تأخیر جایز نیست بلافاصله شروع کنیم  

درخواست حذف این مطلب
نویسنده: مجید فراهانیداشتن هدف خیلی خوب است. زندگی با هدف خیلی خوب است. گذر عمر بر اساس هدف هم خیلی خوب است. اینکه سال جدید را با هدف های مشخص آغاز کنیم خیلی خیلی خوب است. اصلاً عالی است. اما اینکه هدف فقط در حد حرف باشد و سر سفره هفت سین جا بماند باور کنید خیلی بد است. اما واقعیت این است که اکثر ما از آن دسته افرادی هستیم که هر سال نو را با لیست بلند بالایی از اهداف آغاز می کنیم و این لیست مثل سال قبل است و یکی از افرادی هستیم که به خردادماه نرسیده تمامی اهداف و آرزوهای شب عید خود را فراموش کرده و قید اهدافمان را می زنیم. سال خود را هدفگذاری کنیمفکر ...

ادامه مطلب  

عکس/زندگی در روستای محروم کالشور، خراسان شمالی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، روستای کالشور از توابع کالیمانی بخش مانه و سملقان استان خراسان شمالی است(در زبان محلی کال به معنی چشمه، و کالشور به معنی چشمه شور است). مسیر صعب العبور آن با عبور از روستای کالیمانی و بعد از آن عبور از یک جاده ناهموار (که در فصل بارش کاملا غیر قابل عبور است) ممکن می شود. روستای کالشور با حدود ۲۵ خانوار از کلیه امکانات رفاهی شامل آب، برق، گاز و حتی دسترسی مخابراتی محروم است. محل تامین آب روستا چشمه ای با آب غیر بهداشتی در نزدیکی روستا است.عده ای از ساکنین روستا محل زندگی خود را ترک و یا به صورت فصلی مهاجرت کرده اند، اما بسیاری از خانوارهای روستا علیرغم نبود امکانات رفاهی و بهداشتی و نداشتن کار و امکان معیشت همچنان در محل فعلی زندگی خود مانده اند و عده ای دیگر از روستاییان برای تامین زندگی و استفاده دامهایشان از مراتع اطراف محل زندگی به شغل دامداری مشغول هستند.علیرغم نبود امکانات رفاهی در این روستای کوچک و محروم، ساکنین به دلیل عدم بهرمندی از تسهیلات برای امرار معاش و زندگی حاضر به نقل مکان به محل جدید نزدیک به جاده برای تسهیل دسترسی و تامین امکانات نیستند. این امر سبب محرومیت تحصیلی در بین کودکان و جوانان روستا و فقر فرهنگی و نزدیک به صفر بودن اطلاعات ساکنین از سبک زندگی، باوجود جمعیت کم آن و همچنین محرومیت از امکانات بهداشتی شده است و جای این سوال را در ذهن باقی می گذارد، که علت عدم همکاری روستاییان(با تعداد خانوار کم) با مسئولین برای نقل مکان به محل جدید و نزدیک تر به جاده با هدف تامین تسهیلات و تامین امکانات رفاهی چیست؟زندگی در روستای محروم کالشور، خراسان ش ...

ادامه مطلب  

کاخ ها و خانه های لوکس رهبران جهان  

درخواست حذف این مطلب
روسای جمهور و پادشاهان کشورهای مختلف در کاخ ها و مجموعه هایی لوکس زندگی می کنند که دارای امکانات بسیار زیادی هستند. اکنون قصد داریم محل زندگی رهبران جهان را معرفی کنیم.شخصیت های قدرتمند و مقامات کشورهای مختلف در خانه هایی لوکس و مجهز زندگی می کنند که مناسب شان و مقام آن ها باشد. در برخی از این کاخ ها و خانه های مجلل و مدرن، امکانات و تجهیزاتی وجود دارد که شاید بسیاری از شهرها و حتی کشورها از آن بی بهره باشند. از باند فرود هلی کوپتر گرفته تا تابلوهای هنری گران قیمت و یا میز و صندلی های طلا کاری شده و سالن های پذیرایی وسیع تنها بخشی از ویژگی های این کاخ های مجلل به شمار می روند.برخی از این کاخ ها از زمان های دور ساخته شده اند و اکنون یک مکان تاریخی هستند که هنوز به عنوان محل زندگی رهبران جهان شناخته می شوند. برخی از آن ها نیز به سبک معماری مدرن و امروزی طراحی و ساخته شده اند و حتی امکان بازدید از آن ها نیز به صورت محدود برای مردم عادی فراهم شده است. این ها خانه هایی هستند که شاید بسیاری از تصمیمات مهم تاریخ در آن ها شکل گرفته باشد. روسای جمهور و پادشاهان کشورهای مختلف هر روز صبح در این کاخ ها از خواب بیدار می شوند و دیدن چنین مکان هایی می تواند اطلاعات ارزشمندی را در مورد فرهنگ، سیاست، هنر و معماری کشورها و حکومت ها به ما ارائه بدهد.۱٫ کاخ پالاسیو دا آلوورادا – برزیل (palacio da alvorada) پالاسیو آلوورادا یکی از زیباترین کاخ های ریاست جمهوری برزیل است که در شهر برازیلیا واقع شده و معمار برزیلی به نام اسکار نیمیر آن را طراحی کرده است. در سال ۱۹۵۷ میلادی ساخت این کاخ زیبا شروع شد و یک سال بعد به پایان رسید. طراحی های داخلی، معماری استخر و مجسمه های درون کاخ نیز توسط هنرمندی به نام آلفردو سشیاتی (alfredo ceschiatti) انجام شده است. این عمارت مینیمالیستی از اتاق های متعدد، یک اتاق پذیرایی بزرگ و یک زیرزمین شامل سالن کنفرانس، اتاق بازی، انبار و آشپزخانه تشکیل شده است. این معماری مینیمالیستی در عین سادگی و مدرن بودن، زیبایی خارق العاده ای را به وجود می آورد.۲٫ کاخ الیزه – پاریس فرانسه (elysee) کاخ مشهور الیزه در نزدیکی شانزه لیزه پاریس واقع شده است. این کاخ در سال ۱۷۲۲ میلادی تاسیس و از سال ۱۸۴۸ به عنوان اقامتگاه روسای جمهور فرانسه انتخاب شد. الیزه که یکی از مشهورترین کاخ های محل زندگی رهبران جهان شناخته می شود، نمونه ای عالی و زیبا از معماری کلاسیک است و زیبایی شگفت انگیزی را با طلاکاری هایی ناب به نمایش می گذارد. دفتر کار رئیس جمهور فرانسه در کاخ الیزه به دلیل طلاکاری های بسیار زیادی که در دیوارها، درها و میز و صندلی ها به کار رفته به نام اتاق طلایی (salon dore) معروف است. ۳٫ کاخ سلطنتی توکیو – ژاپناین کاخ سلطنتی به امپراتور آکیهیتو (akihito) و خانواده او تعلق داشته و اطراف آن را یک پارک بسیار بزرگ، خندق و دیوارهای ضخیم احاطه کرده است.۴٫ کاخ سفید – واشنگتن آمریکا (white house)قطعا کاخ سفید یکی از معروف ترین کاخ های محل زندگی رهبران است. این کاخ که در واشنگتن دی سی قرار دارد، اکنون به عنوان اقامتگاه دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا و خانواده اش به همراه محل کار دیپلمات ها، کارکنان عالی رتبه، فرمانداران ایالت ها و سران دولت مورد استفاده قرار می گیرد. در این کاخ یک اتاق بیضی شکل وجود دارد که فضای رسمی کار رئیس جمهور و مقامات مهم ایالات متحده آمریکا است. همچنین کاخ سفید دارای دو اتاق غذاخوری است که یکی از آن ها مخصوص خانواده رئیس جمهور و دیگری برای رهبران جهان در نظر گرفته شده است.۵٫ کاخ کرملین – مسکو روسیه (moscow kremlin)کرملین که به معنای «قلعه ای در داخل شهر» است، در بین قرن ۱۴ تا ۱۷ میلادی ساخته شده و به عنوان محل رسمی اقامت رئیس جمهور روسیه شناخته می شود. ساختمان مجلس سنای کرملین در داخل این مجموعه، اکنون محل زندگی رئیس جمهور ولادیمیر پوتین است.۶٫ کاخ ریاست جمهوری هانوی – ویتنام (hanoi)کاخ ریاست جمهوری هانوی در سال ۱۹۰۶ برای فرماندار کل هندوچین ساخته شد و در حال حاضر تنها برای پذیرایی رسمی از رهبران جهان از آن استفاده می شود. این کاخ زیبا که توسط یک معمار فرانسوی طراحی شده، در اطراف دریاچه ماهی کپور بنا شده است.۷٫ کاخ باکینگهام – لندن انگلیس (buckingham)یکی از حیرت انگیزترین کاخ های محل زندگی رهبران جهان ، کاخ باکینگهام لندن است که در سال ۱۸۳۷ میلادی به عنوان اقامتگاه رسمی خانواده سلطنتی بریتانیا ساخته شد. هم اکنون هر چند ملکه الیزابت دوم رهبر سیاسی انگلیسی ها نیست اما در این کاخ سکونت دارد. این کاخ ۷۷۵ اتاق دارد که شامل ۵۲ اتاق خواب سلطنتی، ۱۸۸ اتاق خواب کارکنان، ۹۲ دفتر اداره و ۷۸ حمام می شود.۸٫ خانه شماره ۱۰ داونینگ – لن ...

ادامه مطلب  

زندگی نامه ایلان ماسک ؛ فراز و نشیب های زندگی مرد جاه طلب دنیای علم و تکنولوژی  

درخواست حذف این مطلب
زندگی نامه ایلان ماسک (elon musk) به عنوان معروف ترین مرد جاه طلب دنیای علم و تکنولوژی در عصر حاضر، برای بسیاری از ما جالب و خواندنی است. در ادامه فراز و نشیب های زندگی ایلان ماسک را با هم مرور خواهیم کرد.شاید بزرگ ترین سوالی که با شنیدن اسم ایلان ماسک به ذهن خطور کند این باشد که «واقعا چه کاری از این شخص برنمی آیند؟!» ماسک علاوه بر هدایت کمپانی های نامداری چون تسلا (tesla) و اسپیس ایکس (spacex)، در شرکت “openai” و سولارسیتی (solarcity) هم فعالیت دارد و دائما در حال تحت تاثیر قرار دادن دنیای فناوری است؛ او به تازگی اظهار کرد که تا خارج کردن انسان از زمین و ایجاد تمدن بر روی مریخ، کاملا از دستاوردهایش خوشحال و راضی نمی شود.از طرف دیگر، شرکت تسلا به تازگی از “model 3“، خودرویی مقرون به صرفه که به اعتقاد برخی محصولی کلیدی در جایگزینی اتومبیل های سوخت فسیلی با اتومبیل های الکتریکی است، رونمایی کرد.به جرات می توان گفت که ایلان ماسک در میان فعالیت های مختلف، از اکتشافات فضایی و ساخت خودروهای برقی گرفته تا تحقیق در مورد مضرات هوش مصنوعی (ai) و توسعه فناوری استفاده از انرژی های تجدید پذیر، ورژن واقعی تونی استارک (tony stark)، شخصیت اصلی سری فیلم های مرد آهنی است.اما زندگی این کارآفرین نابغه همیشه اینطور پربار نبوده و سختی ها و چالش های زیادی در مسیر موفقیت ماسک وجود داشته اند که در ادامه مهم ترین آن ها را بررسی خواهیم کرد؛ این شما و این هم زندگی نامه ایلان ماسک:ایلان ماسک در روز 7 ام تیرماه سال 1350 در پرتوریا (pretoria) آفریقای جنوبی، به دنیا آمد.پدر او اِرول ماسک (errol musk) که خود یک مهندس الکترونیک است، پسرش را به عنوان متفکری درون گرا توصیف می کند؛ بر اساس صحبت های ارول، درزمانی که در میهمانی ها مردم عادی مشغول خوش گذرانی بودند و در مورد مسائل روزمره ای چون مسابقات ورزشی بحث می کردند، ایلان کوچک به دنبال کتاب خانه میزبان می گشت و ساعت ها غرق کتاب هایی که پیدا می کرد، می شد.مِی ماسک، مادر ایلان ماسکمادر ایلان، مِی ماسک (maye musk)، اهل کانادا و یک متخصص تغذیه است که عکسش به عنوان مدل بر روی جعبه غلات صبحانه “special k” و مجله تایم چاپ شده است.مِی و اِرول ماسک در سال 1359 از هم طلاق گرفتند؛ در آن زمان ایلان نه ساله و برادر کوچک ترش کیمبال (kimbal)، تصمیم گرفتند که با پدرشان زندگی کنند.ایلان ماسک در سن 12 سالگی بازی ساده ای با نام “blastar” را طراحی کرد و آن را به قیمت 500 دلار به یک مجله کامپیوتری فروخت. ماسک ادعا می کند که این بازی در عین سادگی از بازی “flappy bird” بسیار جذاب تر بود!اما ایلان در مدرسه اوقات خوشی را نمی گذراند؛ همانطور که در کتاب زندگی نامه «ایلان ماسک: تسلا، اسپیس ایکس و تلاش برای رسیدن به آینده ای فوق العاده» به آن اشاره شده است، بعد از اینکه چند نفر از هم مدرسه ای های ماسک او را از پله ها به پایین پرت کرده و به شدت کتک زدند، ایلان نوجوان چند روزی را در بیمارستان بستری شد.پس از گذراندن دوران دبیرستان، ایلان ماسک به همراه خواهرش توسکا (tosca) و برادر و مادرش به کانادا نقل مکان کرد و به مدت دو سال در دانشگاه کویینز (queen’s university) شهر کینگستونِ استان انتاریو مشغول به تحصیل شد.تصویری مربوط به سخنرانی فارغ التحصیلی ایرادشده توسط ایلان ماسک در مؤسسه فناوری کالیفرنیا (caltech)، در سال 1391با این حال، ماسک تحصیلاتش را در دانشگاه پنسیلوانیا به اتمام رساند و دو مدرک در رشته های فیزیک و اقتصاد گرفت.او در دوران تحصیل در دانشگاه پنسیلوانیا خانه ای ده اتاق خوابه را به همراه یکی از همکلاسیانش به نام اَدیو رِسی (adeo ressi) که اکنون از کارآفرینان معروف آمریکایی است، اجاره کرد و آنجا را به یک کلوپ شبانه غیررسمی تبدیل کرد. این اقدام ماسک جزو اولین تلاش های او برای ورود به عرصه کارآفرینی بود.پس از فارغ التحصیلی ماسک برای گرفتن مدرک دکترا به دانشگاه استنفورد کالیفرنیا رفت، اما فقط دو روز طول کشید تا او نظرش را در مورد ادامه تحصیل تغییر دهد و تصمیم بگیرد که شانس خود را در حباب دات-کام (dot-com bubble) که در آن زمان بازارهای اقتصادی را دگرگون کرده بود، امتحان کند. ماسک هرگز به دانشگاه استنفورد بازنگشت.کیمبال ماسک، برادر ایلان ماسکپس از این، ماسک به همراه برادرش با 28 هزار دلار از سرمایه پدرشان استارتاپی با نام “zip2” را راه اندازی کردند. این کمپانی تحت وب اطلاعات مربوط به راهنماهای سفرهای گردشگری شهری را برای روزنامه هایی مانند نیویورک تایمز و شیکاگو تریبیون (chicago tribune) فراهم می کرد.ایلان ماسک در مورد خاطرات دوران شکوفایی zip2 می گوید که فشار کار او را مجبور می کرد تا در دفتر کارش بخوابد و در مکان های عمومی مانند انجمن مسیحی مردان جوان (ymca) حمام کند. تمام این سختی ها با خرید شرکت توسط کمپانی کامپک (compaq) به قیمت 341 میلیون دلار پول نقد و سهام، به نتیجه ی مطلوب رسید. سهم ماسک از این قرارداد 22 میلیون شد.ایلان ماسک با 10 میلیون دلار از سرمایه اش شرکت بانکی آنلاین “x.com” را در سال 1378 راه اندازی کرد. یک سال بعد، این شرکت با “confinity”، استارتاپی که به کمک بیزنس من معروف پیتر تیل (peter thiel) شکل گرفته بود، ادغام شد و کمپانی ترکیبی جدیدی با نام پی پل (paypal) شروع به کار کرد.مکس لوچینایلان ماسک به عنوان مدیرعامل پی پل انتخاب شد، اما اوضاع به این خوبی پیش نرفت؛ پس از مدتی ماسک به بنیان گذاران شرکت فشار آورد که سرورها را از سیستم عامل مجانی یونیکس (unix) به ویندوز مایکروسافت منتقل کنند. مکس لوچین (max levchin) یکی از اعضای هیات مدیره و مدیر ارشد فناوری آن زمانِ کمپانی با او مخالفت کرد و به همین ترتیب اختلاف میان موسسان بالا گرفت.در سال 1379 ایلان ماسک که برای اولین بار در مدت ها به مسافرت رفته بود، در داخل هواپیمایی که به سمت استرالیا پرواز می کرد قرار داشت که هیئت مدیره او را از سمت مدیرعاملی برکنار کردند و لوچین مدیرعامل جدید شرکت شد. ماسک سال ها بعد در مصاحبه ای با مجله فورچون (fortune) گفت که «رفتن به تعطیلات همین مشکلات را هم ایجاد می کند!»با این وجود ایلان ماسک همچنان بزرگ ترین سهامدار شرکت باقی ماند و پس از خریده شدن پی پل توسط کمپانی “ebay” در سال 1381 به مبلغ 1.5 میلیارد دلار، 165 میلیون به این کارآفرین خلاق رسید.ایلان ماسک که مدت ها قبل از کسب درآمد از فروش پی پل طرفدار ایده های علمی تخیلی بود، فکر فرستادن موش و نمونه های گیاهی را به مریخ در سر می پروراند. او در تلاش بود که چند موشک از رده خارج شده شوروی را بخرد، اما به این دلیل که فروشنده ها مبلغ 8 میلیون دلار را برای هر موشک درخواست کردند، ماسک تصمیم گرفت تا خودش موشک های ارزان تری بسازد.به همین ترتیب ایلان ماسک در سال 1381 شرکت فناوری های اکتشاف فضایی یا همان اسپیس ایکس را تاسیس کرد. هدف اصلی ماسک از اینکار توسعه روش هایی برای کاهش هزینه سفرهای فضایی به میزان 10 برابر هزینه های فعلی بود.اولین موشک های اسپیس ایکس به افتخار فضاپیمای میلینیوم فالکون (millennium falcon) از سری فیلم های جنگ ستارگان، فالکون 1 و فالکون 9 نام گذاری شدند.یکی دیگر از فضاپیماهای این شرکت هم به افتخار آهنگ معروف “puff, the magic dragon”، دراگون نام گذاری شد. ایلان ماسک این اسم را به عنوان یک دهن کجی به تمام کسانی که به توانایی های اسپیس ایکس برای ارسال فضاپیما به خارج از جو زمین باور نداشتند، انتخاب کرده بود.یکی از اهداف بلندمدت اسپیس ایکس استعمار مریخ ...

ادامه مطلب  

مصطفی زمانی: «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
«سریال «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است.» این جمله مصطفی زمانی شاید یکی از واقعی ترین و دقیق ترین حرف های رد و بدل شده در این گفت وگو باشد؛ گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش ایران خبر، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب ب ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
ماهنامه همشهری 24: این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی ن ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی نظر می داد ...

ادامه مطلب  

کامبیز دیرباز: بهروز وثوقی، اسطوره من است  

درخواست حذف این مطلب
گفت و گو با کامبیز دیرباز را با نقش جذاب این روزهایش در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی آغاز کردیم که هنوز معلوم نیست قهرمان است یا ضدقهرمان و بعد برگشتیم به سال قبل و غیاث صفا که یک ضدقهرمان و یا شاید یک شخصیت خاکستری بود در «پشت بام تهران» و بعد رفتیم به سال قبل تر از آن، و میکاییل را بررسی کردیم که یک قهرمان بود؛ از همان هایی که هم خود او وهم همه دوست دارند. در سینمای این روزها و این سال ها ما از این قهرمانان نداریم و برای همین است که بیشتر گرایش پیدا کرده است به تلویزیون و آن هم نوشته هایی پر از دیالوگ های زیبا از سعید نعمت الله. کامبیز انکار نمی کند که دوست دارد قهرمان باشد و سینمای قهرمان محور را دوست دارد و بنابراین گفت و گوی ما گل می اندازد و در لابلای آن، از پدرش می گوید که نیاز زندگی اوست و به خاطر اینکه توانایی تحمل دوری اش را نداشت بازی در سریال خوب آقای لطیفی را رد کرده است. گفته هایش درباره استاد بهروز وثوقی و استادان دیگری که با آنها هم بازی بوده است هم جذاب است و همچنین کری خوانی های همیشگی اش در طرفداری از تیم پرسپولیس. خلاصه این که این گفت و گو جذاب است. مثل خود کامبیز دیرباز عزیز.میکاییل و غیاث و خلیل کبابی در چند نقش آخر که بازی کردی به خصوص میکاییل و غیاث و نقشت در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی، نقش مردهای بامرام لوطی را بازی می کنی و اصولا در این گونه نقش ها مردم خیلی بیشتر باورت می کنند و دوستت دارند. درست است که یک بازیگر تحصیلکرده هستی و هر نقش دیگر را هم می توانی بازی کنی ولی این گونه نقش ها بیشتر به تو می آید و مردم بیشتر دوستت دارند. آیا این به دلیل نزدیکی کاراکتر این آدم ها به خود توست و ایا شما در مرام خودت هم این حالت ها را داری؟ تو درست می گویی. کسی که بازیگر است باید طبق فرمول و تئوری هر نقشی را بازی کند اما من مخالف این نظریه هستم که هر نقشی را هر بازیگری باید بتواند بازی کند. یعنی نه اینکه نتواند بازی کند اما هر نقشی شاید به هر بازیگری نیاید.این دقیقه مثل خریدن کت و شلوار می ماند. شما می توانی برای خرید به یک پاساژ بروی که به صورت تخصصی کت و شلوار مردانه می فروشد و آنجا هزاران دست کت و شلوار هست اما یک دست از آن کت و شلوارها به تنت می نشیند و تازه بعضی وقت ها آن یک دست هم نیست و شما پارچه می خرید و به خیاط می گویید که کت و شلواری اندازه شما را برای شما بدوزد. به نظرم نقش و بازیگر هم چنین رابطه ای با هم دارند. این که من چه نوع کت و شلواری را انتخاب کنم کاملا بر می گردد به سلیقه من و نقش هم همین گونه است. کارنامه من نشان دهنده سلیقه من است چون به جرات می توانم بگویم تمام نقش هایی که تا به امروز بازی کردم را خودم انتخاب کردم و هیچ کدام تحمیلی نبوده.هر جا که اشتباه کردم و نقش من به دل مخاطب ننشسته سلیقه اشتباه من بوده و هر جا هم که درست رفتم هم سلیقه و انتخاب درست من بود. این چیزی هم که می گویی هم همین طور است و برمی گردد به سلیقه ام. نه اینکه من شبیه این کاراکترهایی ستم که بازی شان می کنم اما شاید دوست دارم شبیه آنها باشم. یکی از علت هایی که آدم به دنبال بازیگری می رود و علاقه مندی اش بازیگری می شود هم همین است که آدم خودش را جای کاراکترهای مختلف بگذارد و فرصت و امکانی را پیدا کند که هر کس نمی تواند داشته باشد. شما یک بار به دنیا می آیی، با یک کاراکتر به نام آرش نصیری زندگی می کنی و ان شاءالله بعد از ۲۰۰ سال دیگر از دنیا می روی ولی بازیگر می تواند در مدت زندگی اش زندگی ها و کاراکترهای مختلف را تجربه کند و این یکی از لذت های دنیای بازیگری است.از دو نقش آخر که بازی کردی؛ غیاث صفا در «پشت بام تهران» و خلیل کبابی در «زیر پای مادر» کدام را بیشتر دوست داری؟من در سه کار آخر به نویسندگی سعید نعمت الله سه نقش میکاییل و غیاث و خلبل کبابی را بازی کردم. من و سعید نعمت الله سلایق و نگاه مشترک داریم. من وقتی دیالوگ های سعید را روی کاغذ می خوانم به من می چسبد و احتمالا او هم از مدل بازی کردن من راضی است چون سعید خیلی وسواس... نه. وسواس کلمه قشنگی نیست...... دقت...آفرین، دقت. سعید خیلی دقت زیادی دارد و خیلی حساس است که کلمه به کلمه دیالوگ های متنش چگونه و توسط چه کسی ادا شود. حتی نقش های تک سکانسه و حتی نقش های بی دیالوگ هم برایش مهم هستند و برای اجرایشان حساسیت عجیب و غریبی دارد، بنابراین حتما برای نقش اصلی اش دقایق و ساعت های مختلف فکر می کند.اگر این همکاری و در سه کار پشت سرهمی که سعید داشته ادامه پیدا کرده نشان می دهد که ما با همدیگر سلایق مشترک داریم. همچنین شما باید این را هم در نظرداشته باشی که بازیگر هرچ جلوتر می رود، سنش، درکش از دنیای اطرافش و تجربه اش بیشتر می شود، شرایطش تغییر می کند و به همه اینها این مساله را هم اضافه کنید که در سه کار آخر به نویسندگی سعید و کارگردانی آقای مقدم و بهرنگ توفیقی عزیز من مرز ۴۰ سالگی را رد کردم و در هر صورت به پختگی یک مرد ۴۰ ساله رسیده ام و شاید تفاوتی که در دو، سه کار آخرم احساس می کنید، مجموعه ای از این شرایط هم باشد.۴۰ سالگی مرز خیلی حساسی هم هست و آغاز چلچلی و...بله. وقتی ۲۹ سالم داشت تمام می شد و به ۳۰ سالگی می رسیدم حس و حال خوبی نداشتم و مدام به خودم می گفتم از فردا دیگر نمی توانم بگویم بیست و چند سال و باید بگویم سی و چند سال. یعنی با وجودی که فرقش فقط یک شب بیشتر نبود اما عوض شدن دهه زندگی این حس را در من به وجود می آورد. همانقدر که آن شب، شب خاصی بود، در سه، چهار سال آخر دهه ۳۰، بی صبرانه منتظر بودم به ۴۰ سالگی برسم و خیلی خیلی خوشحالم که ۴۰ سالگی ام همراه شد با پدرشدن، همراه شد با پخته تر شدن و یک آرامش همراه با عقلانیت که الان خدا را شکر در زندگی ام جاری است.در دو بازی آخرت در دو سریال پشت سر هم دو چالش مهم داشتی. یکی بازی در نقش یک مرد مجرد سی و پنج ساله و یکی هم بازی در نقش یک مرد پنجاه ساله با یک پسر بیست ساله. چقدر تلاش کردی که فرق این دو نقش را دربیاوری؟باید فرق می داشتند. یک سری فرق ها هستند که روی کاغذ هم مشخص هستند و وقتی که دارید فیلمنامه را رمان را می خوایند آنها راناخودآگاه تصویر می کنید. غیاث و خلیل کبابی روی کاغذ هم متفاوت بودند و اجرایشان هم حتما باید تفاوت می داشت. نه به این خاطر که با غیاث متفاوت باشد بلکه به این خاطر که باورپذیر باشد و خودم هم باورش کنم. من آدم چهل ساله ای بودم که می خواستم یک آدم پنجاه ساله را بازی کنم. من اگر بخواهم در چهل سالگی نقش یک آدم سی ساله را بازی کنم چشم بسته می دانم در سی سالگی چه کارها کردم و چه کارها نکردم و آن سن را می شناسم اما تصوری از ده سال دیگرم ندارم و همه اینها را باید در ذهن خودم بسازم و برای این تصویرسازی کی بهتر از پدر خودم به عنوان الگو. راه رفتن خلیل کبابی کاملا راه رفن بابای من است.یک شانه اش یک کمی پایین تر است، یک دستش رهاتر است، در راه رفتنش یک بی نظمی خاصی هست و همه اینها را سعی کردم از پدرم الگو بگیرم. تن صدا خلیل کبابی سعی کردم از بقیه کاراکترها بم تر باشد و هر چه جلوتر برود بیننده بیشتر متوجه خواهدشد. این چیزی بود که از اول از صدابردارمان هادی افشار عزیز خواهش کردم که حواسش باشد و خود بهرنگ و سعید هم حواسشان به این قضیه بود. گریم هم به این باورپذیری کمک کردو همه و همه دست به دست هم داد که حاصل این کار شده و امیدوارم برای مردم هم باورپذیرتر باشد.وقتی داشتی راه رفتن پدرت را توصیف می کردی انگار داشتی ویژگی های قهرمانان خسته فیلم های مسعود کیمیایی را توصیف می کردی....بله. احساس می کنم که این ویژگی ها به کاراکتر خلیل می خورد. اگر پدر من یک قهرمان تنیس یا فوتبال بود شاید یکی جور دیگری راه می رفت اما او قهرمان زندگی من است و خسته هم هست. پدر بیش از شصت سال است که دارد می دود برای اینکه بتواند خانواده اش را حفظ کند و خدا انشاالله حفظش کند.خیلی به سینمای اجتماعی که زندگی مردم طبقه متوسط را نشان می دهد علاقه داری. درست است؟خیلی خیلی. بیشتر از خیلی. به نظر من بخشی از فیلم سرگرمی ست. بیست سال پیش خیلی اینطوری بود، پانزده سال پیش هم بله ده سال پیش هم همین طور اما الان اوضاع فرق کرده است. الان ما وقت کم می آوریم. اگر سرگرمی می خواهی در موبایلت هست و به وفور و به اندازه کافی. الان کمتر کسی را می بنییم که اوقات فراقت داشته باشد و بیکار باشد. اینقدر که دم دستش تکنولوژی و اطلاعات هست.حالا ما فراقت چندانی نداریم که بگوییم سینما راه خوبی ست برای اینکه اوقات فراقت پر شود. الان اگر طرف اعتماد می کند یک ساعت پای فیلم یا سریال شما می نشیند باید شرمنده اش نباشی و احساس نکند که وقتش را تلف کرده است. بنابراین الان خیلی بیش از پیش باید به مسائل اجتماعی که گفتی توجه کنیم.من نیازم تو رو هر روز دیدنه بازیگران ممکن است با گریم های مختلفی دیده شوند. الان که دخترت دارد بزرگ می شود و این روزها تو را با موهای سفید در تلویزیون می بیند چه واکنشی نشان می دهد؟آن زمان که داشتم این نقش را بازی می کردم یک مقدار کوچک تر بود و الان با تعجب من را نگاه می کند و بعد تصویر را نگاه می کند. البته من این روزها گریم دیگری دارم و دارم آماده می شوم برای فیلم جدید. به هر حال نزدیکای یک بازیگر، پدر و مادرش، برادر و خواهرش و همسرش باید عادت کنند که هر روز او را با قیافه جدید ببیند و دخترم هم باید به این موضوع عادت کند و بداند که پدرش یک قیفه ثابت ندارد. (خنده)یک سوال خصوصی تر. چرا اسم دخترت را گذاشتی نیاز؟برای این که نیاز داشتمش. او نیاز من بود و این تنها چیزی هست که خدا ندارد ولی من دارم.هر وقت که به دخترت فکر می کنی یاد چه شعری می افتی؟معلوم است. یاد این شعر معروف با صدای فریدون فروغی بزرگ می افتم: «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». خیلی هم آهنگ زیبایی ست و من در ماشینم یکی ازده موزیک برتری ست که گوش می کنم.دخترت نیاز متولد اردیبهشت است و تو متولد شهریور. آیا الان از نظر خصوصیات به هم نزدیکید و اصلا به این طالع بینی ماه ها و اینا اعتقاد داری؟من خیلی اعتقادی به این مسائل ندارم و البته برای من بیشتر فان است. اینها یک چیزهای کلی ست. ضمن این که دختر من روز انتخابات ریاست جمهوری سه سالش تموم شد و خیلی زود است که بخواهم در مورد خصوصیاتش صحبت کنم و با من مقایسه اش کنیم. هنوز کاراکتر مستقلی ندارد. نیاز هنوز دارد سعی می کنم چیزهایی که به او یاد می دهیم را تکرار کند و یکی دو سال دیگر طول می کشد که خودش هم مستقلا فکر کند.این سن اوج شیرینی بچه و به خصوص دختر است. درست است...بله. خیلی خیلی شیرین است. کلمات و جملات را اشتباه می گوید و آن قدر شیرین هم می گوید که آدم کیف می کند...فکر می کنی چند روز پشت سر هم طاقت می آوری که نبینیش؟ این سوال خیلی مهمی هست. سر میکاییل ما تا یک ما تا یک ماه و نیم قشم بودیم و آنجا من خیلی دلتنگ می شدم و آن وسط ها یک روز و نصف فضای خالی گیر آوردم و سوار هواپیما شدم و آمدم بچه را دیدم و برگشتم و اما این یک طرفه بود.من دلتنگش شده بودم و او هنوز این وابستگی ها را نداشت. سر زیر پای مادر ما تقریبا یک ماه مشهد بودیم و یک ده روز هم انزلی و آنجا هم من یک جوری با تکنولوژی و ارتباط تصویری و... تحمل کردم ولی الان دیگر قضیه دوطرفه شده و هم من دلم برای او تنگ می شود و هم او. الان دیگر تلفن را بر می دارد و پای تلفن می گوید بابا کجایی و دستور می دهد که هندوانه بخر و بیاور و یا دستورهای دیگری می دهد و بنابراین الان قضیه خیلی سخت شده است. راستش را بخواهی شب عید اولین تصمیم گیری ام را برمبنای همین محور که داریم راجع به آن صحبت می کنیم انجام دادم و اولین تاثیرم را در کار حرفه ایام گذاشت. من سریال سر دلبران آقای لطیفی را، علی رغم اینکه خیلی دلم می خواست با ایشان کار کنم و مدت ها بود که منتظر بودیم با هم یک کار مشترک داشته باشیم از دست دادم و آن هم با یک نقش متفاوت و جذاب.در این سریال نقشی که به من پیشنهاد شد نقش یک روحانی متفاوت بود که من تا به حال در کارنامه ام نداشتم. رفتم دفتر آقای شفیعی و عذرخواهی کردم و فقط و فقط و فقط برای این که فیلمبرداری آن پنج ماه و همه اش در یزد بود و من واقعا طاقت دوری پنج ماهه از نیاز را نداشتم. هر چی فکر کردم دیدم هیچ چاره ای ندارم.از آقای لطیفی عذرخواهی کردم و نقش قسمت دوست عزیزم برزو هست که الان دارد بازی می کند. برزو هم شرایط مشابه من را دارد اما بچه هایش می روند یزد و بر می گردند و خلاصه اینکه تحمل می کند. این اولین باری بود که نیاز خانم دیرباز روی تصمیم گیری حرفه ای من تاثیر گذاشت.این موضوع هم خیلی مهم و شیرین است که مخاطبان هنرمندان بدانند که بازیگران و هنرمندان هم اینقدر به خانواده شان اهمیت می دهند...بله. بازیگر هم مثل بقیه مردم جامعه اند. همان اندازه که یک پدر کارمند یا راننده اتوبوس یا هر شغل دیگر که دارد مصاحبه من و تو را می خواند دوست دارد زودتر کارش تمام شود و برود خانه و بچه اش به رویش در را باز کند و بپرد بغلش، یک بازیگر هم این احساس را دارد. کار زمان خاصی را ندارد و ممکن است شب ها در منزل نباشیم و روز باشیم اما این شرایطی ست که پذیرفتیم. تصمیمی که من سر کار آقای لطیفی گرفتم قطعا حرفه ای نبود ولی این که درست بود یا نه را سپرده ام به زمان تا ببینم چه می شود.همسر و همراهمو شما یک انتخاب خوب هم داشتی و این شانس را هم داری که همسرت هم ادبیات نمایشی خوانده و این فضا را و وقتی که بیرون می روید لطف مردم را درک می کند و با تو همراه است. درست است؟بله. ایشان در این فضاها بوده و برایش راحت تر است. اما بازیگر چه مرد باشد و چه زن، بعضی وقت ها این همراهی ها برای همسرش سخت است. اگر جفت شان بازیگر باشند، مثل امیر جعفری و ریما رامین فر قضیه فرق می کند و آن جا برای بچه سخت است (خنده). به هر حال یک زندگی که ذاتش نامنظم باشد سخت است. شما وضعیت زمانی نامشخصی داری و این برای خود آدم هم سخت است چه برسد به پارتنری که دارد با او زندگی می کند. بنابراین خیلی ارتباطی به این که طرف از این حرفه شناخت داشته یا نداشته باشد ندارد و اصولا سخت است.اهل غصه خوردن نیستمخودت مهم ترین اشتباه زندگی ات را چه می دانی؟ یک اشتباه مهم که بابتش تاوان دادی یا اذیت شدی یا...؟نمی دانم. من اصولا آدمی نیستم که بنشینم و غم و غصه بخورم. اگر اتفاق بدی افتاده رد شده و رفته و من بهش فکر نمی کنم. من خیلی بیشتر سعی می کنم امیدوار باشم و رو به جلو حرکت کنم برای همین هم اشتباهاتم را زیاد برجسته نمی کنم که اذیت شوم. سعی می کنم فراموش کنم. الان اگر فکر کنم یادم می آید و می توانم به تو بگویم اما ترجیح می دهم که به آن فکر نکنم. آینده و موفقیت های آینده را عشق است.کسی هست که از دستش زیاد عصبانی باشی؟نه. اگر گله ای هست از پدر و مادرم دارم که چرا زودتر مرا به دنیا نیاوردند که بتوانم شش تا گل پرسپولیس به استقلال را ببینم. (خنده)دوستی نزدیک با سامان و پژمانعلاقه مندان و طرفدارانت فکر می کنند که تو فقط با سام رخشانی و پژمان بازغی رفیق صمیمی هستی. اما انگار رفیق صمیمی های زیادی داری.اینها رفیق هایی هستند که از ۲۲ سال پیش با هم دوست بودیم و با هم دانشکده را پشت سر گذاشتیم و با هم در تماس هستیم اما این که در سینما بیشتر همدیگر را ببینیم و در لحظه های خصوصی زندگی هم باشیم بله، سام و پژمان از دوستان خیلی خیلی صمیمی و نزدیک من هستند.با سام فوتبال می بینید دعوایتان نمی شود؟همیشه با هم کل کل را داریم و این کل کل ها فوتبال را جذاب می کند و اگر نباشد فوتبال بی مزه می شود.شما سه دوست هستید که در یک زمینه کار می کنید و طبیعتا یک رقابتی بین شما هست. اگر یکی تان از آن دو نفر جلو بزند و فیلم خاصی بازی کند یا جایزه مهمی را ببرد چه حسی بین تان به وجود می آید و آیا باز هم با هم رقابت دارید؟این که بخواهیم همدیگر را شکست بدهیم و رقابت کنیم نه. بازیگری و نقش بحث همان کت و شلوار و این حرف هاست که همان اول بحث مطرح کردم. به نظرم به تعداد آدم هایی که هستند می تواند نقش وجود داشته باشد.نه من جای سام را تنگ می کنم و نه سام و نه پژمان و نه برعکس. این که بخواهیم از موفقیت همدیگر خوشحال بشویم یا نشویم هم قطعا خوشحال می شویم. چون اگر سر سوزنی حسادت این وسط بود این رفاقت به نزدیک ۲۰ سال نمی رسید. ما نه تنها از موفقیت همدیگر خوشحال می شویم بلکه همدیگر را هل هم می دهیم. بارها پیش آمده که با هم بودیم و به ...

ادامه مطلب  

«شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
اتاق خبر 24: گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش اعتماد، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب بازی کنی، بدون فکر کردن ستاره شدن رقم خواهد خورد. همین «شهرزاد» را ببین ...

