تأخیر جایز نیست بلافاصله شروع کنیم  

درخواست حذف این مطلب
نویسنده: مجید فراهانیداشتن هدف خیلی خوب است. زندگی با هدف خیلی خوب است. گذر عمر بر اساس هدف هم خیلی خوب است. اینکه سال جدید را با هدف های مشخص آغاز کنیم خیلی خیلی خوب است. اصلاً عالی است. اما اینکه هدف فقط در حد حرف باشد و سر سفره هفت سین جا بماند باور کنید خیلی بد است. اما واقعیت این است که اکثر ما از آن دسته افرادی هستیم که هر سال نو را با لیست بلند بالایی از اهداف آغاز می کنیم و این لیست مثل سال قبل است و یکی از افرادی هستیم که به خردادماه نرسیده تمامی اهداف و آرزوهای شب عید خود را فراموش کرده و قید اهدافمان را می زنیم. سال خود را هدفگذاری کنیمفکر ...

ادامه مطلب  

سوال: چند مشکل برنامه نویسی  

درخواست حذف این مطلب
نمایش نتایج 1 تا 1 از 1 یکشنبه 06 فروردین 1396 14:28 بعد از ظهر#1welovelinux کاربر جدید تاریخ عضویتفروردین 1396پست1تشکر کردن00 بار تشکر شده در 0 پست سلام.برنامه زیر مجموعه:ابتدا مجموعه ای از ورودی دریافت می نمائیم. مثلا 1 و 2 و 3سپس زیر مجموعه هایش را (به غیر از خود مجموعه و تهی) داخل مجموعه جدیدی میریزیم: 1 & 2 & 3 & 1 و 2 & 1 و 3 & 2 و 3سپس اعضاء داخل هر کدام از این زیر مجموعه ها را با هم جمع می کنیم و داخل مجموعه جدیدی میریزیم: 1 & 2 & 3 & 3 & 4 & 5سپس تعداد اعضاء غیر مشترک را جمع کرده (یعنی کل اعضاء منهای اعضاء مشترک) و نمایش می دهیم: 5حال بنده موفق شدم این برنامه را با مقداری سرچ و ...

ادامه مطلب  

ناگفته های خواندنی پسر خاتمی از زندگی شخصی و سیاسی  

درخواست حذف این مطلب
آقازاده منتقد، منصف، محافظه کار و البته دقیق اگرچه شاید توصیف کاملی از همه ابعاد شخصیت سیدعمادالدین خاتمی نباشد اما دست کم توصیف آن نمایی از شخصیتش هست که در مصاحبه داشت.پسری که بر خلاف رسم مالوف در خانواده روحانیون، حوزه نرفته و معمم نیست؛ کامپیوتر خوانده و دوره ای حتی به زندگی در خارج از ایران فکر کرده تا شاید با تجربه یک زندگی غیر سیاسی از زیر سیطره نام پدرش بیرون بیاید اما در نهایت سر از دوره دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران و دفتر سیاسی حزب اتحاد ملت دراورده است و به تازگی حتی معاون سیاسی دبیرکل این حزب شده است. هفته نامه «صدا» در ادامه نوشت: او نتوانسته از پیشنیه سیاسی و بزرگی نام خانوادگی اش جدا شود ولی توانسته بین خود «فرزند سیدمحمد خاتمی» و خود «فعال سیاسی» تفکیک قائل شود. به همین دلیل وقتی از پدرش صحبت می شود هم مثل یک پسر مهربان درباره پدرش قضاوت می کند و هم در قامت یک فعال سیاسی منتقد، لیست نقدهای خودش به برخی عملکردها و تصمیمات سیدمحمد خاتمی از جمله رای او در دماوند و یا جمله معروفش در دانشگاه تهران «که بعد از ما کسانی خواهند آمد که عمل می کنند» را به نقد می کشد.او که به حسن روحانی و دولت دوازدهم برای پیشبرد اهداف اصلاح طلبانه امیدوار است به تک تک سوالات درباره خودش، دیدگاه های سیاسی اش، اصلاح طلبان، دولت و البته پدر و خانواده اش، با حوصله و دقت جواب می دهد و دست آخر هم با وسواس زیاد و حذف حدود ۲۰۰۰ کلمه از گفت وگو راضی به انتشار آن می شود.آقای خاتمی! شما تا قبل از سال های ۹۴-۹۳ نه چهره سیاسی محسوب می شدید و نه هیچ ظهور و بروزی در فضای رسانه ای داشتید. چطور یک باره بعد از سال ۹۲ تصمیم گرفتید وارد فضای سیاسی شوید و گام اول را هم از شورای مرکزی حزب اتحاد برداشتید؟ چه فرآیندی شما را به این تصمیم رساند؟اینطور نبود که من از ابتدا فعال سیاسی نباشم. البته به دلایلی حضور رسانه ای نداشتم اما همان ماه های اول ورودم به دانشگاه از سال ۸۵ وارد انجمن اسلامی دانشکده علوم دانشگاه تهران شدم و فعالیت دانشجویی داشتم. آن موقع در دوره لیسانس، علوم کامپیوتر می خواندم و همان ترم اول عضو انجمن شدم. اتفاقا دبیر سیاسی در انجمن دانشکده بودم ولی حالا به دلایلی که یک سری شخصی بود و یک سری ملاحظات بود، وارد شورای مرکزی انجمن دانشگاه تهران نشدم و فعالیت من در سطح دانشکده باقی ماند. می خواهم بگویم اینطور نبود که از سیاست دور باشم ولی ترجیحم این بود که حداقل با چراغ خاموش حرکت کنم و خیلی حضور سیاسی نداشته باشم.حتی قبل از انجمن هم در دوره دانش آموزی در انتخابات سال ۸۴ در ستاد نسیم دکتر معین فعال بودم ولی آنجا هم آدم های خیلی کمی من را می شناختند. سال ۸۴ اولین انتخاباتی بود که خیلی جدی، فعالیت میدانی شروع شده بود.می رفتید و پوستر پخش می کردید و ...پوستر پخش می کردیم و با مردم صحبت می کردیم. من کاملا فعال بودم ولی به بچه ها نمی گفتیم. فقط مسئولان بخش هایی که بودند من را می شناختند و رفقایی که داشتم. حتی از بچه های مشارکت (چون ستاد نسیم وابسته به مشارکت بود) عملا هیچ کدام من را نمی شناختند. این به دلایل امنیتی بود.یعنی با اسم مستعار در آنجا فعالیت می کردید؟آنجا با همان نام عماد من را می شناختند. به هر حال فعالیت سیاسی داشتم ولی همیشه می خواستم وقتی وارد فضای سیاسی شوم که خودم هم کسی باشم برای خودم چون همیشه نور شدیدی روی من بوده که اجازه اینکه خودم باشم را از بچگی از من گرفته بود. من ۸ سالم بود که کمپین ۷۶ شروع شد و من از ۸ سالگی تقریبا هیچ وقت نتوانستم در اجتماع، شخصیت خودم را داشته باشم. همیشه پسر فلانی بودم. اصلا روحیات من خیلی تحت تاثیر این فضا شکل گرفت. شاید به همین دلیل در اموری به شدت محافظه کار هستم چون همیشه باید حواسم می بود که قضاوت جامعه چیست و چه می شود.علاوه بر اینها غرور نوجوانی و جوانی هم بود و دوست نداشتم به اسم کسی دیگر شناخته شوم. برای همین سعی کردم که حضور رسانه ای نداشته باشم. افرادی بودند که محبت داشتند و درخواست مصاحبه می دادند ولی قبول نمی کردم چون تنها دلیلی که با من مصاحبه می شد پدرم بود اما بعد که جلوتر رفتیم به جایی رسیدم که فهمیدم بالاخره این اسم همیشه روی من هست و راه فراری ندارم. برای همین کم کم فعال تر شدم. در سال ۹۲ هم کم و بیش فعال بودم. سال ۹۲ تعدادی جوان به شورای مشاوران اضافه شد که من جزو آن جوانان بودم.به واسطه همان ژن خوب ... (خنده)ژن خوب نبود. به هر حال یک پدری از پسرش خواسته بود در حلقه مشاورانش قرار بگیرد. چیز عجیبی نبود. در آن شورای مشاوران هیچ پولی رد و بدل نمی شد، تاثیرگذاری خاصی هم نداشتیم چون ما بعد از انتخابات ۹۲ وارد شورای مشاوران شدیم یعنی در فرایند انتخاب گزینه ریاست جمهوری نبودیم.قبل از انتخابات ۹۲ از شما دعوت نشده بود یا نخواستید بروید؟نه، دعوت نشدم چون شورای مشاوران خیلی طبیعی شکل گرفت. ابتدا یک جمع ۷ یا ۸ نفره بود و کم کم افراد بیشتری به آن اضافه شدند.چطور وارد حزب اتحاد شدید؟در جریان تاسیس حزب اتحاد بودم. واقعیتش هم فکر نمی کردم که وارد اتحاد شوم اما دکتر شکوری، دکتر خانیکی و آقای مهندس کاشفی با من صحبت کردند و از من دعوت کردند. خیلی سریع پیشنهادشان را پذیرفتم. در انتخابات شورای مرکزی هم باز همین عزیزان به من پیشنهاد دادند که کاندیدای شورای مرکزی شوم. با خودم حساب کردم که بالاخره این یک موقعیت انتخابی است، نه انتصابی. هر چند می دانستم درصد خیلی خیلی زیادی از رای کنگره اول را مدیون فامیلی ام هستم، با این همه کاندیدا شدم و رای هم آوردم. وارد شورای مرکزی شدم و بالاخره فعالیتم ادامه پیدا کرد. در کنگره دوم من به شوخی و جدی به همه می گفتم این بار هر چه تعداد آرایم نسبت به قبل بیشتر شود، دیگر رای خالص خودم است. بچه ها می گفتند اگر کمتر شود چطور؟ گفتم آن هم باز به خاطر خودم خواهد بود اما خدا را شکر چند رتبه رایم بالاتر آمد.حالا احساس می کنید از زیر آن نام درآمده اید؟هیچ وقت نمی توانم از زیر آن نام بیرون بیایم ولی فکر می کنم شخصیت خودم شکل می گیرد هر چند تا آخر عمرم هیچ وقت نسبت فامیلی ام کنار نخواهد رفت. من به راه های مختلفی فکر کرده بودم؛ اینکه می توانم محیط زندگی ام را عوض کنم یا در حوزه ای وارد شوم که اصلا ربطی به سیاست نداشته باشد و اصلا هدفم از اینکه کامپیوتر خواندم این بود که می خواستم به فضای دیگری بروم.یعنی واقعا به همه اینها فکر کرده بودید؟بله، فکر کرده بودم؛ هرچند هیچ وقت برنامه من نبود و به این سمت نرفتم. کامیپوتر خواندم چون می خواستم در زمینه دیگری برای خودم فعالیت کنم ولی واقعا از سال دوم و سوم لیسانسم به این نتیجه رسیدم که این راهی نیست که من دوست دارم. برای همین یکی از نقاط غیرقابل افتخار زندگی من هم دوره تحصیل لیسانس من است چون اصلا دوستش نداشتم. به سختی درسم را تمام کردم و لیسانسم را گرفتم و بعد در دوره ارشد تغییر رشته دادم و به علوم سیاسی آمدم و حالا هم دانشجوی دکترا هستم.نظر پدرتان در این انتخاب سیاسی و مثلا ورود شما به حزب اتحاد موثر بود؟ نظر ایشان را پرسیده بودید؟هیچ وقت از پدرم کسب تکلیف نکردم که من این کار را بکنم یا نکنم. همیشه تا اینجا در زمینه سیاسی، بنایم همین بوده و فکر هم می کنم همین بنا را ادامه دهم ولی همیشه برای من مهم بوده که نظرشان در مورد کارهایی که می کنم چیست. مهم برای من این بوده که مخالفت جدی با این قضیه نداشته باشند. در مورد ورودم به شورای مرکزی از ایشان پرسیدم که نه تشویقم کردند و نه مخالفتی کردند.که البته دو پله یکی کردید در دنیای سیاست ...طبیعتا من در دنیای سیاست دو پله یکی کردم و این قابل کتمان نیست. مطمئنا به اعتبار اسم پدرم بود که توانستم این راه را جلو بیایم.انتخاب شما به عنوان معاون سیاسی دبیرکل حزب آن هم در دومین سال فعالیتتان هم از مصادیق استفاده از همین اعتبار است؟هم بله و هم نه. یعنی طبیعی است که شخصیت من ترکیب مسائل مختلفی است که بخشی از آن نیز موقعیت و اعتبار خانوادگی من است اما از طرف دیگر شناخت دکتر شکوری راد و بسیاری از اعضای شورای مرکزی از من به مدت ها قبل و زمان دانشجویی من بازمی گردد. باور دارم که در انتخاب من به عنوان معاون دبیرکل، نام خانوادگی من مهم ترین عامل نبوده است. یعنی با توجه به شناختی که اعضا از قبل و همچنین فعالیت اخیرم در حزب از من پیدا کرده بودند، این انتخاب را انجام داده اند. بزرگانی در شورای مرکزی حزب اتحاد به من اعتماد کردند که من یقین دارم به کسی به صرف نسبت خانوادگی اعتماد نمی کنند. از طرف دیگر اگر فکر می کردم که این انتخاب صرفا به دلیل مناسبات خانوادگی من بوده هرگز نمی پذیرفتم.در باقی حوزه ها چقدر از این امکان استفاده کردید؟ مثلا شغل یا تحصیلات.در کل تاکید دارم که از موقعیتم استفاده ویژه ای نکنم. چارچوبی هم برای خودم تعیین کردم. اینکه مطلقا از موقعیتم استفاده مالی مستقیم نکنم؛ کما اینکه تا حالا این کار را نکرده ام و بنای من هم این است که نکنم. البته ممکن است اگر برای شغلی اقدام کنم، موقعیت خانوادگی من بدون اینکه من تلاشی کنم، به من کمک کند که نمی توانم جلوی آن را بگیرم. مثال می زنم. دو سه ماه پیش دانشگاه علمی کاربردی امتحان تعیین صلاحیت اساتید برگزار کرد. من بدون اینکه از هیچ راه غیرعادی بروم، در سایت سازمان سنجش ثبت نام کردم، امتحان هم دادم، قبول هم شدم ولی به خاطر نقص پرونده واقعی نتوانستم به مرحله مصاحبه بروم. هرچند من مسیر کاملا قانونی طی کردم ولی ممکن بود اگر به مصاحبه می رفتم، اسم پدر من و فامیلی من به من کمک کند. من واقعا نمی توانم این را هیچ کاری کنم. چون اصولا دنیا جای نابرابری است و این طبیعی است. البته طبیعی بودنش به معنای درست بودنش نیست. خیلی چیزها در دنیاست که طبیعی است ولی درست نیست. این نابرابری ها یکی از غلط ترین چیزهایی است که وجود دارد.برای همین سعی کردم که همیشه در مقابل این نابرابری بایستم چون معتقدم نابرابری ها از طریق برخورداران است که باید حل شود وگرنه نابرخورداران، طبیعی است که در مقابل نابرابری بایستند. درستش این است که من به عنوان آدمی که برخوردار بودم، مرد بودم، شیعه بودم، مقیم مرکز بودم، از خانواده مذهبی بودم، وابسته به خانواده حکومتی بودم و تقریبا همه تبعیضات به نفع من بودند، باید جلوی این تبعیض ها بایستم و نه کسی دیگر.الان که بحث «ژن خوب» داغ است و جامعه درباره موقعیت فرزندان مقامات حساس شده اند و مرتب از پسر آقای مطهری گرفته تا دیگر چهره ها در فضای مجازی گزارش می دهند، می بینیم که برخی مانند محمدرضا عارف مدافع اظهارات فرزندش درباره ژن خوب است و برخی دیگر در فضای غیر رسمی می گویند فرزندان ما که نمی توانند چون فرزند ما هستند با همه موقعیت ها خداحافظی کنند. نگاه شما به این موضوع چیست؟ فکر می کنید تبعیض منفی علیه فرزندان مقامات تا کجا باید ادامه داشته باشد؟آدم ها باید حواسشان باشد. بیشتر در دنیای سیاست این اتفاق می افتد که کلماتی که استفاده می کنند، بخشی از جامعه را ناراحت نکند. شما نباید از کلماتی استفاده کنید که بار معنایی منفی نسبت به خانم ها به عنوان بخشی از جامعه، نسبت به نژادهای مختلف، نسبت به توانایی های مختلف که آدم ها دارند، ایجاد کند. عبارت «ژن خوب» تعبیر خیلی غلط و خیلی بدی بود. از نظر سیاسی حتی اگر آدمی به این اعتقاد داشته باشد (که البته به نظر من غلط است که اعتقاد داشته باشد) نباید این کلمه را بگوید چون این کلمه توهین آمیز است و مفهوم بسط داده شده آن می شود ژن برتر و نژادپرستی. یعنی اصلا نباید این حرف را زد، حرف بدی است به خودی خود.واقعیت این است که در ایران سیستم شایسته پروری نیست. از این آدم هایی که تعدادشان خیلی زیاد است، در تلگرام دست به دست می شود، پسر فلانی، خواهرزاده فلانی، برادرزاده فلانی در فلان پست قرار گرفته، بدیهی نیست که اینها برای آن جایگاهی که رفتند ناشایست باشند ولی مشخص است دلیل رفتن آنها به احتمال زیاد، موقعیت خانوادگی آنهاست. خودم سعی کردم اگر مثل مثلا کنگره اول حزب اتحاد، موقعیتی بوده که به واسطه موقعیت خانوادگی ام در آن شانسی دارم، حتما با معیارهای خودم هم، خودم را برای آن جایگاه شایسته بدانم. می دانم البته این هم نابرابری است. یعنی ادمی که در موقعیت من نباشد نمی تواند اینقدر در برج عاج بنشید و خودش در مورد خودش فکر کند که آیا شایسته فلان جا هست یا نه و خودش تصمیم بگیرد که بله من شایسته هم هستم و به آنجا برود! قبول دارم که همه اینها ناعادلانه و خیلی هم بد است. در حالت ایده آل هیچ کدام از اینها نباید وجود داشته باشد ولی واقعیت است. پس حداقل کاری که آدمی در موقعیت من باید بکند این است که منصفانه، فکر کند تا چه حد لیاقت آن جایگاه را دارد.البته در بحث مالی به شدت حساس هستم و اصلا ورود نمی کنم. یعنی حتی اگر حس کنم که ممکن است مدیرعامل خوبی برای فلان بخش شستا باشم، مطمئنا هیچ وقت این را قبول نمی کنم. به خاطر اینکه این نابرابری خیلی نابرابری بزرگی است و خودش انواع دیگر نابرابری را بازتولید می کند. نابرابری فرزند کسی بودن و وابستگی خانوادگی به کسی داشتن، به خودی خود رفته رفته در نسل های بعدی خفیف خواهد شد. آن موقعیتی که آقای دکتر مطهری دارد، پسر ایشان ندارد یا نوه ایشان نخواهد داشت ولی بهره مندی مالی از این موقعیت باعث می شود که این نابرابری بازتولید شود چون ابزار دیگری علاوه بر خانواده به عنوان ابزار مالی به کمک فرد می آید که بتواند نابرابری را ادامه دهد. برای همین من در تجربه تقریبا ۳۰ ساله زندگی ام، موقعیت های اقتصادی زیادی بوده که در مقابل آن قرار گرفتم که حتی خودم را شایسته آن دیدم ولی مقاومت کردم و آن کار را قبول نکردم.لحن تندی که در جامعه نسبت به آقازاده ها ایجاد شده که توهین و طعنه های زیادی هم دارد، اولا کاملا در جامعه نابرابری که تعداد زیادی آدم ناشایست به واسطه مسائل خانوادگی خود توانستند به جایی برسند طبیعی است و ثانیا در بلندمدت عکس العمل خوبی است. خیلی خوب است که آقازاده ها مرتب توسط جامعه رسانه ها و افکار عمومی گزیده شوند. چون خود من، همیشه سعی کردم که به خودم یادآوری کنم که چقدر از موقعیتی که الان دارم به خاطر خانواده من است. وظیفه خودم می دانم که مدام برای خودم تکرار کنم که یک موقع یادم نرود به خاطر شایستگی خودم به اینجا رسیدم؛ سوای اینکه شایسته هستم یا نیستم. یعنی لازم است که بدانم که من این موقعیت را به واسطه موقعیت خانوادگی ام به دست می آورم هر چند خودم را برای آن شایسته می دانم. این گزیدن باعث می شود که این حس، زنده نگه داشته شود. این در بلندمدت خیلی اتفاق خوبی است.این ملاحظه را پدر و مادرتان مثلا در مناسبات خانوادگی، چه با شما چه با اطرافیان در این مدت داشتند و دارند؟ حساسیتی نسبت به پدیده «ژن خوب» داشتند یا بی تفاوت بودند؟نه، بی تفاوت نیستند. واقعا این حساسیت را روی هم رفته دارند. هیچ وقت شاید مستقیم آموزش داده نشدم که اینطور فکر کنم ولی طبیعتا درصد زیادی از این طرز فکر به خاطر تربیتی است که شدم. مادرم مشخصا مدام برای ما تکرار کرده که شما آدم های ویژه ای نیستید. آدمی که زحمت می کشد و تلاش می کند، آدم ویژه ای می شود. مرتب در گوشمان خواندند که یادمان باشد در این مسابقه دو و میدانی که ما به صورت نابرابر، در قسمت جلوتری از دیگران قرار گرفتیم، اگر یک بار هم قهرمان شدیم خیلی کار شاقی نکردیم. یعنی اینکه مثلا من به نسبت هم سن های خودم همیشه شغل داشتم، به این دلیل نبوده که من یک آدم فوق العاده شایسته بودم که روی زمین نماندم و من را روی هوا زدند. طبیعتا موقعیت خانوادگی من به من کمک کرده و باید این را بدانم. این دانستن، بهتر از ندانستن است.از مادرتان بیشتر بگویید. به این دلیل که مادرتان زیر نام آقای خاتمی چندان دیده نشده ما چیز زیادی از ایشان نمی دانیم یا زهره صادقی خودش چندان تمایلی به فعالیت های اجتماعی و سیاسی ندارد؟اینطور نیست که فعالیت نداشته باشند. مادرم در همان مجموعه پاستور دفتر داشتند.خواست خودشان بود؟بله. اگر اشتباه نکنم، چون کوچک بودم، حتی سربرگ دفتر همسر رئیس جمهور وجود داشت. ایشان حتی دیدارهای بین المللی داشتند.کارشان چه بود؟کار اصلی او این بود که نامه های مردمی که می آمد را بررسی و دسته بندی و رسیدگی می کرد. کارتابلش از نامه های مردمی پر بود. حالا یک سری درخواست کمک بود، یک سری هم بحث های اداری و این چیزها بود ولی در ساختمان قرمز مجموعه پاستور یک دفتر داشتند و کاملا فعالیت می کردند. حتی همان مقطع به همراه همسران اعضای کابینه یک موسسه خیریه تاسیس کردند؛ موسسه «به آفرین فردا» که هنوز هم از آن موقع این موسسه را دارند و فعال است. کارش هم توانمندسازی دختران بی بضاعت از نظر تحصیل است. بچه هایی که درس شان خوب بود را بورسیه می کردند در مدرسه و بعد در دانشگاه. تاسیس آن احتمالا برای سال ۷۸-۷۷ باید باشد. اسمش هم برگرفته از خیابان به آفرین بود که ستاد مرکزی سال ۷۶ بود. بنابراین فعالیت اجتماعی دارند. ایشان سفرهای خارجی به تنهایی انجام دادند، به مالزی و چند کشور دیگر رفتند.از نظر تحصیلات چطور؟تحصیلات ایشان دیپلم بود. مثل هم نسلان خودشان که کمتر تحصیلات دانشگاهی داشتند. البته اینکه از خانواده سنتی بودند، احتمالا موثر بوده در اینکه تحصیلات دانشگاهی نداشتند چون ایشان بالاخره روحانی زاده بودند و هر دو طرفشان همه مرجع و روحانی بودند. مادرم متولد ۲۹ است. سال ۴۷ در موقعیت دانشگاه رفتن بود. درسش هم خوب بوده اما خیلی طبیعی است که یک دختر در آن دوره از خانواده مذهبی، این محیط برایش فراهم نباشد که بتواند تحصیلات دانشگاهی داشته باشد.اینکه می گویید سیاسی نبودند یعنی هنوز هم نگاه سیاسی ندارند؟منظورم این است که کنشگر سیاسی هیچ وقت نبودند وگرنه نگاه سیاسی دارند. اخبار را خیلی جدی دنبال می کنند. روزنامه ها را خیلی جدی می خوانند اما هیچ وقت عضو حزبی نبودند. حتی در ستاد انتخاباتی سال ۷۶ پدرم، خواهر بزرگ من فعال بود ولی مادرم هیچ وقت در ستادها هم حضور نداشت ولی فهم و دید سیاسی دارند.اما همانطور که گفتم مادرم سیاسی نیست. مهم ترین مخالف فعالیت سیاسی من و حتی تغییر رشته من از علوم فنی و ریاضی به سمت علوم انسانی، مادرم بود. می گفت ما یک سیاستمدار در خانواده مان داریم برای هفت پشتمان بس است.قبلا هم گفته بودید که حتی مخالف کاندیواتوری آقای خاتمی هم بودند ...بله، خیلی مخالف بودند. البته آن دو دوره که من خیلی کم سن بودم ولی سال ۸۸ که بحث کاندیداتوری دوباره مطرح شدما همه به شدت مخالف بودیم و نزدیک به یک ماهی که کاندیدا بودند یعنی از بهمن که اعلام کاندیداتوری کردند تا اسفند که مهندس موسوی آمد و انصراف دادند، واقعا خیلی روزهای بدی بود. یعنی از نظر روحی خانواده ما خیلی در فشار بود. واقعا هیچ کدام دوست نداشتیم که این اتفاق بیفتد چون آن هشت سال خیلی تجربه تلخی بود. ممکن است از بیرون خیلی تجربه خوشایندی باشد ولی واقعا تجربه آزاردهنده ای بود. فضای عصبی که حاکم می شد، تنش هایی که وجود داشت، طبیعتا در خانه می آمدند.چرا انقدر هشت سال دوره اصلاحات برایتان تلخ است؟من پدرم را تقریبا نمی دیدم. گاهی می شد یک هفته تا جمعه بعد او را نبینم. برای همین در آن مدت، اتفاقا رابطه عاطفی خیلی عمیقی هم نتوانسته بودم با پدرم برقرار کنم، برای اینکه هم را نمی دیدیم و ارتباطی نمی توانستیم داشته باشیم. من ۹ سالم بود که ریاست جمهوری بابا شروع شد و ۱۷ سالم بود که تمام شد. درست در دوره بلوغ و نوجوانی ام بود.البته بعدش خیلی رابطه ما عمیق شد. در خانه فقط من و مادرم بودیم. علاقه مندی های سیاسی من هم بود، می توانستیم با هم دیالوگ برقرار کنیم. اینها مسائل عاطفی است که از منظر یک فرزند می دیدم ولی اعصاب خردی ها، کمردردها و خیلی چیزهایی که نمی شود گفت از آن ایام روزهای تلخی در ذهن من ساخته.یادتان هست که سخت ترین یا تلخ ترین خاطره آن دوره که در خانه شما خیلی ظهور و بروز داشت، چه بود؟چند موردش خیلی بد بود. یک اتفاق که سیاسی هم نبود ولی واقعا خیلی بد بود، زلزله بم بود. فکر کنم جمعه هم بود، روزی که زلزله بم آمد. صبح خیلی زود، ساعت حدود ۶ صبح، ما با تلفنی که آقای موسوی لاری زده بود و می گفت که زلزله آمده از خواب بیدار شدیم. از نظر سیاسی هم، انتخابات مجلس هفتم واقعا دوره سختی بود یعنی یادآوری آن دوره هم برای من تلخ است.چه بخشی از انتخابات مجلس هفتم برایتان تلخ تر است؟ترجیح می دهم خیلی در مورد آن صحبت نکنم در این مقطع به خاطر اینکه حساسیت هایی را برخواهد انگیخت. ممکن است الان به عنوان کنشگر سیاسی فکر کنم که سیدمحمد خاتمی در آن لحظه کار درستی نکرده ولی به عنوان پدرم می گویم که در آن مقطع خیلی تنها شده بود.منظورتان فشار سیاسی دو طرف بود؟بله، واقعا تنها شده بود. هر چند به عنوان یک سیاستمداری که رابطه پدر فرزندی را کنار می گذارد، ممکن است که بگویم رییس جمهور خیلی بهتر از این می توانست عمل کند یا می توانست جور دیگر برخورد کند یا اینکه نه ولی می خواهم بگویم متعصبانه برخورد نمی کنم که بگویم وای چقدر پدرم مظلوم بود و تنها مانده بود. شاید حقش بود به عنوان یک فعال سیاسی. یک فعال سیاسی ممکن است اشتباهاتی کند که منزوی شود ولی به عنوان فرزند که حالت عاطفی داشت واقعا دوره سختی بود.اتفاق می افتاد که منتقد تصمیمات ایشان در مقام رییس جمهور باشید؟چرا، خیلی وقت ها می شد. این قضیه خاص را واقعا الان یادم نیست ولی موارد بسیار زیادی بوده که اینطور می شد. اتفاقا این فضا همیشه در خانه بود. من که خیلی کوچک بودم. در حدی نبودم که بخواهم اظهار نظر کنم در مورد مسائل ولی انتقاد خواهرهایم و مادرم به ایشان وجود داشت.آقای خاتمی به این انتقادات گوش می داد؟بله. البته لزوما گوش دادن به معنای پذیرفتن و انجام دادن نبود. به هر حال ایشان مشاوران حرفه ای تری داشتند که احتمالا حرف آنها را بیشتر می پذیرفتند. درستش هم همین است. اما نقدها را می شنید. کلا این ویژگی را دارد. اصلا یکی از مهم ترین ویژگی هایش که شاید ویژگی خاصی هم باشد، مشورت پذیری اوست. اتفاقا ممکن است بعضی ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
ماهنامه همشهری 24: این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی ن ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «سروش صحت» و «جواد عزتی»، دوست داشتنی های کم پیدا  

درخواست حذف این مطلب
این گفت و گو 24 ساعت مانده به تحویل سال جدید انجام شد. یک روز مانده به پایان سالی که جواد عزتی در نیمه های آن مشغول «ماجرای نیمروز» بود و اواخر سال، بعد از اکران فیلم در روزهای جشنواره و سینماها، برای بازی در نقش «صادق»، حسابی تحسین شد. دو روز قبل از این گفت و گو هم بازی عزتی در «اکسیدان» حامد محمدی به پایان رسیده بود و عزتی سرش را تراشیده بود تا دو ساعت بعد از این گفت و گو به دفتر ابوالحسن داوودی برود تا ایمان امیدواری مقدمات گریمش برای بازی در فیلم «هزارپا» را طراحی کند. این حضورهای متعدد در سینما و درخشیدن در «ماجرای نیمروز» بهانه ای شد که سروش صحت در روزهای شلوغ فیلمبرداری فصل دوم سریال «لیسانسه ها»، رو به روی او بنشیند و از فیلم مهدویان و کارنامه بازیگری عزتی بپرسد.شاید باور نکنید اما با این که هر دو سابقه سریال ها و فیلم های متعدد کمدی دارند و صحت هم چند سریال طنز ساخته است، اما هیچ وقت همکار نبوده اند. با این حال، در طول گفت و گوی جدی و دو ساعته آنها بارها صدای قهقهه شان بلند شد و حاصلش شد این گفت و گویی که می خوانید. گفت و گویی که عزتی جا به جا وسطش به صحت می گفت: «جواب اینو بعدا به خودت می گم». و باعث شد صحت بگوید: «اول مصاحبه باید بنویسم پنجاه تا چیز هست که جواد می گوید بعدا به خودت می گویم، اما اگر در مصاحبه می آمد خیلی جذاب تر می شد».تو متولد چه سالی هستی؟1360.یعنی وقایع «ماجرای نیمروز» در سالی اتفاق می افتد که تو تازه آن سال به دنیا آمدی. هیچ خاطره ای از آن سال ها داری؟ برای این که با فضای آن سال ها آشنا شوی، تو و گروه و آقای مهدویان چه کارهایی کردید؟ آنهایی که همسن من هستند، آن فضا و آن جنس آدم ها، نوع بیان، نگاهشان و... را حس کرده اند. ولی تو آن سال تازه به دنیا آمده ای.ولی به نظرم جنس آدم ها و روابطشان تا ده سال تکان نخورد.اصولا کاری کردی که سال های دهه 60 را بیشتر بشناسی؟مخصوص این کار نه، اما اصولا چون آن سال ها را خیلی دوست داشتم، هر مستندی که درباره آن موقع ساخته شده، همیشه دنبال کرده ام. من آن دوره را به خاطر جنس مردمش دوست دارم. همه چیز خیلی صادقانه بود.و فضای سیاسی آن سال ها را هم می شناختی؟نه. سر صحنه درباره این چیزها ساعت ها حرف می زدیم. دوستان و رفقایی در جمع بودند که آشنا بودند. خود مهدویان هم آشنا بود. خیلی تحقیق کرده بود و ما هم خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا درباره خیلی سوال هایی که شاید به ذهن مردم هم برسد، بحث کردیم.کتابی هم خواندی؟ فیلمی دیدی؟مخصوص این کار نه.اصولا کتاب می خوانی؟ فیلم می بینی؟ در زندگی جز بازیگری چه کار می کنی؟فیلم می بینم اما متاسفانه کتاب کم می خوانم. ولی خیلی اخباری ام، روزنامه ای ام.کمی دقیق تر بگو کدام اخبار و فیلم ها و روزنامه ها؟ هر کدام را که دوست داری بگو، چون بعد از این فیلم نمی شود با تو شوخی کرد. مجبورم با ترس و لرز بپرسم [می خندد]![می خندد] اولا که همه فیلم ها را می بینم. مخصوصا بدها را. بدها را حتی گاهی دوباره می بینم که آن کارها را نکنم. چون اصولا سینما برایم جدی است. پشت صحنه هم این جوری ام که حواسم به جایگیری صدابردار هم هست، چه برسد به صحنه و دکوپاژ و چیزهای دیگر. امکان ندارد که سوالی برایم پیش بیاید و نپرسم. حواسم به همه چیز هست.و فیلم های خارجی هم همین طور؟بله. درباره خارجی ها، مخصوصا سریال ها، الان یکی- دو سال متمرکز روی فرمول نوشتنشان هستم. دلم می خواهد بفهمم چرا آنها از ما جلوترند.به نظرت چرا جلوترند؟برای این که با تلویزیون ما برخورد نکرده اند [می خندد] و طرفشان تلویزیون ما نیست! مهم ترین نکته اش همین است که برخورد عجله ای ندارند. راحت از انتها شروع می کنند می آیند اول، بعد از ابتدا شروع می کنند می روند آخر. به نظرم خیلی کار جذابی است. البته آنها هم مثل ما سریال های روزپخش دارند ولی آنها حتی در کار کردن روزپخش ها هم جلوتر از ما هستند. شاید چون نقشه معلوم تری از ما دارند. شرایط دست ما را برای کار هنری باز نمی گذارد. اما در سینما برعکس است. به نظرم در سینما چیزی کمتر از دیگران نداریم. سینمای باشکوهی داریم که قدرش را هم نمی دانیم. اصولا زیادی می زنیم توی سر مال.تو «ایستاده در غبار» را هم دیده بودی قبل از شروع «ماجرای نیمروز»؟آره مستند «آخرین روزهای زمستان» را هم دیده بودم.پس آقای مهدویان را کاملا می شناختی.آره. البته به واسطه همین دو کار. کارهای قبلی اش و کاراکتر خودش را بعدها شناختم. با آقای رضوی کار کرده بودم اما با آقای مهدویان اصلا برخورد هم نداشتم.چطوری انتخاب شدی؟به من فیلمنامه را دادند، خواندم و نقشم را دوست نداشتم. کلی هم به آقای مهدویان غر زدم.مگر می شود این نقش را دوست نداشته باشی؟بعدها خیلی اتفاق های دیگر افتاد اما خودم اعتقاد داشتم برخوردشان با نقشی که من بازی کردم، در فیلمنامه اولیه که بعدا خیلی اصلاح شد، درست نبود. یعنی آدم ها هنوز رنگ نگرفته بودند.ولی در فیلم ادم ها به شدت رنگ دارند.برای این که بعدا خیلی درباره اش حرف زدیم. اتفاقا بیشترین چیزی که ما را به وجود آورده بود، این بود که آدم های فیلم با همدیگر فرق می کنند. پنج نفر آدم هستند که کارشان یکی است ولی همه شان با هم فرق می کنند. این اتفاق در روزهای فیلمبرداری ما را خیلی به وجد آورد. ولی روزهای اول که فیلمنامه را خواندم، حتی گفتم نمی آیم.یعنی فیلمنامه با اجرا فرق داشت؟نه، زیاد فرق نداشت چون کلیتش معلوم بود. خود سکانس ها دوباره جداجدا نوشته شد.و تو با وجود این که آن مستند و «ایستاده در غبار» را دیده بودی، باز هم گفتی نمی آیم. برایت مهم نبود که کارگردان کارها این فیلم را می سازد؟در اینجور چیزها نمی دانم چرا اینکار را با خودم می کنم ولی در دو- سه سال گذشته همه اش سعی کرده ام در آن مسیری بمانم که به نظرم باید بروم. سراغ این هم می رویم. الان بگو چطوری توانستند متقاعدت کنند که این کار را بکنی؟ گفتند پولش را می دهیم [می خندد]؟!آقای مهدویان حرفم را قبول کرد. ما دو تا کاراکتر داشتیم که من و آقای حجازی فر نقش هایشان را بازی می کردیم. احمد مهران فر به خاطر این کاراکترها می رفت جبهه و آنها را با خودش می آورد تهران. اولین چیزی که من گفتم دوستش ندارم این بود که شما دو نفر را از جبهه بر می دارید و می آورید اینجا و ما هیچ تفاوتی بین آنها نمی بینیم. یعنی آدم ها همان شکلی حرف می زنند و این دو نفر هم می آیند در جلسات. می نشینند و مثل بقیه هستند. پس چه تاثیری دارند؟ اما الان در فیلم متفاوت هستند.بله. الان شما سنگینی این ور را حس می کنید. یعنی حس می کنید که وجود اینها تلاطمی به وجود آورده است. ولی در فیلمنامه اولیه من این موضوع را حس نکردم و بیشترین ایرادم هم همین بود. گفتم به نظرم این آدم مثل بقیه است، بیخودی شما وسطش رفته اید یک نفر را از جبهه برداشته اید آورده اید. من کاری به واقعیت تاریخی ندارم- واقعیت تاریخی اش شاید همین جوری بوده است- ولی شما دارید درامی می نویسید که باید تاثیر بگذارد.اصولا فیلم خیلی بر واقعیت های تاریخی استوار است؟خیلی. تقریبا همان چیزی است که اتفاق افتاده، غیر از کاراکترها. مثلا شخصیتی که من بازی می کنم ممکن است آدم شوخ طبع و بگوبخندی بوده است ولی من کاراکترش را این طوری دیدم.جایی خواندم که مابازای واقعی اش را هم بعد از فیلم جایی دیده ای. چه حسی داشتی؟ایشان را در اکران جشنواره دیدم. خیلی جذاب بود که ببینم چه جور آدمی است و چه شکلی است ولی می دانستم که کاراکترش با کاراکتری که من بازی کرده ام، فرق دارد. ایشان آدم شوخ طبع و مهربانی بود. از نظر هیکلی چی؟نه، زیاد با من متفاوت نبود. البته از من لاغرتر بود.ولی چه آدم تیزهوشی بوده. الان هم که می دیدیش همین حس را داشتی؟آره، اصلا شب باحالی بود. چون ما هم نمی دانستیم که قرار است بیایند. یک دفعه دیدیم دو تا از کاراکترهایی که نقش هایشان را بازی کردیم، یعنی کاراکتر من و کاراکتر هادی حجازی فر، آنجا هستند.برای نزدیک شدن به نقش چه کارهایی کردید؟ روش کار آقای مهدویان چطوری است؟بزرگ ترین حسن و هوشمندی ای که آقای مهدویان دارد، این است که خوب گوش می کند. یعنی حرف ها را می شنود، جمع بندی می کند و نظر آخر را می دهد. خودم هم فکر نمی کردم حالا که دارم به ش این غرها را می زنم، گوش کند و فردایش دوباره به من زنگ بزند، درباره اش حرف بزند و قبول کند. چون این یک فیلمنامه کامل بود. موقعی که من به گروه پیوستم، بقیه انتخاب شده بودند. طبیعتا می توانست بگوید این آدم نه، یکی دیگر. ولی ایستاد، حرف های من را گوش داد و یک هفته بعد گفت با حرف هایت موافقم.با هم کار گروهی انجام می دادی؟خیلی درباره اش حرف می زدیم، سکانس به سکانس.و دورخوانی هم داشتید؟ پنج نفری با هم تمرین می کردید؟سیستم خودم شخصا این طوری است که هیچ وقت شب به شب سکانس ها را نمی خوانم. به دستیارها هم می گویم لطفا برایم اس ام اس نکنید. فیلمنامه را سر گریم هم نمی خوانم، تا وقتی که می آیم سر صحنه.همیشه این جوری هستی؟ که تر و تازه باشد؟همیشه، می گوید همان لحظه برخورد می کنم با سکانس. ولی وقتی می آمدیم سر سکانس، اول یک دورخوانی می کردیم و بعد شروع می کردیم به حرف زدن.ببین یک دور فیلمنامه را خوانده بودی ولی الان دیگر نمی خوانی.بله، اصولا این جوری است که یک بار می خوانم. خواندنم هم طول می کشد. مثلا یک فیلم سینمایی را در هفت- هشت ساعت می خوانم.چرا؟مکث می کنم رویش. گاهی هم یادداشت بر می دارم.خیلی شبیه شخصیتی هستی که بازی کرده ای. همه چیز یادت می ماند، سر صحنه هم که حواست به همه چیز هست. [می خندد] پروسه خواندن اولم طولانی است ولی دیگر تا آخر فیلم نمی خوانم. در «ماجرای نیمروز» خیلی درباره اش حرف می زدیم. طبیعتا ابراهیم امینی عزیز [نویسنده و بازی گردان فیلم] هم سر صحنه بود و سکانس ها را تصحیح می کرد و دوباره می نوشت. خدا را شکر آن قدر انعطاف پذیر بودند که در دورخوانی ها دیالوگ های سکانس را عوض می کردند.نویسنده سر صحنه حاضر بود و حاضر به تغییر هم بود؟در همه سکانس ها حاضر بود. پلان به پلان. در پلان های عبوری هم نویسنده بود! خیلی اتفاق جذابی بود.چقدر پیش آمد که متن سکانس همان جا عوض شود؟من این جوری ام که اگر سکانسی موقع اجرا هیچ تغییری نسبت به فیلمنامه نکند، حس می کنم هیچ کاری نکرده ایم. حالم بد می شود. حتما باید یک بحثی بیندازم و یک کاری کنیم. اینجا در سکانس های تو این اتفاق بیشتر افتاد؟در همه سکانس ها این اتفاق می افتاد. در سکانس های من بیشتر. البته مهدویان می گوید غرغرو نیستی ولی خودم می دانم که هستم.کمی هم درباره روش کار آقای مهدویان با بازیگران برایمان بگو.ما بیشتر قبلش به یک نتیجه ای درباره بازی ها و نقش ها می رسیدیم.این سوال را از این جهت می پرسم، که حسین مهدویان نوع جدیدی از فیلمسازی را در سینمای ایران آورده. با آن مستند، «ایستاده در غبار» و همین فیلم. به خاطر همین خیلی جالب است که بدانیم روش کارش چطوری است؟ چطوری به شخصیت ها نزدیک می شود؟هرچه بود، از قبلش حرف می زدیم. قبلش به کاراکترها می رسیدیم و سر صحنه خیلی به ما اعتماد می کرد.سر صحنه با دکوپاژ کامل می آمد؟بله. سر صحنه هم تغییراتی می دهد. یک هندی کم بانمک دارد که با آن اتود می زند.خوش اخلاق است یا بداخلاق؟خیلی خوش اخلاق است.و بعد تمرین را انجام می دهید و فیکس می کنید و...بله. ما دکوپاژ را می دانستیم اما لنزها چون همه اش تله بود، خیلی وقت ها خیلی از ما بازیگرهای حاضر در صحنه که فکر می کردیم الان توی قاب هستیم، درواقع نبودیم! مثلا صحنه ای که الان در فیلم کلوزآپ است اما ما چهارنفر دورش داشتیم بازی می کردیم. این اتفاق خیلی می افتاد. یعنی ما سکانس را کلا بازی می کردیم ولی مهدویان انتخاب می کرد که چی را بگیرد.وقتی فیلم را دیدی، دوستش داشتی؟[مکث می کند] آره، دوست داشتم.ولی مثل این که مشکلاتی هم با آن داشتی...نه. یک سری بحث دراماتیکی قبل از فیلمبرداری با آقای مهدویان داشتم. وقتی اولین بار فیلم را در دفتر آقای رضوی دیدم، با آقای مهدویان بحث کردیم. به نظر من این اتفاقات علامت خوب بودن فیلم است. آدم یک کار خوب که می بیند هی دوست دارد دوباره سر و شکلش را سمباده بزند. خیلی کار شجاعانه و متهورانه ای است که ما وارد زندگی خصوصی این پنج تا نمی شویم. فقط با زندگی کاری شان سر و کار داریم. در زندگی کاری خیلی ریسکی است که آدم بتواند این پنج تا را دوست داشته باشد. اینها پنج تا آدمند که خشونت مستقیم یا غیرمستقیم جزئی از کارشان است و معمولا برای نمایش وجه دوست داشتنی یا انسانی این آدم ها می روند سراغ روابط خانوادگی شان. درحالی که «ماجرای نیمروز» این کار را نمی کند. شخصیت پردازی ای که فیلم می کند کار خیلی سختی است.ما خودمان خیلی از این به وجود آمدیم. هر روز می گفتیم چقدر جالب است که این قدر با هم متفاوتیم و این قدر شبیه هم نیستیم. این اتفاق خیلی به ندرت می افتد که شما سر صحنه حس کنید دیالوگی که من می توانم بگویم، تو نمی توانی بگویی. شغلمان یکی است و یک جا داریم درباره یک چیز حرف می زنیم اما دیالوگی که من دارم می گویم، کسی دیگری نمی تواند بگوید. خیلی جذاب است. زیاد تمرین می کردید؟نه. زیاد نبود ولی تمرین می کردیم. انگار زود به کاراکترها رسیدیم.اگر زیاد تمرین نمی کنید چطوری مهدویان به این نوع بازی گرفتن می رسد؟قبلش حرف می زدیم.آخر با حرف مگر می شود؟بله. آن چیزهایی که روزهای اول بازیگری به آدم می گویند اینجا ما واقعا باهاش سر و کار داشتیم و انجامش می دادیم. مثلا این که این کاراکتر در این اتفاق چطوری عکس العمل نشان می دهد؟تعداد برداشت ها زیاد بود یا کم؟کم بود.سر صحنه شما پنج تا ارتباطتان با هم چطوری بود؟ما خیلی رفیق بودیم. جزو معدود کارهایی است که تا این لحظه که کار تمام شده، تقریبا هر روز حداقل با یکی از بچه ها تماس داشتم و گپ و گفت کرده ایم.درباره شما پنج تا یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ مهرداد صدیقیان کمی با آن چهار نفر دیگر متفاوت بود. تعمدی بود؟ و حواستان به این هم بود؟بله. متفاوت بود و چند دلیل داشت. یکی این که آدم های دیگر واقعی بودند و او واقعی نبود. او از ذهن نویسنده آمده بود. یکی دیگرش هم این بود که ماها آدم های کاربلدی بودیم که مهرداد آمده بود چیزی از آنها یادبگیرد. طبیعتا هنوز رفتارش مثل اینها نشده بود. حتی تیپ و قیافه اش هم کمی متفاوت بود. هنوز شبیه اینها نشده بود. داشت می آموخت.انگار دهه هفتادی باشد.شاید. قرار بود خام باشد.من در طول فیلم می گفتم این نکند یک جایی خرابکاری کند و از پس چیزی برنیاید.دقیقا. چیزی که برای من جالب بود این بود که به همه اینها از همان روز اول رسیدیم. یعنی گفتیم که خوب است در این سکانس این حس به تماشاچی منتقل شود. یا سر آن دختر بالاخره گافی می دهد. دقیقا این حس بود. خود مهدویان هم می خواست که همین حس منتقل شود.پس گریم و لباسش هم تعمدی بوده که این حس نگرانی را تقویت کند. جالب است که همه شماها به ش اعتماد داشتید. حتی کاراکتری که تو نقشش را بازی می کردی، اعتماد کرد بهش.آره. البته جاهایی قرار بود کمی از طرف صادق به ش ناملایماتی بشود اما چون کشدار می شد سمتش نرفتیم. حتی جایی که هادی حجازی فر به ش می گوید «به مشکل اخلاق خوردی که می خوای بیای عملیات؟» قرار بود از طرف من حرف هایی به او زده شود. چون اصولا کاراکتر من به همه شک داشت. در فیلم هم هست که می گوید من برای خودم هم بپا گذاشتم!تفاوت شخصیت پردازی این پنجه آدم خیلی جذاب است.خود فضای آن دوران هم خیلی کمک کرد. در فضای آن دوران، آدم ها پر از عقیده های مختلف بودند. یعنی خط های فکری مختلف داشتند. حتی اگر در یک جا کار می کردند و هدفشان یکی بود. شاید فضای آن دوران خیلی کمک کرد که ماها بتوانیم این آدم ها را این قدر از همدیگر تمیز بدهیم. رفقایی هم از آن دوره بودند که ما سر صحنه داشتیمشان.چقدر و چطوری راهنمایی می کردند؟آقای اصفهانی، مشاور فیلمنامه در همه سکانس ها بودند و درباره همه چیز حرف می زدیم. مثلا می گفتیم چرا پیشنهاد می کنید این جمله از دهان ما بیرون نیاید؟ چرا پیشنهاد می کنید این جوری باشد یا نه.روی چه چیزهایی نظر می داد ...

ادامه مطلب  

هم کیهان مخالف انتشار “آقای نخست وزیر” بود هم شرق/ مستندساز باید جگر داشته باشد/ برای “کالای کشتار” از وزارت صنعت تذکر گرفتیم/ کار جدیدم در?  

درخواست حذف این مطلب
گفتگوی صمیمانه ما با محمدرضا امامقلی فقط دو ساعت طول کشید اما وقت خداحافظی انگار سالها بود او را می شناختیم، طولانی بودن راه آن هم در شب تاسوعا می ارزید به گفتگو با کارگردانی که ویژگی برجسته مستندهایش، روایت داستان اعتماد به شمر های زمان است. به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ۸دی؛ ساعت ۴ روز جمعه بود که پیامی برایم آمد: ” مشتاق دیداریم برادر، الوعده وفا “، آقای امامقلی بود، آمده بود لنگرود برای ایام محرم، اصالتا لنگرودی نیست اما به قول خودش از یکی پرسیدند اهل کجایی؟ گفت هنوز زن نگرفته ام. دو ساعتی طول می کشید تا به محل قرار برسیم، وقتی از طولانی بودن راه خبردار شد گفت: ” اوووف، آقا بیخیال برو به عزاداریت برس، من اگه تونستم خودم بیام هماهنگ میکنم باهات، چه کاریه آخه، شب تاسوعا این همه راه بیای، من راضی نیستم اصلا…” آدم تازه مشهور شده و این همه صمیمیت و فهم و شعور عجیب بود، و باعث می شد تلخی سختی این همه راه آن هم در شب تاسوعا را نادیده بگیرم، و وقتی گفتگویم به عنوان خبرنگار ۸دی با او به پایان رسید، خداحافظی نکرده دلمان برایش تنگ شد، انگار سالها بود او را می شناختیم.خبرنگار ۸دی: هنر را برای هنر بودنش دوست دارید یا هدف دیگری را در این عرصه دنبال می کنید؟ هنر برای هنر که تعریفش را اساتید و حضرات ارائه داده اند که چرا هنر برای هنر، ولی خب نه، آمدن ما در عرصه هنر به خاطر خود هنر نبود، به قول معروف کشیده شدیم در این راه، خب خود فلسفه شکل گیری سفیر مشخص است، که از چه سالی شروع شده، چرا شروع شده و از چه کاری شروع شده. بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه شریف بعد از اتفاقات سال ۸۸ جمع شدند دور همدیگر و یک ضعفی را در فضای رسانه ای کشور احساس کردند که این خلا باید پر می شد، چون ما خیلی آسیب دیدیم در آن فضا، مخصوصا در برهه ۸۸، بچه ها جمع شدند، یک حلقه اصلی برای اتاق فکر تشکیل دادند که اولین کارشان هم شد ” یزدان تفنگ ندارد” و کم کم تیم و حلقه اصلی سفیر فیلم شکل گرفت، در ابتدا ۹۰ درصد بچه های سفیر را دانشجوهای شریف تشکیل می دادند، بعدش بچه های دانشکده صدا و سیما هم اضافه شدند، البته الان از اقصا نقاط کشور هستند در سفیر فیلم و از انحصار بچه های شریف درآمده است (با لبخند). عموما هم بچه ها، توّاب هستند، من به شوخی اسم خودمان را گذاشته ام ” توّاب “، یعنی از رشته های فنی و مهندسی تغییر رشته داده و آمده ایم به سمت علوم انسانی، رشته هایی مثل ارتباطات، مدیریت رسانه، سینما، یا مدیریت و گرایش های مختلف آن در ارشد، من هم از این قاعده مستثنی نبودم، در یک برهه ای احساس کردیم رسانه خط مقدم جبهه است و باید برویم و کار کنیم، فارغ از همه ی بحث های شعاری واقعا احساس کردیم باید کاری انجام بشود، بعد هم کلا تغییر رشته دادم، رفتم ارتباطات و دانشکده صدا و سیما. این را هم بگویم، هنر برای هنر، هیچ فرقی با مکانیک برای مکانیک ندارد، هیچ فرقی با برق برای برق ندارد، در واقع علت اینکه یک عده ای مهاجرت کردند از رشته های فنی مهندسی به رشته های علوم انسانی تا علم تاثیرگذاری را یاد بگیرند، نشات گرفته از این است که دنبال یک رسانه بودند برای رساندن حرفشان، برای فرستادن پیامشان، در واقع یک حرفی وجود داشت که باید گفته می شد و این امروزه در قالب هنر می گنجید، حالا الان که آمدیم مستند بسازیم، شاید فردا زمینه کار در رسانه فرق کند، ولی به نظر می رسد که روز به روز نقش رسانه پررنگ تر می شود و باید در این عرصه بیشتر کار کرد.خبرنگار ۸دی: آرزوی شما در عرصه هنر چیست؟ مثلا دوست دارید جایزه بهترین کارگردانی فجر را بگیرید یا اسکار بگیرید؟ در سیر و سلوک کار هنری خیلی سخت است که یک نفر بگوید جشنواره اصلا برایم مهم نیست، مگر اینکه خیلی تقوای زیادی داشته باشد و خیلی خودساخته باشد، اصلا به نظرم یک مرحله است، چون یک بخش مهمی از کار هنری و رسانه ای دیده شدن است، این دیده شدن هم الان خواه ناخواه، درست یا غلط، در جشنواره ها اتفاق می افتد، بنابراین به نظرم جشنواره یک بخشی از کار است، بخشی از سلوک فرد است، اما گیر کردن در جشنواره خیلی مضر است یا ساختن کار برای جشنواره خیلی مشکل دارد، ولی اگر از جشنواره استفاده کنید برای بیشتر دیده شدن به نظرم مشکلی ندارد، یعنی جشنواره شرکت کردن بخشی از کار است. مثلا همین ” آقای نخست وزیر” مغضوب جشنواره های مختلف بود، از عمار گرفته که سوپر حزب اللهی ترین جشنواره است، تا جشنواره حقیقت که برای مرکز گسترش است، حالا دیگر فجر بماند که چگونه با ما رفتار کردند، علت اصلی اش هم این بود که کلا کارهای مسئله محور، عموما هم کارهای سیاسی مورد توجه حضرات قرار نمی گیرد، این انتقاد به جشنواره عمار هم وارد است، یعنی این ها فقط در قشر تحت پوشش فرق دارند، وگرنه هیچکدام غیر خودشان را تاب نمی آورند، به همین جهات سیاسی ما مغضوب هر دو جشنواره بودیم، ولی در عین حال یکی از پرفروش ترین محصولات مستند سال ۹۵ و ۹۶ بود، و یکی از پرفروش ترین مستند ها در سینما مارکت بود، فکر کنم که اولین مستند بچه های جبهه انقلاب بود که در سینما ها اکران شد، یعنی گروه هنر و تجربه پذیرفت که در سینما ها اکران بشود. این را هم بگویم خیلی متکی به آرزو نیستم، شاید بگوییم آرمان خیلی بهتر باشد، نقطه ی ایده آلی که تصور می کنم این است که بتوانم یک سری کار بسازیم که یک مرتبه بتوانیم ارتقا بدهیم یک چیزی را مثل بصیرت، آگاهی یا دانش عمومی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، و به نظرم این در یک سیرورتی شکل می گیرد و این گونه نیست که بگویم اسکار را بگیرم به نتیجه رسیده ام، انگار که بگوییم آقا طلای المپیک اگر گرفتیم و گذاشتیم در کلکسیونمان دیگر تمام است، نه، واقعا هیچ وقت اینگونه وضعیت را تعریف نکرده ام برای خودم، راستش را بخواهید اصلا فکر نکرده ام که نقطه نهایتش کجاست، اینکه چه نباید بشوم را فکر کرده ام، اما اینکه دقیقا باید چه بشوم را فکر نکرده ام، البته به سمت آن چیزی که در لفظ انقلابی تعریف شده دارم حرکت می کنم. اولین چیزی که نباید باشم این است که جمود داشته باشم، اولین چیزی که نباید داشته باشم این است که یکجا بایستم، دیگر کار نسازم، آن چیزی که تا الان یادگرفته ام را استفاده نکنم، به نظرم مهمترین چیز همین است، یا اگر نکته ای یا حرفی راجع به یک مسئله دارم که با زدن آن حرف هرچند تلخ باشد و هرچند برای خودم ضرر داشته باشد، اتفاقی می افتد، آن حرف را نزنم، این را نمی خواهم باشم.خبرنگار ۸دی: یه مقدار راجع به “آقای نخست وزیر” برایمان صحبت کنید؟ از اینکه چطور شد این اییده به ذهنتان رسید و… سال ۹۵ بود که ایده اش داده شد، اینکه پیدا کنیم چه بخشی از تاریخ مغفول مانده است، آن بخشی هم که کمتر از همه بهش پرداخته شده بود بحث ملی شدن صنعت نفت بود، کلا هم تا اون موقع که ما کار را نساخته بودیم، این را مطمئنا می توانم بگویم که تنها روایت های موجود روایت بی بی سی و ” من و تو ” و ” voa ” بود و اصلا ما کارهای داخلی نداشتیم، فقط کارهای شبکه خبر بود که خیلی سطحی بود. راستش را بخواهی آمدیم فکر کردیم در قصّه مذاکرات چه کاری می توان کرد، یعنی ما از مسئله به رساندن پیام رسیدیم، خب بررسی کردیم و رسیدیم به بخش تاریخی مهمی که ما با آمریکایی ها تقابل داشتیم، تحقیقات را شروع کردیم و سعی کردیم همه ی کتاب های موجود را بخوانیم، به اتفاق آقای حبیبی که پژوهشگر کار بود کل کتاب هایی که در این زمینه موجود بود را جمع کردیم، و با افراد مختلفی هم چه جبهه ملی، چه نهضت آزادی ها، چه آنهایی که در دایره بچه های انقلاب تعریف می شوند مثل آقای موسی حقانی و غیره صحبت کردیم، کتاب هایشان را خواندیم، و نهایتا به این نتیجه رسیدیم که مدل روایت باید اینگونه باشد. خیلی به این فکر کردیم چگونه روایت کنیم که خیلی جذاب تر از این باشد، ولی یک نکته ای همیشه دست و پای ما را می بست، و آن هم اینکه مردم و خصوصا نسل های جدید هیچ ذهنیتی نسبت به مصدق و ملی شدن صنعت نفت نداشتند، هرجوری می خواستیم بچینیم که مثلا جزئیات بهتری گفته شود، یا مثلا در مدل روایت از آخر به اول روایت کنیم یا از وسط شروع کنیم، یک مدلی روایت می شد که حق مطلب ادا نمی شد، گفتیم اول یک کار معمولی ساخته شود و صفر تا صد ماجرا گفته شود، بعد می شود بیشتر به مقاطع مختلف آن پرداخت، خب حالا این روایتی که می بینید شده، هرچند که می شد خیلی بهتر از این کار بشود.خبرنگار ۸دی: روند تولید چطور بود؟ چه دردسرهایی داشت؟ ما از تیرماه ۹۴ تصویربرداری مان را شروع کردیم، که مصاحبه ها بود، بعد هم مرداد ماه ۹۵ رونمایی اش بود، یک سال مرحله تولید طول کشید، در واقع علت طول کشیدن مرحله تولید خود تولید و پس تولید کار نبود، یعنی ما مصاحبه ها را در یک برهه سه چهار ماهه گرفتیم، علت اصلی طول کشیدن کار جمع آوری آرشیو بود، که خیلی پیچیدگی های خاص خودش را داشت، خصوصا در آن برهه در رابطه با مصدق حساسیت های زیادی وجود داشت و همچنین داستان پر غصه آرشیو و و دسترسی به آن. من کفش پاره کردم برای گرفتن آرشیو، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، آرشیو مرکزی صدا و سیما، آرشیو روزنامه اطلاعات، آرشیو کیهان، و خیلی از جاهای دیگه که الان یادم نیست، تازه اینها فقط دولتی هایش است. ما خیلی رایزنی کردیم برای گرفتن چند عکس، مثلا روزنامه اطلاعات چهار پنج تا فریم عکس داشت که بدرد کار ما می خورد، اولا اینکه آرشیو آنها بسیار پراکنده بود، یعنی ما ساعت ها وقت می گذاشتیم تا یک عکس را پیدا کنیم، بعد هم که پیدا می کردیم باید توضیح می دادیم که چرا برای مصدق عکس می خواهیم، مورد سوم این بود که با یک هزینه های کذایی مواجه می شدیم که پرداخت کردنش خیلی مشکل بود، مثلا برای یک فریم عکس ۳۰ ، ۴۰ هزار تومان پول می خواستند، یک فریم عکسی که ما بعدا به برکت اینترنت پیدا کردیم. یا مثلا مرکز اسناد، مرکز اسناد جایی بود که ما دو ماه تمام منتظر ماندیم تا لیست عکسهایی که از آنها خواسته بودیم را به ما بدهند، یعنی خیلی از عکس ها اصلا در دسترس نبود، خیلی از آنهایی هم که در دسترس بود عموما مشکل داشت، بعد مثلا دو ماه بود ما یک لیست داده بودیم که این عکس ها را می خواهیم، دستگاه خراب شد و گفتند باید از چین قطعه بیاوریم، دو ماه رفتیم و آمدیم و آخر سر هم با همکاری در روابط عمومی مرکز اسناد توانستیم چند فریم عکس، آن هم از دادگاه مصدق پیدا کنیم. یک بخش هم صدا و سیما بود، من برای گرفتن آرشیو از صدا و سیما چند بار از قزوین (محل سکونت) مجبور شدم بروم آنجا و به در بسته خوردم، یعنی راهم نمی دادند در سازمان. اعجوبه اینها جایی بود که نمی توانم اسمش را بیاورم، زیر نظر ارشاد بود و خیلی فشل اداره می شد، هیچ لیستی از فیلمهای موجود ندارند که در اختیار مراجعه کننده قرار دهند، شما خودت باید یک لیستی تهیه کنید و بدید به آنها، آنها یک آقایی دارند می رود در انبار که در آن فیلمها به صورت نگاتیو در طبقات مختلف چیده شده است، او مثل کتابخانه دنبال فیلمها می گردد و می کشد بیرون فیلم مورد نظر شما را. خلاصه بعد از کلی رفت و آمد و مجوز گرفتن، به ما اجازه یادم هست ما منتظر جواب از این عزیزان بودیم که یکی از اقوام ما فوت کرد و ما آمدیم شمال، من تازه رسیده بودم که زنگ زدند و گفتند مجوز شما تایید شده و اگر همین امروز نرسی مجوز شما باطل می شود و باید بری و دو ماه دیگر بیایی، خلاصه ما رفتیم و فیلمها را گرفتیم، نکته جالب اینجاست، فیلمها اینقدر در نیامده بود، فاسد شده بود، یعنی فیلم را آوردیم داخل این دستگاه های مویلا، دیدیم که فیلم کلا قرمز شده یا قسمت هایی از رنگ فیلم از بین رفته است، فیلم های جالبی هم بود، خب حیفه، این فیلمها دارد از بین می رود، هیچکدامش هم دیجیتال نمی شود. ما وقتی اعتراض کردیم که چرا اینها را دیجیتال نمی کنید گفتند شما پولش را بیاور ما همه را دیجیتال می کنیم، گفتم دیجیتال کردن اینها ۴ میلیارد بیشتر خرج ندارد ولی خب…خبرنگار ۸دی: روند اکران چطور، خاطره ای دارید؟ در روند گرفتن مجوز اکران هم مشکلی نداشتیم، اما خب اولین اکران این اثر در کافه ” ایما” بود در تهران که از آن جلوگیری شد، ولی بعد از آن مشکلی برای اکران نداشتیم. البته صدا و سیما پیر ما را درآورد که کار را پخش کند، یک مشکل عمومی ما داریم در صدا و سیما که هنوز هم شورای بازبینی بر اساس یک سری از معیار های دهه شصتی آنجا را اداره می کنند، مثلا می گفتند ابراهیم یزدی در فیلم است فیلم نباید پخش شود، به اینکه ابراهیم یزدی بعد از این همه سال چه حرفهایی می زند توجه نمی کنند، و الان که ایشان فوت کرده حالا برخی می آیند و میگویند این راش ها را بده ما استفاده کنیم، که قطعا هم تاکنون آمده اند و بیشتر از این هم می آیند در آینده، خلاصه فقط شبکه مستند جسارت کرد و کار را پخش کرد.خبرنگار ۸دی: آیا به هدف خود از ساخت این مستند رسیدید؟ آره من فکر می کنم رسیدم، منتها ما یک مشکلی داریم، و آنها هم سیستم توزیع هست، ما تولید خوب در جبهه انقلاب داریم، مشکل اصلی در توزیع است، منظورم از توزیع البته شبکه نمایش خانگی یا vod نیست. کار به دست آن کسی که باید برسد متاسفانه نمی رسد، ما در تولید این کار تمام سعی خود را کردیم، اگر مشکلی وجود دارد در سیستم توزیع است، البته سینمای هنر و تجربه بخشی از این مشکل ما را حل کرد، یعنی آدمهایی که می رفتند سینمای هنر و تجربه عموما کسانی بودند که در هرم مخاطب ما تعریف شده بودند، ولی متاسفانه تلوزیون که خانه اصلی مستند است آن طور که باید و شاید تاکنون حمایت نکرده که امیدوارم در آینده روند بهتری طی شود.خبرنگار ۸دی: خاطره ای جالب از اکران های خصوصی دارید؟ عجیب ترین نقدی که شنیدید چه بوده است؟ آره خاطره خاص دارم، اتفاقا خیلی هم خاص است، ما کار “آقای نخست وزیر” را برای دو روزنامه به صورت خصوصی اکران کردیم، حدس بزنید کدام روزنامه ها، کیهان و شرق، در دو تحریریه کار را پخش کردیم. اول رفتیم تحریریه شرق، اولا که وسط فیلم مدام تیکه می انداختند، بعد از اینکه فیلم تمام شد شروع کردند به اعتراض و گفتند شما ۷۰ دقیقه به ما فحاشی کردید، وایسین جوابتون رو بدهیم، گفتیم یعنی چی؟ گفتند شما تمام آرمانهای ما را زیرسوال بردید، خیلی بهشان برخورده بود، ما هم گفتیم ما که حرفی نداریم، آقای یزدی داره حرف می زنه، آقای باوند داره حرف می زنه. گفتم ما که حرفی نزدیم، گفتند نه شما تقظیع کردید حرفهای اینها را، اصلا اینجوری نیست، شما گفتید فدائیان نفت را ملی کردند، گفتیم ما کجا این حرف را زدیم، خلاصه به هر جایی متوسل شدند، گفتند عقبه شما مشخصه و معلومه به کجا وصلید، از این ناراحت بودند و می گفتند شما فیلم سال ۳۲ را نساخته اید شما فیلم سال ۹۵را ساخته اید، اسم مصدق را آورده اید ولی برجام را زدید. البته بعدش سردبیرشان آمد، همه اینها را بیرون کرد و نشست با ما صحبت کرد که من فیلم شما را ندیدم ولی فکر نمی کنم شما چنین نظری داشته باشید و شروع کرد به آرام کردن فضا و تمام، این رفتار شرقی ها بود. خلاصه گذشت و بعدش رفتیم کیهان، وقتی برای آنها پخش کردیم آقای مستغاثی موضع گرفت، مرحوم شایانفر فیلم را ندیدند، در نهایت هم آقای غضنفری و بقیه می گفتند منتشر نشدن کار بهتر از منتشر شدن آن است و انتشار آن اصلا به مصلحت انقلاب نیست. مثلا اعتراض می کردند که چرا از فراماسونر بودن آقای مصدق حرف نزدید، گفتیم حالا شما اولا چه مدرکی دارید که ایشان تا آخر فراماسون بوده، دوما حالا بوده، چه دردی را الان دوا می کند، یادمه در جلسه آخری هم که با آقای غضنفری داشتیم و این فیلم برای دانشجوهای نخبه پخش می شد، با احترام خدمت ایشان گفتم حالا فرض کنید ما بگوییم ایشان فراماسون بوده، این چه دردی را دوا می کند، اینکه ذکر شود مصدق فراماسونر بوده بهتر است یا اینکه بگوییم آمریکای امروز همان آمریکایی است که علیه ما کودتا کرده بیشتر به درد امروز ما میخورد؟ دوما می گفتند چرا رفتید با نهضت آزادی ها مصاحبه کرده اید، آنها منحله هستند و امام گفته اینها مرتد هستند، شما رفته اید و به اینها شانیت بخشیده اید، گفتیم کجاش شانیته؟ آقای مستغاثی در آن بحث تلوزیونی هم گفت زاویه دوربین، گفتیم زاویه دوربین یعنی چه؟ تعریف درست زاویه دوربین را شما به ما ارائه دهید، آخر هم به نتیجه نرسیدیم، می گفتند یک جوری فیلم گرفته اید که اینها را مبرا از خطا نشان می دهد، می گفتم اینها دارند واقعه را تعریف می کنند، من اصلا آدم را نیاورده ام که قضاوت کنم، دوربین را گذاشته ایم و طرف که خودش از نهضت آزادی است و تا دیروز مصدق را حلوا حلوا می کردند دارد نقد می کند.خبرنگار ۸دی: آثاری که تا کنون ساخته اید موجب دردسر برای شما شده است؟ خاطره ای دارید تعریف کنید؟ حالا آثار شما غیر از اثر بیادماندنی ” آقای نخست وزیر” تا آنجایی که یادم هست زندگی شبکه ای، کالای کشتار، کربلای ۹۴ و.. این را اولین بار است که می گویم، ما سر کالای کشتار یک تذکر از وزارت صنعت گرفتیم، کالای کشتار در رابطه با کالاهای صهیونیستی بود. یک تماسی داشتیم که چرا دارید کاری می کنید سرمایه گذار خارجی نیاید سرمایه گذاری کند، بحث سر این بود که کوکاکولا، نستله، اورئال، اینها برندهایی بودند که در اتاق بازرگانی آمریکا و اسرائیل هست و خودشون هم اذعان می کنند که حداقل سهامدارانشان صهیونیست هستند، شرکت نستله در قزوین یک کارخانه بزرگ دارد. خلاصه ما آمدیم کار کالای کشتار که به صورت تیزر هم بود و یک کار احساسی بود بیشتر را ساختیم، این محصولات برای حمایت از کشتار هستند و صهیونیست ها از آن ارتزاق می کنند، ما در جواب اعتراض ها به کار گفتیم مجلس شورای اسلامی پنج مصوبه در این خصوص گذرانده آخرین جایی هم که مجلس مامور کرده وزارت امور خارجه است و مامور شده یک لیست از شرکتهای تحت حمایت اسرائیل ارائه دهد تا ایران دیگر با اینها قرارداد نداشته باشد، باید در این مورد شفافیت داشته باشیم.خبرنگار ۸دی: بهترین فیلمی که دیده اید چیست ؟ از لحاظ میزان حرفه ای بودن تکنیک و اثرگذاری محتوا عرض می کنم. هم از میان داخلی ها و هم خارجی ها حداقل یک مورد را بفرمایید ...

