لطفا درمورد قانون کپی رایت کمکم کنید آیا مواردی که ذکر می کنم نقض کپی رایته؟؟  

درخواست حذف این مطلب
سلام ببخشید اگه سوالم رو جای مناسبی ننوشتم لطفا تغییر مکانش بدید اگه میشه. ممنون آیا این موارد نقض کپی رایته ؟؟ ۱- اگر کسی برای درست کردن یه قالب خبری به چنتا سایت خبری سر بزنه بعد مثلا توی قالب یکی از این سایت ها از یکی از قسمت های اون خوشش بیاد و از اون الگو بگیره یا یه قسمت از قالبش رو مثل اون درست کنه نه همش رو این نقضه کپی رایته؟؟ ۲- اگه کسی برای درست کردن یه قالب به چنتا سایت دیگه سر بزنه و از تجزیه و تحلیل قالب اون سایت های دیگه مثلا چنتا سایت خبری یه قالب بسازه این چی این نقض کپی رایته ؟ ۳- اگه مثلا من به هنگام طراحی سایت در حین کار طراحی سایت به یه مشکلی بر بخورم مثلا در پیاده سازی یک قسمت از سایت مشکل پیدا کنم مثلا بخوام یه منوی ریسپانسیو در قالبی که می خوام بسازم پیاده کنم وبلد نباشم در این رابطه در اینترنت جستجو کنم و یه چنتا سایت در این رابطه مثلا آموزش داده باشن اگر انسان از روی این آموزش ها و کدهایی که توی این آموزش ها هست اون منو رو طراحی کنه اینم میشه شامل قانون کپی رایت؟ یا مثلا توی قالبش می خواد بخش ورود به سایت با ajax رو پیاده کنه و بلد نیست و توی یه سایت دیگه مثلا آموزشی وجود داره تحت عنوان آموزش ورود به سایت وردپرس با ajax اگه ما از رو این آموزش پیش بریم و اون چیزی که مد نظرمون هست رو پیاده کنیم اینم میشه شامل قانون ک ...

