بیشتر شود و فوتبال را کنار بگذارد، به او نقشی پیشنهاد خواهم داد. رونی یک آینده هالیوودی خوب خواهد داشت؛ مطمئنم.»* پس از «بیوتیفول»، ایناریتو قصد داشت فیلم اقتباسی «از گور برخاسته» را با بازی لئوناردو دی کاپریو بسازد اما دی کاپریو درگیر بازی در فیلم «گرگ وال استریت» مارتین اسکورسیزی بود و در نتیجه ایناریتو سراغ ساخت کمدی سیاه «بردمن» رفت. ایده او برای فیلمبرداری این فیلم، استفاده از نماهای خیلی بلندی بود که در تدوین بتوان نقطه قطع آنها را پنهان کرد تا این طور به نظر برسد که فیلم، مانند «طناب» هیچکاک، تنها از یک نما تشکیل شده است: «با والتر مرچ، تدوینگر فیلم درباره این صحبت کردم که آیا زندگی ما از نظر سیال بودن، مثل تصاویر دوربین روی دست تجربه می شود، یا مثل تصاویر استدی کم؟ با تجربه پنجاه سال زندگی، به این نتیجه رسیدم که زندگی همه آدم ها مثل یک نمای استدی کم ادامه دار است. از لحظه ای که صبح ها چشمان مان را باز می کنیم داریم زندگی مان را بدون تدوین هدایت می کنیم. فقط وقتی که موضوعی ضروری پیش می آید، می رویم روی دوربین روی دست. زمان تدوین فقط وقتی است که داریم درباره زندگی مان صحبت می کنیم، یا زمانی که آن را به یاد می آوریم.»ایناریتو برای اجرای این نماهای بلند، مجبور شد به همراه امانوئل لوبزکی، فیلمبردار فیلم چندین ماه فیلمنامه را با بازیگرهای جایگزین تمرین کند تا بتواند تنظیم درستی از حرکت دوربین و حرکت بازیگرها به وجود آورد. مایکل کیتون، اما استون و ادوارد نورتون برای نقش های اصلی فیلم انتخاب شدند. بازیگران فیلم مجبور بودند خودشان را با شرایط سختی که ایناریتو برای فیلمبرداری چیده بود، وفق دهند و در برخی نماهای بلند، حدود پانزده صفحه از فیلمنامه را حفظ و اجرا کنند. این فیلم به عنوان فیلم افتتاحیه جشنواره ونیز انتخاب شد. اکران فیلم با استقبال منتقدها مواجه شد و «بردمن» در نهایت در نُه رشته از اسکار سال 2015 انتخبا شد که از آن میان،جوایز بهترین فیلم، فیلمنامه اریژینال، کارگردانی و فیلمبرداری را دریافت کرد.* پس از موفقیت «بردمن» ایناریتو فورا ساخت «از گور برخاسته» را آغاز کرد؛ فیلمی که اقتباسی بود از داستانی با نام «از گور برخاسته: رمانی درباره انتقام»، نوشته مایکل پونکه، نویسنده، استاد دانشگاه و سفیر آمریکا در سازمان تجارت جهانی.داستان پونکه درباره هیو گلس، شکارچی مرزنشین آمریکایی قرن های 18 و 19 بود و ایناریتو اصرار داشت در بازسازی شرایط زندگی او، از جلوه های ویژه استفاده نشود و در نتیجه مجبور شد فیلم را در دوازده لوکیشن در سه کشور مختلف فیلمبرداری کند. بدی آب و هوا، دور بودن لوکیشن ها و اصرار ایناریتو و امانوئل لوبزکی بر استفاده از نور طبیعی به عنوان تنها منبع نوری باعث شد فیلمبرداری نه ماه طول بکشد. لوبزکی درباره فیلمبرداری این فیلم گفته است: «همیشه دوست داشتم چنین فیلمی با الخاندرو بسازم اما نگران این هم بودم که شاید انرژی کافی برای ساخت فیلم را نداشته باشیم. بامزه است که وقتی در این مورد با الخاندرو صحبت کردم، هر دو به این نتیجه رسیدیم که بهتر است همان لحظه ساخت فیلم را شروع کنیم. چون به ...

