چه زمانی می توان با «حق ارتفاق» از اموال دیگری استفاده کرد؟  

درخواست حذف این مطلب
افراد زمانی می‫توانند از حقوقی که در قانون برای آنها به رسمیت شناخته شده استفاده کنند که از این حقوق آگاهی داشته باشند. یکی از انواع حقوقی که شاید کمتر کسی نام آن را شنیده باشد حقی به نام «حق ارتفاق» است. در ادامه برای تفهیم بیشتر، مثال هایی بیان می کنیم و راجع به چگونگی ایجاد حق ارتفاق توضیح می دهیم.مثال اول: اگر شما یک کشاورز باشید و برای آبیاری زمین خود ناگزیر شوید از زمین همسایه عبور کنید شما در زمین همسایه حق ارتفاق دارید در این مثال حق ارتفاق شما عبارت است از حق عبور؛ یعنی شما به موجب این حق می‫توانید از زمین همسایه عبور کنید. مثال دوم را در زندگی شهری و آپارتمان نشینی بیان می‫کنیم؛ فرض کنید دو ساختمان در کنار هم هستند که راه عبور یکی از آنها از محوطه ی حیاط ساختمان کناری است به عبارتی پله‫های ساختمان در محوطه ی ساختمان کناری باشد این هم مثالی از حق ارتفاق است. حق داشتن مجرای آب در ملک دیگری یا داشتن درب در ملک دیگری نیز از سایر مصادیق حق ارتفاق است؛ اکنون که با ذکر این مثال ها با مفهوم حق ارتفاق آشنا شدید به توضیح این حق می‫پردازیم.‬‬‬‬‬‬‬‬‬از مثال‫های مذکور به خوبی آشکار است که حق ارتفاق حقی است وابسته به وجود ملک و به این سبب در تعریف حق ارتفاق باید بگوییم حقی است که برای اشخاص به تبع مالکیت ایشان در املاکِ واجدِ حقِ ارتفاق در ملک دیگری ایجاد می شود. ‬‬بنابراین از ویژگی‫های بارز حق ارتفاق که وجه ممیز این حق از سایر حقوق است و از تعریف بالا نیز برمی آید این است که حق ارتفاق حقی قائم به ملک است نه به شخص. به این معنی که به تبع ملک وجود دارد و وابسته به شخص نیست. بنابراین اگر شخص الف مالک ملکی باشد که نسبت به ملک مجاور حق ارتفاقی مثلا از نوع حق عبور و مرور دارد و شخص الف این ملک را به شخص ب بفروشد حق ارتفاق به جهت تغییر مالک از بین نمی‫رود و ملک مذکور همچنان نسبت به ملک مجاور حق عبور را دارد. ‬‬‬‬‬‬حق ارتفاق چگونه ایجاد می شود؟در پاسخ باید گفت حق ارتفاق به دو صورت ایجاد می شود یا قراردادی است یا طبیعی. قراردادی یعنی اینکه مالکان دو ملک با هم توافق می‫کنند که مثلا یکی از آنها در ملک دیگری مجرای آب یا فاضلاب یا راه عبور داشته باشد و به موجب این توافق و قرارداد، حق ارتفاق برای ملک ایجاد می‫شود. زمانی که شخص حق پیدا می‫کند، این حق دائمی است یعنی تا زمانی که دو ملک وجود دارد این حق برقرار است. البته ممکن است در همان قراردادی که موجب حق ارتفاق است مالک برای مدت محدودی برای دیگری حق ارتفاق ایجاد کند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬حق ارتفاق ممکن است به خاطر وضعیت طبیعی ملک باشد مثلا زمین کشاورزی بالادستی که مجرای آبش ناگزیر از زمین پایینی عبور می کند.موضوع قابل توجه اینکه به موجب قانون رعایت این حق در درجه ای از اهمیت بوده است که قانون گذار در سال ۱۳۱۱ بر لزوم درج و ثبت حقوق ارتفاقی املاک نیز تصریح نموده است؛ ممکن است شنیده باشید که شخص برای حق ارتفاق سند دارد طبق قوانین ثبت زمانی که در سال ۱۳۱۰ ثبت املاک اجباری شد یعنی مالکان به موجب قانون مکلف شدند برای املاک خود سند مالکیت بگیرند در پروسه و تشریفات صدور سند اشخاصی که در ملکی حق ارتفاق داشتند مکلف بودند در صورت جلسه تحدید حدود ملک مربوطه این حق را ذکر کنند و این حق ارتفاق در سند مالکیت قید می‫شود. همچنان که مطابق آیین نامه ی اجرای قانون ثبت علاوه بر تصریح به درج شماره ی ملک ، تاریخ ثبت ملک در دفتر املاک ، نام و نام خانوادگی و شماره ی شناسنامه و محل صدور آن و محل اقامت و تابعیت مالک ، نوع و مشخصات ملک و محل وقوع و اجزا و متعلقات آن ، حدود ملک ، بهای ملک ، در بند ۷ از ماده ی ۱۰۳ آیین نامه ی مزبور صراحتا بر درج کلیه ی حقوقی ارتفاقی در دفتر املاک به شرح ذیل تصریح گردیده است:«حقوق عینیه که اشخاص در آن ملک دارند با اسامی صاحبان حقوق و همچنین حقوق ارتفاقیه که برای ملک مورد ثبت در املاک مجاور و یا برای املاک مجاور در ملک مورد ثبت موجود است (حقوق ارتفاقی باید در دفتر ثبت املاک ثبت شود و سند مالکیت برای آن منظور شود)»‬‬‬از دیگر ویژگی های حق ارتفاق عدم قابلیت تقسیم آن است. بنابراین اگر چند نفر مالکان مشاع ملکی باشند که این ملک در زمین دیگری حق ارتفاقی داشته باشد و این مالکان مشاع، ملک خود را بین خودشان تقسیم کنند اینگونه نیست که حق ارتفاق به یکی از آنها اختصاص یابد بلکه همه ی آنها دارای حق مزبور خواهند بود.در ضمن باید به این نکته توجه کنیم که در حق ارتفاق هم صاحب ملکی که به نفع ملک دیگری حق ارتفاق در ملک او ایجاد شده مکلف به رعایت حقوق طرف مقابل است و نباید در راستای استیفا حقوق قانونی یا قراردادی صاحب حق مانعی ایجاد کند؛ از طرف مقابل صاحب حق نیز در اعمال حق خود مکلف به رعایت متعارف و حدود اذن خواهد بود و نباید اعمال حق خود را موجب اضرار به غیر و تجاوز به حریم شخصی ایشان قرار دهد.تفاوت حق ارتفاق و حق انتفاع چیست؟در خاتمه با توجه به ب ...

ادامه مطلب  

تفاوت انسانی که رمان می خواند با انسانی که رمان نمی خواند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش لیزنا بر اساس اعلام مجله فرهنگی هنری بخارا، در این جلسه که به مناسبت سی امین سالگرد انتشار کتاب «صد سال داستان نویسی ایران» برگزار می‎شد، ابتدا علی دهباشی درباره انتشار تاریخ داستان‎نویسی مدرن در ایران چنین گفت:پیش از انتشار این کتاب، وقتی به فهرست کتاب‎هایی نگاه می‎کنیم که به ادبیات داستانی در ایران می‎پردازد، به وِیژه از زمانی که نخستین داستان مدرن فارسی به قلم محمدعلی جمالزاده منتشر شد، کمبود پژوهشی چنین وسیع خودنمایی می‎کند. «صد سال داستان‎نویسیِ ایران» نوشته حسن میرعابدینی اول بار توسط انتشار تندر به مدیریت آقای بنی‎صدر روانه بازار نشر شد و پس از آن نشر چشمه راه را ادامه داد.دهباشی ادامه داد: ناگفته نماند پیش از بررسی میرعابدینی، منتقدین ادبی درصدد کالبدشکافی داستان‎های چند تن از نویسندگان ادبیات داستانی در ایران برآمده بودند، اما صرفاً در کسوت منتقد و نه مورخ و منتقد ادبیات. و طبعا گستره‎ای که بررسی می‎شد به جامعیتی کاری که میرعابدینی بر عهده گرفت نبود. این اثر که تاریخ صد سال داستان‎نویسی را در ایران از زمان اولین داستان‎های مدرن تا آغاز دهه‎ی هفتاد شمسی روایت می‎کند؛ کوشیده تا از نویسندگانی نام برد که طی این صد سال در حوزه‎ی ادبیات داستانی قلم زده‎اند و توانسته‎اند جاپایی در این حیطه برای خود دست و پا کنند. و به همین جهت این کتاب مرجعی شده است برای دانشجویان و علاقمندان به ادبیات داستانی و نیز نویسندگان معاصر تا نسل‎های پیش از خود را بهتر بشناسند. به گفته وی مجله کَلک، در آغاز، و سپس مجله بخارا یگانه مجله‎ای بود که به اهمیت این کتاب توجه نشان داد.علی دهباشی اشاره‎ای در رابطه با کارنامه میرعابدینی گفت: حسن میرعابدینی منتقد و مورخ ادبیات داستانی در ایران است و آثار فراوانی در این زمینه منتشر کرده است که از جمله چنین می‎توان برشمرد:-صد سال داستان نویسی ایران، نشر چشمه، ۱۳۶۶ تا ۱۳۸۳، چاپ هفتم ۱۳۹۶ (ترجمه به ترکی استانبولی از سوی استادان دانشگاه آنکارا، ۲ جلد، ۲۰۰۲)-فرهنگ داستان نویسان ایران، ویرایش جدید، نشر چشمه، ۱۳۸۶-هشتاد سال داستان کوتاه ایرانی، ۳ جلد، کتاب خورشید، ۱۳۸۴، چاپ ششم در دو جلد، ۱۳۹۳-سیر تحول ادبیات داستانی و نمایشی، دو جلد فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۷ و ۱۳۹۱-مروری بر تاریخ نگاری ادبیات معاصر، چهار دفتر، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۸ و ۱۳۸۹ و ۱۳۹۴-در ستایش داستان-مقاله ها و گفت و گوها، نشر چشمه، ۱۳۸۹-تاریخ ادبیات داستانی ایران، انتشارات سخن، ۱۳۹۲-تک چهرۀ نویسنده، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دفتر اول، ۱۳۹۵-شهروند شهرهای داستانی- تحلیل زندگی و آثار محمدعلی جمال زاده، دنیای اقتصاد، ۱۳۹۶-سرگذشت تاریخ نگاری ادبیات معاصر، نشر نو، ۱۳۹۶مقالات متعدد در مجلات ادبی کلک، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، زنان، جهان کتاب، بخارا، نامۀ فرهنگستان، نگاه نو، اندیشۀ پویا، ایرانشهر و ….”نوشتن مدخل هایی در زمینۀ ادبیات معاصر برای دانشنامه های ایرانیکا (ادیتور احسان یارشاطر)، دانشنامۀ زبان و ادب فارسی (ادیتور اسماعیل سعادت)، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، شش جلد از ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۵-دانشنامۀ دانش گستر (ادیتور کامران فانی)، ۱۳۸۹ – دانشنامۀ ایران- دایره المعارف بزرگ اسلامی ۱۳۸۹ – دانشنامۀ فرهنگ مردم –فرهنگ آثار ایرانی اسلامی (ادیتور علی داود و احمد سمیعی گیلانی)، جلد سوم ۱۳۹۰ .”سردبیر مجلۀ بخارا در ادامه به فعالیت های آموزشی میرعابدی پرداخت و بیان کرد:ایشان مدرس ادبیات معاصر در دانشگاه زنجان (۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵) و دانشگاه حافظ شیراز (۱۳۹۲)، دوره های آموزشی مرکز نشر دانشگاهی (۱۳۷۹، ۱۳۸۰، ۱۳۸۱، ۱۳۸۵، ۱۳۸۶)، المپیاد ادبی (۱۳۸۴ تا ۱۳۸۹)، دوره های فوق برنامۀ دانشگاه امیرکبیر (۱۳۸۰ و ۱۳۸۲) و دانشگاه تربیت معلم (۱۳۸۰) و انجمن نقد ادبی ایران(1393)به گفته دهباشی، وی همچنین سخنرانی هایی در سمینارهای ادبی در اکثر دانشگاه های ایران و واشنگتن دی سی و m.e.s.a ، انجمن دیدار و گفت و گو، پاریس، ۲۰۰۴، abf استکهلم، ۲۰۰۴، اپسالا، ۲۰۱۶، s.o.a.s لندن، ۲۰۰۶، دانشگاه اوساکا ژاپن، ۲۰۰۶ و ۲۰۱۰، دانشگاه دهلی، ۲۰۰۸، آکادمی هند ۲۰۱۶ داشته است.فضای چندان دوستانه ای حول کتاب نبودمیرعابدینی در سخنانی با بیان اینکه از زمان انتشار کتاب «صد سال داستان نویسی» با علی دهباشی آشنا شده است گفت: بسیاری که در عرصۀ ادبیات فعال بودند نمی توانستند این را بپذیرند که شخصی که سابقۀ ادبی نداشته است چنین مجموعه ای را تألیف کند. فضای چندان دوستانه ای حول کتاب نبود. به معرفی یکی از دوستان با دهباشی َآشنا شدم و از آن زمان تا به امروز که سی سال گذشته است، همواره از کمک های ایشان بهره مند بودم و نظاره گر فعالیت پیگیر ایشان در مجله نگاری بودم. شروع به همکاری با کلک و بعد بخارا کردم که این دو نشریه از معدود مجلات ادبی هستند که هنوز هم وقتی بدان مراجعه می کنیم، مطالب خواندنی کم ندارد. بسیاری از مجلات هستند که وقتی دو سه ماهی از تاریخ انتشارشان بگذرد دیگر کم تر ما را جذب می کنند.هر زمان کتابی پیدا نمی کردم و به ایشان مراجعه می کردم، با دست و دلبازی مطالب را در اختیار من قرار می دادند.او ادامه داد: آدم های دیگری هم در کنار من بودند. همسرم در زمینۀ تألیفاتم حضور مؤثری داشت. آن زمان نه کامپیوتری داشتیم، نه دستگاه تایپی. همگی دست نویس بود و بسیاری از این نوشته ها را ایشان پاک نویس می کرد و در زمان نمونه خوانی با هم می خواندیم. خوشبختانه کتاب از نظر ناشر هم شانس آورد. من لازم است ذکر خیری از آقای رضا بنی صدر در نشر تندر داشته باشم. وقتی کتاب را از طریق زنده یاد مهدی سحابی به ایشان دادند گفت که من چاپش می کنم. با اینکه من سابقه یا اسمی در زمینۀ کار مطبوعات نداشتم. بعد ها هم کتاب را به آقای حسن کیائیان نشر چشمه دادند و ایشان هم انصافا ناشر خوبی برای من بودند. و این کتاب با کمک دوستان و تلاش هایی که برایش شد، کتاب موفقی بود و طبیعتا همانند هر کار آغازین دیگری مسائل و مشکلات خود را داشت چرا که هیچ راهی باز نبود که بخواهیم در ادامۀ رهروان پیشین آن را ادامه دهیم. و در واقع با این کتاب راه نگارش بخشی از تاریخ ادبیات معاصر مربوط به داستان گشوده شد.وی در مورد زندگی خود توضیح داد: زندگی در روال معمولش نبود. من در جنوب شهر تهران، منطقۀ شهباز جنوبی به دنیا آمدم. میدان شوش و خراسان و … و پدرم پیشه ور بود و مغازۀ کوچکی داشت. ما با کار یَدی زندگی را می گذراندیم و بعد هم دورۀ انقلاب بود و آن روال عادی زندگی که معمولا نسل های پیشین یا نسل های بعدی در پیش گرفتند، به نوعی گسسته شد و کار یدی همچنان ادامه پیدا کرد. بعد از یک کار طولانی ساعت ده شب به منزل آقای دهباشی نزدیک مسجد نوریان می رسیدم و در آنجا با ایشان صحبت می کردم و کتاب و مجله ای می گرفتم و بعد به خانه می رفتم تا ساعت دو سه نیمه شب کار می کردم. همین روال بود کار به همین شکل پیش رفت و با صد سال داستان نویسی دورۀ جوانی و میانسالی گذشت تا پیر شدیم.علی دهباشی در ادامه بیان کرد:در زمینۀ تاریخ ادبیات پس از آثار دکتر ذبیح الله صفا و ادوارد براون و غیره بر تاریخ صد و پنجاه سال اخیر و بعد از کار بزرگ یحیی آرین پور تحت عنوان «از صبا تا نیما»، کارهای بسیاری انجام شد. البته دکتر رضا براهنی نیز در کتاب «طلا در مس» و آقای سپانلو و غیره کارهایی در این بخش داشتند. تمام این ها به سرعت در میان نسل جوان مورد استقبال قرار گرفت. به گفته دهباشی حسن میرعابدینی از یک متدولوژی بهره برده است که بر اساس شیوه های جدید نقد ادبی و بررسی ادبیات استوار است. ولی روندی را در پیش گرفته است و یکی از زمینه های موفقیت وی تداوم این کار به صورت تاریخی و موضوعی است.میرعابدینی در پاسخ سوال دهباشی که بحث وی در این اثر با کدام نویسنده ختم می شود؟ گفت: ما در دانشکدۀ روزنامه نگاری درس ادبیات معاصر را با آقای صدرالدین الهی گذراندیم. و ایشان برای دو واحد درس، دو جلد کتاب از صبا تا نیما و یک سخنرانی از شفیعی کدکنی در مورد تاریخچۀ شعر نو و چند جزوۀ دیگر که خودشان در مورد دهخدا نوشته بودند، ارائه کردند. خواندن کتاب از صبا تا نیما نخستین جرقه ها را در ذهن من زد که آقای آرین پور تا نیما و جمالزاده کار کرده بود. من این کار را در بخش داستان ادامه دادم و مراحل خود را از اواخر دهۀ پنجاه گذراند تا یک دهۀ بعد به مرحلۀ چاپ رسید.میرعابدینی ادامه داد: نگارش تاریخچه را از نخستین جوانه های ادبیات منثور داستانی در ایران آغاز کردم: دهۀ ۱۲۷۰ ش که در سال ۱۲۷۱ کتاب «احمد» طالبوف و ۷۴ که سیاحت نامۀ ابراهیم بیگ زین العابدین مراغه ای چاپ می شود و ۸۴ مسالک المحسنین طالبوف چاپ می شود و به هر حال این آثار در دهۀ ۷۰و ۸۰ شمسی مرحلۀ شروع نمونه های پیشا رمانی در ادبیات ایران هستند مرحله به مرحله پیش آمدم و جلد آخر من سال در تاریخ دوران ۱۳۷۴ بسته شد. در واقع کار اصلی از سال ۱۲۷۰ تا ۱۳۷۰بود (یک دهۀ صد ساله).تاریخ ادبیات نگاری به نوعی روایتگری استمیرعابدینی در مورد تکنیک نگارش خود گفت: در این سال هایی که پرداختن به تاریخ و اجتماع از گناهان کبیره شده است، مورد انتقاد قرار گرفتم که چرا نگاه به ادبیات را با یک نگاه اجتماعی- تاریخی بررسی کرده ای! پاسخ دادم که من در پرداختن به تاریخ ادبیات فارغ از مفاهیم اجتماعی و تاریخی نوعی نا تمامی حس می کنم. به دلیلی اینکه درست است که هر نویسنده فردیت خلاق خود را دارد و اثر وقتی پدیدار شود به عنوان یک موجود قائم به ذات فراتر از زمان و تاریخ حرکت می کند ولی اثر در یک دورۀ تاریخی و فضای اجتماعی خاصی به وجود آمده است. من فکر می کنم هیچی تفکری بی علت نیست. یعنی علت دارد که نخستین رمان واره های فارسی دهۀ ۱۲۷۰ شمسی یا دورۀ بیداری مشروطه به وجود می آید. باید زمینه ها و بسترهایی آماده شده باشد که زبان به مرحلۀ رُمانی برسد و نویسندگان به مرحله ای برسند که لزوم پدید آوردن داستان و رمان را احساس کنند. این زمینه ها و این ساخت هایی که پدیدار شده است باید مورد توجه قرار بگیرد.او ادامه داد: شیوۀ کار من بدین شکل بود که دوره ای از تاریخ را مورد توجه قرار می دادم و آثار منتشر شده در این دوره را برای خود فهرست می کردم. آثار هر نویسنده ای را کامل می خواندم. مثلا اگر به جلال آل احمد می رسیدم. تمام کارهای ایشان را می خواندم و سعی داشتم با یک روش ساختار گرایانه آن فکر و اندیشۀ زیباشناختی چیره بر کار او را کشف کنم. کار مشکلی بود و وقتی آن رگه را پیدا می کردم می توانستم تمام آثار آل احمد را به نوعی به آن رگه وصل کنم و چهرۀ نویسنده ای با نام آل احمد و هدایت را مشخص کنم. بعد از مطالعۀ اینچنینی احساس کردم بین نویسندگان یک دوره ارتباطاتی وجود دارد. یا از لحاظ شکل ها و فرم هایی که در آن دوران مطرح بوده در تمامی آثار استفاده شده است. ولی یک ارتباط های بینامتنی و بینا تاریخی آثار نویسندگان دوره های مختلف را به هم ربط می دهد. سعی کردم این خط ربط را پیدا کنم. اینکه آن خط ربطی که آثار نویسندگان را به هم ربط می دهد چیست؟ از این طریق به دسته بندی های مختلفی رسیدم که مثلا یک دوره ادبیات اقلیمی باب می شود یا ادبیات زنان در دوره ای به شکوفایی می رسد. در یک نوشتۀ تاریخ ادبی مهم ترین نکته این است که ما آن خط ربط را میان تاریخ و نوشتۀ نویسنده پیدا کنیم. وگرنه کار تبدیل به یک تذکره ای به شیوۀ قدما یا یک مجموعه ای فهرست آثار می شود و انتظارات من از گردآوری این اثر بیش از این ها بود. بورخس می گوید که نوشتن تاریخ ادبیات مثل مرتب کردن کتابخانۀ آشفته است. شما وقتی این کتابخانه را با چند صد کتاب دراین زمینه مرتب کنید باید به نوعی این ها را به هم ربط دهید. اگر آن عوامل پنهان را پیدا کردید آن زمان است که مؤلف می تواند حیات ادبی دوره را پیش چشم خوانندۀ خود بگذارد. وی افزود: البته تاریخ ادبیات نگاری به نوعی روایتگری است. بخصوص تاریخ ادبیات روایت و داستان. شاید اگر همین تاریخ را شخص دیگری بنویسد چشم انداز دیگری مقابل چشم خواننده قرار دهد. در روایت همانطور که نویسنده طرح و پیرنگی را در نظر می گیرد و با انتخاب حوادث و واقعیت ها و شیوۀ در کنار هم نهادن این واقعیت ها و نو مایگی، داستان خود را خلق می کند، با توجه به اینکه موضوع ها تکراری است پس آن چیزی که کار نویسنده را تازه می کند، طرح و پیرنگی است که برای ارائۀ این موضوعات کهنه می چیند. و تاریخ ادبیات نگار هم یک چنین کارهایی می کند. یک طرح و پیرنگی دارد و بعد با انتخاب آدم ها و شخصیت هایی که کار می کنند، اثر خود را به وجود می آورد. من می توانم بگویم این روایت من از تاریخ داستان نویسی معاصر ایران است.آیا می توان جمالزاده را به عنوان نخستین نویسندۀ ادبیات داستانی مدرن دانست؟عابدینی در پاسخ به سوال دهباشی که پرسید آیا می توان جمالزاده را به عنوان نخستین نویسندۀ ادبیات داستانی مدرن دانست؟ گفت: طبقه بندی در کارهای ادبی و علوم انسانی خیلی قطعی و دقیق نیست. به هر حال این طبقه بندی می تواند به نوعی هم پوشانی هایی داشته باشد. یک دورۀ اولیه داریم که کارهای طالبوف و زین العابدین مراغه ای است و هنوز وارد مرحلۀ مدرن ادبیات داستانی نشده ایم. این ها کارهای بینابینی هستند. کارهایی بین تألیف و اقتباس. یک کارهایی را نویسندگان آن دوره از غرب گرفتند و فرم های نمایشنامه و رمان -که ما در ادبیات کلاسیک خود نداشتیم- برای اولین بار از این فرم ها گرفته شده است. دهخدا و غیره اشخاص پیش تازی در این زمینه بودند. و به تعبیر باختین که می گوید نثر وقتی رمانی می شود که آن جمود نثر کلاسیک و اساتید با دو عنصر طنز و فولکلور در هم شکسته شود و نثر رُمانی و آمادۀ به کار گرفته شدن در رمان شود. میرزا حبیب اصفهانی و دهخدا این کار را پیش بردند و جمالزاده این ادامه دهندۀ این روش بود.او افزود: جمالزاده در میان مَفصلی بین دو دوره بود. از سویی ادبیات جدید غرب دورۀ خود را درک کرده بود و از سویی دیگر وقوف کاملی به شیوۀ افسانه نویسی شرقی داشت. کار مهمی که او انجام داد در واقع ایجاد این دو اتصال به یکدیگر بود. داستانی از جمالزاده در کتاب هشتاد سال داستان کوتاهم نیاوردم به دلیل اینکه معتقدم که جمالزاده در نقطۀ پایان دورانی قرار می گیرد که پس از آن دوران ادبیات مدرن ما با هدایت شروع می شود. ولی از کسانی است که پس از او، مبدعان اولیه خیلی به داستان جدید نزدیک می شوند. او آن طرح های کاریکاتوری دهخدا و میرزا حبیب را به تیپ های شخصیتی نزدیک می کند. هر چند آثار او ذهنیات، روانشناسی و ساختار درونی که شخصیت های داستانی هدایت دارند، ندارند اما به تیپ های شخصیتی نزدیک می شوند. من در کتاب «شهروند شهرهای داستانی» سعی کرده ام به این موضوع بپردازم و جایگاه و نقش جمالزاده را مشخص کنم. می شود گلچین داستان ایرانی را با جمالزاده شروع کرد و اگر بخواهیم مقداری از خط و خطوط طبقه بندی را بیشتر رعایت کنیم این تاریخ با هدایت آغاز می شود.به گفته علی دهباشیجمالزاده در خاطره ای از نخستین داستان چهارشنبه هایی که در کمیتۀ ملّیون در شهر برلین تشکیل می شد می گوید و اشاره می کند که در هر چهارشنبه که هر کسی چیز تازه ای می نوشت، من «فارسی شکر است» را نوشتم و با ترس و لرز می خواندم و دائم زیر چشم نگاه می کردم که تقی زاده و قزوینی چه خواهند گفت. خیلی نگران بودم و وقتی قزوینی نوشته را تأیید کرد، آن زمان آغاز نویسندگی من بود و به نوعی هم می توان تعبیر کرد که فارسی شکر است یکی از نخستین داستان های زبان فارسی به شمار می رود.نثر داستانی باید در خور طرح و پیرنگ و مضمون داستان باشدمیرعابدینی در مورد مسئلۀ نثر داستان نویسی «شلخته» دانستن این نثر بخصوص در نثر نویسندگان جدیدتر گفت: جمالزاده در یکی از رمان هایش صحبت جالبی در مورد نثر دارد. می گوید زبان مثل یک رود خروشان است و دائم در حرکت است و با خود آن خاشاکی را که رویش کشیده شده است، می برد. زبان زنده و جاری است و کلماتی در آن وارد و کلماتی خارج می شود و این ویژگی زبان است.او ادامه داد: تغییر تحولات اجتماعی و فرهنگی رخ می دهد و وقتی ما با جهان بیرون ارتباط پیدا می کنیم، خواسته و ناخواسته به دوران پسا مدرن پرتاب می شویم و زبانمان هم تغییر می کند. حسن زبان فارسی در این است که خیلی خوب از پس این مسائل برمی آید و این ها در خود حل می کند و پیش می برد. دیگر در زمینۀ نثر داستانی به شیوۀ ابراهیم گلستان نوشتن، در جامعه مطرح نیست. نثر داستانی باید در خور طرح و پیرنگ و مضمون داستان باشد. که اگر قرار است از مردم ته شهر بنویسم دیگر زبان خیلی فاخر و شیک را نمی توان به کار برد. زبان باید در خور آن زندگی و آدم ها باشد. همانند کار جالبی که چوبک می کند که نه تنها واژگان بلکه سعی دارد که نحو زبانی را هم به فضا نزدیک کند. اگر جمالزاده به زبان کلاسیک می نویسد ولی واژگان و مَثل ها و اصطلاحات محاوره ای را وارد ادبیات داستان می کند. چوبک این تغییر به شکل دیگری را در آثارش می آورد. مثلا نحو محاورۀ عامه را می گیرد. البته این به معنی شکسته نویسی نیست. که بسیاری از نویسندگان مخالف آن هستند و درست هم هست. چون شکسته نویسی معمولا به شیوۀ محاورۀ تهرانی است و در نقاط مختلف کشور به سختی خوانده می شود. این است که این نثر داستانی به طبع آشنایی های نویسندگان با مکتب ها و نظریه های جدید تغییر می کند. وقتی هدایت می خواهد از درون آدم ها بنویسد، و به سوررئالیسم توجه می کند، خب طبیعتا زبانش هم تغییر می کند. در «بوف کور» و «سه قطره خون» از واژه هایی باب طبع مکتب سوررئالیسم استفاده می کند. این تغییرها اگر آگاهانه و در جهت هماهنگی متن با زبان باشد، خوب است. ولی اگر تقلیدی باشد معمولا نتیجۀ خوبی نخواهد داشت.وی افزود: در زبان داستان نویسان امروز زبانی را می پسندم که این هماهنگی را داشته باشد. در کار داستان نویسان امروز با اینکه گاهی متن در حوزۀ تاریخی نیست و موضوع روز است اما با یک زبان ارکائیک نوشته شده است که این هیچ همگونی و هم خونی با ماجرا ندارد. و دیگر اینکه زبان باید مبتنی بر سنت زبانی و ادبی ما باشد. بسیاری از داستان گوهای جوان ما فن داستان گویی را می دانند اما نثر ضعیفی دارند.زبان در آثار جمالزاده سیل وار می آیدعلی دهباشی با بیان اینکه یکی از مشکلاتی که در نثر نویسندگان داریم این است که در مقابل توصیه های ما در خوانش آثار کلاسیک همچون تاریخ بیهقی، گلستان سعدی، مرزبان نامه و جوامع الحکایات مقاومت می کنند و می گویند که این ها به چه کار ما می آید! توضیح داد: طبیعی است که سوژه های بسیار مهمی در ایران وجود دارد ولی ناتوانی در بیان است. چرا که گنجینۀ واژگان ذهنی ای که آن ها در اختیار دارند، محدود است. با یک مشت مطالب در مجله، روزنامه و سایت و غیره زبان نویسنده درست تربیت نمی شود. بنابراین شما ارتباط یک نویسنده و شاعر با سرچشمه های زبان را بیان کنید. اگر نویسندۀ داستان امروز بیهقی و ناصر خسرو نخوانده باشد هرگز نخواهد توانست که چیزی بنویسد. اگر آل احمد و هدایت و غیره موفق شدند و داستان های ماندگاری خلق کردند علت اصلی این است که با سرچشمه های زبان ارتباط داشتند. آل احمد در مصاحبه ای می گوید که من بیش از صد بار سفرنامۀ ناصر خسرو را تدریس کردم. نثر آن ها زاییدۀ این ارتباط است. گرچه این بی علاقگی نسبت به ادبیات کلاسیک ایران از آموزش بسیار غلط دبیرستان ها و دانشگاه ها حاصل می شود ولی این دلیل بر بی تفاوتی به این متون نیست. او در ادامه پرسید: در اهمیت ارتباط اینکه چرا این ها مهم هستند و چگونه کاربردی در ادبیات مدرن دارند بگویید؟میرعابدینی پاسخ داد: رسم جاری این است که جمالزاده جز «یکی بود، یکی نبود» کار شاخص دیگری ندارد و باقی کارها به دردنمی خورد. من برای کتاب خود، تمام کتب جمالزاده را خواندم در «راه آب نامه» از گنجینۀ زبانی این نویسنده حیرت زده شدم. زبان در آثار او سیل وار می آید. وقتی لحن یک زن عامی را می سازد یا وقتی که لحن یک میرزای دفتری را خلق می کند، به حدی در ذهنش واژه دارد که حیرت می کنی. زبان در دست این ها مثل موم بود.او ادامه داد: متون کلاسیک از دو جنبه به کار داستان نویس های ما کمک می کند. یکی همان مسئلۀ زبانی است. بزرگان ادبیات ما ادبیات کلاسیک را خوانده بودند و به همین دلیل دایرۀ واژگانی گسترده و دست بازی در پروراندن موضوع و مضمون داشتند.وی افزود: در بخش دیگر خواندن آثار کلاسیک نویسنده را با بوطیقای داستان ایرانی آشنا می کند. معتقدم هر ملت بافرهنگی -که ایرانیان صاحب یکی از کهن ترین فرهنگ جهان هستند- برای بیان نگاه خود به هستی و انسان و زندگی، شیوۀ روایتی خاص خود را بوجود می آورد. ملت هایی که شیوه های روایتگری بوجود می آورند ملت هایی هستند که جنبۀ فرهنگی قوی دارند. ملت هایی که عادت دارند به مسائل و مفاهیم و نگاه های خودشان در زندگی را در داستان های تمثیلی بیان کنند از جمله آن هایی هستند که صاحب بوطیقای داستان نویسی می باشند. متأسفانه بر بوطیقای داستان فارسی کار جدی ای صورت نگرفته است. دوره ای در سال های ۲۰ ، ۳۰یک سری نویسندگان سیاسی از قالب افسانه ها استفاده کردند و آن ها را به نمونه های سمبلیک تبدیل کردند. اشخاصی همانند طبری و به آذین و حتی هدایت در آب زندگی از جمله آن ها بودند. در دهۀ چهل یکی از اولین کسانی که سعی کرد این بوطیقا را دریابد و در داستان از آن استفاده ...

ادامه مطلب  

دو تالار جدید به موزه ملی ملک اضافه می شود  

درخواست حذف این مطلب
معاون فرهنگی کتابخانه و موزه ملی ملک اعلام کرد: با استانداردهای موزه ای تولید داخل کشور، دو تالار «مجموعه تمبرهای حاج جسین ملک» و «تالار هزار دستان» در این موزه ایجاد می شود.جمهوریت؛ کتابخانه و موزه ملی ملک به عنوان یکی از موقوفات حاج حسین آقا ملک در تهران، روز پنج شنبه ۱۲ مرداد و در آستانه ولادت امام رضا (ع) دو تالار جدید را در طبقه دوم این موزه با نام های «مجموعه تمبرهای حاج حسین آقا ملک» و «تالار هزار دستان» افتتاح می کند. رضا دبیری نژاد، رییس موزه ملی ملک توضیح داد: از چند سال پیش یک پروژه استانداردسازی در کتابخانه و موزه ملی ملک آغاز و بر این اساس، مخازن و کارگاه های مرمت در موزه در فاز اول افتتاح شدند، در فاز دوم نیز تالارهای جدید کتابخانه ای در موزه آغاز به کار کردند، همچنین پیش از این در حدود دو سال پیش دو سالن «حاج حسین ملک» و «کمال الملک» افتتاح شدند و امروز در فاز جدید این عملیات؛ در طبقه دوم کتابخانه و موزه ملی ملک، تالارهای جدید موزه ای با نام «مجموعه تمبرهای حاج حسین آقا ملک» و «تالار هزار داستان» افتتاح می شود. او با بیان این که جمع آوری تمبر از علاقمندی های حاج حسین ملک بوده است، افزود: وی در طول حیات اش یک مجموعه تمبر از تمبرهای ایرانی و خارجی گردآوری کرده بود، اقدامی که در آن زمان یک پدیده نسبتا نو محسوب شده و ارزش های فرهنگی تاریخی خاص خود را داشته است. در این مجموعه، تمبرهای منحصربفردی از ایران و دنیا از نظر نفیس بودن وجود دارند، بنابراین می توان گفت که مجموعه تمبر حاج حسین ملک منحصربه فردترین مجموعه تمبر ایران با حدود ۶۰ هزار تمبر است. وی با اشاره به توجه به نوع نگاه حاج حسین ملک به مجموعه تمبر، برای نمایش این مجموعه اظهار کرد: در این زمینه یک روایت که بتواند تاریخ معاصر و ابعاد فرهنگی و اجتماعی مختلف تمبر را به نمایش بگذارد طراحی شد، از سوی دیگر شاید ویژگی دیگر سالن این باشد که بتوانیم استانداردهای لازم موزه ای را در آن رعایت کنیم. او رعایت در ساخت ویترین و نورهای موزه ای و شیوه های معرفی عرضه و تکنولوژی های اطلاع رسانی را از نمونه های قابل توجه موزه ملک در این زمینه دانست و اضافه کرد: این اقدام با هدف ایجاد فضای جذاب و تعاملی برای مخاطب انجام می شود تا بتوانند مخاطب را بهتر با آثار خود آشنا کند. قرار نیست همه موزه ها مانند یکدیگر باشند دبیری نژاد با تاکید بر این که بسیاری از موزه ها در کشور مجموعه تمبر دارند، اما قرار نیست همه موزه ها مانند یکدیگر باشند، ادامه داد: در واقع هر موزه قرار است روایت خود را براساس منظری که برایش اهمیت دارد، داشته باشد. منظر موزه ملی ملک نیز می تواند توجه به نگاه حاج حسین ملک که یک نگاه میراث وارِ فرهنگِ ایرانی است، باشد. مدیر موزه ملی ملک نمایش مجموعه تمبر در موزه ملک را خصوصیتی دانست که باعث می شود تا تالار تمبر موزه در کنار دیگر تالارهای سکه، خوشنویسی و نگارگری دیده شود و افزود: این باعث می شود پیوندهایی بین آثار برقرار شود، که در این جریان مخاطب می تواند در مرز شباهت ها یا روایت های تاریخی درک بهتری از آثار پیدا کند. مجموعه تمبرهای حاج حسین ملک در کتابخانه و موزه ملی ملک این موزه دار با اشاره به این که از تحولات تاریخ معاصر و دوره های مختلف آن و حتی تحولات فرهنگی و اجتماعی مانند ورزشی، خیریه، طبیعت و حتی کودکان تا امروز تمبرهای زیادی منتشر شده است، ادامه داد: این تنوع می تواند تلاطم های اجتماعی و فرهنگی این دو قرن گذشته در ایران را نشان دهدف بنابراین امروز زمانی که این تالار موزه ای در کنار دیگر تالارها قرار می گیرد، می تواند یک روایت کامل تری از تاریخ ایران و حتی بخش معاصر را در بربگیرد. دبیری نژاد وجود تمبرهای خاص ارزشمند در مجموعه تمبرهای حاج حسین ملک را که قرار است از امروز در تالار تمبر این موزه به نمایش درآید را از معدود تمبرهایی دانست که احتمال دارد در دیگر موزه ها به نمایش درآمده باشد و اظهار کرد: این تمبرها می توانند آثار تکمیلی ارزشمندی برای پژوهشگرانِ تمبر و تمبرشناس ها و کسانی که نگاه های کلکسیونی به مجموعه تمبر دارند، باشد. استانداردهای موزه ای را در داخل تولید کردیم معاون فرهنگی کتابخانه و موزه ملی ملک یکی از معضلات و چالش های همیشگی در موزه ها را نور و استانداردهای موزه ای دانست و تصریح کرد: در سال های گذشته موزه ملی ملک برای تهیه نور از نورهای ایتالیایی و برخی کشورهای دیگر استفاده می کرد، اما به مرور دچار چالش هایی مانند پشتیبانی نور، هزینه زیاد و انتقال در دوره تحریم شد، تا دوره اخیر که با هدف استانداردسازی موزه ای، یک کار مطالعاتی انجام شد و مجموعه استانداردهای لازم برای نور و ویترین به دست آمد و این موزه با سازنده های داخلی وارد مذاکره شد، در ادامه برای نخستین بار و بعد از یک سال کار نمونه سازی و تحقیقاتی به طور مشترک با شرکت های معتبر داخلی، موفق شدیم نورِ استاندارد موزه ای در داخل کشور تولید کنیم. او با بیان این که برای نخستین بار قصد داریم در تالارهای این دو موزه که افتتاح می شوند از نور استاندارد موزه ای تولید شده در داخل کشور استفاده کنیم، ادامه داد: این نورها از نظر کیفیت قابل رقابت با نورهایی هستند که از کشورهای دیگر تولید می شوند، همچنین از نظر هزینه بسیار کمتر هستند و تولید کنندگانِ آن داخلی و قابلیتِ پشتیبانی و حمایت داخلی از این نورهای استاندارد را دارند، بنابراین بسیاری از موزه ها در مراکز مختلف کشور و حتی کسانی که در حوزه های هنری فعالیت می کنند، به راحتی می توانند از این نمونه ی تجربه شده، استفاده کنند. مدیر موزه ملی ملک با بیان این که کارشناسان این موزه؛ برای اطمینان از کیفیتِ نورها، ماه ها در بخش آزمایشگاه و مرمت آزمایش های تحقیقاتی انجام داده اند، بیان کرد: براساس ای ...

ادامه مطلب  

زندگینامه کامل امام حسین (ع)  

درخواست حذف این مطلب
دومین فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ایشان باد، در خانه وحی و ولایت چشم به جهان گشود.چون خبر ولادتش به پیامبر گرامی اسلام (ص) رسید، به خانه حضرت علی (ع) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بیاورد. اسما او را در پارچه ای سپید (2) (س) آمد و اسما پیچید و خدمت رسول اکرم (ص) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهای اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش ، امین وحی الهی ، جبرئیل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبیر) چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسین) خوانده می شود نام بگذار. (4)برای موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پیغمبران هستی . و به این ترتیب نام پرعظمت “حسین ” از جانب پروردگار، برای دومین فرزند فاطمه (س) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای کشت ، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقیقه (7) نقره صدقه داد.حسین (ع) و پیامبر (ص)از ولادت حسین بن علی (ع) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پیامبر راستین اسلام (ص) درباره حسین (ع) ابراز می داشت ، به بزرگواری و مقام شامخ پیشوای سوم آگاه شدند. سلمان فارسی می گوید: دیدم که رسول خدا (ص) حسین (ع) را بر زانوی خویش نهاده او را می بوسید و می فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانی ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدایی که نه نفرند و خاتم ایشان ، (8) قائم ایشان (امام زمان “عج “) می باشد. انس بن مالک روایت می کند: وقتی از پیامبر پرسیدند کدام یک از اهل بیت خود را بیشتر دوست می داری ، فرمود:بارها رسول گرامی حسن (ع) و حسین (ع) را به سینه می فشرد و (9) حسن و حسین را، (10) آنان را می بویید و می بوسید. ابوهریره که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عین حال اعتراف می کند که : “رسول اکرم را دیدم که حسن و حسین را بر شانه های خویش نشانده بود و به سوی ما می آمد، وقتی به ما رسید فرمود هر کس این دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ، و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است . عالی ترین ، صمیمی ترین و گویاترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر و حسین را می توان در این جمله رسول گرامی اسلام (ص) خواند که فرمود: “حسین از من و من از (12) حسینمامام حسین (ع) با پدرشش سال از عمرش با پیامبر بزرگوار سپری شد، و آن گاه که رسول خدا (ص) چشم ازجهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زیست . پدری که جز به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگی نگذرانید، جز خدا ندید و جز خدا نخواست و جز خدا نیافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند،همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام این مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد، و در چند سالی که حضرت علی (ع) متصدی خلافت ظاهری شد، حضرت حسین (ع) در راه پیشبرد اهداف اسلامی ، مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید، و در جنگهای “جمل “، “صفین ” و “نهروان ” شرکت و به این ترتیب ، از پدرش امیرالمؤمنین (ع) و دین خدا حمایت کرد و (13) داشت . حتی گاهی در حضور جمعیت به غاصبین خلافت اعتراض می کرد.در زمان حکومت عمر، امام حسین (ع) وارد مسجد شد، خلیفه دوم را بر منبر رسول الله (ص) مشاهده کرد که سخن می گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فریاد زد: “از منبر (14) پدرم فرود آی ….امام حسین (ع) با برادرپس از شهادت حضرت علی (ع)، به فرموده رسول خدا (ص) و وصیت امیرالمؤمنین (ع)مامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی (ع)، فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع)، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوایشان امام حسن (ع) گوش فرادارند. امام حسین (ع) که دست پرورد وحی محمدی و ولایت علوی بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع) مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید، امام حسین (ع) شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین معاویه ، در حضور امام حسن (ع) وامام حسین (ع) دهان آلوده اش را به بدگویی نسبت به امام حسن (ع) و پدر بزرگوارشان امیرمؤمنان (ع) گشود، امام حسین (ع) به دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاویه بشکند و سزای ناهنجاریش را به کنارش بگذارد، ولی امام حسن (ع) او را به سکوت و خاموشی فراخواند، امام حسین (ع) پذیرا شد و به جایش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع) خود به پاسخ معاویه (15) برآمد، و با بیانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .امام حسین (ع) در زمان معاویهچون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنیا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و وصیت حسن بن علی (ع) امامت و رهبری شیعیان به امام حسین (ع) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گردید. امام حسین (ع) می دید که معاویه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اریکه حکومت اسلام به ناحق تکیه زده ، سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند است ، و از این حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج می برد، ولی نمی توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کند تا او را از جایگاه حکومت اسلامی پایین بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع) نیز وضعی مشابه او داشت .امام حسین (ع) می دانست اگر تصمیمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتلش می رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پیشه ساخت که اگر برمی خاست ، پیش از اقدام به دسیسه کشته می شد، و از این کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد.بنابراین تا معاویه زنده بود، چون برادر زیست و علم مخالفتهای بزرگ نیفراخت ، جز آن که گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه را به باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده نزدیک امیدوار می ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی که معاویه از مردم برای ولایت عهدی یزید، بیعت می گرفت ، حسین به شدت با او مخالفت کرد، و هرگز تن به بیعت یزید نداد و ولی عهدی او را نپذیرفت و حتی گاهی (16) سخنانی تند به معاویه گفت و یا نامه ای کوبنده برای او نوشت .معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید، به او اصراری نکرد و امام (ع) همچنین بود و ماند تا معاویه درگذشت …قیام حسینییزید پس از معاویه بر تخت حکومت اسلامی تکیه زد و خود را امیرالمؤمنین خواند،و برای این که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبیت کند، مصمم شد برای نامداران و شخصیتهای اسلامی پیامی بفرستد و آنان را به بیعت با خویش بخواند. به همین منظور، نامه ای به حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شد که برای من از حسین (ع) بیعت بگیر و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم این خبر را به امام حسین (ع) رسانید و جواب مطالبه نمود. امام حسین (ع) چنین فرمود:“انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بلیت الامة براع مثل (17) یزید آن گاه که افرادی چون یزید، (شراب خوار و قمارباز و بی ایمان و ناپاک که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمی کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشیند، باید فاتحه اسلام را خواند. (زیرا این گونه زمامدارها با نیروی اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بین می برند.)امام حسین (ع) می دانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است ، اگر در مدینه بماند به قتلش می رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفی از مدینه به سوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بیعت یزید، در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت ، و این خبر تا به کوفه هم رسید. کوفیان از امام حسین (ع) که در مکه بسر می برد دعوت کردند تا به سوی آنان آید و زمامدار امورشان باشد. امام (ع) مسلم بن عقیل ، پسر عموی خویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفی را از نزدیک ببیند و برایش بنویسد. مسلم به کوفه رسید و با استقبال گرم و بی سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نایب امام (ع) با او بیعت کردند، و مسلم هم نامه ای به امام حسین (ع) نگاشت و حرکت فوری امام (ع) را لازم گزارش داد.هر چند امام حسین (ع) کوفیان را به خوبی می شناخت ، و بی وفایی و بی دینی شان را در زمان حکومت پدر و برادر دیده بود و می دانست به گفته ها و بیعتشان با مسلم نمی توان اعتماد کرد، و لیکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند.با این حال تا هشتم ذی حجه ، یعنی روزی که همه مردم مکه عازم رفتن به “منی ” بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام می خواست خود را به مکه (18) برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنین روزی با اهل بیت و یاران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با این کار هم به وظیفه خویش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پیغمبر امت ، یزید را به رسمیت نشناخته و با او بیعت نکرده ، بلکه علیه او قیام کرده است .یزید که حرکت مسلم را به سوی کوفه دریافته و از بیعت کوفیان با او آگاه شده بود، ابن زیاد را (که از پلیدترین یاران یزید و از کثیفترین طرفداران حکومت بنی امیه بود) به کوفه فرستاد. ابن زیاد از ضعف ایمان و دورویی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهدید ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهایی با عمال ابن زیاد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگی دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهید شد.(سلام خدا بر او باد). و ابن زیاد جامعه دورو و خیانتکار و بی ایمان کوفه را علیه امام حسین (ع) برانگیخت ، و کار به جایی رسید که عده ای از همان کسانی که برای امام (ع) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشیدند و منتظر ماندند تا امام حسین (ع) از راه برسد و به قتلش برسانند.امام حسین (ع) از همان شبی که از مدینه بیرون آمد، و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزید، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره ، گاهی به اعلان می داشت که : “مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی یزید و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی در برابر ظلم و ستمگری است و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدی هدفی ندارم . و این مأموریتی بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتی اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسیری خانواده اش اتمام پذیرد. رسول گرامی (ص) و امیرمؤمنان (ع) و حسن بن علی (ع) پیشوایان پیشین اسلام ، شهادت امام حسین (ع) را بارها بیان فرموده بودند. حتی در هنگام ولادت امام حسین (ع)، و خود امام حسین (ع) به (19) رسول گرانمایه اسلام (ص) شهادتش را تذکر داده بود.علم امامت می دانست که آخر این سفر به شهادتش می انجامد، ولی او کسی نبود که در برابر دستور آسمانی و فرمان خدا برای جان خود ارزشی قائل باشد، یا از اسارت خانواده اش واهمه ای به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت می پنداشت . (سلام ابدی خدا بر او باد) .خبر “شهادت حسین (ع) در کربلا” به قدری در اجتماع اسلامی مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پایان این سفر مطلع بودند. چون جسته و گریخته ، از رسول الله (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن بن علی (ع) و دیگر بزرگان صدر اسلام شنیده بودند. بدینسان حرکت امام حسین (ع) با آن درگیریها ...

