گنجینه بهترین شعر و جملات کوتاه زیبا به همراه شعر افسانه نیما  

درخواست حذف این مطلب
شعر افسانه نیما گنجینه بهترین شعر و جملات کوتاه زیبا به همراه شعر افسانه نیماشعر افسانه نیما ، به همراه گنجینه بهترین شعر افسانه نیما شعر افسانه نیما یوشیج اشعار عاشقانه نیما شعر افسانه از نیما تحلیل شعر افسانه نیما را در اختیار شما همراهان عزیز در این مجموعه از سایت روزگار قرار میدهیم جملات کوتاه زیبا به همراه شعر افسانه نیما در شبِ تیره، دیوانه ای کاو دل به رنگی گریزان سپرده، در درْه ی سرد و خلوت نشسته همچو ساقه یْ گیاهی فسرده می کند داستانی غم آور. در میانِ بسْ آشفته مانده، قصه ی دانه اش هست و دامی. وز همه گفته، ناگفته مانده از دلی رفته دارد پیامی. داستان از خیالی پریشان: ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من! بینوا، مضطرا، قابل من! با همه خوبی و قدر و دعوی از تو آخر چه شد حاصل من، جز سرشکی به رخساره ی غم؟ آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدی که رهِ رستگاری بریدی؟ مرغ هرزه درایی، که بر هر شاخی و شاخساری پریدی! تا بماندی زبون و فتاده؟ می توانستی ای دل، رهیدن گر نخوردی فریب زمانه، آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس هر دَمی یک ره و یک بهانه تا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی، تا به سرمستی و غمگساری با فسانه کنی دوستاری. عالمی دایم از وی گریزد، با تو او را بُوَد سازگاری مبتلایی نیابد به از تو. افسانه: مبتلایی که ماننده ی او کس در این راهِ لغزان ندیده. آه! دیری است کاین قصه گویند: از برِ شاخه مرغی پریده مانده بر جای از او آشیانه. شعر افسانه نیما لیک این آشیانها سراسر بر کفِ بادها اندر آیند. رهروان اندر این راه هستند کاندر این غم، به غم می سرایند …. او یکی نیز از رهروان بود. در بر این خرابه مغاره، وین بلند آسمان و ستاره، سالها با هم افسرده بودید وز حوادث به دل، پاره پاره او ترا بوسه می زد، تو او را …)) عاشق: سالها با هم افسرده بودیم سالها همچو واماندگانی، لیک موجی که آشفته می رفت بودش از تو به لب داستانی. می زدت لب، در آن موج، لبخند. افسانه: من بر آن موجِ آشفته دیدم یکّه تازی سرآسیمه. عاشق: امّا من سوی گلعذاری رسیدم درهَمَش گیسوان چون معمّا، همچنان گردبادی مشوّش. افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان نقش می بستم از او بر آبی. عاشق: آه! من بوسه می دادم از دور بر رخِ او به خوابی ـ چه خوابی ـ با چه تصویرهای فسونگر. ای فسانه، فسانه، فسانه! ای خدنگِ ترا من نشانه! ای علاج دل، ای داروی درد همرهِ گریه های شبانه، با من سوخته در چه کاری؟ چیستی؟ ای نهان از نظرها! ای نشسته سرِ رهگذرها! از پسرها همه ناله بر لب، ناله ی تو همه از پدرها! تو که ای؟ مادرت که؟ پدر که؟ چون ز گهواره بیرونم آورد مادرم، سرگذشت تو می گفت، بر من از رنگ و روی تو می زد، دیده از جذبه های تو می خفت. می شدم بیهُش و محو و مفتون. جملات زیبا به همراه شعر افسانه نیما رفته رفته که بر ره فتادم از پیِ بازی بچّگانه، هر زمانی که شب در رسیدی بر لب چشمه و رودخانه، در نهان، بانگ تو می شنیدم. ای فسانه! مگر تو نبودی آن زمانی که من در صحاری می دویدم چو دیوانه، تنها، داشتم زاری و اشکباری، تو مرا اشکها می ستردی؟ آن زمانی که من، مست گشته، زلف ها می فشاندم برِ باد، تو نبودی مگر که همآهنگ می شدی با من زار و ناشاد، می زدی بر زمین آسمان را؟ در برِ گوسفندان، شبی تار بودم افتاده من، زرد و بیمار، تونبودی مگر آن هیولا، – آن سیاه مهیبِ شرر بار که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟ دَم، که لبخندهای بهاران بود با سبزه ی جویباران از برِ پرتوِ ماه تابان در بُنِ صخره ی کوهساران، هر کجا، بزم و رزمی تو را بود. بلبلِ بینوا ناله می زد. بر رخِ سبزه، شبْ ژاله می زد. روی آن ماه، از گرمیِ عشق، چون گل نار، تَبخاله می زد. می نوشتی تو هم سرگذشتی … سرگذشت منی ـ ای فسانه! ـ که پریشانی و غمگساری؟ یا دل من به تشویق بسته یا که دو دیده ی اشکباری؟ یا که شیطانِ رانده ز هر جای؟ قلب پُر گیرودارِ منی تو که چنین ناشناسیّ و گمنام؟ یا سرشت منی، که نگشتی در پیِ رونق و شهرت و نام؟ یا تو بختی که از من گریزی؟ هر کس از جانب خود تو را راند بی خبر که تویی جاودانه. تو که ای؟ ـ ای زِ هر جای رانده ـ با مَنَت بوده ره، دوستانه؟ قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟ یاد دارم شبی ماهتابی بر سرِ کوهِ نوبُن نشسته، دیده از سوزِ دل، خواب رفته دل ز غوغای دو دیده رَسته، سرد بادی دمید از برِ کوه گفت با من که: ای طفل محزون! از چه از خانه ی خود جدایی؟ چیست گمگشته ی تو دراین جا؟ طفل! گُل کرده با دلربایی کُرگِویجی در این درّه ی تنگ چنگ در زلفِ من زد چو شانه، نرم و آهسته و دوستانه با من خسته ی بینوا داشت بازی و شوخیِ بچّگانه … ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟ ای بسا خنده ها که زدی تو بر خوشیّ و بدیِّ گل من. ای بسا کآمدی اشکریزان بر من و بر دل و حاصل من. تو دَدی، یا که رویی پَری وار ناشناسا! که هستی که هر جا با من بینوا بوده ای تو؟ هر زمانم کشیده در آغوش، بیهشیِ من افزوده ای تو ای فسانه! بگو، پاسخم ده! جملات زیبا به همراه شعر افسانه نیما افسانه: بس کن از پرسش ـ ای سوخته دل! ـ بس که گفتی، دلم ساختی خون. باورم شد که از غصّه مستی. هر که را غم فزون، گفته افزون عاشقا! تو مرا می شناسی: از دلِ بی هیاهو نهفته، من یک آواره ی آسمانم. وز زمان و زمین بازمانده، هر چه هستم، برِ عاشقانم: آنچه گویی منم، وآنچه خواهی. من وجودی کُهن کار هستم، خوانده ی بی کسانِ گرفتار. بچه ها را به من، مادرِ پیر بیم و لرزه دهد، در شبِ تار. من یکی قصّه ام بی سَر و بُن عاشق: تو یکی قصه ای؟ افسانه: آری، آری قصه یِ عاشقِ بیقراری. نا امیدی، پُر از اضطرابی که به اندوه و شب زنده داری سالها در غم و انزوا زیست. قصه ی عاشقی پُر زِ بیم اَم گر مهیبَم چو دیوِ صحاری، ور مرا پیرزنْ روستایی غول خوانَد ز آدم فراری، زاده یِ اضطرابِ جهانم. یک زمان دختری بوده ام من. نازنین دلبری بوده ام من. چشم ها پُر ز آشوب کرده، یکّه افسونگری بوده ام من. آمدم بر مزاری نشسته چنگِ سازنده یِ من به دستی، دست دیگر یکی جامِ باده. نغمه ای ساز ناکرده، سرمست، شد ز چشم سیاهم، گُشاده قطره قطره سرشکِ پُر از خون. در همین لحظه، تاریک می شد در افق، صورتِ ابرِ خونین. در میان زمین و فلک بود اختلاط صداهای سنگین. دود از این بام می رفت بالا. خواب آمدْ مرا دیدگان بست جام و چنگم فتادند از دست. چنگ پاره شد و جام بشکست، من ز دست دل و دل ز من رَست، رفتم و دیگرمْ تو ندیدی. ای بسا وحشت انگیز شبها کز پسِ ابرها شد پدیدار قامتی که ندانستی اش کیست، با صدایی حزین و دل آزار نام من در بُنِ گوش تو گفت. عاشقا! من همان ناشناسم آن صدایم که از دل برآید. صورتِ مردگانِ جهانم. یک دَمَم که چو برقی سرآید. قطره یِ گرمِ چشمی تَرَم من. چه در آن کوه ها داشت می ساخت دست مردم، بیالوده در گِل لیک افسوس! از آن لحظه دیگر ساکنین را نشد هیچ حاصل. سالها طی شدند از پسِ هم … یک گوزن فراری در آنجا شاخه ای را زِ برگش تهی کرد … گشت پیدا صداهای دیگر … شکل مخروطیِ خانه ای فرد … گلّه یِ چند بز در چراگاه … بعد از این، مرد چوپانِ پیری اندر آن تنگنا جست خانه. قصه ای گشت پیدا، که در آن بود گمْ هر سراغ ونشانه، کرد از من در این راه معنی. کِی دلی باخبر بود از این راز که بر آن جغد هم خواند غمناک؟ ریخت آن خانه ی شوق از هم، چون نه جز نقش آن ماند بر خاک. هر چه، بگریست، جز چشمِ شیطان. عاشق: ای فسانه! خَسانند آنان که فرو بسته رَه را به گلزار. خَس به صد سال طوفان ننالد گل زِ یک تندباد است بیمار. تو مپوشان سخن ها که داری. تو بگو با زبانِ دلِ خود – هیچکس گوی نپْسندد آن را – می توان حیله ها راند در کار، عیب باشد ولی نکته دان را نکته پوشی پِیِ حرف مردم. این، زبانِ دلْ افسردگان است، نه زبانِ پیِ نام خیزان، گوی در دل نگیرد کسش هیچ. ما که در این جهانیم سوزان حرف خود را بگیریم دنبال: کی در آن کلبه های دگر بود؟ افسانه: هیچکس جز من، ای عاشق مست! دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ از بُنِ بام هایی که بشکست، روی دیوارهایی که ماندند. در یکی کلبه یِ خردِ چوبین، طرفِ ویرانه ای، یاد داری؟ که یکی پیرزنْ روستایی پنبه می رِشت و می کرد زاری، خامُشی بود و تاریکیِ شب. باد سرد از برونْ نعره می زد. آتش اندر دلِ کلبه می سوخت. دختری ناگه از دَر درآمد که همی گفت و بر سر همی کوفت: – ای دل من، دل من، دل من! آه از قلب خسته برآورد. در برِ مادر افتاد و شد سرد. این چنین دخترِ بی دلی را هیچ دانی چه زار و زبون کرد؟ عشقِ فانی کننده. منم عشق! حاصلِ زندگانی منم، من! روشنیِ جهانی منم، من! من، فسانه، دلِ عاشقانم، گر بود جسم و جانی، منم، من! زاده یِ عشق و نوباوه ی اشک. یاد می آوری آن خرابه، آن شب و جنگل آلیو را که تو از کهنه ها می شمردی می زدی بوسه خوبانِ نو را؟ زان زمان ها مرا دوست بودی. عاشق: آن زمانها، که از آن به رَه ماند همچنان کز سواری غباری … افسانه: تندخیزی که، رَه شد پس از او جای خالی نمایِ سواری طعمه ی این بیابانِ موحش. عاشق: لیک در خنده اش، آن نگارین، مست می خواند و سرمست می رفت. تا شناسد حریفش به مستی، جام هر جایْ بر دستْ می رفت. چه شبی، ماه خندان، چمن نرم. افسانه: آه، عاشق! سحر بود آن دَم سینه ی آسمان باز و روشن. شد ز ره کاروانِ طربناک جَرَسش را بجا ماند شیون. آتشش را اجاقی که شد سرد. عاشق: کوه ها راست اِستاده بودند، درّه ها همچون دزدان خمیده. افسانه: آری ای عاشق! افتاده بودند دل ز کف دادگان! وارمیده، داستانیم از آنجاست در یاد: هر کجا فتنه بود و شب و کین، مردمی، مردمی کرده نابود. بر سر کوه های کُپاچین نقطه ای سوخت در پیکرِ دود، طفل بیتابی آمد به دنیا … تا به هم یار و دمساز باشیم، نکته ها آمد از قصه کوتاه. اندر آن گوشه، چوپان زَنی، زود ناف از شیرخواری ببرّید. عاشق: آه! چه زمانی، چه دلکش زمانی! قصه ی شادمانِ دلی بود، باز آمد سوی خانه ی دل … افسانه: عاشقا! جغد گو بود و بودش آشنایی به ویرانه ی دل. عاشق: آری افسانه! یک جغد غمناک. هر دَم امشب، از آنان که بودند یاد می آورد جغدِ باطل. ایستاده ست، اِستاده گویی آن نگارین به ویرانِ ناتِل دست بر دست و با چشمِ نمناک. افسانه: آمده از مزارِ مقدّس عاشقا! راه درمان بجوید. عاشق: آمده با زبانی که دارد قصه ی رَفتگان را بگوید. زندگان را بیابد در این غم. حتما بخوانید : شعری کوتاه از نیما یوشیج به همراه شعر تو را من چشم در راهم افسانه: آمده تا به دست آوَ ...