ادامه مطلب  

جوانی های ته کشیده  

درخواست حذف این مطلب
جوانی های ته کشیده اجتماع > اجتماعی - محسن احمدی به مدت چهارماه، شب تا صبح، راهی خیابان های تهران شده است برای نوشتن گزارشی از زنان مبتلا به اعتیاد. «جوانی های ته کشیده» گزارشی است از زنانی که با زندگی در حاشیه اتوبان ها، مکان های به ظاهر امن، کمپ های ترک اعتیاد زنان، پناهگاه های میان راهی و ... به چیزی شبیه زندگی چنگ زده اند، چیزی به تلخی تریاک و توهم شیشه. مجله زنان امروز نوشت: یکی از شب های بهمن 1395 است. دو ساعت از نیمه شب گذشته. پسری کنار خیابان ایستاده. بیست و چند سال بیشتر ندارد. سوار ماشین می شود:" فازت چیه؟چی می زنی؟ شیشه؟" نقش مصرف کننده ای را بازی می کنم که تشنه شیشه است. با هم به پاتوق دوست ساقی اش می رویم. اما داستان طوری دیگری رقم می خورد. جوان راهنما، زورگیر مامورنما از آب در می آید. دردسرتان ندهم با هزار مصیبت خودم را از دست آنها خلاص می کنم.ترس از تکرار چنین اتفاقی برای مدتی مانع به سرانجام رسیدن سوژه گزارش شد اما دوباره به مدت چهارماه، شب تا صبح، راهی خیابان های تهران می شوم درست مثل 19 سال پیش و این بار برای نوشتن گزارشی از زنان مبتلا به اعتیاد. زنانی که با زندگی در حاشیه اتوبان ها، پارک ها، خانه های مخروبه، مکان های به ظاهر امن، کمپ های اعتیاد زنان، پناهگاه های میان راهی و... به چیزی شبیه زندگی چنگ زده اند، چیزی به تلخی تریاک و توهم شیشه.سالومه عاشق محسن ابراهیم زاده است. این جمله را حداقل 10 بار از لحظه ای که سوار ماشین شد تا دم دمای صبح تکرار کرد: «عاشقشم. خواننده بهتر از این مگه داریم. خفه ش کن اون سی دی مزخرفت رو. چرا سلیقه ت مث پیرمردهاس؟ چند سالته؟» و بعد فلش را از جیبش در آورد و گذاشت داخل دستگاه و صدا را هم تا می توانست بلند کرد. صدای خواننده که بلند شد با یک دستش پایپ را از زیر کلاهش بیرون آورد و با دست دیگرش شیشه را کشید پایین تا به قول خودش باد سرد پاییز به زندگی اش جان دوباره بدهد: «عاشق این شب های تهرانم. روزها خونه دکتر خوابم و شب ها بیدار، یه شب اگه پایه بودی بریم خونه دکتر خیلی حال می ده. من براش کارمی کنم. هر شب از سهروردی پیاده می رم تا پارک آزادگان تقاطع اتوبان رسالت و حقانی. اگه موافقی حقانی نرسیده به خروجی سیدخندان نگه دار بریم بالا یه دوسه دم بگیریم و بعد چرخ چرخ عباسی کنیم تا خود صب. برام قیف نیا منم مث تو درس خوندم، لیسانس گرافیک دارم. از کی شیشه می زنی؟ پایپ داری؟ ای بابا تو چه جور شیشه بازی هستی؟نکنه گرفتی مارو؟حاجی تو کی هستی؟واقعا مشکوک می زنی ها! واسه چی نیگا می کنی، مگه شیشه نمی خوای؟ حیرونی ها. هنوز نزده تبر زدی. تبر نشنیدی تا حالا؟ توهم. هیچی نشده تبر زدی. وای به حالت بری بالا. همین جا بزن بغل. کجا می ری؟ نترس بابا، مأمور اومد، با من. دو نصفه شب مأمور کجا بود. اینجا هر شب همین داستانه. تا امروز یه شب هم حبس نکشیدم. فقط مواظب باش ایدز نگیری، این بالا پر دافه. آخرش هم نگفتی فازت چیه!»دست بهم نزن، فازم فقط شیشه ستکمی بالاتر از اتوبان حقانی زیر درختان بی برگ یاس هلندی 10، 20 نفری گُله گُله یا تنهایی نشسته اند. از بالا به پایین که نگاه کنی شهر تاریک است و سرد. در همان نگاه اول متوجه می شوی شهر از قبل فرسوده ترشده است. تقریباً هیچ ماشینی در اتوبان حرکت نمی کند. هر چند دقیقه تک و توک آدم هایی را می بینی که نفس زنان در حال کشیدن جسمشان به بالا هستند تا به گمان خود روح خسته شان کمی آرام گیرد. آدم هایی که انگار بر نمود فرسودگی و آشفتگی شهر می افزایند. به غیر از کورسویی که از آتش فندک ها به چشم می آید همه جا تاریک است اما نه آن قدر تاریک که نبینی شان.بیشتر زنان این پاتوق دختران 20 تا 35 سالی هستند که از زور شیشه مچاله شده اند وگرنه هوا آن قدری هم که فکر کنی سرد نیست. زنی کوله اش را مدام از این شانه به آن شانه می اندازد و تا انتها می رود و دوباره برمی گردد. چشم هایش در سیاهی دودو می زند. نگران است و حیران. می پرسد: «اینجا چی کار داری؟ جنس می خوای یا خودت داری؟ سیگار چی؟ اونم نداری؟ تنهایی حال می کنی. آره؟ می خوای برم برات بگیرم؟ پنج تومن بیا بالا، تیز می رم الان از هادی می گیرم با هم بکشیم. بچه خوبیه. همیشه اینجاست. یه وقت اومدی بگو از طرف ندا اومدم. کارت رو راه می ندازه. به خدا دروغ نمی گم. ولی به قیافه ت نمی خوره این کاره باشی، تازه کاری؟» نه تنها تیز رفت و برگشت که جنگی پایپش را هم تمیز کرد و شیشه را ریخت داخلش. تعارف زد و فندک را گرفت زیرش، دستمالی را هم با بطری آبش خیس کرد و گذاشت دم دست که، بعد از دم گرفتن، پایپ را با آن خنک کند تا شیشه های باقی مانده در آن دوباره آتش درونش را خاموش کنند: «17 ماهه همه چی رو ول کردم و زدم از خونه بیرون. حال خوشی ندارم. بیشتر وقت ها از تو گر می گیرم. مادرم می گه نکنه داری یائسه می شی! بدبخت، نکش این زهرماری رو... چرا نکشم؟ الان 17 ماهه پسرم رو ندیدم. پنج سال پیش عروسی کردم. اون موقع 23 سالم بود. شوهرم اول تریاک می کشید. بعد شد دوا، بعدش هم شیشه. کم کم من هم شروع کردم کشیدن. چه حالی می داد. جفتمون یه جا کار می کردیم. تابلو که شدیم اخراجمون کردن. مصطفی افتاد به دزدی. هرچی خواستم از این کار بکشمش بیرون نشد. زد و شانس ما حامله شدم. صابخونه جوابمون کرد. یه سالی بود کرایه نداده بودیم. اثاثمون رو برداشت جای کرایه ش. مونده بودیم حیرون. هفت ماهم بود، نمی دونستم بچه م دختره یا پسر. جرئت نکردم برم دکتر، می ترسیدم بچه م رو بگیرن. آخرش رفتم دروازه غار و همون جا توی یه خونه دانیال رو به دنیا آوردم. رفتم کمیته امداد به امید اینکه شاید تو ماه یه چیزی بذارن کف دستم بچه از بی شیری نمیره، تحویلم نگرفتن برگشتم. بعد تو یه شرکت خدماتی کار پیدا کردم. دانیال رو هم گذاشتم پیش یکی از همسایه ها، ماهانه یه چیزی بهش می دادم. تا اینکه همسایه مون تلفن کرد گفت زود بیا شوهرت داره دانیال رو می فروشه. رسیدم خونه دانیال نبود. مصطفی داشت شیشه می کشید، آن قدر زدمش تا مُقُر اومد. فرداش با دانیال اومد. انگار دنیا رو برام آورد. آن قدر قربون صدقه مصطفی رفتم که نگو. بچه رو فروخته بود به یه خونواده کرجی. بگو چند؟ 170 هزار تومن. یه مدت همه چی خوب بود تا اینکه شرکت کار و بارش خوابید. دوباره بیکار شدم. مصرفمون بیشتر شد. پولم نداشتیم. شوهرم یه شب دو نفر آورد خونه و خودش گذاشت رفت. آن قدر جیغ و داد کردم که گذاشتن رفتن. گفتم: بچه خیابون صفام اما باصفا نیستم، فازم فقط عمله... گم شید بیرون. دو سه تا فحش آبدار هم بهشون دادم. مصطفی که برگشت تف کردم تو صورتش و همون شب از خونه زدم بیرون. دانیال رو هم فردا صب تحویل بهزیستی دادم. الان 17 ماهه ندیدمش. دلم پر می زنه براش. مصطفی رو می بینم کارتن خواب شده نمی دونه دنیا دست کیه.بهش می گم بیا بریم محضر کار رو یه سره کنیم خلاص، نیگا می کنه می خنده. بالاخره طلاقم رو می گیرم و بچه رو برمی گردونم پیش خودم. از این لعنتی هم دست می کشم. تو هم اینجا نمون برو خونه تون. دم دمای صب مأمورا می ریزن دردسر می شه برات. می خوای یه دم بگیر، فاز می ده زمستونی.»باران که زد چترت فراموش نشه عشقم«اگه دوست نداری نیا داداش من. من رو اینجا پیاده کن خودت برو به سلامت. نشنیدی می گن راه بازه و جاده دراز؟... حالا مونده تا برسیم. نترس تا با منی در یمنی. ته خیابون رسیدی بپیچ سمت چپ، راست نرو که برگشتن سخته. اسمت چی بود؟... هه هه باید می ذاشتن مستر استرس، تمام صورتت استرسه، حال من رو خراب نکن جون مادرت. همین بغل پارک کن.»بعد شبنم تلفن را برمی دارد و زنگ می زند: «الو داش علی در رو بزن ما پشت دریم.»کوچه تاریک است و خانه تاریک تر. خانه ای قدیمی با دری طوسی رنگ و حیاطی به اندازه پارک یک ماشین. داخل حیاط به سمت دیوار همسایه چند پله برای رسیدن به اتاق بزرگی است که به قول صاحبش مکانی است امن برای دو سه ساعت مصرف، بدون هیچ نگرانی. مدتی طول می کشد تا چشم هر بیننده ای به فضای خاکستری اتاق عادت کند. کلیدی تق کرد و برای لحظه ای برق روشن شد همه همدیگر را نگاه کردند. «رنگت چرا پریده؟ نگران نباش تا حالا صد بار اینجا اومدم. هرجا خواستی بشین. فقط 30 تومن رو رد کن بیاد تا ننداختنمون بیرون. این استرس لامصب رو هم از خودت دور کن، یه نفس عمیق، آهان، این هم بگیر دستت مشغول شو. علی بچه باحالیه، اگه ریگی تو کفشش بود زن و بچه ش پایین نبودن. وضعش توپه، آشپزخونه هم داره ولی آدرسش رو نمیده. اینقد از این جاها هست. برو سمت آریاشهر ببین چه خبره. یه دو سه تام همین بغله، پایین مجیدیه، یکی هم نزدیک میدون رسالته، مال یه خانوم رئیسه. خودش هم مصرف داره، تو دست و بالشم دختر فراری و زن بیوه زیاده. خواستی می برمت. الان فقط باید سر کیسه رو شل کنی. امشب زیاد شلوغ نیست. عیدی قیامت بود. هوا که گرم می شه می رن تو پارک ها دم می گیرن تا خود صب.»بعضی وقت ها کوری چقدر خوب است، از آن خوب تر نشنیدن است. در این اتاق پر از دود تا چشم کار می کند درد بی درمان اعتیاد است. انگار آدم های این اتاق برای ساعتی از کره دیگری به مهمانی زمینی ها آمده اند. از دور که نگاه می کنی بی خیال اند و بی تفاوت اما نزدیک تر که می شوی و از زندگی شان سر در می آوری خدا را شکر می کنی که هنوز کورسوی امید از زندگی شان رخت برنبسته. زنان این اتاق که فرقی نمی کند نامشان چیست و از کجا آمده اند یا شوهرشان ترکشان کرده یا مادرِ ازدواج نکرده اند. از خودت می پرسی بدتر از این هم مگر داریم؟ و پاسخ می شنوی: «تن فروشی فقط برای سه هزار تومن، باورت می شه؟ گاهی هم دزدی می کنم. نکنم چی کار کنم؟ خرج خودم رو و مادر و پدر معتاد و دختر 11 ساله م رو تو می دی؟» آدم هایی که به قول خودشان می توانند یک روز تمام درد دل کنند بدون آنکه یک لیوان آب بنوشند یا چیزی بخورند، درست مثل عاطفه: «ببین پسر جان باید با زندگی ت تا کنی وگرنه اون یه خم دو خمت می کنه می زندت زمین. فک می کنی الان برای چی اینجام؟ مخ امثال تو رو کار بگیرم شاید یه پولی گیرم بیاد.»از گذشته هم نپرس که تا حرفش به میان می آید هرکدام کوله باری از خاطره می شوند. خاطراتی که بیشتر ازدست رفتگی شان را روایت می کند. راویانی که گویا به این زندگی محکوم شده اند و به پیری نرسیده جوانی شان ته کشیده است. گاهی هم از عشق می گویند. حکایتی که با فرجام و نافرجامش تمامی ندارد: «عاشقش بودم. حیف که مرد. یه روز رفتم ملاقاتش فشافویه قم. گفت: بیام بیرون یه سوغات برات دارم. خوشحال شدم. خندید و گفت: هپاتیت سی گرفتم. بچه م بغلم بود. سه تایی گریه کردیم. خدا رو شکر ما نگرفتیم. اینم عکسش. حیف شد عاشقش بودم.»بیشتر ماندن در این اتاق طاقت می خواهد. تازه اگر سرت از این همه دود و دم گیج نرود. «خوب باهاشون جیک توجیک شدی. کجا حالا؟ تازه می خواستیم معاشرت کنیم. داری می ری؟ کاری داشتی بیا پاتوق. چشارو... چی ساختی!» توهم زده اما راه برگشت را نشانم می دهد: «کوچه بالایی را تا ته برو می رسی میدون ملت. از آنجا هم صاف مجیدیه. دیدی کسی خفت ت نکرد؟ بابا ما هم آدمیم ناسلامتی. برو به سلامت.»زمین از باران بهاری حسابی خیس شده. کناره های میدان ملت چند نفری کارتن به سر دنبال سرپناهی امن می گردند. شهر در خواب است و تا بیدار شدن ملت چند ساعتی مانده. ساعت از سه گذشته است.یکِ شب دوشنبه - اردیبهشت - سهروردیدو دختر و یک پسر پایین تر از میدان شهید ...