ادامه مطلب  

در انتخابات اخیر از نام پدر سوءاستفاده شد  

درخواست حذف این مطلب
فرزندان آیت الله شهید سیدمحمد حسینی بهشتی حالا 36 سال است که پدر ندارند؛ پدری که جای خالی اش هنوز هم برایشان یک فقدان است. پدری که فرزندانش هنگام حرف زدن از یک عمر فعالیت سیاسی او، سرشان را بالا می گیرند و هنگام توصیف روز شهادتش سرشان را پایین می اندازند و بغض می کنند.جمهوریت؛ باورش کمی سخت است، یک روحانی بلندمرتبه، یک انقلابی دو آتشه و یک قاضی‎ القضات، به دخترش بگوید «حجابت اختیاری است»، به همسرش بگوید «این قدر در خانه نشین افسرده می شوی، برو رانندگی یاد بگیر» و به پسرانش بگوید «انتخاب رشته تحصیلی تان بر عهده خودتان». برای خانواده اش رادیو و تلویزیون بخرد آن هم در روزگاری که نام بردن از آن ها هم موجب «گناه» بود و از هنرمندان حمایت کند و ساعت ها وقت بگذارد برای راضی کردن کسانی که پرداختن به هر هنری را «قرتی بازی» می دانستند و حرام. این ها حاصل یک عمر زندگی سیاسی، اجتماعی و انقلابی مردی 52 ساله است که یک روزِ گرم تیرماهی از خانه اش در تپه های قیطریه بیرون آمد تا شاید شب سرش را در خانه ای در خیابان «ایران» بر زمین بگذارد. اما حوالی ساعت 9 شب همان روز گرم، بدنش تکه تکه شد و دیگر پایش به خانه جدیدی که روزی آرزویش را داشت، نرسید. فرزندان آیت الله شهید سیدمحمد حسینی بهشتی حالا 36 سال است که پدر ندارند؛ پدری که جای خالی اش هنوز هم برایشان یک فقدان بزرگ است. پدری که فرزندانش هنگام حرف زدن از یک عمر فعالیت سیاسی او، سرشان را بالا می گیرند و هنگام توصیف روز شهادتش سرشان را پایین می اندازند و بغض می کنند. بغض می کنند برای هفتم تیرماه سال 60 که شهید بهشتی پایش را به دفتر حزب جمهوری اسلامی گذاشت و دیگر برنگشت؛ «دست و پایش قطع شده بود، شکمش از شدت جراحت پاره شده و کل بدنش زخمی بود.» محمدرضا بهشتی پسر بزرگ خانواده این ها را می گوید و تنها او است که برای توصیف روز شهادت پدر پیشقدم می شود و البته قبل از آن نگاهی به خواهر بزرگ تر می اندازد و شاید مراعات می کند برای توصیف جزئیات آن روزِ خونین. ملوک السادات، دختر بزرگ سید محمد بهشتی و عزت الشریعه مدرس مطلق. دختری که می گوید پدرش بیشتر شبیه یک دوست برایش بوده و جایش هنوز برایش خالی است و مادرش بزرگترین پشتیبان و همراه پدر بوده در بالا و پایین های زندگی. او هنوز هم معتقد است پدرش مظلوم بوده و مظلوم هم از دنیا رفته؛ موضوعی که برادر کوچکش هم آن را تایید می کند؛ علیرضا پسر کوچک خانواده است و روز مرگ پدر 19 ساله بوده اما حالا سال ها است که با سرپا نگه داشتن بنیاد نشر آثار و اندیشه های شهید بهشتی سعی در اشاعه اندیشه ها و افکار پدر دارد. در آستانه هفتم تیرماه و روز شهادت شهید بهشتی با این سه فرزند او در خانه قدیمی شان که روزی بالا و پایین های بسیاری را دیده بود به گفت وگو نشستیم. خانه ای در محل زرگنده که هرچند حالا موزه شده اما هنوز هم یاد بهشتی را زنده نگه داشته است. هرچند خواهر کوچکتر و آخرین فرزند خانواده آن روز در کنار آن ها نبود، اما هر سه بهشتیِ به جامانده خودشان را هنوز هم وامدار پدر می دانند و گرچه معتقدند با اشاعه اندیشه های پدرشان سعی در چهره سازی او ندارند، اما راه زندگی سیاسی، اجتماعی و خانوادگی او را حاوی نکاتی آموزنده می دانند که برای جوان های امروزی بیش از گذشته کارساز است. از آن ها درباره زندگی شخصی و خانوادگی شهید بهشتی، کنشگری های سیاسی و انقلابی او و اذیت و آزارهایی که در روزهای آخر عمرش دید، پرسیدیم. روزهایی که به قول این سه خواهر وبرادر اگر در سال 60 به پایان نمی رسید شاید حالا مسیر انقلاب و وضعیت عمومی کشور تغییرات بیشتری کرده بود. مشروح گفت و گوی خبرآنلاین را با محمدرضا، علیرضا و ملوک السادات بهشتی در زیر می خوانید؛ *** در سالگرد شهادت شهید بهشتی، می خواهیم زندگی شخصی ایشان را از نگاه و با توصیف فرزندان شان بهتر بشناسیم، آیت الله بهشتی از جایگاه یک مبارز و رهبر سیاسی در داخل خانه و در رابطه با خانواده چگونه بودند؟فرزندان آیت الله بهشتی چقدر ایشان را رهبر و مبارز انقلابی می دانستند و چقدر ایشان را به عنوان یک پدر می دیدند؟ آیا فاصله ای بین شخصیت جدی و سیاسی ایشان با شخصیت خانوادگی در داخل منزل وجود داشت؟ محمدرضا بهشتی:ترسیم مرحوم شهید آیت الله بهشتی به عنوان یک رهبر سیاسی یک ترسیم کاملا یک جانبه است. شهید بهشتی در وهله اول یک اندیشه ورز است که بخش عمده ای از زندگی اش را در عرصه اندیشه های اسلامی به سر برده است و در آن میدان تلاش کرده که خودش را به یک شناخت خوب برساند. ثانیا او یک فردی بوده است که در عرصه های اجتماعی قبل از اینکه لزوما به عنوان یک چهره سیاسی وارد عرصه سیاسی شود، فعال بوده اند. ایشان از کسانی بودند که با اندیشه اش زندگی کرده است بنابراین فکرش در زندگی اش بازتاب دارد. نتیجه این موضوعات این است که یک نوع آمیختگی بین اندیشه ها و باورها و آرمان ها با زندگی عملی از همان ابتدا در زندگی ایشان وجود داشته است. این موضوع خودش را در تمام شئون زندگی نشان داده می شود از جمله در سطح نوع زندگی به اصطلاح خصوصی و مناسباتی که با همسر و فرزندانش داشته است. پس جدا کردن یک عرصه خاص به عنوان یک عرصه سیاسی از بقیه ساحت های زندگی شهید بهشتی یک جداسازی تصنعی است و ما با یک فردی مواجه هستیم که یک نوع پیوستگی در شخصیتش وجود دارد. دختر شهید بهشتی:من ساعت ها با ایشان بحث می کردم و هرگز به منِ دخترشان نگفتند که حتما باید روسری سرت کنی یا حتما باید پوشیده باشی یا حتما باید جوراب مشکی بپوشی. هرگز ایشان به من نگفتند که چه نوع لباسی یا چه رنگی باید بپوشی. ایشان واقعا به آن کتاب نقش آزادی در تربیت کودکان اعتقاد داشتند. یعنی موضوع حجاب را به انتخاب دختر می گذاشتند و این خیلی مساله مهمی بود. ملوک السادات بهشتی: ایشان در درجه اول دوست فرزندانشان بودند و این خیلی موضوع مهمی است. یعنی حتی من که دختر ایشان بودم عملا پدرم را رازدار خودم می دانستم و همه مشکلاتم را با ایشان مطرح می کردم. شخصیت سیاسی ایشان کلا جدای از شخصیت خانوادگی ایشان بود هرچند که آن هم به نظر من درست شناخته نشده است. به این خاطر که ابعاد مختلفی داشته و فقط وجه خاصی از ایشان در جامعه مطرح شده است. ایشان برای خانواده در درجه اول، اول دوست بودند و عملا استاد ما بودند. آنقدر به ما نزدیک بودند که نه تنها ما مسائل مختلف را با پدر مطرح می کردیم بلکه ایشان ما را راهنمایی هم می کردند. این موضوع باعث شده بود که یک محبت خاصی بین اعضای خانواده ایجاد شود که هنوز هم فقدان و دوری ایشان برای ما سخت است. علیرضا بهشتی: ما طبیعتا به خاطر اینکه آقای بهشتی درگیر مسائل و فعالیت های سیاسی و اجتماعی بود از سنین کم در خانه با فکر و مباحث روز سیاسی آشنا بودیم. من سال چهارم دبستان بودم که ایشان به من می گفت صفحه 6 کیهان را بخوان! آن صفحه صفحه ای سیاسی ویژه سیاست خارجی بود. البته کیهان آن زمان.(خنده) محکومیت آخر آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری که اتفاق افتاد ما هم به تبع بهت زده شدیم. چون محکومیت خیلی سنگینی بود، با این همه این موضوع یا موضوع دستگیری انقلابیون دیگر باعث نمی شد که آقای بهشتی زندگی خانوادگی را فراموش کند. ما در جلسات درس گفتارهای ایشان چه موقعی که آلمان بودیم و چه در ایران، همراه پدر بودیم مگر اینکه اتفاق خاصی می افتاد. مثلا در انجمن اسلامی مهندسان یا انجمن های دانشجویان خارج از کشور همراه ایشان بودیم. یعنی هم آقای بهشتی زندگی سیاسی و اجتماعی اش را توام کرده بود و هم برای ما این نوع زندگی، زندگی معمولی بود. همچنین رفت و آمدهایی که در این خانه بود که معمولا از چهره هایی بودند که در نهضت و مبارزه نقش داشتند. خبرآنلاین: مادرتان هم چهره سیاسی داشتند؟ یعنی در عرصه سیاسی همپای پدرتان بودند یا طرز فکری متفاوت داشتند؟ علیرضا بهشتی: آقای بهشتی یک مصاحبه ای درباره زندگی خودش دارد که در آن جا مطرح می کند که اگر همراهی های همسر من نبود پیمودن این راه بسیار دشوار بود. به عنوان مثال، وقتی آقای بهشتی سال 44 عازم آلمان شدند ما با فاصله 6ماه ای به آلمان رفتیم. بار این قضیه و دشواری های گرفتن پاسپورت که بالاخره با پادرمیانی بعضی از مراجع حل شد، به دوش مادرم بود. به اضافه اینکه خانواده مبارزانی که با آقای بهشتی ارتباط داشتند با مادر من ارتباط داشتند. نمی شود گفت مادرم شخصیتی سیاسی بود اما طبیعتا در این فضا زندگی می کرد. محمدرضا بهشتی: ایشان روز جمعه را مخصوص وقت گذرانی با خانواده قرار داده بودند. در روز جمعه به کارهای خانه مثل باغچه کاری مشغول بودند و البته پختن غذا هم در روز جمعه نوبت ایشان بود. حتی این موضوع باعث شده بود که عده ای گلایه کنند که چطور آقای بهشتی در روز جمعه تلفن خانه اش را می کشد! حتی این موضوع به یک روزنامه هم در اوایل انقلاب هم کشیده شد که یک شخصی گفته بود که این آقا اصلا انقلابی نبود! ما روزهای جمعه به ایشان زنگ می زدیم و جواب ما را نمی داد. ملوک السادات بهشتی: مادر در جریان فضای سیاسی و اجتماعی کشور بودند. به این معنا که ایشان 16 ساله که بوده ازدواج می کند و به قم می آید. در محیط قم و به خاطر ارتباطاتی که شهید بهشتی با خانواده های افرادی همچون علامه طباطبایی و اما م(ره) داشت، مادر من هم خود به خود با خانواده های آن ها در ارتباط بودند. رفت و آمدها از قم به تهران و بعد به آلمان سخت بود و اگر همراهی مادرم نبود قطعا موضوع را برای پدرم سخت تر می کرد. محمدرضا بهشتی:موضوع مهم در رابطه مادر توانمندی ایشان در جمع کردن بین مطالعه و تحقیق علمی از یک طرف و تلاش برای داشتن یک روابط خوب و صمیمانه در داخل خانواده از طرف دیگر است. انصافا جمع کردن بین این وجوه هنرمندانه است. مرحوم بهشتی معتقد بود که کسانی می توانند پا به میدان اجتماعی بگذارند که در درون خانواده توفیقی داشته باشند. مرحوم بهشتی در هر دو عرصه فردی بود که در هر دو عرصه توفیق خوبی داشتند هرچند که عمر کوتاه 53 ساله داشتند. اینکه یک رابطه صمیمی همراه با یک احترام طبیعی و نه تحمیلی در داخل خانواده توانسته بود ایجاد کند بسیار جالب است. نوع رفتار مرحوم بهشتی با خانواده در خور مطالعه است. اینکه افراد خانواده در زندگی شخصی شان احساس کنند که تحت الشعاع این شخصیت بزرگ سیاسی قرار نگرفتند و در زندگیشان سایه او را احساس کنند و اینکه فرزندان با انتخاب خودشان جلو بروند از تاکیدات مرحوم بهشتی بوده است. ما هیچ جا با تحکم پدرم روبرو نمی شدیم. به خصوص درباره فضای دینی ایشان تحکم نمی کردند. این ها نشان دهنده یک ظرافت و هوشمندی است در اینکه فرد توانسته است مناسبات سالمی را در خانواده برقرار کند. این موضوعات نشان دهنده این است مرحوم شهید بهشتی تعادل خوبی را بین خانواده و فعالیت های سیاسی خودشان برقرار کرده بودند. خبرآنلاین: شاید الان که نسل سومی ها یا همان دهه شصت و هفتادی ها به آن دوران که نگاه می کنند احساس می کنند که قشر روحانیت در آن زمان قشر روشنفکری نبوده اند. اما جالب است که از شهید بهشتی به عنوان یک چهره دینی و روحانیت زندگی نسبتا روشنفکرانه ای داشته است، چطور این شخصیت در آن زمان و با توجه به نوع تفکر قاطبه روحانیون سنتی در ایشان شکل می گیرد؟ علیرضا بهشتی: وقتی آقای بهشتی می گوید که انسان یک موجود انتخاب گر است که باید خودش راهش را انتخاب کند که به راه خیر برود یا به راه شر، در مورد خانواده هم همین فکر را می کند. من یادم هست که قبل از انقلاب تلویزیون داشتیم در حالی که خانواده های مذهبی کمتر تلویزیون داشتند. ملوک السادات بهشتی: ایشان یک نوع شجاعت خاصی در پیش قدم شدن داشتند. نمونه اش آوردن رادیو در خانه برای گوش دادن به اخبار بود. شما حساب کنید در سال 41 - 42 که هیچ کس نزدیک چنین مسائلی نمی رفت، ما در خانه رادیو داشتیم. طبیعتا کل خانواده درجریان این مسائل قرار می گرفت. ایشان حتی همسرشان را تشویق به ادامه تحصیل می کردند. خبرآنلاین: یعنی تابو شکن بودند؟ ملوک السادات بهشتی: بله دقیقا یا حتی سدشکن بودند. حتی همسرشان را تشویق می کردند که رانندگی یاد بگیرند که این موضوع در آن زمان موضوع جا افتاده ای نبود. اینکه همسر یک روحانی که استاد حوزه هم هست رانندگی کند. شهید بهشتی من را به ادامه تحصیل بسیار تشویق می کردند و حتی وقتی که در سال های 59 یا 60 من دو فرزند خردسال داشتم و عملا دانشگاه ها بسته شده بود، باز هم ایشان من را تشویق می کردند و می گفتند الان که دانشگاه ها بسته است در خانه کار کن و من به راهنمایی ایشان مقاله می نوشتم و ترجمه می کردم و برای روزنامه ها می فرستادم. ایشان حتی ما را در بسیاری از جلسات همراه خود می بردند. من از 10سالگی همراه مادرم به جلسات مختلف مهندسین، پزشکان، بازاری ها و موتلفه می رفتم. من یادم هست جلسه ای بود که خانم ها هم به همراه آقایان حضور داشتند؛ از انتهای اتاق یکی از خانم ها بلند سوال کرد، پدرم آن خانم را تشویق کردند که سوالش را بلندتر بپرسد. در آن زمان اگر زنان در جلسات سیاسی شرکت می کردند سکوت می کردند و فقط مستمع بودند و کمتر کسی اجازه صحبت کردن به زنان می داد. این تشویق باعث شده بود که زنانی که اطراف ایشان یا آشنای ایشان بودند اعتماد به نفس پیدا کنند. من فکر می کنم این خیلی موثر بود که دخترهای خانواده هم این اعتماد به نفس را پیدا کنند که در جامعه حضور پیدا کنند. خبرآنلاین: در مورد حجاب چطور؟ آیا شده بود که به شما در مورد نوع حجاب شما تحکمی کنند؟ ملوک السادات بهشتی: من در یک دوران بسیار بحرانی یعنی در دوران بلوغ در آلمان بودم. در آنجا پوشیده بودن مساله بود. من ساعت ها با ایشان بحث می کردم و هرگز به منِ دخترشان نگفتند که حتما باید روسری سرت کنی یا حتما باید پوشیده باشی یا حتما باید جوراب مشکی بپوشی. هرگز ایشان به من نگفتند که چه نوع لباسی یا چه رنگی باید بپوشی. ایشان واقعا به آن کتاب نقش آزادی در تربیت کودکان اعتقاد داشتند. یعنی موضوع حجاب را به انتخاب دختر می گذاشتند و این خیلی مساله مهمی بود. من یادم هست که در آن زمان یک لباس کاملا سفید خریده بودم و وقتی ایران آمدم همان لباس را پوشیدم و یک چادر هم رویش پوشیدم. همه دوستانم تعجب کرده بودند که تو چرا این مدلی آمدی؟ تو چرا کفش سفید می پوشی؟! می خواهم بگویم که این موضوع برای یک خانواده روحانی عجیب بود اما تربیت شهید بهشتی باعث شد که من وقتی در آلمان به مقطع دبیرستان وارد شدم و کلاس هایمان هم مختلط بود، خودم انتخاب کنم که روسری بپوشم و سر کلاس بنشینم. این موضوع هم مورد بحث بسیاری از هم کلاسی هایم بود که من هم در این باره جوابشان را می دادم تا حدی که یک بار معلم دینی ما گفت بریم مسجد هامبورگ را ببینیم. یعنی اینقدر برخوردها منطقی بود و همه کلاس را به مسجد هامبورگ بردیم. خود شهید بهشتی هم چون مسلط به زبان آلمانی بود به همه سوال هایشان جواب دادند که بسیار اثر خوبی داشت. محمدرضا بهشتی:تربیت فرزندان نسبتی با تحکم و برخورد آمرانه ندارد در نوع مواجهه ایشان ملموس بود. من احساس می کردم که ایشان رفتارهای همه فرزندانشان را رصد می کند وهرکدام از فرزندان وقت جداگانه برای صحبت با پدر داشتیم. خبرآنلاین: یعنی هیچ کسی برای پدر نورچشمی نبود... ملوک السادات بهشتی: نه اصلا. ایشان برای هر کدام از ما برای صحبت کردن وقت می دادند مثلا می گفتند این وقت برای آقا علیرضا... محمدرضا بهشتی:حتی ایشان روز جمعه را مخصوص وقت گذرانی با خانواده قرار داده بودند. در روز جمعه به کارهای خانه مثل باغچه کاری مشغول بودند و البته پختن غذا هم در روز جمعه نوبت ایشان بود. حتی این موضوع باعث شده بود که عده ای گلایه کنند که چطور آقای بهشتی در روز جمعه تلفن خانه اش را می کشد! حتی این موضوع به یک روزنامه هم در اوایل انقلاب هم کشیده شد که یک شخصی گفته بود که این آقا اصلا انقلابی نبود! ما روزهای جمعه به ایشان زنگ می زدیم و جواب ما را نمی داد. در روزهای معمولی هم ما ساعت 10 شب می خوابیدیم و اول صبح همه ما بیدار بودیم که هنوز هم بر همان منوال هستیم. یک نکته ای که جالب بود این بود که من به سن بلوغ رسیده بودم و با مرحوم بهشتی در تپه های قیطریه به پیاده روی می رفتیم. یک روز حین پیاده روی ایشان آرام آرام در حیطه مسائل جنسی و بلوغ وارد شدند. الان که دوباره به آن موضوع فکر می کنم متوجه ظرافت ورود به این مساله از سوی ایشان نظرم را جلب می کند. ایشان همه مناسبات را رعایت می کردند که حریم شکنی هم صورت نگیرد. من الان دارم فکر می کنم که اگر من یک پسر داشتم چگونه باید این موضوع را با او در میان می گذاشتم! به نظر من برخلاف خیلی ها که این مسائل را تابو می کنند، مرحوم بهشتی با ظرافت خاصی این موضوع را با من در میان گذاشتند. ملوک السادات بهشتی: ما از ایشان پرسیدیم که چرا به این سطح از هجمه هایی که به سمت شما وجود دارد پاسخ نمی دهید؟! آخر شب هم بود و ایشان خیلی خسته بود. اما خیلی نکته جالبی گفتند؛ گفتند که باباجان میدانید این هجمه ها همه اش به خاطر حسادت است! وگرنه من کاری به کار کسی ندارم و وظیفه خودم را انجام میدهم. ایشان می گفت آنقدر زمان ما کم است که نباید فرصت را برای پاسخگویی به تهمت ها بگذاریم. این همفکری ها در حوزه های دیگر هم بود. مثلا درباره انتخاب رشته تحصیلی هم مطرح بود. من در آن زمان معدل خیلی خوبی داشتم و می توانستم در هر رشته ای که می خواهم وارد دانشگاه بشوم. من در معرض این بودم که دانشجوی پزشکی بشوم یا دنبال علاقه شخصی خودم که فلسفه بود بروم. ایشان به من گفتند برو با افرادی که در عرصه پزشکی یا اجتماعی هستند مشورت کن. ایشان من را سراغ افرادی فرستادند و من رفتم با دکتر پیمان و چند نفر دیگر صحبت کردم. ایشان به من گفتند که اگر بخواهی فلسفه بخوانی آخرسر باید معلم شوی و من از معلمی اصلا خوشم نمی آمد. یک نکته دیگری هم در این زمینه گفتند که اگر بخواهی در این رشته درس بخوانی ممکن است درباره آن چیزی که در باورهایت به آن رسیدی و بین معیشت و زندگی ات فاصله بیفتد، ببین می توانی در این موقع هم باورهایت را حفظ کنی و هم زندگی ات را کنی یا خیر. در آخر من به رشته پزشکی رفتم و بعد از 3 سال تغییر رشته دادم و همان فلسفه را خواندم. این موضوع فقط مخصوص به خانواده هم نبود. من یادم هست یک آقایی بود به اسم محمود جعفریان که در حوزه هنر کار می کرد اما خانواده بسیار مذهبی داشت اما با توصیه شهید بهشتی به دانشکده هنرهای زیبا رفته بود و فعالیت می کرد. یک روز نزد مرحوم بهشتی آمد و گفت که پدر من مدام سر سجاده نشسته است و مرا نفرین می کند که چرا در حوزه هنر درس می خوانم! یادم هست که مرحوم بهشتی بلافاصله بعد از شنیدن حرف های آن جوان که در حوزه عروسک سازی فعالیت می کرد، تلفن را برداشت و به پدر او زنگ زد و 20 دقیقه با او صحبت کرد و گفت که کار پسر شما کار بدی نیست و ما به چنین افرادی در جامعه نیاز داریم و این هم منافاتی با دین داری او ندارد. بالاخره پدر این جوان با صحبت های مرحوم بهشتی متقاعد شد و آن جوان هم کارش را ادامه داد. علیرضا بهشتی: وقتی آقای بهشتی می گوید که انسان یک موجود انتخاب گر است که باید خودش راهش را انتخاب کند که به راه خیر برود یا به راه شر، در مورد خانواده هم همین فکر را می کند. من یادم هست که قبل از انقلاب تلویزیون داشتیم در حالی که خانواده های مذهبی کمتر تلویزیون داشتند. خبرآنلاین: البته گفته می شود جز خانواده های مرفه بودید؟ علیرضا بهشتی: ما خانواده متوسطی بودیم و درآمد خانواده هم از راه کارمندی آموزش و پرورش بود. محمدرضا بهشتی: ایشان با مرحوم مادرم روزهای جمعه به صفائیه قم برای پیاده روی می رفتند. آن موقع هم بیشتر درخت و باغ بوده تا الان که دیگر تبدیل به ساختمان، پاساژ و مراکز تجاری شده است. آن زمان، این رفتار در قم خیلی غیرعادی بود و می گفتند که طلبه ای پیدا شده که روزهای جمعه با خانمش به صفائیه برای صفا می رود! ولی مرحوم بهشتی وقتی این را درست می دانست، انجام می داد. یا مثلا ایشان به خاطر لباسش اگر یک جایی درست می دانست که باید برود، دیگر ابایی نداشت. چون انتخاب کرده بود ایران، آلمان و اروپا با همین لباس می رفت. خبرآنلاین: اساسا شهید بهشتی نگاه اینگونه نداشتند که باید رفاه را کنار گذاشت؟نگاهی که بعضی روحانیت یا طیف مذهبی آن زمان داشتند؟ علیرضا بهشتی:خیر. ما یک رفاه نسبی داشتیم اما ولخرجی هم نمی کردیم. ایشان یک صندوق قرض الحسنه در خانه دایر کرده بود که اگر کسی می خواست بیشتر از پول تو جیبی اش پول بگیرد از آن صندوق پول اضافه می گرفت. برگردیم به بحث تلویزیون. ایشان هیچ وقت ما را کنترل نمی کرد که چه چیزی را ببینیم و چه چیزی را نبینیم. گویی این کنترل خرده خرده در درون ما رشد کرد که مثلا فلان چیز را می دیدیم یا فلان چیز را نمی دیدیم و تلویزیون را خاموش می کردیم. خود آقای بهشتی از همان زمانی که وارد زندگی شده است شروع به انتخاب گری کرده است. آن چیزهایی که احساس کرده خوب است حفظ کرده است و آن چیزی را که به نظرش بد بوده است کنار گذاشته است. مثلا ایشان در برهه ای وسواس شدید داشت و وقتی به قم می رود چند سالی روی خودش کار می کند و وسواس را کنار می گذارد. یا مثلا یک چیزهایی که هم لباسی هایش از روی سنت رعایت می کردند و نه دین، کنار می گذاشت. در آن موقع کمتر روحانی ای بود که رانندگی کند اما ایشان مقید بود که حتما با لباس روحانیت رانندگی کند. حتی ایشان در خارج و در هر شرایطی لباس روحانیت را کنار نمی گذاشتند. یا حتی زندگی ما شبیه زندگی بسیاری از روحانیون دیگر بود و من به شخصه بعد از شهادت ایشان بود که متوجه شدم روحانیون شیوه زندگی سنتی هم دارند. خبرآنلاین: کدام یک از دوستان ایشان زندگی شبیه به زندگی خانوادگی شهید بهشتی داشتند؟ علیرضا بهشتی: مثلا آقای باهنر، آقای مفتح، آقای مطهری و آقای طالقانی هم نوع زندگیشان شبیه ما بود. البته با دیگر روحانیون هم رفت و امد داشتند اما نوع زندگی مختص به خودش را برگزیده بود. هرچند این موضوع در مقطعی مساله ساز هم شد؛ زمانی که ایشان در سال ۱۳۴۹ گزارش مرکز اسلامی هامبورگ را در حسینیه ارشاد ارائه کرد درباره نوع پوشش همسر و دختر شهید بهشتی از ایشان سوال کردند که ایشا ...

ادامه مطلب  

یک جشن عروسی لاکچری چقدر هزینه دارد؟  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران خبر این روزها زندگی خیلی ها رنگ و بوی تجمل گرفته و از سادگی روزگاران قبل خبری نیست. زندگی تجملی یا به قول جوان ترها زندگی لاکچری سبکی از زندگی ست که در آن همه چیز زرق و برق خاصی دارد و برای رسیدن به هر کدام از عناصر زندگی تجملی هزینه های سرسام آوری نیز پرداخت می شود. از ماشین های لوکسی که در خیابان ها مانور می دهند و ایران زمین و اندرزگو را بالا و پایین می کنند تا میهمانی هایی که هزینه برگزاری هر کدام شان برابر با حقوق سالانه یک کارگر است همه و همه تکه های کوچکی از تجملاتی هستند که پیش تر انگشت شمار بودند و امروز ...

ادامه مطلب  

زندگی بسازیم یا زندگی ببازیم؟  

درخواست حذف این مطلب
نویسنده: فروغ معیری رادمی توانیم شخصیت را این گونه توصیف کنیم ویژگی هایی دائمی هستند که تعیین می کند فرد به رویدادها و تجربه های زندگی خود چگونه واکنش نشان بدهد. در واقع شخصیت وسیله ای است برای دیگران که فرد را با آن شناسایی می کنند و بر اساس آن واکنش نشان می دهند. شخصیت اصطلاحی است که می گوید فرد چگونه با انواع رویدادهای زندگی برخورد می کند با آنها سازگار می شود و به آنها واکنش نشان می دهد. برخی از آن رویدادها عبارتند از چالش ها شکست ها فرصت ها و موفقیت هایی که فرد با آنها سازگار می شود و زندگی خود را می سازد. گاهی نیز نمی تواند سازگ ...

ادامه مطلب  

طلوع خوشبختی از پشت کوه های محدودیت  

درخواست حذف این مطلب
طلوع خوشبختی از پشت کوه های محدودیت زندگی > مهارت ها - همشهری دو - ساره گودرزی :همیشه شنیدن و خواندن روایت زندگی افرادی که با وجود مشکلات بی شمار، تلاش می کنند سنگریزه های زندگی را از پیش رویشان بردارند و برای هدفی بزرگ تر به راه خود ادامه دهند، لذتبخش است؛ آنهایی که محدودیت های زیادی سر راهشان قرار دارد اما با توکل به خدا و تکیه بر توان و قدرت خود، مسیر پرفراز و نشیب زندگی را طی می کنند تا به قله موفقیت برسند؛ یکی مثل زوج نخبه داستان ما، دکتر فاطمه حسینی علایی و دکتر جواد فتحی اکبرآبادی. این دو با وجود اینکه روشندل هستند اما پله های زندگی را بالا رفتند و پس از ازدواج دوش به دوش هم، غیرممکن های زیادی را ممکن ساختند و علامت ضربدر قرمز روی نه ها و نبایدهای زندگی شان کشیدند. زوجی نمونه که 15سالی می شود پشتکار و تلاش شان در زندگی زبانزد خیلی از اطرافیانشان است؛ زوجی که هر دو نابینا، حافظ قرآن و استاد دانشگاه هستند.عصر یکی از روزهای گرم تابستان به خانه ای در جنوب تهران می روم که پیش از این درباره خانواده ای که در آن ساکن هستند زیاد شنیده ام. داستان زندگی فاطمه و جواد، رنگ و روی دیگری دارد؛ یک جورهایی از جنس داستان هایی است که گاهی باورکردنش سخت است؛ سخت اما واقعی. تا پیش از این روایت های زیادی درباره ایمان و توکل به خدا شنیده ایم اما این قصه تحقق همان اراده ای است که با امید به آینده بارور شده است. زن و شوهری که در اوج جوانی بی توجه به برخی نبایدها و مخالفت ها، دل به دل هم دادند و دست در دست هم قدم به جاده زندگی گذاشتند. افراد زیادی با دچار شدن به بیماری یا معلولیت تصور می کنند دنیا برای آنها به پایان رسیده است اما موفقیت این زوج نابینا که هردو حافظ قرآن هستند و در دانشگاه تدریس می کنند، مصداق همان خط بطلان کشیدن بر همه تصورات نادرستی است که در جامعه وجود دارد. جواد در این زمینه می گوید: «در قرآن کریم آمده است که انسان در سختی آفریده شده است و ای انسانی که در سختی هستی، اگر می خواهی به ملاقات خدای خود برسی باید سختی ها و مرارت ها را تحمل کنی تا به هدف خلقت که همان ملاقات خداوند است، برسی. من فکر می کنم اگر انسان در معرض سختی قرار نگیرد، شاید هیچ وقت پیشرفت نکند چون سختی ها هستند که انسان را به تلاش وادار می کنند. اگر همه امکانات در اختیار انسان باشد، شاید افراد هیچ وقت نتوانند در زندگی خود تحولی ایجاد کنند. اگر به تاریخ بشر و ملت های مختلف توجه کنیم، می بینیم که علت پیشرفت خیلی از جوامع، قرار گرفتن آنها در سختی ها و تنگناها بوده است. من به عنوان یک نابینا همواره در زندگی ام تلاش کرده ام کارهایی انجام دهم که شاید برای خیلی ها انجام آنها آسان نبوده است. پسرخاله ام یک روز به من گفت که اگر تو هم مثل ما بینا بودی شاید تا این میزان پیشرفت نمی کردی و به نظر من حرف بی ربطی نیست. من برای اینکه خودم را در جامعه بالا بکشم، به دنبال تحصیل رفتم تا بتوانم حقی را که جامعه در حالت عادی به من نمی داد از طریق تحصیلات به دست بیاورم. به نظر من تلاش و سختی جزو لاینفک هر انسان برای پیشرفت است».فاطمه هم در این زمینه می گوید: «شاید باور این موضوع برای خیلی ها سخت باشد، اما مشکلات نابینایی برای من حل شده است و دیگر حتی به ساده ترین یا سخت ترین مشکلات آن فکر هم نمی کنم. من برای اینکه سدهای پیش رو را بردارم با کمک پدر و مادر و خانواده ام تلاش زیادی کرده ام؛ از حضور مادرم برای رفت وآمد به کلاس های درس بگیرید تا کارهای دیگر و الان از جایی که ایستاده ام کاملا راضی هستم».شنیدن روایت آشنایی این زوج هم خالی از لطف نیست، جواد درباره می گوید: «در دوره کارشناسی ارشد، من ترم دوم بودم که خانم دکتر به دانشگاه ما آمد. ما در بعضی از دروس پیش نیاز با هم سر یک کلاس حضور داشتیم و بعد از مدتی من متوجه شدم که یک خانم نابینا در کلاس های ما حضور دارد. به مرور متوجه شدم او حافظ قرآن است و این موضوع برایم اهمیت زیادی داشت چون همیشه یکی از ملاک های من برای ازدواج، ارتباط داشتن با قرآن و حافظ بودن قرآن کریم بود. بعد از مدتی که با فضایل اخلاقی خانم دکتر آشنا شدم، علاقه و تصمیمم برای ازدواج با او بیشتر شد. از طریق دوستان مشترکی که در کلاس داشتیم، زمینه چینی و صحبت های اولیه انجام شد و بعد از جلب رضایتش به خواستگاری رفتیم».البته برخورد خانواده و نگاه اطرافیان در ابتدا کمی برای این زوج ناخوشایند بود. نگاه نادرستی که به ازدواج 2 فرد نابینا در جامعه وجود دارد، دلخوری های زیادی برای هر دوی آنها به همراه داشت. فاطمه درباره آن روزها می گوید: «خوشبختانه مادرم برخورد خوبی با ازدواج من داشت و بقیه خانواده نیز آن را پذیرفته بودند، اما مسئله جدی این است که وضعیت پذیرش معلول در جامعه خوب نیست و پذیرش زندگی 2 معلول در کنار هم قطعا خوب نیست. به طور طبیعی، محدودیت هایی در زندگی 2 فرد نابینا وجود دارد؛ محدودیت هایی که شاید در زندگی یک فرد نابینا با فرد بینا خیلی کمتر وجود داشته باشد، اما درک متقابلی که افراد نابینا از هم دارند به موفقیت و استمرار این زندگی خیلی کمک می کند؛ موضوعی که خیلی ها از آن غافل هستند، چون هر دوی ما سختی ها و مشکلات زندگی نابینایان را می شناسیم و به کمک هم می توانیم خیلی از آنها را مرتفع کنیم. متأسفانه باید قبول کرد که مشکلات زندگی 2 فرد نابینا با همدیگر خیلی زیاد است، به عنوان مثال ما در برخی از کارهای تحصیلی و... نیاز به منشی داشتیم و داریم، یا وقتی می خواهیم عرض خیابان را طی کنیم نیاز به یک فرد بینا داریم اما من بارها شاهد این موضوع بوده ام که افرادی که نابینا بودند و با فرد بینا ازدواج کرده اند در بسیاری از موارد به دلیل عدم وجود درک متقابل، با مشکلات و چالش های جدی روبه رو شده اند». جواد رشته سخن را به دست می گیرد و صحبت های همسرش را اینگونه تکمیل می کند: «بسیاری از نابینایان به دلیل شرایط تحصیلی به دنبال فرد بینا هستند و خانم های زیادی حاضرند که با فرد نابینا ازدواج کنند، به همین دلیل تمایل به زندگی با یک خانم نابینا در میان مردان نابینا خیلی کمتر است. این موضوع برای من بارها پیش آمده بود و خانم های بینایی بودند که به من پیشنهاد ازدواج می دادند. من در انتخاب محدود نبودم ولی خودم فاطمه خانم را انتخاب کردم و ایشان هم اگرچه خواستگار بینا داشت اما من را انتخاب کرد».«ما زندگی خود را بر محور قرآن و اهل بیت(ع) آغاز کردیم و در این میان مثل همه زوج های دیگر مشکلات، مسائل و بحث های مختلفی در زندگی داشتیم و داریم، حتی در برخی موارد خواسته ها و علایق مشترکی بین ما وجود نداشت اما همواره اعتقاد داشتیم این پیوند از طریق قرآن اتفاق افتاده است و این زندگی با عنایت بندگان خوب خدا شکل گرفته و همین موضوع عامل دوام این زندگی بوده است. در این میان بارها و بارها در بسیاری از موارد مشکلات خود را با تکیه بر آیات قرآنی حل و فصل کرده ایم». جواد با گفتن این سخنان به حفظ قرآن پس از ازدواج هم اشاره می کند و می گوید: «بعد از ازدواج تصمیم گرفتم بقیه حفظ قرآن را دنبال کنم، همان زمان خانم دکتر در فرهنگسرای بهمن کلاس حفظ قرآن داشت. من به عنوان شاگرد در این کلاس ها شرکت کردم و توانستم با کمک او 20جزء دیگر قرآن را حفظ کنم و بعدها به عنوان کمک مربی و مربی در همان فرهنگسرا مشغول به کار شوم».فاطمه هم در این زمینه برایمان می گوید: «همیشه سعی کرده ام در زندگی عالم بی عمل نباشم. در آیاتی از قرآن کریم می خوانیم که چه بسا چیزهایی که شما از آن اکراه دارید، برای شما بهتر است و شاید از خیلی چیزها بدتان می آید و فکر می کنید برای شما شر است، درحالی که برای شما بهترین است. من چگونگی برخورد با مشکلات و سختی های زندگی را آموخته ام و بارها که از موضوعات مختلف ناراحت و دلگیر شده ام فقط با اتکا به این آیات آسمانی از پس مشکلاتم برآمده ام. حتی اگر روزی به جامعه رفتم و آنها برخورد خوبی با من نداشتند ایرادی ندارد، طبق قرآن این برای ما خیر است».صحبت ها که به روز ازدواج می رسد، جواد با گلایه از سختگیری خانواده ها می گوید: «خانواده ها باید فرصت ازدواج را برای جوانان فراهم کنند. بسیاری از مشکلات امروز عدم ازدواج جوان ها به علت سختگیری خانواده هاست. شاید مارک یخچال و گاز یا حتی متراژ خانه برای جوان ترها مهم نباشد اما تأکید بی جا و بی دلیل خانواده ها بر این موضوع همیشه زمینه ساز مشکلات بزرگ تر می شود. من و فاطمه خانم زندگی خود را با حداقل ها شروع کردیم و هیچ چیزی هم نشد. اگر 2جوان با امکانات کم در کنار یکدیگر قرار بگیرند و زندگی خود را آرام آرام بسازند، هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی بیشتر قدر زندگی خود را می دانند چون با تلاش خود این زندگی را شروع کرده اند و آن را مفت به دست نیاورده اند. به نظرم ایمان و دینداری باید یکی از اولویت های اصلی هر خانواده ای برای انتخاب همسر فرزندانش باشد. جوان ترها اگر زندگی خود را با خدا پیوند بزنند در اوج کشمکش ها خوب می دانند که کسی وجود دارد که این زندگی را حفظ می کند و اگر دست غیرخدا را در زند ...

ادامه مطلب  

یک چموش بی خود و بی جهت ام!  