ادامه مطلب  

روانخواه: به منصوریان گفته بودم سرمربی استقلال نشو  

درخواست حذف این مطلب
فرهاد عشوندی - زاوش محمدی: امید روانخواه را می توان یکی از جوان ترین کارشناسان و منتقدان فوتبال ایران دانست. او به خاطر دو گل در دو دربی رفت و برگشت، محبوبیت زیادی بین هواداران استقلال پیدا کرده بود، ناگهان مجبور به خداحافظی از فوتبال شد و حالا با وجود اینکه 32 سال سن دارد، به جای حضور در مستطیل سبز، کت و شلوار می پوشد و به عنوان یک کارشناس در برنامه های تلویزیونی شرکت می کند.روانخواه چند ساعت پیش از بازی استقلال مقابل ذوب آهن مهمان کافه خبر بود و درباره وضعیت استقلال و نتایج ضعیف این تیم صحبت کرد.*شما یک تیم در شیراز داشتید. درست است؟فصل گذشته بود که گیگُوا برند تیم ملی را گرفت. آقای خیابانی هم یک همکاری با آنها داشت و به واسطه او گفته بودند که می خواهیم با امید صحبت کنیم و اگر بشود بهترین تیم های پایه ایران را داشته باشیم و به این جمع بندی رسیده بودند. من به آنها گفته بودم که اینجا شرایطم خوب است ولی چون اسم تیم های پایه است و خودم هم اصالتا آنجایی هستم و می دانم که فوتبال فارس شرایط خوبی ندارد دوست دارم که بیایم و کمک کنم. رفتم آنجا و خوب بود. یعنی هیچی نداشتند و باید از صفر شروع می کردم. شروع کردم و چهار رده برایشان گرفتم. سه رده لیگ برتر کشور در نونهالان، نوجوانان، جوانان و امید که خیلی سخت بود. چون کلا جوانان لیگ برتر 12 تیم بیشتر نیست و هیچکس هم نمی فروشد. یعنی سپاهان نمی آید امتیازش را بفروشد. من با یک شرایط خیلی خاص و سخت از سنندج گرفتم و بردم استان فارس و شروع به کار کردیم. ولی متاسفانه تعهداتی که دادند، هیچکدام عملی نشد. حالا خودشان می گفتند که سر تیم ملی است ولی ما خیلی آنجا کار کردیم. با اینکه از صفر شروع کردیم ولی خوشبختانه خیلی خوب جلو رفتیم. نونهالانمان در ایران سوم شد با اینکه سال اولی بود که ما شروع به تست گرفتن کردیم. بازیکنانی که از این شهرستان و آن شهرستان تیم نداشتند، جمع شدند و تشکیل بازیکنان مستعدی را دادند که آقای گل بازیکنان در لیگ برتر کشور از ما بود. فنی ترین تیم شدیم. در نیمه نهایی در خوزستان میزبان بودیم. شرایط آب و هوایی خاص و...*اسم تیم چه بود؟برق جدید. نیمه نهایی را به خود فولاد یک- هیچ با پنالتی باختیم. نونهالانمان در ایران سوم شد و نوجوانانمان هم به نیمه نهایی رفت و اصفهان میزبان شد. ذوب آهن اول شد، سپاهان دوم شد و ما سوم شدیم. آنجا هم ملی پوش دادیم و 4، 5 تا از بچه ها در رده های ملی هستند. تیم جوانانمان در ایران ششم شد. آقای گل مسابقات را دادیم که تشکر و تقدیر از او کردند و خیلی خوب بود. یعنی یک کار 4، 5 ماهه نزدیک 10 تا بازیکن ملی پوش داد که روی سکو رفتند و مدال گرفتند و بازخورد خوبی داشت. ولی متاسفانه چون آن اتفاقات افتاد، ادامه نداشت و ما نهایتا توانستیم تا یک فصل تیم را با سختی مدیریت کنیم. ولی همان امتیاراتی که بردیم در همان استان فارس مانده و دست یکی از دوستان مورد اطمینان است که آنجا باز در مسابقات شرکت می کنند. خودم برگشتم چون آن کاری که می خواستم انجام دهم در آنجا شرایطش فراهم نشد. ما واقعا می خواستیم تیم نوجوانانی بسازیم که دقیقا با تیم جوانان ملی ایران برابری کند. چون اعتقاد شخصی من این است که همزمان می توان در رده های پایه سه تیم ملی در یک سطح داشته باشیم، انقدر که استعداد زیاد است اما دیدم که نمی شود و آمدیم. در بزرگسال کار می کردیم که آنجا هم یکسری مشکلات داشت.*کجا بودید؟سفیدرود. *با علی کار می کردید؟چون اول فصل شرایطی بود که فدراسیون با من برای تیم ملی نوجوانان صحبت کرد و تقریبا همه چیز تمام شده بود. حالا یکسری اتفاقات داخلی افتاد که نمی دانم چه شد. هنوز هم سرمربی مشخص نکرده اند. از دیروز هم مسابقات شروع شده البته مثل اینکه مدتی عقب افتاده و در کرج مسابقات مقدماتی نوجوانان آسیا شروع می شود. *انگار شروع شده!قرار بود بیست و پنجم شروع شود ولی گفتند که چند روزی عقب می افتد. می دانید که مربی اش همانی است که مربی تیم ملی نوجوانان است و می خواهد به جام جهانی برود. یعنی همزمان اردوهای خوبی برگزار نشد ولی اینها در خفا می ماند و رسیدگی نمی شد. وقتی قضیه تیم ملی نوجوانان کش پیدا کرد آقای نظرمحمدی با من تماس گرفت و گفت که یکسری مشکلات دارد و خیلی برایم سخت است و به تو اعتقاد دارم، بیا و با هم کار کنیم. خیلی هم خوب بود، همه چیز را در آنجا به خودم سپرده بود و کار می کردیم ولی یکسری مسائل پیش آمد که ادامه خیلی سخت بود.*با خود علی یا بقیه؟صادقانه بخواهیم بگویم هم با خود علی و هم یکسری مسائلی که سخت بود.*نفر دوم بودن در فوتبال این مملکت خیلی سخت است.رک بخواهم صحبت کنم نفر دوم بودن در فوتبال ایران حماقت است. من شاید آن شخصیتی نباشم. *مجید جلالی گفته بود که اول فصل مجتبی حسینی به آنجا برود و روز اول، اولین تمرین که تمام می شود به مدیرعامل می گوید که من نمی خواهم، این، جای مرا می خواهد! متاسفانه چیزی که در ایران است همیشه از موقعیت خودشان احساس خطر می کنند و من هرچه آنجا کار بهتر انجام دهم سود آن در جیب سرمربی می رود. یا اگر سرمربی در ایران کمکش خوب کار کند. از خوزه مورینیو درمورد کمکش می پرسند و می گوید اگر کسی بخواهد مرا دائم تائید کند که نمی روم یک کسی را بیاورم و 500 هزار دلار به او بدهم فقط اینکه مرا تائید کند. کمک من اولین کسی است که بیشتر از همه مرا به چالش می کشد. خب، فرهنگ ها فرق می کند. الان زمان بندی تاکتیکی خود خوزه مورینیو را یک پرتغالی به نام ویتور فرادر انجام می دهد که کسی او را نمی شناسد. زمان بندی فوتبالش را کسی دیگر انجام می دهد. یعنی مربیان اینطور هستند برای اینکه همه می گویند منیجر. کار تمرین دادن، کار کسی دیگر است. طراحی زمان بندی تاکتیکی، زمان بندی فوتبال را افراد خاص انجام می دهند و آن مَنِنجر است که همه اینها را به یک هماهنگی و به حد کمال می رساند. ولی سرمربیان در ایران می خواهند که همه کارها را خودشان انجام دهند. حتی کار مالی را خودشان انجام دهند. کار تمرین و بازی گرفتن را هم خودشان. یعنی یک آدم نمی تواند تمام این کارها را با کیفیت بالا انجام دهد. *یک دوره کوتاه هم در استقلال بودید.بله، بودم. *یک دربی خوب هم بردید.در آن مقطع در آکادمی بودم و شش تا به جوانان پرسپولیس زدیم.*تو بودی یا ایوب بود؟ایوب سرمربی بود و من آن مقطع مدیر تیم بودم. مدیرفنی تیم های پایه در زمان آقای افشارزاده بودم. درواقع اتفاقاتی می افتد که واقعا تحمل کردنش سخت است. *علی سامره رفت. در مورد علی هم بحث بود. علی هم بحث هایی داشت که بقیه چکار کردند. در دوره تو هم علی بود؟بله، بود. فصل که تمام شد جلسه ای گذاشتم که آن موقع مسئولانی که بودند مثل آقای افشارزده و آقای کردنوری را اگر به یاد داشته باشید...*نه، صادق پور شد.صادق پور بود و کنار رفت. من هم از قبل رفته بودم کنار به خاطر همان مسائلی که اتفاق می افتاد. مرا صدا کردند که به جلسه برویم. در همان جلسه مطرح شد که ما پول نداریم، تیم داری کنیم. من برایشان توضیح دادم و گفتم من می توانم برنامه ای بگذارم که در طی سه سال آینده حتی آکادمی به شما پول دهد یعنی به شما کمک کند. این واقعا چیزی بود که دو سال خودم برایش وقت گذاشته بودم و برنامه ریزی کرده بودم. هنوز هم می شود یعنی هیچ کس هم به غیر از خود من نمی تواند آن را اجرا کند.*بازیکن بسازی و بعد هم بفروشی یا اینکه...اصلا بحث بازیکن نیست. من می گویم خط قرمزم همین بود. آن جلسه که رفتم و دیگر نیامدم به من گفتند که ما 20 تا بازیکن خوب می آوریم و 7 تا پولی می آوریم. گفتم از کجا معلوم که آن 7 تا 10 تا نشود؟ کسی که پول دهد و بیاید جزو 27 نفر، پول می دهد که جزو 11 نفر هم بیاید. گفتم شما دارید فوتبال را نابود می کنید. شما پول ندارید کار کنید من برای چی باید خودم را نابود کنم؟ من می گویم فوتبال جای فوتبالیست است. اگر قراربود پولی برای فوتبالیست شدن پرداخت شود، من هیچوقت فوتبالیست نمی شدم. پدر من پولی نداشت که بابت فوتبال من به کسی بدهد. فوتبالیست آن کسی است که شما حتی باید به او پول بدهید. درواقع برنامه من خیلی فراتر از اینها بود فقط یک بخش آن را می گویم؛ شما گردش مالی مدارس فوتبال را در ایران را ببنید که سالانه چند میلیارد است؟*خیلی بالاست.استقلال، تیمی که چنین برندی دارد سهمش از این چقدر است؟*هیچی.تمام خانواده ها حاضرند با تمام وجودشان ترمی 300 هزار تومان که سه ماهه تابستان است را بدهند تا بچه شان در آکادمی استقلال تمرین کند. شما یک کلاس شنا می خواهید بروید 10 جلسه باید 500 هزار تومان پول دهید. یک کلاس زبان می خواهید بروید، هرچیزی که بخواهید بروید باید هزینه اش را پرداخت کنید و این قانونی است. ولی اینکه 10 میلیون تومان به یک تیم بدهید که پسرتان داخل تیم شود، یک کارغیراخلاقی و غیرحرفه ای است. قرار بود آکادمی های رسمی استقلال را در سرتاسر ایران در کلانشهرها راه اندازی کنم و برنامه ام این بود که در عرض سه سال هفت هزار ثبت نامی آکادمی های استقلال در ایران داشته باشیم. من حتی با اسپانسر صحبت کرده بودم. از تیم بزرگسال خواسته بودم که اسم اسپانسر را روی بازوی سمت راست تان بزنید و این پول کاملا برای تیم های پایه باشد. یعنی پول بیاید، هزینه مربی را می دهیم، زمین می گیریم حتی حاضر بودیم که اسپانسر قرارداد 4، 5 ساله با آکادمی ببندد. شما فکر کنید جدای از آن قرار شد که فستیوال راه اندازی کنم. از آن 4، 5 هزار نفری که سرتاسر ایران داریم تیم های نونهالان، نوجوانان و جوانان فستیوال یکجا میزبان باشد. اما فقط باید استقلال باشد و نه هیچ باشگاهی. مربیان پایه مان که در تهران کار می کنند در آن فستیوال ها آمده و بازیکنان خوب را گلچین کنند و به تهران بیاوریم و خوابگاه در اختیارشان باشد. درواقع یک شرایط خیلی خوب.*تاج قبلا همینطوری بوده. همه جای دنیا هست. بارسلون هم الان همه جای دنیا دارد. ببینید! شرایطی که استقلال و پرسپولیس دارند هیچ تیمی در دنیا ندارد. بارسلون در بارسلون است که بارسلوناست. بعد به بیرون از اسپانیا می رود. شما نمی توانید روی کشورهای دیگر تسلط کامل داشته باشید ولی ایران در هر شهری که بروید استقلال و پرسپولیس طرفدار دارند اما بارسلون در مادردید طرفدار ندارد. بارسلون در والنسیا طرفدار ندارد. ولی پرسپولیس در کل ایران. شما در شیراز آکادمی رسمی استقلال را افتتاح کنید. من رئیس آکادمی ام، می روم. سرمربی بزرگسال هم می آید و یک پرواز صبح تا ظهر کافی است. کار باشگاه همین است و اعلام می کنیم که واقعا استعدادهای تاپ به آنجا بیایند. بدون یک هزینه اضافی که کسی بخواهد پول خاصی پرداخت کند. بعد شما فکر کنید البسه و تبلیغات اینها هم هست. من می گویم که واقعا می شود در فوتبال ایران کار انجام داد. چرا کار انجام نمی دهیم؟ بخاطر اینکه هیچکسی نمی گوید من درختی می کارم که کسی دیگری زیر سایه اش بنشیند. مدیرعامل می آید و به او می گویند که این 20 میلیارد بودجه است و برو تیمت را ببند اما فقط به این فکر می کنند که تهِ این 20 میلیارد چیزی برای خودشان بماند. *یا 40 میلیارد تعهد ایجاد می کند و...در این فوتبال ایران با 10 میلیارد می توان تیم داری کرد. با 10 میلیارد تومان برای قهرمانی. همین داریوش شجاعیان امسال چقدر هزینه برداشت؟ می توانید از همین داریوش بپرسید زمانی که در لیگ دو بازی می کرد. همین داریوش را به استقلال پیشنهاد دادم چون می شناختمش. گفتند ما بازیکن اسمی می خواهیم. این بازیکن با قرارداد دوساله 140 میلیون تومان به گسترش رفت و با یک میلیارد و 600 میلیون رضایتنامه برگشت. آخر مگر می شود یک برندی مثل استقلال انقدر هزینه بکند؟ باور کنید خیلی از بازیکنان حاضرند اگر جای دیگری دارند 500 میلیون می گیرند با 300 میلیون برای استقلال بازی کنند. یعنی شما فکر کن، ما یک مدرسه فوتبال در شیراز داریم که کارش را خوب انجام می دهد و دو سال پیاپی بهترین مدرسه فوتبال ایران شده است که همکاری نزدیکی با آنها دارم. تابستان سال گذشته هزار ثبت نامی در شیراز داشته. مدرسه فوتبال حافظ است و می توانید در اینترنت سرچ کنید و بپرسید و استعلام بگیرید. شما فکر کنید آکادمی رسمی استقلال در شیراز افتتاح می شود. خب بگذریم، بحثش خیلی طولانی است ولی امیدوارم روزی برسد که...*چقدر همان زمان گفتم که شما بیایید و این آکادمی را بزنیم و حسن نظری را یکبار از آمریکا دعوت کنید تا بیاید. چون مهمترین مدرسه فوتبال آمریکا را دارد با منچستر یونایتید و اگر با او جوینت شوید به واسطه او با منچستر جوینت می شوید. از حسن نظری هم بازیکن بزرگتر در تاریخ نداشتیم. الان اگر بخواهید حساب کنید حسن نظری بزرگترین بازیکن اسمی استقلال است که جام جهانی بازی کرده و آدمی هم هست که نبوده. ولی این کار را نکردند. همین الان که برگردم شاید بگویند الان اگر می خواهی کار آکادمی ات را انجام دهی، بیا انجام بده. من به آنها این قول دادم و گفتم شما در سال باید لیستی را پر کنید که 18 تا بزرگسال، 7 تا زیر 23 سال، 6 تا جوانان داشته باشید. این 7 نفر باید کیفیت بازی کردن را داشته باشند یا نه؟ شما می خواهید بالاخره آنها را روی نیمکت ببرید و بازیکنی که روی نیمکت استقلال می آید یک قیمتی داردو حداقل 300 میلیون پولش است. گفتم این بازیکن را رایگان از آکادمی بردار و ببر. شما چقدر کاهش بودجه داری؟ شما از آن لیست 25 نفره تان با 7 تا نهایتا 50 میلیون قرارداد ببند. شما اگر پولی هم به آکادمی بدهید، آکادمی... ببینید! ما در آلمان نیستیم که رقابت خیلی سخت باشد و بازخورد کاری که انجام می دهیم را خیلی طولانی مدت ببینیم. یعنی امکاناتی که هانوفر دارد، بایرمونیخ هم ندارد. اشتورتگات دارد، دورتموند هم دارد. کسی از اشتورتگارت بلند نمی شود برود دورتموند بخاطر امکانات بیشتر. اگر فوتبالیست باشد همانجا در سطح فوتبال اول دنیا می آید. ولی در چون در ایران وجود ندارد. هیچ چیزی وجود ندارد، کافی است که شما شرایط مناسب و سالم از نظر فنی و مربیان خوب و امکانات مناسبی را بگذارید، باور کنید بازخورد کارتان را یکساله می بینید. ولی متاسفانه کسی نمی آید این کار را انجام دهد. *به نظر می رسد که همه این کارها را کردی ولی نشد و شاید الان اثرگذارترین کاری که انجام می دهی کار نقد فوتبال است که به عنوان کارشناس می روی وقتی در تلویزیون هستی بالاخره آدم یک چیز خوبی می شنود. یعنی در تحلیل فوتبال یکسری نقاط منطقی می شنویم و الکی نمی گویی که آنها هم به کنار و اینها فشار آوردند. چه شد که به این کار علاقه مند شدی و نکته اش این است که حرفهایت را خیلی صریح می زنی.خب، شاید چون من عمر فوتبالم کوتاه بود به دلیل مصدومیت و اینکه علاقه خیلی زیادی هم همان موقع داشتم.من هنوز یک دفترچه و یک کتاب دارم که آن موقع ها داخلش می نوشتم که مثلا خیلی دوست داشتم مربی امروز این کار را بکند ولی نکرد. اگر یک روزی خودم خواستم مربی شوم، این کار را می کنم. یا ای کاش مربی در این مقطع این صحبت را می کرد ولی نکرد. یا این کار خوب بود امروز مربی انجام داد. درواقع من اینها را از همان موقع برای خودم می نوشتم. اما نمی دانستم که عمر فوتبالم هم کوتاه است. مصدومیتی که اتفاق افتاد در شرایط ایده آل شاید از نظر استعدادی خیلی خوب بودم که در آن سن آمدم و فوتبال بازی کردم ولی آن اتفاق تبعات زیادی در زندگی ام داشت. یعنی کلا یک تصادف ساده هم که می کنید فقط همان تصادف نیست و با آن تصادف ممکن است دعوا شود و کار به شکایت کشیده شود یا ماشین تان بخوابد و هزار تا داستان پیش بیاید. آن هم برای من همینطور بود و تبعات زیادی داشت. *مثلا؟مثلا اینکه من اول فوتبال بودم و از نظر مالی اصلا شکل نگرفته بودم. متاهل بودم. بچه دار شده بودم. خب، خیلی سخت است. بعد یکباره احساس کنید که بدلیل مصدومیت فوتبال را کنار می گذارید و همه عمرتان را در فوتبال بوده اید. واقعا بگویم به غیر از یکی، دو تا دوست نزدیک که با هم بودیم، هیچ کسی حتی با من یک تماس هم نگرفت.*یکی، دو بار یادم است که بازیکنان استقلال روی خط آمدند و گفتند که اصلا به آقای روانخواه نمی روید سر بزنید درحالی که در همین تیم مصدوم شده. خب، صحبت های اینطوری بود ولی می خواهم بگویم که واقعا هیچکس. یعنی قسم می خورم هیچکس تا به امروز از باشگاه استقلال البته به غیر از مقطع همکاری با من تماس نگرفت که بگوید اصلا تو چکار می کنی؟ درحالی که من از تیم طلب داشتم و هنوز هم دارم. شاید خیلی ها هم نمی دانند. *یکی از این چک ها برای شماست؟من هنوز هیچ اقدامی نکرده ام.*دیدم بهشاد یاورزاده از سال 85-86 چک نقد نشده در دست دارد.من هم 120 میلیون چک دارم. 180 تومان رای کمیته انضباطی دارم ولی اتفاقی که برای من افتاد این بود که شاید خیلی ها بعد از استقلال جاهای دیگر رفتند و بازی کردند و آن پول به چشم نمی آمد. داشتند جاهای دیگر بازی می کردند و آن طلب هم سیو مانده بود. ولی من دیگر بعد از استقلال نتوانستم فوتبال بازی کنم. شما فکر کنید طلب 180 میلیونی سال 90 کجا و الان کجا و اینکه از آن سال تا به الان شاید نزدیک به 60، 70 میلیارد تومان در باشگاه استقلال هزینه شده ولی هیچ کسی زنگ نزد که بیا و طلبت را بگیر. مقطعی از آقای افشارزاده تشکر می کنم که هم همکاری کردیم و هم پولی را به من پرداخت کردند هرچند خیلی ناچیز از آن طلبم. ولی می خواهم بگویم این اتفاقات باعث شد که احساس کردم باید یک قدمی را بردارم در یک مسیری که شاید بتوانم به اندازه خودم کمک کنم تا فوتبال آن شرایط فنی و شرایط اخلاقی بهتری را پیدا کند. *دیگر نمی گردید؟برای بازی کردن، نه دیگر. جراحی من بد بود و پایم عفونت کرد و آرتروز شدید شدم. متاسفانه بخواهیم در آن داستان برویم خیلی طول می کشد. *الان 30 ساله هستی؟32 ساله هستم. تازه دیروز هم 32 ساله شدم.*مبارک است!سلامت باشید. آمدم تمام تنهایی و خلوت را در این مدت فقط با فوتبال دیدن پشت سر گذاشتم. شاید اگر بخواهم صادقانه بگویم روزی 5 تا 90 دقیقه فوتبال می دیدم. حتی روزهای شنبه و یکشنبه که از ساعت 4 تا یک و نیم شب فوتبال پخش می کند من تمام مدت پای فوتبال می نشستم و می دیدم. سعی می کردم مطالعه کنم. جوانترین کسی بودم که در ایران توانستم مدرک a بگیرم. شاید همین الان جوان ترین مربی باشم که در لیگ برتر رفتم و کار کردم. اینها هم شرایط خوبی بود که در این مدت اتفاق افتاد. البته خیلی ها هم به من حمله کردند. اینکه فکر می کردند من دارم تسویه حساب شخصی با منصوریان می کنم. در صورتی که تمام صحبتهایم فنی بود و هیچ صحبت غیرفنی نکردم که بخواهم به او وصله مشکلات شخصی را بچسبانم. تمام مسائل فنی بود و اعتقاد این است و هنوز هم هست که وقتی من می روم تلویزیون و می خواهم صحبت کنم باید به شعور آن بیننده فوتبالی احترام بگذارم. به آن کسی که مرا به تلویزیون دعوت می کند، احترام بگذارم و حرفهای کلیشه ای نزنم. از روی رفاقت صحبت نکنم چون مطمئنا به غیر از طرفداران تیمی که من برای کارشناسی شان می روم، کسانی هم بازی را می بینند که بی طرفند و دوست دارند واقعیت را ببینند و وظیفه یک کارشناس به نظرم این است که زوایای پنهان فوتبال را به بیننده نشان می دهد که چه می شود یک تیم بد یا خوب بازی می کند. صرفا نمی توانید به برد و باخت نگاه کنید و به بیننده بگویید که تیم برده و خیلی خوب است و اگر تیم باخته خیلی بد است که باخته. خیلی وقتها هست که تیم می بازد ولی تمام اصول اولیه فوتبال را درست انجام می دهد ولی فوتبال همیشه اینطوری نیست که شما خوب باشید، ببرید و بد باشید، ببازید. این تفاوت ها را بگوییم. شاید الان یواش یواش شرایط عوض شده باشد. بازخوردی که خودم از صحبتها می گیرم این است که می گویند حالا بهتر متوجه می شویم که مشکل کجا بوده؟ این خوب است شاید خیلی ها آن موقع به من زنگ زدند، تهدید کردند و فحاشی کردند.*اما تو داشتی از رفاقتت خرج می کردی وقتی صریح انتقاد می کردی...اگر بخواهم صادقانه بگویم با خودِ علی منصوریان خیلی رفیق بودیم، همدوره بودیم، رفیق هم هستیم ولی شاید الان خیلی از من دلگیر است و می گوید تو چرا؟ در صورتی که من می گویم آقای منصوریان! یا هر کسی دیگر ما نه از مورینیو بالاتر داریم و نه از ... از مسی و نه از رونالدو ولی آنها می دانند تا زمانی که در این مستطیل سبز فعالیت می کنند، یک نوجوان هم روی سکوها می تواند از آنها انتقاد کند. یعنی شما رونالدو هم که باشید در سانتیاگو برنادو هُو می شوید. چون دارید فعالیت می کنید، می توانید مورد نقد قرار بگیرد. کارشناسی با مربیگری فرق می کند. خیلی ها آمدند و سال گذشته به من گفتند. امسال که رفتم سپیدرود به من زنگ زدند که آره شما رفته اید سپیدرود و پارسال از منصوریان انتقاد می کردید. گفتم که اولا من اینجا مربی هستم و سرمربی نیستم و دارم کارم را انجام می دهم. این باشگاه است و بازیکنان تیم هستند که باید از من راضی باشند. شما می توانید از آنها بپرسید و اینکه شما نمی توانید کارشناسی استقلال را با مربیگری سپیدرود مقایسه کنید. این کارشناسی است، یعنی اینکه چیزی را در زمین می بینید و باید راجع به آن توضیح دهید و با مربیگری فرق می کند. دو تا سمت متفاوت است یعنی من الان می توانم به عنوان کارشناس از بارسلون هم انتقاد کنم. فراتر از بارسلون و رئال نداریم. ولی به عنوان مربی در یک تیم کار می کنم و این برای همه است. من اینجا شاید رفاقت هایی که داشتم باعث شد که خیلی ها می گفتند اینها اصلا می خواستند تو را در کادر بیاورند. اما من اگر در کادر هم بودم باز این انتقادها را می کردم. اصلا به من می گفتند که مشکل چیست، می گفتم. شاید یکی از دلایلی که از سپیدرود جدا شدم، همین بود که من می دانم مشکل چیست و می توانیم حلش کنیم اما نمی گذارند که حل شود و خیلی پیچیده اش می کنند و فوتبال مان درگیر این حاشیه شده. من دوست داشتم علی منصوریان درک کند که وقتی تیم می بازد، و حتی وقتی تیم می برد، دارد بد بازی می کند. خیلی مهم است که ببینید تیمی که دارد بازی می کند، ممکن است 3-هیچ ببرد و 10 تا ایجاد موقعیت هم داشته باشد ولی باز باید به نوعش نگاه ...

ادامه مطلب  

یک چموش بی خود و بی جهت ام!  

درخواست حذف این مطلب
هنرآنلاین - عباس غفاری: این روزها رامین پرچمی با نمایش "پچ پچ های پشت خط نبرد" پس از چندسال دوری از عرصه بازیگری، حضور در صحنه تئاتر را تجربه می کند. بازیگری که معتقد است؛ هرچند در ابتدای فعالیت هنری اش خوش شانسی آورده، در سال های اخیر بدشانسی های مختلفی گریبان گیرش شده است.رامین پرچمی خیلی زود زمانی که دانشجو بود حضور در عرصه تئاتر، سینما و تلویزیون را تجربه کرد و طعم شهرت را چشید. حضور در مجموعه تلویزیونی "در پناه تو" او را در میان مردم به عنوان بازیگر معرفی و در ادامه، همکاری با کارگردانان صاحب نامی همچون مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی او را به عنوان بازیگری حرفه ای تثبیت کرد. پرچمی در کنار این حرفه علاقه خود به بازیگری را به گونه ای دیگر هم نشان داد، او با تاسیس مجله "نقش آفرینان" که به صورت تخصصی به مقوله بازیگری می پرداخت، تلاش کرد رویکردهای آکادمیک و تجربی در عرصه بازیگری را در پیش روی علاقمندان به این هنر قرار دهد و در انتشار این نشریه از تجربیات بازیگران صاحب نام سینمای ایران نیز بهره گرفت. پرچمی اما در سال های اخیر به دلایل مختلفی حضور کمرنگی در عرصه بازیگری داشته؛ اما این روزها با بازی در نمایش"پچ پچ های پشت خط نبرد" تلاش دارد که به حرفه اصلی خود بازگشتی موفقیت آمیز داشته باشد.به بهانه اجرای این نمایش در تالار حافظ با رامین پرچمی کارنامه هنری اش را مرور کردیم که در ادامه می خوانید: شما از نوجوانی به ورزش و روزنامه نگاری علاقه خاصی داشتید، چرا به جای بازیگری، روزنامه نگاری یا ورزش را به عنوان شغل اصلی تان انتخاب نکردید؟علاقه ام به ورزش هیچ وقت جدی نبود. از همان سال ها با تأثیر از روحیه پدرم بیشتر به موسیقی، کتاب و فیلم علاقه مند شدم. البته فوتبال، والیبال و والیبال ساحلی بازی می کردم اما نه به طور جدی. یک سری عکس ها و پوسترهای ورزشی هم از آن زمان دارم که آن عکس ها بیشتر به خاطر این بود که جز روزنامه های ورزشی کیهان ورزشی و دنیای ورزش چیز دیگری به بندر کیاشهر که محل زندگی من بود نمی رسید. شاید اگر مجلات سینمایی به دست من می رسید، علاقه به سینما زودتر در من ایجاد می شد. وقتی دیپلم ام را گرفتم، در چالوس چاپ صدم مجله فیلم را دیدم و به این حوزه علاقه مند شدم. البته من در مدرسه تئاتر بازی کرده بودم اما خیلی علاقه ام جدی نبود. در مدرسه به روزنامه دیواری علاقه داشتم که علاقه ام به این حوزه هم به خاطر تأثیری بود که پدرم روی من می گذاشت. پدرم استاد ادبیات دانشگاه بود و خیلی کتاب و روزنامه می خواند. البته من با پدرم به لحاظ عقیدتی مخالفت های زیادی داشتم. پدرم می گفت پزشکی بخوان. دو سال کنکور پزشکی هم دادم اما در آخر برای این که به سربازی نروم، گفت برو هر کاری دلت می خواهد انجام بده. من خیلی خوب انشاء می نوشتم و کلاً در حوزه نوشتن کارم خوب بود.از چه زمانی فکر کردید می توانید به طور جدی در مطبوعات کار کنید؟از زمانی که ازدواج کردم. آقای جیرودی پدر همسرم مطبوعاتی بودند و امکاناتش را داشتند. من از طریق ایشان توانستم مجوز مجله سینمایی "نقش آفرینان" را بگیرم. در آن مجله دوستان کاربلد را جمع کردیم تا یک کار نو انجام بدهیم. فکر می کنم که مجله "نقش آفرینان" یکی از استثنائات مطبوعات بود. من هیچ وقت از کارهای خودم دفاع نمی کنم اما روی این مجله ایستادم و می دانم که یکی از بهترین مجله هایی بود که در این حوزه در می آمد. بعد از آن چند مجله بازیگری درآمد که حتی به تیراژ هم نمی رسیدند و تعطیل می شدند. فکر می کنم آن زمان مجله ما بعد از مجله فیلم و به همراه مجله دنیای تصویر سومین مجله سینمایی بود.در دوران نوجوانی هیچ وقت تصمیم نگرفتید که به سراغ روزنامه نگاری بروید؟ خیر. البته یک سری فعالیت های کوچک انجام می دادم. مثلاً یک نشریه ای مرکز هنرهای نمایشی در می آورد که من فعالیت های تئاتری مدرسه به خصوص در دهه فجر را می نوشتم و به این مجله می دادم. زمانی که می دیدم نوشته هایم چاپ شده خیلی ذوق می کردم ولی به فکر این نبودم که به طور جدی مطلبی در روزنامه بنویسم و منتشر کنم. یک سری نامه ها هم از من در روزنامه کیهان ورزشی یا مجله فیلم منتشر شد اما خیلی جدی نبود. فعالیت جدی ام در عرصه مطبوعات را بعد از ازدواج شروع کردم.علاقه به بازیگری از چه زمانی شروع شد و چطور به یک بازیگر تبدیل شدید؟از تئاترهای دوره راهنمایی در مدرسه. آقای هوشنگ درویش پور که کارگردان سینما است، همشهری ما بود و می خواست یک سری تئاتر در کیاشهر اجرا کند. ایشان اجازه بچه هایی که در تئاترهایش حضور داشت را از معلم ها می گرفت و غیبت بچه ها موجه می شد. من هم برای فرار از درس های ریاضی و علوم به آن کلاس ها می رفتم. شانس خوبی داشتم و در یکی از تئاترهای آقای درویش پور نقش اصلی نمایش را بازی کردم و یک مقدار بیشتر به تئاتر علاقه مند شدم. سال بعد هم دوباره برای فرار از کلاس ها، یک گروه تئاتر با بچه های کلاس خودمان تشکیل دادیم و همینطور به علاقه من به بازیگری اضافه شد. 4 سال دبیرستان را هم در مدرسه تئاتر بازی می کردم. در آن سال ها برای دیدن یک فیلم سختی زیادی می کشیدم و باید یک مسافت 30 کیلومتری را طی می کردم تا به سینما شهر سبز لاهیجان برسم. به هر حال من به بازیگری علاقه داشتم و همین باعث می شد که یک سری سختی ها را به جان بخرم. برای مثال در زمان ورود به دانشگاه با پدرم اختلاف نظر داشتم و در نهایت ایشان اجازه داد که من هنر بخوانم. در کنکور هنر شرکت کردم و نفر ششم مرحله اول کنکور سراسری شدم اما در مرحله دوم پذیرفته نشدم. در نهایت ورودی دانشگاه آزاد شدم و آمدم سمت بازیگری.چرا در مرحله دوم کنکور سراسری قبول نشدید؟نمی دانم. اصلاً به مرحله مصاحبه هم نرسید. در مصاحبه مهرماه دانشگاه آزاد هم آقای سمندریان به من گفتند که تو لهجه شمالی داری و بازیگر خوبی نمی شوی. بعد از آن اسم من در لیست تکمیل ظرفیت بهمن ماه دانشگاه آمد و من پذیرفته شدم. آقای سمندریان بعدها هم مرا دید و گفت تو هنوز مشکل لهجه ات را داری.وقتی وارد دانشگاه شدید، اهالی خانواده پذیرفتند که به شکل جدی به سمت هنر و بازیگری بروید؟اهالی خانواده ام مخالف بودند ولی دیدند چاره ای نیست و بهتر است از من حمایت کنند. زمانی که مرا برای سریال "در پناه تو" انتخاب کردند، آقای لبخنده با خانه ما تماس گرفت و به پدرم گفت که پسرت برای این سریال انتخاب شده. پدرم به آقای لبخنده گفت اگر بازیگر نقش اصلی است، بیاید! در حالی که من حتی اگر یک نقش کوچک داشتم هم با سر می آمدم. آقای لبخنده بعدها از آن خاطره به خوبی یاد می کرد. در ادامه که من فیلم "ضیافت" را بازی کردم و معروف شدم، باعث افتخار فامیل شدم و پدرم خیلی خوشحال بود.در دانشگاه با چه کسانی هم دوره بودید؟کمند امیرسلیمانی، پردیس افکاری، پرستو گلستانی، بیژن بنفشه خواه، مهران غفوریان، محمدرضا رحیمی، شهرام کرمی و کیومرث مرادی هم دوره ای های من بودند. آن زمان خیلی شناختی روی بچه ها نداشتم اما الان می بینم که خیلی از هم دوره ای های من یا بازیگرهای خوبی شده اند و یا پست های مهم دولتی گرفته اند. این باعث خوشحالی نسل من است.اساتید آن سال های دانشگاه آزاد اساتید برجسته ای بودند. آن اساتید چقدر روی شما تأثیر گذاشتند؟با شما موافقم. در آن دوره آقای سمندریان، آقای اسماعیل شنگله و خانم منیژه محامدی در دانشگاه آزاد تدریس می کردند. اما من خیلی آدم دانشگاه برویی نبودم. خاطرم هست که سر امتحان کلاس آقای نصرالله قادری پای برگه امتحانی برای ایشان نوشتم که استاد من می خواستم در نهایت بازیگر شوم که شدم، حالا اگر می خواهید یک ترم دیگر مرا تحمل کنید، ردم کنید، اگر نه که نمره قبولی به من بدهید تا بروم سر کارم. ایشان هم مرا قبول کردند. من در دانشگاه بدن و بیان را یاد گرفتم و اساتید هم به نسبت روی من تأثیرگذار بودند اما دانشگاه بیشتر محلی برای آشنا شدن آدم ها با همدیگر و ارتباط گرفتن است. درس خواندن در دانشگاه تأثیر آن چنانی روی من نگذاشت اما من اگر وارد دانشگاه نمی شدم، هیچ وقت آگهی جذب بازیگر سریال "در پناه تو" را نمی دیدم و یک بازیگر حرفه ای نمی شدم. شاید آقای لبخنده یا آقای کیمیایی چیزهای بیشتری را به من یاد دادند.خواندن کتاب و مجله چقدر روی علاقه تان به بازیگری تأثیر گذاشت؟یکی از بیشترین تأثیرها را مجله فیلم روی من گذاشت. من به لحاظ اطلاعات سینمایی به این مجله مدیونم. کتاب های زیادی هم خواندم و خیلی از کتاب هایم هنوز ناخوانده باقی مانده است. مطالعات خارج از درسی ام. من از یاد گرفتن درس های اجباری فراری بودم و دلم می خواست مطالعاتم با رغبت باشد.سریال "در پناه تو" در زمان خودش یک اتفاق در سریال سازی تلویزیون بود و داستان عاشقانه آن تا حدودی برای تلویزیون یک تابوشکنی محسوب می شد. وقتی آگهی جذب بازیگر برای این سریال را دیدید، چقدر به خودتان اعتماد داشتید که به واسطه آن اعتماد به تهران آمدید؟من قبل از آن هم در تست نمایش "حلاج و سلاطین" شرکت کردم که در تئاتر شهر به روی صحنه رفت. البته از من در آن نمایش به عنوان سیاهی لشکر استفاده شد. آقای امیر جعفری و رابعه اسکویی در آن نمایش بازی می کردند. یک بار هم در دوره دانشجویی برای یک تئاتر یک سال وقت گذاشتم اما در نهایت به نتیجه نرسید. زمانی که آگهی سریال "در پناه تو" را دیدم، به خودم اعتماد داشتم و به هر طریقی آمدم با 6 هزار نفر دیگر تست دادم. در روز تست متوجه شده بودم که آقای لبخنده به من توجه بیشتری دارد. 6 ماه بعد از تست به من خبر دادند که برای بازی در این سریال انتخاب شده ام. بعد از من 4، 5 ماه زیر نظر آقای حبیب دهقان نسب تمرین بدن و بیان کردم و در نهایت نقش "رامین" را به من دادند. البته برای نقش رامین میان انتخاب من و آقای آبتین آذین دودل بودند اما در نهایت مرا انتخاب کردند.وقتی سناریو "در پناه تو" را خواندید، فکر می کردید آن سریال تا به این اندازه موفق شود؟بله. خیلی بیشتر از این ها باید موفق می شد. سناریو آن سریال یکی از کم نظیرترین سناریوهایی است که من خوانده ام. در ابتدا به ما سناریو 10-15 قسمت اول را دادند و سپس ادامه سناریو در طول فیلمبرداری کامل شد. سناریو سریال عالی بود ولی سانسور آن را داغون کرد. الان اگر شما سریال را ببینید، متوجه سکانس های بی ربط و داستان گنگ آن می شوید. 10-12 قسمت اول سریال که نابود شد. بخش ویژه ای از داستان حذف شد که به نظرم خود آن بخش را الان می توان به یک فیلم یا سریال خوب تبدیل کرد. من حتی می خواهم از آقای علیرضا طالب زاده نویسنده سناریو اجازه بگیرم که اگر فرصت باشد آن بخش ها را در قالب یک نمایشنامه یا فیلمنامه خوانی کار کنم.فکر می کنم بیشترین ضربه را از آن سانسورها، پارسا پیروزفر خورد.بله. نقش پارسا پیروزفر که به خاطر یک سری دلایل احمقانه کلاً حذف شد. می گفتند پدر این پسر یک زن دیگر گرفته، حالا چرا این پسر عاشق دختر نامادری اش شده است! خوشتیپ و خاص بودن چهره پارسا هم بی دلیل نبود و همه این ها باعث شد قصه آن نقش کلاً حذف شود. البته آقای لبخنده از لج سانسورها، پارسا پیروزفر را در سریال گذاشت ولی با توجه به سانسورهایی که روی این نقش صورت گرفت، حضور پارسا کاملاً بی دلیل و نامشخص است. نقش من و نقش آقای جوهرچی هم خیلی دچار سانسور شد. به هر حال سریال "در پناه تو" اتفاق خوبی برای بازیگران جدید آن نسل بود. بعد از آن سریال یک دوستی خوب میان بازیگران آن سریال ایجاد شد که تا چند سال هم ادامه داشت اما از یک جایی به بعد قطع شد. سال گذشته در مراسم تشییع جنازه آقای جوهرچی دوباره آن گروه دور هم جمع شد و بعد از 10-15 سال همدیگر را دیدیم. انگار همان صمیمیت دوران فیلمبرداری سریال "در پناه تو" را با هم داشتیم. صمیمیت آن روزها دیگر هیچ وقت سر هیچ کاری برای من تکرار نشد.در سال های دهه 70 در تلویزیون و سینما با بازیگران با تجربه و با نام و نشانی همچون آقای سعید پورصمیمی، آقای سیاوش تهمورث و یا خانم ثریا قاسمی هم بازی بودید. بازی در کنار این بازیگران چقدر برای شما بار تجربه اندوزی داشت و آن ها چقدر با شما همراه بودند و کمک تان می کردند؟خوشبختانه بازی در کنار این افراد هم جزو شانس های من در آن سال ها بود. من از خانم قاسمی اخلاق بازیگری آموختم. آقای پورصمیمی هم به عنوان یکی از استثناء های بازیگری، آدم افتاده و خوبی است و خیلی با من همراه بود. در سریال "در پناه تو" ترکیب آقای ایرج راد، خانم آزیتا لاچینی و خانم پری امیر حمزه ترکیب خوبی بود. آقای طالب زاده به عنوان نویسنده، آقای لبخنده به عنوان کارگردان و آقای شهسواری هم به عنوان تهیه کننده، هر کدام جزو بهترین ها در کار خودشان هستند. من با خانم ها معصومه کریمی و رزیتا غفاری و آقای امید زندگانی هم هم بازی بودم. البته نقش این بازیگرها کمتر بود ولی تجربه حضور در کنار آن ها هم لذت بخش بود. در آن سال ها بازیگرهای نسل جدید به بازیگرهای آب دیده و با تجربه تر احترام بیشتری می گذاشتند اما متأسفانه الان هر کسی خودش را علامه دهر می داند. این وضعیت خوبی نیست که در هنر ایران پیش آمده است.چطور وارد فیلم "ضیافت" آقای کیمیایی شدید و ایفای نقش جواد را در آن فیلم به عهده گرفتید؟آقای جوهرچی باعث این اتفاق شد. روزی که فیلمبرداری سریال "در پناه تو" تمام شد، من داشتم بعد از 1 سال و سه ماه فیلمبرداری راهی شمال می شدم. قبل از این که راه بیفتم، به خانه یکی از دوست هایم رفتم که دیدم تلفن آن جا زنگ خورد. مادرم پشت تلفن بود و گفت که آقای جوهرچی سراغت را می گیرد و گفته فوراً بیا فلان جا. من به آن جا رفتم و دیدم که قرار است فیلم سینمایی "ضیافت" به کارگردانی آقای کیمیایی ساخته شود. آقای جوهرچی و پارسا پیروزفر هم قرار بود در آن فیلم بازی کنند. عوامل فیلم به دنبال یک بازیگر جوان می گشتند که نقش جواد را بازی کند. گویا قرار بود از بین من و آقای حامد بهداد یک نفر را انتخاب کنند که در نهایت مرا انتخاب کردند. بعد از آن اتفاق آقای بهداد بارها به شوخی از آن اتفاق یاد می کند و می گوید که تو نقش مرا در فیلم "ضیافت" گرفتی. 4 نفر از بازیگران سریال "در پناه تو" در فیلم "ضیافت" هم بازی می کردند که خیلی ها تصور می کردند آقای کیمیایی ما را از سریال "در پناه تو" انتخاب کرده است، در حالی که آن موقع هنوز سریال پخش نشده بود و حتی اکران فیلم "ضیافت" هم قبل از پخش سریال "در پناه تو" انجام شد. نقش جواد در فیلم سینمایی "ضیافت" یکی از بهترین نقش هایی بود که من بازی کردم. کار کردن با آقای کیمیایی هم جزو افتخارات کارنامه کاری من است. در آن سال ها خیلی خوش شانس بودم و در این سال های اخیر خیلی بد شانس.تأثیر آقای کیمیایی در بازی تان چقدر بود؟اگر راستش را بخواهید، خیلی نمی توانم به صورت مستقیم اشاره کنم که آقای کیمیایی چه چیزی را به من گفت و چه چیزی را یادم داد. آقای کیمیایی معمولاً خودش را با بازی شخصیتی که بازیگران برای خودشان می سازند تطبیق می دهد و خیلی به شخصیت فیلمنامه وفادار نیست. به هر حال بازیگرها یک ذهنیتی از کارگردان و یک ذهنیتی از فیلمنامه دارند و بر اساس این ذهنیت ها و همینطور استعداد و تجربه ای که دارند، یک شخصیت برای خودشان می سازند که آقای کیمیایی آن شخصیت را اگر تأیید کند، روتوش کرده و از قبل بهترش می کند. شاید ایشان 3-4 مورد مرا راهنمایی کرد و یک چیزی در گوشی به من گفت. مثلاً شاید اگر نقش جواد را آقای بهداد بازی می کرد، آن نقش یک جور دیگری می شد.آقای کیمیایی اجازه بداهه پردازی هم به بازیگر می دهد یا نه؟معمولاً دیالوگ هایی که فیلمنامه های ایشان دارد، دیالوگ های خوب و دقیقی هستند و مثل تئاتر نیست که بازیگر به خودش اجازه بداهه پردازی بدهد. اما با این حال اگر یک جاهایی لازم بود هم بداهه پردازی می کردیم. با این که آن فیلم صدابرداری سر صحنه داشت اما معمولاً آقای کیمیایی در حین فیلمبرداری با بازیگرها حرف می زد و یک سری راهنمایی ها می کرد. ایشان خیلی متکی به این نبود که حتماً آن چه که از قبل تصور داشته در بیاید. فیلم "ضیافت" فیلم خیلی خوبی درآمد. حداقل این که نیمه اولش شا ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با شبنم مقدمی، ناشناخته ای که محبوب شد  

درخواست حذف این مطلب
وقتی می پرسیم از کی با مسئله «شهرت» رو به رو شدید، ارجاع می دهد به همین سه سال پیش؛ به دیده شدن سریال های «مدینه» و «هفت سنگ» در ماه رمضان سال 93 که تعداد کارهای تلویزیونی اش را در عدد 29 با تعداد فیلم های سینمایی اش برابر کرد. در یکی «لیلا»ی شوخ و شنگی بود و در یکی «روحی» سنگی و تلخ با گرفتاری هایی تمام نشدنی. «روحی» و «لیلا» به اندازه همه اشک های «مدینه» و لبخندهای «هفت سنگ» از هم دور بودند و شبنم مقدمی، تنها نقطه مشترک آنها بود. کافی بود دقت کنید به بازی او با میمیک صورت و لحنش تا بدانید با ظرافت از چشم ها و بیانش بازی می گیرد و آنها را به دو نقطه دور از هم اما دیدنی تبدیل می کند. ظرافتی که آن را از همان سال های دور، از «مینا»ی «فرزند خاک» با آن لهجه غلیظ و نگاه ها و سکوت هایش در برابر «گوانا» (مهتاب نصیرپور) نشان داده بوده. خیلی ها او را از همین سریال های سه سال پیش شناختند اما سابقه کارهای او حداقل دو دهه بیشتر از شهرت اوست و به دهه 70 بر می گردد. به روزهایی که او روی صحنه تئاتر دیده می شد و جلوی دوربین ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی و رضا میرکریمی رفته بود. به تجربه هایی که او را از نقش های کوتاه در فیلم های «به نام پدر» و «فرزند خاک» در دهه 80 به نقش های تحسین شده اش در «امروز»، «نفس» و «ابد و یک روز» رسانده اند. حالا او شناخته شده تر از دو دهه پیش است و دو سیمرغ جشنواره فیلم فجر را در کارنامه اش دارد. جایزه هایی برای سال ها کار و صبوری که در این گفت و گوی بلند از جزییات آنها حرف زده است. از وقتی که قرار بود پرستار شود تا حالا که بازیگر شناخته شده ای است و برای انتخاب نقش ها و فیلم هایش دقت و وسواس بیشتری دارد.گفت و گو را با یک فلاش بک شروع کنیم. با رجوع به کارهای شما در رادیو که ظاهرا اولین کارهای حرفه ای تان است...نه! اطلاعاتی که درباره من داده اند، غلط است و تغییرش هم نمی دهند. من در رادیو کار کرده ام اما کارم را از تئاتر شروع کرده ام و برای این اتفاق، خیلی خوشحالم این روزها مرسوم است که وقتی ما روی پرده می بینند، می گویند اینها تا دیروز «بچه تئاتری» بودند. این لفظ را برای تحقیر استفاده می کنند ولی برای من مایه سربلندی است. چه اشکالی دارد که کار را از تئاتر و از نقش های کوچک شروع کنیم؟ من هم مثل خیلی از بچه های نسل خودم، تئاتر را از دبیرستان شروع کردم. از گونه ای از تئاتر که تئاتر حرفه ای محسوب نمی شود ولی پایه تئاتر حرفه ای است.در تهران؟نه، من در تهران به دنیا آمده ام ولی در کرج تحصیل کرده ام. فاصله تهران- کرج زیاد نیست ولی امکانات تهران، در کرج نبود. ما برای اجرای تئاتر باید از سالن کتابخانه عمومی استفاده می کردیم وهمی الان هم کرج فقط یک سالن تئاتر حرفه ای دارد. به هرحال من سال های اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70؛ وقتی هجده- نوزده ساله بودم، در انجمن سینمای جوان دوره تئاتر دیدم. بعد در تئاتر مشغول به کار شدم و بعد هم با کارهای نگارشی و تحقیقی جذب تلویزیون شدم. سنم واقعا خیلی کم بود اما در گروه اجتماعی تلویزیونی کار تحقیقاتی انجام دادم و بعد نوشتن را شروع کردم. چون در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یک دوره داستان نویسی گذرانده بودم.اولین گروه تئاتر حرفه ای که با آن کار کردم، گروه تئاتر «شایا» بود. گروهی که بچه هایش از کرمانشاه آمده بودند. سرپرست آن گروه شهرام کرمی که الان مدیریت می کند و نویسنده اش حمیدرضا نعیمی بود که حالا دکتر حمیدرضا نعیمی شده است و درس می دهد و کارهای خیلی خوبی مثل «سقراط» را روی صحنه برده است. من هم زمان با این کارها، در مدرسه سوره، فیلمنامه نویسی هم می خواندم. در کارگاه های فیلمنامه نویسی آن مدرسه، شاگرد آقای جیرانی و آقای فریدون فرهودی بودم.چه سر پرشوری داشتید. تشویق های خانواده در این همه فعالیت موثر بود یا خودتان انگیزه داشتید؟خانواده ام اصلا موافق نبودند. پدر و مادرم آدم های روشنفکر زمانه خودشان و تحصیل کرده بودند اما به اینکه یک دانه دخترشان باید در رشته های هنری درس بخواند، اعتقادی نداشتند. به همین دلیل من ادبیات خواندم. ولی چون خیلی به هنر علاقه مند بودم، هیچ کس نتوانست جلوی این موج علاقه ام را بگیرد. بعدها به ناگزیر این علاقه را پذیرفتند اما تا جایی مقابلم ایستادند و مقاومت کردند. آن سال ها نسل من به خاطر محدودیت ها، به آرشیوهای غنی برای سینما و تماشای فیلم های خوب جهان دسترسی نداشت. اما با سختی باید بلیت جشنواره را پیدا می کردیم ولی آن قدر انگیزه داشتیم که همه سختی ها را نادیده می گرفتیم. یادم نمی رود که «مسافران» بهرام بیضایی را به چه بدبختی ای در جشنواره دیدم. توی صف گرفتن بلیت، کتک کاری شد. الان همه به این خاطرات لبخند می زنند و آن لاین بلیت می خرند. اما با وجود همه این سختی ها، حال خوب و خاطره های خوب و شیرینی در ذهنم است. اصلا این طوری نیست که فکر کنم الان چقدر خوب است و آن موقع چقدر افتضاح بود. اتفاقا برعکس است؛ فکر می کنم آن همه تلاش برای به دست آوردن، همه چیز را برای ما ارزشمندتر کرد.اتفاقا علی رغم آن طعنه های دیگران درباره تئاتری بودن، آن سابقه حسن های زیادی می تواند داشته باشد. حداقلش این است که تربیت و مراقبت تئاتری کمک می کند از انتخاب نقش تا اجرای تکنیک های بازیگری وسواس داشته باشید. از طرف دیگر هم ذخیره ای غنی از انواع نقش ها و تجربه ها به دست می آورید که بعدها می تواند در تلویزیون و سینما کار بازیگر را راحت کند.دقیقا. من به آن سابقه مثل یک گنجینه و توشه نگاه می کنم. شاید اگر از همان روزهای اول کارم را با تصویر شروع کرده بودم، الان نیمی از این توشه را نداشتم و کوله بارم خالی تر می شد. منظورم این نیست که کسانی که کارشان را با تصویر شروع می کنند، دانش کمتری دارند. اما درباره خودم احساس می کنم اگر تئاتر کار نکنم، اگر نرمش روزانه نداشته باشم، اگر روی بدن و بیانم کار نکنم، اگر به آن سیستمی که به آن عادت کرده ام عمل نکنم، جلوی دوربین هم خشک و بی کیفیت هستم.پس تجربه های تئاتری استانداردهای بازیگری تان را ارتقا داده است.بله. و بابت آن خیلی حال خوی دارم. پز نمی دهم ولی اگر به سینمای حرفه ای دنیا هم نگاه کنید، می بینید که رد سینمای هنری اروپا یا سینمای هالیوود در آمریکا، ریشه دارترین کسانی که روی پرده اند، همان هایی هستند که از روی صحنه به سینما آمده اند. امروز این مسئله تازه دارد درک می شود و به خاطر همین بازیگرانی از سینما به تئاتر هم می روند.از آن بحث تایم لاین زندگی حرفه ای تان غافل نشویم. بعد از گذراندن دوره فیلمنامه نویسی و شروع تئاتر چه کردید؟هم می نوشتم، هم بازی می کردم. منشی صحنه و دستیار کارگردان هم بوده ام ولی از جایی به بعد متمرکز شدم روی بازیگری. البته آن روزها دغدغه مالی هم داشتم. آن موقع ها گروه های جوان دانشجویی خیلی کم تماشاگر داشتند و تعداد سالن هم ناچیز بود. بنابراین وقتی بازیگر تئاتر بودم، ناچار هم بودم که کار دیگری انجام بدهم که پول دربیاورم. آن روزها گروهی به اسم خانواده در گروه اجتماعی تلویزیون بود که من در آن کارهای مختلفی می کردم. حتی کلیپ می ساختم. آن سال ها، ظهرها سریال های هفتگی پخش می شد که خیلی از فیلمنامه هایش را من نوشته ام! کیفیت هنری عجیبی نداشت ولی مجبور بودم برای پول درآوردن کار کنم. در رادیو هم از سال ها قبل در گروه کودک کار می کردم. از گزارشگری و اجرا تا گویندگی و مجری- بازیگر بودن. تا سال 88 در رادیو مشغول بودم. این اواخر هم جمعه ها برنامه پرشنونده ای به نام «هفت شنبه» را با فرزاد حسنی اجرا می کردیم. هنوز در کامنت های فضای مجازی اسم شخصیت ها و تیپ هایی را که در آن برنامه بازی می کردم، می نویسند.بین این همه کار، تصمیم اصلی را درباره بازیگرشدن کی گرفتید؟ببینید، من بچه شیطان و بدی بودم [می خندد]! به خاطر همین پدر و مادرم تصمیم گرفتند برای خسته کردنم من را در کلاس بازیگری و داستان نویسی ثبت نام کنند. در آن کلاس ها داستان هایی را که می خواندیم، خلاصه می کردیم و باید در آن خلاصه، سر و ته داستان و شخصیت ها و اتفاق ها را می گنجاندیم. بعد هم شروع کردیم به تمرین بازیگری.شاید در دوران راهنمایی بودم که گفتم من تصمیم گرفته ام بازیگر شوم. اما با واکنش هایی مواجه شدم که می گفتند: «نه، اصلا. اصلا اجازه نداری! آن داستان نویسی و بازیگری یک تفریح بود حالا همه چیز جدی شروع می شود و باید بروی مدرسه و درس بخوانی.» من هم اصلا دلم نمی خواست آن طوری ادامه بدهم و دوست داشتم بروم هنرستان که اجازه ندادند.این مقاومت از طرف خانواده چقدر جدی بود؟پدر و مادرم خیلی جدی می گفتند نمی توانی هنرستان بروی. پدرم قبل از انقلاب کارمند تلویزیون و بعدها مهندس برق بود و با مسئله فیلم و تلویزیون بیگانه نبودیم. مثلا در خانه دوربین سوپرهشت و آپارات داشتیم. اما همه اینها را از دسترسم خارج کردند و حسرت آنها هنوز به دل مانده. ولی تصمیمم را گرفته بودم و مطمئن بودم هر مانعی پیش رویم باشد، باید تا آخرش بروم. اما هیچ حمایتی وجود نداشت؛ هیچ حمایتی. مثلا اگر می گفتم می خواهم زیست شناس یا پزشک شوم، حتما حمایت می شدم ولی در این مسیر هیچ حمایتی نداشتم. یادم است آن سال ها یک نمایش عروسکی کار می کردیم که صبح ها برای مدارس و مهد کودک ها اجرا می رفتیم و عصر ها برای مردم عادی. برای آن کار سه ماه تمرین کردیم و سه ماه اجرا داشتیم و بابت این شش ماه فقط 10 هزار تومان گرفتم! مامانم می گفت: «من نمی فهمم؛ پول تاکسی است بیشتر از این شده». اما خودم می دانستم چه راهی می روم. الان خوشحالم که مقاومت کردن چون تا اینجا خیلی سختی کشیده ام. برخلاف بعضی از هم دوره هایم تحصیلات دانشگاهی مرتبط نداشتم و مجبور بودم خودم را به آنها برسانم. باید خودم را ثابت می کردم. از طرفی بچه شهرستان هم بودم و باز باید یک جور دیگری خودم را نشان می دادم. محیط حرفه ای هم واقعا بی رحم است. الان وقتی بچه های شهرستان می گویند که ما چه کار کنیم، خودم را دقیقا می گذرم جای آنها. از این سابقه ناراضی نیستم و حالا قدر شیرینی موقعیتم را بیشتر می دانم.ظاهرا خانواده اصرار داشتند پرستار شوید، درست است؟به خاطر همان فشارها، پرستاری قبول شدم اما اصلا درست را دوست نداشتم. در دبیرستان فقط وقت می کشتم که بروم دانشگاه تا رشته ای را که می خواهم، بخوانم. پدرم اهل موسیقی و شعر بود و به قلم من اعتقاد داشت. هر دو به م می گفتند: «چقدر خوب می نویسی». می گفتم: «خب گذارید بروم هنر بخوانم». اما می گفتند «آن رشته برای تفریح است». در نهایت اجازه دادند ادبیات بخوانم. دو ترم از رشته پرستاری مرخصی گرفتم و قول دادم که اگر سال بعد قبول نشدم، همان پرستاری را ادامه بدهم... به هر حال در رشته ادبیات قبول شدم. بسیاری از متن های ادبیات کلاسیک مثل کارهای ابوسعید ابوالخیر، ناصرخسرو، شاهنامه و... را که در دانشگاه می خواندم، قبلا در دوران نوجوانی خوانده بودم و مدام با آنها سر و کله زده بودم. خانه ما در کرج بود و یادم است بارها رفته بودیم جلوی خانه شاملو و در زده بودیم که درباره شرع و ادبیات و هنر با او حرف بزنم! این پشتوانه ادبیات بعدها هم خیلی کمکم کرد. زمانِ ما نه کافه بود، نه اینترنت، نه ماهواره. من هم چون درسم بد بود، اجازه نداشتم فیلم ویدئویی اجاره کنم. اگر درسم خوب می شد، حرف های پدر و مادرم را گوش می کردم و کار خوبی می کردم، اجازه می دادند دو تا فیلم ببینم! به خاطر همین خیلی داستان و رمان می خواندم. یادم است تابستان ها آن قدر داستان کوتاه و کتاب و رمان و شعر می خواندم که خیلی به م خوش می گذشت. مجموعه ارزشمند «کتاب هفته» را که سردبیرش آقای شاملو بود و تابستان ها می خواندمش، هنوز دارم.بعد از دوره دبیرستان برای بازیگری دوره ای هم دیدید؟سال های 76-77، وقتی بازیگر تئاتر بودم، در یکی- دو سریال هم بازی می کردم. آن موقع ها اصطلاحاتی در مورد خودم می شنیدم مثل «بازی گل درست و تئاتری»، «بازی برای صحنه نه، بازی برای قاب تلویزیون»، «بازی برای پرده». با خودم می گفتم خب لابد نقصی وجود دارد و باید حلش کنم. به خاطر همین رفتم آموزشگاه آقای امین تارخ که بازیگری برای سینما و قاب را یاد بگیرم. در آن دوره آقای آتیلا پسیانی، خانم گلاب آدینه، آقای خمسه، خود آقای تارخ، آقای مهدی هاشمی در آنجا درس می دادند. در آن جا دوره هایی مثل شمشیربازی، یوگا، جامعه شناسی هنر و زیبایی شناسی سینما داشتیم. دوره بسیار پرمحتوا و خوبی بود. جز آن، فقط یک دوره بازیگری سال 88 در یک مدرسه بازیگری بین المللی در اسپانیا گذراندم. ما وقتی دو تا کار انجام می دهیم، فکر می کنیم همه چیز تمام شده و به ته آن رسیده ایم. اما واقعیت این نیست. هنوز باید یاد بگیریم. لحظه ای که فکر کنم تمام شد و من آخرش هستم، کارم تمام است. در آن دوره ی اسپانیا، با ماسک بازی می کردیم که خیلی خوب بود. بازی با ماسک، صورت را از تو می گرفت و فقط فیزیک می ماند. کاری که من اصلا تجربه نکرده بودم.اولین تجربه حرفه ای تان در تئاتر کی اتفاق افتاد؟سال 69 یکبار با بچه های کرج تئاتری با مضمون دفاع مقدس را در جشنواره فجر در تئاتر شهر اجرا کردیم که اتفاق شگفت انگیزی بود. بعد از آن سال 76 نمایش «خانه کاغذی» را اجرا کردیم که یک نمایش پنج نفره از گروه حرفه ای «شایا» بود. کم کم سالی دو- سه اجرا داشتیم و من هم در کنار انجام کارهای دیگر برای امرار معاش، در این نمایش ها بازی می کردم.در همین سال ها بود که سریال هم بازی کردید؟سال های 76- 77 بود که آقای فرهادی داشتند سریال «چشم به راه» را برای شبکه پنج می ساختند. آقای فرهادی و خانم بخت آور تئاتری بودند و طبعا بچه های تئاتر را هم می شناختند. به خاطر همین پنج- شش نفر از ما را انتخاب کردند که بازی کنیم. در دو قسمت از سریال «داستان یک شهر» بازی کردم. هر بار همین طوری انتخاب می شدم و هیچ وقت کسی سفارشم را نکرد.الان که سال ها از آن دوران گذشته وقتی از شبنم مقدمی حرف می زنیم هیچ شمایل تثبیت شده ای به ذهن آدم نمی آید. این موضوع هم می تواند اتفاق خوبی باشد. هم اتفاق بدی. نظر خودتان چیست؟من اصلا زیر بار تکرار نمی روم. خیلی طبیعی است که وقتی نقشی را بد بازی نکنی و تو را بپسندند، موج پیشنهادها برای بازی در نقشی به همان شکل و اندازه شروع می شود. بعد از فیلم «امروز» که نقش یک پرستار را بازی کردم، چنین بلایی سرم آمد. کار به جایی رسید که می گفتم: «آقا من پروانه طبابتم را بگیرم، شما راضی می شوید؟» مدام نقش دکتر و پرستار و روان کاو و... پیشنهاد می دادند.اما خوب یا بد استفاده از یک شمایل ثابت به ستاره شدن خیلی از بازیگرهای سینمای ما کمک کرده. نمی ترسیدید به خاطر این تنوع کار در حاشیه بمانید؟واقعا برایم مهم نیست. اگر نقشی خوب باشد، دوستش داشته باشم، چالش برانگیز باشد، کوتاه و بلندی اش برایم اهمیت ندارد. مثلا درباره نقشی که در «نفس» بازی کرده ام، ادعا دارم. چون واقعا برای خودم چالش داشت و سخت بود. ولی خوشحالم که وقت خودم فیلم را دیدم، گفتم «آبرویت نرفت».وقتی برای جشنواره کودک امسال به اصفهان بودم، همه می گفتند «تو واقعا فیلم کودک با بچه ها کارکردی؟ حوصله داری ها!» گفتم: «حوصله نیست، مرض خودم است. احساس می کنم با بچه ها حالم خوب است». همان جا هم یک جایزه گرفتم که روی سن تقدمی کردم به بچه های فیلمم. گفتم این بچه ها به من کمک کردند که من همسن خودشان شوم. اگر کاری را دوست داشته باشم، انجام می دهم.درواقع اصلا این محاسبات و معادلات مرسوم را ندارید.اصلا. جهان فکری ام آزادتر از این هاست. دوستی چند روز پیش می گفت: «چرا الان می خواهی در تلویزیون کار کنی؟» گفتم: «تلویزیون یا سینما فرقی نمی کند. متن و آدم ها و تیم مهم است».شما بازیگر پرکاری هم هستید که باعث می شود...من پرکار نیستم اما نمی دانم چرا پرکار به نظر می رسم. در 25 سال 24 فیلم بازی کردم. تازه «یک روز طولانی» را هم سال 93 کارکردم که سال 95 اکران شد. پارسال در جشنواره فقط «آباجان» را داشتم و امسال هم فقط فیلم «شکلاتی» را در جشنواره فیلم کودک و نوجوان داشتم. اما من اصلا یک جا بند نمی شوم. یک کار می کنم و در می روم و می روم مسافرت. برای اینکه احساس می کنم باید یک چیزی تازه ای داشته باشم. دوزار بخوانم و ببینم و حالم خوب شود. به خاطر همین هم هست که پولدار نیستم!به هر حال ممکن است به خاطر این زیاد دیده شدن، تصوری دم دستی پیش بیاید که این بازیگر که همیشه هست و حضور دارد. خیلی از هم صنف های شما این محاسبات را دارند که ک ...