ادامه مطلب  

چطور انتخاب رشته کنیم؟ » انتشارات مهروماه  

درخواست حذف این مطلب
انتخاب رشته – روش کارانتخاب رشته رو چی کار کنیم ؟از اولین روزی که بچه ها برای کنکور آماده می شن و در ماراتن کنکور قرار می گیرن ، مدام از دبیر و مشاور و دوست و بقال سر کوچه و…. می پرسنبرای فلان رشته چه رتبه ای لازمه ؟چند درصد باید بزنم؟سهمیه منطقه ۱ یا …..؟پارسال بچه ها با چه رتبه ای قبول شدن؟ و….اما بعد از کنکور تا یه چند روزی تو شوک هستن و نمی خوان یا نمی تونن به کنکور و انتخاب رشته فکر کننبعد از یه مدت که آبها از آسیاب افتاد حالا دنبال این هستن که خودشون انتخاب رشته کنن یا برن پیش فلان مشاور ویا از مامان و بابا و عمو و….. کمک بگیرنمن سعی می کنم کمکتون کنم تا اگه می شه خودتون انتخاب رشته کنیداما چی کار باید بکنیم قدم اول انتخاب رشته – کدوم شهریه کاغذ بردار و شهرهایی رو که می تونی بری ( یا بهتره بگم بهت اجازه می دن بری ) رو بنویس و بعد این شهرها رو اولویت بندی کنمثلا برای اون کسی که تو تهران زندگی می کنه می شه اینطوری باشه۱- تهران۲- کرج ( چون نزدیکه و میشه با مترو رفت )۳- قزوین ( زیاد نزدیک نیست حدود دوساعت راهه اما وسایل حمل و نقل عمومی و سرویس داره )۴- شهرک های اطراف تهران و کرج ( دانشگاه هاش زیاد آنچنانی نیستن اما از شهرستان رفتن بهتره )۵- تبریز یا… ( چون اهل اونجاییم و امکانات و فامیل و…. داریم)و….قدم دوم انتخاب رشته – کدوم دانشگاهکدوم دانشگاه ها رو دوست داری ؟ این علاقه بر اساس معیارهای زیر اولویت بندی کن۱-تحقیقات خودت۲- اون چیزی که همه می گن ( کدوم معروف تره )۳-رتبه بندی جهانی و کشوری ( اگه وجود داشته باشه!!! تو همین سایت یه چیزهایی هست )۴- مراجعه به سایت دانشگاه ها و search در گوگل و…قدم سوم انتخاب رشته – کدوم رشتهحالا باید بدونی چه رشته ای می خوایرشته ها رو هم باید اولویت بندی کنی اما بر اساس چی ؟۱- خودت چی دوست داری ( از بچگی به چه رشته ای علاقه داشتی؟)۲- چی مده؟( یعنی همه چی می زنن و میرن رو مخت که این رشته بهترینه!!!!)۳- آ ...