درخواست حذف این مطلب
هنرآنلاین - عباس غفاری: این روزها رامین پرچمی با نمایش "پچ پچ های پشت خط نبرد" پس از چندسال دوری از عرصه بازیگری، حضور در صحنه تئاتر را تجربه می کند. بازیگری که معتقد است؛ هرچند در ابتدای فعالیت هنری اش خوش شانسی آورده، در سال های اخیر بدشانسی های مختلفی گریبان گیرش شده است.رامین پرچمی خیلی زود زمانی که دانشجو بود حضور در عرصه تئاتر، سینما و تلویزیون را تجربه کرد و طعم شهرت را چشید. حضور در مجموعه تلویزیونی "در پناه تو" او را در میان مردم به عنوان بازیگر معرفی و در ادامه، همکاری با کارگردانان صاحب نامی همچون مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی او را به عنوان بازیگری حرفه ای تثبیت کرد. پرچمی در کنار این حرفه علاقه خود به بازیگری را به گونه ای دیگر هم نشان داد، او با تاسیس مجله "نقش آفرینان" که به صورت تخصصی به مقوله بازیگری می پرداخت، تلاش کرد رویکردهای آکادمیک و تجربی در عرصه بازیگری را در پیش روی علاقمندان به این هنر قرار دهد و در انتشار این نشریه از تجربیات بازیگران صاحب نام سینمای ایران نیز بهره گرفت. پرچمی اما در سال های اخیر به دلایل مختلفی حضور کمرنگی در عرصه بازیگری داشته؛ اما این روزها با بازی در نمایش"پچ پچ های پشت خط نبرد" تلاش دارد که به حرفه اصلی خود بازگشتی موفقیت آمیز داشته باشد.به بهانه اجرای این نمایش در تالار حافظ با رامین پرچمی کارنامه هنری اش را مرور کردیم که در ادامه می خوانید: شما از نوجوانی به ورزش و روزنامه نگاری علاقه خاصی داشتید، چرا به جای بازیگری، روزنامه نگاری یا ورزش را به عنوان شغل اصلی تان انتخاب نکردید؟علاقه ام به ورزش هیچ وقت جدی نبود. از همان سال ها با تأثیر از روحیه پدرم بیشتر به موسیقی، کتاب و فیلم علاقه مند شدم. البته فوتبال، والیبال و والیبال ساحلی بازی می کردم اما نه به طور جدی. یک سری عکس ها و پوسترهای ورزشی هم از آن زمان دارم که آن عکس ها بیشتر به خاطر این بود که جز روزنامه های ورزشی کیهان ورزشی و دنیای ورزش چیز دیگری به بندر کیاشهر که محل زندگی من بود نمی رسید. شاید اگر مجلات سینمایی به دست من می رسید، علاقه به سینما زودتر در من ایجاد می شد. وقتی دیپلم ام را گرفتم، در چالوس چاپ صدم مجله فیلم را دیدم و به این حوزه علاقه مند شدم. البته من در مدرسه تئاتر بازی کرده بودم اما خیلی علاقه ام جدی نبود. در مدرسه به روزنامه دیواری علاقه داشتم که علاقه ام به این حوزه هم به خاطر تأثیری بود که پدرم روی من می گذاشت. پدرم استاد ادبیات دانشگاه بود و خیلی کتاب و روزنامه می خواند. البته من با پدرم به لحاظ عقیدتی مخالفت های زیادی داشتم. پدرم می گفت پزشکی بخوان. دو سال کنکور پزشکی هم دادم اما در آخر برای این که به سربازی نروم، گفت برو هر کاری دلت می خواهد انجام بده. من خیلی خوب انشاء می نوشتم و کلاً در حوزه نوشتن کارم خوب بود.از چه زمانی فکر کردید می توانید به طور جدی در مطبوعات کار کنید؟از زمانی که ازدواج کردم. آقای جیرودی پدر همسرم مطبوعاتی بودند و امکاناتش را داشتند. من از طریق ایشان توانستم مجوز مجله سینمایی "نقش آفرینان" را بگیرم. در آن مجله دوستان کاربلد را جمع کردیم تا یک کار نو انجام بدهیم. فکر می کنم که مجله "نقش آفرینان" یکی از استثنائات مطبوعات بود. من هیچ وقت از کارهای خودم دفاع نمی کنم اما روی این مجله ایستادم و می دانم که یکی از بهترین مجله هایی بود که در این حوزه در می آمد. بعد از آن چند مجله بازیگری درآمد که حتی به تیراژ هم نمی رسیدند و تعطیل می شدند. فکر می کنم آن زمان مجله ما بعد از مجله فیلم و به همراه مجله دنیای تصویر سومین مجله سینمایی بود.در دوران نوجوانی هیچ وقت تصمیم نگرفتید که به سراغ روزنامه نگاری بروید؟ خیر. البته یک سری فعالیت های کوچک انجام می دادم. مثلاً یک نشریه ای مرکز هنرهای نمایشی در می آورد که من فعالیت های تئاتری مدرسه به خصوص در دهه فجر را می نوشتم و به این مجله می دادم. زمانی که می دیدم نوشته هایم چاپ شده خیلی ذوق می کردم ولی به فکر این نبودم که به طور جدی مطلبی در روزنامه بنویسم و منتشر کنم. یک سری نامه ها هم از من در روزنامه کیهان ورزشی یا مجله فیلم منتشر شد اما خیلی جدی نبود. فعالیت جدی ام در عرصه مطبوعات را بعد از ازدواج شروع کردم.علاقه به بازیگری از چه زمانی شروع شد و چطور به یک بازیگر تبدیل شدید؟از تئاترهای دوره راهنمایی در مدرسه. آقای هوشنگ درویش پور که کارگردان سینما است، همشهری ما بود و می خواست یک سری تئاتر در کیاشهر اجرا کند. ایشان اجازه بچه هایی که در تئاترهایش حضور داشت را از معلم ها می گرفت و غیبت بچه ها موجه می شد. من هم برای فرار از درس های ریاضی و علوم به آن کلاس ها می رفتم. شانس خوبی داشتم و در یکی از تئاترهای آقای درویش پور نقش اصلی نمایش را بازی کردم و یک مقدار بیشتر به تئاتر علاقه مند شدم. سال بعد هم دوباره برای فرار از کلاس ها، یک گروه تئاتر با بچه های کلاس خودمان تشکیل دادیم و همینطور به علاقه من به بازیگری اضافه شد. 4 سال دبیرستان را هم در مدرسه تئاتر بازی می کردم. در آن سال ها برای دیدن یک فیلم سختی زیادی می کشیدم و باید یک مسافت 30 کیلومتری را طی می کردم تا به سینما شهر سبز لاهیجان برسم. به هر حال من به بازیگری علاقه داشتم و همین باعث می شد که یک سری سختی ها را به جان بخرم. برای مثال در زمان ورود به دانشگاه با پدرم اختلاف نظر داشتم و در نهایت ایشان اجازه داد که من هنر بخوانم. در کنکور هنر شرکت کردم و نفر ششم مرحله اول کنکور سراسری شدم اما در مرحله دوم پذیرفته نشدم. در نهایت ورودی دانشگاه آزاد شدم و آمدم سمت بازیگری.چرا در مرحله دوم کنکور سراسری قبول نشدید؟نمی دانم. اصلاً به مرحله مصاحبه هم نرسید. در مصاحبه مهرماه دانشگاه آزاد هم آقای سمندریان به من گفتند که تو لهجه شمالی داری و بازیگر خوبی نمی شوی. بعد از آن اسم من در لیست تکمیل ظرفیت بهمن ماه دانشگاه آمد و من پذیرفته شدم. آقای سمندریان بعدها هم مرا دید و گفت تو هنوز مشکل لهجه ات را داری.وقتی وارد دانشگاه شدید، اهالی خانواده پذیرفتند که به شکل جدی به سمت هنر و بازیگری بروید؟اهالی خانواده ام مخالف بودند ولی دیدند چاره ای نیست و بهتر است از من حمایت کنند. زمانی که مرا برای سریال "در پناه تو" انتخاب کردند، آقای لبخنده با خانه ما تماس گرفت و به پدرم گفت که پسرت برای این سریال انتخاب شده. پدرم به آقای لبخنده گفت اگر بازیگر نقش اصلی است، بیاید! در حالی که من حتی اگر یک نقش کوچک داشتم هم با سر می آمدم. آقای لبخنده بعدها از آن خاطره به خوبی یاد می کرد. در ادامه که من فیلم "ضیافت" را بازی کردم و معروف شدم، باعث افتخار فامیل شدم و پدرم خیلی خوشحال بود.در دانشگاه با چه کسانی هم دوره بودید؟کمند امیرسلیمانی، پردیس افکاری، پرستو گلستانی، بیژن بنفشه خواه، مهران غفوریان، محمدرضا رحیمی، شهرام کرمی و کیومرث مرادی هم دوره ای های من بودند. آن زمان خیلی شناختی روی بچه ها نداشتم اما الان می بینم که خیلی از هم دوره ای های من یا بازیگرهای خوبی شده اند و یا پست های مهم دولتی گرفته اند. این باعث خوشحالی نسل من است.اساتید آن سال های دانشگاه آزاد اساتید برجسته ای بودند. آن اساتید چقدر روی شما تأثیر گذاشتند؟با شما موافقم. در آن دوره آقای سمندریان، آقای اسماعیل شنگله و خانم منیژه محامدی در دانشگاه آزاد تدریس می کردند. اما من خیلی آدم دانشگاه برویی نبودم. خاطرم هست که سر امتحان کلاس آقای نصرالله قادری پای برگه امتحانی برای ایشان نوشتم که استاد من می خواستم در نهایت بازیگر شوم که شدم، حالا اگر می خواهید یک ترم دیگر مرا تحمل کنید، ردم کنید، اگر نه که نمره قبولی به من بدهید تا بروم سر کارم. ایشان هم مرا قبول کردند. من در دانشگاه بدن و بیان را یاد گرفتم و اساتید هم به نسبت روی من تأثیرگذار بودند اما دانشگاه بیشتر محلی برای آشنا شدن آدم ها با همدیگر و ارتباط گرفتن است. درس خواندن در دانشگاه تأثیر آن چنانی روی من نگذاشت اما من اگر وارد دانشگاه نمی شدم، هیچ وقت آگهی جذب بازیگر سریال "در پناه تو" را نمی دیدم و یک بازیگر حرفه ای نمی شدم. شاید آقای لبخنده یا آقای کیمیایی چیزهای بیشتری را به من یاد دادند.خواندن کتاب و مجله چقدر روی علاقه تان به بازیگری تأثیر گذاشت؟یکی از بیشترین تأثیرها را مجله فیلم روی من گذاشت. من به لحاظ اطلاعات سینمایی به این مجله مدیونم. کتاب های زیادی هم خواندم و خیلی از کتاب هایم هنوز ناخوانده باقی مانده است. مطالعات خارج از درسی ام. من از یاد گرفتن درس های اجباری فراری بودم و دلم می خواست مطالعاتم با رغبت باشد.سریال "در پناه تو" در زمان خودش یک اتفاق در سریال سازی تلویزیون بود و داستان عاشقانه آن تا حدودی برای تلویزیون یک تابوشکنی محسوب می شد. وقتی آگهی جذب بازیگر برای این سریال را دیدید، چقدر به خودتان اعتماد داشتید که به واسطه آن اعتماد به تهران آمدید؟من قبل از آن هم در تست نمایش "حلاج و سلاطین" شرکت کردم که در تئاتر شهر به روی صحنه رفت. البته از من در آن نمایش به عنوان سیاهی لشکر استفاده شد. آقای امیر جعفری و رابعه اسکویی در آن نمایش بازی می کردند. یک بار هم در دوره دانشجویی برای یک تئاتر یک سال وقت گذاشتم اما در نهایت به نتیجه نرسید. زمانی که آگهی سریال "در پناه تو" را دیدم، به خودم اعتماد داشتم و به هر طریقی آمدم با 6 هزار نفر دیگر تست دادم. در روز تست متوجه شده بودم که آقای لبخنده به من توجه بیشتری دارد. 6 ماه بعد از تست به من خبر دادند که برای بازی در این سریال انتخاب شده ام. بعد از من 4، 5 ماه زیر نظر آقای حبیب دهقان نسب تمرین بدن و بیان کردم و در نهایت نقش "رامین" را به من دادند. البته برای نقش رامین میان انتخاب من و آقای آبتین آذین دودل بودند اما در نهایت مرا انتخاب کردند.وقتی سناریو "در پناه تو" را خواندید، فکر می کردید آن سریال تا به این اندازه موفق شود؟بله. خیلی بیشتر از این ها باید موفق می شد. سناریو آن سریال یکی از کم نظیرترین سناریوهایی است که من خوانده ام. در ابتدا به ما سناریو 10-15 قسمت اول را دادند و سپس ادامه سناریو در طول فیلمبرداری کامل شد. سناریو سریال عالی بود ولی سانسور آن را داغون کرد. الان اگر شما سریال را ببینید، متوجه سکانس های بی ربط و داستان گنگ آن می شوید. 10-12 قسمت اول سریال که نابود شد. بخش ویژه ای از داستان حذف شد که به نظرم خود آن بخش را الان می توان به یک فیلم یا سریال خوب تبدیل کرد. من حتی می خواهم از آقای علیرضا طالب زاده نویسنده سناریو اجازه بگیرم که اگر فرصت باشد آن بخش ها را در قالب یک نمایشنامه یا فیلمنامه خوانی کار کنم.فکر می کنم بیشترین ضربه را از آن سانسورها، پارسا پیروزفر خورد.بله. نقش پارسا پیروزفر که به خاطر یک سری دلایل احمقانه کلاً حذف شد. می گفتند پدر این پسر یک زن دیگر گرفته، حالا چرا این پسر عاشق دختر نامادری اش شده است! خوشتیپ و خاص بودن چهره پارسا هم بی دلیل نبود و همه این ها باعث شد قصه آن نقش کلاً حذف شود. البته آقای لبخنده از لج سانسورها، پارسا پیروزفر را در سریال گذاشت ولی با توجه به سانسورهایی که روی این نقش صورت گرفت، حضور پارسا کاملاً بی دلیل و نامشخص است. نقش من و نقش آقای جوهرچی هم خیلی دچار سانسور شد. به هر حال سریال "در پناه تو" اتفاق خوبی برای بازیگران جدید آن نسل بود. بعد از آن سریال یک دوستی خوب میان بازیگران آن سریال ایجاد شد که تا چند سال هم ادامه داشت اما از یک جایی به بعد قطع شد. سال گذشته در مراسم تشییع جنازه آقای جوهرچی دوباره آن گروه دور هم جمع شد و بعد از 10-15 سال همدیگر را دیدیم. انگار همان صمیمیت دوران فیلمبرداری سریال "در پناه تو" را با هم داشتیم. صمیمیت آن روزها دیگر هیچ وقت سر هیچ کاری برای من تکرار نشد.در سال های دهه 70 در تلویزیون و سینما با بازیگران با تجربه و با نام و نشانی همچون آقای سعید پورصمیمی، آقای سیاوش تهمورث و یا خانم ثریا قاسمی هم بازی بودید. بازی در کنار این بازیگران چقدر برای شما بار تجربه اندوزی داشت و آن ها چقدر با شما همراه بودند و کمک تان می کردند؟خوشبختانه بازی در کنار این افراد هم جزو شانس های من در آن سال ها بود. من از خانم قاسمی اخلاق بازیگری آموختم. آقای پورصمیمی هم به عنوان یکی از استثناء های بازیگری، آدم افتاده و خوبی است و خیلی با من همراه بود. در سریال "در پناه تو" ترکیب آقای ایرج راد، خانم آزیتا لاچینی و خانم پری امیر حمزه ترکیب خوبی بود. آقای طالب زاده به عنوان نویسنده، آقای لبخنده به عنوان کارگردان و آقای شهسواری هم به عنوان تهیه کننده، هر کدام جزو بهترین ها در کار خودشان هستند. من با خانم ها معصومه کریمی و رزیتا غفاری و آقای امید زندگانی هم هم بازی بودم. البته نقش این بازیگرها کمتر بود ولی تجربه حضور در کنار آن ها هم لذت بخش بود. در آن سال ها بازیگرهای نسل جدید به بازیگرهای آب دیده و با تجربه تر احترام بیشتری می گذاشتند اما متأسفانه الان هر کسی خودش را علامه دهر می داند. این وضعیت خوبی نیست که در هنر ایران پیش آمده است.چطور وارد فیلم "ضیافت" آقای کیمیایی شدید و ایفای نقش جواد را در آن فیلم به عهده گرفتید؟آقای جوهرچی باعث این اتفاق شد. روزی که فیلمبرداری سریال "در پناه تو" تمام شد، من داشتم بعد از 1 سال و سه ماه فیلمبرداری راهی شمال می شدم. قبل از این که راه بیفتم، به خانه یکی از دوست هایم رفتم که دیدم تلفن آن جا زنگ خورد. مادرم پشت تلفن بود و گفت که آقای جوهرچی سراغت را می گیرد و گفته فوراً بیا فلان جا. من به آن جا رفتم و دیدم که قرار است فیلم سینمایی "ضیافت" به کارگردانی آقای کیمیایی ساخته شود. آقای جوهرچی و پارسا پیروزفر هم قرار بود در آن فیلم بازی کنند. عوامل فیلم به دنبال یک بازیگر جوان می گشتند که نقش جواد را بازی کند. گویا قرار بود از بین من و آقای حامد بهداد یک نفر را انتخاب کنند که در نهایت مرا انتخاب کردند. بعد از آن اتفاق آقای بهداد بارها به شوخی از آن اتفاق یاد می کند و می گوید که تو نقش مرا در فیلم "ضیافت" گرفتی. 4 نفر از بازیگران سریال "در پناه تو" در فیلم "ضیافت" هم بازی می کردند که خیلی ها تصور می کردند آقای کیمیایی ما را از سریال "در پناه تو" انتخاب کرده است، در حالی که آن موقع هنوز سریال پخش نشده بود و حتی اکران فیلم "ضیافت" هم قبل از پخش سریال "در پناه تو" انجام شد. نقش جواد در فیلم سینمایی "ضیافت" یکی از بهترین نقش هایی بود که من بازی کردم. کار کردن با آقای کیمیایی هم جزو افتخارات کارنامه کاری من است. در آن سال ها خیلی خوش شانس بودم و در این سال های اخیر خیلی بد شانس.تأثیر آقای کیمیایی در بازی تان چقدر بود؟اگر راستش را بخواهید، خیلی نمی توانم به صورت مستقیم اشاره کنم که آقای کیمیایی چه چیزی را به من گفت و چه چیزی را یادم داد. آقای کیمیایی معمولاً خودش را با بازی شخصیتی که بازیگران برای خودشان می سازند تطبیق می دهد و خیلی به شخصیت فیلمنامه وفادار نیست. به هر حال بازیگرها یک ذهنیتی از کارگردان و یک ذهنیتی از فیلمنامه دارند و بر اساس این ذهنیت ها و همینطور استعداد و تجربه ای که دارند، یک شخصیت برای خودشان می سازند که آقای کیمیایی آن شخصیت را اگر تأیید کند، روتوش کرده و از قبل بهترش می کند. شاید ایشان 3-4 مورد مرا راهنمایی کرد و یک چیزی در گوشی به من گفت. مثلاً شاید اگر نقش جواد را آقای بهداد بازی می کرد، آن نقش یک جور دیگری می شد.آقای کیمیایی اجازه بداهه پردازی هم به بازیگر می دهد یا نه؟معمولاً دیالوگ هایی که فیلمنامه های ایشان دارد، دیالوگ های خوب و دقیقی هستند و مثل تئاتر نیست که بازیگر به خودش اجازه بداهه پردازی بدهد. اما با این حال اگر یک جاهایی لازم بود هم بداهه پردازی می کردیم. با این که آن فیلم صدابرداری سر صحنه داشت اما معمولاً آقای کیمیایی در حین فیلمبرداری با بازیگرها حرف می زد و یک سری راهنمایی ها می کرد. ایشان خیلی متکی به این نبود که حتماً آن چه که از قبل تصور داشته در بیاید. فیلم "ضیافت" فیلم خیلی خوبی درآمد. حداقل این که نیمه اولش شا ...

ادامه مطلب  

اشتباه مرگ بار یک نعش کش / نشست هنرآنلاین با عوامل نمایش "مردگی بدون زندگی"  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: در نمایش "مردگی بدون زندگی" که در قالب ابزورد به منصه ظهور درآمده، مرگ و حیات نقش اصلی را دارد که با استفاده از نمادها در نمایش به جریان افتاده است. این نمایش دارای دو بازیگر مرد و یک بازیگر زن است که برای هیچ کدام نامی انتخاب نشده است. مرد یک که راننده نعش کش است، در حین حمل 6 جنازه به خانه می آید و می داند که حق انجام این کار را ندارد. مدتی پس از ورود او به خانه یکی از جنازه ها که مرد دوم است، با کفن وارد خانه می شود. در خانه زنی زندگی می کند که در این نمایش حق حیات در دست او بوده و او شانس زندگی را به کسی می دهد که از تکرار پرهیز کند.مرد یک دچار تکرار شده و سرنوشت او از نخستین صحنه قابل حدس است. همچنین مرد شماره دو سعی می کند با تلاش برای تغییر تقدیر خود، شانسی برای زنده شدن به دست بیاورد. او با مرد شماره یک قمار می کند و او را شکست می دهد. در صحنه دیگری مرد شماره دو با زن قمار می کند و این بار از او شکست می خورد اما نحوه ایفای نقش او حکایت از این دارد که نمی داند، شکست در قمار از کسی که زندگی در دست اوست چه معنایی می تواند داشته باشد. در پایان این نمایش مرد شماره یک کفن مرد دوم را بر تن کرده و می رود تا سوار ماشین نعش کش شود. زن در این صحنه با نوار کاستی که از مرد شماره دو گرفته خوشحالی خود را از اعطای حیات به او با حرکات موزون به نمایش می گذارد.هنرآنلاین برای بررسی این نمایش با عوامل نمایش "مردگی بدون زندگی" میزگردی تشکیل داد تا عوامل جوان این نشست از اهداف خود برای اجرای این نمایش بگویند و به پرسش ها و نقدهای موجود پاسخ دهند.هرمونوتیک، حلقه مفقوده تئاترهای ابزوردهدی اساسی، کارگردان نمایش "مردگی بدون زندگی" در میزگرد هنرآنلاین با عوامل این نمایش در ابتدا به خلاصه ای از فعالیت های نمایشی خود پرداخت و گفت: در بازیگری تجربه نمایش جنگ، کارهای آیینی سنتی، طنز و نمایشی در فضای زندان داشتم. در آغاز کار تجربه کار کودک داشتم که امروز به آن نقدهای بسیاری دارم. بعد از آن تجربه جدی ترین کاری که کردم در جشنواره نیمکت بود. در کار "بدریه ماادری" نقش بدریه را داشتم. دختری ایرانی که با لهجه عربی حرف می زد. زمان نمایش به جنگ ایران و عراق مربوط می شد. پدر و مادر بدریه را عراقی ها جلوی چشمش کشتند و پزشک عراقی می خواست به او تعرض کند که خودش را با نارنجک کشت و جنازه اش را هم دست عراقی ها نداد. در جشنواره نیمکت از طرف هیات داوران به عنوان برترین نقش خوان زن انتخاب شدم.وی افزود: بعد از "بدریه ماادری"، چند تجربه وجود داشت که به اجرا نرسید و این هم مشکلاتی است که همه ما به نوعی با آن درگیر هستیم اما کاری که بعد از بدریه اجرا شد، "کان را که خبر شد خبری باز نیامد" بود. این کار در فضای زندان بود که در محل باغ موزه زندان قصر اجرا شد.او که نخستین تجربه کارگردانی خود را به نمایش گذاشته اکنون در تئاتر "اخککندو" در گروه کارگردانی است. اساسی در این باره گفت: "اخککندو" و همکاری با گروه پاپتی ها، تاثیر زیادی برای ادامه کار من داشت. این نمایش که نوشته محمد مساوات است، سال 94 در هفدهمین جشنواره نمایش های آیینی و سنتی به کارگردانی هادی عامل در تئاترشهر اجرا شد. در این نمایش نقش دختر حاجی را داشتم. تجربه کار برای من در گروه پاپتی ها، تجربه بسیار خوبی بود. "اخککندو" تا هفته پیش در تئاتر شهر اجرا می شد و من در گروه کارگردانی فعالیت می کردم. بعد از این کار در پرفورمنس "فراموشی" که در خانه هنرمندان به اجرا رفت، بازی کردم. در این کار چهار کودک بودند و دو بازیگر مرد که یکی به واژه بار معنا می داد و دیگری معنای واژه را از بین می برد.اساسی با اشاره به این که تمام تجربیاتی را که در بازیگری داشتم در کارگردانی به کار گرفتم، گفت: نمایشنامه "مردگی بدون زندگی"، نمایشنامه ای مفهومی است که برای اجرای آن نیاز به نمادهای زیادی داشتیم و همچنین باید این موضوع را در نظر داشت که اگر نمادها در یک نمایش به درستی به کار گرفته نشوند، نه تنها باعث نمی شود که مخاطب به هدف نمایش نزدیک شود بلکه او را از آن چه مدنظر است، دورتر می کند.این کارگردان جوان با بیان این که نمادشناسی یکی از پیچیده ترین علومی است که می تواند در نمایش، نقش بسیار تاثیرگذاری داشته باشد، گفت: من در کارگردانی مخالف نمادهای دور از ذهن هستم. با این که برخی از کارگردانان مشهور در دنیا سعی می کنند از نمادهای پیچیده استفاده کنند اما به عقیده من نمادهای پیچیده در تئاتر باعث می شود مخاطب مسیر اصلی را فراموش کند. عمده کارگردان های سبک هنر متعهد از نمادهای ساده استفاده می کنند تا علاوه بر افزایش زیبایی در نمایش مخاطب را نیز به آنچه باید، نزدیک می کنند.وی با تاکید بر این که هنر برای هنر پدیده ای است که فقط به زیبایی شناسی کمک می کند، گفت: هرچند که هنر و نمایش باید از سطح زیبایی قابل قبولی برخوردار باشد اما وظیفه هنرمند صرف خلق زیبایی نیست. هنرمند باید آن چه را که در ذهن دارد، به بهترین شکل ممکن برای مخاطب به عرصه ظهور در بیاورد. اگر قرار باشد تنها به زیبایی فکر کنیم، وظیفه اصلی تئاتر را که حضور در بطن جامعه است، فراموش کرده ایم. نباید فراموش کنیم که هنرهای نمایشی در دنیای مدرن تاثیر بسیاری بر جامعه دارد و باید از این هنر برای پیشرفت جامعه استفاده کرد. نمی توان این رسالت را به کلی فراموش کنیم و فقط به خلق زیبایی بدون هیچ ایده و مفهومی بپردازیم. اساسی درباره این نمایش که در قالب ابزورد طراحی شده، گفت: اجرای نمایش در این سبک و در ایران که ابزورد چندان تجربه نشده، کار دشواری است. به همین دلیل مجبور شدیم بیش از 6 ماه برای این کار زمان تمرین در نظر بگیریم تا بازیگرها و دیگر عوامل بتوانند آن را که می خواستیم، به اجرا در بیاورند.کارگردان نمایش "مردگی بدون زندگی" به این پرسش که هنر متعهد به دنبال جذب بیشترین مخاطب است اما ابزورد در ایران سبک پرمخاطبی نیست، چرا این قالب برای تئاتر متعهد که مدعی آن هستید، انتخاب شد، این گونه پاسخ داد: با این که با بخشی از پرسش موافق نیستم و ابزورد در ایران مخاطب کمی ندارد اما این موضوع را می پذیرم که قالب پرمخاطبی هم نیست. با این حال باید این موضوع را در نظر داشت که پرمخاطب نبودن یا عدم استقبال گسترده از نمایش های ابزورد به دلیل ضعف اجراست و نمی توان این موضوع را پای ضعف در قالب ابزورد گذاشت.وی در ادامه این میزگرد افزود: قالب ابزورد جای هیچ اشتباهی ندارد و به این دلیل یکی از سبک های بسیار پیچیده و دشوار اجراست. در نمایش های ابزورد باید ذهن مخاطب کنترل شود تا مسیر را اشتباه نرود و باید این موضوع را در نظر داشته باشیم که اگر مخاطبی مفهوم مورد نظر گروه کارگردانی را برداشت نکرد، به طور قطع ضعفی در کار وجود دارد. برای دستیابی به این نقطه تکنیک های بسیاری وجود دارد اما نباید از همه آن ها استفاده کرد. گروه کارگردانی در نمایش های ابزورد باید بتوانند تمام تیرهایشان را به هدف بزنند. از هیج نماد دو پهلویی نباید استفاده شود و جمله ها نباید حالت ایهامی و چند معنایی داشته باشند. اگر نمایش های ابزورد با این متر و معیار در ایران به اجرا در بیایند، خواهیم دید که این شیوه برای مخاطبان ایرانی از جذابیت بسیار بالایی برخوردار است.اساسی با اشاره با تاکید بر نقش هرمونوتیک به عنوان شیوه ای که اجرای نمایش ابزورد را تضمین می کند، در این باره توضیح داد: برای انتقال مفاهیم در این نمایش به سراغ علم هرمونوتیک رفتیم و باید در نظر داشت که ساختار عمده متن های ابزورد، این علم را طلب می کند. در هرمونوتیک با مفهوم سر و کار داریم و در متن های ابزورد، این علم نقش بسیار پررنگی دارد. از دیگر ضعف هایی که باعث شده تئاترهای ابزورد در ایران از مخاطبان چندانی برخوردار نباشد، فراموشی هرمونوتیک است.به گفته این کارگردان در نمایش "مردگی بدون زندگی" برای این که ذهن مخاطب درگیر فضای به وجود آمده شود، نیاز به کدگذاری وجود داشت. بر این اساس از نمادها و نشانه های بسیاری در این نمایش استفاده شد. با استفاده از این تکنیک توانستیم گره هایی را که نیاز داشتیم در ذهن مخاطب ایجاد کنیم. باید این موضوع را در نظر داشت که گره های نمایش زمانی کارکرد مناسبی پیدا می کنند که باز کردن آن ها با استفاده از همان گره ها باشد. به نوعی ذهن مخاطب درگیر پرسش هایی می شود که پاسخ آن ها در دل پرسش وجود دارد. زمانی که تز و آنتی تز هم بستر باشند، سنتز نمی تواند چیزی خارج از آن فضا ایجاد شود و این موضوع به پیشبرد دیالکتیک نمایش کمک می کند.وی با اشاره به صحنه نخست این نمایش گفت: در این صحنه عنصر اصلی که نور روی آن متمرکز شده، میزی است که روی آن یک پارچه ترمه انداخته شده است. در فرهنگ ما پارچه ترمه نمادی از مرگ است چرا که آن را پس از کفن و دفن روی خاکی که مرده زیر آن دفن شده می اندازند. بازیگر نقش زن که وسواس بسیاری را با خود همراه دارد، در صحنه نخست زمان قابل توجهی را برای رو میزی که نمادی از مرگ است، صرف می کند تا تمام گوشه های آن را صاف کند. به عبارتی این بازی با پارچه ترمه نشان از مرگ کسی در آینده این نمایش دارد. این اتفاق در صحنه های بعد رخ می دهد و مرد یک که مانند دیگر بازیگرها از هیچ نام و نشانی برخوردار نیست، مرگ را تجربه می کند. در این نمایش زن که نمادی از حیات است، زندگی را از مرد یک می گیرد و شانس زنده بودن را به مرد شماره دو می دهد. اساسی در ادامه افزود: همچنین در ادامه، مرد دو که شانس زنده بودن به او داده شده است، سر این میز می نشیند و همان جا این شانس به او داده می شود. بر این اساس ذهن مخاطب کنترل می شود و می داند که مرد شماره دو نیز قرار است روزی به سرنوشت مرد شماره یک دچار شود. به عبارت دیگر اگر جنازه ای بخواهد سرنوشت این دوره تسلسل را برهم زند نباید سر میزی بنشیند که نمادی از مرگ آن را پوشانده است.این کارگردان با بیان این که استفاده به جا از نمادها، علاوه بر افزایش زیبایی اثر به فهم آن نیز کمک می کند، گفت: نباید تاثیر نماد در نمایش از بین برود و این موضوع نیاز به دقت بیشتری در نمایش های ابزورد دارد. باید در نظر داشته باشیم که برای اجرای نمایش های مفهومی نیاز به ابزار مفهوم گرایی داریم. در برخی از نمایش ها نمادهایی به کار گرفته می شود که تنها ذهن مخاطب را مغشوش می کند. به عقیده من این کار از دو سرچشمه ممکن است نشات بگیرد، نخست این که گروه کارگردانی تسلطی بر نمادشناسی نداشته باشند و دوم این که آن گروه بخواهد مناسبات ذهنی مخاطب را گل آلود کند و از آن ماهی خود را بگیرد. متاسفانه در برخی از آثار این کار به وضوح دیده می شود و برخی از مخاطبان برای این که تن به جمله "من مفهوم این کار را نفهیدم" ندهند، دائم درباره آن نمایش صحبت می کنند و گروه کارگردانی نیز از این ضعف به نفع خود برداشت می کند. در نهایت نه چیزی عاید مخاطب می شود و نه چیزی به دانش آن ها اضافه می شود. در برخی موارد حتی دامنه این رفتار از مخاطبان هم فراتر رفته و منتقدان نیز چنین رفتارهایی می کنند.وی افزود: به عقیده من برای این که سطح کیفی نمایش در کشور رشد کند باید مخاطبان جسورتری داشته باشیم. مخاطبانی که برای اثبات خود تن به تعریف و تمجید از هر نمایشی ندهند و بتوانند نظر خود را بدون سانسور بروز دهند. در این صورت می توان امیدوار بود که کیفیت هنرهای نمایشی در کشور افزایش یابد.جنازه ها تصمیم می گیرنددر نمایش "زندگی بدون مردگی"، مرگ از یک جنازه به راننده ماشین نعش کش منتقل می شود. بر اساس آن چه در این نمایش وجود دارد، شانس زندگی به کسی که تلاش می کند آن را به دست بیاورد و نمی خواهد دچار تکرار شود، داده می شود. پرسشی که در این زمینه وجود دارد این است که چرا شانس زندگی به 5 جنازه دیگر داده نمی شود؟ نویسنده این اثر علاوه بر توضیحی درباره فعالیت های خود و سبک ابزورد در ایران به این پرسش نیز پاسخ داد.امیر شفیعی، نویسنده نمایشنامه "مردگی بدون زندگی" در ادامه این میزگرد، به توضیحاتی درباره آغاز کار خود پرداخت و گفت: بزرگترین مشوق من در کار نویسندگی عموی من بود که در دوران تحصیل من، داستان هایی را که می نوشتم او می خواند و اشتباهات من را تصحیح می کرد. نویسندگی برای جنگ جوان در استان کرمان نخستین تجربه من در کار نویسندگی بود. در سال 77 رشته تئاتر گرایش ادبیات نمایشی را انتخاب کردم و در این رشته به تحصیل پرداختم. در آن سال نخستین تجربه حرفه ای خود را به دست آوردم و نمایش "هرا" را برای اجرا در تئاتر شهر آماده کردیم.وی افزود: سال 78 با حمید پورآذری، هادی عامل، هدایت هاشمی و جواد پورزند گروه پاپتی ها تشکیل دادیم که این گروه تاکنون به فعالیت خود ادامه می دهد و در آخرین تجربه گروه نمایش "اخککندو" را چندی پیش در تئاتر شهر اجرا کردیم. حیطه تخصصی گروه پاپتی ها در بحث نمایش های ایرانی است اما من به این دلیل که به دیگر حوزه های نمایش هم علاقه دارم، در این بین با گروه های دیگری هم همکاری داشته ام.این نمایشنامه نویس در ادامه با اشاره به این که ابزورد یا معنا باختگی یکی از اصلی ترین حوزه های علاقه مندی من در نوشتن است، گفت: این سبک را از زمانی که با آن آشنا شدم، دوست داشتم و درباره آن تحقیقات بسیاری انجام دادم. به عقیده من کسانی که در ایران کار ابزورد می کنند خود را جای ولادیمیر و استراگون شخصیت های نمایشنامه "در انتظار گودو" بکت می گذارند و نوشتن را آغاز می کنند.شفیعی با بیان این که این شیوه در نوشتن کارهای ابزورد اشتباه بزرگی است، توضیح داد: باید نگاهی به پیشینه این سبک در تاریخ نمایشنامه نویسی انداخت. نمایشنامه نویس هایی مانند ساموئل بکت، یوجین اونیل و دیگر نمایشنامه نویس های این سبک به هیچ وجه افرادی افسرده و بی تعهد نسبت به اجماع نیستند. این نویسنده ها نسبت به وقایع و اتفاق هایی که در اطراف خود دیده اند، حساسیت بالایی داشتند و به نوعی نوشته های آن ها را می توان در زمره هنر متعهد ارزیابی کرد. در ایران اما متاسفانه بیشتر نویسندگانی که این سبک را انتخاب کرده اند، جدا از مسائل اجتماعی این کار را ادامه می دهند به نوعی دچار افسردگی در نوشتن شده اند.وی با اشاره به این که ابزورد نوشتن به معنی به پوچی رسیدن نیست، گفت: بکت برای انتخاب این سبک، عمده کتاب های مقدس ادیان الهی را مطالعه کرد و در مقالاتی که از او مانده به این نکات بارها اشاره شده است. بر این اساس باید در نظر داشته باشیم، ابزوردنویسی علاوه بر این که نیاز به حساسیت نسبت به اتفاق های پیرامون دارد، مطالعه و پژوهش های قابل توجهی را از نویسنده اثر طلب می کند. اگر این دو شاخص در استفاده از این سبک رعایت نشود، متن تا حد قابل توجهی از هدف سبک ابزورد خارج می شود.این نمایشنامه نویس با بیان این که متن مردگی بدون زندگی 7 سال پیش نوشته شد، گفت: کارگردان این نمایش سال گذشته آن را انتخاب کرد و تمرین برای اجرای این نمایش حدود 6 ماه مداوم ادامه پیدا کرد. متن این اثر از پیچیدگی های بسیاری برخوردار است اما کارگردان ترجیح داد این اثر را برای نخستین تجربه کارگردانی خود انتخاب کند. در این تجربه گروه نمایش "مردگی بدون زندگی" توانستند آن چه را که هدف متن بوده اجرا کنند. با این که سبک این اثر شاید برای کار نخست مناسب نباشد اما این تجربه موفقی از نمایش ابزورد در ایران است.به گفته امیر شفیعی او در زمینه سایکو سایبرنتیک یکی از محققان و پژوهشگران ایرانی است. وی ابتدا به توضیحی درباره این تکنیک پرداخت و گفت: سایبرنتیک به معنی دریافت و کنترل اطلاعات است. سایبرنتیک یکی از تکنیک هایی است که در نمایش های ابزورد و بیشتر نمایش هایی که با مخاطب مواجه نزدیک دارند، استفاده می شود. سایکوسایبرنتیک اما علم کنترل ذهن است.وی درباره شیوه استفاده از این تکنیک ها در نمایش "مردگی بدون زندگی" گفت: به طور کلی در این نمایش بیشتر از تکنیک سایبرنتیک استفاده شد. در برخی از موارد که بیشتر به نمادها مربوط می شود از تکنیک سایکوسایبرنتیک استفاده شد. در این تکنیک مخاطب زمانی که با دسته ای از نمادها روبرو می شود، ذهن خود را به کنترل گروه کارگردانی گرو داده و نمی تواند برداشتی جز آن چه کارگردان و نویسنده می خواهند، معطوف کند. این نوعی استفاده از تکنیک سایکوسایبرنتیک است.این نمایشنامه نویس با اشاره به این که در نمایشنامه های ابزورد بیشتر از تلفیق تراژدی و کمدی استفاده می شود، گفت: در این نمایش اما این طور نیست. در این نمایش فضایی برای کمدی گروتسک و کمدی تلخ وجود ندارد و فضا به گونه متفاوتی پیش می رود. این موضوع باعث شد تا زمان کار، کوتاه شود. در شرایطی که ذهن مخاطب کنترل می شود و کمدی تلخ نیز از ابزورد گرفته می شود نباید بیش از 40 دقیقه مخاطب را با نمایش درگیر کرد. بر این اساس زمان کار به 40 دقیقه محدود شد تا مخاطب از مفهوم اصلی کار دور نشود.شفیعی در ادامه افزود: در صحنه پایانی، نوعی غافلگیری اتفاق می افتد که با هدف تغییر ناگهانی انجام شده است. زمانی که زندگی از مردی به مرد دیگر منتقل می شود، با این که برای مخاطب اتفاق عجیبی نیست و مخاطب توانسته این اتفاق را حدس بزند اما دچار سردرگمی خاصی می شود. این کار به دلیل استفاده از تکنیک هایی است که پیشتر درباره آن بحث شد.در بخشی از نمایش "زندگی بدون مردگی"، از 6 جنازه ای که در ماشین نعش کش وجود دارد یک جنازه وارد خانه می شود. شفیعی به این پرسش که چرا شانس زندگی به دیگر مرده ها داده نمی شود، این گونه پاسخ داد: قبل از این که جنازه ای با کفن وارد خانه شود، صدای پچ پچ آن ها می آید. به نوعی خودشان برای این کار تصمیم می گیرند و اجباری برای این کار وجود ندارد.وی همچنین در ادامه به توضیحی درباره نماد گربه پرداخت و گفت: گربه نشان از حضور روح در محدود ...

ادامه مطلب  

ساحل امن ایمان و سلامت و رستگاری  

درخواست حذف این مطلب
مجموعه خوب و بامحتوای «آرام می گیریم» با رساندن شخصیت ها و زندگی های ناآرام آنها به ساحل امن ایمان و سلامت و رستگاری یکی از بهترین سریال های اجتماعی و خانوادگی تلویزیون را در یادها و خاطره ها نشاند.سریال ارزشی خانوادگی و اجتماعی «آرام می گیریم» که از همان آغاز پخش توانست با ورود به میان خانواده ها برای خود مخاطبانی یابد و در ادامه بینندگان میلیونی سیما را با شخصیت ها و ماجرا های زندگی آنها همراه کند پس از نمایش فراز و فرود باورپذیر زندگی آدم هایی از جنس انسان های جامعه امروز و عبور از مرز ناکامی ها و ناآرامی ها اکنون به لحظه ه ...

ادامه مطلب  

خاطره آیت الله موحدی کرمانی از جلسه تعیین رهبری  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش بی باک نیوز؛ برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند. در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید. بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیم مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟ بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم. مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟ نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟ بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛ بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟ جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟ بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجف مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید. شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟ همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم. با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛ بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟ قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟ نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟ من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟ از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟ بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟ البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند. بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟ بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟ البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتی بله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟ مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟ بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟ بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟ خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟ مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند. هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟ من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟ درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟ کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟ حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟ امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟ نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری گفت آقای گلپایگانی ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی ...

ادامه مطلب  

آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد/کار «جبهه مردمی» تمام نشده است  

درخواست حذف این مطلب
رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت:آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد.گروه سیاسی «تیتریک»؛برنامه تلویزیونی دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ امام خمینی(ره) این هفته به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی، کسی که از مسئولان جمهوری اسلامی و الآن هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه، آیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم، این رحلت جانسوز را به مردم خوب مان تسلیت می ­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمت ها را به قرآن و اسلام کرد، با رسول الله مأنوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید، آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال، به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مأنوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه، گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور، خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بودم، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله، در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام، من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تأمین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود، یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند، من با آقای باهنر که در قم بودیم، رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله، من کرمان بودم، آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است، مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم، 14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان است؛مجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همین طور است، من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مأمور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سؤال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سال ها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم، بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سؤال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الآن در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم، شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً، گفتم البته الآن حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیام های خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود، من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همین طور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم، امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود، اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یأس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الآن تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند، ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهم ترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند، مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند، مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند، آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رأی دادند، گفت 11 میلیون نفر به من رأی دادند.**هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در رأس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسئلۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الآن حس می کنم اینها با من هستند، مسئله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند، فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مأمور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه میشدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دست شان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مسئله می چرخید، مسئلۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، مأموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرئت داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الآن مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تأسف خوردند حیف که در رفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیتالله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟در خصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گه گاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کند آیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مسئله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متأثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیت نامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیت نامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیت نامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیت نامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحث های زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث ...

ادامه مطلب  

موحدی کرمانی: برای بازگشت «ناطق » با او صحبت کرده ام  

درخواست حذف این مطلب
عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش ایران خبر، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی م ...

ادامه مطلب  

بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد  

درخواست حذف این مطلب
بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش آناج به نقل از فارس، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.* با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.*خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که ...

ادامه مطلب  

بزرگترین عبرت از ماجرای بن?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران، برنامه دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران و با حضور آِیت الله موحدی کرمانی رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران اجرا و سوالاتی از ایشان پرسیده شد.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت میگویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت. مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد.مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؟بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود. مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند.مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام.بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید. مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبلهمجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.مجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید. مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.مجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛مجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری ...