ادامه مطلب  

ملکه ایرانی که ۴۰ روز سلطنت کرد! +عکس  

درخواست حذف این مطلب
تاریخ ایرانی: «ملک جهان» در خوابگاه شاه را که سال ها به رویش بسته بود، قفل زد. جنازه سومین شاه قاجار هنوز گرم بود؛ اما او فرصت نداشت بر نعش همسر بی وفایش زاری کند، وظیفه مهمتری روی دوشش بود؛ حفظ تاج سلطنت برای سپردن به پسر ۱۶ ساله اش. به سمت مردان حکومتی که در سرسرای کاخ محمدیه منتظر خبر مرگ شاه بودند، رفت و نخستین حکم حکومتی خود را صادر کرد: «به حکم الهی، سلطان شربت فوت نوشیدند و ساعتی است که به دیدار حق تعالی شتافتند. از آنجا که شاه جوان در تبریز هستند بنا به مصلحت ملک و مملکت تا ناصرالدین میرزا به پایتخت برسند این کمینه، اداره ممالک محروسه را به عهده می گیرم. شما هم اینجا نمانید بروید تهران را امن کنید.»اگر در روزهای بعد از آن نیمه شب ۱۲ شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی، وضعیت به سمتی نمی رفت که ملک جهان قوانلو قاجار در مقابل میرزا تقی خان فراهانی قرار گیرد و دستش به خون او آلوده شود؛ تاریخ قضاوت بهتری درباره تنها زن حکومتگر تاریخ معاصر و آخرین «مهد علیا»ی ایران می کرد و لقب مقتدر ترین زن تاریخ معاصر را به او می داد؛ اقتداری که بیش از آنکه باعث حسن شهرت او شود، سوء شهرت را برایش به همراه داشته و زندگی اش را تا زمان مرگ در خرداد ۱۲۵۲ شمسی با تهمت های سنگین و بزرگی مواجه ساخت؛ تهمت هایی که باعث شده حتی پژوهشگران هم نتوانند فارغ از این نگاه مخدوش، زندگی مهدعلیای ناصرالدین شاه قاجار را بررسی و قضاوت کنند؛ قضاوتی ناشی از نگاهی سکسیستی که بر خلاف تصور نه به جرم شراکت در قتل امیرکبیر که به خاطر جنسیت اوست.این رویه رسمی تاریخ ایران است؛ تاریخی مردسالارانه که در طول آن، زنانی که مرزهای پرده نشینی را رد کردند و به حاشیه قدرت وارد شدند، را با انگ های اخلاقی قضاوت می کند. مهم ترین انگ ولنگاری، پرده دری و فحشا است که بخش زیادی از زنان درگیر در قدرت به آن محکوم می شوند. مهدعلیا نیز به خاطر نفوذ در قدرت از این اتهام چه در زمان زندگی اش و چه در دوره های بعد از آن مبرا نبودزندگی پرفرازونشیب مهدعلیا نشان می دهد او زنی متفاوت بود؛ زنی قدرت طلب و بی پروا که مرزهای بسته حرمسرا را پشت سر گذاشت. او برای رسیدن به هدف خود که تثبیت خاندان قاجار و سلطنت پسرش بود با هیچ کسی رودربایستی نداشت. مهدعلیا بدون هیچ حکم رسمی چهل و چند روز بر ایران سلطنت کرد، بی اینکه خونی از بینی کسی بریزد و کسی از جایی قیام کند. او چهل و چند روز بدون آنکه تاجی بر سر بگذارد سلطنت کرد و در شرایطی پرآشوب کشور را آرام نگهداشت تا ولیعهدش به تهران برسد و در تخت مرمر تاج کیانی را بر سر بگذارد؛ دوره ای که از تاریخ رسمی و نیمه رسمی معاصر ایران به چند جمله محدود شده و نام این سلطان بی تاج و تخت در میان نام شاهان قاجار حذف شده است. اختلاف مهدعلیا با امیرکبیر که تاریکترین بخش از زندگی اوست و باعث هجوم تهمت های فراوان به سمت وی شده نیز بخشی ناشی از این قدرت و نفوذ در سیاست و بخشی از آن ریشه در اختلافاتی داشت که آن دو در مورد اداره ایران داشتند؛ اختلافاتی که البته فرجام خوشی نداشت و به ضرر هر دو تمام شد. هم امیرکبیر که جانش را بر این راه گذاشت و هم مهدعلیا که اعتبار و حیثیتش را.زندگی ۷۰ ساله مهدعلیا با آنکه مدرکی برای رد یا اثبات تهمت هایی که به او زده شده وجود ندارد، داستان زندگی زنی است که همه عمر برای به قدرت رسیدن و اقتدار خاندان قاجار و پسرش جنگید. همه قوانلو، قوانلوبر اساس روایتی که فتحعلی شاه از آقا محمدخان قاجار نقل می کرد، پنجمین شاه قاجار پسری بود که از وصلت میان پسر عباس میرزا و نوه مشترک دایی آقا محمدخان سلیمان میرزا و فتحعلی شاه قاجار به دنیا می آمد و با تولد خود، خاندان سلطنت گر قاجاریه را یکدست قوانلو می کرد.میرزا تقی خان سپهر در ناسخ التواریخ نقل می کند: «همانا روزی شاه شهید آقا محمدشاه با فتحعلی شاه فرمود که سال ها در میان قبایل قاجار قوانلو و دولو کار به معادات و مخاصمت می رفت، من بنیان این خصومت را از میانه برانداختم و جماعت دولو را با دولت خود شریک و سهیم ساختم و از بهر آنکه این مخالطت و پیوستگی را محکم کنم، دختر فتحعلی خان دولو را با تو نکاح بستم. هم اکنون عباس میرزا را که از دختر وی داری ولایتعهد تو است و دلبستگی دولو را با خود استوار فرمای و چون بعد از من تاج و تخت، خاص تو گردد و عباس میرزا به حد رشد و بلوغ رسد، دختر میرزا محمدخان دولو را که اینک بیگلربیگی دارالملک تهران و گیرنده خراج ایران است از بهر او نکاح کن و این پسری که از این وصلت به دنیا آمد را محمدشاه بخوان تا به نام من باشد و مانند پدر از دو قبیله بزرگ قاجار نسبت و نژاد داشته باشد. خالوی من، سلیمان خان در راه دولت زحمات عمده کشیده است. دختری از خودت به پسر او بده و دختری که از پسر او خواهد شد، اکنون نامزد محمدمیرزا کردم و پسری که از محمدمیرزا خداوند خواهد داد، از هر دو طرف، نبیره تو خواهد بود، آن وقت همه قوانلو همه قوانلو.» وصیت نامه ای که هرچند صحت آن تایید نشده اما دلیلی بر تاکید آقا محمدخان به پایان دادن اختلاف تاریخی دو تیره اصلی قاجاریه بود؛ اختلافی که ازدواج آقا محمدخان با آسیه خانم دولو نتوانست آن را کمرنگ کند. آسیه خانم دختر محمد عزالدین دولوی قاجار برای تحکیم میانه دو خاندان با حسینقلی جهانسوز برادر آقا محمدخان ازدواج کرده و از او صاحب دو پسر شده بود. او بعد از مرگ همسر، با آقا محمدخان ازدواج کرد.خان قاجار بعد از تاجگذاری، پسر بزرگتر آسیه خانم، باباخان را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد؛ ولیعهدی که خون دو تبار قدرتمند دولو و قوانلو را در رگ داشت و با نام فتحعلی شاه بر تخت مرمر تکیه زد. عباس میرزا که مادر دولو داشت، دختر میرزا محمدخان بیگلربیگی قاجار دولو و خواهر تنی آصف الدوله را به همسری گرفت و نام فرزند اولش را محمد میرزا گذاشت. به دنبال مرگ ناگهانی عباس میرزا در مشهد، فتحعلی شاه به جای یکی از ۱۴۰ پسرش، نوه نیمه دولویش را جانشین خود کرد؛ جانشینی که معادلات را به سمت وصیت نامه آقا محمدخان برد. محمدمیرزا به دستور او با ملک جهان دختر امیرمحمدقاسم قاجار، امیرکبیر فتحعلی شاه، ازدواج کرده بود و فرزند آن ها ناصرالدین میرزای سه ساله نه فقط از هر دو سمت شاهزاده، بلکه همانی بود که وصیت نامه آقا محمدخان به او ختم می شد.وارث مَلک جهانگیرمعروف ترین تصویری که از مهدعلیا به یادگار مانده تصویری از سال های آخر زندگی اوست. تصویر زنی کهنسال که با نگاهی مقتدر و چهره ای مصمم، بالا تر از پسر تاجدار و یگانه دخترش بر تخت طاووس تکیه زده و به دوربین عبدالله خان قاجار چشم دوخته است.پدربزرگ تاجدارش نام او را «ملک جهان» گذاشت تا ملک ایران را زیر نگین خویش بیاورد. دختر اول امیرمحمدقاسم خان قاجار، ملقب به ظهیرالدوله و از تیره قوانلوها بود و مادرش بیگم جان خانم، دومین دختر فتحعلی شاه قاجار بود.پدربزرگ ملک جهان و پدر امیرمحمدقاسم خان، سلیمان خان اعتضادالدوله پسردایی آقا محمدخان و رئیس تیره قوانلو ها بود. زمانی که کریم خان، آقا محمدخان را به شیراز برد و در دربارش زندانی کرد، خانواده نزدیک او از جمله دایی اش را هم به شیراز احضار کرد. سلیمان خان که کودکی هفت، هشت ساله بود پیک امنی شد میان آقا محمدخان و خدیجه بیگم عمه خان قاجار. سلیمان خان به بهانه بازی کردن به اتاق آقا محمدخان می رفت و اخبار مخفیانه را به او می رساند. شبی که کریم خان درگذشت خدیجه بیگم خبر را به واسطه سلیمان خان به آقا محمدخان رساند و او شیراز را به قصد استرآباد ترک کرد. سلیمان خان با شاهزاده خانمی از خاندان زندیه ازدواج کرد، امیرمحمدقاسم خان پدر مهدعلیا ثمره این ازدواج است.امیرقاسم خان در دوران شکل گیری سلطنت قاجاریه به عنوان سردار کل لشکر به مقام امیرکبیری رسید. فتحعلی شاه قاجار به توصیه آقا محمدخان دومین دختر خود بیگم جان را به او داد که مادرش بدرجهان خانم زن اول فتحعلی شاه، دختر یکی از خان های شکست خورده بود. بدرجهان خانم به جز بیگم جان، دو پسر شناخته شده فتحعلی شاه را به دنیا آورد. بزرگترین فرزند این خانواده، ملک جهان مهدعلیای سوم مادر ناصرالدین شاه قاجار بود که در سال ۱۱۸۴ شمسی در تهران به دنیا آمد. از زمان تولد تا ازدواج ملک جهان اطلاع زیادی در دست نیست. اما قرائن موجود نشان می دهد که با توجه به وصیت نامه آقا محمدخان از همان کودکی خانواده ها می دانستند که احتمال اینکه او عروس عباس میرزا شود زیاد است و همین باعث شده بود تا تعلیمات لازم برای زندگی با یکی از اعضای درجه اول خاندان سلطنتی را گرفته باشد.ملک جهان از همان جوانی با زنان دیگر هم تبارش تفاوت داشت. او سواد خواندن و نوشتن را به خوبی آموخته بود و خط زیبایی داشت. ادبیات فارسی را خوب آموخته بود و شعر می گفت؛ اما آنچه او را شاخص می کرد بلندپروازی هایش بود. دوستعلی خان معیرالممالک، نوه ناصرالدین شاه، درباره مادر شاه می نویسد: «نامش جهان بود و پس از آنکه پسرش شاه شد او را مهدعلیا نامیدند. به صورت، زیبا نبود ولی از موهبات معنی بهره ای بسزا داشت. بانویی پرمایه و باکفایت بود.»مونس الدوله ندیمه دربار ناصری درباره او نوشته است: «مهدعلیا زنی با ذوق و کمال بود. خط خوبی هم داشت و گلدوزی و نقاشی هم می کرد.» اما بیشتر از این هنر ها او به زبان های خارجی هم مسلط بود و تا حدودی می توانست به فرانسه صحبت کند؛ خصلتی که کمتر زنی در آن زمان بهره ای از آن داشت. تسلط به زبان فرنگی را مهدعلیا مدیون همنشینی با مادام عباس گلساز بود؛ زنی فرانسوی که همراه شوهرش به تهران آمد تا گلسازی را به زنان ایرانی یاد بدهد، اما در تبریز از معاشران نزدیک مهدعلیا شد و تا پایان مرگ همراه و همنشین او بود.لیدی شیل که در دوران سلطنت ناصرالدین شاه با مهدعلیا دیدار داشت، او را زنی زیبا و باهوش توصیف کرد که علاوه بر اداره امور اندرون شاه در امور مملکتی نیز دخالت می کرد. در این دیدار کوتاه مهدعلیا از او درباره زندگی ملکه انگلستان ویکتوریا سوال کرد و آن طور که همسر سفیر انگلستان نوشته به او گفت که به نظرش ملکه خوشبخت ترین زن عالم است.چهارده ساله بود که سرانجام پیش بینی خانواده به حقیقت پیوست؛ دایی بزرگ ملک جهان در نامه ای رسمی او را برای پسر بزرگش محمدمیرزا خواستگاری کرد که در آن زمان به همراه خودش در تبریز بود و در آن زمان تنها ۱۲ سال داشت. مراسم ازدواج در حضور فتحعلی شاه قاجار در تهران برگزار شد و عروس و داماد جوان بعد از ازدواج به تبریز رفتند تا زندگی مشترک را آغاز کنند؛ زندگی مشترکی که بر خلاف عباس میرزا و فتحعلی شاه با پیچیدگی خاصی رو به رو شد و او را در میانه جنگ با خانواده قرار داد.مهمترین مشکل ملک جهان مخالفت مادر دولوتبار محمدمیرزا با او بود؛ مادری که نه به نام خودش که به نام پدرش محمدخان بیگلربیگی و برادرش آصف الدوله می شناسیم و بعد از آسیه خانم به مقام مهدعلیایی رسید. او ازدواج محمدمیرزا با دختر امیرقاسم خان که دو سال نیز از پسرش بزرگتر بود را تایید نکرد؛ برخلاف مادر محمدشاه اما عباس میرزا عروس خود را بسیار دوست داشت و از اینکه او برای پسرش جانشین مناسبی آورده بسیار راضی بود. او که ملک جهان را گلین خانم می نامید، عروس را از کینه خانواده همسرش نسبت به او و پسرش آگاه می کرد: «نور چشم عزیزم ملکه جهان، گلین خانم، کاغذ شما رسید. از سلامت شما خوش وقت شدم. از نور چشمی ناصرالدین میرزا نوشته بودید ملاحظه شد. خداوند نگهدار او باد. امیدوارم با عزت و شوکت زندگی کند... به محمدمیرزا هم (بگو اگر) آنچه نوشته بودم نکند، در دنیا گرفتار (بود) و آخرت هم نخواهد داشت. گلین تو بدان که لاچین خان و اعقاب او خیلی خدمت کرده اند. آصف الدوله به او عداوت و کینه دارد؛ لیکن به خدا قسم خیر نخواهد دید و روز جزا خداوند او را از رحمت خود محروم خواهد کرد. زیاده فرمایشی نیست.» این نامه و نامه های دیگری از عباس میرزا جدا از آنکه نشان می دهد که او دائم با عروس خود در تماس بود نشان از اعتماد کامل وی به ملک جهان، نسبت به محمدشاه داردنایب السلطنه کمی پیش از مرگ در نامه ای به محمدمیرزا با تاکید بر حمایت از ناصرالدین میرزا نوشت: «در باب مملکت و نوکر و رعیت چه قدر ها نوشته ام خیلی باید مراقبت داشته باشید. تا آخر ملک ایزد تعالی باقی است قانون و کردار زشت با نام بد تا قیامت باقی است. به ملک جهان گلین مفصلا نوشتم که به نور چشم من ناصرالدین میرزا بگو بزرگ می شوی نصایح مرا بخوان رفتار کن تا خیر ها ببینی، پنجاه سال کامرانی ها بکنی.»عباس میرزا با روشن بینی عجیبی در این دو نامه و وصیت نامه ای که برای ملک جهان فرستاد به ناصرالدین میرزای دو ساله توصیه کرد: «در خراسان تحت قبه امام ثامن که دعا ها مستجاب است دعا می کنم خیر ها و خوشی ها و کامرانی ها کند و بعد از پدرش پنجاه سال خوش وقتی ها کند با نصرت و عزت به شرط اینکه تمام وصایای مرا رفتار کند، این دعای پدر البته دعای مادر مستجاب تر است.» این وصیت نامه که بیشتر به اندرزنامه شبیه است، ناصرالدین شاه بعدی را به اینکه ناصر و حامی دین باشد تشویق می کند تا در کنار مادرش باشد. انگار او هم می دانست، عروسش برای رسیدن نوه اش به سلطنت راه درازی در پیش خواهد داشت؛ بنابراین خواسته و ناخواسته او را به عنوان مهمترین همراه چهارمین شاه قاجار انتخاب کرد.وصلت نافرجامفتحعلی شاه در اول آبان ۱۲۱۳ شمسی در حالی سر به بالین مرگ گذاشت که می دانست راه رسیدن جانشینش به تخت سلطنت راهی دشوار است؛ اما راه سخت سومین پادشاه قاجار به سختی راهی نبود که پسرش برای رسیدن به تخت طی کرد. محمدشاه خواسته و ناخواسته مهمترین رقیب ناصرالدین میرزا بود. رقابتی که نه به خاطر وجود خود ناصرالدین میرزا که ریشه در عشقی داشت که هیچ گاه میان او و ملک جهان اتفاق نیفتاد.دوازده سال جدال میان محمدمیرزا و مهدعلیای بعدی و از دست رفتن چندین فرزند تا تولد ناصرالدین شاه و ملکزاده خواهرش باعث شده بود تا زن و شوهر هر کدام زندگی خود را داشته باشند. اگر به مصلحت نبود محمدشاه حتی یک ساعت هم پیش ملک جهان نمی ماند. بخش زیادی از این اختلاف ریشه در تحمیلی بودن این ازدواج و تفاوت خلقیات و شخصیت میان این زوج داشت؛ ملک جهان با آنکه با تربیت شاهزادگی بزرگ شده بود اما زنی برون گرا و به نوعی جاه طلب بود که در منازعات قبیله ای و خانوادگی شرکت می کرد. این اخلاق، او را در مقابل محمدشاهی قرار می داد که درون گرایی اش با وجود همراهی عباس میرزا در جنگ های مختلف او را به سمت عرفان برده بود.محمدشاه در کودکی و نوجوانی کم حرف و منزوی بود و به ظاهر علاقه ای به فرمانروایی نداشت؛ اما از آنجا که بنا به وصیت آقا محمدخان ولیعهد بالقوه بود، از همان کودکی در دو زمینه جنگ آوری و دیوانسالاری تحت تعلیم قائم مقام بزرگ قرار گرفت. او بزرگ شده تبریز در عصر اصلاحات عباس میرزا بود و با وجود تفکر ضد اروپایی، با آداب و رسوم فرنگی آشنا بود؛ اما دیدار و آشنایی محمدمیرزا با حاج میرزا عباس ایروانی شخصیت او را شکل داد، مهاجری از قفقاز که به عنوان معلم یکی از پسران قائم مقام استخدام شد و در زمان کمی به لقب آقاسی یا رئیس دربار ولیعهد نائل و مربی ارشد پسر بزرگ ولیعهد یعنی محمدمیرزا و نزدیکترین فرد به او شد.تمایل به علوم خفیه در حاج میرزا آقاسی باعث شد محمدشاه گرایش بیشتری به شیوه زندگی درویشی پیدا کند. این شیوه زندگی با شیوه ملک جهان که زندگی مجلل و پر از تجمل را ترجیح می داد در تضاد بود. دربار ملک جهان همیشه به مهمانی های گسترده و پر از تجمل معروف بود. برعکس او آن طور که جهانگیر میرزا در «تاریخ نو» نوشته محمدشاه زندگی زاهدانه ای داشت و در اکثر اوقات شب و روز به نان و سرکه قلیلی در آن ایام قناعت می کرد و از ماکولات و ملبوساتی که از ولایت فرنگ می آورند دست نمی زد. او در همه زندگی قند روسی نخورده بود و اگر پارچه ای را از فرنگ می آوردند باید چندین بار شسته می شد تا می پوشید. محمدشاه بر اساس نوشته جهانگیر میرزا، گیاه خوار بود و به رمل و اسطرلاب که توسط حاج میرزا آقاسی به آن مسلط بود ایمان داشت. اعتقاد محمدشاه به حاج میرزا آقاسی، او را به دشمن درجه اول ملک جهان و ناصرالدین میرزا در سال های به سلطنت رسیدن محمدشاه تبدیل کرد.جدال بر سر جانشینیبا مرگ نابهنگام عباس میرزا و اعلام رسمی ولیعهدی محمدمیرزا پسرش، مهدعلیای دوم شروع به ناسازگاری کرد. او که همیشه محمدشاه را برای گرفتن همسری از قوانلو ها سرزنش می کرد، از پسران دیگرش در مقابل او حمایت کرد. مخالفت مادر شاه و برادرانش از زمانی بیشتر شد که او بعد از تاجگذاری، ناصرالدین میرزا پسر سه ساله ملک جهان را در تبریز و در حضور مادرش رسما به عنوان ولیعهدش معرفی کرد.این تصمیم، شاه را در مقابل خانواده سلطنتی و مدعیان پادشاهی قوی تر کرد. او بدون اینکه بخواهد، ملک جهان را نیز در این جنگ سهیم کرد؛ جنگی که ملک جهان در میانه راه به تنهایی ادامه داد و از ولیعهدی پسرش دفاع کرد. او به کمک دوست فرنگی خود در تبریز یعنی مادام حاجی عباس گلساز با سفارتخانه های روس و انگلیس ارتباط برقرار کرد و تضمین تاجگذاری ناصرالدین میرزا را از آن ها گرفت. حاصل این ارتباط دیدار نیکلای اول، تزار روسیه، با ولیعهد ۱۳ ساله بود. از این دیدار مهم که سلطنت آینده ناصرالدین میرزا را تضمین کرد، تابلویی به یادگار ماند که نشان می دهد ولیعهد را میرزا تقی خان امیرنظام مربی و پیشکارش در حکومت تبریز و عیسی خان قوانلو دایی تنی اش، در کنار محمدخان زنگنه همراهی کردند. تزار، ولیعهد خجالتی را روی پای خود نشاند و انگشتری الماس با نقش خود را به او تقدیم کرد و با او عهد بست. انگشتری که ناصرالدین میرزا سال ها بعد زمانی که نماینده سفارت روسیه خبر درگذشت محمدشاه را برایش برد به او نشان داد و عهد تزار را یادآوری کرد.تزار، میرزا تقی خان را که به همراه خسرو میرزا در هیات عذرخواهی بود، شناخت و او را رفیق قدیمی خواند و خواست در تربیت ولیعهد همراهی کند. ناصرالدین میرزا بعد از رسیدن به ولیعهدی به دست میرزا تقی خان امیرنظام و محمدخان زنگنه سپرده شد تا برای نشستن بر تخت آماده شود؛ اما احضار ناگهانی محمدخان زنگنه زنگ خطری برای به سلطنت رسیدن ولیعهد بود.دوری از شاه و بالا رفتن اختلاف او با ملک جهان باعث شد تا ناصرالدین میرزا کم کم از چشم پدر بیفتد. در این میان اختلاف ملک جهان با حاج میرزا آقاسی نیز در به حاشیه رفتن ولیعهد موثر بود. محمدشاه در این زمان دختری کرد از خانواده خان نقش بندی به نام خدیجه را که توسط حاج میرزا آقاسی وارد حرم شده بود، صیغه کرد. خدیجه خیلی زود سوگلی محبوب شاه گریزان از مردم شد و توانست به خلوت زاهدانه محمدشاه راه پیدا کند و پسری برای او به دنیا آورد؛ پسری که شاه آن را حاصل دعا ها و طلسم های حاج میرزا آقاسی می دانست. محمدشاه نام و لقب نایب السلطنگی پدرش را به این نوزاد همنام با حاج میرزا آقاسی داد. شم سیاسی مهدعلیا خیلی زود تر از بقیه فهمید که این کودک رقیب تازه و جدی تری نسبت به برادرشوهران نیمه دولوی اوست. مهدعلیا نامه هایش را با مهر «ولیعهد جم نگین را مهین مادرم» امضا می کرد تا نشان دهد که ولیعهد پسر اوست نه پسر دیگری. در مقابل این، دشمنان او هم دست از کار نمی کشیدند و فضا را به ضرر ولیعهد تخریب می کردند.رابطه سرد ملک جهان با محمدشاه و شایعاتی که در اطراف او بود، وضعیت ناصرالدین میرزا را متزلزل تر می کرد. می گفتند سال هاست محمدشاه به خوابگاه او نرفته، فرزندان ملک جهان از محمدشاه نیستند و حاصل رابطه غیرشرعی او با مردان دیگر به خصوص برادرش سلیمان خان است.ملک جهان به توصیف منابع فرنگی زنی بی محابا و مدبر با عقاید سیاسی استوار بود. او مهمانی های بزرگی می گرفت و مهمانان خارجی و داخلی را دعوت می کرد. صیافت هایی که در باطن جمع کردن یارانی برای قدرت بخشیدن به شاه بعدی بود؛ اما همین مهمانی ها شایعه های اطراف او را بیشتر می کرد. اردیبهشت ۱۲۴۷ در دیدار جان مک نیل وزیرمختار بریتانیا با کنت مدم همتای روسی اش، درباره بیماری پیش رونده شاه و احتمال مرگش صحبت شد و اینکه ولیعهد سیزده ساله علاوه ب ...

ادامه مطلب  

گفت وگوی منتشر نشده با کورش اسدی درباره آخرین رمانش  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه شرق:احمد غلامی: فضای رمان «کوچه ابرهای گمشده» اگرچه فضایی سیال است اما درنهایت داستان در یک دوره تاریخی خاص، اتفاق می افتد که از مهم ترین مقاطع تاریخ معاصر ما است. درواقع ما با نوعی گسست در فرهنگ، سیاست و در میان نسل ها مواجهیم و به تبع این رخداد همه چیز انگار دارد زیرورو می شود و تاریخ یا دورانِ دیگری فرامی رسد. این تاریخِ دگرگونه، آدم های خودش، فضاهای خودش را دارد. رمان در چنین فضای ملتهب و پرتنشی روایت می شود و راوی نیز، آن طور که از نشانه ها برمی آید روشنفکر-نویسنده ای بالقوه یا دست کم کتابخوانی است که با این فضاها دمخور است. آدمِ معمولی نیست. آدمی است حساس به تغییرات وضعیت، و در طول رمان روایتِ خود را از این دگرگونی به دست می دهد. رمان پاساژهای مختلفی برای ورود به بحث دارد؛ نگاهِ تاریخی رمان، شخصیت ها و نوعِ مواجهه شان با وضعیتی که یکسر در حال دگرگونی است، یا بحث های دیگر درباره ساختار رمان و روایت. به هر تقدیر به نظرم رمان واجد خصایصی است که می تواند بحث را در چند وجه پیش ببرد. اما آنچه می خواهم ابتدای بحث تأکید کنم این است که بعد از مدت ها داستانی ایرانی خواندم که به نظرم قابل درنگ و تأمل بود و راضی ام می کرد. تا حدی که احساس کردم «ادبیات» در معنایی که ما از آن انتظار داریم، آنچه بناست خلاقه و دارای سبک خاص خود باشد، دوباره دارد شکل می گیرد.شاپور بهیان: من هم معتقدم با رمانی سروکار داریم که ما را درگیر می کند، به فکر وادار می کند. تا حدی که می توان آن را در ژانر رمان های جدی محسوب کرد، یا دست کم داعیه جدی بودن در این رمان هست. منظورم از جدی دانستنِ «کوچه ابرهای گمشده» این است که رمان ایده های بسیار خوبی را مطرح می کند. همین عنوان کتاب و تقاضای «شیده» از «کارون» - شخصیت اصلی رمان- که کتابی با این عنوان را پیدا کند، دستمایه خوبی می شود برای اینکه نویسنده جست وجوی اصلی شخصیت ها و کارون را حول محور آن هدایت کند. برای من این ایده بسیار جذاب بود که قهرمان ها دنبال کتابی بگردند و رمان در همین جست وجو روایت شود. مثل رمان «صد سال تنهایی» مارکز که همه نسل ها در آن می خواهند راز اسناد ملکیادس را کشف کنند، و درنهایت متوجه می شوند که این راز زندگی خودشان بوده است. درعین حال رمان «کوچه ابرهای گمشده» جسارت های خاصی هم دارد؛ ازجمله پرداختن به موضوعات جسورانه ای که نویسنده خوب توانسته آن را در رمان جا بیاندازد. این محاسن موجب شده اند رمان را جدی تلقی کنیم. اما بپردازیم به داستان رمان که ماجرای یک روز زندگی کارون، قهرمان رمان است، بنابراین نویسنده- راوی سعی می کند داستان را به همان یک روز محدود کند. داستان از یک روز صبح آغاز می شود، کارون از میهمانی شبانه برگشته، با این دغدغه که کتابی را پیدا کند که شیده از او خواسته است. در مسیر برگشت به خانه با رفتگر محله مواجه می شود که کیسه ای پُر از دست نوشته را به او نشان می دهد و کارون یادداشت ها را با خود می برد خانه و می نشیند به خواندن آن ها. بعد در طول داستان می فهمیم که کارون از جنوب آمده، جنگ زده است و حوالی انقلاب به تهران می آید تا اینجا زندگی کند، کارش هم کتاب فروشی است و بساط کتاب دارد. تا اینکه با مردی به نام «ممشاد» آشنا می شود و او زیر دست وبال کارون را می گیرد و از لحاظ اقتصادی حمایتش می کند. از سوی دیگر کارون با «پریا» آشنا، و به او علاقه مند می شود و از قراین پیداست که پریا، فعال سیاسی است. بعد «شیده» ظاهر می شود و ادامه داستان را تعریف می کند، یعنی تقریبا حدود شصت صفحه از داستان، مونولوگِ شیده است. در رمان چند راز هم مطرح می شود: یکی اینکه ممشاد کیست، شیده کیست، چرا شیده این قدر مرموز است، چه رابطه ای با ممشاد دارد، یا چرا ممشاد از کارون حمایت می کند و از این دست رازها، که خواننده را ترغیب می کند به ادامه خواندن رمان، تا ببیند مسیر داستان به چه سمتی می رود و چطور این رازها فاش می شوند. این شِمایی از داستان رمان. اما در ادامه می خواهم بحثی را مطرح کنم که بیشتر جنبه جامعه شناختی دارد و اگر هم به تکنیک رجوع می کنم در امتداد همین بحث هاست. به نظرم رمان «کوچه ابرهای گمشده» از این منظر که موضوعی جامعه شناختی را طرح می کند بسیار مهم است. علاوه براین، رمان از منظری دیگر نیز قابل تأمل است: در داستان جدید ما، که از هدایت آغاز می شود، دو جریان وجود داشته که همواره در مقابل یکدیگر بوده اند. یعنی ما در خود «میدانِ» داستان - که تعبیری است از بوردیو- با دو جریان روبه رو هستیم، که می توان آن را جریانِ نوشته های روشنفکری یا فاخر و در طرف دیگر، جریان نوشته های عامه پسند خواند.گاهی هم این دو جریان سربه سر یا لبالب می شوند، مثلا می توانید در آثار بزرگ علوی این اتفاق را دنبال کنید، اینکه انگار در لحظاتی داستان عامه پسند غلبه می کند. «چشمهایش» ضمن اینکه داستانی سیاسی است و روایت مبارزه ای سیاسی، هول و وَلاها و اتفاقات داستانی آن را به داستان عامه پسند نزدیک تر است. ساده ترش کنیم، یکی جریانِ ادبیات مستقل و روشنفکرانه است و دیگری جریانی که نماینده اش، حسینقلی مستعان است و این دو همیشه با هم درگیرند. هدایت یکی از رمان های حجازی با عنوان «ناز» را عامه پسند می خواند، دست می اندازد و مسخره می کند. این طرف تر هم که می آییم با نوع دیگری از این تقابل مواجهیم. مثلا بحثِ اینکه «شوهر آهوخانم» را می توان مشروع تلقی کرد و اجازه داد که به حوزه ادبیات جدی وارد شود. گمان کنم نجف دریابندری بود که مدتی درباره این قضیه بحث می کرد که ازقضا «شوهر آهوخانم» رمان مهمی است و در حد آثار بالزاک، «بوف کور» منحط است. باز بیاییم جلوتر، که گلشیری درگیر می شود با رمان «بامداد خمار» و بعد، بحث هایی که گلشیری با براهنی داشت بر سر تیراژ ادبیات، اینکه ادبیات اگر پرتیراژ خوب است یا لزوماً تیراژ دلیل بر خوب بودن ادبیات است یا نیست، و متلک پرانی های این دو به هم، براهنی معتقد بود که فروشِ کم آثار گلشیری و پرفروشی رمان های او به این بحث ها و باورها دامن زده. خب، این همه مقدمه ای بود تا بگویم به نظرم امروز، جریان غالب ادبیات ما عامه پسند است. حتا آن کسانی که ادعا می کنند در حوزه ادبیات جدی و روشنفکری می نویسند، درواقع دارند آثار عامه پسند تولید می کنند. زیرا در این آثار نه ایده هست، نه کوششی در جهت کشفِ هستی، آن چنان که کوندرا می گفت. نه زبان دارد و نه سبک، نه هیچی. بنابراین احساس می کنیم که مبارزه این دو جریان، به دلایل جامعه شناختی یا هر دلیل دیگری درنهایت به غلبه جریان عامه پسندنویسی ختم شده است. شاید به همین دلیل داستان نویسی ما «کالا»یی شده است، یعنی همان طور که فردی می رود کلاس، تا کوبلن دوزی و خیاطی یاد بگیرد، می رود کلاس داستان نویسی تا داستان بنویسد. وضعیت ادبیات داستانی از همین قضایا پیداست. اما موضوع بحثِ من این است که رمان کورش اسدی جزو همان جریان داستان نویسی جدی، روشنفکری یا هنرِ مستقل است. اراده آگاهانه او معطوف بر این است که داستان عامه پسند ننویسد و دنبال جریان ادبیاتی است که از هدایت آغاز می شود و این را می توان در همین رمان «کوچه ابرهای گمشده» دید که به فرض نیای «ممشاد»، «حاجی آقا»ی صادق هدایت است. آدمی وابسته به بازار، که برای بازار فکر می کند، حساب وکتاب می کند و در این مسیر تمام اصول اخلاقی را هم زیر پا می گذارد. درواقع رویکردِ اسدی همان رویکردِ هدایت به سرمایه و بازار و اقتصاد و حسا ب وکتاب است، و این نگاهِ منفی به منطق بازار در هر دو وجود دارد. از این روست که می توان ممشاد را خویشاوندِ حاجی آقا خواند. به جز اینکه یک سابقه انقلابی هم دارد و در خوانش نخست به نظر می رسد همان «آقای معلم» باشد. در مقابل کارون را داریم که هیچ پایگاه اجتماعی ندارد، جنگ زده است و از منزلت اجتماعی چندانی هم برخوردار نیست، و جزوِ آدم های شکست خورده است با آرزوهای متحقق نشده. اساسا قهرمانِ رمان مدرن آدم هایی اند که رؤیاهاشان از دست رفته یا گم شده است و آدم هایی هستند که مانع تحقق آرزوهای این قهرمان ها شده اند و برای همین شکست خوردگان به قهرمانِ داستانی مدرن بدل شده اند با آرزوهایی دست نیافتی.اما مسئله من با رمان این است که نویسنده به دامِ همان چیزی می افتد که خودش دارد آن را نقد می کند، چیزی که این دام را می تند استناد به حساب وکتاب، عدد و منطق و روابط منطقی جهان موجود است. منظورم این است که امتناع کارون از جست وجو، از پرسش، از یافتن نظم منطقی میان چیزها، از استدلال، کم کم تبدیل به قاعده حاکم بر خود رمان می شود. و رمانی که می توانست بازنمایی از وضعیت جامعه بعد از جنگ باشد و نشانگرِ تحولات جامعه ایران بعد از انقلاب،که البته از وجهی هست، درنهایت تبدیل می شود به نوعی رمان عامه پسند، گرچه خیلی اِبا دارم این کلمه را برای رمان به کار ببرم. اما روابطِ رمان با منطقی که خودِ نویسنده دنبال می کند در تضاد است. انگار ما با چیزی مبارزه کنیم و ناخودآگاه خودمان به آن گرفتار شویم. صحبت از مبارزه با آدمی مثل ممشاد است، اما در نهایت نوع روایتی بر رمان غالب می شود که ممشاد نماینده آن است. ممشاد نماینده تولید بزرگ در میدان هنر است. به تعبیر بوردیو ما دو تا «میدان» داریم: یکی میدان تولید هنر کوچک، و میدان تولید هنر بزرگ. در میدان تولید هنر کوچک، ما با همان ادبیات مستقل سروکار داریم، نمونه اش هم هدایت، که برایش مهم نبود کتاب هایش فروش برود، آنچه مهم بود منزلت و سرمایه نمادین نویسنده بود، اینکه به عنوان یک نویسنده مدرن تلقی شود، نه نویسنده ای پرفروش. این دو تا دنیای نویسندگان هنر مستقل و پرفروش را در این رمان تا حد زیادی می توان دید. یعنی از سویی آن دنیای بازار و حساب وکتاب هست که ممشاد، نماینده آن است و از سوی دیگر دنیای هنر، انقلاب و آرزوهای گمشده، که کارون آن را نمایندگی می کند. از این لحاظ رمان «کوچه ابرهای گمشده» ارزش جامعه شناختی مهمی دارد. وقتی رمان را می خواندم گاهی یادِ «تربیت احساساتِ» فلوبر می افتادم. آنجا هم ما دو دنیا داریم؛ دنیای هنر که «فردریک مورو» در آن سیر می کند و دنیای اقتصاد هنر که «ژاک آرنو». شما تضاد و تداخل این دو دنیا را در رمان «تربیت احساسات» به وضوح می بینید و در رمان «کوچه ابرهای گمشده» هم این تضاد قابل توجه است. منتها کارون سعی می کند در عین وابستگی اقتصادی به ممشاد، این وابستگی را کم رنگ جلوه دهد، یعنی دچار یک سوءنیت سارتری است. هم می خواهد ارزش های سمبولیک آدم مستقل را داشته باشد، هم وابستگی اش را به ممشاد نادیده می گیرد و نمی خواهد درباره اش سؤال کند. در جایی هم اشاره می کند که به ممشاد مدیون است اما لحن و نحوه روایت و پرسپکتیوِ نویسنده، ممشاد را در مقابل کارون در سایه و تحت شعاع قرار می دهد. یعنی درعین حال که کارون از طریق ممشاد ارتزاق می کند، رمان می خواهد نشان دهد این وابستگی چندان هم اهمیتی ندارد. در صورتی که کارون از لحاظ اقتصادی کاملا وابسته به ممشاد است اما این وابستگی به خاطر لحنِ رمان تا حد بسیاری پوشیده می ماند. درواقع لحنِ سوگ وار، اندوهگین و نوستالژیک رمان از کارون فاصله نمی گیرد، نمی تواند کارون را نقادانه ببیند. من فکر می کنم راوی باید با قهرمان قدری فاصله داشته باشد، تا بتواند همان قدر که درباره ممشاد قضاوت می کند، کارون را هم نقادی کند و این اتفاق در «کوچه ابرهای گمشده» نیفتاده و ما همه چیز را از منظر کارون می بینیم، ممشاد به وجودی پلید و بی ارزش تبدیل شده.از ارزش های جامعه شناختی رمان که بگذریم، گفتم رمان کورش اسدی ناخواسته به رمان عامه پسند تبدیل می شود و بر کلمه «ناخواسته» تأکید می کنم و افسوس می خورم. عامه پسندی البته با روایت شیده شروع می شود؛ طرح یک مثلث عشقی، ایجاد رازی که از همان ابتدا آشکار است، تسلسل روایت بدون مشخص شدن علت عمل و اکتفا به حجت آوری های ابهام آلود روای، عدم تشخص زمان و مکان و شخصیت ها؛ رمان باری را بر دوش قهرمانش گذاشته است. اما کنش های داستان جوری هستند یا قهرمانی برای این کنش انتخاب شده، که ظرفیت این کنش را ندارد. کارون به جای آن که به رازهای داستان فکر کند و آنها را کشف کند، از همان لحظه نخست داستان با خودش درگیر است: با گذشته، مسائل خودش، جنگ و رابطه اش با پریا. بخش عظیمی از وقتش را هم صرف خواندن یادداشت ها می کند بدون اینکه با این یادداشت ها ارتباطی اُرگانیک برقرار کند یا به نظر نمی رسد خواندن این یادداشت ها روی کارون و سرنوشتش تأثیری ایجاد کرده باشد، دست کم به نظر من نرسیده است. کارون به جای آنکه مطابق منطقِ داستان در جست وجوی رازهای رمان باشد درگیر خودش است. البته یک سراغی از همکارانش می گیرد، اما بیشتر برای از سربازکردن قضیه. یادم هست در نشست نقدی درباره همین رمان، به حق آن را رمان جست وجو یا کارآگاهی خواندند. خب همین طور هم هست، چون طبقِ قرار نویسنده، منطقِ رمان «جست وجو» یا نوعی عمل کارآگاهی است منتها کارون کاری نمی کند برای حل مسئله. به اصطلاح کارون آدم این کار نیست. منِ خواننده انتظار دارم کارون برود دنبال رازها در حالی که او می آید در خیابان و دفتر یادداشت را هم با خود می آورد. بعد وسط راه که دارد می رود می افتد دنبال مردی که ظاهری زن وار دارد. اینجاست که خواننده می پرسد کارون که باید می رفت راز را کشف کند، کتاب را پیدا کند، اگر کتابی در کار باشد! نویسنده اما دست پیش می گیرد و این سؤال را خودش مطرح می کند، انگار که نویسنده حدس زده باشد خواننده ممکن است این را بپرسد. «راه رفتنش چی. اصلا برای چی افتاد دنبالش. دنبالش نیفتاده بود، مسیرش همین بود...» و بعد راوی سؤال را بی جواب می گذارد و این نمی تواند داستان را پیش ببرد چون سؤال برجا مانده و به همین دلیل کنش مسدود می شود. درواقع همان سؤال های منِ خواننده برای خودِ راوی هم مطرح است. «هرچه فکر می کرد نمی فهمید کجای این حرف ها و ماجراهاست و نمی دانست چرا شیده می خواست او این مسائل را بداند...» خب، منِ خواننده هم همین سؤال را دارم. یا مثلا صحنه آخر داستان که شیده یک دفعه غیبش می زند، من خواننده می پرسم شیده چی شد، کارون هم از خودش می پرسد چرا شیده این طور گذاشت رفت! انگار نویسنده یا راوی به جلو فرار می کنند. برای اینکه داستان به پیش برده شود خودِ راوی و کارون به جای جواب دادن به سؤالات خودشان مدام سؤال طرح می کنند و بی جواب می گذارند، بنابراین کنش داستان مسدود می شود و گره گشایی اتفاق نمی افتد و کارآگاهی که باید دنبال رازها باشد (کارون)، منتظر می ماند تا شیده از راه می رسد و شیده نزدیک به شصت صفحه حرف می زند تا رازهای داستان را بیان کند. اگر قهرمان یا راوی بهتری انتخاب می شد که کمتر گیج بود و می توانست با این راز درگیر شود، رازهای داستان طی کنش های کارون در داستان گشوده می شد و نیازی به رازگشایی مصنوعی شیده نبود. به نظر می رسد پنجاه شصت صفحه آخر رمان یک جورهایی با بقیه داستان نمی خوانَد و پیوند اُرگانیکی با مسیر داستان ندارد زیرا شخصیت پردازی و لحن و کلام شیده عامه پسندانه است و با بافت کلی داستان همخوانی ندارد. برای همین یادِ «چشمهایش» بزرگ علوی افتادم، آنجا هم راوی داستان می خواهد بداند راز کمال الملک چیست. بعد با زن داستان روبه رو می شود زن راز را باز می کند. رازگشایی زنِ «چشمهایش»، فرنگیس نیز بسیار شبیه به رازگشایی شیده است. هم به لحاظ لحن و هم نحوه بیان و ربط حوادث. این شکلِ بیان، داستان را به داستان عامه پسند تبدیل می کند. حاق کلام من این است؛ رمانی که با بحث و ایده ای جدی آغاز کرد، به خاطر انتخاب قهرمانی که نمی توانست این ایده را حمل کند و به نهایت برساند، در بخش های انتهایی به رمانی عامه پسند ختم می شود. شیده در مونولوگی کشدار راز را باز می کند و تازه معلوم نیست چرا اسم ها را نمی گوید، در حالی که ما می دانیم «معلم» که می گوید منظرش همان ممشاد است، «دوستم» همان پریا و پسر هم کارون. از طرفی کارون چیزی را که خواننده همان ابتدای داستان می فهمد، تا آخر درنمی یابد. کارون کتابخوان و هوشیار است، اما چون مسئله اش نیست و با کنش داستان درگیر نمی شود ماجرا را نمی فهمد. انگار کارون بار اضافی است در داستان. بنابراین فکر می کنم اگر شخصیت داستان کمی هوش وحواس جمع تری داشت که با موضوع داستان درگیر می شد و رازگشایی برایش دغدغه بود، دیگر نیازی به شیده نبود و بخش آخر داستان هم سرنوشت رمان را تغییر نمی داد.احمد غلامی: من از یک محور دیگری بحث را ادامه می دهم که البته ممکن است در جاهایی با بحثِ شما تلاقی کند و در جاهایی هم کاملا دور از نظرات شما باشد. بحث بر سر دو روایت یا قرائت متفاوت از یک اثر هنری است و من بیشتر می خواهم بر امکان های این رمان تأکید کنم. اما پیش از آن با تمام علاقه ای که به رمان دارم بگویم که به نظرم پایان رمان و روایت شیده به قوتِ خود کتاب نیست. با این نظر موافقم؛ از زمانی که شیده وارد داستان می شود تا رازگشایی کند یا به قول شما گشایشی در طرح داستان ایجاد کند، داستان دیگر در حد و اندازه پیش از آن نیست. تا اینجای کار ما به هم نزدیکیم، اما باید در نظر گرفت که رمان در دوره بحرانی و مهمی از تاریخ اتفاق می افتد. وقتی تحول اجتماعی بزرگی رخ می دهد، امکان های تازه ای به وجود می آید و امکان هایی نیز از دست می رود و این خاصیت انقلاب است. برخی می توانند به این امکان های تازه بچسبند و همراه این تحول شوند و مسیری را طی کنند که این تحولات ایجاد کرده است. کسانی هم هستند که امکان هایی را از دست می دهند و هم زمان با فرو ریختن نهادها و کلیشه هایی، فرو می پاشند و از جامعه طرد می شوند. طیف دیگری هم هستند که با امکان های تازه همسویی دارند، اما قرائت متفاوتی دارند و می خواهند این امکان ها را در جهت تفکرات شان تغییر بدهند.مصداق های عینی تمام این طیف ها در «کوچه ابرهای گمشده» وجود دارد. «پریا»، در امکان هایی که پیش آمده به دنبال ایجاد امکان های تازه تری در این فضا است تا بتواند آن ها را در خدمت اهداف و تفکرات خود بگیرد. از آن طرف، «ممشاد» مترصد آن است تا از این امکان های تازه سوءاستفاده کند. این طیف ها بسیار درست و بِجا در بستر لغزنده رمان شکل می گیرد. اما در این میان جایگاه کارون کجاست؟ جایگاه کارون، جایگاه آدم هایی است نمی خواسته اند در این رخداد تازه نقش آفرینی کنند و در ایجاد امکان های تازه چندان مداخله ای نداشته اند و اگرهم در این وضعیت دخالتی کرده اند به واسطه عشق بوده است و نه سیاست، که این راه را هم پریا درنهایت می بندد. از طرفی کارون متعلق به نسل گذشته نیست که هم زمان با فروریختن کلیشه های آنان فروبریزد. مانند ممشاد دنبال سوءاستفاده و تعریف منفعت خود در وضعیت تازه هم نیست. درنتیجه در میانه یک بحران اجتماعی پرتاب می شود به یک بحران درونی تر. یعنی از فضای عینی به فضای سراسر ذهنی پرت می شود و بنابراین به نظرم هر برداشت یا قضاوتی نسبت به کارون باید برمبنای این فضای ذهنی باشد.شاپور بهیان: یعنی کارون نوعی آونگ است درست مانندِ فردریک مورو... .احمد غلامی: دقیقا. کارون در وضعیت بحرانی دچار بحران است، هم با این وضعیت درگیر است و هم می خواهد آن را ندید بگیرد و درنهایت این بحران را با عشق و نه با سیاست تجربه می کند. از اینجاست که دو فضا در رمان شکل می گیرد. یک فضای بیرونی، که کورش اسدی بسیار زیبا توصیفش می کند. من خیابان های تهران را در آن ایام، خوب به خاطر دارم، درست همین فضایی بود که در رمان تصویر شده. باد می آمد و قوطی های سیگار ریخته در پیاده رو را می برد و همه چیز درهم ریخته بود... مهم تر از همه در رمان آن شعارِ در حال پاک شدن روی دیوار است، یعنی درست در دلِ یک تحول تاریخی تاریخِ دیگری دارد رقم می خورد. اینکه می گویم این رمان، یک اثر هنری است و می توان روی آن تأمل کرد و به آن امید داشت، به دلیل همین بار تاریخی است که رمان کورش اسدی با خود حمل می کند، آن هم نه از طریق حرف و دیالوگ و شخصیت پردازی، که با توصیف و فضاسازی دوران بحرانی تاریخ معاصر. بنابراین اگر کورش اسدی درباره ممشاد بیشتر توضیح می داد به نظر من آماتور بود و همین حد از اطلاعات درباره شخصیت ها کفایت می کرد. در رمان همه چیز با فضاسازی خوب ساخته می شود، ترسیم آن دویدن ها، درگیری ها، تنش ها، فضاهایی که ما را یادِ آن فیلم های ایتالیایی می اندازد که فضایشان سیاه و سفید است. رمان «کوچه ابرهای گمشده» هم فضایی سیاه و سفید دارد که نوعی هراس در آن موج می زند. هراسی که همه آدم های جامعه را دربر می گیرد. آن صحنه رمان که سرباز جلوی کارون را می گیرد و ماجراهایی اتفاق می افتد، کاملا نشانگر فضایی است که دارد به سمت انقباض می رود.علاوه بر این ها کارون جنگ را از سر می گذراند، به تهران می آید، روی کانتینر می خوابد و دوستانی دارد که با کتاب سروکار دارند، اما اهل کتاب نیستند و کتاب برایشان در حکم کالاست و درواقع دارند کالا مبادله می کنند و البته معرفت ها و منش خودشان را دارند. از اینجا می خواهم وارد پاساژ دیگری از بحث هایم بشوم که اینجا با آقای بهیان اختلاف نظر پیدا می کنم. می خواهم جانبِ کارون را بگیرم و از او دفاع کنم. کارون در این فضا نمی خواهد کنشی انجام دهد که منجربه بی کنشی شود. یعنی فکر می کند تمام اتفاقاتی که در شرف وقوع است هیچ همخوانی با او و کنش هایش ندارد. تنها ربطی که با این فضا پیدا می کند همان علاقه اش به پریا است و در بستر عشق رمانتیک کارون به پریا -که با انتخاب تیزهوشانه کورش اسدی شخصیتی خشک و سیاسی جلوه می کند که البته بعدها می فهمیم روابط پیچیده ای هم داشته- تنهایی کارون بیش از پیش آشکار می شود. کارون نمی خواهد در تغییر و ت ...