ادامه مطلب  

راهِ ایناریتو؛ مرد بی رقیب اسکار  

درخواست حذف این مطلب
در تاریخ 88 ساله اسکار، تنها دو فیلمساز موفق شده اند دو سال پیاپی جایزه بهترین کارگردانی را از آن خود کنند. جان فورد در سال های 40 و 41 با فیلم های «خوشه های خشم» و «درهی من چه سرسبز بود» و جوزف ال. منکیه ویچ در سال های 49 و 50 با فیلم های «نامه به سه همسر» و «همه چیز دربارهی ایو». و تنها دو فیلمساز بوده اند که سال بعد از دریافت جایزه بهترین کارگردانی، دوباره در این بخش نامزد شده و البته ناکام مانده اند: الیا کازان (برنده سال 55 با «در بارانداز» و نامزد سال 56 با «شرق بهشت») و وودی آلن (برنده سال 78 با «آنی هال» و نامزد سال 79 با «صحنه های داخلی»). الخاندرو گونزالس ایناریتو اکنون به یکی از این رکوردداران تبدیل شده. سال گذشته با «بردمن» اسکار بهترین کارگردانی را گرفت و امسال هم با «از گور برخاسته» برنده این جایزه شده است.ایناریتوی 53 ساله تا یک سال پیش به عنوان فیلمسازی کم کار شناخته می شد؛ کسی که کارگردانی را دیر شروع کرده بود، سر صبر و با دقت کار می کرد و فیلم هایی شخصی می ساخت. حاصل کار پانزده ساله اش پنج فیلم بلند داستانی بود که همه در اسکار نامزدی هایی به دست آورده بودند اما تا پیش از «بردمن» هیچ وقت این جایزه نصیب ایناریتو نشده بود. وقتی یک سال پیش شان پن برای اعلام نام برنده بهترین فیلم روی سن اسکار رفت و پیش از خواندن نام «بردمن» گفت «کی به این لعنتی گرین کارت داد؟!»، هیچ کس فکر نمی کرد که این فیلمساز عبوس مکزیکی تنها یک سال بعد با دوازده نامزدی اسکار در مراسم حضور پیدا کند؛ آن هم با «از گور برخاسته»؛ فیلمی که در ظاهر خیلی دور از سینمای ایناریتو می ایستد.اما چنین به نظر می رسد که الخاندرو گونزالس ایناریتوی جاه طلب موفق شده است سیستم استودیویی هالیوود را مقهور قدرت خلاقه خود کند. میلیون ها دلار خرج فیلمی کند که داستانش کمرنگ ترین عنصر جذاب آن است. یکی از مهم ترین مشاهیر سینمای آمریکا را چندین ماه در برف و بوران از ارتفاعات کانادا با خود همراه کند و با اعتماد به نفس، فیلمی شخصی در مورد نسبت انسان با طبیعت بسازد. حالا او دو سال پیاپی برنده اسکار کارگردانی شده و یکی از رکوردداران این رشته است. اما این مهم نیست، واقعت این است که نقش حضور چنین استعدادی به تنهایی نشان از پرباری و سرزندگی سینما دارد.برش هایی از زندگی الخاندرو گونزالس ایناریتوریحانه گلزار:* الخاندرو گونزالس ایناریتو در پانزدهم آگوست سال 1963 در مکزیکوسیتی در یک خانواده نسبتا مرفه متولد شد. او کوچک ترین فرزند این خانواده نه نفره بود. شش ساله که بود، پدرش ورشکست شد و الخاندرو مجبور شد به خرید عمده میوه و سبزیجات و فروش آنها به رستوران ها رو آورد: «در دوران بچگی همیشه توی کوچه و خیابان بودم. در یک محله متوسط زندگی می کردیم که تبهکارها چندان در آن فعال نبودند. همیشه راحت بودم.» مادرش کاتولیک بود و او هم در مدرسه کاتولیک ها درس خواند.* به گفته خودش، پسر خیلی رمانتیکی بوده است: «هر هفته عاشق می شدم. یعنی عاشق همه بودم اما متاسفانه هیچ کس عاشق من نبود.» در نوجوانی به آثار نویسنده هایی مانند آلبر کامو، هرمان هسه و ژان پل سارتر علاقه مند شد: «این نویسنده ها من را به این آگاهی متصل کردند که زندگی روزی به پایان می رسد.»* در شانزده سالگی از مدرسه اخراج شد. پس از این اتفاق، با کشتی باری به آفریقا سفر کرد. سپس در هجده سالگی با هزار دلاری که پدرش به او داد، دوباره با کشتی باری به سفر رفت؛ این بار به اروپا: «پدرم دوست داشتنی ترین آدم ممکن بود. پول زیادی نداشت. در سفر آخرم، با آن هزار دلار یک سال در اروپا ماندم. هر جا که توانستم و هر کاری که توانستم، کردم. آن سال ها من را شکل داد و ارزش کشف چیزهای متفاوت را به من آموخت. من تحصیلات متداول آکادمیک نداشتم. هرگز سینما نخواندم. از زندگی یاد گرفتم.» او بخش زیادی از لوکیشن های فیلم های آینده اش را از میان اماکنی انتخاب کرد که در همین سفرها دیده بود. * در نوجوانی اغلب فقط موفق به تماشای فیلم های جریان اصلی آمریکایی می شد. فیلم مورد علاقه آن دوران او، «مو» ساخته میلوش فورمن بود؛ فیلمی که در آن زندگی چند جوان هیپی تصویر می شود: «می خواستم هیپی شوم. می خواستم آدم ها را دوست داشته باشم. می خواستم با دوستانم زندگی کنم. مسئله مواد مخدر و اینها مطرح نبود؛ تصویری از حبات بود که خالص، آرمانی، زیبا بود. حس خیلی شاعرانه ای داشت.»* پس از این سفرها، الخاندور به مکزیک بازگشت و مشغول تحصیل در رشته ارتباطات شد. در دانشگاه برای اولین بار در معرض فیلم های اروپایی قرار گرفت: «آن فیلم ها تاثیر عمیقی بر من گذاشتند. حس می کردم که در این فیلم ها چیزهایی گفته می شود که در فیلم هایی که من پیش از آن می دیدم، وجود نداشت. یادم می آید اولین باری که فیلمی از تارکوفسکی دیدم، شوکه شدم. نمی دانستم چه کار کنم. خیلی جذب آن شده بودم چون ناگهان فهمیده بودم که فیلم ها می توانند لایه های متعددی داشته باشند. بعد فیلمسازان دیگر مثل کوروساوا و فلینی؛ آنها برایم کشفیات جدید بودند، حیطه های جدید».