ادامه مطلب  

اصولگرایان به آزادی مردم کمتر اهمیت می دهند  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه اعتماد: با اصولگرایان پیوند فکری دارد و با اصلاح طلبان «وصلت» فامیلی. بچه دریاست اما بی گدار به آب نمی زند. چه وقتی می خواهد برای زندگی اش «نامزد» انتخاب کند و چه وقتی که قرار است برای انتخابات «نامزد» شود. در جوانی هم «سینما» می رفته و هم «حسینیه». اولی مذهبی اش کرده و دومی او را سیاسی!«سیاسی ترین» جوان شهر بوده و «جوان ترین» وزیر مستعفی جمهوری اسلامی. احمد توکلی، «آقای همیشه منتقد» همه دولت ها بوده است. از دولت چپ گرای زمان جنگ و دولت راست گرای هاشمی گرفته تا دولت اصلاح طلب خاتمی و دولت عدالتخواه احمدی نژاد و اعتدال روحانی. هم «دولتی» بوده و هم «مجلسی». برای محمدعلی رجایی «سخنگویی» و برای میرحسین موسوی «وزارت» کرده و در چهار دوره مجلس، «وکالت». می گوید به رییس جمهور شدن اشتیاق دارد اما علاقه نه! معتقد است رییس جمهور باید ساده زیست باشد اما زمانی که نوبت به انتخاب می رسد، از احمدی نژاد عبور و از قالیباف حمایت و تاکید می کند: «برای اداره یک کشور، عقلانیت مهم تر از ساده زیستی است». قبله سیاسی توکلی به سوی «راست» است اما می گوید پشت سر «بعضی» اصلاح طلبان نماز هم می خواند. البته مکرر تکرار می کند که این روزها مرز میان جریان های سیاسی از بین رفته، حمیت جناحی ضعیف شده و «افراد قر و قاطی». می گوید حزب بازی های امروزی همه اش کلوب سیاسی است.اصولگرایی است که زیاد دست به «قلم» می شود و از «خط کشیدن» دور فساد می نویسد. گاهی رییس جمهور را مخاطب قرار می دهد و گاهی به شفاف سازی برای مردم روی می آورد. دیگر نه در راهروهای بهارستان خبری از توکلی است و نه در صحن پارلمان. این روزها فقط باید در ساختمان «دیدبانی»اش از او سراغ گرفت. جایی که وقتی تلفنش زنگ می خورد، این پیغام به گوش می رسد: «با سلام، شما با سازمان مردم نهاد دیدبان شفافیت و عدالت تماس گرفته اید.» سازمانی که او به همراه تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس نهم راه اندازی کرده است و در تشریح سیاست هایش می گوید: «یکی از برنامه های ما مبارزه با قوانین، طرح ها و لوایح فسادزا است.»بالاخره راه برای گفت وگو با او هموار می شود. این بار نه در پایتخت که مسیرش به اصفهان می افتاد و 100 دقیقه او می گوید و من می شنوم. هم از کودکی و جوانی اش، هم از سیاست و «سیاسی»کاری هایش.اهل بهشهر هستید و بچه دریا.بله بهشهری ام ولی دریایی نه. کمترین فاصله بین کوه و دریا اول در رامسر و بعد از آن در بهشهر است ولی بهشهر از قدیم بندر نداشته است. سروکار داشتن با دریا بیشتر برای آب تنی، استفاده های تفریحی و ماهیگیری مرسوم بود اما بهشهری ها بندری محسوب نمی شوند؛ بیشتر به کار کشاورزی و صنعتی مشغول هستند.خودتان چقدر اهل دل به دریازدن هستید؟در عالم سیاست که بوده ام؛ در آب تنی و شنا در دریا هم، ای بدک نیست.در عالم سیاست بودید؟!ظاهرا. یعنی بقیه این طور می گویند.گاهی محافظه کاری هم به خرج می دهید.سیاستمداری که محافظه کار نباشد، عقلش را از دست داده است. [خنده] ولی محافظه کاری به جهت حفظ مصالح مردم یا به جهت حفظ مصالح خود دو نتیجه می دهد. وقتی شما کاری را نمی کنید و خطری را نمی پذیرید برای اینکه ضرری برای مردم به دنبال دارد و یک وقت خطری را نمی پذیرید چون می خواهید خودتان در قدرت بمانید و این دو جهت با هم فرق دارند.من ان شاء الله دومی نیستم ولی به جهت اول بعضی وقت ها محافظه کاری می کنم. وقتی به مجلس هفتم رفتم، بچه هایم در خانه به من گفتند که بابا ! تو محافظه کار شده ای. گفتم من عن بینه محافظه کار شدم؛ یعنی از روی بصیرت و دانایی این کار را می کنم و از روی اراده محافظه کاری می کنم، نه به خاطر اینکه از چیزی بترسم. ترس، نعمت خداست. مهم این است که برای چه می ترسی و از چه می ترسی. اگر انسان به خاطر مردم از چیزی بترسد و در نتیجه برای دفع خطر از مردم به ترسش اعتنا کند، این کار خیلی خوب است. سیاستمدار کارش همین است که یکجا بترسد و یکجا شجاعت نشان دهد.این نظر خودتان است یا بقیه هم در مورد محافظه کاری شما همین نظر را دارند؟نمی دانم. البته بچه های من قانع شدند. به آنها تذکر دادم که وضع به این صورت است که اگر در مجلس بخواهم ١٠ هدف را تعقیب کنم، در ٩ مورد زمین می خورم. از چهار هدف صرف نظر می کنم و اصلا چیزی نمی گویم. در اهدافم کوتاه و با بقیه راه می آیم که بتوانم مثلا چهار تا از پنج مورد باقیمانده را به انجام برسانم. من این محافظه کاری را بد نمی دانم.آقای دکتر! از خاطرات کودکی تان چقدر به خاطر دارید؟یادم می آید پدرم به تهران رفته بود و برای برادرم دوچرخه ٢٤ فیلیپس خریده بود. شب وقتی با قطار به خانه رسید، دوچرخه را به شاگرد مغازه سر کوچه مان دادیم که آچارکشی و مونتاژ کند که سر پا شود. برادرم خیلی خوشحال بود و ایستاده بود که درست شود، من هم کنارش ایستاده بودم. دوچرخه که آماده شد، اول دست من داد و گفت اول تو سوار بشو! خیلی لذت بردم. برادر بزرگ ترم پسر اول خانواده و ٦ سال از من بزرگ تر بود.شما آن موقع چند ساله بودید؟حدودا ٨، ٩ ساله. این خاطره خیلی زیباست. برادرم همانطور جوانمرد ماند و هست. الحمدالله.پس تصویر کودکی در ذهن شما خوشایند و دلنشین است.البته ناخوشی هم بوده. ما دو نوبت به مدرسه می رفتیم. صبح می رفتیم و ساعت ١١ به خانه برمی گشتیم. ناهار می خوردیم، استراحت می کردیم و دوباره به مدرسه می رفتیم. فاصله منزل ما تا مدرسه یک ربع ساعت تا ٢٠ دقیقه راه بود. گاهی از خیابان که رد می شدیم ارابه هایی بود که حکم وانت بار را داشت. اسب بود و پشت آن ارابه وصل بود. یواشکی پشت ارابه سوار می شدیم، دو دستگیره داشت که آنها را می گرفتیم و پای خودمان را به پایین بدنه ارابه گیر می دادیم. وقتی راننده ارابه متوجه می شد، شلاق را به عقب پرت می کرد تا مجبور شویم پایین بیاییم. یک روز بعدازظهر که به مدرسه می رفتیم، سوار شدم و پایم لای پره ارابه گیر کرد. خیلی خطرناک بود، داد زدم. راننده ارابه متوجه شد، افسار اسب را کشید و ایستاد. تمام پوست ساق پای من کنده شد. اینطور خاطره ها هم ناخوشی های آن روزها بود.چند خواهر و برادر بودید؟ما جمعا چهار فرزند بودیم، دو پسر و دو دختر.و شما فرزند چندم؟من آخری بودم.عموما بچه های ته تغاری برای پدر و مادر عزیزتر و در عین حال لوس تر هستند. این موضوع در مورد شما هم صدق می کرد؟اصلا در خانه ما لوس بازی باب نبود. پدرم اهل لوس کردن بچه ها نبود و از این جهت هیچ کدام لوس بازی نداشتیم. مهربانی پدر و مادر و مخصوصا مادرم در خانواده زیاد بود. خدا رحمت شان کند.مادر خانه دار بودند؟بله. البته مادرم خیاط بودند و در خانه خیاطی می کردند. پدر و مادرم، هر دو بزرگ زاده بودند؛ فهم و شعور و عقل شان بسیار بالا بود. مادر در ایامی که وضعیت کسب پدرم خیلی بد شده بود، تا نیمه های شب خیاطی می کرد که آبرومندانه خانه را حفظ کند چون سرشناس بودیم و رفت و آمد زیادی داشتیم؛ فقر هم خیلی شدید بود. با اینکه در واقع وضع مالی مان خوب نبود، در ظاهر ولی به گونه دیگری بودیم. مادرم تقریبا همیشه یک کمک کار داشت. مردم آنقدر فقیر بودند که بچه شان را به ما می سپردند. به آن «اِشکم قِرار» می گفتند. یعنی قرارداد کار در ازای سیر کردن شکم.این اصطلاح مازندرانی است؟بله. در آن زمان کسانی خودشان را در اختیار قرار می دادند و در خانه ها کار می کردند که فقط سیر شوند و لباسی هم باشد.یعنی به جای مزدشان فقط به آنها غذا داده شود؟غذا و لباس آنها تامین شود و به فراخور حال صاحبکار به آنها اقلام دیگری می دادند و کمک های دیگری هم می کردند. در خانه ما همیشه اینها سر سفره بودند و فرقی با بچه ها نداشتند و البته مزد هم به خانواده آنان می دادند. پدرم روی این مساله بسیار حساس بود که اینها اکرام شوند. این طور نبود که آنها آخر غذا بخورند. همان موقع که ما غذا می خوردیم، آنها هم سر سفره همراه با همه اعضای خانواده غذا می خوردند.بچه ها به فراخور کودکی شان همیشه خواسته هایی دارند. چطور قانع می شدید که باید از خواسته های تان صرف نظر کنید؟به نظر من در آن موقع آدم ها را بهتر تربیت می کردند؛ یعنی بچه ها با واقعیت ها سر و کار داشتند و درک آنها از نداری و فقر راحت تر اتفاق می افتاد. در مجموع قناعت بیشتر بود و بچه ها سریع الرضاتر بودند. به یک ٥ دیناری، ١٠ شاهی راضی بودند که بروند با آن یک استکان تخمه آفتابگردان بگیرند که به آن سه مِشکه می گفتند. نمی دانم وجه تسمیه آن چیست.با این اوصاف پس احتمالا در کودکی کار هم می کردید؟نه. ما در خانه کار می کردیم یعنی کارهای خانه را. اینکه ظرف بشوییم و به مادر کمک کنیم. البته رسم بود که ما تابستان ها کار می کردیم. دم مغازه پدرم که داروفروش بود، می رفتم. یک داروخانه به فاصله دویست، سیصد متر بالاتر متعلق به حاج کاظم آقای حجتی بود. قرار با هم داشتند که اگر دارویی را نداشتیم؛ نسخه که می آمد، من باید می دویدم و به آنجا می رفتم و آن را می گرفتم. یادداشت می کردند که من چه دارویی گرفته ام. از آنجا می دویدم و دارویی را که نداشتند، می گرفتم تا نسخه را تکمیل کنم. از این کارها می کردیم و روزی ٢ ریال به من می دادند. با ٢ ریال می شد یک بستنی نانی خرید.حقوق تان را بیشتر خرج می کردید یا اهل پس انداز کردن بودید؟نه! پس انداز نمی شد. خرج می شد دیگر. شکم نمی گذاشت که پس انداز شود. [خنده]بچه سر به راه و آرامی بودید یا حرص هم می دادید؟از دستم حرص نمی خوردند چون حرف شنو بودم اما بچه آرامی هم نبودم. چون خیلی به مادرم خدمت می کردم، در خانواده برادر خانمم می گوید که «همیشه تو را توی سرِ ما می کوبیدند.» [خنده]درس و تحصیل را از کدام مدرسه شروع کردید؟ همان بهشهر بودید؟بله. من ٥ سالم بود که به مدرسه رفتم.چقدر زود!آنجا رسم بود که بچه های بااستعداد زودتر به مدرسه می رفتند. یک امتحان می گرفتند. فقط امتحان املا می گرفتند. من خیال می کردم اگر کسی یک کلمه نتواند بنویسد رفوزه است. نخستین کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، کاغذم را در چمدانم- جعبه کوچکی که داشتم- گذاشتم و گفتم من می خواهم بروم. سال بعد یعنی وقتی ٦ سالم شد به مدرسه رفتم.یعنی فقط به خاطر اینکه نتوانستید نخستین کلمه را بنویسید؟! خیلی زود جا زدید!نه نخستین کلمه املا را بلکه ضمن املا فقط به خاطر اینکه کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، بلند شدم و آمدم. ٥ سال خیلی کم است؛ ٦ سالگی به دبستان شاه عباس رفتم.مدرسه دولتی؟آن موقع در شهرستان ها اصلا مدرسه غیردولتی نبود. دبستان شاه عباس دبستانی بود که در زمین های قصر شاه عباس بنا شده بود. دیوار نداشت و در دامنه کوه بود. گاهی برای بازی به بالای کوه می رفتیم. قصر شاه عباس در دامنه جنوب شرقی شهر بود. یک قصر هم بالای کوه های کم ارتفاع جنوب غربی بود که آن را بعدها صفی شاه ساخته بود و هنوز هم هست. بین قصر پایین کوه در شرق و قصر بالای کوه کانال و راه زیرزمینی وجود داشت. بعضی از قسمت های آن سالم بود. یادم می آید آنجا گرگم به هوا بازی می کردیم و قایم می شدیم که بعدها بسته شد. برای دوران دبیرستان هم به مدرسه ١٥ بهمن بهشهر و رشته ریاضی رفتم.شاگرد زرنگ بودید؟بله. البته همیشه شاگرد اول نبودم ولی شاگرد زرنگ بودم. یک معلم ادبیات داشتم، خدا رحمتش کند، آقای حامی که مرد وطن دوستی بود. به زبان فرانسه مسلط بود و برای ما مثال می زد که در جنوب فرانسه برنج هم تولید می شد. در یک سال تولیدشان کم بود، دولت از مردم خواست کمتر برنج بخورند، در آن سال نه تنها برنج وارد نکردند، بلکه صادرات داشتند! پسرش همکلاس من بود. ما با هم رقیب بودیم و من بعضی وقت ها گله می کردم که چرا از او حمایت می کنند. الان هم با هم رفیقیم و تماس داریم.در قدیم، خیلی از خانواده ها معتقد بودند که کار نسبت به تحصیل اولویت دارد. شرایط خانواده چقدر برای تحصیل به شما کمک می کرد و فضا چقدر فراهم بود؟پدرم خودش درس خوانده بود و پنجم ابتدایی قدیم را داشت؛ آخرین سطحی که در بهشهر درس می دادند. عموی بزرگم هم در ساری تا سوم دبیرستان را هم خوانده بود. در واقع، درس خواندن در خانواده ما مرسوم بود و اصرار داشتند که بچه ها درس بخوانند. ولی خب بچه ها خودشان درس می خواندند و کسی کمک شان نبود. تشویق می کردند ولی کمک نمی کردند. ما چون نسبتا بااستعداد و درس خوان بودیم، در مدرسه مورد توجه بودیم و این خودش در درس خواندن شوق ایجاد می کرد.یعنی همیشه بچه درس خوان بودید؟بله. تا پنجم دبیرستان بهشهر بودم. معلمین خوبی داشتم. بعضی را خدا حفظ کند و بعضی به رحمت خدا رفتند و خیلی بر من موثر بودند. یک معلم ریاضی داشتم به نام آقای خسرو تهرانی که ورزشکار هم بود. ایشان خیلی خوب جبر را درس می داد. معلم دیگری به نام آقای محمدتقی راسخی داشتم که تربیت دینی من بسیار مدیون اوست. مردی بسیار شریف بود. با دوچرخه به مدرسه می آمد؛ سبد خرید نان را به دسته آن آویزان می کرد و دربرگشت از مدرسه خرید خانه را انجام می داد و به خانه اش که گوشه شهر بود، می رفت. چون خودش اهل عمل بود، حرفش تاثیر می گذاشت. در کلاس هم فقط قصه می گفت. فقه درس می داد، فقه یعنی تعلیمات دینی. نمی دانم در حال حاضر چه اسمی دارد.الان اسمش تعلیمات دینی شده.بله. علوم فقه. کسی متاسفانه به این درس ها احترامی نمی گذاشت. او چون جاذبه اش قوی بود، بچه ها سر کلاس ساکت بودند و خوب گوش می دادند. قصه هم می گفت که خیلی موثر بود. سال ششم دبیرستان به تهران رفتم برای اینکه رشته ریاضی درس های سال آخرش مهم بود و سخت.به تنهایی عازم تهران شدید؟بله. آنجا به خانه خواهرم رفتم. همزمان به کلاس زبان شکوه رفتم که از کلاس های معروف آن موقع تهران بود. دو سه ماه زبان انگلیسی خواندم. خانه خواهرم سلطنت آباد (پاسداران فعلی) بود. آخر هفته ها هم برای شرکت در سخنرانی ها به حسینیه ارشاد می رفتم.بیشتر پای سخنرانی چه کسانی می نشستید؟صدرالدین بلاغی که خدا رحمتش کند، آقای حجازی و شریعتی هم خیلی کم می رفتم. دیگر اواخر جلسات سخنرانی شریعتی بود که این قبیل جلسه ها محدود شد. در مجموع جلسات سخنرانی این سه چهار نفر را می رفتم.پس فعالیت های غیردرسی شما حسینیه ارشاد رفتن و کلاس زبان بود.بله. همین کارها بود. البته این به ایامی مربوط می شود که من مذهبی شده بودم.قبل از آن مذهبی نبودید؟نمازی می خواندیم دیگر! بعد از آن بود که متوجه مسائل دینی شدم. داستان به این صورت بود که تابستان ها حدود ١٠ روز به تهران منزل خواهرم می آمدم و تفریح می کردم. خانواده خواهرم یک دوست خانوادگی داشتند که مرد آن خانواده بازاری بود. پسر آنها همسن من بود. او اهل مطالعه بود و کتاب های روانشناسی زیاد می خواند. ما با همدیگر به خیابان و سینما می رفتیم. یک شب فیلمی دیدیم و روی تراس خانه خواهرم که کنار مسجد امام حسین(ع) فعلی بود، خوابیده بودیم. راجع به مسائل زندگی حرف می زدیم و از رابطه دختر و پسر و اینکه باید دوست دختر داشت یا نه می گفتیم. او از روانشناسی چیزهایی بیان می کرد که مثلا خوب نیست و این عیب ها را دارد و... در یک لحظه، من و دوستم هر دو این جمله را بدون اراده گفتیم: «اسلام چه دین خوبی است که همه چیز را از روی حساب گفته است!» این جمله در ذهن من حک شده است. ساعت دوازده و نیم شب بود. او هم مثل من نمازخوان بود. البته غیر از نماز خواندن چیز دیگری از دین نداشتیم.یک نوجوان معمولی بودید.بله. سینما هم می رفتیم.یعنی سینمای قبل از انقلاب!بله. فیلم ها بد بود، خوب نبود. در ایران تقید زیاد نبود. پدرم به نماز خواندن و راست گفتن خیلی اصرار داشت. اصرارش هم درست بود.موقعی که در مورد خوب یا بد بودن رابطه دختر و پسر حرف می زدید، این جمله را گفتید؟دقیقا. آن موقع به این نتیجه رسیدیم که ضرر دارد و خوب نیست. از نظر روانشناسی به این نتیجه رسیدیم و معلوم نیست چقدر پایه داشته باشد؛ مهم این است که ما به این نتیجه رسیدیم. هوا هم خیلی گرم بود، دوش گرفتیم و خوابیدیم. من آن موقع کلاس دهم دبیرستان را تمام کرده بودم. ١٩ تیر ماه ١٣٤٦ و به بهشهر برگشتم. از آن به بعد به هیچ دختری اعتنا نمی کردم. به هرحال من جوان سرشناسی بودم.قبل از آن اعتنا می کردید؟نه به این شکلی که این روزها رسم است. اصلا تصورتان باید خیلی عقب تر برود. ولی خب جوان بودم و این قید را نداشتم. البته بی حیا نبودم و احترام خانوادگی خودم را حفظ می کردم. ولی دیگر هیچ اعتنایی نکردم. دقیقا تاریخ آن هم در یادم مانده است. ١٥ شعبان آن سال با اوایل آبان مصادف شده بود. به مدرسه رفتم. همکلاسی ای به نام آقای عباسعلی صلواتی داشتم که پسر یک کارگر بود و نزدیک خانه ما زندگی می کرد. آنها هم نمازخوان بودند. به من گفت امشب مسجد مهدیه برنامه ویژه دارند. مسجد مهدیه نزدیک خانه ما بود. گفتند که از مشهد سخنران می آید. من هم رفتم. بالکن نیمه تمامی داشت که دقیقا روبه روی منبر و تریبون بود. برای من مهم نبود که چه می گفتند و چیزهایی که گفتند در خاطرم نمانده است. مهم این بود که کسی که مداحی می کرد، واقعا بسیار زیبا مداحی می کرد و وقتی می گفت یا صاحب الزمان! من تنم می لرزید. همین طور گریه می کردم. اهل گریه نبودم. اشک می ریختم و می شنیدم. به خانه آمدم و شب غذا لوبیا داشتیم. یک غذای مرسوم بود و من هم خیلی دوست داشتم. نان را در آن تیلیت کردم و در همان حال به پدرم گفتم مرا به مشهد بفرست که درس بخوانم. گفت چرا؟ گفتم می خواهم به جلسه امام زمان بروم. آنها که از مشهد آمده بودند جزو انجمن حجتیه بودند و هنوز چیزی بلد نبودم. گفت نمی شود. برادرت را تازه به تهران فرستاده ام، وضع مان اقتضا نمی کند و اینها. گفتم خودم کمک می کنم، کار می کنم و درس می خوانم. بعد یکسری سوال کرد که چقدر خرجت می شود و... یک دفعه متوجه شدم که پدرم سر به سر من می گذارد. گفت این چه حرف هایی است که می زنی؟ بروم تهران یعنی چه؟ مگر من می گذارم تو دیپلم نگرفته از این خانه جدا شوی؟ من تازه متوجه شدم که او با من شوخی می کرد. یک دفعه بغضم ترکید. از غذا دست کشیدم و رفتم تو اتاق دیگر و روی تخت افتادم. بی اختیار اشک می ریختم. مادرم وحشت زده شد. گفت چه شده؟ خواهرم بالای سرم آمد. خلاصه آن شب کلی گریه کردم. صبح به مدرسه رفتم. جریان را برای آقای راسخی که معلم دینی ما بود، تعریف کردم و گفتم می خواهم به مشهد بروم. شما بیایید به آقاجون بگویید که راضی شوند. گفت چرا می خواهی به مشهد بروی؟ من خودم اینجا جلسه امام زمان دارم. بیا، شرکت کن. حجتیه در بهشهر نبود. آقای راسخی هر خطری را برای دین در شهر احساس می کرد، بدل آن را می زد. با کمونیست ها و توده ای ها مبارزه می کرد، یک دفعه با ولنگارها و یک وقتی با یاغی ها مبارزه می کرد. گفت به پدرت بگو راسخی گفت جلسه منزل حاج میرزا هم هست. حاج میرزا دستفروشی بود که کنار مسجد جامع بساط داشت. فقیر و عیال وار، ولی منیع الطبع و بلندنظر بود. در خانه اش جلسه می گذاشت و آقای راسخی درس می داد. جلسه که تمام می شد، دو سه نفر را گلچین می کرد و نگه می داشت و حرف های سیاسی می زد. نخستین حرف های سیاسی که علیه نظام شاهنشاهی شنیدم را از آقای راسخی شنیدم.یعنی نخستین بنیان های سیاسی شما از آنجا گذاشته شد؟بله، ایشان پایه گذاشت و برای من سیاست را تعریف کرد. از فردای آن شب تاریخی به نامحرم نگاه نمی کردم. دخترعموهایم سر به سر من می گذاشتند؛ مرا صدا می کردند، یک لحظه نگاه می کردم و دوباره سرم را پایین می انداختم؛ به من می خندیدند. ولی بعد به تدریج همه فامیل مرا پذیرفتند و احترام من حفظ شد.خانواده هم به اندازه شما مقید بودند؟خانواده حمایت می کردند. البته یک خانواده معمولی بودیم. نماز و احترام به روحانیت هم در خانواده بود.آقای دکتر! آن روزها عاشق هم می شدید؟بله.چند بار؟یک دفعه و هنوز هم ادامه دارد. [خنده] عاشقی ای که به ازدواج منتهی شد. عشق زمینی بود. عشق زمینی ای که عشق خدایی بود. عشق زمینی هم می تواند خدایی باشد دیگر. عاشق زنم شدم و هنوز هم عاشقش هستم. زن بسیار خوبی دارم.چگونه با همسرتان آشنا شدید؟ایشان دخترخاله مادرم هستند و خاله من که اختلاف سنی اش با من کم است و فقط ١٦ سال از من بزرگ تر است، زود بیوه شد و پسرش همبازی من بود. خانواده ها در شهرستان ها مخصوصا خانواده ما خانواده خیلی بزرگی هستند، با یکدیگر خیلی رفت و آمد دارند و از حال هم خبر دارند. خانه شان یک خانه بزرگ بود که چند خانواده با هم در آن زندگی می کردند. من معمولا رییس می شدم و دختربچه ها را هم نخودی بازی می گرفتیم و در بازی می آوردیم تا اینکه قیودات مذهبی من ایجاد شد. پدر ایشان هم روحانی سید بود که به رحمت خدا رفت و زود جوانمرگ شد. ایشان شش ماهه بود که پدرش به رحمت خدا رفت. بعد مادر و خواهرهایم گفتند بهیجه به درد تو می خورد. می گفتم: حالا بگذارید ببینیم چه می شود. یک بار گفتند فلانی ـ یکی از بچه های فامیل را اسم بردند که شش هفت سال از من بزرگ تر بود ـ خواستگار بهیجه است. تو نمی خواهی به خاله چیزی بگوییم؟ گفتم نه! اتفاقا خیلی خوب شد که این فرد خواستگار بهیجه شد. اگر بهیجه به او جواب مثبت دهد، معلوم می شود که به درد من نمی خورد و شما اشتباه می کردید. چون او فردی بود که اصلا مقید و نمازخوان نبود. وقتی به بهیجه موضوع خواستگاری را گفته بودند، گفته بود من زن حمال می شوم اما زن فلانی نمی شوم. این آزمایش خوبی بود.آن زمان علاقه ای هم به ایشان داشتید؟نه، نه. حس خاصی نبود.همان حس دخترخاله و پسرخاله؟بله، حالا می گویم حس قلبی از کجا شروع شد. بعد گذشت و من سال اول دانشگاه بازداشت شدم و ١١ روز زندان بودم. پدر و مادرم نمی دانستند.انجمن جوانان مسلمان بهشهر کتابخانه ای داشت که عبارت بود از گنجه ای در یک آرایشگاه. این انجمن در سال ١٣٢٧ تاسیس شده بود به ریاست آقای بنی کاظمی که آرایشگر همان آرایشگاه بود. (مردی بسیار شریف، که هنوز از برکت وجودش برخورداریم. وی از نزدیکان فقیه اخلاقی و زاهد معروف بهشهری، آیت الله کوهستانی بود و از آن بزرگوار تاثیر زیادی پذیرفته بود بعد از انقلاب به فرماندهی سپاه برگزیده شد در دفاع مقدس یک پسرش شهید و یکی هم جانباز شد.) موقعی که ما جوان بودیم، موسسین انجمن عاقله مرد بودند؛ ولی اسم انجمن شان، همچنان انجمن جوانان مسلمان بهشهر بود. تابستان ١٣٤٩به بهشهر رفتم و با کمک آقای بنی کاظمی و دوستان دیگر یک سالن کوچک نسبتا متروک در مسجد امام حسین علیه السلام را مسجدی ک ...

ادامه مطلب  

بحران زنانه و مردانه ندارد/به خرافات و خشونت آویزان شده ایم  

درخواست حذف این مطلب
سیما تیرانداز، کاوه خداشناس و سیدعلی هاشمی در گفتگو با ایلنا از نمایش «پاره های ساده»، زندگی زن مستقل و مدرن امروزی و کلیشه های رایج درباره اش، نقد زندگی مدرنیته و تنهایی حاصل از آن و رواج زندگی مدرن و در انحصار تکنولوژی گفتند. به گزارش خبرنگار ایلنا، نویسنده یک نمایش تقویمی را پیدا می کند که حاوی دست نوشته های دختری به نام «مهرناز» در 13 روز تعطیلات نوروز است؛ تقویمی که داستان شخصیت های نمایش «پاره های ساده» را شکل می دهد و قصه مهرناز، شخصیت اصلی نمایش را با بازی سیما تیرانداز روایت می کند. داستانی از پاره های زندگی مهرناز و خواهرش مریم و برادرش سعید که در کنارش تکه هایی از زندگی مهرناز در برخورد با آدم های اطرافش روایت می شود.به بهانه اجرای نمایش «پاره های ساده» در تماشاخانه باران، به نویسندگی مهدی میرمحمدی، با علی هاشمی (کارگردان) و سیما تیرانداز و کاوه خداشناس (دو بازیگر اصلی نمایش) به گفتگو نشستیم.آقای هاشمی قبلا شما گفته بودید که «پاره های ساده» نگاهی زنانه و روانکاوانه دارد و روی زن محور بودنش تاکید کرده بودید. برای اجرای این نمایش تحقیقی روانشناسانه هم داشتید؟علی هاشمی: این کار یک اثر زن محور است که کاملا یک روانکاوی زنانه دارد اما اینطور نبوده که برایش تحقیق گسترده ای شود و نویسنده یا من برایش با روانکاوها و روانشناسان صحبتی داشته باشیم. به نظرم همین که ما با خانم ها در این جامعه زندگی می کنیم در حال شناخت شان هستیم.با اینکه داستان حول محور زن ها می چرخد اما به نظر مخاطب می رسد به جای اینکه به مرحله شخصیت پردازی عمیق در رابطه با این کاراکترها برسیم آنها در مرحله تیپ باقی می ماند؛ تیپ هایی از زن های مختلف.هاشمی: من این حس را ندارم که در مرحله تیپ سازی باقی مانده باشند در مورد شخصیت مهرناز که اصلا اینطور نیست؛ مهرناز شخصیتی است که با تمام ریزه کاری ها ساخته شده و خانم سیما تیرانداز آن را به خوبی درآورده است.کاوه خداشناس: در مورد تیپ باید بگویم به نظرم حتی اگر تیپ سازی هم باشد اشکالی ندارد. آنقدر فرصت صحنه ناچیز است که نهایتا شاید بشود به یک تیپ-شخصیت رسید و در چند دقیقه نمی توان کاراکتر را با تراشه های شخصیتی اش خلق کرد.سیما تیرانداز: من فکر نمی کنم تیپ باشند چون تیپ روی چند ویژگی خاص از کاراکتر مانور می دهد. مثلا در مورد شخصیت زن همسایه ممکن است لباسش تیپ باشد یا مدل حرف زدنش، اما در جایی کاملا برعکس می رود؛ وقتی شروع به حرف زدن می کند درباره این می گوید که دلش بچه می خواهد یا در مورد چیز دیگری که شما شاید فکرش را نکنید. به نظر من تیپ اصلا به این شکل نیست.چیزی که قابل پیش بینی باشد برای مخاطب، یک تیپ شخصیتی را تداعی می کند.تیرانداز: یعنی اینکه زن همسایه بگوید بچه می خواهم برای مخاطب قابل پیش بینی بود؟سیما تیرانداز: بحث نمایش «پاره های ساده» بحران روابط و عاطفه ها و چیزهای از دست رفته است. نمایش دقیقا بحران هویت آدم های این دوره است؛ اصلا بحث مرد و زن نیست. بحث این است که چطور به خرافات آویزان می شویم یا چطور با خانواده در ارتباطیم؟ یا در ساده ترین رابطه هایمان دچار بحران هویتی هستیم.در بستر و موضوعی حرف می زند که محورش زن خانه داری است که دغدغه اش صرفا بچه و شوهر است.تیرانداز: به نظر من باید تیپ را ویژگی های بارز یک کاراکتر ببینیم؛ ویژگی هایی که اگر رویش مانور داده شود تبدیل به تیپ می شود. معلوم است که مساله زن خانه دار، بچه و زندگی اش است ولی اینطوری نگاه کنیم خیلی مسائل فرق می کند.چیزی که از کاراکتر مهرناز می بینیم با تعمدی که آقای هاشمی به عنوان کارگردان روی زنانه بودن اثر دارد، صرفا روی روابط عاطفی و کنش و واکنش اش با مردهای زندگی اش است و حول این محورها می چرخد. مثلا چیزی از شخصیت اجتماعی مهرناز نمی بینیم.تیرانداز: قرار هم نیست ببینیم چون داستان حول محور این نیست. بحث انسانی است؛ قرار نیست شغل مهرناز را بررسی کنیم که بگوییم چیست. من نمایش «پاره های ساده» را از این جهت خیلی دوست دارم که همه کاراکترها خاکستری هستند و این برایم خیلی دوست داشتنی است. یعنی ما اصلا از کاراکترها نه خوبی می بینیم و نه بدی. زوایایی که از خود مهرناز به عنوان کاراکتر اصلی می بینیم همین طور است؛ بازی هایی که در زندگی عادی با آدم ها حتی برادرش (سعید) می کند و مثلا می گوید تولدت یادم رفت اما بعدا در خلوتش می گوید «من تولدش یادم بود نمی دانم چرا گفتم یادم نیست؟» یا اینکه دوستش آزاده را به خانه اش دعوت می کند و وانمود می کند اصلا با دوست پسر سابق آزاده یعنی نیما هیچ ارتباطی نداشت اما بعدا می فهمیم ارتباط داشته. این بخش خاکستری بودن را در شخصیت مهرناز و تمام کاراکترهای نمایش دوست دارم.اما در مورد نپرداختن به شغل مهرناز معتقدم هر نمایشی برای خودش یک بار معنایی و نگاه دارد. در نمایش «پاره های ساده» اصلا بحث رابطه عاطفی و ارتباط مهرناز با مردها نیست بلکه در رابطه با دوستش مینا است که چطور فکر و رفتار می کند؟ چطوری باهم وارد بازی می شوند؟ یا خواهر کوچک ترش مریم که دائما می گوید دلم برایش تنگ شده و خواهری است که در قصه حضور ندارد و قضاوت های مهرناز را همراه برادرش درباره او می بینیم که در نهایت به آشتی و پیوند می رسد. بحث نمایش همین بحران روابط و عاطفه ها و چیزهای از دست رفته است. خانم گوهر خیراندیش چند شب پیش به دیدن نمایش آمدند و به نظرم بهترین تحلیل را از کار داشتند؛ گفتند نمایش دقیقا بحران هویت آدم های این دوره است؛ اصلا بحث مرد و زن نیست. بحث این است که چطور به خرافات آویزان می شویم یا چطور با خانواده در ارتباطیم؟ یا در ساده ترین رابطه هایمان دچار بحران هویتی هستیم. مهرناز این نمایش دوستی نزدیک به نام مینا دارد اما دنبال دوستی قدیمی می گردد. نباید فکر کنید اگر این نمایش را از این دیدگاه نگاه می کنیم پس نمایش تک بعدی است. هر نمایشی برای خودش یک بار دارد.از مرزی رد شده ایم که بخشی از بحران هایی که می گذرانیم دیگر زنانه و مردانه نیست. به نظر من مساله امروز، بحران هویت است، بحران مدرنیته و زندگی مدرنیته است.کارگردان روی زنانه بودن نمایش تاکید دارد و می بینیم در اثر، به جز کاراکتر سعید بقیه مردها شخصیت محوری نبوده و در حاشیه اند و کاراکترهای زن به طور خاص نقش مهم تری دارند؛ وقتی بار درام داستان روی اینها قرار می گیرد زن بودن کاراکتر اصلی و لزوم پرداخت به شخصیت اجتماعی اش تا حدی مهم می شود. کدهایی که داستان از زندگی مهرناز به ما می دهد این است که او زنی است که تنها زندگی می کند، مجرد است، و لابد دارد زندگی اش را خودش می چرخاند حتی با اینکه شغلش را نمی دانیم. اما در نمایش این کاراکتر را جدا از خانه و مسائل عاطفی اش در چیز دیگری نمی بینیم و تنها وجه جدا از این موارد، جدول حل کردن های مهرناز است که مدام در نمایش تکرار می شود آن هم نه توسط خودش بلکه با راهنمایی های اغرق شده از طرف نامزدش.تیرانداز: نمایش 13 روز عید را روایت می کند که مهرناز نمایش در آن می تواند تعطیل باشد و خانه بنشیند. مثلا خود من عید سال گذشته را فقط خانه نشستم فیلم نگاه کردم و به خانه مادرم رفتم و برگشتم. اتفاقا به نظر من، ما از یک مرزی رد شده ایم که بخشی از بحران هایی که می گذرانیم دیگر زنانه و مردانه نیست. به نظر من مساله، بحران هویت است، بحران مدرنیته و زندگی مدرنیته است. درنتیجه من مهرناز را یک مرد هم می توانم ببینم که دخترهای مختلف به خانه اش می آیند و با هرکدام از آنها ارتباطی دارد اما به شکلی دیگر. نمایش زنانه می شود چون کاراکتر اصلی زن است و قاعدتا با خودش بار یکسری خصوصیات زنانه را هم می آورد. یعنی فکر می کنم مساله زن محور است نه زنانه.سیما تیرانداز و کاوه خداشناس در صحنه ای از نمایش «پاره های ساده»سیما تیرانداز: من یک زن مدرن مستقل هستم و تنها زندگی می کنم؛ جدول حل می کنم، قرمه سبزی می پزم، همیشه کیک ام در خانه آماده است و در عین حال سر کار می روم و حقوق ام را می گیرم. دوستانم را دعوت می کنم، جایی که می خواهم بحث انتلکتوئلی و روشنفکری می کنم و جایی که بخواهم با همسایه ام درباره اینکه شوهرش چطوری است حرف می زنم.وقتی کاراکتر مرد باشد توجه به جنبه های دیگر جلب می شود اما وقتی روی زن بودن شخصیت تکیه می شود ناخودآگاه نگاه روی جنبه های دیگر زندگی او هم می رود و این احتمالا ناخودآگاه است به خاطر عقبه فکری و بستر اجتماعی جامعه ایرانی. چون وقتی در این نمایش از یک زن مدرن مستقل صحبت می شود خواه ناخواه به کلیشه هایی که از زندگی چنین زنی وجود دارد اشاره می شود؛ یک زندگی که حتی جدول حل کردن یعنی تنها فعالیت فکری این زن متکی بر یک مرد است. این نگاهی نیست که بگوییم اگر شخصیت اصلی مرد هم بود نسبت به او وجود داشت؛ از نظر خود شما زن مدرن مستقل چه تعریفی دارد؟تیرانداز: زن مدرن مستقل از نظر من می تواند زنی باشد که روی پای خودش می ایستد در عین حال دل مشغولی های زنانه را هم دارد. من یک زن مدرن مستقل هستم و تنها زندگی می کنم؛ جدول حل می کنم، کمدم را بیرون می ریزم و لباس هایم را مرتب می کنم، قرمه سبزی می پزم و دوست هایم را دعوت می کنم، همیشه کیک ام در خانه آماده است و در عین حال سر کار می روم وحقوق ام را می گیرم. دوستانم را دعوت می کنم، جایی که می خواهم بحث انتلکتوئلی و روشنفکری می کنم و جایی که بخواهم با همسایه ام درباره اینکه شوهرش چطوری است حرف می زنم. چند وقت پیش وقتی داشتیم «نفس گرم» را کار می کردیم اتفاق جالب افتاد؛ خانمی به من برای مصاحبه زنگ زد وگفت چرا شما در این کار زن دوم شدید؟ گفتم برای اینکه در واقعیت زن دوم وجود دارد. گفت نه، شما داری این مساله را ترویج می دهی. گفتم این واقعیت است، چرا نباید نقش آن را بازی کنم؟ از این بابت فکر می کنم همیشه خط قرمزهایی برای زن ها وجود دارد که زنِ تنهایِ راحتِ مستقلِ از چه زاویه هایی به آن نگاه می شود اگر مرد بود از این منظر به آن پرداخت نمی شد. اصلا این نمایش را براساس کلیشه نباید نگاه کرد؛ کما اینکه زندگی مدرن امروز ایرانی را نمی توانید براساس کلیشه ها بسنجید. اصلا مهرناز را با معیارهایی که الان به آن نگاه می کنید نمی توانید بسنجید چون این زن نمود زنان و مردان بسیاری است که امروز در زیر پوست این شهر زندگی می کنند.اغلب ما امروز حداقل در تهران با معیارهای جامعه مدرن زندگی می کنیم حتی آنهایی که ادای زندگی سنتی را درمی آورند.بحث بر سر این نیست که نمایش موظف است تمام جنبه های شخصیت کاراکتر را نشان دهد چون دغدغه اش چیزهای دیگری هم هست؛ اما این نگاه تا حدی طبیعی به نظر می رسد چون نگاه جامعه همچنان مردسالارانه است.تیرانداز: به نظر من «پاره های ساده» محور انسانی دارد. معتقدم چیزهایی که درباره جامعه می نویسند با موقعیتی که در زندگی مان هست خیلی فرق دارد. برای اولین بار آدمی جرات می کند واقعیتی را بیرون می کشد و جلوی ما می گذارد چرا باید نسبت به آن گارد بگیریم؟ در حالی که جامعه ما متفاوت تر از آن چیزی است که درباره اش می گویند و پیچیده تر از این حرف هاست. ما امروز حداقل در تهران با معیارهای جامعه مدرن زندگی می کنیم حتی آنهایی که ادای زندگی سنتی را درمی آورند.محور بحث طبق گفته خودتان هویت است و نقطه اشتراک این خواهر برادر (مهرناز و سعید) در اغلب دیالوگ ها گذشته و مادرشان و تاثیرش بر امروزشان است که می گوید مشکلاتشان ریشه ای است. درباره این هویت و دوره کودکی می خواهم صحبت کنیم که در هر سه فرزند به نوعی بروز کرده است.خداشناس: در پرده دوم کار است که سعید (با بازی من) وارد می شود؛ یعنی به نظرم نویسنده تعمدا این کار را کرده برای اینکه ما به لایه های عمق تر عاطفی از مهرناز برسیم. در پرده دوم حداقل کاراکتر سعید یک کاتالیزور است که تماشاگر به شناخت بیشتری از مهرناز برسد. درنهایت همه ما حول محور مهرناز سر و شکل پیدا می کنیم. فکر می کنم برای این سعید در پرده دوم وارد نمایش می شود چون رابطه عمیقی با خواهرش دارد و گفتگوی شان به سمتی می رود که بفهمیم رابطه شان با مادر چیست و عکس العمل های مهرناز درباره روابط عاطفی برادرش سعید چیست و سعید درباره روابط عاطفی خواهرش حرف بزند و در نهایت سراغ آخرین خواهر یعنی مریم می رویم تا در همان ابتدای نمایش تماشاگر بفهمد با چه شخصیتی طرف است و قصه اش و پیشینه اش چیست؟ روی این اساس فکر می کنم شخصیت سعید عمیق ترین گره ها را با مهرناز دارد چون هم خون اوست و در کم ترین حرف های آنها هم ردی بیست و چند ساله دیده می شود. همه اینها به نظر من خیلی به شناخت مهرناز کمک می کند و این شناخت آهسته کامل می شود تا به صحنه آخر و به خواهری برسد که مدام از آن حرف زده می شود. گویی به ذهنیت مخاطب فرصتی برای قضاوت مهرناز می دهد.کاوه خداشناس: مهم ترین وجه مدرنیته که آدم ها را آزار می دهد تنهایی حاصل از آن است.چون به نظر من یکسری تئاترها هست که وقتی آنها را می بینید در همان فضایی که آن را دیدید تمام می شود اما این نمایش دست کم برای خانم های مخاطب تمام نمی شود و تماشاگرانی را دیده ام که گفته اند در یکی دو صحنه گیر افتاده اند و به آن فکر کرده و همذات پنداری می کنند؛ هرکسی بالاخره یکجا یقه اش گیر کرده. تماشاگر یاد خودش می افتد و به خودش گیر می دهد که نکند مهرناز آیینه من است و سایه های روانی من را به خودم نشان می دهد؟ در لحظاتی که مهرناز سراغ فالگیر می رود یا مثل مرغ سرکنده در خانه اش بال بال می زند و بی قرار است و نمی داند دارد چکار می کند. مهم ترین وجهی که آدم ها را آزار می دهد و علی هاشمی تیتر مدرنیته را روی آن می گذارد تنهایی حاصل از مدرنیته است؛ این بی تعلقی نسبت به هرکسی و هرچیزی که در مهرناز زیاد می بینیم و در تماشاگران هم حس کردم چقدر زیاد است. ما بنا به حرفه مان گاهی از این مسائل دوریم و دورمان شلوغ است و درگیر اتفاق های دیگری هستیم اما وقتی با مردم طبیعی مواجهه می شویم می بینیم همه در واحدهای آپارتمان شان گیر افتاده اند و در چنبره تنهایی خودشان درگیر هستند و وقتی گیر می افتی به هرچیزی چنگ می زنی. فالگیر به نظر من بهترین مثال این قضیه برای شخصیت مهرناز است و در این شرایط اگر پسر غریبه ای که سال ها پیش با او رابطه ای عاطفی داشتی هم بیاید در را به رویش باز می کنی چون تنهایی ات بزرگ است. به نظر من اگر به مهرناز و جهان او از این زاویه نگاه کنیم شاید وجهه دیگری از اثر خودش را به ما نشان دهد که خیلی قابل دفاع تر و همراهی تر باشد. از نمای بیرونی اگر نگاه کنیم شاید بشود وارد تیپ و شخصیت شد اما این نمایش دارد حرف هایی را می زند که حداقل مخاطب خانم ما خیلی از لحظاتش را خوب می فهمد.علی هاشمی: اصولا خانم هایی که نمایش را دیده اند می گویند مهرناز خیلی شبیه ماست؛ به نظر من همه خانم ها یک مهرناز پنهانی در شخصیت شان دارند.تیرانداز: به خدا آقایان هم این مهرناز را دارند؛ حالا از زاویه خودشان. ولی دقیقا بحث این نمایش موضوع «مدرنیته تنهایی می آورد» است؛ گاهی یاد فیلم «او» (her) می افتم که هرچه ما بیشتر به سمت جهان مدرنیته می رویم هی ...

ادامه مطلب  

سوال: چند مشکل برنامه نویسی  

درخواست حذف این مطلب
نمایش نتایج 1 تا 1 از 1 یکشنبه 06 فروردین 1396 14:28 بعد از ظهر#1welovelinux کاربر جدید تاریخ عضویتفروردین 1396پست1تشکر کردن00 بار تشکر شده در 0 پست سلام.برنامه زیر مجموعه:ابتدا مجموعه ای از ورودی دریافت می نمائیم. مثلا 1 و 2 و 3سپس زیر مجموعه هایش را (به غیر از خود مجموعه و تهی) داخل مجموعه جدیدی میریزیم: 1 & 2 & 3 & 1 و 2 & 1 و 3 & 2 و 3سپس اعضاء داخل هر کدام از این زیر مجموعه ها را با هم جمع می کنیم و داخل مجموعه جدیدی میریزیم: 1 & 2 & 3 & 3 & 4 & 5سپس تعداد اعضاء غیر مشترک را جمع کرده (یعنی کل اعضاء منهای اعضاء مشترک) و نمایش می دهیم: 5حال بنده موفق شدم این برنامه را با مقداری سرچ و ...

ادامه مطلب  

حجت الاسلام قمی: باید اراده کرد برای مبارزه/هدف اصلیِ دیدار، استمزاج فضای طلاب بود/یک‎جور نمی‎جنگیم که حوزه را ریشه‎کن کنیم/حجت الاسلام اک?  