ادامه مطلب  

موسیقی در این چهاردیواری ها می میرد  

درخواست حذف این مطلب
مجید انتظامی نامش به خاطره ها گره خورده، به سوت از کرخه تا راین، به کودکی، به نوجوانی، به حاج کاظم، به بچه های کوه های آلپ و...مجله اینترنتی کمونه (kamooneh.com) : مجید انتظامی نامش به خاطره ها گره خورده، به سوت از کرخه تا راین، به کودکی، به نوجوانی، به حاج کاظم، به بچه های کوه های آلپ و...، نمی شود نامش را آورد و یاد انبوه جوایزی که طی سالیان برای آثارش دریافت کرده نیفتاد، یاد هیجان آن زمان ها که ذوق تماشای اختتامیه سانسورشده جشنواره فجر از تلویزیون های کوچک و بی کیفیت هنوز وجود داشت، نمی شود نام مجید انتظامی را شنید و از نوازندگی ابوایش یاد نکرد، نمی شود بدون به یادآوردن حجم انبوهی از خاطرات موسیقایی، از ملودی هایی که بارها آنها را با سوت نواخته و زیر لب زمزمه کرده گذشت، نمی شود تنها روبه روی او نشست و درباره حال صحبت کرد، چراکه هوایی که از جانب او به تو می وزد، ناخودآگاه خاطره سال های دور است. با او برای چندمین بار در این سال ها به گفت وگو نشسته ام. به بهانه بزرگداشتش به سراغش رفتم. فکر می کردم آن قدرها دیگر حرفی برای گفتن نیست، اما این گفت وگویش هم پر بود از حرف هایی که تا به حال زده نشده...؛ پر از خاطره های تازه. شنیده ام مدتی است محکوم شده اید به کپی کردن موسیقی آن هم به خاطر موسیقی کارتن بچه های کوه های آلپ، دوست دارم قبل از هر چیز ماجرای آن را بگویید...خودم هم شوکه شدم. داستان به این صورت بود که درست در بحبوحه زمانی که بی کار شده بودم و کاری نداشتم، تازه از آلمان آمده بودم و به خاطر درگیری با رهبر ارکستر اخراج شده بودم. آن زمان هم مثل الان همه چیز باندی بود. بعد از اخراج از ارکستر، از هنرستان و دانشگاه هم بیرونم کردند. بنابراین یک آدم تحصیل کرده بی کار شدم. از خانواده ام هم بیرون آمده بودم و می خواستم ازدواج کنم. همسرم در همان ارکستر نوازندگی می کرد. خلاصه برای امرارمعاش خیلی کارها کردم. در فیلم ابوائیست هم که به تازگی براساس زندگی من ساخته شده، توضیح داده ام. مسافرکشی می کردم. مدتی در ماشینم می خوابیدم، چون جایی نداشتم. روی برگشت به خانه را هم نداشتم. کمی همسرم کمک می کرد. البته آن زمان هنوز همسرم نبود؛ مثلا دو هزار تومان حقوق می گرفت و کمی به من پول می داد و من از این راه پول درمی آوردم. در میدان امام حسین از طریق خانم نقاشی که می شناختم اتاقی اجاره کرده بودم؛ از همان خانه های قمرخانم که دورتادور، اتاق است و یک دستشویی در حیاط دارند. یکی، دو ماه در این خانه زندگی کردم. تصمیم گرفته بودم به آلمان برگردم. از طرفی با همسرم آشنا و درگیر شده بودم. تصمیم های عجیب وغریبی گرفتم. زمانی که ماشینم خراب شده بود و بی هدف راه می رفتم، دیدم جلو کانون پرورش فکری کودکان هستم. رئیس کانون احمدرضا احمدی بود که با پدرم و خودم رفاقت داشت. به دیدن ایشان رفتم. گفت چرا قیافه ات این طور شده؟ گفتم مشکل دارم و پولی برای زندگی ندارم. روی میزش دو، سه کاست بود. گفت یکی از اینها را بردار و آهنگ بساز. گفتم من جایی برای خوابیدن ندارم و وسیله ای هم برای نواختن ندارم. گفت ساعت چهار دنبالم بیا. قبول کردم. با هم به تخت طاووس آن زمان نرسیده به بزرگراه رفتیم، چنددقیقه در ماشینم منتظرش ماندم و ایشان به آن سوی خیابان رفت و بعد از دقایقی برگشت. روبه روی پارک ساعی رستورانی بود که ساعت چهار، پنج برای خوردن ناهار رفتیم. حدود پنج و شش عصر بود که خواست او را به منزلش در قیطریه برسانم. از من درخواست کرد به منزلش بروم. چای درست کرد. کاراکتر خیلی جالبی بود. ادای چند نفر از آدم های معروف را درمی آورد و برای من خیلی جالب بود. تا اینکه سه ، چهار نفر پیانویی را به منزلش آوردند. فهمیدم زمانی که منتظرش بودم و به آن سوی خیابان رفته بود پیانو یاماها خریده بود. پیانو را در یک اتاق گذاشت و به من گفت برو کار کن. اولین کاری که برداشته بودم روی اشعار فروغ فرخزاد بود. کاری که انجام دادم، مقبول واقع شد و مدام می پرسیدند این کار را چه کسی انجام داده. چون کاملا متفاوت از موزیک های آن زمان بود. موزیک های آن موقع همه شاد و ریتمیک بودند و خواننده ها می خواندند. یکهو یک موسیقی غمگین با نت های کشیده و صدای فروغ فرخزاد خیلی اثرگذار شده بود و مسئولان آن زمان که این محل را می گرداندند خیلی خوششان آمده بود و خواسته بودند بیشتر کار کنم.چه سالی بود؟سال ٥٣. دو کار دیگر «صدای شاعر» یدالله رویایی و نصرت رحمانی را انجام دادم. آن زمان آقای روشن روان، شهبازیان و اسماعیل تهرانی با کانون کار می کردند. تا اینکه یک روز آقایی که کارگردان مستند انیمیشن «زال و سیمرغ» بود، گفت خیلی مایل هستم که روی این کار موسیقی کار کنید. اولین بار یک تصویر به من داد که براساس آن موسیقی بسازم و من این کار را کردم. خیلی هم خوب روی فیلم نشسته بود. داستان در مورد زال و سیمرغ بود که سیمرغ، زال را بزرگ می کند و زال برای خودش یلی می شود.کارگردان چه کسی بود؟علی اکبر صادقی، بسیار مرد محترمی بود و واقعا لذت بردم. تمام مدتی که در استودیو بودم، پابه پای من در استودیو بود و برایم غذا می خرید و از من مواظبت می کرد. ما خانوادگی موسیقی ضبط می کردیم. آذر و گلنوش و سروش می آمدند و همه به استودیو می رفتیم تا کارم تمام شود، به خصوص زمانی که موشک باران بود همه با هم بودیم. مدتی گذشت. گلنوش بچه های آلپ را در تلویزیون تماشا می کرد و خیلی دوست داشت. من هم با هدفون موسیقی کار می کردم و صدای تلویزیون را نمی شنیدم. یک بار که فیلم شروع شد، برای ریختن چای بلند شدم و موسیقی را شنیدم و تعجب کردم که چطور از تلویزیون پخش می شود. حتی کار به جایی رسید که کانون از تلویزیون شکایت کرد. موسیقی کدام کارتان بود؟موسیقی زال و سیمرغ بود. نمی دانم چه کسی به آرشیو تلویزیون برده بود. اتفاقا دو قسمت از این موسیقی استفاده شد؛ یک قسمت را که ترومپت ها می زدند، روی انیمیشن مارکوپولو گذاشته بودند و یک قسمت هم که روی بچه های آلپ گذاشته بودند. همه جا هم می شنیدم که از این موسیقی تعریف می شد و نامی از من برده نمی شد، من هم نمی توانستم بگویم موسیقی متعلق به من است. به هر کسی هم می گفتم می خندید. این موسیقی در این سریال جا افتاد به نام کارتن بچه های آلپ و هنوز کسی آن را به اسم زال و سیمرغ نمی شناسد.انیمیشن زال و سیمرغ با همان موسیقی پخش شد؟بله. این بخش از موسیقی مربوط به صحنه ای بود که زال متولد شد و به خاطر اینکه سفید است، می گویند در فلان کوه بگذارید و نشان می دهد که اسب سوارها تاخت می کنند و صدای پای اسب هاست و ویلنسل ناله این بچه است که سعی کردم هم ریتم فیلم را حفظ کنم و هم غم را نشان دهم که روی کارتن هم به خوبی نشسته بود به ویژه جایی که بچه ها در حال دویدن بودند. چند نسل با این موسیقی بزرگ شدند بدون اینکه بدانند مربوط به چه کسی است.خیلی ها متوجه شدند، اما چرا از موسیقی خود انیمیشن استفاده نشده بود؟چون خانمی آواز می خواند و چنین موسیقی ای را پخش نمی کردند. اینکه چه کسی و چطور این موسیقی را انتخاب کرد نمی دانم.دوست دارم با شما بیشتر درباره موسیقی فیلم صحبت کنم. درحال حاضر در موسیقی فیلم از ملودی استفاده نمی شود این به دلیل کمبود هزینه هایی است که به موسیقی اختصاص داده می شود یا نداشتن ذوق و قریحه آهنگ سازان کنونی یا به خاطر این است که خیلی از کارگردان ها این مدل موسیقی ها را می خواهند و تأثیر فضایی که آقای فرهادی با فیلم هایش به وجود آورده که همه چیز مینی مال و سکوت باشد و فقط آمبیانس اصوات محیطی باشد کافی است، با چنین نظری در موسیقی فیلم موافق هستید؟قبل از آقای فرهادی خیلی از فیلم های آلمانی یا بلوک شرق اصلا از موسیقی استفاده نمی کردند. در ایران هم فیلم «گبه» درباره فرش بود و تا حد زیادی از افکت شانه فرش استفاده شده بود و چند قسمت از موسیقی را آقای علیزاده ساخته بود. ما باید قبول کنیم که این تکنولوژی متعلق به ما نبوده و ما آن دید یک خارجی را که از زمانی که در شکم مادرش است با موسیقی کلاسیک آشنا می شود هرگز پیدا نمی کنیم. ما مصرف کننده تکنولوژی موسیقی فیلم هستیم. در همه زمینه های موسیقی و فیلم به نوعی ادای آنها را درمی آوریم و حالا به جایی رسیده ایم که خودمان صاحب سبک شده ایم و فیلم های موفقی هم داریم و جایزه های بین المللی دریافت می کنیم. درباره این بحث که موسیقی در فیلم نباید شنیده شود: نه فقط موسیقی، بلکه هیچ چیز نباید از فیلم بیرون بزند، همیشه بوده است.و موافقان و مخالفان خودش را داشته است.بله، اما ازآنجایی که ما از روی دست آنها نگاه می کنیم، به کسی توهین نمی کنم، من به عنوان موزیسین خیلی فیلم می بینم. «روزی روزگاری» فیلمی است که هزینه زیادی برده و انیو موریکونه آهنگش را ساخته و خوب شنیده می شود یا موسیقی «خوب، بد، زشت»، «فهرست شیندلر»، «دکتر ژیواگو» و «جنگ ستارگان» شنیده می شود. کسی درباره فیلم دکتر ژیواگو صحبت نمی کند، اما موسیقی اش همچنان یکه تاز است، مثل موسیقی خیلی از فیلم های دیگر. این یک حکم نیست که موسیقی نباید در فیلم شنیده شود، بستگی به ساخت فیلم و دید کارگردان دارد. خیلی عوامل باعث می شود موسیقی در فیلم شنیده نشود.و اینکه فقط تیتراژِ بدون موسیقی داشته باشد.بعضی وقت ها با افکت جمع و جور می شود. بالاخره تجربه می کنند. چرا الان آهنگ سازان حرفه ای کنار هستند چون با ارکستر کار می کنند و تهیه کننده حاضر نیست هزینه یک ارکستر را بپردازد و به قول آقای حاتمی کیا می گفت یک لشکر پشت مجید انتظامی است. الان دیگر خرج این لشکر خیلی زیاد است.در واقع به نظر شما شرایط کار در ایران باعث شده موسیقی فیلم کم رنگ شود؟ چون خارج از ایران امثال جان ویلیامز همچنان کارشان را انجام می دهند.در اروپا هم فیلم هایی هستند که از موسیقی استفاده نمی کنند. شاید بیشتر در فیلم هایی هستند که در سینماتک ها نمایش داده می شوند یا با هزینه کم قرار است ساخته شوند؛ اما موسیقی فیلم هایی را که به صورت استاندارد نمایش داده می شوند، آهنگ سازان و ارکسترهای بزرگ می سازند؛ به جز آن از نوازندگان کشورهای مختلف استفاده می کنند. مثلا برای فیلم «گلادیاتور» از ارمنستان نوازنده بالابان می برند. یا خیلی سازها که در اروپا نیست، کلی هزینه می شود که از مملکتی به مملکت دیگر برده شود یا آهنگ ساز به کشوری دیگر می رود و مدت ها در هتل زندگی می کند تا بتواند از یک تکه از موسیقی در فیلمش استفاده کند.همان طور آقای کاپولا از کمانچه آقای کیهان کلهر برای «جوانی بدون جوانی» استفاده کرد.همه اجزای سینما حرفه ای است. استثنا هم هست گاهی برای فیلمی مخارج زیادی صرف نمی شود و در دنیا همه گیر می شود، مثلا برادران کوئن با دوربین کوچک فیلمی را ساخته بودند و آن قدر این فیلم خوب شد که سرمایه گذاری کردند و در دنیا پخش شد. استاندارد این است که برای موسیقی هزینه هنگفت خرج می کنند. یک ارکسترسمفونیک کامل حدود صد نفر، یک گروه کُر می آید و با سازهای خاصی که از جاهای دیگر می آورند یک فیلم را پوشش می دهند. البته بعد از ساخت فیلم و تبدیل به cd و پخش در دنیا درآمدزا خواهد بود، اما در ایران متأسفانه موسیقی واقعا مظلوم ترین هنر است و انگار بود و نبودش فرقی ندارد، در حالی که خیلی اثرگذار است. الان چرا فیلم های ما در همه فستیوال ها هست؟ چون یک نفر آستین بالا زد و فیلمش را به فستیوال برد و الان هیچ فستیوالی بدون فیلم های ایرانی برگزار نمی شود. اما در مورد موسیقی هیچ کس این کار را نکرد. موسیقی در یک مملکت در یک چهاردیواری ماند و مرد. بگذریم با همت آهنگ ساز گاهی اوقات موسیقی ای کاست و استقبال می شود. من خیلی از موسیقی هایم را مجانی هم می خواهم چاپ کنند، می گویند به صرفه نیست چون همه از اینترنت دانلود می کنند و کسی نمی خرد.شما موسیقی منتشرنشده زیاد دارید؟خیلی. ٥٠ ساعت موسیقی فیلم ضبط شده دارم. اگر هر فیلم را ٤٥ دقیقه در نظر بگیریم، صد کار کرده ام. به جز سریال ها و سمفونی هایی که نوشته ام. سمفونی ها سفارشی است اما آنها که متعلق به من است خیلی زیاد است. موسیقی گرگ ها، مردان آنجلس، محاکمه، مریم مقدس و... .هیچ گاه ناشری نخواسته مجموعه آثار شما را به صورت چند مجموعه منتشر کند؟نیامده اند یا اگر آمده اند هدف بیشتر کاسبی بوده و می خواستند یک لت چاپ کنند و هم کار را مجانی بگیرند و هم شلخته کار کنند که من قبول نکرده ام. نشر نی داوود حدود ١٠ کار از من گرفته و با کیفیت خوب ارائه کرده. به تازگی چهار کار از من منتشر شده.حدود ١٠ سال فعالیتی نداشتند.موسیقی های خاص پخش می کنند و توجه کمتری می شود. موسیقی بی کلام هنوز جایگاهی که باید داشته باشد را پیدا نکرده و مردم عادت کرده اند کسی همیشه برایشان بخواند.در کارهای ضبط شده و منتشرنشده، کارهایی هست که مستقل باشد؟گاهی موسیقی فیلم که کار می کردم، اگر وقت می شد قطعه کوچکی هم با آن هزینه برای خودم می نوشتم و ضبط می کردم.دو آلبوم «آرام تر از دریا» و قطعاتی برای پیانو ارکستر منتشر کرده بودید.پیانو ارکستر موسیقی چند فیلم بود؛ مثلا یکی برای فیلم «دزد و نویسنده» بود که لایت موزیک بود یا یکی «ناصرالدین شاه آکتور سینما» بود. اما «آرام تر از دریا» یکی، دو قسمت برای فیلم و بقیه مستقل بود.چرا مشابه آن تجربه های موفق را تکرار نکردید؟وارد موسیقی فیلم شدم و پرکار هم بودم و فرصتی برای کار مستقل نداشتم. الان که می خواهم برای خودم مستقل کار کنم، مشکلات زندگی و نگهداری از پدرم باعث می شود ذهنم درگیر باشد چون برای این کار باید ذهن آزاد باشد و تمام حالت ها روی کاغذ بیاید. وقتی کارگردانی من را عصبانی یا اذیت می کرد در کارم اثرگذار بود. چون وقتی زمان کار دلخور باشم، آرامش از من گرفته می شود و نمی توانم با آرامش کامل کار کنم. من یک بار روی ایده تصویر موسیقی کار نمی کنم. ١٥، ٢٠ بار این کار را انجام می دادم. حتی در «بوی پیراهن یوسف» صحنه تونل را یکی، دو هفته بود که کار می کردم و ماکتی درست کرده بودم؛ آقای حاتمی کیا دیدند و گفتند خیلی عالی است؛ همین را می خواهم. گفتم این در استودیو یک دنیا فرق می کند؛ چیزهایی اینجا ضبط شده و چیزهایی در ذهنم است که پیاده کنم. گفت چرا بیخودی پولت را خرج می کنی؛ همین خوب است. وقتی آن را ضبط کردم و شنید، دیگر سراغ قبلی را نگرفت. در آن تونل می خواهم بگویم یوسف زنده است و ملائک او را دربر گرفته اند، تعداد یوسف ها را زیاد می کردم، چند تا شدند، یوسف ها بودند. برای خودم تخیلاتی می ساختم. بیشتر اوقات شب ها یا صبح های خیلی زود کار می کردم. مثل همیشه هنوز هم سحرخیز هستم. آن زمان چهار صبح شروع به کار می کردم و واقعا گاهی اوقات حس نمی کردم روی زمین هستم. من با یوسف پرواز می کردم. قضیه آ ن قدر جدی بود که برایم کار نبود. هشت سال بیمار بودم و داروهایی را که موجود نبود به سختی تهیه می کردم. کار تا این حد برایم جدی بود و با کارم زندگی می کردم. الان هم همین طور است. چهار صبح در حالت خوابیده هدفون می گذارم و موسیقی خودم را گوش می کنم. شاید بعضی ها بگویند من خودخواه هستم اما در شرایط مختلف، موسیقی های مختلف گوش می کنم. اما زمانی که موسیقی های خودم را گوش می کنم، گاهی اوقات حس نمی کنم در تخت هستم. موسیقی وقتی به ذهن شما می آید قالب ندارد. چیزی گسترده و معلق در فضاست و شما با آن پرواز می کنید. وقتی مداد به دست می گیرید، قالب پیدا می کند؛ یعنی تمامش می رود و یک ملودی می ماند و باید سعی کنید آن فضا را با سازهای دیگر تا حدودی پیاده کنید. نمی توانید کاملا پیاده اش کنید به همین خاطر می گویم پرواز می کنم چون هنوز که من آن موسیقی را می شنوم، آن را در آن حالت می شنوم.شما همچنان آن کهکشان را می بینید.همان را که بار اول شنیده ام و پرواز کرده ام، می شنوم. بدون قالب است. مثل شناکردن در دریاست. حوض نیست که به انتهایش برسید و دور بزنید. دلم همیشه پر از غصه بوده و به نظرم مردم ایران همه غصه دار هستند چون از این موزیک ها خیلی استقبال کرده اند. به نظرم هم دردی و غصه هایمان مشترک است.از جنس غصه ها خوششان آمده.بعضی ها خیلی خوششان آمده اما کسی نگفته چقدر مزخرف است و شاید کمتر خوششان آمده باشد. کسی در اینستاگرام برای من نوشته بود من با بوی پیراهن یوسف عاشق شدم، ازدواج کردم، گریه کردم، پرواز کردم، همه را مدیون شما هستم.واقعا درست گفته.این نوشته ها را که می خوانم، گریه ام می گیرد و همسرم می گوید این روزها خیلی حساس شده ای. اما از اینکه چنین عکس العملی می بینم، تعجب می کنم که چطور ممکن است یک نفر همان حس من را داشته باشد. یعنی همان چیزی را که من حس کرده ام.من و هم نسلان من خاطراتی فراموش نشدنی با موسیقی های شما از «آژانس شیشه ای» گرفته تا «بوی پیراهن یوسف و «از کرخه تا راین» دارند از راهنمایی به دبیرستان و از دبیرستان تا پیش دانشگاهی و دانشگاه. به قول یک نفر که پای یکی از عکس های شما کامنت گذاشته بود ما با این موسیقی ها عاشق شدیم، غصه خوردیم و واقعا زندگی کردیم چرا الان کمتر آهنگ سازی می کنید؟چهار سال است که آهنگی را ننوشته ام اما آهنگی بود که از قبل شروع کرده بودم حدود شش، هفت ماه است که تمام شده.سمفونی است؟بله. واقعا زیباست. به نام «حماسه اقتدار» که سالار عقیلی و نیما مسیحا خوانده اند.به سفارش کجاست؟موزه دفاع مقدس. به مرور که تجربه می کردم می دیدم مردم خیلی دوست دارند موسیقی باکلام بشنوند. در موسیقی فیلم دوست نداشتم از کلام استفاده کنم چون همه این کار را می کردند. اما در این کار سمفونی که نوشتم، تم ها همه ایرانی بود منتها با سازهای کلاسیک کار می شد، مثلا برای صدای تنور می نوشتم به آن فضای موسیقی پاپ می دادم یا موسیقی را در فضای سنتی می نوشتم. فهمیدم که مردم بیشتر استقبال می کنند تا فقط موسیقی باشد. گرچه علاقه مندان به موسیقی بی کلام این روزها خیلی زیاد شده اما هنوز مردم طرفدار شنیدن موسیقی باکلام هستند.کارهای آزاد هم برای خودتان می نویسید؟١٠، ١٥ سال است تصمیم دارم قطعه ای بنویسم که به همراه همسرم بنوازیم.چرا ساز خودتان و هارپ را به عنوان دونوازی استفاده نکردید؟همسرم هیچ وقت هارپ نداشت چون ساز گرانی است. تالار داشت که آن را هم به ما نمی دادند. الان چند ماه است که خریده. یکی از هدف های من این است یک موسیقی مجلسی کوچک با خانواده ام بنویسم به خصوص حالا که پسرم اینجاست؛ بنویسم و اجرا کنم. فرمی که من فکر می کنم هزینه زیادی نیاز ندارد که تهیه کننده نیاز نداشته باشد و خودم می توانم انجام دهم. قبلا زندگی ها سخت بود، دو فرزند داشتم و مخارج بالا بود و مجبور بودم همیشه دنبال کار باشم و زندگی ام را تأمین کنم وگرنه زودتر شروع می کردم. البته اگر آن زمان هم می نوشتم هارپ نداشتیم که با هم تمرین کنیم. به خصوص که اوایل انقلاب موسیقی بلاتکلیف بود و بعد از آن هارپ خراب بود. مشکلات زیادی بود. برای اینکه حقانیت موسیقی را ثابت کنیم شش صبح در خیابان و استادیوم نواخته ایم، کتکمان زده و سازهایمان را پاره کرده اند. در تیمارستان هم ساز زدیم. در باغ وحش هم قرار بود کنسرت بدهیم که اعتراض کردیم. در سمینارها و نشست های مذهبی آرم جمهوری اسلامی نواختیم. خیلی ازخودگذشتگی کردیم. شش صبح در سرما و تاریکی زمستان ساززدن کار آسانی نیست. باید چه کار می کردیم که نکردیم؟ هر کاری که فکرش را بکنید کردیم. نزد آیت الله بهشتی رفتیم و مدام دنبال این بودیم بگوییم موسیقی گناهی ندارد. ما از سازها بد استفاده می کنیم. ساز که به تنهایی صدایش درنمی آید. من باید صدایش را دربیاورم. بعضی ها سوءاستفاده می کنند و صدای مطربی درمی آورند شما جلوی آنها را بگیرید چرا جلوی ساز را گرفته اید. الان شرایط خیلی بهتر شده اما موسیقی ما خیلی مظلوم است و در این چهاردیواری ها می میرد. بعضی از موسیقی ها این گنجایش را دارد که بین المللی شود. به نظرتان اگر «از کرخه تا راین» فیلمی خارجی بود این موسیقی در دنیا پخش نمی شد؟ اگر «روز واقعه» یک فیلم آمریکایی بود و سرمایه گذاری می شد این موسیقی جهان را تسخیر نمی کرد؟ یا «آژانس شیشه ای» در دنیا مطرح نمی شد اگر فیلمی خارجی بود؟ «دوئل» شنیده نمی شد. همه اینها مُردند و شنیده نشدند. همه زحمت های یک عمر من تبدیل به هزار سی دی شد هزار نفر شنیدند، در تلویزیون ١٠بار پخش کردند ١٠ هزار نفر شنیدند. مثل فیلم های بزرگ دنیا دیده و شنیده نشد. چه کسی خارج از این چهاردیواری ما را می شناسد؟ مگر چند ایرانی که پیگیری کنند و عاشق موسیقی باشند. موسیقی ما خیلی مظلوم و مهجور واقع شد.پس به نظرتان موسیقی فیلم در ایران هنری جدی محسوب نمی شود؟الان که بدتر شد. تا زمانی که دولت سوبسید می داد و پشت فیلم ها ایستاده بود، همه چیز جدی تر بود. موسیقی ها زنده ضبط می شد. آدم های تحصیل کرده کار می کردند، کسانی که فارغ التحصیل موسیقی بودن ...

ادامه مطلب  

مصطفی زمانی: «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
«سریال «شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است.» این جمله مصطفی زمانی شاید یکی از واقعی ترین و دقیق ترین حرف های رد و بدل شده در این گفت وگو باشد؛ گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش ایران خبر، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب ب ...

ادامه مطلب  

«شهرزاد» نقطه عطف زندگی من است  

درخواست حذف این مطلب
اتاق خبر 24: گفت وگویی که قرار آن در شهرک سینمایی غزالی گذاشته شد و زمانی هم با گریم و لباس فرهاد پشت میز نشست. تمام طول مصاحبه با احسان عبدی پور، کارگردان «تیک آف» و مصطفی زمانی بازیگر این فیلم، گروه تهیه و تولید سریال «شهرزاد» در حال فیلمبرداری و تدارک ساخت سری دوم این مجموعه بودند. این بالا در یکی از کافه های شهرک سینمایی هم، بخش عمده ای از صحبت های ما به «شهرزاد» ختم می شد. سریالی که عرضه سری اول آن شبکه نمایش خانگی را تکان داد و با وجود حواشی مختلف، همچنان بخش قابل توجهی از جامعه را تحت تاثیر قرار داده است.به گزارش اعتماد، بهانه گفت وگو با عبدی پور و زمانی اما، «شهرزاد» نبود. کارگردان «تنهای تنهای تنها» در دومین تجربه کارگردانی بلند سینمایی خود داستان جوانانی را روایت می کند که برای رسیدن به آرزوهای شان به هر کاری دست می زنند. او در نخستین فیلم خود، با استفاده از چهره های بومی، دست به خلق اثری زد که همچنان زبانزد منتقدان و سینماگران است. در تجربه دوم اما عبدی پور سراغ بازیگران حرفه ای رفت ولی همچنان نتوانست از زادگاه خود دل بکند. داستان «تیک آف» با بازی مصطفی زمانی، پگاه آهنگرانی و رضا یزدانی در بوشهر اتفاق می افتد و بازیگران چاره ای جز تن دادن به یاد گرفتن لهجه و آداب و رسم آن منطقه ندارند.با این تفاسیر، پذیرفتن نقش «فائز» برای زمانی، فاصله ای با خطر کردن ندارد. او بعد از غوطه ور شدن در دنیای فرهاد، حالا باید تلاش کند «فرهاد» و محافظه کاری اش اساس زندگی حرفه ای او در حوزه بازیگری نشود. به همین خاطر است که بخشی از صحبت های زمانی به تاثیر «شهرزاد» در زندگی حرفه ای اش بر می گردد. سری دوم این مجموعه از ٢٩ خردادماه در شبکه نمایش خانگی عرضه می شود.تعلق خاطر به یک جغرافیای خاص در فیلمسازی محدودتان نمی کند؟احسان عبدی پور: این مساله هر کسی را می تواند محدود کند. منظورم این است چقدر جلوی بروز خلاقیت تان را می گیرد؟عبدی پور: به نظرم مهم شلیک کردن به هسته مرکزی است. مثلا تصور کن من به جای بوشهر در کشور هلند یا بحرین زندگی می کردم و آن وقت کل جمعیت کشورم پنج میلیون نفر بود. در چنین حالتی کل جهانم اندازه شهر بوشهر می شود. حالا فیلمسازی در چنین کشوری چقدر می تواند محدودکننده باشد؟ منظورم این است ایران آنقدر بزرگ هست که انتخاب یک شهر و جغرافیا در خروجی کار فیلمساز تاثیر نگذارد. اگر بتوانی با لهجه های بصری مختلف فیلم بسازی، دیگر مهم نیست کدام جغرافیا را انتخاب می کنی. لازمه چنین چیزی این است که به سینما بپردازی نه به بدلیجات آن. در بازیگری همچنین ایده ای قابل قبول است؟ بازیگری که می پذیرد در یک منطقه بومی و با لهجه ای خاص جلوی دوربین برود، در ماهیت بازی اش تغییری به وجود نمی‎آید؟مصطفی زمانی: به نظرم بازیگری محدودیت خلاقیت به همراه دارد. شما در هر شرایطی هر نقشی را بازی کنی با محدودیت آن نقش مواجه می شوی. چون برای بازی هر نقشی باید از خودتان فاصله بگیرید که گاهی هم نمی توانید، چون هر نقشی به هر حال از فیلتر خودتان رد می شود. همین محدودیت هم در نهایت شخص را درگیر می کند. من فکر می کنم جایی که خبری از لهجه و قومیت نیست، محدودیت کمتر می شود، اما جایی که شخصیت پیشینه ای بزرگ همراه دارد، این محدودیت عجیب و سخت می‎ شود. من در فیلم های «بدرود بغداد» و «برلین منفی هفت» به نوعی با چنین چالشی برای درآوردن نقش مواجه بودم و زبان های دیگری را تجربه کردم. اگرچه زبان های دیگری را تجربه کرده بودم اما این دو فیلم با «تیک آف» خیلی فرق داشتند چون شخصیت های شان به اندازه فیلم احسان عبدی پور زنده نبود، در نتیجه کار من سخت تر شد و نیاز به خلاقیت بیشتری برای درآمدن نقش فائز داشتم. بد نیست در این میان به این مساله هم اشاره کنم؛ چیزی که مخاطب به عنوان خروجی بازی من می بیند، لزوما با آنچه درون من بازیگر اتفاق می افتد، منطبق نیست. من دنیای خلاقانه ای را تجربه کردم که شاید مخاطب اصلا متوجه آن نشود.با این تفاسیر پذیرفتن نقش های اینچنینی و محدود کننده برای بازیگر مساوی است با خطر کردن!زمانی: تقریبا نباید اجرای چنین نقش هایی را پذیرفت چون شکست آن خیلی فاجعه بار است. یعنی در صورت عدم موفقیت بازیگر به صورت کمدی می شود و به همین خاطر تصورم این است که فاصله گرفتن از این فضا بهتر از نزدیک شدن به آن است. به خصوص برای کسی مثل من که بخشی از برجستگی بازی ام به صدایم مربوط است. زمانی که قرار است با این صدا لهجه خاصی حرف بزنید، کار سخت تر می شود اما در نهایت آنقدر فیلمنامه این فیلم خوب بود که حضور در آن را پذیرفتم. با همین فیلمنامه خوب همه ترس های تان از نزدیک شدن به شکست احتمالی و کمدی شدن، ریخت؟!زمانی: من و احسان عبدی پور پیش از این کار همدیگر را از نزدیک ندیده بودیم، نخستین بار که احسان را دیدم قوت قلبی که از او گرفتم چیزی غیر از لفاظی های زمان پیش تولید و کاملا درونی بود، هر چند این قوت قلب هم به دادم نرسید و نتوانستم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. در نهایت اما تلاش کردم دنبال این باشم و بفهمم که از چه چیزی می ترسم؟ وقتی با فیلمنامه و کارگردان خوبی طرف هستید، نپذیرفتن موقعیت و وارد شدن به آن شبیه بزدلی و درجا زدن است.عبدی پور: مصطفی آن موقع در سفری برای فرش قرمز سریال «شهرزاد» به علی نصیریان گفته بود حاضرم این پرواز سقوط کند و من در «تیک آف» بازی نکنم!زمانی: البته این حرف را پیش از پرواز گفتم. (می خندد) در سینمای ایران اما فیلمساز و بازیگر برای خطر کردن جایگاه زیادی قایل نیستند. به خصوص بازیگران که بیشتر دنبال پیروی از مدل ثابت شده گذشته شان هستند. در واقع به چالش ایجاد کردن بها نمی دهند و دنبال مدل از پیش ثابت شده ای هستند.زمانی: اتفاقی که برای من و احسان در این فیلم افتاد، این بود که او پیش از این با بازیگرهای حرفه ای کار نمی کرد و ترجیح می داد همین مسیر را طی کند. من هم در مقابل پذیرفتن نقش های اینچنینی گارد داشتم. می توانم بگویم ما با کمک هم جهان یکدیگر را امتحان کردیم. من امروز وقتی می بینم احسان عبدی پور در پروژه جدیدش با حرفه ای ها کار می کند، به خوبی می دانم این مساله از کجا آب می خورد. کسی که همیشه بیش از هر چیز به خلوص اثرش توجه کرده و برایش مهم نبوده چه کسانی تشویقش می کنند، حالا پذیرفته با بازیگران حرفه ای کار کند. می دانید که بازیگر حرفه ای به هر حال منیتی دارد که ممکن است خلوص بعضی نقش ها را در اجرا از بین ببرد. اما به نظرم احسان به این نتیجه رسید که می شود با بازیگر حرفه ای کار کنی و در عین حال حواست به حفظ خلوص اثرت هم باشد. او در فیلمسازی این خطر را کرد و حریمی که برای دنیای کارگردانی اش در نظر گرفته بود، شکست. البته می دانید که کار کردن با نابازیگر هم سختی های خودش را دارد و تو برای درآوردن یک پلان از آنها گاهی باید جهان شان را به هم بزنی.عبدی پور: گرفتن پلان از نابازیگر قطره چکانی اتفاق می افتد. با این همه حتما بخشی از رضایتمندی شما را تامین می کند که به کار کردن با آنها تمایل دارید.عبدی پور: بله، اما در مورد «تیک آف» همه چیز خیلی منوط به اجرا بود. با این همه در این فیلم هم نمی خواستم از ابتدا با بازیگر کار کنم و کستم را با نابازیگر بستم. اما جلوتر که آمدم گاردم را باز کردم. چون در فیلمنامه های قبلی همه چیز روی کاغذ تمام شده بود و کار ما فقط فیلمبرداری بود. در این فیلمنامه اما همه چیز با اجرای فیلمنامه گره خورده بود. ترس درنیامدن متن بر گرده ام بود و به محض اینکه گروه تهیه پیشنهاد حضور بازیگر را داد، پذیرفتم. در واقع پیشنهادشان را روی هوا زدم. با این پیشنهاد به تغییر دنیای فیلمسازی تان هم فکر کردید؟ اینکه بالاخره شما هم می توانید همرنگ دیگر فیلمسازانی شوید که به واسطه حضور بازیگران چهره از امکانات کافی در اکران و پخش بهره مند هستند؟عبدی پور: راستش را بخواهید استفاده از بازیگر حرفه ای در فیلم از ایده آلم فاصله دارد اما آن را کار گناه باری هم نمی دانم. فقط این را می دانم زمانی که فیلمی را با بازیگر حرفه ای بسازم از همان ابتدا یک هیچ به مخاطب عقبم. حالا اگر همان فیلم را با نابازیگر شروع کنم یک گل جلوام. می دانید چرا؟ چون تا پاک کنم این مصطفی زمانی همان یوسف پیامبر و فرهاد سریال «شهرزاد» نیست، شده دقیقه ٢٠، تا بگویم رضا یزدانی همان چیزی نیست که همیشه بوده، ٢٥ دقیقه از فیلم گذشته است و به اندازه تمام بازیگران حرفه ای باید این وقت را صرف کنم و بخش زیادی از انرژی ام صرف این کار می شود.با همه این حرف ها فکر می کنم شما به مناسبات اکران و گیشه تن دادید.عبدی پور: واقعا این معادله اثبات شده است. وقتی شما اثری هنری را تولید می کنید، در نهایت به جایی می رسید که مردم باید اثرتان را ببینند و اگر این اتفاق نیفتاد چیزی ندارید. به نظرم این واقعیت را باید قبول کنیم که در خانه مردم با کلید این بازیگرها باز می شود، اگر این بازیگرها نباشند، فیلم من پشت دیوار می ماند، اینجاست که دو راه بیشتر نمی ماند، یکی اینکه با ایده آل هایت پشت دیوار خانه مخاطب بشینی یا اینکه کمی کوتاه بیایی و راه پیدا کنی به خانه مردم. من می خواهم دومی را انتخاب کنم. سینمای ایران هم اکران جهانی ندارد که بگویم می توانم بروم جهان را تسخیر کنم! در سینمای دنیا حسن با مصطفی زمانی فرقی ندارد، در چنین شرایطی مهم این است مخاطب ایرانی فیلمت را ببیند و در بازار ایران با دیگر فیلم ها رقابت کنی. فقط این مساله مهم است. من می گویم چنین اتفاقی، یعنی کار کردن با بازیگر حرفه ای برای من فیلمساز عقب نشینی پیروزمندانه ای است. این اتفاق برای من رمز پیروزی است.آقای زمانی، سر سپردن به جریان مرسوم دنیای بازیگری تا اینجا برای شما هم پیروزمندانه بوده؟زمانی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، من بعد از سریال یوسف پیامبر وضعیتم شبیه دختری بود که تازه وارد اجتماع می شود و از این حضور می ترسد، بازیگری برای من اینگونه آغاز شد. من باید از موقعیتم مراقبت می کردم درست مثل همان دختری که نباید به هر مردی اعتماد کند! به همین خاطر در سه، چهار فیلم اولم یعنی «آل» بهرام بهرامیان، «بدرود بغداد» مهدی نادری، «کیفر» حسن فتحی و «قصه پریا» فریدون جیرانی صاحب سبک بودم.این فیلم ها تقریبا بهترین های کارنامه کاری تان بودند.زمانی: می دانید چرا؟ چون ذهنیتی از سینما نداشتم و اصلا جهان خوب و بدهای بازیگری برایم مهم نبود. اما در ادامه وقتی جلوتر رفتم همه چیزی توی ذوقم خورد. به خودم گفتم یعنی چی؟ چرا دیده نمی شوم؟ می دانید! دیده شدن در کار ما واقعا مبحث مهمی است. من اصلا نمی توانم بفهمم چطور کسی می تواند در سینما بازی کند و بگوید اصلا برایم مهم نیست اجرایم دیده بشود یا نه! یکی از دوستان خیلی صمیمی من که بازیگر هم هست یک بار جمله خیلی عجیبی به من گفت، آن هم این بود که تو خیلی نگران تصویرت هستی! این جمله برای من فاجعه بود چون من بازیگرم و باید نگران تصویرم باشم. من همیشه نگران تصویرم در ذهن مردم بوده و هستم و این ویژگی از بچگی در نهادم بود. بعد دیدم این خصوصیت چقدر به درد بازیگری می خورد. اینکه همیشه نگران تصویرت باشی و چشم سومی، نه به آن مفهوم عارفانه، برای خودت باز کنی. با این همه من بعد از مواجه شدن با جهان بازیگری دچار سردرگمی ای شدم که به نظرم هر بازیگری برای پیدا کردن ادامه این مسیر به آن سردرگمی نیاز دارد. من جامعه سینمای ایران را نمی شناختم و در مدت حضورم در سینما و در سال هایی که چهار فیلم اولم را بازی کردم، فرصت نکردم با آدم های این حوزه معاشرت کنم. کم کم متوجه شدم در جشنواره ها انتخاب ها بر چه اساس است و مردم بر چه اساس فیلم ها را برای تماشا انتخاب می کنند و اینها به ذهنم هجوم آورد و اینجا بود که تقریبا راضی شدم چیزی را عرضه کنم که دیگران از من می خواهند. گفتم بچه خوشگل می خواهید؟! قبول، حرفی نیست!عبدی پور: الان هم همین راه را در پیش گرفتی؟زمانی: نه. خوشبختانه هیچ آدمی نمی تواند بگوید در مسیری که طی کرده متوجه اشتباهش نشده یا اینکه راه را درست تشخیص نداده است. همیشه حتی وقتی مسیر را اشتباه هم طی می کنی، یک صدایی درونت می گوید بایست! اما خیلی وقت ها اصرار داریم صدای درون مان را نشنویم یا نادیده بگیریم. من همیشه این صدا را می شنوم اما انگار با خودم لج می کنم و اتفاقا حواسم هم به این لج کردن هست. اما حالا دیگر این کار را نمی کنم. خوشبختانه سریال «شهرزاد» حالم را واقعا خوب کرد. زمانی که سر فیلم «تیک آف» رفتم هنوز «شهرزاد» پخش نشده بود و من آنقدر از این سریال سر صحنه حرف می زدم که همه کنجکاو شده بودند و می گفتند داستان این «شهرزاد» چیست که آنقدر از آن حرف می زنی! خودم هم برایم جالب بود که چرا آنقدر از این سریال فکت می آورم! اما وقتی «شهرزاد» پخش شد فهمیدم واقعا فکت آوردن هم دارد.یعنی شهرزاد را در کارنامه کاری تان نقطه عطف می دانید؟زمانی: برای خودم نقطه عطف بوده است.عبدی پور: اصلا مهم نیست شخصیت مصطفی زمانی در «شهرزاد» درآمده یا نه، به نظرم کلیت این اثر از نظر اجتماعی قابلیت نقطه عطف شدن را دارد.با همه این حرف ها، «شهرزاد» سریال باکیفیتی بود که مردم به شخصیت های آن وابسته شدند و فرهاد هم در این میان مورد توجه قرار گرفت، در سینما این پر رنگ شدن با حضور در یک فیلم شاخص برای تان اتفاق افتاده است؟زمانی: من خودم می دانستم در سینما می خواهم چه کنم اما مشکلم دیده شدن است. مثلا در فیلم «بدرود بغداد» چقدر دیده شدم؟ اصلا چند نفر این فیلم را دیدند؟ یا «کیفر» و «آل» که به نظرم فیلم پیشرویی بود و بهرامیان واقعا اثر قابل توجهی ساخته بود. هیچ کدام از این فیلم ها آنطور که باید دیده نشدند و در ادامه من دچار معضل دیده شدن شدم. اما در «شهرزاد» کنار همه آن چیزهایی که می خواستم به دست بیاورم، دیده شدن را هم پیدا کردم. اتفاقی که شما می گویید در سینما باید بیفتد به نظرم در فیلم هایی شبیه «تیک آف» و نقش هایی که انتخاب آنها ریسک دارد، می افتد. اساسا اعتقاد دارم در سینمای ما به غیر از آقای بهروز وثوقی و خانم لیلا حاتمی در حال حاضر، بازیگری ندیدم که بتواند با قدرت بازی کند. توجه کنید که با قدرت بازی کردن با اجرای صرف نقش، متفاوت است. آقای پرویز پرستویی هم در فیلم های ابراهیم حاتمی کیا اجرای قدرتمندی از نقش دارد. اما به نظرم اجرای باقدرت در سینما کمبودی است که نسل ما درگیر آن است. اجراها خوب است اما کمال ندارد و بی عیب و نقص نیست. بازیگرانی که بهترین آثارشان را در دهه ٩٠ خلق کردند، بیشتر دچار توهم بازیگری شده اند و به نظرم دهه های گذشته اتفاق بهتری در دنیای بازیگری ما می افتاد.عبدی پور: من حتی فکر می کنم در استایل سینمای جهان هم ما دنبال قهرمان های ضعیف تر هستیم. شخصیت انسانی ما نزول کرده و انگار دیگر دل مان نمی خواهد قهرمان های بزرگ تر ببینیم. شما دقت کنید در شخصیت های یک فیلم و ببینید چقدر از ایده آل های یک انسان کامل فاصله گرفتیم. مصطفی زمانی اگر همین حالا بهروز وثوقی شود، نمی تواند ٢٠٠ میلیون تومان هم بفروشد. چون مخاطب با دیدن قهرمانی چون او سرشکسته می شود. ما به عنوان مخاطب قهرمان هایی می خواهیم که مثل خودمان در گرفتاری دست و پا بزنند. الان همه مردم دنیا شخصیت هایی از جنس مصطفی زمانی، شهاب حسینی و ترانه علیدوستی «شهرزاد» را می خواهند. نگاه کن شهاب حسینی در کن جایزه بهترین بازیگر مرد را می گیرد. می خواهم بگویم خواست انسانی ما از ادبیات و سینما هم در این دوره متفاوت تر از قبل شده است. اگر امروز تو قهرمانی بسازی که از این سر دروازه شهر رد شود و برود تا آن سر و شهر را به آتش بکشاند، مردم به تو می خندند!زمانی: حرف من هم همین است. در واقع بازیگران گیج شده اند چون تماشاگران گیج می خورند و نمی دانند چه می خواهند. ما دیگر اسطوره نمی خواهیم چون آن را باور نمی کنیم. از طرفی می گوییم در سینما واقع گرایی می خواهیم اما نمی توانیم از همین واقع گرایی هم لذت ببریم. یعنی ما در یک تضاد و تناقض اسیریم. برای مخاطب سوال است که داستان «تیک آف» کجای دنیای واقعی اتفاق می افتد؟ احسان در جواب می گوید من آمده ام سراغ سینما تا جهانی را روایت کنم که می تواند اینگونه باشد؛ نه اینکه لزوما این جهان وجود داشته باشد. او می خواهد کاری کند که مخاطب احساس کند لایه دیگری از جهان را هم دیده است. اما من بسیار با منتقدانی مواجه شدم که ایراداتی به فیلم می گیرند و در نهایت نمی فهمی فارغ از هر نقدی از «تیک آف» لذت برده اند یا نه؟! ما تقریبا دیگر نمی دانیم از سینما چه می خواهیم مگر اینکه کسی بتواند نظرمان را برگرداند که خب این هم کار خیلی سختی است. یعنی ما با این روحیه وارد سینما می شویم تا فیلمی که می خواهیم ببینیم را نقض کنیم و انتظار داریم کارگردان خودش را به ما اثبات کند. ما برای اثبات خودمان به شما و مخاطبان امروز باید خیلی تلاش کنیم و این کارمان را سخت می کند.بخشی از این سردرگمی مخاطب به خاطر این است که سینماگر هم می خواهد از خلال اثرش به او پیامی را منتقل کند و هم می خواهد وجه سرگرمی سینما را حفظ کند. خیلی وقت ها سینماگران هم می خواهند در هر شرایطی به نتیجه گیری اخلاقی شان برسند اما معمولا در این رعایت حد تعادل میان این دو وجه ناکام می ماند!عبدی پور: من نظرات آوینی را درباره سینما خیلی دوست دارم و به نظرم شارحی چون او در سینما نداریم. او حرف خوبی می زند. جایی می گوید اگر یک محوری رسم کنیم که یک سر آن عبرت باشد و یک سر آن غفلت، هر جایی که فیلم به این دو سر نزدیک شود، باخته است. حرفش این است که باید حد وسطی وجود داشته باشد که فیلم به سمت عبرت برود و این امر با دزی از غفلت برای مخاطب همراه باشد. ما در سالن سینمایی پیش از هر چیز باید از جهان بیرون منقطع شویم و بعد از این غفلت تازه بازی شروع می شود. این حرف مرتضی آوینی است، کسی که از دامن یک تفکری بیرون آمده که هر آن ممکن است بگوید سینما و اصلا هنر حرام است. برای کسی چون آوینی حرام کردن سینما خیلی راحت تر از اثبات آن است. نمی خواهم حرف سیاسی بزنم اما من هم می گویم سینما یعنی جایی از غفلت که دز متناسبی با عبرت داشته باشد. سینما یعنی جایی که موبایل تو را خاموش نگه دارد. در عین حال به این مساله هم قایلم که فیلم لیبرال نسازیم و نگاه مان فقط به این نباشد که جامعه چه چیزی می خواهد و چه فیلمی خوب می فروشد. نگاه من به مخاطبم نگاه امت واری است که از ادبیات دینی می آید. نگاهم به مخاطب ملی گرا نیست. اگر نگاهم ملی گرا باشد دنبال این هستم که جامعه چه می خواهد و چه فیلمی می فروشد. اما نگاه امت وار به این معنی است که تو پرستار یک کودک نیستی تا هر چیزی خواست در اختیارش بگذاری، تو معلمی هستی که وقتی تشخیص می دهی بچه باید ریاضی و علوم بخواند، حتی اگر این کار را دوست ندارد، باید آن را انجام دهد! من معتقدم باید حرفی برای گفتن به مخاطب داشته باشم. حالا نه به آن مفهوم کهنه و قدیمی، اما رابطه من با آنهایی که بلیت می خرند و به سینما می آیند اینگونه است و خودم را در مقابل آنها مسوول می دانم.آقای زمانی گفتید نگران تصویرتان هستید، این نگرانی به خاطر رسیدن به ستاره شدن است؟زمانی: من فکر می کنم بازیگری و ستاره شدن دو جریان متناقض است که همه دوست دارند آنها را در یک جهت قرار دهند. برای اینکه بتوانید بازیگر ستاره ای بشوید نیاز است نقش را خوب اجرا کنید و برای اجرای نقش نیاز به قدرت دارید. یعنی باید برای این کار زحمت بکشید. من درباره بازیگری به عنوان یک علم حرف می زنم نه یک نبوغ، چون خیلی متوجه نبوغ بازیگری نمی شوم. بازیگری و ستاره شدن دو جریان متضاد هم هستند چون من ستاره شما می شوم اما برای خودم نباید ستاره باشم. بازیگری یعنی نرفتن در قالب ستاره شدن. به دلیل اینکه تو قرار است بازیگر شوی و این به نظرم خیلی تناقض عجیبی است.عبدی پور: من متوجه منظورت نمی شوم. کلا مصطفی ٢٠درصد منظور حرفش را می گوید! (می خندد)زمانی: اتفاقا من نخستین بار این مساله را در فیلم احسان امتحان کردم. تمام لباس هایی که فائز می پوشید را پوشیدم و با لهجه آبادانی در شهر گشتم. نقش فائز توانست من را از قالب خودم بیرون آورد، به خروجی آن کاری ندارم اما دیدم از اینکه با مردم پیش از فیلم و زمان پیش تولید اینطور گپ می زنم، لذت می برم. اینجا بود که متوجه شدم شما برای اینکه نقشی را بهتر بازی کنی، لزوما نباید کاری را انجام دهی، کافی است فقط یک کارهایی را نکنی! این همان اتفاقی بود که به عنوان یک تئوری درست در فیلم «تیک آف» به آن رسیدم و توانستم مصطفی زمانی را از ذهن مخاطب پاک کنم و فائز را جای آن بگذارم. حالا مصطفی زمانی اگر ستاره باشد، چطور می خواهی او را جابه جا کنی؟ تصور کنید ما ١٠٠ انرژی برای بازی یک نقش داریم، حالا اگر از این ١٠٠ انرژی ٩٠ تای آن برای ستاره شدن خرج شود، تنها ١٠ واحد باقی می ماند برای بازیگری. یک وقتی آنقدر آن ١٠ انرژی باقیمانده خوب مدیریت می شود که شما می گویید یک نفر هم بازیگر است و هم ستاره، اما من به شما می گویم اینها استثنا هستند و ما درباره استثناها حرف نمی زنیم. ما داریم درباره قوانین حرف می زنیم و قرار نیست من استثنا را به قانون تبدیل کنم. این همان ستاره شدن است که من ترجیح می دهم در حال حاضر به آن فکر نکنم، ترجیحم این است به بازیگری فکر کنم چون ستاره شدن محصول بازیگر بهتر بودن است.عبدی پور: نه ستاره شدن محصول رسانه است.زمانی: محصول دوم است و در صورتی که خوب بازی کنی، بدون فکر کردن ستاره شدن رقم خواهد خورد. همین «شهرزاد» را ببین ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با فریدون جیرانی، درباره داستان های جنایی و «خفگی»  

درخواست حذف این مطلب
ماهنامه همشهری 24 - جواد طوسی: فریدون جیرانی با همه قدیمی بودن و پا به سن گذاشتنش، خستگی بردار نیست و با «سینما» زندگی و اعلام موجودیت می کند. او هوشمندانه قواعد بازی این زمانه را بلد است؛ هم سعی می کند به روز باشد و حضور رسانه ای مناسب در فضای مجازی داشته باشد، هم فعالیت مطبوعاتی اش را حفظ کرده، هم هر از گاه گریزی به تلویزیون و سریال سازی می زند و هم در حیطه فیلمسازی به مرحله ای رسیده که دیگر برای یک حضور کم و بیش پرکار ارضاکننده نیست و گویی می خواهد براساس تجربیات به دست آمده، شمایل هویتمندتر و مطلوب تری از خود ارائه دهد.«خفگی» یکی از نمونه ای ترین آثار جیرانی در اثبات این مطلب است که در عین حال پایمردی او را در عشق به سینما و بازی با ژانر نشان می دهد. این گونه ریسک پذیری های کم و بیش موفق می تواند سینمای بی رونق و یکنواخت شده ما را تکانی بدهد. در شروع این گفت و گو، با توجه به پهلو زدن خفگی به یک سینمای شخصی، می خواهم ببینم خودت به این تقسیم بندی ها و اطلاق «سینمای شخصی» اعتقادی داری؟من اصلا معتقد به سینمای شخصی نیستم. هر کاری که در آن کمی تجربیات تازه انجام شود و از قاعده سینمای داستانی مرسوم ایران دور شود، به هر حال معنای شخصی پیدا می کند. الان خیلی از تهیه کنندگان سینمای بدنه که با من دوست هم هستند زنگ زده اند که تو چرا این کار را کردی؟یعنی این نوع روایت پردازی و فضای استیلیزه شده را برایت یک ایراد می دانستند؟بله، حتی رفیق صمیمی ام. عده ای هم گفتند که تو هم روشنفکر شدی! من هم گفتم معنی روشنفکری را از این چیزهایی که شما می گویید نمی فهمم ولی هر کاری که روال مرسوم را به هم بزند شکل دیگری پیدا می کند و می شود دل بستگی شخصی. معمولا بعد از چنین تجربه هایی، سینمای بدنه طوری برخورد می کند که یعنی تو دیگر کارگردان آن سینما تلقی نمی شوی و سعی می کنند بگویند ایشان هم رفت و تغییر کرد. البته من سر تولید فیلم جدال نکردم، چون تولید فیلم دست خودم بود و دوستان خودم سرمایه گذار فیلم بودند. آنها مشکلی با سناریو نداشتند ولی وقتی «خفگی» در جشنواره فجر سال قبل به نمایش درآمد، اطرافیانم برخورد خوبی با من نداشتند. حتی دوستان کارگردانم متلک انداختند که زمان فیلم شما هم زیاد است و باید کم کنید. من هم جواب هیچ کس را دادم.البته این حرف ها می تواند مغرضانه هم باشد. اگر کارگردانی کارش را خوب بلد باشد و تعریف حرفه ای از سینما داشته باشد و بتواند دنیای مورد نظرش را به شکل باورپذیر در معرض دید بیننده قرار دهد، به نظرم این ایرادها بنی اسراییلی است.خودم در مورد این برخوردها، کلمه مغرضانه را به کار نمی برم. به هر حال بخش زیادی از اهالی سینما در نمایش جشنواره خیلی برخورد خوبی کردند و برخورد منتقدان هم که خیلی بهتر بود. چند کارگردان جوان مثل سعید روستایی هم فیلم را دوست داشتند و به من تبریک گفتند. ولی خارج از برج میلاد، مثلا در نمایش های اتحادیه تهیه کنندگان فضا این طوری نبود.آنها نگاه بازگشت سرمایه و دغدغه مخاطب را دارند. من معتقدم قبلا هم چنین تجربه هایی داشته ای و لی خب بعضا موفق نبوده است. پیش از «خفگی»، «آب و آتش» هم چنین حال و هوایی دارد. اگر بپذیریم و بدانیم یکی از فیلمسازان مورد علاقه ات کلود شابرول است، آن موقع مجاب می شویم که فیلمت آن نوع حال و هوا را داشته باشد. اینجا به تبع سن و سال و کارهای بیشتر، فیلم پخته تر و تکامل یافته تری نسبت به تجربه قبلی ات که فیلم چندان یکدستی نبود، شده است. جاهایی از خفگی خیلی خوب است و جاهایی مثل پایان بندی آن نمی تواند من را راضی کند.«خفگی» لحن سردی دارد و سینمای ایران لحن سرد را نمی پسندد. تماشاچی های سینمای عادی و داستانی طبیعتا از من انتظار نداشتند که چنین کاری کنم، به همین دلیل خیلی از آنها گفتند تو چرا رفتی در این سینما. راستش من اصلا فکر نمی کردم که دارم می روم در چه سینمایی.فریدون جیرانی متولد 1330 که دارد میان سالی را طی می کند و نزدیک می شود به کهن سالی، واقعا دلش نمی خواسته با «خفگی» کارنامه اش کمی تشخص یافته تر شود و اعتبار بهتری پیدا کند؟ آیا نمی خواستی بگویی من بهتر می توانم گرامر سینما را تعریف بکنم؟ اصلا در «خفگی» این جاه طلبی را داشتی؟از این زاویه نگاه نمی کردم. نگاه من از این زاویه بود که من در «خواب زده ها» شکست خورده بودم. و نباید آنرا می ساختم. باید کاری می کردم که از «خواب زده ها» خیلی فاصله بگیرد. می دانستم که با فضا و نسل جدید سینمای ایران مقابله کردن و همراه شدن خیلی کار سختی است. برای همین با خودم گفتم که یک بار هم که شده برگردم به آن فضایی که سال هاست دوستش دارم و به دلایل مختلف از آن پرهیز کرده ام. من الان 65 سالم است و خیلی بتوانم فیلم بسازم، حداکثر دو تا یا سه تاست. بنابراین باید سعی کنم این فیلم های آخرم، فیلم هایی باشد که نشانه های دیگری در آنها باشد. حالا به شکل تشخص یافته نه، اما نشانه هایی از سینمایی که دوستش دارم و خارج از سینمایی که همه دوستش دارند، داشته باشد. منظورم سینمایی که همه دوستش دارند باهاش سرگرم باشند و تفریح کنند. من تجربه تلخ «پارک وی» در ژانر وحشت را هم داشتم. بنابراین فکرکردم اگر بخواهم به ژانر وحشت بروم و با آن ریتم تند عمل کنم، بازی را باخته ام. پس باید بازی را طور دیگری ادامه می دادم تا نبازم.چرا می گویی باختم؟ خودت تجربه پارک وی را کاملا شکست خورده می دانی؟من روی «پارک وی» از منظرهای مختلف حساب کرده بودم؛ در اکران عمومی فروخت اما در اکران جشنواره، واکنش های خنده آور داشت. به خاطر همین تصمیم گرفتم لحن دیگری را هم تجربه کنم.تو دانسته های تئوریک داری و سینما را در حوزه های داخلی و جهانی می شناسی. استنباطت این است که در سینمای ما براساس فرهنگ و مناسبات عرفی و طبقه بندی اجتماعی، ژانر وحشت در رسیدن به موقعیت باورپذیر، یک تجربه شکست خورده است؟الان معتقد نیستم که ژانر وحشت، ژانر شکست خورده ای است ولی من نباید کار کنم. فیلمساز جوانی که روحیه جوان دارد باید روی آن کار کند. ژانر وحشت در سینمای ایران راه می افتد اگر آدم به جلوه های ویژه آن درست فکر کند. ژانر وحشت، فیلم بازیگر نیست، فیلم جلوه های ویژه، فیلم دوربین و معلق زدن و چیزهای دیگر است. ژانر وحشت کمی تلخی دارد و فیلمساز پشت این تلخی می تواند حرف هایی بزند که این حرفه ها شرایط خاصی برای فیلم به وجود می آورد.و در عین حال فانتزی خاص خود و زیبایی شناسی تصویری هم دارد.بله، شکل جنایت هم شبیه فیلم اسلشر و ترسناک نیست؛ یعنی چاقو را می توانی نبینی و آدم کشی اش می تواند شکل دیگری داشته باشد.این ریشه های فردی و شخصی و تداوم این گونه مضامین و آدم های روان پریشی که بعضا با روحیه بزهکارانه کنش ها و واکنش های خودشان را بروز می دهند، در ذهن فریدون جیرانی از کجا می آید؟ اگر بدون خودسانسوری بخواهی صحبت کنی، جدا از جاذبه های بصری و نمایشی این نوع کارها، این نوع مضامین و دست مایه ها ریشه در کودکی، خانواده، طبقه یا شرایط زیست محیطی ات ندارد؟من در خانواده ای بزرگ شدم که پدرم دو تا زن داشت و من تنها پسر زن اولش بودم و پسر دیگری از زن اولش نداشت. زن دوم او بعدها صاحب پنج بچه شد و من در کودکی تا ده سالگی تنها بودم. وقتی هم بیست ساله شدم، بچه بعدی تازه ده ساله شده بود، بنابراین من کودکی ام را در تنهایی گذراندم. به شدت ترسو و تنها بودم، اهل جدال و دعوا نبودم و به شدت آدم منزوی ای بودم و حسرت آدم هایی را می خوردم که برادر و خواهر داشتند و با هم بیرون می رفتند و کاری می کردند.در شهرستانی هم زندگی می کردم که به شدت محدود و بسته بود. تربت حیدریه یک شهرستان به شدت کوچک و مذهبی بود در حالی که خانواده من اصلا مذهبی نبود. پدرم کارمند اداری عالی رتبه بود و در خانواده ما نه موسیقی شنیدن مشکل داشت، نه سینما رفتن. وقتی در هجده سالگی به اداره برنامه تئاتر مشهد رفتم و اولین سناریوام را نوشتم، داستانش یک جنایت داشت. نمی دانم چرا! داستان پسر جوانی بود که با زن مسنی ارتباط برقرار می کرد، بعد شوهر زن می فهمید و هر دوی آنها را می کشت. در هجده سالگی این قصه را نوشتم، در حالی که تا آن موقع فیلم های پلیسی و جنایی زیادی ندیده بودم. از آن داستان های پاورقی و قطع جیبی آن موقع، مثل قصه های میکی اسپیلین و شخصیت معروفش مایک هامر چطور؟چرا ولی میکی اسپیلین آن شکل از جنایت را نداشت. فرزان دلجو و امیر مجاهد از روی آنها کپی می کردند. مجموعه های پلیسی «اطلاعات» را هم خوانده بودم. یک سری از پاورقی ها مثل پاورقی «آفت»، پاورقی «شهر آشوب» را هم پدرم برایم تعریف کرده بود. فیلم کلاسیک هم زیاد ندیده بودم. اولین فیلمی که روی من خیلی تاثیر گذاشت، فیلم «روانی» هیچکاک بود که سال 1340 در ده سالگی دیدم.به فیلم های شابرول از چه موقع دسترسی پیدا کردی و به آنها اهمیت دادی؟پس از انقلاب بود و قبل از انقلاب از او فقط «بی گناهان گناهکار» و «قصاب» را دیده بودم. از سال های 52 و 53 هم به سینمای فرانسه علاقه مند شده بودم. به خاطر همین فیلم های «سامورایی» و «دایره سرخ» ملویل خیلی برایم دلپذیر بودند. فیلم های فرانسوی ای که فضای جنایی عجیب و غریبی داشتند، برایم جالب بودند. مثل «علف های سوخته» ژان چاپوت.آن سال ها خیلی شیفته «راننده تاکسی» نبودم و این فیلم را یک جورهایی بعد از انقلاب که دوباره دیدم، کشف کردم. آن سال های خیلی عاشق سینمای اعتراضی آمریکا نبودم و بعدها آن سینما خیلی برایم جلوه کرد.این نوع مواجهه با فضای سرد اروپایی، مانند سینمای فرانسه و فیلم های ژان پی یر ملویل، بیشتر حسی و غریزی بود؟بله، اصلا از سر شناخت و آگاهانه نبود. البته شاید نقدهایی که منتقدان برای فیلم های فرانسوی می نوشتند و از آنها تعریف می کردند هم تاثیر داشت.مسیر روان شناسانه این نوع فیلم ها چقدر برایت موضوعیت پیدا کرد؟خودم هم بعدا نفهمیدم چرا در فیلمنامه ام جنایت وجود دارد. چرا باید در هجده سالگی به جنایت فکر کنم؟ من نه اهل دعوا بودم، نه خشن، نه آدمی که چاقو دستم بگیرم و با کسی دعوا کنم. اما روحیه ای پیدا کرده بودم که فیلمنامه ایی با خشونت های عجیب و غریب بنویسم. مثلا بدون این که «پستچی همیشه دو بار زنگ می زند» را ببینم، با خواندن قصه اش، یک فیلمنامه برای سینمای فارسی نوشتم که ساخته نشد. آداپته خوبی هم کردم و خیلی هم دوست داشتم نوشته ام تبدیل به فیلم شود و یکی مثل ساموئل خاچیکیان آن را بسازد، ولی نشد.با توجه به این دغدغه و روحیات، چه شد که اولین فیلم بلندت «صعود» شد و چرا «قرمز» نشد؟ چون «قرمز» بعدها با یک فاصله نسبتا طولانی، شروع این نوع فضا و حال و هوا در فیلم های کارنامه سینمایی ات بود.زمان ساختن «صعود»، من به خودم مغرور شده بودم که می توانم فیلمنامه ها را بازنویسی کنم. چون سناریوهایی مثل «رهایی»، «گل های داودی» و «دبیرستان» را بازنویسی کرده بودم، فکر می کردم می توانم در بازنویسی اتفاقاتی راه بیندازم. اولین نسخه ای که برای «صعود» نوشتم، کمدی بود. توصیه شمیم بهار بود که وقتی نسخه اول را خواند پیشنهادهایی به من داد. من هم اشتباه کردم آن نسخه را به فارابی دادم و فارابی آن نسخه را رد کرد و اشتباه بعدی این بود که حرف آنها را قبول کردم. برای این که نسخه ای را که بعدا ساختم، نخواندند. شاید اگر آن قصه کمدی را می ساختم، روال فیلمسازی ام جور دیگری می شد ولی وقتی ساختم و «صعود» شکست خورد، اصلا از سینما و کارگردانی زده شدم و کارگردانی را رها کردم.«قرمز» را هم نمی خواستم بسازم، اصرار غلامرضا موسوی [تهیه کننده سینما] باعث شد که بسازم. فضای اصلاحات باعث شد که «قرمز» ساخته شود چون بعد از دوم خرداد گفتم چرا باید کمدی بسازم، یک سناریوی دیگر می سازم.پس فکر می کردی واقعا بضاعت و خط مشی فرهنگی- سیاسی این دوران به گونه ای نیست که یک فیلمساز بتواند خودش را محک بزند و در یک موقعیت تثبیت شده منطبق بر دغدغه ها و علایق خودش قرار بگیرد. یعنی واقعا تصادف تو را سوق داد به مسیری که «قرمز» رقم بخورد؟سینمای ایران شرایط طبیعی ندارد و فرهنگ در ایران ثابت نیست. من با ممیزی های مختلف کار کرده ام؛ سال 58 یک فیلمنامه به نام «آفتاب نشین ها» نوشتم که خیلی چپ گرایانه بود و صباغ زاده ساخت. سال 61 «رهایی» و «پرونده» را نوشتم و سال 62 قبلی ها را فراموش کردم و «سناتور» را نوشتم. فضا باعث شده که من مرتب عوض شوم. سال 67 یک دفعه به این فکر افتادم که سینمای ایتالیا و نئورئالیسم ایتالیا را زنده کنم و فیلم های «زیر بام های شهر» و «در آرزوی ازدواج» را نوشتم که هر دو را اصغر هاشمی ساخت. می خواهم بگویم شرایط و فضاست که روحیه فیلمساز را می سازد و براساس شرایط است که فیلمساز نفس می کشد. فیلمسازهایی که با بخش خصوصی کار می کنند، به هر حال مسئله ممیزی همیشه در ذهنشان هست. من سال 76 فکر نمی کردم بتوانم «قرمز» را بسازم. آن روزها داشتم به فیلمی فکر می کردم که بعدها شد سریال بیژن امکانیان. بعد که دوم خرداد شد گفتم حالا بد نیست بروم در ژانری کار کنم که خاچیکیان زمانی کار کرده بود و من حالا یک جور دیگرش را بسازم. می خواستم این سوال را در انتهای گفت و گو مطرح کنم، ولی انگار باید الان بپرسم، تو خودت را با چند وجهی بودن و این مقدار بیش از حد انرژی، در یک موقعیت حرفه ای قرار داده ای. عقبه و پیشینه ات در فضای ژورنالیستی و کار در مطبوعات بوده و در سینما هم کارگردانی ات، هر از گاه و از سر خالی نبودن عریضه نبوده است، همین طور سعی کرده ای در کارهایت کمی تاریخ سینما و پژوهش هم باشد. وقتی وارد حوزه عملی و اجرایی هم شدی، باز عرصه های مختلف را تجربه کردی و به یک موقعیت فریزشده اکتفا نکردی و سعی کرد ریسک تنوع در شیوه های اجرایی ور بیانی را به جان بخری. فردیت این گونه، ریشه در چه چیزهایی دارد؟ هم نسل هایت زیاد درگیر فضای مجازی نشدند اما تو خودت را با این موقعیت و میزانسن تطبیق دادی. هم داری یک روزنامه سینمایی در می آوری. این کارها چقدر برنامه ریزی شده و منضبط است؟جواب من در حرف ها و مثال های خودت است. من تنها کارگردان نیستم. اگر به من کارگردانی پیشنهاد نشود، ناراحت نمی شوم. می روم روزنامه نگاری، می روم فضای مجازی، میروم کلاس و فیلمنامه نویسی درس می دهم. من هنوز کلاس هایی دارم که خیلی به من کمک کرده است. جوان ها خیلی به من کمک کرده اند که نگاه تازه ای داشته باشم. شاید یکی از علت های ماندگاری من و این که در این نقطه می توانم برخلاف هم نسل هایم فیلم بسازم این است که من چندوجهی بوده ام. درواقع همین چندوجهی بودن من را نجات داده و نگاهم را عوض کرده است. هنوز وقتی قرار است بروم سر کلاس فیلمنامه نویسی، مجبورم «سکوت بره ها»، «با گرگ ها می رقصد» و «21 گرم» را ببینم و تحلیلش را روی کاغذ بنویسم و شکل روایت فیلمنامه هایشان را دربیاورم. همین ها به من کمک کرده که جنس نگاهم تغییر کند و بتوانم خودم را حفظ کنم.خب کم کم برویم سراغ خفگی؛ ژانر نوآر و جاذبه هایش چقدر برایت اهمیت دارد؟ تعریفت از این ژانر چیست؟ با توجه به تجربه های قبلی خودت و نمونه های نه چندان موفقی که فیلمسازان دیگر ما داشته اند، به نظرت ژانر نوآور در سینمای ایران و در فضای این سال های ما چقدر جواب می دهد و می شود از دل آن یک فیلم خوب درآورد؟نوآر ربط دارد به رمان های پلیسی سیاه. رمان های پلیسی سیاه محصول دهه ای هستند در آمریکا که اعتراضات اجتماعی و لحن اجتماعی فیلم ها عوض می شود. محصول دوران قبل از قضیه تسویه کمونیست ها. آن سال ها چپ گرایی در آمریکا خودش را به دو شکل نشان داد: یک جور به شکل فیلم های نوآر در دهه 50 و یکی هم فیلم هایی که به شدت سیاه و تیره هستند و می خواهند تباهی در شهر را نشان بدهند. بعدها به سینمای معترض آمریکایی می رسد که از آخرهای دهه 60 است که با «بانی و کلاید» شروع می شود. بنابراین آن دوره ای که نوآرها و پلیسی سیاه و نویسنده های دیگر هم جیمز کین هستند، اینها خیلی روی پلیسی های قبیل و تغییر نوع نگاه به شهر و محیط تاثیر می گذارند و همین ها باعث می شوند که فیلم های تاثیرگذاری باقی بمانند. الان وقتی «غرامت مضاعف» را بعد از سال ها می بینیم، هنوز خیلی کیف می کنیم. یا body heat ساخته لارنس کسدان فیلم مورد علاقه من است؛ از نظر نوع جنایت و پایان غافلگیرکننده بی نظیر است.خب ما می توانیم در سینمای خودمان این موقعیت های باورپذیر نوآر را ببینیم؟من اگر در «آب و آتش» اشتباه نمی کردم، همین اتفاق «خفگی» افتاده بود. فیلمنامه ای که در «آب و آتش» داشتم، درست بود. بعد که توصیه کردند فیلمنامه را عوض کن، عوض کردم و اشتباه کردم. من آن موقع لحن سینمای نوآر را خیلی نمی شناختم و می خواستم با همان لحن «قرمز» که یک ملودرام روان شناسانه بود، «آب و آتش» را بسازم. درحالی که نباید با آن لحن می ساختم و باید به لحن آرام تری می ساختم و دوربین هم باید ساکن تر می بود و پلان سکانس های کمتری می داشت. بنابراین فیلم یک جنس دیگر می شد.اگر بخواهی طفره نروی، همین چند نمونه محدود مثل «باج خور» فرزاد موتمن یا «حکم» مسعود کیمیایی که ما این سال ها به عنوان تجربه نوآر داشتیم، از دید خودت چطور بوده است؟من کیمیایی را اصلا فیلمساز نوآر نمی دانم. «حکم» چیزهایی دارد که من دوست دارم ولی نوآر نیست. «باج خور» هم می توانست فیلم نوآر خوبی باشد ولی فیلم آشفته ای است و ته بدی دارد. اتفاقا معتقدم یکی از فیلمسازانی که می تواند این ژانر را در صورت داشتن سناریوی خوب، خوب تجربه کند، موتمن است که در کارهایش لحن سردی دارد. اما اشکالش مثل من این است که می خواهد فیلمساز حرفه ای باشد و در هر نوعی از سینما کار کند. در ایران فیلمسازی حرفه ای جواب نمی دهد.معصومیت زدایی از زن ها که یکی از اصول و نشانه شناسی های نوآر است، در خفگی زا زاویه دید تو وجه متفاوتی پیدا کرده است. شخصیت «صحرا مشرقی» در عین حال ما را به آن نشانه های کلاسیک هل می دهد، از جایی به بعد از این ویژگی ژانری عدول می کند. یعنی انگار می خواهی در دل نوآر و نشانه شناسی هایش هم به ساختارشکنی برسی. این موضوع حساب شده بوده یا ناخودآگاه درآمده است؟ چون زن به جای این که اغواگر باشد، خودش ق ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با فریدون جیرانی، درباره داستان های جنایی و «خفگی»  