ادامه مطلب  

ما در جهانِ بحران زا زندگی می کنیم  

درخواست حذف این مطلب
در ایران هروقت سخن از پیوند سینما و ادبیات به میان بیاید بدون شک داریوش مهرجویی یکی از اولین اسم هایی است که به ذهن متبادر می شود؛ کارگردانی که اگر بخواهیم بهترین اقتباس های سینمای ایران از آثار ادبی را فهرست کنیم قطعا نام چند فیلمِ او در این فهرست قرار می گیرد. سال های همکاری او و غلامحسین ساعدی در عرصه سینما که در این گفت وگو هم به آن اشاره ای شده، دو اقتباس سینمایی به یادماندنی از داستان های معاصر ایرانی را رقم زد که یکی فیلم «گاو» بود و دیگری فیلم «دایره مینا» و هر دو فیلم، اقتباس هایی بودند از داستان های ساعدی. مهرجویی علاوه براین ها آثار دیگری هم دارد که در آن ها به ادبیات داستانی و نمایشی ایران و جهان نظر داشته است، مثل فیلم «سارا» که آن را براساس نمایشنامه «خانه عروسک» ایبسن ساخته یا فیلم «پستچی» که اقتباسی است از نمایشنامه «ویتسک»، اثر بوشنر و فیلم «درخت گلابی» که اقتباسی است از داستانی از گلی ترقی و فیلم «مهمان مامان» که اقتباسی است از داستانی از هوشنگ مرادی کرمانی. این ها اما همه مربوط هستند به حضور ادبیات در سینمای مهرجویی و تأثیر ادبیات بر فیلم های او. مهرجویی اما چندسالی است که نه به عنوان منبع الهام برای فیلم سازی که به عنوان داستان نویس به ادبیات می پردازد. البته دو فیلم آخر او، «چه خوبه که برگشتی» و «اشباح» هم اقتباس هایی از آثاری ادبی بوده اند، اما او در این سال ها در کنار ساختن این فیلم ها رمان هایی نیز منتشر کرده است و گفت وگو با او این بار نه درباره فیلم هایش که درباره این رمان هاست، هرچند گفت وگو با مهرجویی نمی تواند به سینما و فیلم کشیده نشود، اما سعی بر این بود که در این گفت وگو در چهارچوب رمان ها و داستان های او بمانیم و اگر هم به سینما گریزهایی زده ایم، اغلب در همین چهارچوب بوده است. «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» اولین رمانی بود که از داریوش مهرجویی منتشر شد. این رمان در سال ١٣٨٨ در نشر قطره به چاپ رسید. بعد از آن در سال ١٣٩١ رمان بعدی او، «در خرابات مغان»، باز هم در نشر قطره منتشر شد. بعد از «در خرابات مغان» چندسالی کار دیگری در زمینه داستان از مهرجویی چاپ نشد تا این که در سال ١٣٩٥ سه رمان دیگر او در نشر به نگار منتشر شد. رمان های «آن رسید لعنتی»، «دو خاطره: سفرنامه پاریس و عوج کلاب» و «سفر به سرزمین فرشتگان». در رمان های مهرجویی اغلب با آدم هایی مواجه می شویم که در موقعیت های آبزورد یا به قول خود او «جفنگ»، گرفتار می شوند. این موقعیت ها گاه حاصل گیرافتادن این آدم ها در مناسبات اداری و کاغذبازی و... است، گاه حاصل سوء تفاهم هایی ستوه آور و گاه حاصل فرصت طلبی های عده ای شیاد که می خواهند از شخصیت های این داستان ها به نفع خود سوء استفاده کنند. این موقعیت های آبزورد طنزی را در تمام این رمان ها رقم زده اند که اغلب به بحران و گاه فاجعه می انجامد. درعین حال داستان ها اغلب با پایان هایی به ظاهر خوش به اتمام می رسند، اما پایان های خوشِ مشکوک که اضطراب بازگشت دوباره بحران را آبستن اند. از طرفی می توان گفت که موقعیت های آبزورد در رمان های مهرجویی از یک سو به زمینه هایی اجتماعی پیوند می خورند و از سوی دیگر وجوهی هستی شناسانه پیدا می کنند و به موقعیت وجودی انسان های داستان های او در جهان گره می خورند و همچنین به موضوع پیوند انسان با مکان و جایی که در آن زندگی می کند. ازهمین رو جاکن شدن و اضطراب بی جاومکانی و سرگردان بودن در جهان نیز یکی دیگر از موضوعاتی است که در داستان های مهرجویی با آنها مواجه می شویم. این جاکن شدن را از جمله در «سفرنامه پاریس» می توان به وضوح دید و درک کرد. «خانه» و «بی خانگی» در این داستان خاطره مانند عنصری محوری است. راوی «سفرنامه پاریس» خانه اش را در معرض تهدید کسانی می بیند که می خواهند این خانه را از چنگ او درآورند و این یکی از عوامل اضطراب زای «سفرنامه پاریس» است. وجه دیگر این اضطراب در سرگذشت حامدیِ نویسنده هست که دوست قدیمی راوی است و راوی او را دوباره در پاریس ملاقات می کند. سرگذشت حامدی با جابه جاشدن و از خانه ای به خانه ای دیگر رفتن های مدام گره خورده است و با اضطراب و کابوس هایی که زاده این آوارگی و بی خانگی است. گویی زیر پای آدم های داستان ناگهان خالی شده است. اضطراب و موقعیت آبزورد در رمان «آن رسید لعنتی» جور دیگری خود را به رخ می کشد. شخصیت این داستان در هزارتوی مناسبات اداری معیوب گرفتار می شود و در خلال عبور از این هزارتو سر از موقعیت هایی درمی آورد که مضحک و درعین حال هولناک اند. مثل صحنه ای که شخصیت داستان به خانه دوست عکاس اش می رود و با مشاجره عکاس و زنش مواجه می شود. این صحنه یکی از نمودهای موقعیت آبزورد در داستان های مهرجویی است. گفت وگو با داریوش مهرجویی را درباره رمان هایش می خوانید. در بیشتر داستان هایتان یک جور اضطراب هست. مثل اضطراب بی پولی در «آن رسید لعنتی»، اضطراب گیرافتادن در شرایط نامعمول و نامعلومیِ این که این شرایط تا کی قرار است ادامه پیدا کند در «عوج کلاب» یا اضطراب آوارگی و بی خانگی و بی جاومکانی در «سفرنامه پاریس». یک جور احساس ناامنی. این اضطراب و ناامنی در آثار شما از کجا می آید؟ آیا ریشه فلسفی دارد یا اجتماعی یا هردو؟از آن زمان که انسان به وجود خود و عالم پی می برد، و می فهمد که انتهای دازاین او مرگ است به دلهره – به اصطلاح – اگزیستانس خود می افتد- به قول هایدگر- یا به یأس و نومیدی - به قول کی یر که گور و نیچه و سارتر و ... - و این دلهره به خصوص در جوامعی که بحران زا هستند و مدام مردم را در پیچ وخم هر کار ساده ای سرگردان و پریشان می کنند، بیشتر نمود پیدا می کند.ما در جهان بحران زا زندگی می کنیم. مدرنیته، دیدیم که در قرن گذشته چگونه به رسالت خود که سعادت و رفاه بیشتر مردم است با دو جنگ عالم سوز و ظهور دیکتاتورهای بی رحم و توتالیتاریسم دهشتناک خیانت کرد و میلیون ها کشته و آواره داد و این همچنان ادامه دارد و چه بسا سهمناک تر. بنابراین اینک بشر مدرن در یک هراس و اضطراب دائمی به سر می برد و ناامنی و فقر و بیکاری دائما او را تهدید می کنند... در ایران هم همین طور. و لذا نگاه شما درست است، اضطراب مایه اصلی کتاب های داستانی من است که از زمانه ما نشئت گرفته. از طرفی در بعضی از این داستان ها با گیرافتادن آدم ها در مناسبات بی پایان و یاوه بوروکراتیک روبه رو هستیم یا سردواندن ها و وعده سرخرمن دادن های مدام و در نهایت به جایی نرسیدن. این مخصوصا در «آن رسید لعنتی» و «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» محسوس تر است و البته به شکلی دیگر در «عوج کلاب». گویی بوروکراسی و در به دری آدم ها در هزارتوی سیستم اداری یکی از دغدغه های شما در این داستان ها بوده و البته خود این ها به تمثیلی از وضعیتی یاوه و پوچ تبدیل شده است. یعنی تمثیلی از جهانی بی سر و ته. با برداشت من چه قدر موافق هستید؟برداشت شما درست است. عنصر absurd یا جفنگیت (به قول دکتر فردید) همه ما را احاطه کرده است. یک بی معنایی و یاوگی همه جا برقرار است که از عقلانیت دور و به جهالت نزدیک است. همه به جان هم افتاده اند و همه چیز جفنگ و دور از عقل و منطق به نظر می رسد... این مفاهیم در رمان های من مستتر است... ولی من به عنوان مؤلف دوست ندارم کتاب خودم را تأویل و تفسیر کنم... بیشتر دوست داشتم به داخل متن نفوذ می کردید و این یاوگی را از طریق موقعیت ها و گفت وگوهایی که آمده است عیان می کردید. خودتان می دانید که در زمانه ما دیگر، به اعتبار خیلی ها، برای تأویل و تفسیر متن، مؤلف نقشی ندارد. در تأویل و تفسیر متن باید از قید مؤلف گذشت. او مرده و با او کاری نیست، بلکه خود متن مورد نظر است. «سفرنامه پاریس» و «عوج کلاب» هردو در کشوری دیگر اتفاق می افتند. در هردو نوعی حس ناامنی از نبودن در خانه و وطن هست و نوعی حس بلاتکلیفی. در «عوج کلاب» البته وضعیت به دلیل زندانی بودن راوی در کشوری دیگر، قدری مخوف تر و مبهم تر است. در «سفرنامه پاریس» اما راوی مهاجرت کرده اما این مهاجرت هم به نوعی به اجبار وضعیت است. آیا می توان هراس از هیچ وقت به وطن برنگشتن و اضطراب بی وطن شدن را وجه مشترک هر دو داستان «عوج کلاب» و «سفرنامه پاریس» دانست؟ما اساسا قومی هستیم که سخت به وطن خود چسبیده ایم و از مهاجرت و تغییر منزل و رفتن به ممالک اغیار و اقامت کردن در غربت هراس داریم... ما بیشتر دوست داریم در جایی بیتوته کنیم که خاطره داشته باشیم. «خاطره»؛ این رکن بزرگی در روان آدمی است. بی خانمانی یعنی بی خاطرگی و این برایمان هولناک است. این خصلت از درون خود من می آید و حاصل تجربیاتی است که در خارج از ایران داشته ام. همیشه می خواسته ام هرچه زودتر از ممالک خارجه فرار کنم و خود را به وطنم برسانم. ذوق و شوقی را که از دیدار مجدد خیابان شاهپور و خیابان فرهنگ و دبیرستان رهنما، یا گذر وزیردفتر، پس از چندین سال، به من دست می داد هیچ گاه فراموش نمی کنم. حتی در فیلم هایم «سارا» و «هامون» به آن پرداخته ام... شخصیت های داستان های من هم به همین بیماری دچارند و در خارج از وطن، خود را زندانی می بینند و شوق گریز دارند.آیا می توان «سفرنامه پاریس» را تصویری از سرگذشت مردم طبقه متوسط در روزگاری دانست که این طبقه داشت تجربه ای بحرانی را از سر می گذراند و در مواجهه با طبقه ای که تازه به میدان آمده بود دچار نوعی سردرگمی و بی جا و مکانی شده بود؟ این را به ویژه با توجه به آن قسمت از داستان می گویم که خانه راوی را افرادی از طبقه ای دیگر اشغال کرده اند.یکی از خصوصیات آن دوره ای که این ماجرا در آن اتفاق می افتد این بود که در آن هر طبقه اجتماعی خود را مجاز می دانست که به طبقه بالای خود دست دراز کند و بکوشد مایملک طبقه بالا را تصرف کند، چون فکر می کرد حق دارد. این خصلت، که من به وضوح آن را تجربه کرده ام، در کتاب آمده است. همسایه به جای اینکه حامی و مراقب خانه و مایملک تو باشد می کوشد در غیاب تو خانه و مایملک تو را تصرف کند، درحالی که خود از طبقه پایین تر نمی آید و حاجی بازاری است و خودش صاحب خانه ای کاملا شبیه خانه شماست. و یا خویشاوند قابل اعتماد نزدیکی که او هم به جای مواظبت و مراقبت از خانه آن را تصرف می کند و حق خود می داند... این گونه تزویر و ریا را ما زیاد دیده ایم. نمی دانم چرا این روزها به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. انگار اخلاق و مروت انسانی رخت بربسته و هرکس می تواند به هرکس خیانت کند و مال و منال او را برباید... در رمان «سفر به سرزمین فرشتگان» نیز مثل «سفرنامه پاریس» موضوع مهاجرت مطرح است. با این تفاوت که اگر در «سفرنامه پاریس» شخصیت های اصلی داستان از اول به قصد مهاجرت از کشور خارج نشده بودند، شخصیت های داستان «سفر به سرزمین فرشتگان» برای خروج از کشور ثبت نام کرده اند و در لاتاری برنده شده اند اما ظاهرا این مهاجرت آن طور که شخصیت های این رمان خیال می کنند به خوشی و سعادت ختم نمی شود و برایشان دردسر درست می کند. شروع رمان نیز وضعیتی آشفته و بحرانی را ترسیم می کند که انگار نوعی آماده کردن خواننده است برای اتفاق های بعدی.این رمان در واقع شرح حال اولین روزهایی است که شیادان امریکایی برای جلب و جذب مردم دنیا، به خصوص از قلمرو جهان سومی، این شیوه لاتاری و برنده شدن را ابداع کرده بودند و سر مردم کلاه می گذاشتند. این واقعه هم از یک رخداد واقعی نشئت می گیرد. قضیه برنده شدن و غیره برای خود من و زنم رخ داد و ما را مبهوت و مشعوف کرد و برای یک هفته طبق دستور آنها رازداری کردیم و با کسی آن را در میان نگذاشتیم، تا اینکه دوست شفیقی به ما خبر داد که این ها یک دسته کلاه بردار منظم و سازمان یافته هستند که با او هم به همین بهانه تماس گرفتند و او را تا مرز صدوسی هزار دلار پیاده کردند و همه اش کشک بود. و همین ما را سر عقل آورد و قضایا را ادامه ندادیم و کات کردیم. داستان کتاب از آن جا به بعد تخیل است، ولی تخیلی که می تواند واقعیت داشته باشد... من ذوق و شوق اولیه را که ما تجربه کرده بودیم، ادامه دادم و به شخصیت های داستان «سفر به سرزمین فرشتگان»، که یعنی همان لس آنجلس، تزریق کردم... من در آن خطه لس آنجلس زندگی کرده بودم و از خیلی از محله های آن عکس گرفته بودم، بنابراین می دانستم چی به چی است. در «سفرنامه پاریس»، طرح و توطئه داستان با اضطراب بی خانگی و به قول معروف جاکن شدن هماهنگ است. داستان با اشاره به فیلمی آغاز می شود که درباره یک مدرسه است و آن مدرسه هم خودش نمادی از یک جامعه بزرگ تر بوده. ماجرای این فیلم به مهاجرت راوی به فرانسه می انجامد. پایان داستان هم با اشاره به فیلمی رقم می خورد که باز درباره مکان است و اشاره ای به خانه. قبول دارید که این آغاز و پایان با مضمون داستان که بی خانگی و آوارگی و مهاجرت است پیوند خوبی برقرار کرده است؟درست است. ولی من هیچ گاه به این تقارن فکر نکرده بودم... «اجاره نشین ها» را من قبل از انقلاب طرحش را ریخته بودم و می خواستم به طبقه متوسط و آپارتمان نشین ها بپردازم. در پاریس هم روی آن کار می کردم و طرح اولیه را به آقای آشتیانی که آن موقع در پاریس اقامت داشت ارائه دادم و پسندید و قرار بود خودش آن را تهیه کند که نشد... در این مورد واقعیت و رخدادهای واقعی تخیل را تشدید و تقویت می کنند. یعنی مسئله بخوربخور و بچاپ بچاپ مال دیگری در واقعیت تحقق پیدا می کند و همچنان ادامه می یابد تا می رسد به مردان اختلاسی. «سفرنامه پاریس» از آن جا که شخصیتی به نام حامدی وارد داستان می شود، یک حال و هوای سرخوشانه پیدا می کند. حضور حامدی فضای یأس حاکم بر داستان را کمی عوض می کند و لحظه های همکاری راوی و حامدی برای نوشتن فیلمنامه لحظه هایی شاد و سرخوشانه است، گرچه خود حامدی سرگذشت و سرنوشت تلخ و هولناکی دارد. حامدی «سفرنامه پاریس» بسیار یادآور غلامحسین ساعدی است. ممکن است درباره این شخصیت و نقشی که در «سفرنامه پاریس» ایفا می کند بیشتر صحبت کنید؟ساعدی به قول یونانی ها یک انسان دیونیزوسی و در ضمن یک آپولونی واقعی بود. اغلب شاد و شنگول و رها. و نیز تیزهوش و منظم در اندیشه. چون پزشک بود و برای پزشک شدن باید مغزی قوی و اندیشه ای پویا داشت. و نیز حافظه ای نیرومند برای حفظ نام صدها دارو و آمپول و غیره... و دکتر همه این صفات را داشت. با قلبی پاک و خویی مهرپرور و دوستیاب. همه را بغل می کرد و می بوسید و ندیدم که پشت سر کسی حرف بد بزند و او را بکوباند... خیر همه را می خواست و خواهان تعالی و ترقی مملکت و مردمش بود. به فقرا و ضعفا خیلی توجه می کرد و عاشق قبرستان ها بود. یادم می آید برای تحقیق روی فیلم «دایره مینا» اغلب در جنوب شهر پرسه می زدیم. یک شب مرا به محله معروفی در جنوب شهر برد. تا آن وقت در آن جا نبودم و برایم همه چیز جالب بود؛ از چراغانی ها و خانه های درباز و آدم هایی که به تو تعارف می کردند داخل شو و صف منتظرانی که ردیف روی صندلی های آهنی نشسته بودند... و مردم فقیر معتاد بی خانمان که ساعت ها سیگار به دست کنار جوی خشک و خالی می ایستادند و خیره به نقطه ای در جوی... دکتر ترکیبی از دو صفت بارز شخصیت یونانی بود، یعنی ترکیبی از روحیه «آپولونی» و «دیونیزوسی» که هردو ضد همدیگر هستند. dionisiac از واژه dionisos در اساطیر یونانی می آید که در اساطیر یونانی به معنای خدای گیاهان و شراب و همسان و هم طراز «باکوس»، خدای رومی، است. apollo هم در اساطیر رومی و یونانی، خدای تیراندازی با کمان و پیشگویی و شعر و موسیقی و نرینگی است و نیز نمودار عالی ترین نوع زیبایی و فضیلت جنس مذکر. او با helios خدای خورشید نیز همانند می شود. شخصیت «آپولونی»، باوقار، عاقل و خردمند است و شخصیت «دیونیزوسی»، برعکس، شاد و شنگول ...

ادامه مطلب  

آیا شفاعت «فطرس ملک» توسط امام حسین(ع) حقیقت دارد؟  

درخواست حذف این مطلب
ماجرای شفاعت «فطرس ملک» توسط امام حسین(ع) یکی از داستان هایی است که تاکنون مطالب زیادی در این باره در مجالس گفته شده است اما آیا این داستان منبع روایی دارد و یا ساختگی است؟ماجرای شفاعت «فطرس ملک» توسط امام حسین (علیه السلام) یکی از داستان هایی است که تاکنون مطالب زیادی در این باره در مجالس گفته شده است اما آیا این حدیث منبع روایی دارد و یا داستانی ساختگی است؟ بر این اساس لازم است همیشه به دنبال منابع دقیق اینگونه داستان ها باشیم و تا مطمئن نشدیم آنها را جایی نقل نکنیم.اما درباره ماجرای «فطرس ملک» باید گفت که منابع روایی شیعیان با اندک اختلاف ...

ادامه مطلب  

اس ام اس تبریک ولادت امام رضا (ع) 96  

درخواست حذف این مطلب
گروه: اخبار استانخبر: 100515/تاریخ انتشار : 1396/5/12 ساعت : 23:40مجموعه اس ام اس تبریک ولادت امام رضا (ع) را به مناسبت فرارسیدن سالروز میلاد امام هشتم، برای شما کاربران گرامی جمع آوری کرده ایم. به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس ماه ذی القعده با سالروز ولادت حضرت معصومه علیها سلام آغاز و پس از ده روز به ولادت باسعادت خورشید هشتم امامت، حضرت شمس الشموس ، هدیه خدا به ما ایرانیان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام میرسد؛ دهه ای که به ابتکار رهبر معظم انقلاب اسلامی، دهه کرامت نامگذاری شد. یازده ذی القعده روز ولادت امامی است که ایران خود را متبرک به قدوم منورش میداند و از برکات حضور بارگاهش ارتزاق میکند. به این مناسب مجموعه ای از اس ام اس تبریک ولادت امام رضا علیه السلام ، آماده کرده ایم که در ادامه میتوانید مشاهده کنید. ذکر است تکلم کبوترهایتقربان تبسم کبوترهایتای کاش جوی نوک زده می بودم مندر کاسه گندم کبوترهایتمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد برسر ایوان طلا نوشته با خط خداجدا ز نار و دوزخ است هرکه بر این در آمدهمست خوش بوی توام مولانا ابالحسنخاک در کوی توام مولانا ابالحسنمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد شب است و منادى ندا مى کندمریدان حق را صدا مى کندکه امشب در رحمت خویش راخدا بر رخ خلق وا مى کندمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد خاک کف زائر تو سرمه ی چشم حوریانای شه بی قرینه و ملجا جمله بی کسانکبوتر بام تو ام مولانا ابالحسنتشنه ی یک جام توام مولانا ابالحسنمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد یک جلوه از نگاه تو اى شمس مشرقینهر صبح و شام طعنه به شمس و قمر زنداى گل به روى ماه تو یا ثامن الحججماییم در پناه تو یا ثامن الحججمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد بهر زیارتت رضا فرشته پرگشوده استنگاه دلربای تو از همه دل ربوده استچه گویم از خصال تو لسان شیعه قاصر استوصف خصال تو رضا حضرت حق نموده استمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد امام مشرق و مغرب ملاذ آل پیمبروفور علم و علو مکان اوست به حدى‏که شرح آن نتوان نمود کلک سخنورقلم اگر همگى وصف ذات او بنویسدحدیث او نشود در هزار سال مکررمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد بوسه زدن به قبر تو به نیت تبرک استچون که زده بوسه به آن مهدی صاحب الزمانمنبر صحن گوهر و ضریح با صفای تودل از همه ربوده است، شبیه قم و جمکرانمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد عطر خوش نسیم تو شبیه عطر کربلاستمست شمیم کوی تو جامعه پیمبراندر بارگاه تو زهیبت و جلال تودست به سینه می نهند فرشتگان آسمانمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد اى شه طوس که سرچشمه الطاف خدایىجان ما باد فدایت که ولی ‎نعمت مایىمیوه باغ رسالت، شه اقلیم ولایتبحر مواج علوم و کرم و لطف و رضایى لحظه های شادی دلهای ما آغاز شدباز ذکرِ حمد حقِ با سینه ها دمساز شدامشب از یومن قدومت یا علی موسی الرضاغنچه ای از گلشن آل محمد باز شد ساقى که خود تجلى مستانه مى‏کندما را خمار وارد میخانه مى‏کندبنیانگذار شیوه لیلائیان رضاستکز دل جنون بسازد و دیوانه مى ‏کند ما دولت تسلیم و رضا می طلبیمراهی سوی اقلیم بقا می طلبیماندر دو جهان ، عزت و اقبال و نجاتاز فیض ولایت رضا می طلبیم دل داده ام زدست که دلداده ام کنیافتاده ام به پات که افتاده ام کنیسالک که بی تو راه به جایی نمی بردباید خودت مسافر این جاده ام کنیولادت امام رضا (ع) خجسته باد هشتمین حجت خدا اینجاستقبله هفتمین رضا اینجاستهر چه خواهى بخواه از این درگاهمنبع رحمت خدا اینجاستمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد اگر اژدها کرد موسى عصا رارضا این عمل بى عصا مى کندکند زنده در پرده تصویر شیرانببین پور موسى چه ها مى کندمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد در قطره جود و کرمت بحر چه باشددر تابش وجهِ قمرت بدر چه باشددر جلوه نور نظرت فجر چه باشددر شمّه بخشش ز کَفَت اَبر چه باشدمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد بر روی رضا شمس امامت صلواتبر شافع ما روز قیامت صلواتدر شام ولادتش که شادند همهبفرست بر این روح کرامت صلوات صلواتمیلاد امام رضا مبارک باد ز آستان رضا سرخط امان دارم٬ رخ نیاز بر این پاک آستان دارماگر چه کم ز غبارم، به شوق نکهت گل همیشه جای، در این طرفه بوستان دارمز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم درین چمن به صد امید آشیان دارم در باغ ولایت گل خوشبوست رضاسروچمن گلشن مینوست رضانومید مشو زدرگه احسانشزیرا به جهان ضامن اهوست رضا میلاد هشتمن نور ولایت، تبریک و تهنیتای آستان قدس تو تنها پناه منای چلچراغ چشم تو، خورشید راه منای مظهر عنایت حق هشتمین امامای خاک پاک مرقد تو بوسه گاه منمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد خدایا پناهم باش که جز پناه تو پناهی نمی خواهمبر روی رضا شمس امامت صلواتبر شافع ما روز قیامت صلواتدر شام ولادتش که شادند همه ************************************************* ای آستان قدس تو تنها پناه منای چلچراغ چشم تو، خورشید راه منای مظهر عنایت حق هشتمین امامای خاک پاک مرقد تو بوسه گاه منمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد اس ام اس ولادت امام رضا (ع) حق، معرفت به هر نگاهم دادهدر حلقه ی عشق خویش راهم دادهاینها همه علتش فقط یک چیز استایرانی ام و رضا پناهم دادهمیلاد مسعود ولی نعمت ما، آقا امام رضا مبارک ولادت امام رضا (ع) شمع جمع شاپرکهایی رضاای کلید ساده مشکل گشاآن گل زیبا گل خوشبو توییای رضا جان، ضامن آهو توییبا نگاهت چون کبوتر کن، مراتا بگیرم اوج، خوشحال و رها میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد متن تبریک ولادت امام رضا (ع) از این همه انزوا مردد شده ام،دیوانه رنگ زرد گنبد شده ام،امروز دلم حال کبوتر دارد،انگار که بی قرار مشهد شده ام. میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد اس ام اس تولد امام رضا (ع) پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد / صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو / بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزدمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد پیامک ولادت امام رضا (ع) ای پسر فاطمه، نور هدیسبزترین باغ بهار خدابا تو دل از غصه رها می شودپاکتر از آینه ها می شودای گل گلزار خدا، یا رضاآینه ی قبله نما یا رضا میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد پیامک جدید تولد امام رضا (ع) السلام ای حضرت سلطان عشقیا علی موسی الرضا ای جان عشقالسلام ای بهر عاشق سرنوشتالسلام ای تربتت باغ بهشتمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد پیامک جدید تولد امام رضا (ع) حق، معرفت به هر نگاهم داده / در حلقه ی عشق خویش راهم داده اینها همه علتش فقط یک چیز است / ایرانی ام و رضا پناهم داده میلاد مسعود ولی نعمت ما، آقا امام رضا مبارک متن تبریک ولادت امام رضا (ع) کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زدبدون واسطه دم از احد نخواهد زدگدای کوی رضا شو که آن امام رئوفبه سینه ی احدی دست رد نخواهد زد بهترین شادباش ها تقدیم به شما،بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا (ع) شعر ولادت امام رضا (ع) شمع جمع شاپرکهایی رضا ای کلید ساده مشکل گشا آن گل زیبا گل خوشبو تویی ای رضا جان، ضامن آهو تویی با نگاهت چون کبوتر کن، مرا تا بگیرم اوج، خوشحال و رهامیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد پیامک ویژه ولادت امام رضا (ع) مهر تو ز لوح دل سپردن نتوانحاجت برکس به جز تو بردن نتواناز هجر تو مرگ بهر من آسان تردل بر کس دیگری سپردن نتوانمیلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد اس ام اس ولادت امام رضا(ع) به گوش دل ندا آمد، که یار دلربا آمدبه درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمدخدا داد آنچه را وعده، بشد در ماه ذیقعدهکه آمد بهترین بنده، رضا آمد ، رضا آمدمیلاد امام رضا (ع) مبارک اس ام اس میلاد امام رضا (ع) میدونم شفاعت بی منتت زبون زدهبه همین امید دلم به مشهد تو اومده میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد متن تبریک ولادت امام رضا (ع) ایـــن راه اگـــر خــــاره و خــــارا، بطلــــب!گــــر قابـــل آبلــــه اســت ایـن پــا، بطلــب!«دســت از طـلب...» آه، فــــال خــــوبی آمــــدیعنـــــی تـه مطـــلب ایـــــن که: آقـــــا! بطـــلبایشاله بزودی قسمت همه مشهدالرضا.. پیامک ولادت امام رضا (ع) نقاره ها ز اوج مناره وزیده اندمردم صدای آمدنت را شنیده اندزیباتر از همیشه شده آستان توآقا! چقدر ریسه برایت کشیده اندولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا (علیه السلام) مبارکباد. اس ام اس تولد امام رضا (ع) آن شب شب میلاد سبز هشتمین لاله / دل را پر از عطر و صفاى یاس‎ها کردندباران مهر و رحمت و نور و صفا بارید / دل را بـه عـشق پاک "آقا" آشنا کردند ********************************************************* بر روی رضـا شمـس امامت صلـوات بر شافع ما روز قیامـت صـلوات در شـام ولادتـش که شادنـد همـه بفرست بر این روح کرامت صلوات صلوات * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * گفتی که بلا بلا بلا ، گفتم چشم ،از روز الست با رضا گفتم چشممن آمده ام تا به ولایت برسم،گفتی انا من شروطها گفتم چشم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بلیط ماندن است مانده روی دستهای مندر این همه مسافر حرم نبود جای من؟رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببرسفارش مریض حضرت امام را ببر * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زآستان رضا سرخط امان دارم رخ نیاز بر این پاک آستان دارم اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم درین چمن به صد امید آشیان دارم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کاش من یک بچه آهو می شدم می دویدم روز و شب در دشتها توی کوه و دشت و صحرا روز و شب می دویدم تا که می دیدم تو را ... بهترین شادباش ها تقدیم به شما، بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا(ع) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند مردم صدای آمدنت را شنیده اند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند ... ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا علیه اسلام مبارکباد.* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *امام رضا-ع: خداوند، پر حرفی و تلف کردن ثروت و اظهار نیاز کردن زیاد از همنوعان را دشمن می دارد. ... میلاد شمس الشموس، خسرو اقلیم طوس، شاه انیس النفوس، برشما و خانواده ی گرامیتان، تبریک و تهنیت.* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *السلام ای حضرت سلطان عشق یا علی موسی الرضا ای جان عشق السلام ای بهر عاشق سرنوشت السلام ای تربتت باغ بهشت --- ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا-ع مبارک. * * * * * * * * * * * * * * * * * * ** * * * میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ای پسر فاطمه، نور هدی سبزترین باغ بهار خدا با تو دل از غصه رها می شود پاکتر از آینه ها می شود ای گل گلزار خدا، یا ...

ادامه مطلب  

آزادی موضوعی نیست که بتوان بر سر آن معامله یا مذاکره کرد/همه متوسط بودن را پذیرفته اند  

درخواست حذف این مطلب
گفتگوی اخیر ایلنا با محمدرضا سرشار واکنش های زیادی را در جامعه ادبی داخل و خارج از کشور به دنبال داشت. لذا درصدد برآمدیم با یونس تراکمه از طیف ادبی مستقل و جریان مقابل انجمن قلم گفتگو کنیم و دفاع او را بشنویم. او با ما از سانسور، تسلط ایدئولوژی، دوران میان مایگی ادبیات، خلاقیت ادبی و مهاجرت نویسندگان سخن گفته است. به گزارش خبرنگار ایلنا، در چهار دهه ی اخیر اتفاق نیفتاده که دو طیف نویسندگان موجود در کشور تمایلی به گفتگو و حتی مناظره با یکدیگر داشته باشند. در این دوران اعضای هر دو تفکر مولد ادبیات داستانی و شعر، با نام ها و القابی که یا خود برای خود اختیار کرده اند یا گروه مقابل آن را ابداع کرده ، نقدهای تند و پرحاشیه ای درباره آثار یکدیکر ارایه داده اند.در یکسوی این صف؛ نویسندگان انقلابی، دولتی، وابسته، مذهبی، ارزشی، ایدئولوگ، خودی یا دفاع مقدسی ایستاده اند و در سوی دیگر صف؛ نویسندگان مستقل، دگراندیش، غیرمذهبی، غیرخودی، غیردولتی، روشنفکر و لاییک. البته برخی از این عناوین گاه تنها به قصد تخریب وابستگان یک جریان فکری ازسوی جریان مقابل برای آنها انتخاب می شود. بیشترین عوامل رویارویی دو گروه اخیر نیز ایدئولوژی، آزادی های سیاسی، سانسور و بحث درباره روابط میان زنان و مردان است.گفتگوی اخیر ایلنا با محمدرضا سرشار واکنش های زیادی را در جامعه ادبی داخل و خارج از کشور به دنبال داشت. لذا درصدد برآمدیم با یونس تراکمه از طیف ادبی مستقل و جریان مقابل انجمن قلم گفتگو کنیم و دفاع او را بشنویم. او با ما از سانسور، تسلط ایدئولوژی، دوران میان مایگی ادبیات، خلاقیت ادبی و مهاجرت سخن گفت. مشروح این گفت وگو را در ذیل می خوانید:آقای تراکمه گفتگوی اخیر ما با رئیس انجمن قلم واکنش های زیادی به دنبال داشت و بسیاری از در انتقاد وارد شدند که ایلنا وارد موضع گیری های سیاسی نویسندگان وابسته؛ علیه نویسندگان مستقل شده است. حال آنکه ما قائل به بررسی هر نوع اندیشه ای هستیم که در مسیر خلق اثر ادبی قرار گرفته یا خود را در معرض آن قرار داده ...اصولاً کار خلاقه فارغ از جناح ‏بندی‏ های سیاسی است. کسانی که همفکران خود را خودی و دیگران را غیرخودی می ‏دانند از دایرۀ شمول خلاقیت خارج هستند.بالاخره یک تفکر و اندیشه ای تحت عناوینی مانند نویسنده مذهبی، انقلابی، عضو انجمن قلم، نویسنده خودی یا نویسنده وابسته به حاکمیت ۴۰ سال است که فعالیت می کند و تریبون و ابزار خودش را دارد و در خلق بخشی از آثار ادبی ۴۰ سال اخیر موثر و تاثیرگذار بوده است. بخشی از بدنه این اندیشه، آثاری کاملا ایدئولوژیک از خود به جای گذاشته که جای خواندن و تامل دارند. پس باید قبول کرد این جریان وجود دارد و ما نه قادر به حذف آن هستیم و نه نادیده گرفتن آن مشکلی از ادبیات کشور حل می کند. اما این جریان و جریان مقابل که باعنوان نویسنده مستقل یا به تعبیر آقای سرشار غیرمدهبی، لائیک، برانداز و امثالهم از آن یاد یاد می ‏شود، در این ۴۰ سال هرگز تلاشی برای تعامل و گفتگو نداشته اند و اگر هم نقدی بر آثار یکدیگر داشته اند در غیاب جریان مقابل بوده است. آیا واقعاً گفتگو با جریان مقابل این اندازه سخت و دشوار است؟اصلاً متوجه نمی شوم این طرفی و آن طرفی یعنی چه. اگر ما نویسندگی و شاعری را کاری خلاقه بدانیم دیگر این طرف و آن طرف چه معنایی دارد. آنچه در اساسنامه‏ «کانون نویسندگان ایران» آمده، و حرف اصلی کانون هم همین است، آزادی بی ‏حد و حصر در خلاقیت است و این آزادی بی حد و حصر موضوعی نیست که بتوان بر سر آن معامله کرد. حاصل پذیرش سانسور و محدودیت، به‏ هر میزان و مقداری، چه توسط این طرفی‏ ها و چه توسط آن طرفی‏ ها، شده همین ادبیات متوسطی که ما درحال حاضر با آن روبرو هستیم.جوانی که امروز داستان نویسی را آغاز می کند خیلی راحت خط قرمز ها را می داند اما فاجعه آنجاست که نویسنده ای که برای خودش خط قرمز قائل باشد، از یک سطحی بالا تر نمی تواند پرواز کند.چه آن نویسندگانی که خود را مذهبی و انقلابی نامیده اند و قیودی در ابراز دیدگاه هایشان برای خود قائل هستند، و چه آن نویسندگانی که حاکمیت به واسطهٔ سیستم ممیزی و سانسور یکسری قیود به آن ها تحمیل کرده، حاصل کارشان در تمام سال های بعد از انقلاب چه بوده؟ پس بحث این طرف و آن طرف یا بحث ایدئولوژیک یا مقابله با حاکمیت یا پیروی از حاکمیت نیست. موضوع خلاقیت است که حاصلِ از بین بردن آن، همین جایی ست که امروز ادبیات ما در آن قرار دارد. به‏ همین دلیل است که در این سه چهار دهه‏ اخیر هیچ اثری که از سطح قابل قبولی بالا تر رفته و ماندگار باشد و بتوانیم نام آن را کنار شاهکارهای دست کم ۶۰ سال داستان نویسی ایران قرار دهیم، نداشته ایم.اصولا سانسور در جامعه‏ ادبی ما درونی شده. به قول شما آن طرفی ها خودشان حدی از سانسور را پذیرفته اند و منش شان است که اصلا وارد برخی عرصه ها نشوند، حاکمیت هم با رویکرد ایدئولوژیکِ خود کلا مرزهای سانسور را مشخص کرده، و دوستان دیگر هم ظاهرا این مرز را، حالا کمی بالا تر یا کمی پایین‏ تر، پذیرفته اند و موضوع برایشان درونی شده است. نتیجه شده اینکه جوانی که امروز داستان نویسی را آغاز می کند خیلی راحت خط قرمز ها را می داند. اما فاجعه آنجاست که نویسنده ای که برای خودش خط قرمز قائل باشد، از یک سطحی بالا تر نمی تواند پرواز کند. این همان اتفاقی ست که در این ۴۰ ساله افتاده.موضوع دیگر تشکل های صنفی است. «کانون نویسندگان ایران» تنها نهاد قدیمی و موجهی ست که باید پذیرفته شود تا از نویسندگان حمایت کند. فعالیت این کانون حتی پیش از انقلاب هم تحمل نشد، چون بر نکات و موضوعاتی انگشت می گذارد که برخی آن را نمی توانند تحمل کنند. اینجا با حرفه‏ ی‏ بقالی یا کفاشی روبرو نیستیم که تنها موضوعات صنفی را دنبال کنیم. صحبت از خلاقیت و کار خلاقه است و اینکه اگر و مگر در کار خلاقه یعنی فاتحه‏ ادبیات خوانده شده و پرِ پرواز خالق آثار را چیده ایم.«کانون نویسندگان ایران» تنها نهاد قدیمی و موجهی ست که باید پذیرفته شود و از نویسندگان حمایت کند. اینجا با حرفه‏ ی‏ بقالی یا کفاشی روبرو نیستیم که تنها موضوعات صنفی را دنبال کنیم. صحبت از خلاقیت و کار خلاقه است و اینکه اگر و مگر در کار خلاقه یعنی فاتحه‏ ادبیات خوانده شده و پرِ پرواز خالق آثار را چیده ایم.پس چه مواجهه یا تعاملی می توان با انجمن قلم داشت؟ این ها از نظر مالی بودجه هایی دارند و دکان هایی درست کرده اند که به هیچ کجا پاسخگویی ندارند. حتی می توان گفت حرفه ای این کار هستند و ادبیات، شغل و کاسبی شان است مثل فردی که کارمند فلان اداره است، این ها هم کارمند نهادِ قلم هستند. این تکیه بر اعتقاد و ایدئولوژی و... هم تنها یک بازی ست. همین آقایی که شما نام بردید، در این ۴۰-۳۰ سال هزینه های زندگی اش از کجا تامین شده؟ کرایه خانه دارد؟ شده به نان شب محتاج باشد؟ شده مجبور به مسافرکشی شود؟ این ها کارمند یک نهاد هستند که هیچ ارتباطی به ادبیات ندارد.به هرحال باید قبول کرد که بخشی از ادبیات مروج شیوه ای از تفکر و ایدئولوژی ست. چه نویسنده ای که عضو انجمن قلم است یا نویسنده ‏ی مستقلی که به دنبال اندیشه ای خاص قلم می زند. این اندیشه می تواند در یک سر خط به نویسنده ی حقوق بگیر برسد و در سر دیگر خط به نویسنده مبارز و در تبعید. اما هر دو به دنبال اندیشه و مکتبی ایدئولوژیکی هستند که در آن پرورش یافته و با آن موافقند.هیچ نویسنده خلاقه ای از ایدئولوژی تبعیت نمی کند و راهبردش خلاقیتش است. مذهبی و غیرمذهبی ندارد. فاجعه ای که در طول بیش از ۶۰ سال در اردوگاه به اصطلاح کمونیستی شرق و شوروی سابق اتفاق افتاد مگر غیر از این بود؟ در اینجا برخی دقیقا از روی دست همان ها رونویسی کرده اند. در آن ۶۰ سال در اردوگاه شرقِ سابق و در کشورهایی مانند لهستان و چکسلواکی برای ادبیات و هنر چه اتفاقی افتاد؟ آن ها هم یک سری نهادهای دولتی داشتند با بودجه های مشخص که از نویسندگان و سینماگران و نقاشانی خاص حمایت می کردند. امروز آن اردوگاه از هم پاشیده اما آیا میراث ادبیاتِ این کشور ها در آن ۶۰ سال آثار نویسندگان دولتی‏ شان است یا آثار شاعران و نویسندگانی که با فلاکت زندگی کردند، به حبس و تبعید تن دادند ولی برای خلق شعر و داستان‏شان به باید و نبایدها تن ندادند؟ نویسندگان و شاعرانی که زیر انواع فشار ها، شعر ها و رمان هایشان را دست نویس می کردند و به چهار نفر نشان می دادند، امروز میراث ادبی روسیه و شرق اروپا را رقم زده اند. میراث ادبی روسیه در آن ۶۰ سال، آناخماتوا است که به دنبال همسر و پسرش آوارهٔ اردوگاه های کار شد. امروز اگر بخواهیم تاریخ ادبیات روسیه را در آن ۶۰سال بررسی کنیم، می بینیم که از آثار نویسندگان حکومتی، با ارفاق البته، به ‏عنوان آثار متوسط یاد می شود.واقعیت این است که داستان نویسی ما میراث تاریخی طولانی ندارد و فقط نزدیک به ۱۰۰ سال سابقه دارد. در این صد سال هم تا دهه ۶۰ داستان ‏نویسان بزرگی داشتیم که بعضی از داستان‏ های هر کدام‏شان میراث ادبیات داستانی ما هستند. در این مدت هیچ دهه ای را سراغ نداریم که در آن چند داستان به‏ عنوان اثر ماندگار و پشتوانه ادبیات داستانی ایران نوشته نشده باشد. ولی از دهه‏ ۶۰ به این طرف چه داریم؟ برای ادبیات ما دقیقا همان اتفاقی افتاد که در اردوگاه شرق رقم خورد. به عبارت دیگر در کشور ما یک جریان ادبی وجود داشت که سال ها بعد همان طور که انتظارش می رفت، قطع شد تا جریانی جدیدی از غیرمستقل ها و خودی ها جایگزین آن شود. این جریانِ جایگزین به تدریج به یک دکان تبدیل شد و آن جریان اصیل از بین رفت. دو طرف گویی به یک سازش رسیدند و یک حد متوسط را پذیرفتند که همه هم خوششان می آید و همدیگر را تحمل می کنند.وقتی تو؛ چارچوب را در ذهن ات بپذیری، یعنی خلاقیت را کشته ای و فاجعه ای که امروز در عرصه داستان‏ نویسی درگیر آن هستیم، همین مسئله است. شاید ۲۰ سال پیش هنوز امید داشتیم، هرچند هنوز هم باید امید داشته باشیم و نمی توان باور کرد که داستان و شعر ما مرده است، همان طور که در اروپای شرقی با تمام بگیر و ببند هایش و با تمام تحمیل چارچوب بر آن، ادبیات نمرد و داستان نویسی و شعر تحت محدودیت ها به حیات خود ادامه داد. آنچه ما پذیرفته ایم سطحی از ادبیات متوسط است که هم این طرف و هم آن طرف درباره اش به تعامل رسیده اند. این مسئله آنقدر طبیعی شده که دیگر تلاشی هم برای خلق اثر شاهکار نمی بینیم. این یعنی چارچوب ها درونی شده و فاجعه زمانی ست که سانسور دیگر تحمیل بیرونی نباشد و نویسنده ذهنش را در قالب چارچوب ها بگنجاند.بیایید ماهیت این چارچوب یا سانسور یا محدودیت را مرور کنیم. بخشی از فضای محدودیت در آثار هنری و ادبی ما به روابط بین زن و مرد و حالات میان آن دو یا حتی دو انسان هم جنس مربوط می شود که در زیرعنوان نوشتار اخلاقی و غیراخلاقی به بحث گذاشته می شود و بخش دیگری به بازگویی مسایل سیاسی و امنیتی بازمی گردد. وقتی آثار ادبی این چند سال اخیر را مرور می کنیم، متوجه می شویم که نود درصد ادبیات امروز اگر با سانسور مشکل دارد از محدودیت هایی از نوع اول نمونه آورده است.چارچوب، چارچوب است. موضوع فقط این دو مورد نیست. وقتی یک قید را پذیرفتی، قیود دیگری هم از آن زاییده می ‏شود. وقتی کلمه ای یا عبارتی خاص را از ذهن خودت پاک می کنی، چون می دانی در ارشاد خط می خورد، و به جای آن از کلمه یا عبارت دیگری استفاده می کنی، از همین جا در ذهن ات برای خودت محدودیت ایجاد کرده ای، یعنی بخشی از پرو بال ذهن‏ ات را قیچی کرده‏ ای. موضوع یک کلمه یا چند کلمه یا کمیت سانسور نیست. امروز بررسِ ارشاد با شاعر و نویسنده به یک تعامل نانوشته رسیده اند و هر دو می دانند طرف مقابل چه می خواهد. بررس می گوید من کاری ندارم؛ تو فقط این چند مورد را ننویس. مثلا اگر داستان ایجاب می کرد به یک فرد از یک نهاد خاص در جامعه گیر بدهی، نده، اگر کاراکتری داشتی که باید فلان جور باشد در داستان از آن استفاده نکن، یا اگر جایی می خواستی یک شخص از قشری خاص را فیلم کنی، نکن و... این فقط‏ ها تا کجا ها می رود... مگر نویسنده وقتی به ضرورت از یک کلمه‏ خاص استفاده می کند، منظورش حتما سکس یا برداشتن قیدِ اخلاقی ست؟کاری که سانسور با داستان نویسی می کند این است که بخش خلاقه ادبیات و جریانی که از جمال زاده و هدایت شروع شد را حذف می کند و داستان نویسی را به یک تخصص تبدیل می کند.آزادی بی قید و شرط جزء ابزار خلاقیت است و نباید برداشت لاقیدی و... از آن داشته باشیم. نویسندگی کار خلاقه است نه یک حرفه. وقتی سانسور را اعمال می کنیم، نویسندگی دیگر کار خلاقه نیست و تنها یک تخصص است، اتفاقی که امروز شاهدش هستیم.ما در تاریخ داستان نویسی ۶۰ ساله پیش از انقلاب هم دو نوع ادبیات داستانی داشتیم: یکی ادبیات خلاقه که با هدایت و جمال زاده آغاز شد و به علوی، ساعدی، گلستان، گلشیری تا روانی پور، مندنی پور و فرخ فال... رسید و دیگری داستان نویسی تخصصی بود که نویسندگانش بلد بودند یا به اصطلاح متخصص بودند در این‏که با اثرشان شما را میخکوب کنند مثل حسینقلی مستعان، جواد فاضل و...در تاریخ داستان نویسی ۶۰ ساله پیش از انقلاب دو نوع ادبیات داستانی داشتیم: یکی ادبیات خلاقه که با هدایت و جمال زاده آغاز شد و به علوی، ساعدی، گلستان، گلشیری تا روانی پور، مندنی پور و فرخ فال... رسید و دیگری داستان نویسی تخصصی بود که نویسندگانش متخصص بودند در این‏که با اثرشان شما را میخکوب کنند مثل حسینقلی مستعان، جواد فاضل و...کاری که سانسور با داستان نویسی می کند همین است که بخش خلاقه ادبیات و جریانی که از جمال زاده و هدایت شروع شد را حذف می کند و داستان نویسی را به یک تخصص تبدیل می کند. امروز هم ادبیات ما به یک تخصص تبدیل شده و ازدیاد کارگاه های داستان نویسی هم به همین دلیل است. البته بخش خلاقه هم نیاز به آموزش و کارگاه و.... دارد.تخصص ابزار دست نویسنده است تا بتواند آن بی شکلی را شکل بدهد که به خلاقیت هنرمند نیاز دارد. یعنی وقتی صِرف تخصص داشتن مطرح باشد، دیگر قرار نیست یک بی شکلی شکل بگیرد و تو می خواهی یک ساختمان با نقشه قبلی بسازی. اما بلایی که نگاه ایدئولوژیک بر داستان و ادبیات نازل کرده، حذف بخش خلاقه در ادبیات و درعوض رشد بخش تخصصی آن است. بخش تخصصی می تواند هم داستان مذهبی بنویسد و هم داستان لاییک.امروز در ادبیات داستانی ما به‏ جای داستان ‏نویسان خلاق و داستان‏ های خلاقانه با داستان‏ نویسان متخصص مواجه هستیم؛ داستان‏ نویسان و داستان‏ هایی که ادامۀ هدایت و چوبک و گلستان و گلشیری و... نیستند بلکه ادامۀ مشفق کاظمی و حسینقلی مستعان و جواد فاضل و... هستند. بخش عمدۀ این تقصیر هم بر گردن نگاه ایدئولوژیک به ادبیات است و نیز استفاده از ادبیات برای تبلیغ با حذف غیرخود‏ ی ها و کمک نهاد سانسور.بار ها گفته ام که دیگر کسی به خاطر ندارد در اولین دوره جایزه گلشیری یا جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات چه اثری برگزیده شد. یعنی حتی این داستان ها و رمان های برگزیده هم نتوانستند خودشان را بیست سال به حوزۀ ادبیات تحمیل کنند و در یاد ها بمانند. ولی این مسئله را در داستان نویسی ۶۰ ساله پیش نمی بینم. آنجا ما پشت مان به میراث مان گرم است و ما هنوز بعداز صد سال پای مان روی همان بلندی‏ ها و قله هایی است که از ابتدای شکل گیری داستان نویسی ایران تا انقلاب اسلامی ایجاد شده است. وقتی می ‏گوییم در آن ۶۰ساله ما با جریان داستان‏ نویسی مواجه بودیم به این معناست که هر نویسنده بزرگی، نویسنده بزرگ نسل بعد خودش را نشان می داد. هدایت هنوز زنده است که چوبک مطرح می شود، چوبک زنده است که گلستان مطرح می شود، گلستان زنده است که ساعدی مطرح می‏ شود، بهرام صادقی زنده است که گلشیری شناخته می شود. یعنی چوبِ دو ی امدادی زمین نمی افتد.بر فرض ادامه ی همان فضا؛ آیا ادبیات مستقل بیش از پیش وامدار اندیشه چپ نبود؟ این هم نوعی ایدئولوژی ست. امروز به نظر می رسد چپ به یک اسم رمز تبدیل شده. زمانی منظور از چپ؛ حزب کمونیست و تشکیلاتی بود ولی امروز چپ اسم رمزی شده برای غیرخودی بودن. امروز هر نگاه غیرخودی را به اسم چپ می زنند، درحالیکه نویسنده و هنرمند خلاق اتفاقا خود با اردوگاه به‏ اصطلاح چپ حاکم در آن سال‏ ها به مشکل برخورده است.این امر چه منافاتی با تعامل دارد؟ بخشی از جریان مستقل امروز اتفاقا تعامل را پذیرفته و در فرآیندهای ادبی طرف مقابل شرکت می کند حتی جایزه هم می گیرد...حاصل این تعامل چه بوده؟ جز این بوده که در این ۴۰ سال یک اثر ماندگار که به میراث ادبی ما اضافه شود را نمی بینیم؟ جایزه‏ جلال آل ‏احمد و پروین اعتصامی ما ...