درخواست حذف این مطلب
رجانیوز - گروه فرهنگی: مبارزه؛ کلیدواژه‎ای بود که رهبرانقلاب، طلاب را در دیدار اخیر بدان فراخواندند. این دیدار انگار بهانه‎ای بود برای دریافتی نزدیک‎تر از فضای طلاب تهران و ترسیم رسالتی جدی‎تر فراروی طلاب انقلابی. اصل توجه ایشان به طلاب تهران و نیز چیستی و مسیر مبارزه برای ایجاد جامعه توحیدی و حیات طیبه از یک سو و شکل‎دهی حوزه مطلوب از سویی دیگر را با حجت‎الاسلام و المسلمین اکبرنژاد مدیر مؤسسه فقاهت و حجت الاسلام و المسلمین قمی مدیر و تولیت حوزه شهید قنوتی در میان گذاشتیم.اگر چه این گفت‎و‎شنود در دو مصاحبه‎ی مجزا و تلفنی انجام شد اما برای خوانش بهتر، در قالب یک گفت‎و‎گو که انگار به صورت میزگرد برگزار شده باشد، تنظیم شده است. طبعاً خوانندگان محترم باید این را در نظر داشته باشند که چون مصاحبه‎ها در اصل مجزا بوده، دو بزرگوار امکان رد و تایید سخنان یکدیگر را نداشته‎اند. نکته دیگر اینکه رجانیوز درصدد مصاحبه با مدیران حوزه‎های دیگر نیز بوده و هست. البته امکان تنظیم وقت برای گفت‎و‎گو با برخی از بزرگواران با وجود پیگیری‎های انجام شده فراهم نشد.سخنان رهبر انقلاب در دیدار اخیر طلاب از آن رو اهمیت دارد که شاید بتوان آن را به مثابه‎ی سرفصلی نو فراروی طلاب انقلابی تصویر کرد. درست از همین روست که بحث در خصوص آن ضروری می‎نماید.*علت توجه رهبر انقلاب به طلاب تهران و جلسات امسال و سال گذشته با آنها چه بود؟ به نظر شما ایشان حساب خاصی روی طلاب تهران باز کرده‎اند؟حجت الاسلام قمی: به نظر من باید به علتی ریشه‎ای‎تر توجه کرد. حوزه و حوزویان جایگاه ویژه‎ای در چشم آقا دارند که به نقش‎آفرینی آنها در مهندسی نظامات اجتماعی برمی‎گردد. بحث‎هایی نظیر اینکه حوزویان جانشین انبیاء هستند، در بحث‎های ایشان از حد شعار فراتر رفته و چون به تفصیلات و به امتدادات و نتایج آن توجه کرده‎اند، یک نوع توقعات خاصی از حوزه را برایشان رقم زده. گله‎مندی‎هایشان خیلی خاص‎تر و تلخ‎تر است. اینها مربوط به همان ذهنیتی است که از مقام بایسته حوزه در ذهنشان دارند و به خاطر همین تعداد دیدارهای ایشان با حوزویان و روحانیون خیلی بالاست.*این را مقایسه کرده‎اید؟حجت الاسلام قمی: من برای یک کار پژوهشی ناچار بودم اینها را جمع کنم. آنهایی که به واسطه و بی‎واسطه آقا خطاب به حوزویان یا درباره حوزویان و روحانیون مطالبی داشتند، بالای 14 هزار صفحه مطلب است. خیلی عدد، عدد عجیبی است. آن بخش از صحبت‎ها که اصلاً مستقیم در جلسات حوزویان بوده و خطاب به حوزویان بحث‎هایی را مطرح کردند حالا چه مسئولین، نخبگان یا طلاب، این بالای 3 هزار صفحه مطلب است. حجم این بیانات کلا نسبت به خیلی از مجموعه‎ها و نهادهای اجتماعی یا جریانات بالاتر است. منتهی شاید به این شکل کمتر دیده شده بود.*یعنی مثلا طلاب سایر استان‎ها هم با ایشان دیدار داشته‎اند و در محضر ایشان نظراتشان را مطرح کرده‎اند؟حجت الاسلام قمی: مثلا در سفر ایشان به قم یک دیدار در زیرزمین فیضیه بود که دیدار نخبگان بود؛ یک دیدار در خود بیت بود که دیدار فضلای جوان بود. همین‎طور می‎آمدند افراد بحث‎هایشان را ارائه می‎دادند. در این دو مورد من خود شرکت داشتم. می‎خواهم بگویم دیدارهایی شبیه به این بوده منتهی به هر دلیلی بعضی از اینها انعکاس رسانه‎ای پیدا نکرده و بعضی هم مثل این مورد انعکاس پیدا کرده. به این شکل شاید کمتر بوده منتهی آقا همنشینی و گفت‎و‎گوی با حوزیان و طلاب خیلی در سبد برنامه‎هایشان زیاد است.*جدای از اینها به نظر شما طلاب تهران ویژگی خاص دیگری نیز داشته‎اند که توجه به آنها را موجب شده؟ اینجا تخصیص و اختصاصی وجود دارد؟حجت الاسلام قمی: آن‎قدر که من خودم ذهنیت آقا را می‎فهمم، ایشان یک مشترکات ماهیتی برای حوزه‎های علمیه و یک هویت مشترک برای طلبه‎ها قائلند. این خیلی ربط به مشهد و نجف و جبل‎عامل و اصفهان و تهران ندارد. منظورم حوزه در قیاس با بقیه نهادها و سازمان‎های اجتماعی است. برای حوزه یک قدر مشترک هویتی و ماهیتی قائلند و برای طلبه‎ها هم یک هویتی را تصویر می‎کنند که خیلی در آن لایه بین طلبه‎ی مشهد و قم و تهران تفاوتی نمی‎گذارند ولی این هم در صحبت‎های آقا اتفاقاً هست که در هر شهرهایی که حوزه‎ی قوی‎تری دارند مثل اصفهان یا قم، این‎گونه بوده که در هر شهری وقتی در جمع حوزویان صحبت کردند، در مورد اختصاصات آن زیست‎بوم که یک ممیزاتی برای آن حوزه پدید آورده، صحبت‎هایی کردند. مثلا شما حوزه‎ای هستید که در مجاورت با اهل سنت‎اید. چون این مجاورت هست، پس این جور چیزها مثلا در مسائلتان لازم می‎آید. در واقع چون حوزه یک پدیده اجتماعی است که در تعامل با محیط پیرامونش قرار دارد، زیست‎بومی که حوزه در آن قرار گرفته و آن اکوسیستم طبیعتاً ممیزات و اختصاصاتی برای حوزه‎ها رقم می‎زند. من عرضم این بود که حوزه از نظر آقا یک چیز واحد است. یعنی نجف و تهرانش هم فرق نمی‎کند. حالا هر حوزه در هر مقطع از زمان متناسب با شرایط و اقتضائاتی که دارد، شاید اختصاصات ویژه‎ای پیدا کند.*و در حوزه تهران این اتفاق افتاده؟حجت الاسلام قمی: بله طبیعتاً. در صحبت‎های قدیمی آقا اینها هست. حوزه تهران، حوزه‎ای که در آن فلسفه و عرفان جدی بوده. فضای معنوی خاصی داشته. فضای سیاسی خیلی خاصی داشته. از شیخ فضل الله تا مدرس و کاشانی و... در آن فعالیت داشتند. شهید مدرس هم اینجا بساط درس و بحث پهن کرده. کاشانی هم همین‎طور. این حوزه خیلی حوزه اجتماعی و سیاسی‎ای بوده. سیاست در آن خیلی پُررنگ بوده. مراودات مستقل و گاهاً حتی متأسفانه وابسته در دوره حاکمیت قبل با حکومت داشته. بسیاری از قوانین توسط حوزویانِ حوزه تهران نوشته شده. خصوصاً آن موقع‎ها که حوزه قم خیلی نضج نگرفته بود. مرحوم آشیخ عبدالکریم تازه داشت این بساط را پُررنگ می‎کرد. اغلب قوانینی که آن موقع نوشته شده بعد این 70، 80 سال هنوز سر جای خودش باقی مانده. یعنی یک ارتباط جدی با حاکمیت داشته. خیلی با مردم مرتبط بوده. در بازار بوده. در عین حال خیلی حوزه بین‎المللی‎ای بوده. در این دویست سال حوزه‎ی متأخر تهران ما می‎بینیم حوزه تهران ارتباطات جدی بین‎المللی چه در فضای علمی و چه در فضای فرهنگی داشته. یک اختصاصاتی به لحاظ تاریخی دارد. همین الان هم بالاخره حوزه تهران است؛ حوزه پایتخت حاکمیت حکومت اسلامی است. اینجا ام القری است. اینها تأثیراتی روی حوزه‎اش می‎گذارد. اینها ویژگی حوزه تهران نیست. ویژگی تهران است. منتهی طبیعتاً روی حوزه اثر می‎گذارد. محل استقرار حاکمیت و مسائل پیچیده‎ای که حاکمیت دینی با آن مواجه است و حوزه‎ی پس از انقلاب نمی‎تواند نسبت به آن بی‎تفاوت باشد در تهران است. کسی که بخواهد با این مسئله‎ها درگیر باشد به طور طبیعی اگر در تهران باشد، بهتر می‎تواند درگیر باشد. محل تجمع نخبگان خیلی‎هایش در تهران است. به شکل‎های مختلف اگر نخبگی را تعریف کنید، این‎گونه است که چگالی بالایی از نخبگان اینجاست. مجامع علمی خیلی در تهران پُررنگ است. بهترین دانشگاه‎های کشور تقریباً در تهران هستند. و یک جمعیت زیادی از مردم کشور اینجا هستند و تازه اثرات فرهنگی بر دیگر مناطق کشور دارد. جمله مرحوم شهید سید مرتضی را اگر خیلی جدی هم نگیریم که "ایران، تهران‎زده است و تهران، غربزده است. باید اول تهران را حل کرد"، به هر حال یک حدی می‎شود این را پذیرفت که اثرگذاری فرهنگی چشم‎گیری روی بقیه مناطق و شهرها دارد. لذا این حوزه‎اش می‎تواند به طور طبیعی خیلی حوزه مهمی شود. حتی نزدیکی‎اش به حوزه قم مهم است. آقا خراسان جنوبی که رفته بودند، می‎گفتند اینکه شما تا مشهد فاصله‎تان زیاد نیست و ابزارهای جدید، ارتباطات را تسهیل کرده، خود این می‎تواند عاملی باشد که شما اصلاً به تعبیری حوزه خودتان را تقویت کنید و از مزایای حوزه مشهد برای خودتان بهره بگیرید. یعنی اینجا ذهنیت آقا این است که حوزه تهران باید خیلی پُربهره از حوزه قم باشد. اگر خیلی از نظر مکانی از قم فاصله داشت، شاید خیلی از توقعات از آن کم می‎شد. اجمالاً خواستم عرض کنم این می‎تواند ویژگی‎هایی را درست کند. بعضی از اینها که عرض کردم چه بسا اکثرش در خود صحبت‎های پیشین آقا بیان شده. من کمی تحلیل شخصی‎ام را مبتنی بر تعابیر ایشان گفتم. *حاج آقای اکبرنژاد! آیا می‎توان این اختصاصات حوزه تهران را به معنی آمادگی بیشتر طلاب تهرانی برای ورود به مسائل حکومتی دانست؟حجت الاسلام اکبرنژاد: بله. همین‎طور است. حضرت آقا دو سال است پشت سر هم با طلبه‎های تهران برنامه دارند. مقام معظم رهبری سال گذشته در جمعی که با طلبه‎ها داشتند رویکردشان را بیان کرده بودند که ما برای امورات حاکمیت چه برای عزل و نصب‎هایی که از بین فقها باید انجام بگیرد و چه برای بحث‎های تمدنی احساسمان این است که طلبه‎های تهرانی آمادگی‎هایشان بیشتر است. من به شخصه این را قبول دارم. این طلبه در فضای تمدنی رشد کرده. یعنی به این معنا که از اول، در فضای انتزاعی و ذهنی پرورش پیدا نکرده بلکه از اول با موانع مواجه بوده. قضایا را دیده، آسیب‎ها را دیده، بازخورد تصمیمات را دیده، در دل جریان‎های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بوده. این در پایتخت همیشه بهتر از جاهای دیگری اتفاق می‎افتد. *می‎توان این را به معنی موضوع‎شناسیِ قوی‎تر دانست؟حجت الاسلام اکبرنژاد: این حتی فراتر از بحث موضوع‎شناسی است. یک چیز دیگری است. یک درک جامع و لطیفی از واقعیت تمدن که این درک را ما حتی در قم هم نداریم. فضای قم بیشتر یک حالت انتزاعی و ذهنی دارد. شما بیشتر دارید با فرض‎ها حل مسئله می‎کنید. اما در حوزه تهران این‎گونه نیست. طلبه از نزدیک درگیر است. مثلا یک انتخابات که می‎شود، طلبه‎ای که در قم است دارد انتخابات را از خبرگزاری‎ها رصد می‎کند. اما طلبه‎ای که در تهران است، خودش در عمق تحولات قرار دارد. حتی خبر دارم قبل از اینکه آقای اعرافی به مدیریت حوزه قم منصوب شوند که آقای غفوری مدیر مرکز تهران شدند، اصلا سیاست حضرت آقا این بود که حوزه استان تهران را کلاً از قم جدا کنند و با یک مدیریت مستقیم حوزه تهران را به سمت تحولات مطلوب ببرند. از اوایل رهبری ایشان از سال 70 به بعد ایشان خیلی جدی بحث‎های تحول را مطرح کردند و در این سال‎ها هم خیلی جدی بیان کردند. حتی در سال 86 فرمودند اگر شما تن به تحول ندهید یا حوزه می‎میرد یا اگر نمیرد، منزوی می‎شود. روی این اساس ایشان به یک ناامیدی از مرکز مدیریت قم رسیدند، این موجب شد به این سمت بروند که یک مرکز مدیریت مستقل از قم تأسیس کنند. این داشت مقدماتش انجام می‎شد که آقای اعرافی مدیر شدند و زمینه‎های مدیریت ایشان فراهم شد. آقای اعرافی شخص خوشفکری بودند و دنبال تحول بودند. این باعث شد حضرت آقا از آن فکر منصرف شوند. امید این بود که خود مرکز مدیریت قم بتواند تحولاتی را دنبال کند. این یک جهتی است که موجب می‎شود دیدار با طلبه‎های تهران بیشتر اتفاق بیافتد.*نسبتی بین دیدار امسال با سال گذشته وجود داشته است؟ چرا این دیدارها در دو سال پی در پی برگزار شد؟حجت الاسلام قمی: در دیدار سال گذشته چون مسئولین بیشتر صحبت کردند و تعداد کمی از طلاب امکان صحبت پیدا کردند، آقا گفتند من اصلا از این دیدار راضی نبودم. می‎خواستند فضای طلبه‎ها را استمزاج کنند که طلبه‎ها حرف نزدند. این را نوعی خسارت دانستند که نتوانستند حرف طلبه‎ها را بشنود. البته تعبیر خسارت از من است. ناراحت شدند. خود آقا گفتند من یک بحثی داشتم می‎خواستم بگویم که نرسیدم و می‎خواستم یک استمزاجی از فضای طلبه‎ها داشته باشم. نشد طلبه‎ها حرف بزنند. با یک گلایه‎مندی این را گفتند که من اصلا می‎خواستم این را بشنوم.*درخواست تجدید دیدار از سوی حوزه بوده؟حجت الاسلام قمی: من این‎طور شنیدم و متوجه شدم که درخواست اینکه این دیدار تجدید شود، از طرف خود آقا بوده. حوزه تهران و مدیریتش هم شاید زحمت کشیدند و این را تقاضا کردند. اما خود آقا گفتند دیدار باید تجدید و تکرار شود. قرار بود اردیبهشت امسال حوالی سالگرد دیدار پارسال برگزار شود که به دلایلی به تأخیر افتاد. اما آنکه آقا گفتند من می‎خواهم استمزاج کنم، در دیدار اخیر تا حد خوبی اتفاق افتاد. آقا که می‎خواستند وارد جلسه شوند، پرسیدند چقدر وقت دادید؟ گفتند یک ساعت و نیم به طلبه‎ها وقت دادیم. آقا گفتند نیم ساعت وقتشان را زیاد کنید که بیشتر حرف بزنند. یعنی اصلا آمده بودند که بیشتر حرف طلبه‎ها را بشنوند. دفتر یک ساعت و نیم در نظر گرفته بود، همان بدو ورود آقا گفتند نیم ساعت به وقت‎ها اضافه کنید که تعداد بیشتری از طلبه‎ها حرف بزنند و من حرف‎هایشان را بشنوم. مسئله‎ی اول این بود که آقا می‎خواستند استمزاجی از فضای حوزه تهران و طلبه‎های تهران بکنند. حتی آن‎گونه که ما متوجه شدیم، دیدار قبلی را هم در اصل آقا برای همین می‎خواستند.*چرا این‎قدر این استمزاج مهم بوده؟حجت الاسلام قمی: من احساس می‎کنم آقا یک سرمایه‎گزاری کرده. می‎خواست یک ارزیابی کند و وضعیت را ببیند و بسنجد. ببیند آن سرمایه‎گزاری چقدر به سرانجام رسیده است. می‎خواستند ببینند سرمایه‎گزاری روی جوانان طلبه انقلابی در این سال‎ها به لحاظ گفتمانی در چه مرحله‎ای است. آقا بحث را کلا روی جوان‎ها بردند و شاید رویه جاری و مستمر ایشان باشد که بحث را روی جوان مؤمن انقلابی می‎برند. در حوزه هم به طور طبیعی روی جوان‎های انقلابی حوزه یک تأکید ویژه‎ای دارند. تعبیرهایی مثل اینکه حوزه را جوان‎ها می‎سازند جزو تعبیرات مصرح آقاست. جاهای دیگر هم در عین اینکه به نقش علما و مراجع و... همواره اذعان می‎کنند، موتور متحرکه و پیشران و گره‎گشای اصلی را به تصریح چندین بار طلاب جوان دانستند. به این معنا سرمایه‎گزاری کردن در بین طلاب جوان در حوزه تهران می‎تواند خیلی عجیب نباشد.*این تأکید به چه معناست؟ آقا نمی‎توانند از طریق عزل و نصب‎ها کار را پیش ببرند؟حجت الاسلام قمی: آقا در چند سال گذشته روی گفتمان تحول و ارتقای حوزه دمیدند و خیلی انگار روی طلبه‎های جوان تأکید داشتند که اینها نگرش‎هایشان در این فضا شکل بگیرد. البته همواره ملاحظات را تذکر دادند. ولی این‎گونه بوده که روی طلبه‎ها خیلی سرمایه‎گزاری جدی‎ای کردند. بیشتر از اینکه آقا ورودهای مدیریتی قاطع بکند، کسی را عزل کند، کسی را نصب کند، تلاش کرده این گفتمان را شکل دهد. بعضی خیال می‎کنند در حوزه نمی‎شود برخورد مدیریتی و عزل و نصب کرد اما کمابیش می‎شود و یک جاهایی هم دارد اتفاق می‎افتد مثل حوزه خراسان که الان اعضای شورایش را هم آقا دارند منصوب می‎کنند. آقا به این معنا در حوزه ورود نکردند. بیشتر موارد حرف‎هایی زدند و طبه‎ها را به تأمل داشتند.شاید بتوان گفت آقا یک حدی برای یک تغییر چشمگیر در حوزه علمیه به این تغییر نسلی که در حوزه علمیه اتفاق خواهد افتاد، خیلی امید بستند. مثلا جملات ایشان را در همین دیدار ببینید:«من وقتی نگاه می‎کنم، شما را –جوان‎ها را، طلبه های جوان را- نهال‎های قدکشیده ی بوستان امامت و ولایت می‎بینم. بحمدالله این نهال‎ها قد کشیده اند؛ بعضی به ثمر رسیده اند، بعضی هم انسان را خاطرجمع می‎کنند که به ثمر خواهند رسید؛ از حرف‎ها و از مجموع دیدار، انسان این را احساس می‎کند. وَ مَثَلُهُم فِی الاِنجیلِ کَزَرعٍ اَخرَجَ شَطئَه و فَئازَرَه و فَاستَغلَظَ فَاستَو عَلی سوقِه یُعجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُ الکُفّار.» تعبیر زرّاع و به شگفتی آمدن کسی که زراعت کرده جالب است.یا گفتند:«مطالبی که در این جلسه گفته شد -چه آنهایی که اینجا دوستان بیان کردند و نوشته هایشان را من گرفتم که ان شاءالله بعداً شاید بتوانم بیشتر تدقیق در آن بکنم، چه آن مطالبی که چند نفری از برادران عزیز ایستادند و به عنوان اعتراض یا به عنوان درخواست مطرح کردند- همه ی اینها مطالب خوبی بود و برای بنده خرسندکننده است.»یا فرمودند:«الحمدلله انسان مشاهده می‎کند که در حوزه ی علمیّه، رویش‎های برجسته ای وجود دارد. مطالبی که گفتید، من به دقّت گوش کردم؛ البتّه مجددّاً ان شاءالله بایستی همین مطالبی که گفته شد را مرور کنم، نگاه کنم و اگر خداوند توفیق بدهد رویَش فکر کنم؛ ولی همین مقداری که الان شنیدم برای من خرسندکننده و امیدوارکننده بود؛ بسیار خوب بود.»یا گفتند:«شما انتقادهایی به حوزه دارید -حالا یا حوزه ی تهران یا کلّاً حوزه ی علمیّه- خیلی خب! این حوزه ای که شما می‎خواهید و به قول شما الان وجود ندارد، این را شما به وجود بیاورید.» تأکید باز در اینجا هم روی طلبه‎های جوان است. یا فرمودند:«شما آن جایگاه مدیریتّی و پشتیبانی های منابع مالی را ندارید که بخواهید مثلاً یک تصمیمی بگیرید و فوراً عمل بکنید؛ امّا تحقّق خواسته های مطلوب، صرفاً با داشتن یک مدیریّت و داشتن منابع مالی به دست نمی آید، حتّی گاهی با داشتن آنها [هم] به دست نمی آید؛ چیز دیگری لازم است. آن چیز دیگر همان است که شما دارید: انگیزه، میل، وضوحِ مطلوب و غایت مورد نظر؛ اینها لازم است.»خود من که در جلسه بودم به جز یکی از صحبت‎ها که قابل نقد بود، معمول صحبت‎ها خیلی قوی بود. حرف‎های خیلی خوبی زده شد. صحبت‎های آقای شاهنوش، جلالی و... ایده‎هایی بود که تا حالا اصلا هیچ‎جا مطرح نشده بود.*آقا در این دیدار یک تأکید ویژه‎ای بر انبیائی بودن کار حوزویان داشتند و مبارزه برای ایجاد جامعه توحیدی و حیات طیبه را هم در همین فضا تصویر کردند. واقعاً الان حوزویان ما به نظر شما ذهنیت انبیائی از نقششان دارند؟!حجت الاسلام قمی: اینکه آقا حوزه را دستگاه نبوت و جانشینان نبی خدا می‎دانند مسئله‎ی حیاتی‎ای در نظام اندیشه‎ی ایشان است. شاید به نظر حرف تکراری بیاید ولی ایشان قشنگ به این جایگاه داده. خدا برای هدایت انسان چقدر روی انبیاء حساب کرده؟ برای نظامات اجتماعی، مهندسی کردن چقدر روی نبی خدا و دستگاه نبوت و امامت باید سرمایه‎گزاری کرد؟ حوزه همان است. آقا یکی دو بار می‎گویند برای اینکه حرف واضح شود، شما فرض کنید پیغمبر امروز هست. در همین دنیای چندین رنگِ هفت‎توی پیچیده‎ی امروز پیغمبر هست. اگر پیغمبر امروز بود چه می‎کرد؟ شما باید بازوهای پیغمبر می‎شدید برای آن کارهای اختصاصی که پیامبر دارد. ایشان می‎گوید پیامبر سپاه هم برای اینکه بجنگد نیاز دارد. ولی این را هر حاکمی نیاز دارد. پیامبر برای هدایت خاصی که می‎خواهند در عالم رقم بزند و اقامه‎ی دینی که می‎خواهد بکند یک سری امور اختصاصی دارد. آنها را به واسطه‎ی شما باید انجام دهد. حالا فرض کنید که پیامبر ...

ادامه مطلب  

صحنه و دوربین به هیچ کس رحم نمی کند  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: مجبد مظفری از سال 50 تا به امروز راهی طولانی را پیموده تا به یک بازیگر شش دانگ بدل شود. آشنایی با محمود استادمحمد و تولید نمایش "آ سید کاظم"، استخدام در اداره برنامه های نمایشی، عضویت در کارگاه نمایش، تحصیل در فرانسه، بازی در ده ها نمایش، فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی؛ کارگردانی نمایش "ماموریت حساس" و حالا هم "نماینده ملت" بخش از کارنامه هنری اوست.به بهانه اجرای موفق "نماینده ملت" با او و بازیگران نمایش به گفت و گو نشسته ایم که در ادامه می خوانید:آقای مظفری، شما کار بازیگری تان را در اواخر دهه 40 شمسی آغاز کردید و بعدها با نمایش "آسید کاظم" به کارگردانی محمود استادمحمد شناخته شدید که بسیار نمایشنامه شناخته شده و تأثیرگذاری است. این مسیر چطور طی شد و چگونه با آقای استادمحمد نمایش "آسید کاظم" را کار کردید؟مجید مظفری: من کارم را از سال 47 شروع کردم. یکی دو سال بعد در کارخانه خاور با آدمی به نام محسن مرزبان آشنا شدم و ما با هم به مدت یک سال و نیم سر کلاس های آقای حسن شیروانی رفتیم و بعد در طبقه چهارم ساختمانی به نام ساختمان کالج که طبقه سوم آن در اختیار آقای شیروانی بود، شروع به کار تئاتر کردیم. محسن مرزبان ارتباط بهتری با بازیگران تئاتر آن موقع داشت و فکر می کنم که از قبل با محمود استادمحمد و یا فرهاد مجدآبادی دوست بود. بعدها هم که با خواهر محمود استادمحمد ازدواج کرد و داماد آن خانواده شد. به واسطه همین روابط، خیلی ها مثل آرش استادمحمد، محمود استادمحمد، فرهاد مجدآبادی، هوشنگ توزیع، عزیز هنرآموز و علی کامرانی با ما کار می کردند و خیلی از بازیگران آن موقع اداره تئاتر نظیر بهزاد فراهانی و مهدی فخیم زاده هم به آن جا می آمدند و می رفتند. ما چند نمایشنامه را در دفتر خودمان به صورت کارگاهی کار کردیم اما هیچ وقت به نتیجه مطلوبی نرسیدیم که برای عموم اجرا برویم.نمایشنامه "آسید کاظم" در ابتدا یک طرح بود. من خاطرم هست که من، محمود استاد محمد و حسن شهرستانی که غزل می خواند، با همدیگر می رفتیم و ترنا بازی می دیدیم. من ترنا زدن در ترنا بازی را بلد بودم و آن طور که بقیه می گفتند، در آن سن و سال خیلی ترنای درستی می زدم. به هر حال از این طرح، یک سری اتود درآمد و بعد از آن محمود استادمحمد نمایشنامه "آسید کاظم" را طی 7،8 ماه نوشت و هوشنگ توزیع آن را کارگردانی کرد. خیلی ها آمدند تا نقش مرا بازی کنند چون من چهره نبودم و احتمالاً بقیه هم فکر می کردند که اگر یک چهره این نقش را بازی کند بهتر است. حق هم داشتند. به هر حال من در آن نقش بازی کردم و نمایش مان هم تئاتر خوبی شد، به طوری که وقتی آقای عباس جوانمرد آن را دید، گفت که این نمایش را به خانه نمایش بیاورید. ما آن را در خانه نمایش هم اجرا کردیم و خیلی از آدم ها و مسئولین سرشناس آمدند و آن را دیدند. بعد از آن نمایش "آسید کاظم" در جاهای دیگر هم اجرا شد و در نهایت به تماشاخانه سنگلج رفت که در آن جا حدوداً 90 شب به روی صحنه رفت و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. وقتی که اجراهای نمایش "آسید کاظم" تمام شد، ما قصد داشتیم نمایش "بنگاه تئاترال" را کار کنیم که متأسفانه آن گروه به دلایل مالی بهم خورد و دیگر کار نکرد. با این حال آقای جوانمرد از آن گروه مرا جذب اداره تئاتر کرد و من با اداره تئاتر قرارداد بستم و سال 56 هم در آن جا استخدام رسمی شدم.اشاره کردید که چون در ابتدا یک چهره شناخته شده نبودید، در مورد بازی تان در نمایش "آسید کاظم" تردیدهایی وجود داشت. بازی دادن به چهره ها در تئاتر دهه 50 چقدر مرسوم بود؟ مجید مظفری: تا حدودی این مسائل وجود داشت و چون "آسید کاظم" اولین تئاتر گروه بود، بقیه حس می کردند که بهتر است یک چهره نقش مرا بازی کند تا کار دیده شود. محمود استادمحمد و هوشنگ توزیع قبل از آن به خاطر کارهای دیگرشان شناخته شده بودند و می خواستند کسی که روی صحنه بازی می کند هم برای مردم آشنا باشد ولی وقتی اجرای مرا دیدند، خیلی دوست داشتند. خیلی های دیگر همچون آقای بهرام بیضایی هم آمدند و تئاتر را دیدند و بازی مرا پسندیدند. بعد از آن نمایش، خیلی ها از سینما به سراغ من آمدند اما آقای جوانمرد دوست نداشت که به سینما بروم، البته این موضوع به دلیل آن بود که وقتی بچه های تئاتری به سینما می رفتند دیگر به اداره تئاتر بر نمی گشتند و آقای جوانمرد برای همین راضی نبود. اکثر نقش هایی که به من پیشنهاد شد در رده کارهای آقای عقیلی بود که من آن ها را بازی نکردم. البته آقای عقیلی در کار خودش استاد است و من به این مسائل کاری ندارم.چه چیزی باعث شد که برای ادامه تحصیل تئاتر به فرانسه بروید؟مجید مظفری: من یک مدت با آقای مصطفی دالی الجزایی که بزرگ شدۀ فرانسه بود آشنا شم و زیر نظر ایشان کار کردم. آقای دالی بعد از مدتی از ایران رفت و من حس کردم که دانسته هایم از تئاتر خیلی کم است و باید به فرانسه بروم تا بیشتر آموزش ببینم. آقای دالی واقعاً استاد بازیگری خیلی خوبی بود. من بازیگری نخوانده بودم و از رشته فنی به هنر آمده بودم. بنابراین برای آن که عقب نمانم، مجبور شدم که به دنبال یادگیری تئاتر بروم. به فرانسه رفتم و آقای دالی را پیدا کردم. حدوداً 6،7 ماه آن جا بودم و بعد به ایران آمدم. در فرانسه ماهانه 1200 تومان خرج من می شد و من چون نمی توانستم آنقدر هزینه کنم، به تهران برگشتم. در اداره تئاتر حقوق من ابتدا ماهانه 180 تومان بود و بعدها به 280 و در نهایت به 480 تومان افزایش پیدا کرد و بعد هم که انقلاب شد.شما یک مدت به کارگاه نمایش رفتید و با آقای خلج هم کار کردید؟مجید مظفری: یک بار آقای نصیریان مرا به خاطر 10 دقیقه تأخیر و دیر رسیدن به تمرین از گروه و از اداره تئاتر اخراج کرد و من در آن مدت در کارگاه نمایش کار کردم. حدوداً یک سال و نیم با آقای خلج کار کردم و با همدیگر به فستیوال لهستان هم رفتیم که در نهایت آقای جوانمرد مرا به اداره تئاتر برگرداند.اشاره کردید که آقای جوانمرد شما و سایر عوامل اداره تئاتر را از بازی در سینما منع کرده بود، اما با این حال شما در دهه 50 چند فیلم سینمایی بازی کردید. چه اتفاقی افتاد که توانستید به سینما بروید؟مجید مظفری: من چند سال قبل از آن یکی دو پلان در فیلم سینمایی "پایان تاریکی" بازی کرده بودم و آن کار اولین حضور من در سینما بود. بعد از آن که وارد اداره تئاتر شدم، آقای جوانمرد مرا از ورود به سینما منع کرد که البته از ایشان متشکرم که اجازه ندادند در آن جنس از فیلم ها حضور پیدا کنم. من چون تا سال 56 به استخدام رسمی اداره تئاتر در نیامده بودم، در یک بازه چند ساله از سال 52 به بعد در اختیار خودم بودم و همان اتفاق باعث شد که در چند فیلم سینمایی مثل "سازش"، "شهر قصه"، "همسفر"، "جنگ اطهر"، "کوچه سرخ پوست ها" و دو سریال و چند تله تئاتر بازی کنم. فکر می کنم که فیلم های "سازش"، "شهر قصه" و "کوچه سرخ پوست ها" برای من جهش های خوبی بود.بعد از انقلاب کارتان را با کدام فیلم شروع کردید؟ فکر می کنم که با فیلم "تنوره دیو" آقای کیانوش عیاری دوباره خودتان را به عنوان یک بازیگر پرتوان مطرح کردید.مجید مظفری: من در سال 59 در یک فیلم به نام "دانه های گندم" (به کارگردانی حسن رفیعی) نقش اول بازی کردم و بعد از چند فیلم دیگر در سال 64 به کار آقای عیاری رسیدم. بعد از آن هم که فیلم های دیگری مثل "آوار" (سیروس الوند)، "تشکیلات" (منوچهر مصیری)، "روزهای انتظار" (اصغر هاشمی) و... را بازی کردم.چه شد که بعد از سال ها تصمیم گرفتید به تئاتر برگردید و دوباره یک نمایش را کارگردانی کنید؟مجید مظفری: سال ها وقت نکردم تئاتر کار کنم و وقتی که 4،5 سال پیش دوباره با آقای ایوب آقاخانی کار کردم، حس کردم که باید به تئاتر برگردم. یک سال و نیم پیش هم نمایشنامه "نماینده ملت" را خواندم و تصمیم گرفتم آن را به روی صحنه ببرم. بعد از این نمایش، دو نمایش دیگر را هم کارگردانی خواهم کرد.چرا تصمیم گرفتید نمایش "نماینده ملت" را امسال کار کنید؟مجید مظفری: وقتی که متن این نمایشنامه را خواندم، حس کردم که این نمایشنامه باید در زمان انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر و یا مجلس اجرا شود.چه چیزی باعث شد که این نمایشنامه نوشته برانسیلاو نوشیچ را برای بازنویسی یا دراماتورژی به سجاد افشاریان بسپارید؟مجید مظفری: اجرای متن اصلی این نمایشنامه سه ساعت و نیم به طول می انجامید و خیلی چیزهای آن به فرهنگ ما نزدیک نبود. سجاد افشاریان لطف کرد و این کار را برای من انجام داد. محمد عاقبتی هم همینطور. لطف این دو نفر باعث شد که ما بتوانیم این نمایشنامه را 15-20 روزه جمع کنیم و به روی صحنه ببریم. من سجاد افشاریان را نمی شناختم و دخترم او را به من معرفی کرد. البته قبلاً یک نمایش دیده بودم که سجاد در آن بازیگری کرده بود اما متنی از او نخوانده بودم. وقتی با سجاد آشنا شدم، خیلی خوب با او ارتباط برقرار کردم و سجاد برای من خیلی ایجاد سمپاتی کرد. الان با این که تازه 2،3 ماه است با سجاد آشنا شده ام، ولی انگار که 30 سال است او را می شناسم.شما قبل از همکاری با آقای ایوب آقاخانی، سال ها از تئاتر دور بودید. بازیگران نمایش "نماینده ملت" را چطور از میان بازیگران خوب تئاتر انتخاب کردید؟مجید مظفری: متأسفانه یا خوشبختانه در تئاتر مد شده که همیشه از بازیگران چهره سینمایی و تلویزیونی استفاده شود اما من چون باید نمایشم را در برهه زمانی کوتاهی آماده می کردم، لازم بود که از چهره های خوب تئاتری استفاده کنم چون احتمالاً بازیگران سینما یا تلویزیون دیرتر می توانستند خودشان را با این فضا وفق بدهند. الان واقعاً از بازیگرانی که انتخاب کرده ام، بسیار رضایت دارم. بچه ها به من لطف داشتند و در مدتی کوتاه من و همه چیز را تحمل کردند و خوشبختانه روی صحنه هم خیلی موفق بودند.نمایش "نماینده ملت" موضوع حساسی را در قالب استعاره مطرح می کند. درست است که داستان این نمایش در یک کشور بلوک شرق می گذرد اما مسأله ای که در آن مطرح می شود، برای جامعه ما مسأله ملتهبی است. در این نمایش می بینیم که یک آدم بدون این که خودش هم بخواهد، دارد وارد مجلس می شود تا نمایندگی مردم را برعهده بگیرد. فکر نمی کردید که این موضوع می تواند با مخالفت یک عده روبرو شود؟مجید مظفری: فکر می کردم که یک عده مخالفت کنند ولی خوشبختانه این طور نشد. من مدام به این فکر می کردم که چطور می شود در کشور ما بالای هزار نفر برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کنند؟ گیر کار در عدم شناخت از پست ریاست جمهوری و در عدم شناخت قوانین و مقررات است. اگر آن هزار نفر قوانین را به خوبی می شناختند، به خودشان اجازه نمی داند که بروند و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شوند. به من پیشنهاد حضور در شورای شهر هم شده بود اما طبیعتاً من نمی پذیرم چون اصلاً کار من نیست. من ممکن است که به کمیسیون فرهنگی شورای شهر مشاوره بدهم اما به عنوان نماینده به شورای شهر نمی روم. ورزشکاران ما آدم های محبوبی هستند اما در کار برنامه ریزی و تصمیم گیری متخصص نیستند و به همین خاطر است که مردم وقتی اتفاقی چون ریزش ساختمان پلاسکو پیش می آید، پشت انتخاب های خودشان را خالی می کنند، چون می دانند که آن ها متخصص نیستند. آنها به خاطر محبوبیت ورزشکارها به آن ها رأی داده اند. به همین خاطر است که در نمایش "نماینده ملت" وقتی حرکت اجتماعی انتخابات وارد خانه شخصیت ایوان می شود، ایجاد کمدی می کند. کمدی آن به خاطر عدم شناخت آن خانواده از قوانین و مسائل به وجود می آید. فلانی سواد ندارد اما حس می کند که باید بیشتر دیده شود و با بقیه لج کند. به همین خاطر کاندیدا می شود تا مردم به او رأی بدهند. این اتفاق ها در کشور ما افتاده و همچنان می افتد. به نظر می رسد که کاراکتر ایوان، کاریکاتوری از تمام آدم هایی است که بدون آگاهی برای پست هایی که از آن اطلاعی ندارند کاندیدا می شوند.مجید مظفری: بله. آن آدم ها خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند و در نتیجه ممکن است که در اثر این زیاده خواهی، خانواده، خانه و زندگی شان را هم از دست بدهند چون در ماجرای انتخاب یک سری دلال های انتخاباتی هم وجود دارند که وارد حریم کاندیداها می شوند و می توانند سر آن ها کلاه بگذارند. من آدم هایی را دیده ام که با چند حزب کار می کنند و تا جایی که می توانند از همه می گیرند و رانت خواری می کنند تا بتوانند از این نمد کلاهی بسازند.کاراکتر ایوان آدم سرمایه دار باهوشی است، چطور ممکن است که گول این دلال ها را بخورد؟مجید مظفری: ایوان شیفته این قضایا می شود. او اقتصاددان نیست. یک آدم بازاری است و فکر می کند که در نماینده شدن آنقدری پول هست که بتواند خانه بزرگ تر و زن جوان تر بگیرد. متأسفانه این تفکر در جامعه وجود دارد و یک عده می گویند اگر پول و مقام می خواهی به مجلس یا شورای شهر برو. بدون آن که بگویند برو قانون مملکتت را بخوان و از سیاست بدان. شما اگر موقع ثبت نام انتخابات به وزارت کشور بروید، از آدم هایی که برای کاندیدا شدن به آن جا می آیند تعجب می کنید. آن ها چه فکری می کنند که می خواهند کاندیدای انتخابات شوند؟ متأسفانه خیلی های شان در اثر این اتفاق، خانه، زندگی، آبرو و موقعیت اجتماعی شان را هم از دست می دهند.در نمایش "نماینده ملت" یک میزانسی وجود دارد که در آن یک مناظره بین ایوان و ایبوکویچ برگزار می شود. به نظرم می رسد که این مناظره یک کاریکاتوری از مناظره های سیاسی در ایران و یا حتی در کشورهایی چون آمریکا و فرانسه است. این میزانسن، مناظرات و مسأله تخریب چطور به اجرا اضافه شد؟ در متن بود یا شما خودتان آن را برای اجرا انتخاب کردید؟مجید مظفری: اصلاً مناظره در متن نبود و سجاد افشاریان آن را به متن اضافه کرد. منتها نوع اجرای مناظراتی که سجاد درآورده بود، یک مقدار فرق می کرد و صرفاً یک مناظره ای بود که دو نفر پشت میز می نشستند و مناظره می کردند. اما من به آن میزانسن دادم. البته مناظره ما خیلی بیشتر بود که در نهایت کوتاه شد. مسأله تخریب و این که مناظره کننده ها از پشت خط می آیند و وارد سن می شوند، ایده های خود من بود که تماشاگر هم این اتفاقات را دوست داشت.خانم پرور، شما بعد از اجرای خوب تان در اوایل دهه 80 در جشنواره تئاتر فجر، راه پر فراز و نشیب و سختی را طی کردید تا این که بعد از چند سال دوباره توانستید شناخته شوید و بازی کنید. در مورد این مسیر توضیح دهید که چطور گذشت و چرا بعد از آن تئاتر موفق در جشنواره فجر کم کار شدید؟سوسن پرور: من در سال 76 لیسانسم را گرفتم و در سال 80 به جشنواره تئاتر فجر آمدم. فقط خدا می داند که اجرای نمایش "توالت" چطور به جشنواره فجر رسید. من 8 ماه به طور شبانه روز برای آن نمایش زحمت کشیدم. برای من افتخار بزرگی بود که در جشنواره فجر اجرا کنم و جایزه کارگردانی بگیرم. فکر می کردم که آن نمایش برای من یک سکوی پرتاب باشد ولی مجلس برای آن یک شب نامه زد و من بیشتر برای آن کار بایکوت شدم. می گفتند کار تو سیاسی است، در حالی که من سواد سیاسی کاری نداشتم. بعد از آن نمایش فکر می کردم که بلافاصله به تهران بیایم اما تا 2 سال این امکان پیش نیامد. به هر حال این اتفاق افتاد و من در نمایش "صبر زرد" نوشته عبدالحی شماسی بازی کردم و بعد با تلاش خیلی زیاد، در نمایش "مکبث" به کارگردانی آرش دادگر روی صحنه رفتم. آن جا بود که دیگر توانستم در تئاتر شهر رفت و آمد راحت تری داشته باشم. بعد از یک دوره ای کم کار شدم و بازیگری را کنار گذاشتم و شروع به نوشتن کردم. از آن جایی که امرار معاش از طریق هنر سخت بود، کارهایی خارج از هنر هم انجام دادم. یک مدت پیتزافروشی می کردم و کارت پخش کن بودم. خوشبختانه در اواسطه دهه 80 آقای رضا عطاران یک تئاتر از من دیدند و من به واسطه همان تئاتر به سریال "بزنگاه" دعوت شدم و با آن سریال، سرنوشت کاری من تغییر کرد. البته من فکر می کردم که کار آقای عطاران یک کار کوتاه مدت است و من بعد از آن دوباره به پیتزافروشی بر می گردم اما این اتفاق نیفتاد. صادقانه بگویم که من در آن سال ها از تئاتر دلگیر بودم و پول تصویر هم برایم خوشمزه بود، به همین خاطر در تلویزیون و سینما ماندم.شما قابلیت کار جدی هم داشتید و حتی خود همان سریال آقای عطاران هم شکل طنز متفاوتی داشت. اما چرا پس از آن سریال در عرصه کارهای طنز و کمدی ماندید و نقش جدی کمتری بازی کردید؟سوسن پرور: سریال "بزنگاه" یک طنز رئالیسمی باورپذیر دارد و شما حتی می توانید بگویید که آن سریال یک سریال طنز نیست. در آن سریال موقعیت بود که تماشاگر را به خنده می انداخت، نه بازی بازیگر. نقشی که من بازی می کردم، نقش یک دختر به اصطلاح در فرهنگ ما ترشیده بود که نه تنها سرخورده نبود، بلکه آرزوهای خیلی طولانی داشت و حتی به یک پسر جوان تر از خودش هم دل بسته بود. موقعیت آن شخصیت به خودی خود خنده دار بود و من فقط سعی کردم که آن را بهتر بازی کنم. من در کار آقای علیاری یک نقش کاملاً جدی و تلخ داشتم و این طور نبود که بخواهم صرفاً کار کمدی انجام دهم. البته علاقه قلبی من به طنز و به خصوص به گروتسک زیاد است. تمام کارهایی که کارگردانی کردم، از جمله خود نمایش "توالت" نیز گروتسک بود. زمان اجرای آن تئاتر 37 دقیقه بود که تماشاگر 30 دقیقه اولش را حسابی می خندید اما در نهایت اندوهگین از سالن خارج می شد و مدام به یک مسأله ای فکر می کرد. من خودم هم متوجه نشدم که سریال بزنگاه چه اتفاقی در سرنوشت کاری ام ایجاد کرد. خودم هم آمادگی آن جهش یک باره را نداشتم، به همین خاطر نتوانستم آن موقعیت ناب و بی نظیر را مدیریت کنم. من می توانستم از آن شرایط استفاده کنم و الان جایگاه خیلی بهتری داشته باشم، منتها خیلی بلد نبودم. شاید اگر آن موقع یک مدیر برنامه کنار من بود و می گفت که ژست لازمه کارت است و با این و آن نگو و نخند، الان موقعیت بهتری داشتم. البته من از موقعیتی که دارم راضی هستم و خدا را از این بابت شاکرم.پس این که به عنوان بازیگر طنز شناخته می شوید شما را ناراحت نمی کند؟سوسن پررور: هرگز. من بازی جدی را با کمال میل می پذیرم ولی از این که به عنوان کمدین شناخته می شوم، خیلی حس شیرینی دارم. مخصوصاً چون زن هستم. برای کمدین زن بودن خیلی محدودیت وجود دارد. من وقتی قرار بود در برنامه خندوانه به عنوان کمدین حضور پیدا کنم، به یکباره دیدم که چقدر محدودیت برای یک کمدین زن وجود دارد. یک کارهایی می خواستم انجام بدهم که همان لحظه از پشت دوربین می گفتند آن کار را انجام نده. با وجود همه این مشکلات، وقتی مرا با نام کمدین معرفی می کنند خیلی ذوق دارم. خنداندن کار سختی است و من برای کار کردن در این عرصه حس شیرینی دارم.خانم مظفری، شما سال هاست که به خاطر شغل پدرتان در عرصه هنر هستید. تحصیلات تان هم در رشته طراحی صحنه و لباس است. اما چرا کمتر در عرصه بازیگری حضور پیدا کردید؟نیکی مظفری: من از سال 91 روی بازیگری متمرکز شدم و کارم را با اثر "شب روی سنگ فرش خیس" آقای هادی مرزبان از تئاتر آغاز کردم. قبل از آن کارهای پشت صحنه انجام می دادم و خیلی اتفاقات دست به دست هم می داد که من به عنوان بازیگر به روی صحنه نروم اما از یک جایی به بعد سخت پای هدفی که داشتم ...

ادامه مطلب  

من، داود رشیدی بچه خیابان ری کوچه آبشار...  