درخواست حذف این مطلب
فریدون جیرانی با همه قدیمی بودن و پا به سن گذاشتنش، خستگی بردار نیست و با «سینما» زندگی و اعلام موجودیت می کند. او هوشمندانه قواعد بازی این زمانه را بلد است؛ هم سعی می کند به روز باشد و حضور رسانه ای مناسب در فضای مجازی داشته باشد، هم فعالیت مطبوعاتی اش را حفظ کرده، هم هر از گاه گریزی به تلویزیون و سریال سازی می زند و هم در حیطه فیلمسازی به مرحله ای رسیده که دیگر برای یک حضور کم و بیش پرکار ارضاکننده نیست و گویی می خواهد براساس تجربیات به دست آمده، شمایل هویتمندتر و مطلوب تری از خود ارائه دهد.«خفگی» یکی از نمونه ای ترین آثار جیرانی در اثبات این مطلب است که در عین حال پایمردی او را در عشق به سینما و بازی با ژانر نشان می دهد. این گونه ریسک پذیری های کم و بیش موفق می تواند سینمای بی رونق و یکنواخت شده ما را تکانی بدهد. در شروع این گفت و گو، با توجه به پهلو زدن خفگی به یک سینمای شخصی، می خواهم ببینم خودت به این تقسیم بندی ها و اطلاق «سینمای شخصی» اعتقادی داری؟من اصلا معتقد به سینمای شخصی نیستم. هر کاری که در آن کمی تجربیات تازه انجام شود و از قاعده سینمای داستانی مرسوم ایران دور شود، به هر حال معنای شخصی پیدا می کند. الان خیلی از تهیه کنندگان سینمای بدنه که با من دوست هم هستند زنگ زده اند که تو چرا این کار را کردی؟یعنی این نوع روایت پردازی و فضای استیلیزه شده را برایت یک ایراد می دانستند؟بله، حتی رفیق صمیمی ام. عده ای هم گفتند که تو هم روشنفکر شدی! من هم گفتم معنی روشنفکری را از این چیزهایی که شما می گویید نمی فهمم ولی هر کاری که روال مرسوم را به هم بزند شکل دیگری پیدا می کند و می شود دل بستگی شخصی. معمولا بعد از چنین تجربه هایی، سینمای بدنه طوری برخورد می کند که یعنی تو دیگر کارگردان آن سینما تلقی نمی شوی و سعی می کنند بگویند ایشان هم رفت و تغییر کرد. البته من سر تولید فیلم جدال نکردم، چون تولید فیلم دست خودم بود و دوستان خودم سرمایه گذار فیلم بودند. آنها مشکلی با سناریو نداشتند ولی وقتی «خفگی» در جشنواره فجر سال قبل به نمایش درآمد، اطرافیانم برخورد خوبی با من نداشتند. حتی دوستان کارگردانم متلک انداختند که زمان فیلم شما هم زیاد است و باید کم کنید. من هم جواب هیچ کس را دادم.البته این حرف ها می تواند مغرضانه هم باشد. اگر کارگردانی کارش را خوب بلد باشد و تعریف حرفه ای از سینما داشته باشد و بتواند دنیای مورد نظرش را به شکل باورپذیر در معرض دید بیننده قرار دهد، به نظرم این ایرادها بنی اسراییلی است.خودم در مورد این برخوردها، کلمه مغرضانه را به کار نمی برم. به هر حال بخش زیادی از اهالی سینما در نمایش جشنواره خیلی برخورد خوبی کردند و برخورد منتقدان هم که خیلی بهتر بود. چند کارگردان جوان مثل سعید روستایی هم فیلم را دوست داشتند و به من تبریک گفتند. ولی خارج از برج میلاد، مثلا در نمایش های اتحادیه تهیه کنندگان فضا این طوری نبود.آنها نگاه بازگشت سرمایه و دغدغه مخاطب را دارند. من معتقدم قبلا هم چنین تجربه هایی داشته ای و لی خب بعضا موفق نبوده است. پیش از «خفگی»، «آب و آتش» هم چنین حال و هوایی دارد. اگر بپذیریم و بدانیم یکی از فیلمسازان مورد علاقه ات کلود شابرول است، آن موقع مجاب می شویم که فیلمت آن نوع حال و هوا را داشته باشد. اینجا به تبع سن و سال و کارهای بیشتر، فیلم پخته تر و تکامل یافته تری نسبت به تجربه قبلی ات که فیلم چندان یکدستی نبود، شده است. جاهایی از خفگی خیلی خوب است و جاهایی مثل پایان بندی آن نمی تواند من را راضی کند.«خفگی» لحن سردی دارد و سینمای ایران لحن سرد را نمی پسندد. تماشاچی های سینمای عادی و داستانی طبیعتا از من انتظار نداشتند که چنین کاری کنم، به همین دلیل خیلی از آنها گفتند تو چرا رفتی در این سینما. راستش من اصلا فکر نمی کردم که دارم می روم در چه سینمایی.فریدون جیرانی متولد 1330 که دارد میان سالی را طی می کند و نزدیک می شود به کهن سالی، واقعا دلش نمی خواسته با «خفگی» کارنامه اش کمی تشخص یافته تر شود و اعتبار بهتری پیدا کند؟ آیا نمی خواستی بگویی من بهتر می توانم گرامر سینما را تعریف بکنم؟ اصلا در «خفگی» این جاه طلبی را داشتی؟از این زاویه نگاه نمی کردم. نگاه من از این زاویه بود که من در «خواب زده ها» شکست خورده بودم. و نباید آنرا می ساختم. باید کاری می کردم که از «خواب زده ها» خیلی فاصله بگیرد. می دانستم که با فضا و نسل جدید سینمای ایران مقابله کردن و همراه شدن خیلی کار سختی است. برای همین با خودم گفتم که یک بار هم که شده برگردم به آن فضایی که سال هاست دوستش دارم و به دلایل مختلف از آن پرهیز کرده ام. من الان 65 سالم است و خیلی بتوانم فیلم بسازم، حداکثر دو تا یا سه تاست. بنابراین باید سعی کنم این فیلم های آخرم، فیلم هایی باشد که نشانه های دیگری در آنها باشد. حالا به شکل تشخص یافته نه، اما نشانه هایی از سینمایی که دوستش دارم و خارج از سینمایی که همه دوستش دارند، داشته باشد. منظورم سینمایی که همه دوستش دارند باهاش سرگرم باشند و تفریح کنند. من تجربه تلخ «پارک وی» در ژانر وحشت را هم داشتم. بنابراین فکرکردم اگر بخواهم به ژانر وحشت بروم و با آن ریتم تند عمل کنم، بازی را باخته ام. پس باید بازی را طور دیگری ادامه می دادم تا نبازم.چرا می گویی باختم؟ خودت تجربه پارک وی را کاملا شکست خورده می دانی؟من روی «پارک وی» از منظرهای مختلف حساب کرده بودم؛ در اکران عمومی فروخت اما در اکران جشنواره، واکنش های خنده آور داشت. به خاطر همین تصمیم گرفتم لحن دیگری را هم تجربه کنم.تو دانسته های تئوریک داری و سینما را در حوزه های داخلی و جهانی می شناسی. استنباطت این است که در سینمای ما براساس فرهنگ و مناسبات عرفی و طبقه بندی اجتماعی، ژانر وحشت در رسیدن به موقعیت باورپذیر، یک تجربه شکست خورده است؟الان معتقد نیستم که ژانر وحشت، ژانر شکست خورده ای است ولی من نباید کار کنم. فیلمساز جوانی که روحیه جوان دارد باید روی آن کار کند. ژانر وحشت در سینمای ایران راه می افتد اگر آدم به جلوه های ویژه آن درست فکر کند. ژانر وحشت، فیلم بازیگر نیست، فیلم جلوه های ویژه، فیلم دوربین و معلق زدن و چیزهای دیگر است. ژانر وحشت کمی تلخی دارد و فیلمساز پشت این تلخی می تواند حرف هایی بزند که این حرفه ها شرایط خاصی برای فیلم به وجود می آورد.و در عین حال فانتزی خاص خود و زیبایی شناسی تصویری هم دارد.بله، شکل جنایت هم شبیه فیلم اسلشر و ترسناک نیست؛ یعنی چاقو را می توانی نبینی و آدم کشی اش می تواند شکل دیگری داشته باشد.این ریشه های فردی و شخصی و تداوم این گونه مضامین و آدم های روان پریشی که بعضا با روحیه بزهکارانه کنش ها و واکنش های خودشان را بروز می دهند، در ذهن فریدون جیرانی از کجا می آید؟ اگر بدون خودسانسوری بخواهی صحبت کنی، جدا از جاذبه های بصری و نمایشی این نوع کارها، این نوع مضامین و دست مایه ها ریشه در کودکی، خانواده، طبقه یا شرایط زیست محیطی ات ندارد؟من در خانواده ای بزرگ شدم که پدرم دو تا زن داشت و من تنها پسر زن اولش بودم و پسر دیگری از زن اولش نداشت. زن دوم او بعدها صاحب پنج بچه شد و من در کودکی تا ده سالگی تنها بودم. وقتی هم بیست ساله شدم، بچه بعدی تازه ده ساله شده بود، بنابراین من کودکی ام را در تنهایی گذراندم. به شدت ترسو و تنها بودم، اهل جدال و دعوا نبودم و به شدت آدم منزوی ای بودم و حسرت آدم هایی را می خوردم که برادر و خواهر داشتند و با هم بیرون می رفتند و کاری می کردند.در شهرستانی هم زندگی می کردم که به شدت محدود و بسته بود. تربت حیدریه یک شهرستان به شدت کوچک و مذهبی بود در حالی که خانواده من اصلا مذهبی نبود. پدرم کارمند اداری عالی رتبه بود و در خانواده ما نه موسیقی شنیدن مشکل داشت، نه سینما رفتن. وقتی در هجده سالگی به اداره برنامه تئاتر مشهد رفتم و اولین سناریوام را نوشتم، داستانش یک جنایت داشت. نمی دانم چرا! داستان پسر جوانی بود که با زن مسنی ارتباط برقرار می کرد، بعد شوهر زن می فهمید و هر دوی آنها را می کشت. در هجده سالگی این قصه را نوشتم، در حالی که تا آن موقع فیلم های پلیسی و جنایی زیادی ندیده بودم. از آن داستان های پاورقی و قطع جیبی آن موقع، مثل قصه های میکی اسپیلین و شخصیت معروفش مایک هامر چطور؟چرا ولی میکی اسپیلین آن شکل از جنایت را نداشت. فرزان دلجو و امیر مجاهد از روی آنها کپی می کردند. مجموعه های پلیسی «اطلاعات» را هم خوانده بودم. یک سری از پاورقی ها مثل پاورقی «آفت»، پاورقی «شهر آشوب» را هم پدرم برایم تعریف کرده بود. فیلم کلاسیک هم زیاد ندیده بودم. اولین فیلمی که روی من خیلی تاثیر گذاشت، فیلم «روانی» هیچکاک بود که سال 1340 در ده سالگی دیدم.به فیلم های شابرول از چه موقع دسترسی پیدا کردی و به آنها اهمیت دادی؟پس از انقلاب بود و قبل از انقلاب از او فقط «بی گناهان گناهکار» و «قصاب» را دیده بودم. از سال های 52 و 53 هم به سینمای فرانسه علاقه مند شده بودم. به خاطر همین فیلم های «سامورایی» و «دایره سرخ» ملویل خیلی برایم دلپذیر بودند. فیلم های فرانسوی ای که فضای جنایی عجیب و غریبی داشتند، برایم جالب بودند. مثل «علف های سوخته» ژان چاپوت.آن سال ها خیلی شیفته «راننده تاکسی» نبودم و این فیلم را یک جورهایی بعد از انقلاب که دوباره دیدم، کشف کردم. آن سال های خیلی عاشق سینمای اعتراضی آمریکا نبودم و بعدها آن سینما خیلی برایم جلوه کرد.این نوع مواجهه با فضای سرد اروپایی، مانند سینمای فرانسه و فیلم های ژان پی یر ملویل، بیشتر حسی و غریزی بود؟بله، اصلا از سر شناخت و آگاهانه نبود. البته شاید نقدهایی که منتقدان برای فیلم های فرانسوی می نوشتند و از آنها تعریف می کردند هم تاثیر داشت.مسیر روان شناسانه این نوع فیلم ها چقدر برایت موضوعیت پیدا کرد؟خودم هم بعدا نفهمیدم چرا در فیلمنامه ام جنایت وجود دارد. چرا باید در هجده سالگی به جنایت فکر کنم؟ من نه اهل دعوا بودم، نه خشن، نه آدمی که چاقو دستم بگیرم و با کسی دعوا کنم. اما روحیه ای پیدا کرده بودم که فیلمنامه ایی با خشونت های عجیب و غریب بنویسم. مثلا بدون این که «پستچی همیشه دو بار زنگ می زند» را ببینم، با خواندن قصه اش، یک فیلمنامه برای سینمای فارسی نوشتم که ساخته نشد. آداپته خوبی هم کردم و خیلی هم دوست داشتم نوشته ام تبدیل به فیلم شود و یکی مثل ساموئل خاچیکیان آن را بسازد، ولی نشد.با توجه به این دغدغه و روحیات، چه شد که اولین فیلم بلندت «صعود» شد و چرا «قرمز» نشد؟ چون «قرمز» بعدها با یک فاصله نسبتا طولانی، شروع این نوع فضا و حال و هوا در فیلم های کارنامه سینمایی ات بود.زمان ساختن «صعود»، من به خودم مغرور شده بودم که می توانم فیلمنامه ها را بازنویسی کنم. چون سناریوهایی مثل «رهایی»، «گل های داودی» و «دبیرستان» را بازنویسی کرده بودم، فکر می کردم می توانم در بازنویسی اتفاقاتی راه بیندازم. اولین نسخه ای که برای «صعود» نوشتم، کمدی بود. توصیه شمیم بهار بود که وقتی نسخه اول را خواند پیشنهادهایی به من داد. من هم اشتباه کردم آن نسخه را به فارابی دادم و فارابی آن نسخه را رد کرد و اشتباه بعدی این بود که حرف آنها را قبول کردم. برای این که نسخه ای را که بعدا ساختم، نخواندند. شاید اگر آن قصه کمدی را می ساختم، روال فیلمسازی ام جور دیگری می شد ولی وقتی ساختم و «صعود» شکست خورد، اصلا از سینما و کارگردانی زده شدم و کارگردانی را رها کردم.«قرمز» را هم نمی خواستم بسازم، اصرار غلامرضا موسوی [تهیه کننده سینما] باعث شد که بسازم. فضای اصلاحات باعث شد که «قرمز» ساخته شود چون بعد از دوم خرداد گفتم چرا باید کمدی بسازم، یک سناریوی دیگر می سازم.پس فکر می کردی واقعا بضاعت و خط مشی فرهنگی- سیاسی این دوران به گونه ای نیست که یک فیلمساز بتواند خودش را محک بزند و در یک موقعیت تثبیت شده منطبق بر دغدغه ها و علایق خودش قرار بگیرد. یعنی واقعا تصادف تو را سوق داد به مسیری که «قرمز» رقم بخورد؟سینمای ایران شرایط طبیعی ندارد و فرهنگ در ایران ثابت نیست. من با ممیزی های مختلف کار کرده ام؛ سال 58 یک فیلمنامه به نام «آفتاب نشین ها» نوشتم که خیلی چپ گرایانه بود و صباغ زاده ساخت. سال 61 «رهایی» و «پرونده» را نوشتم و سال 62 قبلی ها را فراموش کردم و «سناتور» را نوشتم. فضا باعث شده که من مرتب عوض شوم. سال 67 یک دفعه به این فکر افتادم که سینمای ایتالیا و نئورئالیسم ایتالیا را زنده کنم و فیلم های «زیر بام های شهر» و «در آرزوی ازدواج» را نوشتم که هر دو را اصغر هاشمی ساخت. می خواهم بگویم شرایط و فضاست که روحیه فیلمساز را می سازد و براساس شرایط است که فیلمساز نفس می کشد. فیلمسازهایی که با بخش خصوصی کار می کنند، به هر حال مسئله ممیزی همیشه در ذهنشان هست. من سال 76 فکر نمی کردم بتوانم «قرمز» را بسازم. آن روزها داشتم به فیلمی فکر می کردم که بعدها شد سریال بیژن امکانیان. بعد که دوم خرداد شد گفتم حالا بد نیست بروم در ژانری کار کنم که خاچیکیان زمانی کار کرده بود و من حالا یک جور دیگرش را بسازم. می خواستم این سوال را در انتهای گفت و گو مطرح کنم، ولی انگار باید الان بپرسم، تو خودت را با چند وجهی بودن و این مقدار بیش از حد انرژی، در یک موقعیت حرفه ای قرار داده ای. عقبه و پیشینه ات در فضای ژورنالیستی و کار در مطبوعات بوده و در سینما هم کارگردانی ات، هر از گاه و از سر خالی نبودن عریضه نبوده است، همین طور سعی کرده ای در کارهایت کمی تاریخ سینما و پژوهش هم باشد. وقتی وارد حوزه عملی و اجرایی هم شدی، باز عرصه های مختلف را تجربه کردی و به یک موقعیت فریزشده اکتفا نکردی و سعی کرد ریسک تنوع در شیوه های اجرایی ور بیانی را به جان بخری. فردیت این گونه، ریشه در چه چیزهایی دارد؟ هم نسل هایت زیاد درگیر فضای مجازی نشدند اما تو خودت را با این موقعیت و میزانسن تطبیق دادی. هم داری یک روزنامه سینمایی در می آوری. این کارها چقدر برنامه ریزی شده و منضبط است؟جواب من در حرف ها و مثال های خودت است. من تنها کارگردان نیستم. اگر به من کارگردانی پیشنهاد نشود، ناراحت نمی شوم. می روم روزنامه نگاری، می روم فضای مجازی، میروم کلاس و فیلمنامه نویسی درس می دهم. من هنوز کلاس هایی دارم که خیلی به من کمک کرده است. جوان ها خیلی به من کمک کرده اند که نگاه تازه ای داشته باشم. شاید یکی از علت های ماندگاری من و این که در این نقطه می توانم برخلاف هم نسل هایم فیلم بسازم این است که من چندوجهی بوده ام. درواقع همین چندوجهی بودن من را نجات داده و نگاهم را عوض کرده است. هنوز وقتی قرار است بروم سر کلاس فیلمنامه نویسی، مجبورم «سکوت بره ها»، «با گرگ ها می رقصد» و «21 گرم» را ببینم و تحلیلش را روی کاغذ بنویسم و شکل روایت فیلمنامه هایشان را دربیاورم. همین ها به من کمک کرده که جنس نگاهم تغییر کند و بتوانم خودم را حفظ کنم.خب کم کم برویم سراغ خفگی؛ ژانر نوآر و جاذبه هایش چقدر برایت اهمیت دارد؟ تعریفت از این ژانر چیست؟ با توجه به تجربه های قبلی خودت و نمونه های نه چندان موفقی که فیلمسازان دیگر ما داشته اند، به نظرت ژانر نوآور در سینمای ایران و در فضای این سال های ما چقدر جواب می دهد و می شود از دل آن یک فیلم خوب درآورد؟نوآر ربط دارد به رمان های پلیسی سیاه. رمان های پلیسی سیاه محصول دهه ای هستند در آمریکا که اعتراضات اجتماعی و لحن اجتماعی فیلم ها عوض می شود. محصول دوران قبل از قضیه تسویه کمونیست ها. آن سال ها چپ گرایی در آمریکا خودش را به دو شکل نشان داد: یک جور به شکل فیلم های نوآر در دهه 50 و یکی هم فیلم هایی که به شدت سیاه و تیره هستند و می خواهند تباهی در شهر را نشان بدهند. بعدها به سینمای معترض آمریکایی می رسد که از آخرهای دهه 60 است که با «بانی و کلاید» شروع می شود. بنابراین آن دوره ای که نوآرها و پلیسی سیاه و نویسنده های دیگر هم جیمز کین هستند، اینها خیلی روی پلیسی های قبیل و تغییر نوع نگاه به شهر و محیط تاثیر می گذارند و همین ها باعث می شوند که فیلم های تاثیرگذاری باقی بمانند. الان وقتی «غرامت مضاعف» را بعد از سال ها می بینیم، هنوز خیلی کیف می کنیم. یا body heat ساخته لارنس کسدان فیلم مورد علاقه من است؛ از نظر نوع جنایت و پایان غافلگیرکننده بی نظیر است.خب ما می توانیم در سینمای خودمان این موقعیت های باورپذیر نوآر را ببینیم؟من اگر در «آب و آتش» اشتباه نمی کردم، همین اتفاق «خفگی» افتاده بود. فیلمنامه ای که در «آب و آتش» داشتم، درست بود. بعد که توصیه کردند فیلمنامه را عوض کن، عوض کردم و اشتباه کردم. من آن موقع لحن سینمای نوآر را خیلی نمی شناختم و می خواستم با همان لحن «قرمز» که یک ملودرام روان شناسانه بود، «آب و آتش» را بسازم. درحالی که نباید با آن لحن می ساختم و باید به لحن آرام تری می ساختم و دوربین هم باید ساکن تر می بود و پلان سکانس های کمتری می داشت. بنابراین فیلم یک جنس دیگر می شد.اگر بخواهی طفره نروی، همین چند نمونه محدود مثل «باج خور» فرزاد موتمن یا «حکم» مسعود کیمیایی که ما این سال ها به عنوان تجربه نوآر داشتیم، از دید خودت چطور بوده است؟من کیمیایی را اصلا فیلمساز نوآر نمی دانم. «حکم» چیزهایی دارد که من دوست دارم ولی نوآر نیست. «باج خور» هم می توانست فیلم نوآر خوبی باشد ولی فیلم آشفته ای است و ته بدی دارد. اتفاقا معتقدم یکی از فیلمسازانی که می تواند این ژانر را در صورت داشتن سناریوی خوب، خوب تجربه کند، موتمن است که در کارهایش لحن سردی دارد. اما اشکالش مثل من این است که می خواهد فیلمساز حرفه ای باشد و در هر نوعی از سینما کار کند. در ایران فیلمسازی حرفه ای جواب نمی دهد.معصومیت زدایی از زن ها که یکی از اصول و نشانه شناسی های نوآر است، در خفگی زا زاویه دید تو وجه متفاوتی پیدا کرده است. شخصیت «صحرا مشرقی» در عین حال ما را به آن نشانه های کلاسیک هل می دهد، از جایی به بعد از این ویژگی ژانری عدول می کند. یعنی انگار می خواهی در دل نوآر و نشانه شناسی هایش هم به ساختارشکنی برسی. این موضوع حساب شده بوده یا ناخودآگاه درآمده است؟ چون زن به جای این که اغواگر باشد، خودش قربانی مسعود (نو ...

ادامه مطلب  

صحنه و دوربین به هیچ کس رحم نمی کند  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: مجبد مظفری از سال 50 تا به امروز راهی طولانی را پیموده تا به یک بازیگر شش دانگ بدل شود. آشنایی با محمود استادمحمد و تولید نمایش "آ سید کاظم"، استخدام در اداره برنامه های نمایشی، عضویت در کارگاه نمایش، تحصیل در فرانسه، بازی در ده ها نمایش، فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی؛ کارگردانی نمایش "ماموریت حساس" و حالا هم "نماینده ملت" بخش از کارنامه هنری اوست.به بهانه اجرای موفق "نماینده ملت" با او و بازیگران نمایش به گفت و گو نشسته ایم که در ادامه می خوانید:آقای مظفری، شما کار بازیگری تان را در اواخر دهه 40 شمسی آغاز کردید و بعدها با نمایش "آسید کاظم" به کارگردانی محمود استادمحمد شناخته شدید که بسیار نمایشنامه شناخته شده و تأثیرگذاری است. این مسیر چطور طی شد و چگونه با آقای استادمحمد نمایش "آسید کاظم" را کار کردید؟مجید مظفری: من کارم را از سال 47 شروع کردم. یکی دو سال بعد در کارخانه خاور با آدمی به نام محسن مرزبان آشنا شدم و ما با هم به مدت یک سال و نیم سر کلاس های آقای حسن شیروانی رفتیم و بعد در طبقه چهارم ساختمانی به نام ساختمان کالج که طبقه سوم آن در اختیار آقای شیروانی بود، شروع به کار تئاتر کردیم. محسن مرزبان ارتباط بهتری با بازیگران تئاتر آن موقع داشت و فکر می کنم که از قبل با محمود استادمحمد و یا فرهاد مجدآبادی دوست بود. بعدها هم که با خواهر محمود استادمحمد ازدواج کرد و داماد آن خانواده شد. به واسطه همین روابط، خیلی ها مثل آرش استادمحمد، محمود استادمحمد، فرهاد مجدآبادی، هوشنگ توزیع، عزیز هنرآموز و علی کامرانی با ما کار می کردند و خیلی از بازیگران آن موقع اداره تئاتر نظیر بهزاد فراهانی و مهدی فخیم زاده هم به آن جا می آمدند و می رفتند. ما چند نمایشنامه را در دفتر خودمان به صورت کارگاهی کار کردیم اما هیچ وقت به نتیجه مطلوبی نرسیدیم که برای عموم اجرا برویم.نمایشنامه "آسید کاظم" در ابتدا یک طرح بود. من خاطرم هست که من، محمود استاد محمد و حسن شهرستانی که غزل می خواند، با همدیگر می رفتیم و ترنا بازی می دیدیم. من ترنا زدن در ترنا بازی را بلد بودم و آن طور که بقیه می گفتند، در آن سن و سال خیلی ترنای درستی می زدم. به هر حال از این طرح، یک سری اتود درآمد و بعد از آن محمود استادمحمد نمایشنامه "آسید کاظم" را طی 7،8 ماه نوشت و هوشنگ توزیع آن را کارگردانی کرد. خیلی ها آمدند تا نقش مرا بازی کنند چون من چهره نبودم و احتمالاً بقیه هم فکر می کردند که اگر یک چهره این نقش را بازی کند بهتر است. حق هم داشتند. به هر حال من در آن نقش بازی کردم و نمایش مان هم تئاتر خوبی شد، به طوری که وقتی آقای عباس جوانمرد آن را دید، گفت که این نمایش را به خانه نمایش بیاورید. ما آن را در خانه نمایش هم اجرا کردیم و خیلی از آدم ها و مسئولین سرشناس آمدند و آن را دیدند. بعد از آن نمایش "آسید کاظم" در جاهای دیگر هم اجرا شد و در نهایت به تماشاخانه سنگلج رفت که در آن جا حدوداً 90 شب به روی صحنه رفت و خیلی مورد استقبال قرار گرفت. وقتی که اجراهای نمایش "آسید کاظم" تمام شد، ما قصد داشتیم نمایش "بنگاه تئاترال" را کار کنیم که متأسفانه آن گروه به دلایل مالی بهم خورد و دیگر کار نکرد. با این حال آقای جوانمرد از آن گروه مرا جذب اداره تئاتر کرد و من با اداره تئاتر قرارداد بستم و سال 56 هم در آن جا استخدام رسمی شدم.اشاره کردید که چون در ابتدا یک چهره شناخته شده نبودید، در مورد بازی تان در نمایش "آسید کاظم" تردیدهایی وجود داشت. بازی دادن به چهره ها در تئاتر دهه 50 چقدر مرسوم بود؟ مجید مظفری: تا حدودی این مسائل وجود داشت و چون "آسید کاظم" اولین تئاتر گروه بود، بقیه حس می کردند که بهتر است یک چهره نقش مرا بازی کند تا کار دیده شود. محمود استادمحمد و هوشنگ توزیع قبل از آن به خاطر کارهای دیگرشان شناخته شده بودند و می خواستند کسی که روی صحنه بازی می کند هم برای مردم آشنا باشد ولی وقتی اجرای مرا دیدند، خیلی دوست داشتند. خیلی های دیگر همچون آقای بهرام بیضایی هم آمدند و تئاتر را دیدند و بازی مرا پسندیدند. بعد از آن نمایش، خیلی ها از سینما به سراغ من آمدند اما آقای جوانمرد دوست نداشت که به سینما بروم، البته این موضوع به دلیل آن بود که وقتی بچه های تئاتری به سینما می رفتند دیگر به اداره تئاتر بر نمی گشتند و آقای جوانمرد برای همین راضی نبود. اکثر نقش هایی که به من پیشنهاد شد در رده کارهای آقای عقیلی بود که من آن ها را بازی نکردم. البته آقای عقیلی در کار خودش استاد است و من به این مسائل کاری ندارم.چه چیزی باعث شد که برای ادامه تحصیل تئاتر به فرانسه بروید؟مجید مظفری: من یک مدت با آقای مصطفی دالی الجزایی که بزرگ شدۀ فرانسه بود آشنا شم و زیر نظر ایشان کار کردم. آقای دالی بعد از مدتی از ایران رفت و من حس کردم که دانسته هایم از تئاتر خیلی کم است و باید به فرانسه بروم تا بیشتر آموزش ببینم. آقای دالی واقعاً استاد بازیگری خیلی خوبی بود. من بازیگری نخوانده بودم و از رشته فنی به هنر آمده بودم. بنابراین برای آن که عقب نمانم، مجبور شدم که به دنبال یادگیری تئاتر بروم. به فرانسه رفتم و آقای دالی را پیدا کردم. حدوداً 6،7 ماه آن جا بودم و بعد به ایران آمدم. در فرانسه ماهانه 1200 تومان خرج من می شد و من چون نمی توانستم آنقدر هزینه کنم، به تهران برگشتم. در اداره تئاتر حقوق من ابتدا ماهانه 180 تومان بود و بعدها به 280 و در نهایت به 480 تومان افزایش پیدا کرد و بعد هم که انقلاب شد.شما یک مدت به کارگاه نمایش رفتید و با آقای خلج هم کار کردید؟مجید مظفری: یک بار آقای نصیریان مرا به خاطر 10 دقیقه تأخیر و دیر رسیدن به تمرین از گروه و از اداره تئاتر اخراج کرد و من در آن مدت در کارگاه نمایش کار کردم. حدوداً یک سال و نیم با آقای خلج کار کردم و با همدیگر به فستیوال لهستان هم رفتیم که در نهایت آقای جوانمرد مرا به اداره تئاتر برگرداند.اشاره کردید که آقای جوانمرد شما و سایر عوامل اداره تئاتر را از بازی در سینما منع کرده بود، اما با این حال شما در دهه 50 چند فیلم سینمایی بازی کردید. چه اتفاقی افتاد که توانستید به سینما بروید؟مجید مظفری: من چند سال قبل از آن یکی دو پلان در فیلم سینمایی "پایان تاریکی" بازی کرده بودم و آن کار اولین حضور من در سینما بود. بعد از آن که وارد اداره تئاتر شدم، آقای جوانمرد مرا از ورود به سینما منع کرد که البته از ایشان متشکرم که اجازه ندادند در آن جنس از فیلم ها حضور پیدا کنم. من چون تا سال 56 به استخدام رسمی اداره تئاتر در نیامده بودم، در یک بازه چند ساله از سال 52 به بعد در اختیار خودم بودم و همان اتفاق باعث شد که در چند فیلم سینمایی مثل "سازش"، "شهر قصه"، "همسفر"، "جنگ اطهر"، "کوچه سرخ پوست ها" و دو سریال و چند تله تئاتر بازی کنم. فکر می کنم که فیلم های "سازش"، "شهر قصه" و "کوچه سرخ پوست ها" برای من جهش های خوبی بود.بعد از انقلاب کارتان را با کدام فیلم شروع کردید؟ فکر می کنم که با فیلم "تنوره دیو" آقای کیانوش عیاری دوباره خودتان را به عنوان یک بازیگر پرتوان مطرح کردید.مجید مظفری: من در سال 59 در یک فیلم به نام "دانه های گندم" (به کارگردانی حسن رفیعی) نقش اول بازی کردم و بعد از چند فیلم دیگر در سال 64 به کار آقای عیاری رسیدم. بعد از آن هم که فیلم های دیگری مثل "آوار" (سیروس الوند)، "تشکیلات" (منوچهر مصیری)، "روزهای انتظار" (اصغر هاشمی) و... را بازی کردم.چه شد که بعد از سال ها تصمیم گرفتید به تئاتر برگردید و دوباره یک نمایش را کارگردانی کنید؟مجید مظفری: سال ها وقت نکردم تئاتر کار کنم و وقتی که 4،5 سال پیش دوباره با آقای ایوب آقاخانی کار کردم، حس کردم که باید به تئاتر برگردم. یک سال و نیم پیش هم نمایشنامه "نماینده ملت" را خواندم و تصمیم گرفتم آن را به روی صحنه ببرم. بعد از این نمایش، دو نمایش دیگر را هم کارگردانی خواهم کرد.چرا تصمیم گرفتید نمایش "نماینده ملت" را امسال کار کنید؟مجید مظفری: وقتی که متن این نمایشنامه را خواندم، حس کردم که این نمایشنامه باید در زمان انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر و یا مجلس اجرا شود.چه چیزی باعث شد که این نمایشنامه نوشته برانسیلاو نوشیچ را برای بازنویسی یا دراماتورژی به سجاد افشاریان بسپارید؟مجید مظفری: اجرای متن اصلی این نمایشنامه سه ساعت و نیم به طول می انجامید و خیلی چیزهای آن به فرهنگ ما نزدیک نبود. سجاد افشاریان لطف کرد و این کار را برای من انجام داد. محمد عاقبتی هم همینطور. لطف این دو نفر باعث شد که ما بتوانیم این نمایشنامه را 15-20 روزه جمع کنیم و به روی صحنه ببریم. من سجاد افشاریان را نمی شناختم و دخترم او را به من معرفی کرد. البته قبلاً یک نمایش دیده بودم که سجاد در آن بازیگری کرده بود اما متنی از او نخوانده بودم. وقتی با سجاد آشنا شدم، خیلی خوب با او ارتباط برقرار کردم و سجاد برای من خیلی ایجاد سمپاتی کرد. الان با این که تازه 2،3 ماه است با سجاد آشنا شده ام، ولی انگار که 30 سال است او را می شناسم.شما قبل از همکاری با آقای ایوب آقاخانی، سال ها از تئاتر دور بودید. بازیگران نمایش "نماینده ملت" را چطور از میان بازیگران خوب تئاتر انتخاب کردید؟مجید مظفری: متأسفانه یا خوشبختانه در تئاتر مد شده که همیشه از بازیگران چهره سینمایی و تلویزیونی استفاده شود اما من چون باید نمایشم را در برهه زمانی کوتاهی آماده می کردم، لازم بود که از چهره های خوب تئاتری استفاده کنم چون احتمالاً بازیگران سینما یا تلویزیون دیرتر می توانستند خودشان را با این فضا وفق بدهند. الان واقعاً از بازیگرانی که انتخاب کرده ام، بسیار رضایت دارم. بچه ها به من لطف داشتند و در مدتی کوتاه من و همه چیز را تحمل کردند و خوشبختانه روی صحنه هم خیلی موفق بودند.نمایش "نماینده ملت" موضوع حساسی را در قالب استعاره مطرح می کند. درست است که داستان این نمایش در یک کشور بلوک شرق می گذرد اما مسأله ای که در آن مطرح می شود، برای جامعه ما مسأله ملتهبی است. در این نمایش می بینیم که یک آدم بدون این که خودش هم بخواهد، دارد وارد مجلس می شود تا نمایندگی مردم را برعهده بگیرد. فکر نمی کردید که این موضوع می تواند با مخالفت یک عده روبرو شود؟مجید مظفری: فکر می کردم که یک عده مخالفت کنند ولی خوشبختانه این طور نشد. من مدام به این فکر می کردم که چطور می شود در کشور ما بالای هزار نفر برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کنند؟ گیر کار در عدم شناخت از پست ریاست جمهوری و در عدم شناخت قوانین و مقررات است. اگر آن هزار نفر قوانین را به خوبی می شناختند، به خودشان اجازه نمی داند که بروند و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شوند. به من پیشنهاد حضور در شورای شهر هم شده بود اما طبیعتاً من نمی پذیرم چون اصلاً کار من نیست. من ممکن است که به کمیسیون فرهنگی شورای شهر مشاوره بدهم اما به عنوان نماینده به شورای شهر نمی روم. ورزشکاران ما آدم های محبوبی هستند اما در کار برنامه ریزی و تصمیم گیری متخصص نیستند و به همین خاطر است که مردم وقتی اتفاقی چون ریزش ساختمان پلاسکو پیش می آید، پشت انتخاب های خودشان را خالی می کنند، چون می دانند که آن ها متخصص نیستند. آنها به خاطر محبوبیت ورزشکارها به آن ها رأی داده اند. به همین خاطر است که در نمایش "نماینده ملت" وقتی حرکت اجتماعی انتخابات وارد خانه شخصیت ایوان می شود، ایجاد کمدی می کند. کمدی آن به خاطر عدم شناخت آن خانواده از قوانین و مسائل به وجود می آید. فلانی سواد ندارد اما حس می کند که باید بیشتر دیده شود و با بقیه لج کند. به همین خاطر کاندیدا می شود تا مردم به او رأی بدهند. این اتفاق ها در کشور ما افتاده و همچنان می افتد. به نظر می رسد که کاراکتر ایوان، کاریکاتوری از تمام آدم هایی است که بدون آگاهی برای پست هایی که از آن اطلاعی ندارند کاندیدا می شوند.مجید مظفری: بله. آن آدم ها خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند و در نتیجه ممکن است که در اثر این زیاده خواهی، خانواده، خانه و زندگی شان را هم از دست بدهند چون در ماجرای انتخاب یک سری دلال های انتخاباتی هم وجود دارند که وارد حریم کاندیداها می شوند و می توانند سر آن ها کلاه بگذارند. من آدم هایی را دیده ام که با چند حزب کار می کنند و تا جایی که می توانند از همه می گیرند و رانت خواری می کنند تا بتوانند از این نمد کلاهی بسازند.کاراکتر ایوان آدم سرمایه دار باهوشی است، چطور ممکن است که گول این دلال ها را بخورد؟مجید مظفری: ایوان شیفته این قضایا می شود. او اقتصاددان نیست. یک آدم بازاری است و فکر می کند که در نماینده شدن آنقدری پول هست که بتواند خانه بزرگ تر و زن جوان تر بگیرد. متأسفانه این تفکر در جامعه وجود دارد و یک عده می گویند اگر پول و مقام می خواهی به مجلس یا شورای شهر برو. بدون آن که بگویند برو قانون مملکتت را بخوان و از سیاست بدان. شما اگر موقع ثبت نام انتخابات به وزارت کشور بروید، از آدم هایی که برای کاندیدا شدن به آن جا می آیند تعجب می کنید. آن ها چه فکری می کنند که می خواهند کاندیدای انتخابات شوند؟ متأسفانه خیلی های شان در اثر این اتفاق، خانه، زندگی، آبرو و موقعیت اجتماعی شان را هم از دست می دهند.در نمایش "نماینده ملت" یک میزانسی وجود دارد که در آن یک مناظره بین ایوان و ایبوکویچ برگزار می شود. به نظرم می رسد که این مناظره یک کاریکاتوری از مناظره های سیاسی در ایران و یا حتی در کشورهایی چون آمریکا و فرانسه است. این میزانسن، مناظرات و مسأله تخریب چطور به اجرا اضافه شد؟ در متن بود یا شما خودتان آن را برای اجرا انتخاب کردید؟مجید مظفری: اصلاً مناظره در متن نبود و سجاد افشاریان آن را به متن اضافه کرد. منتها نوع اجرای مناظراتی که سجاد درآورده بود، یک مقدار فرق می کرد و صرفاً یک مناظره ای بود که دو نفر پشت میز می نشستند و مناظره می کردند. اما من به آن میزانسن دادم. البته مناظره ما خیلی بیشتر بود که در نهایت کوتاه شد. مسأله تخریب و این که مناظره کننده ها از پشت خط می آیند و وارد سن می شوند، ایده های خود من بود که تماشاگر هم این اتفاقات را دوست داشت.خانم پرور، شما بعد از اجرای خوب تان در اوایل دهه 80 در جشنواره تئاتر فجر، راه پر فراز و نشیب و سختی را طی کردید تا این که بعد از چند سال دوباره توانستید شناخته شوید و بازی کنید. در مورد این مسیر توضیح دهید که چطور گذشت و چرا بعد از آن تئاتر موفق در جشنواره فجر کم کار شدید؟سوسن پرور: من در سال 76 لیسانسم را گرفتم و در سال 80 به جشنواره تئاتر فجر آمدم. فقط خدا می داند که اجرای نمایش "توالت" چطور به جشنواره فجر رسید. من 8 ماه به طور شبانه روز برای آن نمایش زحمت کشیدم. برای من افتخار بزرگی بود که در جشنواره فجر اجرا کنم و جایزه کارگردانی بگیرم. فکر می کردم که آن نمایش برای من یک سکوی پرتاب باشد ولی مجلس برای آن یک شب نامه زد و من بیشتر برای آن کار بایکوت شدم. می گفتند کار تو سیاسی است، در حالی که من سواد سیاسی کاری نداشتم. بعد از آن نمایش فکر می کردم که بلافاصله به تهران بیایم اما تا 2 سال این امکان پیش نیامد. به هر حال این اتفاق افتاد و من در نمایش "صبر زرد" نوشته عبدالحی شماسی بازی کردم و بعد با تلاش خیلی زیاد، در نمایش "مکبث" به کارگردانی آرش دادگر روی صحنه رفتم. آن جا بود که دیگر توانستم در تئاتر شهر رفت و آمد راحت تری داشته باشم. بعد از یک دوره ای کم کار شدم و بازیگری را کنار گذاشتم و شروع به نوشتن کردم. از آن جایی که امرار معاش از طریق هنر سخت بود، کارهایی خارج از هنر هم انجام دادم. یک مدت پیتزافروشی می کردم و کارت پخش کن بودم. خوشبختانه در اواسطه دهه 80 آقای رضا عطاران یک تئاتر از من دیدند و من به واسطه همان تئاتر به سریال "بزنگاه" دعوت شدم و با آن سریال، سرنوشت کاری من تغییر کرد. البته من فکر می کردم که کار آقای عطاران یک کار کوتاه مدت است و من بعد از آن دوباره به پیتزافروشی بر می گردم اما این اتفاق نیفتاد. صادقانه بگویم که من در آن سال ها از تئاتر دلگیر بودم و پول تصویر هم برایم خوشمزه بود، به همین خاطر در تلویزیون و سینما ماندم.شما قابلیت کار جدی هم داشتید و حتی خود همان سریال آقای عطاران هم شکل طنز متفاوتی داشت. اما چرا پس از آن سریال در عرصه کارهای طنز و کمدی ماندید و نقش جدی کمتری بازی کردید؟سوسن پرور: سریال "بزنگاه" یک طنز رئالیسمی باورپذیر دارد و شما حتی می توانید بگویید که آن سریال یک سریال طنز نیست. در آن سریال موقعیت بود که تماشاگر را به خنده می انداخت، نه بازی بازیگر. نقشی که من بازی می کردم، نقش یک دختر به اصطلاح در فرهنگ ما ترشیده بود که نه تنها سرخورده نبود، بلکه آرزوهای خیلی طولانی داشت و حتی به یک پسر جوان تر از خودش هم دل بسته بود. موقعیت آن شخصیت به خودی خود خنده دار بود و من فقط سعی کردم که آن را بهتر بازی کنم. من در کار آقای علیاری یک نقش کاملاً جدی و تلخ داشتم و این طور نبود که بخواهم صرفاً کار کمدی انجام دهم. البته علاقه قلبی من به طنز و به خصوص به گروتسک زیاد است. تمام کارهایی که کارگردانی کردم، از جمله خود نمایش "توالت" نیز گروتسک بود. زمان اجرای آن تئاتر 37 دقیقه بود که تماشاگر 30 دقیقه اولش را حسابی می خندید اما در نهایت اندوهگین از سالن خارج می شد و مدام به یک مسأله ای فکر می کرد. من خودم هم متوجه نشدم که سریال بزنگاه چه اتفاقی در سرنوشت کاری ام ایجاد کرد. خودم هم آمادگی آن جهش یک باره را نداشتم، به همین خاطر نتوانستم آن موقعیت ناب و بی نظیر را مدیریت کنم. من می توانستم از آن شرایط استفاده کنم و الان جایگاه خیلی بهتری داشته باشم، منتها خیلی بلد نبودم. شاید اگر آن موقع یک مدیر برنامه کنار من بود و می گفت که ژست لازمه کارت است و با این و آن نگو و نخند، الان موقعیت بهتری داشتم. البته من از موقعیتی که دارم راضی هستم و خدا را از این بابت شاکرم.پس این که به عنوان بازیگر طنز شناخته می شوید شما را ناراحت نمی کند؟سوسن پررور: هرگز. من بازی جدی را با کمال میل می پذیرم ولی از این که به عنوان کمدین شناخته می شوم، خیلی حس شیرینی دارم. مخصوصاً چون زن هستم. برای کمدین زن بودن خیلی محدودیت وجود دارد. من وقتی قرار بود در برنامه خندوانه به عنوان کمدین حضور پیدا کنم، به یکباره دیدم که چقدر محدودیت برای یک کمدین زن وجود دارد. یک کارهایی می خواستم انجام بدهم که همان لحظه از پشت دوربین می گفتند آن کار را انجام نده. با وجود همه این مشکلات، وقتی مرا با نام کمدین معرفی می کنند خیلی ذوق دارم. خنداندن کار سختی است و من برای کار کردن در این عرصه حس شیرینی دارم.خانم مظفری، شما سال هاست که به خاطر شغل پدرتان در عرصه هنر هستید. تحصیلات تان هم در رشته طراحی صحنه و لباس است. اما چرا کمتر در عرصه بازیگری حضور پیدا کردید؟نیکی مظفری: من از سال 91 روی بازیگری متمرکز شدم و کارم را با اثر "شب روی سنگ فرش خیس" آقای هادی مرزبان از تئاتر آغاز کردم. قبل از آن کارهای پشت صحنه انجام می دادم و خیلی اتفاقات دست به دست هم می داد که من به عنوان بازیگر به روی صحنه نروم اما از یک جایی به بعد سخت پای هدفی که داشتم ...

ادامه مطلب  

خاطره آیت الله موحدی کرمانی از جلسه تعیین رهبری  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش بی باک نیوز؛ برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند. در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید. بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیم مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟ بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم. مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟ نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟ بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛ بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟ جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟ بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجف مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید. شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟ همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم. با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛ بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟ قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟ نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟ من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟ از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟ بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟ البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند. بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟ بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟ البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتی بله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟ مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟ بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟ بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟ خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟ مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند. هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟ من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟ درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟ کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟ حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟ امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟ نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری گفت آقای گلپایگانی ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی ...

ادامه مطلب  

آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد/کار «جبهه مردمی» تمام نشده است  

درخواست حذف این مطلب
رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت:آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد.گروه سیاسی «تیتریک»؛برنامه تلویزیونی دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ امام خمینی(ره) این هفته به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی، کسی که از مسئولان جمهوری اسلامی و الآن هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه، آیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم، این رحلت جانسوز را به مردم خوب مان تسلیت می ­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمت ها را به قرآن و اسلام کرد، با رسول الله مأنوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید، آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال، به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مأنوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه، گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور، خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بودم، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله، در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام، من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تأمین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود، یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند، من با آقای باهنر که در قم بودیم، رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله، من کرمان بودم، آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است، مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم، 14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان است؛مجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همین طور است، من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مأمور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سؤال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سال ها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم، بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سؤال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الآن در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم، شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً، گفتم البته الآن حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیام های خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود، من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همین طور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم، امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود، اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یأس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الآن تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند، ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهم ترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند، مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند، مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند، آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رأی دادند، گفت 11 میلیون نفر به من رأی دادند.**هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در رأس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسئلۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الآن حس می کنم اینها با من هستند، مسئله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند، فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مأمور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه میشدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دست شان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مسئله می چرخید، مسئلۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، مأموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرئت داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الآن مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تأسف خوردند حیف که در رفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیتالله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟در خصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گه گاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کند آیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مسئله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متأثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیت نامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیت نامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیت نامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیت نامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحث های زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث ...

ادامه مطلب  

موحدی کرمانی: برای بازگشت «ناطق » با او صحبت کرده ام  

درخواست حذف این مطلب
عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش ایران خبر، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی م ...

ادامه مطلب  

بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد  

درخواست حذف این مطلب
بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش آناج به نقل از فارس، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.* با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.*خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که ...

ادامه مطلب  

بزرگترین عبرت از ماجرای بن?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران، برنامه دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران و با حضور آِیت الله موحدی کرمانی رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران اجرا و سوالاتی از ایشان پرسیده شد.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت میگویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت. مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد.مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؟بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود. مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند.مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام.بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید. مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبلهمجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.مجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید. مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.مجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛مجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری ...

ادامه مطلب  

حجت الاسلام قمی: باید اراده کرد برای مبارزه/هدف اصلیِ دیدار، استمزاج فضای طلاب بود/یک‎جور نمی‎جنگیم که حوزه را ریشه‎کن کنیم/حجت الاسلام اک?  

درخواست حذف این مطلب
رجانیوز - گروه فرهنگی: مبارزه؛ کلیدواژه‎ای بود که رهبرانقلاب، طلاب را در دیدار اخیر بدان فراخواندند. این دیدار انگار بهانه‎ای بود برای دریافتی نزدیک‎تر از فضای طلاب تهران و ترسیم رسالتی جدی‎تر فراروی طلاب انقلابی. اصل توجه ایشان به طلاب تهران و نیز چیستی و مسیر مبارزه برای ایجاد جامعه توحیدی و حیات طیبه از یک سو و شکل‎دهی حوزه مطلوب از سویی دیگر را با حجت‎الاسلام و المسلمین اکبرنژاد مدیر مؤسسه فقاهت و حجت الاسلام و المسلمین قمی مدیر و تولیت حوزه شهید قنوتی در میان گذاشتیم.اگر چه این گفت‎و‎شنود در دو مصاحبه‎ی مجزا و تلفنی انجام شد اما برای خوانش بهتر، در قالب یک گفت‎و‎گو که انگار به صورت میزگرد برگزار شده باشد، تنظیم شده است. طبعاً خوانندگان محترم باید این را در نظر داشته باشند که چون مصاحبه‎ها در اصل مجزا بوده، دو بزرگوار امکان رد و تایید سخنان یکدیگر را نداشته‎اند. نکته دیگر اینکه رجانیوز درصدد مصاحبه با مدیران حوزه‎های دیگر نیز بوده و هست. البته امکان تنظیم وقت برای گفت‎و‎گو با برخی از بزرگواران با وجود پیگیری‎های انجام شده فراهم نشد.سخنان رهبر انقلاب در دیدار اخیر طلاب از آن رو اهمیت دارد که شاید بتوان آن را به مثابه‎ی سرفصلی نو فراروی طلاب انقلابی تصویر کرد. درست از همین روست که بحث در خصوص آن ضروری می‎نماید.*علت توجه رهبر انقلاب به طلاب تهران و جلسات امسال و سال گذشته با آنها چه بود؟ به نظر شما ایشان حساب خاصی روی طلاب تهران باز کرده‎اند؟حجت الاسلام قمی: به نظر من باید به علتی ریشه‎ای‎تر توجه کرد. حوزه و حوزویان جایگاه ویژه‎ای در چشم آقا دارند که به نقش‎آفرینی آنها در مهندسی نظامات اجتماعی برمی‎گردد. بحث‎هایی نظیر اینکه حوزویان جانشین انبیاء هستند، در بحث‎های ایشان از حد شعار فراتر رفته و چون به تفصیلات و به امتدادات و نتایج آن توجه کرده‎اند، یک نوع توقعات خاصی از حوزه را برایشان رقم زده. گله‎مندی‎هایشان خیلی خاص‎تر و تلخ‎تر است. اینها مربوط به همان ذهنیتی است که از مقام بایسته حوزه در ذهنشان دارند و به خاطر همین تعداد دیدارهای ایشان با حوزویان و روحانیون خیلی بالاست.*این را مقایسه کرده‎اید؟حجت الاسلام قمی: من برای یک کار پژوهشی ناچار بودم اینها را جمع کنم. آنهایی که به واسطه و بی‎واسطه آقا خطاب به حوزویان یا درباره حوزویان و روحانیون مطالبی داشتند، بالای 14 هزار صفحه مطلب است. خیلی عدد، عدد عجیبی است. آن بخش از صحبت‎ها که اصلاً مستقیم در جلسات حوزویان بوده و خطاب به حوزویان بحث‎هایی را مطرح کردند حالا چه مسئولین، نخبگان یا طلاب، این بالای 3 هزار صفحه مطلب است. حجم این بیانات کلا نسبت به خیلی از مجموعه‎ها و نهادهای اجتماعی یا جریانات بالاتر است. منتهی شاید به این شکل کمتر دیده شده بود.*یعنی مثلا طلاب سایر استان‎ها هم با ایشان دیدار داشته‎اند و در محضر ایشان نظراتشان را مطرح کرده‎اند؟حجت الاسلام قمی: مثلا در سفر ایشان به قم یک دیدار در زیرزمین فیضیه بود که دیدار نخبگان بود؛ یک دیدار در خود بیت بود که دیدار فضلای جوان بود. همین‎طور می‎آمدند افراد بحث‎هایشان را ارائه می‎دادند. در این دو مورد من خود شرکت داشتم. می‎خواهم بگویم دیدارهایی شبیه به این بوده منتهی به هر دلیلی بعضی از اینها انعکاس رسانه‎ای پیدا نکرده و بعضی هم مثل این مورد انعکاس پیدا کرده. به این شکل شاید کمتر بوده منتهی آقا همنشینی و گفت‎و‎گوی با حوزیان و طلاب خیلی در سبد برنامه‎هایشان زیاد است.*جدای از اینها به نظر شما طلاب تهران ویژگی خاص دیگری نیز داشته‎اند که توجه به آنها را موجب شده؟ اینجا تخصیص و اختصاصی وجود دارد؟حجت الاسلام قمی: آن‎قدر که من خودم ذهنیت آقا را می‎فهمم، ایشان یک مشترکات ماهیتی برای حوزه‎های علمیه و یک هویت مشترک برای طلبه‎ها قائلند. این خیلی ربط به مشهد و نجف و جبل‎عامل و اصفهان و تهران ندارد. منظورم حوزه در قیاس با بقیه نهادها و سازمان‎های اجتماعی است. برای حوزه یک قدر مشترک هویتی و ماهیتی قائلند و برای طلبه‎ها هم یک هویتی را تصویر می‎کنند که خیلی در آن لایه بین طلبه‎ی مشهد و قم و تهران تفاوتی نمی‎گذارند ولی این هم در صحبت‎های آقا اتفاقاً هست که در هر شهرهایی که حوزه‎ی قوی‎تری دارند مثل اصفهان یا قم، این‎گونه بوده که در هر شهری وقتی در جمع حوزویان صحبت کردند، در مورد اختصاصات آن زیست‎بوم که یک ممیزاتی برای آن حوزه پدید آورده، صحبت‎هایی کردند. مثلا شما حوزه‎ای هستید که در مجاورت با اهل سنت‎اید. چون این مجاورت هست، پس این جور چیزها مثلا در مسائلتان لازم می‎آید. در واقع چون حوزه یک پدیده اجتماعی است که در تعامل با محیط پیرامونش قرار دارد، زیست‎بومی که حوزه در آن قرار گرفته و آن اکوسیستم طبیعتاً ممیزات و اختصاصاتی برای حوزه‎ها رقم می‎زند. من عرضم این بود که حوزه از نظر آقا یک چیز واحد است. یعنی نجف و تهرانش هم فرق نمی‎کند. حالا هر حوزه در هر مقطع از زمان متناسب با شرایط و اقتضائاتی که دارد، شاید اختصاصات ویژه‎ای پیدا کند.*و در حوزه تهران این اتفاق افتاده؟حجت الاسلام قمی: بله طبیعتاً. در صحبت‎های قدیمی آقا اینها هست. حوزه تهران، حوزه‎ای که در آن فلسفه و عرفان جدی بوده. فضای معنوی خاصی داشته. فضای سیاسی خیلی خاصی داشته. از شیخ فضل الله تا مدرس و کاشانی و... در آن فعالیت داشتند. شهید مدرس هم اینجا بساط درس و بحث پهن کرده. کاشانی هم همین‎طور. این حوزه خیلی حوزه اجتماعی و سیاسی‎ای بوده. سیاست در آن خیلی پُررنگ بوده. مراودات مستقل و گاهاً حتی متأسفانه وابسته در دوره حاکمیت قبل با حکومت داشته. بسیاری از قوانین توسط حوزویانِ حوزه تهران نوشته شده. خصوصاً آن موقع‎ها که حوزه قم خیلی نضج نگرفته بود. مرحوم آشیخ عبدالکریم تازه داشت این بساط را پُررنگ می‎کرد. اغلب قوانینی که آن موقع نوشته شده بعد این 70، 80 سال هنوز سر جای خودش باقی مانده. یعنی یک ارتباط جدی با حاکمیت داشته. خیلی با مردم مرتبط بوده. در بازار بوده. در عین حال خیلی حوزه بین‎المللی‎ای بوده. در این دویست سال حوزه‎ی متأخر تهران ما می‎بینیم حوزه تهران ارتباطات جدی بین‎المللی چه در فضای علمی و چه در فضای فرهنگی داشته. یک اختصاصاتی به لحاظ تاریخی دارد. همین الان هم بالاخره حوزه تهران است؛ حوزه پایتخت حاکمیت حکومت اسلامی است. اینجا ام القری است. اینها تأثیراتی روی حوزه‎اش می‎گذارد. اینها ویژگی حوزه تهران نیست. ویژگی تهران است. منتهی طبیعتاً روی حوزه اثر می‎گذارد. محل استقرار حاکمیت و مسائل پیچیده‎ای که حاکمیت دینی با آن مواجه است و حوزه‎ی پس از انقلاب نمی‎تواند نسبت به آن بی‎تفاوت باشد در تهران است. کسی که بخواهد با این مسئله‎ها درگیر باشد به طور طبیعی اگر در تهران باشد، بهتر می‎تواند درگیر باشد. محل تجمع نخبگان خیلی‎هایش در تهران است. به شکل‎های مختلف اگر نخبگی را تعریف کنید، این‎گونه است که چگالی بالایی از نخبگان اینجاست. مجامع علمی خیلی در تهران پُررنگ است. بهترین دانشگاه‎های کشور تقریباً در تهران هستند. و یک جمعیت زیادی از مردم کشور اینجا هستند و تازه اثرات فرهنگی بر دیگر مناطق کشور دارد. جمله مرحوم شهید سید مرتضی را اگر خیلی جدی هم نگیریم که "ایران، تهران‎زده است و تهران، غربزده است. باید اول تهران را حل کرد"، به هر حال یک حدی می‎شود این را پذیرفت که اثرگذاری فرهنگی چشم‎گیری روی بقیه مناطق و شهرها دارد. لذا این حوزه‎اش می‎تواند به طور طبیعی خیلی حوزه مهمی شود. حتی نزدیکی‎اش به حوزه قم مهم است. آقا خراسان جنوبی که رفته بودند، می‎گفتند اینکه شما تا مشهد فاصله‎تان زیاد نیست و ابزارهای جدید، ارتباطات را تسهیل کرده، خود این می‎تواند عاملی باشد که شما اصلاً به تعبیری حوزه خودتان را تقویت کنید و از مزایای حوزه مشهد برای خودتان بهره بگیرید. یعنی اینجا ذهنیت آقا این است که حوزه تهران باید خیلی پُربهره از حوزه قم باشد. اگر خیلی از نظر مکانی از قم فاصله داشت، شاید خیلی از توقعات از آن کم می‎شد. اجمالاً خواستم عرض کنم این می‎تواند ویژگی‎هایی را درست کند. بعضی از اینها که عرض کردم چه بسا اکثرش در خود صحبت‎های پیشین آقا بیان شده. من کمی تحلیل شخصی‎ام را مبتنی بر تعابیر ایشان گفتم. *حاج آقای اکبرنژاد! آیا می‎توان این اختصاصات حوزه تهران را به معنی آمادگی بیشتر طلاب تهرانی برای ورود به مسائل حکومتی دانست؟حجت الاسلام اکبرنژاد: بله. همین‎طور است. حضرت آقا دو سال است پشت سر هم با طلبه‎های تهران برنامه دارند. مقام معظم رهبری سال گذشته در جمعی که با طلبه‎ها داشتند رویکردشان را بیان کرده بودند که ما برای امورات حاکمیت چه برای عزل و نصب‎هایی که از بین فقها باید انجام بگیرد و چه برای بحث‎های تمدنی احساسمان این است که طلبه‎های تهرانی آمادگی‎هایشان بیشتر است. من به شخصه این را قبول دارم. این طلبه در فضای تمدنی رشد کرده. یعنی به این معنا که از اول، در فضای انتزاعی و ذهنی پرورش پیدا نکرده بلکه از اول با موانع مواجه بوده. قضایا را دیده، آسیب‎ها را دیده، بازخورد تصمیمات را دیده، در دل جریان‎های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بوده. این در پایتخت همیشه بهتر از جاهای دیگری اتفاق می‎افتد. *می‎توان این را به معنی موضوع‎شناسیِ قوی‎تر دانست؟حجت الاسلام اکبرنژاد: این حتی فراتر از بحث موضوع‎شناسی است. یک چیز دیگری است. یک درک جامع و لطیفی از واقعیت تمدن که این درک را ما حتی در قم هم نداریم. فضای قم بیشتر یک حالت انتزاعی و ذهنی دارد. شما بیشتر دارید با فرض‎ها حل مسئله می‎کنید. اما در حوزه تهران این‎گونه نیست. طلبه از نزدیک درگیر است. مثلا یک انتخابات که می‎شود، طلبه‎ای که در قم است دارد انتخابات را از خبرگزاری‎ها رصد می‎کند. اما طلبه‎ای که در تهران است، خودش در عمق تحولات قرار دارد. حتی خبر دارم قبل از اینکه آقای اعرافی به مدیریت حوزه قم منصوب شوند که آقای غفوری مدیر مرکز تهران شدند، اصلا سیاست حضرت آقا این بود که حوزه استان تهران را کلاً از قم جدا کنند و با یک مدیریت مستقیم حوزه تهران را به سمت تحولات مطلوب ببرند. از اوایل رهبری ایشان از سال 70 به بعد ایشان خیلی جدی بحث‎های تحول را مطرح کردند و در این سال‎ها هم خیلی جدی بیان کردند. حتی در سال 86 فرمودند اگر شما تن به تحول ندهید یا حوزه می‎میرد یا اگر نمیرد، منزوی می‎شود. روی این اساس ایشان به یک ناامیدی از مرکز مدیریت قم رسیدند، این موجب شد به این سمت بروند که یک مرکز مدیریت مستقل از قم تأسیس کنند. این داشت مقدماتش انجام می‎شد که آقای اعرافی مدیر شدند و زمینه‎های مدیریت ایشان فراهم شد. آقای اعرافی شخص خوشفکری بودند و دنبال تحول بودند. این باعث شد حضرت آقا از آن فکر منصرف شوند. امید این بود که خود مرکز مدیریت قم بتواند تحولاتی را دنبال کند. این یک جهتی است که موجب می‎شود دیدار با طلبه‎های تهران بیشتر اتفاق بیافتد.*نسبتی بین دیدار امسال با سال گذشته وجود داشته است؟ چرا این دیدارها در دو سال پی در پی برگزار شد؟حجت الاسلام قمی: در دیدار سال گذشته چون مسئولین بیشتر صحبت کردند و تعداد کمی از طلاب امکان صحبت پیدا کردند، آقا گفتند من اصلا از این دیدار راضی نبودم. می‎خواستند فضای طلبه‎ها را استمزاج کنند که طلبه‎ها حرف نزدند. این را نوعی خسارت دانستند که نتوانستند حرف طلبه‎ها را بشنود. البته تعبیر خسارت از من است. ناراحت شدند. خود آقا گفتند من یک بحثی داشتم می‎خواستم بگویم که نرسیدم و می‎خواستم یک استمزاجی از فضای طلبه‎ها داشته باشم. نشد طلبه‎ها حرف بزنند. با یک گلایه‎مندی این را گفتند که من اصلا می‎خواستم این را بشنوم.*درخواست تجدید دیدار از سوی حوزه بوده؟حجت الاسلام قمی: من این‎طور شنیدم و متوجه شدم که درخواست اینکه این دیدار تجدید شود، از طرف خود آقا بوده. حوزه تهران و مدیریتش هم شاید زحمت کشیدند و این را تقاضا کردند. اما خود آقا گفتند دیدار باید تجدید و تکرار شود. قرار بود اردیبهشت امسال حوالی سالگرد دیدار پارسال برگزار شود که به دلایلی به تأخیر افتاد. اما آنکه آقا گفتند من می‎خواهم استمزاج کنم، در دیدار اخیر تا حد خوبی اتفاق افتاد. آقا که می‎خواستند وارد جلسه شوند، پرسیدند چقدر وقت دادید؟ گفتند یک ساعت و نیم به طلبه‎ها وقت دادیم. آقا گفتند نیم ساعت وقتشان را زیاد کنید که بیشتر حرف بزنند. یعنی اصلا آمده بودند که بیشتر حرف طلبه‎ها را بشنوند. دفتر یک ساعت و نیم در نظر گرفته بود، همان بدو ورود آقا گفتند نیم ساعت به وقت‎ها اضافه کنید که تعداد بیشتری از طلبه‎ها حرف بزنند و من حرف‎هایشان را بشنوم. مسئله‎ی اول این بود که آقا می‎خواستند استمزاجی از فضای حوزه تهران و طلبه‎های تهران بکنند. حتی آن‎گونه که ما متوجه شدیم، دیدار قبلی را هم در اصل آقا برای همین می‎خواستند.*چرا این‎قدر این استمزاج مهم بوده؟حجت الاسلام قمی: من احساس می‎کنم آقا یک سرمایه‎گزاری کرده. می‎خواست یک ارزیابی کند و وضعیت را ببیند و بسنجد. ببیند آن سرمایه‎گزاری چقدر به سرانجام رسیده است. می‎خواستند ببینند سرمایه‎گزاری روی جوانان طلبه انقلابی در این سال‎ها به لحاظ گفتمانی در چه مرحله‎ای است. آقا بحث را کلا روی جوان‎ها بردند و شاید رویه جاری و مستمر ایشان باشد که بحث را روی جوان مؤمن انقلابی می‎برند. در حوزه هم به طور طبیعی روی جوان‎های انقلابی حوزه یک تأکید ویژه‎ای دارند. تعبیرهایی مثل اینکه حوزه را جوان‎ها می‎سازند جزو تعبیرات مصرح آقاست. جاهای دیگر هم در عین اینکه به نقش علما و مراجع و... همواره اذعان می‎کنند، موتور متحرکه و پیشران و گره‎گشای اصلی را به تصریح چندین بار طلاب جوان دانستند. به این معنا سرمایه‎گزاری کردن در بین طلاب جوان در حوزه تهران می‎تواند خیلی عجیب نباشد.*این تأکید به چه معناست؟ آقا نمی‎توانند از طریق عزل و نصب‎ها کار را پیش ببرند؟حجت الاسلام قمی: آقا در چند سال گذشته روی گفتمان تحول و ارتقای حوزه دمیدند و خیلی انگار روی طلبه‎های جوان تأکید داشتند که اینها نگرش‎هایشان در این فضا شکل بگیرد. البته همواره ملاحظات را تذکر دادند. ولی این‎گونه بوده که روی طلبه‎ها خیلی سرمایه‎گزاری جدی‎ای کردند. بیشتر از اینکه آقا ورودهای مدیریتی قاطع بکند، کسی را عزل کند، کسی را نصب کند، تلاش کرده این گفتمان را شکل دهد. بعضی خیال می‎کنند در حوزه نمی‎شود برخورد مدیریتی و عزل و نصب کرد اما کمابیش می‎شود و یک جاهایی هم دارد اتفاق می‎افتد مثل حوزه خراسان که الان اعضای شورایش را هم آقا دارند منصوب می‎کنند. آقا به این معنا در حوزه ورود نکردند. بیشتر موارد حرف‎هایی زدند و طبه‎ها را به تأمل داشتند.شاید بتوان گفت آقا یک حدی برای یک تغییر چشمگیر در حوزه علمیه به این تغییر نسلی که در حوزه علمیه اتفاق خواهد افتاد، خیلی امید بستند. مثلا جملات ایشان را در همین دیدار ببینید:«من وقتی نگاه می‎کنم، شما را –جوان‎ها را، طلبه های جوان را- نهال‎های قدکشیده ی بوستان امامت و ولایت می‎بینم. بحمدالله این نهال‎ها قد کشیده اند؛ بعضی به ثمر رسیده اند، بعضی هم انسان را خاطرجمع می‎کنند که به ثمر خواهند رسید؛ از حرف‎ها و از مجموع دیدار، انسان این را احساس می‎کند. وَ مَثَلُهُم فِی الاِنجیلِ کَزَرعٍ اَخرَجَ شَطئَه و فَئازَرَه و فَاستَغلَظَ فَاستَو عَلی سوقِه یُعجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُ الکُفّار.» تعبیر زرّاع و به شگفتی آمدن کسی که زراعت کرده جالب است.یا گفتند:«مطالبی که در این جلسه گفته شد -چه آنهایی که اینجا دوستان بیان کردند و نوشته هایشان را من گرفتم که ان شاءالله بعداً شاید بتوانم بیشتر تدقیق در آن بکنم، چه آن مطالبی که چند نفری از برادران عزیز ایستادند و به عنوان اعتراض یا به عنوان درخواست مطرح کردند- همه ی اینها مطالب خوبی بود و برای بنده خرسندکننده است.»یا فرمودند:«الحمدلله انسان مشاهده می‎کند که در حوزه ی علمیّه، رویش‎های برجسته ای وجود دارد. مطالبی که گفتید، من به دقّت گوش کردم؛ البتّه مجددّاً ان شاءالله بایستی همین مطالبی که گفته شد را مرور کنم، نگاه کنم و اگر خداوند توفیق بدهد رویَش فکر کنم؛ ولی همین مقداری که الان شنیدم برای من خرسندکننده و امیدوارکننده بود؛ بسیار خوب بود.»یا گفتند:«شما انتقادهایی به حوزه دارید -حالا یا حوزه ی تهران یا کلّاً حوزه ی علمیّه- خیلی خب! این حوزه ای که شما می‎خواهید و به قول شما الان وجود ندارد، این را شما به وجود بیاورید.» تأکید باز در اینجا هم روی طلبه‎های جوان است. یا فرمودند:«شما آن جایگاه مدیریتّی و پشتیبانی های منابع مالی را ندارید که بخواهید مثلاً یک تصمیمی بگیرید و فوراً عمل بکنید؛ امّا تحقّق خواسته های مطلوب، صرفاً با داشتن یک مدیریّت و داشتن منابع مالی به دست نمی آید، حتّی گاهی با داشتن آنها [هم] به دست نمی آید؛ چیز دیگری لازم است. آن چیز دیگر همان است که شما دارید: انگیزه، میل، وضوحِ مطلوب و غایت مورد نظر؛ اینها لازم است.»خود من که در جلسه بودم به جز یکی از صحبت‎ها که قابل نقد بود، معمول صحبت‎ها خیلی قوی بود. حرف‎های خیلی خوبی زده شد. صحبت‎های آقای شاهنوش، جلالی و... ایده‎هایی بود که تا حالا اصلا هیچ‎جا مطرح نشده بود.*آقا در این دیدار یک تأکید ویژه‎ای بر انبیائی بودن کار حوزویان داشتند و مبارزه برای ایجاد جامعه توحیدی و حیات طیبه را هم در همین فضا تصویر کردند. واقعاً الان حوزویان ما به نظر شما ذهنیت انبیائی از نقششان دارند؟!حجت الاسلام قمی: اینکه آقا حوزه را دستگاه نبوت و جانشینان نبی خدا می‎دانند مسئله‎ی حیاتی‎ای در نظام اندیشه‎ی ایشان است. شاید به نظر حرف تکراری بیاید ولی ایشان قشنگ به این جایگاه داده. خدا برای هدایت انسان چقدر روی انبیاء حساب کرده؟ برای نظامات اجتماعی، مهندسی کردن چقدر روی نبی خدا و دستگاه نبوت و امامت باید سرمایه‎گزاری کرد؟ حوزه همان است. آقا یکی دو بار می‎گویند برای اینکه حرف واضح شود، شما فرض کنید پیغمبر امروز هست. در همین دنیای چندین رنگِ هفت‎توی پیچیده‎ی امروز پیغمبر هست. اگر پیغمبر امروز بود چه می‎کرد؟ شما باید بازوهای پیغمبر می‎شدید برای آن کارهای اختصاصی که پیامبر دارد. ایشان می‎گوید پیامبر سپاه هم برای اینکه بجنگد نیاز دارد. ولی این را هر حاکمی نیاز دارد. پیامبر برای هدایت خاصی که می‎خواهند در عالم رقم بزند و اقامه‎ی دینی که می‎خواهد بکند یک سری امور اختصاصی دارد. آنها را به واسطه‎ی شما باید انجام دهد. حالا فرض کنید که پیامبر ...