* در سال 1974 در شبکه رادیویی موسیقی دبلیو اف ام به عنوان دی جی و میزبان مشغول به کار شد.کیفیت کار او باعث شد دبلیو اف ام تبدیل به پرمخاطب ترین شبکه رادیویی مکزیک شود. در سال 1988 مدیر این شبکه شد. بین سال های 1987 تا 1989، برای شش فیلم مکزیکی موسیقی نوشت و بعدها گفت که از نظر هنری، موسیقی بیش از سینما بر او تاثیر گذاشته است: «همه زندگی ام موسیقی گوش کرده ام. همیشه حس کرده ام که موسیقی بیش از فیلم ها قصه تعریف می کند. با امکاناتی بیشتر، هر بار که موسیقی گوش می کنم، آهنگ ها بسته به این که در زندگی چه وضعیتی دارید، تصاویر و حس های متفاوتی همراه شان می آورند؛ می توانید به یک موسیقی گوش کنید و هر بار معنای متفاوتی داشته باشد. ایده های زیادی از موسیقی گرفته ام.»* در همین سال ها با گی یرمو آریاگا، رمان و فیلمنامه نویس مکزیکی آشنا شد و تحصیل در رشته تئاتر را آغاز کرد. ایناریتو پس از مدتی آموزش های خود را در آمریکا در شهر لس آنجلس ادامه داد؛ او و آریاگا در همین مدت و حتی از راه دور، مشغول بسط دادن ایده هایی برای نوشتن فیلمنامه و آماده شدن برای ساخت فیلم بلند بودند. گی یرمو آریاگا بیش از سی مرتبه این ایده ها و داستانک ها را بازنویسی کرد تا در نهایت فیلمنامه «عشق سگی» نوشته شد.* اوایل دهه 90 به همراه دوستش رائول اول ورا شرکت «زتافیلم» را راه اندازی کرد تا بتواند برنامه های صوتی تصویری مطابق سلیقه خودش تولید کند. او در این شرکت مشغول تولید و ساخت تیزرهای تبلیغاتی برای شرکت هایی نظیر فولکس واگن و کوکاکولا شد: «فیلمنامه آنها را همیشه خودم می نوشتم که تمرین بسیار خوبی بود چون یاد گرفتم داستان های کوچک تعریف کنم. می دانستم چه جبهه گیری هایی علیه کارگردان تیزرهای تبلیغاتی شکل می گیرد، مثلا این که خیلی ها فکر می کنند آنها خیلی بیش از مضمون، درگیر جنبه های تکنیکی فرم کار هستند. اگر کسی مدت زیادی ساخت این تیزرها را ادامه دهد، ممکن است در یک نوع تفکر خیلی مصنوعی گیر بیفتد. من همیشه از ساخت این تیزرهای تبلیغاتی به عنوان تمرینی برای فیملسازی استفاده کردم، مثل رفتن به سالن ورزشی.» در سال 1995، زتافیلم تبدیل به قدرتمندترین موسسه صوتی تصویری مکزیک شد و فیلم اول هفت فیلمساز جوان را تولید کرد. ایناریتو در همین سال فیلم نیمه بلند تلویزیونی با نام «پشت پول» را ساخت.* در سال 1996، پسر دوروزهی ایناریتو از دنیا رفت: «احساس می کردم که دکترها اقدامات لازم را برای جلوگیری از این اتفاق انجام ندادند. دلیل مرگ بچه ام خیلی پیچیده است. وقتی درباره آن تحقیق کردم، شروع کردم به برنامه ریزی کردن و نقشه کشیدن برای ضربه زدن به مقصرهای این اتفاق اما ناگهان و بعد از یک پروسه خیلی سخت فهمیدم که هیچ چیزی بچه ام را بر نمی گرداند؛ و ولش کردم. باید راهی پیدا می کردم که ولش کنم. اگرنه، دیوانه می شدم.» * سرانجام در سال 1999، ایناریتو و آریاگا موفق شدند بودجه دو و نیم میلیون دلاری جور کنند و ساخت فیلم «عشق سگی» را در شرکت زتافیلم و با حضور گائل گارسیا برنال آغاز کنند؛ این اولین فیلم برنال در مقام بازیگر محسوب می شود: «می دانستم فیلمی جاه طلبانه است اما از چالش خوشم می آید. از نظر روایی سخت بود که مطمئن شویم مردم می توانند همه قصه ها را درک کنند و بفهمند که چطور باید آنها را به هم وصل کنند. صحنه تصادف ماشین خیلی سخت بود و نبرد سگ ها هم به شکل ویژه ای دشوار بود. از نظر حسی، صحنه خیلی پرتنشی بود و حفظ آن شدت و لحن درست، کار ساده ای نبود. گاهی فیلمبرداری در لوکیشن می تواند تا حدودی پیش بینی ناپذیر باشد، اما من در دوران پیش تولید سخت کار می کنم. روز اول فیلمبرداری با حالی آمدم سر صحنه که باید می رفتم بیمارستان. کاملا از پا افتاده بودم. اعتقاد دارم که پیش از شروع فیلمبرداری باید کاملا آماده شوم چون می خواهم در طول فیلمبرداری وقتم را صرف تمرکز روی صحنه ها و بازیگرها کنم. نمی خواهم درگیر چیزهای احمقانه ای مثل لوکیشن های نامناسب شوم.» * ایناریتو که از اولین نسخه تدوین شده «عشق سگی» راضی نبود، به پیشنهاد یکی از دوستانش با گی یرمو دل تورو مشورت کرد. دل تورو اعتقاد داشت که «عشق سگی» با این تدوین، فیلم بسیار خوبی است اما با تدوین مجدد و کمی کوتاه شدن، می تواند تبدیل به یک شاهکار شود. دل تورو فیلم را ده دقیقه کوتاه کرد. مجموعه این اتفاقات باعث شد که تدوین «عشق سگی» هفت ماه طول بکشد. این فیلم در جشنواره کن سال 2000 شرکت کرد و جایزه بزرگ هفته منتقدان را دریافت کرد. همچنین در بخش بهترین فیلم خارجی زبان اسکار سال 2001 انتخاب شد که در نهایت جایزه به فیلم «ببر خیزان، اژدهای پنهان» رسید.* پس از موفقیت «عشق سگی»، الخاندرو گونزالس ایناریتو به عنوان یکی از کارگردان های فیلم هشت اپیزودی «خودروی کرایه ای» با محوریت ماشین بی ام و انتخاب شد: «یکی از دلایلی که ساخت این فیلم را پذیرفتم این بود که آزادی کامل به من می دادند. فقط باید ماشین توی آن فیلم می بود و قصه ای حول آن نوشته می شد. می خواستم چیزی جدی بسازم که در یک کشور آمریکای جنوبی بگذرد، اما این تمرین فرم بود برای من. می خواستم چیزی با سبک مستند چریکی بسازم. ماشین برایم مهم نبود، متوجه منظورم هستید؟ در این داستان خاص، باید یک ماشین وجود می داشت، من هم ماشین را توی فیلم گذاشتم. برای من فرصت ساخت یک فیلم کوتاه خوب بود، و خوشبختانه پول خوبی برای آن به من دادند. پذیرفتن این فیلم به عنوان یک فیلم تبلیغاتی برایم سخت نبود. اگر این فیلم کوتاه را به کسی نشان دهیم که نداند درباره ماشین بی ام و است، شک دارم اصلا متوجه شود که این یک فیلم تبلیغاتی است. راستش خیلی تعجب کردم که تهیه کنندگان فیلم چیزی نگفتند چون در این فیلم ماشین با گلوله سوراخ سوراخ می شود، یکی کشته می شود و صندلی عقب پر از خون می شود. منتظر بودم بگویند که «کی حاضره این ماشین رو بخره وقتی نشون می دی که کسی توش کشته می شه و همه جای ماشین هم پر از خونه؟» اپیزودهای دیگر این فیلم را کارگردان هایی نظیر جان فرانکن هایمر، آنگ لی، وونگ کار وای، گای ریچی، جان وو و تونی اسکات کارگردانی کردند.* در سال 2001، پس از آن که در مکزیک پدرش چند ساعتی گرفتار آدم رباها شد و مادر و برادرش هم به شکلی وحشیانه طعمه دزدها شدند، الخاندرو گونزالس ایناریتو با خانواده اش به لس آنجلس مهاجرت کرد: «آن زمان در مکزیک آدم ربایی نوعی تفریح بود. پدر 72 ساله من را دزدیدند و شش ساعت نگه داشتند. وحشتناک بود. به مادرم حمله کردند و دندانش شکست. به برادرم هم حمله کردند. دیوانه وار بود. دیگر نمی توانستم روی کار کردن تمرکز کنم. تمام مدت نگران بچه هایم بودم. باید از مکزیک می رفتیم.» او درست چهار روز پیش از حملات یازده سپتامبر با خانواده اش وارد آمریکا شد.* ایناریتو در همان سال فیلم کوتاه دیگری هم ساخت؛ اپیزود یازده دقیقه ای «مکزیک» در فیلم «یازده سپتامبر» (11’9’’01( «شان پن من را به این تهیه کننده های فرانسوی معرفی کرد. اول قبول نکردم چون فکر می کردم که دورنمای کاملی از آن اتفاق ندارم. زیادی برایم خام و تاثربرانگیز بود. اما در نهایت پذیرفتم؛ هم به خاطر اهمیت باقی کارگردان ها هم به این دلیل که فهمیدم پول حاصل از این فیلم صرف برنامه های اجتماعی می شود. هیچ کس در این فیلم پولی نگرفت.»* پس از ساخت این فیلم های کوتاه، ایناریتو در دومین همکاری خود با گی یرمو آریاگا، سراغ ساخت دومین فیلم بلند و اولین فیلم آمریکایی خود، «21 گرم» رفت. او برای این فیلم موفق شد ستاره هایی مانند نائمی واتس، بنیچ-یو دل تورو و شان پن را جذب کند؛ ظاهرا حتی پیش از آن که فیلمنامه را بخواند بازی در این فیلم را قبول کرد. دل تورو در مورد رفتار ایناریتو سر صحنه این فیلم گفته است که «خیلی مشوق بود. مثل پدر گروه فیلمسازی مان بود؛ یک پدر خوب. همه را دور هم جمع می کرد. ما درباره همه چیز با هم حرف می زدیم، و اگر او متوجه چیزی نمی شد، می پرسید.» «21 گرم» موفق شد نظر مساعد منتقدها را جلب کند و در گیشه هم به فروشی شصت میلیون دلاری دست پیدا کند؛ رقمی که با توجه به بودجه بیست میلیونی فیلم، بسیار خوب به حساب می آید. این فیلم در بخش های بهترین بازیگر زن نقش اصلی (نائومی واتس) و بهترین بازیگر مرد مکمل (بنیچیو دل تورو) نامزد اسکار سال 2004 شد.* ایناریتو و آریاگا پس از این دو تجربه بسیار موفق، سراغ سومین همکاری خود رفتند. فیلم «بابل» که داستان آن در چهار کشور و سه قاره مختلف می گذشت: «یک سال را مشغول تحلیل و جذب و محترمانه برخورد کردن با همه این فرهنگ ها بودم. سعی کردم که آنها را قضاوت نکنم. یا تصویری کلیشه ای یا کارتونی از آنها ارائه ندهم. شفقت کلمه تعریف کننده این فیلم است.»برد پیت، کیت بلانشت و گائل گارسیا برنال از جمله انبوه بازیگران این فیلم بودند. برد پیت برای بازی در «بابل» پیشنهاد حضور در فیلم «در گذشته»ی مارتین اسکورسیزی را رد کرد. کیت بلانشت هم ابتدا قصد داشت بازی در «بابل» را رد کند چرا که کاراکترش بخش عمده حضورش در صحنه را باید روی زمین دراز می کشید؛ اما در نهایت به خاطر علاقه به همکاری با ایناریتو، بازی در فیلم را پذیرفت. لوکیشن های متعدد فیلم باعث شد فیلمبرداری آن بخش عمده سال 2005 را به خود اختصاص دهد: «من به همراه خانواده ام به مراکش رفتم، به تیووانا رفتم و به ژاپن. آنها همه سال را پیش من نبودند اما سفرهای زیادی کردند. زیباترین چیزهایی که یاد گرفتم،از بچه هایم یاد گرفتم. آنها هشت و ده ساله بودند و در این روستاهای محقر با بچه های مراکشی بازی می کردند و بعد با بچه های ژاپنی بازی می کردند. بچه ها از این دیوارهایی که ما بزرگسالان ساخته ایم، رها هستند. آنها در اصل خالص اند و با چیزی غیر از چشمان شان درک می کنند. ما این طور به دنیا می آییم؛ اما متاسفانه وقتی بزرگ می شویم مسموم می شویم.»