ادامه مطلب  

حسین منزوی، شاعری که درباره اش حرف نمی زنند  

درخواست حذف این مطلب
هفته نامه کرگدن - حورا نژاد صداقت: گفت و گو با بهرور رضوی، دوست قدیمی و همیشگی حسین منزوی، از روز آشنایی شان تا امروز که خیلی ها او را نادیده گرفته اند و حرفی درباه اش نمی زنند.حسین منزوی حالت غریبانه ای دارد، شهرت شعرش زیاد است و شیفتگانش زیادتر؛ اما همین که بخواهیم درباره اش با کسی هم صحبت شویم، مدام این دایره آشنایان و طرفداران منصف تنگ و تنگ تر می شود. در این میان، یکی از کسانی که سال های طولانی همراه او بوده، بهروز رضوی است؛ صداپیشه ای که شاعر نیست ولی در جوانی سراغ شعر رفت و در تمام سال های کاری اش با افرادی مثل اخوان ثالث و نادر نادرپور و حسین منزوی و... در ارتباط مستقیم بود. غیر از این همکاری ها رابطه دوستی و او با منزوی زبانزد عام و خاص است. ریشه این دوستی به سال های دوری بر می گردد که منزوی به تهران آمده بود و بهروز رضوی جوان با شنیدن شعرش باب دوستی با او را باز کرد و این دوستی ادامه پیدا کرد تا روزی که خبر درگذشتش را به رضوی دادند. خبری که برایش خیلی عجیب بود چون به قول خودش هیچ وقت فکر نمی کرد که حسین منزوی هم روزی از دنیا برود.همین شد که سراغ او رفتم و هم موری کردم بر خاطراتش و هم دنیایی که منزوی از شعر باری او تصویر می کرد؛ در همان شب بیداری ها و قدم زدن های طولانی و گپ و گفت های کاری. رضوی خیلی از شعرهای منزوی را حفظ است و در میان حرف هایش به آن ها استناد می کند. او از صحبت درباره یار غارش خوشحال می شود، اما دلتنگی اش را به خاطر دوری از او و مهم تر از همه به خاطر کم مهری هایی که در تمام این سال ها به منزوی شده، نمی تواند پنهان کند. بهرور رضوی به همی خاطر است که ناراحت ولی مطمئن با کلی مثال اثبات می کند که حسین منزوی دچار توطئه سکوت شده و خیلی ها خودخواسته کمتر حرفی درباره نقش مهم او در ادبیات معاصر گفته اند. آقای منزوی در خاطراتشان از سال های دور، از پسر جوان لاغراندامی حرف می زنند که یک بار بعد از شعرخوانی اش آمده بود پیش او و گفته بود: «شما که شعرتان را خواندید، من نوشتم ولی چند کلمه اش را جا ماندم...» و بعد با همین خاطره باب صحبت درباره شما را آغاز می کنند. حالا می خواهم ماجرا را از زبان شما بشنوم که دوست قدیمی شان هستید.انجمن ادبی سعد در خیابان ژاله (شهدای فعلی)، سر چهارراه آبسردار، در خانه ای قدیمی که متعلق به خانم فخیمه ای به نام سعد بود، برگزار می شد. خانه هم خانه عجیب و غریب بود. از آن خانه های قاجاری که تمام در و دیوارش پر بود از عکس های مختلف و اشیای عتیقه و روشنایی اش با نور شمع بود و ما هم اغلب شیطنت هایی با همین شمع ها داشتیم. دبیر آن انجمن، پرویز والی زاده (خدا رحمتش کند) برادر منوچهر والی زاده بود که یک بار اعلام کرد: امشب در جمع ما شاعر جوانی از زنجان حضور دارد و... آن زمان خود من هم شعرک هایی می گفتم و همیشه گوشم را تیز می کردم تا شعر شاعران تازه را اگر خوب بود، بنویسم.آن وقت ها من ویژگی عجیبی داشتم؛ اگر شعری را یک بار می شنیدم و یک بار می نوشتم و یک بار دیگر از روی آن می خواندم، حفظ می شدم. وقتی نوبت به حسین منزوی رسید، به محض این که مصرع اولش را خواند، فهمیدم که شعر خوبی است. من مصرع اول را جا افتادم و بعد از تمام شدن برنامه سراغش رفتم و سلام و علیکی کردم و خوشامدی گفتم و همان یک مصرع را هم پرسیدم. مسلما این رفتار و برخورد برای حسین که تازه از زنجان به تهران آمده بود، جالب بود و خلاصه با صمیمیت شعرش را کامل کرد و از همان جا پیاده راه افتادیم به سمت منزل ما در خیابان شهباز (هفده شهریور فعلی) و در راه درباره شعر حرف زدیم و شعرهایمان را برای یکدیگر خواندیم. البته ما معمولا این مسیر را با افرادی مثل جواد طالعی و جلال سرفراز و محمدعلی بهمنی و... پیاده می رفتیم.خلاصه، همین آشنایی باعث شد از ان روز به بعد، حسین برنامه هایش را جوری تنظیم کند که با قرار جمعه شب های این جلسه هماهنگ شود و بعد از انجمن به منزل ما بیاید و به شعرخوانی و گپ و گفت بنشینیم. بنابراین، شاید بتوان گفت من اولین کسی بودم که با حسنی منزوی در اولین سفرش به تهران ارتباط دوستانه برقرار کرد و این ارتباط تا آخر عمر آن خدابیامرز ادامه داشت. دوستی ما حال و هوای دیگری داشت.چطور؟ از همان حال و هوای خاصش برایمان بگویید.شاید یکی از دلایلش راحتی یا بی شیله پیلگی و بی تعارف بودن من بود، آن هم در برابر شاعر جوان شهرستانی. بیشتر از این که بخواهم به این موضوع بپردازم، مایلم از خود حسین بگویم.حسین اخلاق های ویژه ای داشت؛ مثلا خیلی صریح و بی پروا بود. بعضی ها حتی گاهی او را به خاطر بی پروایی هایش بی تربیت می دانستند، اما واقعا این طور نبود. چون من ذات خوب را می شناختم و می دانستم که حرف هایش از روی صداقتی است که دارد.به همین خاطر، بارها و بارها پیش آمد که اگر کسی از او دلخور می شد، سراغش می رفتم و از دلش در می آوردم و خلاصه، میانه را می گرفتم تا کسی با حسین دشمن نشود. در کل، حسنی رفتارهای دشمن تراشانه ای داشت که گهگداری باعث رنجش دیگران می شد اما مجموعا آدم باصفا و بسیار صریح و صادقی بود. همین صداقت در شعرهایش هم کاملا مشخصا است. او حتی در شعرهایش به ضعف های خودش اقرار کرده.این دوستی مسیر شاعری خودتان را به کدام سمت برد؟من بعد از دوستی با حسین دیگر دست و دلم به شعرگفتن نرفت و فعالیت جدی ام را صرفا به ترانه سرایی محدود کردم. همیشه با خنده به حسین می گفتم: همه تا دوست شاعر پیدا می کنند، طبعشان گل می کند و شعر می گویند اما من از وقتی با تو رفیق شده ام، شعرم هم تعطیل شده است. حسین هم می خندید. او کلا با همه شاعران همعصرش کل کل داشت. خصوصا با محمدعلی بهمنی کل کل و حتی تفاخرهای شاعرانه داشتند. البته خیلی وقت ها بهمنی نجیبانه کوتاه می آمد و دور را به حسین منزوی می داد و حسین هم به ترک تازی های خودش می پرداخت.در آن دیدارهای شبانه و قدم زدن ها و جمع هایتان درباره شعر و عالم شاعری چه صحبت هایی می کردید؟منزوی از شاعران معاصر خیلی ها را قبول داشت و مراتب شاعرانه شان را هم پذیرفته بود. مثلا یکی از شاعران محبوبش شهریار بود. او از بعضی اشعار یا مضامین شهریار استفاده و تضمین می کرد یا حتی بر همان وزن و قافیه شعر می گفت.شعر آقای هوشنگ ابتهاج را هم می پسندید و قبول داشت. اخوان ثالث و فروغ و سهراب سپهری و شاملو را هم قبول داشت و درباره شان فراوان صحبت می کرد. البته همیشه یکسری ان قلت هایی هم نسبت به همین شاعران محبوبش داشت.مثلا چه ان قلت هایی؟گاهی در جمع خودمان می گفت که شاملو خیلی از مضامین شعرهایش را از شاعران خارجی می گیرد. می دانید که شاملو اهل ترجمه کردن بود و ادبیات خارج از ایران را هم می شناخت. حسین هم گاهی با مقایسه شعرهای لورکا و شاملو به سادگی حرفش را اثبات می کرد. البته، درست هم می گفت. اما در آن روزگار نه شاملو اقرار می کرد که شعرش اقتباسی است و نه اشخاص دیگر از این ماجرا اطلاع داشتند، چون به منابعش دسترسی نداشتند. منزوی از نوع به کارگیری مضامین و نگاهی که شاملو به موضوعات داشت، چنین حدس هایی را می زد که همه نشان دهنده تیزهوشی اش بود. بارقه های عجیبی از استعداد در منزوی وجود داشت.پس همین صحبت ها موجب می شد دیگران از او رنجیده خاطر شوند؟البته این نظرات حسین به گوش شاملو نمی رسید، چون در جمع های خودمانی مان مطرح می شد و اصراری هم نداشت که حرف هایش به شاملو برسد. اما در مقابل، اخوان ثالث و زبان شاعرانه اش را دربست قبول داشت. حسین معتقد بود که سهراب سپهری با شعر بیدل آشنایی دارد. دلیلش ار که از او می پرسیدیم، میگفت: چون سهراب قرار بود برای بینالی به ژاپن برود. در این مسیر، توقفی در هند داشت ولی آن قدر این کشور برایش جذاب بود که قید سفر ژاپن را می زند و دو سال در هند می ماند .حرف حسین پر بیراه نبود. چه بسا سهراب سپهری در همان دو سال با شعر بیدل آشنا شده باشد. قاعدتا می دانید که آن زمان دیوانی از بیدل در دسترس ما نبود. در مجموع، از گفتن حرف هایش هیچ ابایی نداشت ولی نظرات تخصصی اش موجب ناراحتی دیگران نمی شد. چون در هر صورت او شاعر سخن سنجی بود و خیلی ها با او همراه می شدند و حتی شاعران سعی می کردند که ضعف هایی را که او مطرح می کند، در آثارشان از بین ببرند. حسین چنان به شان و جایگاه خودش واقف بود که اصلا سر چنین مسائلی با دیگران بحثی نمی کرد و چانه نمی زد.آن نکته ای که گفتم بیشتر به برخوردهای اجتماعی او برمی گردد. به او می گفتم: آخر حسین چرا این طور با مردم حرف می زنی؟ می گفت: فلانی راست نمی گوید، دروغ می گوید، بازی در می آورد. البته معمولا حق با او بود. ببینید، من حیث المجموع، حسین یک شاعر تمام و کمال بود، با تمام پریشان خیالی ها و حساسیت ها و دغدغه های خاصش. تمام این ها دست به دست هم می داد تا از حسین منزوی شاعری بسازد که برای بعضی ها دل آزار بود.به اخوان ثالث اشاره کردید. آقای منزوی در خاطراتشان در کتاب «از عشق تا عشق» بارها از او صحبت کرده اند و حتی هنوز هم می شو ...

ادامه مطلب  

حسین منزوی، شاعری که درباره اش حرف نمی زنند  

درخواست حذف این مطلب
گفت و گو با بهرور رضوی، دوست قدیمی و همیشگی حسین منزوی، از روز آشنایی شان تا امروز که خیلی ها او را نادیده گرفته اند و حرفی درباه اش نمی زنند.حسین منزوی حالت غریبانه ای دارد، شهرت شعرش زیاد است و شیفتگانش زیادتر؛ اما همین که بخواهیم درباره اش با کسی هم صحبت شویم، مدام این دایره آشنایان و طرفداران منصف تنگ و تنگ تر می شود. در این میان، یکی از کسانی که سال های طولانی همراه او بوده، بهروز رضوی است؛ صداپیشه ای که شاعر نیست ولی در جوانی سراغ شعر رفت و در تمام سال های کاری اش با افرادی مثل اخوان ثالث و نادر نادرپور و حسین منزوی و... در ارتباط مستقیم بود. غیر از این همکاری ها رابطه دوستی و او با منزوی زبانزد عام و خاص است. ریشه این دوستی به سال های دوری بر می گردد که منزوی به تهران آمده بود و بهروز رضوی جوان با شنیدن شعرش باب دوستی با او را باز کرد و این دوستی ادامه پیدا کرد تا روزی که خبر درگذشتش را به رضوی دادند. خبری که برایش خیلی عجیب بود چون به قول خودش هیچ وقت فکر نمی کرد که حسین منزوی هم روزی از دنیا برود.همین شد که سراغ او رفتم و هم موری کردم بر خاطراتش و هم دنیایی که منزوی از شعر باری او تصویر می کرد؛ در همان شب بیداری ها و قدم زدن های طولانی و گپ و گفت های کاری. رضوی خیلی از شعرهای منزوی را حفظ است و در میان حرف هایش به آن ها استناد می کند. او از صحبت درباره یار غارش خوشحال می شود، اما دلتنگی اش را به خاطر دوری از او و مهم تر از همه به خاطر کم مهری هایی که در تمام این سال ها به منزوی شده، نمی تواند پنهان کند. بهرور رضوی به همی خاطر است که ناراحت ولی مطمئن با کلی مثال اثبات می کند که حسین منزوی دچار توطئه سکوت شده و خیلی ها خودخواسته کمتر حرفی درباره نقش مهم او در ادبیات معاصر گفته اند. آقای منزوی در خاطراتشان از سال های دور، از پسر جوان لاغراندامی حرف می زنند که یک بار بعد از شعرخوانی اش آمده بود پیش او و گفته بود: «شما که شعرتان را خواندید، من نوشتم ولی چند کلمه اش را جا ماندم...» و بعد با همین خاطره باب صحبت درباره شما را آغاز می کنند. حالا می خواهم ماجرا را از زبان شما بشنوم که دوست قدیمی شان هستید.انجمن ادبی سعد در خیابان ژاله (شهدای فعلی)، سر چهارراه آبسردار، در خانه ای قدیمی که متعلق به خانم فخیمه ای به نام سعد بود، برگزار می شد. خانه هم خانه عجیب و غریب بود. از آن خانه های قاجاری که تمام در و دیوارش پر بود از عکس های مختلف و اشیای عتیقه و روشنایی اش با نور شمع بود و ما هم اغلب شیطنت هایی با همین شمع ها داشتیم. دبیر آن انجمن، پرویز والی زاده (خدا رحمتش کند) برادر منوچهر والی زاده بود که یک بار اعلام کرد: امشب در جمع ما شاعر جوانی از زنجان حضور دارد و... آن زمان خود من هم شعرک هایی می گفتم و همیشه گوشم را تیز می کردم تا شعر شاعران تازه را اگر خوب بود، بنویسم.آن وقت ها من ویژگی عجیبی داشتم؛ اگر شعری را یک بار می شنیدم و یک بار می نوشتم و یک بار دیگر از روی آن می خواندم، حفظ می شدم. وقتی نوبت به حسین منزوی رسید، به محض این که مصرع اولش را خواند، فهمیدم که شعر خوبی است. من مصرع اول را جا افتادم و بعد از تمام شدن برنامه سراغش رفتم و سلام و علیکی کردم و خوشامدی گفتم و همان یک مصرع را هم پرسیدم. مسلما این رفتار و برخورد برای حسین که تازه از زنجان به تهران آمده بود، جالب بود و خلاصه با صمیمیت شعرش را کامل کرد و از همان جا پیاده راه افتادیم به سمت منزل ما در خیابان شهباز (هفده شهریور فعلی) و در راه درباره شعر حرف زدیم و شعرهایمان را برای یکدیگر خواندیم. البته ما معمولا این مسیر را با افرادی مثل جواد طالعی و جلال سرفراز و محمدعلی بهمنی و... پیاده می رفتیم.خلاصه، همین آشنایی باعث شد از ان روز به بعد، حسین برنامه هایش را جوری تنظیم کند که با قرار جمعه شب های این جلسه هماهنگ شود و بعد از انجمن به منزل ما بیاید و به شعرخوانی و گپ و گفت بنشینیم. بنابراین، شاید بتوان گفت من اولین کسی بودم که با حسنی منزوی در اولین سفرش به تهران ارتباط دوستانه برقرار کرد و این ارتباط تا آخر عمر آن خدابیامرز ادامه داشت. دوستی ما حال و هوای دیگری داشت.چطور؟ از همان حال و هوای خاصش برایمان بگویید.شاید یکی از دلایلش راحتی یا بی شیله پیلگی و بی تعارف بودن من بود، آن هم در برابر شاعر جوان شهرستانی. بیشتر از این که بخواهم به این موضوع بپردازم، مایلم از خود حسین بگویم.حسین اخلاق های ویژه ای داشت؛ مثلا خیلی صریح و بی پروا بود. بعضی ها حتی گاهی او را به خاطر بی پروایی هایش بی تربیت می دانستند، اما واقعا این طور نبود. چون من ذات خوب را می شناختم و می دانستم که حرف هایش از روی صداقتی است که دارد.به همین خاطر، بارها و بارها پیش آمد که اگر کسی از او دلخور می شد، سراغش می رفتم و از دلش در می آوردم و خلاصه، میانه را می گرفتم تا کسی با حسین دشمن نشود. در کل، حسنی رفتارهای دشمن تراشانه ای داشت که گهگداری باعث رنجش دیگران می شد اما مجموعا آدم باصفا و بسیار صریح و صادقی بود. همین صداقت در شعرهایش هم کاملا مشخصا است. او حتی در شعرهایش به ضعف های خودش اقرار کرده.این دوستی مسیر شاعری خودتان را به کدام سمت برد؟من بعد از دوستی با حسین دیگر دست و دلم به شعرگفتن نرفت و فعالیت جدی ام را صرفا به ترانه سرایی محدود کردم. همیشه با خنده به حسین می گفتم: همه تا دوست شاعر پیدا می کنند، طبعشان گل می کند و شعر می گویند اما من از وقتی با تو رفیق شده ام، شعرم هم تعطیل شده است. حسین هم می خندید. او کلا با همه شاعران همعصرش کل کل داشت. خصوصا با محمدعلی بهمنی کل کل و حتی تفاخرهای شاعرانه داشتند. البته خیلی وقت ها بهمنی نجیبانه کوتاه می آمد و دور را به حسین منزوی می داد و حسین هم به ترک تازی های خودش می پرداخت.در آن دیدارهای شبانه و قدم زدن ها و جمع هایتان درباره شعر و عالم شاعری چه صحبت هایی می کردید؟منزوی از شاعران معاصر خیلی ها را قبول داشت و مراتب شاعرانه شان را هم پذیرفته بود. مثلا یکی از شاعران محبوبش شهریار بود. او از بعضی اشعار یا مضامین شهریار استفاده و تضمین می کرد یا حتی بر همان وزن و قافیه شعر می گفت.شعر آقای هوشنگ ابتهاج را هم می پسندید و قبول داشت. اخوان ثالث و فروغ و سهراب سپهری و شاملو را هم قبول داشت و درباره شان فراوان صحبت می کرد. البته همیشه یکسری ان قلت هایی هم نسبت به همین شاعران محبوبش داشت.مثلا چه ان قلت هایی؟گاهی در جمع خودمان می گفت که شاملو خیلی از مضامین شعرهایش را از شاعران خارجی می گیرد. می دانید که شاملو اهل ترجمه کردن بود و ادبیات خارج از ایران را هم می شناخت. حسین هم گاهی با مقایسه شعرهای لورکا و شاملو به سادگی حرفش را اثبات می کرد. البته، درست هم می گفت. اما در آن روزگار نه شاملو اقرار می کرد که شعرش اقتباسی است و نه اشخاص دیگر از این ماجرا اطلاع داشتند، چون به منابعش دسترسی نداشتند. منزوی از نوع به کارگیری مضامین و نگاهی که شاملو به موضوعات داشت، چنین حدس هایی را می زد که همه نشان دهنده تیزهوشی اش بود. بارقه های عجیبی از استعداد در منزوی وجود داشت.پس همین صحبت ها موجب می شد دیگران از او رنجیده خاطر شوند؟البته این نظرات حسین به گوش شاملو نمی رسید، چون در جمع های خودمانی مان مطرح می شد و اصراری هم نداشت که حرف هایش به شاملو برسد. اما در مقابل، اخوان ثالث و زبان شاعرانه اش را دربست قبول داشت. حسین معتقد بود که سهراب سپهری با شعر بیدل آشنایی دارد. دلیلش ار که از او می پرسیدیم، میگفت: چون سهراب قرار بود برای بینالی به ژاپن برود. در این مسیر، توقفی در هند داشت ولی آن قدر این کشور برایش جذاب بود که قید سفر ژاپن را می زند و دو سال در هند می ماند .حرف حسین پر بیراه نبود. چه بسا سهراب سپهری در همان دو سال با شعر بیدل آشنا شده باشد. قاعدتا می دانید که آن زمان دیوانی از بیدل در دسترس ما نبود. در مجموع، از گفتن حرف هایش هیچ ابایی نداشت ولی نظرات تخصصی اش موجب ناراحتی دیگران نمی شد. چون در هر صورت او شاعر سخن سنجی بود و خیلی ها با او همراه می شدند و حتی شاعران سعی می کردند که ضعف هایی را که او مطرح می کند، در آثارشان از بین ببرند. حسین چنان به شان و جایگاه خودش واقف بود که اصلا سر چنین مسائلی با دیگران بحثی نمی کرد و چانه نمی زد.آن نکته ای که گفتم بیشتر به برخوردهای اجتماعی او برمی گردد. به او می گفتم: آخر حسین چرا این طور با مردم حرف می زنی؟ می گفت: فلانی راست نمی گوید، دروغ می گوید، بازی در می آورد. البته معمولا حق با او بود. ببینید، من حیث المجموع، حسین یک شاعر تمام و کمال بود، با تمام پریشان خیالی ها و حساسیت ها و دغدغه های خاصش. تمام این ها دست به دست هم می داد تا از حسین منزوی شاعری بسازد که برای بعضی ها دل آزار بود.به اخوان ثالث اشاره کردید. آقای منزوی در خاطراتشان در کتاب «از عشق تا عشق» بارها از او صحبت کرده اند و حتی هنوز هم می شود هیجان ایشان را ...

ادامه مطلب  

آزادی امام موسی صدر به مطالبه عمومی تبدیل شود/ سکوت مجامع جهانی مدعی حقوق بشر / کمیته پیگیری آزادی فعال تر عمل کند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش به گزارش خبرگزاری «حوزه» از تهران، «تریبون آزادی امام موسی صدر» با حضور چهره ها و نخبگان فرهنگی و سیاسی در موسسه امام موسی صدر، در تهران برگزار شد و سخنرانان بر لزوم پیگری جدی این پرونده تا به نتیجه رسیدن آن، با استفاده از همه ظرفیت های داخلی و بین المللی تاکید کردند.دکتر محسن اسماعیلی، عضو حقوقدان شورای نگهبان و خبرگان رهبری:پرونده آزادی امام موسی صدر به مطالبه عمومی تبدیل شود- من اطلاعات کافی ندارم که مراجع مسئول و نهادهای اداری برای یافتن این گمشده انسانیت چه کرده اند؟- پیشنهاد من این است که پیگیری پرونده امام صدر را به یک مطالبه عمومی تبدیل کنیم. به گونه ای که هر روز با این سوال مواجه شویم که چه شد؟ در این راستا دو کار را باید انجام داد، نخست این که در مهمترین میدان شهر یک تابلوی روزشمار برای ربایش امام موسی صدر نصب شود تا همه با روزهایی که از ربودن ایشان می گذرد مواجه شده و بدانند که چند روز و چند سال از ربایش و دوری امام گذشته است؟- دوم اینکه مسئولان مربوطه ملزم شوند که هر ۶ ماه یک بار گزارش علنی در حضور رسانه ها نسبت به پیگیری های خود به مردم ارائه کنند. این کار باعث می شود که افکار عمومی همچنان با امام موسی صدر زندگی کند. بنابراین هم برای پیگیری پرونده مهم است و هم برای زنده نگه داشتن یاد امام موسی صدر در جامعه. محرومیتی که ما از ایشان برای خود ساخته ایم بسیار شدیدتر از محرومیتی است که دیگران با ربودنش بر ما روا داشته اند.- یکی از ویژگی های مهم امام صدر این است که درد شیعه و مسلمان نداشت. بلکه درد او درد انسان بوده و هست. امام صدر از موضع دین، درد بشریت داشت. او در دوران حضورش به نام خدا خدمتگذار خلق خدا با هر گرایش، دین و ملتی بود. بُعد دیگر اندیشه و عمل امام صدر در نگاه عرفانی اوست. نگاه او به دین، انسان، طبیعت، فقه و... نگاهی عرفانی بود و ما هنوز نتوانسته ایم در این بعد وجودی امام صدر تفکر کرده و آن را تحلیل کنیم. ای کاش فرصتی باشد که از این نگاه نیز امام صدر بازخوانی و بازگویی شود.- جهان امروزه بیش از پیش نیازمند این نگاه است. ما در دوران بحران ها زندگی می کنیم. بحران های متفاوت فکری که در مقابل آن بحران های سیاسی نظامی و اجتماعی هیچ هم نیستند. بدون تعارف امروز جوانان تحصیل کرده ای را می بینیم که قرابتی با اندیشه های دینی احساس نمی کنند و گناه این جریان به گردن ماست، چرا که ما نتوانستیم دین را آنگونه که هست معرفی کنیم. بلکه دین را آنگونه که خودمان می خواهیم معرفی کرده ایم.- بی تردید اگر معارف زلال دین با همان خوانشی که امثال امام موسی صدر داشته به بشریت امروز عرضه شود مورد اقبال و استقبال عمومی مردمان جهان قرار می گیرد. امام هشتم می فرمایند که خدا رحمت کند کسی که امر ما را احیا می کند. از امام پرسیدند که برای اینکار چه باید کرد، در جواب فرمودند که هیچ فقط آنچه را که ما گفتیم به مردم اعلام کنید. امام موسی صدر توان این کار را دارد و به اندازه خود این را برای ما به یادگار گذاشته. ضرورت است که امروزه هرکس بر مبنای تخصص خود اندیشه این مرد بزرگ را مورد مطالعه قرار دهد. - ما قاطعانه امیدواریم که امام صدر به میان ما برگردد. اما فراموش نکنید که امام موسی صدر فرد نیست. بیش از همه چیز، فکرش اثرگذار است. ربودن جسم او به این دلیل بود که فکرش گسترش پیدا نکند. اگر امام صدر دست از تفکراتش برمی داشت و سکوت می کرد که او را نمی رباییدند.- امام صدر یک فکر است و فکر قابل ربایش نیست. فکر گاهی با ربایش یا با شهادت بیشتر رشد می کند. بنابراین نباید اکنون که از فردی به نام امام موسی صدر که به ظاهر محروم هستیم، خود را به محرومیت بزرگتری که فکر امام صدر است دچار کنیم. این محرومیت خودخواسته است. چرا باید هنوز کسانی باشند که از آثار و افکار او مطلع نباشند؟- امام صدر یک متفکر جامع شرایط، یک مصلح اجتماعی، یک مبلغ دین و یک سیاستمدار برجسته است و باید در همه این حوزه ها مورد مطالعه قرار گیرد. ما این مطالعات را انجام نداده و در نتیجه به الگوسازی روی نیاورده ایم. امام صدر خودش الگوست و باید معرفی شود اما به نظر من او ظرفیت الگوسازی دارد و می توان در وجوه مختلف به تکثیرش اقدام کرد. این وظیفه هنرمندان است. زندگی امام صدر ظرفیت ساخت بهترین فیلم های سینمایی، ظرفیت نگارش رمان های خواندنی و... را دارد. باید از بخش های مختلف زندگی ایشان الگوسازی کرد.حسین جابری انصاری، معاون عربی، آفریقایی وزارت امور خارجه:نقشه راه آزادی امام صدر باید با همکاری همه ما شکل بگیرد- امام موسی صدر یک شخصیت دینی برآمده از حوزه سنتی دینی علمیه قم است. در دوره ای که ایشان در قم تحصیل می کردند، با دوستان و همراهانش یک نسل طلایی را تشکیل دادند به قسمی که تعدادی از آنها از جمله آحضرات آیات سیدموسی شبیری زنجانی، مکارم شیرازی، شهید دکتر بهشتی، مرحوم عبدالکریم موسوی اردبیلی و... امروزه به عنوان بزرگان دینی و سیاسی ما مطرح هستند.- در میان این طیف اما زندگی امام موسی صدر رنگ و بوی دیگری دارد. امام صدر از بستر سنتی حوزه علمیه قم خارج شده و وارد بستر و فضای اجتماعی خاصی می شوند که تنوع مختلفی از فرهنگ ها و بینش ها و عقاید را دارد. لبنانی که امام صدر وارد آن می شوند، آزمایشگاه عملیات سیاسی و فرهنگی جریان های مختلف در منطقه و جهان بود. شرایط لبنان از امام صدر مردی مردستان ساخت که بدل به نیاز امروز و فردای همه ما شد.- با توجه به وضعیت امروز ما، به سه بُعد از زندگی و عمل اجتماعی امام موسی صدر نیاز مبرم داریم: نخستین بعد بحث همزیستی مسالمت آمیز میان اجزای طبیعی جامعه است. منطقه خاورمیانه غرق در درگیری هاست. این همزیستی که یکی از مهمترین ابعاد اندیشه امام صدر بود، نیاز امروز و فردای ماست. ما در منطقه هم با تروریسم تکفیری افراطی مواجه هستیم و هم با حکومت های کم تحملی که نماینده اصلی جامعه خود نیستند. این دو جریان باعث به وجود آمدن فضای درگیری، عدم تحمل، جنگ، خونریزی و... در منطقه شده است. بنابراین تا اطلاع ثانوی منطقه ما به امام موسی صدر و تفکرش نیاز مبرم دارد.- یکی دیگر از ابعاد مهم اندیشه و عمل امام موسی صدر، مسئله مقاومت در مقابل رژیم صهیونیستی است. بذر مقاومت در منطقه را امام موسی صدر پاشید. رژیم اسرائیل با اشغال فلسطین درصدد امنیتی کردن منطقه است تا بتواند فضا را برای رشد جریان های تروریستی آماده نگه دارد.- بعد سوم مهم اندیشه امام موسی صدر در تحولات جدید منطقه و قدرتمند شدن شیعه در آن است که پس از سقوط صدام و قدرت گرفتن شیعیان در عراق آغاز شد. فراموش نکنیم که این اضلاع سه گانه در اندیشه امام موسی صدر به هم پیوسته است و هیچ کدام دیگری را نفی نمی کند. یعنی اگر از قدرت گرفتن شیعه صحبت می کنیم، این مقوله اصل همزیستی مسالمت آمیز را نفی نمی کند. بلکه قدرت گرفتن شیعه به همراه قدرت گرفتن اهل سنت است.- مسئولیت ما در برابر امام موسی صدر دو بعد دارد: مسئولیت برای آزادی امام موسی صدر، که در این زمینه همه ما تقصیر کردیم و مسئولیت بزرگتر ما این است که در فضایی آزاد به انتشار، توزیع و بازتوزیع اندیشه امام صدر بپردازیم. امروزه باید مبنای حرکت ما هم اندیشه و عمل امام موسی صدر باشد.- برای آزادی امام صدر راه حل سحرآمیزی که سریعا به نتیجه برسد، نمی توان ارائه داد. نقشه راه آزادی امام صدر باید با همکاری همه ما شکل بگیرد. نقشه از پیش تعیین شده وجود ندارد. به نظر می رسد که جنبش ها بیشتر از دولت ها می توانند اثرگذار باشند. من در آخرین سفر به لبنان در دیداری که با خانواده داشتم، قرار شد دیداری بین ما و موسسات مختلف برای آزادی امام موسی صدر شکل بگیرد تا در آن به یک راه حل جدید با همفکری همه برسیم.- برای پیگیری پرونده در زمان حضور قذافی با یک مشکل مواجه بودیم و زمانی که حکومت او ساقط شد با هزاران مشکل مواجه شدیم. پس از سقوط او دیگر دولت به معنای واقعی کلمه در لیبی وجود ندارد که بتوان با آن مذاکره کرد. اکنون با چندین و چند دولت در لیبی مواجه هستیم و در واقع هر قبیله ای بر نقطه ای حکومت می کند و این کار پیگیری را بسیار سخت می کند.حجت الاسلام والمسلمین سید مهدی طباطبایی:کمیته پیگیری آزادی فعال تر عمل کندـ شیادان و مکاران مانع پیشرفت کار بنده خدا هستند و خداوند این بدی ها را از بندگان خوبش دور می کند. بنده اگر بندگی کرد، خداوند می گوید من چشم و گوش او می شوم. از ویژگی های امام موسی صدر این بود که یک بنده خوب به معنای عادل و حکیم بود و به دلیل همین روحیه به دنبال وحدت بود. ـ افکار انسان ها اگر نتواند جمع شود به مشکلات بزرگی بر می خورد. تنها کشوری که سه گروه نصرانی، سنی و شیعه در آن زندگی می کنند لبنان است و هیچ کس در آن دعوا نمی کند. روحیه امام موسی صدر باعث این همزیستی مسالمت آمیز شد.ـ چهره جذاب امام موسی صدر درکنار افکارش موجب شد که فقدان این حکیم عابد و عاقل دینی که افکار مشتت و متفرق را جمع و همه را به یک وحدت و یگانگی برای پیشبرد اهداف دین و سیاست آماده ساخت، به شدت به چشم بخورد.ـ امیدوارم ایشان را زنده ببنیم. افکار بلند ایشان هم اکنون پخته تر هم شده و اگر مجال طرح پیدا کند، قطعا تحول بزرگی در کشورهای اسلامی به وجود می آید که مخالفان را نیز اسلام جذب خواهد کرد. امیدوارم کمیته ای که برای پیگیری آزادی ایشان تشکیل شده زودتر به نتیجه برسد.علی اکبر اشعری، رئیس اسبق سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران:هیچ فریادی برای آزادی امام صدر در مجامع جهانی سر داده نمی شود؟ـ علی رغم همه شعارهایی که در دنیا درباره حقوق بشر و آزادی می دهند، معلوم نیست این شعارها تا چه حد عملی می شود؟ و کی قرار است این شعارها به احقاق حقوق انسان ها برسد؟ شخصیت بزرگی چون امام موسی صدر در قامت میهمان به لیبی رفته و دیوانه ای چون قذافی ایشان را ناجوانمردانه محبوس می کند، اما هیچ واکنشی در دنیا نسبت به این جریان رخ نداده و نمی دهد و هیچ فریادی مبنی بر آزادی ایشان در مجامع جهانی سر داده نمی شود.ـ به گمان من هرچند ما از طریق دیپلماسی رسمی و دستگاه های دولتی ممکن است نشانه هایی به دست بیاوریم اما به حقیقت نمی رسیم، چون محدودیت هایی در دنیای دیپلماتیک وجود دارد. به نظرم گروه ها و تشکل هایی هستند که منهای دستگاه های رسمی می توانند با اقوام و قبیله ها در لیبی ارتباط گرفته و کار را دنبال کنند. باید پا را فراتر از مرزهای ایران گذاشت و با شخصیت ها و چهره های جهانی ارتباط برقرار کرد.ـ در زمان پیروزی انقلاب شخصیت های اثرگذاری چون شهید مطهری، شهید بهشتی و... بودند، اما متاسفانه آنان به مرور از میان ما رفتند. ما امروز به شخصیت های بزرگی نیاز داریم تا در کوران حوادث مانند کشتی مطمئنی برای نجات باشند. بنابراین امروزه جامعه ما به امام صدر نیاز مبرم دارد. امیدوارم تلاش های خود را برای پیگیری این پرونده زیادتر کنیم.حسین محمودیان، مستندساز:رسانه ها آزادی امام صدر را جدی تر مطالبه کنندـ در سال 81 یا کمی زودتر سال 79 با امام موسی صدر از طریق یک مستند آشنا شدم و از آنجا که فیلم سازی برایم فقط صرف تامین معاش نبوده فکر می کردم اگر کار من قرار است روی مخاطب تاثیری داشته باشد باید خودش محتوای خوبی داشته باشد و ایشان را بشناسم. ـ در کشور سنگال با ماشین در سال 2006 حدود 2500 کیلومتر مسیری را که ایشان رفته بود، رفتم. سال 2005 سرعت ماشینم 10 کیلومتر بود، چون مسیر صعب العبور بود و نشان می داد که امام موسی صدر 30 سال پیش چگونه این مسیر را رفته است.ـ ما اگر نتوانیم دنیا را از چشم امام موسی صدر ببینیم صرفا یک ماکت می شویم. اگر بخواهیم اصل باشیم باید ببینیم ایشان دنیا را از چه زوایه ای می دید. در زمان ابتدای ربوده شدن ایشان هم حرکت های مردمی صورت گرفت و هم پیگیری ها بیشتر بود اما بعدها سیاستمداران مردم را به پیگیری های خودشان حواله کردند و به همین دلیل پیگیری های مردمی هم کمتر شد امیدوارم که این پیگیری ها با کمک رسانه های جمعی جدی تر دنبال شود.منیژه حکمت، کارگردان سینما:فیلم امام موسی صدر ساخته شودـ اعتراف می کنم که شناخت چندانی از امام موسی صدر نداشتم. متاسفانه ما چندان برای شناخت ایشان جست وجوگر نبودیم. فقط می دانستم که امام صدری در جامعه حضور داشت و در لیبی زندانی شد.ـ تا اینکه روزی مهندس مهدی فیروزان، دو کتاب برای مطالعه به من پیشنهاد داد. یکی خاطرات خانواده امام صدر از ایشان بود و دیگری سخنرانی های ایشان در کلیسا. ساعت 7 عصر کتاب نخست را شروع کردم و بی وقفه تا ساعت 2 بامداد مطالعه کردم. از تعاریف ایشان درباره دین شگفت زده شدم و مدام این افکار به من هجوم می آورد که در این بلبشویی که در جهان حاکم است، ایشان کجاست؟ـ حضور یک روحانی که تعریف جدیدی از دین داشته باشد، نیاز امروز بشریت است. این افکار بعد از مطالعه کتاب به ذهن من هجوم می آورد و البته تصاویری سینمایی، که آن چهره پرهیبت و زیبا 39 سال پشت درهای بسته زندان چه حسی دارد؟ امام صدر در این سال ها چه فکری می کرده آیا به گوشش می رسد که در جهان با زنان شیعه چه می کنند؟ آیا می داند که امروزه با نام خدا، محمد و علی، آدم می کشند؟ چقدر دردناک بود که من ایشان را نمی شناختم.ـ کتاب دوم پیشنهادی مهندس فیروزان را مطالعه کردم بازهم دچار حیرت و بی خوابی شدم. محتوای کتاب سخنرانی ایشان در کلیسا بود. نیاز امروز ما به حضور یک روحانی است که از دریچه دیگری به ادیان نگاه می کند و تفکراتش باعث وصل همه پیروان ادیان است.ـ فکر می کنم خالق امام صدر ایشان را بسیار دوست دارد، اما مرارت های فعلی بر وجود امام را درک نمی کنم. اما به نظرم درامی که در زندگی ایشان وجود دارد، اگر ساخته شود فیلمی شاهکار خواهد شد؟ ما باید بتوانیم تفکر امام صدر را اشاعه بدهیم و ساخت فیلم قدمی در این راستا خواهد بود. آرزوی هر فیلمسازی ساخت فیلم زندگی امام موسی صدر است.ـ آیا واقعا می توان فیلمی درباره امام صدر را ساخت و همه ابعاد وجودی ایشان را در آن لحاظ کرد؟ کار سختی است و به تبحر و دانش زیادی نیاز دارد.ـ ۳۹ سال اسارت سخت است و تحمل ایشان ستودنی است. کاش من آن قدر متبحر بودم که می توانستم روزی این فیلم را بسازم. قطعا اگر آن را می ساختم فیلم من، زندگی امام صدر از منظر یک زن بود، اما گمان نکنم توانایی آن را داشته باشم.فابیو تیدیا، مسلمان ایتالیایی:شاگرد ساده مکتب امام موسی صدر هستمـ چند ویژگی از امام صدر می توانم بیان کنم. اولین بار که درباره امام در ایتالیا شنیدم متوجه شدم ایشان مثل یک مرد برای شیعه در لبنان کارهای زیادی کرد، وقتی که شیعیان هیچ چیزی در لبنان نداشتند و فقیر بودند. بعدها درباره امام بیشتر خواندم و یاد گرفتم که ایشان فیلسوف هم هستند.ـ من هم فلسفه می خوانم. وقتی که اینجا آمدم یاد گرفتم او فیلسوف بزرگی است و نوشته ای برای کتاب هانری کربن در لبنان داشته است. او انسان بزرگی است و با مسیحیان و افراد دیگری که متفاوت با او فکر می کردند کار می کرد و این یک کلاس بزرگ برا ...