ادامه مطلب  

سعید فرج پوری: موسیقی ایران حال و روز خوشی ندارد  

درخواست حذف این مطلب
سعید فرج پوریگروه موسیقی «دستان» پاییزِ امسال بعد از مدت ها فعالیت های انفرادی اعضای گروهش؛ بار دیگر پاییز سال جاری با آواز «شهرام ناظری» به اجرای برنامه خواهند پرداخت. در این اجراها قرار است قطعاتی از ساخته های «سعید فرج پوری» به اجرا درآید. استادِ کهنه کار و نوازنده ی نامی کمانچه و آهنگساز در طول فعالیت های حرفه ای خود با بسیاری از بزرگان موسیقی ایرانی همکاری داشته است. او از هنرمندانِ برآمده از مرکز حفظ و اشاعه است که بعدها در شیدا و عارف نواخت و بعدتر در آوا با محمدرضا شجریان دوباره همکاری کرد و سال ها هم با دستان اجراهای متعددی را در داخل و خارج ایران شکل داد و توانست با دیگر دوستانش در این گروه نقش مهمی در معرفی موسیقی سنتی ایران در خارج از کشور داشته باشد. برای همین هم بود که جایزه بهترین موسیقی سال ۲۰۰۳ از وزارت فرهنگ فرانسه را دریافت کرد. با او درباره ی وضعیت کنونی موسیقی ایرانی و همچنین فعالیت های فردی اش به گفت وگو نشسته ایم:* گفت و گو را از گروه دستان آغاز کنیم. شما مدت زیادی است که در ایران اجرا نداشته اید. چه شد که تصمیم گرفتید دوباره در ایران روی صحنه بروید؟تقریباً سه سال از آخرین اجرای من در ایران می گذرد. آخرین اجرای «دستان» کار «میخانه خاموش» بود که با سالار عقیلی در برج میلاد روی صحنه بردیم. البته به غیر از تهران، در شهرهایی مانند شیراز هم کنسرت برگزار کردیم. بعد از آن دیگر اجرایی نداشتیم. البته بچه های گروه به صورت تک به تک در این مدت اجراهایی داشته اند. مثلاً آقای حدادی، آقای متبسم، آقای بهروزی نیا و … در این سال ها به اجرای برنامه پرداخته اند ولی به این شکل که همه با هم جمع شویم، نبوده است. البته من سال گذشته «دو نوازی» با آقای حدادی داشتم که در قالب گروه «دستان» نبود. بعد از آن دیگر کاری با «دستان» نداشتیم. سال گذشته هم با گروهی کار کردیم که کار خودم بود. کار را ضبط کردیم که این اثر «خانه تنهایی» نام دارد و سالار عقیلی خوانده است. گروهی از بچه های جوان تر را جمع کردیم و کار انجام شد. امسال هم قرار است گروه دستان با شهرام ناظری کنسرت داشته باشد. قرار است این جا دور هم جمع شویم. من کار جدیدی هم دارم که می خواهیم آن را با خوانندگی آقای ناظری اجرا کنیم.* قطعات مورد نظر ساخته شماست؟بخشی از قطعات را من کار کرده ام و در واقع بخشی از آهنگسازی بر عهده من بوده است. در مورد بخش دوم هم باید بنشینیم و صحبت کنیم و تصمیم بگیریم. احتمالاً قسمت کوچکِ سازی هم داشته باشیم. البته باید از کارهای قدیمی گروه دستان با آقای ناظری هم استفاده کنیم.* این کار در واقع دومین سری همکاری های گروه دستان با شهرام ناظری است. درست است؟گروه دستان در گذشته با شهرام ناظری خیلی کار کرده. تورهای زیادی هم با یکدیگر برگزار کرده ایم. ما پروژه های زیادی از گذشته تا به امروز با هم داشته ایم. من از سال ۲۰۰۰ میلادی با گروه دستان همکاری می کنم ولی دوستان از قبل از سال ۲۰۰۰ هم با آقای ناظری خیلی کار کرده اند. کارهای مختلفی داشته اند که سی دی هایش منتشر شده و تورهای زیادی نیز در اروپا، آمریکا و ایران برگزار کرده اند. حالا دوباره می خواهیم فعالیت جدیدی در قالب همکاری در پروژه جدید با حضور آقای ناظری انجام دهیم.* چه شد که به نام شهرام ناظری رسیدید؟آهنگساز هر کاری در گروه دستان نظرات خاص خود را دارد که این نظرات را به جمع منتقل می کند. مثلاً می گوید من دوست دارم این کار با صدای شهرام ناظری یا خواننده دیگری اجرا شود. اصول کار به این شکل است که برای هر کاری، اگر کار باکلام باشد ابتدا آهنگساز با خواننده صحبت کرده و مشخص می کند که خواننده چه کسی باشد. در نتیجه پروژه کلید می خورد و شروع می شود. دوستان دیگر هم می آیند و به کار اضافه می شوند.* پس حضور شهرام ناظری در پروژه پیشِ رو به پیشنهاد شما بوده است؟بله.* بحثی در این میان وجود دارد. به نظر می رسد که دستان تنها گروه موسیقی ایران است که در این سال ها توانسته به فعالیت هایش ادامه دهد. گروه های زیادی وجود داشته اند که پس از مدتی به دلایل متفاوتی فعالیت هایشان متوقف شده است. چه چیزی در دستان وجود دارد که این انسجام را در این سال ها حفظ کرده است؟نکته ای که به آن اشاره کردید خیلی مهم است. ما قبل از این که با همدیگر کار کنیم دوستی دیرینه ای داشته ایم. در این گروه رفاقت وجود دارد و رابطه عاطفی میان اعضای گروه برقرار است. زمانی که با هم کار می کنیم بیشتر حول یک پروژه می گردیم ولی علی رغم این که همیشه با هم نیستیم، دل مان برای همدیگر تنگ می شود چون خاطرات خوبی داریم، کارهای زیادی با هم انجام داده ایم و همدل و راحت هستیم. هرازگاهی دوست داریم غیر از کارهایی که خودمان به شکل انفرادی انجام می دهیم، گروه دوباره دور هم جمع شود.* شاید همین دوری، دوستی شما را حفظ کرده است!شاید این طور باشد و بعید هم نیست! ممکن است اعضای بعضی گروه ها که زمان زیادی را کنار هم می گذرانند، مشکلات بیشتری پیدا کنند ولی خوشبختانه ما دوست داریم که همیشه دور هم جمع شویم و حول یک محور، کار جدیدی انجام دهیم و فعالیت خود را آغاز کنیم. این اتفاق به همین دلیل است که همدیگر را دوست داریم و ارتباط خوبی بین ما بوده است. گاهی اوقات آدم از گروه هایی که کار می کند، خاطره خوبی ندارد و برخوردهایی پیش می آید که با خود می گوید «نه، دیگر ضرورتی ندارد این جا کار کنم». به نظر می رسد آدم ها کمی از هم دور شده اند ولی ما خوشبختانه این مشکل را نداریم.* اساتید موسیقی سنتی مدام در معرض این سؤال هستند که چرا با هم همکاری نمی کنند. دلایل متعددی هم مطرح می شود. یکی از این دلایل این است که در واقع راه موسیقایی شان از هم جدا شده و نگرش شان به موسیقی با یکدیگر متفاوت است. به نظر می رسد واقعیت امر این است که اساتیدی که در سطح هم قرار دارند معمولاً نمی توانند با هم کار کنند و ترجیح می دهند بیشتر با جوانان و موزیسین های بی نام کار کنند. چه اتفاقی افتاده که گروه دستان به سراغ خواننده نام آشنایی مانند شهرام ناظری رفته است؟ آیا در همه این سال ها نگرش موسیقایی شما هیچ تغییری نکرده است؟ در واقع این مسئله که همه شما در یک سطح موسیقایی هستید، خللی در کار ایجاد نمی کند؟به نکته بسیار خوبی اشاره کردید. من فکر می کنم نکته ای که به آن اشاره کردید بسیار اهمیت دارد. البته این که بعد از گذشت زمان، آدم اختلاف سلیقه پیدا کند، امری طبیعی است اما چیزی که خیلی مهم است، نبودن خودخواهی است. همان طور که گفتید گروه هایی تشکیل می شوند ولی بعد از مدتی از هم می پاشند. بعضی وقت ها آدم ها می خواهند خودشان مرکز همه چیز باشند. یعنی موزیسین می خواهد فقط خودش مطرح شود چون فکر می کند حقش از دیگران بیشتر است. این مسئله باعث می شود که مجبور شود با کسانی که هم تراز خودش هستند، کار نکند. این به نظرم در موسیقی ما خیلی زیاد بوده است. آدم هایی که مطرح بوده اند، می توانستند با هم کار کنند اما این اتفاق رخ نداده است. چه اشکالی دارد با هم کار کنند؟ ولی منیت ها، خودخواهی ها و بیشتر خواستن ها مانع شده است. منظور من صرفاً مسائل مادی نیست بلکه از نظر معنوی و خودخواهی هایی که آدم می خواهد همه چیز را به نام خودش سند بزند و فقط خودش مطرح باشد، می گویم. البته شخص من این گونه فکر نمی کنم چون قرار است «ما» یک کاری انجام دهیم. این کار هم اگر با دوستانی باشد که سال ها با همدیگر کار کرده ایم، راحت تر است. در گروه دستان هم هیچ وقت واقعاً فقط اسم یک نفر مطرح نبوده است. همیشه گفته ایم «گروه دستان». این گونه نام گروه مطرح می شود. در گروه دستان، آدم های مشخصی کار می کنند ولی سعی کرده ایم منیت ها را از گروه دور کنیم و در جمع ما نباشد. بالاخره گاهی اوقات اختلاف نظرهایی پیش می آید ولی همیشه می گوییم که خودمان را وارد این داستان نکنیم و اجازه دهیم گروه همین طور بماند و کارها انجام شود. اگر راستش را بخواهید، ماندگاری گروه دستان به این دلیل بوده است.* به نظر می رسد چون تقریباً همه اعضای گروه دستان خارج از ایران هستند، دچار این حواشی نمی شوند. همان طور که می دانید این اتفاقات ظاهراً در ایران بین اهالی موسیقی بیشتر است. خیلی از موزیسین های داخل کشور حس ناخوشایندی نسبت به خودشان، کارشان، حرفه شان و همکاران شان دارند. همیشه در ذهن ما بود که اعضای گروه دستان چون خارج از ایران هستند، ظاهراً از این ذهنیت ها کمی فارغ ترند و به همین خاطر راحت تر با همدیگر کار می کنند…به نکته خوبی اشاره کردید. این مسئله واقعاً در ایران بیشتر دیده شده و مشکلی است که باعث می شود گروه ها از هم جدا شوند. من بیشتر از همه فکر می کنم خودخواهی هاست که باعث می شود همکاری ها دوام نداشته باشند.* فیلسوفی جمله معروفی دارد که «عادلانه این بود هر کسی تقاص رفتار خودش را پس می داد» اما در واقعیت به نظر می رسد که این طور نیست. یعنی از آن خودخواهی که شما به آن اشاره می کنید و معتقدید بزرگان موسیقی به آن دچار بودند یا همچنان هستند، انگار بیشتر از همه به موسیقی سنتی مان ضربات سهمگینی وارده شده است. یعنی این که ما نه دیگر آثاری با قدرت دهه شصت و هفتاد داریم و نه دیگر آن ارتباط با مخاطب حفظ شده است. آیا اصلاً درمانی برای این اتفاق هست؟ وضعیتی که الان موسیقی سنتی به آن دچار شده را ما باید آب رفته تلقی کنیم یا می توان آن را به جوی برگرداند؟ آیا می توان این منیت را که اتفاقاً بیشتر در اهالی موسیقی سنتی وجود دارد از بین برد؟مؤلفه های زیادی را می توان در نظر گرفت برای این که متوجه شویم چه چیزهایی مؤثر بوده که موسیقی سنتی الان حال و روز خوبی ندارد. البته من با این گزاره چندان موافق نیستم که می گویند موسیقی «سنتی».* منظور ما همان موسیقی اصیل ایرانی است…بله، موسیقی اصیل یا موسیقی ایرانی عبارت بهتری است.* موافق هستید که موسیقی ایرانی حال و روز خوشی ندارد؟بله، اصلاً حال و روزش خوب نیست. آن بستری که شما می گویید، در دهه ۶۰ و ۷۰ برای فعالیت موسیقی وجود داشت و اساتیدی که در این زمینه کار می کردند با هم فکری پیش می رفتند. مثلاً جایی بود مانند کانون فرهنگی و هنری «چاووش» که واقعاً منیت ها در آن نبود. این خودخواهی هایی که به آن اشاره کردیم هم وجود نداشتند. همه می آمدند کار می کردند. در واقع یک کار گروهی و جمعی بود و همه حضور و نقش داشتند ولی به نظرم موسیقی ما به تدریج به سمت و سویی پیش رفت که این منیت ها خیلی زیاد شد. مثلاً آدم هایی که در یک گروه شناخته شده بودند، فکر می کردند کاری که انجام داده اند باید بیشتر مطرح شود چون نقش بیشتری دارند. این مسئله در کار گروهی امکان پذیر نیست. نمی شود شما بخواهید یک کار گروهی انجام بدهید و انفرادی هم جلو بروید. به نظر من تک تک آدم ها در کار محترم هستند و کارشان اثرگذار است. این مجموعه است که می تواند کار خوب را پیش ببرد، نه یک فرد. اگر قرار بود یک فرد کار را انجام دهد، می توانست به تنهایی برود و کاری را انجام دهد و به صورت فردی کار کند. از سوی دیگر شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی هم تأثیر دارد. مسائل اجتماعی که ما در ایران داریم و مشکلاتی که هست، در شکل های مختلف بروز می کند. مثلاً وقتی می گوییم «مردم خسته شده اند» باید ببینیم از چه خسته شده اند؟ باید شرایطی از جمله شادی و حرکت فراهم باشد. فکر می کنم موسیقی کلاسیک ما و موسیقی ایرانی شاید تنها در بخشی که مردم بخواهند فقط به عنوان یک شنونده بیایند یک موسیقی سنگین را بشنوند قابل قبول است ولی مردم موسیقی های دیگر را هم می خواهند. نمی توانیم بگوییم در همه حالات فقط موسیقی ایرانی بشنوند بلکه باید مثل همه جای دنیا رفتار کرد. آدم ها همیشه که نمی توانند موسیقی کلاسیک را گوش دهند. بالاخره موسیقی های دیگر را و حرکت، انرژی و شادی هم می خواهند. من فکر می کنم که ما شنونده های موسیقی کلاسیک مان یعنی موسیقی ایرانی را هنوز هم داریم ولی نتوانسته ایم شنونده های بیشتری را جذب کنیم.* موسیقی ایرانی شنونده دارد اما به نظر می رسد اثر خوب به آن میزانی که باید، وجود ندارد…فکر می کنم یک دلیل این اتفاق همین است که سازندگان یک اثر خوب باید به صورت تک تک، آدم هایی باشند که واقعاً در کارشان توانایی دارند. از طرف دیگر قرار است یک کار خوب انجام شود اما امکان دارد سلیقه آدم ها و مسیر برای انتخاب کار توسط آنها عوض شده باشد. الان من احساس می کنم در میان خوانندگان، نسل جوانی داریم که خیلی کشش دارند از موسیقی کلاسیک دور شوند و بیشتر دوست دارند در فضای پاپ باشند. من اصلاً مخالف موسیقی پاپ نیستم ولی احساس می کنم خط شان در حال عوض شدن است چون جامعه به شکل عام بیشتر این را می طلبد. چون شهرت بیشتری پیدا می کنند، از نظر مالی هم برای شان بهتر می شود و سالن هایشان هم بیشتر پر می شود. ولی به نظر من این درست نیست. آدم نباید به خاطر این قضیه، مسیرش را عوض کند. شما اگر در حوزه ای، توانایی و قدرتش را دارید باید حفظش کنید تا بماند. هر موسیقی باید جایگاه خودش را مثل همه جای دنیا داشته باشد. الان مثلاً در غرب، یک آدمی که مایستر ارکستر سمفونیک است، ارکستر سمفونیک او را از دست نمی دهد. خودش هم نمی رود در ارکستر دیگری بنشیند و مثلاً موسیقی لایت اجرا کند. این مایستر توانایی و قدرتش را دارد و آن ارکستر سمفونیک هم واقعاً او را حفظ می کند، به او دستمزد بالاتری می دهد، به او احترام می گذارد و مایستر هم کار خودش را انجام می دهد. این کار خیلی راحت تر از این است که همه بیایند تغییر مسیر دهند. من شاگردی داشتم که یک روز با او در مورد نوازندگی و این مسائل صحبت می کردم. او به من گفت می خواهم دیگر ساز نزنم و بروم آهنگسازی کنم. گفتم چرا؟ گفت مسیری که من بخواهم موسیقی ایرانی را کار کنم و مطرح شوم، حداقل برای من بیست سال کار و زمان نیاز دارد، اما الان من می خواهم بروم آهنگسازی موسیقی پاپ انجام دهم چون زودتر برای من به نتیجه می رسد. هم از نظر مطرح شدن و هم از نظر بازدهی مالی برایش بهتر بود. او گفت من این راه را انتخاب کرده ام.* آیا این نگاه واقع گرایانه تر نیست؟ معتقدیم که نمی توانیم مخاطب را سرزنش کنیم چون تک نوازی در حد «شهناز» به او ارائه نداده ایم تا ببینیم همان میزان استقبال را انجام می دهد یا نه. اما از طرف دیگر این شک وجود دارد که آیا اصلاً واقعیت امروزی جامعه ما با یک ساز و آواز یک ساعته در یک سالن کنسرت هماهنگ است؟ اصلاً می توانیم به آن مسیر برسیم؟ نه فقط در جامعه ما بلکه بحث این است که بشر امروز چنین ظرفیت پذیرشی را دارد؟ ما همیشه بشر امروز را با انسانی در قرن هجدهم مقایسه می کنیم. زمانی که به قدری فرصت داشته و وقت زیاد بوده که می نشستند یک ساعت و نیم سمفونی می نوشتند و به نوعی موسیقی پاپ مردم در آن دوره بوده است. زمان، زیاد بوده و سرعت زندگی خیلی کم بوده است. با این سرعتی که ما زندگی می کنیم و با این هجوم اطلاعات مختلف می توان انتظار همراهی مخاطب با موسیقی اصیل را داشت؟به نظرم این اشکالی ندارد. منظورم این است که ساز و آواز هنوز شنونده خودش را دارد و قرار هم نیست اتفاق دیگری بیفتد. گاهی اوقات من انتظار دارم با یک ساز و آواز بروم یک سالن ۶ هزار نفری را پر کنم. نه، این اتفاق نمی افتد. نوع موسیقی در شهری مثل تهران، شنونده های خاص دارد. مگر می خواهیم یک چیز زیر خاکی به مخاطب ارائه دهیم؟ مثلاً موسیقی قرون وسطایی هنوز هم در اروپا با همان ترکیب سازها اجرا می شود. من می گویم این انتظار که مردم عام بیایند این موسیقی را گوش دهند، چندان درست نیست. من هم با این حرف موافق هستم اما این اتفاق رخ نمی دهد ولی معتقدم موسیقی اصیل هنوز هم شنونده خودش را دارد که این شنونده خاص است. به نظر من باید به نیاز آن شنونده توجه شود. همه اش که نباید به موسیقی با تیراژ بالا، جمعیت ۱۰ هزار نفری در سالن و ۶ شب کنسرت در یک سالن فکر کرد. این دلیل نمی شود که این موسیقی برتر است یا الان موسیقی باید این باشد. این اتفاق همه جا هست. الان استقبال از یک خواننده پاپ یا راک که کنسرت برگزار می کند با موسیقی کلاسیکی که اجرا می شود قابل مقایسه نیست. بهترین ارکسترهای سمفونیک مانند برلین یا لندن هم همین شرایط را دارند. بارها ارکستر سمفونیک ونکوور بهترین رهبر را هم دعوت کرده است اما شنونده هایش مثل موسیقی پاپ نیستند و خاص هستند. برنامه اجرا می کنند ولی تعداد آدم هایی که به سالن می آیند اصلاً قابل قیاس با راک و پاپ نیستند. وقتی یک خواننده معروفِ پاپ کنسرت برگزار می کند، خیابان ها را می بندند و ترافیک شدیدی ایجاد می شود. سالن بزرگی می گیرند که پنجاه هزار نفر جمعیت می آید ولی موسیقی کلاسیک که اجرا می شود یک سالن ۲۵۰۰ نفره پر می شود. به این شنونده ها خاص می گویند؛ شنونده هایی که طرفدار موسیقی کلاسیک هستند. من می گویم هر چیزی طرفدار خودش را دارد. ما نمی توانیم بگوییم موسیقی کلاسیک افت کرده است. الان زمان گذشته و شرایط این گونه است و نمی توان گفت دیگر این ساز و آواز کشش ندارد چون به نظر من شنونده های خودش را دارد. زیبا هم محسوب می شود. چرا نیست؟ مثلاً تصور کنید که شما می خواهید یک ساز و آواز از زمان قاجار را با همان کیفیت و با همان ظرافت هایی که وجود دارد، بشنوید. این کار یک تخصص خیلی درجه یک است و امکان دارد تعدادی از موزیسین های قدرتمند ما بتوانند این کار را انجام دهند که کار سختی هم هست ولی تنها شنونده های خاص می فهمند که این موسیقی چیست. به نظر من این طور نیست که ما الان دیگر این کار را انجام ندهیم.* این جا دو بحث مطرح می شود. اول این که ما موسیقی اصیل ایرانی را به عنوان چیزی که سنت ماست، حفظ کنیم. البته نه لزوماً به عنوان هنر موزه ای؛ چون گاهی موزه ای به معنای بدی تعبیر می شود…نه، اتفاقاً تعبیر قشنگی است چون واقعاً موزه ای است. اگر شما یک ساز و آواز موزه ای داشته باشید خیلی هم زیباست. اتفاقاً ظرافتش در همین است. شما الان برای چه به موزه می روید؟ در تمام دنیا اولین جایی که شما را به عنوان یک توریست می برند، موزه است و می گویند این موزه را ببینید که خیلی هم با ارزش است.* همان طوری که از سنگ های تخت جمشید حفاظت می کنیم باید موسیقی سنتی مان را هم به همان شکل ساز و آواز، پیش درآمد، درآمد و تا انتها حتی با تیراژ کمتر حفظ کنیم. یک نگاه هم این است که باید این موسیقی را با یک نگاه امروزی تر و با سرعت بیشتر و شکل دیگری انجام داد تا بشود مخاطب بیشتری برایش جذب کرد. در واقع با جذابیت های دیگری بتوان لابلای کار، ساز و آوازها را هم به خورد مخاطب جدید داد. شما این کار را قبول دارید؟بله، دقیقاً همین طور است. خود ما اصلاً این کار را انجام می دهیم. کارهایی که ما اجرا می کنیم واقعاً ساز و آواز زمان موسیقی صد سال پیش ما نیست. الان به عنوان فرض گروه دستان را در نظر بگیریم یا اصلاً کارهایی که من می نویسم را تصور کنید. طبیعتاً این حس و حال الان من است. ما مثل آن زمان هر کاری نمی کنیم که بنشینیم یک ساز و آواز بنویسیم. یک کار را با فضای امروز و نگرشی که من الان نسبت به این زمان دارم، آرانژمان یا تنظیم می کنیم. ریتم هایی که استفاده می کنیم و کارهایی که روی ساز انجام می دهیم هم خیلی متفاوت است.* با استفاده از ردیف و نه فقط مبتنی بر ردیف کار می کنید. درست است؟ دقیقاً. ما الان اساتید خیلی خوبی در زمینه موسیقی زمان قاجار، موسیقی سنتی و موسیقی اصیل مان داریم. موسیقی که با آن متر نوازندگی وجود دارد، زیبایی های خودش را دارد. من می گویم این موسیقی هم هست. مثلاً کارهایی که ما در گروه دستان انجام دادیم، به نظر من جزء موسیقی سنتی نیست. اگر هم باشد، طبق آن سنتی که ما پیش رفتیم و کار شده، اجرا نشده است. شاید عده ای هم این کار را نپسندند ولی شنونده خودش را دارد.* نسبت به چیزی که آقای کیانی و دیگران ارائه می دهند، متفاوت است؟دقیقاً همین طور است و خیلی تفاوت دارد. موسیقی ایرانی با گذشت زمان و در سه-چهار دهه گذشته به نظرم خیلی تکامل پیدا کرده، به جلو رفته و حرکت کرده است.* در سه-چهار دهه اخیر واقعاً پیشرفت داشته ایم؟بله، شما الان موسیقی دهه چهل، پنجاه، شصت و… را در نظر بگیرید. به نظر من در موسیقی ایرانی و موسیقی کلاسیک خیلی تکامل ایجاد شده و حرکت زیادی در آن شکل گرفته است. موسیقی دهه سی و چهل را اگر ارزیابی و مقایسه کنیم، می بینیم خیلی فرق کرده است.* منظورتان این است که در سی-چهل سال گذشته تغییر کرده است؟موسیقی در گذر زمان تغییر کرده است. یعنی شما تصنیف ...

ادامه مطلب  

گپُ و گفت مفصل و خواندنی با «فرزاد فرزین»  

درخواست حذف این مطلب
فرزاد فرزینماهنامه دیده بان – آرش نصیری: فرزاد فرزین یک حرفه ای تمام عیار است. او بیش از ۱۰ سال است که در سطح اول موسیقی پاپ حضور دارد و همواره برای ادامه کارش برنامه داشته و هر بار که شرایط طوری شد که انگار دارد کم کم از سطح اول فاصله می گیرد، فعالیتی کرده که دوباره او را برگردانده به همانجا که بود. این بار آن فعالیت یا به قولی بمب فرزاد، بازی اش در سریال عاشقانه بود. او البته پیش از این و از سال ها قبل در سه فیلم دیگر هم بازی کرده بود اما این بار هم چند پله در بازیگری پرش داشت و هم جسارت به خرج داده و نقشی را بازی کرد که در صورت خطا می توانست تاثیر کاملا برعکسی داشته باشد.فرزین در این سریال چیزی از بازیگران حرفه ای همبازی اش کم نداشت و اتفاقا در دو نقش هم بازی کرد: هم در نقش تورج چلبیانی و هم در نقش فرزاد فرزین. دو نقشی که هیچ کدام خودش نبودند و حتی در نقش فرزاد فرزین هم باید بازی می کرد تا مردم یک فرزاد فرزین عصا قورت داده جدی را ببینند که با تورج خلافکار شیرین فاصله دارد.فرزاد فرزین وجه بازیگری اش را در کنسرت هایش هم نشان می دهد و از همان ابتدا پرفورمنس بخش اصلی و مهم کنسرت هایش بود. با سورپرایزهایی که روز به روز جذاب تر شدند تا جایی که در سال ۱۳۹۵ پرتاب شد به سال ۱۴۱۰٫ وقتی در این مورد می پرسیم تعارف نمی کند و می گوید در این مورد رقیبی ندارد که واقعا هم ندارد.با او در همه این موارد حرف زدیم و موارد دیگر از جمله نظرش درباره بازیگر – خواننده ها و خواننده – بازیگرهای دیگر و همچنین ستاره های جدید موسیقی پاپ. با او درباره خانواده و علاقه شدید تین ایجرها به او هم حرف زدیم. خلاصه این که این گفتگو خواندنی از آب در آمده است.گفتگوی ما درباره خواننده – بازیگرهاست که شما هم یکی از آنها هستی، طوری هم بازیگری برایت جدی است که آدم فکر می کند از اول انگار قرار بود بازیگر شوی. وقتی نوجوان بودی قهرمان زندگی ات چه کسی بود؟ آیا آن موقع بیشتر به بازیگران علاقه داشتی یا خواننده ها؟– قهرمان که نداشتم اما الگوهایی که داشتم بین شان هم بازیگر بود و هم خواننده.بیشتر کدام شان بود؟ به نظر می رسد بازیگری برایت همیشه خیلی جدی بود.– بله. زیاد فیلم نگاه می کردم. بازیگری را خیلی دوست داشتم و آن موقع و در نوجوانی بازیگرانی که فیلم های اکشن بازی می کردند را خیلی دوست داشتم، مثل سیلوستر استالونه و دیگران. بعد از یک مدتی و وقتی سنم کمی بالا رفت، کارهای ال پاچینو را خیلی دوست داشتم و نگاه می کردم و بازی او خیلی مرا تحت تاثیر قرار می داد. موسیقی هم که طبیعتا بود و جالب است که به صورت موازی جفت شان را دوست داشتم.آیا می شود گفت در آن سال ها که وارد دنیای هنر شده بودی، اگر کار بازیگری به شما پیشنهاد می شد و به صورت جدی وارد دنیای بازیگری می شدی، ممکن بود بازیگر شوی و به سراغ خوانندگی نیایی؟– نه. من در هر صورت جفت این کارها را انجام می دادم چون همزمان با این که برای جشنواره رشد فیلم ساختم، همان موقع توی خانه آهنگسازی هم می کردم. همیشه جفت شان را دوست داشتم. البته در بخش بازیگری برای من فرصت زیاد پیش نیامد که رشد کنم اما موسیقی به کار و تلاش خودم بستگی داشت و بیشتر پیگیری کردم.بازیگر مورد علاقه خارجی ات در آن زمان را گفتی، بازیگران ایرانی مورد علاقه ات چه کسانی بودند؟– خیلی ها بودند و شاید الان یادم نیاید که یکی یکی بگویم. در کار جدی خسرو شکیبایی را خیلی دوست داشتم و بعدا پرویز پرستویی و در بازیگران طنز هم کلا اکیپ مهران مدیری را دوست داشتم.از خوانندگان و موزیسین ها چه کسانی الگویت بودند؟– یکسری از خوانندگان قدیم بودند که خیلی نمی شود در موردشان صحبت کرد و از خوانندگان جدید هم خیلی الگوبرداری نمی کردم.ما مستر پرفورمنس در کنسرت هستیماولین کنسرت تهرانت چه سالی بود و سوپرایزش چه بود؟– قبل از اولین اجرایم در سینمای ایران هم روی صحنه رفته بودم ولی اولین اجرای تکی ام در سال ۱۳۸۸ بود. در آن کنسرت یک میکروفون از بالای استیج می آمد و بعد تور نوریش باز می شد و آرام آرام می آمد پایین و بعد خواننده می آمد میکروفون را می گرفت و با آن بازی می کرد و بعد پرت می کرد چون از بالا هم آمده بود بر می گشت و بعد اجرا شروع می شد. اولین پرفورمنس ما خیلی ساده بود. البته اندینگ هم داشتیم و در اندینگ هم کار هموطن را اجرا کردیم که چند تن از بچه های نوجوان می آمدند و پرچم ایران در دست شان بود و با ما می خواندند.و بعد مدام سخت ترش کردی. با این وضعیت توقع مخاطبانت بالا نرفت؟– قطعا کارهایی که سال های بعد کردیم هی بزرگ تر و بزرگ تر شد.تا جایی که کنسرت ۱۴۱۰ را برگزار کردی، با موهای گریم شده برای آن سال یعنی آینده…– کنسرت ۱۴۱۰ که ما سال قبل اجرا کردیم قطعا پرفورمنس اش فراتر از کنسرت های ایرانی و در حد کنسرت های بین المللی بود، هم دکورش و هم پرفورمنس اجرایش و هم بازیگرانی که در آن کار می کردند. تیمی که داشتند کار را مدیریت و اجرا می کردند، از کارگردان تا گریمورها و بازیگران و بدلکاران و دکوراتورها و مسئولان لباس و کلا کسانی که پشت صحنه کار می کردند، نشان می دهد که این کنسرت در سطح کشور نبود و شما مطمئن باشید که هیچ ایرانی در خارج از کشور هم چنین کنسرتی برگزار نکرده است. اگر کسی نمونه اش را بیاورد من حرفم را پس می گیرم.فرزاد فرزینسفید کردن موها که خیلی جالب بود. بعد از کنسرت مجبور شدی که موها را بزنی یا دوباره با رنگ دیگر رنگش کردی؟– مسئله اینجا بود که این موها اصلا موی ما نبود. ما برای این کار از یک ماه قبلش تست گریم داشتیم. برای همه ما مو ساخته شد. همه اینها فراگ یا به قولی پوستیش بود و روی سر ما قالب گیری شده بود. برای همه ما قالب سر و صورت را گرفتند و برای ما طراحی شده بود.المان های یک آرتیستیکی از کارهایی که انجام دادی و در موفقیت ات هم تاثیرگذار بود این بود که وقتی وارد کار خوانندگی شدی بازیگری را هم به نوعی وارد کارت کردی. جدای از استایلت در خوانندگی و آهنگسازی، یکی از ویژگی های عمده ات پرفورمنس های اجراهایت بود و جزو اولین کسانی بودی که پرفورمنس را هم وارد اجرا کرده بودی. این از علاقه ات به بازیگری نشأت می گرفت یا داشتی برای خودت استایل درست می کردی؟– من فکر می کنم همه اینها که صحبتش را کردی باید در وجودت باشد و اینها گمان های یک آرتیست است. آرتیست می تواند در جنبه های مختلفی استعداد داشته باشد و این چیزی نیست که برایش برنامه ریزی کرده باشم. از اول و از زمان بچگی ام فکرش را داشتم و طبیعتا الگوهایم هم در کارم تاثیرگذار بودند.و از اولین کنسرت هایت هم این کار را شروع کردی که یکسری کار ویژه و سورپرایز هم داشته باشی.– دقیقا از اولین کنسرت جدی ام در تهران با پرفورمنس شروع کردم و بعد، با توجه به تجربه کاری مان و با توجه به این که این کارها را در شرایط سختی انجام دادیم، کم کم بزرگ تر، تکمیل تر و حرفه ای تر شد.آرتیست باید همه جا بدرخشدآیا این کارها به خاطر علاقه و عطشی که به بازیگری داری نیست؟– در بازیگری که دارم کارم را انجام می دهم. گفتم اینها المان های یک آرتیست است. آرتیست با یک خواننده معمولی فرق می کند. آرتیست با یک بازیگر معمولی فرق می کند. آرتیست باید در هر بخشی که توانایی دارد بدرخشد و بتواند استعدادش را نشان بدهد و برای این کار باید تمرین و تفکر داشته باشد، با بقیه متفاوت باشد و برای رسیدن به اینها تلاش و سختی ها را تحمل کند.کنسرتی که ما می گذاریم، غیر از مسائلی که قبلش اتفاق می افتد و تمرین هایی که داریم برای پرودیوس کردنش از یک ماه قبل زمان می گذاریم و تفکر و هزینه می کنیم. زمان اجرای لایو هم تمام این گروه با استرس صد چندان یک خواننده که همینجوری ساده می رود روی صحنه می ایستد و می خواند، کار می کنند.لایو هست و هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد و زمان کمی برای آماده سازی اش هست و ممکن است وسط اجرا قصه تغییر کند. اینها یک گروه بزرگ می خواهد و تا زمانی که کسی انجامش ندهد نمی داند قصه چیست. اگر دقت کنید می بینید که چقدر فشار هست روی من و گروهی که با من کار می کنند و طبیعی ۸هم هست که شخصی که لیدر است، غیر از اجرای زنده ای که دارد، فشار مضاعفی روی دوشش احساس می کند.این کارها که می کنید باعث رقابت ها و حسادت ها نمی شود؟– کسی نتوانسته با ما رقابت کند. مگر توانسته؟ وارد شدن به این جریان احتیاج به آماده شدن دارد. این کار تجربه تقریبا ۱۰ ساله ما را پشت سرش دارد. ما این کار را در ایران به تنهایی داریم انجام می دهیم و طبیعتا در آن مستر محسوب می شویم و با فاصله نسبت به بقیه هستیم. اگر کسی بخواهد با ما رقابت کند باید مدت ها زمان بگذارد تا به آن تجربه ما برسد و این کار راحتی نیست.فرزاد فرزینو همین تمرین و تجربه باعث شد که در آن فستیوال در روسیه برنده شوید و آنجا در لوحی که به شما دادند «اجرای تحسین برانگیز به همراه یک لایو پرفورمنس قدرتمند» نوشته شده بود…– ما اجرای بهترین قطعه فستیوال را بردیم و اجرای تحسین برانگیز و لایو پرفورمنس قدرتمند را به عنوان تعریف و تمجید از ما گفتند. بهترین اجرای گروهی را تیم ایتالیایی برد نه ما. ما بهترین اجرای زنده برای بهترین قطعه فستیوال را بردیم. این یکی از شش جایزه اصلی بود و ما به خاطر این که تجربه مان در فستیوال های بین المللی تقریبا صفر بود نتوانستیم صد خودمان را اجرا کنیم و قطعا ناراضی بودیم از این که نتوانستیم جایزه گروهی را ببریم ولی همین که توانستیم در یک فستیوال بین المللی موسیقی پاپ، یکی از شش جایزه اصلی را ببریم، برای ما حائز اهمیت بود.هر چند که در داخل کشور به آن بها داده نشد. البته اینجا کلا به موسیقی بها داده نمی شود چه برسد به موسیقی پاپ. ما کاری که می خواستیم را انجام دادیم. من به همراه گروهم. البته گروه موسیقی ما طبیعتا رشد پیدا کرده، سیستم پرفورمنس شان، تفکرات شان، نوازنده های ما همه آرتیست هستند و باید روی استیج کار انجام بدهند و باید اکت داشته باشند. برای هر آهنگ هر سولیستی برنامه ریزی دارد که چه حرکاتی انجام بدهد و ما روی همه اینها تمرین می کنیم. در نتیجه کل گروه ما هستند که با همدیگر رشد می کنند.برای پول کار نمی کنمبازیگردان داری یا همه این کارها را خودت مدیریت می کنی؟– من و کامران ملک مطیعی که دایرکتور کار است معمولا کارها را خودمان مدیریت می کنیم و البته در برنامه های مختلف تیم های دیگری هم اضافه می شوند. یک وقت هایی هم هست که بخش مهم کار را به تنهایی به دوش می کشم مثل کنسرت ماسک که از یک ماه قبل ساخت قالب صورت من شروع شد چون ما باید یک شخصیت واقعی را روی استیج می آوردیم نه کسی که یک ماسک معمولی دارد.باید یک گریمور حرفه ای می آوردیم و چیزی را به تصویر می کشیدیم که بیننده متوجه نشود روی صورت یک نفر ماسک هست یا برای کنسرت بدل یک شخص را آوردیم که داشت جای من اجرا می کرد و من خودم از وسط مردم پا شدم و رفتم روی سن. برای این کار هادی اصغری را آوردیم که بازیگردان بود و باید بازیگردانی می کرد. کار لایو است و هر لحظه ممکن بود لو برویم.این کارها واقعا در داخل کشور منحصر به فرد است و بعضی هایش هم شاید در خارج از کشور انجام نشده. برای همین هم ما خودمان را مستر این کار می دانیم و هستیم. برایش زحمت کشیدیم و بیشتر هم زحمت می کشیم و هر دفعه هم این هزینه و زحمت روی دوش ما هست اما چون دوست داریم فرم خاص خودمان باشیم، با همه سختی ها و هزینه ای که دارد، لذتش را هم می بریم.این که این همه وقت و هزینه را صرف می کنی و درآمدت پایین می آید ناراحت نمی شوی؟– ما هنرمندیم و در کارمان بخش مالی در اولویت های بعدی قرار دارد. ما داریم برای مردم کار می کنیم و دوست داریم کاری که دوست داریم و فکر می کنیم درست است را انجام بدهیم تا جلوی آنها سربلند باشیم. پول به هر حال می آید و ما هم در حد بضاعت خودمان و به اندازه نیازمان داریم و وضع مان بد نیست.در عاشقانه نه فرزاد من بود نه تورج!شما در اولین فیلمی که بازی کردی، یعنی پسران آجری نقش خواننده را بازی می کردی و در آخرین کار یعنی عاشقانه هم این نقش را داشتی. البته اینجا دو نقش داری که یکی از آنها خود فرزاد فرزین است. آیا همیشه قرار است که نقش خواننده را بازی کنی؟کنسرت فرزاد فرزین– نه. اینجوری نیست. من در فیلم سگ های پوشالی نقش خواننده را نداشتم. در ضمن من علاقه ای نداشتم که نقش خواننده یا حتی فرزاد فرزین را بازی کنم اما نقشی که در عاشقانه به من پیشنهاد شد نقش پر کاری بود. یادتان باشد که وقتی شما در یک فیلم در دو نقش بازی می کنید، این کار حتی برای یک بازیگر حرفه ای هم سخت است.یکی از سخت ترین نقش های عاشقانه را من بازی کردم و باید این تضاد هم در می آمد. بنابراین برای این که دو شخصیتی که من بازی می کردم از هم فاصله بگیرند مجبور شدیم در شخصیت فرزاد فرزین کمی اگزه جره کنیم. برای همین در این سریال شخصیت اصلی فرزاد فرزین را نمی بینیم و یک ذره عصا قورت داده تر و خشک تر شده تا فاصله ای بیفتد بین تورج چلبیانی و فرزاد فرزین.من خودم در زندگی شخصی اینقدر سختگیر و خشک نیستم اما با نظر کارگردان روی این نقش کار کردیم و به این صورت در آمده که می بینید. همه معتقد بودند که هر خواننده ای نمی تواند این نقش را بازی کند و شاید حتی جرأت نمی کرد که در این قالب قرار بگیرد چون فکر می کرد ممکن است وجهه اش مخدوش شود.وقتی شما به عنوان یک بازیگر وارد یک مجموعه می شوی باید فقط به بازی و کاراکترت فکر کنی نه به شخصیت و جایگاه یک شغل دیگرت وگرنه نباید بپذیری که بازی کنی. من وقتی این نقش را قبول کردم باید به عنوان یک بازیگر در قالب نقش حضور پیدا می کردم و خدا را شکر که هم مردم خوش شان آمد و هم همکاران خوب من در سینما.به هر آنچه می بینیم خود فرزاد فرزین نیست. بازخورد این بازی در بین علاقه مندان خیلی پیگیرت چطور بود؟– به هر حال در نهایت امر این یک سریال داستانی است و آنها هم این را می دانستند و به نظر من بازتاب خیلی خوبی هم برای من داشت.از همه بیشتر بازیگری کرده امآیا این به خاطر بازی ات بوده یا این که این سریال مجموعا خوب دیده شده؟– اگر من و دیگر بازیگران بازی مان خوب نبود که سریال خوب در نمی آمد. اگر بازی من خوب نبود می گفتند سریال خوب بود اما تو خرابش کردی (خنده). به یاد ندارم که چه قبل از انقلاب و به خصوص بعد از انقلاب خواننده ای نقشی را بازی کند و هجمه زیاد نقد منفی روی او نباشد.این اولین باری است در تاریخ سینمای بعد از انقلاب (بازی های قبلی من را هم شامل می شود) که یک خواننده یک نقش را بازی می کند و هم مردم خوش شان می آید و هم کسانی که حرفه ای این کار هستند. این برای من بسیار حائز اهمیت است. من خودم از همه خواننده های داخلی بیشتر فیلم بازی کردم و این موضوع که می گویم شامل خود من هم می شود.چهار فیلم بازی کردی؟– بله. البته رضا یزدانی هم زیاد بازی کرده و من به جز رضا از همه بیشتر هم بازی کردم. شادمهر دو فیلم باز ...

ادامه مطلب  

موفقیت «پازل بند» خواست خدا بود  

درخواست حذف این مطلب
بهمن بابازاده: «پازل بند» در ذهن مخاطب موسیقی پاپ، بیشتر با تنظیم ها و ملودی هایی که برای دیگران ساخته بود، شناخته می شد. اما همان طور که پیش بینی می شد، آنها در همان جایگاه نماندند و خودشان وارد فضای خواندن ترانه هایشان شدند. انتشار آلبوم «قایق کاغذی» شروعی بود برای حضور رسمی این گروه در بازار موسیقی. چند کنسرت آنها با استقبال روبه رو و بازی جدی شد.این گفتگو به این فرایند و این یک سال و نیم نگاهی متفاوت و ریز داشته با یک سوال ویژه: در دوره ای که موسیقی پاپ در ایران تاریخ مصرفی کمتر از یک سال دارد، چطور می شود شرایط ماندگاری را تجربه کرد و عمر هنری یک هنرمند را بیشتر و بیشتر کرد؟ اعضای پازل بند (علی رهبری، آرین بهاری) و محمد ناصری (مدیر اجرایی شرکت آوازی نو) جواب های متفاوتی به این موضوعات داده اند…* از کنسرت تهران و استقبال خوب از «پازل بند» شد شروع کنیم که چندین بار هم تمدید شد. کمی درمورد این کنسرت و اتفاقات بصری و نوری و پرفورمنس این کنسرت بگوئید. این اتفاقات و برنامه ریزی ها برای کنسرت هایتان از کجا و چطور شروع می شود؟ اگر بخواهید مقایسه کنید نسبت به کنسرت های قبلی، از آن راضی بودید؟آرین: ما کنسرت تابستانی مان ۶ مرداد بود که به میزبانی نمایشگاه و در دو سانس شروع شد و هدف ما به گونه ای بود که مردم دوست داشته باشند و از اجرا استقبال کنند. می خواستیم از پرفورمنس گرفته تا اجرا و نور و تصویر و همه چیز به گونه ای باشد که این دو سانس به چهار سانس تبدیل شود. آنقدر استقبال شد که فکر می کنم یک ماه بعد دوباره اجرا را تمدید کردیم و خداروشکر مردم دوست داشتند و از دو سانس شروع کردیم و به چهار سانس ختم شد.* نظر علی درمورد کنسرت تهران و فضای باز برج میلاد چیست؟علی: ما می خواستیم یک تفاوتی با کنسرت قبلی مان ایجاد کنیم و یک شوک باشد. من خودم هم خیلی کنسرت فضای باز را دوست دارم و احساس می کنم جمع و جورتر و صمیمی تر و باحال تر هست. حس خوبی به آن کنسرت داشتم. البته می دانم که بعد از این دیگر نمی شود آن جا اجرا بگذاریم.* باید ببینیم مردم چه حسی داشتند و فضای باز یا بسته را دوست دارند. نظر مردم هم مهم است.علی: کلاً اجرا در فضای باز از لحاظ وکال، پرفورمنس، اجرا، صدابرداری و هماهنگ کردن مردم سخت تر است. وقتی اسم اجرای فضای باز می آید من یاد ارومیه می افتم. فکر می کنم ظهر بود که من به تهیه کننده گفتم که در اینجا حداقل ۷۰ نیروی حراست باید بگذاریم چون احتمال ازدحام وجود دارد. ما که فقط ۴-۵ سکوریتی می دیدیم ولی می گفتند ۱۰-۱۵ نفر بودند. من گفتم که می دانم جمعیت به داخل می آیند و از کنترل خارج می شود.ناصری: بلیت فروشی برای ۱۳۰۰ نفر انجام شد ولی چون برنامه یک سانس بود و تمدید هم نشد، نزدیک به ۲۰۰۰ نفر آمده بودند.* در جریان هستید که در ارومیه به دلیل عدم استقبال از بلیت فروشی، سه کنسرت قبل از شما لغو شده بود؟ و در آن شرایط از کنسرت پازل آن استقبال شد؟ این نکته مهمی است و به نظرم نشان دهنده این است که نسل جدید موسیقی پاپ خیلی زود توانسته خودش را بالا بکشد و در رقابت با نسل های قبلی که سال های زیادی در این حوزه حکم فرمایی می کردند خودش را نشان بدهد. نظرتان در این باره چیست؟علی: اولاً این اتفاق طبیعی است و ممکن است اگر ما هم ۶ ماه بعد در آن جا کنسرت بگذاریم همین اتفاق هم برای ما بیفتد. به نظرم در موسیقی پاپ خیلی باید حواسمان جمع باشد. خیلی ها هم هستند که حواسشان هست ولی بعداً مردم قبولشان نمی کنند. یا اینکه یک بار از آن ها استقبال شده و مردم دوست دارند دفعه بعدی به کنسرت آرتیست دیگری بروند ولی نکته مهم این است که هدف ما از روز اول این بود که مثلاً ما یک سری از آهنگ ها را تولید می کردیم و می ساختیم و اطرافیان که بعضاً مغز بیزینسی خوبی هم داشتند نسبت به آن آهنگ ها دو دل بودند. ولی حرف من این بود که نباید فکر ما فقط داخل تهران باشد و باید به فکر شهرستان ها هم باشیم. هم من و هم آرین خیلی به این بخش فکر می کردیم و به نظرمان واقعاً بخش مهمی هم هست. خیلی از آهنگ هایی که در آلبوم قایق کاغذی بود را مثلاً در اصفهان خیلی گوش می دهند. آهنگ هایی است که ما در کنسرت هایمان نمی خوانیم. شب در سوپری می رویم و خرید کنیم آن آهنگ را می شنیدیم و در ماشین و تاکسی ها آن آهنگ ها را می شنیدم. مسأله مهم از نظر من این است که شاید دیدگاه مردم شهرستان با مردم تهران که به کنسرت می روند متفاوت باشد ولی در عین حال وجوه مشترکی هم با هم دارند که باید آن را پیدا کرد. آرتیست باید بیاید و نقطه مشترک خودش را با مردمی که به کنسرت می روند؛ چه در شهرستان و چه در تهران پیدا کند.* بیش از یک سال از انتشار آلبوم قایق کاغذی می گذرد و الان بهتر می توانید درمورد فضای مخاطب و بازار موسیقی اظهارنظر کنید. این روزها می بینیم موسیقی پاپ تاریخ مصرف کوتاهی پیدا کرده و خواننده ها در کمتر از چند ماه اوج می گیرند و بلافاصله هم سقوط می کنند. شما برای ماندگاری چه فکری کرده اید؟علی: اول اینکه من درمورد آلبوم قایق کاغذی باید نکته ای را بگویم. این آلبوم قرار بود یک سال قبل از آن تایمی که پخش شد به بازار بیاید. ولی ما به دوره اول ممنوع الکاری خود رسیدیم که فکر می کنم ۶-۷ ماه بود و بعد از آن پروسه، داستان هایی برای پخش داشتیم و سنگ هایی جلوی پایمان بود که من ناامید شده بودم. زمانی هم که پخش شد من کاملا به یاد دارم زمانی بود که موسیقی درحال تغییر و پوست عوض کردن بود. من و آرین خودمان را آماده کرده بودیم و بعضی قطعات مثل «نگم برات» را تولید کرده بودیم که حتی نمی توانستیم در آلبوم بگذاریم. این قطعات را آماده داشتیم تا بلافاصله بعد از اینکه آلبوم منتشر شد به سراغ بخش جدیدی از موسیقی برویم که به آن وارد شده بود. چون به یکباره سبک قبلی کاملاً عوض شد. این موضوع کمی برای من خوشحال کننده بود. چون هوش موسیقایی مردم بیشتر شده بود و الان اگر کاری میکس و مستر خوبی نداشته باشد و اصطلاحاً دیستورت است یا آکوردی در آن اشتباه گرفته شده باشد مردم کاملاً می فهمند و این موضوع خیلی خوشحال کننده است. بحث دیگر این است که وقتی می گویند موسیقی مصرفی شده باید بگویم که از اول و همان دهه ۴۰ این اتفاق بود چون سرعت رسیدن موسیقی به مردم خیلی آرام بود. اگر می خواستید قطعه ای را به گوش مردم برسانید ابتدا نوار کاست بود و بعداً تبدیل به سی دی شد و در این روند مقوله اخذ مجوز و پخش هم وجود داشت. یا مثلاً بعضی خواننده ها به دلیل ارتباط یا هرچیز دیگری می توانستند در صدا و سیما کاری را بخوانند و این باعث می شد کار به گوش مردم برسد. این خیلی فاصله زیادی بین تولید یک کار و پخش آن بود.آرین: آن زمان اگر یک کاری تولید می شد باید می دیدیم که یک سال دیگر چه جوابی می دهد ولی اکنون اگر کاری می دهی باید ببینی که هفته بعد این کار جواب می دهد یا نه.علی: اکنون با فضاهای مجازی و اینستاگرام شما کار را همان لحظه می توانی به گوش مردم برسانی.* این اتفاق خوب است یا خطرناک ؟ علی: از یک لحاظ تا مدتی خوب است. بارها شده که ما می خواستیم یک ویدئوی اینستاگرامی تولید کنیم و افرادی که دوست داشتند اسپانسر شوند به ما پیشنهادهای خوبی برای تهیه پروموشن های یک دقیقه ای یا ویدئو کلیپ های آنچنانی می دادند که یک دقیقه به یک دقیقه از کارهای جدیدی که تولید می کنید در اینستاگرام بگذارید. اولین چیزی که من می گفتم این بود که مردم دوست دارند در اینستاگرام زندگی شخصی آرتیست و لایف استایل او را ببینند و چیزی که در جامعه ما خلاء بوده است. لایف استایلی که ببینند کجا کارش را ضبط می کند یا چگونه سوار ماشین می شود یا در لحظات معمولی موهایش چگونه است یا فضای خانه اش به چه صورت است. این ها چیزهایی هستند که خیلی برای مردم جالب بود و اینستاگرام و تلگرام به یکباره آمدند و ۸۰ درصد زمان مردم را پر کردند. همین امر باعث شد سرعت رسیدن موسیقی به دست مردم به یک صدم ثانیه برسد. در اینجا بعضی پارامترها مهم است.مثلاً یک نفر که به تازگی کاری را تولید کرده و پیج اینستاگرام قوی ندارد اگر بخواهد کار را منتشر کند و در اینستاگرامش بگذارد شاید دیده نشود ولی اگر کار خوبی باشد با تبلیغات اندک به سرعت بین مردم جای می گیرد.اینکه می گویید موسیقی یک فاصله ای می گیرد و آرتیست ها ۶-۷ ماه بالا هستند و سپس سقوط می کنند طبیعی است و مترادف با همین کم شدن فاصله تولید کار تا رسیدن به دست مخاطب است. فاصله رسیدن تولیداتت به دست مردم خیلی کم شده است. در گذشته تا محصول جدیدی می آمد و مردم می شنیدند که خوب است زمان زیادی طول می کشید ولی امروزه مردم به سرعت کارهای جدید را می شنوند و می گویند فلان کار هم خوب است.آرین: الان در تلگرام مردم خیلی سریع کارها را گوش می دهند و خوب نباشد به سراغ کار بعدی می روند.علی: دیشب یکی از دوستانم که اهل موسیقی است به من گفت بین این همه خواننده، پسری هست که کارش را دانلود کردم و گوش دادم و خوشم آمد. او از «فرزاد فرخ»، آرتیست جدید شرکت آوازی نو، نام برد. مردم ما باهوش شده اند و فرق کار خوب با بد را می فهمند. در قسمت اصلی سوال شما و اینکه بعد از آن باید چه کار کنیم باید بگویم که موسیقی چند مرحله است. یک مرحله احساس است. خیلی از خواننده ها بودند که احساس خیلی خوبی دارند و می آیند و به خاطر احساس و صدای خوبی که دارند و ملودی های خوبی که می توانند بسازند کارشان در یک برهه زمانی به خوبی می گیرد. از یک جایی به بعد برای آرتیست چیزهای دیگری مهم است. اینکه من چگونه لباس بپوشم، سبک موسیقی ام این پتانسیل را دارد که پیشرفت کند یا نه. مثلاً آرین قبلاً کارهای هاوس را خیلی خوب تولید می کرد و بعد سبک دیپ هاوس مد شد و اینگونه نبود که بگوییم سبک دیپ هاوس مد شده و ۴ نفر دیپ هاوس غیر اورجینال زده اند. برخی افراد که نام نمی برند در این بخش کار می کردند و من گفتم کار آرین سخت است. به او گفتم با توجه به اینکه تو آرین بهاری، تنظیم کننده پازل بند هستی که برند شده و مردم هم در حوزه تنظیم آن را می شناسند باید کاری را انجام بدهی که آنها نکرده اند و بهتر از آنها هم باشی.بعد از آهنگ «نگم برات» گفتم دقیقاً همین را می خواستم. وقتی تری بال مد است و مردم آن را قبول می کنند و دوستش دارند و نمی خواهند دقیقاً همان را بشنوند، می خواهند فضای جدیدتری را بشنوند. از یک جایی به بعد افکار و نوع برنامه ریزی و شناخت بازار و انجام دادن آن کار مهم می شود. بعضی اوقات در تنظیم ایده هایی می دهی ولی نمی توان آن را اجرا کرد و این خیلی مهم است.* علی لهراسبی همیشه می گفت هر وقت می خواهی بدانی موسیقی پاپ در چه فضایی است، به بام تهران برو و به موسیقی ماشین ها دقت کن. چون قشر مرفه به دنبال چیزهای جدید و لاکچری هستند.علی: بله قشر مرفه به دنبال موسیقی های جدید هستند و البته خیلی زود هم فراموش می کنند و این طبیعی است که آن ها بلافاصله و سریعاً به دنبال مد باشند.* اولین باری که در ذهن مردم اسم «پازل بند» نقش بست، کاری بود که با محسن یگانه انجام دادید. چند سالی از آن زمان گذشته. چه قدر برای جایگاه امروزتان تلاش و برنامه ریزی کردید و تا چه حد به اهداف تان رسیدید؟علی: از شهریور ماه ۱۳۹۰ که پازل بند تشکیل شد اولین گروه موسیقی پاپ در ایران بود که فقط یک خواننده داشت. از همان موقع که من اسم شناسنامه ای خودم را کنار گذاشتم و اسم پازل بند را به عنوان یک آرتیست دنبال کردم، همه اطرافیانم گفتند که خودم را بدبخت کرده ام. همه می گفتند کار اشتباهی کرده ام و من می گفتم که چهار سال بعد می فهمید که تصمیم من اشتباه نبوده است. حالا این چهار سال، پنج سال شده است.* یعنی می گفتند که کار گروهی نتیجه نمی دهد؟آرین: هنوز هم می گویند.علی: از یک جایی به بعد به خودشان هم ثابت شد. مردم ایران یک چیز بین المللی را دنبال می کنند که در همه جای دنیا مرسوم است. در همه جای دنیا چیزی به نام به روز شدن وجود دارد و همه دوست دارند پیشرفت کنند. مردمی هم که در ایران موسیقی پاپ گوش می دهند دوست دارند پیشرفت کنند. اولین چیزی که برای من مهم است این بود که وقتی یک خواننده می خواهد کاری را پخش کند باید از لحاظ اِلِمان های موسیقی حداقل استانداردها را داشته باشد و حداقل آن یک میکس مناسب، آکوردهای مناسب است. بله حس درست است و من خودم همیشه می گویم اولین چیزی که مهم است احساس موسیقی مخصوصاً شرقی است. همیشه به نظر من یک آرتیست باید استانداردها را رعایت کند و این دقیقاً همان جمله ای است که گفتم از یک جایی به بعد چیزهای دیگری مهم می شود. بعضی از آرتیست ها از این قضیه غافل هستند و فکر می کنند الان که اینگونه است ۴ ماه بعد هم به همین صورت است. قبلاً می گفتیم یک آرتیست یک کار هیت تولید می کرد و دو سال با آن کنسرت برگزار می کرد ولی امروزه مثلا آهنگ «جاده» را پخش کردیم و من خودم خیلی مواقع آن را می شنیدم و هیت شده بود. ولی الان به فکر این هستم که دیگر آن را در کنسرت نخوانیم و حذف کنیم و کار جدیدی را جایگزین آن کنیم. برای کنسرت ۱۰ دی به خاطر دارم که تا گفتم «جاده» مردم خودشان می خواندند و من کاملاً خواندن را رها کرده بودم. یا آهنگ «اصلا دلم خواست» هم به همین صورت بود و من اصلاً نمی خواندم و مردم خودشان می خواندند. تا به کنسرت مردادماه ما رسید و دیدم که بله، قضیه به کلی فرق کرده است. یعنی دقیقاً همین است و بعد از محرم و صفر هم باید کاری تولید شود که جدید باشد.آرین: ما بعضی مواقع ۱۵ تا ۲۰ قطعه تولید می کنیم که ۷-۸ بار تنظیم می شود تا یک کار از داخل آن دربیاید.علی: در آخرین روزی که آهنگ «کار دادی دستم» را می خواستیم پخش کنیم من خودم به آقای ناصری گفتم شاید بخش هایی از آن در حد «دلارام» نگیرد. در یک جاهایی خیلی خوب بود مثلاً ملودی خوبی داشت.* وقتی یک اثر توسط پازل بند تولید می شود، تا زمان انتشار چه مکانیسمی را طی می کند و چه قدر زمان می برد؟آرین: ده پانزده دقیقه برای تنظیم! (خنده). اول از همه هدف کار مهم است که چه سبکی را باید نسبت به حال حاضر بازار تولید کنیم. یعنی چه سبکی را مردم دوست دارند و گوش می دهند.* یعنی یک تیم فکری دارید؟آرین: صددرصد. ما اتاق فکر داریم. هم در شرکت و هم بین خودمان و هم دوستانمان. اول باید ببینیم نسبت به سبکی که در بازار است چه کار جدیدی را می توانیم ارائه دهیم که یک سر و گردن از کارهای بازار بالاتر باشد و چیزی باشد که شنونده را جذب کند. از ترانه و ملودی کار شروع می شود. روی ایده ها و موضوعات با علی و آقای ناصری و مهندس اردستانی و بچه هایی که در گروهمان هستند فکر می کنیم که چه سوژه جدیدی هست که ترانه اش را بنویسیم. من و علی کلمه هایی که در ذهنمان داریم را می نویسیم و اگر ترانه سرایی در کنارمان باشد همفکری می کنیم و کار را با ملودی پیش می بریم تا به نقطه ای برسیم که روی کار اتودی بزنیم و ببینیم چه سبکی از آن در می آید. اگر هدف کار از اول مشخص باشد معلوم می شود که از نظر تنظیم چه سبکی را باید برای آن تولید کنیم. در اتاق فکر خودمان گوش می دهیم و از بیرون هم نظرسنجی می کنیم و کار رابرای تعدادی می فرستیم که گوش کنند و نظرهایشان را اعمال می کنیم. خیلی از قطعاتمان مثل «کار دادی دستم» را فکر می کنم ۵-۶ ورژن تنظیم کردیم.آرین: مثلاً شما ۱۰ گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دست مان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم.علی: کلاً ما آدم های آزمون و خطا هستیم. یعنی در هر کاری تا جایی که بتوانیم ریسک را به حداقل می رسانیم. پیرو سوالی که پرسیدی باید بگویم آرتیست ها چند دسته هستند. یک دسته از آن ها به یک باره اتفاقی می افتد که بالا می آیند. یک دسته از آرتیست ها ذره ذره و به مرور زمان با اتاق فکر مناسب و با تفکر مناسب می آیند و به جایگاهی که دوست دارند می رسند. من همیشه از اتفاق های عجله ای بدم می آید. یک زمانی تنظیم های احساسی مد بود و من می توانستم خودم ملودی ها ...

ادامه مطلب  

موفقیت «پازل بند» خواست خدا بود  

درخواست حذف این مطلب
«پازل بند» در ذهن مخاطب موسیقی پاپ، بیشتر با تنظیم ها و ملودی هایی که برای دیگران ساخته بود، شناخته می شد. اما همان طور که پیش بینی می شد، آنها در همان جایگاه نماندند و خودشان وارد فضای خواندن ترانه هایشان شدند. انتشار آلبوم «قایق کاغذی» شروعی بود برای حضور رسمی این گروه در بازار موسیقی. چند کنسرت آنها با استقبال روبه رو و بازی جدی شد.این گفتگو به این فرایند و این یک سال و نیم نگاهی متفاوت و ریز داشته با یک سوال ویژه: در دوره ای که موسیقی پاپ در ایران تاریخ مصرفی کمتر از یک سال دارد، چطور می شود شرایط ماندگاری را تجربه کرد و عمر هنری یک هنرمند را بیشتر و بیشتر کرد؟ اعضای پازل بند (علی رهبری، آرین بهاری) و محمد ناصری (مدیر اجرایی شرکت آوازی نو) جواب های متفاوتی به این موضوعات داده اند... از کنسرت تهران و استقبال خوب از «پازل بند» شد شروع کنیم که چندین بار هم تمدید شد. کمی درمورد این کنسرت و اتفاقات بصری و نوری و پرفورمنس این کنسرت بگوئید. این اتفاقات و برنامه ریزی ها برای کنسرت هایتان از کجا و چطور شروع می شود؟ اگر بخواهید مقایسه کنید نسبت به کنسرت های قبلی، از آن راضی بودید؟آرین: ما کنسرت تابستانی مان 6 مرداد بود که به میزبانی نمایشگاه و در دو سانس شروع شد و هدف ما به گونه ای بود که مردم دوست داشته باشند و از اجرا استقبال کنند. می خواستیم از پرفورمنس گرفته تا اجرا و نور و تصویر و همه چیز به گونه ای باشد که این دو سانس به چهار سانس تبدیل شود. آنقدر استقبال شد که فکر می کنم یک ماه بعد دوباره اجرا را تمدید کردیم و خداروشکر مردم دوست داشتند و از دو سانس شروع کردیم و به چهار سانس ختم شد. نظر علی درمورد کنسرت تهران و فضای باز برج میلاد چیست؟علی: ما می خواستیم یک تفاوتی با کنسرت قبلی مان ایجاد کنیم و یک شوک باشد. من خودم هم خیلی کنسرت فضای باز را دوست دارم و احساس می کنم جمع و جورتر و صمیمی تر و باحال تر هست. حس خوبی به آن کنسرت داشتم. البته می دانم که بعد از این دیگر نمی شود آن جا اجرا بگذاریم. باید ببینیم مردم چه حسی داشتند و فضای باز یا بسته را دوست دارند. نظر مردم هم مهم است.علی: کلاً اجرا در فضای باز از لحاظ وکال، پرفورمنس، اجرا، صدابرداری و هماهنگ کردن مردم سخت تر است. وقتی اسم اجرای فضای باز می آید من یاد ارومیه می افتم. فکر می کنم ظهر بود که من به تهیه کننده گفتم که در اینجا حداقل 70 نیروی حراست باید بگذاریم چون احتمال ازدحام وجود دارد. ما که فقط 4-5 سکوریتی می دیدیم ولی می گفتند 10-15 نفر بودند. من گفتم که می دانم جمعیت به داخل می آیند و از کنترل خارج می شود. ناصری: بلیت فروشی برای 1300 نفر انجام شد ولی چون برنامه یک سانس بود و تمدید هم نشد، نزدیک به 2000 نفر آمده بودند.در جریان هستید که در ارومیه به دلیل عدم استقبال از بلیت فروشی، سه کنسرت قبل از شما لغو شده بود؟ و در آن شرایط از کنسرت پازل آن استقبال شد؟ این نکته مهمی است و به نظرم نشان دهنده این است که نسل جدید موسیقی پاپ خیلی زود توانسته خودش را بالا بکشد و در رقابت با نسل های قبلی که سال های زیادی در این حوزه حکم فرمایی می کردند خودش را نشان بدهد. نظرتان در این باره چیست؟علی: اولاً این اتفاق طبیعی است و ممکن است اگر ما هم 6 ماه بعد در آن جا کنسرت بگذاریم همین اتفاق هم برای ما بیفتد. به نظرم در موسیقی پاپ خیلی باید حواسمان جمع باشد. خیلی ها هم هستند که حواسشان هست ولی بعداً مردم قبولشان نمی کنند. یا اینکه یک بار از آن ها استقبال شده و مردم دوست دارند دفعه بعدی به کنسرت آرتیست دیگری بروند ولی نکته مهم این است که هدف ما از روز اول این بود که مثلاً ما یک سری از آهنگ ها را تولید می کردیم و می ساختیم و اطرافیان که بعضاً مغز بیزینسی خوبی هم داشتند نسبت به آن آهنگ ها دو دل بودند. ولی حرف من این بود که نباید فکر ما فقط داخل تهران باشد و باید به فکر شهرستان ها هم باشیم. هم من و هم آرین خیلی به این بخش فکر می کردیم و به نظرمان واقعاً بخش مهمی هم هست. خیلی از آهنگ هایی که در آلبوم قایق کاغذی بود را مثلاً در اصفهان خیلی گوش می دهند. آهنگ هایی است که ما در کنسرت هایمان نمی خوانیم. شب در سوپری می رویم و خرید کنیم آن آهنگ را می شنیدیم و در ماشین و تاکسی ها آن آهنگ ها را می شنیدم. مسأله مهم از نظر من این است که شاید دیدگاه مردم شهرستان با مردم تهران که به کنسرت می روند متفاوت باشد ولی در عین حال وجوه مشترکی هم با هم دارند که باید آن را پیدا کرد. آرتیست باید بیاید و نقطه مشترک خودش را با مردمی که به کنسرت می روند؛ چه در شهرستان و چه در تهران پیدا کند. بیش از یک سال از انتشار آلبوم قایق کاغذی می گذرد و الان بهتر می توانید درمورد فضای مخاطب و بازار موسیقی اظهارنظر کنید. این روزها می بینیم موسیقی پاپ تاریخ مصرف کوتاهی پیدا کرده و خواننده ها در کمتر از چند ماه اوج می گیرند و بلافاصله هم سقوط می کنند. شما برای ماندگاری چه فکری کرده اید؟علی: اول اینکه من درمورد آلبوم قایق کاغذی باید نکته ای را بگویم. این آلبوم قرار بود یک سال قبل از آن تایمی که پخش شد به بازار بیاید. ولی ما به دوره اول ممنوع الکاری خود رسیدیم که فکر می کنم 6-7 ماه بود و بعد از آن پروسه، داستان هایی برای پخش داشتیم و سنگ هایی جلوی پایمان بود که من ناامید شده بودم. زمانی هم که پخش شد من کاملا به یاد دارم زمانی بود که موسیقی درحال تغییر و پوست عوض کردن بود. من و آرین خودمان را آماده کرده بودیم و بعضی قطعات مثل «نگم برات» را تولید کرده بودیم که حتی نمی توانستیم در آلبوم بگذاریم. این قطعات را آماده داشتیم تا بلافاصله بعد از اینکه آلبوم منتشر شد به سراغ بخش جدیدی از موسیقی برویم که به آن وارد شده بود. چون به یکباره سبک قبلی کاملاً عوض شد. این موضوع کمی برای من خوشحال کننده بود. چون هوش موسیقایی مردم بیشتر شده بود و الان اگر کاری میکس و مستر خوبی نداشته باشد و اصطلاحاً دیستورت است یا آکوردی در آن اشتباه گرفته شده باشد مردم کاملاً می فهمند و این موضوع خیلی خوشحال کننده است. بحث دیگر این است که وقتی می گویند موسیقی مصرفی شده باید بگویم که از اول و همان دهه 40 این اتفاق بود چون سرعت رسیدن موسیقی به مردم خیلی آرام بود. اگر می خواستید قطعه ای را به گوش مردم برسانید ابتدا نوار کاست بود و بعداً تبدیل به سی دی شد و در این روند مقوله اخذ مجوز و پخش هم وجود داشت. یا مثلاً بعضی خواننده ها به دلیل ارتباط یا هرچیز دیگری می توانستند در صدا و سیما کاری را بخوانند و این باعث می شد کار به گوش مردم برسد. این خیلی فاصله زیادی بین تولید یک کار و پخش آن بود. آرین: آن زمان اگر یک کاری تولید می شد باید می دیدیم که یک سال دیگر چه جوابی می دهد ولی اکنون اگر کاری می دهی باید ببینی که هفته بعد این کار جواب می دهد یا نه. علی: اکنون با فضاهای مجازی و اینستاگرام شما کار را همان لحظه می توانی به گوش مردم برسانی.این اتفاق خوب است یا خطرناک ؟علی:از یک لحاظ تا مدتی خوب است. بارها شده که ما می خواستیم یک ویدئوی اینستاگرامی تولید کنیم و افرادی که دوست داشتند اسپانسر شوند به ما پیشنهادهای خوبی برای تهیه پروموشن های یک دقیقه ای یا ویدئو کلیپ های آنچنانی می دادند که یک دقیقه به یک دقیقه از کارهای جدیدی که تولید می کنید در اینستاگرام بگذارید. اولین چیزی که من می گفتم این بود که مردم دوست دارند در اینستاگرام زندگی شخصی آرتیست و لایف استایل او را ببینند و چیزی که در جامعه ما خلاء بوده است. لایف استایلی که ببینند کجا کارش را ضبط می کند یا چگونه سوار ماشین می شود یا در لحظات معمولی موهایش چگونه است یا فضای خانه اش به چه صورت است. این ها چیزهایی هستند که خیلی برای مردم جالب بود و اینستاگرام و تلگرام به یکباره آمدند و 80 درصد زمان مردم را پر کردند. همین امر باعث شد سرعت رسیدن موسیقی به دست مردم به یک صدم ثانیه برسد. در اینجا بعضی پارامترها مهم است. مثلاً یک نفر که به تازگی کاری را تولید کرده و پیج اینستاگرام قوی ندارد اگر بخواهد کار را منتشر کند و در اینستاگرامش بگذارد شاید دیده نشود ولی اگر کار خوبی باشد با تبلیغات اندک به سرعت بین مردم جای می گیرد. اینکه می گویید موسیقی یک فاصله ای می گیرد و آرتیست ها 6-7 ماه بالا هستند و سپس سقوط می کنند طبیعی است و مترادف با همین کم شدن فاصله تولید کار تا رسیدن به دست مخاطب است. فاصله رسیدن تولیداتت به دست مردم خیلی کم شده است. در گذشته تا محصول جدیدی می آمد و مردم می شنیدند که خوب است زمان زیادی طول می کشید ولی امروزه مردم به سرعت کارهای جدید را می شنوند و می گویند فلان کار هم خوب است. آرین: الان در تلگرام مردم خیلی سریع کارها را گوش می دهند و خوب نباشد به سراغ کار بعدی می روند. علی: دیشب یکی از دوستانم که اهل موسیقی است به من گفت بین این همه خواننده، پسری هست که کارش را دانلود کردم و گوش دادم و خوشم آمد. او از «فرزاد فرخ»، آرتیست جدید شرکت آوازی نو، نام برد. مردم ما باهوش شده اند و فرق کار خوب با بد را می فهمند. در قسمت اصلی سوال شما و اینکه بعد از آن باید چه کار کنیم باید بگویم که موسیقی چند مرحله است. یک مرحله احساس است. خیلی از خواننده ها بودند که احساس خیلی خوبی دارند و می آیند و به خاطر احساس و صدای خوبی که دارند و ملودی های خوبی که می توانند بسازند کارشان در یک برهه زمانی به خوبی می گیرد. از یک جایی به بعد برای آرتیست چیزهای دیگری مهم است. اینکه من چگونه لباس بپوشم، سبک موسیقی ام این پتانسیل را دارد که پیشرفت کند یا نه. مثلاً آرین قبلاً کارهای هاوس را خیلی خوب تولید می کرد و بعد سبک دیپ هاوس مد شد و اینگونه نبود که بگوییم سبک دیپ هاوس مد شده و 4 نفر دیپ هاوس غیر اورجینال زده اند. برخی افراد که نام نمی برند در این بخش کار می کردند و من گفتم کار آرین سخت است. به او گفتم با توجه به اینکه تو آرین بهاری، تنظیم کننده پازل بند هستی که برند شده و مردم هم در حوزه تنظیم آن را می شناسند باید کاری را انجام بدهی که آنها نکرده اند و بهتر از آنها هم باشی.بعد از آهنگ «نگم برات» گفتم دقیقاً همین را می خواستم. وقتی تری بال مد است و مردم آن را قبول می کنند و دوستش دارند و نمی خواهند دقیقاً همان را بشنوند، می خواهند فضای جدیدتری را بشنوند. از یک جایی به بعد افکار و نوع برنامه ریزی و شناخت بازار و انجام دادن آن کار مهم می شود. بعضی اوقات در تنظیم ایده هایی می دهی ولی نمی توان آن را اجرا کرد و این خیلی مهم است.علی لهراسبی همیشه می گفت هر وقت می خواهی بدانی موسیقی پاپ در چه فضایی است، به بام تهران برو و به موسیقی ماشین ها دقت کن. چون قشر مرفه به دنبال چیزهای جدید و لاکچری هستند.علی:بله قشر مرفه به دنبال موسیقی های جدید هستند و البته خیلی زود هم فراموش می کنند و این طبیعی است که آن ها بلافاصله و سریعاً به دنبال مد باشند.اولین باری که در ذهن مردم اسم «پازل بند» نقش بست، کاری بود که با محسن یگانه انجام دادید. چند سالی از آن زمان گذشته. چه قدر برای جایگاه امروزتان تلاش و برنامه ریزی کردید و تا چه حد به اهداف تان رسیدید؟علی:از شهریور ماه 1390 که پازل بند تشکیل شد اولین گروه موسیقی پاپ در ایران بود که فقط یک خواننده داشت. از همان موقع که من اسم شناسنامه ای خودم را کنار گذاشتم و اسم پازل بند را به عنوان یک آرتیست دنبال کردم، همه اطرافیانم گفتند که خودم را بدبخت کرده ام. همه می گفتند کار اشتباهی کرده ام و من می گفتم که چهار سال بعد می فهمید که تصمیم من اشتباه نبوده است. حالا این چهار سال، پنج سال شده است.یعنی می گفتند که کار گروهی نتیجه نمی دهد؟آرین: هنوز هم می گویند. علی: از یک جایی به بعد به خودشان هم ثابت شد. مردم ایران یک چیز بین المللی را دنبال می کنند که در همه جای دنیا مرسوم است. در همه جای دنیا چیزی به نام به روز شدن وجود دارد و همه دوست دارند پیشرفت کنند. مردمی هم که در ایران موسیقی پاپ گوش می دهند دوست دارند پیشرفت کنند. اولین چیزی که برای من مهم است این بود که وقتی یک خواننده می خواهد کاری را پخش کند باید از لحاظ اِلِمان های موسیقی حداقل استانداردها را داشته باشد و حداقل آن یک میکس مناسب، آکوردهای مناسب است. بله حس درست است و من خودم همیشه می گویم اولین چیزی که مهم است احساس موسیقی مخصوصاً شرقی است. همیشه به نظر من یک آرتیست باید استانداردها را رعایت کند و این دقیقاً همان جمله ای است که گفتم از یک جایی به بعد چیزهای دیگری مهم می شود. بعضی از آرتیست ها از این قضیه غافل هستند و فکر می کنند الان که اینگونه است 4 ماه بعد هم به همین صورت است. قبلاً می گفتیم یک آرتیست یک کار هیت تولید می کرد و دو سال با آن کنسرت برگزار می کرد ولی امروزه مثلا آهنگ «جاده» را پخش کردیم و من خودم خیلی مواقع آن را می شنیدم و هیت شده بود. ولی الان به فکر این هستم که دیگر آن را در کنسرت نخوانیم و حذف کنیم و کار جدیدی را جایگزین آن کنیم. برای کنسرت 10 دی به خاطر دارم که تا گفتم «جاده» مردم خودشان می خواندند و من کاملاً خواندن را رها کرده بودم. یا آهنگ «اصلا دلم خواست» هم به همین صورت بود و من اصلاً نمی خواندم و مردم خودشان می خواندند. تا به کنسرت مردادماه ما رسید و دیدم که بله، قضیه به کلی فرق کرده است. یعنی دقیقاً همین است و بعد از محرم و صفر هم باید کاری تولید شود که جدید باشد. آرین: ما بعضی مواقع 15 تا 20 قطعه تولید می کنیم که 7-8 بار تنظیم می شود تا یک کار از داخل آن دربیاید. علی: در آخرین روزی که آهنگ «کار دادی دستم» را می خواستیم پخش کنیم من خودم به آقای ناصری گفتم شاید بخش هایی از آن در حد «دلارام» نگیرد. در یک جاهایی خیلی خوب بود مثلاً ملودی خوبی داشت.وقتی یک اثر توسط پازل بند تولید می شود، تا زمان انتشار چه مکانیسمی را طی می کند و چه قدر زمان می برد؟آرین:ده پانزده دقیقه برای تنظیم! (خنده). اول از همه هدف کار مهم است که چه سبکی را باید نسبت به حال حاضر بازار تولید کنیم. یعنی چه سبکی را مردم دوست دارند و گوش می دهند.یعنی یک تیم فکری دارید؟آرین: صددرصد. ما اتاق فکر داریم. هم در شرکت و هم بین خودمان و هم دوستانمان. اول باید ببینیم نسبت به سبکی که در بازار است چه کار جدیدی را می توانیم ارائه دهیم که یک سر و گردن از کارهای بازار بالاتر باشد و چیزی باشد که شنونده را جذب کند. از ترانه و ملودی کار شروع می شود. روی ایده ها و موضوعات با علی و آقای ناصری و مهندس اردستانی و بچه هایی که در گروهمان هستند فکر می کنیم که چه سوژه جدیدی هست که ترانه اش را بنویسیم. من و علی کلمه هایی که در ذهنمان داریم را می نویسیم و اگر ترانه سرایی در کنارمان باشد همفکری می کنیم و کار را با ملودی پیش می بریم تا به نقطه ای برسیم که روی کار اتودی بزنیم و ببینیم چه سبکی از آن در می آید. اگر هدف کار از اول مشخص باشد معلوم می شود که از نظر تنظیم چه سبکی را باید برای آن تولید کنیم. در اتاق فکر خودمان گوش می دهیم و از بیرون هم نظرسنجی می کنیم و کار رابرای تعدادی می فرستیم که گوش کنند و نظرهایشان را اعمال می کنیم. خیلی از قطعاتمان مثل «کار دادی دستم» را فکر می کنم 5-6 ورژن تنظیم کردیم. آرین: مثلاً شما 10 گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دست مان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم. علی: کلاً ما آدم های آزمون و خطا هستیم. یعنی در هر کاری تا جایی که بتوانیم ریسک را به حداقل می رسانیم. پیرو سوالی که پرسیدی باید بگویم آرتیست ها چند دسته هستند. یک دسته از آن ها به یک باره اتفاقی می افتد که بالا می آیند. یک دسته از آرتیست ها ذره ذره و به مرور زمان با اتاق فکر مناسب و با تفکر مناسب می آیند و به جایگاهی که دوست دارند می رسند. من همیشه از اتفاق های عجله ای بدم می آید. یک زمانی تنظیم های احساسی مد بود و من می توانستم خودم ملودی های احساسی کار کنم ولی ا ...