ادامه مطلب  

شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (434)  

درخواست حذف این مطلب
برترین ها: نوشته های طنزِ حاصل ذهن خلاق هموطنان ایرانی از ابتدای پیدایش sms و ایمیل تا به امروز در شبکه های اجتماعی نظیر توئیتر، وایبر، لاین، واتس آپ، تلگرام و .... حضور همیشگی و پررنگی داشته و دارند. بعید است که سوژه ای در صدر اخبار و صحبت های روز دنیا یا ایران باشد و مردم خلاق ما در راه طنازی و لطیفه سازی برای آن سوژه اقدامی نکرده باشند!سعی داریم در این سری مطالب گزیده ای از این نوشته ها را در اختیار شما قرار دهیم که امیدواریم مورد استقبال شما عزیزان قرار گیرد.******1. ‏من وقتی فهمیدم ارزش ها عوض شده که رفتم خونه مامان بزرگم شام زنگ زدن از بیرون پیتزا آوردن.2. رفیقای دبستان فقط اونجاش که بعد 14 سال میبینیشون و میفهمی یه بچه ی 3-4 ساله دارن و تو هنوز موقع تیشرت پوشیدن سرتو میکنی تو آستینت.3. ‏دانشگاه آزاد فضاش اینجوریه که بیشتر از شهریه باید پول لباس بدی.4. ‏تو اتوبوس کناریم خوابش برد سرش اومد رو شونه های من، آخر مسیر بش وابسته شده بودم. شما چجور اینقد میرین تو رابطه و در میایین؟ حسن یزدانی تو ماهیا 5. در آینده مامان باباها به بچه هاشون میگن هیچ وقت وسط تایپینگ کسی نپر زشته.6. نصف ملت فقط با این جمله که میگه: "آنهایی که شب ها دیرتر به خواب می روند چیزهای بیشتری از زندگی می خواهند!" علاف بودن خودشونو توجیه میکن.7. ‏تو جویبار مغازه ها بجای باقی پول به مشتری دوبنده کشتی میدن.8. ‏حسن یزدانی یه جوری برد که تو gif جا بشه. واکنش مربی کشتی گیر اسلواک به کشتی حسن یزدانی 9. مطمئن نیستم بعد از مرگ وقت کافى داشته باشم بخوابم.. هى میخوان بگن پاشو بیا برو به خواب فلانى بگو تو بهشتم یا با اموالم چه کنید.10. ‏یعنی یکی تو مسابقات کشتی مدارس و آموزشگاههای جویبار قهرمان بشه میتونه رو مدال المپیک و جهانی فکر کنه.11. حسن یزدانی دو دقیقه ده امتیاز گرفت، استقلال پنج هفته س داره فوتبال بازی میکنه چهار امتیاز گرفته.12. ‏صدای هادی عامل از تشک واسه کشتی ضروری تره. آسیبی که نخوردن پیتزا به روح میزنه خیلی بیشتر از آسیبی هست که خوردنش به جسم میزنه 13. ‏جویبار اینجوریه که با هرکی دست بدی باهات کشتی میگیره.14. ملت چه چیزایی از خدا میخوان.ما هم سن شما بودیم یه هفته التماس خدارو میکردیم شوت سوباسا به تیرک نخوره.15. ‏میخوام بدونم اگه رضا یزدانی از طریق جاده چالوس نرفته بود شمال چی داشت برا خوندن.16. الان زمانه خیلى خوب شده. ما بچه بودیم گم که میشدیم نصف ترس و گریمون به از پیدا شدن و کتک هاى بعدش بود. ‏وقتی موقع دستبرد زدن به کتلت ها مادرت سر میرسه 17. تعمیرکاره گفت رادیات ماشینت خرابه. گفتم رادیات ماشینم خراب نیست. خراب اون تفکر کثیف توعه.18. ‏حالا از همه دیوونه تر آقا جونم بوده، رفته ماست بخره غیب میشه، بعد ٢ روز یهو زنگ زده من مکه م.کاروان محل نفر کم داشته این همونجورى با زیرشلوارى میره.19. ‏نوشته اگه ۱۰ تا گونی پولم داشته باشم ولی تو کنارم نباشی خوشبخت نیستم! شما یه گونی پول به من بده خودش که هیچ باباشم میشونم کنارت.20. ‏این جمله ی "اوکی بازم دستت درد نکنه" خیلی وقتا جای اینکه معنی تشکر داشته باشه معنی بی مصرف بازم به هیچ دردی نخوردی میده. اون آخراش دیگه داره تبدیل به سهراب سپهری میشه.. 21. ‏تو مراسم عقدم از هادی عامل دعوت می کنم بیاد اون جا که حلقه رو دست عروس میکنم و همه دست میزنن بگه داماد سالن رو به غوغاکده ...

ادامه مطلب  

شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (422)  