ادامه مطلب  

آدم های ساده آدم های بی قصه اند  

درخواست حذف این مطلب
سیامک گلشیری که به تازگی مجموعه داستان «رژ قرمز» را نوشته است، می گوید: داستان وقتی به وجود می آید که شخصیت با یک بحران مواجه می شود. آدم های ساده و بی خاصیت معمولاً آدم های داستانی نیستند.خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ملیسا معمار- سیامک گلشیری از نویسندگان نام آشنای معاصر است که فعالیت ادبی اش را از سال ۱۳۷۰ آغاز کرد. نخستین داستان کوتاه او به نام «یک شب، دیروقت» در سال ۱۳۷۳، در مجلهٔ آدینه به چاپ رسید و پس از آن داستان های زیادی در مجلات مختلف به چاپ رساند و سرانجام در ۱۳۷۷ نخستین مجموعه داستانش با عنوان «از عشق و مرگ» منتشر شد. بیشتر داستان های گلشیری در ایران معاصر و به ویژه تهران اتفاق می افتند و با نگاه کاملاً رئالیستی به انسان و رابطه اش با جامعهٔ معاصر می پردازند. از مشخصات دیگر داستان های او می توان به صحنه های متعدد، دیالوگ های بسیار و نثر کاملاً بی طرفانه و خالی از صفت و قید اشاره کرد. گلشیری که تا کنون نزدیک به بیست رمان و چند مجموعه داستان منتشر کرده، پنج بار موفق به دریافت جایزه و بیش از ده بار نامزد جوایز مختلف ادبی بوده است. رمان های پنج گانه «خون آشام» را که در فهرست کاتالوگ کلاغ سفید کتابخانه بین المللی مونیخ سال ۲۰۱۴ جای گرفته، پرفروش ترین مجموعه رمان تاریخ ادبیات کودک و نوجوان ایران لقب داده اند. او سال هاست است که در دانشگاه ها و مراکز مختلف به تدریس داستان نویسی مشغول است. گلشیری به تازگی مجموعه داستانی با عنوان «رژ قرمز» را از سوی نشر چشمه منتشر کرده است. این مجموعه شامل 22 داستان کوتاه است که از نظرِ درون مایه و اجرا تا حدی به هم نزدیک هستند اما فضاهای گاه متفاوتی دارند. در این داستان ها می توان محورهای مهم جهان سیامک گلشیری را به خوبی دید؛ تنهایی آدم های او که معمولاً به دست یک اتفاق ساده یا مرموز به خطر می افتد و باعث می شود آنها وجوهی دیگر از درونیات خود را برای خواننده آشکار کنند. رژ قرمز انواع روایت هایی را در خود گنجانده که مخاطب را درگیر می کند؛ دیداری اتفاقی، همکلامی با یک راننده تاکسی در دل شب، زوج های در آستانه ی فورپاشی و غیره. به این بهانه با او گفت وگویی داشتیم که بخشی از آن را در ادامه می خوانید:شما هم در حوزه نوجوان و هم بزرگسال، کتاب های زیادی نوشته اید؛ به نظر شما انتخاب موضوع و نوشتن داستان برای کدام گروه سخت تر است؟ برای بزرگسال سخت تر است. داستان بزرگسال پیچیده تر و دشوارتر است. در داستان نوجوان بیشتر با حادثه سروکار داریم و بیشتر وقت ها حادثه، داستان را پیش می برد و حادثه های پی در پی داستان را برای مخاطب جذاب تر می کند، اما در داستان بزرگسال بیشتر اتفاق ها درونی است و درون انسان ها رخ می دهد و خیلی اوقات در ظاهر داستان اتفاقی نمی افتد.بیشتر به نوشتن برای چه گروهی تمایل دارید؟ اگر سه چهار سال پیش این سؤال را از من می پرسیدید، چون کارم را از بزرگسال شروع کرده بودم، به طور حتم به شما می گفتم ترجیح می دهم رمان بزرگسال بنویسم. اما حالا واقعاً خیلی وقت ها دلم برای نوشتن رمان نوجوان تنگ می شود، به خصوص که می بینیم رمان های نوجوانم خوانندگان خیلی زیادی پیدا کرده اند.اخیرا مجموعه داستانی با عنوان «رژ قرمز» از شما منتشر شده است؛ چرا اسم «رژ قرمز» را برای این کتاب انتخاب کردید؟ گاهی وقت ها انتخاب نام برای کتاب سخت ترین کار است. به عنوان مثال رمان بزرگسال تازه من شش ماهی است که آماده شده، اما هنوز اسم ندارد. الان دیگر چاره ای ندارم که بفرستمش برای دوستان نویسنده تا آنها اسمی پیشنهاد کنند. اما خوب، مجموعه «رژ قرمز» شامل بیست و دو داستان است و من باید یکی از آنها را انتخاب می کردم. بدون تردید توی آن اسم ها رژ قرمز از همه جذاب تر بود. علاوه بر آن، فکر می کنم حال و هوای کلی داستان ها را هم دربرمی گیرد.انتخاب تصویر روی جلد کتاب -لیوانی که کمی کج شده- برچه اساس بوده و چه ارتباطی با «رژ قرمز» دارد؟ این دیگر دست طراح است. من اول با این طرح روی جلد موافق نبودم. ولی بعد صحبت کردند و گفتند در داستان رژ قرمز، رد رژ روی لبه فنجان می افتد و فنجان در داستان، کلیدی است و حرف شان هم کاملاً درست بود. این بود که قبول کردم و الان خیلی از طرح جلدش راضی هستم.اما در تصویر روی جلد ردی از رژ قرمز روی لبه فنجان دیده نمی شود؟ قرار بود در تصویر روی جلد این موضوع حتما در نظر گرفته شود، ولی خوب نمی دانم چرا نشد. با این حال به گمانم همین حالا هم حال و هوای داستان را منتقل می کند. جالب است که این جلد بازخوردهای خیلی خوبی داشت.داستان های شما در «رژ قرمز» تمی اجتماعی و رئال دارد و به نظر می رسد نسبت به سایر آثارتان کمتر از تخیل استفاده کرده باشید... اینکه فکر کنید در این داستان ها، تخیل به کار نرفته، اشتباه است. آدم فکر می کند تخیل فقط مال داستان های فانتزی است. به گمانم ساختن تخیلی که در این داستان ها وجود دارد، به مراتب دشوارتر است. به خصوص که من کارهای فانتزی بسیار زیادی دارم. می خواهم بگویم برای نوشتن چنین داستان هایی، کار شما خیلی سخت تر است. باید برای نوشتن هر دیالوگ، مدت ها فکر کنید. باید کاری کنید دیالوگ ها هم عرض نشوند. و این به انرژی و تخیل بسی ...

ادامه مطلب  

تغییر شبه انقلابی، افول آل سعود را تسریع می کند  

درخواست حذف این مطلب
این را به خوبی در مداخلات نظامی آشکار سعودی ها در یمن و بحرین می توان دید، اما تغییر ولیعهد در کنار آغاز تقابلی جدی با قطر، دو اتفاق مهم دیگری است که نشان از تغییرات گسترده تر در درون و برون عربستان دارد. به گزارش شرق، عربستان بعد از سال ٢٠١١ و موج خیزش های بهار عربی، از آنجا که آینده خود را در آینه دولت های لیبی و مصر می دید، به ویژه پس از مرگ «ملک عبدالله» از یک کشور محافظه کار به کشوری ماجراجو در منطقه بدل شد.این را به خوبی در مداخلات نظامی آشکار سعودی ها در یمن و بحرین می توان دید، اما تغییر ولیعهد در کنار آغاز تقابلی جدی با قطر، دو اتفاق مهم دیگری است که نشان از تغییرات گسترده تر در درون و برون عربستان دارد. برای بررسی ابعاد گسترده تر علل، انگیزه ها و پیامدهای داخلی، منطقه ای و بین المللی این رخدادها با «سیدرضا موسوی نیا»، استاد روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی، به گفت وگو نشستیم. تغییر ولیعهد عربستان و جایگزین شدن «محمد بن نایف» با بن سلمان در سیاست داخلی عربستان و ساختار قدرت این کشور چه تغییری در پی خواهد داشت؟پیش از پاسخ گفتن به این سؤال، برای اینکه فهم و درکی از تحولات داخلی عربستان به دست آوریم، باید قاعده توزیع قدرت در خاندان آل سعود را تبارشناسی کنیم.از دیرباز سیاست آل سعود این گونه بوده که قدرت را در میان قبایل مهم و تأثیرگذار از طریق پیوندهای سببی یا اعطای پست های دولتی تقسیم کنند. بعد از دو دولتی که از سوی محمد بن سعود و محمد بن عبدالوهاب و نوادگان آنها در سده های ١٨ و ١٩ میلادی در عربستان بنیان گذاشته شده و هر دو به دست «ابراهیم پاشا»، پادشاه مصر منقرض شدند، نوبت به دولت سوم رسید که از سوی ملک عبدالعزیز، پدر پادشاه کنونی عربستان، یعنی ملک سلمان تأسیس شد.ملک عبدالعزیز بعد از ٣١ سال جنگ داخلی، در سال ١٩٣٢ میلادی به پادشاهی رسید. بعد از آن بود که شبه جزیره حجاز یا عرب به عنوان پادشاهی عربستان سعودی نام گذاری شد. وصیت ملک عبدالعزیز به عنوان بنیان گذار پادشاهی آل سعود که از سال ١٩٣٢ تا ١٩٥٣ قدرت را در دست داشت، این بود که بعد از مرگش، به ترتیب فرزندان ارشد قدرت را به دست بگیرند و همین اتفاق هم رخ داد؛ یعنی این قاعده از سال ١٩٥٣ تا زمان به قدرت رسیدن ملک فهد در سال ١٩٨١ در عربستان رعایت می شد.ملک فهد در حالی در ١٩٨١ به پادشاهی رسید که استثنائا فرزند ارشد نبود. درواقع شورای سلطنت او را به خاطر لیاقت و توانایی اش پادشاه کرد. در هر صورت ملک عبدالله نیز بعد از مرگ فهد، از سال ٢٠٠٥ تا ٢٠١٥ به مدت ١٠ سال رسما پادشاه عربستان بود و بعد از او نیز ملک سلمان بر تخت پادشاهی نشست. بنابراین اتفاقی که اکنون شاهد آن هستیم، سبقه تاریخی دارد. ملک فهد نیز در حالی به سلطنت رسید که فرزند ارشد نبود.در اتفاق اخیر نیز محمد بن سلمان در حالی به عنوان ولیعهد معرفی شده که فرزند سوم است. البته علاوه بر توجه ویژه پادشاه به این جوان، محمدبن سلمان از طریق مادری به یک قبیله بسیار قدرتمند در عربستان به نام «حصلین» متصل می شود و به همین خاطر از حمایت آنها برخوردار خواهد شد؛ حمایتی که نه تنها محمد بن نایف، بلکه برادران محمد بن سلمان نیز فاقد آن هستند.یک تحول مهم دیگر در ساختار قدرت عربستان که در دوران ملک عبدالله به وقوع پیوست، تأسیس ولیعهدی دوم بود که با تصمیم شخصی خود او صورت گرفت و نه شورای سلطنت. ملک عبدالله در دوران حیاتش، ملک سلمان را به عنوان ولیعهد اول و «عبدالله مقرن بن عبدالعزیز» را که مادری یمنی داشت به عنوان ولیعهد دوم معرفی می کند.این در حالی است که بر اساس سنت در عربستان، شاهزادگانی که از طرف مادری، اصالتی یمنی دارند به قدرت نمی رسیدند، اما ملک عبدالله شکلی از توزیع قدرت را در پیش گرفت که در آن هم سدیری ها و هم جناح مقابل؛ یعنی شبیری ها قدرت می گرفتند؛ به عنوان مثال، فهد و همین ملک سلمان به جناح سدیری ها تعلق داشتند و در مقابل عبدالله، نایف و مقرن در جناح شبیری ها قرار می گرفتند.درواقع عبدالله ترتیب ولیعهدها را به گونه ای چیده بود که به صورت چرخشی، یک دوره سلطنت در اختیار سدیری ها و در دوره بعد در اختیار شبیری ها قرار بگیرد. این در حالی است که ملک سلمان با تغییر ولیعهد عملا این چرخش قدرت را برهم زده است. پس در انتصاب اخیر سلمان، دو تغییر اساسی اتفاق افتاده است. با انتصاب محمدبن سلمان و کناررفتن محمد بن نایف، اولا قدرت به طور کامل در اختیار سدیری ها قرار گرفت و مهم تر آنکه قدرت از فرزندان ملک عبدالعزیز به فرزندان سلمان بن عبدالعزیز منتقل خواهد شد. نقش ملک سلمان را در این تغییر چگونه ارزیابی می کنید؟ ملک سلمان درواقع به قاضی القضات خاندان آل سعود مشهور است. در ٥٠ سالی که به عنوان حاکم و امیر ریاض فعالیت داشت، بسیار پرکار و به مردم نزدیک بود. از ملک سلمان همچنین به عنوان پلی میان آل شیخ و آل سعود یاد می شود. آل شیخ درواقع فرزندان محمد بن عبدالوهاب هستند که در کنار محمد بن سعود اولین دولت عربستان را در سال ١٧٤٤ پایه گذاری کردند.ملک عبدالله با آل شیخ دچار مشکل شده بود و آل شیخ به شدت از او انتقاد می کردند، اما ملک سلمان به خاطر نقش میانجیگری میان آل شیخ و آل سعود، در دوران پادشاهی اش توانست بسیاری از مفتی هایی را که در دوران عبدالله کنار گذاشته شده بودند دوباره برگرداند. سلمان زمانی که به قدرت رسید، با هدف انتقال قدرت از پسران عبدالعزیز به نسل بعد، برادر و آخرین فرزند ملک عبدالعزیز؛ یعنی مقرن را از ولیعهدی کنار گذاشت و محمد بن نایف، وزیر کشور، را به عنوان ولیعهد اول و محمد بن سلمان، پسر خود، را به عنوان ولیعهد دوم برگزید تا همان سیاست توزیع قدرت میان سدیری ها و شبیری ها را ادامه دهد.بعد از این دو نیز «مطعب»، فرزند عبدالله و رئیس گارد سلطنتی، قرار داشت. با این کار مثلث قدرتی با سه محمد در رأس قدرت عربستان شکل گرفت، اما با این تغییرات اخیر، ملک سلمان عملا قدرت را در فرزندان خود متمرکز کرد. بن سلمان و بن نایف از چه جایگاه و وزنی در سیاست داخلی عربستان برخوردارند؟ ملک سلمان زمانی که به قدرت رسید، تمام شوراهای سابق در دوران سلطنت عبدالله را منحل کرد و دو کمیته اصلی تشکیل داد. یک کمیته امنیتی- نظامی بود که در آن ٩ وزیر زیر نظر محمدبن نایف فعالیت داشتند. کمیته دیگر، کمیته اقتصاد و توسعه بود که ٢٣ وزیر تحت هدایت محمد بن سلمان گرد هم آمده بودند. در واقع ملک سلمان یک نخست وزیر امنیتی و یک نخست وزیر اقتصادی دارد و او حالا نخست وزیر امنیتی- نظامی خود را کنار گذاشته است.محمد بن نایف که به تازگی از قدرت کنار گذاشته شد، از جایگاه ویژه ای در خاندان آل سعود برخوردار و بسیار مورد احترام است. یک بار بیشتر ازدواج نکرده و سلامت مالی و اخلاقی او زبان زد آل سعود است. علاوه بر این، ترور ناموفقی که القاعده علیه او ترتیب داد، او را بیش از پیش در خاندان آل سعود محبوب کرد.او همچنین سال ها پست حساس وزارت کشور را برعهده داشت که مادر وزارتخانه ها در عربستان سعودی محسوب می شود و از اهمیت ویژه ای برخوردار است؛ چراکه وزارت خارجه، سیاست های خود را زیر نظر وزارت کشور تعیین می کند. محمد بن نایف همچنین مسئولیت مبارزه با القاعده را برعهده داشت و همین مسئله باعث شده تا کاخ سفید نگاه مثبتی به او داشته باشد؛ به طوری که وقتی هنوز معاون وزیر کشور بود، اوباما با او دیدار کرد.در مقابل بن سلمان نیز از وزن بالایی در خاندان سعودی برخوردار است. داشتن پست های مهمی، مانند وزیر دفاع، رئیس دربار سلطنتی، منشی ویژه ملک سلمان و همچنین ریاست شورای اقتصادی- اجتماعی باعث شده تا از او به عنوان پدیده آل سعود یاد شود.از جمله ابتکارات اقتصادی او می توان به واگذاری سهام شرکت «آرامکو» یا کم کردن وابستگی اقتصادی عربستان به نفت اشاره کرد که اقدام مهمی محسوب می شود. تفاوت بین بن سلمان و بن نایف در سطح سیاست های منطقه ای را در چه می دانید؟ محمد بن نایف در دورانی که وزارت کشور را در دست داشت، مانند پدرش مسئول رسیدگی به پرونده ایران بود و نگاه متعادلی به ایران داشته و دارد و به تبعیت از پدرش معتقد بود که اختلافات با ایران باید مدیریت شود.محمد بن سلمان این گونه نیست. او جزء چهره هایی است که نگاهی بسیار منفی به ایران دارند و معتقد به تقابل و تعارض با ایران است. علاوه بر اختلاف دیدگاه این دو بر سر ایران، محمد بن نایف به شکلی آشکار، به دنبال ائتلاف با اسرائیل نبود، اما محمد بن سلمان مشخصا چنین هدفی را دنبال می کند. در سطح بین المللی و رابطه با آمریکا چطور؟ محمد بن نایف بر این باور بود که عربستان باید وابستگی اش را به آمریکا کم کند. بعد از بهار عربی زمانی که به تعبیر خانم هیلاری کلینتون، آمریکا «حسنی مبارک»، رئیس جمهوری سابق مصر را پشتِ در نگه داشت، این اتفاق تلنگری بود برای حاکمان سعودی به ویژه محمد بن نایف. او معتقد بود عربستان سعودی باید سرنخ آمریکایی خود را از دست آمریکا خارج بکند.یکی از دلایل حمله عربستان به یمن نیز همین بود. «هنری مورگنتاو»، در نظریه روابط بین الملل خود، کشورها را به سه دسته تقسیم می کند؛ دسته ای از کشورها، کشورهای محافظه کارند و از نحوه توزیع قدرت و وضعیت موجود راضی اند. گروه دوم، به عنوان کشورهای تجدیدنظرطلب شناخته می شوند که از توزیع قدرت ناراضی بوده و به دنبال تغییر وضع موجودند.دسته سوم، کشورهایی هستند که به دنبال افزایش پرستیژند. محمد بن نایف معتقد بود که عربستان بعد از بهار عربی، باید از یک کشور محافظه کار، به کشوری تبدیل شود که به دنبال افزایش پرستیژ باشد؛ یعنی در منطقه نمایش بدهد که می تواند بدون آمریکا نیز بقا و امنیت خود را حفظ بکند؛ بنابراین اگر قدرت در دست محمد بن نایف می ماند، قادر بود بسیاری از بحران های پیش روی عربستان در بُعد داخلی و منطقه ای را مدیریت کند.در مقابل، چشم امید بن سلمان به آمریکاست. به همین دلیل در انعقاد این قرارداد ١١٠ میلیارد دلاری نقش بسزایی ایفا کرد. او تاکنون نشان داده قصد دارد اکثر تخم مرغ های خودش را در سبد آمریکا بچیند. در مقابل، بن نایف به سیاق ملک عبدالله تخم مرغ های خود را در سبد کشورهای مختلف تقسیم می کرد. به عبارتی الگوی محمدبن نایف، ملک عبدالله و الگوی محمدبن سلمان، ملک فهد است. از محمد بن سلمان به عنوان نخست وزیر اقتصادی- اجتماعی عربستان یاد کردید، فکر می کنید در صورت به سلطنت رسیدن او، چه تغییرات اقتصادی دیگری در عربستان رقم بخورد؟ فروش بیشتر سهام شرکت آرامکو می تواند جزء اقدامات تأثیرگذار محمد بن سلمان باشد. این مسئله باعث کاهش قیمت جهانی نفت خواهد شد. با توجه به نگاه امنیتی عربستان نسبت به مسائل اقتصادی و همچنین جایگاه ویژه این کشور در صنایع پتروشیمی، در جهت تضعیف بازار پتروشیمی ایران در سطح جهانی حرکت خواهد کرد؛ بنابراین در آینده یکی از جنگ های میان ایران و عربستان که هیچ گلوله ای نیز در آن شلیک نخواهد شد، جنگ در عرصه نفت و پتروشیمی خواهد بود. آیا احتمال افزایش تنش ها در خاندان سعوی وجود دارد یا سایر اعضای خاندان آل سعود با این وضعیت کنار خواهند آمد؟ با یک نگاه خطی به تاریخ باید بگوییم که سنت تغییر قدرت در عربستان دچار یک تحول جدی شده است. در واقع سلمان از یک سو قدرت را در نسل دوم فرزندان عبدالعزیز و از سوی دیگر در میان فرزندان خودش متمرکز کرده است. این حتما اعتراض آل شیخ و سایر فرزندان و نوادگان ملک عبدالعزیز و ملک عبدالله را در پی خواهد داشت. از دیگر سو، سلمان دست به حذف ولیعهد اول، یعنی محمدبن نایف زده ا ...

ادامه مطلب  

آخرین التماس دعای امام از مردم چه بود؟! / روایتی از ساعات پایانی زندگی پیر جماران  

درخواست حذف این مطلب
پرستار حضرت امام خمینی ضمن تشریح جزییات احوال ایشان در طول درمان و مراقبتهای پزشکی ایشان، از خون دل هایی که به پیر جماران روا داشته شد پرده برداشت. به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ دکتر احمد زرگر در مقدمه مصاحبه ضمن تبریک حلول ماه مبارک رمضان و قبولی طاعات خوانندگان روزنامه وزین جام جم، فرا رسیدن بیست و هشتمین سالگرد رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را به عموم هموطنان تسلیت گفت. وقتی صحبت از حضرت امام خمینی (ره) شد تو گویی که انگار تا چند روز پیش در بالین ایشان مشغول پرستاری بوده، معلوم بود همچنان درد فراغ دارد از برای کوچ ملکوتی پیر جماران. سر گپ و گفت را با آقای دکتر اینطور آغاز کردم که مهمترین عارضه ای که امام قبل از عروج ملکوتی خود از آن رنج می برد چه بود؟ رو به من کرد و گفت مجموعه اطلاعاتی که مردم از دوم خرداد سال 68 نسبت به بیماری امام داشتند بیشتر در خصوص ناراحتی گوارشی ایشان بوده و اینکه عموما مردم تصور می کنند جراجی معده ایشان تنها اقدام درمانی تیم پزشکی بود. اما واقعیت آن است که پیر خمین در طول عمر پر برکت خود از عارضه قلبی رنج می بردند. ایشان بعد از ورودشان دچار عارضه قلبی شدند، از این رو دوباره به تهران عزیمت کرده و در بیمارستان شهید رجایی بستری شدند. پزشک معالج امام آقای دکتر عارفی متخصص قلب و عروق بودند. بنابراین بعد از ترخیص از بیمارستان و به مرور یک تیم پزشکی تحت نظارت وی در منزل امام واقع در جماران مستقر شد که حقیر هم افتخار حضور در تیم پرستاری این مجموعه را داشتم. در روزهای اول با امکانات ابتدایی و در حدی که کنترل فشار و ضربان نبض و قلب حضرت امام کنترل شود در حسینیه جماران شروع بکار درمان نمودیم. زمانی که قلب امت ایستاد بعد از عملیات فاو در سال 65 بیماری قلبی امام خمینی جدی تر شد بگونه ای که ایشان در منزل دچار ایست قلبی شدند ولی خوشبختانه توسط کادر درمان احیای قلبی شدند. پس از این واقعه بنیانگذار جمهوری اسلامی در درمانگاهی جماران که برای سیر روال درمان ایشان پیش بینی شده بود بستری شدند. چرا بخاطر وخامت حال امام ایشان در بیمارستانی مثل شهید رجایی بستری نشدند؟ سوال خوبی بود. در مقطعی که امام خمینی(ره) در بیمارستان بستری شدند خیل عظیمی از مردم برای عیادت و دعا برای ایشان در محل بستری امام راحل تجمع کرده و عملا در روند درمان ایشان اخلال ایجاد می شد. از طرفی اگر یک بخشی مجزا برای امام اختصاص می دادیم یک تزاحمی در بیمارستان شهید رجایی اتفاق می افتاد. مجموعه این عوامل موجب شد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران ضمن حفاظت فیزیکی از امام یک چتر درمانی هم فراهم کند. نا گفته نماند اگر به ایشان گفته می شد یک بیمارستان اختصاصی برایشان احدث شود، قطعا ایشان با این امر مخالفت می کردند. لذا قرار شد برای مراجعات معمولی محافظان بیت یک درمانگاهی ایجاد گردد که عندالزوم در اختیار حضرت امام نیز قرار گیرد. این درمانگاه دارای چه ویژگیهایی بود؟ آیا از امکانات مطلوب برای مراقبت امام برخوردار بود؟ درمانگاه جمع و جور و کوچکی بود اما به لحاظ امکانات مشتمل بر آزمایشگاه، رادیولوژی و داروخانه بود و به سبب عارضه قلبی امام این درمانگاه مجهز به اتاق آنژیوگرافی و هم اتاق عمل بود.قلب فقرای اصفهانی در درمانگاه امام می تپید حسنی که مدیران درمانی حضرت امام داشتند این بود که درمانگاه را فقط برای درمان ایشان استفاده نمی کردند و در بین اعضای تیم پزشکی بنام دکتر پور مقدس، ضمن افتخار حضور در تیم پزشکی امام بیماران مستمند اصفهانی را به تهران منتقل کرده و در مرکز درمانی جماران تحت آنژیوگرافی و معالجه هم قرار می دادند. البته این کار بصورت محرمانه صورت می گرفت و خود بیماران معمولا متوجه نمی شدند در کجا تحت درمان قرار می گیرند و فقط می دانستند در درمانگاه سپاه معالجه می شوند. با این کار دیگر درمانگاه منحصر به امام نبود و بعد از ایشان هم بلا استفاده نمی ماند. در حال حاضر بیش از 300 پرونده آنژیوگرافی بیماران بستری در درمانگاه جماران موجود است. اما در طول این مدت چند بار امام مراجعه به درمانگاه داشتند. مثلا ناخن شست پای امام را کشیدند و یا وقتی که دچار ایست قلبی شده بودند. در همین حال ایشان نسبت به اینکه مبادا رسانه های بیگانه متوجه موضوع بیماری شوند، نزد سید احمد آقا فرزند برومند خود تاکید کرده بودند. یادگار امام ضمن اطمینان بخشی به حضرت امام گفتند که این درمانگاه متعلق به سپاه است و الان هم در اختیار شما قرار داده اند. این مسایل گذشت و خرداد سال 68 بود که امام در این درمانگاه جراحی شدند.گلایه امام از مشکلات گوارشی چند روز قبل از این بنده شیفت بودم. حضرت امام با زنگ تیم پرستاری را احضار فرمودند که کارهای معمول پرستاری انجام شود که من به حضور ایشان مشرف شدم. بعد از اتمام کار ایشان نسبت به مشکلات گوارشی خودشان ابراز گلایه کردند و من هم موضوع را به کادر پزشکی اطلاع دادم. سپس یکسری آزمایش از امام گرفته شد و تصمیم بر آن شد که آندوسکوپی انجام شود و نتیجه آن حکایت از کانسر و وجود توده سرطانی در معده حضرت امام داشت. به خوبی یاد دارم امام برای دوم اجازه ندادند از ایشان آندوسکوپی انجام شود. کسی دلش نمی خواست که بر اساس پاسخ پاتولوژی علت بیماری امام سرطان باشد.چهره درهم دکتر عارفی پزشک امام دکتر عارفی از حضرت امام خواهش کردند که اجازه دهند برای بار دوم آندوسکوپی شوند که امام در پاسخ فرمودند مگر اینکه من بمیرم ما اجازه این کار را به شما نمی دهم. دکتر عارفی با چهره ای غم زده در کنار ایستادند که حضرت امام دکتر عارفی را صدا زدند و خطاب به وی فرمودند من شما را خیلی دوست دارم و به نوعی از آقای عارفی دلجویی نمودند و ایشان هم دست امام را بوسیدند.حیات پرستاران در گرو ریتم قلبی امام خوبان در طول بیماری حضرت امام ما از دستگاهی استفاده می کردیم بنام تکه متری که هر آن ضربان قبل ایشان را به ما مخابره و مانیتور می کرد. ریتم قلبی باید به صورت سینوسی، منظم و نرمال عمل می کرد و در صورت بی نظمی نشان از شرایط نامساعد قلبی داشت. در طول هفته دستگاه به امام وصل بود و در روزهای خاصی همچون سه شنبه و جمعه تعویض می شد و یک ساعت در هفته بین ساعت 8 تا 9 صبح چسب های دستگاه از بدن امام برداشته می شد تا ایشان بتوانند استحمام کنند. واقعیت این است که ما هم با این دستگاه زندگی می کردیم. دوشنبه ها سه شنبه ها و پنچ شنبه ها ساعاتی بود که ما با زنگ امام خدمت ایشان می رسیدیم تا جای چسب ها را عوض کنیم یا مثلا چون پوست امام خشک می شد به بدنشان پماد مرطوب کننده بمالیم. ولی باقی اوقات ما امام را ملاقات نمی کردیم و عملا با این دستگاه زندگی می کردیم. کادر پزشکی و پرستاری ابدا صبحانه و نهار خوردن ایشان را نمی دید چرا که همواره در کنار خانواده بودند. ولی باید بگویم آن موقع که حضرت امام یک ساعت قبل از نماز صبح برای شب زنده داری از خواب بیدار می شدند ما متوجه این موضوع می شدیم بخصوص اینکه جنگ شهرها و ما در زیر پله محل زندگی امام مستقر شده بودیم.امام منضبط و دقیق همچون ساعت یکی از مسائلی که مردم در ارتباط با حضرت امام (ره) شنیده اند، نظم ایشان است و ما این موضوع را به چشم، حین مراقبت از ایشان، مشاهده کردیم. برای استحمام سه دقیقه مانده به هشت صبح روز جمعه دستگاه مانیتور قطع و سه دقیقه مانده به ساعت 9 وصل می شد. همیشه به همین روال بود و امام نیز به صورت منظم یک ساعت قبل از اذان صبح از خواب بیدار می شدند و داروهایشان را هم به موقع و سر وقت مصرف می کردند.ریتم عاشقی هنگام نماز ظهر یک اتفاقی برای قلب حضرت امام می افتاد. ریتم طبیعی ایشان مشکلی پیدا می کرد و تا پایان نماز ضربان قلب پایین بود. در این خصوص دو نظریه مطرح است: یکی اینکه سطح سرمی دارویی امام کاهش پیدا کرده و دیگر اینکه مسایل معنوی موجب کاهش تپش قلب و آرامش ایشان می شود. معتقدم تئوری دوم یعنی موضوعات عرفانی هنگام نماز عامل این تغییر ریتم بود. آیا خانواده و نزدیکان اطلاع داشتند که شما پرستار حضرت امام هستید؟ خیر تنها همسر و برادرم در جریان بودند و بقیه وابستگان خبر نداشتند. چون احتمال داشت این خبر سینه به سینه به دیگران منتقل شود مردم تصور کنند که امام بیمار است و این به فضای منفی که دشمن دامن می زد کمک می کرد. بعضا شایعه می شد که امام شش ماه دیگر زنده هستند و اخباری از این دست توسط رسانه های بیگانه در فضای سیاسی می پیچید. از این رو بهتر بود موضوعات درمانی امام از اذهان مخفی می ماند. در سالهای پایانی حیات امام خمینی(ره) زمانی که مردم به دیدارشان می رفتند، دیگر از سخنرانی و نصایح پدرانه پیر خمین خبری نبود و صرفا یک دیداری صورت می گرفت. آیا این امر ناشی از بیماری ایشان بود؟ خیر. این تصور و تحلیل من است که عامل این موضوع بیماری نبود. شاید دلیل عدم سخنرانی امام در دیدار مردمی خود در جماران این بود که (خواص) حرف امام را گوش نمی کردند. اواخر عمر با برکت امام مجموعه اتفاقاتی افتاد که واقعا امام را رنجیده خاطر کرد و اگر در خصوص اینها انسان سخن به میان نیاورد در حق امام اجحاف نموده است. یکی از مواردی که در طول این مدت دایما رخ می داد صحبتهایی بود که در ارتباط با بحث ولایت فقیه مطرح می شد. برخی اوقات سوالات شرعی مطرح می شد که امام به آن پاسخ می دادند. از جمله بازی شطرنج بود که در آن مقطع عنوان شد بازی شطرنج از قالب قمار خارج شده و حضرت امام هم به این شرط بازی را مباح اعلام کردند. از دیگر مسایلی که در آن دوران مورد مناقشه بود این بود که مسجدی در وسط محل احداث اتوبان شهید محلاتی واقع شده بود که امام جماعت آن اجازه تخریب این مسجد را نمی داد. این مسئله هم از امام کسب تکلیف شد و ایشان در پاسخ فرمودند اگر عبور و مرور مسلمین و مسلمات آسان می شود مسجد را بردارید. آنچه مسئولین باید به عمل می کردند و نکردند از امام سوال کردند که بعد از جنگ رسیدگی به اقتصاد کشور مهم است یا فرهنگ، ایشان گفتند فرهنگ اما دیدیم که به فرهنگ عمل نشد. در زمینه توسعه صنعت و کشاورزی از حضرت امام کسب تکلیف شد که کدام حوزه نیازمند توجه و فعالیت بیشتر است، پاسخ دادند بخش کشاورزی که باز هم دیدیم به کشاورزی هم اهمیت داده نشد. اما وقتی به امام گفتند عکس شهدای هفتم تیر در حاشیه اتوبان تهران-قم نصب شده و این تصاویر باعث حواس پرتی رانندگان می شود و شما در این مورد چه دستور می فرمایید، حضرت امام فرمودند عکسها را بردارید و در نهایت مسئولین آنها را از اتوبان جمع آوری کردند. حالا... هدف از طرح این موضوعات چه بود؟! می خواهم به شما عرض کنم آن مواردی که به تخریب مسجد و برداشتن تصاویر شهدا ختم می شد بخوبی رسیدگی و انجام شد ولی توسعه کشاورزی، توجه به فرهنگ مغفول ماند. پس از مجموعه این عوامل نتیجه می گیریم گوش شنوایی نداریم و البته این بدان معنا نیست که امام با مردم قهر کردند. ایشان همواره دوستدار آحاد جامعه بودند و در وصیت نامه خود هم تاکید داشتند این مردم مردمی هستند که از جماعت صدر اسلام هم بهتر هستند.آن دو شبی که خواب را از چشمان امام گرفت حضرت امام برخی از اوقات شبها نمی خوابیدند. در چنین مواقعی پرسنلی که با امام ارتباط تنگاتنگی داشتند اینطور تصور می کردند که عملیات نظامی در شرف انجام است و در آن شبهایی ایشان نمی خوابند مشغول دعا برای رزمندگان اسلام هستند. بنابراین هر شبی که ضربان قلب امام افت نداشت و ریتم خواب نمی گرفت و داروی ساعت ده شب خودشان را میل می کردند، فردای آن روز ما منتظر بودیم که مارش عملیات از طریق رادیو و تلویزیون به صدا در آید که چنین هم می شد. اما ما دو شب را بخاطر داریم که حضرت امام به خواب نرفتند و هیچ عملیاتی هم رخ نداد. یکی از شبها امام مشغول تنظیم نسخه اول وصیت نامه سیاسی عبادی خودشان بودند و اعضا مجلس خبرگان مرحوم آیت الله مشگینی که رییس مجلس خبرگان بودند را صدا زدند و وصیت نامه به ایشان داده شد. وصیت نامه هم به آستان قدس رضوی منتقل و در آنجا نگهداری شد. ولی یک شب دیگری هم بود که امام تا صبح نخوابیدند. شبی که آقای منتظری را سمت قایم مقام رهبری عزل کرده بودند و ما ناراحتی امام را در این موضوع شهادت می دهیم. بعدازظهر همان روز هم امام دچار مشکل قلبی بودند یعنی نوع ضربان قلبی که از ابتدای نماز شروع و با پایان نماز تمام می شد در آن روز تمام نشد. فکر می کنم پنجم فروردین سال 68 بود که ضربان قلبشان آرام نگرفت. ما دکتر طباطبایی متخصص قلب و عروق که برادر خانم حاج احمد آقا هم بودند را در جریان قرار دایدم. آقای طباطبایی از امام سئوال کردند آیا شما حالتان خوب نیست؟ امام فرمودند خیر من قدری ناراحت هستم. آقای طباطبایی هم به ایشان گفتند که ما مراقب شما هستیم و امام هم برای او دعا کرد. آقای طباطبایی در جمع پرستاران ابراز کردند که امام ناراحت موضوعی هستند و ما باید مراقب باشیم. پس شبی که امام نخوابیدند و ما منتظر انجام عملیات بودیم، در اصل عملیاتی رخ نداد، بلکه نامه6/1/68 حضرت امام خوانده شد، با این مضم ...

ادامه مطلب  

آخرین التماس دعای امام از مردم چه بود؟! / روایتی از ساعات پایانی زندگی پیر جماران  

درخواست حذف این مطلب
پرستار حضرت امام خمینی ضمن تشریح جزییات احوال ایشان در طول درمان و مراقبتهای پزشکی ایشان، از خون دل هایی که به پیر جماران روا داشته شد پرده برداشت.به گزارش سرویس سیاسی عصرهامون، دکتر احمد زرگر در مقدمه مصاحبه ضمن تبریک حلول ماه مبارک رمضان و قبولی طاعات خوانندگان روزنامه وزین جام جم، فرا رسیدن بیست و هشتمین سالگرد رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را به عموم هموطنان تسلیت گفت. وقتی صحبت از حضرت امام خمینی (ره) شد تو گویی که انگار تا چند روز پیش در بالین ایشان مشغول پرستاری بوده، معلوم بود همچنان درد فراغ دارد از برای کوچ ملکوتی پیر جماران. سر گپ و گفت را با آقای دکتر اینطور آغاز کردم که مهمترین عارضه ای که امام قبل از عروج ملکوتی خود از آن رنج می برد چه بود؟ رو به من کرد و گفت مجموعه اطلاعاتی که مردم از دوم خرداد سال 68 نسبت به بیماری امام داشتند بیشتر در خصوص ناراحتی گوارشی ایشان بوده و اینکه عموما مردم تصور می کنند جراجی معده ایشان تنها اقدام درمانی تیم پزشکی بود. اما واقعیت آن است که پیر خمین در طول عمر پر برکت خود از عارضه قلبی رنج می بردند. ایشان بعد از ورودشان دچار عارضه قلبی شدند، از این رو دوباره به تهران عزیمت کرده و در بیمارستان شهید رجایی بستری شدند. پزشک معالج امام آقای دکتر عارفی متخصص قلب و عروق بودند. بنابراین بعد از ترخیص از بیمارستان و به مرور یک تیم پزشکی تحت نظارت وی در منزل امام واقع در جماران مستقر شد که حقیر هم افتخار حضور در تیم پرستاری این مجموعه را داشتم. در روزهای اول با امکانات ابتدایی و در حدی که کنترل فشار و ضربان نبض و قلب حضرت امام کنترل شود در حسینیه جماران شروع بکار درمان نمودیم. زمانی که قلب امت ایستاد بعد از عملیات فاو در سال 65 بیماری قلبی امام خمینی جدی تر شد بگونه ای که ایشان در منزل دچار ایست قلبی شدند ولی خوشبختانه توسط کادر درمان احیای قلبی شدند. پس از این واقعه بنیانگذار جمهوری اسلامی در درمانگاهی جماران که برای سیر روال درمان ایشان پیش بینی شده بود بستری شدند. چرا بخاطر وخامت حال امام ایشان در بیمارستانی مثل شهید رجایی بستری نشدند؟ سوال خوبی بود. در مقطعی که امام خمینی(ره) در بیمارستان بستری شدند خیل عظیمی از مردم برای عیادت و دعا برای ایشان در محل بستری امام راحل تجمع کرده و عملا در روند درمان ایشان اخلال ایجاد می شد. از طرفی اگر یک بخشی مجزا برای امام اختصاص می دادیم یک تزاحمی در بیمارستان شهید رجایی اتفاق می افتاد. مجموعه این عوامل موجب شد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران ضمن حفاظت فیزیکی از امام یک چتر درمانی هم فراهم کند. نا گفته نماند اگر به ایشان گفته می شد یک بیمارستان اختصاصی برایشان احدث شود، قطعا ایشان با این امر مخالفت می کردند. لذا قرار شد برای مراجعات معمولی محافظان بیت یک درمانگاهی ایجاد گردد که عندالزوم در اختیار حضرت امام نیز قرار گیرد. این درمانگاه دارای چه ویژگیهایی بود؟ آیا از امکانات مطلوب برای مراقبت امام برخوردار بود؟ درمانگاه جمع و جور و کوچکی بود اما به لحاظ امکانات مشتمل بر آزمایشگاه، رادیولوژی و داروخانه بود و به سبب عارضه قلبی امام این درمانگاه مجهز به اتاق آنژیوگرافی و هم اتاق عمل بود.قلب فقرای اصفهانی در درمانگاه امام می تپید حسنی که مدیران درمانی حضرت امام داشتند این بود که درمانگاه را فقط برای درمان ایشان استفاده نمی کردند و در بین اعضای تیم پزشکی بنام دکتر پور مقدس، ضمن افتخار حضور در تیم پزشکی امام بیماران مستمند اصفهانی را به تهران منتقل کرده و در مرکز درمانی جماران تحت آنژیوگرافی و معالجه هم قرار می دادند. البته این کار بصورت محرمانه صورت می گرفت و خود بیماران معمولا متوجه نمی شدند در کجا تحت درمان قرار می گیرند و فقط می دانستند در درمانگاه سپاه معالجه می شوند. با این کار دیگر درمانگاه منحصر به امام نبود و بعد از ایشان هم بلا استفاده نمی ماند. در حال حاضر بیش از 300 پرونده آنژیوگرافی بیماران بستری در درمانگاه جماران موجود است. اما در طول این مدت چند بار امام مراجعه به درمانگاه داشتند. مثلا ناخن شست پای امام را کشیدند و یا وقتی که دچار ایست قلبی شده بودند. در همین حال ایشان نسبت به اینکه مبادا رسانه های بیگانه متوجه موضوع بیماری شوند، نزد سید احمد آقا فرزند برومند خود تاکید کرده بودند. یادگار امام ضمن اطمینان بخشی به حضرت امام گفتند که این درمانگاه متعلق به سپاه است و الان هم در اختیار شما قرار داده اند. این مسایل گذشت و خرداد سال 68 بود که امام در این درمانگاه جراحی شدند.گلایه امام از مشکلات گوارشی چند روز قبل از این بنده شیفت بودم. حضرت امام با زنگ تیم پرستاری را احضار فرمودند که کارهای معمول پرستاری انجام شود که من به حضور ایشان مشرف شدم. بعد از اتمام کار ایشان نسبت به مشکلات گوارشی خودشان ابراز گلایه کردند و من هم موضوع را به کادر پزشکی اطلاع دادم. سپس یکسری آزمایش از امام گرفته شد و تصمیم بر آن شد که آندوسکوپی انجام شود و نتیجه آن حکایت از کانسر و وجود توده سرطانی در معده حضرت امام داشت. به خوبی یاد دارم امام برای دوم اجازه ندادند از ایشان آندوسکوپی انجام شود. کسی دلش نمی خواست که بر اساس پاسخ پاتولوژی علت بیماری امام سرطان باشد.چهره درهم دکتر عارفی پزشک امام دکتر عارفی از حضرت امام خواهش کردند که اجازه دهند برای بار دوم آندوسکوپی شوند که امام در پاسخ فرمودند مگر اینکه من بمیرم ما اجازه این کار را به شما نمی دهم. دکتر عارفی با چهره ای غم زده در کنار ایستادند که حضرت امام دکتر عارفی را صدا زدند و خطاب به وی فرمودند من شما را خیلی دوست دارم و به نوعی از آقای عارفی دلجویی نمودند و ایشان هم دست امام را بوسیدند.حیات پرستاران در گرو ریتم قلبی امام خوبان در طول بیماری حضرت امام ما از دستگاهی استفاده می کردیم بنام تکه متری که هر آن ضربان قبل ایشان را به ما مخابره و مانیتور می کرد. ریتم قلبی باید به صورت سینوسی، منظم و نرمال عمل می کرد و در صورت بی نظمی نشان از شرایط نامساعد قلبی داشت. در طول هفته دستگاه به امام وصل بود و در روزهای خاصی همچون سه شنبه و جمعه تعویض می شد و یک ساعت در هفته بین ساعت 8 تا 9 صبح چسب های دستگاه از بدن امام برداشته می شد تا ایشان بتوانند استحمام کنند. واقعیت این است که ما هم با این دستگاه زندگی می کردیم. دوشنبه ها سه شنبه ها و پنچ شنبه ها ساعاتی بود که ما با زنگ امام خدمت ایشان می رسیدیم تا جای چسب ها را عوض کنیم یا مثلا چون پوست امام خشک می شد به بدنشان پماد مرطوب کننده بمالیم. ولی باقی اوقات ما امام را ملاقات نمی کردیم و عملا با این دستگاه زندگی می کردیم. کادر پزشکی و پرستاری ابدا صبحانه و نهار خوردن ایشان را نمی دید چرا که همواره در کنار خانواده بودند. ولی باید بگویم آن موقع که حضرت امام یک ساعت قبل از نماز صبح برای شب زنده داری از خواب بیدار می شدند ما متوجه این موضوع می شدیم بخصوص اینکه جنگ شهرها و ما در زیر پله محل زندگی امام مستقر شده بودیم.امام منضبط و دقیق همچون ساعت یکی از مسائلی که مردم در ارتباط با حضرت امام (ره) شنیده اند، نظم ایشان است و ما این موضوع را به چشم، حین مراقبت از ایشان، مشاهده کردیم. برای استحمام سه دقیقه مانده به هشت صبح روز جمعه دستگاه مانیتور قطع و سه دقیقه مانده به ساعت 9 وصل می شد. همیشه به همین روال بود و امام نیز به صورت منظم یک ساعت قبل از اذان صبح از خواب بیدار می شدند و داروهایشان را هم به موقع و سر وقت مصرف می کردند.ریتم عاشقی هنگام نماز ظهر یک اتفاقی برای قلب حضرت امام می افتاد. ریتم طبیعی ایشان مشکلی پیدا می کرد و تا پایان نماز ضربان قلب پایین بود. در این خصوص دو نظریه مطرح است: یکی اینکه سطح سرمی دارویی امام کاهش پیدا کرده و دیگر اینکه مسایل معنوی موجب کاهش تپش قلب و آرامش ایشان می شود. معتقدم تئوری دوم یعنی موضوعات عرفانی هنگام نماز عامل این تغییر ریتم بود. آیا خانواده و نزدیکان اطلاع داشتند که شما پرستار حضرت امام هستید؟ خیر تنها همسر و برادرم در جریان بودند و بقیه وابستگان خبر نداشتند. چون احتمال داشت این خبر سینه به سینه به دیگران منتقل شود مردم تصور کنند که امام بیمار است و این به فضای منفی که دشمن دامن می زد کمک می کرد. بعضا شایعه می شد که امام شش ماه دیگر زنده هستند و اخباری از این دست توسط رسانه های بیگانه در فضای سیاسی می پیچید. از این رو بهتر بود موضوعات درمانی امام از اذهان مخفی می ماند. در سالهای پایانی حیات امام خمینی(ره) زمانی که مردم به دیدارشان می رفتند، دیگر از سخنرانی و نصایح پدرانه پیر خمین خبری نبود و صرفا یک دیداری صورت می گرفت. آیا این امر ناشی از بیماری ایشان بود؟ خیر. این تصور و تحلیل من است که عامل این موضوع بیماری نبود. شاید دلیل عدم سخنرانی امام در دیدار مردمی خود در جماران این بود که (خواص) حرف امام را گوش نمی کردند. اواخر عمر با برکت امام مجموعه اتفاقاتی افتاد که واقعا امام را رنجیده خاطر کرد و اگر در خصوص اینها انسان سخن به میان نیاورد در حق امام اجحاف نموده است. یکی از مواردی که در طول این مدت دایما رخ می داد صحبتهایی بود که در ارتباط با بحث ولایت فقیه مطرح می شد. برخی اوقات سوالات شرعی مطرح می شد که امام به آن پاسخ می دادند. از جمله بازی شطرنج بود که در آن مقطع عنوان شد بازی شطرنج از قالب قمار خارج شده و حضرت امام هم به این شرط بازی را مباح اعلام کردند. از دیگر مسایلی که در آن دوران مورد مناقشه بود این بود که مسجدی در وسط محل احداث اتوبان شهید محلاتی واقع شده بود که امام جماعت آن اجازه تخریب این مسجد را نمی داد. این مسئله هم از امام کسب تکلیف شد و ایشان در پاسخ فرمودند اگر عبور و مرور مسلمین و مسلمات آسان می شود مسجد را بردارید. آنچه مسئولین باید به عمل می کردند و نکردند از امام سوال کردند که بعد از جنگ رسیدگی به اقتصاد کشور مهم است یا فرهنگ، ایشان گفتند فرهنگ اما دیدیم که به فرهنگ عمل نشد. در زمینه توسعه صنعت و کشاورزی از حضرت امام کسب تکلیف شد که کدام حوزه نیازمند توجه و فعالیت بیشتر است، پاسخ دادند بخش کشاورزی که باز هم دیدیم به کشاورزی هم اهمیت داده نشد. اما وقتی به امام گفتند عکس شهدای هفتم تیر در حاشیه اتوبان تهران-قم نصب شده و این تصاویر باعث حواس پرتی رانندگان می شود و شما در این مورد چه دستور می فرمایید، حضرت امام فرمودند عکسها را بردارید و در نهایت مسئولین آنها را از اتوبان جمع آوری کردند. حالا... هدف از طرح این موضوعات چه بود؟! می خواهم به شما عرض کنم آن مواردی که به تخریب مسجد و برداشتن تصاویر شهدا ختم می شد بخوبی رسیدگی و انجام شد ولی توسعه کشاورزی، توجه به فرهنگ مغفول ماند. پس از مجموعه این عوامل نتیجه می گیریم گوش شنوایی نداریم و البته این بدان معنا نیست که امام با مردم قهر کردند. ایشان همواره دوستدار آحاد جامعه بودند و در وصیت نامه خود هم تاکید داشتند این مردم مردمی هستند که از جماعت صدر اسلام هم بهتر هستند.آن دو شبی که خواب را از چشمان امام گرفت حضرت امام برخی از اوقات شبها نمی خوابیدند. در چنین مواقعی پرسنلی که با امام ارتباط تنگاتنگی داشتند اینطور تصور می کردند که عملیات نظامی در شرف انجام است و در آن شبهایی ایشان نمی خوابند مشغول دعا برای رزمندگان اسلام هستند. بنابراین هر شبی که ضربان قلب امام افت نداشت و ریتم خواب نمی گرفت و داروی ساعت ده شب خودشان را میل می کردند، فردای آن روز ما منتظر بودیم که مارش عملیات از طریق رادیو و تلویزیون به صدا در آید که چنین هم می شد. اما ما دو شب را بخاطر داریم که حضرت امام به خواب نرفتند و هیچ عملیاتی هم رخ نداد. یکی از شبها امام مشغول تنظیم نسخه اول وصیت نامه سیاسی عبادی خودشان بودند و اعضا مجلس خبرگان مرحوم آیت الله مشگینی که رییس مجلس خبرگان بودند را صدا زدند و وصیت نامه به ایشان داده شد. وصیت نامه هم به آستان قدس رضوی منتقل و در آنجا نگهداری شد. ولی یک شب دیگری هم بود که امام تا صبح نخوابیدند. شبی که آقای منتظری را سمت قایم مقام رهبری عزل کرده بودند و ما ناراحتی امام را در این موضوع شهادت می دهیم. بعدازظهر همان روز هم امام دچار مشکل قلبی بودند یعنی نوع ضربان قلبی که از ابتدای نماز شروع و با پایان نماز تمام می شد در آن روز تمام نشد. فکر می کنم پنجم فروردین سال 68 بود که ضربان قلبشان آرام نگرفت. ما دکتر طباطبایی متخصص قلب و عروق که برادر خانم حاج احمد آقا هم بودند را در جریان قرار دایدم. آقای طباطبایی از امام سئوال کردند آیا شما حالتان خوب نیست؟ امام فرمودند خیر من قدری ناراحت هستم. آقای طباطبایی هم به ایشان گفتند که ما مراقب شما هستیم و امام هم برای او دعا کرد. آقای طباطبایی در جمع پرستاران ابراز کردند که امام ناراحت موضوعی هستند و ما باید مراقب باشیم. پس شبی که امام نخوابیدند و ما منتظر انجام عملیات بودیم، در اصل عملیاتی رخ نداد، بلکه نامه6/1/68 حضرت امام خوانده شد، با این مضمو ...