ادامه مطلب  

اصولگرایان به آزادی مردم کمتر اهمیت می دهند  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه اعتماد: با اصولگرایان پیوند فکری دارد و با اصلاح طلبان «وصلت» فامیلی. بچه دریاست اما بی گدار به آب نمی زند. چه وقتی می خواهد برای زندگی اش «نامزد» انتخاب کند و چه وقتی که قرار است برای انتخابات «نامزد» شود. در جوانی هم «سینما» می رفته و هم «حسینیه». اولی مذهبی اش کرده و دومی او را سیاسی!«سیاسی ترین» جوان شهر بوده و «جوان ترین» وزیر مستعفی جمهوری اسلامی. احمد توکلی، «آقای همیشه منتقد» همه دولت ها بوده است. از دولت چپ گرای زمان جنگ و دولت راست گرای هاشمی گرفته تا دولت اصلاح طلب خاتمی و دولت عدالتخواه احمدی نژاد و اعتدال روحانی. هم «دولتی» بوده و هم «مجلسی». برای محمدعلی رجایی «سخنگویی» و برای میرحسین موسوی «وزارت» کرده و در چهار دوره مجلس، «وکالت». می گوید به رییس جمهور شدن اشتیاق دارد اما علاقه نه! معتقد است رییس جمهور باید ساده زیست باشد اما زمانی که نوبت به انتخاب می رسد، از احمدی نژاد عبور و از قالیباف حمایت و تاکید می کند: «برای اداره یک کشور، عقلانیت مهم تر از ساده زیستی است». قبله سیاسی توکلی به سوی «راست» است اما می گوید پشت سر «بعضی» اصلاح طلبان نماز هم می خواند. البته مکرر تکرار می کند که این روزها مرز میان جریان های سیاسی از بین رفته، حمیت جناحی ضعیف شده و «افراد قر و قاطی». می گوید حزب بازی های امروزی همه اش کلوب سیاسی است.اصولگرایی است که زیاد دست به «قلم» می شود و از «خط کشیدن» دور فساد می نویسد. گاهی رییس جمهور را مخاطب قرار می دهد و گاهی به شفاف سازی برای مردم روی می آورد. دیگر نه در راهروهای بهارستان خبری از توکلی است و نه در صحن پارلمان. این روزها فقط باید در ساختمان «دیدبانی»اش از او سراغ گرفت. جایی که وقتی تلفنش زنگ می خورد، این پیغام به گوش می رسد: «با سلام، شما با سازمان مردم نهاد دیدبان شفافیت و عدالت تماس گرفته اید.» سازمانی که او به همراه تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس نهم راه اندازی کرده است و در تشریح سیاست هایش می گوید: «یکی از برنامه های ما مبارزه با قوانین، طرح ها و لوایح فسادزا است.»بالاخره راه برای گفت وگو با او هموار می شود. این بار نه در پایتخت که مسیرش به اصفهان می افتاد و 100 دقیقه او می گوید و من می شنوم. هم از کودکی و جوانی اش، هم از سیاست و «سیاسی»کاری هایش.اهل بهشهر هستید و بچه دریا.بله بهشهری ام ولی دریایی نه. کمترین فاصله بین کوه و دریا اول در رامسر و بعد از آن در بهشهر است ولی بهشهر از قدیم بندر نداشته است. سروکار داشتن با دریا بیشتر برای آب تنی، استفاده های تفریحی و ماهیگیری مرسوم بود اما بهشهری ها بندری محسوب نمی شوند؛ بیشتر به کار کشاورزی و صنعتی مشغول هستند.خودتان چقدر اهل دل به دریازدن هستید؟در عالم سیاست که بوده ام؛ در آب تنی و شنا در دریا هم، ای بدک نیست.در عالم سیاست بودید؟!ظاهرا. یعنی بقیه این طور می گویند.گاهی محافظه کاری هم به خرج می دهید.سیاستمداری که محافظه کار نباشد، عقلش را از دست داده است. [خنده] ولی محافظه کاری به جهت حفظ مصالح مردم یا به جهت حفظ مصالح خود دو نتیجه می دهد. وقتی شما کاری را نمی کنید و خطری را نمی پذیرید برای اینکه ضرری برای مردم به دنبال دارد و یک وقت خطری را نمی پذیرید چون می خواهید خودتان در قدرت بمانید و این دو جهت با هم فرق دارند.من ان شاء الله دومی نیستم ولی به جهت اول بعضی وقت ها محافظه کاری می کنم. وقتی به مجلس هفتم رفتم، بچه هایم در خانه به من گفتند که بابا ! تو محافظه کار شده ای. گفتم من عن بینه محافظه کار شدم؛ یعنی از روی بصیرت و دانایی این کار را می کنم و از روی اراده محافظه کاری می کنم، نه به خاطر اینکه از چیزی بترسم. ترس، نعمت خداست. مهم این است که برای چه می ترسی و از چه می ترسی. اگر انسان به خاطر مردم از چیزی بترسد و در نتیجه برای دفع خطر از مردم به ترسش اعتنا کند، این کار خیلی خوب است. سیاستمدار کارش همین است که یکجا بترسد و یکجا شجاعت نشان دهد.این نظر خودتان است یا بقیه هم در مورد محافظه کاری شما همین نظر را دارند؟نمی دانم. البته بچه های من قانع شدند. به آنها تذکر دادم که وضع به این صورت است که اگر در مجلس بخواهم ١٠ هدف را تعقیب کنم، در ٩ مورد زمین می خورم. از چهار هدف صرف نظر می کنم و اصلا چیزی نمی گویم. در اهدافم کوتاه و با بقیه راه می آیم که بتوانم مثلا چهار تا از پنج مورد باقیمانده را به انجام برسانم. من این محافظه کاری را بد نمی دانم.آقای دکتر! از خاطرات کودکی تان چقدر به خاطر دارید؟یادم می آید پدرم به تهران رفته بود و برای برادرم دوچرخه ٢٤ فیلیپس خریده بود. شب وقتی با قطار به خانه رسید، دوچرخه را به شاگرد مغازه سر کوچه مان دادیم که آچارکشی و مونتاژ کند که سر پا شود. برادرم خیلی خوشحال بود و ایستاده بود که درست شود، من هم کنارش ایستاده بودم. دوچرخه که آماده شد، اول دست من داد و گفت اول تو سوار بشو! خیلی لذت بردم. برادر بزرگ ترم پسر اول خانواده و ٦ سال از من بزرگ تر بود.شما آن موقع چند ساله بودید؟حدودا ٨، ٩ ساله. این خاطره خیلی زیباست. برادرم همانطور جوانمرد ماند و هست. الحمدالله.پس تصویر کودکی در ذهن شما خوشایند و دلنشین است.البته ناخوشی هم بوده. ما دو نوبت به مدرسه می رفتیم. صبح می رفتیم و ساعت ١١ به خانه برمی گشتیم. ناهار می خوردیم، استراحت می کردیم و دوباره به مدرسه می رفتیم. فاصله منزل ما تا مدرسه یک ربع ساعت تا ٢٠ دقیقه راه بود. گاهی از خیابان که رد می شدیم ارابه هایی بود که حکم وانت بار را داشت. اسب بود و پشت آن ارابه وصل بود. یواشکی پشت ارابه سوار می شدیم، دو دستگیره داشت که آنها را می گرفتیم و پای خودمان را به پایین بدنه ارابه گیر می دادیم. وقتی راننده ارابه متوجه می شد، شلاق را به عقب پرت می کرد تا مجبور شویم پایین بیاییم. یک روز بعدازظهر که به مدرسه می رفتیم، سوار شدم و پایم لای پره ارابه گیر کرد. خیلی خطرناک بود، داد زدم. راننده ارابه متوجه شد، افسار اسب را کشید و ایستاد. تمام پوست ساق پای من کنده شد. اینطور خاطره ها هم ناخوشی های آن روزها بود.چند خواهر و برادر بودید؟ما جمعا چهار فرزند بودیم، دو پسر و دو دختر.و شما فرزند چندم؟من آخری بودم.عموما بچه های ته تغاری برای پدر و مادر عزیزتر و در عین حال لوس تر هستند. این موضوع در مورد شما هم صدق می کرد؟اصلا در خانه ما لوس بازی باب نبود. پدرم اهل لوس کردن بچه ها نبود و از این جهت هیچ کدام لوس بازی نداشتیم. مهربانی پدر و مادر و مخصوصا مادرم در خانواده زیاد بود. خدا رحمت شان کند.مادر خانه دار بودند؟بله. البته مادرم خیاط بودند و در خانه خیاطی می کردند. پدر و مادرم، هر دو بزرگ زاده بودند؛ فهم و شعور و عقل شان بسیار بالا بود. مادر در ایامی که وضعیت کسب پدرم خیلی بد شده بود، تا نیمه های شب خیاطی می کرد که آبرومندانه خانه را حفظ کند چون سرشناس بودیم و رفت و آمد زیادی داشتیم؛ فقر هم خیلی شدید بود. با اینکه در واقع وضع مالی مان خوب نبود، در ظاهر ولی به گونه دیگری بودیم. مادرم تقریبا همیشه یک کمک کار داشت. مردم آنقدر فقیر بودند که بچه شان را به ما می سپردند. به آن «اِشکم قِرار» می گفتند. یعنی قرارداد کار در ازای سیر کردن شکم.این اصطلاح مازندرانی است؟بله. در آن زمان کسانی خودشان را در اختیار قرار می دادند و در خانه ها کار می کردند که فقط سیر شوند و لباسی هم باشد.یعنی به جای مزدشان فقط به آنها غذا داده شود؟غذا و لباس آنها تامین شود و به فراخور حال صاحبکار به آنها اقلام دیگری می دادند و کمک های دیگری هم می کردند. در خانه ما همیشه اینها سر سفره بودند و فرقی با بچه ها نداشتند و البته مزد هم به خانواده آنان می دادند. پدرم روی این مساله بسیار حساس بود که اینها اکرام شوند. این طور نبود که آنها آخر غذا بخورند. همان موقع که ما غذا می خوردیم، آنها هم سر سفره همراه با همه اعضای خانواده غذا می خوردند.بچه ها به فراخور کودکی شان همیشه خواسته هایی دارند. چطور قانع می شدید که باید از خواسته های تان صرف نظر کنید؟به نظر من در آن موقع آدم ها را بهتر تربیت می کردند؛ یعنی بچه ها با واقعیت ها سر و کار داشتند و درک آنها از نداری و فقر راحت تر اتفاق می افتاد. در مجموع قناعت بیشتر بود و بچه ها سریع الرضاتر بودند. به یک ٥ دیناری، ١٠ شاهی راضی بودند که بروند با آن یک استکان تخمه آفتابگردان بگیرند که به آن سه مِشکه می گفتند. نمی دانم وجه تسمیه آن چیست.با این اوصاف پس احتمالا در کودکی کار هم می کردید؟نه. ما در خانه کار می کردیم یعنی کارهای خانه را. اینکه ظرف بشوییم و به مادر کمک کنیم. البته رسم بود که ما تابستان ها کار می کردیم. دم مغازه پدرم که داروفروش بود، می رفتم. یک داروخانه به فاصله دویست، سیصد متر بالاتر متعلق به حاج کاظم آقای حجتی بود. قرار با هم داشتند که اگر دارویی را نداشتیم؛ نسخه که می آمد، من باید می دویدم و به آنجا می رفتم و آن را می گرفتم. یادداشت می کردند که من چه دارویی گرفته ام. از آنجا می دویدم و دارویی را که نداشتند، می گرفتم تا نسخه را تکمیل کنم. از این کارها می کردیم و روزی ٢ ریال به من می دادند. با ٢ ریال می شد یک بستنی نانی خرید.حقوق تان را بیشتر خرج می کردید یا اهل پس انداز کردن بودید؟نه! پس انداز نمی شد. خرج می شد دیگر. شکم نمی گذاشت که پس انداز شود. [خنده]بچه سر به راه و آرامی بودید یا حرص هم می دادید؟از دستم حرص نمی خوردند چون حرف شنو بودم اما بچه آرامی هم نبودم. چون خیلی به مادرم خدمت می کردم، در خانواده برادر خانمم می گوید که «همیشه تو را توی سرِ ما می کوبیدند.» [خنده]درس و تحصیل را از کدام مدرسه شروع کردید؟ همان بهشهر بودید؟بله. من ٥ سالم بود که به مدرسه رفتم.چقدر زود!آنجا رسم بود که بچه های بااستعداد زودتر به مدرسه می رفتند. یک امتحان می گرفتند. فقط امتحان املا می گرفتند. من خیال می کردم اگر کسی یک کلمه نتواند بنویسد رفوزه است. نخستین کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، کاغذم را در چمدانم- جعبه کوچکی که داشتم- گذاشتم و گفتم من می خواهم بروم. سال بعد یعنی وقتی ٦ سالم شد به مدرسه رفتم.یعنی فقط به خاطر اینکه نتوانستید نخستین کلمه را بنویسید؟! خیلی زود جا زدید!نه نخستین کلمه املا را بلکه ضمن املا فقط به خاطر اینکه کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، بلند شدم و آمدم. ٥ سال خیلی کم است؛ ٦ سالگی به دبستان شاه عباس رفتم.مدرسه دولتی؟آن موقع در شهرستان ها اصلا مدرسه غیردولتی نبود. دبستان شاه عباس دبستانی بود که در زمین های قصر شاه عباس بنا شده بود. دیوار نداشت و در دامنه کوه بود. گاهی برای بازی به بالای کوه می رفتیم. قصر شاه عباس در دامنه جنوب شرقی شهر بود. یک قصر هم بالای کوه های کم ارتفاع جنوب غربی بود که آن را بعدها صفی شاه ساخته بود و هنوز هم هست. بین قصر پایین کوه در شرق و قصر بالای کوه کانال و راه زیرزمینی وجود داشت. بعضی از قسمت های آن سالم بود. یادم می آید آنجا گرگم به هوا بازی می کردیم و قایم می شدیم که بعدها بسته شد. برای دوران دبیرستان هم به مدرسه ١٥ بهمن بهشهر و رشته ریاضی رفتم.شاگرد زرنگ بودید؟بله. البته همیشه شاگرد اول نبودم ولی شاگرد زرنگ بودم. یک معلم ادبیات داشتم، خدا رحمتش کند، آقای حامی که مرد وطن دوستی بود. به زبان فرانسه مسلط بود و برای ما مثال می زد که در جنوب فرانسه برنج هم تولید می شد. در یک سال تولیدشان کم بود، دولت از مردم خواست کمتر برنج بخورند، در آن سال نه تنها برنج وارد نکردند، بلکه صادرات داشتند! پسرش همکلاس من بود. ما با هم رقیب بودیم و من بعضی وقت ها گله می کردم که چرا از او حمایت می کنند. الان هم با هم رفیقیم و تماس داریم.در قدیم، خیلی از خانواده ها معتقد بودند که کار نسبت به تحصیل اولویت دارد. شرایط خانواده چقدر برای تحصیل به شما کمک می کرد و فضا چقدر فراهم بود؟پدرم خودش درس خوانده بود و پنجم ابتدایی قدیم را داشت؛ آخرین سطحی که در بهشهر درس می دادند. عموی بزرگم هم در ساری تا سوم دبیرستان را هم خوانده بود. در واقع، درس خواندن در خانواده ما مرسوم بود و اصرار داشتند که بچه ها درس بخوانند. ولی خب بچه ها خودشان درس می خواندند و کسی کمک شان نبود. تشویق می کردند ولی کمک نمی کردند. ما چون نسبتا بااستعداد و درس خوان بودیم، در مدرسه مورد توجه بودیم و این خودش در درس خواندن شوق ایجاد می کرد.یعنی همیشه بچه درس خوان بودید؟بله. تا پنجم دبیرستان بهشهر بودم. معلمین خوبی داشتم. بعضی را خدا حفظ کند و بعضی به رحمت خدا رفتند و خیلی بر من موثر بودند. یک معلم ریاضی داشتم به نام آقای خسرو تهرانی که ورزشکار هم بود. ایشان خیلی خوب جبر را درس می داد. معلم دیگری به نام آقای محمدتقی راسخی داشتم که تربیت دینی من بسیار مدیون اوست. مردی بسیار شریف بود. با دوچرخه به مدرسه می آمد؛ سبد خرید نان را به دسته آن آویزان می کرد و دربرگشت از مدرسه خرید خانه را انجام می داد و به خانه اش که گوشه شهر بود، می رفت. چون خودش اهل عمل بود، حرفش تاثیر می گذاشت. در کلاس هم فقط قصه می گفت. فقه درس می داد، فقه یعنی تعلیمات دینی. نمی دانم در حال حاضر چه اسمی دارد.الان اسمش تعلیمات دینی شده.بله. علوم فقه. کسی متاسفانه به این درس ها احترامی نمی گذاشت. او چون جاذبه اش قوی بود، بچه ها سر کلاس ساکت بودند و خوب گوش می دادند. قصه هم می گفت که خیلی موثر بود. سال ششم دبیرستان به تهران رفتم برای اینکه رشته ریاضی درس های سال آخرش مهم بود و سخت.به تنهایی عازم تهران شدید؟بله. آنجا به خانه خواهرم رفتم. همزمان به کلاس زبان شکوه رفتم که از کلاس های معروف آن موقع تهران بود. دو سه ماه زبان انگلیسی خواندم. خانه خواهرم سلطنت آباد (پاسداران فعلی) بود. آخر هفته ها هم برای شرکت در سخنرانی ها به حسینیه ارشاد می رفتم.بیشتر پای سخنرانی چه کسانی می نشستید؟صدرالدین بلاغی که خدا رحمتش کند، آقای حجازی و شریعتی هم خیلی کم می رفتم. دیگر اواخر جلسات سخنرانی شریعتی بود که این قبیل جلسه ها محدود شد. در مجموع جلسات سخنرانی این سه چهار نفر را می رفتم.پس فعالیت های غیردرسی شما حسینیه ارشاد رفتن و کلاس زبان بود.بله. همین کارها بود. البته این به ایامی مربوط می شود که من مذهبی شده بودم.قبل از آن مذهبی نبودید؟نمازی می خواندیم دیگر! بعد از آن بود که متوجه مسائل دینی شدم. داستان به این صورت بود که تابستان ها حدود ١٠ روز به تهران منزل خواهرم می آمدم و تفریح می کردم. خانواده خواهرم یک دوست خانوادگی داشتند که مرد آن خانواده بازاری بود. پسر آنها همسن من بود. او اهل مطالعه بود و کتاب های روانشناسی زیاد می خواند. ما با همدیگر به خیابان و سینما می رفتیم. یک شب فیلمی دیدیم و روی تراس خانه خواهرم که کنار مسجد امام حسین(ع) فعلی بود، خوابیده بودیم. راجع به مسائل زندگی حرف می زدیم و از رابطه دختر و پسر و اینکه باید دوست دختر داشت یا نه می گفتیم. او از روانشناسی چیزهایی بیان می کرد که مثلا خوب نیست و این عیب ها را دارد و... در یک لحظه، من و دوستم هر دو این جمله را بدون اراده گفتیم: «اسلام چه دین خوبی است که همه چیز را از روی حساب گفته است!» این جمله در ذهن من حک شده است. ساعت دوازده و نیم شب بود. او هم مثل من نمازخوان بود. البته غیر از نماز خواندن چیز دیگری از دین نداشتیم.یک نوجوان معمولی بودید.بله. سینما هم می رفتیم.یعنی سینمای قبل از انقلاب!بله. فیلم ها بد بود، خوب نبود. در ایران تقید زیاد نبود. پدرم به نماز خواندن و راست گفتن خیلی اصرار داشت. اصرارش هم درست بود.موقعی که در مورد خوب یا بد بودن رابطه دختر و پسر حرف می زدید، این جمله را گفتید؟دقیقا. آن موقع به این نتیجه رسیدیم که ضرر دارد و خوب نیست. از نظر روانشناسی به این نتیجه رسیدیم و معلوم نیست چقدر پایه داشته باشد؛ مهم این است که ما به این نتیجه رسیدیم. هوا هم خیلی گرم بود، دوش گرفتیم و خوابیدیم. من آن موقع کلاس دهم دبیرستان را تمام کرده بودم. ١٩ تیر ماه ١٣٤٦ و به بهشهر برگشتم. از آن به بعد به هیچ دختری اعتنا نمی کردم. به هرحال من جوان سرشناسی بودم.قبل از آن اعتنا می کردید؟نه به این شکلی که این روزها رسم است. اصلا تصورتان باید خیلی عقب تر برود. ولی خب جوان بودم و این قید را نداشتم. البته بی حیا نبودم و احترام خانوادگی خودم را حفظ می کردم. ولی دیگر هیچ اعتنایی نکردم. دقیقا تاریخ آن هم در یادم مانده است. ١٥ شعبان آن سال با اوایل آبان مصادف شده بود. به مدرسه رفتم. همکلاسی ای به نام آقای عباسعلی صلواتی داشتم که پسر یک کارگر بود و نزدیک خانه ما زندگی می کرد. آنها هم نمازخوان بودند. به من گفت امشب مسجد مهدیه برنامه ویژه دارند. مسجد مهدیه نزدیک خانه ما بود. گفتند که از مشهد سخنران می آید. من هم رفتم. بالکن نیمه تمامی داشت که دقیقا روبه روی منبر و تریبون بود. برای من مهم نبود که چه می گفتند و چیزهایی که گفتند در خاطرم نمانده است. مهم این بود که کسی که مداحی می کرد، واقعا بسیار زیبا مداحی می کرد و وقتی می گفت یا صاحب الزمان! من تنم می لرزید. همین طور گریه می کردم. اهل گریه نبودم. اشک می ریختم و می شنیدم. به خانه آمدم و شب غذا لوبیا داشتیم. یک غذای مرسوم بود و من هم خیلی دوست داشتم. نان را در آن تیلیت کردم و در همان حال به پدرم گفتم مرا به مشهد بفرست که درس بخوانم. گفت چرا؟ گفتم می خواهم به جلسه امام زمان بروم. آنها که از مشهد آمده بودند جزو انجمن حجتیه بودند و هنوز چیزی بلد نبودم. گفت نمی شود. برادرت را تازه به تهران فرستاده ام، وضع مان اقتضا نمی کند و اینها. گفتم خودم کمک می کنم، کار می کنم و درس می خوانم. بعد یکسری سوال کرد که چقدر خرجت می شود و... یک دفعه متوجه شدم که پدرم سر به سر من می گذارد. گفت این چه حرف هایی است که می زنی؟ بروم تهران یعنی چه؟ مگر من می گذارم تو دیپلم نگرفته از این خانه جدا شوی؟ من تازه متوجه شدم که او با من شوخی می کرد. یک دفعه بغضم ترکید. از غذا دست کشیدم و رفتم تو اتاق دیگر و روی تخت افتادم. بی اختیار اشک می ریختم. مادرم وحشت زده شد. گفت چه شده؟ خواهرم بالای سرم آمد. خلاصه آن شب کلی گریه کردم. صبح به مدرسه رفتم. جریان را برای آقای راسخی که معلم دینی ما بود، تعریف کردم و گفتم می خواهم به مشهد بروم. شما بیایید به آقاجون بگویید که راضی شوند. گفت چرا می خواهی به مشهد بروی؟ من خودم اینجا جلسه امام زمان دارم. بیا، شرکت کن. حجتیه در بهشهر نبود. آقای راسخی هر خطری را برای دین در شهر احساس می کرد، بدل آن را می زد. با کمونیست ها و توده ای ها مبارزه می کرد، یک دفعه با ولنگارها و یک وقتی با یاغی ها مبارزه می کرد. گفت به پدرت بگو راسخی گفت جلسه منزل حاج میرزا هم هست. حاج میرزا دستفروشی بود که کنار مسجد جامع بساط داشت. فقیر و عیال وار، ولی منیع الطبع و بلندنظر بود. در خانه اش جلسه می گذاشت و آقای راسخی درس می داد. جلسه که تمام می شد، دو سه نفر را گلچین می کرد و نگه می داشت و حرف های سیاسی می زد. نخستین حرف های سیاسی که علیه نظام شاهنشاهی شنیدم را از آقای راسخی شنیدم.یعنی نخستین بنیان های سیاسی شما از آنجا گذاشته شد؟بله، ایشان پایه گذاشت و برای من سیاست را تعریف کرد. از فردای آن شب تاریخی به نامحرم نگاه نمی کردم. دخترعموهایم سر به سر من می گذاشتند؛ مرا صدا می کردند، یک لحظه نگاه می کردم و دوباره سرم را پایین می انداختم؛ به من می خندیدند. ولی بعد به تدریج همه فامیل مرا پذیرفتند و احترام من حفظ شد.خانواده هم به اندازه شما مقید بودند؟خانواده حمایت می کردند. البته یک خانواده معمولی بودیم. نماز و احترام به روحانیت هم در خانواده بود.آقای دکتر! آن روزها عاشق هم می شدید؟بله.چند بار؟یک دفعه و هنوز هم ادامه دارد. [خنده] عاشقی ای که به ازدواج منتهی شد. عشق زمینی بود. عشق زمینی ای که عشق خدایی بود. عشق زمینی هم می تواند خدایی باشد دیگر. عاشق زنم شدم و هنوز هم عاشقش هستم. زن بسیار خوبی دارم.چگونه با همسرتان آشنا شدید؟ایشان دخترخاله مادرم هستند و خاله من که اختلاف سنی اش با من کم است و فقط ١٦ سال از من بزرگ تر است، زود بیوه شد و پسرش همبازی من بود. خانواده ها در شهرستان ها مخصوصا خانواده ما خانواده خیلی بزرگی هستند، با یکدیگر خیلی رفت و آمد دارند و از حال هم خبر دارند. خانه شان یک خانه بزرگ بود که چند خانواده با هم در آن زندگی می کردند. من معمولا رییس می شدم و دختربچه ها را هم نخودی بازی می گرفتیم و در بازی می آوردیم تا اینکه قیودات مذهبی من ایجاد شد. پدر ایشان هم روحانی سید بود که به رحمت خدا رفت و زود جوانمرگ شد. ایشان شش ماهه بود که پدرش به رحمت خدا رفت. بعد مادر و خواهرهایم گفتند بهیجه به درد تو می خورد. می گفتم: حالا بگذارید ببینیم چه می شود. یک بار گفتند فلانی ـ یکی از بچه های فامیل را اسم بردند که شش هفت سال از من بزرگ تر بود ـ خواستگار بهیجه است. تو نمی خواهی به خاله چیزی بگوییم؟ گفتم نه! اتفاقا خیلی خوب شد که این فرد خواستگار بهیجه شد. اگر بهیجه به او جواب مثبت دهد، معلوم می شود که به درد من نمی خورد و شما اشتباه می کردید. چون او فردی بود که اصلا مقید و نمازخوان نبود. وقتی به بهیجه موضوع خواستگاری را گفته بودند، گفته بود من زن حمال می شوم اما زن فلانی نمی شوم. این آزمایش خوبی بود.آن زمان علاقه ای هم به ایشان داشتید؟نه، نه. حس خاصی نبود.همان حس دخترخاله و پسرخاله؟بله، حالا می گویم حس قلبی از کجا شروع شد. بعد گذشت و من سال اول دانشگاه بازداشت شدم و ١١ روز زندان بودم. پدر و مادرم نمی دانستند.انجمن جوانان مسلمان بهشهر کتابخانه ای داشت که عبارت بود از گنجه ای در یک آرایشگاه. این انجمن در سال ١٣٢٧ تاسیس شده بود به ریاست آقای بنی کاظمی که آرایشگر همان آرایشگاه بود. (مردی بسیار شریف، که هنوز از برکت وجودش برخورداریم. وی از نزدیکان فقیه اخلاقی و زاهد معروف بهشهری، آیت الله کوهستانی بود و از آن بزرگوار تاثیر زیادی پذیرفته بود بعد از انقلاب به فرماندهی سپاه برگزیده شد در دفاع مقدس یک پسرش شهید و یکی هم جانباز شد.) موقعی که ما جوان بودیم، موسسین انجمن عاقله مرد بودند؛ ولی اسم انجمن شان، همچنان انجمن جوانان مسلمان بهشهر بود. تابستان ١٣٤٩به بهشهر رفتم و با کمک آقای بنی کاظمی و دوستان دیگر یک سالن کوچک نسبتا متروک در مسجد امام حسین علیه السلام را مسجدی ک ...

ادامه مطلب  

یک چموش بی خود و بی جهت ام!  

درخواست حذف این مطلب
تبلیغات در سایتتماس با مادرباره ماصفحه اولامروز: سه شنبه, ۰۳ مرداد ۱۳۹۶ - 25 july 2017قیمت تبلتقیمت دوربینقیمت سکه و طلاقیمت موبایلقیمت لپ تاپقیمت خودرونرخ ارزشاخص بورسصفحه نخستمدیریت شهریشهرداری تهرانتستشورای شهرشهرداری هاسیاسیاجتماعیاقتصادیفرهنگی هنریورزشیعلمی آموزشیمذهبیچند رسانه ایفیلمرهبریسیاسیطنزکلیپصداگزارش تصویریعکسکاریکاتوراینفوگرافیکگرافیکانیمیشنبین المللمطالبات مردمیاعلام دارایی مسئولانتصاویرچهره هاعجایبدیدنی هادکوراسیونطبیعت و حیاط وحشاستانها هشداری تی وی تلویزیون اینترنتی یادداشتچرا در تهران مذهبی ها به انزوا می روند؟2 حاشیه شیرین از قمه کشی مترو شهر ریدولت به کجا می رود؟همه ضررهای انزوای اقتصادی ایراننه آتش بس لازم است نه آشتی ملیاخبار برگزیده پشت پرده زندگی فرزندان آنجلینا جولی+ تصاویرمرد هزار چهره دولت+عکسعناوین روزنامه های صبح کشور | 03 مرداد 1396تصویر بدون حجاب آزاده نامداری + عکس!!کنایه سنگین تهیه کننده نیمروز به میرسلیم +عکس اسب تروای رئیس جمهور روسیه را بیشتر بشناسیدخداحافظی با ریال؛ تومان رسما جایگزین ریال شدامیر تتلو راهی مشهد می شود ناطق نوری کدام پیشنهاد روحانی را نپذیرفتاینجا تهران است، فروشگاه بزرگ تُرکیه + عکس و فیلمآبادانی ها استقلال می ترکانندکمیته انضباطی سه بازیکن استقلال را محروم کردخودروهای زرهی ساخت داعش‎سرپیچی بانک ها از اجرای یاراکارت یاران احمدی نژاد به دنبال وثیقه برای زندان + عکسقیمت سکه و طلاقیمت دوربینقیمت موبایلچانه زنی ها درباره سرنوشت فساد «صندوق ذخیره فرهنگیان» و دستگیری ۱۵ نفر/ «معوقه یا فساد بانکی» به زودتشکر ویژه حمید فرخ نژاد از قالیبافگزارشرسم مروت نیست عکس با فرماندهان سپاه فقط یادگاری باشند/ شکل دادن به مسیر جدید نیازمند صداقت استتصادف قطار شهری با خودرو در آمریکااعلام مشخصات و جزئیات محدود ترین نسخه پورشه 911فروش اطلاعات جاروبرقی های هوشمند از خانه های مردم به اپل و گوگل میزان سود سهام عدالت مشمولان مشخص شد/زمان واریز مشخص نیست بیشترپنجرهبیشتراشتراک خبر نامهدریافت مهمترین و جدیدترین اخبار بصورت روزانه در ایمیل خودپربازدیدترین اخبارتصویر بدون حجاب آزاده نامداری + عکس!! گزینه های تصدی وزارت آموزش وپرورش در دولت دوازدهم آشوب در وزارت آموزش و پرورش: از اثر پروانه ای تا انتخاب وزیر طرح «درجه بندی مدارس» در شورای عالی آموزش و پرورش تصویب شداختصاص «سرایدار و خدمتگزار» به مدارس بر اساس «درجه بندی و تعداد دانش آموز»چانه زنی ها درباره سرنوشت فساد «صندوق ذخیره فرهنگیان» و دستگیری ۱۵ نفر/ «معوقه یا فساد بانکی» به زودقبولی سه قلوهای مازندرانی در آزمون مدارس تیزهوشانتخصیص «سرایدار و خدمتگزار» به مدارس بر اساس «درجه بندی و تعداد دانش آموز»معرفی «دانش آشتیانی» برای آموزش و پرورش بعید است/ قوی و امین بودن مهمتر از زن یا مرد بودن وزیر است«10 ویژگی» که وزیر جدید آموزش و پرورش باید داشته باشدبیشترآخرین اخباررسم مروت نیست عکس با فرماندهان سپاه فقط یادگاری باشند/ شکل دادن به مسیر جدید نیازمند صداقت استسارقان خودرو در هنگام دستگیری توسط پلیستصادف قطار شهری با خودرو در آمریکااعلام مشخصات و جزئیات محدود ترین نسخه پورشه 911فروش اطلاعات جاروبرقی های هوشمند از خانه های مردم به اپل و گوگلآغاز پیش فروش اینترنتی بلیتهای کمدی «پا تو کفش من نکن!» میزان سود سهام عدالت مشمولان مشخص شد/زمان واریز مشخص نیست ژن های خوب مانع خروج اقتصاد از رکود و بیکاری شده اندرامین پرچمی: یک چموش بی خود و بی جهت ام!منشا تست پزشکی دادجوانان ایرانی به پشت بام مسجد الاقصی رسیدند+تصاویراحداث بزرگراه شمالی کرج با حمایت مالی بانک شهر / تامین 170 هزار میلیارد ریال اعتبار زیرساختی در پروژرئیس جمهور لهستان به وزارت دادگستری اختیارات بیشتری داددرگذشت رئیس جشنواره فیلم وین فاصله طبقاتی بعد از برجام بدتر شدمربی قزوینی راهی رقابت های جهانی تنیس روی میز شد پسرِ موسوی لاری،منتقدانِ کفتار و مردمِ گاو!! روزگاری که اکبر ترکان از کرسنت می گفت!این میزبانی تعارض منافع را به همراه داردثبت ۸۰۵۱ بقعه امامزاده در کشور/ قرائت صلوات خاصه امام رضا (ع) در ۲۱۰۰ امامزاده و برگزاری ۳۱۷ همایش تفهرست نویسنده خروج کد خبر: 257422 تاریخ انتشار: سه شنبه, ۰۳ مرداد ۱۳۹۶ ۱۳:۰۳ دسته: تصاویررامین پرچمی: یک چموش بی خود و بی جهت ام!هنرآنلاین - عباس غفاری: این روزها رامین پرچمی با نمایش "پچ پچ های پشت خط نبرد" پس از چندسال دوری از عرصه بازیگری، حضور در صحنه تئاتر را تجربه می کند. بازیگری که معتقد است؛ هرچند در ابتدای فعالیت هنری اش خوش شانسی آورده، در سال های اخیر بدشانسی های مختلفی گریبان گیرش شده است.رامین پرچمی خیلی زود زمانی که دانشجو بود حضور در عرصه تئاتر، سینما و تلویزیون را تجربه کرد و طعم شهرت را چشید. حضور در مجموعه تلویزیونی "در پناه تو" او را در میان مردم به عنوان بازیگر معرفی و در ادامه، همکاری با کارگردانان صاحب نامی همچون مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی او را به عنوان بازیگری حرفه ای تثبیت کرد. پرچمی در کنار این حرفه علاقه خود به بازیگری را به گونه ای دیگر هم نشان داد، او با تاسیس مجله "نقش آفرینان" که به صورت تخصصی به مقوله بازیگری می پرداخت، تلاش کرد رویکردهای آکادمیک و تجربی در عرصه بازیگری را در پیش روی علاقمندان به این هنر قرار دهد و در انتشار این نشریه از تجربیات بازیگران صاحب نام سینمای ایران نیز بهره گرفت. پرچمی اما در سال های اخیر به دلایل مختلفی حضور کمرنگی در عرصه بازیگری داشته؛ اما این روزها با بازی در نمایش"پچ پچ های پشت خط نبرد" تلاش دارد که به حرفه اصلی خود بازگشتی موفقیت آمیز داشته باشد.به بهانه اجرای این نمایش در تالار حافظ با رامین پرچمی کارنامه هنری اش را مرور کردیم که در ادامه می خوانید: شما از نوجوانی به ورزش و روزنامه نگاری علاقه خاصی داشتید، چرا به جای بازیگری، روزنامه نگاری یا ورزش را به عنوان شغل اصلی تان انتخاب نکردید؟علاقه ام به ورزش هیچ وقت جدی نبود. از همان سال ها با تأثیر از روحیه پدرم بیشتر به موسیقی، کتاب و فیلم علاقه مند شدم. البته فوتبال، والیبال و والیبال ساحلی بازی می کردم اما نه به طور جدی. یک سری عکس ها و پوسترهای ورزشی هم از آن زمان دارم که آن عکس ها بیشتر به خاطر این بود که جز روزنامه های ورزشی کیهان ورزشی و دنیای ورزش چیز دیگری به بندر کیاشهر که محل زندگی من بود نمی رسید. شاید اگر مجلات سینمایی به دست من می رسید، علاقه به سینما زودتر در من ایجاد می شد. وقتی دیپلم ام را گرفتم، در چالوس چاپ صدم مجله فیلم را دیدم و به این حوزه علاقه مند شدم. البته من در مدرسه تئاتر بازی کرده بودم اما خیلی علاقه ام جدی نبود. در مدرسه به روزنامه دیواری علاقه داشتم که علاقه ام به این حوزه هم به خاطر تأثیری بود که پدرم روی من می گذاشت. پدرم استاد ادبیات دانشگاه بود و خیلی کتاب و روزنامه می خواند. البته من با پدرم به لحاظ عقیدتی مخالفت های زیادی داشتم. پدرم می گفت پزشکی بخوان. دو سال کنکور پزشکی هم دادم اما در آخر برای این که به سربازی نروم، گفت برو هر کاری دلت می خواهد انجام بده. من خیلی خوب انشاء می نوشتم و کلاً در حوزه نوشتن کارم خوب بود.از چه زمانی فکر کردید می توانید به طور جدی در مطبوعات کار کنید؟از زمانی که ازدواج کردم. آقای جیرودی پدر همسرم مطبوعاتی بودند و امکاناتش را داشتند. من از طریق ایشان توانستم مجوز مجله سینمایی "نقش آفرینان" را بگیرم. در آن مجله دوستان کاربلد را جمع کردیم تا یک کار نو انجام بدهیم. فکر می کنم که مجله "نقش آفرینان" یکی از استثنائات مطبوعات بود. من هیچ وقت از کارهای خودم دفاع نمی کنم اما روی این مجله ایستادم و می دانم که یکی از بهترین مجله هایی بود که در این حوزه در می آمد. بعد از آن چند مجله بازیگری درآمد که حتی به تیراژ هم نمی رسیدند و تعطیل می شدند. فکر می کنم آن زمان مجله ما بعد از مجله فیلم و به همراه مجله دنیای تصویر سومین مجله سینمایی بود.در دوران نوجوانی هیچ وقت تصمیم نگرفتید که به سراغ روزنامه نگاری بروید؟ خیر. البته یک سری فعالیت های کوچک انجام می دادم. مثلاً یک نشریه ای مرکز هنرهای نمایشی در می آورد که من فعالیت های تئاتری مدرسه به خصوص در دهه فجر را می نوشتم و به این مجله می دادم. زمانی که می دیدم نوشته هایم چاپ شده خیلی ذوق می کردم ولی به فکر این نبودم که به طور جدی مطلبی در روزنامه بنویسم و منتشر کنم. یک سری نامه ها هم از من در روزنامه کیهان ورزشی یا مجله فیلم منتشر شد اما خیلی جدی نبود. فعالیت جدی ام در عرصه مطبوعات را بعد از ازدواج شروع کردم.علاقه به بازیگری از چه زمانی شروع شد و چطور به یک بازیگر تبدیل شدید؟از تئاترهای دوره راهنمایی در مدرسه. آقای هوشنگ درویش پور که کارگردان سینما است، همشهری ما بود و می خواست یک سری تئاتر در کیاشهر اجرا کند. ایشان اجازه بچه هایی که در تئاترهایش حضور داشت را از معلم ها می گرفت و غیبت بچه ها موجه می شد. من هم برای فرار از درس های ریاضی و علوم به آن کلاس ها می رفتم. شانس خوبی داشتم و در یکی از تئاترهای آقای درویش پور نقش اصلی نمایش را بازی کردم و یک مقدار بیشتر به تئاتر علاقه مند شدم. سال بعد هم دوباره برای فرار از کلاس ها، یک گروه تئاتر با بچه های کلاس خودمان تشکیل دادیم و همینطور به علاقه من به بازیگری اضافه شد. 4 سال دبیرستان را هم در مدرسه تئاتر بازی می کردم. در آن سال ها برای دیدن یک فیلم سختی زیادی می کشیدم و باید یک مسافت 30 کیلومتری را طی می کردم تا به سینما شهر سبز لاهیجان برسم. به هر حال من به بازیگری علاقه داشتم و همین باعث می شد که یک سری سختی ها را به جان بخرم. برای مثال در زمان ورود به دانشگاه با پدرم اختلاف نظر داشتم و در نهایت ایشان اجازه داد که من هنر بخوانم. در کنکور هنر شرکت کردم و نفر ششم مرحله اول کنکور سراسری شدم اما در مرحله دوم پذیرفته نشدم. در نهایت ورودی دانشگاه آزاد شدم و آمدم سمت بازیگری.چرا در مرحله دوم کنکور سراسری قبول نشدید؟نمی دانم. اصلاً به مرحله مصاحبه هم نرسید. در مصاحبه مهرماه دانشگاه آزاد هم آقای سمندریان به من گفتند که تو لهجه شمالی داری و بازیگر خوبی نمی شوی. بعد از آن اسم من در لیست تکمیل ظرفیت بهمن ماه دانشگاه آمد و من پذیرفته شدم. آقای سمندریان بعدها هم مرا دید و گفت تو هنوز مشکل لهجه ات را داری.وقتی وارد دانشگاه شدید، اهالی خانواده پذیرفتند که به شکل جدی به سمت هنر و بازیگری بروید؟اهالی خانواده ام مخالف بودند ولی دیدند چاره ای نیست و بهتر است از من حمایت کنند. زمانی که مرا برای سریال "در پناه تو" انتخاب کردند، آقای لبخنده با خانه ما تماس گرفت و به پدرم گفت که پسرت برای این سریال انتخاب شده. پدرم به آقای لبخنده گفت اگر بازیگر نقش اصلی است، بیاید! در حالی که من حتی اگر یک نقش کوچک داشتم هم با سر می آمدم. آقای لبخنده بعدها از آن خاطره به خوبی یاد می کرد. در ادامه که من فیلم "ضیافت" را بازی کردم و معروف شدم، باعث افتخار فامیل شدم و پدرم خیلی خوشحال بود.در دانشگاه با چه کسانی هم دوره بودید؟کمند امیرسلیمانی، پردیس افکاری، پرستو گلستانی، بیژن بنفشه خواه، مهران غفوریان، محمدرضا رحیمی، شهرام کرمی و کیومرث مرادی هم دوره ای های من بودند. آن زمان خیلی شناختی روی بچه ها نداشتم اما الان می بینم که خیلی از هم دوره ای های من یا بازیگرهای خوبی شده اند و یا پست های مهم دولتی گرفته اند. این باعث خوشحالی نسل من است.اساتید آن سال های دانشگاه آزاد اساتید برجسته ای بودند. آن اساتید چقدر روی شما تأثیر گذاشتند؟با شما موافقم. در آن دوره آقای سمندریان، آقای اسماعیل شنگله و خانم منیژه محامدی در دانشگاه آزاد تدریس می کردند. اما من خیلی آدم دانشگاه برویی نبودم. خاطرم هست که سر امتحان کلاس آقای نصرالله قادری پای برگه امتحانی برای ایشان نوشتم که استاد من می خواستم در نهایت بازیگر شوم که شدم، حالا اگر می خواهید یک ترم دیگر مرا تحمل کنید، ردم کنید، اگر نه که نمره قبولی به من بدهید تا بروم سر کارم. ایشان هم مرا قبول کردند. من در دانشگاه بدن و بیان را یاد گرفتم و اساتید هم به نسبت روی من تأثیرگذار بودند اما دانشگاه بیشتر محلی برای آشنا شدن آدم ها با همدیگر و ارتباط گرفتن است. درس خواندن در دانشگاه تأثیر آن چنانی روی من نگذاشت اما من اگر وارد دانشگاه نمی شدم، هیچ وقت آگهی جذب بازیگر سریال "در پناه تو" را نمی دیدم و یک بازیگر حرفه ای نمی شدم. شاید آقای لبخنده یا آقای کیمیایی چیزهای بیشتری را به من یاد دادند.خواندن کتاب و مجله چقدر روی علاقه تان به بازیگری تأثیر گذاشت؟یکی از بیشترین تأثیرها را مجله فیلم روی من گذاشت. من به لحاظ اطلاعات سینمایی به این مجله مدیونم. کتاب های زیادی هم خواندم و خیلی از کتاب هایم هنوز ناخوانده باقی مانده است. مطالعات خارج از درسی ام. من از یاد گرفتن درس های اجباری فراری بودم و دلم می خواست مطالعاتم با رغبت باشد.سریال "در پناه تو" در زمان خودش یک اتفاق در سریال سازی تلویزیون بود و داستان عاشقانه آن تا حدودی برای تلویزیون یک تابوشکنی محسوب می شد. وقتی آگهی جذب بازیگر برای این سریال را دیدید، چقدر به خودتان اعتماد داشتید که به واسطه آن اعتماد به تهران آمدید؟من قبل از آن هم در تست نمایش "حلاج و سلاطین" شرکت کردم که در تئاتر شهر به روی صحنه رفت. البته از من در آن نمایش به عنوان سیاهی لشکر استفاده شد. آقای امیر جعفری و رابعه اسکویی در آن نمایش بازی می کردند. یک بار هم در دوره دانشجویی برای یک تئاتر یک سال وقت گذاشتم اما در نهایت به نتیجه نرسید. زمانی که آگهی سریال "در پناه تو" را دیدم، به خودم اعتماد داشتم و به هر طریقی آمدم با 6 هزار نفر دیگر تست دادم. در روز تست متوجه شده بودم که آقای لبخنده به من توجه بیشتری دارد. 6 ماه بعد از تست به من خبر دادند که برای بازی در این سریال انتخاب شده ام. بعد از من 4، 5 ماه زیر نظر آقای حبیب دهقان نسب تمرین بدن و بیان کردم و در نهایت نقش "رامین" را به من دادند. البته برای نقش رامین میان انتخاب من و آقای آبتین آذین دودل بودند اما در نهایت مرا انتخاب کردند. وقتی سناریو "در پناه تو" را خواندید، فکر می کردید آن سریال تا به این اندازه موفق شود؟بله. خیلی بیشتر از این ها باید موفق می شد. سناریو آن سریال یکی از کم نظیرترین سناریوهایی است که من خوانده ام. در ابتدا به ما سناریو 10-15 قسمت اول را دادند و سپس ادامه سناریو در طول فیلمبرداری کامل شد. سناریو سریال عالی بود ولی سانسور آن را داغون کرد. الان اگر شما سریال را ببینید، متوجه سکانس های بی ربط و داستان گنگ آن می شوید. 10-12 قسمت اول سریال که نابود شد. بخش ویژه ای از داستان حذف شد که به نظرم خود آن بخش را الان می توان به یک فیلم یا سریال خوب تبدیل کرد. من حتی می خواهم از آقای علیرضا طالب زاده نویسنده سناریو اجازه بگیرم که اگر فرصت باشد آن بخش ها را در قالب یک نمایشنامه یا فیلمنامه خوانی کار کنم.فکر می کنم بیشترین ضربه را از آن سانسورها، پارسا پیروزفر خورد.بله. نقش پارسا پیروزفر که به خاطر یک سری دلایل احمقانه کلاً حذف شد. می گفتند پدر این پسر یک زن دیگر گرفته، حالا چرا این پسر عاشق دختر نامادری اش شده است! خوشتیپ و خاص بودن چهره پارسا هم بی دلیل نبود و همه این ها باعث شد قصه آن نقش کلاً حذف شود. البته آقای لبخنده از لج سانسورها، پارسا پیروزفر را در سریال گذاشت ولی با توجه به سانسورهایی که روی این نقش صورت گرفت، حضور پارسا کاملاً بی دلیل و نامشخص است. نقش من و نقش آقای جوهرچی هم خیلی دچار سانسور شد. به هر حال سریال "در پناه تو" اتفاق خوبی برای بازیگران جدید آن نسل بود. بعد از آن سریال یک دوستی خوب میان بازیگران آن سریال ایجاد شد که تا چند سال هم ادامه داشت اما از یک جایی به بعد قطع شد. سال گذشته در مراسم تشییع جنازه آقای جوهرچی دوباره آن گروه دور هم جمع شد و بعد از 10-15 سال همدیگر را دیدیم. انگار همان صمیمیت دوران فیلمبرداری سریال "در پناه تو" را با هم داشتیم. صمیمیت آن روزها دیگر هیچ وقت سر هیچ کاری برای من تکرار نشد.در سال های دهه 70 در تلویزیون و سینما با بازیگران با تجربه و با نام و نشانی همچون آقای سعید پورصمیمی، آقای سیاوش تهمورث و یا خانم ثریا قاسمی هم بازی بودید. بازی در کنار این بازیگران چقدر برای شما بار تجربه اندوزی داشت و آن ها چقدر با شما همراه بودند و کمک تان می کردند؟خوشبختانه بازی در کنار این افراد هم جزو شانس های من در آن سال ها بود. من از خانم قاسمی اخلاق بازیگری آموختم. آقای پورصمیمی هم به عنوان یکی از استثناء های بازیگری، آدم افتاده و خوبی است و خیلی با من همراه بود. در سریال "در پناه تو" ترکیب آقای ایرج راد، خانم آزیتا لاچینی و خانم پری امیر حمزه ترکیب خوبی بود. آقای طالب زاده به عنوان نویسنده، آقای لبخنده به عنوان کارگردان و آقای شهسواری هم به عنوان تهیه کننده، هر کدام جزو بهترین ها در کار خودشان هستند. من با خانم ها معصومه کریمی و رزیتا غفاری و آقای امید زندگانی هم هم بازی بودم. البته نقش این بازیگرها کمتر بود ولی تجربه حضور در کنار آن ها هم لذت بخش بود. در آن سال ها بازیگرهای نسل جدید به بازیگرهای آب دیده و با تجربه تر احترام بیشتری می گذاشتند اما متأسفانه الان هر کسی خودش را علامه دهر می داند. این وضعیت خوبی نیست که در هنر ایران پیش آمده است.چطور وارد فیلم "ضیافت" آقای کیمیایی شدید و ایفای نقش جواد را در آن فیلم به عهده گرفتید؟آقای جوهرچی باعث این اتفاق شد. روزی که فیلمبرداری سریال "در پناه تو" تمام شد، من داشتم بعد از 1 سال و سه ماه فیلمبرداری راهی شمال می شدم. قبل از این که راه بیفتم، به خانه یکی از دوست هایم رفتم که دیدم تلفن آن جا زنگ خورد. مادرم پشت تلفن بود و گفت که آقای جوهرچی سراغت را می گیرد و گفته فوراً بیا فلان جا. من به آن جا رفتم و دیدم که قرار است فیلم سینمایی "ضیافت" به کارگردانی آقای کیمیایی ساخته شود. آقای جوهرچی و پارسا پیروزفر هم قرار بود در آن فیلم بازی کنند. عوامل فیلم به دنبال یک بازیگر جوان می گشتند که نقش جواد را بازی کند. گویا قرار بود از بین من و آقای حامد بهداد یک نفر را انتخاب کنند که در نهایت مرا انتخاب کردند. بعد از آن اتفاق آقای بهداد بارها به شوخی از آن اتفاق یاد می کند و می گوید که تو نقش مرا در فیلم "ضیافت" گرفتی. 4 نفر از بازیگران سریال "در پناه تو" در فیلم "ضیافت" هم بازی می کردند که خیلی ها تصور می کردند آقای کیمیایی ما را از سریال "در پناه تو" انتخاب کرده است، در حالی که آن موقع ...

ادامه مطلب  

جزو گزینه های شهرداری تهران هستم/ در انتخابات بیش از 50 فهرست جعلی به اسم اصلاح طلبان در آمد/ ریشه «آقازادگی» هنوز خشکانده نشده است  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار حوزه احزاب خبرگزاری فارس، محسن مهرعلیزاده از چهره­ های سیاسی اصلاح­ طلب و رئیس فدراسیون بین ­المللی ورزش های زورخانه ­ای و رئیس کمیته گردشگری اتاق بازرگانی تهران میهمان این هفته برنامه دستخط در سیمای جمهوری اسلامی ایران بود.متن کامل گفت وگو با وی در این برنامه به شرح ذیل است:مجری: قرار است شهردار تهران شوید! شایعات درست است؟مهرعلیزاده: خودتان در ابتدای کلام فرمودبد «شایعه»؛ شایعه که در تلویزیون مطرح شود دیگر شایعه...مجری: به هر حال مطرح شده اید؛مهرعلیزاده: بله، جزء اسامی که مطرح شده است هستم؛ با بعضی از اعضای محترم شورا هم صحبت­ هایی کرده ایم، حالا باید ببینیم چه پیش می آید بالاخره انتخاب با اعضای شورا است.مجری: درست است که اعضای شورای شهر باید رای بدهند، اما افراد پشت صحنه­ای که این فهرست را بستند بالاخره روی انتخاب شما تاثیر دارند؛مهرعلیزاده: ببینید اصل، اعضای شورا هستند، یعنی به هر حال آنها می ­خواهند کار کنند و آنها از شهردار کار می­ خواهند و آنها می ­خواهند همراهی داشته باشند، طبیعتا آن سلیقه ای که طراحی کرده و اعضای شورا انتخاب شده اند، آن سلیقه در خود اعضای شورای هم وجود دارد و آن به نحوی در انتخاب شهردار جاری خواهد بود.مجری: زمانی که در انتخابات شورای شهر بحث می شد می گفتند فهرست های مختلف بسته شده است بخصوص فهرستی که الان رای آورده است، شهردار آن هم مشخص است از همان زمان هم صحبت شما بود که شهردار این فهرست آقای محسن مهرعلیزاده است؛مهرعلیزاده: نه واقعاً اینطور نبود، فهرست در یک فرآیند مشخصی در شورای عالی اصلاح طلبان مطرح شد و وقت زیادی گذاشته شد، روی شاخص های مشخصی که تعریف شده بود از بین نزدیک 700 نفر به 21 نفر رسیدند و فهرست را بستند و آن زمان هیچ صحبتی از اینکه این فهرست به علاوه فلان شهردار، چنین چیزی نبود؛مجری: می گویند شما اگر شهردار تهران نشوید ممکن است شهردار مشهد شوید، درست است؟مهرعلیزاده: نه چنین چیزی نیست این دیگر خیلی شایعه است [می خندد]مجری: الان به غیر از شما چه افراد دیگری مطرح هستند در بین اعضای شورای شهر؟ بیشتر از بین اصلاح طلبان هستند؟مهرعلیزاده: بگذارید من نام نبرم، اینها شایعه و گمانه زنی است اما بله، بدیهی است با توجه به اینکه کلیه 21 نفر منتخب شورای شهر تهران، همه از اصلاح طلبان هستند، الحمدلله با قوت خوبی هم انتخاب شدند طبیعتاً گزینه­ شان از میان مدیران مقبول اصلاح طلبان خواهد بود و این طبیعی است.مجری: آقای سالک عضو حزب ندای ایرانیان یک مصاحبه ای کرده بود که افرادی که عضو شورای شهر شدند، یک میثاق نامه ای را امضاء کردند که بند 16 آن می گوید هیچ کس از اعضای شورا نباید شهردار شود، الان ما می شنویم بعضی از گزینه ها، افرادی هستند که در شوراها انتخاب شدند، الان به این پایبند هستند یا ممکن است از افرادی که داخل شورای شهر باشند؟مهرعلیزاده: طبیعتاً آنچه که داخل شورا بحث شده و من هم شنیدم از دور، بالاخره چون من عضو نیستم ببینم در آنجا چه می گذرد ولی بحث ها را می شنوم، این پایبندی به عهد در همۀ اعضای شورا وجود دارد؛مجری: در همه فهرست ها بحث زیاد می شود چه این طیف و چه آن طیف، بخصوص بعد از اینکه آن طیف پیروز می شود برخی در هر طیفی یکسری حرف هایی می گویند و مطالب انتقادی می گویند، یکی از اعضای شورای شهر فعلی که از اصلاح طلبان هم بود ابراز می کرد که این فهرست که بسته شد قرار بود من در این فهرست بام ولی من چون 2 میلیارد تومان پول ندادم من را داخل فهرست قرار ندادند، چنین چیزی درست است؟مهرعلیزاده: نه! به نظر من خیلی بی انصافی است، من واقعاً به عنوان کسی که عضو شورای عالی هستم و تمام صحنه ها را می دیدم و در همه لحظاتش هم بودم اولاً اصلاً چنین مبالغی هزینه نمی شود حتی در کلان، چه برسد به اینکه بخواهند از یک نفر چنین مبلغی را بگیرند، چه کسی این مبلغ را خواسته و از چه کسی خواسته است؟! اصلاً چنین چیزی درست نیست و نبود،من چیزی شنیدم که در این شایعات هم آمد و واقعیت این است در بستن فهرست از همان روز اول یک ویژگی های مشخصی تعریف شد، فرد چقدر تخصص دارد، چقدر تحصیلات دانشگاهی دارد، چقدر تحصیلات مرتبط با امور شهری دارد، حالا اینکه در فرآیند عمل ممکن است مثلاً نمره یکی به نظر خودش می توانست بیشتر از این باشد و معترض است، این یک مطلب دیگری است، در هر بستر سیاسی چنین اتفاقی می افتد.مجری: دو فهرست از اصلاح طلبان بیرون آمد؟مهرعلیزاده: نه یک فهرست.مجری: البته یک فهرست آن کسانی که ناراضی بودند دادند؛مهرعلیزاده: تا آنجا که من می دانم متاسفانه به لحاظ اینکه بعضی از اصلاح طلبانی که توقع داشتند در لیست قرار بگیرند گروه هایی تشکیل دادند و کارهایی کردند و چه حتی مثلاً بعضاً از طرف رقیب چنین اتفاقی ممکن است افتاده باشد، بیش از 50 لیست جعلی درآمد.مجری: ولی اصلاح طلبان در نخستین دوره شورای شهر حائز اکثریت آرا شدند و یک تجربۀ تلخی بود که شورا به پایان نرسید و جمع شد، به نظرم خودتان هم قبول دارید که باید بیشتر مراقبت کنید؛مهرعلیزاده: بله همینطور است تذکر خیلی خوبی است و دوستان هم این بینش لازم را دارند که مراقبت هستند که خدای نکرده در رقابت های درون خودشان اتفاقی پیش نیاید که تجربیات شورای اول تکرار شود.مجری: اگر شورای شهر به آقای مهرعلیزاده رای بدهد به عنوان شهردار تهران، او می خواهد با شهر تهران چه کند؟ تهران معضلات کمی ندارد، ترافیک دارد، آلودگی هوا از مهر وجود دارد تا آخر زمستان و غیره، چه می خواهید بکنید؟مهرعلیزاده: اول این است که بخش بسیار زیادی درخصوص مسائل مالی باید کار شود، بودجه ای که الان شهرداری تدوین کرده است برای سال 96 از نظر دسترسی و رسیدن به آن بودجه مقدار زیادی با آن واقعیت ها فاصله دارد، یعنی 17 هزار و خرده ای میلیارد تومان بودجه گذاشته شده است. براساس اعداد و ارقام بیش از 42 درصد این رقم از محل فروش مازاد تراکم است، هم فروختن مازاد تراکم واقعاً مشکل دارد با توجه به این تراکمی که از نظر ساختمان در تهران وجود دارد، ساخت و ساز و زندگی مردم و کوچه های تنگ و باریک، برج های چند طبقه به اندازه کافی، الان واقعاً تهران دارد خفه می شود چه برسد به اینکه مجوز بدهیم به اینکه اینها افزایش پیدا بکند؛مجری: یکی از کارهای شما جلوگیری از اینها است؟مهرعلیزاده: حداقل باید یکی از کارها این باشد که این کار را ادامه ندهیم منتها عدم ادامه ندادن این کار یعنی به دست نیاوردن نصفی از بودجه ای که شما نیاز دارید؛مجری: اگر شما بیایید در شهرداری، شما و شورای شهر رابطه بهتری نسبت به شورای قبل با دولت دارید و به نظرم می شود بودجه بهتری هم بگیرید؛مهرعلیزاده: به نظرم باید از دولت خواسته شود نصف این پول که نزدیک 8، 9 هزار میلیارد تومان است را دولت بدهد، دولتی که در طول سال 95 آنچه که توانست برای کل بودجه عمرانی تخصیص بدهد حدود 15 میلیارد تومان بود، یعنی دولت هم چنین مبلغی را ندارد؛مجری: البته راه های دیگر درآمدزایی وجود دارد؛مهرعلیزاده: بله؛ این از این طرف، از آن طرف هم مقدار زیادی شهرداری تهران بدهکار است در همین سال 95 که بودجه سال 96 تصویب شد، بیش از 21 هزار و خورده ای میلیارد تومان به شکل دیون دارد، این بدهی باید داده شود و خود این بدهی نزدیک 5/1 برابر بودجه است، گفته می شود علاوه بر این نزدیک 40 و خرده ای هزار میلیارد دیگر صورت وضعیت های نهایی نشده و پروژه های در دست اقدام است، به هر حال کارهایی است که شروع شده و این جمعاً با هم نزدیک 60 هزار میلیارد تومان است، یکی از کارهای مشکل شهردار آینده این خواهد بود که این پول را باید به یک نحوی تامین کند، از کجا؟ نمی تواند به مردم فشار بیاورد و نباید این کار را بکند، بایستی درآمدهای پایدار ایجاد شود مثلاً تبدیل تهران در یک مواردی به مرکزیت در منطقه، مثلاً یکی از برنامه هایی که بنده از چندین سال پیش دارم روی آن کار می کنم و کارِ بسیار خوب و ملی و ارزشمندی برای تهران می تواند باشد این است که در تهران یک مرکزیت بزرگی به عنوان مرکزیت نمایشگاهی و فروشگاهی محصولاتِ صنایع ساختمانی باشد نه برای کشور به منطقه بتواند سرویس بدهد، یعنی 300 شرکت یا حتی 400 شرکت که برندهای دنیا هستند و مصالح ساختمانی تولید می کنند آنها در یک مرکزیتی که چندین برج اداری و چندین هتل و نمایشگاه ایجاد می شود و دفترهایی برای خودشان دارند آنجا می نشینند و یا مثلا در دبی، در کرکوک، در ترکمنستان یا هر جای دیگر که همسایگان ما هستند در این 10، 12 کشور توسعه هم زیاد است و نیاز به ساخت و ساز دارند آن وقت مهندس مشاور آنها می آید وقتی طراحی کردند تا یک برجی بسازند با هواپیما می آیند اینجا می نشینند در آن مرکزیت که ارتباط دارند با 200، 300 تا سازندۀ مصالح ساختمانی از سیمان و میل گرد گرفته تا مصالح نهایی ساختمان مثلا کاغذ دیواری و هر چیز دیگری؛ما مشابه همین را درخصوص درخصوص هاب برای تولید نرم افزار، جوانان ما خیلی مستعد هستند انصافاً در مورد مسائل نرم افزاری و کامپیوتری و طراحی نرم افزار در زمینه های مختلف جوانان ما خیلی مستعد هستند، الان مشابه این کار را هند انجام می دهد، حتی هند از این مطلب که با آمریکا اختلاف زمان دارد استفاده می کنند و شب ها که کامپیوترهای آمریکا در حال استراحت هستند و از آنها استفاده ای نمی شود، شب ها آنها را اجاره می کنند و با آن کامپیوترها کار می کنند و نرم افزار تولید می کنند و به خود آمریکا و کشورهای آمریکایی می فروشند، هر هاب بودنی یعنی هزاران نفر آمد و رفت، هواپیما، ورود و خروج، هتل، ساختن هتل ها و شهر آبادتر می شود و پول مردم می آید اینجا، به اندازۀ کافی خود تهرانی ها و خود ایرانی ها پول برای سرمایه گذاری دارند منتها چون ما الان زمینۀ آن را فراهم نکردیم این پول بیشتر می رود در برج سازی و بیشتر شهر را متمرکز می کند و بیشتر مشکلات ایجاد می کند.حالا فکر کنید این پولی که این سرمایه گذار صرفِ ساختن برج و افزایش تراکم روی کفِ خیابان ایجاد می کند، ما پول او را ببریم در تهیه واگن و همین 6، 7 خط مترویی که داریم 180 کیلومتر کلاً طول متروی ماست در زیر خیابانهای تهران، قطارهای آنها را به جای 700 تا، دو تا 700 قطار منتها با پول بخش خصوصی، الان چرا ما تراکم داریم؟ 1. خط کم است و 2، در همان خطهایی که موجود است قطار کم است برای همین 7، 8 دقیقه طول می کشد تا قطار بعدی بیاید مردم متراکم هستند، در دنیا این 7، 8 دقیقه 2 دقیقه است در ساعت پیک کمتر از 1 یا 2 دقیقه است، باید اینطوری باشد و مردم ناراضی نباشند و بروند استفاده کنند، قطار کم است و شهرداری هم پول ندارد قطار بخرد، دولت هم پول ندارد کمک کند، بخش خصوصی که وجود دارد. .....الان در کشوری مانند توکیو که خطوط مترو است شبکه ها و رنگ های مختلف همگی برای بخش خصوصی استمجری: جایی گفته بودید اگر به شهرداری بروید باید یک اتاق شیشه ای درست کنیم که همۀ اعمال و رفتار توی شهرداری زیر ذره بین باشد و مشخص باشد؛مهرعلیزاده: نه اتاق شیشه ای، مثلاً چه اشکالی دارد اگر شهردار یک منطقه ای صبح تا شب که 20، 30 نفر به او مراجعه می کنند یک امتیازی می خواهند بگیرند یک پولی پرداخت می کنند آن هم در حسابهایش می نویسد، وقتی شما با این پول هیچ رابطۀ منفی ای ندارید، پول مشخصی است، مثلاً طرف می گوید دو طبقه را می خواهم سه طبقه بکنم اینقدر باید پرداخت بکند، این پول پرداخت شود و وارد سیستم شود ولی بعداً این مخفی کاری و نهان کاری های بی مورد ایجاد تردید می کند، مردم بدانند واقعاً شهرداری با چه معضلات مالی مواجه است بیشتر به شهرداری کمک می کنند.مجری: یک جایی گفته بودید برای جلوگیری از قانون گریزی در حوزه شهری باید نظارت شورای شهر افزایش پیدا بکند، این نظارت چگونه است؟مهرعلیزاده: اصلاً شورا دو وظیفۀ اصلی دارد،یک تدوین مقررات و ضوابط و تصویب بودجه برای شهرداری، 2. نظارت بر اجرای آن، اینها خیلی مهم است، اگر آن سیستمی که می گویم اطلاعات و مسائل مالی و غیرمالی باید شیشه ای باشد این نظارت هم براساس آن در عمل اتفاق خواهد افتاد.مجری: ممکن است شما شهردار شوید و دستور تخریب پل صدر را بدهید؟مهرعلیزاده: خیلی از معماران ماهر کشور، کسانی که مهندس معمار هستند و روی شهر و زیبایی شهر اظهارنظر می کنند به هیچ وجه این پل را با این سازۀ بتنی خشن در دید مردم و در معرض زندگی مردم را کار پسندیده ای از نظر معماری تشخیص نمی دهند من هیچ وقت این کار را نمی کنم که این پل را خراب کنم بالاخره هزینه های خیلی سنگینی صرف شده است ولی همه مقایسه می کنند مثلاً می گویند با این طولی که اتوبان صدر دارد می توانند 4 برابر بعضاً 8 برابر یا تونل یا مترو بسازند.مجری: شما با مردم زیاد ارتباط دارید الان مهمترین مشکل مردم چیست؟مهرعلیزاده: مساله اقتصادی و معیشت است و اشتغال. به هر حال ما مشکلات انباشته ای داریم از زمان جنگ تحمیلی به این طرف، بعد دوران سازندگی، دولت اصلاحات، دوران بعدی کارهای زیادی انصافاً در زمینۀ اقتصادی شده است ولی مال چند مشکل جدی داشتیم به ویژه مشکل تحریم این مساله را مقدار زیادی تشدید کرد، چون وقتی راه برای صادرات باز نیست عملاً شما دنبال آن نمی روید مثلا می خواهند صادر بکنند نمی گذارند پول تکان بخورد، مسیر بانکی را بستند و نمی گذارند من صادر هم بکنم پولم برنمی گردد، بنابراین تولید برای صادرات هم که یکی از اهداف بسیار بزرگ برای اشتغال می تواند باشد آن هم متوقف می شود کسی برای اینکه بتواند محصولی را صادر کند و سرمایه گذاری بکند این کار را انجام نمی دهد.مجری: یک جایی گفته بودید اگر دولت به ویژه تیم اقتصادی خودش را با نیروهای به ویژه اصلاح طلب تقویت می کرد هماهنگ تر و قوی تر و یک دل تر رفتار می کرد و توقعات مردم سریعتر پاسخ داده می شد؛مهرعلیزاده: نه گفتم تیم منسجمی نداشت، الان هم همین را می گویم؛مجری: یعنی هماهنگ تر باشد؛مهرعلیزاده: ببینید وقتی وزارت صنعت معدن و تجارت بالاخره عاملِ اجرایی این توسعه ها آن است، کسی که در صف اول پیش می رود، منتها به یک نحوی باید فکرمان و جهت گیری های آن با سیاستهایی که بانک مرکزی دارد، پشت سر، سیاستهایی که وزارت اقتصاد و دارایی دارد در مورد مالیات، گمرک و مسائل مختلف با هم هماهنگ باشند تا آن سیاستها پشتیبانی کنندۀ برنامه هایی باشد که مثلاً وزارت صنعت، معدن، تجارت یا مثلاً وزارت تعاون یا رفاه یا وزارتخانه کشاورزی که تولیدکننده هستند در یک سمت و سو باشند که در یک بستر مشخص و یک جهت گیری و استراتژیِ معینی حمایت کنند و جلو بروند، این انسجام و همسویی در تیم اقتصادی در دولت اول دیده نمی شد که امیدوارم این دورۀ حتما؛مجری: با جدا کردن وزارت صنعت، معدن تجارت به صنعت و معدن و بازرگانی به نظرتان؛مهرعلیزاده: کمک می کند، چون 70 درصد اقتصاد هنوز دست دولت است، همین وزارت رفاه دارد شستا را با آن عظمت که بزرگترین هلدینگ کل کشور است، کارخانه را هم گرفته است، از ریزترین نوع تولید را گرفته تا عمیق ترین کار تولید را، مشابه این را مثلا در وزارت صنعت مثل سازمان گسترش داریم. وزیر صنایع خیلی زرنگ باشد می تواند همین سازمان هایش را جمع کند ولی وزارت بازرگانی باید جدا باشد بالاخره در مورد بازرگانی کشور غفلت نشود، ایران از قدیم روی خط جاده ابریشم بوده و ایرانی ها از نظر تجارت در گذشته شهره بودند، ما باید این توان را احیاء بکنیم. این متناسب ترین حالت است باید جدا می شد و جدا شود.مجری: به عنوان یک آدم اقتصادی حرف برخی از کارشناسان را قبول دارید که دولت تمام تخم مرغ هایش را در سبد برجام گذاشت و نباید می گذاشت؟مهرعلیزاده: نه این حرف درست نیست چون علت این است که دولت ناگزیر بود در فضای بین المللی برود و این گره را باز کندو تحریم ها را بردارد منتها به این معنا نبود که همه چیز را در داخل تعطیل کرده، در داخل آنچه که موجود بود را پیش برد، من درست عکس این تئوری را دارم من می گویم دولتی که هنوز زمانی که تحریم ها به طور جدی برداشته نشده بود و هنوز هم در مورد تحریم های بانکی مطلب کامل حل نشده ولی با وجود این از منهای 7 درصد رشد اقتصادی کم کم آمد روی 6 و یک و این دفعه اعلام شده است 5/12 درصد البته هشت و خرده ای برای نفت است ما خیلی آن را درنظر نمی گیریم، به هر حال 7 درصد منفی را بیاورید روی مثبت این در داخل بی توجه به مسالۀ برجام کار کرده است.ببینید پیش بینی می کنند می گویند برای برنامه ششم برای 5 سال آینده بعضی از کارشناسان می گویند حداقل نزدیک به هزار میلیارد دلار جذب سرمایه گذار نیاز داریم، یعنی سالی 200 میلیارد دلار سرمایه گذاری، کل درآمد نفتی ما مثلاً 100 میلیارد دلار است و بخش عمده­اش هم صرف هزینه های جاری ما می شود، به این ترتیب سرمایه گذار ایرانی که در ایران پول دارد یا سرمایه گذار ایرانی که خارج از کشور پول دارد و می توانند کمکی کنند و از بیرون با خودشان پولی بیاورند ما حداقل نزدیک به 50، 60 میلیارد دلار در سال نیاز به سرمایۀ خارجی داریم، باید فضای برجام باشد تا پول بیاید وگرنه نمی آید و وقتی اینها بیایند ـ نه امروز کار اقتصادی طولانی مدت است ـ مثلاً بعد از 4 یا 8 سال یا 10 سال بعد اثرات این سرمایه گذاری های امروز، اعتماد سرمایه گذار خارجی، آمدن او و سرمایه گذاری او، اثرات بیرونی آن مانند اشتغال و کار و تولید و رفاه آن زمان دیده خواهد شد.مجری: شما از تغییرات دولت دوم آقای روحانی خبر دارید؟مهرعلیزاده: نه تقریباً. حالا ما می شنویم مانند شما.مجری: چطور شد در دولت یازدهم به شما پیشنهاد استانداردی آذربایجان شرقی را دادند؟ بعد به نوعی پس گرفتند؟مهرعلیزاده: یک صحبتی آن زمان شد طبیعتاً ادامه کارهای جاری ای که من داشتم برایم اهمیت داشت، منتها چند گزینه که از قبل مطرح بودند، یکی از آن گزینه های خوشبختانه پذیرفته بود و عمل شده بود.مجری: مناظره های انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم را می دیدید؟ راضی بودید؟مهرعلیزاده: بله. متاسفانه از مناظره ها راضی نبودم، مناظره ها متاسفانه از همان روز اول رفت به سمت اینکه یک مقداری از شانِ هم کاندیداها و هم شانِ فرهنگی و اخلاقی ایران و ایرانی فاصله گرفت، اینکه به صراحت یک نفر به یک نفر تهمت دروغ بزند و زنده پخش شود، به نظرم فضای مطلوبی نبود می توانست فضای بهتری باشد.مجری: از خانواده شما کسی راضی نشد بیاید چرا؟مهرعلیزاده: کم رو هستند گفتند ما نمی توانیم جلوی دوربین بیاییم و صحبت کنیم.مجری: چه سالی ازدواج کردید؟مهرعلیزاده: سال 59.مجری: چگونه آشنا شدید؟مهرعلیزاده: من سال 59 سپاهی بودم،خیلی جالب است این خاطره را بگویم چون این روزها مد شده می پرسند عاشق شدی؟[می خندد] دوست من گفت فلانی نمی خواهی ازدواج کنی؟ من هم به شوخی گفتم هنوز موردش پیدا نشده است، من سال 59، 24 سال سن داشتم، گفتم موردش پیدا شود بله، گفت واقعاً پیدا شود ازدواج می کنی؟ گفت موردش است، گفت خانم من یک همکلاسی دارد اینطور و آنطور است و مشخصاتش را گفت، گفت برویم برای خواستگاری؟ گفتم برویم، با همان لباس خاکی سپاه و جبهه رفتیم، فردا از خانه خودشان تماس گرفت با خانواده خانم خیری همسرم، قرار گذاشتند، آنها هم دوست من را می شناختند و خیلی به او اعتماد داشتند و رفتیم یک صحبت اولیه کردیم و دیگر این باب آشنایی شد و بعد مراحل بعدی را انجام دادیم.مجری: مهریه چقدر است؟بگویم شاید تعجب کنید، دقیقاً یادم نیست یا هزار ریال است یا هزار تومان است به اضافه تعلیم سوره صف، شاید بپرسید چرا سوره صف ما بهمن سال 59 رفتیم خدمت امام، من تا آن روز با خانمم اصلاً صحبت نکرده بودم، من به خانمم گفتم مهریه را چقدر بگوییم؟ ایشان گفت هر چقدر گفتید، من نمی دانستم چه بگویم با پدر و مادر خانمم مشورت کردیم، گفتند هر چه شما بگویید رفتیم نزد حضرت امام هزار ریال یا هزار تومان یا صد تومان یادم نمی آید، بعد به امام گفتم صد تومان با یک جلد کلام الله مجید، امام فرمودند می توانید بگویید تعلیم بخشی از قرآن، برنامه من هم طوری بود که آن روزها داشتم چند سوره قرآن را حفظ می کردم، آن روزها داشتم سوره صف را حفظ می کردم بعد تا امام فرمودند من هم دستپاچه شدم چون امام در ایوان نشسته بودند و من هم ایستاده بودم، اصلا زمانی که با امام صحبت می کردید دستپاچه و هُل می شدید، من تا ایشان این را فرمودند گفتم پس تعلیم سوره صف، گفت خیلی خوب شد تعلیم سوره صف به علاوه آن هزار تومان یا هزار ریال یا صد تومانمجری: شما با آقای مقدم یکی از معاونان دفتر حضرت آقا باجناق هستید، شما باجناق ایشان شدید یا ایشان باجناق شما؟مهرعلیزاده: ایشان باجناق ما شدند، ایشان فکر کنم دو سال از من بزرگتر هستند ولی دیرتر آمدند و با خواهر دوم ازدواج کردند من با خواهر اول ازدواج کردم.مجری: رابطه شما الان با هم چطور است؟مهرعلیزاده: خوب است به هر حال به عنوان باجناق داریم زندگی می کنیم.مجری: اینکه می گویند باجناق فامیل نمی شود درست می گویند؟مهرعلیزاده: ما از قدیم با هم دوست بودیم، ما در دانشگاه تبریز با هم بودیم، هم ­خانه و هم ­خوابگاه بودیم، دوست بودیم.مجری: شما واسطه شدید؟مهرعلیزاده: نه اتفاقاً خیلی جالب است من یک روز در خانه نشسته بودم به من گفتند شما آقای مقدم را می شناسید؟ گفتم بله دوست من است، بعد گفتند ایشان به واسطۀ یک نفر آمده است برای خواستگاری دختر دوم خانواده که از آنجا مطلع شدم.مجری: با هم از نظر سیاسی اختلاف نظر دارید؟مهرعلیزاده: ایشان اصلاح طلب نیستند [می خندد]مجری: این اختلاف نظرها به خواهرها سرایت نمی کند؟مهرعلیزاده: نه در زندگی ما این مسائل ورود نمی کند.مجری: رابطه شما با حاج خانم چطور است؟ عاشقانه است دست خطهای عاشقانه برای ایشان می نویسید؟مهرعلیزاده: [می خندد] واقعاً فرصت این کارها را نداریم ولی همدیگر را خیلی دوست داریم.مجری: در کارهای خانه کمک می کنید؟مهرعلیزاده: فرصت بکنم انجام می دهم ولی نمی رسم، من ساعت 7، 8 صبح از خانه می آیم بیرون و ساعت 9، 10 شب می روم خانه فرصتی ندارم، حتی تعطیلات هم خانه نیستم و این طرف و آن طرف هستم ولی اگر لازم باشد کمک می کنم.مجری: غذا درست می کنید؟مهرعلیزاده: نه بلد نیستم جزء نیمرو چیزی بلد نیستم.مجری: چه غذایی را بیشتر ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با خالقان موفق «مفت آباد» دوست داشتنی  