درخواست حذف این مطلب
برترین ها: نوشته های طنزِ حاصل ذهن خلاق هموطنان ایرانی از ابتدای پیدایش sms و ایمیل تا به امروز در شبکه های اجتماعی نظیر توئیتر، وایبر، لاین، واتس آپ، تلگرام و .... حضور همیشگی و پررنگی داشته و دارند. بعید است که سوژه ای در صدر اخبار و صحبت های روز دنیا یا ایران باشد و مردم خلاق ما در راه طنازی و لطیفه سازی برای آن سوژه اقدامی نکرده باشند!سعی داریم در این سری مطالب گزیده ای از این نوشته ها را در اختیار شما قرار دهیم که امیدواریم مورد استقبال شما عزیزان قرار گیرد.******1. یه بار رفتیم کافه گفتن چی میل دارید گفتیم فعلا یه شمع بیار این منو رو بخونیم.2. رفتم پرنده فروشی گفتم این عروس هلندی چنده؟ گفت ۲۵۰ تومن. گفتم جهازم داره دیگه؟ با عقاب تو مغازه ش افتادن دنبالم.3. بهتون خیانت میکنن میبخشین بعد واس طرف آرزوهاى خوب میکنین؟ والا من حتى اون زردآلویى که باعث شدن اسهال بشمو هم نمیبخشم.4. شرکت سیگار بهمن کل فروشش رو مدیون این ٤دسته آدمه ١. پیرمردا ٢. دانشجوهاى هنر ٣. بى پولا ٤. سربازا وقتی بعد کلی تلاش برای مخ زنیش میگه تو مثل داداشمی 5. من مطمعنم خارجم زندگی میکردم اون ادمی بودم که میاد بره تو دیسکو اون بادیگارد دم در نمیزاره بره تو.6. آخرین پارتی که توش استخر داشت و منم رفتم پارتیه فارغ التحصیلی مهدکودکمون بود که یه استخر توپ داشت.7. عکس دختر بیست ساله رو گذاشته با پورشه، نوشته برای رسیدن به هدفات هیچوقت دست از تلاش برندار؛ ببخشید راه رسیدن به پدر پولدار از کدوم وره؟8. هرچقدر آدما رو بهتر می شناسی به حضرت سلیمان بیشتر حق میدی که چرا میرفت با یه مشت گاو و گوسفند درد و دل میکرد. وقتی میگن برو ظرفا رو بشور 9. تنها جایی که به احترام من از سر جاشون پاشدند آخر برنامه خندوانه بود که به احترام مردم ایران می ایستند.10. ‏خداشاهده بعضیا بچه شونو میبردن تو باغ وحش ول میکردن و چندسال بعد میرفتن برمیداشتن باادب تر و آرومتر میشد از وقتی که خودشون تربیتش کنن.11. ‏نسل من نسلی بود که خودکار تا کلاس سوم ابتدایی حکم قاچاق کالا رو داشت ما رو از چی میترسونید.12. ‏من سلام رو سین نمیکنم، صبر میکنم کارشم تو پی ام بعد بگه از رو نوتیف بخونم اگه خطر نداشت سین کنم. وقتی مامانا ناخنمونو میگرفتن 13. یکی از ترسناکترین جاهای دنیا، کوچه پشتی سینماها موقع خروجه. انگار که منهتن وارد شدی و از یه محله پرت تو بمبئی خارج شدی.14. آیا می دانستید که افراد معمولا یادشان نمی رود ازدواج کنند و یادآوری شما تاثیری بر روند ازدواج آنان ندارد؟15. ‏تنها باری که دخترکُش بودم تو یه مهمونی دختره بهم گفت گمشو بوی جورابت کشتمون.16. ماشین یه روز دست تعمیرکار بود، رفتم بگیرم یارو گفت آخر ماه بیار لنتاتم تعویض کنم، فلشم بیار اینا چیه گوش می دی داداش خل شدم. به نظرم این مو بلوند چشم عسلی نره سربازی بهتره 17. ‏داداش باشگاه ثبت نام کن نزدیک محرمه.18. یادمان باشد اگر نت نداشتیم طلب وایفای ز هر بی سر و پایی نکنیم.19. چرا وقتی سه بار زنگ میزنی جوابتو نمیدن فک میکنی بار بیست و پنجم جواب میدن؟20. پیرمرده تو پارک صحبت میکرد میگفت زمان شاه کل اعراب جلو من تعظیم میکردن وقتی میرفتم لبنان. یهو زنش اومد داد زد باز که اومدی پارک پدرسگ. انگار تا الان از نیویورک خرید میکردن :))) 21. ‏اسپینر وقتی میتونه اعصاب منو ارام کنه که مثل این ستاره های نینجا ها پرتابش کنم گلوی دشمنان رو پاره کنه.22. ‏ولی مائده واقعا اسم عجیبیه چرا یک انسان باید 9 ماه منتظر بچه اش باشه بعد اسمشو بزاره سفره؟23. با شلوار برین دستشویی باید بکشین پا ...

ادامه مطلب  

درون کنترل تلویزیون چه قطعاتی به کار رفته است ؟  

درخواست حذف این مطلب
کنترل تلویزیون از یک قاب پلاستیکی ، یک بورد مدار چاپی حاوی قطعات الکترونیکی، فنر های باتری، کیبورد لاستیکی و باتری تشکیل شده. یک طرف بورد معمولا سبز رنگ و طرف دیگه قهوه ای روشن هست. طرفی که سبزه ، حاوی چندین کلید یا سوئیچه که توسط کیبورد لاستیکی به هم وصل میشن . اصولا کلید ها در هر شکل و مکانی وظیفه برقرار کردن یک مدار باز رو دارن یعنی باعث میشن مدار بسته شه و ازش جریان عبور کنه . تو کنترل هم همین وظیفه رو دارن. در واقع وقتی شما کلیدی از کنترل رو فشار میدید دارید مداری رو وصل میکنید. اون طرف بورد که قهوه ایه ، یک عدد آی سی یا مدار مجتمع (ic) می بینید، ترانزیستور، خازن، مقاومت و یک عدد کریستال (رزوناتور) که معمولا به رنگ آبی یا نارنجی هست. همه این قطعات دست به دست هم میدن تا کنترل مثل بچه آدم کار کنه. هر کدوم از این قطعاتمعیوب شن کنترل به درستی کار نخواهد کرد. اصلی ترین قطعات در کنترل تلویزیون ، آی سی و کریستال هستند.مدار ریموت کنترل چگونه کار میکند و چه عملکردی داردوقتی یک کنترل رو باز می کنید با صحنه ای شبیه به عکس زیر مواجه میشید . یک کیبورد لاستیکی که رو مدار چاپی سبز رنگ قرار داره. روی این مدار سبز رنگ ، کلید هایی طراحی شدند که با فشار کیبورد ، به هم وصل میشن دقیقا مثل این میمونه که کلید برق رو روشن می کنید.کیبورد لاستیکی و مدار چاپی کنترلدیود ساطع کننده مادون قرمز ۲ پایه که اگه نباشه کلا کنترل از کار می افته همیشه در جلوی مدار چاپی تعبیه میشه تا با گیرنده تلویزیون ( یک فتو دیود ) که شکلش تقریبا مثل همین led هست ( اما کوچکتر و ۳ پایه ) در تماس باشه . این لامپ led مثل لامپ های led معمولی سبز و قرمز و … است که در بازار موجوده با این تفاوت که در این لامپ یک عدد لنز مخصوص برای انتشار مادون قرمز کار گذاشتن و شما نمی تونید اونو با لامپ های led معمولی جایگزین کنید . اما می تونید از یک کنترل دیگه بردارید و روی کنترلی که دیود ساطع کننده مادون قرمزش خرابه بذارید.برد برد ریموت کنترل تعمیر ریموت کنترلدیود ساطع کننده مادون قرمزوقتی شما کلیدی رو فشار میدید، آی سی موجود روی بورد مکان کلید و کد مربوط به اون رو تشخیص میده، سیگنال رو به ترانزیستور می فرسته و ترانزیستور بعد از تقویت ، اون سیگنال رو به فرستنده مادون قرمز یا همون led می فرسته.اما یه قطعه دیگه روی بورد دیده میشه که به رنگ نارنجیه که البته در برخی کنترل ها رنگش آبی هم هست. اسم این قطعه کریستال یا رزوناتور هست. کار کریستال نوسانسازی و ایجاد یک سیگنال با فرکانس خاص هست که در واقع عمل زمان بندی رو برای قطعات مدار مخصوصا آی سی انجام میده. مقاومت هایی هم که دیده می شوند مقاومت های بایاس هستند برای ایجاد جریان و ولتاژ مناسب برای کریستال، ای سی و ترانزیستور.قطعات به کار رفته در کنترل تلویزیونآموزش تعمیرات موبایل ، تعمیر موبایل ، آموزش تعمیرات لپ تاپ ، تعمیر لپ تاپ ، آموزش تعمیرات مانیتور ، تعمیر مانیتور ، آموزش تعمیرات ماشین های اداری ، آموزش تعمیرات پرینتر ، آموزش نصب دزدگیر ، آموزش تعمیرات کامپیوتر ، آموزش تعمیرات فتوکپیعیب های رایج در کنترل تلویزیونوقتی تعداد قطعات یک دستگاه کم باشه ، اشکالاتیکه بوجود میاد طبیعتا کم خواهد بود . چون همه چیز مشخص است. در تعمیرات تلویزیون عیوب مختلفی وجود دارد که در اینجا به عیب یابی کنترل آن میپردازیم. ساختار تمام کنترل های تلویزیون شبیه به هم هست پس این عیب ها و ...