در دوران فیلمبرداری، رابطه میان ایناریتو و آریاگا به هم خورد و ایناریتو حضور او را در صحنه فیلمبرداری ممنوع کرد؛ بعدها آریاگا در مصاحبه ای گفت که «این رابطه به پایان رسیده بود اما هنوز هم برایش احترام قائلم.» «بابل» با بودجه ای 35 میلیسون دلاری ساخته شد و در جشنواره کن سال 2006 به نمایش درآمد و جایزه بهترین کارگردانی را برای ایناریتو به ارمغان آورد. این فیلم همچنین در هفت رشته بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه اریژینال، تدوین، موسیقی و دو بازیگر زن نقش مکمل نامزد جوایز اسکار شد که از این میان، گوستاوو سانتااولالا جایزه بهترین موسیقی متن را دریافت کرد. با «بابل»، ایناریتو موفق شد سه گانه «مرگ» خود را کامل کند. * پس از ساخت «بابل»، ایناریتو فیلمی سه دقیقه ای را در فیلم اپیزودیک فرانسوی «هر کس سینمای خودش» (2007) کارگردانی کرد و پس از آن سراغ ساخت چهارمین فیلم خود، «بیوتیفول» رفت. در غیاب آریاگا، او فیلمنامه این فیلم را به همراه آرماندو بو و نیکلاس جیوکوبن نوشت. گوستاوو سانتااولالا 27 قطعه موسیقی برای این فیلم نوشت که در نهایت از چهارتای آنها استفاده شد. ایناریتو حدود سه سال و نیم مشغول ساخت این فیلم بود که چهارده ماه از آن صرف تدوین شد: ««بیوتیفول» فیلم دشواری است. با ابتذال سرگرمی های سبک سازش نمی کند. فیلمی نیست که هر روز در سینه پلکس ها ببینید اما این فیلمی بود که من در مقام یک هنرمند لازم بود بسازم. غارنشین ها وقتی گوزن می دیدند، طرحش را روی دیوار غار می کندند چون نیاز داشتند بی واسطه چیزی را که از آن تاثیر گرفته بودند، بیان کنند؛ و من هم عاشق همین کارم. به همین دلیل این فیلم ها را می سازم. احتیاج دارم خودم را بیان کنم.» «بیوتیفول» در جشنواره کن سال 2010 به نمایش درآمد و خاویر باردم جایزه بهترین بازیگر مرد این جشنواره را از آن خود کرد. اسکار این فیلم را در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان خود انتخاب کرد؛ همچنین خاویر باردم در بخش بهترین بازیگر مرد نقش اصلی نامزد شد. «بیوتیفول» با استقبال تقریبی منتقدها روبرو شد؛ ورنر هرتسوگ، شان پن، جولیا رابرتز و مایکل مان از علاقه مندان جدی آن هستند.* الخاندرو گونزالس ایناریتو در سال 2010 برای جام جهانی برای شرکت نایک تبلیغی ساخت با نام «برای آینده بنویس»؛ در این آگهی تبلیغاتی بازیگرهایی مانند رونالدینیو، فرانک ریبری، وین رونی، کریستیانو رونالدو، فابیو کاناوارو و دیدیه دروگبا بازی کردند: «وین رونی به شدت با دوربین راحت بود. به او گفتم که وقتی کمی سنش بیشتر شود و فوتبال را کنار بگذارد، به او نقشی پیشنهاد خواهم داد. رونی یک آینده هالیوودی خوب خواهد داشت؛ مطمئنم.»* پس از «بیوتیفول»، ایناریتو قصد داشت فیلم اقتباسی «از گور برخاسته» را با بازی لئوناردو دی کاپریو بسازد اما دی کاپریو درگیر بازی در فیلم «گرگ وال استریت» مارتین اسکورسیزی بود و در نتیجه ایناریتو سراغ ساخت کمدی سیاه «بردمن» رفت. ایده او برای فیلمبرداری این فیلم، استفاده از نماهای خیلی بلندی بود که در تدوین بتوان نقطه قطع آنها را پنهان کرد تا این طور به نظر برسد که فیلم، مانند «طناب» هیچکاک، تنها از یک نما تشکیل شده است: «با والتر مرچ، تدوینگر فیلم درباره این صحبت کردم که آیا زندگی ما از نظر سیال بودن، مثل تصاویر دوربین روی دست تجربه می شود، یا مثل تصاویر استدی کم؟ با تجربه پنجاه سال زندگی، به این نتیجه رسیدم که زندگی همه آدم ها مثل یک نمای استدی کم ادامه دار است. از لحظه ای که صبح ها چشمان مان را باز می کنیم داریم زندگی مان را بدون تدوین هدایت می کنیم. فقط وقتی که موضوعی ضروری پیش می آید، می رویم روی دوربین روی دست. زمان تدوین فقط وقتی است که داریم درباره زندگی مان صحبت می کنیم، یا زمانی که آن را به یاد می آوریم.»ایناریتو برای اجرای این نماهای بلند، مجبور شد به همراه امانوئل لوبزکی، فیلمبردار فیلم چندین ماه فیلمنامه را با بازیگرهای جایگزین تمرین کند تا بتواند تنظیم درستی از حرکت دوربین و حرکت بازیگرها به وجود آورد. مایکل کیتون، اما استون و ادوارد نورتون برای نقش های اصلی فیلم انتخاب شدند. بازیگران فیلم مجبور بودند خودشان را با شرایط سختی که ایناریتو برای فیلمبرداری چیده بود، وفق دهند و در برخی نماهای بلند، حدود پانزده صفحه از فیلمنامه را حفظ و اجرا کنند. این فیلم به عنوان فیلم افتتاحیه جشنواره ونیز انتخاب شد. اکران فیلم با استقبال منتقدها مواجه شد و «بردمن» در نهایت در نُه رشته از اسکار سال 2015 انتخبا شد که از آن میان،جوایز بهترین فیلم، فیلمنامه اریژینال، کارگردانی و فیلمبرداری را دریافت کرد.* پس از موفقیت «بردمن» ایناریتو فورا ساخت «از گور برخاسته» را آغاز کرد؛ فیلمی که اقتباسی بود از داستانی با نام «از گور برخاسته: رمانی درباره انتقام»، نوشته مایکل پونکه، نویسنده، استاد دانشگاه و سفیر آمریکا در سازمان تجارت جهانی.داستان پونکه درباره هیو گلس، شکارچی مرزنشین آمریکایی قرن های 18 و 19 بود و ایناریتو اصرار داشت در بازسازی شرایط زندگی او، از جلوه های ویژه استفاده نشود و در نتیجه مجبور شد فیلم را در دوازده لوکیشن در سه کشور مختلف فیلمبرداری کند. بدی آب و هوا، دور بودن لوکیشن ها و اصرار ایناریتو و امانوئل لوبزکی بر ا ...