درخواست حذف این مطلب
داود رشیدی که حالا با پیشوند «مرحوم» باید از او یاد کنیم، شاید از پرکارترین هنرپیشه ها و بازیگران سینما، تئاتر و تلویزیون باشد. مردی که در تمامی مقاطع این چند سال همیشه در قاب تلویزیون دیده شد.مجله اینترنتی کمونه (kamooneh.com) : شما را نمی دانم اما برای من، روشن ترین و قدیمی ترین تصویری که از میان سریال های «داود رشیدی» در ذهن مانده، نقش او در سریال تلویزیونی «عطر گل یاس» است؛ شاید به دلیل فضای خاصی که آن سریال داشت. فضایی جدید (نسبت به سال های آخر دهه ١٣٦٠) که در میانه، با یادآوری خاطراتی به سال های خیلی قبل پرتت می کرد. تصاویری رنگی برای زمان حال و سیاه وسفید برای گذشته، قدیمی بودن را کاملا بازسازی کرده بود. داستان این سریال، داستان دو برادر است. دو برادری که هر دو در جوانی اهل پهلوانی و زورخانه بوده اند و بعدها به این دلیل که برادر بزرگتر (داود رشیدی) با خان منطقه حشر و نشر پیدا می کند و دخترش را به همسری برمی گزیند، رابطه آن دو به قهری سی ساله می انجامد و...بعدها، فیلم هایی از او، که کارهای قبل از انقلابش است، را هم دیدم. فیلمی مثل «فرار از تله» یا «کندو» و شاید به این دلیل که قبل از انقلاب بازی شده اند، ارزش های سینمایی شان چندان دیده نشده است، به ویژه فیلم «کندو». داود رشیدی که حالا با پیشوند «مرحوم» باید از او یاد کنیم، شاید از پرکارترین هنرپیشه ها و بازیگران سینما، تئاتر و تلویزیون باشد. مردی که در تمامی مقاطع این چند سال همیشه در قاب تلویزیون دیده شد. سال ها پیش در مستند «پرواز قرن» ایفای نقش کرد. مستندی که به مناسبت دهه فجر ساخته شد و تیمی از ایران راهی فرانسه شدند تا آن مهماندار که در پرواز معروف به پرواز انقلاب (هواپیمایی ایر فرانس) امام (ره) را از پلکان هواپیما پایین آورد، پیدا کنند. در آن فیلم مستند داود رشیدی نشان داد چقدر به زبان فرانسه مسلط است. زبانی نسبتا سخت که خود فرانسوی ها می گویند: ما آن قدر تند صحبت می کنیم که خودمان هم نمی دانیم چه می گوییم. (دیالوگ فیلم «بهشت است غرب»؛ ساخته کاستا گاواراس)از داود رشیدی طی سال های حضورش، تا آن جا که اطلاعات ما دست می دهد؛ ٤٠فیلم سینمایی، ٥٢کار تلویزیونی (سریال تله فیلم، تله تئاتر، راوی) ٣تئاتر، ٣ تهیه کنندگی، یک کتاب و یک مستند باقی مانده است.خوب یادم هست تابستان بود که به قول خانم برومند، همسر داود رشیدی قرار ملاقاتی با او تنظیم شد. قرار بود با او بنشینیم و از کارهایش در عالم سینما و تئاتر صحبت کنیم. ٢٤تیر بود. ملاقات باید در دفتر آقای رشیدی واقع در خیابان سهروردی تهران، انجام می شد. ساعت حدود ١٠در محل دفتر حاضر شدیم، اما گویا آقای رشیدی که قرار بود با خانم برومند در این گفت وگو حاضر شوند، کمی دیرتر از موعد می آمدند. «علی دهکردی» هم در دفتر بود. خانم منشی که از تأخیر آقای رشیدی اطلاع داشت، می گفت: «حالا که قرار است کمی منتظر بمانید، بد نیست به لیست کارهای آقای رشیدی هم نگاهی بیندازید». منشی که خیلی سرحال به نظر نمی رسید، با جدیتی که معمولا در این نوع دیدارها انتظار نمی رود، چند برگ a٤ به ما داد که در آن سیاهه کارهای «داود رشیدی» به چشم می خورد.دفتر رشیدی کمی قدیمی و کمی سنتی به نظر می رسید. در و دیوارش پر بود از پوسترهای کارهایی که آقای رشیدی در آن حضور داشته است. در محیط می شد چیزهایی دید که خبر از تعلق او به «سنت» می داد. حتی استکان هایی که در آن چای آورده بودند. انتظار کمتر از یک ساعت طول کشید. آقای رشیدی همراه خانم برومند آمدند. رشیدی از گذشته ها می گفت. از این که زندگی چطور گذشته است. در روایاتی که او از رویدادها داشت، موضوعی عجیب نهفته بود. حافظه قدیم او، مثل ساعت کار می کرد. چنان از جزییات ماجرا می گفت که هیچ کم وکاستی دیده نمی شد، اما وقتی به موضوعات اخیر می رسید، خانم برومند به کمکش می آمد. به ویژه آن جا که صحبت از مختارنامه شد، عملا هیچ به یاد نداشت. احساساتش آن قدر بی غش بود که به او غبطه می خوردم. از برخی امور که حرف می زد، چشمانش نمناک می شد. گاهی هم موضوعات کمیک تعریف می کرد و «قاه قاه» می خندید، مثل همان خنده های معروفش. از دو نفر خیلی خوب یاد می کرد. علی حاتمی و پرویز فنی زاده. آدم هایی که سال هاست از بین ما رفته اند. به ویژه وقتی از مرحوم فنی زاده حرف می زد بارها گفت: حیف شد؛ خیلی حیف شد. در آنچه روی داد، خانم برومند نقش اصلی را بازی کرد. هم در هماهنگ کردن برنامه مصاحبه و هم در حین گفت وگو که هر جا، آقای رشیدی در خاطراتش نکته ای را از یاد می برد یا مواردی مانند بازی در سریال مختارنامه که اصلا در یاد نداشت را صحیح یا دوباره خوانی می کرد. احترام خانم می گفت: زندگی با داود برای من خوب و شیرین است که البته مثل همه زندگی ها فرازوفرود و سختی هم داشته است. مثلا برخی از کارهای تاریخی بود که وقتی داود در آنها نقش داشت برای ما سخت بود. گاهی اوقات با هم سر بعضی کارها حاضر می شدیم، اما زمان هایی هم بود که وقتی فیلمبرداری شروع می شد، تا یک ماه او را نمی دیدیم و این طور مواقع خیلی سخت بود.مصاحبه با داود رشیدی، چند ساعتی طول کشید. چندساعتی که هنوز فرصتی پیش نیامده تا به طور کامل منتشر شود. هیچ وقت فضای کافی در جریده ای وجود نداشت تا بتوانیم آن را به طور کامل منتشر کنیم و گویا تقدیر هم بر این قرار گرفته که آن را در مناسبت سالگرد تولد او منتشر کنیم: بیاید برای شروع از فیلم فرار از تله آغاز کنیم. فیلمی که نخستین کار سینمایی شما بود. در این فیلم نقش مردی را داشتید که دزد است. مردی که ریشه در یکی از عشایر دارد. آن سکانس از فیلم که همراه بهروز وثوقی به تماشای یکی از برنامه های سنتی عشایر عرب می روید، هنوز در یادم هست. بسیار تاثیرگذار بود به ویژه دیالوگی که بین شما و وثوقی ردوبدل می شود و درباره سنت های عشیره ای حرف می زنید. در زندگی معمول هم از این دغدغه ها دارید؟بله، حتما این طور است. البته متاسفانه آن سنت ها حالا از یاد رفته و چیزهای دیگری جایگزینش شده است. امروز میراث فرهنگی و معنوی عشایر در کل کشور رو به نابودی است و من از این بابت نگرانم. من به از دست رفتن سنت ها خیلی اهمیت می دهم. نکته ای که به نظر من جالب توجه است این که بخشی از این میراث معنوی گلیم، گبه و جاجیم است که از گذشته دور تنها به عنوان صنایع دستی یا وسیله ای تزیینی در بین عشایر به شمار نمی آمده، بلکه ذره ذره زندگی مردمان عشایر در تاروپود این دست بافته هاست. اگر به مناطق ییلاق و قشلاق عشایر مراجعه کنیم، می بینیم تا همین چند سال پیش در یک منطقه عشایرنشین صد سیاه چادر بوده ولی متاسفانه امروز تعداد انگشت شماری از این سیاه چادرها و مردمان عشایری در آن جا هستند. دلیلش چیست؟ خودتان برآوردی از این به تحلیل رفتن سنت ها دارید؟خب به طور طبیعی وقتی هرکدام از ما دغدغه ای داشته باشیم، درباره ابعادش فکر می کنیم. به نظر من آنچه باعث از دست رفتن این سنت ها شده، ریشه در مشکلات اقتصادی و تصمیمات ناآگاهانه برخی مسئولان مرتبط با عشایر دارد که باعث شده این افراد دچار فقر و تنگدستی شوند و نتوانند احتیاج های زندگی خود و حتی علوفه برای دام ها را فراهم کنند. به نظر من به دلیل فقر زیاد، بسیاری از عشایر ناخواسته دام و زندگی خود را می فروشند و درنهایت وارد جامعه شهرنشینی می شوند. اگر بخواهیم این موضوع را مدیریت کنیم، باید شرایطی به وجود آوریم که بشود اقتصاد عشایر را سامان داد. اگر قرار باشد وضع اقتصادی عشایر به همین شکل باشد، قطعا اتفاقی نمی افتد.وقتی در ذهنم مرور می کنم، به نظرم موضوع از دست رفتن سنت ها، برای شما آن قدر مهم بوده که حتی در آثاری مربوط به این حوزه هم حضور پیدا کرده اید. اثری در این زمینه یادتان هست که درباره اش توضیح دهید؟بله، اثری در این زمینه هست که در ذهنم ثبت شده؛ یکی از آخرین تجربه هایم در زمینه میراث فرهنگی و صنایع دستی است. فیلم مستند «دست بافته های مادریم» را می گویم، فیلمی که به همراه همسرم (احترام برومند) در آن به نقش آفرینی پرداختم. موضوع صنایع دستی همیشه برای من میراثی جالب، قابل افتخار و دوست داشتنی بود، اما حضور در فیلم «دست بافته های مادریم» باعث شد به نحو دیگری در مورد این داشته ها بیندیشم. حضور پیداکردن در این فیلم که روایت شادی، عشق و غم زنان عشایر در تاروپود گلیم، گبه و جاجیم است، علاقه و حساسیت مرا به موضع صنایع دستی دو چندان کرد، چراکه امروز می دانم این مردمان با چه شرایطی و در چه زیست بومی دست به خلق آثار هنری ایرانی می زنند. حضور من و احترام در فیلم «دست بافته های مادریم» باعث شد تا حدود زیادی به ریزه کاری های موجود در این میراث آشنایی پیدا کنم.اما حالا ظاهرا توجه خاصی به این داشته ها و سنت ها نمی شود؟درست است اما اینها مال تغییراتی است که در طول زمان شکل گرفته است. به قول فرانسوی ها هر دوره علایق خود و خواست دوران خود را می طلبد. اگر به ارتباطات خانوادگی و دوستی بین آشنایان هم نگاه کنید، دگرگونی که از آن سخن می گویم را درک می کنید. همه چیز تغییر کرده است. بخشی از این تغییر را باید به حساب دوره و زمانه بگذاریم. زندگی سریع تر شده و گرفتاری مردم بیشتر است. اما نکته ای هست که نباید آن را از یاد ببریم. نباید از یاد ببریم دوره و زمانه تا حد خاصی مقصر هستند، اما بقیه اش تقصیر ما است که دور و برمان را بیش از حد شلوغ کرده ایم. درواقع انگار ریش و قیچی را به دست روزگار سپرده ایم و ارتباط های مان رنگ وبوی گذشته را ندارند. مثلا توجه به هنر فرش کمتر شده و این موضوع بیشتر متوجه خود ما است. البته تا حدودی می شود به ارایه کارهای نو در زمینه صنایع دستی توجه کرد و توجه مردم و مسئولان را معطوف به این هنرها کرد، اما بخش دیگر ماجرا اساسا زندگی شهری به صورت نصفه ونیمه است که خیلی از ما را اسیر خود کرده و نمی گذارد به آن طرف شهر هم نگاه کنیم. به روستا و عشایر هم نگاه کنیم.نکته جالب درباره علاقه تان به سنت ایرانی، عشایر، گبه و گلیم و همه این چیزها، آن جاست که می دانیم شما مدت زیادی خارج از کشور زندگی کرده اید. یادم هست وقتی شما را در مستند «پرواز قرن» دیدم، همان مستندی که برای پیدا کردن مهماندار ایرفرانس به فرانسه رفته بودید، خیلی خوب فرانسه صحبت می کردید...بله! من فرانسه را به خوبی صحبت می کنم. مثل زبان مادری. درباره آن مستند هم خب موضوعاتی هست که نمی خواهم سرتان را به درد بیاورم و از آن عبور می کنم. اما درباره این که فرانسه را به خوبی صحبت می کنم، دقیقا به همان دلیل است که خودتان گفتید. من سال ها زیادی را در خارج از کشور زندگی کردم. دلیلش را هم چند باری گفته ام و به نظر خیلی ها می دانند. پدر من جزو کادر وزارت خارجه بود، ما هم به دلیل ماموریت پدرم، در بروکسل به سر می بردیم و بعدها هم به فرانسه رفتم و چند سالی در آن جا زندگی کردم. الان که ظاهرا مدارس ایرانی در خارج از کشور وجود دارد و برای فرزندان کارکنان سفارتخانه ها و دیگرانی که به دلیل ماموریت هایی به خارج از کشور می روند، این موقعیت هست که در مدارس ایرانی درس بخوانند، اما آن زمان این طور نبود. برای اعضای سفارتخانه ها و خانواده های شان این امکان بود که در مدارس خوب درس بخوانند. برای من هم مانند فرزندان دیگر اعضای وزارت خارجه، این موقعیت بود که در مدرسه ای خوب درس بخوانم. یادم هست که من را در یکی از بهترین مدارس بروکسل ثبت نام کردند. آن موقع در مقطع دبیرستان درس می خواندم. دبیرستان مان شبانه روزی بود و ٢٤ساعته در آن جا حضور داشتیم، مگر وقتی که تعطیلات بود. هیچ یادم نمی رود که شب نخست چقدر برایم سخت گذشت. معمول این است که مدارس شبانه روزی خوابگاه دارند و دانش آموزان زندگی خوابگاهی را تجربه می کنند. آن شب روی تختم دراز کشیده بودم و کسی را هم نمی شناختم که با او صحبت کنم یا درددل. اگر این طور بود می شد نشست و با بچه ها از این طرف و آن طرف گفت و نبود پدر و مادر را از یاد برد. اما من که تا آن زمان در میان خانواده بودم و در میان دوستان، دایم تصاویری از پدر، مادر و خواهرم جلوی چشمم بود. یاد دوستانم افتاده بودم که اگر می بودند، چقدر خوش می گذشت. هیچ یادم نمی ر ود که آن شب تا صبح گریه کردم. برای این که کسی متوجه نشود، روی تختم دراز کشیده بودم و پتو را هم کشیدم روی سرم. آرام و بی صدا گریه می کردم و به تنهایی ام لعنت می فرستادم. روزهای بعد هم همین طور گذشت. خیلی احساس تنهایی می کردم. اما خب قرار نبود که همیشه این طور باشد، وضع آن طور بود و من هم باید با آن کنار می آمدم. کم کم به این فکر افتادم که اگر قرار است احساس تنهایی کمتری داشته باشم و دایم به فکر خانواده و دوستانم نیفتم، باید دوستانی برای خودم پیدا کنم. از آن زمان به بعد بود که اوضاع بهتر شد. با چند نفری آشنا شدم و کم کم اوضاع طوری شد که با همه آنها صمیمی شدم. همه جا با هم بودیم و آتش می سوزاندیم. مثل همه بچه های دیگر در این سنین. کم کم من و دوستانم شده بودیم یک گروه، نه اصلا یک باند. واقعا مثل اعضای یک باند رفتار می کردیم.احتمالا آن زمان که با دوستان تان هماهنگ شده بودید دیگر وضع تان بهتر شده بود و وقت خوش گذراندن هم فرارسیده بود؟هاه! درست است. واقعا دوران خوبی شروع شده بود. خیلی کارها می کردیم.مثلا چه کارهایی؟شما وقتی در دوران دبیرستان بودید با دوستان تان چه کار می کردید؟ ما هم همان کارها را می کردیم.می دانید چرا پرسیدم؟ به این دلیل که برایم این سوال بود و هست که تفاوت من که در ایران بزرگ شدم و درس خواندم با کسی که در اروپا درس خوانده و بزرگ شده، چیست؟ مثلا من خودم خیلی کارها در دوران دبیرستان یا در دوران دانشجویی انجام دادم که عنصر شرارت در آن بوده، مثلا ما کلید خوابگاه را کش رفته بودیم و از روی آن یکی ساخته بودیم و هر وقت دل مان می خواست به خوابگاه می آمدیم، شما هم از این شرارت ها می کردید؟تا دل تان بخواهد. یادتان نرود که از لحاظ کلی تفاوتی بین کسی که در دوره دبیرستان قرار دارد در ایران و فرانسه یا اتریش نیست. همه آدم هایی که در این سنین هستند، دوست دارند شرارت کنند و اصلا شرارت جزیی از این سن وسوال است، اتفاقا همین شرارت هاست که خاطرات آن دوران را شکل می دهد و تا ابد در ذهن آدم می ماند. من هم در آن دوران مثل بقیه شرارت هایی می کردم که دوران خوبم را رقم زده و خاطراتش هنوز در ذهنم مانده است.نمونه هایش را می گویید؟ما آن زمان زندگی خوابگاهی داشتیم. طی مدت تحصیل در دبیرستان با تعدادی از بچه ها اخت شده بودم که با هم یک باند را تشکیل داده بودیم. ویژگی زندگی خوابگاهی این است که باید نظم خاصی را در آن رعایت کنید. قانون دارد و قاعده. مثلا شب ها تا دیروقت نمی توانستیم بیرون بمانیم. ساعت ٨ باید در خوابگاه می بودیم، نه دیرتر. بعد هم باید مستقیم می رفتیم توی تختخواب و می خوابیدیم. مدیر خوابگاه روی این موضوع حساس بود، چون مدیر دبیرستان بازخواستش می کرد. حقم داشت. دبیرستان ما از مدارس خوب و صاحب نام بود و تعداد زیادی از فرزندان مقامات در آن درس می خواندند. مسئولیت زیادی برای مدیر دبیرستان و مدیر خوابگاه داشت، آنها هم تا می توانستند سخت می گرفتند. یادم نمی رود که همین موضوع باعث شده بود خوابگاه نگهبان داشته باشد. شب ها هر دوساعت یک بار می آمد داخل و همه چیز را چک می کرد، این که آیا کسی هست که سرجایش نباشد یا آیا همه خوابند یا در گوشه وکنار گعده گرفته اند. ساعت ورود و خروج هم دایم چک می شد. یکی از خواسته های ما در آن زمان این بود که بتوانم شب را بیرون از خوابگاه باشیم، اما با آن مقررات سفت وسخت، امکان پذیر نبود. راه حلی که من و بچه ها برای بیرون ماندن از خوابگاه پیداکرده بودیم، فرار بود.خب وقتی فرار می کردید با چک های هر دوساعت یک بار چه می کردید؟راه حلش ساده بود. مدیر خوابگاه با آن مقررات و تنبیهاتی که درنظر داشت، بعید می دانست کسی ریسک شب بیرون ماندن را به جان بخرد. چک ها دوساعته هم این طور بود که نگهبان با چراغ قوه ای به دست وارد خوابگاه می شد و جای بچه ها را چک می کرد. ما به تجربه فهمیده بودیم که نگهبان ها خیال شان راحت بود که کسی جرأت شب بیرون ماندن را ندارد تا چه رسد به فرار. می آمدند چراغ قوه‎ می انداختند و وقتی می دیدند بچه ها سرجای شان خوابیده اند، می رفتند.شما چه می کردید؟کاری که ما می کردیم این ...

ادامه مطلب  

برنامه ریزی برای زندگی بهتر با چند توصیه ای که حتما باید بدانید  

درخواست حذف این مطلب
وقت، باارزش ترین سرمایه ی انسان است. وقت گذرانی بدون هیچ برنامه و هدفی، خسته کننده و بسیار زیان بار است. اگر برای اهداف و امور مهم زندگی تان برنامه ای نداشته باشید، آنها به مرور در ذهن تان کم رنگ می شوند و درنهایت کاملا هدف تان را گم می کنید. اگر می خواهید بر زندگی تان مسلط شوید، اولین کار آن است که برنامه ریزی اصولی داشته باشید. تمام افراد موفقی که می شناسید، با برنامه ریزی به اینجا رسیده اند. مطالب زیر را بخوانید تا با چند روش برنامه ریزی برای زندگی بهتر آشنا شوید.مقاله های مرتبط:به دست گرفتن کنترل زندگی تان، قدم بزرگی است. شما می توانید تصمیم بگیرید چه چیزی می خواهید. همچنین می توانید کشف کنید چه چیزی برای تان مهم است و برنامه ای ایجاد کنید که با دنبال کردن آن، حداکثر بهره را از زندگی تان ببرید. یاد بگیرید چگونه زندگی تان را طوری برنامه ریزی کنید که بتوانید اهداف و نیازهایتان را برآورده سازید.روش ۱: مشخص کردن چشم اندازتان۱. مشخص کنید چه چیزی برای تان مهم استبرنامه ریزی کردن در زندگی ممکن است کار طاقت فرسایی باشد، چون نواحی بسیار مختلفی در زندگی شما وجود دارند که باید در هنگام برنامه ریزی در نظر بگیرید. برای آنکه ایده ی بهتری از آینده ی موردنظرتان داشته باشید، باید زمانی را صرف بررسی چیزهایی کنید که برای تان راضی کننده و معنی دار هستند. اینها برخی از سؤالاتی هستند که باعث می شوند درمورد جهت موردعلاقه ی زندگی تان بهتر فکر کنید:موفقیت به نظر شما چه شکلی است؟ آیا عنوان شغلی خاص یا مقدار مشخصی پول است؟ آیا خلاق بودن است؟ آیا داشتن خانواده ای دوست داشتنی است؟اگر قدرت آن را داشتید که زندگی تان را همین حالا تغییر دهید، زندگی تان چه شکلی می شد؟ کجا زندگی می کردید؟ شغل تان چه می شد؟ وقت تان را چگونه می گذراندید؟ زمان تان را با چه کسی سپری می کردید؟زندگی چه کسی را می پسندید؟ کدام دوره از زندگی آنها برای تان جذاب است؟۲. «بیانیه ی چشم انداز راهنما» آماده کنیدهنگامی که با پرسش و تفکر، بررسی کردید که چه چیزی برای تان مهم است، پاسخ های موردنظرتان را به صورت جمله بنویسید و از آن به عنوان بیانیه ی چشم انداز راهنما استفاده کنید. آن را به زمان حال بنویسید، حتی اگر درحال حاضر آن را انجام داده اید.نمونه هایی از بیانیه ی چشم انداز: زندگی من موفق است، چون من رئیس خودم هستم؛ هر روز احساس آزادی می کنم؛ می توانم از خلاقیتم استفاده کنم و وقتم را با خانواده ام سپری کنم.ازآنجاکه برنامه ریزی برای زندگی بهتر در این دنیای بسیار متغیر، کار دشواری است، می توانید از این جمله به عنوان اصلی راهنما استفاده کنید. در حین برنامه ریزی برای زندگی تان، به یاد داشته باشید شغل، موقعیت یا هدف خاص شما ممکن است تغییر کند و این تغییر تا زمانی ادامه دارد که چشم انداز راهنما یا آنچه برای شما از همه مهم تر است، در حال تکمیل باشد.۳. آهسته و بادقت جلو برویدبرنامه ی شما ممکن است در مسیری صاف و مستقیم پیش نرود. خیلی به ندرت پیش می آید که مسائل، دقیقا مطابق برنامه ریزی یا انتظارات فرد اتفاق بیفتند. زندگی، پر از پیچیدگی، پیچ و خم و فرصت های جدید است. زندگی همچنین پر است از شکست، اما این بدان معنا نیست که باید تسلیم شوید. بهتر است با گام های کوچک جلو بروید و همان طورکه به هدف تان نزدیک تر می شوید، از آن اقدامات و تجربیات درس بگیرید.ممکن است در زندگی تان به بن بست برسید. شاید مجبور شوید به شغلتان پایان دهید، شغلی که فکر می کردید شما را در موقعیت بهتری قرار خواهد داد، اما این طور نبود. ممکن است روابط یا خانواده، شما را از مسیر اصلی تان منحرف کنند. فقط به یاد داشته باشید هیچ جدول زمانی ای وجود ندارد. به پیشرفت های کوچک به سمت اهداف تان ادامه دهید و از هر بن بست و رشد جدید در زندگی تان درس بگیرید.۴. آماده باشید فرصت های خودتان را ایجاد کنیدممکن است درحال حاضر، شغل، موقعیت یا فرصت درست وحسابی برای شما وجود نداشته باشد. اگر این طور است، لازم است خودتان آن فرصت را ایجاد کنید، حتی اگر انجام این کار، بخشی از برنامه ی اصلی شما نباشد. در هنگام برنامه ریزی برای زندگی تان درک کنید که ممکن است مجبور باشید برای عملی شدن اهداف تان، خودتان فرصت ایجاد کنید. این کار می تواند شما را از نظر ذهنی برای تغییرات پیشِ رو آماده کند.به عنوان مثال، اگر در بیانیه ی چشم اندازتان می خواهید رئیس خودتان باشید، این ممکن است به معنای درس دادن در باشگاهی ورزشی یا مشاوربودن در شرکتی بزرگ باشد. هر دوِ اینها، نیاز شما به احساس آزادی را برآورده می کنند، چون شما رئیس خودتان هستید.روش ۲: ایجاد برنامه ای برای زندگی۱. برای زندگی تان برنامه بنویسیدبرنامه ی زندگی، طرحی کتبی و رسمی است که می توانید برای برنامه ریزیِ بخش های مختلفِ زندگی تان ازجمله شغل، محل زندگی، افراد دوروبرتان و چگونگی گذراندن وقت، از آن استفاده کنید. نوشتن برنامه ی زندگی، می تواند در رسیدن به اهداف خاص یا شناسایی بخش هایی از زندگی تان که دوست دارید تغییر کنند، به شما کمک کند.برنامه ی زندگی به شما کمک می کند زندگی تان را به شیوه ی دیگری ببینید. دیدن جنبه های مختلف آن روی کاغذ ممکن است به شما کمک کند ایده های تان را اولویت بندی کند و ازنو سامان بدهد.همچنین آوردن برنامه ی زندگی روی کاغذ به شما کمک می کند اهداف و خواسته های مشابهتان را ببینید یا برنامه تان را براساس چیزهایی تنظیم کنید که لزوما متناسب نیستند.۲. تعیین کنید دوست دارید چه بخش هایی از زندگی تان تغییر کنندداشتن برنامه ی زندگی به این معنا نیست که تمام جنبه های زندگی تان را فورا تغییر خواهید داد، اما نقطه ی شروعی برای آغاز این روند است. شاید درباره ی بخش هایی از زندگی تان، مانند محل زندگی، احساس رضایت کنید، اما بخش های دیگری نیز وجود دارند که دوست دارید در آنها رشد کنید، مانند پیداکردن شغلی رضایت بخش تر. شاید چندین بخش در زندگی تان وجود داشته باشد که دوست دارید برای شان برنامه ریزی کنید، اما برای شروع، سعی کنید بخشی را انتخاب کنید که از همه مهم تر است.تصمیم بگیرید با کدام بخش از زندگی تان شروع خواهید کرد، مانند شغل، گروه اجتماعی، سرگرمی ها یا چیزهای دیگر. نمونه هایی از بخش های مختلف زندگی که می توانید تغییرشان دهید، ازاین قرارند: شغل، تحصیل یا درآمد و برنامه ریزی مالی؛ نگرش، چشم انداز زندگی، خلاقیت یا اهداف اوقات فراغت؛ خانواده و دوستان؛ برنامه ریزی برای بچه دارشدن، بهره مندی از حمایت تأمین اجتماعی یا داوطلب شدن به خاطر اهدافی معنی دار؛ یا اهداف فیزیکی و سلامت.برای روشن شدن آنکه چرا تصمیم دارید تغییر ایجاد کنید، از خودتان بپرسید چه چیزهای خوبی از تغییر این بخش از زندگی تان به دست خواهید آورد.از خودتان بپرسید کدا ...

ادامه مطلب  

زندگی چادرنشینی در سیبری با دمای منفی 50 درجه سانتی گراد  

درخواست حذف این مطلب
زندگی چادرنشینی در سیبری با دمای منفی 50 درجه سانتی گراد موضوعی است که بارها مورد توجه رسانه ها و مستند سازان قرار گرفته است . در این میان قبیله کوچکی از مردم سیبری در دمای منفی 50 درجه سانتی گراد زندگی را می گذرانند و از گوشت خام گوزن شمالی تغذیه می کنند. اخیرا عکس و ویدئوهای جدیدی از این قبیله بسیار قدیمی و دورافتاده منتشر شده است. در ادامه با میهن پست همراه شوید.زندگی چادرنشینی در سیبری با دمای منفی 50 درجه سانتی گراد اگر چه برای هر کسی امکان پذیر نیست اما مردم «ننتسی» مردم چادرنشینی در منطقه یامال ننات، به معنی لبه جهان ، واقع در حومه روسیه هستند؛ دمای این منطقه تا منفی 50 درجه سانتی گراد می رسد.قبیله ننتسی ها در چادرهای سرخپوستی ساخته شده از پوست گوزن شمالی زندگی می کنند، لباس های تنشان از خز گوزن شمالی درست شده است، از گوشت خام گوزن شمالی تغذیه می کنند و این حیوان را برای خشنودی خدایان دین باستانی خود قربانی می کنند. مردم این قبیله هر سال بیش از 1000 مایل روی سورتمه های چوبی دست سازشان مهاجرت می کنند.گروهی از عکاسان و فیلمبرداران بنام «میراث من» به مدت یک ماه در میان قبیله ننتسی ها زندگی کردند تا شیوه حیات آن ها را مستندسازی کنند. این مستند به عنوان بخشی از یک پروژه بزرگ است که هدف آن حفظ میراث قبایل تقریبا منقرض شده در سراسر جهان است.زندگی چادرنشینی در سیبری با دمای منفی 50 درجه سانتی گراد در میان ننتسی ها از هزاران سال پیش تا اکنون وجود داشته و این کوچ نشینان در دشت های هموار قطب جنوب زندگی می کنند که بیش از 2000 مایل از مسکو، بیشتر از فاصله لندن تا نیوی ...

ادامه مطلب  

ما فرزندان خط قرمز هستیم  

درخواست حذف این مطلب
«اکسیدان» نخستین فیلم کمدی سال های اخیر نیست که گرفتار حواشی اکران شده است و بدون تردید آخرین اثر شایبه برانگیز سینمای ایران هم نخواهد بود. اما بدن نیمه جان ژانر کمدی هم در سال هایی که گذشت، نشان داد بیدی نیست که با هر بادی بلرزد. فارغ از تمام نقدهای ساختاری و محتوایی به این فیلم، «اکسیدان» خوراک بخش قابل توجهی از مخاطبان را فراهم و به گرداندن چرخه سینما کمک می کند و به همین منظور و با استناد به مجوزهای صادر شده توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، هیچ نهاد و ارگانی نباید فراتر از قانون عمل کند و با اعمال فشار سبب شود فیلمی از نمایش برای عموم مردم بی نصیب بماند. نقد درست اما، حقی است که حامد محمدی و امیر جعفری کارگردان و بازیگر این فیلم، برای عموم مردم قایلند. نقدی که پایه و اساس درست دارد و می تواند در روند کاری فیلمساز و بازیگر تاثیرگذار باشد. گفت وگو با این دو سینماگر در روزهایی انجام شد که نامه ١٧ نماینده مجلس به سیدرضا صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی مبنی بر پایین کشیدن «اکسیدان» از روی پرده، جنجال به پا کرده بود. شاید به همین بهانه، عمده صحبت های این مصاحبه، به مساله حدود و اختیارات واقعی وزارت ارشاد و شیوه قضاوت درست، معطوف شد.فکر نمی کنم حواشی اکران «اکسیدان» را در ساخت فیلم دیگری تجربه کرده باشید. از اینکه سراغ ساخت فیلم کمدی رفتید، پشیمان نیستید؟حامد محمدی: من پشیمانم آقای جعفری؟امیر جعفری: نه خیلی هم خوشحال به نظر می رسی! اتفاقا پیشنهاد داد باز هم با هم کمدی کار کنیم. (می خندد)محمدی: آقای جعفری گفت پیشنهاد دو فیلم جدی را رد کرده و می خواهد کمدی کار کند، من هم تشویقش کردم! قطعا از ساخت فیلم کمدی پشیمان نیستم. اتفاقا بعد از این مسائل مطمئن شدم یک عده از خندیدن مردم ناراحت می شوند و به نظرم این ناراحت شدن هم طبیعی است! چرا طبیعی؟! وقتی تلویزیون ما در اعیاد هم مرثیه سرایی پخش می کند، ظاهرا قرار است فرهنگی باب شود که مردم کمتر بخندند. ما در دورانی این شرایط را پشت سر گذاشتیم، مثلا زمان جنگ با توجه به سنگین بودن فضا و سختی شرایط، آدم ها کمتر خوشحالی می کردند اما حالا یک عده دوست دارند آن فضا برگردد و مردم به اندازه قبل جدی باشند. به همین خاطر تاویل و تفسیرهای عجیب و غریبی از خنده های مردم می کنند. اجازه بدهید کمی ساده تر حرف بزنیم. در همه جای دنیا دولت ها فضای مناسبی را برای رفاه و شادی مردم به وجود می آورند. مثلا برای تفریح و سرگمی مردم هزینه می کنند و پارک می سازند، اما در ایران برای ایجاد چنین فضایی منت سر مردم می گذارند یا به وظایف شان نزدیک انتخابات عمل می کنند. دم انتخابات پارک افتتاح می کنند و باغ کتاب راه می اندازند، اینکه چرا در حالت عادی این شرایط را فراهم نمی کنند و اسباب شادی را از مردم دریغ می کنند، سوال خیلی هاست. مهیا کردن اسباب شادی مردم، وظیفه دولت ها و مسوولان است.می خواهید بگویید انگیزه اصلی تان برای ساخت «اکسیدان» مردم بودند؟!محمدی: به شهادت دوستان و همکارانم در پشت صحنه و جلوی دوربین، آدم جدی ای هستم اما فیلم «اکسیدان» برایم با همه فیلم ها فرق داشت. گاهی از شدت خنده متوجه نمی شدیم چه اتفاقی در یک پلان می افتد! فکر می کنم زمان ساخت این فیلم به همه ما خوش گذشت. می خواهم بگویم خودمان از ساخت فیلم لذت بردیم. اصلا می دانید یکی از مشکلات جدی ما زمان ساخت چه بود؟ اینکه فیلمبرداری به تاخیر می افتاد چون فیلمبردار نمی توانست نخندد! به همین خاطر از جایی به بعد در فیلم دوربین دیگر روی سه پایه نیست و فیلمبرداری روی دست است. حالا همین دوربین روی دست گاهی تکان های عجیب و غریبی دارد که به خاطر خنده های فیلمبردار است. او در بعضی صحنه ها قهقهه می زد.جعفری: فیلمبردار خیلی وقت ها مجبور بود هدفون در گوشش بگذارد تا دیالوگ ها را نشود!محمدی: فیلمبردار چهار طرف صفحه نمایش مانیتور را کاغذ می گذاشت تا به صورت بازیگر نگاه نکند.نیت قلبی مان این بود که در متن به سبکی از کمدی و کلاسی از خندیدن برسیم و از تجربه های مان برای بهتر شدن فیلم استفاده کنیم. می خواستیم درجه ای از خنده به وجود بیاید که خودمان دوستش داشتیم. درباره کمدی های دیگر هیچ قضاوتی ندارم که خوب اند یا بد، اما من مدلی را بلد بودم و از دوستان خواهش کردم در این فضا کار کنیم. من حتما برای مردم فیلم می سازم. در عین حال تلاش می کنم حرفم را هم بزنم. خیلی دوست دارم باز شرایطی پیش بیاید و فیلمی با این حال و هوا بسازم و اصلا هم پشیمان نیستم. فکر می کنم از این طریق بهتر می توانیم جلوی آنهایی که می خواهند مردم نخندند، بایستیم!جعفری: اگر ما فیلم کمدی برای مردم بازی نکنیم و نسازیم اصلا کارمان معنی ندارد. من اگر بخواهم برای خودم شیرین کاری دربیاورم، این کار را در خانه انجام می دهم و با خانواده ام دور هم می خندیم.یعنی هر فیلمنامه کمدی ای که دست تان می آید تنها به خنده دار بودن آن فکر می کنید؟ صرف خنده دار بودن ملاک حضورتان در فیلم های کمدی است؟جعفری: قطعا همه شرایط را در نظر می گیرم. تا امروز کمدی های زیاد و متفاوتی به من پیشنهاد شده است. در تلویزیون هم کمدی بازی کردم و مدعی ام اتفاقا آن کمدی ها هم خیلی آبرومند است. سریال «چاردیواری»، «چک برگشتی»، «من یک مستاجرم» و «بدون شرح» در دوره ای واقعا جزو کمدی های خوب تلویزیون بود اما مهم است خودم هم از کاری لذت ببرم.اما همانطور که می دانید عده ای معتقدند بعضی از این کمدی ها وجاهت ندارد و برای خنداندن مردم به هر وسیله ای متوسل می شود!جعفری: به کار بردن کلمه مردم از سوی جناح دلواپسان واقعا خنده دار است. آنها خودشان را جزیی از مردم می دانند اما ما را در این دسته بندی قرار نمی دهند! فکر می کنند ما از کره مریخ آمدیم! شاید هم فکر می کنند آن تماشاگرانی که ٢٠ میلیارد تومان پول دادند و «گشت ٢» را دیدند از مریخ آمده اند. من نمی فهمم چرا گروهی در جامعه به خودشان اجازه می دهند از جانب مردم حرف بزنند در حالی که می توانند بگویند فیلم هایی از قبیل «اکسیدان» مورد پسندشان نیست. به نظر هیچ کس حق ندارد از جانب مردم حرف بزند. این همان کاری است که طی سال های گذشته با نام و خاطره شهدا کردند. بعضی ها شهدا را به نام خودشان زدند در حالی که شهدا و جانبازان تنها به یک قشر خاص تعلق ندارند. من خودم همیشه به آنها ارادت داشتم و فیلم «نفوذی» را هم به عشق آزاده ها بازی کردم. باز هم اگر فیلم دفاع مقدسی خوب و قابل دفاعی پیشنهاد شود، بازی در آن را با کمال میل می پذیرم. چون به خانواده شهدا ارادت دارم اما این حق را به کسی نمی دهم که شهدا را از آن خود کند. آقایان به بهانه اینکه ما شهید داده ایم، می گویند نباید فیلم کمدی ساخته شود! این حرف ها و دلایل توهین به مردم و نظام جمهوری اسلامی است. می خواهند به این بهانه همه چیز را از آن خود کنند. من با چنین نگاهی مخالفم و نمی فهمم چرا ساخت فیلم کمدی در ایران مشکل دارد. حالا جالب است اگر شما فیلم کمدی کار کنید و بعد به کاندیدای مورد نظر آقایان در انتخابات رای ندهید، محکوم می شوید به دلقک بودن و کار هجو و هزل کردن! لازم به توضیح است که هجو و هزل هم جزیی از ادبیات و سینماست. اما به شیوه ای تو را محکوم می کنند که نمی توانی از خودت دفاع کنی. آنها حتی لفظ دلقک را هم نوعی توهین می دانند چون سواد این را ندارند که دلقک حرفه و سبکی از بازیگری است و حرمتش خیلی بالاست. کسی که این لفظ را به تمسخر به کار می برد در واقع حرمت شکنی می کند. همه این مسائل به خاطر این است که برخی با خندیدن مشکل دارند. این مساله هم ریشه در فرهنگ ما دارد. مثلا پدرم همیشه می گفت کسی که با صدای بلند می خندد، خودش را سبک می کند.در سینمای ایران ژانر کمدی هم به معنای واقعی وجود ندارد پس نمی توانیم انتظار داشته باشیم همه قواعد بازی در این ژانر رعایت شود.جعفری: مگر می توانیم ژانر کمدی در سینمای ایران داشته باشیم؟! کدام فیلم کمدی را در دنیا دیده اید که شوخی های سیاسی، اروتیک، اجتماعی و اقتصادی نکند؟ با همه این محدودیت ها باز هم کمدی می سازیم. به خدا آنهایی که در چنین شرایطی دلسرد نمی شوند، دست مریزاد دارند. شما یک فیلم کمدی در دنیا به من نشان دهید که بدون شوخی کردن با مسائلی که نام بردم، توانسته از مردم خنده بگیرد.محمدی: چرا در دنیا، در ایران یک فیلم کمدی نشان دهید که سراغ مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی نرفته باشد. اصلا بیایید کمدی های خوب را نام ببریم. «مارمولک»، «لیلی با من است»، «مومیایی سه»، «اجاره نشین ها» و... در کدام یک از این فیلم ها شوخی های اروتیک وجود ندارد؟ اصلا لازمه کمدی در همه دنیا این گونه شوخی هاست. هنر کمدی ساز این است که تا اندازه ای به مسائل جامعه ورود پیدا کند و باقی ماجرا را به مخاطب بسپارد. آنهایی که از ساخت فیلم های کمدی ناراضی اند، وقتی می خواهند برای هم جک بفرستند و بخندند، با چه موضوعاتی شوخی می کنند؟! واقعا دوست دارم بدانم آقایان معترض به فیلم های کمدی در خانه و فضای شخصی شان، به چه چیزهایی می خندند؟! خب بگویند ما هم یاد بگیریم. آنهایی که معتقدند فیلم هایی چون «اکسیدان» مصداق بارز ولنگاری فرهنگی است، بد نیست به ما بگویند و یاد بدهند چطور می خندند. از طرفی شما برای ساخت فیلم کمدی، سراغ هر قشری از جامعه بروید می گویند به ما توهین شده است! پزشک، مهندس، رستوران دار، کاسب، معلم، سیاستمدار و... همه معترض می شوند. ما باید با چه چیزی شوخی کنیم که به کسی برنخورد؟ من واقعا خوشحال می شوم شما قراری را تنظیم و آقایان معترض را جمع کنید تا به ما بگویند در خلوت شان به چه چیزهایی می خندند. البته می شود تا اندازه ای حدس زد. وقتی بخش هایی از صحبت های دومین مقام مملکت را کنار هم قرار می دهند و از تلویزیون پخش می کنند و از مردم می خواهند به رییس جمهورشان بخندند، مشخص است چه مسائلی مایه خنده شان می شود! با این شیوه می خواهیم مردم را بخندانیم؟! اگر بله، که خب ما هم بلدیم، بسم الله. اگر اجازه می دهید با سیاست مداران شوخی کنیم، ما خیلی خوب می توانیم این کار را انجام بدهیم! ما هم توهین کردن را بلدیم! اگر توهین کردن قرار است شیوه متداول خنداندن مردم باشد، به ما هم اجازه ورود به این حوزه را بدهند. این نمی شود که عده ای به رییس دولت اصلاحات بخندند و توهین کنند و آن وقت در مقابل فیلم های کمدی بایستند و سینه سپر کنند. راستش را بخواهید فهم این ماجرا برای من فیلمساز و دوستان هنرمند سخت است. اینکه ما باید با چه کسانی و در چه فضایی شوخی کنیم، کار را سخت می کند.جعفری: من فکر می کنم همه مسائل به فرهنگ ما برمی گردد. در فضای آموزش و پرورش بچه ها جرات انتقاد کردن ندارند و اگر این کار را بکنند محکوم می شوند به بی ادبی و بی شعوری! همین اتفاق در خانواده ها هم می افتد، اگر فرزندم دو بار به من انتقاد کند، ناراحت و دلگیر می شوم. چون جنبه نقد شنیدن را ندارم. ما اصولا در دایره ای مدام در حال چرخ زدن هستیم و فکر می کنم تنها یک زلزله می تواند همه چیز را اصلاح کند. زلزله ای که به واسطه آن فرهنگ مان هم تکان بخورد و شیوه صحیح نقد کردن و نقد شنیدن را یاد بگیریم. نه اینکه به قول حامد همدیگر را مسخره کنیم! اگر قرار است مسخره کنیم، من بهتر از خیلی ها بلدم این کار را انجام دهم. در حاشیه انتخابات عکس همسرم را با جمله ای بسیار زشت و زننده منتشر کردند، می خواهم بدانم این کار هنر است؟! نیاز به تخصص ویژه دارد؟! این دایره سال هاست اشتباه می چرخد و از ریشه نیاز به تحول دارد. به همین خاطر هر آن چیزی که مخالف نظر و عقیده دلواپسان باشد به آنها برمی خورد در غیر این صورت ما آدم های خوبی می شویم!شما خودتان تحمل شنیدن نقد و شوخی را دارید که انتظار دارید دیگران داشته باشند؟ خیلی از سینماگران از نقد گریزانند و انتظار سعه صدر دارند!جعفری: صادقانه بگویم من تحمل نقد و شوخی را دارم. دوستانی دارم که کاریکاتورم را می کشند و برایم جوک می سازند و خودم و بازی ام را نقد می کنند، اتفاقا خیلی هم خوشحال می شوم! اما کسانی داریم در حرفه مان که تحمل شنیدن نقد را ندارند. من خیلی وقت ها می گویم اگر چهار کارگردانی که با هم مشکل دارند، بتوانند روزی سر یک میز بنشینند و با هم حرف بزنند و چای بخورند، اتفاقات خوبی در کشورمان می افتد! ما نمی توانیم به این مرحله برسیم. خود ما هم در برخی مسائل مشکل داریم و باز هم تاکید می کنم ریشه این مشکل را باید در آموزش و پرورش جست وجو کرد. من با ٤٣ سال سن دیگر نمی توانم تغییر کنم چون با این فرهنگ بزرگ شدم. اما به بچه شش ساله می شود خیلی چیزها را یاد داد.در مورد همین اتفاق دردناک اخیر، مرگ دلخراش آتنا اصلانی، اگر در مدرسه به او آموزش داده می شد، شاید این اتفاق نمی افتاد. متاسفانه در مدارس ما در مورد خیلی چیزها به بچه ها آموزش نمی دهند. بچه ها در مدرسه باید یاد بگیرند خندیدن با مسخره کردن تفاوت دارد. چه چیزی نقد است و چه چیزی تخریب. بچه خودم خیلی وقت ها فرق بین مسخره کردن و شیوه درست خندیدن را نمی داند.با همه این حرف ها «اکسیدان» روی موضوعی دست گذاشته که حساسیت برانگیز است چون با اعتقادات و ایدئولوژی سر و کار دارد و طبیعی است برخی از جمله ١٧ نماینده مجلس به اکران آن واکنش منفی نشان دهند!محمدی: ما هرچه گشتیم نتوانستیم اسامی آن ١٧ نفری که پای درخواست پایان اکران «اکسیدان» را امضا کردند، پیدا کنیم. فکر می کنم خودشان پشیمان شده اند و حوصله پیگیری خواسته شان را ندارند. راستش از روی امضاها هم نتوانستیم معترضان را شناسایی کنیم.جعفری: من حاضرم قسم بخورم که آن ١٧ نفر اصلا فیلم را ندیده اند. این اتفاق مثل همان مصاحبه ای است که سر انتخابات کردم و یک رسانه اول و آخرش را زد و یک دقیقه از آن را روی خروجی اش گذاشت. این اتفاق برای خیلی از سیاستمداران ما از جمله آقایان روحانی و ظریف هم افتاده است. با هنرمندان هم همین کار را کردند. یک دقیقه از حرف های پژمان بازغی و رامبد جوان را دیدند و بر اساس همان یک دقیقه آنها را قضاوت کردند. به آنهایی که بر این اساس قضاوت می کنند فقط باید گفت: وامصیبتا! خیلی ها با توسل به نام خدا و پیغمبر نسبت های دروغ به دیگران می دهند و معلوم است که متوجه منظورم نمی شوند. من در یک گفت وگوی ٥٠ دقیقه ای حرف های مختلفی زدم که متاسفانه فقط یک دقیقه از آن را در معرض قضاوت قرار دادند. حرف هایم سر و ته داشت و مردم باید کل مصاحبه را می دیدند. در مورد «اکسیدان» هم همین اتفاق افتاد و معمولا ندیده فیلم را نقد کردند.محمدی: آقای جعفری و باقی دوستان می دانند که از روز اول ما اصلا به این حواشی فکر نمی کردیم.جعفری: نمی دانستیم این مسائل برای مان معضل می شود.چطور فکر نمی کردید؟ آقای منوچهر محمدی که تجربه فیلم «مارمولک» را پشت سر گذاشته بود و شما هم برخورد با دیگر فیلم ها را دیده بودید، چطور می شود انقدر خوشبین بود؟محمدی: راستش را بگویم می دانستم سوژه ای که انتخاب کردم تازه است و هر چیز جدید و تازه ای هم حساسیت ایجاد می کند. وقتی شما آغازگر راه تازه ای هستی، ابتدای امر همه تعجب می کنند اما در ادامه آن کار روال مرسوم تری پیدا می کند. هر سوژه ای وقتی برای نخستین بار دیده می شود در معرض قضاوت قرار می گیرد و همیشه دلنگرانی هایی را با خود به همراه دارد. این اتفاق سر فیلم «زیر نور ماه» هم افتاد. زمان اکران خیلی ها درباره آن جبهه گیری کردند اما بعدا درباره روحانیت در سینما فیلم های مختلفی ساخته شد. «زیر نور ماه» قطعا نخستین فیلمی نبود که به زندگی روحانیت می پرداخت اما در میان دیگر کارها بیشتر دیده شد. خیلی از این کارها هم سفارشی و چون از دل سازندگان برنیامده بودند، بر دل مخاطب هم ننشستند. به همین خاطر مردم با این فیلم ها ارتباط برقرار نکردند. اما چرا مردم با «طلا و مس» ارتباط برقرار کردند؟ چون به گمانم با جان و دل ساخته شده بود و سازندگانش به حرفی که می زدند ایمان داشتند.حرفی که شما در «اکسیدان» می زنید هم واقعا دغدغه تان بود؟ قرار بود مردم بخندند یا...محمدی: من حرف اکسیدان را باور داشتم و به نظرم خیلی ها در این باره با من اتفاق نظر دارند که مساله مطرح شده در «اکسیدان» به معضلی فراگیر میان جوانان ایرانی تبدیل شده است. برگردم به همان مساله اعتراض و مخالفت با فیلم. خیلی از آقایان می گویند درست است که در جامعه بحث مهاجرت داغ شده و واقعیت است اما شما نباید آن را نشان دهید! شما رتبه های تک رقمی ١٠ سال اخیر کنکور را بررسی کنید، متوجه می شوید که تقریبا بیشترشان از ایران رفته اند آن وقت توقع دارند بگوییم همه چیز خوب است، در حالی که نیست! چرا نباید در کشورمان محیطی فراهم کنیم که یک نخبه در ایران بماند و کار کند؟ حالا قصه ما به نخبه ها نمی پردازد و اصلا فضای مان چیز دیگری است. اما می گویند درباره رفتن و مهاجرت حرف نزنید. این کار در واقع همان اتهام سیاه نمایی زدن است. اما نمی توانند این اتهام را به «اکسیدان» بزنند و به همین خاطر اعتراض را به سمت و سوی دیگری می برند. به نظرم بخشی از دلواپسان برچسب هایی آماده کرده اند که بتوانند به موقع و در این شرایط از آنها استفاده کنند. همین ها به «فروشنده» می گویند مصداق ولنگاری فرهنگی! فیلمی که اسکار گرفته و افتخار یک کشور است. فیلمی که هر جای دنیا اگر بود، آن را روی سرشان می گذاشتند و تندیس کارگردانش را می ساختند.جعفری: مجسمه اصغر فرهادی را همین حالا باید بسازند.محمدی: اصغر فرهادی که سینمای ایران را به عالی ترین سطح در دنیا برده، اینطور مورد قضاوت قرار می دهند. حتی حاضر نیستند به خودشان این زحمت را بدهند و سوادش را هم ندارند که واژه های جدیدتری برای توصیف این فیلم ها پیدا کنند. همین شیوه هم آدم را عصبی می کند. اصلا بحث و شیوه مقابله شان عصبی کردن طرف مقابل است.کدام بخش حرف های شان شما را عصبی کرده است؟محمدی: اینکه می گویند فیلمساز از رختخوابش بلند شده و رفته فلان پلان را گرفته، مصداق بارز بی ادبی و ولنگاری فرهنگی نیست؟ واژه هایی که من حتی جرات نوشتنش را ندارم در سطح وسیعی به کار می برند و تیتر می زنند که اکسیدان از اندام زنان بازیگر فیلم می گیرد. این مدل حرف زدن را نمی فهمم! آیا من هم اجازه دارم با این ادبیات حرف بزنم؟ من هم اجازه دارم دوربین دستم بگیرم و بروم در شهرستان حوزه انتخابی نمایندگانی که به این ادبیات با من حرف می زنند و از قول هایی که عمل نکردند فیلم بگیرم و فیلم را هم نمایش بدهم؟! اجازه این کار را به من نمی دهند! لازمه دموکراسی این شیوه است اما این حق را برای من قایل نمی شوند! اگر نمایندگان مجلس به من اجازه این کار ر ...