ادامه مطلب  

درون کنترل تلویزیون چه قطعاتی به کار رفته است ؟  

درخواست حذف این مطلب
کنترل تلویزیون از یک قاب پلاستیکی ، یک بورد مدار چاپی حاوی قطعات الکترونیکی، فنر های باتری، کیبورد لاستیکی و باتری تشکیل شده. یک طرف بورد معمولا سبز رنگ و طرف دیگه قهوه ای روشن هست. طرفی که سبزه ، حاوی چندین کلید یا سوئیچه که توسط کیبورد لاستیکی به هم وصل میشن . اصولا کلید ها در هر شکل و مکانی وظیفه برقرار کردن یک مدار باز رو دارن یعنی باعث میشن مدار بسته شه و ازش جریان عبور کنه . تو کنترل هم همین وظیفه رو دارن. در واقع وقتی شما کلیدی از کنترل رو فشار میدید دارید مداری رو وصل میکنید. اون طرف بورد که قهوه ایه ، یک عدد آی سی یا مدار مجتمع (ic) می بینید، ترانزیستور، خازن، مقاومت و یک عدد کریستال (رزوناتور) که معمولا به رنگ آبی یا نارنجی هست. همه این قطعات دست به دست هم میدن تا کنترل مثل بچه آدم کار کنه. هر کدوم از این قطعاتمعیوب شن کنترل به درستی کار نخواهد کرد. اصلی ترین قطعات در کنترل تلویزیون ، آی سی و کریستال هستند.مدار ریموت کنترل چگونه کار میکند و چه عملکردی داردوقتی یک کنترل رو باز می کنید با صحنه ای شبیه به عکس زیر مواجه میشید . یک کیبورد لاستیکی که رو مدار چاپی سبز رنگ قرار داره. روی این مدار سبز رنگ ، کلید هایی طراحی شدند که با فشار کیبورد ، به هم وصل میشن دقیقا مثل این میمونه که کلید برق رو روشن می کنید.کیبورد لاستیکی و مدار چاپی کنترلدیود ساطع کننده مادون قرمز ۲ پایه که اگه نباشه کلا کنترل از کار می افته همیشه در جلوی مدار چاپی تعبیه میشه تا با گیرنده تلویزیون ( یک فتو دیود ) که شکلش تقریبا مثل همین led هست ( اما کوچکتر و ۳ پایه ) در تماس باشه . این لامپ led مثل لامپ های led معمولی سبز و قرمز و … است که در بازار موجوده با این تفاوت که در این لامپ یک عدد لنز مخصوص برای انتشار مادون قرمز کار گذاشتن و شما نمی تونید اونو با لامپ های led معمولی جایگزین کنید . اما می تونید از یک کنترل دیگه بردارید و روی کنترلی که دیود ساطع کننده مادون قرمزش خرابه بذارید.برد برد ریموت کنترل تعمیر ریموت کنترلدیود ساطع کننده مادون قرمزوقتی شما کلیدی رو فشار میدید، آی سی موجود روی بورد مکان کلید و کد مربوط به اون رو تشخیص میده، سیگنال رو به ترانزیستور می فرسته و ترانزیستور بعد از تقویت ، اون سیگنال رو به فرستنده مادون قرمز یا همون led می فرسته.اما یه قطعه دیگه روی بورد دیده میشه که به رنگ نارنجیه که البته در برخی کنترل ها رنگش آبی هم هست. اسم این قطعه کریستال یا رزوناتور هست. کار کریستال نوسانسازی و ایجاد یک سیگنال با فرکانس خاص هست که در واقع عمل زمان بندی رو برای قطعات مدار مخصوصا آی سی انجام میده. مقاومت هایی هم که دیده می شوند مقاومت های بایاس هستند برای ایجاد جریان و ولتاژ مناسب برای کریستال، ای سی و ترانزیستور.قطعات به کار رفته در کنترل تلویزیونعیب های رایج در کنترل تلویزیونوقتی تعداد قطعات یک دستگاه کم باشه ، اشکالاتیکه بوجود میاد طبیعتا کم خواهد بود . چون همه چیز مشخص است. در تعمیرات تلویزیون عیوب مختلفی وجود دارد که در اینجا به عیب یابی کنترل آن میپردازیم. ساختار تمام کنترل های تلویزیون شبیه به هم هست پس این عیب ها و روش های رفع اونا هم مثل هم است.تعمیرات کامپیوتر خودرو ، آموزش تعمیرات کامپیوتر خودرو ، آموزش مهندسی معکوس ، آموزش تعمیر برد ، آموزش تعمیر لوازم خانگی ، آموزش نصب دزدگیر خودرو ، آموزش نصب دزدگیر ، آموزش نصب دزدگیر اماکن ، آموزش ...