ادامه مطلب  

10 انیمیشن دیزنی برای خیال بازها  

درخواست حذف این مطلب
وقتی اسم کمپانی انیمیشن سازی دیزنی در میان باشد، سه چیز به ذهن بسیاری از بینندگان قدیمی ترش می افتد. میکی ماوس، دامبو و بمبی. این هر سه به تصاویر جذاب کودکانه و رنگ های درخشان و البته حیوان های بانمک داخلش معروفند و دامبو و بمبی به تراژدی های عمیق شان.به گزارش صد خبر وقتی اسم کمپانی انیمیشن سازی دیزنی در میان باشد، سه چیز به ذهن بسیاری از بینندگان قدیمی ترش می افتد. میکی ماوس، دامبو و بمبی. این هر سه به تصاویر جذاب کودکانه و رنگ های درخشان و البته حیوان های بانمک داخلش معروفند و دامبو و بمبی به تراژدی های عمیق شان. امروز هم اگر بخواهیم جذاب ترین انیمیشن های دیزنی را مطالعه کنیم، به همان شوخ و شنگی و خوش رنگی قبل هستند با داستان هایی نه چندان سنگین. اما سیاست استودیو دیزنی هرگز برخورد کاهشی با فیلم های ساخته شده برای کودکان نبوده است.هر یک از آثار دیزنی را می توان اثری قابل قبول از نظر شخصیت پردازی و داستان سرایی دانست. بسیاری از آثار دیزنی را باید شاهکارهایی دانست که نقاشی بودنشان نباید هیچ چیز از ارزششان کمک کند. درست است که همکاری های اخیر با استودیو پیکسار داد طرفداران دیزنی را درآورده است، اما نباید از کارنامه درخشان دیزنی غافل بود.در این میان چند اثر دیزنی شاخص وجود دارند که حتی از سیاست های این شرکت که توضیح داده شد مبارزه با نگاه کاهشی به فیلم های کودک است، پا را فراتر می گذارد. این آثار که به طور معمول در ژانر ع.ت.ف هستند، گاهی به اقتضای ژانرشان اصلا تناسبی با مخاطبانشان یعنی کودکان ندارند. بگذارید نگاهی به این آثار شاخص بیندازیم.دیگ سیاه the black cauldron، فانتزی و وحشت- 1985خلاصه داستان: در افسانه ها آمده که در سرزمین جادویی پریدین، شاهی فرمانروایی می کرد که چنان غاصب و ظالم بود که حتی خدایان هم از او در هراس بودند. چون هیچ زندانی برای نگه داشتنش کافی نبود، او را در درون برکه ای از آهن مذاب انداختند و روحش به صورت دیگ سیاهی باقی ماند. قرن ها این دیگ از نظرها مخفی بود و مردان شرور به دنبالش بودند. آن ها می دانستند اگر دیگ به دستشان بیفتد، می توانند بر ارتشی از جنگجویان مرده فرمانروایی کنند و جهان را فتح کنند... از همان مونولوگ ابتدای داستان می توان حدس زد که با انیمیشنی در مورد حیوانات سخن گو طرف نیستیم. البته هر قدر جلوتر برویم و با شخصیت ها رو به رو شویم، از این موضوع مطمئن تر می شویم. داستان در مورد شاه شاخداری است که حتی سربازانش از او می ترسند و قصدش این است که دیگ سیاه را پیدا کند و ارتش مردگان را زنده کند. یک پسربچه لاغر به نام تاران و خوکش هن وین، شاهزاده خانم ایلونوی و گوی جادویی اش، آوازه خوانی ترسو به نام فلودوور فِلَم و موجودی پشمالو به نام گورگی تنها کسانی هستند که در برابر او می ایستند و سعی می کنند سد راهش بشوند. داستان براساس مجموعه ای فانتزی اثر لوید آلکساندر ساخته شده است. این مجموعه حکایت های پریدین است که خود ملهم از اسطوره ها و افسانه های ولشی است.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: فضاهای تاریک، سایه های بلند، جمجمه های برهنه ای که در جای جای تصاویر دیده می شوند و هیولاهایی که یادآور نزگول های سائرون هستند. داستان این انیمیشن خود از اثر نویسنده ای چون لوید آلکساندر گرفته شده است که مناسب کودک و نوجوان است و البته دیدن این عناصر غریب نخواهدبود. اما تیرگی مصرانه فضا این اثر را برای بینندگان بزرگسال به خصوص طرفداران ژانری جذاب تر می کند. داستان تا حدی برای کودکان بیگانه است که در نسخه های جدید بسیاری از صحنه های بیش از حد ترسناک و با محتوای جنسی حذف شده اند تا مناسب کودک شود.شاهزاده خانم داستان هر چند لباس سفیدبرفی را به تن کرده است و شبیه آرورای زیبای خفته است، اما مثل آن ها منتظر شاهزاده با اسب سفیدش نیست و می تواند از پس دشمنانش برآید. فلودوور فلم نوازنده ای دورگرد است که صاحب یک چنگ جادویی است، اما چنگ به دروغ حساس است و هر بار نوازنده پیر غلو می کند یکی از تارهای چنگ پاره می شود. گورگی موجودی پشمالوست که دقیقا مشخص نیست به چه رسته ای از موجودات جادویی تعلق دارد، اما بی شباهت به گالوم ارباب حلقه ها نیست.شخصیت تاران اما آن قدری که دیگر شخصیت ها پرداخته شده اند، پرداخته نشده است و در حد قهرمان تیپیک داستان های فانتزی نوجوانان باقی می ماند. پسی لاغر و یتیم که به نظر نمی رسد جز قلب پاک و ساده اش و عشقش به شاهزاده خانم، بعد شخصیتی دیگری داشته باشد.این انیمیشن اثری فانتزی/ ماجراجویی است که نظیرش در کارهای دیزنی کمتر دیده می شود و البته اولین اثر دیزنی است که رنکینگ pg به آن تعلق گرفته است.آلیس در سرزمین عجایب alice in wonderland، فانتزی و کمدی- 1951خلاصه داستان: این انیمیشن براساس اثر معروف لوییس کارول، آلیس در شگفتزار، ساخته شده است. آلیس در ملک پدری اش به همراه خواهرش در حال خواندن تاریخ فتوحات ویلیام است که رویایی به سراغش می آید. او به دنبال خرگوش سفیدی وارد جهانی می شود که هیچ چیز آن چیزی نیست که باید باشد. او با دودو و توویدل دی و توویدل دام و کلاهدوز دیوانه و گربه چِشایر و ملکه قلب ها و کرم پروانه دیدار می کند و در نهایت از رویا بر می خیزد.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: از هر کسی که بپرسید چرا باید کتاب لوییس کارول را خواند، به شما می گوید که کتابی است سمبولیک در نقد مذهب یا سلطنت یا فلان و بهمان ایده سیاسی و فرهنگی. پس احتمالا اگر از 1984 خوشتان آمده، از این کتاب هم خوشتان خواهدآمد. هر چند شاید در حقیقت کتاب نقدی بر جامعه ویکتوریایی زمان خودش باشد.اما چرا باید این انیمیشن را دید؟ ممکن است تصور کنید مخاطب این انیمیشن کودکان هستند و در نتیجه اثر از زبان طنز کارول و یا طعنه های گاه و بی گاهش خالیست. اما حقیقت این است که این انیمیشن را باید جدی گرفت. همه شخصیت های داستان با دقت تمام شکل گرفته اند و همه چیز از صدایشان تا طراحی شان اشاره به کنه مطالب کتاب دارد. این موضوع را می توان از این حقیقت نیز فهمید که بخش عمده ای از دیالوگ های انیمیشن به طور مستقیم از کتاب برداشت شده اند.یکی از جذاب ترین قسمت های این اثر، شعر شیر دریایی و نجار است. بسیاری از منتقدین ادبی این بخش از داستان آلیس را نمایش کاپیتالیسم در برابر کمونیسم یا مسیحیت در برابر بوداییسم دانسته اند. البته مهم نیست چقدر این گمانه زنی ها را جدی بگیریم و بر آن دامن بزنیم، تصویری که انیمیشن از ماجرای شیر دریایی و نجار و صدف های کنجکاو نشان می دهد طنزی بی نظیر دارد و از سویی راه را برای تامل عمیق تر در باب پیام داستان باز می کند.به طور کلی طراحی این انیمیشن و دیالوگ ها به نحوی هستند که توجه بیننده را هر چه بیشتر به مفهومی که لوییس کارول قصد بیانش را دارد، جلب کنند. این اثر با طراحی های خارق العاده و نقش های سالوادور دالی وار، پس زمینه ای از آن جنون ویکتوریایی به نمایش می گذارد که در اثر لوییس بیان می شود. می توان به راحتی ادعا کرد هرگز اقتباسی بهتر و درخشان تر از این کتاب صورت نگرفته است.شمشر در سنگ the swordin the stone، فانتزی- 1963خلاصه داستان: داستان این انیمیشن از کتاب اول مجموعه شاه گذشته و آینده اثر تی. اچ وایت الهام گرفته شده است.داستان درباره جادوگری به نام مرلین است که با جغد سنخگویی به نام ارشمیدوس در کلبه ای در وسط جنگل زندگی می کند. مرلین به تمام دوران ها از جمله آینده سفر کرده و از تمامی اختراعات بشر از جمله لوکوموتیو و هواپیما مطلع است. مرلین پیشگویی می کند که به زودی با پسری رو به رو خواهدشد که سرنوشت عظیمی دارد. این پسر آرتور است. مرلین آموزش آرتور را که پسری بی سواد است، به دست می گیرد و با تبدیل کردن او به ماهی و پرنده و سنجاب به او در مورد چیزهایی مثل برتری عقل بر جثه، جاذبه و عشق آموزش می دهد. مرلین بدین ترتیب سعی می کند آرتور را برای پادشاهی انگلستان آماده کند.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: داستان های آرتوری همیشه جذاب هستند. چه نوشته مارک تواین باشند و چه سریال های قدیم و جدیدی که در موردش ساخته شده اند. اقتباسات بسیاری از داستان آرتور صورت گرفته است. ولی این اقتباس خاص از داستان آرتور بیشتر در مورد مرلین است و بردن دستاوردهای قرن بیستم به عصر تاریکی.البته آن چیزی که بیشتر از هر چیز نظر بیننده را به خودش جلب می کند، هنر طراحی انیماتورهاست. این انیمیشن از تم های رنگی و اسکلت بندی های متعددی برخوردار است که حتی در آثار امروزی کمتر دیده می شوند.جذابیت دیگر این اثر موسیقی آن است. موسیقی های این اثر توسط سازندگان موسیقی آثاری چون مری پاپینز و جارودستی ها و تخت های پرنده ساخته شده است.هم چنین این اثر یک کمدی اسلپ استیکِ پیشرو برای زمان خودش است. شوخی ها بسیار بازیگوشانه هستند و طنز سیالی در تمام لحظات داستان در جریان است. بد نیست خاطرنشان شویم که این انیمیشن یکی از معدود آثار دیزنی است که شخصیت منفی اصلی ندارد.کارآگاه موشِ بزرگ the great mouse detective، معمایی- 1986خلاصه داستان: درست حدس زدید؛ این یکی پارودی ماجراهای شرلوک هولمز است.باسیل موش کارآگاهی نابغه است که در بیکر استریت زندگی می کند، آن هم در سوراخی در خانه جناب هولمز. همکارش دکتر داوسن هم به تازگی از خدمتش در افغانستان بازگشته است. این دو متوجه می شوند که پروفسور رتیگان شرور قصد دارد حکومت موشستان را با نقشه ای زیرکانه به دست بگیرد و سر ملکه موش ها را زیر آب کند. برای همین این دو سر از کثیف ترین جاهان لندن در می آورند تا جلوی رتیگان را بگیرند.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: البته اگر از طرفداران پر و پا قرص شرلوک هستید که دلیل خاصی نیاز ندارید. ولی بگذارید این طور برایتان بگویم که نباید گول ظاهر این انیمیشن را خورد. ما با اثری نوآر سر و کار داریم. با فضایی رازآلود و تاریک و پارودی های جنسی عجیب و غریب. اسباب بازی فروشی پر از صورتک های مرموز و کافه ای ویکتوریایی با رقاصه های زیبا. و البته شرلوک هولمزی که حتی با این که تنها پارودی ای موشانه از هولمز واقعی است، همان تغییر حالت های ناگهانی شخصیت هولمزِ آرتور کانن دویل را دارد و همان بازیگوشی هایش را و حسابی هم حرص دکتر واتسون داستان را در می آورد و موریارتی قصه را تا سر حد سکته قبلی عصبانی می کند.هیکل جدید امپراتور the emperor’s new groove، فانتزی و طنز- 2000خلاصه داستان: اسم داستان از روی لباس جدید امپراتور برداشته شده است و داستان در حالت کلی می تواند اقتباسی از داستان هانس کریستین اندرسن در نظر گرفته شود. ولی داستان بسیار فراتر از این ...

ادامه مطلب  

10 انیمیشن دیزنی برای خیال بازها  

درخواست حذف این مطلب
وقتی اسم کمپانی انیمیشن سازی دیزنی در میان باشد، سه چیز به ذهن بسیاری از بینندگان قدیمی ترش می افتد. میکی ماوس، دامبو و بمبی. این هر سه به تصاویر جذاب کودکانه و رنگ های درخشان و البته حیوان های بانمک داخلش معروفند و دامبو و بمبی به تراژدی های عمیق شان.به گزارش شفاف، وقتی اسم کمپانی انیمیشن سازی دیزنی در میان باشد، سه چیز به ذهن بسیاری از بینندگان قدیمی ترش می افتد. میکی ماوس، دامبو و بمبی. این هر سه به تصاویر جذاب کودکانه و رنگ های درخشان و البته حیوان های بانمک داخلش معروفند و دامبو و بمبی به تراژدی های عمیق شان. امروز هم اگر بخواهیم جذاب ترین انیمیشن های دیزنی را مطالعه کنیم، به همان شوخ و شنگی و خوش رنگی قبل هستند با داستان هایی نه چندان سنگین. اما سیاست استودیو دیزنی هرگز برخورد کاهشی با فیلم های ساخته شده برای کودکان نبوده است.هر یک از آثار دیزنی را می توان اثری قابل قبول از نظر شخصیت پردازی و داستان سرایی دانست. بسیاری از آثار دیزنی را باید شاهکارهایی دانست که نقاشی بودنشان نباید هیچ چیز از ارزششان کمک کند. درست است که همکاری های اخیر با استودیو پیکسار داد طرفداران دیزنی را درآورده است، اما نباید از کارنامه درخشان دیزنی غافل بود.در این میان چند اثر دیزنی شاخص وجود دارند که حتی از سیاست های این شرکت که توضیح داده شد مبارزه با نگاه کاهشی به فیلم های کودک است، پا را فراتر می گذارد. این آثار که به طور معمول در ژانر ع.ت.ف هستند، گاهی به اقتضای ژانرشان اصلا تناسبی با مخاطبانشان یعنی کودکان ندارند. بگذارید نگاهی به این آثار شاخص بیندازیم.دیگ سیاه the black cauldron، فانتزی و وحشت- 1985خلاصه داستان: در افسانه ها آمده که در سرزمین جادویی پریدین، شاهی فرمانروایی می کرد که چنان غاصب و ظالم بود که حتی خدایان هم از او در هراس بودند. چون هیچ زندانی برای نگه داشتنش کافی نبود، او را در درون برکه ای از آهن مذاب انداختند و روحش به صورت دیگ سیاهی باقی ماند. قرن ها این دیگ از نظرها مخفی بود و مردان شرور به دنبالش بودند. آن ها می دانستند اگر دیگ به دستشان بیفتد، می توانند بر ارتشی از جنگجویان مرده فرمانروایی کنند و جهان را فتح کنند... از همان مونولوگ ابتدای داستان می توان حدس زد که با انیمیشنی در مورد حیوانات سخن گو طرف نیستیم. البته هر قدر جلوتر برویم و با شخصیت ها رو به رو شویم، از این موضوع مطمئن تر می شویم. داستان در مورد شاه شاخداری است که حتی سربازانش از او می ترسند و قصدش این است که دیگ سیاه را پیدا کند و ارتش مردگان را زنده کند. یک پسربچه لاغر به نام تاران و خوکش هن وین، شاهزاده خانم ایلونوی و گوی جادویی اش، آوازه خوانی ترسو به نام فلودوور فِلَم و موجودی پشمالو به نام گورگی تنها کسانی هستند که در برابر او می ایستند و سعی می کنند سد راهش بشوند. داستان براساس مجموعه ای فانتزی اثر لوید آلکساندر ساخته شده است. این مجموعه حکایت های پریدین است که خود ملهم از اسطوره ها و افسانه های ولشی است.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: فضاهای تاریک، سایه های بلند، جمجمه های برهنه ای که در جای جای تصاویر دیده می شوند و هیولاهایی که یادآور نزگول های سائرون هستند. داستان این انیمیشن خود از اثر نویسنده ای چون لوید آلکساندر گرفته شده است که مناسب کودک و نوجوان است و البته دیدن این عناصر غریب نخواهدبود. اما تیرگی مصرانه فضا این اثر را برای بینندگان بزرگسال به خصوص طرفداران ژانری جذاب تر می کند. داستان تا حدی برای کودکان بیگانه است که در نسخه های جدید بسیاری از صحنه های بیش از حد ترسناک و با محتوای جنسی حذف شده اند تا مناسب کودک شود.شاهزاده خانم داستان هر چند لباس سفیدبرفی را به تن کرده است و شبیه آرورای زیبای خفته است، اما مثل آن ها منتظر شاهزاده با اسب سفیدش نیست و می تواند از پس دشمنانش برآید. فلودوور فلم نوازنده ای دورگرد است که صاحب یک چنگ جادویی است، اما چنگ به دروغ حساس است و هر بار نوازنده پیر غلو می کند یکی از تارهای چنگ پاره می شود. گورگی موجودی پشمالوست که دقیقا مشخص نیست به چه رسته ای از موجودات جادویی تعلق دارد، اما بی شباهت به گالوم ارباب حلقه ها نیست.شخصیت تاران اما آن قدری که دیگر شخصیت ها پرداخته شده اند، پرداخته نشده است و در حد قهرمان تیپیک داستان های فانتزی نوجوانان باقی می ماند. پسی لاغر و یتیم که به نظر نمی رسد جز قلب پاک و ساده اش و عشقش به شاهزاده خانم، بعد شخصیتی دیگری داشته باشد.این انیمیشن اثری فانتزی/ ماجراجویی است که نظیرش در کارهای دیزنی کمتر دیده می شود و البته اولین اثر دیزنی است که رنکینگ pg به آن تعلق گرفته است.آلیس در سرزمین عجایب alice in wonderland، فانتزی و کمدی- 1951خلاصه داستان: این انیمیشن براساس اثر معروف لوییس کارول، آلیس در شگفتزار، ساخته شده است. آلیس در ملک پدری اش به همراه خواهرش در حال خواندن تاریخ فتوحات ویلیام است که رویایی به سراغش می آید. او به دنبال خرگوش سفیدی وارد جهانی می شود که هیچ چیز آن چیزی نیست که باید باشد. او با دودو و توویدل دی و توویدل دام و کلاهدوز دیوانه و گربه چِشایر و ملکه قلب ها و کرم پروانه دیدار می کند و در نهایت از رویا بر می خیزد.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: از هر کسی که بپرسید چرا باید کتاب لوییس کارول را خواند، به شما می گوید که کتابی است سمبولیک در نقد مذهب یا سلطنت یا فلان و بهمان ایده سیاسی و فرهنگی. پس احتمالا اگر از 1984 خوشتان آمده، از این کتاب هم خوشتان خواهدآمد. هر چند شاید در حقیقت کتاب نقدی بر جامعه ویکتوریایی زمان خودش باشد.اما چرا باید این انیمیشن را دید؟ ممکن است تصور کنید مخاطب این انیمیشن کودکان هستند و در نتیجه اثر از زبان طنز کارول و یا طعنه های گاه و بی گاهش خالیست. اما حقیقت این است که این انیمیشن را باید جدی گرفت. همه شخصیت های داستان با دقت تمام شکل گرفته اند و همه چیز از صدایشان تا طراحی شان اشاره به کنه مطالب کتاب دارد. این موضوع را می توان از این حقیقت نیز فهمید که بخش عمده ای از دیالوگ های انیمیشن به طور مستقیم از کتاب برداشت شده اند.یکی از جذاب ترین قسمت های این اثر، شعر شیر دریایی و نجار است. بسیاری از منتقدین ادبی این بخش از داستان آلیس را نمایش کاپیتالیسم در برابر کمونیسم یا مسیحیت در برابر بوداییسم دانسته اند. البته مهم نیست چقدر این گمانه زنی ها را جدی بگیریم و بر آن دامن بزنیم، تصویری که انیمیشن از ماجرای شیر دریایی و نجار و صدف های کنجکاو نشان می دهد طنزی بی نظیر دارد و از سویی راه را برای تامل عمیق تر در باب پیام داستان باز می کند.به طور کلی طراحی این انیمیشن و دیالوگ ها به نحوی هستند که توجه بیننده را هر چه بیشتر به مفهومی که لوییس کارول قصد بیانش را دارد، جلب کنند. این اثر با طراحی های خارق العاده و نقش های سالوادور دالی وار، پس زمینه ای از آن جنون ویکتوریایی به نمایش می گذارد که در اثر لوییس بیان می شود. می توان به راحتی ادعا کرد هرگز اقتباسی بهتر و درخشان تر از این کتاب صورت نگرفته است.شمشیر در سنگ the swordin the stone، فانتزی- 1963خلاصه داستان: داستان این انیمیشن از کتاب اول مجموعه شاه گذشته و آینده اثر تی. اچ وایت الهام گرفته شده است.داستان درباره جادوگری به نام مرلین است که با جغد سنخگویی به نام ارشمیدوس در کلبه ای در وسط جنگل زندگی می کند. مرلین به تمام دوران ها از جمله آینده سفر کرده و از تمامی اختراعات بشر از جمله لوکوموتیو و هواپیما مطلع است. مرلین پیشگویی می کند که به زودی با پسری رو به رو خواهدشد که سرنوشت عظیمی دارد. این پسر آرتور است. مرلین آموزش آرتور را که پسری بی سواد است، به دست می گیرد و با تبدیل کردن او به ماهی و پرنده و سنجاب به او در مورد چیزهایی مثل برتری عقل بر جثه، جاذبه و عشق آموزش می دهد. مرلین بدین ترتیب سعی می کند آرتور را برای پادشاهی انگلستان آماده کند.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: داستان های آرتوری همیشه جذاب هستند. چه نوشته مارک تواین باشند و چه سریال های قدیم و جدیدی که در موردش ساخته شده اند. اقتباسات بسیاری از داستان آرتور صورت گرفته است. ولی این اقتباس خاص از داستان آرتور بیشتر در مورد مرلین است و بردن دستاوردهای قرن بیستم به عصر تاریکی.البته آن چیزی که بیشتر از هر چیز نظر بیننده را به خودش جلب می کند، هنر طراحی انیماتورهاست. این انیمیشن از تم های رنگی و اسکلت بندی های متعددی برخوردار است که حتی در آثار امروزی کمتر دیده می شوند.جذابیت دیگر این اثر موسیقی آن است. موسیقی های این اثر توسط سازندگان موسیقی آثاری چون مری پاپینز و جارودستی ها و تخت های پرنده ساخته شده است.هم چنین این اثر یک کمدی اسلپ استیکِ پیشرو برای زمان خودش است. شوخی ها بسیار بازیگوشانه هستند و طنز سیالی در تمام لحظات داستان در جریان است. بد نیست خاطرنشان شویم که این انیمیشن یکی از معدود آثار دیزنی است که شخصیت منفی اصلی ندارد.کارآگاه موشِ بزرگ the great mouse detective، معمایی- 1986خلاصه داستان: درست حدس زدید؛ این یکی پارودی ماجراهای شرلوک هولمز است.باسیل موش کارآگاهی نابغه است که در بیکر استریت زندگی می کند، آن هم در سوراخی در خانه جناب هولمز. همکارش دکتر داوسن هم به تازگی از خدمتش در افغانستان بازگشته است. این دو متوجه می شوند که پروفسور رتیگان شرور قصد دارد حکومت موشستان را با نقشه ای زیرکانه به دست بگیرد و سر ملکه موش ها را زیر آب کند. برای همین این دو سر از کثیف ترین جاهان لندن در می آورند تا جلوی رتیگان را بگیرند.چرا باید این انیمیشن را ببینیم: البته اگر از طرفداران پر و پا قرص شرلوک هستید که دلیل خاصی نیاز ندارید. ولی بگذارید این طور برایتان بگویم که نباید گول ظاهر این انیمیشن را خورد. ما با اثری نوآر سر و کار داریم. با فضایی رازآلود و تاریک و پارودی های جنسی عجیب و غریب. اسباب بازی فروشی پر از صورتک های مرموز و کافه ای ویکتوریایی با رقاصه های زیبا. و البته شرلوک هولمزی که حتی با این که تنها پارودی ای موشانه از هولمز واقعی است، همان تغییر حالت های ناگهانی شخصیت هولمزِ آرتور کانن دویل را دارد و همان بازیگوشی هایش را و حسابی هم حرص دکتر واتسون داستان را در می آورد و موریارتی قصه را تا سر حد سکته قبلی عصبانی می کند.هیکل جدید امپراتور the emperor’s new groove، فانتزی و طنز- 2000خلاصه داستان: اسم داستان از روی لباس جدید امپراتور برداشته شده است و داستان در حالت کلی می تواند اقتباسی از داستان هانس کریستین اندرسن در نظر گرفته شود. ولی داستان بسیار فراتر از این قصه پریان می ...

ادامه مطلب  

عکس/منزل امام خمینی(ره) در نجف اشرف  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق، امام خمینی(ره) پس از حوادث ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و فروردین ۱۳۴۳ و بعد از آن، سرانجام در آبان آن سال به ترکیه و سپس به عراق تبعید شدند. ایشان پس از ورود به نجف اشرف، در منزلی کوچک در نزدیکی حرم امیرالمؤمنین علی علیه السلام اقامت گزیدند.منزلی تاریخی ایشان هم اکنون در بخش غربی شارع الرسول(ص) و در نزدیکی کتابخانه و مقبره علامه امینی(ره) واقع شده است.ساختمان قدیمی آن تخریب گردیده بود که در سال ۱۳۸۷ توسط مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی خریداری و بازسازی شد. هم اکنون در سرداب این منزل، نمایشگاهی از تصاویر روند انقلاب اسلامی برقرار شده است.سادگی و کوچکی این منزل، مورد توجه بازدیدکنندگان است. تصاویر اختصاصی از بیت پربرکت حضرت روح الله را ببینید.منزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خمینی(ره) در نجف اشرفمنزل امام خ ...

ادامه مطلب  

والپیپر و پوستر ولادت امام رضا(ع) 96  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار حوزه اخبار داغگروه فضای مجازی باشگاه خبرنگاران جوان؛ ماه ذی القعده با سالروز ولادت حضرت معصومه علیها سلام آغاز و پس از ده روز به ولادت باسعادت خورشید هشتم امامت، حضرت شمس الشموس ، هدیه خدا به ما ایرانیان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام می رسد؛دهه ای که به ابتکار رهبر معظم انقلاب اسلامی ، دهه کرامت نامگذاری شد.یازده ذی القعده روز ولادت امامی است که ایران اسلامی خود را متبرک به قدوم منورش می داند و از برکات حضور بارگاهش ارتزاق می کند.به این مناسب مجموعه ای از تصاویر پس زمینه با کیفیت را تحت عنوان والپیپر و پوستر روز ولادت حضرت امام رضا علیه السلام ، آماده کرده ایم که در ادامه می توانید مشاهده و دانلود کنید.والپیپر و پوستر ولادت امام رضا(ع) 96والپیپر و پوستر ولادت امام رضا ...

ادامه مطلب  

حامیان سند ۲۰۳۰ ، با امام (ره) و اصولش بیگانه هستند ، تهران نیوز پایتخت خبری ایران  

درخواست حذف این مطلب
ائمه جمعه استان تهران در خطبه های نماز جمعه امروز با تاکید بر این که آتش منطقه را آمریکا روشن کرده و هیزم آن را سعود ی ها آورده اند، در ارتباط با سند ۲۰۳۰ عنوان کردند: حامیان سند ۲۰۳۰ ، با امام (ره) و اصولش بیگانه هستند.امام جمعه تهران: آتش منطقه را آمریکا روشن کرده و هیزم آن را سعود ی ها آورده اند/ امام خمینی(ره) بار دیگر اسلام را به دنیا ارائه کردآیت الله امامی کاشامی، خطیب این هفته نماز جمعه تهران در خطبه دوم با اشاره به سالگرد ارتحال امام خمیمی (ره) گفت: امام راحل، اسلام را به دنیا ارائه کرد. اسلامی که مرده بود، اسلامی که جز اسم و رسم از او چیزی نبود ولی اسلام را به دنیا ارائه کرد. البته چهره ای از حقیقت اسلام رونمایی شد اما اصل آن را شخص امام زمان ارائه خواهد کرد. حقیقتا امام اسلام را از حوزه های علمیه خارج و امروز در همه دنیا مطرح می شود، یا به عنوان تایید و یا به عنوان مخالفت. هر چه است پرچم محمد (ص) و علی (ع) در دنیا به اهتزاز درآمده است.وی انتخابات را مورد توجه قرار داد و افزود: ملت در این انتخابات حماسه بزرگی آفریدند. درود به مردمی که به ندای رهبری انقلاب لبیک گفتند و صف های طولانی شکل دادند و این جای تشکر و قدردانی است.امام جمعه موقت تهران با اشاره به بیانات رهبر انقلاب در محفل انس قرآن کریم ادامه داد: مقام معظم رهبری در آن مجلس فرمودند که قرآن تمام پاسخ های مشکلات بشر را داده است. عبادت خدا دعوت قرآن است، قرآن به همه دنیا راه زندگی را نشان می دهد، راه زندگی تکیه به خدا است، ایمان به خدا و راه را از خدا بگیریم.آیت الله امامی کاشانی تصریح کرد: پاسخ درست به قرآن این بود که دست از تفرقه برداریم و همه با هم باشیم، از اینکه دولت آمریکا جنایت می کند؛ آنها همه ملت نیستند، این که صهیونیست ها جنایت می کنند همه اشان که مردم نیستند، اینکه می بینیم در جامعه این همه ظالم و این همه جنایت رخ می دهد، تعداد کمی در برابر جمعیت میلیاردی دنیا هستند. قرآن می گوید همه باهم باشیم. علت این ناآرامی و ظلم ها وخون ها یک کلمه است که از خدا بریده اند و به دنیا توجه کرده اند. باید ملت مسلمان توجه کند. ملت ها باید قیام کنند، در برابر ظلم بایستند و این چه نظری است که انسان در دنیا ببیند ترامپ بیایید در خاورمیانه و از ریاض که برمی گردد بگوید ما رفتیم صدها ملیادرد دلار از خاورمیانه به آمریکا برگرداندیم. مگر مال آمریکا بود؟ تو غارت کردی؛ حاکم سعودی نوکر توست. شما مال ملت را دزدید.وی گفت: امت اسلام به هوش بیایید. دولت های اسلامی به هوش بیایند. آنها دنیا را ازبین می برند. این وضع سوریه، فلسطین، یمن، افغانستان و عراق است. این آتش را آمریکا را روشن کرده و هیزم آن را حاکمان سعودی آورده اند. دنیای اسلام باید به هوش بیایند و بیدار شود. حاکمان ظالم دست از همراهی با آمریکا بردارند و اینقدر بی آبرو نباشند.امام جمعه موقت تهران در ادامه تصریح کرد: آمریکا داعش را تربیت می کند و پولش را از سعودی می گیرد و بعد این، آدم های بی شرم پیام می دهند که این ماه مبارک است و باید صلح باشد و نباید تروریست و ترور باشد. شما خودتان تروریست درست کردید. بنابراین ملت ایران می داند در چه شرایطی هستند و در این شرایط فقط باید یک نفر سخن بگوید و یک نفر بنویسد و یک ندا بلند باشد و آن ندای شخص ولی امر باشد و بقیه باید پیروی کنند و نداهای مختلف غلط است.آیت الله امامی کاشانی اظهار داشت: آمریکا می گوید باید برای بی ثبانی ایران اقدام شود، البته ۴۰ سال است که این مزخرفات را می گویند اما خدا با دست این ملت به دهانشان زده است، اما دشمن چنین قصدی دارد، لذا باید کاملا مراقب بود. کشور باید آرام و اطمینان بخش و همراه با آرامش باشد و همه رفیق و برادر و خواهر و خدمت گذار باشند و این وظیفه همه ما است.به گزارش تسنیم، آیت الله امامی کاشانی در خطبه اول نماز جمعه تهران نیز با اشاره به نزدیک بودن شب های قدر گفت: شب قدر، سلام است، “سلامٌ هی حتی مطلع الفجر”. در تعبیری نقل شده است که در شب قدر شیطان زنجیر شده است، می توان چنین گفت گه قدرت نفوذ شیطان در شب های قدر به صفر می رسد و این بخاطر رحمت خدا در شب قدر است که گسترده شده تا همه موفق شوند به استغفار و راز و نیاز و گریه.وی افزود: در شب قدر، انسان دلش می خواهد اشک بریزد و توبه کند و خوب می توان فهمید که شب قدر با شب های دیگر متفاوت است و این عنایت و لطف و رحمت الهی است، بنابراین شب قدر شب مهمی است.امام جمعه موقت تهران خاطرنشان کرد: در این شب ها، توجه ما به امام عصر (عج) باشد، اهل توبه و استغفار باشیم.امام جمعه خیرآباد: حمایت کنندگان سند ۲۰۳۰ با امام خمینی(ره) و اصول معمار کبیر انقلاب بیگانه هستندحجت الاسلام طزری، امام جمعه خیرآباد در خطبه های نماز روحبخش جمعه خیرآباد اظهار داشت: ائمه اطهار علیهم السلام و بزرگان اهل ایمان از خداوند متعال خواسته اند که هم توان روزه گرفتن را به آن ها بدهد و هم این که معرفت آداب روزه گرفتن را به آن ها عطا کند.وی گفت: امام سجاد علیه السلام در دعاهای خود می فرماید خدایا گوش های ما را از شنیدن حرف های لغو، چشم های ما را از دیدن لهویات و مسائل بی فایده و دستان ما را از دراز شدن به سوی آنچه حرام است و پاهای ما را رفتن به جاهای ممنوع حفاظت فرما.حجت الاسلام طزری در خطبه دوم این هفته نماز جمعه خیرآباد ضمن تسلیت رحلت حضرت خدیجه سلام الله علیها گفت: حضرت خدیجه سلام الله علیها بانوی بزرگواری است که برای اسلام از همه چیز گذشت و تا آخرین لحظات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را یاری می کرد و آنقدر برای پیامبر عزیر بود که تا سال ها بعد پیامبر به یاد او بود و در غم او اشک می ریخت.وی بیان داشت: به شهادت رسیدن عده ای از مرزداران عزیر در ارومیه را که به دست گروه تروریستی پژاک به شهادت رسیدند را تسلیت عرض می کنم.امام جمعه خیرآباد با اشاره به رحلت امام خمینی (ره) اظهار داشت: امام خمینی (ره) بزرگ مردی است که توانست با ایمان به خدا و ایمانی که به هدف خود داشت و همچنین ایمانی که به مردم داشت انقلاب بزرگی را رقم بزند.حجت الاسلام طزری بیان کرد: این انقلاب سبب شد که خواب از چشم استکبار برود و امام خمینی (ره) با انقلاب خود زمینه از بین رفتن استکبار را نیز فراهم کند.امام جمعه خیرآباد افزود: انقلابی که امام خمینی (ره) برپا کرد دارای چند اصول بود که وقتی این اصول را مرور می کنیم نشان می دهد که آیا در مسیر انقلاب و در خط امام راحل قرار داریم یا خیر.وی خاطر نشان کرد: امروز عده ای هستند که دم ار امام و انقلاب می زنند اما راه آنان با اهداف و اصول امام راحل تفاوت بسیار دارد.حجت الاسلام طزری ادامه داد: یکی از اصول انقلاب مبارزه با ظالم و ظلم بود اما هرگز حاضر نبود که با ظالم معامله و سازش کند و اگر مذاکره با آمریکا را امام نپذیرفت برای این بود که منشأ تمام ظلم های عالم را از آمریکا می دانست.امام جمعه خیرآباد تصریح کرد: امروز اگر نگاهی به جهان اسلام بیندازیم دست آمریکا را در همه قتل ها و کشتارها می بینیم اما با این وجود متاسفانه عده ای در داخل کشور سعی دارند که با حیله ها و نیرنگ ها رابطه با آمریکا را محقق کنند.وی ادامه داد: این افراد امروز این شعار را می دهند که کلید حل مشکلات ما آمریکا و رابطه با اوست در حالی که امام (ره) آمریکا را کلید همه مشکلات مسلمانان می دانست.حجت الاسلام طزری افزود: اصل دیگر انقلاب امام راحل (ره) حمایت از ملت مظلوم فلسطین بود؛ امام خمینی(ره) فلسطین را پاره ای از دنیای اسلام می دانست که باید به اسلام برگردد و راه آن حذف اسرائیل از صحنه روزگار می دانست.وی تاکید کرد: امروز هم همه دنیای اسلام وظیفه دارند که از فلسطین و مردم آن در حالی که ائتلاف عربی _ غربی برای سازش با رژیم صهیونیستی برنامه ریزی می کنند، حمایت کنند.امام جمعه خیرآباد با بیان این که امام راحل به فرهنگ اسلامی بسیار توجه داشت و در خصوص نفوذ فرهنگ غرب بسیار تذکر می داد، اظهار داشت: امام خمینی (ره) انقلاب را صورت داد تا در کشور اسلامی ایران فرهنگ ناب محمدی صلی الله علیه و آله وسلم رواج یابد.وی افزود: امام خمینی (ره) می فرمود فرهنگ غرب بسیار برنده تر از شیشه و حمله دشمن است؛ امروز نیز ما شاهد هستیم دشمن با سند ۲۰۳۰ قصد نفوذ در فرهنگ کشور را دارد.حجت الاسلام طرزی اظهار داشت: امروز کسانی که با تمام قوا از ۲۰۳۰ حمایت می کنند هر چند دم از امام خمینی (ره) می زنند اما از امام (ره) و اصول امام بیگانه هستند.وی در پایان گفت: امام خمینی (ره) هرگز بر سر اصول انقلاب با کسی مذاکره و معامله نکرد و حاضر نشد مصالح انقلاب را بخاطر خوشایندی دشمنان از بین ببرد و هیچ گاه در میان اصول و ارزش های انقلاب مصلحت اندیشی نکرد بلکه به طور صریح اصول خود را بیان می کرد.امام جمعه خیرآباد ادامه داد: امام راحل اعتقاد بر این داشت که اصول انقلاب برای تمام زمان هاست و قابل حذف و یا کمرنگ شدن نیست؛ بنابراین امروز هم از مسئولان انتظار می رود در بیان مواضع انقلاب کوتاهی نکنند بلکه آن را با صراحت بیان کنند.امام جمعه رباط کریم: علت اصلی طلاق سخت گیری و دخالت خانواده ها استحجت الاسلام حسینعلی محمدی نژاد، امام جمعه شهر رباط کریم ظهر امروز در آیین عبادی سیاسی روز جمعه این شهر که با حضور آحاد مردم خداجو در مصلی امام خمینی(ره) برپا شد، اظهار داشت: ازدواج موضوع مهمی است که امروزه در میان جوانان به عنوان یک دغدغه به شمار می آید، این که جوانان در سنین پیری ازدواج می کنند نشان از یک دغدغه دارد و باید برای آن ها تلاش کنیم تا مشکلی برای آن ها پیش نیاید.وی گفت: خانواده ها باید شرایط ازدواج را فراهم کنند و بر فرزندان خود سخت گیری نکنند، تقوا مهمترین اصل در ازدواج است و خانواده ها از شرط گذاشتن مهریه های سنگین خودداری کنند تا راه ازدواج بر جوانان هموار شود.امام جمعه رباط کریم با انتقاد از افزایش طلاق ها در میان مردم، به بررسی علل این موضوع پرداخت و گفت: دخالت های اقوام زن و شوهر، این ها علل اختلاف افکنی میان زن و شوهر است و والدین آنقدر در زندگی فرزندان دخالت می کنند که زندگی آن ها دچار مشکل می شود و به طلاق می کشد.وی به حضور میلیونی و باشکوه مردم در انتخابات امسال اشاره کرد و افزود: انتخابات سال ۹۶ نشان داد که ملت ایران هیچ وقت به آمریکا بله نمی گویند و نه محکمی به دهان آمریکا زدند که سر آغاز این نهضت عظیم ۱۵ خرداد بود که سر انجام این نهضت انقلاب بود.امام جمعه بخش گلستان: سند ۲۰۳۰ توجیه پذیر نیست / در مهدکودک ها مسائل جنسی آموزش داده می شودحجت الاسلام والمسلمین مرتضی صفایی، امام جمعه بخش گلستان در خطبه های نماز جمعه امروز این بخش ضمن بیان احادیث و روایاتی از پیامبر اکرم (ص)، بیان داشت: خالی ماندن خانه ها، انبار کردن برخی کالاها و مواردی از این نظیر به اقتصاد کشور ضربه می زند، و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بارها به این نکات اشاره کرده اند.وی در ادامه با اشاره به این که در آستانه ارتحال امام خمینی (ره) معمار کبیر انقلاب هستیم، تصریح کرد: امام را در حدود ۱۰ میلیون نفر تشییع کردند، و مراسم باشکوهی برای وی برگزار شد، امام خمینی (ره) دائم الذکر بودند و تا آخرین لحظات عمرشان ذکر «لا اله الا الله» را زیر لب زمزمه می کردند.امام جمعه بخش گلستان در ارتباط با سخنان رهبر معظم انقلاب در وصف امام خمینی (ره)، گفت: بنیانگذار انقلاب اسلامی شب ها به دعا مشغول بودند و اشک می ریختند، اما روزها در سخنرانی های خود کوچک ترین ضعفی نشان نمی دادند و به هیچ وجه اهل مذاکره و مصالحه با دشمنان نبودند.وی همچنین با بیان سخن امام در ارتباط با لزوم حفظ ارزش های اسلامی، اظهار داشت: امروز متاسفانه شاهد آموزش مسائل جنسی در مهدکودک ها و پیش دبستانی ها با عنوان لک لک به کودکان هستیم، اما با این حال برخی در حال توجیه سند ۲۰۳۰ هستند، سندی که حذف آیات و روایات و ممنوعیت ایثار و آموزش آن در لابه لای آن امضا شده است.امام جمعه شهر گلستان با اشاره به خانه نشین شدن دونالد ترامپ رئیس جمهور وقت آمریکا، تشریح کرد: دشمنان اسلام و انقلاب هر چقدر دست و پا بزنند، و در مقابل جریان فمینیسم بایستند، بازهم شکست خواهند خورد، درست مثل رئیس جمهور آمریکا که میلیاردها پول از عربستان و جاهای دیگر به کشور خود برد، اما می بینیم که خانه نشین شده است.وی در پایان باتوجه به مراسم ارتحال امام خمینی (ره) خاطرنشان کرد: روز سیزدهم، که مصادف با رحلت معمار کبیر انقلاب است، در سراسر کشور مراسم هایی برگزار می شود، و بخش گلستان هم در مسجد حضرت جواد الائمه علیه السلام برنامه محلی خواهیم داشت، که از شما می خواهم در آن شرکت کنید.امام جمعه دماوند: ۱۵ خرداد، ضدیت دستگاه سلطنت با اسلام را آشکار کرد / آمریکا روزی گاو شیرده سعودی را هم چون صدام و قذافی ذبح می کندحجت الاسلام والمسلمین کاظم فتاح دماوندی در خطبه های نماز عبادی- سیاسی این هفته شهر دماوند که با حضور مردم مؤمن و روزه دار دیار دارالمؤمنین در مصلای این شهر برگزار شد، با اشاره به تأثیرات سیاسی و اجتماعی ۱۵ خرداد، اظهار داشت: جاذبه گروه های دیگر مانند ملی گراها و غرب گرایان در مبارزه با شاه کمتر شد و برخلاف آن که همه گروه های دیگر به کمتر از سرنگونی شاه راضی بودند، امام راضی نبودند و جاذبه را به این سمت کشاند.وی گفت: بعد از این ماجرا، ضدیت شاه با اسلام آشکارتر شد و دیگر شاه نتوانست ریاکارانه برخورد کند و بعد از این ماجرا، امام خمینی (ره) آشکار کرد که دستگاه سلطنت با اسلام مخالف است.امام جمعه دماوند با بیان این که مردم با جان و مال خود از امام امت دفاع کردند، خاطرنشان کرد: امام خمینی (ره) در ۱۴ خرداد با قلبی آرام به لقاءالله پیوست و نظامی را از خود به یادگار گذاشت و همچنین فرزند خلفی را تربیت کرد که در طول این ۲۷ سال، با رهبری مدبرانه، از فتنه ها عبور کرد.حجت الاسلام فتاح دماوندی تاکید کرد: قدر رهبر معظم انقلاب را مردم مظلوم پاکستان، افغانستان، یمن، سوریه و عراق بیشتر می دانند و بیدار شدند.وی با بیان این که خبرهای بدی از جمله قحطی و وبا در یمن به گوش می رسد، تصریح کرد: طرح صهیونیست ها برای سرزمین های اشغالی، خرید سلاح و تسهیلات توسط عربستان و تشکیل ناتو عربی برای مبارزه با تندروی ها ازجمله مواردی است که به گوش می رسد.امام جمعه دماوند تصریح کرد: تنها راه مبارزه با چنین دشمنی، خط و راه مقاومت است و عربستان برای آمریکا همچون گاوی شیرده است که وقتی آمریکا بهره اش را از او برد، همچون صدام و قذافی، آن را ذبح خواهد کرد.امام جمعه شهرری: نظام اسلامی بزرگترین یادگار امام خمینی (ره) است / کسانی که نظام را قبول دارند، علیه آن قیام نمی کنندحجت الاسلام والمسلمین سید علی شاهچراغی ، امام جمعه شهرری در خطبه های نماز عبادی سیاسی جمعه این هفته که با حضور پرشور مردم خداجوی در مصلی بزرگ آستان مقدس حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السلام برگزار شد، ضمن دعوت خود و نمازگزاران به تقوای الهی، اظهار داشت: پرهیزگاری انسان را درمقابل معصیت و گناهان مصون می دارد.وی با بیان این که ماه رمضان بهترین فرصت برای ارتباط با خداست، گفت: از نمازهای مستحبی، دعا کردن و استغفار در این ماه غافل نشوید، پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم در این ماه بر نماز مستحبی، دعا و صلوات مداومت می کردند.امام جمعه شهرری تصریح کرد: روزه فقط نخوردن و نیاشامیدن نیست، اگر اخلاق خود را نیکو کنید و با دیگران خوش رفتاری کنید در روز قیامت از پل صراط به راحتی عبور خواهید کرد.حجت الاسلام شاهچراغی با بیان این که امام خمینی (ره) یک شخصیت بی نظیر، عارف، مدیر و مرجع تقلید بود، بیان داشت: آنچه همه خوبان دارند امام (ره) به تنهایی داشت و چیزی که با جان ایشان اجیر شده بود نظام ولایی کشور بود که نظام اسلام را تسکیل داد و مدیریت کرد.وی با بیان این که یادگاری که از امام راحل داریم همین نظام اسلامی است، عنوان کرد: در گذشته امام خمینی (ره) و امروز امام خامنه ای مدظله العالی نائب حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند و بنابراین حرفی که رهبر ما می زند، سخن یک مرجع و عارف نیست بلکه بیانات نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.امام جمعه شهرری ادامه داد: حضرت امام (ره) نگفتند پشتیبان من باشید بلکه تاکید داشتند؛ پشتیبان ولایت فقیه باشید و با همین اندیشه و فرهنگ به خدا دلدادگی داشت و عاشق خدا بود.حجت الاسلام شاهچراغی بیان کرد: امام خمینی با اخلاصی که داشت نظام اسلامی را پی ریزی کرد و اگر دشمنان نمی توانند کاری بکنند به خاطر چراغی است که ایزد برافروخته است.وی در ادامه به حماسه حضور ۴۰ میلیونی در انتخابات اخیر اشاره کرد و افزود: شورای نگهبان صحت انتخابات ریاست جمهوری را تایید کرد و مردم نیز آن را پذیرفتند، این گونه نبود که مانند عده ای اعتراض بکنند. کسانی که امام و نظام را قبول دارند که علیه نظام قیام نمی کنند.امام جمعه شهرری با بیان این که حکم شورای نگهبان فصل الخطاب است، خاطرنشان کرد: تخلفاتی صورت گرفته بود که قوه قضائیه باید پیگیری و با متخلفان برخورد کند.حجت الاسلام شاهچراغی با تاکید بر این که فرهنگ امام استکبار ستیزی بود، اظهار داشت: امام راحل تا روزی که زنده بود با دشمنان آشتی نکرد، به دشمن لبخند نزد و به دشمن امید نداشت، امیدش به خدا و مردم بود؛ این موارد قابل تحریف نیست.وی با اشاره به وقایع ۱۵خرداد۱۳۴۲ و ۱۹دی ۱۳۵۶ گفت: هر دو در راستای دفاع از اسلام و ولایت بود. کمونیست ها، توده ای ها، ملی گراها و منافقان همه آمدند و رفتند ولی شما مردم مسلمان هنوز پای نظام ایستاده اید. آن روز حضزت امام خمینی (ره) سکان دار این نظام بود و امروز امام خامنه ای ولایت فقیه را عهده دار است.امام جمعه شهرری گفت: جشن گلریزان کار پسندیده ای است که برای کمک به زندانیان غیر عمد در ماه مبارک رمضان انجام می شود و روایت داریم که اگر کسی دلی را شاد کند آن شادی مانند نوری در قبر و آخرت کنار او خواهد بود.امام جمعه قدس: حوادث یمن و افغانستان از چشم مدعیان حقوق بشر غربی به دور نمانده و خودشان عاملان آن هستندحجت الاسلام والمسلمین سید ابوالقاسم میر احمدی در خطبه های نماز جمعه این هفته شهر قدس که با حضور پرشور نمازگزاران برگزار شد، اظهار داشت: خودم و همه شما را به رعایت تقوا الهی دعوت می کنم چراکه تقوا تنها ملاک انسان در پیشگاه حق تعالی است.وی در ادامه گفت: مردم و جوامع بشری در طول تاریخ عبرت های بسیاری از خود برای آیندگان به جا گذاشتند و خداوند نخواست به بسیاری از جوامع ...