ادامه مطلب  

لذت بردن از زندگی با ۱۴ نکته ای که زندگی را باب میلتان می کند  

درخواست حذف این مطلب
خوشی و لذت زندگی برای هرکس معنای متفاوتی دارد؛ خلاص شدن از دست رژیم سخت و دشوار غذایی و آزادی خوردن یک تکه بزرگ از شکلاتی خوشمزه یا شاید حراج خوب فروشگاهی بزرگ و در نتیجه لذت خرید کردن از آن، شاید هم دیدن دوستان یا رفتن به مهمانی و غیره. در هر حال لذت بردن از زندگی برای هرکس معنایی دارد.برای بعضی از افراد، لذت بردن از زندگی به این سادگی ها معنا پیدا نمی کند. هر چه دقیق تر بشوید چیزهای متفاوت و مختلفی را لذت زندگی خواهید خواند. اما انتخاب معنای واقعی لذت زندگی سخت است. لذت زندگی واقعا چیست؟ دیداری دل نشین با کسی که دوستش دارید، شنیدن صدای باران یا هیجان یک بازی جالب و پُرمخاطره؟ آیا اینها واقعا لذت زندگی هستند؟مقاله مرتبط: ۲۰ راه برای شاد زیستنشاید لذت زندگی در شادی ها و دل خوشی های ساده باشد اما وقتی قرار است تصمیم بگیریم و دقیقا مشخص کنیم که لذت زندگی ما در ازای چه کارهایی به دست می آید، کمی سخت گیرتر خواهیم شد. در این قبیل موارد فکر می کنیم که لذت زندگی چیزی مهم تر و دست نیافتنی تر از این لذت های ساده است. بیشتر ما لذت زندگی را در چیزی می بینیم که تمام روح و قلب مان را تسخیر می کند. در ادامه ی این مقاله، لذت زندگی از دیدگاه صاحب نظران علمی بررسی شده است:لذت زندگی از منظر علمیند هالوول (ned hallowell)، پزشک و نویسنده ی کتاب «ریشه های کودکی در شادی بزرگ سالی»، معتقد است: «شادی و لذت، لحظاتی عمیق هستند. لحظات موفقیت، ارتباطات و قدردانی واقعی از زیبایی های زندگی و لحظاتی که از ته دل می گوییم اوه! من خیلی خوش شانسم که از نعمت زندگی بهره مندم».مارتین سلیگمن (martin seligman) استاد دانشگاه پنسیلوانیا و نویسنده ی کتاب «خوشبختی واقعی؛ کاربرد روان شناسی مثبت و درک ظرفیت ها برای موفقیت پایدار» است. او می گوید: «لحظات لذت زندگی و شادی گاهی آنی، شدید و یک باره و گاهی پایدارتر و بادوام بیشتری خود را نشان می دهند. لذت ها فعالیت های مورد علاقه ی ما هستند که ما را به شدت مجذوب و درگیر خود می کنند.»لذت زندگی را در کجا بجوییم؟مهم نیست که شادی و لذت یا بهتر بگوییم خوشبختیِ ما از کجا نشئت می گیرد. شادی و لذت زندگی چه در رهایی از رژیم غذایی معنا پیدا کند و چه در موفقیت های کاری و حرفه ای، شیرین و خواستنی است. برای لذت بردن از زندگی حد و مرزی وجود ندارد و همه ی ما مدام در پی به دست آوردن آن هستیم.مطالعات نشان می دهد که پول و زیبایی منابع اصلی لذت زندگی نیستند. شاید بردن جایزه ای ارزنده در قرعه کشی یا از بین بردن چین وچروک های پوست با عمل زیبایی، شما را شاد و خوشحال کند اما قطعا این شادی و لذت پایدار نخواهد بود. اساتید و متخصصان روان شناسی معتقدند شرایط و موقعیت های مختلف زندگی تنها ۱۰ درصد در لذت ها و خوشی های شما نقش دارند. نیمی از احساس لذت زندگی به عوامل ژنتیکی بازمی گردد. دقیقا مانند تأثیرات ژنتیکی در کم کردن وزن بدن. هر چقدر هم رژیم بگیرید، بعد از رها کردن رژیم غذایی، بدن شما به نقطه ی ثابت متناسب با فیزیک قبلی تان باز خواهد گشت. در واقع هرکس به طور ژنتیکی اسکلت و استخوان بندی ویژه ای دارد و تغییرات آن چنانی در او امکان پذیر نیست. لذت بردن از زندگی هم، تقریبا چنین حکایتی دارد. ۴۰ درصد از لذت زندگی شما در گروی کارهایی است که عامدانه انجام می دهید. نکته ی دیگر این است که همیشه نمی توان بانشاط و سرزنده بود اما افرادی که این ویژگی را در خود نهادینه می کنند بیشتر اوقات شاداب تر از بقیه هستند و کمتر اسیر غم و غصه ها می شوند.مقاله مرتبط: ۷ اصل برای هنرمندانه زیستنکارشناسان چه می گویند؟در ادامه، نظر کارشناسان در مورد راه های افزایش لذت زندگی را می خوانید؛ لذت های کوچک یا بزرگ.۱. نیمه ی پُر لیوان را ببینیدروان شناسان معتقدند افراد خوش بین، شادتر هستند. در واقع افرادی که نیمه ی پُر لیوان را می بینند نسبت به کسانی که واقع بینی شدید دارند، زندگی شادتری را تجربه می کنند. در روان شناسی فرایندی به نام «فرایند نوسازی» وجود دارد. طبق این فرایند، اگر به وقایع ناخوشایند با خوش بینی و نگرشی مثبت نگاه کنید، می توانید پایان شب سیه را ببینید و موقعیت های بد و نامطلوب را به لذت و شادی تبدیل کنید.نمونه های متعددی برای به کارگیری این فرایند وجود دارد. فرض کنید خانمی از حواس پرتی همسرش در کارهای خانه می نالد. این خانم عزیز در بیرون از خانه شاغل است و همسر گرامی او در منزل برای شرکت شان کار می کند. شوهر در انجام کارهای منزل ضعیف است و دسته گل به آب می دهد. این خانم همیشه شاکی است و از ندانم کاری های همسر خود ناراحت می شود. اما یک روز دوستی به این خانم می گوید، دلیلی برای ناراحتی وجود ندارد، فرض کنیم که آقا لباس های رنگی و ساده را با هم داخل ماشین لباس شویی می اندازد، این مسئله آن قدر هم مهم نیست. مهم این است که او قصد کمک کردن دارد و با وجود اینکه او هم کارش زیاد است به تقسیم وظایف اعتقاد دارد. بعد از این تغییر نگرش، فرایند نوسازی در خانم شکل می گیرد و می آموزد به جای غصه خوردن به خاطر چند لباس بی ارزش با دیدی جدید به مسئله نگاه کند. قطعا مهارت های خانه داری قابل تغییر و تقویت هستند. پس چرا بیهوده حرص بخورید و ناراحت بشوید؟ام. جی. رایان (m.j. ryan) نویسنده ی کتاب «۳۶۵ تقویت کننده برای شادی و سلامتی»، معتقد است: «اگر همه ی تمرکزتان را روی اشتباهات بگذارید، لذت زندگی را درک نخواهید کرد. نتیجه ی منفی نگری چیزی جز افسردگی، دل سردی و کاهش اعتمادبه نفس نیست. اما وقتی با نگاهی واقع بین و مثبت به موقعیت ها نگاه می کنید، امکان تجربه ی لذت و شادی را چند برابر می سازید.»مقاله مرتبط: این جملات مثبت را افراد موفق هر روز به خود می گویند۲. شکرگزار باشیدهمه ی ما می دانیم باید به خاطر نعمت ها و داشته هایمان شکر گزار باشیم، اما گاهی فراموش می کنیم که همین شکرگزاری و سپاس، منبع عظیمی از شادی و لذت زندگی را در اختیارمان می گذارد. تحقیقات نشان می دهد، افرادی که شکرگزارتر هستند و کسانی که دفترچه ی خاطرات دارند و در آن نعمت ها و زیبایی های زندگی شان را مکتوب می کنند، افراد خوش بین تر، پُرشورتر، باارزش تر و هوشیارتری هستند و در مجموع نسبت به زندگی خود احساس بهتری دارند.۳. کودکی تان را به خاطر بیاوریدغروب جمعه معمولا کمی دل گیر است، شخصی تعریف می کرد که در یکی از همین غروب های جمعه، مشاهده ی شادیِ وصف ناپذیر کودکانش از بازی های ساده و کودکانه، چقدر او را خوشحال کرده است. شادی و لذت یکی از احساسات پُربرکت کودکان است. پاملا گیل جانسون (pamela. gail. johnson)، مؤسس گروهی به نام «انجمن مخفی افراد شاد» است. او این گروه را از طریق راه اندازی یک وب سایت مدیریت می کند. در این وب سایت، انجمن هایی برای گفت وگوی افرادی که مشوق ابراز شادی هستند، وجود دارد. پاملا می گوید: «ما آدم بزرگ ها، کِی و چگونه شادی های کودکانه و طبیعت لذت بردن را از دست می دهیم؟»در کتاب «ریشه های کودکی در شادی بزرگ سالی» نوشته شده است که ریشه و منبع شکل گیری شادی و احساسات مختلف ما، از کودکی نشئت می گیرد. اگر در بزرگ سالی به دنبال کارهایی هستید که می توانید و می خواهید انجام بدهید یا ترتیب دادن برنامه ای برای دیدن دوستان و هر فکر و برنامه ی دیگری که در ذهن تان می آید، همه و همه نتیجه ی مستقیم تجربه های شکل گرفته ی شما در کودکی تان است.هالوول پی برده است که ظرفیت بزرگ سالان برای تجربه ی لذت زندگی و اشتیاق و نشاط شان، ریشه در کودکی آنها دارد. او ۵ گام اصلی و لازم را برای کمک به افزایش لذت و شادی در بزرگ سالی این طور معرفی می کند:تجربه ی عشقی بی قید و شرط از سوی افراد بزرگ سال کلیدیِ اطراف کودک مانند والدین؛کشف شور و اشتیاق در خلال بازی؛تمرین و تکرار و به کار بردن شور و شوق شکل گرفته ...

ادامه مطلب  

«آگوتا کریستوف»؛ ملکه حقایق هولناک  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه اعتماد - بهار سرلک: «کتابی هست که با آن فهمیدم دلم می خواهد چه نوع آدمی باشم: این کتاب «دفتر بزرگ»، نخستین قسمت از سه گانه آگوتا کریستوف است که قسمت های بعدی آن کتاب های «مدرک» و «دروغ سوم» هستند. وقتی نخستین بار اسم آگوتا کریستوف را شنیدم، فکر کردم اهالی اروپای شرقی به اشتباه آگاتا کریستی را آگوتا کریستوف می خوانند؛ اما طولی نکشید که فهمیدم نه تنها آگوتا، آگاتا نیست بلکه وحشتی که آگوتا خلق می کند هولناک تر از آگاتا است.» این جمله ها را اسلاوی ژیژک، فیلسوف و منتقد فرهنگی اسلوونیایی در وصف آثار آگوتا کریستوف، نویسنده مجارستانی که در سوییس زندگی می کرد و به زبان فرانسه می نوشت، گفته است.در مصاحبه پیش رو که ریکاردو بندتینی، پژوهشگر ادبیات فرانسه در سال ١٩٩٩ گرفته و ویل هی وارد آن را به انگلیسی ترجمه کرده است، کریستوف پرسش های بندتینی را به زبانی ساده و صریح پاسخ می دهد. پاسخ هایی که یادآور بی رحمی و سبک مینی مالیستی او در سه گانه اش است. وقتی از او می پرسد چرا و چگونه شخصیتی رنجور یا صحنه ای دلخراش را خلق کرده، او در جواب می گوید این آدم را می شناخته یا چنین صحنه ای را دیده است. اما اشاره های او به آنچه ما نامش را «زندگی واقعی» می نامیم بر اهمیت زندگی او تاکید نمی کند بلکه تاکیدش بر چگونگی خلق چنین آثار ادبی است. حتی وقتی در جواب می گوید «نمی دانم» موضوعی را برملا می کند؛ کریستوف می نویسد، جواب همین است. نوشتن یعنی ابداع کردن، سرگرم کردن، ذهن خود را از رنج ها منحرف کردن. همان طور که شخصیت لوکاس در داستان «مدرک» می گوید: «داستان های غمگین بسیاری هست، اما هیچ داستانی به اندازه زندگی غمگین نیست. »با رمان های تان به موفقیت دست یافتید و اغلب آثار شما را با توماس برنارد، بکت و کافکا مقایسه می کنند. فکر می کنید برخی از جنبه های آثارتان درست فهمیده نشده اند یا از آنها غفلت شده است؟مایه دلخوشی ام است که درباره برنارد صحبت کنم چون من عاشق او هستم (می خندد.) نمی دانم. وقتی مردم درباره من و مارگاریت دوراس صحبت می کنند خیلی خوشم نمی آید. برخی از جنبه های آثار من درست فهمیده نشده اند؟ آه... خب، نمی دانم. نمی دانم منظورتان از این حرف چیست.فکر می کنید پیامی در کتاب های تان هست که باید دریافت شود؟البته که نه. نمی خواهم پیامی داشته باشم. نه (می خندد)، اصلا. این شکلی نمی نویسم. می خواهم کمی درباره زندگی ام بگویم. و این طور شد که همه چیز شروع شد. «دفتر بزرگ» را به خاطر این نوشتم که آرزوی توصیف آنچه را در کودکی با برادرم، جنو دیده بودم، داشتم. کاملا زندگینامه ام است.از زمانی که می نویسید، به چه شکل پیش می روید؟بدون تردید به اشکال مختلف. زمانی که سیزده ساله بودم نوشتن را شروع کردم و از آن زمان سبکم به کل عوض شد. همه چیزش. اشعارم خیلی شاعرانه و سانتی مانتال بودند. اصلا اینطور نوشتن را دوست ندارم، اصلا از شعرهایم خوشم نمی آید.چه زمانی فهمیدید نویسنده اید؟همیشه می دانستم. در کودکی، کتاب زیاد می خواندم مخصوصا ادبیات روس را. در آن زمان عاشق داستایوفسکی بودم. می شود گفت او نویسنده محبوبم بود. رمان های کارآگاهی هم زیاد می خواندم.روند خلق آثار برای شما به چه شکل است؟با صداقت کامل می گویم نمی دانم. با نوشتن نمایشنامه هایی به فرانسه شروع کردم. وقتی جوان و بیست ساله بودم و تازه به اینجا آمده بودم، شعرهایی به مجارستانی نوشتم. بعد، زمانی که یادگیری زبان فرانسه را شروع کردم، نوشتن به فرانسه را هم آغاز کردم. خیلی برایم لذتبخش بود. بله، می نوشتم تا کمی خودم را سرگرم کنم. بعد کم کم با دوستداران و کارگردانان تئاتر آشنا شدم. نمایشنامه نویسی را شروع کردم و با دانشجویان تئاتر خیلی کار کردم. بسیاری از آثارم را در رادیوها خواندیم گرچه بسیاری از آنها ویرایش نشده بودند. خنده دار بود.می توان ارتباطی میان دیالوگ های نمایشی و دیالوگ های کتاب «دفتر بزرگ» دید؟بله، قطعا.کدام نویسنده ها برای شما اهمیت دارند؟عاشق کنوت هامسون و نویسنده ای دیگر هستم... اما نمی دانم اسمش را چطور تلفظ کنم. ویراستارم کتابی از این نویسنده به من داد و گفت خیلی شبیه به کارهای خودم است... اما هیچ شباهتی به آثار خودم در این رمان ندیدم. این روزها زیاد کتاب نمی خوانم. از فرانسیس پونژ و ژرژ باتای هم خوشم می آید اما خیلی نویسنده های معاصر را نمی شناسم.احساس می کنید نماینده ادبیات ملی مجارستان یا فرانسه- سوییس هستید یا کاملا بدون دولت هستید؟مجارستان، حتی اگر به فرانسه بنویسم. همه کتاب هایم درباره مجارستان هستند. حتی چهارمین کتابم، آن را خوانده اید؟«دیروز»؟بله. خب، داستان در سوییس می گذرد اما در محله پناهجویان. کم وبیش براساس داستانی واقعی است. یک خودنگاره است. من در کارخانه ای کار کرده ام. کارخانه در چهارمین دهکده بود. بنابراین باید سوار اتوبوس می شدیم. ما در دهکده اول زندگی می کردیم. من لاین هستم، شخصیتی در داستان «دیروز»، من بودم که هر روز در دهکده اول سوار اتوبوس می شدم. همسر سابقم بورسیه تحصیلی داشت. شخصیت ساندور یک کولی بود که در کارخانه هم کار می کرد. ما با هم کار می کردیم. دختر بزرگم همه اینها را [در داستان] متوجه شد. برای مثال، آپارتمانی را که توصیف می کنم، شناخت. بله، فکر می کنم این کتاب خودنگاره ترین اثرم بود. هر چیزی که در آن توصیف کرده ام واقعا روی داده است. خودکشی ها هم روی داده اند. چهار نفر را می شناختم که بعد از ترک مجارستان خودشان را کشتند و اینها همه آن چیزی بود که می خواستم درباره شان حرف بزنم.می خواهم تاریخ دقیقی که در آن مجارستان را ترک کردید، بدانم.فکر کنم ٢٧ اکتبر بود اما مطمئن نیستم. نه، نه، ٢٧ نوامبر بود.٢٧ نوامبر؟بله، فکر کنم. اواخر شب مجارستان را ترک کردیم. یک گروه بودیم. به روستایی رسیدیم که پر از پناهجو بود. فورا مراقبت از ما را شروع کردند. بیشتر اعضای گروه ما کودکان بودند. کشاورزان ما را به خانه های شان راه دادند، به آنها پولی پرداخت می شد تا به ما غذا و پناه بدهند. نمی دانم چند روز در این روستا ماندیم. بعد از آن، دهیار روستا برای مان بلیت اتوبوس به وین را خرید. بعدها پول او را پس دادیم. در وین در پناهگاه اقامت کردیم.قصد رفتن به سوییس را نداشتید؟ جایی خواندم که ترجیح می دادید به کانادا بروید. درست است؟نه، نه. هرگز نمی خواستم به کانادا بروم. می خواستم به امریکا بروم چون اقوامی در آنجا دارم. وقتی به امریکا رسیدیم به ما گفتند فقط شش ماه می توانیم در آنجا اقامت کنیم. بعد از آن به سوییس، جایی که همسرم بورسیه تحصیلی داشت، بازگشتیم. او معلم تاریخ بود. آنها حقیقتا از ما مراقبت کردند. برای ما آپارتمانی پیدا کردند، شغلی برای من دست وپا کردند و پرستاری برای بچه گرفتند. به همین خاطر آنجا ماندیم. می خواستم به امریکا برگردم اما باید منتظر می ماندم. بچه هایم در سوییس هستند و من نمی خواهم خیلی از آنها دور باشم.نخستین باری که به مجارستان بازگشتید، کی بود؟١٢ سال پس از ترک آنجا، سال ١٩٦٨. هنوز والدینم و برادرانم زنده بودند. حالا والدینم مرده اند. فقط برادرهایم و بچه های آنها در مجارستان هستند. اما آنها دیگر در روستای کوچک زندگی نمی کنند. برادرم آتیلا، نویسنده است و در بوداپست زندگی می کند. گاهی به مجارستان می روم.وقتی به مجارستان بازمی گردید، این احساس را دارید که هنوز هم قربانی آنهایی هستید که تحت سلطه رژیم باقی مانده اند؟خیلی به سیاست علاقه مند نیستم. همسرم بود که می خواست این کشور را ترک کنیم، چون برعکس من، او خیلی به سیاست علاقه دارد و اگر می ماند، قطعا زندانی می شد. دوستانش که ماندند دو سال زندانی بودند. در هر حال دو سال آنقدرها طولانی نیست.اما در مورد رمان تان می خواهم صحبت کنیم، می شود گفت کلارا، بیوه داستان «دفتر بزرگ» که همسرش اعدام شد، شواهدی مبنی بر ناعدالتی رژیم به ما می دهد.بله، کلارا مادر من است. او درباره این ماجرا برایم گفته بود. موهای او از حیرت سفید شدند، مثل کلارا. درست است که رژیم آدم ها را تفکیک می کرد. برای مثال، آدم هایی که با یوگسلاوی ها در ارتباط بودند، خائن نامیده می شدند.و ...

ادامه مطلب  

«آگوتا کریستوف»؛ ملکه حقایق هولناک  

درخواست حذف این مطلب
«کتابی هست که با آن فهمیدم دلم می خواهد چه نوع آدمی باشم: این کتاب «دفتر بزرگ»، نخستین قسمت از سه گانه آگوتا کریستوف است که قسمت های بعدی آن کتاب های «مدرک» و «دروغ سوم» هستند. وقتی نخستین بار اسم آگوتا کریستوف را شنیدم، فکر کردم اهالی اروپای شرقی به اشتباه آگاتا کریستی را آگوتا کریستوف می خوانند؛ اما طولی نکشید که فهمیدم نه تنها آگوتا، آگاتا نیست بلکه وحشتی که آگوتا خلق می کند هولناک تر از آگاتا است.» این جمله ها را اسلاوی ژیژک، فیلسوف و منتقد فرهنگی اسلوونیایی در وصف آثار آگوتا کریستوف، نویسنده مجارستانی که در سوییس زندگی می کرد و به زبان فرانسه می نوشت، گفته است.در مصاحبه پیش رو که ریکاردو بندتینی، پژوهشگر ادبیات فرانسه در سال ١٩٩٩ گرفته و ویل هی وارد آن را به انگلیسی ترجمه کرده است، کریستوف پرسش های بندتینی را به زبانی ساده و صریح پاسخ می دهد. پاسخ هایی که یادآور بی رحمی و سبک مینی مالیستی او در سه گانه اش است. وقتی از او می پرسد چرا و چگونه شخصیتی رنجور یا صحنه ای دلخراش را خلق کرده، او در جواب می گوید این آدم را می شناخته یا چنین صحنه ای را دیده است. اما اشاره های او به آنچه ما نامش را «زندگی واقعی» می نامیم بر اهمیت زندگی او تاکید نمی کند بلکه تاکیدش بر چگونگی خلق چنین آثار ادبی است. حتی وقتی در جواب می گوید «نمی دانم» موضوعی را برملا می کند؛ کریستوف می نویسد، جواب همین است. نوشتن یعنی ابداع کردن، سرگرم کردن، ذهن خود را از رنج ها منحرف کردن. همان طور که شخصیت لوکاس در داستان «مدرک» می گوید: «داستان های غمگین بسیاری هست، اما هیچ داستانی به اندازه زندگی غمگین نیست. »با رمان های تان به موفقیت دست یافتید و اغلب آثار شما را با توماس برنارد، بکت و کافکا مقایسه می کنند. فکر می کنید برخی از جنبه های آثارتان درست فهمیده نشده اند یا از آنها غفلت شده است؟مایه دلخوشی ام است که درباره برنارد صحبت کنم چون من عاشق او هستم (می خندد.) نمی دانم. وقتی مردم درباره من و مارگاریت دوراس صحبت می کنند خیلی خوشم نمی آید. برخی از جنبه های آثار من درست فهمیده نشده اند؟ آه... خب، نمی دانم. نمی دانم منظورتان از این حرف چیست.فکر می کنید پیامی در کتاب های تان هست که باید دریافت شود؟البته که نه. نمی خواهم پیامی داشته باشم. نه (می خندد)، اصلا. این شکلی نمی نویسم. می خواهم کمی درباره زندگی ام بگویم. و این طور شد که همه چیز شروع شد. «دفتر بزرگ» را به خاطر این نوشتم که آرزوی توصیف آنچه را در کودکی با برادرم، جنو دیده بودم، داشتم. کاملا زندگینامه ام است.از زمانی که می نویسید، به چه شکل پیش می روید؟بدون تردید به اشکال مختلف. زمانی که سیزده ساله بودم نوشتن را شروع کردم و از آن زمان سبکم به کل عوض شد. همه چیزش. اشعارم خیلی شاعرانه و سانتی مانتال بودند. اصلا اینطور نوشتن را دوست ندارم، اصلا از شعرهایم خوشم نمی آید.چه زمانی فهمیدید نویسنده اید؟همیشه می دانستم. در کودکی، کتاب زیاد می خواندم مخصوصا ادبیات روس را. در آن زمان عاشق داستایوفسکی بودم. می شود گفت او نویسنده محبوبم بود. رمان های کارآگاهی هم زیاد می خواندم.روند خلق آثار برای شما به چه شکل است؟با صداقت کامل می گویم نمی دانم. با نوشتن نمایشنامه هایی به فرانسه شروع کردم. وقتی جوان و بیست ساله بودم و تازه به اینجا آمده بودم، شعرهایی به مجارستانی نوشتم. بعد، زمانی که یادگیری زبان فرانسه را شروع کردم، نوشتن به فرانسه را هم آغاز کردم. خیلی برایم لذتبخش بود. بله، می نوشتم تا کمی خودم را سرگرم کنم. بعد کم کم با دوستداران و کارگردانان تئاتر آشنا شدم. نمایشنامه نویسی را شروع کردم و با دانشجویان تئاتر خیلی کار کردم. بسیاری از آثارم را در رادیوها خواندیم گرچه بسیاری از آنها ویرایش نشده بودند. خنده دار بود.می توان ارتباطی میان دیالوگ های نمایشی و دیالوگ های کتاب «دفتر بزرگ» دید؟بله، قطعا.کدام نویسنده ها برای شما اهمیت دارند؟عاشق کنوت هامسون و نویسنده ای دیگر هستم... اما نمی دانم اسمش را چطور تلفظ کنم. ویراستارم کتابی از این نویسنده به من داد و گفت خیلی شبیه به کارهای خودم است... اما هیچ شباهتی به آثار خودم در این رمان ندیدم. این روزها زیاد کتاب نمی خوانم. از فرانسیس پونژ و ژرژ باتای هم خوشم می آید اما خیلی نویسنده های معاصر را نمی شناسم.احساس می کنید نماینده ادبیات ملی مجارستان یا فرانسه- سوییس هستید یا کاملا بدون دولت هستید؟مجارستان، حتی اگر به فرانسه بنویسم. همه کتاب هایم درباره مجارستان هستند. حتی چهارمین کتابم، آن را خوانده اید؟«دیروز»؟بله. خب، داستان در سوییس می گذرد اما در محله پناهجویان. کم وبیش براساس داستانی واقعی است. یک خودنگاره است. من در کارخانه ای کار کرده ام. کارخانه در چهارمین دهکده بود. بنابراین باید سوار اتوبوس می شدیم. ما در دهکده اول زندگی می کردیم. من لاین هستم، شخصیتی در داستان «دیروز»، من بودم که هر روز در دهکده اول سوار اتوبوس می شدم. همسر سابقم بورسیه تحصیلی داشت. شخصیت ساندور یک کولی بود که در کارخانه هم کار می کرد. ما با هم کار می کردیم. دختر بزرگم همه اینها را [در داستان] متوجه شد. برای مثال، آپارتمانی را که توصیف می کنم، شناخت. بله، فکر می کنم این کتاب خودنگاره ترین اثرم بود. هر چیزی که در آن توصیف کرده ام واقعا روی داده است. خودکشی ها هم روی داده اند. چهار نفر را می شناختم که بعد از ترک مجارستان خودشان را کشتند و اینها همه آن چیزی بود که می خواستم درباره شان حرف بزنم.می خواهم تاریخ دقیقی که در آن مجارستان را ترک کردید، بدانم.فکر کنم ٢٧ اکتبر بود اما مطمئن نیستم. نه، نه، ٢٧ نوامبر بود.٢٧ نوامبر؟بله، فکر کنم. اواخر شب مجارستان را ترک کردیم. یک گروه بودیم. به روستایی رسیدیم که پر از پناهجو بود. فورا مراقبت از ما را شروع کردند. بیشتر اعضای گروه ما کودکان بودند. کشاورزان ما را به خانه های شان راه دادند، به آنها پولی پرداخت می شد تا به ما غذا و پناه بدهند. نمی دانم چند روز در این روستا ماندیم. بعد از آن، دهیار روستا برای مان بلیت اتوبوس به وین را خرید. بعدها پول او را پس دادیم. در وین در پناهگاه اقامت کردیم.قصد رفتن به سوییس را نداشتید؟ جایی خواندم که ترجیح می دادید به کانادا بروید. درست است؟نه، نه. هرگز نمی خواستم به کانادا بروم. می خواستم به امریکا بروم چون اقوامی در آنجا دارم. وقتی به امریکا رسیدیم به ما گفتند فقط شش ماه می توانیم در آنجا اقامت کنیم. بعد از آن به سوییس، جایی که همسرم بورسیه تحصیلی داشت، بازگشتیم. او معلم تاریخ بود. آنها حقیقتا از ما مراقبت کردند. برای ما آپارتمانی پیدا کردند، شغلی برای من دست وپا کردند و پرستاری برای بچه گرفتند. به همین خاطر آنجا ماندیم. می خواستم به امریکا برگردم اما باید منتظر می ماندم. بچه هایم در سوییس هستند و من نمی خواهم خیلی از آنها دور باشم.نخستین باری که به مجارستان بازگشتید، کی بود؟١٢ سال پس از ترک آنجا، سال ١٩٦٨. هنوز والدینم و برادرانم زنده بودند. حالا والدینم مرده اند. فقط برادرهایم و بچه های آنها در مجارستان هستند. اما آنها دیگر در روستای کوچک زندگی نمی کنند. برادرم آتیلا، نویسنده است و در بوداپست زندگی می کند. گاهی به مجارستان می روم.وقتی به مجارستان بازمی گردید، این احساس را دارید که هنوز هم قربانی آنهایی هستید که تحت سلطه رژیم باقی مانده اند؟خیلی به سیاست علاقه مند نیستم. همسرم بود که می خواست این کشور را ترک کنیم، چون برعکس من، او خیلی به سیاست علاقه دارد و اگر می ماند، قطعا زندانی می شد. دوستانش که ماندند دو سال زندانی بودند. در هر حال دو سال آنقدرها طولانی نیست.اما در مورد رمان تان می خواهم صحبت کنیم، می شود گفت کلارا، بیوه داستان «دفتر بزرگ» که همسرش اعدام شد، شواهدی مبنی بر ناعدالتی رژیم به ما می دهد.بله، کلارا مادر من است. او درباره این ماجرا برایم گفته بود. موهای او از حیرت سفید شدند، مثل کلارا. درست است که رژیم آدم ها را تفکیک می کرد. برای مثال، آدم هایی که با یوگسلاوی ها در ارتباط بودند، خائن نامیده می شدند.وقتی به سوییس ر ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با خالقان موفق «مفت آباد» دوست داشتنی  

درخواست حذف این مطلب
دنبال اتفاق عجیب و غریبی نباشید، «مفت آباد» فیلم ساده و سرراستی است. قصه آدم هایی که به دنبال یک اتفاق ساده، در یک خانه حبس می شوند و قرار است شما دو ساعت با آن ها همراه شوید. آدم های غریبی نیستند؛ شبیه شان را در کوچه و خیابان دیده ایم و شاید بدون تفاوت از کنار آن ها رد شده ایم. نمایش و البته موفقیت «مفت آباد» در گروه هنر و تجربه را بهانه کردیم تا ساعتی با کارگردان (پژمان تیمورتاش) و بازیگر فیلم (سجاد افشاریان) بنشینیم و گپ بزنیم.سنتان باید هم سن جوان های مفت آباد باشد، درست است؟تیمورتاش: مثلا مفت آبادی ها چند سالشان است؟چه شد که یک جوان در این سن و سال به سراغ این رفت که یک قصه از جوان های هم نسل خودش تعریف کند، اصلا آدمی در این سن و سال چقدر حرف برای گفتن دارد؟تیمورتاش: الان خیلی ها ادعای فیلم نسلی ساختن و قصه نسلی نوشتن و... دارند؛ اما اگر بخواهیم درباره بچه های دهه 60 صحبت کنیم و بخواهیم اتفاقاتی که برای آن ها افتاده است را مرور کنیم، باید فقدان های شان را به تصویر بکشیم و مشکلاتی که دارند را بیان کنیم. این ادعا در هر آدمی که وارد این وادی می شود وجود دارد؛ اما به شکل کلی دغدغه ای که من شخصا با آن رو به رو هستم، این است که یک سری آدم وجود دارند که در جامعه دیده نمی شوند و فیلم سازان هم به سراغشان نیم روند. ما اصلا دوربینمان را آن طرفی نمی کنیم؛ وقتی هم دوربینمان این طرفی می شود با اکراه این کار را انجام می دهیم. انگار نگاه بد به آنها داریم؛ یک جور نگاه طبقاتی؛ اگر هم نگاه طبقاتی نداریم یک نگاه ابزاری داریم و می خواهیم از آدم های این طبقه استفاده کنیم. گاهی هم نگاه سانتی مانتال داریم و می خواهیم از مخاطب اشک بگیریم، درواقع همیشه می خواهیم دنبال منافع خودمان باشیم. من اما دغدغه ام این بود که بروم دنبال آدم هایی که در حاشیه هستند و دیده نمی شوند و نگاهی به آن هایی که در حاشیه هستند و دیده نمی شوند و نگاهی به آن ها داشته باشم که یک نگاه بی قضاوت و درست باشد. حقیقتش را بخواهید، اینکه جوان یا پیر باشد مرد نظرم نبود؛ خواه ناخواه این اتفاق می افتاد که به دنبال جوان های هم سن و سال خودم بروم.یعنی اگر سنتان بالاتر رود کاراکترهای قصه تان با خودتان هم بالاتر می آیند؟تیمورتاش: پیری این آدم ها خیلی جذاب تر است.نظر شما چیست آقای افشاریان؟ به نظر شما آدم های این قصه واقعا دیده نمی شوند؟ صدایشان را هیچ کس نمی شنود؟افشاریان: نه این طور نیست. دلیل سوالتان مبنی بر چرایی ساخت این فیلم است؟خب خودتان به عنوان بازیگر یکی از آدم های قصه ای هستید که آقای تیمورتاش می گویند در سینما و حتی اجتماع ما کمرنگ هستند. کارگردان می گوید دوست داشته تا آدم هایی که دیده نمی شوند را برجسته کند. وقتی فیلم نامه را خواندید، همین مساله به ذهنتان رسید؟شاید؛ اما فیلمنامه برای من جذابیت های دیگری هم داشت؛ پیشبرد قصه، زبان و موقعیت هایی که برای تک تک کاراکترها شکل می گیرد. اتفاقا من خیلی به این فکر نکردم که مثلا ما این کاراکترها را ندیدیم. برعکس به شکل های مختلف و در لحظات مختلف دیده ایم، در فیلم های قبل از انقلاب تا الان همیشه آدم هایی از این دست وجود داشته اند. همین قدر مفت آبادی ها را می شود درک کرد که خانه ای که در فیلم «گوزن ها»ی مسعود کیمیایی وجود دارد، یعنی به هر حال این آدم ها و روحیات شان حتی اگر در اقوام دور ما هم وجود نداشته باشند؛ ولی بالاخره ما یک جایی با نمونه ای از این آدم ها برخورد داشته ایم.برای خود من به عنوان بازیگر در وهله اول کلیت فیلمنامه و خود نقش جذابیت داشت.آن آدم هایی که به قول آقای تیمورتاش دیده نمی شوند، همیشه درصدی از جامعه هستند که ممکن است استعدادها یا توانایی های زیادی داشته باشند؛ ولی صدایشان را کسی نمی شنود و آن ها را نمی بیند، شما چقدر به این مساله توجه داشته اید؟من فکر می کنم ضرورت اصلی برای پژمان، «سینما» بوده است و ضرورت بعدی اینکه چگونه با وجود تمام مشکلاتی که سر راه وجود دارد یک فیلم اول بسازیم؛ در این میان قصه ای که انتخاب شده مفت آباد بوده و در این انتخاب و آشنایی با آن آدم ها، زبان شان و اصلا سلیقه شخصی، سینمای مورد علاقه و همه اینها موثر بوده است. اساسا من فکر می کنم خیلی این ضرورت وجود ندارد که سینما به آدم هایی که دیده نمی شوند بپردازد، فکر می کنم به فراخور هر قصه در هر موقعیتی می توان یک اثر سینمایی ساخت. درواقع می خواهم بگویم که خیلی خوب است اگر این اتفاق رخ دهد، اما این وظیفه فیلم ساز نیست.از این موضوع اگر بگذریم، به نظر می رسد موقعیت خیلی عجیبی است. چگونه است که با وجود آنکه قصه در یک فضای بسته رخ می دهد، اما تقریبا نزدیک دو ساعت تماشاگر را با خودش می کشاند اما تماشاگر اصلا احساس خستگی نمی کند. معمولا وقتی ما با قصه های آپارتمانی رو به رو می شویم، یک غر ریز هم می زنیم؛ ولی در مفت آباد خوشبختانه این اتفاق نیفتاده است. آن قصه چه چیزی داشته که تماشاگر را با خودش کشانده است؟تیمورتاش: ببینید شهر شیب رو به پایینی دارد که این برای من شیب قصه است. ما هرچه رو به پایین تر می رویم، ماجراهایی پررنگ تر می شود، در حالی که شاید یک مقدار از عمق ماجرا کمتر شود چون آدم ها فرصت فکرکردن به اتفاقاتی که برایشان می افتد را از دست می دهند. دیگر فکر نمی کنند اگر الان یک نفر مرده، به قتل رسیده یا خودکشی کرده است؟ خب چه اهمیتی دارد؟ شاید اگر آن خودکشی در خانه ای در ولنجک اتفاق می افتاد خیلی فضا فرق می کرد، اما الان در یک خانه در پایین شهر اتفاق افتاده و فرصت گذاشتن از اتفاقات بیشتر شده است. همچنین شما تم و ریتم تان سریع تر می شود. واقعیت اول قضیه این است که ما می خواستیم یک فیلم بسازیم که در خانه اتفاق بیفتد، با بودجه مان سازگار باشد و قدرت آن را داشته باشیم که این اتفاق در حدی استاندارد رخ دهد، یعنی نمی خواستیم از لحاظ ساخت قدم اول بلندی برداریم خب این قضیه در فیلمنامه خلاصه می شد. اینکه ما فیلمنامه ای داشته باشیم که حالا که قرار است در خانه اتفاق بیفتد، این قدرت را داشته باشد که به شدت مخاطب را درگیر کند. ما فیلم های بسیاری داریم که از اول تا آخر در خانه اتفاق می افتد و تک لوکیشن است اما مخاطب را نگه نمی دارد و او را جذب نمی کند. در این فیلم اما در وهله اول داستان برایمان مهم بود، اینکه بتوانیم این داستان را در آن بافتی که گفتم نشان دهیم. من خودم بار اول که قصه را نوشتم، خیلی بیشتر از این پرماجرا بود.یعنی حذفیات زیاد داشت؟تیمورتاش: خودم تعدادی از ماجراها را حذف کردم، شروع کردم بال و پر قصه را زدن تا بتوانم به یک طرح منسجم تری برسم. ولی فکر می کنم که دور و بر ما همین طور پر از قصه است.شما از شهر حرف می زنید؛ به نظرتان چقدر قصه برای گفتن دارد؟ تیمورتاش: خود تهران؟ تهران به تعداد آدم هایی که در آن زندگی کرده اند قصه دارد.چقدر دغدغه شماست که این قصه ها را بنویسید و روی تصویر بیاورید؟تیمورتاش: فقط تهران نیست. ببینید وابستگی به یک شهر فرق می کند با این که یک شهر دغدغه بشود. من به تهران وابستگی دارم ولی اینکه نوشتن و گفتن از تهران بخواهد دغدغه من بشود؛ این طور نیست. من وقتی فیلم «بختک» را می بینم باز با محله سعدی ارتباط برقرار می کنم. چون آن آدم ها را می شناسم و فکر می کنم چقدر خوب است که من بروم در این محله یک سرک بکشم ببینم حالا چه خبر است؛ بیشتر این آدم هایی که در این شهر زندگی می کنند، برای این شهر نیستند؛ اما حرفی که من می زنم لزوما مربوط به شهر تهران نیست، قصه آدم هاست و مفت آباد هم درست است که یک لهجه تهرانی و اشاره مستقیم به یکی از محلات تهران دارد ولی داستانی نیست که ما بگوییم تنها مختص تهران است.یعنی جغرافیای دیگری هم می شود برایش در نظر گرفت؟بله، این داستان درون هر شهری می تواند اتفاق بیافتد؛ عصبیت یک شهر را با خودش دارد، ماجراهای یک شهر بزرگ مثل تهران را با خودش دارد؛ ولی متعلق به تهران نیست.افشاریان: آنقدر در سینما- چه به لحاظ صنعت و چه به لحاظ محتوا- کارکرده اند که سینماگر طبعا به این فکر می کند که چه قصه ای، چه فیلمی، در چه سالی با چه محتوایی بسازد و در این میان این دغدغه را دارد که در مجموع این فیلم چه سنگی روی سنگ سینما می گذارد؛ چقدر متفاوت است؟ چقدر به معنای واقعی کلمه، هویت مستقلی دارد؟به طور کلی سینما و تئاتر ما در شرایط مساعدی به سر نمی برد و بی شمارند آدم هایی که وقتی موقعیت فیلم ساختن به دست می آورند. به هر قیمتی فیلمشان را می سازند، حتی اگر فیلمنامه خوبی نیست؛ اما به خاطر از دست نرفتن موقعیت برای ساخته شدن یک فیلم، آن را می سازند. برای همین من فکر می کنم یکی از ویژگی های پیمان این است که برایش مهم است که فیلم بعدی اش چه ب اشد.چطور شد به این تیم بازیگرها رسیدید؟ با وجود اینکه اولین فیلم سینمایی شماست، اما به نظر می رسد چینش بازیگرها خیلی عجیب و غریب و با همدیگر مچ شده و کنار هم نشسته است. فکر می کردید که سجاد افشاریان قبول کند؟ چون می دانم که پیشنهادهای سینمایی زیادی داشته است ولی در سینما سخت گیر است.تیمورتاش: فیلمنامه ای به او دادم که نتواند نه بگوید (خنده). فیلمنامه سی، چهل درصد تغییر کرده است. «رسول» نقشی دارد که از اول تا آخر در حال خندیدن است. خب من مشخصا دنبال آدمی بودم که این خنده تکراری نشود. این شخصیت در یک فیلم رئال که همه چیز قرار است تداوم داشته باشد، بسیار مهم است و باید، عصبیت و همه چیزش به دل بنشیند. واقعیت اینجاست که خیلی هم این در و آن در می زدم، سجاد را می شناختم؛ اما رابطه نزدیکی نداشتیم؛ همان دوره استندآپ ها بود که من به «سجاد» پیشنهاد دادم. معمولا همین طور تصمیم می گیرم، حدود دو یا سه دقیقه از یک قسمت برنامه خندوانه را تماشا کردم؛ بعد دیدم که این لبخند چقدر جایش درست است و این آدم هم چقدر درست است. خب به این موضوع هم فکر کردم که او تا به حال در سینما کار نکرده است و اگر بیاید هیچ پیش زمینه ای در موردش وجود ندارد، مردم هیچ از او نمی دانند، هیچ انتظاری ندارند و احتمالا این نقش برای خودش هم می تواند جذاب باشد؛ به خاطر همین سمت سجاد رفتم و خوشبختانه پذیرفت؛ او خیلی قبل تر از این که هر بازیگری بخواهد اضافه بشود، اضافه شد و جواب داد. در مورد بازیگرهای دیگر هم دوست داشتم بچه های تئاتر بیایند. چرا؟ به نظر می رسد سینمایی های این روزها خیلی سراغ بازیگران تئاتر می روند؟یکی از دلایلم این بود که حتما باید این بازی ها تداوم می داشت. فقط یک بازیگر تئاتر می داند که شب به شب که می رود سر اجرا، باید عین شب قبل باشد و اگر عین شب قبل نیست، باید چگونه آن شخصیت را دربیاورد. فقط یک بازیگر تئاتر می داند این داستان قرار است در دو ساعت بگذرد. بازیگر سینما نه. شما به راحتی می توانید برای بازیگر سینما رج بزنید و حسش را به هم بزنید، به همین خاطر من سمت بازیگرهای تئاتری رفتم. انتخاب برزو هم انتخابی شبیه انتخاب سجاد بود. ما دنبال بازیگری بودیم که یک خاصیت و قابلیت بخصوصی داشته باشد که در مورد برزو علاوه بر فیزیک و نقش هایی که بازی کرده، وجود داشت. قرار بود یک نقش خیلی متفاوت نسبت به نقش هایی که بازی کرده، داشته باشد. نقش برزو خشونتی دارد که از اول تا آخر داد می زند و آخر فیلم... اخم دارد، آن اخم نباید تکراری می شد؛ در نهایت هم باید خنده آخرش به دل می نشست. ما باید خنده اش را زیاد می دیدیم و با آن ارتباط برقرار می کردیم.افشاریان: تمام بچه ها انگیزه های یکدستی داشتند و به همین خاطر تمام طول روزهای فیلمبرداری واقعا با جان و دل وقت می گذاشتند و یک کنش، مثل کنش هایی که زمان تمرین تئاتر اتفاق می افتد، اتفاق افتاد. شاید دلیل آن، این باشد که اساسا سینما این معادلات را ندارد. خیلی ها در یک فیلم سینمایی کنار هم قرار می گیرند و آنقدر رج وجود دارد که بازیگرها گاهی همدیگر را سر صحنه نمی بینند. ما هم اینجا رج داشتیم؛ مثلا پیش می آمد که سکانس های رو به انتها را اول بگیریم ولی خب در حد پلان بود. خاصیت مفت آباد این بود که تیم شکل گرفت.می دان سوال تکراری ای است ولی خب به هر حال باید بگویید که چه شد اولین تجربه سینمایی تان مفت آباد شد؟افشاریان: خب قبل از این فیلم به من پیشنهادهایی می شد؛ بازیگری کلا مقوله ای جدی است نه فقط در سینما که در تئاتر هم همین طور است. سال ها است که به عنوان بازیگر تئاتر فعالیت می کنم ولی سرجمع تئاترهایی که در این یک دهه بازی کردم به سختی به 15 مورد می رسد، چون همه چیز از نقش، معادلات، تکست و تیم و کار برایم مهم است. به هر شکل می گویم تفاوتی که مفت آباد با کارهای قبلی داشت، این بود که فیلمنامه بسیار منسجم و درستی داشت. نه اینکه فیلمنامه های قبلی فیلمنامه های درستی نبودند؛ شاید نقش هایی که پیشنهاد می شد برایم جذابیتی نداشتند. جدا از فیلمنامه، خود پیمان تیمورتاش خیلی دلیل قانع کننده ای بود برای این که در این فیلم بازی کنم.به چه دلیل؟پژمان هم نسل است و خب من خیلی به این موضوع فکر می کنم که اگر خودمان به همدیگر دست نرسانیم، اتفاقی نمی افتد.گفتید پیری های رسول جذاب تر می شود؛ قرار است چه شکلی بشود؟تیمورتاش: من فکر می کنم واقعا پیری این آدم ها هم جذاب است. شاید مثلا ...