ادامه مطلب  

نصب اس اس دی و هارد جدید  

درخواست حذف این مطلب
سلام مادربرد من ep45t-ud3lr است. من یک هارد یک ترابایت دارم که روی اون دو تا ویندوز دارم یکی 32 بیت و یکی 64 الان می خوام یک ssd و یک هارد دیگه بخرم. اس اس دی samsung 850 evo 250gb و یک هارد 2 ترابایت یا 3 ترابایت بخرم. الان مشکلم این هست که اولا نمی دونم مادربرد من از هارد 3 ترابایت پشتیبانی می کنه؟ اگر نمی کنه همون هارد 2 ترابایت رو بخرم. و اینکه مادربرد من با همه هارد ها سازگاری داره مثل black,red,blue دو اینکه میگن اگه هارد رو gpt بکنیم می تونه 3 ترابایت به بالا باشه ولی باید مادربرد uefi رو ساپورت کنه که مادربرد من uefi نداره مشکل بعدی این هست که اگه هارد 3 ترابایت بخرم و بخوام gpt کنم خوب یک هارد دیگه دارم که mbr نصبش کردم. می شه یک هارد mbr باشه و یک هارد gpt. چون اگه بخوام اون هارد mbr رو به gpt تبدیل کنم همه اطلاعاتش پاک می شه و با نرم افزارهای مربوطه هم یک ریسک به حساب میاد. با این شرایط به نظر شما من هارد 2 ترابایت بخرم یا 3 ترابایت. پس اینجوری شد که الان روی هارد 1 ترابایتی من دو تا ویندوز نصبه (32 بیت و 64) حالا من یک ssd می خرم که 250 گیگه که می خوام روش دوتا ویندوز یکی 32 بیت و یکی 64 بیت نصب کنم و یک هارد 1 ترابایت از قبل دارم که روش دو تا ویندوز نصبه و یک هارد 2 یا 3 ترابایت هم می خرم یه مشکل دیگه هم این هست که هارد یک ترابایتی من دارای پارتیشن هایی از c و d تا l هست ...

ادامه مطلب  

«اگه بمیری» نمایشی در مرز بین واقعیت و خیال  

درخواست حذف این مطلب
سمانه زندی نژاد که این روزها نمایش «اگه بمیری» را در سالن استاد ناظرزاده کرمانی روی صحنه دارد، گفت: «این اثر نمایشی به دغدغه ای جهان شمول اشاره دارد که تمام انسان های روی کره خاکی را با خود درگیر می کند.»سمانه زندی نژاد که این روزها نمایش «اگه بمیری» را در سالن استاد ناظرزاده کرمانی روی صحنه دارد در گفت وگو با خبرنگار فرهنگی آنا گفت: «وقتی متن این نمایش را خواندم، با دغدغه ای در متن روبه رو شدم که انسانی و جهان شمول بود و مختص کشور خاصی نبود. من معتقدم اصولا مسائل انسانی، مکان مشخصی نمی شناسد و اگر نویسنده به خوبی توانسته باشد آن را جهانی کند، برای کارگردانی چون من چنین موضوعاتی وسوسه انگیز است.»وی اظهار کرد: «وقتی متن «اگه بمیری» اثر فلوریان زلر را خواندم، با موضوع فقدان مواجه شدم. این اثر به جزئیات قابل توجهی اشاره داشته است، او در جزئیات به مسائلی پرداخته بود که الان در زمان حال ایران و یا شهر تهران هم صادق است. مهم ترین نکته که باعث شد درگیر با متن شوم، این بود که در این نمایشنامه به نبود آدم ها اشاره دارد و نشان می دهد که اگر آدم هایی که کنارمان هستند را نداشته باشیم، چه اتفاقی برای مان می افتد و یا چه پرسش هایی برای مان مطرح می شود. این موضوع از نظر من بسیار جذاب بود.این نمایشنامه به نبود آدم ها اشاره دارد و نشان می دهد که اگر آدم هایی که کنارمان هستند را نداشته باشیم چه اتفاقی برای مان می افتد و یا چه پرسش هایی برای مان مطرح می شود این موضوع از نظر من بسیار جذاب بودوی درباره تغییرات ایجاد شده در متن این اثر که خارجی است، بیان کرد: «من اصولا هربار که نمایشی تولید می کنم، چندان وفادار به متن نمی مانم، چرا که معتقدم در پروسه اجرا باید تغییراتی ایجاد شود تا متن به شکل درستی به اجرا درآید اما این امر در نمایش «اگه بمیری» لحاظ نشد.»زندی نژاد ادامه داد: «در این اثر سعی کردم خیلی وفادار به متن بمانم. البته در چند مورد که خط قرمز محسوب می شود، تغییراتی ایجاد شد، اما جز این موارد نکته دیگری نبود. در جاهایی مدل دیالوگ ها کاملا شبیه دیالوگ های ایرانی است، به طوری که مخاطب فکر می کند تغییراتی در متن ایج ...

ادامه مطلب  

مشکلات افغان ها برای تحصیل در ایران؛ «پول نداشته باشی هم آدم حسابت نمی کنند و می شوی افغانی» »  