ادامه مطلب  

در جست وجوی عشق حقیقی در شب های قدر  

درخواست حذف این مطلب
شب های قدر فرصت مناسبی است که انسان با کنده شدن از علایق و دلبستگی هایی که موجب محدود شدن فطرت انسانی و مخدوش شدن جلوه الهی آدمی می شود، مقدمات نیل عشق حقیقی را فراهم نمایدگروه دین و مذهب آناج/ یونس یوسفی: از هر کوی و برزنی که گذر کنیم و در هر زمانی که سیر نمائیم و قدم در وادی روان هر انسان و حیوانی که بگذاریم، دلبستگی ها و تمایلات و جاذبه هایی وجود دارد که حیوان و انسان را به سوی خود می کشد و گاها در خود هضم می نماید، تا جایی که فرد به خاطر آن علاقه و خواسته، از هست و نیست خود می گذرد و زندگی خودش را فدای آن دلبستگی می نماید.اما جنس دلبستگی که در انسان وجود دارد با جنس دلبستگی حیوانات متفاوت است و بسیار بالاتر و والاتر از آن است، مگر اینکه انسانی با چشم پوشی از فطرت متعالی و گرایش های الهی خودش، تمامی عشق و علاقه و دلبستگی اش را در امور مادی و زمینی خلاصه نماید، البته وجود عواطف انسانی و زمینی برای زندگی دنیوی ضرورت دارد و بدون وجود داشتن علقه زندگی دنیوی، حیات در این دنیا با سختی های فراوان همراه خواهد بود، به گونه ای که شاید انگیزه بسیاری از فعالیت های دنیوی از انسان سلب شود.باید توجه داشت که عشق زمینی تنها در صورتی مطلوب است که انسان را به عشق حقیقی و برتر راهنمایی کند که انسان به ضعف های عشق زمینی واقف گردد و بداند اینها همه مَجاز عشق اند، نه حقیقت عشق!شب های قدر فرصت مناسبی است که انسان با کنده شدن از علایق و دلبستگی هایی که موجب محدود شدن فطرت ا ...