ادامه مطلب  

«ویلایی ها»؛ از خودگذشتگی زنانی که نادیده گرفته شده اند  

درخواست حذف این مطلب
خبرآنلاین - نژلا پیکانیان: منیر قیدی کارگردان «ویلایی ها» معتقد است برخی ساخت فیلم جنگی را مختص به خودی ها می دانند و به بقیه به نوعی می گویند شما حق ندارید درباره جنگ فیلم بسازید.اولین ساخته سینمایی منیر قیدی در سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد، فیلمی که با موضوع دفاع مقدس ساخته شده٬ اما اینبار از زاویه نگاهی متفاوت به این موضوع پرداخته است. «ویلایی ها» با موضوع نقش زنان و همسران رزمندگان در دوران ۸ سال دفاع مقدس چند هفته ای است که اکران شده. این فیلم در جشنواره فیلم فجر در هشت رشته نامزد دریافت جایزه شد که در رشته های بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین جلوه های بصری و استعداد درخشان فیلم اول نیز موفق شد سیمرغ را کسب کند. گرچه جشنواره حاشیه های زیادی را هم برای این فیلم منیر قیدی رقم زد. طناز طباطبایی یکی از بازیگران اصلی این فیلم است که در نقش سیما ظاهر شده و بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته. او چالش های ایدئولوژیک این نفش را از جذابیت های فیلمنامه «ویلایی ها» و شخصیت سیما می داند که برایش سخت اما شیرین بوده است.کیوان کثیریان: در سینما ژانری به نام جنگ داریم که از ژانرهای جذاب سینما است، به این دلیل که آن تنشی که در آن وجود دارد این قابلیت را می دهد که درام در آن خوب شکل بگیرد. الگوی همیشگی درام که به نوعی به آدم بدها و آدم خوب ها و دعوای بین آنها تقسیم می شود در جنگ خیلی راحت اتفاق می افتد و این تنش برای تماشاگر جذاب می شود. جنگ های مختلفی هم دستمایه ساخت فیلم در سینما قرار گرفته است، جنگ ویتنام، جنگ های جهانی و ... که هنوز هم به آنها پراخته می شود. جنگ این قابلیت را دارد که داستان های زیادی در خودش جای دهد و اینطور که در سینما می بینیم هیچ وقت تمام نمی شود و هر بار که شما درباره مثلا جنگ جهانی اول یا جنگ جهانی دوم فیلم می بینید با وجوهی جدید از جنگ، داستان های آن و آدم هایش مواجه می شوید.در جنگ ما که اتفاقا طول زیادی هم دارد و 8 سال اتفاق افتاده و تا حدودی هم جنگ ایدئولوژیکی بوده است، به یک سرزمین حمله ای شده و یکسری افراد از سرزمین شان دفاع می کنند. به نظر من همین مسئله مایه های قوی دراماتیک دارد و به نظر می آید که این جنگ هم از آن موضوعاتی باشد که بشود از آن داستان های زیادی درآورد. اما نوع پرداخت سینمای ما به جنگ طوری بوده است که الان بعد از حدود سی سال یا کمتر از پایان جنگ، سینمایش بین سینماگران خیلی جذاب نیست و احساس می شود جنگ تمام شده و خیلی از آن گذشته و هر چه هم که قرار بود گفته شود درمورد آن گفته شده است.به نظر من ویژگی «ویلایی ها» بی توجهی به همین نکته است، یعنی پیدا کردن یکسری زاویه و آدم جدید در جنگ و خلق کردن یک داستان جدید از همین جنگ، داستانی که در آن رزمنده نداریم، اگر هم داریم در حد خیلی جزئی است و اساسا خط مقدم و اسلحه هم نداریم. اما آدم هایی را داریم که شاید در سینمای ما در حوزه جنگ کمتر دیده شده اند و این آد م ها اتفاقا وجوه دیگری هم دارند که در جنگ کمتر دیده شده است مثل عشق، عشق یک خانم به یک آقا و برعکس در شرایطی که طرف مقابل غایب است. این هم یکی از وجوهی است که در «ویلایی ها» پررنگ شده و به نظر من درست به آن پرداخته شده است. آدم هایی که شما در این فیلم زیر ذره بین تان گرفتید معمولا در سینمای جنگ ما غایب اند، یعنی در سینمای جنگ ما معمولا خانم ها حضور ندارند اگر هم دارند در حد این است که رزمنده مان مرخصی می آید تا زن و بچه اش را ببیند و بر گردد. البته موارد دیگری هم داریم که ناقض حرف من باشد اما در مجموع این سینما خیلی سینمای مردانه ای است. بخش دیگر حضور زنان هم در این حد است که مثلا مربا درست کنند و برای جبهه بفرستند یا در یکسری از فیلم ها مثل همین یک، دو و سه هایی که ساخته شده به سخره و طنز با خانم ها برخورد شده است. این قصه با این آدم ها و این روابط، رابطه خانم ها با هم، رابطه زن و شوهری در شرایطی که شوهر نیست و زن ها یک جایی مستقر هستند که ما خیلی با آن آشنا نبودیم که در زمان جنگ ما چنین وضعیتی هم وجود دارد که یکسری از خانم ها در ویلاهایی منتظرند و یا کمک می کنند. چطور به وجود آمد و چگونه به این قصه رسیدید ؟ دغدغه های آدم های جنگ و نه لزوما خط مقدم، بلکه آدم هایی که با جنگ درگیرند و در یک شرایط و فضای به خصوصی قرار دارند از کجا شکل گرفت؟منیر قیدی: من قبل از اینکه بخواهم بگویم چطور این قصه را پیدا کردیم و به آن رسیدیم، می خواهم درباره نکته ای در حرف های شما که به نظرم در این زمینه مهم تر است موضوعی را بگویم. در این سال ها به عقیده من یک خط کشی در حوزه فیلم هایی که با جنگ ارتباط پیدا می کنند به وجود آمده است و فضا به شکل خودی و غیرخودی تقسیم شده است. یعنی در واقع همه کس اجازه ندارد که در این حیطه فیلم بسازد و نقطه نظرات خودش را بگوید. همین باعث شده نگاه ها تکراری و کلیشه ای بشود. من فکر می کنم اگر این نگاه ها برداشته شود که چه کسی خودی هست و می تواند وارد این مرز شود و چه کسی نمی تواند، اتوماتیک وار باعث ورود نگاه ها و ایده های جدید از جنگ که تا به حال دیده نشده است می شود. وقتی هر کس از زاویه نگاه خودش به جنگ نگاه می کند یک نظر و ایده دارد و همین مسئله یکسری مشکل را حل می کند، نه اینکه بگوییم شما حق ندارید درباره جنگ حرف بزنید و محرم نیستید. آنها (به زعم خودشان خودی ها) نزدیک سی سال است که از جنگ گفته اند، متاسفانه تعداد زیادی شان را به شکلی خیلی بد گفتند و یک تعداد زیاد هم تکراری شده است. به همین دلیل جوان هایمان حوصله ندارند آن قصه ها را دوباره بشنوند.اما در مورد شکل گیری قصه «ویلایی ها» باید بگویم، یکی از دوستان من خودشان مدتی در چنین منطقه ای زندگی می کردند یک خاطره ای برای من تعریف کردند که همان جرقه اولیه را در ذهن من زد و باعث شد من فکر کنم چه موقعیت عجیب و غریبی را می توان به تصویر کشید. من خودم هم یکسری خاطرات از زمان جنگ دارم. اصولا خاطراتی که مربوط به دهه شصت می شود برای ما جزو ماندگارترین خاطرات است. مثلا ممکن است از خیلی از خاطرات دهه هشتاد را یادمان نیاید اما جزئیات دهه شصت در خاطرمان هست. از طرف دیگر همانطور که گفتم هر کسی یک ایده و نگاه درباره جنگ دارد. همین خاطره ای که آن خانم برای من تعریف کرد من را به قصه «ویلایی ها» رساند در حالیکه بخش زیادی از خاطرات خودم را هم به همراه آوردم. به نظر من آن آدم ها و خانم هایی که در آن مقطع در آن مجتمع و چه در جاهای دیگر در زمان جنگ حضور داشتند و کاری که از دستشان بر می آمده برای جنگ انجام دادند حق شان نبوده که این همه سال دیده نشوند و نکته مهم برای من این بود که حداقل یکبار ما آنها را ببینیم و نه اینکه مستقیما بخواهیم از آنها قدردانی کنیم ولی بگوییم که ما شما را دیدیم و یادمان هست که ما چه کارهایی انجام دادید و به نوعی سپاسگذارشان باشیم. البته نمی خواهم بگویم فقط این قضیه بوده، پشت این مسئله قصه ای هم وجود داشت که برای من خیلی کشش و پتانسیل داشت.کثیریان: نکته ای که به نظر می آید در سینمای جنگ خیلی مهم است و از جذابیت های این سینما به حساب می آید موضوعی به نام حماسه است، یعنی یک کار بزرگی که انجام می شود و آدم را در جنگ تکان می دهد. در این موضوع می تواند ازخودگذشتگی و فداکاری و فدا کردن خود وجود داشته باشد که آخری در بخش حماسه به نظرم تکان دهنده است. ولی همه این موضوعات بیشتر در خط مقدم اتفاق می افتد، مثلا طرف خودش را روی مین می اندازد که همسنگرهایش بتوانند رد شوند یا مثلا خودش را زیر تانک یا جلوی تیر قرار می دهد که افراد دیگری سالم بمانند. در این فیلم این اتفاق به این شکل نمی افتد و هر چیزی از فضای جبهه که درباره اش حرف زده می شود را باید تجسم کنی چون آن را نمی بینی. در این میان فقط یک ماشین (هایس) هست که رابط بین خط مقدم و منطقه ای است که خانم ها در آن زندگی می کنند. اما حماسه ای که از آن گفتم پشت جبهه اتفاق می افتد و یک از خودگذشتگی و فداکاری در زنان برای اینکه مردان راحت تر بجنگند و این پشت گرمی را از نزدیک حس کنند و نه از تهران، در این فیلم دیده می شود. این حماسه گاهی آدم را تکان می دهد که اینها هم زیر بمباران و در خطر هستند اما ترجیح می دهند از فاصله ای نزدیک از طرفشان حمایت بکنند. دراین باره هم توضیحی می دهید؟قیدی: اصلا جوهره اصلی قصه همین مسئله بود، در واقع چیزی نبود من بخواهم خودم آن را به قصه اضافه کرده باشم. وقتی آن قصه را برای من تعریف کردند جوهره اصلی آن در واقع همین بود. حتی یکی از دیالوگ های فیلم که دقیقا عین دیالوگی است که آن خانم می گفتند، «برو اینجا نمون، حیفه برو درست را بخون که در جواب گفته می شد حیف آن لحظاتی است که ما می توانیم کنار هم باشیم و نباشیم.» واقعیت این است که در حقیقت هم این از خودگذشتی یا حماسه اتفاق افتاده بود و خیلی بی صدا و بدون شعار و نمایش در چند موقعیت جغرافیایی دیگر همزمان این مسئله تکرار می شد.کثیریان: در قصه حداقل سه شخصیت وجود دارد که موازی هم پیش می روند البته با سه رنگ مختلف که یکی از آنها را خانم طباطبایی بازی کردند. نکته ای که فقط درباره شما وجود دارد بعد دراماتیک شخصیتی است که بازی اش می کنید. این شخصیت حرکت دارد و از یک جایی به جایی حرکت می کند و وقایع دور و بر رویش تاثیر دارد. درمورد آن دو شخصیت دیگر واقعا اینطور نیست. آنها به یک موضوعی اعتقاد دارند و به آن هم عمل می کنند و تا آخرش هم همینطور هستند. اما شما یک آدم دیگری هستید که وارد می شوید و ناثیر شرایط روی شما نمود دارد. نمی گویم متحول می شوید، چون نمی دانم متحول می شوید یا نه، آن تحول هم برایم جذاب نیست. من بار دوم هم که فیلم را دیدم باز هم احساس نکردم تغییر این شخصیت نقطه گذاری شده است که مثلا از این نقطه شیب شروع شود و شما تغییر کنید. این مسئله آنقدر زیرپوستی است که وقتی به خودتان می آیید که این تغییر را می بینید. از این نظر به زعم من این نقش مشکل تر از دو نقش دیگر بود. درباره این موضوع شما برایمان بگویید.طناز طباطبایی: اتفاقی که افتاد این بود که من فکر می کردم در چنین فیلمنامه ای ما شخصیتی را داریم که ساز مخالف نمی زند چون نیامده چیزی را از زندگی که در جریان است بر هم بزند، او فقط می خواهد بیاید حق خودش را بردارد و برود و به هیچ کس هم کاری ندارد. اما ما در این فیلم با فردی مواجه می شویم که اساسا در حوزه جنگ کسی مثل او با این ایدئولوژی را ندیدیم. ما هیچ وقت آن مخالف خوانی که مثلا بگوید من نمی خواهم اینجا زندگی کنم، نمی خواهم بچه هایم در جنگ بزرگ شوند و می خواهم فرار کنم و بروم، اصلا به من چه که بمانم را ندیده بودیم. کسی هم نمی تواند به او حرفی بزند، همانطور که خیلی از آدم ها هم بوده اند که زمان جنگ فرار کرده اند و رفته اند و پناهنده شده اند. این مسئله نه فقط در ایران در همه جای دنیا اتفاق افتاده یک تصمیم کاملا شخصی است. اتفاقا من به عنوان بازیگر از این زاویه این فلیمنامه را خیلی دوست داشتم که در آن طرح مسئله ای می کنیم و دو ایدئولوژی را روبه روی هم می گذاریم و بدون اینکه بخواهیم بگوییم کدام بهتر است و یا قضاوت کنیم، هر کسی از زاویه دید خودش راجع به این مسئله و موضوع حرف بزند و محق هم باشد. در نهایت به ما هم آن حماسه جنگ بیشتر ثابت می شود. ما اگر این مهره را برداریم یک جای کار می لنگند، آنها مشغول زندگی خودشان هستند و ممکن است ما تحت تاثیر قرار بگیریم ولی با یک ایدئولوژی مخالف مواجه می شویم متوجه می شویم که اینها چه از خود گذشتگی می کنند، در صورتیکه آنها هم می توانند این رفتار را در پیش بگیرند و فرار کنند و بروند.من در زمان جنگ نه خانواده شهید داشتم و نه با خانواده شهدا در ارتباط نزدیکی داشتم. به همین دلیل فکر می کردم این زاویه دید من است، منی که اگر در زمان جنگ در این سن و سال بودم شاید همین رویه را انتخاب می کردم و این مسئله برایم یک کشف و شهود داشت و چالشی به حساب می آمد که به خودم بگویم این شخصیت می آید و زندگی می کند و می ماند و در راه این ماندن چه اتفاقاتی برای او می افتد که تصمیم به ماندن و ادامه دادن می گیرد. از یک منظر دیگر «ویلایی ها» برایم خیلی فیلمنامه مدرنی بود برای اینکه فکر می کردم از دید روانشناختی به کاراکترها و جزئیات نگاه کرده است. مجموعه این قضایا برای من خیلی جذاب بود به علاوه اینکه درست است که این کاراکتر ممکن است چیزی را در قصه جلو نبرد اما اگر این مهره را حذف می کردیم آن اتفاقی که الان در فیلمنامه افتاده نمی افتاد و من فکر می کنم حضور این آدم بدون اینکه فعال باشد و یا کار عجیبی انجام بدهد باز تاثیر خودش را در قصه دارد.کثیریان: منظور من هم همین نکته بود که تغییری که برای این شخصیت اتفاق می افتد درونی است...طباطبایی: بله دقیقا، این بینابین بودن برای من خیلی مهم بود، اینکه باید روی لبه تیغ راه رفت و نقش را درآورد. این مسئله برای بازیگر خیلی دشوار و البته خیلی جذاب است.کثیریان: قطعا همینطور است و طبیعتا شما در حوزه تکنیک در فیلمنامه برای خودتان نقطه گذاری هایی کردید که از این لحظه به بعد یک تغییری در خودتان به وجود بیاید. ولی مهم این است آن کاری که شما کردید را ما نفهمیدیم و کشف اش نکردیم و به نظر من امتیاز بازی شما در این فیلم همین نکته است.طباطبایی: نکته مهم اش برای خود من هم دقیقا اینجا بود که ما در زمان جنگ هم می شنیدیم که فلان جا را بمباران کردند و یک عالمه مردند، ولی این تاثیر آنقدر نبود، شاید می گفتیم خدا رو شکر که خانه ما بمب نخورد. ولی فکر می کنم وقتی آدم در شرایط قرار می گیرد تازه متوجه می شود که چه اتفاقی افتاده.قیدی: من هم نکته ای را در این بحث بگویم، اصلا قرار نبود که سیما خیلی هم دچار تحول شود. او در واقع به دلیل تاثیر شرایطی که در آن قرار می گیرد به درکی از موقعیت می رسد.کثیریان: دقیقا منظور من هم این بود که سیما همان آدمی که ابتدا به محوطه وارد شده نیست ولی تغییر هم می کند...قیدی: دقیقا همینطور است، همانطور که خانم خیری و عزیز هم دیکر آن آدم ها نیستند.کثیریان: اما تغییر سیما به نسبت محسوس است چون با یک ایدئولوژی و هدف دیگر آمده است و به یک نتیجه دیگر رسیده است. آنها با همان هدف که آمده اند یک نتیجه ای بهشان تحمیل شده است، مثلا اینکه شوهرش شهید شده است و دست خودش هم نیست که چنین اتفاقی برایش افتاده. اما او باز هم مسیرش را ادامه می دهد. آنها هم ممکن است که از یک جای دیگر تغییر کرده باشند یا اصلا چنین چیزی هم اتفاق نیفتاده باشد، اما ما نمی بینیم. چیزی که برای ما مرئی است تغییر سیماست.اگر موافق باشید از این بحث فاصله بگیریم و درباره نکته دیگری که به نظر من در فیلم یک مقدار در چشم می زند صحبت کنیم. حضور آن ماشین هایس خیلی مکرر است و از یک جایی این تعداد حضور این ماشین به نظر زیاد شده است.طباطبایی: ما یکسری کد در فیلمنامه داشتیم، کدهایی مثل اینکه شب هایی که عملیات می شد که خانم ها دعا امن یجیب می خوانند و یا ما صدایی را از جایی می شنیدیم و دقیقا فردای آن زمان است ...

ادامه مطلب  

«ویلایی ها»؛ از خودگذشتگی زنانی که نادیده گرفته شده اند  

درخواست حذف این مطلب
منیر قیدی کارگردان «ویلایی ها» معتقد است برخی ساخت فیلم جنگی را مختص به خودی ها می دانند و به بقیه به نوعی می گویند شما حق ندارید درباره جنگ فیلم بسازید.اولین ساخته سینمایی منیر قیدی در سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد، فیلمی که با موضوع دفاع مقدس ساخته شده٬ اما اینبار از زاویه نگاهی متفاوت به این موضوع پرداخته است. «ویلایی ها» با موضوع نقش زنان و همسران رزمندگان در دوران ۸ سال دفاع مقدس چند هفته ای است که اکران شده. این فیلم در جشنواره فیلم فجر در هشت رشته نامزد دریافت جایزه شد که در رشته های بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین جلوه های بصری و استعداد درخشان فیلم اول نیز موفق شد سیمرغ را کسب کند. گرچه جشنواره حاشیه های زیادی را هم برای این فیلم منیر قیدی رقم زد. طناز طباطبایی یکی از بازیگران اصلی این فیلم است که در نقش سیما ظاهر شده و بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته. او چالش های ایدئولوژیک این نفش را از جذابیت های فیلمنامه «ویلایی ها» و شخصیت سیما می داند که برایش سخت اما شیرین بوده است.کیوان کثیریان: در سینما ژانری به نام جنگ داریم که از ژانرهای جذاب سینما است، به این دلیل که آن تنشی که در آن وجود دارد این قابلیت را می دهد که درام در آن خوب شکل بگیرد. الگوی همیشگی درام که به نوعی به آدم بدها و آدم خوب ها و دعوای بین آنها تقسیم می شود در جنگ خیلی راحت اتفاق می افتد و این تنش برای تماشاگر جذاب می شود. جنگ های مختلفی هم دستمایه ساخت فیلم در سینما قرار گرفته است، جنگ ویتنام، جنگ های جهانی و ... که هنوز هم به آنها پراخته می شود. جنگ این قابلیت را دارد که داستان های زیادی در خودش جای دهد و اینطور که در سینما می بینیم هیچ وقت تمام نمی شود و هر بار که شما درباره مثلا جنگ جهانی اول یا جنگ جهانی دوم فیلم می بینید با وجوهی جدید از جنگ، داستان های آن و آدم هایش مواجه می شوید.در جنگ ما که اتفاقا طول زیادی هم دارد و 8 سال اتفاق افتاده و تا حدودی هم جنگ ایدئولوژیکی بوده است، به یک سرزمین حمله ای شده و یکسری افراد از سرزمین شان دفاع می کنند. به نظر من همین مسئله مایه های قوی دراماتیک دارد و به نظر می آید که این جنگ هم از آن موضوعاتی باشد که بشود از آن داستان های زیادی درآورد. اما نوع پرداخت سینمای ما به جنگ طوری بوده است که الان بعد از حدود سی سال یا کمتر از پایان جنگ، سینمایش بین سینماگران خیلی جذاب نیست و احساس می شود جنگ تمام شده و خیلی از آن گذشته و هر چه هم که قرار بود گفته شود درمورد آن گفته شده است.به نظر من ویژگی «ویلایی ها» بی توجهی به همین نکته است، یعنی پیدا کردن یکسری زاویه و آدم جدید در جنگ و خلق کردن یک داستان جدید از همین جنگ، داستانی که در آن رزمنده نداریم، اگر هم داریم در حد خیلی جزئی است و اساسا خط مقدم و اسلحه هم نداریم. اما آدم هایی را داریم که شاید در سینمای ما در حوزه جنگ کمتر دیده شده اند و این آد م ها اتفاقا وجوه دیگری هم دارند که در جنگ کمتر دیده شده است مثل عشق، عشق یک خانم به یک آقا و برعکس در شرایطی که طرف مقابل غایب است. این هم یکی از وجوهی است که در «ویلایی ها» پررنگ شده و به نظر من درست به آن پرداخته شده است. آدم هایی که شما در این فیلم زیر ذره بین تان گرفتید معمولا در سینمای جنگ ما غایب اند، یعنی در سینمای جنگ ما معمولا خانم ها حضور ندارند اگر هم دارند در حد این است که رزمنده مان مرخصی می آید تا زن و بچه اش را ببیند و بر گردد. البته موارد دیگری هم داریم که ناقض حرف من باشد اما در مجموع این سینما خیلی سینمای مردانه ای است. بخش دیگر حضور زنان هم در این حد است که مثلا مربا درست کنند و برای جبهه بفرستند یا در یکسری از فیلم ها مثل همین یک، دو و سه هایی که ساخته شده به سخره و طنز با خانم ها برخورد شده است. این قصه با این آدم ها و این روابط، رابطه خانم ها با هم، رابطه زن و شوهری در شرایطی که شوهر نیست و زن ها یک جایی مستقر هستند که ما خیلی با آن آشنا نبودیم که در زمان جنگ ما چنین وضعیتی هم وجود دارد که یکسری از خانم ها در ویلاهایی منتظرند و یا کمک می کنند. چطور به وجود آمد و چگونه به این قصه رسیدید ؟ دغدغه های آدم های جنگ و نه لزوما خط مقدم، بلکه آدم هایی که با جنگ درگیرند و در یک شرایط و فضای به خصوصی قرار دارند از کجا شکل گرفت؟منیر قیدی: من قبل از اینکه بخواهم بگویم چطور این قصه را پیدا کردیم و به آن رسیدیم، می خواهم درباره نکته ای در حرف های شما که به نظرم در این زمینه مهم تر است موضوعی را بگویم. در این سال ها به عقیده من یک خط کشی در حوزه فیلم هایی که با جنگ ارتباط پیدا می کنند به وجود آمده است و فضا به شکل خودی و غیرخودی تقسیم شده است. یعنی در واقع همه کس اجازه ندارد که در این حیطه فیلم بسازد و نقطه نظرات خودش را بگوید. همین باعث شده نگاه ها تکراری و کلیشه ای بشود. من فکر می کنم اگر این نگاه ها برداشته شود که چه کسی خودی هست و می تواند وارد این مرز شود و چه کسی نمی تواند، اتوماتیک وار باعث ورود نگاه ها و ایده های جدید از جنگ که تا به حال دیده نشده است می شود. وقتی هر کس از زاویه نگاه خودش به جنگ نگاه می کند یک نظر و ایده دارد و همین مسئله یکسری مشکل را حل می کند، نه اینکه بگوییم شما حق ندارید درباره جنگ حرف بزنید و محرم نیستید. آنها (به زعم خودشان خودی ها) نزدیک سی سال است که از جنگ گفته اند، متاسفانه تعداد زیادی شان را به شکلی خیلی بد گفتند و یک تعداد زیاد هم تکراری شده است. به همین دلیل جوان هایمان حوصله ندارند آن قصه ها را دوباره بشنوند.اما در مورد شکل گیری قصه «ویلایی ها» باید بگویم، یکی از دوستان من خودشان مدتی در چنین منطقه ای زندگی می کردند یک خاطره ای برای من تعریف کردند که همان جرقه اولیه را در ذهن من زد و باعث شد من فکر کنم چه موقعیت عجیب و غریبی را می توان به تصویر کشید. من خودم هم یکسری خاطرات از زمان جنگ دارم. اصولا خاطراتی که مربوط به دهه شصت می شود برای ما جزو ماندگارترین خاطرات است. مثلا ممکن است از خیلی از خاطرات دهه هشتاد را یادمان نیاید اما جزئیات دهه شصت در خاطرمان هست. از طرف دیگر همانطور که گفتم هر کسی یک ایده و نگاه درباره جنگ دارد. همین خاطره ای که آن خانم برای من تعریف کرد من را به قصه «ویلایی ها» رساند در حالیکه بخش زیادی از خاطرات خودم را هم به همراه آوردم. به نظر من آن آدم ها و خانم هایی که در آن مقطع در آن مجتمع و چه در جاهای دیگر در زمان جنگ حضور داشتند و کاری که از دستشان بر می آمده برای جنگ انجام دادند حق شان نبوده که این همه سال دیده نشوند و نکته مهم برای من این بود که حداقل یکبار ما آنها را ببینیم و نه اینکه مستقیما بخواهیم از آنها قدردانی کنیم ولی بگوییم که ما شما را دیدیم و یادمان هست که ما چه کارهایی انجام دادید و به نوعی سپاسگذارشان باشیم. البته نمی خواهم بگویم فقط این قضیه بوده، پشت این مسئله قصه ای هم وجود داشت که برای من خیلی کشش و پتانسیل داشت.کثیریان: نکته ای که به نظر می آید در سینمای جنگ خیلی مهم است و از جذابیت های این سینما به حساب می آید موضوعی به نام حماسه است، یعنی یک کار بزرگی که انجام می شود و آدم را در جنگ تکان می دهد. در این موضوع می تواند ازخودگذشتگی و فداکاری و فدا کردن خود وجود داشته باشد که آخری در بخش حماسه به نظرم تکان دهنده است. ولی همه این موضوعات بیشتر در خط مقدم اتفاق می افتد، مثلا طرف خودش را روی مین می اندازد که همسنگرهایش بتوانند رد شوند یا مثلا خودش را زیر تانک یا جلوی تیر قرار می دهد که افراد دیگری سالم بمانند. در این فیلم این اتفاق به این شکل نمی افتد و هر چیزی از فضای جبهه که درباره اش حرف زده می شود را باید تجسم کنی چون آن را نمی بینی. در این میان فقط یک ماشین (هایس) هست که رابط بین خط مقدم و منطقه ای است که خانم ها در آن زندگی می کنند. اما حماسه ای که از آن گفتم پشت جبهه اتفاق می افتد و یک از خودگذشتگی و فداکاری در زنان برای اینکه مردان راحت تر بجنگند و این پشت گرمی را از نزدیک حس کنند و نه از تهران، در این فیلم دیده می شود. این حماسه گاهی آدم را تکان می دهد که اینها هم زیر بمباران و در خطر هستند اما ترجیح می دهند از فاصله ای نزدیک از طرفشان حمایت بکنند. دراین باره هم توضیحی می دهید؟قیدی: اصلا جوهره اصلی قصه همین مسئله بود، در واقع چیزی نبود من بخواهم خودم آن را به قصه اضافه کرده باشم. وقتی آن قصه را برای من تعریف کردند جوهره اصلی آن در واقع همین بود. حتی یکی از دیالوگ های فیلم که دقیقا عین دیالوگی است که آن خانم می گفتند، «برو اینجا نمون، حیفه برو درست را بخون که در جواب گفته می شد حیف آن لحظاتی است که ما می توانیم کنار هم باشیم و نباشیم.» واقعیت این است که در حقیقت هم این از خودگذشتی یا حماسه اتفاق افتاده بود و خیلی بی صدا و بدون شعار و نمایش در چند موقعیت جغرافیایی دیگر همزمان این مسئله تکرار می شد.کثیریان: در قصه حداقل سه شخصیت وجود دارد که موازی هم پیش می روند البته با سه رنگ مختلف که یکی از آنها را خانم طباطبایی بازی کردند. نکته ای که فقط درباره شما وجود دارد بعد دراماتیک شخصیتی است که بازی اش می کنید. این شخصیت حرکت دارد و از یک جایی به جایی حرکت می کند و وقایع دور و بر رویش تاثیر دارد. درمورد آن دو شخصیت دیگر واقعا اینطور نیست. آنها به یک موضوعی اعتقاد دارند و به آن هم عمل می کنند و تا آخرش هم همینطور هستند. اما شما یک آدم دیگری هستید که وارد می شوید و ناثیر شرایط روی شما نمود دارد. نمی گویم متحول می شوید، چون نمی دانم متحول می شوید یا نه، آن تحول هم برایم جذاب نیست. من بار دوم هم که فیلم را دیدم باز هم احساس نکردم تغییر این شخصیت نقطه گذاری شده است که مثلا از این نقطه شیب شروع شود و شما تغییر کنید. این مسئله آنقدر زیرپوستی است که وقتی به خودتان می آیید که این تغییر را می بینید. از این نظر به زعم من این نقش مشکل تر از دو نقش دیگر بود. درباره این موضوع شما برایمان بگویید.طناز طباطبایی: اتفاقی که افتاد این بود که من فکر می کردم در چنین فیلمنامه ای ما شخصیتی را داریم که ساز مخالف نمی زند چون نیامده چیزی را از زندگی که در جریان است بر هم بزند، او فقط می خواهد بیاید حق خودش را بردارد و برود و به هیچ کس هم کاری ندارد. اما ما در این فیلم با فردی مواجه می شویم که اساسا در حوزه جنگ کسی مثل او با این ایدئولوژی را ندیدیم. ما هیچ وقت آن مخالف خوانی که مثلا بگوید من نمی خواهم اینجا زندگی کنم، نمی خواهم بچه هایم در جنگ بزرگ شوند و می خواهم فرار کنم و بروم، اصلا به من چه که بمانم را ندیده بودیم. کسی هم نمی تواند به او حرفی بزند، همانطور که خیلی از آدم ها هم بوده اند که زمان جنگ فرار کرده اند و رفته اند و پناهنده شده اند. این مسئله نه فقط در ایران در همه جای دنیا اتفاق افتاده یک تصمیم کاملا شخصی است. اتفاقا من به عنوان بازیگر از این زاویه این فلیمنامه را خیلی دوست داشتم که در آن طرح مسئله ای می کنیم و دو ایدئولوژی را روبه روی هم می گذاریم و بدون اینکه بخواهیم بگوییم کدام بهتر است و یا قضاوت کنیم، هر کسی از زاویه دید خودش راجع به این مسئله و موضوع حرف بزند و محق هم باشد. در نهایت به ما هم آن حماسه جنگ بیشتر ثابت می شود. ما اگر این مهره را برداریم یک جای کار می لنگند، آنها مشغول زندگی خودشان هستند و ممکن است ما تحت تاثیر قرار بگیریم ولی با یک ایدئولوژی مخالف مواجه می شویم متوجه می شویم که اینها چه از خود گذشتگی می کنند، در صورتیکه آنها هم می توانند این رفتار را در پیش بگیرند و فرار کنند و بروند.من در زمان جنگ نه خانواده شهید داشتم و نه با خانواده شهدا در ارتباط نزدیکی داشتم. به همین دلیل فکر می کردم این زاویه دید من است، منی که اگر در زمان جنگ در این سن و سال بودم شاید همین رویه را انتخاب می کردم و این مسئله برایم یک کشف و شهود داشت و چالشی به حساب می آمد که به خودم بگویم این شخصیت می آید و زندگی می کند و می ماند و در راه این ماندن چه اتفاقاتی برای او می افتد که تصمیم به ماندن و ادامه دادن می گیرد. از یک منظر دیگر «ویلایی ها» برایم خیلی فیلمنامه مدرنی بود برای اینکه فکر می کردم از دید روانشناختی به کاراکترها و جزئیات نگاه کرده است. مجموعه این قضایا برای من خیلی جذاب بود به علاوه اینکه درست است که این کاراکتر ممکن است چیزی را در قصه جلو نبرد اما اگر این مهره را حذف می کردیم آن اتفاقی که الان در فیلمنامه افتاده نمی افتاد و من فکر می کنم حضور این آدم بدون اینکه فعال باشد و یا کار عجیبی انجام بدهد باز تاثیر خودش را در قصه دارد.کثیریان: منظور من هم همین نکته بود که تغییری که برای این شخصیت اتفاق می افتد درونی است...طباطبایی: بله دقیقا، این بینابین بودن برای من خیلی مهم بود، اینکه باید روی لبه تیغ راه رفت و نقش را درآورد. این مسئله برای بازیگر خیلی دشوار و البته خیلی جذاب است.کثیریان: قطعا همینطور است و طبیعتا شما در حوزه تکنیک در فیلمنامه برای خودتان نقطه گذاری هایی کردید که از این لحظه به بعد یک تغییری در خودتان به وجود بیاید. ولی مهم این است آن کاری که شما کردید را ما نفهمیدیم و کشف اش نکردیم و به نظر من امتیاز بازی شما در این فیلم همین نکته است.طباطبایی: نکته مهم اش برای خود من هم دقیقا اینجا بود که ما در زمان جنگ هم می شنیدیم که فلان جا را بمباران کردند و یک عالمه مردند، ولی این تاثیر آنقدر نبود، شاید می گفتیم خدا رو شکر که خانه ما بمب نخورد. ولی فکر می کنم وقتی آدم در شرایط قرار می گیرد تازه متوجه می شود که چه اتفاقی افتاده.قیدی: من هم نکته ای را در این بحث بگویم، اصلا قرار نبود که سیما خیلی هم دچار تحول شود. او در واقع به دلیل تاثیر شرایطی که در آن قرار می گیرد به درکی از موقعیت می رسد.کثیریان: دقیقا منظور من هم این بود که سیما همان آدمی که ابتدا به محوطه وارد شده نیست ولی تغییر هم می کند...قیدی: دقیقا همینطور است، همانطور که خانم خیری و عزیز هم دیکر آن آدم ها نیستند.کثیریان: اما تغییر سیما به نسبت محسوس است چون با یک ایدئولوژی و هدف دیگر آمده است و به یک نتیجه دیگر رسیده است. آنها با همان هدف که آمده اند یک نتیجه ای بهشان تحمیل شده است، مثلا اینکه شوهرش شهید شده است و دست خودش هم نیست که چنین اتفاقی برایش افتاده. اما او باز هم مسیرش را ادامه می دهد. آنها هم ممکن است که از یک جای دیگر تغییر کرده باشند یا اصلا چنین چیزی هم اتفاق نیفتاده باشد، اما ما نمی بینیم. چیزی که برای ما مرئی است تغییر سیماست.اگر موافق باشید از این بحث فاصله بگیریم و درباره نکته دیگری که به نظر من در فیلم یک مقدار در چشم می زند صحبت کنیم. حضور آن ماشین هایس خیلی مکرر است و از یک جایی این تعداد حضور این ماشین به نظر زیاد شده است.طباطبایی: ما یکسری کد در فیلمنامه داشتیم، کدهایی مثل اینکه شب هایی که عملیات می شد که خانم ها دعا امن یجیب می خوانند و یا ما صدایی را از جایی می شنیدیم و دقیقا فردای آن زمان است خبر شهادت ها م ...

ادامه مطلب  

کشورهایی که سهم منصفانه خود را به ناتو نپرداختند باید بدهی خود را بدهند  

درخواست حذف این مطلب
تهران - ایرنا- رئیس جمهوری آمریکا در نشست خبری شامگاه جمعه با آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان در کاخ سفید در خصوص سازمان پیمان اتلانتیک شمالی ناتو گفت: بسیاری از کشورها مدت هاست که سهم منصفانه خود را به این سازمان نپرداخته اند و آن ها باید بدهی خود را بپردازند. به گزارش شبکه خبربی اسکای نیوز افزود: به همراه آلمان برای مبادلات تجاری عادلانه که برای دو کشور مثبت باشد اقدام خواهیم کرد.رئیس جمهوری آمریکا افزود: آمریکا و آلمان باید برای مبارزه با تررویسم با یکدیگر همک ...

ادامه مطلب