ادامه مطلب  

معرفی بهترین برنامه و سرویس های آنلاین مشاور املاک و مسکن یابی فارسی  

درخواست حذف این مطلب
پیدا کردن خانه مناسب برای سکونت این روزها در ایران کم کم از شکل سنتی خود خارج شده است و شاهد اضافه شدن سرویس های آنلاین و اپ های گوناگونی با امکانات و فیلترهای مناسب جهت جستجو ویلا، خانه، آپارتمان و.. با توجه به بودجه و امکانات مد نظر شما در سراسر کشور هستیم، امروز در انزل وب تصمیم داریم شرایط و امکانات ۷ مورد از بهترین سرویس های مشاوره املاک فارسی را معرفی و بررسی کنیم که به کمک آنها می توانید خانه دلخواه خود را بیابید.best persian online service for finding homeبا توجه به توسعه تیم های نرم افزاری و استارتاپ ها خوشبختانه بسیاری از فرآیندهای خرید و فروش و بررسی سنتی به حوزه آنلاین راه پیدا کردند و امروزه شاهد اضافه شدن امکانات ، آپدیت و پیشرفت های بسیار خوب در این زمینه هستیم . جستجو خانه مناسب در صورتی که محدودیت زمان و مکانی داشته باسیم یکی از کارهای نه چندان آسان در گذشته بود که امروزه میتوان اینکار بسیار سریع و راحتتر از گذشته به صورت آنلاین و توسط اپ ها انجام داد ، برای کاهش دغدغه های یافتن ملک ما در ادامه بهترین سایت های مشاور املاک فارسی زبان را به شما معرفی می کنیم.سایت مشاور املاک دلتاسایت دلتا از طراحی ساده ای برخوردار است و جزو سایت های با قدمت در زمینه املاک می باشد که دارای آرشیو خوبی است، دلتا از ۴ قسمت اصلی تشکیل شده است که شامل صفحه اصلی و اخبار ملکی و دیدنی های ملکی و نکات حقوقی و ملکی است. نحوه کار با سایت بسیار راحت است و کاربر نیازی به تایپ کردن خواسته هایش ندارد یعنی فقط با کلیک کردن می تواند موارد مورد نظر خود را در سایت جستجو کنید. در صفحه اصلی شما لیستی از شهرهای ایران را مشاهده می کنید که به صورت زیر است.با کلیک بر روی اسم شهر، شما می توانید منطقه مورد نظرتان را با کلیک کردن انتخاب کنید.با وارد شدن به این صفحه شما می توانید ملک خود را برای خرید یا اجاره جستجو کنید، و یا اینکه شما می توانید ملک خودتان را برای فروش و اجاره در این سایت قرار دهید.به طور مثال ما می خواهیم برای اجاره ملک جستجو کنیم با کلیک بر روی اجاره ملک در قسمت جستجو ما با صفحه ای به صورت زیر روبرو می شویم.با کلیک بر روی آپارتمان مسکونی با صفحه ای مانند زیر روبرو می شویم که شما می توانید با تیک زدن حداقل و حداکثر متراژ، ودیعه، مبلغ اجاره و زدن کلید جستجو به نتایجی برسید که با انتخاب این موارد شما می توانید توضیحاتی را در مورد ملک مشاهده کنید.شما می توانید هریک از نتایج را با هم مقایسه کنید. بعد از اینکه ملک ورد نظر خود را یافتید می توانید از طریق شماره تلفن و یا آدرسی که در سایت ثبت شده است اقدامات لازم را اتخاذ کنید.قبلا در انزل وب سایت های رزرو هتل را در پست بهترین وب سایت های فارسی رزرو آنلاین هتل به شما معرفی کردیم که در صورت تمایل می توانید مطالعه بفرمایید.سایت مسکن یابی دو دو تابا ورورد به سایت دو دوتا شما به صفحه زیرو مواجه خواهید شد. کار کردن با این سایت هم بسیار ساده است در قسمت جستوی ملک شما استان و شهر و نوع معامله را انتخاب می کنید و نوع ملک مورد نظر خود را با کلیک کردن انتخاب می کنید در قسمت قیمت شما می توانید کف و سقف قیمت ملک و کف و سقف زیر بنا را انتخاب کنید و ملک را جستجو کنید.مزیت هایی که این سایت نسبت به سایت دلتا دارد این است که شما راحتتر می توانید در سایت آگهی ثبت کنید و ازطریق این آگهی ملک خود را اجاره و یا به فروش برسانید. مورد بعدی این است که این سایت تبلیغات و یا بازاریابی شبکه اجتماعی را هم در نظر گرفته است که این خود می تواند باعث شناخته تر شدن سایت دو دو تا شود. علاوه بر این امکان نمایش املاک بر روی نقشه نیز وجود دارد. در تصویر زیر ما برای اجاره واحد مسکونی در سنندج سرچ کردیم که به نتیجه زیر رسیدیم که باید بگوییم دیتابیس اطلاعاتی این سایت نسبت به سایت دلتا کمی ضعیف و محدود تر است و اغلب در شهرهای بزرگ شامل موارد ایندکس شده مناسب می باشد.با انتخاب دکمه جزئیات بیشتر و مشخصات تماس ما به صفحه زیر می رسیم که در آن مقدار ودیعه و اجاره و مشخصات و موقعیت ملک درج شده است که طراحی این صفحه کمی شلوغ و بی روح است.و در انتها ملک های مشابه به شما پیشنهاد داده می شود، اما این پیشنهادات می تواند متعلق به شهر های دیگری باشد.سایت مشاور املاک مش ...

ادامه مطلب  

داستان آلیس داستان گریز ناپذیری از مرگ است  

درخواست حذف این مطلب
امیرعلی نجومیان در سیزدهمین نشست اندیشه و قلم با بررسی ویژگی ها و تم های داستان «آلیس در سرزمین عجایب»، نوشته لوییس کارول گفت: در آلیس اشارات و جک هایی وجود دارد نسبت به مرگ که لابه لای خطوط مرگ جریان دارد. داستان آلیس داستان گریز ناپذیر مرگ است؛ مرگ همان تغییر و از یک وضعیت به وضعیت دیگر رفتن است.به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سیزدهمین نشست اندیشه و قلم از سری نشست های کتاب و اندیشه درباره اندیشه نگاری ادبی درباره رمان «آلیس در سرزمین عجایب»، اثر لوییس کارول اختصاص داشت. عصر دیروز این نشست با حضور امیرعلی نجومیان و علاقه مندان در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد.نجومیان ابتدا صحبت های خود را با معرفی نویسنده کتاب یعنی لوییس کارول آغاز کرد و همچنین ویژگی های متمایز کننده این کتاب را برشمرد و گفت: آلیس در سرزمین عجایب جذابیت های خیلی خاصی دارد. کار بسیار لذت بخشی برای خواندن است و در عین حال یک معماست. حالا درباره اینکه چرا این اثر به عنوان اثری با مفاهیم عمیق اندیشه ای انتخاب شده باید بگویم این اثر نقش بسیار مهمی در ادبیات انگلیسی داشته و به تمام زبان های زنده دنیا ترجمه شده است. این کتاب ۲تایی است. نام داستان دیگر از میان آینده یا آن سوی آینده ترجمه شده که متاسفانه کتاب دوم فقط یک ترجمه به فارسی شده است. زویا پیرزاد کتاب آلیس را به فارسی ترجمه کرده است. من از روی این ترجمه ارجاع خواهم داد. باید دانست که این دو داستان خیلی ترجمه اش سخت است چون بخش مهمی از آن بازی با زبان است که تبدیل به زبان دیگر در نمی آید.وی ادامه داد: آلیس در سال ۱۸۶۴ به چاپ می رسد . نویسنده کتاب یعنی لوییس کارول در سال ۱۸۳۲ به دنیا می آید و ۱۸۹۸ از دنیا می رود. او در خانواده ای مذهبی رشد می کند و در عصر ویکتوریا یعنی قرن ۱۹ زندگی می کرده است. درکنار علایق مذهبی اش یک ریاضی دان نیز بوده است. سرگرمی اصلی اش عکاسی (نوعی نگاه جدید به جهان) بوده است. با خانواده ای رابطه نزدیک داشته که دختری به اسم آلیس داشتند. روزی با هم سوار قایق هستند که بچه ها از او می خواهند داستانی بسازد. او داستان آلیس را می گوید و نهایتا کارول با این داستان روی قایق شناخته می شود. پس از آنکه داستان را می نویسد از نقاش مجله پانچ که به حالت کارتونی نقاشی می کرد و کارهایش نوعی نقد اجتماعی داشت، می خواهد طرح آلیس را بکشد.نجومیان نسبت به بیان دیگر علایق کارول افزود: او کشیش و ریاضی دان بوده و علاقه زیادی به بازی با کلمات داشت. آدم عجیبی بود که در زندگی اش عدم تفاوت و وارونگی وجود داشت. همینطور چپ دست بود، یک گوشش کر بود و یکی از شانه هایش افتاده تر بود و با لکنت زبان حرف می زد.وی درباره تاریخ چاپ کتاب دوم گفت: ۴سال بعد لوییس کارول داستان دوم را می نویسد. سه سال نقاشی های کتاب دوم طول می کشد تا کتاب دوم چاپ می شود.این منتقد در معرفی داستان آلیس توضیح داد: آلیس در روز تابستانی کنار خواهرش نشسته بود و می گوید چرا این کتابی که می خوانی نقاشی ندارد. من حوصله ام سر رفته است. پس نگاه می کند خرگوش سفیدی با لباس مرتب و با ساعت زنجیری رد می شود و توی سوراخی می رود. آلیس هم بدون هیچ گونه فکری دنبال خرگوش می رود و داستان شروع می شود. دنیای آلیس منطق دنیای واقعی ما را ندارد. مجموعه ای از ماجراها در این کتاب رخ می دهد که در ۱۲ فصل است. نهایتا در داستان آلیس با مجموعه رویدادها مواجه می شود و برایش سوال است که چرا این دنیا دنیای عجیب و غریبی است. در فصل آخر دادگاهی اتفاق می افتد که احمقانه است. راجع به اینکه چه کسی کیک بی بی را خورده؟! می گویند سربازی این کار را کرده است. در این لحظات آلیس بزرگ می شود و در طول داستان هم کوچک و بزرگ می شده است.نجومیان درباره ماجرای داستان دوم بیان کرد: چند وقت بعد آلیس در خانه اش دارد بازی می کند که آینه ای را می بیند و فکر می کند پشت آن دنیای دیگری باشد. این ایده اصلی داستان دوم است. در این دنیا همه چیز برعکس است و محل وقوع اتفاقات در بازی شطرنج است. داستان اول در تابستان و داستان دوم در زمستان است. همچنین داستان دوم تاریک است و مقداری شور و نشاط داستان اول را ندارد چون رابطه اش با آن خانواده قطع شده است. تمام دو داستان از زاویه دید آلیس روایت می شود. داستان، داستان ادراک یک کودک از دنیای اطرافش است. در واقع این داستان مفهوم نوینی از کودکی ارائه می دهد. در دوره ویکتوریا کودکان موجودات متمایزی از بزرگسالان شناخته نمی شدند.وی درباره دیگر ویژگی های داستان آلیس افزود: آلیس اولین اثری است که به طور مشخص کودکی را نوع جدیدی تعریف می کند. تفاوت های جدی با دنیای بزرگسال دارد. در دوره رمانتیک کودک به عنوان یک انسان کامل است . شاعران رمانتیک می گویند کودک پیامبر انسانی است که پرداختن به امور اجتماعی او را خراب می کند و در نهایت تبدیل به یک آدم بزرگسال می شود. اما لوییس کارول کودک را پیامبر نمی داند و در عین حال هم کودک را هم سطح بزرگسال نمی آورد و هر دوی تعاریف را به گونه جدیدی نگاه می کند. رفتن به پایین از سوراخ خرگوش یکی از استعاره های مهمی است که می تواند به معنای بازگشت به کودکی گم شده تعریف شود. دنیای سرزمین عجایب دنیای ذهن یک کودک است. حرف اصلی کارول این است که دنیای شگفتی ...

ادامه مطلب  

هنگام ضربت خوردن امام علی (ع) در نمار صبح، امام حسن و امام حسین کجا بودند؟  

درخواست حذف این مطلب
مداحان می خوانند که پس از شهادت علی (ع) ایشان پیش امام حسن و امام حسین رفتند. آیا در نماز صبح این بزرگواران در نماز پدر در مسجد حاضر نبودند؟ مستندات تاریخی چه می گویند؟پاسخ اجمالیروایاتی که در باره ضربت خوردن حضرت علی (ع) و حضور امام حسن و امام حسین (ع) وارد شده است،متعدد است. به همین جهت چند احتمال در این بحث تصور می شود:1.ضربت خوردن امام علی (ع) در خارج مسجد بوده است.که بنا بر این احتمال می توان گفت اگر امام حسن و امام حسین در آن لحظه در کنار پدر نبوده اند به این دلیل بوده است که امام علی (ع) قبل از امام حسن و امام حسین به سوی مسجد حرکت کرده بودند.2. ضربت خوردن امام علی (ع) در مسجد و در حین نماز بوده است که روایات متعددی در تأیید این احتمال و نظر وجود دارد. بنا بر صحت این دسته در باره حضور امام حسن و امام حسین دو احتمال وجود دارد:1. امام حسن و امام حسین (ع) در مسجد در هنگام نماز و ضربت خوردن پدر بزرگوارشان حضور داشتند.2. امام حسن و امام حسین در هنگام نماز و ضربت خوردن پدر بزرگوارشان حضور نداشتند.در باره احتمال دو م (عدم حضور در موقع نمار و ضربت خوردن ) باید بگوئیم:اولا: مستند معتبری ندارد تا ما به بحث در آن بپردازیم.ثانیاً: بسیاری از خطباء روایت می کنند که در موقع ضربت خوردن امام (ع)، حسنین (ع) در مسجد حضور داشتند و ایشان را به منزل آوردند و ام کلثوم با دیدن پدر در آن حالت، گریه و ناله سر داد!.ثالثاً: شیخ طوسی روایت می کند :” وقتی ابن ملجم می خواست به امام على (ع) ضربه بزند، شخص دیگری با او همدست بود که ضربه اش به دیوار برخورد کرد، امّا ضربه ابن ملجم به آن حضرت اصابت کرد. و در حالی که امام در سجده بود، بر سر آن حضرت فرود آمد. و حسن و حسین آمدند و ابن ملجم را گرفته و در بند کردند.”بنا بر این ادله باید گفت که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) در هنگام ضربت خوردن امام علی (ع) در مسجد بودند.اما بنا بر این احتمال که امام حسن و امام حسین در هنگام نماز و ضربت خوردن پدر بزرگوارشان حضور نداشتند. ممکن است به این دلیل بوده است که امام علی(ع) هنوز فریضه صبح را شروع نکرده بودند و مشغول نماز مستحبی بوده اند و فرزندان ایشان قصدشان حضور برای فریضه صبح بوده است ولی در همان نماز مستحبی ضربت ابن ملجم بر ایشان وارد شده است.پاسخ تفصیلیدر پیشینه شهادت امام علی (ع) قضیه ای که مسلم است و باید مورد توجه قرار گیرد این است که سه تن از خوارج ( ابن ملجم و همدستانش ) نقشه کشیده و تصمیم گرفتند امام علی(ع) ، معاویه و عمرو عاص را همزمان در شب نوزده ماه مبارک ترور کرده به قتل برسانند.وقتی به گزارشاتی که متعرض جریان ترور معاویه و عمرو عاص شده اند مراجعه می کنیم در آنها چنین آمده است:1. ترور معاویه: در حالی که معاویه در سجده بود برک ضربه ای به او وارد کرد و از آن به بعد بود که در هنگام نماز برای خلفاء محافظ می گذاشتند، بعد از این واقعه معاویه به منظور محافظت از خود از “المقصوره”(محراب) استفاده می کرد. ” [1] 2. عمرو بن بکیر (بکر) منتظر عمرو عاص ماند اما او به خاطر درد شکم ، در آن شب از منزلش خارج نشده بود و به جای او خارجة بن حذاقة العدوی با مردم نماز خواند، بکر به گمان اینکه او عمر عاص ایت ضربه را بر او وارد کرد و او را کشت. [2] 3. درباره ضربت خوردن حضرت علی (ع) و حضور امام حسن و امام حسین (ع) وارد شده است، چند احتمال وجود دارد:احتمال اول: این که ضربت خوردن امام علی (ع) درخارج مسجد بوده است.که بنا بر صحت این احتمال می توان گفت اگر امام حسن و امام حسین در آن لحظه در کنار پدر نبوده اند به این دلیل بوده است که امام علی (ع) قبل از آنان به سوی مسجد حرکت کرده بودند. آنان قصد داشته اند که بعداً برای شرکت در نماز جماعت صبح به مسجد بروند که ابن ملجم مهلت نداده است.احتمال دوم: ضربت خوردن امام علی (ع)در مسجد و در حین نماز بوده است دلائل و روایات متعددی بر این احتمال تأکید دارند از جمله:1. امام سجاد (ع) فرمودند: وقتی ابن ملجم می خواست به امام على (ع) ضربه بزند، شخص دیگری با او همدست بود که ضربه اش به دیوار برخورد کرد، امّا ضربه ابن ملجم به آن حضرت اصابت کرد. و در حالی که امام در سجده بود، بر سر آن حضرت (جایى که قبلاً نیز در جنگها زخم برداشته بود.) فرود آمد. در آن هنگام حسن و حسین آمدند و ابن ملجم را گرفتند و در بند کردند.”[3] 2. در کنزالعمال در باب فضائل علی (ع) آمده است: هنگامی که حضرت علی (ع) سر از رکوع برداشت، ابن ملجم (با شمشیر ) ضربه خود را وارد کرد. حضرت به کنار رفت و فرمود: نمازتان را تمام کنید و کسی را مقدم (امام جماعت) نکرد.[4] 3. تاریخ دمشق در شرح حال امام علی(ع)آورده است: عبدالرحمان بن ملجم در حالی که آشفته بود در نماز صبح علی (ع) را به وسیله شمشیری که سمّی بود ضربت زد …[5] و همچنین گفته است: عبدالرحمان بن ملجم، در نماز صبح علی (ع) را به وسیله شمشیری که سمّی بود، از روی آشفتگی ضربت زد و علی (ع) همان روز از دنیا رفت و در کوفه دفن شد. [6] 4. ابن ابی الدنیا در مقتل امیرالمؤمنین (ع) گفته است: علی (ع) بیرون آمد و تکبیرة الاحرام نماز را گفت، سپس یازده آیه از سوره انبیا را قرائت کرد، سپس ابن ملجم ضربتی را بر وسط سرش زد…[7] و همچنین می گوید: وقتی که ابن ملجم امام علی (ع) را در در نماز بود، ضربت زد، عقب رفت سپس جعده را به جلو فرستاد و با او (جعده) مردم نماز خواندند…[8] 5. ما روایتی پیدا نکرده ایم که به صراحت شهادت امام علی (ع) را در محراب نفی کند. بلکه نهایت چیری که در روایات آمده است این است که ابن ملجم متعرض امام شد، یا ...

ادامه مطلب  

روایتی از عاشق پیشگی یک مدافع حرم/ پاسداری که شوق رفتن در مسیر خدا را داشت  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرگزاری تسنیم از نکا، دفاع مقدس را همه می شناسیم و می دانیم چگونه گذشت. خواندیم، فیلم ها دیدیم و برایمان تعریف کردند و با هشت سال رشادت، ایثار، شهامت و فداکاری رزمندگان اسلام مقابل جبهه کفر آشنا شدیم.اما اکنون دفاع وطن و دفاع حرم را می شنویم و اینکه تصاویری از شهدای مقدس دیگری با عنوان " شهدای مدافع حرم" زینت بخش خیابان های شهرهای ایران زمین شده است.شهدا کیستند؟ شهدا مردان بزرگ وخوش نامان تاریخ هستند. آری اینان غیورمردان فرزندان ایران زمین هستند که به عشق اهل بیت و برای حفظ اسلام سینه هایشان را آماج گلوله های دشمنان کردند.سلام بر آنانی که رفتند بدون هیچ نشانی تا مانند مادرشان فاطمه زهرا(س) بی مزار بمانند اما هرگز بی یار نمی مانند. آنان با جاودانگی و سبک بالی رفتند تا ما بمانیم و راهی که مسیرش واضح است. حال ما می مانیم و مسیر و راه شهدا...این بار نیز برای انجام رسالت خبری خود برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، به سراغ شهید مدافع حرم شهید پاسدار حسین مشتاقی رفتیم. پدر و مادر مهربان شهید از ما به گرمی استقبال می کنند.تسنیم: لطفا خودتان را معرفی کنید؟پدر شهید: محمدعلی مشتاقی در سال 1336در دهستان صوفیان شهمیرزاد به دنیا آمدم. سال61 با حاجیه خانم سکینه صادقی اهل نکا ازدواج کردم و حاصل ازدواجمان سه پسر به نام های روح الله به عشق امام این نام را انتخاب کردیم. حسین که میلاد امام سوم یعنی دوم اردیبهشت سال 1364مصادف با سوم شعبان خدا او را به ما داد و پسرسوم ما نیز محسن است.تسنیم: از حسین و خصوصیات اخلاقی وی بگویید؟پدر شهید: حسین رفیق ما بود. یار ما بود، مهربان، فداکار، شجاع، بی باک بود. شیفته اهل بیت عصمت و طهارت بود، از دوران ابتدایی روزه می گرفت. دوره راهنمایی اذان صبح حسین ما را بیدار می کرد. بسیار روحیه شادی داشت و بسیار خندان بود پرجنب و جوش بود. خیلی به ما توجه داشت کلاس مداحی دعای توسل و نوحه خوانی رفته بود و بسیار صدای دلنشینی داشت.از 15 سالگی عضو شورای پایگاه بسیج شد. زمانی که وارد سپاه شد معرفت، تقوا، صبر و استقامتش نیز بیشتر شد.تسنیم: حسین چگونه به نهاد مقدس سپاه ملحق شد؟پدر شهید:حسین اعتقاد خاصی داشت. دوست داشت پاسدار شود می گفت پدر من برای پول وارد سپاه نشدم من عاشق دفاع کردن هستم. برای اسلام و نظام وارد سپاه شدم اگر می خواهم سرباز امام زمان باشم باید با لباس سبز سپاه باشم و اخیرا می گفت اول سوریه، سوریه تمام شد عربستان و یمن هم هستند. از فرماندهان گردان صابرین لشکر عملیاتی 25کربلا بود.مادر شهید: من فرزندانم را نذر آقا امام زمان (عج) کردم. خیلی دوست داشت در سپاه بماند و خدمت کند که گفت مادر اول من بروم سربازی خدمتم که تمام شد با خیال راحت می توانم تصمیم بگیرم و با این نیت سال 85 وارد سپاه شد.یعنی 5 آذرماه 85 بود که از بسیج ساری تماس گرفتند. خلاصه بعد از صحبت و گزینش وارد سپاه شد. گفتم مادر جان پیگیر باش جایی که اداری باشد را انتخاب کن. گفت مادر رفتم گردان صابرین و تکاور شوم. اگر من پشت میز بنشینم مثل مرداب می شم اما اگر مدام عملیات باشم مثل یک رود جاری خواهم بود پس اصرار نکنید پستم اداری باشد.تسنیم: از ازدواج حسین بگویید و آیا فرزندی از وی به یادگار ماند؟مادر شهید: همیشه در تمام ماموریت های داخل شرکت می کرد و اینکه به فکر ازدواجش افتادیم تا با تشکیل خانواده سرو سامانی بگیرد.27 بهمن 88 حسین آقا زاهدان بود. قبلا به من گفته بود مادر هر دختری که شما بپسندین منم قبول می کنم و باید از خانواده خوب ، داشتن حجاب توجه کنید و با شغل پاسدار بودن منم مشکلی نداشته باشد، در این لحظه مادر شهید با لبخند می گوید البته حسین جان به آشپزی هم اهمیت می داد و می گفت مامان باید عروس خانم آشپزی خوب بلد باشد که خدا روشکر دختری نجیب و مومن از خانواده ای خوب عروس ما شدند.حسین برای ما هم دختر بود و هم پسر و برای برادرانش نیز بهترین همدم و رفیق بود. در کارهای خانه به ما کمک می کرد در آشپزی و شستن ظرف ها به ویژه در اعیاد مختلف به خصوص نیمه شعبان اجازه نمی داد کسی به ظرف ها دست بزند.5 خرداد 93 خداوند دوقلوها امیر مهدی و نازنین زهرا را به ما داد. نسبت به حجاب بسیار حساس بود و می گفت نازنین زهرا باید باحجاب باشد و لحظه ای چادر از وی جدا نشود.تسنیم: در این لحظه خاطره ای که از شهید به ذهنتان رسید، برایمان تعریف کنید؟مادر شهید: راستش اول اینکه حسین عاشق ولایت بود. در دیدار اسفند 94 با رهبری بسیار بسیار خوشحال بودند و دیگر آنکه یک روز که در همدان عملیات تکاوری داشتند، حسین که پرش داشت با گوشی وی شماره منزل گرفته می شه و من صدای حسین را داشتم که بسم الله گفت. هرچه صدایش کردم او صدایم را نداشت من صدای نفس حسین را می شنیدم.بعد از اینکه با چتر اومد پایین دید از گوشی همراهش صدا می آید گفت: الو گفتم جانم حسین جان، گفت: مادر شما تماس گرفتی گفتم نه حسین جان از وقتی پریدی من صداتو دارم.تسنیم: شهید چگونه شما را از اعزام خود به سوریه مطلع کرد؟مادر شهید: مدام در شهرهای مختلف مانند اشنویه، پیرانشه، چابهار در ماموریت بود. حوالی مهر94 بود که گفت: مامان شاید بریم سوریه. همه پدر و مادرا بچه هاشونو دوست دارن اما برای من و حاجی بچه ها نفس ما بودند. دلم نیامد بگم نرو وابستگی ما به بچه ها زیاد بود.اگر بنا به رفتن باشد عمر انسان یک روزی تمام می شود اما رفتنی زیباست که با شور و شوق باشد. رفتنی قشنگ است که برای خدا و برای رضای خدا باشد.تسنیم: خاطره ای از شهید در سوریه دارید؟مادر شهید: در سوریه حسین به عنوان خط مقدم بود. منطقه را پاکسازی می کردند. بچه های دیگه اونجا مستقر می شدند. شهید رحیم فیروز آبادی و حسین خیلی با هم صمیمی بودند تماسی که گرفته بود حسین برایم تعریف کرد که به یکی از بچه ها گفتم از رحیم چه خبر او گفت: رحیم صورتش تیر خورده بردنش عقب.حسین هم به شوخی گفت: خب رحیم میره جراحی زیبایی می کنه زیبا ترمیشه. اما مادر زمانی که به من گفتند رحیم شهید شد تا نیم ساعت بدنم روح نداشت. بعد پرسید مادر از نکا چه خبر گفتم همه شهر سیاه پوشند مادر. حسین تعریف می کرد خونه هایی در حلب آزادسازی می کردیم. در یکی از منازل سفره ها پهن بود و در یک پارچه کلی طلاجات بود. با خودم گفتم آنقدر بندگان خدا سریع از منزل خارج شدند حتی فرصت نکردند طلاهای خود را ببرند.طلا را برداشتم و در یکی از ظرف هایی که در بالای کابینت بود گذاشتم تا اگر صاحبش آمد بتواند پیدا کند. در برخی از مناطق که نیاز ...

ادامه مطلب  

روایتی از عاشق پیشگی یک شهید مدافع حرم  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش مشرق،دفاع مقدس را همه می شناسیم و می دانیم چگونه گذشت. خواندیم، فیلم ها دیدیم و برایمان تعریف کردند و با هشت سال رشادت، ایثار، شهامت و فداکاری رزمندگان اسلام مقابل جبهه کفر آشنا شدیم.اما اکنون دفاع وطن و دفاع حرم را می شنویم و اینکه تصاویری از شهدای مقدس دیگری با عنوان " شهدای مدافع حرم" زینت بخش خیابان های شهرهای ایران زمین شده است.شهدا کیستند؟ شهدا مردان بزرگ وخوش نامان تاریخ هستند. آری اینان غیورمردان فرزندان ایران زمین هستند که به عشق اهل بیت و برای حفظ اسلام سینه هایشان را آماج گلوله های دشمنان کردند.سلام بر آنانی که رفتند بدون هیچ نشانی تا مانند مادرشان فاطمه زهرا(س) بی مزار بمانند اما هرگز بی یار نمی مانند. آنان با جاودانگی و سبک بالی رفتند تا ما بمانیم و راهی که مسیرش واضح است. حال ما می مانیم و مسیر و راه شهدا...این بار نیز برای انجام رسالت خبری خود برای ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، به سراغ شهید مدافع حرم شهید پاسدار حسین مشتاقی رفتیم. پدر و مادر مهربان شهید از ما به گرمی استقبال می کنند. لطفا خودتان را معرفی کنید؟پدر شهید: محمدعلی مشتاقی در سال 1336در دهستان صوفیان شهمیرزاد به دنیا آمدم. سال61 با حاجیه خانم سکینه صادقی اهل نکا ازدواج کردم و حاصل ازدواجمان سه پسر به نام های روح الله به عشق امام این نام را انتخاب کردیم. حسین که میلاد امام سوم یعنی دوم اردیبهشت سال 1364مصادف با سوم شعبان خدا او را به ما داد و پسرسوم ما نیز محسن است.از حسین و خصوصیات اخلاقی وی بگویید؟پدر شهید: حسین رفیق ما بود. یار ما بود، مهربان، فداکار، شجاع، بی باک بود. شیفته اهل بیت عصمت و طهارت بود، از دوران ابتدایی روزه می گرفت. دوره راهنمایی اذان صبح حسین ما را بیدار می کرد. بسیار روحیه شادی داشت و بسیار خندان بود پرجنب و جوش بود. خیلی به ما توجه داشت کلاس مداحی دعای توسل و نوحه خوانی رفته بود و بسیار صدای دلنشینی داشت.از 15 سالگی عضو شورای پایگاه بسیج شد. زمانی که وارد سپاه شد معرفت، تقوا، صبر و استقامتش نیز بیشتر شد.حسین چگونه به نهاد مقدس سپاه ملحق شد؟پدر شهید:حسین اعتقاد خاصی داشت. دوست داشت پاسدار شود می گفت پدر من برای پول وارد سپاه نشدم من عاشق دفاع کردن هستم. برای اسلام و نظام وارد سپاه شدم اگر می خواهم سرباز امام زمان باشم باید با لباس سبز سپاه باشم و اخیرا می گفت اول سوریه، سوریه تمام شد عربستان و یمن هم هستند. از فرماندهان گردان صابرین لشکر عملیاتی 25کربلا بود.مادر شهید: من فرزندانم را نذر آقا امام زمان (عج) کردم. خیلی دوست داشت در سپاه بماند و خدمت کند که گفت مادر اول من بروم سربازی خدمتم که تمام شد با خیال راحت می توانم تصمیم بگیرم و با این نیت سال 85 وارد سپاه شد.یعنی 5 آذرماه 85 بود که از بسیج ساری تماس گرفتند. خلاصه بعد از صحبت و گزینش وارد سپاه شد. گفتم مادر جان پیگیر باش جایی که اداری باشد را انتخاب کن. گفت مادر رفتم گردان صابرین و تکاور شوم. اگر من پشت میز بنشینم مثل مرداب می شم اما اگر مدام عملیات باشم مثل یک رود جاری خواهم بود پس اصرار نکنید پستم اداری باشد.از ازدواج حسین بگویید و آیا فرزندی از وی به یادگار ماند؟مادر شهید: همیشه در تمام ماموریت های داخل شرکت می کرد و اینکه به فکر ازدواجش افتادیم تا با تشکیل خانواده سرو سامانی بگیرد.27 بهمن 88 حسین آقا زاهدان بود. قبلا به من گفته بود مادر هر دختری که شما بپسندین منم قبول می کنم و باید از خانواده خوب ، داشتن حجاب توجه کنید و با شغل پاسدار بودن منم مشکلی نداشته باشد، در این لحظه مادر شهید با لبخند می گوید البته حسین جان به آشپزی هم اهمیت می داد و می گفت مامان باید عروس خانم آشپزی خوب بلد باشد که خدا روشکر دختری نجیب و مومن از خانواده ای خوب عروس ما شدند.حسین برای ما هم دختر بود و هم پسر و برای برادرانش نیز بهترین همدم و رفیق بود. در کارهای خانه به ما کمک می کرد در آشپزی و شستن ظرف ها به ویژه در اعیاد مختلف به خصوص نیمه شعبان اجازه نمی داد کسی به ظرف ها دست بزند.5 خرداد 93 خداوند دوقلوها امیر مهدی و نازنین زهرا را به ما داد. نسبت به حجاب بسیار حساس بود و می گفت نازنین زهرا باید باحجاب باشد و لحظه ای چادر از وی جدا نشود.در این لحظه خاطره ای که از شهید به ذهنتان رسید، برایمان تعریف کنید؟مادر شهید: راستش اول اینکه حسین عاشق ولایت بود. در دیدار اسفند 94 با رهبری بسیار بسیار خوشحال بودند و دیگر آنکه یک روز که در همدان عملیات تکاوری داشتند، حسین که پرش داشت با گوشی وی شماره منزل گرفته می شه و من صدای حسین را داشتم که بسم الله گفت. هرچه صدایش کردم او صدایم را نداشت من صدای نفس حسین را می شنیدم.بعد از اینکه با چتر اومد پایین دید از گوشی همراهش صدا می آید گفت: الو گفتم جانم حسین جان، گفت: مادر شما تماس گرفتی گفتم نه حسین جان از وقتی پریدی من صداتو دارم. شهید چگونه شما را از اعزام خود به سوریه مطلع کرد؟مادر شهید: مدام در شهرهای مختلف مانند اشنویه، پیرانشه، چابهار در ماموریت بود. حوالی مهر94 بود که گفت: مامان شاید بریم سوریه. همه پدر و مادرا بچه هاشونو دوست دارن اما برای من و حاجی بچه ها نفس ما بودند. دلم نیامد بگم نرو وابستگی ما به بچه ها زیاد بود.اگر بنا به رفتن باشد عمر انسان یک روزی تمام می شود اما رفتنی زیباست که با شور و شوق باشد. رفتنی قشنگ است که برای خدا و برای رضای خدا باشد.خاطره ای از شهید در سوریه دارید؟مادر شهید: در سوریه حسین به عنوان خط مقدم بود. منطقه را پاکسازی می کردند. بچه های دیگه اونجا مستقر می شدند. شهید رحیم فیروز آبادی و حسین خیلی با هم صمیمی بودند تماسی که گرفته بود حسین برایم تعریف کرد که به یکی از بچه ها گفتم از رحیم چه خبر او گفت: رحیم صورتش تیر خورده بردنش عقب.حسین هم به شوخی گفت: خب رحیم میره جراحی زیبایی می کنه زیبا ترمیشه. اما مادر زمانی که به من گفتند رحیم شهید شد تا نیم ساعت بدنم روح نداشت. بعد پرسید مادر از نکا چه خبر گفتم همه شهر سیاه پوشند مادر. حسین تعریف می کرد خونه هایی در حلب آزادسازی می کردیم. در یکی از منازل سفره ها پهن بود و در یک پارچه کلی طلاجات بود. با خودم گفتم آنقدر بندگان خدا سریع از منزل خارج شدند حتی فرصت نکردند طلاهای خود را ببرند.طلا را برداشتم و در یکی از ظرف هایی که در بالای کابینت بود گذاشتم تا اگر صاحبش آمد بتواند پیدا کند. در برخی از مناطق که ن ...

ادامه مطلب  

نحوه ارزیابی املاک و مستغلات  

درخواست حذف این مطلب
املاک تهران : املاک و مستغلات به کلیه اموال منقول و غیر منقول مستقر در یک ملک گفته می شود ، که اعم از ساختمان ، زمین ، محصولات کشاورزی ، مواد معدنی ، منابع طبیعی و آب های زیر زمینی می باشد .اما در اکثر اوقات این واژه ( املاک و مستغلات ) برای اشاره به مسکن یا ساختمانی که در آن محدوده مشخص واقع شده ، استفاده می شود .ارزیابی املاک و مستغلات توانایی تعیین ارزش املاک در بازار می باشد ، که ما در متن زیر سعی داریم عوامل مهم تاثیر گذار در ارزش و قیمت ملک را به شما ارائه دهیم .عوامل تاثیر گذار در ارزش و قیمت ملک :1-مکاننزدیک بودن ملک به برخی مکان های خاص مانند مدارس ، فروشگاه ها ، مساجد باعث بالا رفتن قیمت ملک و نزدیک بودن به مکان هایی مثل کارخانه های شیمیایی یا مناطق پر سر و صدا باعث پایین آمدن قیمت ملک می شود .2- وسعتدر اکثر مواقع وسعت نقش بسزایی در بالا و پایین شدن قیمت دارد . برای مثال ملکی که ویو آن رو به باغ یا دریا می باشد قیمت آن بالا می رود .3- ارائه خدماتارائه خدماتی مانند برق ، آب ، گاز ، تلفن مسلما در بالا رفتن ارزش ملک تاثیر گذار ...

ادامه مطلب  

بزرگترین عبرت از ماجرای بن?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران، برنامه دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران و با حضور آِیت الله موحدی کرمانی رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران اجرا و سوالاتی از ایشان پرسیده شد.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت میگویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت. مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد.مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؟بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود. مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند.مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام.بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید. مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبلهمجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.مجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید. مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.مجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛مجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری ...

ادامه مطلب  

آزادمردی که تا آخرین نفس پای مشروطیت ایستاد  

درخواست حذف این مطلب
قتل ملک المتکلمین، آزادی خواه و خطیب مشروطه در چنین روزی (سوم تیرماه) اتفاق افتاد، به همین مناسبت مروری کوتاه بر کتاب «زندگی ملک المتکلمین» نوشته مهدی ملک زاده خواهیم داشت.خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- حاجی میرزا نصرالله ملک المتکلمین در ماه رجب 1277 قمری در محله درب کوشک اصفهان متولد و در جمادی الثانی 1326 در سن چهل و هشت سالگی پس از انهدام مشروعیت و کشته شدن صدها فرزند رشید و آزادمرد ایران به دست سپاه ظلم و بیدادگری و ویران شدن مجلس شورای ملی در باغ شاه شهید شد. به مناسبت سالروز قتل وی نگاهی به کتاب «زندگی ملک المتکلمین» نوشته مهدی ملک زاده انداختیم و زندگی پرفراز و نشیب این مشروطه خواه را از لا به لای این کتاب بیرون کشیدیم. در این کتاب درباره خانواده ملک المتکلمین آمده است: «ملک المتکلمین از خانواده علم و دانش است و پدرانش به تقوی و پاکدامنی معروف و مورد ستایش بوده اند.» ملک زاده درباره دیدگاه ملک المتکلمین درباره اسلام چنین می نویسد: «در سن بیست و دو سالگی ملک المتکلمین به مکه معظمه مشرف می شود و پس از مراجعت به بغداد قصد مسافرت هندوستان می نمایند و به طوری که از قرائن به دست می آید رغبت مسافرت هندوستان در نتیجه تشویق چند نفر از حجاج محترم ایرانی ساکن هندوستان بوده است. عادات و رسوم در مردمانی که دارای نبوغ فطری هستند تاثیر زیادی ندارد و روح بزرگ آنها را از درک حقایق و معانی منحرف نمی کند چنان که مسافرت مکه معظمه تاثیر زیادی در مرحوم ملک المتکلمین کرده بود چه در کتابی که زمان توقف هندوستان تالیف و به رشته تحریر درآورد یکی از مهم ترین فصول آن را در تحت عنوان(کنگره بزرگ اسلامی یا زیارت بیت الله الحرام) به فلسفه حج اختصاص داد و به تفصیل در این باره بحث کرده، و مکرر هم در خطابه های سودمند و در مجامع عمومی از اهمیت این اجتماع بزرگ مسلمانان گفتگو می نمود. ما بی فایده نمی دانیم که ملخصی از بیانات ایشان را در اینجا درج کنیم: «اسلام حقیقی و واقعی اسلامی که شالوده اش در روی قرآن مجید و پایه اش در روی گفته های خداوند کریم و کردار پیغمبر اکرم استوار گشته برای رستگاری دنیا و آخرت و وصول به مقام دانش و فضیلت از تمام ادیان برتری دارد و هرگاه علما دین و جانشینان سیدالمرسلین آن اسلام حقیقی و واقعی را آلوده به خرافات و موهومات نکرده بودند و فروع و رسومی که با حقیقت اسلام تناسبی ندارد، به جای اصول به کار نبرده بودند و پیرایه های گوناگون بر پیکر حق حقیقت نپوشانده بودند امروز مسلمانان دارای همان علو مقامی که درخور این دین نحیف است بودند، و بر روح و جسم جهانیان حکم فرمایی می کردند، و از این ذلت و مسکنت فقر و پریشانی بی سوادی و جهل و دوری از قافله علم و تمدن فرسنگ ها دور بودند و نسل مسلمانان صدر اسلام با بزرگی و سروری زندگانی می کرد. ولی چون نخواستند یا ندانستند فلسفه و حقیقت اسلام را درک کنند مسلمانان را به این روز سیاه نشاندند.»اعتراض ملک المتکلمین به تخریب آثار تاریخیدر بخشی از کتاب به موضوع انهدام آثار تاریخی در دوره قاجار و دیدگاه ملک المتکلمین درباره این اتفاق چنین آمده است: «مدتی بود که با کمال تعجب ظل السلطان همت به انهدام آثار تاریخی و قصور بی نظیر سلاطین صفویه که از بزرگترین افتخارات ملی ایران به شمار می رود گماشته بود و قصر معروف نمکدان و عمارت بزرگ آینه خانه را ریشه کن و خراب کرد سپس در صدد ویران کردن کاخ مجلل معروف به عمارت به عمارت هفت دست که در کنار رودخانه زاینده رود واقع شده بود برآمد.این نابکاری که در دوره توحش هم کمتر دیده شده به دست حکمران ایرانی که خود باید حافظ آثار ملی و افتخارات جاویدانی ایران باشد تاثیر زیادی در قلوب کسانی که از اهمیت این مفاخر بزرگ آگاه بودند ایجاد کرد.مرحوم ملک المتکلمین برای جلوگیری از این عمل زشت و ننگین قیام نمود و در روز 12 ماه رمضان 1318 هجری در مسجد شاه اصفهان نطق بلیغی که تا آن زمان به گوش احدی از ایرانیان نرسیده بود در حضور هزارها جمعیت و عده زیادی از علما و محترمین شهر ایراد نمود و ماسواد آن را به وسیله حاجی شیخ اسدالله شیخ مفیدی که چند سال بعد از این زمان خانه های آن مرحوم را خریده بود به دست آوردیم و عین قسمتی از آن خطابه را که مربوط به اهمیت آثار ملی ایران است در اینجا می نگاریم.بشر پس از آنکه از گوشه انزوا و بیغوله ها پافراتر نهاد و به هدایت نیروی عقل و تمیز به بهبودی زندگانی مادی خود پرداخت به انکشافات چندی که مهمترین آنها کشف آتش و آهن است نائل گشت و بدین وسیله زندگانی حیوانی را که چریدن در بیابان ها و جنگل ها و تغذیه از ریشه و میوه نباتات بود کنار گذارد و حیات نوینی که درخور امتیاز روحی و معنوی او از حیوانات پیش گرفت.و فلسفه اینکه بسیاری از قوام و ملل به پرستش آتش پرداختند اهمیت بزرگی است که آتش در به وجود آوردن زندگانی نوین او داشت و تحولی که این کشف بزرگ در تمام شئون حیات انسان به وجود آورد و در پرتو آن دنیای متمایز و زندگی تازه ای پیدایش یافت.این اکتشافات شگفت آور دفتر تازه ای در زندگانی بشر باز کرد و صحنه تازه ای به وجود آورد و روح معاضدت و همکاری با یکدیگر را ایجاب نمود و زمانی نگذشت که زندگی انفرادی به حیات اجتماعی مبدل گشت و دسته های مختلف که در بیابان ها ...