ادامه مطلب  

۱۱ راهکار اصولی برای حفظ عشق در زندگی زناشویی  

درخواست حذف این مطلب
سرویس سبک زندگی فردا: در دوره علم، دانش و تحصیل زندگی می کنیم. بیشتر جوان ها به دنبال تحصیلات دانشگاهی رفته و مدارک رنگارنگ به دست آورده اند. هر کس تخصص و هنری پیدا کرده و می تواند در زمینه ای ابراز وجود کند، اما خلأ دانش عاطفی هنوز وجود دارد. بسیاری از زوج های جوان به مشکل برمی خورند، چون به درستی یاد نگرفته اند به هم محبت کنند و یکدیگر را آماج عشق و مهر قرار دهند. در ادامه این مطلب را به نقل از سلامت نیوز بخوانید.این در حالی است که مهر و محبت، اصلی ترین عامل دوام زندگی زناشویی است و وجود آن به اشکال گوناگون درخت زندگی زناشویی را تغذیه کرده به رشد آن کمک می کند. در این گزارش به نقش محبت در زندگی زناشویی و چگونگی آن اشاره می کنیم.مراقب منفی ها باشید!آزاده و فواد با عشق و علاقه با هم ازدواج کردند و بر سر زندگی شان رفتند. محبت و عاطفه میان آن دو بسیار پررنگ بود، اما، چون خام و بی تجربه بودند هرازگاهی رفتارهای اشتباهی نسبت به یکدیگر نشان می دادند. فواد برای رفاه دونفره شان بسیار زحمت می کشید، اما مانند تمام جوانان ابتدای راه مشکل داشت. آزاده هرازگاهی به یاد مشکلات مادیشان می افتاد و به شوهرش یادآوری می کرد نالایق است و قابلیت مدیریت امور مالی را ندارد. کمی بعد از گفته خود پشیمان می شد و دوست داشت رابطه خوب با فواد را از سرگیرد، اما امکان پذیر نبود. آن ها بتدریج از هم دور شدند.به گفته دکتر سعیده مصافی، روان شناس برای این که یک رابطه با کارکرد خوب شکل بگیرد نسبتی از تعامل مثبت و منفی لازم است. تحقیقات نشان می دهد در مقابل هر رخداد منفی، پنج عملکرد مثبت باید وجود داشته باشد تا بعد منفی قضیه محو شود. یعنی اگر فردی به هر دلیلی همسر خود را ناراحت کرد باید پنج مرتبه موجبات شادی او را فراهم کند تا رابطه شان به حالتی خنثی برسد. برای ایجاد عشق و علاقه محبت به مراتب بیشتری لازم است. پس مراقب رفتارهای ناخوشایند باشید و بدانید جبران یک برخورد منفی بسیار دشوار است.آیا درباره مثلث عشق می دانید؟به گفته سونیا رشید، کارشناس ارشد مشاوره، یک عشق کامل و درست جاری بین زن و شوهر از سه بعد در نسبت هایی تقریبا مساوی تشکیل می شود: صمیمت، شور و اشتیاق و تعهد. صمیمیت به علاقه و گرمی رابطه، محبت، نزدیکی و در قید و بند یکدیگر بودن برمی گردد. شور و اشتیاق به زمینه های جسمی و فیزیکی میان دو نفر مربوط می شود به طوری که دیدار و بودن آن ها کنار هم را شیرین و لذتبخش می کند. به بیان دیگر این بخش به انگیزه و هیجان زن و مرد ارتباط دارد. تعهد هم به معنی تلاش برای حفظ رابطه به دلایل اخلاقی است. یعنی تصمیمی که گرفته و تاییدشده حال نیاز به مراقبت دارد تا از گزند زمانه درامان بماند.رشید ادامه می دهد زمانی رابطه عاطفی میان زن و مرد بدرستی باقی می ماند که این دو به هر سه جنبه مثلث عشق به طور تقریبا یکسان اهمیت دهند. محبت و علاقه باید در کنار اشتیاق بودن با هم قرار بگیرد تا کامل تر شود و از آن سو دو نفر متعهدانه برای حفظ این رابطه بکوشند. هر زن و مردی باید سه ضلع این مثلث را در زندگی خود بسنجد تا متوجه شود در کجا ضعف می بینند. رابطه آرمانی زمانی شکل می گیرد که دو نفر به تقویت هر سه بعد بکوشند.کوچک های ارزشمندرشید می گوید: گاهی زن و شوهر ها اصرار دارند برای یکدیگر هدایای گران قیمت بخرند یا کارهایی بسیار بزرگ انجام دهند. در حالی که تاثیر کارهای به ظاهر کوچک در ایجاد محبت به مراتب لذتبخش تر است. بسیاری از آقایان، دریافت یک فنجان چای خوشرنگ قندپهلو از دست همسر مهربان را به هدیه گران قیمت ترجیح می دهند. خانم ها از شنیدن جمله دوستت دارم، لذت فراوان می برند و احساس امنیت عاطفی می کنند. بهترین هدیه ای که یک مرد پراشتغال می تواند به همسر خود بدهد زمانی است که برای او صرف می کند.انتقادهای تند و گزندهزن و شوهر در دو دنیای کاملا متفاوت شکل گرفته اند و هنگامی که کنار هم قرار می گیرند از بسیاری جنبه ها با هم متفاوتند. به همین دلیل اوایل دوران زندگی مشترک بسیار پیش می آید آن دو با هم مشکلاتی دارند و بین آن ها جر و بحث هایی منتقدانه شکل می گیرد که گاهی بسیار گران تمام می شود. انتقاد کردن باید با لحنی مناسب انجام شود تا نتیجه ای سازنده در پی داشته باشد. مبادا به بهانه انتقاد زن و شوهر از خطوط قرمز رد شوند.از آن طرف انتقادپذیری هم لازمه ادامه ارتباط است. وقتی عملکرد یکی از زوجین به دلیلی موجه برای دیگری غیرقابل پذیرفتن است او باید اشتباه خود را قبول کند و به تصحیح خود بپردازد. تغییر آسان و شیرین نیست، اما نتیجه آن حفظ عشق است.قفل و کلیدسمیرا هرگاه از دست شوهرش ناراحت می شود، می گوید: تو بلد نیستی با مردم درست رفتار کنی، تو نمی توانی هیچ کاری را درست انجام دهی و تو اصلا چیزی از درون من نمی دانی. او همین طور به تو نمی دانی و نمی توانی هایش ادامه می دهد و هر بار شوهرش را یک قدم از خود دورتر می کند. شوهر او درمقابل این جملات سمیرا خلع سلاح می شود و تن ها به فرار می اندیشد.رشید می گوید: در زندگی متاهلی جملاتی همچون نمی توانی، نمی دانی، در این زمینه افتضاحی و مانند این ها حکم قفل هایی دارند که به روزنه های عاطفی زندگی می خورد و آن ها را یکی پس از دیگری می بندد. یک زن یا مرد باید راه حلی کلیدگونه به همسر خود ارائه کند یعنی روش درست عملکرد را به او پیشنهاد دهد و او را به سمت بهتر شدن هدایت کند. زندگی بادوام آن زندگی است که در آن کلیدهای فراوان وجود داشته باشد و تعداد قفل ها به حداقل باشند.محبت، واکسن سختی هاگل زندگی هر چه زیباتر و خوشبوتر باشد خارهای بُرنده تری خواهد داشت. در هر زندگی نیش و نوش در کنار هم وجود دارد و مشکلات و سختی ها هرگز از روزگار رخت برنمی بندند، اما مهر و محبتی که ب ...