درخواست حذف این مطلب
دنبال اتفاق عجیب و غریبی نباشید، «مفت آباد» فیلم ساده و سرراستی است. قصه آدم هایی که به دنبال یک اتفاق ساده، در یک خانه حبس می شوند و قرار است شما دو ساعت با آن ها همراه شوید. آدم های غریبی نیستند؛ شبیه شان را در کوچه و خیابان دیده ایم و شاید بدون تفاوت از کنار آن ها رد شده ایم. نمایش و البته موفقیت «مفت آباد» در گروه هنر و تجربه را بهانه کردیم تا ساعتی با کارگردان (پژمان تیمورتاش) و بازیگر فیلم (سجاد افشاریان) بنشینیم و گپ بزنیم.سنتان باید هم سن جوان های مفت آباد باشد، درست است؟تیمورتاش: مثلا مفت آبادی ها چند سالشان است؟چه شد که یک جوان در این سن و سال به سراغ این رفت که یک قصه از جوان های هم نسل خودش تعریف کند، اصلا آدمی در این سن و سال چقدر حرف برای گفتن دارد؟تیمورتاش: الان خیلی ها ادعای فیلم نسلی ساختن و قصه نسلی نوشتن و... دارند؛ اما اگر بخواهیم درباره بچه های دهه 60 صحبت کنیم و بخواهیم اتفاقاتی که برای آن ها افتاده است را مرور کنیم، باید فقدان های شان را به تصویر بکشیم و مشکلاتی که دارند را بیان کنیم. این ادعا در هر آدمی که وارد این وادی می شود وجود دارد؛ اما به شکل کلی دغدغه ای که من شخصا با آن رو به رو هستم، این است که یک سری آدم وجود دارند که در جامعه دیده نمی شوند و فیلم سازان هم به سراغشان نیم روند. ما اصلا دوربینمان را آن طرفی نمی کنیم؛ وقتی هم دوربینمان این طرفی می شود با اکراه این کار را انجام می دهیم. انگار نگاه بد به آنها داریم؛ یک جور نگاه طبقاتی؛ اگر هم نگاه طبقاتی نداریم یک نگاه ابزاری داریم و می خواهیم از آدم های این طبقه استفاده کنیم. گاهی هم نگاه سانتی مانتال داریم و می خواهیم از مخاطب اشک بگیریم، درواقع همیشه می خواهیم دنبال منافع خودمان باشیم. من اما دغدغه ام این بود که بروم دنبال آدم هایی که در حاشیه هستند و دیده نمی شوند و نگاهی به آن هایی که در حاشیه هستند و دیده نمی شوند و نگاهی به آن ها داشته باشم که یک نگاه بی قضاوت و درست باشد. حقیقتش را بخواهید، اینکه جوان یا پیر باشد مرد نظرم نبود؛ خواه ناخواه این اتفاق می افتاد که به دنبال جوان های هم سن و سال خودم بروم.یعنی اگر سنتان بالاتر رود کاراکترهای قصه تان با خودتان هم بالاتر می آیند؟تیمورتاش: پیری این آدم ها خیلی جذاب تر است.نظر شما چیست آقای افشاریان؟ به نظر شما آدم های این قصه واقعا دیده نمی شوند؟ صدایشان را هیچ کس نمی شنود؟افشاریان: نه این طور نیست. دلیل سوالتان مبنی بر چرایی ساخت این فیلم است؟خب خودتان به عنوان بازیگر یکی از آدم های قصه ای هستید که آقای تیمورتاش می گویند در سینما و حتی اجتماع ما کمرنگ هستند. کارگردان می گوید دوست داشته تا آدم هایی که دیده نمی شوند را برجسته کند. وقتی فیلم نامه را خواندید، همین مساله به ذهنتان رسید؟شاید؛ اما فیلمنامه برای من جذابیت های دیگری هم داشت؛ پیشبرد قصه، زبان و موقعیت هایی که برای تک تک کاراکترها شکل می گیرد. اتفاقا من خیلی به این فکر نکردم که مثلا ما این کاراکترها را ندیدیم. برعکس به شکل های مختلف و در لحظات مختلف دیده ایم، در فیلم های قبل از انقلاب تا الان همیشه آدم هایی از این دست وجود داشته اند. همین قدر مفت آبادی ها را می شود درک کرد که خانه ای که در فیلم «گوزن ها»ی مسعود کیمیایی وجود دارد، یعنی به هر حال این آدم ها و روحیات شان حتی اگر در اقوام دور ما هم وجود نداشته باشند؛ ولی بالاخره ما یک جایی با نمونه ای از این آدم ها برخورد داشته ایم.برای خود من به عنوان بازیگر در وهله اول کلیت فیلمنامه و خود نقش جذابیت داشت.آن آدم هایی که به قول آقای تیمورتاش دیده نمی شوند، همیشه درصدی از جامعه هستند که ممکن است استعدادها یا توانایی های زیادی داشته باشند؛ ولی صدایشان را کسی نمی شنود و آن ها را نمی بیند، شما چقدر به این مساله توجه داشته اید؟من فکر می کنم ضرورت اصلی برای پژمان، «سینما» بوده است و ضرورت بعدی اینکه چگونه با وجود تمام مشکلاتی که سر راه وجود دارد یک فیلم اول بسازیم؛ در این میان قصه ای که انتخاب شده مفت آباد بوده و در این انتخاب و آشنایی با آن آدم ها، زبان شان و اصلا سلیقه شخصی، سینمای مورد علاقه و همه اینها موثر بوده است. اساسا من فکر می کنم خیلی این ضرورت وجود ندارد که سینما به آدم هایی که دیده نمی شوند بپردازد، فکر می کنم به فراخور هر قصه در هر موقعیتی می توان یک اثر سینمایی ساخت. درواقع می خواهم بگویم که خیلی خوب است اگر این اتفاق رخ دهد، اما این وظیفه فیلم ساز نیست.از این موضوع اگر بگذریم، به نظر می رسد موقعیت خیلی عجیبی است. چگونه است که با وجود آنکه قصه در یک فضای بسته رخ می دهد، اما تقریبا نزدیک دو ساعت تماشاگر را با خودش می کشاند اما تماشاگر اصلا احساس خستگی نمی کند. معمولا وقتی ما با قصه های آپارتمانی رو به رو می شویم، یک غر ریز هم می زنیم؛ ولی در مفت آباد خوشبختانه این اتفاق نیفتاده است. آن قصه چه چیزی داشته که تماشاگر را با خودش کشانده است؟تیمورتاش: ببینید شهر شیب رو به پایینی دارد که این برای من شیب قصه است. ما هرچه رو به پایین تر می رویم، ماجراهایی پررنگ تر می شود، در حالی که شاید یک مقدار از عمق ماجرا کمتر شود چون آدم ها فرصت فکرکردن به اتفاقاتی که برایشان می افتد را از دست می دهند. دیگر فکر نمی کنند اگر الان یک نفر مرده، به قتل رسیده یا خودکشی کرده است؟ خب چه اهمیتی دارد؟ شاید اگر آن خودکشی در خانه ای در ولنجک اتفاق می افتاد خیلی فضا فرق می کرد، اما الان در یک خانه در پایین شهر اتفاق افتاده و فرصت گذاشتن از اتفاقات بیشتر شده است. همچنین شما تم و ریتم تان سریع تر می شود. واقعیت اول قضیه این است که ما می خواستیم یک فیلم بسازیم که در خانه اتفاق بیفتد، با بودجه مان سازگار باشد و قدرت آن را داشته باشیم که این اتفاق در حدی استاندارد رخ دهد، یعنی نمی خواستیم از لحاظ ساخت قدم اول بلندی برداریم خب این قضیه در فیلمنامه خلاصه می شد. اینکه ما فیلمنامه ای داشته باشیم که حالا که قرار است در خانه اتفاق بیفتد، این قدرت را داشته باشد که به شدت مخاطب را درگیر کند. ما فیلم های بسیاری داریم که از اول تا آخر در خانه اتفاق می افتد و تک لوکیشن است اما مخاطب را نگه نمی دارد و او را جذب نمی کند. در این فیلم اما در وهله اول داستان برایمان مهم بود، اینکه بتوانیم این داستان را در آن بافتی که گفتم نشان دهیم. من خودم بار اول که قصه را نوشتم، خیلی بیشتر از این پرماجرا بود.یعنی حذفیات زیاد داشت؟تیمورتاش: خودم تعدادی از ماجراها را حذف کردم، شروع کردم بال و پر قصه را زدن تا بتوانم به یک طرح منسجم تری برسم. ولی فکر می کنم که دور و بر ما همین طور پر از قصه است.شما از شهر حرف می زنید؛ به نظرتان چقدر قصه برای گفتن دارد؟ تیمورتاش: خود تهران؟ تهران به تعداد آدم هایی که در آن زندگی کرده اند قصه دارد.چقدر دغدغه شماست که این قصه ها را بنویسید و روی تصویر بیاورید؟تیمورتاش: فقط تهران نیست. ببینید وابستگی به یک شهر فرق می کند با این که یک شهر دغدغه بشود. من به تهران وابستگی دارم ولی اینکه نوشتن و گفتن از تهران بخواهد دغدغه من بشود؛ این طور نیست. من وقتی فیلم «بختک» را می بینم باز با محله سعدی ارتباط برقرار می کنم. چون آن آدم ها را می شناسم و فکر می کنم چقدر خوب است که من بروم در این محله یک سرک بکشم ببینم حالا چه خبر است؛ بیشتر این آدم هایی که در این شهر زندگی می کنند، برای این شهر نیستند؛ اما حرفی که من می زنم لزوما مربوط به شهر تهران نیست، قصه آدم هاست و مفت آباد هم درست است که یک لهجه تهرانی و اشاره مستقیم به یکی از محلات تهران دارد ولی داستانی نیست که ما بگوییم تنها مختص تهران است.یعنی جغرافیای دیگری هم می شود برایش در نظر گرفت؟بله، این داستان درون هر شهری می تواند اتفاق بیافتد؛ عصبیت یک شهر را با خودش دارد، ماجراهای یک شهر بزرگ مثل تهران را با خودش دارد؛ ولی متعلق به تهران نیست.افشاریان: آنقدر در سینما- چه به لحاظ صنعت و چه به لحاظ محتوا- کارکرده اند که سینماگر طبعا به این فکر می کند که چه قصه ای، چه فیلمی، در چه سالی با چه محتوایی بسازد و در این میان این دغدغه را دارد که در مجموع این فیلم چه سنگی روی سنگ سینما می گذارد؛ چقدر متفاوت است؟ چقدر به معنای واقعی کلمه، هویت مستقلی دارد؟به طور کلی سینما و تئاتر ما در شرایط مساعدی به سر نمی برد و بی شمارند آدم هایی که وقتی موقعیت فیلم ساختن به دست می آورند. به هر قیمتی فیلمشان را می سازند، حتی اگر فیلمنامه خوبی نیست؛ اما به خاطر از دست نرفتن موقعیت برای ساخته شدن یک فیلم، آن را می سازند. برای همین من فکر می کنم یکی از ویژگی های پیمان این است که برایش مهم است که فیلم بعدی اش چه ب اشد.چطور شد به این تیم بازیگرها رسیدید؟ با وجود اینکه اولین فیلم سینمایی شماست، اما به نظر می رسد چینش بازیگرها خیلی عجیب و غریب و با همدیگر مچ شده و کنار هم نشسته است. فکر می کردید که سجاد افشاریان قبول کند؟ چون می دانم که پیشنهادهای سینمایی زیادی داشته است ولی در سینما سخت گیر است.تیمورتاش: فیلمنامه ای به او دادم که نتواند نه بگوید (خنده). فیلمنامه سی، چهل درصد تغییر کرده است. «رسول» نقشی دارد که از اول تا آخر در حال خندیدن است. خب من مشخصا دنبال آدمی بودم که این خنده تکراری نشود. این شخصیت در یک فیلم رئال که همه چیز قرار است تداوم داشته باشد، بسیار مهم است و باید، عصبیت و همه چیزش به دل بنشیند. واقعیت اینجاست که خیلی هم این در و آن در می زدم، سجاد را می شناختم؛ اما رابطه نزدیکی نداشتیم؛ همان دوره استندآپ ها بود که من به «سجاد» پیشنهاد دادم. معمولا همین طور تصمیم می گیرم، حدود دو یا سه دقیقه از یک قسمت برنامه خندوانه را تماشا کردم؛ بعد دیدم که این لبخند چقدر جایش درست است و این آدم هم چقدر درست است. خب به این موضوع هم فکر کردم که او تا به حال در سینما کار نکرده است و اگر بیاید هیچ پیش زمینه ای در موردش وجود ندارد، مردم هیچ از او نمی دانند، هیچ انتظاری ندارند و احتمالا این نقش برای خودش هم می تواند جذاب باشد؛ به خاطر همین سمت سجاد رفتم و خوشبختانه پذیرفت؛ او خیلی قبل تر از این که هر بازیگری بخواهد اضافه بشود، اضافه شد و جواب داد. در مورد بازیگرهای دیگر هم دوست داشتم بچه های تئاتر بیایند. چرا؟ به نظر می رسد سینمایی های این روزها خیلی سراغ بازیگران تئاتر می روند؟یکی از دلایلم این بود که حتما باید این بازی ها تداوم می داشت. فقط یک بازیگر تئاتر می داند که شب به شب که می رود سر اجرا، باید عین شب قبل باشد و اگر عین شب قبل نیست، باید چگونه آن شخصیت را دربیاورد. فقط یک بازیگر تئاتر می داند این داستان قرار است در دو ساعت بگذرد. بازیگر سینما نه. شما به راحتی می توانید برای بازیگر سینما رج بزنید و حسش را به هم بزنید، به همین خاطر من سمت بازیگرهای تئاتری رفتم. انتخاب برزو هم انتخابی شبیه انتخاب سجاد بود. ما دنبال بازیگری بودیم که یک خاصیت و قابلیت بخصوصی داشته باشد که در مورد برزو علاوه بر فیزیک و نقش هایی که بازی کرده، وجود داشت. قرار بود یک نقش خیلی متفاوت نسبت به نقش هایی که بازی کرده، داشته باشد. نقش برزو خشونتی دارد که از اول تا آخر داد می زند و آخر فیلم... اخم دارد، آن اخم نباید تکراری می شد؛ در نهایت هم باید خنده آخرش به دل می نشست. ما باید خنده اش را زیاد می دیدیم و با آن ارتباط برقرار می کردیم.افشاریان: تمام بچه ها انگیزه های یکدستی داشتند و به همین خاطر تمام طول روزهای فیلمبرداری واقعا با جان و دل وقت می گذاشتند و یک کنش، مثل کنش هایی که زمان تمرین تئاتر اتفاق می افتد، اتفاق افتاد. شاید دلیل آن، این باشد که اساسا سینما این معادلات را ندارد. خیلی ها در یک فیلم سینمایی کنار هم قرار می گیرند و آنقدر رج وجود دارد که بازیگرها گاهی همدیگر را سر صحنه نمی بینند. ما هم اینجا رج داشتیم؛ مثلا پیش می آمد که سکانس های رو به انتها را اول بگیریم ولی خب در حد پلان بود. خاصیت مفت آباد این بود که تیم شکل گرفت.می دان سوال تکراری ای است ولی خب به هر حال باید بگویید که چه شد اولین تجربه سینمایی تان مفت آباد شد؟افشاریان: خب قبل از این فیلم به من پیشنهادهایی می شد؛ بازیگری کلا مقوله ای جدی است نه فقط در سینما که در تئاتر هم همین طور است. سال ها است که به عنوان بازیگر تئاتر فعالیت می کنم ولی سرجمع تئاترهایی که در این یک دهه بازی کردم به سختی به 15 مورد می رسد، چون همه چیز از نقش، معادلات، تکست و تیم و کار برایم مهم است. به هر شکل می گویم تفاوتی که مفت آباد با کارهای قبلی داشت، این بود که فیلمنامه بسیار منسجم و درستی داشت. نه اینکه فیلمنامه های قبلی فیلمنامه های درستی نبودند؛ شاید نقش هایی که پیشنهاد می شد برایم جذابیتی نداشتند. جدا از فیلمنامه، خود پیمان تیمورتاش خیلی دلیل قانع کننده ای بود برای این که در این فیلم بازی کنم.به چه دلیل؟پژمان هم نسل است و خب من خیلی به این موضوع فکر می کنم که اگر خودمان به همدیگر دست نرسانیم، اتفاقی نمی افتد.گفتید پیری های رسول جذاب تر می شود؛ قرار است چه شکلی بشود؟تیمورتاش: من فکر می کنم واقعا پیری این آدم ها هم جذاب است. شاید مثلا ...

ادامه مطلب  

گفت و گو با «بهنام بانی»، ستاره ی این روزهای موسیقی پاپ  

درخواست حذف این مطلب
بهنام بانی از خواننده های خوش صدایی است که به تازگی وارد عرصه موسیقی مجاز شده و با آهنگ هایش بر سر زبان ها افتاده است. او مهر 66 در شهر دامغان به دنیا آمده و امسال در فضای موسیقی گل کرده است. فعالیت های خود را با برگزاری کنسرت شروع کرده و اولین سری کنسرتش با استقبال خیلی گسترده مواجه شده است. با او گفتگویی ترتیب دادیم تا از رازهای موفقیت و حال و هوای این روزهایش بیشتر باخبر شویم.هر سال شاهرود کنسرت می گذاشتیم.آقای بانی، چه چیزی باعث شد که وارد عرصه موسیقی شوید؟ آیا به خاطر پدرتان که نوازنده هستند به کار در این زمینه تشویق شدید یا دلایل دیگری داشت؟- صددرصد به خاطر پدرم که نوازنده بودند گرایش به موسیقی پیدا کردم ولی کلا به موسیقی علاقه داشتم. از همان دوران کودکی وقتی می خواندم با استقبال روبرو می شد و من هم ترغیب به ادامه این کار شدم و الان هدفم کلا این است که به بالاترین درجه موسیقی برسم. من از 9-8 سالگی آواز می خواندم. البته ابتدا با تلاوت قرآن شروع کردم و بعد از 10 سالگی در کنار پدرم می خواندم و پدرم با من تمرین می کردند. از 16-15 سالگی به صورت حرفه ای نزد اساتید موسیقی چند جلسه کلاس آواز رفتم. از 19 سالگی که دانشجوی شاهرود شدم با یک بند به نام گروه «روژان» آشنا شدم که با آنها همکاری می کردیم. در ابتدا مهدی یغمایی خواننده آنها بود و پس از این که مهدی از این گروه بیرون آمد، من خواننده این گروه شدم. هر سال در شاهرود کنسرت می گذاشتیم و با استقبال هم روبرو می شد. از همان سال های اول احساس می کردم تا یک سال دیگر من معروف خواهم شد.اولین باری که روی استیج رفتید را خاطرتان هست؟- بله.چند سال تان بود؟- 19 سالم بود و در شهر شاهرود این کنسرت برگزار می شد.گویا شما در رشته مهندسی درس خواندید. چه شد که از رشته عمران به سمت موسیقی حرفه ای کشیده شدید؟- هم خودم، هم مادرم و هم کلا خانواده ام دوست داشتند به غیر از رشته موسیقی یک رشته دیگر را در دانشگاه بخوانم. من به خوانندگی علاقه داشتم و می خوانم و آنها علاقه نداشتند که من در رشته موسیقی ادامه بدهم، چون هم خیلی سخت بود و هم این که مهندس بودن را کلا دوست داشتند و خودم هم داشتم. آن زمان مهندس بودن خیلی خوب بود، الان هم خوب است البته... مهندسی عمران را انتخاب کردم و قبول هم شدم چون خودم اصالتا دامغانی هستم و شاهرود هم با دامغان 60 کیلومتر بیشتر فاصله ندارد، برایم آنجا راحت تر بود. یک سری از اقوام ما هم در شاهرود زندگی می کنند.سنتی را دوست دارم، پاپ را ترجیح می دهممردم با چه آهنگی بهنام بانی را شناختند؟ اولین آهنگی که در فضای مجازی از شما هیت شد، چه بود؟- اولین آهنگی که هیت شد، آهنگ «علاقه خاص» بود ولی آهنگ «من یه دیوونم» مورد اقبال بیشتری قرار گرفت. موزیکی هم که من را خیلی بیشتر با آن شناختند «عاشقم کرده» بود.معمولا اول آهنگ را می سازید و بعد ترانه می گویند یا...؟ خودتان که ترانه نمی گویید، نه؟- نه، من ترانه نمی گویم. خانم عاطفه حبیبی که به نظر من یکی از بهترین ترانه سراها هستند برای من ترانه سرایی می کنند که ترانه هایشان خیلی با موزیک های من چفت می شود. ما اول ملودی را می سازیم، یعنی حامد برادران ملودی را می سازد. حالا یکسری دستکاری می کنیم، درستش می کنیم بعد برای خانم عاطفه حبیبی می فرستیم ایشان روی ملودی شعر می گویند، بعد حامد تنظیم می کند و من می خوانم.ساز خاصی هم می زنید؟- بله، پیانو، کیبورد و گیتار ولی به صورت حرفه ای ساز نمی زنم.خودتان دوست داشتید در فضای پاپ بخوانید؟ هیچ وقت به سمت موسیقی سنتی نرفتید؟- چرا، در همان زمان که به یکسری کلاس ها می رفتم برای این که یک کم اصولی تر کار کنم، پنج شش جلسه هم نزد یک استاد کلاس سنتی رفتم ولی آنقدر گسترده و وسیع بود که دیدم خیلی با روحیات من سازگار نیست و خودم فضای پاپ را بیشتر ترجیح می دادم. البته در آن چند جلسه خیلی چیزها یاد گرفتم و الان هم خیلی به من کمک می کند ولی خیلی وسیع بود و احساس کردم در پاپ نسبت به سنتی راحت تر می توانم فعالیت کنم. مدت خیلی محدودی هم نزد مرحوم استاد محمد نوری تمرین کردم. تقریبا چهار جلسه که در همان چهار جلسه هم خیلی چیزها را از ایشان یاد گرفتم. آواز سنتی را هم نزد استاد تولایی کار کردم.آن زمان که هنوز وارد عرصه خوانندگی نشده بودید، خواننده مورد علاقه تان چه کسی بود؟ آیا به خواننده خاصی علاقه داشتید که دل تان بخواهد راه او را دنبال کنید؟- دو، سه تا خواننده آن زمان بودند که من همیشه کارهای شان را دنبال می کردم؛ زنده یاد ناصر عبداللهی، استاد دکتر محمد اصفهانی و حمید حامی.هیچ وقت هیچ کس در موزیک بهترین نیستاولین بار که اولین آهنگ تان در فضای مجازی شنیده شد چه حسی داشتید و خاطرتان هست کجا و مشغول چه کاری بودید؟- بله، موزیک «علاقه خاص» موزیکی بود که نسبت به بقیه موزیک هایم اتفاق های خوبی برایش افتاد. این موزیک خیلی بیشتر شنیده شد و استقبال از طرف دوستان و اقوام هم خیلی شد که معتقد بودند: «این کارت چقدر خوب بود! بالاخره اون آهنگ خفن را خواندی؟! آفرین.» این استقبال باعث شد که انرژی بگیرم تا این که بچه ها گفتند ما در خیابان داریم همه کارهای شما را می شنویم. در خیابان، مرکز خریدهای مختلف، همه جا آهنگ هایت هست. ولی خودم نمی شنیدم و فکر می کردم الکی می گویند، تا این که خودم در مرکز خرید پالادیوم، با خانواده خودم وارد یک مغازه شدیم خواستیم خرید کنیم دیدم موزیک من پلی است. فروشنده هم من را نمی شناخت. آمدیم داخل و بعد از این که خرید کردم گفتم نمی خواهید به ما تخفیف بدهید؟! گفت برای چه؟ گفتم موزیک ما را دارید گوش می دهید.بعد گفت چقدر خوب است و ما خیلی این کار را دوست داریم و هر روز در مغازه گوش می دهیم و ... این انرژی را به من داد. خیلی انرژی خوبی است وقتی تو می دانی کاری که انجام دادی به ثمر نشسته است. یک فیلم، یک نمایشنامه، یک تئاتر و ... کلا هر کاری که فرد انجام می دهد اگر مورد استقبال واقع شود برای صاحب آن اثر فوق العاده لذت بخش اسم.چقدر روند ساختن ملودی و خواندن آن طول می کشد؟- بستگی به حس دارد. ببینید مثلا یک وقتی هست ما پای یک ملودی می نشینیم آن را بالا پایین می کنیم، هفت هشت ساعت عوض می کنیم. یک وقت ها هم هست که ترجیع بند آن را عوض می کنیم؛ یک وقت هایی هست که درهمان بار اول آنقدر شیرین به دل مان می نشیند که آن را می سازیم. مثلا خاطرم هست که در کار «عاشقم کرده» - اگر اغراق نکنم – در 10 دقیقه حامد ملودی اش را ساخت و بعد برای خانم حبیبی فرستادیم. عاطفه حبیبی هم آنقدر کار را دوست داشت تا شب شعر را به ما داد، بعد من خواندم که خیلی هم خوب در نیامد اما در شب عید هم پخش شد و خدا را شکر مردم هم خیلی این کار را دوست داشتند.اصلا تصمیم تان برای آینده چیست؟- تصمیم در وهله اول ماندگار شدن است.به نظرتان یک خواننده با چه چیزی ماندگار می شود؟- هر وقت مغرور نشوید، هر وقت فکر نکنید که شما بهترین هستید می توانید ماندگار شوید. هر وقت فکر کنید بهترین هستید، شک ندارم که احتمال افتادن شما هست چون هیچ وقت هیچ کسی در موزیک بهترین نیست. ما اصلا بتهوونی داشته ایم که ناشنوا و بهترین بوده است، اثراتی ساخته است که شما اصلا نمی توانید تصور کنید. موزیک انتها ندارد و شما هر چقدر هم که خوب باشید، بهترین نیستید. باید برایش تلاش کنید. هدف من ماندگار شدن است و اصلی ترین آن محبوب بودن است، چون معروف شدن کار آسانی است. هر کس مخصوصا الان با صفحات مجازی می تواند به هر نحوی معروف شود اما این که شما محبوب باشی و این محبوبیت باقی بماند و مردم شما را دوست داشته باشند، کارهایت شنیده و کارهایت ماندگار شود و اینچنین نباشد که تاریخ انقضا داشته باشد، چیز دیگری است. الان مثلا شما با یک کار خیلی ارتباط برقرار می کنید، یک ماه آن را گوش می دهید، بعد از یک ماه دل تان را می زند و ترک های بعدی که می آیند دیگر آن را گوش نم ...

ادامه مطلب  

کامبیز دیرباز: بهروز وثوقی، اسطوره من است  

درخواست حذف این مطلب
گفت و گو با کامبیز دیرباز را با نقش جذاب این روزهایش در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی آغاز کردیم که هنوز معلوم نیست قهرمان است یا ضدقهرمان و بعد برگشتیم به سال قبل و غیاث صفا که یک ضدقهرمان و یا شاید یک شخصیت خاکستری بود در «پشت بام تهران» و بعد رفتیم به سال قبل تر از آن، و میکاییل را بررسی کردیم که یک قهرمان بود؛ از همان هایی که هم خود او وهم همه دوست دارند. در سینمای این روزها و این سال ها ما از این قهرمانان نداریم و برای همین است که بیشتر گرایش پیدا کرده است به تلویزیون و آن هم نوشته هایی پر از دیالوگ های زیبا از سعید نعمت الله. کامبیز انکار نمی کند که دوست دارد قهرمان باشد و سینمای قهرمان محور را دوست دارد و بنابراین گفت و گوی ما گل می اندازد و در لابلای آن، از پدرش می گوید که نیاز زندگی اوست و به خاطر اینکه توانایی تحمل دوری اش را نداشت بازی در سریال خوب آقای لطیفی را رد کرده است. گفته هایش درباره استاد بهروز وثوقی و استادان دیگری که با آنها هم بازی بوده است هم جذاب است و همچنین کری خوانی های همیشگی اش در طرفداری از تیم پرسپولیس. خلاصه این که این گفت و گو جذاب است. مثل خود کامبیز دیرباز عزیز.میکاییل و غیاث و خلیل کبابی در چند نقش آخر که بازی کردی به خصوص میکاییل و غیاث و نقشت در «زیر پای مادر» یعنی خلیل کبابی، نقش مردهای بامرام لوطی را بازی می کنی و اصولا در این گونه نقش ها مردم خیلی بیشتر باورت می کنند و دوستت دارند. درست است که یک بازیگر تحصیلکرده هستی و هر نقش دیگر را هم می توانی بازی کنی ولی این گونه نقش ها بیشتر به تو می آید و مردم بیشتر دوستت دارند. آیا این به دلیل نزدیکی کاراکتر این آدم ها به خود توست و ایا شما در مرام خودت هم این حالت ها را داری؟ تو درست می گویی. کسی که بازیگر است باید طبق فرمول و تئوری هر نقشی را بازی کند اما من مخالف این نظریه هستم که هر نقشی را هر بازیگری باید بتواند بازی کند. یعنی نه اینکه نتواند بازی کند اما هر نقشی شاید به هر بازیگری نیاید.این دقیقه مثل خریدن کت و شلوار می ماند. شما می توانی برای خرید به یک پاساژ بروی که به صورت تخصصی کت و شلوار مردانه می فروشد و آنجا هزاران دست کت و شلوار هست اما یک دست از آن کت و شلوارها به تنت می نشیند و تازه بعضی وقت ها آن یک دست هم نیست و شما پارچه می خرید و به خیاط می گویید که کت و شلواری اندازه شما را برای شما بدوزد. به نظرم نقش و بازیگر هم چنین رابطه ای با هم دارند. این که من چه نوع کت و شلواری را انتخاب کنم کاملا بر می گردد به سلیقه من و نقش هم همین گونه است. کارنامه من نشان دهنده سلیقه من است چون به جرات می توانم بگویم تمام نقش هایی که تا به امروز بازی کردم را خودم انتخاب کردم و هیچ کدام تحمیلی نبوده.هر جا که اشتباه کردم و نقش من به دل مخاطب ننشسته سلیقه اشتباه من بوده و هر جا هم که درست رفتم هم سلیقه و انتخاب درست من بود. این چیزی هم که می گویی هم همین طور است و برمی گردد به سلیقه ام. نه اینکه من شبیه این کاراکترهایی ستم که بازی شان می کنم اما شاید دوست دارم شبیه آنها باشم. یکی از علت هایی که آدم به دنبال بازیگری می رود و علاقه مندی اش بازیگری می شود هم همین است که آدم خودش را جای کاراکترهای مختلف بگذارد و فرصت و امکانی را پیدا کند که هر کس نمی تواند داشته باشد. شما یک بار به دنیا می آیی، با یک کاراکتر به نام آرش نصیری زندگی می کنی و ان شاءالله بعد از ۲۰۰ سال دیگر از دنیا می روی ولی بازیگر می تواند در مدت زندگی اش زندگی ها و کاراکترهای مختلف را تجربه کند و این یکی از لذت های دنیای بازیگری است.از دو نقش آخر که بازی کردی؛ غیاث صفا در «پشت بام تهران» و خلیل کبابی در «زیر پای مادر» کدام را بیشتر دوست داری؟من در سه کار آخر به نویسندگی سعید نعمت الله سه نقش میکاییل و غیاث و خلبل کبابی را بازی کردم. من و سعید نعمت الله سلایق و نگاه مشترک داریم. من وقتی دیالوگ های سعید را روی کاغذ می خوانم به من می چسبد و احتمالا او هم از مدل بازی کردن من راضی است چون سعید خیلی وسواس... نه. وسواس کلمه قشنگی نیست...... دقت...آفرین، دقت. سعید خیلی دقت زیادی دارد و خیلی حساس است که کلمه به کلمه دیالوگ های متنش چگونه و توسط چه کسی ادا شود. حتی نقش های تک سکانسه و حتی نقش های بی دیالوگ هم برایش مهم هستند و برای اجرایشان حساسیت عجیب و غریبی دارد، بنابراین حتما برای نقش اصلی اش دقایق و ساعت های مختلف فکر می کند.اگر این همکاری و در سه کار پشت سرهمی که سعید داشته ادامه پیدا کرده نشان می دهد که ما با همدیگر سلایق مشترک داریم. همچنین شما باید این را هم در نظرداشته باشی که بازیگر هرچ جلوتر می رود، سنش، درکش از دنیای اطرافش و تجربه اش بیشتر می شود، شرایطش تغییر می کند و به همه اینها این مساله را هم اضافه کنید که در سه کار آخر به نویسندگی سعید و کارگردانی آقای مقدم و بهرنگ توفیقی عزیز من مرز ۴۰ سالگی را رد کردم و در هر صورت به پختگی یک مرد ۴۰ ساله رسیده ام و شاید تفاوتی که در دو، سه کار آخرم احساس می کنید، مجموعه ای از این شرایط هم باشد.۴۰ سالگی مرز خیلی حساسی هم هست و آغاز چلچلی و...بله. وقتی ۲۹ سالم داشت تمام می شد و به ۳۰ سالگی می رسیدم حس و حال خوبی نداشتم و مدام به خودم می گفتم از فردا دیگر نمی توانم بگویم بیست و چند سال و باید بگویم سی و چند سال. یعنی با وجودی که فرقش فقط یک شب بیشتر نبود اما عوض شدن دهه زندگی این حس را در من به وجود می آورد. همانقدر که آن شب، شب خاصی بود، در سه، چهار سال آخر دهه ۳۰، بی صبرانه منتظر بودم به ۴۰ سالگی برسم و خیلی خیلی خوشحالم که ۴۰ سالگی ام همراه شد با پدرشدن، همراه شد با پخته تر شدن و یک آرامش همراه با عقلانیت که الان خدا را شکر در زندگی ام جاری است.در دو بازی آخرت در دو سریال پشت سر هم دو چالش مهم داشتی. یکی بازی در نقش یک مرد مجرد سی و پنج ساله و یکی هم بازی در نقش یک مرد پنجاه ساله با یک پسر بیست ساله. چقدر تلاش کردی که فرق این دو نقش را دربیاوری؟باید فرق می داشتند. یک سری فرق ها هستند که روی کاغذ هم مشخص هستند و وقتی که دارید فیلمنامه را رمان را می خوایند آنها راناخودآگاه تصویر می کنید. غیاث و خلیل کبابی روی کاغذ هم متفاوت بودند و اجرایشان هم حتما باید تفاوت می داشت. نه به این خاطر که با غیاث متفاوت باشد بلکه به این خاطر که باورپذیر باشد و خودم هم باورش کنم. من آدم چهل ساله ای بودم که می خواستم یک آدم پنجاه ساله را بازی کنم. من اگر بخواهم در چهل سالگی نقش یک آدم سی ساله را بازی کنم چشم بسته می دانم در سی سالگی چه کارها کردم و چه کارها نکردم و آن سن را می شناسم اما تصوری از ده سال دیگرم ندارم و همه اینها را باید در ذهن خودم بسازم و برای این تصویرسازی کی بهتر از پدر خودم به عنوان الگو. راه رفتن خلیل کبابی کاملا راه رفن بابای من است.یک شانه اش یک کمی پایین تر است، یک دستش رهاتر است، در راه رفتنش یک بی نظمی خاصی هست و همه اینها را سعی کردم از پدرم الگو بگیرم. تن صدا خلیل کبابی سعی کردم از بقیه کاراکترها بم تر باشد و هر چه جلوتر برود بیننده بیشتر متوجه خواهدشد. این چیزی بود که از اول از صدابردارمان هادی افشار عزیز خواهش کردم که حواسش باشد و خود بهرنگ و سعید هم حواسشان به این قضیه بود. گریم هم به این باورپذیری کمک کردو همه و همه دست به دست هم داد که حاصل این کار شده و امیدوارم برای مردم هم باورپذیرتر باشد.وقتی داشتی راه رفتن پدرت را توصیف می کردی انگار داشتی ویژگی های قهرمانان خسته فیلم های مسعود کیمیایی را توصیف می کردی....بله. احساس می کنم که این ویژگی ها به کاراکتر خلیل می خورد. اگر پدر من یک قهرمان تنیس یا فوتبال بود شاید یکی جور دیگری راه می رفت اما او قهرمان زندگی من است و خسته هم هست. پدر بیش از شصت سال است که دارد می دود برای اینکه بتواند خانواده اش را حفظ کند و خدا انشاالله حفظش کند.خیلی به سینمای اجتماعی که زندگی مردم طبقه متوسط را نشان می دهد علاقه داری. درست است؟خیلی خیلی. بیشتر از خیلی. به نظر من بخشی از فیلم سرگرمی ست. بیست سال پیش خیلی اینطوری بود، پانزده سال پیش هم بله ده سال پیش هم همین طور اما الان اوضاع فرق کرده است. الان ما وقت کم می آوریم. اگر سرگرمی می خواهی در موبایلت هست و به وفور و به اندازه کافی. الان کمتر کسی را می بنییم که اوقات فراقت داشته باشد و بیکار باشد. اینقدر که دم دستش تکنولوژی و اطلاعات هست.حالا ما فراقت چندانی نداریم که بگوییم سینما راه خوبی ست برای اینکه اوقات فراقت پر شود. الان اگر طرف اعتماد می کند یک ساعت پای فیلم یا سریال شما می نشیند باید شرمنده اش نباشی و احساس نکند که وقتش را تلف کرده است. بنابراین الان خیلی بیش از پیش باید به مسائل اجتماعی که گفتی توجه کنیم.من نیازم تو رو هر روز دیدنه بازیگران ممکن است با گریم های مختلفی دیده شوند. الان که دخترت دارد بزرگ می شود و این روزها تو را با موهای سفید در تلویزیون می بیند چه واکنشی نشان می دهد؟آن زمان که داشتم این نقش را بازی می کردم یک مقدار کوچک تر بود و الان با تعجب من را نگاه می کند و بعد تصویر را نگاه می کند. البته من این روزها گریم دیگری دارم و دارم آماده می شوم برای فیلم جدید. به هر حال نزدیکای یک بازیگر، پدر و مادرش، برادر و خواهرش و همسرش باید عادت کنند که هر روز او را با قیافه جدید ببیند و دخترم هم باید به این موضوع عادت کند و بداند که پدرش یک قیفه ثابت ندارد. (خنده)یک سوال خصوصی تر. چرا اسم دخترت را گذاشتی نیاز؟برای این که نیاز داشتمش. او نیاز من بود و این تنها چیزی هست که خدا ندارد ولی من دارم.هر وقت که به دخترت فکر می کنی یاد چه شعری می افتی؟معلوم است. یاد این شعر معروف با صدای فریدون فروغی بزرگ می افتم: «من نیازم تو رو هر روز دیدنه». خیلی هم آهنگ زیبایی ست و من در ماشینم یکی ازده موزیک برتری ست که گوش می کنم.دخترت نیاز متولد اردیبهشت است و تو متولد شهریور. آیا الان از نظر خصوصیات به هم نزدیکید و اصلا به این طالع بینی ماه ها و اینا اعتقاد داری؟من خیلی اعتقادی به این مسائل ندارم و البته برای من بیشتر فان است. اینها یک چیزهای کلی ست. ضمن این که دختر من روز انتخابات ریاست جمهوری سه سالش تموم شد و خیلی زود است که بخواهم در مورد خصوصیاتش صحبت کنم و با من مقایسه اش کنیم. هنوز کاراکتر مستقلی ندارد. نیاز هنوز دارد سعی می کنم چیزهایی که به او یاد می دهیم را تکرار کند و یکی دو سال دیگر طول می کشد که خودش هم مستقلا فکر کند.این سن اوج شیرینی بچه و به خصوص دختر است. درست است...بله. خیلی خیلی شیرین است. کلمات و جملات را اشتباه می گوید و آن قدر شیرین هم می گوید که آدم کیف می کند...فکر می کنی چند روز پشت سر هم طاقت می آوری که نبینیش؟ این سوال خیلی مهمی هست. سر میکاییل ما تا یک ما تا یک ماه و نیم قشم بودیم و آنجا من خیلی دلتنگ می شدم و آن وسط ها یک روز و نصف فضای خالی گیر آوردم و سوار هواپیما شدم و آمدم بچه را دیدم و برگشتم و اما این یک طرفه بود.من دلتنگش شده بودم و او هنوز این وابستگی ها را نداشت. سر زیر پای مادر ما تقریبا یک ماه مشهد بودیم و یک ده روز هم انزلی و آنجا هم من یک جوری با تکنولوژی و ارتباط تصویری و... تحمل کردم ولی الان دیگر قضیه دوطرفه شده و هم من دلم برای او تنگ می شود و هم او. الان دیگر تلفن را بر می دارد و پای تلفن می گوید بابا کجایی و دستور می دهد که هندوانه بخر و بیاور و یا دستورهای دیگری می دهد و بنابراین الان قضیه خیلی سخت شده است. راستش را بخواهی شب عید اولین تصمیم گیری ام را برمبنای همین محور که داریم راجع به آن صحبت می کنیم انجام دادم و اولین تاثیرم را در کار حرفه ایام گذاشت. من سریال سر دلبران آقای لطیفی را، علی رغم اینکه خیلی دلم می خواست با ایشان کار کنم و مدت ها بود که منتظر بودیم با هم یک کار مشترک داشته باشیم از دست دادم و آن هم با یک نقش متفاوت و جذاب.در این سریال نقشی که به من پیشنهاد شد نقش یک روحانی متفاوت بود که من تا به حال در کارنامه ام نداشتم. رفتم دفتر آقای شفیعی و عذرخواهی کردم و فقط و فقط و فقط برای این که فیلمبرداری آن پنج ماه و همه اش در یزد بود و من واقعا طاقت دوری پنج ماهه از نیاز را نداشتم. هر چی فکر کردم دیدم هیچ چاره ای ندارم.از آقای لطیفی عذرخواهی کردم و نقش قسمت دوست عزیزم برزو هست که الان دارد بازی می کند. برزو هم شرایط مشابه من را دارد اما بچه هایش می روند یزد و بر می گردند و خلاصه اینکه تحمل می کند. این اولین باری بود که نیاز خانم دیرباز روی تصمیم گیری حرفه ای من تاثیر گذاشت.این موضوع هم خیلی مهم و شیرین است که مخاطبان هنرمندان بدانند که بازیگران و هنرمندان هم اینقدر به خانواده شان اهمیت می دهند...بله. بازیگر هم مثل بقیه مردم جامعه اند. همان اندازه که یک پدر کارمند یا راننده اتوبوس یا هر شغل دیگر که دارد مصاحبه من و تو را می خواند دوست دارد زودتر کارش تمام شود و برود خانه و بچه اش به رویش در را باز کند و بپرد بغلش، یک بازیگر هم این احساس را دارد. کار زمان خاصی را ندارد و ممکن است شب ها در منزل نباشیم و روز باشیم اما این شرایطی ست که پذیرفتیم. تصمیمی که من سر کار آقای لطیفی گرفتم قطعا حرفه ای نبود ولی این که درست بود یا نه را سپرده ام به زمان تا ببینم چه می شود.همسر و همراهمو شما یک انتخاب خوب هم داشتی و این شانس را هم داری که همسرت هم ادبیات نمایشی خوانده و این فضا را و وقتی که بیرون می روید لطف مردم را درک می کند و با تو همراه است. درست است؟بله. ایشان در این فضاها بوده و برایش راحت تر است. اما بازیگر چه مرد باشد و چه زن، بعضی وقت ها این همراهی ها برای همسرش سخت است. اگر جفت شان بازیگر باشند، مثل امیر جعفری و ریما رامین فر قضیه فرق می کند و آن جا برای بچه سخت است (خنده). به هر حال یک زندگی که ذاتش نامنظم باشد سخت است. شما وضعیت زمانی نامشخصی داری و این برای خود آدم هم سخت است چه برسد به پارتنری که دارد با او زندگی می کند. بنابراین خیلی ارتباطی به این که طرف از این حرفه شناخت داشته یا نداشته باشد ندارد و اصولا سخت است.اهل غصه خوردن نیستمخودت مهم ترین اشتباه زندگی ات را چه می دانی؟ یک اشتباه مهم که بابتش تاوان دادی یا اذیت شدی یا...؟نمی دانم. من اصولا آدمی نیستم که بنشینم و غم و غصه بخورم. اگر اتفاق بدی افتاده رد شده و رفته و من بهش فکر نمی کنم. من خیلی بیشتر سعی می کنم امیدوار باشم و رو به جلو حرکت کنم برای همین هم اشتباهاتم را زیاد برجسته نمی کنم که اذیت شوم. سعی می کنم فراموش کنم. الان اگر فکر کنم یادم می آید و می توانم به تو بگویم اما ترجیح می دهم که به آن فکر نکنم. آینده و موفقیت های آینده را عشق است.کسی هست که از دستش زیاد عصبانی باشی؟نه. اگر گله ای هست از پدر و مادرم دارم که چرا زودتر مرا به دنیا نیاوردند که بتوانم شش تا گل پرسپولیس به استقلال را ببینم. (خنده)دوستی نزدیک با سامان و پژمانعلاقه مندان و طرفدارانت فکر می کنند که تو فقط با سام رخشانی و پژمان بازغی رفیق صمیمی هستی. اما انگار رفیق صمیمی های زیادی داری.اینها رفیق هایی هستند که از ۲۲ سال پیش با هم دوست بودیم و با هم دانشکده را پشت سر گذاشتیم و با هم در تماس هستیم اما این که در سینما بیشتر همدیگر را ببینیم و در لحظه های خصوصی زندگی هم باشیم بله، سام و پژمان از دوستان خیلی خیلی صمیمی و نزدیک من هستند.با سام فوتبال می بینید دعوایتان نمی شود؟همیشه با هم کل کل را داریم و این کل کل ها فوتبال را جذاب می کند و اگر نباشد فوتبال بی مزه می شود.شما سه دوست هستید که در یک زمینه کار می کنید و طبیعتا یک رقابتی بین شما هست. اگر یکی تان از آن دو نفر جلو بزند و فیلم خاصی بازی کند یا جایزه مهمی را ببرد چه حسی بین تان به وجود می آید و آیا باز هم با هم رقابت دارید؟این که بخواهیم همدیگر را شکست بدهیم و رقابت کنیم نه. بازیگری و نقش بحث همان کت و شلوار و این حرف هاست که همان اول بحث مطرح کردم. به نظرم به تعداد آدم هایی که هستند می تواند نقش وجود داشته باشد.نه من جای سام را تنگ می کنم و نه سام و نه پژمان و نه برعکس. این که بخواهیم از موفقیت همدیگر خوشحال بشویم یا نشویم هم قطعا خوشحال می شویم. چون اگر سر سوزنی حسادت این وسط بود این رفاقت به نزدیک ۲۰ سال نمی رسید. ما نه تنها از موفقیت همدیگر خوشحال می شویم بلکه همدیگر را هل هم می دهیم. بارها پیش آمده که با هم بودیم و به ...

ادامه مطلب  

ما فرزندان خط قرمز هستیم  

درخواست حذف این مطلب
«اکسیدان» نخستین فیلم کمدی سال های اخیر نیست که گرفتار حواشی اکران شده است و بدون تردید آخرین اثر شایبه برانگیز سینمای ایران هم نخواهد بود. اما بدن نیمه جان ژانر کمدی هم در سال هایی که گذشت، نشان داد بیدی نیست که با هر بادی بلرزد. فارغ از تمام نقدهای ساختاری و محتوایی به این فیلم، «اکسیدان» خوراک بخش قابل توجهی از مخاطبان را فراهم و به گرداندن چرخه سینما کمک می کند و به همین منظور و با استناد به مجوزهای صادر شده توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، هیچ نهاد و ارگانی نباید فراتر از قانون عمل کند و با اعمال فشار سبب شود فیلمی از نمایش برای عموم مردم بی نصیب بماند. نقد درست اما، حقی است که حامد محمدی و امیر جعفری کارگردان و بازیگر این فیلم، برای عموم مردم قایلند. نقدی که پایه و اساس درست دارد و می تواند در روند کاری فیلمساز و بازیگر تاثیرگذار باشد. گفت وگو با این دو سینماگر در روزهایی انجام شد که نامه ١٧ نماینده مجلس به سیدرضا صالحی امیری، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی مبنی بر پایین کشیدن «اکسیدان» از روی پرده، جنجال به پا کرده بود. شاید به همین بهانه، عمده صحبت های این مصاحبه، به مساله حدود و اختیارات واقعی وزارت ارشاد و شیوه قضاوت درست، معطوف شد.فکر نمی کنم حواشی اکران «اکسیدان» را در ساخت فیلم دیگری تجربه کرده باشید. از اینکه سراغ ساخت فیلم کمدی رفتید، پشیمان نیستید؟حامد محمدی: من پشیمانم آقای جعفری؟امیر جعفری: نه خیلی هم خوشحال به نظر می رسی! اتفاقا پیشنهاد داد باز هم با هم کمدی کار کنیم. (می خندد)محمدی: آقای جعفری گفت پیشنهاد دو فیلم جدی را رد کرده و می خواهد کمدی کار کند، من هم تشویقش کردم! قطعا از ساخت فیلم کمدی پشیمان نیستم. اتفاقا بعد از این مسائل مطمئن شدم یک عده از خندیدن مردم ناراحت می شوند و به نظرم این ناراحت شدن هم طبیعی است! چرا طبیعی؟! وقتی تلویزیون ما در اعیاد هم مرثیه سرایی پخش می کند، ظاهرا قرار است فرهنگی باب شود که مردم کمتر بخندند. ما در دورانی این شرایط را پشت سر گذاشتیم، مثلا زمان جنگ با توجه به سنگین بودن فضا و سختی شرایط، آدم ها کمتر خوشحالی می کردند اما حالا یک عده دوست دارند آن فضا برگردد و مردم به اندازه قبل جدی باشند. به همین خاطر تاویل و تفسیرهای عجیب و غریبی از خنده های مردم می کنند. اجازه بدهید کمی ساده تر حرف بزنیم. در همه جای دنیا دولت ها فضای مناسبی را برای رفاه و شادی مردم به وجود می آورند. مثلا برای تفریح و سرگمی مردم هزینه می کنند و پارک می سازند، اما در ایران برای ایجاد چنین فضایی منت سر مردم می گذارند یا به وظایف شان نزدیک انتخابات عمل می کنند. دم انتخابات پارک افتتاح می کنند و باغ کتاب راه می اندازند، اینکه چرا در حالت عادی این شرایط را فراهم نمی کنند و اسباب شادی را از مردم دریغ می کنند، سوال خیلی هاست. مهیا کردن اسباب شادی مردم، وظیفه دولت ها و مسوولان است.می خواهید بگویید انگیزه اصلی تان برای ساخت «اکسیدان» مردم بودند؟!محمدی: به شهادت دوستان و همکارانم در پشت صحنه و جلوی دوربین، آدم جدی ای هستم اما فیلم «اکسیدان» برایم با همه فیلم ها فرق داشت. گاهی از شدت خنده متوجه نمی شدیم چه اتفاقی در یک پلان می افتد! فکر می کنم زمان ساخت این فیلم به همه ما خوش گذشت. می خواهم بگویم خودمان از ساخت فیلم لذت بردیم. اصلا می دانید یکی از مشکلات جدی ما زمان ساخت چه بود؟ اینکه فیلمبرداری به تاخیر می افتاد چون فیلمبردار نمی توانست نخندد! به همین خاطر از جایی به بعد در فیلم دوربین دیگر روی سه پایه نیست و فیلمبرداری روی دست است. حالا همین دوربین روی دست گاهی تکان های عجیب و غریبی دارد که به خاطر خنده های فیلمبردار است. او در بعضی صحنه ها قهقهه می زد.جعفری: فیلمبردار خیلی وقت ها مجبور بود هدفون در گوشش بگذارد تا دیالوگ ها را نشود!محمدی: فیلمبردار چهار طرف صفحه نمایش مانیتور را کاغذ می گذاشت تا به صورت بازیگر نگاه نکند.نیت قلبی مان این بود که در متن به سبکی از کمدی و کلاسی از خندیدن برسیم و از تجربه های مان برای بهتر شدن فیلم استفاده کنیم. می خواستیم درجه ای از خنده به وجود بیاید که خودمان دوستش داشتیم. درباره کمدی های دیگر هیچ قضاوتی ندارم که خوب اند یا بد، اما من مدلی را بلد بودم و از دوستان خواهش کردم در این فضا کار کنیم. من حتما برای مردم فیلم می سازم. در عین حال تلاش می کنم حرفم را هم بزنم. خیلی دوست دارم باز شرایطی پیش بیاید و فیلمی با این حال و هوا بسازم و اصلا هم پشیمان نیستم. فکر می کنم از این طریق بهتر می توانیم جلوی آنهایی که می خواهند مردم نخندند، بایستیم!جعفری: اگر ما فیلم کمدی برای مردم بازی نکنیم و نسازیم اصلا کارمان معنی ندارد. من اگر بخواهم برای خودم شیرین کاری دربیاورم، این کار را در خانه انجام می دهم و با خانواده ام دور هم می خندیم.یعنی هر فیلمنامه کمدی ای که دست تان می آید تنها به خنده دار بودن آن فکر می کنید؟ صرف خنده دار بودن ملاک حضورتان در فیلم های کمدی است؟جعفری: قطعا همه شرایط را در نظر می گیرم. تا امروز کمدی های زیاد و متفاوتی به من پیشنهاد شده است. در تلویزیون هم کمدی بازی کردم و مدعی ام اتفاقا آن کمدی ها هم خیلی آبرومند است. سریال «چاردیواری»، «چک برگشتی»، «من یک مستاجرم» و «بدون شرح» در دوره ای واقعا جزو کمدی های خوب تلویزیون بود اما مهم است خودم هم از کاری لذت ببرم.اما همانطور که می دانید عده ای معتقدند بعضی از این کمدی ها وجاهت ندارد و برای خنداندن مردم به هر وسیله ای متوسل می شود!جعفری: به کار بردن کلمه مردم از سوی جناح دلواپسان واقعا خنده دار است. آنها خودشان را جزیی از مردم می دانند اما ما را در این دسته بندی قرار نمی دهند! فکر می کنند ما از کره مریخ آمدیم! شاید هم فکر می کنند آن تماشاگرانی که ٢٠ میلیارد تومان پول دادند و «گشت ٢» را دیدند از مریخ آمده اند. من نمی فهمم چرا گروهی در جامعه به خودشان اجازه می دهند از جانب مردم حرف بزنند در حالی که می توانند بگویند فیلم هایی از قبیل «اکسیدان» مورد پسندشان نیست. به نظر هیچ کس حق ندارد از جانب مردم حرف بزند. این همان کاری است که طی سال های گذشته با نام و خاطره شهدا کردند. بعضی ها شهدا را به نام خودشان زدند در حالی که شهدا و جانبازان تنها به یک قشر خاص تعلق ندارند. من خودم همیشه به آنها ارادت داشتم و فیلم «نفوذی» را هم به عشق آزاده ها بازی کردم. باز هم اگر فیلم دفاع مقدسی خوب و قابل دفاعی پیشنهاد شود، بازی در آن را با کمال میل می پذیرم. چون به خانواده شهدا ارادت دارم اما این حق را به کسی نمی دهم که شهدا را از آن خود کند. آقایان به بهانه اینکه ما شهید داده ایم، می گویند نباید فیلم کمدی ساخته شود! این حرف ها و دلایل توهین به مردم و نظام جمهوری اسلامی است. می خواهند به این بهانه همه چیز را از آن خود کنند. من با چنین نگاهی مخالفم و نمی فهمم چرا ساخت فیلم کمدی در ایران مشکل دارد. حالا جالب است اگر شما فیلم کمدی کار کنید و بعد به کاندیدای مورد نظر آقایان در انتخابات رای ندهید، محکوم می شوید به دلقک بودن و کار هجو و هزل کردن! لازم به توضیح است که هجو و هزل هم جزیی از ادبیات و سینماست. اما به شیوه ای تو را محکوم می کنند که نمی توانی از خودت دفاع کنی. آنها حتی لفظ دلقک را هم نوعی توهین می دانند چون سواد این را ندارند که دلقک حرفه و سبکی از بازیگری است و حرمتش خیلی بالاست. کسی که این لفظ را به تمسخر به کار می برد در واقع حرمت شکنی می کند. همه این مسائل به خاطر این است که برخی با خندیدن مشکل دارند. این مساله هم ریشه در فرهنگ ما دارد. مثلا پدرم همیشه می گفت کسی که با صدای بلند می خندد، خودش را سبک می کند.در سینمای ایران ژانر کمدی هم به معنای واقعی وجود ندارد پس نمی توانیم انتظار داشته باشیم همه قواعد بازی در این ژانر رعایت شود.جعفری: مگر می توانیم ژانر کمدی در سینمای ایران داشته باشیم؟! کدام فیلم کمدی را در دنیا دیده اید که شوخی های سیاسی، اروتیک، اجتماعی و اقتصادی نکند؟ با همه این محدودیت ها باز هم کمدی می سازیم. به خدا آنهایی که در چنین شرایطی دلسرد نمی شوند، دست مریزاد دارند. شما یک فیلم کمدی در دنیا به من نشان دهید که بدون شوخی کردن با مسائلی که نام بردم، توانسته از مردم خنده بگیرد.محمدی: چرا در دنیا، در ایران یک فیلم کمدی نشان دهید که سراغ مسائل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی نرفته باشد. اصلا بیایید کمدی های خوب را نام ببریم. «مارمولک»، «لیلی با من است»، «مومیایی سه»، «اجاره نشین ها» و... در کدام یک از این فیلم ها شوخی های اروتیک وجود ندارد؟ اصلا لازمه کمدی در همه دنیا این گونه شوخی هاست. هنر کمدی ساز این است که تا اندازه ای به مسائل جامعه ورود پیدا کند و باقی ماجرا را به مخاطب بسپارد. آنهایی که از ساخت فیلم های کمدی ناراضی اند، وقتی می خواهند برای هم جک بفرستند و بخندند، با چه موضوعاتی شوخی می کنند؟! واقعا دوست دارم بدانم آقایان معترض به فیلم های کمدی در خانه و فضای شخصی شان، به چه چیزهایی می خندند؟! خب بگویند ما هم یاد بگیریم. آنهایی که معتقدند فیلم هایی چون «اکسیدان» مصداق بارز ولنگاری فرهنگی است، بد نیست به ما بگویند و یاد بدهند چطور می خندند. از طرفی شما برای ساخت فیلم کمدی، سراغ هر قشری از جامعه بروید می گویند به ما توهین شده است! پزشک، مهندس، رستوران دار، کاسب، معلم، سیاستمدار و... همه معترض می شوند. ما باید با چه چیزی شوخی کنیم که به کسی برنخورد؟ من واقعا خوشحال می شوم شما قراری را تنظیم و آقایان معترض را جمع کنید تا به ما بگویند در خلوت شان به چه چیزهایی می خندند. البته می شود تا اندازه ای حدس زد. وقتی بخش هایی از صحبت های دومین مقام مملکت را کنار هم قرار می دهند و از تلویزیون پخش می کنند و از مردم می خواهند به رییس جمهورشان بخندند، مشخص است چه مسائلی مایه خنده شان می شود! با این شیوه می خواهیم مردم را بخندانیم؟! اگر بله، که خب ما هم بلدیم، بسم الله. اگر اجازه می دهید با سیاست مداران شوخی کنیم، ما خیلی خوب می توانیم این کار را انجام بدهیم! ما هم توهین کردن را بلدیم! اگر توهین کردن قرار است شیوه متداول خنداندن مردم باشد، به ما هم اجازه ورود به این حوزه را بدهند. این نمی شود که عده ای به رییس دولت اصلاحات بخندند و توهین کنند و آن وقت در مقابل فیلم های کمدی بایستند و سینه سپر کنند. راستش را بخواهید فهم این ماجرا برای من فیلمساز و دوستان هنرمند سخت است. اینکه ما باید با چه کسانی و در چه فضایی شوخی کنیم، کار را سخت می کند.جعفری: من فکر می کنم همه مسائل به فرهنگ ما برمی گردد. در فضای آموزش و پرورش بچه ها جرات انتقاد کردن ندارند و اگر این کار را بکنند محکوم می شوند به بی ادبی و بی شعوری! همین اتفاق در خانواده ها هم می افتد، اگر فرزندم دو بار به من انتقاد کند، ناراحت و دلگیر می شوم. چون جنبه نقد شنیدن را ندارم. ما اصولا در دایره ای مدام در حال چرخ زدن هستیم و فکر می کنم تنها یک زلزله می تواند همه چیز را اصلاح کند. زلزله ای که به واسطه آن فرهنگ مان هم تکان بخورد و شیوه صحیح نقد کردن و نقد شنیدن را یاد بگیریم. نه اینکه به قول حامد همدیگر را مسخره کنیم! اگر قرار است مسخره کنیم، من بهتر از خیلی ها بلدم این کار را انجام دهم. در حاشیه انتخابات عکس همسرم را با جمله ای بسیار زشت و زننده منتشر کردند، می خواهم بدانم این کار هنر است؟! نیاز به تخصص ویژه دارد؟! این دایره سال هاست اشتباه می چرخد و از ریشه نیاز به تحول دارد. به همین خاطر هر آن چیزی که مخالف نظر و عقیده دلواپسان باشد به آنها برمی خورد در غیر این صورت ما آدم های خوبی می شویم!شما خودتان تحمل شنیدن نقد و شوخی را دارید که انتظار دارید دیگران داشته باشند؟ خیلی از سینماگران از نقد گریزانند و انتظار سعه صدر دارند!جعفری: صادقانه بگویم من تحمل نقد و شوخی را دارم. دوستانی دارم که کاریکاتورم را می کشند و برایم جوک می سازند و خودم و بازی ام را نقد می کنند، اتفاقا خیلی هم خوشحال می شوم! اما کسانی داریم در حرفه مان که تحمل شنیدن نقد را ندارند. من خیلی وقت ها می گویم اگر چهار کارگردانی که با هم مشکل دارند، بتوانند روزی سر یک میز بنشینند و با هم حرف بزنند و چای بخورند، اتفاقات خوبی در کشورمان می افتد! ما نمی توانیم به این مرحله برسیم. خود ما هم در برخی مسائل مشکل داریم و باز هم تاکید می کنم ریشه این مشکل را باید در آموزش و پرورش جست وجو کرد. من با ٤٣ سال سن دیگر نمی توانم تغییر کنم چون با این فرهنگ بزرگ شدم. اما به بچه شش ساله می شود خیلی چیزها را یاد داد.در مورد همین اتفاق دردناک اخیر، مرگ دلخراش آتنا اصلانی، اگر در مدرسه به او آموزش داده می شد، شاید این اتفاق نمی افتاد. متاسفانه در مدارس ما در مورد خیلی چیزها به بچه ها آموزش نمی دهند. بچه ها در مدرسه باید یاد بگیرند خندیدن با مسخره کردن تفاوت دارد. چه چیزی نقد است و چه چیزی تخریب. بچه خودم خیلی وقت ها فرق بین مسخره کردن و شیوه درست خندیدن را نمی داند.با همه این حرف ها «اکسیدان» روی موضوعی دست گذاشته که حساسیت برانگیز است چون با اعتقادات و ایدئولوژی سر و کار دارد و طبیعی است برخی از جمله ١٧ نماینده مجلس به اکران آن واکنش منفی نشان دهند!محمدی: ما هرچه گشتیم نتوانستیم اسامی آن ١٧ نفری که پای درخواست پایان اکران «اکسیدان» را امضا کردند، پیدا کنیم. فکر می کنم خودشان پشیمان شده اند و حوصله پیگیری خواسته شان را ندارند. راستش از روی امضاها هم نتوانستیم معترضان را شناسایی کنیم.جعفری: من حاضرم قسم بخورم که آن ١٧ نفر اصلا فیلم را ندیده اند. این اتفاق مثل همان مصاحبه ای است که سر انتخابات کردم و یک رسانه اول و آخرش را زد و یک دقیقه از آن را روی خروجی اش گذاشت. این اتفاق برای خیلی از سیاستمداران ما از جمله آقایان روحانی و ظریف هم افتاده است. با هنرمندان هم همین کار را کردند. یک دقیقه از حرف های پژمان بازغی و رامبد جوان را دیدند و بر اساس همان یک دقیقه آنها را قضاوت کردند. به آنهایی که بر این اساس قضاوت می کنند فقط باید گفت: وامصیبتا! خیلی ها با توسل به نام خدا و پیغمبر نسبت های دروغ به دیگران می دهند و معلوم است که متوجه منظورم نمی شوند. من در یک گفت وگوی ٥٠ دقیقه ای حرف های مختلفی زدم که متاسفانه فقط یک دقیقه از آن را در معرض قضاوت قرار دادند. حرف هایم سر و ته داشت و مردم باید کل مصاحبه را می دیدند. در مورد «اکسیدان» هم همین اتفاق افتاد و معمولا ندیده فیلم را نقد کردند.محمدی: آقای جعفری و باقی دوستان می دانند که از روز اول ما اصلا به این حواشی فکر نمی کردیم.جعفری: نمی دانستیم این مسائل برای مان معضل می شود.چطور فکر نمی کردید؟ آقای منوچهر محمدی که تجربه فیلم «مارمولک» را پشت سر گذاشته بود و شما هم برخورد با دیگر فیلم ها را دیده بودید، چطور می شود انقدر خوشبین بود؟محمدی: راستش را بگویم می دانستم سوژه ای که انتخاب کردم تازه است و هر چیز جدید و تازه ای هم حساسیت ایجاد می کند. وقتی شما آغازگر راه تازه ای هستی، ابتدای امر همه تعجب می کنند اما در ادامه آن کار روال مرسوم تری پیدا می کند. هر سوژه ای وقتی برای نخستین بار دیده می شود در معرض قضاوت قرار می گیرد و همیشه دلنگرانی هایی را با خود به همراه دارد. این اتفاق سر فیلم «زیر نور ماه» هم افتاد. زمان اکران خیلی ها درباره آن جبهه گیری کردند اما بعدا درباره روحانیت در سینما فیلم های مختلفی ساخته شد. «زیر نور ماه» قطعا نخستین فیلمی نبود که به زندگی روحانیت می پرداخت اما در میان دیگر کارها بیشتر دیده شد. خیلی از این کارها هم سفارشی و چون از دل سازندگان برنیامده بودند، بر دل مخاطب هم ننشستند. به همین خاطر مردم با این فیلم ها ارتباط برقرار نکردند. اما چرا مردم با «طلا و مس» ارتباط برقرار کردند؟ چون به گمانم با جان و دل ساخته شده بود و سازندگانش به حرفی که می زدند ایمان داشتند.حرفی که شما در «اکسیدان» می زنید هم واقعا دغدغه تان بود؟ قرار بود مردم بخندند یا...محمدی: من حرف اکسیدان را باور داشتم و به نظرم خیلی ها در این باره با من اتفاق نظر دارند که مساله مطرح شده در «اکسیدان» به معضلی فراگیر میان جوانان ایرانی تبدیل شده است. برگردم به همان مساله اعتراض و مخالفت با فیلم. خیلی از آقایان می گویند درست است که در جامعه بحث مهاجرت داغ شده و واقعیت است اما شما نباید آن را نشان دهید! شما رتبه های تک رقمی ١٠ سال اخیر کنکور را بررسی کنید، متوجه می شوید که تقریبا بیشترشان از ایران رفته اند آن وقت توقع دارند بگوییم همه چیز خوب است، در حالی که نیست! چرا نباید در کشورمان محیطی فراهم کنیم که یک نخبه در ایران بماند و کار کند؟ حالا قصه ما به نخبه ها نمی پردازد و اصلا فضای مان چیز دیگری است. اما می گویند درباره رفتن و مهاجرت حرف نزنید. این کار در واقع همان اتهام سیاه نمایی زدن است. اما نمی توانند این اتهام را به «اکسیدان» بزنند و به همین خاطر اعتراض را به سمت و سوی دیگری می برند. به نظرم بخشی از دلواپسان برچسب هایی آماده کرده اند که بتوانند به موقع و در این شرایط از آنها استفاده کنند. همین ها به «فروشنده» می گویند مصداق ولنگاری فرهنگی! فیلمی که اسکار گرفته و افتخار یک کشور است. فیلمی که هر جای دنیا اگر بود، آن را روی سرشان می گذاشتند و تندیس کارگردانش را می ساختند.جعفری: مجسمه اصغر فرهادی را همین حالا باید بسازند.محمدی: اصغر فرهادی که سینمای ایران را به عالی ترین سطح در دنیا برده، اینطور مورد قضاوت قرار می دهند. حتی حاضر نیستند به خودشان این زحمت را بدهند و سوادش را هم ندارند که واژه های جدیدتری برای توصیف این فیلم ها پیدا کنند. همین شیوه هم آدم را عصبی می کند. اصلا بحث و شیوه مقابله شان عصبی کردن طرف مقابل است.کدام بخش حرف های شان شما را عصبی کرده است؟محمدی: اینکه می گویند فیلمساز از رختخوابش بلند شده و رفته فلان پلان را گرفته، مصداق بارز بی ادبی و ولنگاری فرهنگی نیست؟ واژه هایی که من حتی جرات نوشتنش را ندارم در سطح وسیعی به کار می برند و تیتر می زنند که اکسیدان از اندام زنان بازیگر فیلم می گیرد. این مدل حرف زدن را نمی فهمم! آیا من هم اجازه دارم با این ادبیات حرف بزنم؟ من هم اجازه دارم دوربین دستم بگیرم و بروم در شهرستان حوزه انتخابی نمایندگانی که به این ادبیات با من حرف می زنند و از قول هایی که عمل نکردند فیلم بگیرم و فیلم را هم نمایش بدهم؟! اجازه این کار را به من نمی دهند! لازمه دموکراسی این شیوه است اما این حق را برای من قایل نمی شوند! اگر نمایندگان مجلس به من اجازه این کار ر ...