ادامه مطلب  

آی سَن، هشت ساله، غیرمجاز از اردبیل؛ به جرم دختر بودن!  

درخواست حذف این مطلب
فدراسیون وزنه برداری به شکل رسمی از« آی سن ادیب» ۸ ساله (از اردبیل) دعوت می کند تا در مراسم افتتاحیه وزنه برداری جام فجر در اهواز، وزنه بزند. ۵۵آنلاین :سهند ایرانمهر در یادداشتی نوشت:◽️فدراسیون وزنه برداری به شکل رسمی از« آی سن ادیب» ۸ ساله (از اردبیل) دعوت می کند تا در مراسم افتتاحیه وزنه برداری جام فجر در اهواز، وزنه بزند. ◽️آی سن از اردبیل با مربی اش عزیز حسینی (پدر سعید علی حسینی نایب قهرمان سنگین وزن جهان) راهی اهواز شد. اما حراست نفت در سالن امام رضای شهرک نفت اجازه ورود دخترک به رقابت ها را نمی دهند و اشک دخترک اینگونه بر گونه، جاری می شود.◽️اگر این روایت صحیح باشد و استناد مسئولان امر، همان استدلال معمولی باشد که بر «مفسده و تحریک» شدن کسانی ابتنا داشته باشد که دل بیمارشان را تاب تماشای دختربچه ها نیست، به جز تاسف و دریغ، این یادآوری را نیز ضروری می کند که آنها را متوجه آینده ای کنیم که بااین روش های اشتباه، در پیش خواهیم داشت.◽️در این آینده، خبری از مادرانی نیست که به تعبیر نه چندان کامل خود اینان، قرار است دامن شان، «سکوی پرتاب مرد به معراج »باشد زیرا آن مادران، همین دخترکانی هستند که کودکی شان در نگاه این جماعت با ایفای نقش محرک جنسی و بنیان برافکندن ایمان و عفت، قرین شده بود. ◽️دخترانی که ده ها تجربه تلخ از منکوب شدن و تحقیر این چنینی را در عقبه دارند بدین ترتیب احتمالا خبری از آن سکوی پرتاب مرد به معراج هم نیس ...

ادامه مطلب  

قابل احترام مثل استقلالِ شفر/ از ناامیدی تا امیدواری با پیرمرد آلمانی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش سرویس ورزشی جام نیـوز، با توجه به اتفاقاتی که فصل قبل برای استقلال رخ داد خیلی سخت بود کهشفر بتواند از یک تیم ناقص که هزاران مشکل را همراه خود داشت تیمی زهردار و منسجم بسازد. حتی هواداران خوش بین استقلال هم نمی توانستند باور کنند تیمی که مقابل تراکتورسازی به میدان رفت همان تیمی است که تا ۲۰ روز پیش امیدی به آن نداشتند، اما تفکرات شفر نتیجه داد و استقلالی ها رفته رفته به یک تیم کم نقص تبدیل شدند، ضمن این که چند خرید خوب باعث شد این تیم جان تازه بگیرد و آن گونه بازی کند که هواداران می خواهند.فراموش نشود استقلال بازیکنانی مثل تیام و جباروف را از دست داده بود و پر کردن جای خالی این بازیکنان یکی از مهمترین دغدغه های شفر محسوب می شد، اما این مربی باتجربه، مرتضی تبریزی را جذب کرد که در همین بازی شب گذشته جزو بهترین بازیکنان استقلال بود و توانست یکی از گل های تیمش را نیز به ثمر برساند.روح الله باقری که از تیم دسته اولی خونه به خونه به استقلال آمد هم یک خرید خوب برای این تیم به حساب می آید. باقری با وجود این که تا الان گلی برای تیمش به ثمر نرسانده، اما تاثیر مثبت او در ۳ بازی گذشته استقلال نشان می دهد شفر در جذب او اشتباه نکرده است. الحاجی گرو و نیومایر هم اولین بازی خود را مقابل تراکتورسازی انجام دادند و با توجه به دقایق کمی که در زمین ...

ادامه مطلب