ادامه مطلب  

چرا عشق روز به روز کم رنگ تر می شود  

درخواست حذف این مطلب
بر خلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند عشق یکباره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛ واقعیت اینست که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی جای گیرد، آب و نور کافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت کشی کنیم و به آن کود بدهیم و مستمراً به آن رسیدگی نمائیم.چگونه عشق به مرور کمرنگ می شود یا از بین می رود؟ما عاشق ایده آلها و کمالها می شویم و از نقصان ها می گریزیم. شاید تعجب کنید اگر بدانید معمولا انسانها عاشق یک موجود کامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی که این تصویر ذهنی را منطبق با یک دختر یا یک پسر در اطراف خود می کنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا می دارد که او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد. و هنگامی که به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود بیینم، عشق ما رو به افول می رود. اما اینکه تصویر ذهنی ما چگونه باید در بیرون شکل بگیرد و حفظ شود نیاز به تخصص و منطق دارد، لذا عشق ما فوق عقل است، یعنی اینکه باید از مسیر عقلانی و منطقی گذر کند و بالاتر از تفکر خام ما باشد، نه به عکس. یعنی عشق نباید مادون فکر باشد. عشقی که مادون باشد، و از سطح پائین تری برخوردارست، ارزش ندارد تا برایش بمیریم.پس اگر در زندگی به مرور دریافتیم همسرمان از زیر بار وظایف و مسئولیتهای خود شانه خالی می کند، لذتهای خود را محور قرار می دهد و هنوز « من» بودن محور فکری اوست. اینگونه می شود که کسالت مزمن عشق، را به چشم خواهیم دید. از دیگر آفتهایی که ما به عشق می رسانیم، می توان به موارد زیر اشاره کرد.حتما بخوانید نکاتی درباره عشق و عاشقیعدم انعطاف پذیری:عدم انعطاف پذیری نسبت به مسائلی که در زندگی با آن روبرو هستیم. مثلا اگر تعصب روی روش و سلیقه های خود داشته باشیم. و به علاقه ها، سلیقه ها و شیوه های زندگی همسرمان، مکرراً انتقاد کنیم یا از آن بدتر، اهانت کرده یا مسخره بگیریم.کمال گرایی افراطی:از آنجا که ما در ناخودآگاه عاشق «خوبی مطلق»، «مثبت مطلق» و «کمال مطلق» شده ایم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبی ارزیابی کرده ایم، به مرور این ارزیابی خطا، خود را به ما نشان می دهد و دچار مشکل می سازد. او هرگز نمی تواند انتظارات و توقعات ایده آلی ما را بر آورده کند. او هم یک انسان مثل بقیه انسانهاست و بدیهی است که نقاط ضعف زیادی نیز در کنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.عدم مهارت های زندگی:مهارت های کافی جهت رسیدگی به بذر عشق را نداریم. مهارتهای ...

ادامه مطلب  

دانلود موزیک آرامش بخش جدید  

درخواست حذف این مطلب
برای دانلود به روی عبارت دانلود کلیک کنید و منتظر بمانید تا پنجره مربوطه ظاهر شود سپس محل ذخیره شدن فایل را انتخاب کنید و منتظر بمانید تا دانلود تمام شود.اگر نرم افزار مدیریت دانلود ندارید پیشنهاد می شود برای دانلود فایل ها حتماً از یک نرم افزار مدیریت دانلود و مخصوصاًinternet ...

ادامه مطلب