ادامه مطلب  

جزو گزینه های شهرداری تهران هستم  

درخواست حذف این مطلب
رئیس سازمان تربیت بدنی دولت اصلاحات گفت: جزو گزینه های شهرداری تهران هستم و با برخی اعضای شورا صحبت هایی کرده ام.به گزارش پایگاه 598به نقل از تسنیم، برنامه هفته گذشته «دست خط» میهمان محسن مهرعلیزاده رئیس سازمان تربیت بدنی کشور در دولت اصلاحات و از چهره­ های سیاسی اصلاح طلب و رئیس فدراسیون بین المللی ورزش های زورخانه ­ای و همچنین رئیس کمیته گردشگری اتاق بازرگانی تهران بود. مشروح گفت وگو برنامه دست خط با مهرعلیزاده را در ذیل بخوانید. مجری: قرار است شهردار تهران شوید! شایعات درست است؟ خودتان در ابتدای کلام فرمودبد «شایعه»؛ شایعه که در تلویزیون مطرح شود دیگر شایعه... مجری: به هر حال مطرح شده اید؛ بله، جزء اسامی که مطرح شده است هستم؛ با بعضی از اعضای محترم شورا هم صحبت­ هایی کرده ایم، حالا باید ببینیم چه پیش می آید بالاخره انتخاب با اعضای شورا است. مجری: درست است که اعضای شورای شهر باید رای بدهند، اما افراد پشت صحنه­ای که این فهرست را بستند بالاخره روی انتخاب شما تاثیر دارند؛ ببینید اصل، اعضای شورا هستند، یعنی به هر حال آنها می ­خواهند کار کنند و آنها از شهردار کار می­ خواهند و آنها می ­خواهند همراهی داشته باشند، طبیعتا آن سلیقه ای که طراحی کرده و اعضای شورا انتخاب شده اند، آن سلیقه در خود اعضای شورای هم وجود دارد و آن به نحوی در انتخاب شهردار جاری خواهد بود. مجری: زمانی که در انتخابات شورای شهر بحث می شد می گفتند فهرست های مختلف بسته شده است بخصوص فهرستی که الان رای آورده است، شهردار آن هم مشخص است از همان زمان هم صحبت شما بود که شهردار این فهرست آقای محسن مهرعلیزاده است؛ نه واقعاً اینطور نبود، فهرست در یک فرآیند مشخصی در شورای عالی اصلاح طلبان مطرح شد و وقت زیادی گذاشته شد، روی شاخص های مشخصی که تعریف شده بود از بین نزدیک 700 نفر به 21 نفر رسیدند و فهرست را بستند و آن زمان هیچ صحبتی از اینکه این فهرست به علاوه فلان شهردار، چنین چیزی نبود؛ مجری: می گویند شما اگر شهردار تهران نشوید ممکن است شهردار مشهد شوید، درست است؟ نه چنین چیزی نیست این دیگر خیلی شایعه است [می خندد] مجری: الان به غیر از شما چه افراد دیگری مطرح هستند در بین اعضای شورای شهر؟ بیشتر از بین اصلاح طلبان هستند؟ بگذارید من نام نبرم، اینها شایعه و گمانه زنی است اما بله، بدیهی است با توجه به اینکه کلیه 21 نفر منتخب شورای شهر تهران، همه از اصلاح طلبان هستند، الحمدلله با قوت خوبی هم انتخاب شدند طبیعتاً گزینه­ شان از میان مدیران مقبول اصلاح طلبان خواهد بود و این طبیعی است. مجری: آقای سالک عضو حزب ندای ایرانیان یک مصاحبه ای کرده بود که افرادی که عضو شورای شهر شدند، یک میثاق نامه ای را امضاء کردند که بند 16 آن می گوید هیچ کس از اعضای شورا نباید شهردار شود، الان ما می شنویم بعضی از گزینه ها، افرادی هستند که در شوراها انتخاب شدند، الان به این پایبند هستند یا ممکن است از افرادی که داخل شورای شهر باشند؟ طبیعتاً آنچه که داخل شورا بحث شده و من هم شنیدم از دور، بالاخره چون من عضو نیستم ببینم در آنجا چه می گذرد ولی بحث ها را می شنوم، این پایبندی به عهد در همۀ اعضای شورا وجود دارد؛ مجری: در همه فهرست ها بحث زیاد می شود چه این طیف و چه آن طیف، بخصوص بعد از اینکه آن طیف پیروز می شود برخی در هر طیفی یکسری حرف هایی می گویند و مطالب انتقادی می گویند، یکی از اعضای شورای شهر فعلی که از اصلاح طلبان هم بود ابراز می کرد که این فهرست که بسته شد قرار بود من در این فهرست بام ولی من چون 2 میلیارد تومان پول ندادم من را داخل فهرست قرار ندادند، چنین چیزی درست است؟ نه! به نظر من خیلی بی انصافی است، من واقعاً به عنوان کسی که عضو شورای عالی هستم و تمام صحنه ها را می دیدم و در همه لحظاتش هم بودم اولاً اصلاً چنین مبالغی هزینه نمی شود حتی در کلان، چه برسد به اینکه بخواهند از یک نفر چنین مبلغی را بگیرند، چه کسی این مبلغ را خواسته و از چه کسی خواسته است؟! اصلاً چنین چیزی درست نیست و نبود، من چیزی شنیدم که در این شایعات هم آمد و واقعیت این است در بستن فهرست از همان روز اول یک ویژگی های مشخصی تعریف شد، فرد چقدر تخصص دارد، چقدر تحصیلات دانشگاهی دارد، چقدر تحصیلات مرتبط با امور شهری دارد، حالا اینکه در فرآیند عمل ممکن است مثلاً نمره یکی به نظر خودش می توانست بیشتر از این باشد و معترض است، این یک مطلب دیگری است، در هر بستر سیاسی چنین اتفاقی می افتد. مجری: دو فهرست از اصلاح طلبان بیرون آمد؟ نه یک فهرست. مجری: البته یک فهرست آن کسانی که ناراضی بودند دادند؛ تا آنجا که من می دانم متاسفانه به لحاظ اینکه بعضی از اصلاح طلبانی که توقع داشتند در لیست قرار بگیرند گروه هایی تشکیل دادند و کارهایی کردند و چه حتی مثلاً بعضاً از طرف رقیب چنین اتفاقی ممکن است افتاده باشد، بیش از 50 لیست جعلی درآمد. مجری: ولی اصلاح طلبان در نخستین دوره شورای شهر حائز اکثریت آرا شدند و یک تجربۀ تلخی بود که شورا به پایان نرسید و جمع شد، به نظرم خودتان هم قبول دارید که باید بیشتر مراقبت کنید؛ بله همینطور است تذکر خیلی خوبی است و دوستان هم این بینش لازم را دارند که مراقبت هستند که خدای نکرده در رقابت های درون خودشان اتفاقی پیش نیاید که تجربیات شورای اول تکرار شود. مجری: اگر شورای شهر به آقای مهرعلیزاده رای بدهد به عنوان شهردار تهران، او می خواهد با شهر تهران چه کند؟ تهران معضلات کمی ندارد، ترافیک دارد، آلودگی هوا از مهر وجود دارد تا آخر زمستان و غیره، چه می خواهید بکنید؟ اول این است که بخش بسیار زیادی درخصوص مسائل مالی باید کار شود، بودجه ای که الان شهرداری تدوین کرده است برای سال 96 از نظر دسترسی و رسیدن به آن بودجه مقدار زیادی با آن واقعیت ها فاصله دارد، یعنی 17 هزار و خرده ای میلیارد تومان بودجه گذاشته شده است. براساس اعداد و ارقام بیش از 42 درصد این رقم از محل فروش مازاد تراکم است، هم فروختن مازاد تراکم واقعاً مشکل دارد با توجه به این تراکمی که از نظر ساختمان در تهران وجود دارد، ساخت و ساز و زندگی مردم و کوچه های تنگ و باریک، برج های چند طبقه به اندازه کافی، الان واقعاً تهران دارد خفه می شود چه برسد به اینکه مجوز بدهیم به اینکه اینها افزایش پیدا بکند؛ مجری: یکی از کارهای شما جلوگیری از اینها است؟ حداقل باید یکی از کارها این باشد که این کار را ادامه ندهیم منتها عدم ادامه ندادن این کار یعنی به دست نیاوردن نصفی از بودجه ای که شما نیاز دارید؛ مجری: اگر شما بیایید در شهرداری، شما و شورای شهر رابطه بهتری نسبت به شورای قبل با دولت دارید و به نظرم می شود بودجه بهتری هم بگیرید؛ به نظرم باید از دولت خواسته شود نصف این پول که نزدیک 8، 9 هزار میلیارد تومان است را دولت بدهد، دولتی که در طول سال 95 آنچه که توانست برای کل بودجه عمرانی تخصیص بدهد حدود 15 میلیارد تومان بود، یعنی دولت هم چنین مبلغی را ندارد؛ مجری: البته راه های دیگر درآمدزایی وجود دارد؛ بله؛ این از این طرف، از آن طرف هم مقدار زیادی شهرداری تهران بدهکار است در همین سال 95 که بودجه سال 96 تصویب شد، بیش از 21 هزار و خورده ای میلیارد تومان به شکل دیون دارد، این بدهی باید داده شود و خود این بدهی نزدیک 5/1 برابر بودجه است، گفته می شود علاوه بر این نزدیک 40 و خرده ای هزار میلیارد دیگر صورت وضعیت های نهایی نشده و پروژه های در دست اقدام است، به هر حال کارهایی است که شروع شده و این جمعاً با هم نزدیک 60 هزار میلیارد تومان است، یکی از کارهای مشکل شهردار آینده این خواهد بود که این پول را باید به یک نحوی تامین کند، از کجا؟ نمی تواند به مردم فشار بیاورد و نباید این کار را بکند. بایستی درآمدهای پایدار ایجاد شود مثلاً تبدیل تهران در یک مواردی به مرکزیت در منطقه، مثلاً یکی از برنامه هایی که بنده از چندین سال پیش دارم روی آن کار می کنم و کارِ بسیار خوب و ملی و ارزشمندی برای تهران می تواند باشد این است که در تهران یک مرکزیت بزرگی به عنوان مرکزیت نمایشگاهی و فروشگاهی محصولاتِ صنایع ساختمانی باشد نه برای کشور به منطقه بتواند سرویس بدهد، یعنی 300 شرکت یا حتی 400 شرکت که برندهای دنیا هستند و مصالح ساختمانی تولید می کنند آنها در یک مرکزیتی که چندین برج اداری و چندین هتل و نمایشگاه ایجاد می شود و دفترهایی برای خودشان دارند آنجا می نشینند و یا مثلا در دبی، در کرکوک، در ترکمنستان یا هر جای دیگر که همسایگان ما هستند در این 10، 12 کشور توسعه هم زیاد است و نیاز به ساخت و ساز دارند آن وقت مهندس مشاور آنها می آید وقتی طراحی کردند تا یک برجی بسازند با هواپیما می آیند اینجا می نشینند در آن مرکزیت که ارتباط دارند با 200، 300 تا سازندۀ مصالح ساختمانی از سیمان و میل گرد گرفته تا مصالح نهایی ساختمان مثلا کاغذ دیواری و هر چیز دیگری؛ ما مشابه همین را درخصوص درخصوص هاب برای تولید نرم افزار، جوانان ما خیلی مستعد هستند انصافاً در مورد مسائل نرم افزاری و کامپیوتری و طراحی نرم افزار در زمینه های مختلف جوانان ما خیلی مستعد هستند، الان مشابه این کار را هند انجام می دهد، حتی هند از این مطلب که با آمریکا اختلاف زمان دارد استفاده می کنند و شب ها که کامپیوترهای آمریکا در حال استراحت هستند و از آنها استفاده ای نمی شود، شب ها آنها را اجاره می کنند و با آن کامپیوترها کار می کنند و نرم افزار تولید می کنند و به خود آمریکا و کشورهای آمریکایی می فروشند، هر هاب بودنی یعنی هزاران نفر آمد و رفت، هواپیما، ورود و خروج، هتل، ساختن هتل ها و شهر آبادتر می شود و پول مردم می آید اینجا، به اندازۀ کافی خود تهرانی ها و خود ایرانی ها پول برای سرمایه گذاری دارند منتها چون ما الان زمینۀ آن را فراهم نکردیم این پول بیشتر می رود در برج سازی و بیشتر شهر را متمرکز می کند و بیشتر مشکلات ایجاد می کند. حالا فکر کنید این پولی که این سرمایه گذار صرفِ ساختن برج و افزایش تراکم روی کفِ خیابان ایجاد می کند، ما پول او را ببریم در تهیه واگن و همین 6، 7 خط مترویی که داریم 180 کیلومتر کلاً طول متروی ماست در زیر خیابانهای تهران، قطارهای آنها را به جای 700 تا، دو تا 700 قطار منتها با پول بخش خصوصی. الان چرا ما تراکم داریم؟ 1. خط کم است و 2، در همان خطهایی که موجود است قطار کم است برای همین 7، 8 دقیقه طول می کشد تا قطار بعدی بیاید مردم متراکم هستند، در دنیا این 7، 8 دقیقه 2 دقیقه است در ساعت پیک کمتر از 1 یا 2 دقیقه است، باید اینطوری باشد و مردم ناراضی نباشند و بروند استفاده کنند، قطار کم است و شهرداری هم پول ندارد قطار بخرد، دولت هم پول ندارد کمک کند، بخش خصوصی که وجود دارد. .....الان در کشوری مانند توکیو که خطوط مترو است شبکه ها و رنگ های مختلف همگی برای بخش خصوصی است مجری: جایی گفته بودید اگر به شهرداری بروید باید یک اتاق شیشه ای درست کنیم که همۀ اعمال و رفتار توی شهرداری زیر ذره بین باشد و مشخص باشد؛ نه اتاق شیشه ای، مثلاً چه اشکالی دارد اگر شهردار یک منطقه ای صبح تا شب که 20، 30 نفر به او مراجعه می کنند یک امتیازی می خواهند بگیرند یک پولی پرداخت می کنند آن هم در حسابهایش می نویسد، وقتی شما با این پول هیچ رابطۀ منفی ای ندارید، پول مشخصی است، مثلاً طرف می گوید دو طبقه را می خواهم سه طبقه بکنم اینقدر باید پرداخت بکند، این پول پرداخت شود و وارد سیستم شود ولی بعداً این مخفی کاری و نهان کاری های بی مورد ایجاد تردید می کند، مردم بدانند واقعاً شهرداری با چه معضلات مالی مواجه است بیشتر به شهرداری کمک می کنند. مجری: یک جایی گفته بودید برای جلوگیری از قانون گریزی در حوزه شهری باید نظارت شورای شهر افزایش پیدا بکند، این نظارت چگونه است؟ اصلاً شورا دو وظیفۀ اصلی دارد،یک تدوین مقررات و ضوابط و تصویب بودجه برای شهرداری، 2. نظارت بر اجرای آن، اینها خیلی مهم است، اگر آن سیستمی که می گویم اطلاعات و مسائل مالی و غیرمالی باید شیشه ای باشد این نظارت هم براساس آن در عمل اتفاق خواهد افتاد. مجری: ممکن است شما شهردار شوید و دستور تخریب پل صدر را بدهید؟ خیلی از معماران ماهر کشور، کسانی که مهندس معمار هستند و روی شهر و زیبایی شهر اظهارنظر می کنند به هیچ وجه این پل را با این سازۀ بتنی خشن در دید مردم و در معرض زندگی مردم را کار پسندیده ای از نظر معماری تشخیص نمی دهند من هیچ وقت این کار را نمی کنم که این پل را خراب کنم بالاخره هزینه های خیلی سنگینی صرف شده است ولی همه مقایسه می کنند مثلاً می گویند با این طولی که اتوبان صدر دارد می توانند 4 برابر بعضاً 8 برابر یا تونل یا مترو بسازند. مجری: شما با مردم زیاد ارتباط دارید الان مهمترین مشکل مردم چیست؟ مساله اقتصادی و معیشت است و اشتغال. به هر حال ما مشکلات انباشته ای داریم از زمان جنگ تحمیلی به این طرف، بعد دوران سازندگی، دولت اصلاحات، دوران بعدی کارهای زیادی انصافاً در زمینۀ اقتصادی شده است ولی مال چند مشکل جدی داشتیم به ویژه مشکل تحریم این مساله را مقدار زیادی تشدید کرد، چون وقتی راه برای صادرات باز نیست عملاً شما دنبال آن نمی روید مثلا می خواهند صادر بکنند نمی گذارند پول تکان بخورد، مسیر بانکی را بستند و نمی گذارند من صادر هم بکنم پولم برنمی گردد، بنابراین تولید برای صادرات هم که یکی از اهداف بسیار بزرگ برای اشتغال می تواند باشد آن هم متوقف می شود کسی برای اینکه بتواند محصولی را صادر کند و سرمایه گذاری بکند این کار را انجام نمی دهد. مجری: یک جایی گفته بودید اگر دولت به ویژه تیم اقتصادی خودش را با نیروهای به ویژه اصلاح طلب تقویت می کرد هماهنگ تر و قوی تر و یک دل تر رفتار می کرد و توقعات مردم سریعتر پاسخ داده می شد؛ نه گفتم تیم منسجمی نداشت، الان هم همین را می گویم؛ مجری: یعنی هماهنگ تر باشد؛ ببینید وقتی وزارت صنعت معدن و تجارت بالاخره عاملِ اجرایی این توسعه ها آن است، کسی که در صف اول پیش می رود، منتها به یک نحوی باید فکرمان و جهت گیری های آن با سیاستهایی که بانک مرکزی دارد، پشت سر، سیاستهایی که وزارت اقتصاد و دارایی دارد در مورد مالیات، گمرک و مسائل مختلف با هم هماهنگ باشند تا آن سیاستها پشتیبانی کنندۀ برنامه هایی باشد که مثلاً وزارت صنعت، معدن، تجارت یا مثلاً وزارت تعاون یا رفاه یا وزارتخانه کشاورزی که تولیدکننده هستند در یک سمت و سو باشند که در یک بستر مشخص و یک جهت گیری و استراتژیِ معینی حمایت کنند و جلو بروند، این انسجام و همسویی در تیم اقتصادی در دولت اول دیده نمی شد که امیدوارم این دورۀ حتما؛ مجری: با جدا کردن وزارت صنعت، معدن تجارت به صنعت و معدن و بازرگانی به نظرتان؛ کمک می کند، چون 70 درصد اقتصاد هنوز دست دولت است، همین وزارت رفاه دارد شستا را با آن عظمت که بزرگترین هلدینگ کل کشور است، کارخانه را هم گرفته است، از ریزترین نوع تولید را گرفته تا عمیق ترین کار تولید را، مشابه این را مثلا در وزارت صنعت مثل سازمان گسترش داریم. وزیر صنایع خیلی زرنگ باشد می تواند همین سازمان هایش را جمع کند ولی وزارت بازرگانی باید جدا باشد بالاخره در مورد بازرگانی کشور غفلت نشود، ایران از قدیم روی خط جاده ابریشم بوده و ایرانی ها از نظر تجارت در گذشته شهره بودند، ما باید این توان را احیاء بکنیم. این متناسب ترین حالت است باید جدا می شد و جدا شود. مجری: به عنوان یک آدم اقتصادی حرف برخی از کارشناسان را قبول دارید که دولت تمام تخم مرغ هایش را در سبد برجام گذاشت و نباید می گذاشت؟ نه این حرف درست نیست چون علت این است که دولت ناگزیر بود در فضای بین المللی برود و این گره را باز کندو تحریم ها را بردارد منتها به این معنا نبود که همه چیز را در داخل تعطیل کرده، در داخل آنچه که موجود بود را پیش برد، من درست عکس این تئوری را دارم من می گویم دولتی که هنوز زمانی که تحریم ها به طور جدی برداشته نشده بود و هنوز هم در مورد تحریم های بانکی مطلب کامل حل نشده ولی با وجود این از منهای 7 درصد رشد اقتصادی کم کم آمد روی 6 و یک و این دفعه اعلام شده است 5/12 درصد البته هشت و خرده ای برای نفت است ما خیلی آن را درنظر نمی گیریم، به هر حال 7 درصد منفی را بیاورید روی مثبت این در داخل بی توجه به مسالۀ برجام کار کرده است. ببینید پیش بینی می کنند می گویند برای برنامه ششم برای 5 سال آینده بعضی از کارشناسان می گویند حداقل نزدیک به هزار میلیارد دلار جذب سرمایه گذار نیاز داریم، یعنی سالی 200 میلیارد دلار سرمایه گذاری، کل درآمد نفتی ما مثلاً 100 میلیارد دلار است و بخش عمده­اش هم صرف هزینه های جاری ما می شود، به این ترتیب سرمایه گذار ایرانی که در ایران پول دارد یا سرمایه گذار ایرانی که خارج از کشور پول دارد و می توانند کمکی کنند و از بیرون با خودشان پولی بیاورند ما حداقل نزدیک به 50، 60 میلیارد دلار در سال نیاز به سرمایۀ خارجی داریم، باید فضای برجام باشد تا پول بیاید وگرنه نمی آید و وقتی اینها بیایند ـ نه امروز کار اقتصادی طولانی مدت است ـ مثلاً بعد از 4 یا 8 سال یا 10 سال بعد اثرات این سرمایه گذاری های امروز، اعتماد سرمایه گذار خارجی، آمدن او و سرمایه گذاری او، اثرات بیرونی آن مانند اشتغال و کار و تولید و رفاه آن زمان دیده خواهد شد. مجری: شما از تغییرات دولت دوم آقای روحانی خبر دارید؟ نه تقریباً. حالا ما می شنویم مانند شما. مجری: چطور شد در دولت یازدهم به شما پیشنهاد استانداردی آذربایجان شرقی را دادند؟ بعد به نوعی پس گرفتند؟ یک صحبتی آن زمان شد طبیعتاً ادامه کارهای جاری ای که من داشتم برایم اهمیت داشت، منتها چند گزینه که از قبل مطرح بودند، یکی از آن گزینه های خوشبختانه پذیرفته بود و عمل شده بود. مجری: مناظره های انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم را می دیدید؟ راضی بودید؟ بله. متاسفانه از مناظره ها راضی نبودم، مناظره ها متاسفانه از همان روز اول رفت به سمت اینکه یک مقداری از شانِ هم کاندیداها و هم شانِ فرهنگی و اخلاقی ایران و ایرانی فاصله گرفت، اینکه به صراحت یک نفر به یک نفر تهمت دروغ بزند و زنده پخش شود، به نظرم فضای مطلوبی نبود می توانست فضای بهتری باشد. مجری: از خانواده شما کسی راضی نشد بیاید چرا؟ کم رو هستند گفتند ما نمی توانیم جلوی دوربین بیاییم و صحبت کنیم. مجری: چه سالی ازدواج کردید؟ سال 59. مجری: چگونه آشنا شدید؟ من سال 59 سپاهی بودم،خیلی جالب است این خاطره را بگویم چون این روزها مد شده می پرسند عاشق شدی؟[می خندد] دوست من گفت فلانی نمی خواهی ازدواج کنی؟ من هم به شوخی گفتم هنوز موردش پیدا نشده است، من سال 59، 24 سال سن داشتم، گفتم موردش پیدا شود بله، گفت واقعاً پیدا شود ازدواج می کنی؟ گفت موردش است، گفت خانم من یک همکلاسی دارد اینطور و آنطور است و مشخصاتش را گفت، گفت برویم برای خواستگاری؟ گفتم برویم، با همان لباس خاکی سپاه و جبهه رفتیم، فردا از خانه خودشان تماس گرفت با خانواده خانم خیری همسرم، قرار گذاشتند، آنها هم دوست من را می شناختند و خیلی به او اعتماد داشتند و رفتیم یک صحبت اولیه کردیم و دیگر این باب آشنایی شد و بعد مراحل بعدی را انجام دادیم. مجری: مهریه چقدر است؟ بگویم شاید تعجب کنید، دقیقاً یادم نیست یا هزار ریال است یا هزار تومان است به اضافه تعلیم سوره صف، شاید بپرسید چرا سوره صف ما بهمن سال 59 رفتیم خدمت امام، من تا آن روز با خانمم اصلاً صحبت نکرده بودم، من به خانمم گفتم مهریه را چقدر بگوییم؟ ایشان گفت هر چقدر گفتید، من نمی دانستم چه بگویم با پدر و مادر خانمم مشورت کردیم، گفتند هر چه شما بگویید رفتیم نزد حضرت امام هزار ریال یا هزار تومان یا صد تومان یادم نمی آید، بعد به امام گفتم صد تومان با یک جلد کلام الله مجید، امام فرمودند می توانید بگویید تعلیم بخشی از قرآن، برنامه من هم طوری بود که آن روزها داشتم چند سوره قرآن را حفظ می کردم، آن روزها داشتم سوره صف را حفظ می کردم بعد تا امام فرمودند من هم دستپاچه شدم چون امام در ایوان نشسته بودند و من هم ایستاده بودم، اصلا زمانی که با امام صحبت می کردید دستپاچه و هُل می شدید، من تا ایشان این را فرمودند گفتم پس تعلیم سوره صف، گفت خیلی خوب شد تعلیم سوره صف به علاوه آن هزار تومان یا هزار ریال یا صد تومان مجری: شما با آقای مقدم یکی از معاونان دفتر حضرت آقا باجناق هستید، شما باجناق ایشان شدید یا ایشان باجناق شما؟ ایشان باجناق ما شدند، ایشان فکر کنم دو سال از من بزرگتر هستند ولی دیرتر آمدند و با خواهر دوم ازدواج کردند من با خواهر اول ازدواج کردم. مجری: رابطه شما الان با هم چطور است؟ خوب است به هر حال به عنوان باجناق داریم زندگی می کنیم. مجری: اینکه می گویند باجناق فامیل نمی شود درست می گویند؟ ما از قدیم با هم دوست بودیم، ما در دانشگاه تبریز با هم بودیم، هم ­خانه و هم ­خوابگاه بودیم، دوست بودیم. مجری: شما واسطه شدید؟ نه اتفاقاً خیلی جالب است من یک روز در خانه نشسته بودم به من گفتند شما آقای مقدم را می شناسید؟ گفتم بله دوست من است، بعد گفتند ایشان به واسطۀ یک نفر آمده است برای خواستگاری دختر دوم خانواده که از آنجا مطلع شدم. مجری: با هم از نظر سیاسی اختلاف نظر دارید؟ ایشان اصلاح طلب نیستند [می خندد] مجری: این اختلاف نظرها به خواهرها سرایت نمی کند؟ نه در زندگی ما این مسائل ورود نمی کند. مجری: رابطه شما با حاج خانم چطور است؟ عاشقانه است دست خطهای عاشقانه برای ایشان می نویسید؟ [می خندد] واقعاً فرصت این ک ...

ادامه مطلب  

تئاتر به اتحاد بیشتری احتیاج دارد / از دراماتورژی آثار جهانی تا روایت موزیکال داستان های فولکلور در گفت وگو با عوامل نمایش "چل گیس"  

درخواست حذف این مطلب
سرویس تئاتر هنرآنلاین: حسین جمالی تجربیات موفقی در زمینه دراماتورژی و اجرای نمایش هایی بر اساس نمایشنامه های جهانی و داستان های فولکلور دارد. آثاری که تلاش دارند به فرهنگ عامه نزدیک تر شوند تا پیوند مردم با تئاتر را قوت بخشند. از آخرین تجربیات جمالی و گروهش نمایش "چل گیس" بود که چندی پیش در سالن چارسو تئاترشهر روی صحنه رفت. نمایشی که داستان حسن کچل را این بار از زاویه ای دیگر نگریست بود و با تکنیک تئاتر موزیکال توانست اجراهای موفقی را پشت سر بگذارد. از همین رو با حسین جمالی کارگردان، مجید رحمتی و بهناز نادری بازیگران و مایکل تیوا و شروین عباسی از اعضای گروه موسیقی این نمایش به گفت و گو نشستیم تا درباره شکل گیری این اثر بیشتر بدانیم. آقای جمالی اصولاً در نمایشنامه هایی که شما می نویسید و یا به روی صحنه می برید، نگاه ویژه ای به قصه ها، افسانه ها و روایت های ایرانی وجود دارد و حتی زمانی که یک نمایشنامه غیر ایرانی را هم آداپتاسیون می کنید و به روی صحنه می برید، باز هم رگه هایی از قصه ها و افسانه های ایرانی در آن دیده می شود. علت این نگاه تان به قصه ها و روایت های ایرانی به خاطر مطالعه ای است که قبلاً در این زمینه داشته اید یا آن که دوست دارید این قصه ها، روایت ها و افسانه ها را برای نسل نو زنده کنید؟حسین جمالی: من معتقدم که اگر مواردی در فرهنگ ایران زنده است، خودش زنده مانده و همچنان زنده می ماند و دلیلی ندارد که ما وقت بگذاریم تا آن را زنده نگه داریم و هر چه که از تاریخ حذف شده هم حتماً نقصی داشته که مردم آن را کنار گذاشته اند. آن چه که باقی مانده، ارزش باقی ماندن داشته است. از زمانی که کارم را در دانشگاه شروع کردم به شیوه اجرا در نمایش های روایی تمایل پیدا کردم. در واقع از قبل مایه های نمایش ایرانی و شرقی در دامنه اطلاعات و سلایق من وجود نداشت. من برای پایان نامه ام داشتم یک سری نمایشنامه معروف که اسم شان را زیاد شنیده بودم، می خواندم. در این حین با خودم فکر کردم که من وقتی در ترم 7 دانشگاه چیز زیادی از نمایشنامه های "لیر شاه" و "رومئو و ژولیت" دستگیرم نمی شود، پس مردم چطور نمایش های کلاسیک را می بینند و می فهمند؟ در همین مسیر که خودم به دنبال درک آن نمایشنامه ها بودم، به سمت شیوه های اجرایی روایت گر کشیده شدم.امروزه نباید هیچ مرزبندی برای هنر قائل بود. هنر از جوشش قریحه انسان به وجود می آید. سیستمی هم که ما داریم روی آن کار می کنیم یک سیستم مردمی بوده و پرداختن به داستان ها بر اساس آیین ها است که فکر می کنیم این طوری خیلی بهتر می شود با مخاطب ارتباط برقرار کرد. آیین ها به تعریف ساده، تجربه تاریخی مردم را آینه وار نشان می دهند و برای آن که هر داستانی به زبان خود مردم برای شان تعریف شود، تصاویر و محتوای مناسبی برای ارائه در خود دارند. اگر در نظر بگیریم که در جامعه ما درصدی از مردم اهل مطالعه هستند و بقیه با شبکه ها و سریال ها به حال خودشان رها شده اند، ما باید قصه ها، نمایشنامه ها و افسانه ها را برای آن درصدی که کمتر کتاب خوان هستند، تنظیم کنیم تا آن ها بیشتر جذب قصه های کاربردی و الگویی شوند. ویلیام شکسپیر متن بعضی از نمایشنامه هایش را به صورت شعر یا نظم نوشته و این متون در ترجمه به یک زبان دیگر تبدیل شده اند. زبان شکسپیر در بعضی از ترجمه های فارسی آنقدر تغییر کرده که همه فکر می کنند شکسپیر یک نمایشنامه نویس سلطنتی بوده که برای قشر بالای جامعه انگلیس، نمایشنامه می نوشته است. با این وجود فکر نمی کنید که بخشی از دلیل نفهمیدن درست آثار شکسپیر به خاطر ترجمه بدشان است؟حسین جمالی: بخش مهمی از شیوه اجرا به زبان بستگی دارد و در ترجمه، زبان نگارش تا حد زیادی از بین می رود. ساموئل بکت یک نمایشنامه نویس ایرلندی است که زبان مادری اش انگلیسی به شمار می آید، ولی نمایشنامه هایش را به زبان فرانسه می نوشت. او وقتی نمایشنامه "در انتظار گودو" را از زبان فرانسه به زبان انگلیسی برگرداند، خودش می گوید که محتوای این نمایشنامه از نظر فکری در همان محور قرار دارد، اما چون زبانش تغییر کرده، نمایشنامه انگلیسی یک اثر دیگر است. این نکته نشان می دهد که دامنه واژه های عامیانه یک منطقه می تواند چقدر روی انتقال محتوای یک متن تأثیرگذار باشد. زبان نمایشنامه ها از دوره شکسپیر زبان اشرافیت بود، تا این که برتولت برشت در آلمان آمد و نمایشنامه های مردمی را برای قشر غیر اشرافی پیشنهاد کرد. البته جنس نمایشنامه های مردمی قبل از برشت هم بود، اما برشت آن را مدون ارائه کرد و همه را به این دعوت کرد که شعر یا نمایشنامه های شان را در دامنه واژه های مورد استفاده مردم عادی بنویسند. زبان هر نمایشنامه می تواند تعیین کند که متعلق به کدام طبقه و برای چه کسانی نوشته شده است. به نظر می رسد که یکی از دشواری های ترجمه همین تحفیظ زبان در راستای انتقال محتوا باشد. در نظر داشته باشیم که وقتی شاهنامه به زبان دیگری ترجمه شود تا چه حد از جذابیت های آن باقی می ماند. تازه ترجمه شعر که خود جریان پیچیده تری دارد.در نمایشنامه هایی که شما از آثار ویلیام شکسپیر اقتباس کردید، شعر و ترانه هم در آثارتان گذاشتید. چطور زبان متون شکسپیر را به شعر تبدیل کردید؟ از روی ترجمه متون این کار را کردید و یا خودتان بر اساس دیالوگ ها شعر نوشتید؟حسین جمالی: بر اساس ایرادهایی که ترجمه به وجود می آورد این کار را کردم. ترجمه های ما تا جایی که من خوانده ام، تا حد زیادی ترجمه هایی سلیقه ای هستند. در این ترجمه ها مترجم خودش یک اثر جدیدی را تولید می کند و به اسم فلان نویسنده ارائه می دهد. آن نمایشنامه ای که مترجم چاپ می کند، قطعاً نمایشنامه دیگری است. در مورد شعرهایی که سوال کردید، من دو، سه ترجمه از گفتارهای ژولیت در صحنه دیدار با لارنس راهب را خواندم و دیدم که این ها یک سری واژه ها و مایه های مشترک دارند. مثلاً در یک گفتار دیدم که محتوای گفتار عاشقانه است اما یک جور ناامیدی در آن موج می زند. بعد من مفاهیم گفتار را با شعرهای شناخته شده ایرانی مقایسه کردم تا ببینم که به کدام شان از نظر محتوایی نزدیک است و در نهایت در میان شعرهای ایرانی یک مایه ای شبیه به آن را پیدا می کردم و به جای قطعه ای که شکسپیر گفته قرار می دادم. مثلاً می گفتم این یک شعر پخته از مولانا است که می تواند تقریباً با همان مضمون در کلاژ اجرای ما قرار بگیرد.این کاری که شما انجام دادید باعث نشد که زبان شناس ها به شما ایراد بگیرند که دارید زبان شکسپیر را از بین می برید و شعر مولانا را با آن وزن و قافیه وارد یک متن نمایشی غیر ایرانی می کنید؟حسین جمالی: خود اصطلاح اقتباس، یک مقدار خیال مان را از این بابت راحت تر می کند چون چنین کاری را خود شکسپیر یا فردوسی هم انجام می دادند. اگر قرار باشد زبان شناس ها از من خرده بگیرند، باید از شکسپیر و فردوسی هم خرده بگیرند. نمایشنامه "هملت" سال ها پیش از شکسپیر به صورت مکتوب وجود داشته و شکسپیر آن را برداشته، تغییراتی ایجاد نموده و با زبان خودش نوشته است. فکر می کنم که اسم این طور نویسندگی، دراماتورژی باشد. دراماتورژی به این معنا که شما یک قصه را برای ذائقه و دریافت مخاطب امروزی تنظیم کنید. دو، سه سال پیش یک بنیادی در پاریس اعلام کرد که اثری چون "شازده کوچولو" متعلق به کشور فرانسه و شخص آنتوان دو سنت اگزوپری نیست بلکه یک متن اپیدمی جهانی است و همه مردم دنیا آزاد هستند که اقتباس های خودشان را از آن داشته باشند و لازم نیست کسی برای این کار حق و حقوقی به ناشر یا صاحب اثر بپردازد. این اتفاق برای خیلی از آثار جهانی می افتد. وقتی یک خواننده خانم انگلیسی می آید و آثار مولانا را به صورت آلبوم موسیقی در می آورد، آیا شما می توانید مدعی شود که چرا او دارد شعر مولانا را به انگلیسی می خواند؟ خیر. او مولانا را به انگلیسی می خواند و از عرفانی که در آن وجود دارد، ترانه می سازد و به مخاطب خودش ارائه می دهد.خیلی از هنرمندان که در تئاترهای شان آیین های نمایش ایرانی چون سیاه بازی، نقالی، پرده خوانی و... را به کار می گیرند، احساس یک معلمی را دارند که قرار است این آیین های فرهنگی را به نسل جدیدی که چیزی از آن ها نمی داند آموزش بدهند. آیا شما چنین تصوری دارید؟حسین جمالی: اگر بخواهیم چنین کاری انجام بدهیم و بگوییم که در مرکز یک دایره قرار داریم که مخاطب در محیط آن است، مخاطب از ما چنین چیزی را نمی پذیرد. به نظرم چنین نگرشی در این جامعه هنری صحیح نیست. من از واژه صحیح تری به نام تذکر استفاده می کنم. تذکر یعنی آن که یک داستانی را در طول سال به صورت تکرارشونده برای مخاطب بگویید تا جهت نگاه مخاطب به مقوله عشق، انتقام جویی و دیگر مسایل اجتماعی و انسانی و ... ارجاع داده شود. با کمک همین شیوه اجرا یک نمایشنامه ای که 4، 5 ساعت زمان برای اجرا احتیاج دارد، در حدود 40، 50 دقیقه با تمام جزئیات و به صورت توصیفی بازگو می شود. در این صورت شما متوجه می شوید که سر تا ته قصه چه چیزی را می خواهد بیان کند، اما پرداخت به قصه آنقدر گسترده نیست که شما در جریان قضاوت اجراکننده قرار بگیرید. در واقع شما از طریق این شیوه ها می توانید پرونده داستان یا افسانه را برای مخاطب باز کنید و مخاطب بعداً می تواند در موردش فکر و قضاوت کند و بگوید رومئو اشتباه کرده یا ژولیت و یا کس دیگری؟ یا پرسش اصلی در داستان سهراب و رستم چیست؟ البته در مورد تئاتر غربی، این قضاوت از طریق متن نویسنده و اجرای بازیگران به مخاطب القا می شود، اما در نمایش های ایرانی مثل پرده خوانی، می بینیم که خود پرده خوان همه چیز را برای مخاطب تمام کمال بیان کند و به طور کلی در نمایش های شرقی قضاوت نهایی را به عهده مخاطب می گذارد و با توجه به بینش مخاطب داستان پیش می رود.البته در پرده خوانی هم همین که دو دسته اولیا و اشقیا وجود دارند و دسته اولیا خوش الحان هستند و دسته اشقیا با صداهای خشن و نتراشیده صحبت می کنند، خود به خود این کد را به تماشاگر می دهد که چه کسی بد است و چه کسی خوب.حسین جمالی: اما در نمایش های ایرانی در نهایت این بینش مخاطب است که کاراکترها را قضاوت می کند. درست است که تا حدی قضاوت و جهت گیری در نحوه اجرا وجود دارد و این به همان خاطر است که مخاطب بداند که اجرا کننده خود طرفدار اولیاست و با اشقیا دشمنی دارد و در نهایت ما به عنوان مخاطب موضع گیری او را بدانیم، بر خلاف این که همه فکر می کنند در نمایش ایرانی کاراکترها تک قطبی و موقعیت ها دو قطبی هستند، من معتقدم که اتفاقاً کاراکتر نمایش های ایرانی خاکستری هستند و در لحظاتی فرو می ریزند. امیدوارم که نقال ها نسبت به حرف هایی که می خواهم بزنم، گارد نگیرند. من معتقدم که نقال ها یک جلوه قداست و پاکی آسمانی به کاراکترهای شاهنامه اضافه کرده اند که کمی مبالغه به آن اضافه شده است. در شاهنامه کاراکترهای مختلف از جمله رستم و یا سهراب هم به دفعات اشتباهاتی از نوع اشتباهات انسانی مرتکب می شوند. اما اجراکننده ها این اشتباهات را کم رنگ اجرا می کنند تا مجلس شان گرم تر شود. ما پژوهشی انجام داد ه ایم که بر اساس آن می توانم به شما توضیح بدهیم که خون آلوده چطور وارد بدن سهراب شده است. البته این موضوع دلیلی بر رد یا پذیرفتن سهراب نیست، بلکه دلیلی بر انسانی و زمینی بودن این کاراکتر است. نمایشنامه "آرش" نوشته آقای بیضایی اگر تا این اندازه بی نظیر است، به خاطر این بوده که از آرش یک کاراکتر زمینی درست می کند و مردم می فهمند که آرش به عنوان یک آدم معمولی جان فشانی کرده است. من اولین تئاتری که دیدم، اجرای همین نمایشنامه آقای بیضایی با کارگردانی آقای قطب الدین صادقی بود و در آن جا برای اولین بار دیدم که یک آدم معمولی با قدی کوتاه، یک کار بزرگ انجام می دهد. به نظرم نکته ای که نمایشنامه آرش دارد این است که آدم های معمولی هم می توانند کارهای مهم انجام بدهند و این نکته خیلی امیدبخش تر از آن است که فقط اسطورها بتواند کارهای بزرگ انجام دهند. نمایشنامه آرش حاکی از نگاه صحیح و کاربردی استاد به کاراکترهای تاریخی است. فردوسی خودش درباره شاهنامه می گوید تو این را دروغ و فسانه مدان... یعنی نباید در داستان پردازی ها بعد افسانه را ملاک قرار داد و کاراکترها بیشتر باید ارزش تاریخی داشته باشند و به واقعیت نزدیک باشند.آقای رحمتی شما به عنوان کسی که مدت ها نقالی کرده اید، بگویید که آیا واقعیت دارد که خیلی از نقال ها برای آن که مجلس را گرم تر کنند، جنبه های خاکستری کاراکترها را حذف می کنند؟مجید رحمتی: در درجه اول، مشکل ما بحث الگوسازی است. آدم های خیلی کمی در ایران پیدا می شوند که شاهنامه را از ابتدا تا انتها خوانده باشند به همین خاطر این وظیفه بر عهده راوی ها گذاشته شده و راوی ها هم در داستان های این کتاب دخل و تصرف ایجاد کرده اند. الان شما اگر داستان اصلی شاهنامه را بخوانید، متوجه می شوید که این کتاب سرشار از ابعاد انسانی، لغزش ها و نقاط ضعفی است که باعث ایجاد تراژدی در زندگی انسان می شود. این راوی ها بودند که باعث شدند خیلی از کاراکترهای شاهنامه به اسطوره تبدیل شوند و مخاطب دیگر هیچ لغزشی از آن آدم ها را نپذیرد. بحث نمایش های مذهبی فرق می کند. شبیه خوانی عین یک واقعه تاریخی را با اندکی دخل و تصرف اجرا می کند. در پرده خوانی هم اصل قضیه رعایت می شود اما در نقالی آن ابعاد خاکستری کاراکترها به ما گفته نمی شود. در صورتی که کاراکتر اسفندیار از همان ابتدا دچار لغزش می شود و مثل کاراکتر "هملت" اسیر جاه طلبی است که پدرش سرش را کلاه می گذارد و می گوید اگر تخت پادشاهی را می خواهی، دست رستم را ببند و به این جا بیاور. در نهایت هم می دانید که به چه سرنوشتی دچار می شود.من فکر می کنم که مخاطب خودش هم می داند که کاراکتری چون رستم جنبه های خاکستری هم دارد و می داند که رستم بعد از سه بار شکست خوردن از سهراب، در نهایت با حیله پهلوی او را می درد اما نمی خواهد این صحنه ها را گوش کند و ببیند. در واقع حتی اگر نقال ها هم جنبه های خاکستری کاراکتری چون رستم یا سهراب را نشان دهند، خود مخاطب ها نمی خواهند آن جنبه های خاکستری را بپذیرند.شروین عباسی: به نظرم این که ما می خواهیم یا جنبه خوب آدم های تاریخ را ببینم و یا جنبه بدشان، به شرایط فرهنگی و اجتماعی ما در طول تاریخ بر می گردد. ما همانقدر که در مورد کاراکتر رستم دل مان می خواهد که جنبه مثبت او را ببینیم، در مورد کاراکتری چون ناصرالدین شاه خوبی هایش را کنار می گذاریم و فقط از بدی هایش می گوییم. من هم تحصیلات تئاتر دارم و هم تحصیلات موسیقی. 15 سال است که در این فضا قرار دارم. یک سری کارگردان ها را می بینم که تا یک حدی نگاه خودشان را به متن ها وارد می کنند اما نگاهی که آقای حسین جمالی دارد این است که ایده اش را جلو می برد و به یک شیوه می رسد. کار آقای جمالی یک سری تکنیک ها دارد که قابل بررسی است. آن چه که ایشان کار می کند، فکت علمی دارد و به نظرم حیف است که مکتوب نشود. تئاتری های زیادی در زمینه نمایش ایرانی کار می کنند اما به سمت داریه و دنبک می روند و عنصر تفکر را از نمایش ایرانی بیرون می کشند ولی اثر حسین جمالی با آن آثار فرق دارد.حسین جمالی: از نمایش ایرانی کسی جز مخاطبانش حمایت نکرده است. من تعجب کردم چطور شده که مجموعه تئاترشهر همین فرصت اجرای نمایش "چل گیس" را در اختیار ما قرار داد و البته از خود مدیریت مجموعه شنیدم که در نظر دارد تا جدی تر به مقوله نمایش ایرانی نگاه کند که باعث خرسندی است. در این سال ها یی که گذشت ما خیلی تلاش کردیم تا توجه مسئولین را جلب کنیم ولی دیدیم که از نمایش ایرانی سر در نمی آورند و آن را نمی خواهند. متاسفانه تصورشان از نمایش ایرانی نوعی نمایش سطح پایین است! در حالی که ما در مورد یک هنر کاربردی حرف می زنیم که هنر هزاره ها است. هنر نقالی یک هنر جهانی و انسانی است که در همه جا وجود دارد اما در ایران فقط مخاطب از آن حمایت می کند. مخاطبش هم آدم هایی هستند که وقتی رستم، سهراب را بالا می برد، آن ها به بازیگر نقش رستم پول، گوسفند یا پارچه می دادند تا سهراب را زمین نزند. چنین مخاطب هایی حامی اجراکننده ها هستند. پس اجراکننده باید برای ذائقه آن ها کار کند. شما اگر بهترین قصه دست تان باشد، برای سینما باید تندیس روایت تان را یک جور تراش دهید و برای تلویزیون یک جور دیگر. به خاطر آن است که مخاطب هر کدام فرق می کند. میزان درک و میزان علاقه مخاطب در این که شما قصه را چطور تراش بدهید خیلی تأثیرگذار است.قصه "چل گیس" یک قصه عامیانه ایرانی است که نمونه آن در قصه های عامیانه ترکی و هندی و حتی قصه های عامیانه منطقه اسکاندیناوی و بریتانیا هم وجود دارد. شما وقتی می خواهید چنین تئاتر پاپیولاری را برای مخاطبان تان که عمدتاً قشر متوسط جامعه هستند به روی صحنه ببرید، از چه زاویه ای به این تئاتر نگاه می کنید که هم به ابتذال کشیده نشود و هم به عنوان یک تئاتر نیمه موزیکال حرفی برای گفتن داشته باشد؟حسین جمالی: در این مورد 2 بحث مطرح است. نخست بحث فرم و دیگری بحث محتوا. فرم این نمایش به شیوه نمایش های ایرانی و عنصر موسیقی بر می گردد. عنصر موسیقی هم در این نمایش یک عنصر دراماتیک است که از آن برای انتقال محتوا بهره برداری می شود. موقعیت نمایش تعیین می کند که در فلان بخش اندوهگین، موسیقی در گام مینور باشد چون موسیقی بخش مستقلی از نمایش نیست و در فرم نمایش می گنجد. اما از نظر محتوا، داستان حسن کچل و چل گیس یک قصه ای است که مادر بزرگ ها آن را تعریف می کنند و علت این که مورد استقبال تماشاگر قرار می گیرد هم واضح است. حسن کچل یک شخصیتی است که اعتماد به نفس پایینی دارد و از خانه بیرون نمی رود. او وقتی که به زور مادرش از خانه بیرون می رود، آوای چل گیس که نماد زیبایی های دنیا است را می شنود و به یک احساس زیبا می رسد. چل گیس به عنوان یک زن، عنصر زایش و عنصر بقای زندگی است. اگر این عنصر وجود نداشته باشد، زندگی ادامه پیدا نمی کند. به همین خاطر است که حسن کچل از زندانی که برای خودش ساخته (تنور مطبخ) بیرون می زند و جذابیت های روزگار را هم می بیند. عشق به او این انگیزه را می دهد که از کوه و دره روزگار بگذرد و به یک احساس زیبا برسد. مشکلاتی که حسن کچل دارد با انگیزه ای که عشق در او ایجاد می کند، مرتفع می شود و به همین خاطر است که بعد از دیدن چل گیس، از حسن کچل یک آدم دیگری ساخته می شود. داستان حسن کچل از لحاظ محتوایی خیلی جالب است و هیچ پیچیدگی ندارد و حتی بچه ها هم به خوبی با آن ارتباط برقرار می کنند.به نظر می رسد که در قصه حسن کچل و چل گیس، قرار است در نهایت زشتی و زیبایی به هم برسند تا یک اتفاق زیباتری به وجود بیاید. به هر حال حسن کچل یک بچه تنبل، فربه و بدون انگیزه است که خیلی هم مودب نیست و آن طرف، در وجود چل گیس نشانه هایی از زیبایی و معصومیت دیده می شود. این دو یک جایی به هم برخورد می کنند که از برخوردشان یک کنش مندی و احساس قدرتی در حسن کچل به وجود می آید و این کنش مندی شاید انگیزه عشق برای مبارزه با ستم باشد. نظر خودتان در این مورد چیست؟حسین جمالی: انگیزه زندگانی را که از هر منظری بخواهید بررسی کنید، به عشق می رسید. شما چه از فلسفه، چه از عرفان و چه از ایدئولوژی های دیگر وارد بحث زندگانی شوید، در نهایت به عشق مادر به فرزند، عشق به مردم، عشق به آفریدگار، عشق به شهر، عشق به جنس مخالف و همه عشق های هستی، می رسید که در نمایش ما تا جایی که امکان داشته، به آن ها پرداخته شده است. من خیلی وقت ها آدم هایی را می بینم که از خودشان می پرسند که چرا باید ازدواج کنند؟ هنوز دلیل قانع کننده ای برای خودشان پیدا نکرده اند. در حالی که در لایه های زیرین این قصه، به شما به عنوان یک مرد یا یک زن گفته می شود که در وجودتان یک چیزی گم است که آن چیز در وجود جنس مخالف تان قرار دارد و اگر شما بتوانید با یک نفر متحد و مشترک شوید، وجود و زندگی تان کامل می شود. در نمایش ما هم این مسأله مطرح می شود که هر آدمی خودش به تنهایی یک آدم کامل نیست و باید در کنار نیمه گمشده اش قرار بگیرد تا کامل شود. به نظرم این الگو ها و آموزش ها را ما باید در قصه های مان به صورت دائم و تکرار شونده به نوجوان هایمان که در دوره های حساس بالغ شدن قرار دارند، آموزش دهیم. مخاطب ویژه نمایش "چل گیس" نوجوان هایی هستند که در آستانه تجربه های تازه زندگی و شناخت عنصر علاقه و عشق قرار دارند. عشق به کار، عشق به همسر و هر نوع دیگری از عشق. در جامعه ما کمتر به آموزش چنین الگوهایی پرداخته می شود.موسیقی در نمایش "چل گیس" به خاطر نقش دراماتیکی که دارد، از اهمیت بسیاری برخوردار است و می تواند روی کیفیت نمایش تأثیر بسیار ویژه ای بگذارد. با توجه به آن که موسیقی چنین اثری متفاوت از موسیقی هایی است که خوانندگان مختلف به بازار ارائه می دهند و در این جا لازم است که موسیقی با نمایش پیش برود، توضیح دهید که چطور به ساخت موسیقی نمایش "چل گیس" رسیدید؟مایکل تیوا: آقای حسین جمالی در ابتدا ستون های کار را فراهم کرده بود و گفته بود که فضای موسیقی باید چطور باشد. من روز اولی که تمرین بچه ها را دیدم، خیلی گیج شدم چون در نمایش یک پرداخت هایی به قصه های مختلفی چون پینوکیو، زورو و شازده کوچولو وجود دارد و زمان ها عوض می شود. نگران این بودم که این قصه ها چطور می خواهند با هم ارتباط برقرار کنند. اما چون آقای جمالی ستون ها را ساخته بود، کار را بسیار آسان تر می کرد. من دو جلسه با آقای جمالی صحبت کردم و متوجه شدم که خواسته های ایشان بیشتر از آن چیزی است که من فکر می کردم. آقای جمالی هم می خواست در موسیقی نمایش فضاسازی باشد و هم ارتباط خوبی میان موسیقی قصه های مختلف پینوکیو، زورو و شازده کوچولو برقرار شود. در نهایت قرار بود که این موسیقی هیچ ارتباطی به موسیقی قصه معروف حسن کچل که در ذهن مردم ...

ادامه مطلب  

بهنام بانی: رقابت بین چهره های نسل جدید موسیقی پاپ لذت بخش است  

درخواست حذف این مطلب
«بهنام بانی» چند سالی است که در عرصه موسیقی فعالیت دارد اما در یک سال اخیر طعم موفقیت را چشیده است. او از سال گذشته همکاری با «حامد برادران» را آغاز کرده و درست یک سال پیش قطعه موفق «علاقه خاص» را منتشر کرد و پس از آن همه ی قطعاتش با استقبال مخاطبین روبرو شده است. «بهنام بانی» مردادماه امسال در حالی طی ۱۲ سانس روی استیج می رود که فروش بلیت کنسرت هایش در زمان بسیار کوتاه و تمدیدهای پیاپی باعث شد در کانون توجهات اهالی موسیقی قرار بگیرد. عصر یک روز تابستانی با این خواننده محبوب و «حامد برادران» که مدیریت هنری فعالیت هایش را بر عهده دارد از شروع فعالیت هنری اش تا امروز گپ زدیم. چه شد که به سمت خوانندگی آمدی؟بهنام: من از کودکی به خواندن علاقه داشتم. از ۸ سالگی قرائت قرآن را شروع کردم. پدرم هم نوازنده آکاردئون بود و از همان زمان به موسیقی گرایش پیدا کردم. بعدها نواختن پیانو در حد معمولی را هم یاد گرفتم. خودم خیلی به خواندن علاقه داشتم و از طرفی استقبال و تشویق اطرافیان انرژی و انگیزه ی بیشتری به من می داد و باعث می شد به شکل جدی تری خوانندگی را دنبال کنم. خوانندگی را به شکل جدی از کی شروع کردی؟تا برداشتت از جدی چه باشد! این که به صورت حرفه ای کار کنی و اثری منتشر کنی.از سال ۹۰ با آهنگ «ای کاش» شروع شد. کار را با «بهنام ابطحی» شروع کردم. حدود دو سال با هم کار کردیم اما نتیجه مطلوبی حاصل نشد. موفقیتی کسب نکردیم و این همکاری ادامه پیدا نکرد. به عنوان خواننده ای که در آغاز فصل جدید فعالیت هایش قرار دارد، از مسیری که طی کردی بگو.راه و مسیر خیلی سختی است و هر کسی می خواهد در این راه قدم بگذارد باید خیلی قوی و خیلی صبور باشد. باید تلاش زیادی کرد و در کنار آن، مسئله ی هزینه هم هست، چون به هر حال برای رسیدن به هدف باید هزینه کرد. یک سری در این مسیر به من خیلی کمک کردند و یک سری هم من را عقب انداختند. اما من می گویم در همه این اتفاقات حکمتی وجود دارد. به عقیده من تا نوبتت نشود اتفاقی برایت رخ نمی دهد و من این را از بزرگترها یاد گرفته ام. به مرور اتفاقات خیلی خوبی برای من افتاد که بابت آن ها خوشحالم و خدا را شکر می کنم. از حدود سه سال پیش حس خوبی به حامد برادران داشتم و احساس می کردم که می توانیم اتفاقات خوبی را با هم رقم بزنیم. دورادور با هم آشنایی داشتیم. یک روز به واسطه یکی از دوستان به استودیو حامد رفتم. همان روز یکی از کارهایی که حامد ساخته بود را خواندم و خیلی به دلم نشست. البته در نهایت آن کار با صدای من پخش نشد. حامد از آشنایی و همکاری با بهنام بگو.حامد: یکی از دوستان من در عرصه موسیقی، یک بار همراه بهنام به دفترم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی، بلافاصله به بهنام گفت بخوان! قصدش این بود که اول صدای خوب بهنام را بشنویم و بعد صحبت کنیم. با صدای بهنام ارتباط برقرار کردم و دیدم که خواننده خوب و درجه یکی است ولی فضای مناسب برای کارش را پیدا نکرده است. از آنجایی که او با چند نفر دیگر صحبت کرده بود و من هم درگیر همکاری با خواننده های دیگری بودم، به او گفتم که در صورت فراهم شدن برخی شرایط می توانیم همکاری کنیم. چرا که می خواستم خواننده ای باشد که انرژی ام را روی او بگذارم و در واقع روی کارش متمرکز شوم. شبیه همکاری ای که با سینا شعبانخانی یا چند نفر دیگر داشتم. اخلاق حرفه ای می گفت باید تکلیف روشن شود تا بتوانیم با هم کار کنیم. چون من با چند خواننده ی دیگر این مسیر را رفته بودم و می دانستم اگر همه چیز مشخص نباشد چه مشکلاتی به وجود خواهد آمد. به هر حال آن زمان اتفاقی رخ نداد و یک سال و نیم گذشت. حتی من یک ماکت هم برای بهنام ساختم ولی به نتیجه ای نرسیدیم.بهنام: در نشستی که با حامد داشتیم یک سری شرایط خاص برای من گذاشت که به تفاهم نرسیدیم و همکاری ما شکل نگرفت. ولی من دوست داشتم با حامد همکاری کنم چون گاهی اوقات حس تو می گوید که قرار است اتفاقات خوبی رخ دهد و آن زمان من چنین حسی داشتم. من چند قطعه هم با «راشا تقی پور» کار کردم که غیر از این که همکار بودیم، دوست خیلی خوب من بوده و هست. خیلی تلاش کردیم اما برایم خیلی عجیب بود که چرا آن کارها شنیده نمی شوند؟ هر کسی من را می دید می گفت تو که صدایت خیلی خوب است چرا آهنگ منتشر نمی کنی؟! و من با تعجب می گفتم که ۴-۵ آهنگ منتشر کرده ام! همکاری ات با بهنام ابطحی و راشا تقی پور چطور شکل گرفت؟به دلیل علاقه زیاد به زنده یاد ناصر عبداللهی و کارهایی که بهنام ابطحی برایش تولید کرده بود، سراغ او رفتم. راشا تقی پور هم با بهنام کار می کرد و وقتی از بهنام جدا شدم، پیشنهاد همکاری داد. تلاش زیادی هم کردیم ولی موفق نشدیم. تا اینکه من بالاخره دل را به دریا زدم. فکر کردم با تجربیاتی که تا کنون کسب کرده ام می توانم به درستی کسی را انتخاب کنم که همه می گویند خوب است و خودم هم حس خوبی به او دارم. با حامد تماس گرفتم و قرار گذاشتیم و به طور جدی و مثبت صحبت کردیم و همکاری ما شروع شد. ایده های ذهن حامد برادران خیلی نزدیک به اهداف من بود. من از بیست سالگی، هر سال به خودم می گفتم امسال دیگر سال من است! آن زمان در شاهرود درس می خواندم و از سال ۸۴ تا ۸۹ کنسرت هایی در فضای دانشجویی برگزار می کردیم. سال اولی هیچ کس تحویلمان نگرفت! سال دوم شناخته شدیم، سال سوم sold out کردیم و سال چهارم کنسرتمان چند سانس تمدید شد. در یک اجتماع کوچک، احساس می کردم اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است، اما هر سال منتظر اتفاق اصلی بودم. آن زمان قطعه ای هم منتشر نکرده بودم. من ۵ سال منتظر تهیه کننده بودم. البته نه اینکه به دنبالش باشم، اما فکر می کردم کسی می آید و می گوید تو صدای خوبی داری و رویت سرمایه گذاری می کنم. ناگفته نماند خیلی ها پیشنهاد دادند. از چند بازیگر و مجری بگیر، تا چند سرمایه دار بزرگ! همه می آمدند و صحبت می کردند، اما نمی دانم چرا در نهایت اتفاقی نمی افتاد. چه شد که صحبت هایت با حامد، بر خلاف موارد قبلی نتیجه داد؟طرز فکر و صحبت های حامد خیلی به من انرژی داد. همان لحظه که از دفتر حامد خارج شدم، به خدا گفتم که انشاالله دیگر این بار می شود. حدوداً یک سال و نیم پیش بود. مدام از حامد پیگیر می شدم که کار اول را کی می سازیم! یک هفته بعد، حامد «علاقه ی خاص» را ساخت و به من گفت روی آن کار کن. آن را خواندم و دیدم که با کارهایی که قبلاً می خواندم خیلی فرق دارد. در عین زیبایی، خیلی ساده بود اما با توجه به فضای قبلیِ کار من، خواندنش برایم سخت بود و این را به حامد گفتم. ولی او گفت که باید به این فضا عادت کنی. با هم تبادل نظر داشتیم و این هم فکری ها را ادامه دادیم تا بتوانیم فضا و سبک جدیدی ارائه کنیم و به آنچه مد نظر داریم برسیم. آن کار را خواندم و اتودش را هم گرفتم. اعضای خانواده ی خودم خیلی از آن استقبال کردند و تحسین و تشویق هایشان برای آن قطعه، خیلی به من انرژی داد تا اینکه کار را سر و سامان دادیم و منتشر کردیم. آن سال اتفاقات بسیار خوبی رخ داد و در واقع «علاقه ی خاص» شروع شنیده شدن و هیت شدن کارهای من بود. اغلب خواننده هایی که مثل تو صدای حجیم دارند، سراغ فضای ارکسترال و تحریرمحور می روند. این جابه جایی از آن فضا به فضایی مدرن و متفاوت قطعاً سخت است.بله همان طور که گفتم خیلی خیلی برایم سخت بود. ضمن این که دوست داشتم استایل خودم را حفط کنم، باید فضا و نوع خواندن و تحریرهایم را تغییر می دادم و این خیلی سخت بود. اما تکنیک هایی که در خواندن به وجود آوردیم، برایم خیلی شیرین و جالب بود. فهمیدم چقدر نکات ساده و زیبایی وجود داشته که به آن دقت نمی کردم. این که می توان به دور از پیچیدگی، اثر زیبایی خلق کرد نکته ی خیلی مهمی است. با تنظیم کننده های قبلی، کارها را خیلی بالا و پایین می کردیم و شاید یک کار را ۱۰ بار می خواندم و روی تحریرها خیلی وسواس داشتم. در صورتی که آن موارد آن قدرها مهم نبود. امروز مردم دوست دارند همراه با خواننده، کار را بخوانند و این نکته مهمی است که من به آن دقت نمی کردم و می خواستم قدرت صدای خودم را در کارها ارائه کنم. دوستان تنظیم کننده هم همین نظر را داشتند. مثلاً بهنام ابطحی می گفت هر چقدر تحریر بلد هستی بزن. یا می گفتیم خواندن را از اوج شروع کنیم، یا این که ۱۵ لاین ارکستر زهی داشته باشیم! ولی آن فضا در بازار امروز موسیقی چندان جواب نمی دهد. شاید مثلاً برای خواننده ای در فضای کاری «سالار عقیلی» جواب بدهد و خود من هم دوست داشته باشم. تغییراتی که گفتی در فضای ترانه هایت هم اتفاق افتاد. مثلاً در قطعه ای خوانده بودی «یه شهرزاد دیگه باش، پایان این کابوس شو…» که این را در کارهای امروزت نمی شنویم.بله. البته این قطعه ای که گفتی یک کار سفارشی برای یک تیتراژ تلویزیونی بود. این تغییر استایل برای این بود که کارها بازاری تر شود؟حامد: من از روز اول بر اساس شناخت از صدای بهنام و فضای ذهنی خودم، سعی کردم سبک متفاوتی ارائه کنم. نمی گویم سبک جدیدی را جا انداختم، ولی همیشه دوست داشتم سبک مورد علاقه ی خودم را به خواننده ها ارائه کنم. یعنی سبکی که همیشه خودم دوست داشتم بخوانم یا ملودی های مورد علاقه ی خودم را به بهنام دادم که بخواند. خیلی هایش کارهایی بوده که برای خودم ساختم اما حس کردم با توجه به توانایی بهنام، کار به حقش می رسد. همیشه تفکرم در تولید کار، حرکت بر مبنای علاقه ی خودم بوده و حالا این اتفاق افتاده که موج علاقه مردم با علاقه من یکی شده و کارها با استقبال روبرو شد. چیزی که دوست داشتم را به بهنام دادم و خدا را شکر چیزی که من دوست داشتم را مردم هم دوست داشتند و این باعث شد کارها با استقبال مخاطبین روبرو شود. چه فرمول و استایلی برای بهنام در نظر گرفتی؟حامد: من در نظر داشتم هم از توانایی های بهنام در خواندن استفاده کنیم و هم این که از ملودی هایی استفاده کنیم که امروز مورد پسند همه باشد. این را بگویم که با احترام بسیار زیاد برای همه خوانندگان کشورمان، من نوع خواندن خیلی از خواننده های قدیمی مان را دوست ندارم. شاید خیلی از کارهای فلان خواننده که بهنام یا خیلی های دیگر در خلوتشان گوش می دهند را اصلاً دوست ندارم و ژانر کاری ام قدیمی نیست. آهنگ های ترکی و عربی را فوق العاده دوست دارم. آهنگ های غربی را هم تا حدودی گوش می کنم تا بتوانم در زمینه تنظیم خودم را به روز نگه دارم. اما نوع تفکر ملودی من، تلفیقی از ملودی های ایرانی و ملودی های ترکی و عربی است و این برایم جذابیت دارد. اما علایق بهنام چیز دیگری بود و روزی که می خواست «علاقه خاص» را بخواند، برایش قابل هضم نبود! من می گفتم تحریر نزن و این برای کسی که همه برای تحریرهایش دست می زدند خیلی سخت بود. مثل این که به علی دایی بگویی هِد نزن!اما من برای بهنام شرط گذاشتم که باید سبکش را تغییر دهد. یکی از دلایل موفقیت او، انعطافش در این قضیه بود. بزرگترین نقطه قوت ما، اعتماد بهنام به من بود. حتی پیش آمده بود کاری که ساخته بودیم و کاملاً آماده ی انتشار بود، اما در لحظه ی آخر نظرم عوض شد و به بهنام گفتم منتشر نکنیم، او هم پذیرفت. من با هر آرتیستی که اعتمادش به من صددرصد بوده جواب گرفته ام. مثلاً «سینا شعبانخانی» در مورد تنظیم به من اعتماد کرده یا حتی «محمد علیزاده» در آهنگ «کجا میری» حتی یک بار هم به من نگفت کدام بخش را چطور انجام بدهم. چون به عنوان یک آرتیست حرفه ای می داند که کار را به دست یک آدم حرفه ای سپرده که با خلاقیت خودش کار را انجام بدهد و اگر آن فرد را قبول نداشت اصلاً با او کار نمی کرد. خدا را شکر بهنام با علم نزد من آمد. خودش تجربه کسب کرده بود و شرایط مختلف را دیده بود و در واقع همه چیز را بلد بود و وقتی پیش من آمد، فقط باید برنامه ریزی می کردیم و کار را شروع می کردیم. خدا را شکر با کمک دوستان مخلتف، همه چیز دست به دست هم داد تا ما آن طور که باید پیش برویم و کارها نتیجه بدهد. دلیل تغییر فضا برای بهنام این بوده که کارهای قبلی او، خواندنش، تنظیم هایش و… واقعاً خوب بودند اما برایشان اتفاقی نیفتاد و باید تغییر مسیر می داد. در نهایت چه تصمیمی برای فضای کاری بهنام گرفتید؟حامد: در مورد کارهای بهنام و استایلی که برایش در نظر گرفتیم، خواستیم به هر ژانری تلنگر بزنیم و چیزی که از بهنام بانی می شنوید، برایند چند فضای پرطرفدار است. در واقع قطعات بهنام جامعیت دارد و سلیقه های مختلف را در بر می گیرد. تا حالا چندکار با حامد داشتی؟بهنام: هشت قطعه و خدا را شکر همگی هم موفق بودند. اولین کار «علاقه خاص» بود. دومین کار «عشق پاییزی» بود که من خیلی دوستش داشتم. برای این کار کاور هم آماده کرده بودیم و قرار بود سه روز بعد پخش شود که حامد گفت این کار خوب نیست و پخش نکنیم. من ته دلم گفتم شاید کار را به شخص دیگری داده! ولی چیزی نگفتم و کار بعدی که «من یه دیوونم» بود را پخش کردیم. آنجا بود که موج های مثبت را دریافت کردم. ...

ادامه مطلب  

مقام سوری: کنفرانس تهران اهمیت مساله فلسطین را به جهانیان گوشزد کرد  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایرنا فلحوط که عضو کمیته مردمی سوریه برای حمایت از انتفاضه فلسطین است امروز (چهارشنبه) در حاشیه ششمین کنفرانس بین المللی حمایت از انتفاضه فلسطین با تقدیر از رهبر معظم انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران به دلیل برگزاری کنفرانس تهران از همه آزادگان جهان خواست تا ا ...

ادامه مطلب