ادامه مطلب  

جشن امضای "کولی با شکلات تلخ" در شیراز برگزار شد  

درخواست حذف این مطلب
سرویس استان های هنرآنلاین: سندی مؤمنی در آغاز نشست "فصل نقد" داستان کوتاهی با نام "با خودم قرار می گذارم" را از کتاب "کولی با شکلات تلخ" خوانش کرد. با این مقدمه که داستان نامبرده مورد علاقه زنده یاد فتح الله بی نیاز نویسنده و نظریه پرداز نام آشنای کشورمان بوده است.بعد از خوانش داستان، امین فقیری نویسنده پیشکسوت ایران، معرفی داستان های مجموعه را آغاز کرد. او مشخصاً درباره داستان های "هنوز ذکر یونس جواب می دهد"، "با خودم قرار می گذارم"، "به خیالش سگی سیاه"، "نهنگ خواب مرا دیده است"، "قیچی ها مرد هستند"، "یه چیزی سرجاش نیست"، "زندگی خانوادگی در پنج پرده" و "زن در بالکن ایستاده است" مطالب خود را طبقه بندی و ارائه کرد.فقیری گفت: زن ها در داستان های مجموعه به دو دسته مشخص تقسیم می شوند؛ آن هایی که درد می کشند و می خواهند مقابل درد و رنج قد علم کنند و هویتی مستقل داشته باشند و زن هایی که با آن که متحمل شرایط ناخوشایندی در رابطه شان هستند، هنوز مردد هستند و نمی توانند از موقعیتی که در آن هستند بیرون بیایند.وی افزود: به نظر می رسد نوعی خشونت آشکار علیه زنان در داستان ها از طرف مردان داستان اعمال می شود. این خشونت عمدتا از نوع روانی است. گرچه شاهد خشونت های فیزیکی نیز هستیم.نویسنده "دهکده پرملال" در ارتباط با داستان "ذکر یونس هنوز جواب می دهد" هم گفت: در این داستان با زنی روبه رو هستیم که قلاب بافی می کند و کارفرمایش مردی به نام تدین است که می خواهد به او پیشنهاد مهمی بدهد؛ آقای تدین می خواهد زن داستان، مربی آموزشگاهش بشود. آموزشگاهی که به تازگی تأسیس کرده است. آقای تدین پیشنهاد مذکور را در حضور همسرش می دهد اما چون پیش از این گفت و گویی تلفنی با شخصیت اصلی دارد، تخم شک و دودلی را در ذهن او می کارد.وی افزود: مسئله قلاب بافی بهانه ای است که کاراکتر اصلی داستان نقبی به زندگی خود بزند و در این حال به تک جمله هایی کلیدی پناه ببرد که دنیایی را پشت سر خود نهان دارند.فقیری با بیان اینکه رفت و برگشت های زیبایی که در داستان می بینیم با استادی گذشته را با حال پیوند می دهد، یادآوری کرد: در حقیقت با داستانی پر از مایه های روانکاوی و روانشناسی روبه رو هستیم که این استادی نویسنده را نشان می دهد. بسیاری از داستان های این گونه، در سطح جریان پیدا می کنند اما این داستان همانند کوه یخ قسمت اعظمش از دید پنهان است. فقط خواننده باهوش و واقعی داستان است که می تواند تمام رفت و برگشت ها ، واقعیات و کابوس ها را به هم ربط بدهد.فقیری در رابطه با داستان "با خودم قرار می گذارم" هم عنوان کرد: این داستان موضوع جدیدی است که کمتر به آن پرداخته شده است؛ نگاهبانی از نفس زندگی در تن های خسته و رنجور دنیا است. پرستار می خواهد برای حفظ کارش از زندگی مراقبت کند. مرگ را براند. مرگی که پشت در به انتظار ایستاده است. پیرزن ها مجبورند مهربان باشند چون بهتر از همه حضور مرگ را احساس می کنند و حتی بخشنده هم می شوند. اما قهرمان ما متأثر می شود. خسته و شکننده می شود. شاید از پیری و تنهای می هراسد!"کولی با شکلات تلخ" داستان لطیفی که در آن عشق سرزیر می کندنویسنده "انگار هیچ وقت نبوده" در ادامه به بررسی و معرفی داستان های دیگری پرداخت و گفت: "کولی با شکلات تلخ" داستان لطیفی است که در آن عشق از تمامی صفحات آن سرزیر می کند؛ همه چیز زیر سایه شوریدگی و والگی رقم می خورد. باکره گمان می رود عاشق تر باشد. این باکره است که به دنبال کولی می رود و در خیابان ها و کوچه های شهر را زیر پا می گذارد چرا که کولی همانند اسمش در به در است. اما باکره در به در کوچه پس کوچه های عشق است. داستان زیبایی است که سراسر با احساس آدمی بازی می کند.فقیری گفت: در داستان "زن در بالکن ایستاده است" سوءتفاهم است که حرف اول و آخر را می زند. سرنوشت زن همسایه به نوعی سرنوشت تمام زن های ایرانی است و در حقیقت زن از آینده خویش می هراسد که این قدر کنجکاو زندگی و غیبت زن همسایه است. در داستان به خیالش سگی سیاه، اساس کار مالخولیایی تنهایی است. داستان در فضایی بین خیال و واقعیت می گذرد. همین داستان را در حیطه سوررئال قرار می دهد. کابوس هایی که بر اثر تکرار رنگ واقعیت به خود گرفته اند.وی ادامه داد: فضای داستان "وقتی خسته می شوی" هم انگار یکی از شهرهای مملکت خودمان نیست. در این داستان زنی بهانه جو و تشنه محبت را می بینیم که قهر می کند تا شوهرش به دنبالش برود و او را به خانه بازگرداند. شوهر در پایان داستان می گوید: "خسته ام کردی!" در نظر داشته باشید اگر این خستگی دو طرفه باشد فاجعه به بار خواهد آورد.نویسنده "دوست مردم" در ادامه عنوان کرد: " قیچی ها مرد هستند" یکی از زیباترین داستان های کتاب است؛ به نظر من این داستان هیچ چیز کم ندارد، جمله ها موجز هستند، نویسنده حاشیه نرفته است و هر چه را که باید بگوید گفته است؛ باز هم با نوعی عدم تفاهم روبه رو هستیم. در این داستان زن مظلوم است و هر لحظه از جانب مرد توبیخ می شود. موضوع همان است که هر کدام از ما به خود گفته ایم: خورشید و ماه کدام زن و مرد هستند؟ خورشید با همه بزرگی و گرمایش باید مرد باشد و ماه چون نورش بی آزار است زن است. ریشه این داستان هم بر همین پایه می گذرد. پسر بچه از روی سادگی اشیاء خانه را دسته بندی می کند. مرد این موضوع را توطئه ای می داند که زن و فرزندش برای تمسخر او به راه انداخته اند. داستان هر لحظه به سمت فاجعه ای حرکت می کند. نویس ...

ادامه مطلب  

فضاحتی به نام شورای شهر اول تهران/ از «سفارش تابوت برای اعضای شورا» تا افشای آپارتمان زن دوم عضو شورای شهر در الهیه!+تصاویر و اسناد  

درخواست حذف این مطلب
سرویس سیاست مشرق - وقتی در اسفندماه ۱۳۷۷ اولین دوره انتخابات شوراهای شهر و روستا با تبلیغات سنگین اصلاح طلبان برگزار شد، دقیقا به مانند انتخابات دوره اخیر شورای شهر، به طور کامل به نفع این جناح سیاسی تمام شد و تمامی ۱۵ نفر راه یافته به شورای شهر اول، از فهرست اصلاح طلبان بودند. البته در فضای احساسی حاکم بر کشور در پی جریان دوم خرداد ۷۶، و سیطره مطبوعات دوم خردادی بر فضای رسانه ای کشور، چندان هم این پیروزی دور از انتظار نبود، گرچه بعد از مشارکت بالای رای دهندگان در دوم خرداد ۷۶، در اولین انتخابات سراسری بعد از آن، میزان مشارکت به طرز محسوسی افت کرد، چنان که «عبدالله نوری»، معروف به «شیخ اصلاحات» به عنوان نفر اول منتخبان، تنها نزدیک به ۶۰۰.۰۰۰ رای آورد و سعید حجاریان کاشانی، تئوریسین اصلاحات و چهره رسانه ای این جریان نیز حدود ۳۸۰.۰۰۰ رای کسب کرد.۱۵ منتخب اصلاح طلب شورای شهر اول تهران به این قرار بودند: عبدالله نوری (۵۸۸۶۳۳ رای)، سعید حجاریان کاشانی (۳۸۶۰۶۹ رای)، جمیله کدیور (۳۶۹۶۶۹ رای)، فاطمه جلایی پور (۳۵۰۱۷۳ رای)، محمدابراهیم اصغرزاده (۳۴۷۱۷۳ رای)، محمد عطریانفر (۳۲۲۸۹۷ رای)، احمد حکیمی پور (۳۰۴۴۶۰ رای)، محمد حسین درودیان (۲۷۹۹۴۶ رای)، سیدمحمود علیزاده طباطبایی (۲۶۰۴۶۲ رای)، مرتضی لطفی (۲۲۴۸۶۷ رای)، رحمت الله خسروی (۲۲۰۰۲۱ رای)، غلامرضا فروزش (۲۱۵۵۲۰ رای)، صدیقه وسمقی (۲۱۰۳۰۳ رای)، عباس دوزدوزانی (۲۰۰۵۲۱ رای) و سید محمد غرضی (۱۹۲۲۱۱ رای)انتخاب شهردار، جدال کارگزاران-مشارکتلازم به ذکر است که شورای شهر اول بین دو طیف اصلاح طلب کارگزاران و مشارکت تقسیم شده بود و عبدالله نوری رهبر کارگزارانی های شورا و سعید حجاریان رهبر مشارکتی های آن بود. انتخاب الویری از حزب کارگزاران، بر یک مبنا، تلاش جریان اصلاحات برای ادامه راه غلامحسین کرباسچی، شهردار معزول و زندانی تهران بود که او هم از حزب کارگزاران بود.مجله اصلاح طلب «پیام امروز» (شماره ۳۱)، روند اولین و مهم ترین اقدام شورای شهر، یعنی انتخاب شهردار را چنین توضیح داد: رئیس(عبدالله نوری) و چند تن دیگر از اعضاء معتقد بودند که این جمع باید با انتخاب کسی که کرباسچی توصیه می کند، اعتراض خود را ‏به سرنوشتی که جناح محافظه کار به ناحق برای شهردار سابق رقم زده بیان کند. گروه دیگر (اعضای جبهه مشارکت) در ‏عین بزرگداشت کرباسچی و تایید وی و اعتراض به سرنوشتش، نگاه به آینده ای دوخته بودند که باید با کمترین تشنج همراه ‏باشد و نخستین تجربه مدیریت شورایی را به خطر نیندازد. چنین بود که شورای شهر اعلامیه ای صادر کرد و از مردم ‏خواست کسانی را که برای این مقام توانایی دارند، معرفی کنند. حاصل این فراخوان اعلام نام ۷۴ نفر بود. هر نامزدی که ‏بتواند در رای گیری مقدماتی ۵ رای بیاورد، در فهرست نهایی قرار می گرفت و بدین ترتیب ۹ نفر به لیست نهایی راه یافتند؛ محمد عطریانفر، ‏محمد حقانی، تقی زاده، محمد غرضی، دانش آشتیانی، ابراهیم اصغرزاده، سهیلا جلودارزاده، شهاب گنابادی و عزت الله ‏سحابی.غلامحسین کرباسچیدر نهایت چون تعداد اعضای طیف مشارکت به کارگزاران می چربید، دانش آشتیانی از حزب مشارکت از بین این گزینه ها بیشترین رای را کسب کرد. اما انتخاب او به هیچ وجه به مذاق کارگزارانی های شورا، به ویژه لیدر آن ها عبدالله نوری، خوش نیامد.عبدالله نوری که خود عامل صعود ستاره اقبال کرباسچی شده بود و عامل اصلی انتخاب او به شهرداری تهران بود، حال نمی خواست این کرسی مهم از دست کارگزارانی ها بیرون برود. در نهایت با تهدید او به استعفاء، اعضای شورا در خانه او جمع شدند و بر سر انتخاب یک چهره شناخته شده تر و به زعم آن ها قوی تر توافق کردند که کسی نبود جز، بهزاد نبوی.اما بهزاد نبوی علی رغم لابی ها و مذاکرات بسیار، در نهایت حاضر نشد این سمت را بپذیرد، چرا که او و یارانش تمام توجه و تمرکز خود را بر فتح سنگر مجلس در انتخابات ۲۹ بهمن ۷۸ دوخته بودند. در نهایت در جلسه ۱۱ خرداد ۷۸، بدون هیچ عقبه و مقدمه ای، ناگهان اسم «مرتضی الویری» از شورای مرکزی کارگزاران به عنوان شهردار مطرح شد. جالب این که به ناگاه همه آن روندهای دموکراتیک انتخاب از میان گزینه های پیشنهادی شهروندان تهرانی به کناری رفت و الویری با ۱۵ رای شورا انتخاب شد و وزارت کشور هم بلافاصله حکم او را تایید کرد!مرتضی الویریاما بیشتر وقت الویری در بازه حدودا سه ساله ای که در شورای شهر بود(۸۰-۷۸) به درگیری با شورای شهر بر سر اثبات قدرت شهردار و تفکیک دایره اختیارات شهرداری از شورای شهر گذشت. اعضای شورا که عمدتا از طیف رادیکال اصلاح طلبان بودند، به شورا لقب «پارلمان شهری» داده بودند و انتظار داشتند که کوچک ترین تغییر و تحولات در تهران با تصویب و تایید آن ها انجام بگیرد. خود الویری در این زمینه گفت: برخی از اعضای شورای شهر بر این باور بودند که بایستی در کارهای اجرایی هم دخالت داشته باشند و حوزه کار خود را فراتر از یک عضو شورا و کارهای تقنینی آن می دانستند. به عنوان مثال انتظار داشتند در عزل و نصب شهرداران مناطق و مدیران شهری شهردار طبق نظر آنها عمل شود و یا حداقل از آنها مشورت بگیرد و یا برخی اوقات مصوباتی را مطرح و تصویب می کردند که با نوع کار اجرایی شهرداری و فعالیت شهردار سازگاری نداشت.بر سر همین اختلافات، اولین شهردار انتخابی «پارلمان شهری» که یک اصلاح طلب بود، بعد از ۳۲ ماه، به واسطه اختلافات شدید با اعضای اضلاح طلب شورا نتوانست به کار خود ادامه بدهد، و در نهایت کنار گذاشته شد. او خود به عنوان یک چهره اصلاح طلب به غلبه باندبازی های خطی و جناحی بر مصلحت های شهر تهران در شورای اول صحه گذاشت: شورای شهر دچار مشکلاتی بود؛ اینکه جنبه ‏سیاسی بر جنبه تخصصی غلبه داشت و دو گرایش سیاسی موجود در شورای شهر (مشارکت و کارگزاران) تمایل داشتند ‏شهردار طبق سلیقه آنان عمل کند. در حالی که من علیرغم عقبه سیاسی تصمیم گرفته بودم صرفا بر مبنای مصلحت اندیشی ‏تخصصی شهر را اداره کنم. ‏ محور مخالفت ها عمدتا یکی از اعضا بود که موجب اتلاف وقت و هدر رفتن فرصت ها می شد.(ایسنا، ۲۸ تیر ۹۲)اختلافات شدید میان الویری و شماری از اعضای شورای شهر، از جمله «ابراهیم اصغرزاده»، منجر به آن شد که بر سر ابقاء یا برکناری او میان دو دسته از اعضای شوراء، رقابتی شکل بگیرد. مثلا در ۲۸ خرداد ۸۰، زمانی که قرار بود در جلسه شورای شهر برای عزل الویری رای گیری انجام گیرد، موافقان الویری اقدام به «آبستراکسیون» کردند و با عدم حضور در جلسه، آن را از رسمیت انداختند. لازم به ذکر است که الویری حامیان قدرتمندی هم در دولت خاتمی و وزارت کشور داشت.اما طیف مخالفان الویری همچنان به فشار خود برای برکناری او ادامه دادند تا این که کار به استیضاح شهردار تهران در ۱۴ آبان ۸۰ کشید. اما الویری توانست با کسب ۵ رای مخالف استیضاح و دو رای ممتنع که مخالف به حساب می آمد، ابقاء شود.با این حال فضای شدید مخالفت با شهردار منجر به آن شد عملا شورا کار خاصی در جهت مدیریت شهری از پیش نبرد و بحث های سیاسی سکه رایج آن باشد. الویری هم در ۲۴ بهمن ۸۰ استعفاء داد. محمد عطریانفر از موافقان استعفای الویری در همین رابطه به روزنامه ها گفت: بعد از آنکه استیضاح شهردار رای اعتماد نیاورد، اعضا چون با ‏فرایند سوالات و پاسخ به سوالات قانع نشده بودند، موضع مخالفت گرفته و اعلام کردند چون قانع نشده اند عملا نمی توانند ‏نقش فعالی در شورا داشته باشند و تلاش ما هم برای ایجاد تعامل بین شهردار و اعضای شورا بی نتیجه ماند. در حال حاضر ‏هم احساس می کنم این اتفاق (استعفای شهردار) به نفع مردم است.انتخاب ملک مدنی، آغاز حماسه شورای شهر!این بار طیف کارگزاران شورای شهر که گویی کرسی شهرداری تهران حق مسلم حزب خود می دانستند، «اشبه الناس» به غلامحسین کرباسچی را به عنوان شهردار به شورای تحمیل کردند.«محمد حسن ملک مدنی»، در زمان استانداری کرباسچی در اصفهان، شهردار این شهر بود و اصولا جزو باند اصفهانی های عرصه سیاست محسوب می شد که چهره های شاخص آن افرادی چون عبدالله نوری، محمد عطریانفر و غلامحسین کرباسچی بودند. با رفتن کرباسچی از اصفهان به شهرداری تهران، بعد از مدتی ملک مدنی هم به او ملحق شد و سمت مشاور عالی کرباسچی را گرفت.محمدحسن ملک مدنیانتخاب ملک مدنی در همان ابتدای امر خبرساز شد، چرا که وقتی فهرست اموال خود را به قوه قضاییه ارایه داد، در سال ۸۰ حدود ۱۷ میلیارد تومان سرمایه داشت که با لحاظ شاخص تورم، معادل ۱۸۰ میلیارد تومان در سال ۹۵ بود. نکاتی دیگری هم درباره او مطرح شده بود، از جمله این که او مدرک فوق دیپلم دارد و در گذشته پرونده قضایی داشته است.اما ماه عسل شورا با شهردار جدید هم تنها چند هفته طول کشید، و ناگهان با اعلام خبر توقف فروش تراکم در تهران از سوی شهردار، جنجال ...

ادامه مطلب  

تئاتر به اتحاد بیشتری احتیاج دارد / از دراماتورژی آثار جهانی تا روایت موزیکال داستان های فولکلور در گفت وگو با عوامل نمایش "چل گیس"  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: حسین جمالی تجربیات موفقی در زمینه دراماتورژی و اجرای نمایش هایی بر اساس نمایشنامه های جهانی و داستان های فولکلور دارد. آثاری که تلاش دارند به فرهنگ عامه نزدیک تر شوند تا پیوند مردم با تئاتر را قوت بخشند. از آخرین تجربیات جمالی و گروهش نمایش "چل گیس" بود که چندی پیش در سالن چارسو تئاترشهر روی صحنه رفت. نمایشی که داستان حسن کچل را این بار از زاویه ای دیگر نگریست بود و با تکنیک تئاتر موزیکال توانست اجراهای موفقی را پشت سر بگذارد. از همین رو با حسین جمالی کارگردان، مجید رحمتی و بهناز نادری بازیگران و مایکل تیوا و شروین عباسی از اعضای گروه موسیقی این نمایش به گفت و گو نشستیم تا درباره شکل گیری این اثر بیشتر بدانیم. آقای جمالی اصولاً در نمایشنامه هایی که شما می نویسید و یا به روی صحنه می برید، نگاه ویژه ای به قصه ها، افسانه ها و روایت های ایرانی وجود دارد و حتی زمانی که یک نمایشنامه غیر ایرانی را هم آداپتاسیون می کنید و به روی صحنه می برید، باز هم رگه هایی از قصه ها و افسانه های ایرانی در آن دیده می شود. علت این نگاه تان به قصه ها و روایت های ایرانی به خاطر مطالعه ای است که قبلاً در این زمینه داشته اید یا آن که دوست دارید این قصه ها، روایت ها و افسانه ها را برای نسل نو زنده کنید؟حسین جمالی: من معتقدم که اگر مواردی در فرهنگ ایران زنده است، خودش زنده مانده و همچنان زنده می ماند و دلیلی ندارد که ما وقت بگذاریم تا آن را زنده نگه داریم و هر چه که از تاریخ حذف شده هم حتماً نقصی داشته که مردم آن را کنار گذاشته اند. آن چه که باقی مانده، ارزش باقی ماندن داشته است. از زمانی که کارم را در دانشگاه شروع کردم به شیوه اجرا در نمایش های روایی تمایل پیدا کردم. در واقع از قبل مایه های نمایش ایرانی و شرقی در دامنه اطلاعات و سلایق من وجود نداشت. من برای پایان نامه ام داشتم یک سری نمایشنامه معروف که اسم شان را زیاد شنیده بودم، می خواندم. در این حین با خودم فکر کردم که من وقتی در ترم 7 دانشگاه چیز زیادی از نمایشنامه های "لیر شاه" و "رومئو و ژولیت" دستگیرم نمی شود، پس مردم چطور نمایش های کلاسیک را می بینند و می فهمند؟ در همین مسیر که خودم به دنبال درک آن نمایشنامه ها بودم، به سمت شیوه های اجرایی روایت گر کشیده شدم.امروزه نباید هیچ مرزبندی برای هنر قائل بود. هنر از جوشش قریحه انسان به وجود می آید. سیستمی هم که ما داریم روی آن کار می کنیم یک سیستم مردمی بوده و پرداختن به داستان ها بر اساس آیین ها است که فکر می کنیم این طوری خیلی بهتر می شود با مخاطب ارتباط برقرار کرد. آیین ها به تعریف ساده، تجربه تاریخی مردم را آینه وار نشان می دهند و برای آن که هر داستانی به زبان خود مردم برای شان تعریف شود، تصاویر و محتوای مناسبی برای ارائه در خود دارند. اگر در نظر بگیریم که در جامعه ما درصدی از مردم اهل مطالعه هستند و بقیه با شبکه ها و سریال ها به حال خودشان رها شده اند، ما باید قصه ها، نمایشنامه ها و افسانه ها را برای آن درصدی که کمتر کتاب خوان هستند، تنظیم کنیم تا آن ها بیشتر جذب قصه های کاربردی و الگویی شوند. ویلیام شکسپیر متن بعضی از نمایشنامه هایش را به صورت شعر یا نظم نوشته و این متون در ترجمه به یک زبان دیگر تبدیل شده اند. زبان شکسپیر در بعضی از ترجمه های فارسی آنقدر تغییر کرده که همه فکر می کنند شکسپیر یک نمایشنامه نویس سلطنتی بوده که برای قشر بالای جامعه انگلیس، نمایشنامه می نوشته است. با این وجود فکر نمی کنید که بخشی از دلیل نفهمیدن درست آثار شکسپیر به خاطر ترجمه بدشان است؟حسین جمالی: بخش مهمی از شیوه اجرا به زبان بستگی دارد و در ترجمه، زبان نگارش تا حد زیادی از بین می رود. ساموئل بکت یک نمایشنامه نویس ایرلندی است که زبان مادری اش انگلیسی به شمار می آید، ولی نمایشنامه هایش را به زبان فرانسه می نوشت. او وقتی نمایشنامه "در انتظار گودو" را از زبان فرانسه به زبان انگلیسی برگرداند، خودش می گوید که محتوای این نمایشنامه از نظر فکری در همان محور قرار دارد، اما چون زبانش تغییر کرده، نمایشنامه انگلیسی یک اثر دیگر است. این نکته نشان می دهد که دامنه واژه های عامیانه یک منطقه می تواند چقدر روی انتقال محتوای یک متن تأثیرگذار باشد. زبان نمایشنامه ها از دوره شکسپیر زبان اشرافیت بود، تا این که برتولت برشت در آلمان آمد و نمایشنامه های مردمی را برای قشر غیر اشرافی پیشنهاد کرد. البته جنس نمایشنامه های مردمی قبل از برشت هم بود، اما برشت آن را مدون ارائه کرد و همه را به این دعوت کرد که شعر یا نمایشنامه های شان را در دامنه واژه های مورد استفاده مردم عادی بنویسند. زبان هر نمایشنامه می تواند تعیین کند که متعلق به کدام طبقه و برای چه کسانی نوشته شده است. به نظر می رسد که یکی از دشواری های ترجمه همین تحفیظ زبان در راستای انتقال محتوا باشد. در نظر داشته باشیم که وقتی شاهنامه به زبان دیگری ترجمه شود تا چه حد از جذابیت های آن باقی می ماند. تازه ترجمه شعر که خود جریان پیچیده تری دارد.در نمایشنامه هایی که شما از آثار ویلیام شکسپیر اقتباس کردید، شعر و ترانه هم در آثارتان گذاشتید. چطور زبان متون شکسپیر را به شعر تبدیل کردید؟ از روی ترجمه متون این کار را کردید و یا خودتان بر اساس دیالوگ ها شعر نوشتید؟حسین جمالی: بر اساس ایرادهایی که ترجمه به وجود می آورد این کار را کردم. ترجمه های ما تا جایی که من خوانده ام، تا حد زیادی ترجمه هایی سلیقه ای هستند. در این ترجمه ها مترجم خودش یک اثر جدیدی را تولید می کند و به اسم فلان نویسنده ارائه می دهد. آن نمایشنامه ای که مترجم چاپ می کند، قطعاً نمایشنامه دیگری است. در مورد شعرهایی که سوال کردید، من دو، سه ترجمه از گفتارهای ژولیت در صحنه دیدار با لارنس راهب را خواندم و دیدم که این ها یک سری واژه ها و مایه های مشترک دارند. مثلاً در یک گفتار دیدم که محتوای گفتار عاشقانه است اما یک جور ناامیدی در آن موج می زند. بعد من مفاهیم گفتار را با شعرهای شناخته شده ایرانی مقایسه کردم تا ببینم که به کدام شان از نظر محتوایی نزدیک است و در نهایت در میان شعرهای ایرانی یک مایه ای شبیه به آن را پیدا می کردم و به جای قطعه ای که شکسپیر گفته قرار می دادم. مثلاً می گفتم این یک شعر پخته از مولانا است که می تواند تقریباً با همان مضمون در کلاژ اجرای ما قرار بگیرد.این کاری که شما انجام دادید باعث نشد که زبان شناس ها به شما ایراد بگیرند که دارید زبان شکسپیر را از بین می برید و شعر مولانا را با آن وزن و قافیه وارد یک متن نمایشی غیر ایرانی می کنید؟حسین جمالی: خود اصطلاح اقتباس، یک مقدار خیال مان را از این بابت راحت تر می کند چون چنین کاری را خود شکسپیر یا فردوسی هم انجام می دادند. اگر قرار باشد زبان شناس ها از من خرده بگیرند، باید از شکسپیر و فردوسی هم خرده بگیرند. نمایشنامه "هملت" سال ها پیش از شکسپیر به صورت مکتوب وجود داشته و شکسپیر آن را برداشته، تغییراتی ایجاد نموده و با زبان خودش نوشته است. فکر می کنم که اسم این طور نویسندگی، دراماتورژی باشد. دراماتورژی به این معنا که شما یک قصه را برای ذائقه و دریافت مخاطب امروزی تنظیم کنید. دو، سه سال پیش یک بنیادی در پاریس اعلام کرد که اثری چون "شازده کوچولو" متعلق به کشور فرانسه و شخص آنتوان دو سنت اگزوپری نیست بلکه یک متن اپیدمی جهانی است و همه مردم دنیا آزاد هستند که اقتباس های خودشان را از آن داشته باشند و لازم نیست کسی برای این کار حق و حقوقی به ناشر یا صاحب اثر بپردازد. این اتفاق برای خیلی از آثار جهانی می افتد. وقتی یک خواننده خانم انگلیسی می آید و آثار مولانا را به صورت آلبوم موسیقی در می آورد، آیا شما می توانید مدعی شود که چرا او دارد شعر مولانا را به انگلیسی می خواند؟ خیر. او مولانا را به انگلیسی می خواند و از عرفانی که در آن وجود دارد، ترانه می سازد و به مخاطب خودش ارائه می دهد.خیلی از هنرمندان که در تئاترهای شان آیین های نمایش ایرانی چون سیاه بازی، نقالی، پرده خوانی و... را به کار می گیرند، احساس یک معلمی را دارند که قرار است این آیین های فرهنگی را به نسل جدیدی که چیزی از آن ها نمی داند آموزش بدهند. آیا شما چنین تصوری دارید؟حسین جمالی: اگر بخواهیم چنین کاری انجام بدهیم و بگوییم که در مرکز یک دایره قرار داریم که مخاطب در محیط آن است، مخاطب از ما چنین چیزی را نمی پذیرد. به نظرم چنین نگرشی در این جامعه هنری صحیح نیست. من از واژه صحیح تری به نام تذکر استفاده می کنم. تذکر یعنی آن که یک داستانی را در طول سال به صورت تکرارشونده برای مخاطب بگویید تا جهت نگاه مخاطب به مقوله عشق، انتقام جویی و دیگر مسایل اجتماعی و انسانی و ... ارجاع داده شود. با کمک همین شیوه اجرا یک نمایشنامه ای که 4، 5 ساعت زمان برای اجرا احتیاج دارد، در حدود 40، 50 دقیقه با تمام جزئیات و به صورت توصیفی بازگو می شود. در این صورت شما متوجه می شوید که سر تا ته قصه چه چیزی را می خواهد بیان کند، اما پرداخت به قصه آنقدر گسترده نیست که شما در جریان قضاوت اجراکننده قرار بگیرید. در واقع شما از طریق این شیوه ها می توانید پرونده داستان یا افسانه را برای مخاطب باز کنید و مخاطب بعداً می تواند در موردش فکر و قضاوت کند و بگوید رومئو اشتباه کرده یا ژولیت و یا کس دیگری؟ یا پرسش اصلی در داستان سهراب و رستم چیست؟ البته در مورد تئاتر غربی، این قضاوت از طریق متن نویسنده و اجرای بازیگران به مخاطب القا می شود، اما در نمایش های ایرانی مثل پرده خوانی، می بینیم که خود پرده خوان همه چیز را برای مخاطب تمام کمال بیان کند و به طور کلی در نمایش های شرقی قضاوت نهایی را به عهده مخاطب می گذارد و با توجه به بینش مخاطب داستان پیش می رود.البته در پرده خوانی هم همین که دو دسته اولیا و اشقیا وجود دارند و دسته اولیا خوش الحان هستند و دسته اشقیا با صداهای خشن و نتراشیده صحبت می کنند، خود به خود این کد را به تماشاگر می دهد که چه کسی بد است و چه کسی خوب.حسین جمالی: اما در نمایش های ایرانی در نهایت این بینش مخاطب است که کاراکترها را قضاوت می کند. درست است که تا حدی قضاوت و جهت گیری در نحوه اجرا وجود دارد و این به همان خاطر است که مخاطب بداند که اجرا کننده خود طرفدار اولیاست و با اشقیا دشمنی دارد و در نهایت ما به عنوان مخاطب موضع گیری او را بدانیم، بر خلاف این که همه فکر می کنند در نمایش ایرانی کاراکترها تک قطبی و موقعیت ها دو قطبی هستند، من معتقدم که اتفاقاً کاراکتر نمایش های ایرانی خاکستری هستند و در لحظاتی فرو می ریزند. امیدوارم که نقال ها نسبت به حرف هایی که می خواهم بزنم، گارد نگیرند. من معتقدم که نقال ها یک جلوه قداست و پاکی آسمانی به کاراکترهای شاهنامه اضافه کرده اند که کمی مبالغه به آن اضافه شده است. در شاهنامه کاراکترهای مختلف از جمله رستم و یا سهراب هم به دفعات اشتباهاتی از نوع اشتباهات انسانی مرتکب می شوند. اما اجراکننده ها این اشتباهات را کم رنگ اجرا می کنند تا مجلس شان گرم تر شود. ما پژوهشی انجام داد ه ایم که بر اساس آن می توانم به شما توضیح بدهیم که خون آلوده چطور وارد بدن سهراب شده است. البته این موضوع دلیلی بر رد یا پذیرفتن سهراب نیست، بلکه دلیلی بر انسانی و زمینی بودن این کاراکتر است. نمایشنامه "آرش" نوشته آقای بیضایی اگر تا این اندازه بی نظیر است، به خاطر این بوده که از آرش یک کاراکتر زمینی درست می کند و مردم می فهمند که آرش به عنوان یک آدم معمولی جان فشانی کرده است. من اولین تئاتری که دیدم، اجرای همین نمایشنامه آقای بیضایی با کارگردانی آقای قطب الدین صادقی بود و در آن جا برای اولین بار دیدم که یک آدم معمولی با قدی کوتاه، یک کار بزرگ انجام می دهد. به نظرم نکته ای که نمایشنامه آرش دارد این است که آدم های معمولی هم می توانند کارهای مهم انجام بدهند و این نکته خیلی امیدبخش تر از آن است که فقط اسطورها بتواند کارهای بزرگ انجام دهند. نمایشنامه آرش حاکی از نگاه صحیح و کاربردی استاد به کاراکترهای تاریخی است. فردوسی خودش درباره شاهنامه می گوید تو این را دروغ و فسانه مدان... یعنی نباید در داستان پردازی ها بعد افسانه را ملاک قرار داد و کاراکترها بیشتر باید ارزش تاریخی داشته باشند و به واقعیت نزدیک باشند.آقای رحمتی شما به عنوان کسی که مدت ها نقالی کرده اید، بگویید که آیا واقعیت دارد که خیلی از نقال ها برای آن که مجلس را گرم تر کنند، جنبه های خاکستری کاراکترها را حذف می کنند؟مجید رحمتی: در درجه اول، مشکل ما بحث الگوسازی است. آدم های خیلی کمی در ایران پیدا می شوند که شاهنامه را از ابتدا تا انتها خوانده باشند به همین خاطر این وظیفه بر عهده راوی ها گذاشته شده و راوی ها هم در داستان های این کتاب دخل و تصرف ایجاد کرده اند. الان شما اگر داستان اصلی شاهنامه را بخوانید، متوجه می شوید که این کتاب سرشار از ابعاد انسانی، لغزش ها و نقاط ضعفی است که باعث ایجاد تراژدی در زندگی انسان می شود. این راوی ها بودند که باعث شدند خیلی از کاراکترهای شاهنامه به اسطوره تبدیل شوند و مخاطب دیگر هیچ لغزشی از آن آدم ها را نپذیرد. بحث نمایش های مذهبی فرق می کند. شبیه خوانی عین یک واقعه تاریخی را با اندکی دخل و تصرف اجرا می کند. در پرده خوانی هم اصل قضیه رعایت می شود اما در نقالی آن ابعاد خاکستری کاراکترها به ما گفته نمی شود. در صورتی که کاراکتر اسفندیار از همان ابتدا دچار لغزش می شود و مثل کاراکتر "هملت" اسیر جاه طلبی است که پدرش سرش را کلاه می گذارد و می گوید اگر تخت پادشاهی را می خواهی، دست رستم را ببند و به این جا بیاور. در نهایت هم می دانید که به چه سرنوشتی دچار می شود.من فکر می کنم که مخاطب خودش هم می داند که کاراکتری چون رستم جنبه های خاکستری هم دارد و می داند که رستم بعد از سه بار شکست خوردن از سهراب، در نهایت با حیله پهلوی او را می درد اما نمی خواهد این صحنه ها را گوش کند و ببیند. در واقع حتی اگر نقال ها هم جنبه های خاکستری کاراکتری چون رستم یا سهراب را نشان دهند، خود مخاطب ها نمی خواهند آن جنبه های خاکستری را بپذیرند.شروین عباسی: به نظرم این که ما می خواهیم یا جنبه خوب آدم های تاریخ را ببینم و یا جنبه بدشان، به شرایط فرهنگی و اجتماعی ما در طول تاریخ بر می گردد. ما همانقدر که در مورد کاراکتر رستم دل مان می خواهد که جنبه مثبت او را ببینیم، در مورد کاراکتری چون ناصرالدین شاه خوبی هایش را کنار می گذاریم و فقط از بدی هایش می گوییم. من هم تحصیلات تئاتر دارم و هم تحصیلات موسیقی. 15 سال است که در این فضا قرار دارم. یک سری کارگردان ها را می بینم که تا یک حدی نگاه خودشان را به متن ها وارد می کنند اما نگاهی که آقای حسین جمالی دارد این است که ایده اش را جلو می برد و به یک شیوه می رسد. کار آقای جمالی یک سری تکنیک ها دارد که قابل بررسی است. آن چه که ایشان کار می کند، فکت علمی دارد و به نظرم حیف است که مکتوب نشود. تئاتری های زیادی در زمینه نمایش ایرانی کار می کنند اما به سمت داریه و دنبک می روند و عنصر تفکر را از نمایش ایرانی بیرون می کشند ولی اثر حسین جمالی با آن آثار فرق دارد.حسین جمالی: از نمایش ایرانی کسی جز مخاطبانش حمایت نکرده است. من تعجب کردم چطور شده که مجموعه تئاترشهر همین فرصت اجرای نمایش "چل گیس" را در اختیار ما قرار داد و البته از خود مدیریت مجموعه شنیدم که در نظر دارد تا جدی تر به مقوله نمایش ایرانی نگاه کند که باعث خرسندی است. در این سال ها یی که گذشت ما خیلی تلاش کردیم تا توجه مسئولین را جلب کنیم ولی دیدیم که از نمایش ایرانی سر در نمی آورند و آن را نمی خواهند. متاسفانه تصورشان از نمایش ایرانی نوعی نمایش سطح پایین است! در حالی که ما در مورد یک هنر کاربردی حرف می زنیم که هنر هزاره ها است. هنر نقالی یک هنر جهانی و انسانی است که در همه جا وجود دارد اما در ایران فقط مخاطب از آن حمایت می کند. مخاطبش هم آدم هایی هستند که وقتی رستم، سهراب را بالا می برد، آن ها به بازیگر نقش رستم پول، گوسفند یا پارچه می دادند تا سهراب را زمین نزند. چنین مخاطب هایی حامی اجراکننده ها هستند. پس اجراکننده باید برای ذائقه آن ها کار کند. شما اگر بهترین قصه دست تان باشد، برای سینما باید تندیس روایت تان را یک جور تراش دهید و برای تلویزیون یک جور دیگر. به خاطر آن است که مخاطب هر کدام فرق می کند. میزان درک و میزان علاقه مخاطب در این که شما قصه را چطور تراش بدهید خیلی تأثیرگذار است.قصه "چل گیس" یک قصه عامیانه ایرانی است که نمونه آن در قصه های عامیانه ترکی و هندی و حتی قصه های عامیانه منطقه اسکاندیناوی و بریتانیا هم وجود دارد. شما وقتی می خواهید چنین تئاتر پاپیولاری را برای مخاطبان تان که عمدتاً قشر متوسط جامعه هستند به روی صحنه ببرید، از چه زاویه ای به این تئاتر نگاه می کنید که هم به ابتذال کشیده نشود و هم به عنوان یک تئاتر نیمه موزیکال حرفی برای گفتن داشته باشد؟حسین جمالی: در این مورد 2 بحث مطرح است. نخست بحث فرم و دیگری بحث محتوا. فرم این نمایش به شیوه نمایش های ایرانی و عنصر موسیقی بر می گردد. عنصر موسیقی هم در این نمایش یک عنصر دراماتیک است که از آن برای انتقال محتوا بهره برداری می شود. موقعیت نمایش تعیین می کند که در فلان بخش اندوهگین، موسیقی در گام مینور باشد چون موسیقی بخش مستقلی از نمایش نیست و در فرم نمایش می گنجد. اما از نظر محتوا، داستان حسن کچل و چل گیس یک قصه ای است که مادر بزرگ ها آن را تعریف می کنند و علت این که مورد استقبال تماشاگر قرار می گیرد هم واضح است. حسن کچل یک شخصیتی است که اعتماد به نفس پایینی دارد و از خانه بیرون نمی رود. او وقتی که به زور مادرش از خانه بیرون می رود، آوای چل گیس که نماد زیبایی های دنیا است را می شنود و به یک احساس زیبا می رسد. چل گیس به عنوان یک زن، عنصر زایش و عنصر بقای زندگی است. اگر این عنصر وجود نداشته باشد، زندگی ادامه پیدا نمی کند. به همین خاطر است که حسن کچل از زندانی که برای خودش ساخته (تنور مطبخ) بیرون می زند و جذابیت های روزگار را هم می بیند. عشق به او این انگیزه را می دهد که از کوه و دره روزگار بگذرد و به یک احساس زیبا برسد. مشکلاتی که حسن کچل دارد با انگیزه ای که عشق در او ایجاد می کند، مرتفع می شود و به همین خاطر است که بعد از دیدن چل گیس، از حسن کچل یک آدم دیگری ساخته می شود. داستان حسن کچل از لحاظ محتوایی خیلی جالب است و هیچ پیچیدگی ندارد و حتی بچه ها هم به خوبی با آن ارتباط برقرار می کنند.به نظر می رسد که در قصه حسن کچل و چل گیس، قرار است در نهایت زشتی و زیبایی به هم برسند تا یک اتفاق زیباتری به وجود بیاید. به هر حال حسن کچل یک بچه تنبل، فربه و بدون انگیزه است که خیلی هم مودب نیست و آن طرف، در وجود چل گیس نشانه هایی از زیبایی و معصومیت دیده می شود. این دو یک جایی به هم برخورد می کنند که از برخوردشان یک کنش مندی و احساس قدرتی در حسن کچل به وجود می آید و این کنش مندی شاید انگیزه عشق برای مبارزه با ستم باشد. نظر خودتان در این مورد چیست؟حسین جمالی: انگیزه زندگانی را که از هر منظری بخواهید بررسی کنید، به عشق می رسید. شما چه از فلسفه، چه از عرفان و چه از ایدئولوژی های دیگر وارد بحث زندگانی شوید، در نهایت به عشق مادر به فرزند، عشق به مردم، عشق به آفریدگار، عشق به شهر، عشق به جنس مخالف و همه عشق های هستی، می رسید که در نمایش ما تا جایی که امکان داشته، به آن ها پرداخته شده است. من خیلی وقت ها آدم هایی را می بینم که از خودشان می پرسند که چرا باید ازدواج کنند؟ هنوز دلیل قانع کننده ای برای خودشان پیدا نکرده اند. در حالی که در لایه های زیرین این قصه، به شما به عنوان یک مرد یا یک زن گفته می شود که در وجودتان یک چیزی گم است که آن چیز در وجود جنس مخالف تان قرار دارد و اگر شما بتوانید با یک نفر متحد و مشترک شوید، وجود و زندگی تان کامل می شود. در نمایش ما هم این مسأله مطرح می شود که هر آدمی خودش به تنهایی یک آدم کامل نیست و باید در کنار نیمه گمشده اش قرار بگیرد تا کامل شود. به نظرم این الگو ها و آموزش ها را ما باید در قصه های مان به صورت دائم و تکرار شونده به نوجوان هایمان که در دوره های حساس بالغ شدن قرار دارند، آموزش دهیم. مخاطب ویژه نمایش "چل گیس" نوجوان هایی هستند که در آستانه تجربه های تازه زندگی و شناخت عنصر علاقه و عشق قرار دارند. عشق به کار، عشق به همسر و هر نوع دیگری از عشق. در جامعه ما کمتر به آموزش چنین الگوهایی پرداخته می شود.موسیقی در نمایش "چل گیس" به خاطر نقش دراماتیکی که دارد، از اهمیت بسیاری برخوردار است و می تواند روی کیفیت نمایش تأثیر بسیار ویژه ای بگذارد. با توجه به آن که موسیقی چنین اثری متفاوت از موسیقی هایی است که خوانندگان مختلف به بازار ارائه می دهند و در این جا لازم است که موسیقی با نمایش پیش برود، توضیح دهید که چطور به ساخت موسیقی نمایش "چل گیس" رسیدید؟مایکل تیوا: آقای حسین جمالی در ابتدا ستون های کار را فراهم کرده بود و گفته بود که فضای موسیقی باید چطور باشد. من روز اولی که تمرین بچه ها را دیدم، خیلی گیج شدم چون در نمایش یک پرداخت هایی به قصه های مختلفی چون پینوکیو، زورو و شازده کوچولو وجود دارد و زمان ها عوض می شود. نگران این بودم که این قصه ها چطور می خواهند با هم ارتباط برقرار کنند. اما چون آقای جمالی ستون ها را ساخته بود، کار را بسیار آسان تر می کرد. من دو جلسه با آقای جمالی صحبت کردم و متوجه شدم که خواسته های ایشان بیشتر از آن چیزی است که من فکر می کردم. آقای جمالی هم می خواست در موسیقی نمایش فضاسازی باشد و هم ارتباط خوبی میان موسیقی قصه های مختلف پینوکیو، زورو و شازده کوچولو برقرار شود. در نهایت قرار بود که این موسیقی هیچ ارتباطی به موسیقی قصه معروف حسن کچل که در ذهن مردم ...

ادامه مطلب  

احیای حرم امام خمینی (ره) ، تهران نیوز پایتخت خبری ایران ، شب بیست و یکم  

درخواست حذف این مطلب
آیین پرفیض احیای شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان با حضور پرشور مردم روزه دار در حرم مطهر امام خمینی (ره) برگزار شد.به گزارش تهران نیوز ؛ مراسم پرفیض شب قدر بیست و یکم ماه مبارک رمضان در حرم مطهر امام خمینی (ره) و با حضور پرشور عاش ...

ادامه مطلب  

زن داعشی در کالیفرنیا / تاشفین ملک قاتل 14 نفر انسان بیگناه به دست پلیس به هلاکت رسید +عکس  

درخواست حذف این مطلب
تاشفین ملک پاکستانی مدت ها با عربستان و نهادهای وهابی در پاکستان در ارتباط بود. تا این که در دسامبر 2015 پس از حمله ی تروریستی به یک مرکز توانبخشی، به قتل رسید. تاشفین ملک، در 1986 در پاکستان متولد شد اما بیشتر عمر خود را در عربستان گذراند. زادگاه اصلی او کرور لعل عیسن در 240 کیلومتری جنوب غربی اسلام آباد است. خانواده ی او زمین دار و صاحب نفوذ بسیار در این شهر بودند. او در سال 2007 به پاکستان برگشت و تا 2012 در ...

ادامه مطلب  

آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد/کار «جبهه مردمی» تمام نشده است  

درخواست حذف این مطلب
رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت:آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد.گروه سیاسی «تیتریک»؛برنامه تلویزیونی دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ امام خمینی(ره) این هفته به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی، کسی که از مسئولان جمهوری اسلامی و الآن هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه، آیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم، این رحلت جانسوز را به مردم خوب مان تسلیت می ­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمت ها را به قرآن و اسلام کرد، با رسول الله مأنوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید، آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال، به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مأنوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه، گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور، خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بودم، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله، در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام، من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تأمین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود، یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند، من با آقای باهنر که در قم بودیم، رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله، من کرمان بودم، آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است، مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم، 14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان است؛مجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همین طور است، من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مأمور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سؤال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سال ها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم، بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سؤال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الآن در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم، شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً، گفتم البته الآن حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیام های خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود، من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همین طور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم، امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود، اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یأس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الآن تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند، ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهم ترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند، مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند، مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند، آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رأی دادند، گفت 11 میلیون نفر به من رأی دادند.**هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در رأس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسئلۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الآن حس می کنم اینها با من هستند، مسئله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند، فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مأمور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه میشدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دست شان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مسئله می چرخید، مسئلۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، مأموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرئت داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الآن مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تأسف خوردند حیف که در رفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیتالله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟در خصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گه گاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کند آیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مسئله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متأثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیت نامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیت نامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیت نامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیت نامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحث های زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث ...

ادامه مطلب  

آبادان جولانگاه ارتش سرخ/ فرنگی کاران روس در فکر انتقام سخت از ایران  

درخواست حذف این مطلب
ترکیب تیم اعزامی روسیه به جام جهانی کشتی فرنگی 2017 در آبادان نشان می دهد روسها به دنبال قهرمانی در این رقابت ها و گرفتن انتقام از ایران هستند.جمهوریت تنها 23 روز تا رقابت های جام جهانی کشتی فرنگی 2017 در آبادان زمان باقی است که ترکیب تیم ملی کشتی فرنگی روسیه در این رقا ...

ادامه مطلب