درخواست حذف این مطلب
پارسال هم 350 هزار تومن گرفتن تا بچه ا م رو ثبت نام کنن؛ وقتی هم که می پرسیدم چرا باید این قدر پول بدم، می گفتن چون افغان هستی. تازه اولش می گفتن ببرش یه مدرسه دیگه؛به گزارش عصرایران ، فاطیما فردوس در روزنامه وقایع اتفاقیه در گزارشی از مشکلات دانش آموزان افغان برای ثبت نام در مدارس دولتی نوشت:زن نماد انتظار است. انتظار رسیدن صبح تا دوباره به عابرها خیره شود و عابرها نبینندش. انتظار تبدیل شدن از زنی که در گیر و دار جنگ طالبان، آینده اش را فراموش کرده است. انتظار تبدیل شدن از زنی که جنگ، سواد خواندن و نوشتن را از او گرفته و حالا حسرتش را مهمان آینده فرزندانش کرده است. «جنگ که شروع شد اومدیم ایران. پسر و دخترم کوچیک بودن که اومدیم.13، 14 ساله که ایرانیم و هرسال آواره تر از سال قبل. کشور ما کشور نیست که اگر بود ما اینجا آواره نبودیم. بچه اول بودم و تا کلاس ششم نتونستم بیشتر درس بخونم. بعد ازدواج کردم و با دو تا بچه کوچیک اومدیم اینجا.» روزی زمین و آسمان لرزیده و حال و آینده زنان کابل را در هم گره زده است. گرهی که غم و حسرت آفریده و می شود در چشم زنان کابل خشم اش را دید. « اگر درس می خوندم شاید الان مجبور نبودم که خونه های مردم رو تی بکشم و تمیز کنم. کار می کنم تا بتونم پول شهریه بچه هام رو جور کنم و بفرستمشون مدرسه. نمی خوام مثل من خونه مردم کار کنن، می خوام درس بخونن و آینده شون خوب بشه. حالا آینده خودم خراب شد مهم نیست.» بین هر جمله ای که می گوید سکوت می کند؛ سکوتی ابدی که شاید تازه سر باز کرده از یک حسرت عمیق. «گفتم میایم ایران بچه هام میرن مدرسه و باسواد میشن، آینده شون مثل من نمی شه. به ما گفته بودن بچه های افغان تو مدرسه های دولتی، بدون پول ثبت نام میشن ولی همش دروغ بود. برعکس شد همه چی؛ برای اینکه ثبت نام کنن پول گرفتن، برای شهریه جدا پول گرفتن و برای کمک های مردمی هم جدا.» حالا هر کودک عابری که نگاهش به زن می افتد، چادرش را محکم تر می گیرد و قدم هایش را سریع تر می کند تا به مادری برسد و آینده فرزندش را برایشان هجی کند؛ که من اگر به جایی نرسیدم، که ما زنان کابل اگر به جایی نرسیدیم، آینده را توی مادر باید بسازی برای فرزندت. «می گفتن چون ما افغانیم باید برای ثبت نام هم پول بدیم. اینجا پول حرف اول را می زند. پول داشته باشی ایرانی و افغان بی معنی می شود و می شوی تاج سرشان. پول نداشته باشی هم آدم حسابت نمی کنند و می شوی افغانی! که نباید درس بخوانی و باید کشور خودت را آباد کنی.» زن نماد انتظار است. انتظاری که مادری اش را 13، 14 سال است در اتاق های جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان دیکته می کند تا بگوید اگر من به جایی نرسیدم، تا اگر از این بی اتفاقی های هر روزه جان از روحم گرفته شده، کودکم باید آینده بسازد برای آوارگی هایم.«درس خوندنش برای چیه دیگه؟»تعدادی از خانواده های افغان هستند که بیشتر از 10سال است به ایران آمده اند و علاوه بر مشکلات هرروزه شان درگیر ثبت نام بچه هایشان در مدرسه های دولتی نیز شده اند. پیش از این در طرحی موسوم به طرح فرمان مشخص شده بود که کودکان افغانستانی چه آنها که دارای شرایط قانونی حضور در ایران هستند و چه آنها که مدارک حضور قانونی را ندارند باید در مدارس دولتی ثبت نام شوند؛ اما با وجود صدور این طرح، شهریه های بالا برای دانش آموزان افغان، طرح را به حاشیه برده و حالا روایتگر سختی هایشان شده اند تا گوش شنوایی، حداقل خواسته شان را برآورده کند. هیچ وقت آدم حرف زدن نبوده انگار؛ خصوصا از روزی که گوش شنوایش تصمیم گرفته که دیگر مثل خیلی از نبوده های زندگی اش نباشد. همه چیز را ریخته در خودش و نتوانسته حتی گوشه کناری بنویسدشان. حالا انگار که امید داشته باشد، سفره دلش را باز کرده. انگار که در دلش گفته باشد نوشتن اگر نمی توانم، گفتن را بلدم. «همه این طرح هایی که میگن برای ثبت نام رایگان الکیه؛ همین چند روز پیش رفتم دخترم رو ثبت نام کنم گفتن برای ثبت نام باید صدهزار تومن بدی. تازه پول شهریه و کمک های مردمی رو هم جدا می گیرن. چون ما افغانیم باید برای ثبت نام هم پول بدیم. پارسال هم 350 هزار تومن گرفتن تا بچه ا م رو ثبت نام کنن؛ وقتی هم که می پرسیدم چرا باید این قدر پول بدم، می گفتن چون افغان هستی. تازه اولش می گفتن ببرش یه مدرسه دیگه؛ اینجا کلاس ها پر شده. صدبار بهشون گفتن اسم دخترم رو بنویسید تا من پولش رو جور کنم و براتون بیارم ولی قبول نمی کردن. می گفتن اصلا چرا دخترت رو میاری مدرسه؟ ببرش خونه های مردم رو تمیز کنه. تو نظافت بهت کمک کنه. بچه داری کنه، ظرف بشوره. درس خوندنش برای چیه دیگه. بهشون گفتم اگه دخترم درس بخونه آیند ش مثل من نمی شه. همه چیز با پول حل میشه؛ تا پول می دیم راحت ثبت نام و با بچه هامون خوب برخورد می کنن ولی وقتی پول ندیم باهامون خوب رفتار نمی کنن. پول داشته باشی همه چی داری، نداشته باشی هیچی نداری!»مدیر و ناظم به خاطر پول اذیتش می کردندختر و پسرش کلاس اول و دوم را در جمعیت دفاع پاسگاه نعمت آباد خوانده اند و مشکلات ثبت نام در مدرسه تازه از کلاس سوم شروع شده است. «پول ثبت نام رو نداده بودم آنقدر با دخترم بد رفتار کردن؛ کارنامه نمی دادن، مدیر و ناظم فرزندم رو اذیت می کردن. چون افغان تو این مدرسه ها خیلی زیاده. می گفتن اگه پول بدی همه کارها رو براش می کنیم ولی وقتی پول نداری برو. معلم ها اما رفتار خوبی با بچه هام داشتن. فقط گاهی اوقات دانش آموزا دوست نداشتن پیش بچه های افغان بشینن که جاشون رو عوض می کردن. جدا از این که پول بدیم برای اسم نویسی ، پول شهریه هم دادیم که حدودا 250 هزار تومن بود. تازه این پول برای وقتیه که ما کارت داشته باشیم؛ اگر پاسپورت داشته باشیم پول بیشتری ازمون می گیرن. حالا تو این وضعیت پسرم میگه من رو بفرست کلاس زبان. 110 هزار تومن هم پول کلاس زبانه؛ من از کجا بیارم 100 تومن به دخترم بدم، 100 تومن هم به پسرم؟ خودم تو یک درمانگاه دندان پزشکی کار و اونجا رو نظافت می کنم؛ نمی دونم حقوقم رو بدم دخترم بره مدرسه یا بدم پسرم بره کلاس زبان؟ دخترم اکثر درس هاش ضعیفه و مدرسه فشار میاره که باید کلاس تقویتی بذاریم براش؛ پول اون کلاس ها رو هم جدا می گیرن که حدودا 30، 40 تومنه. پنجشنبه ها یک ساعت کلاس میذارن که هیچی هم به بچه ها یاد نمیدن.»چون افغان بود هیچ جایزه ای بهش ندادن حالا 6 ماه است که جمعیت پلمب شده اما همچنان مامن کودکانی است که مدرسه آنها را طرد می کند. کودکان افغانی که عطای نشستن سر کلاس مدرسه را به لقایش بخشیده اند و جمعیت را «درست ترین جایی بود که باید می بودیم» معنا می کنند. پسرم درساش خوبه؛ همه نمره هاش 20 شده. از کلاس اول تا حالا که پایه نهمِ یه درس هم با نمره پایین نداشته. حالا ازم می خواد بفرستمش کلاس زبان ولی خب پول ندارم. شاگرد اول مدرسه که شده بود به همه جایزه دوچرخه و اسکیت و ... دادن ولی به پسر من هیچی ندادن چون افغانه. باباش آنقدر با من دعوا می کرد که چرا میذاری بره مدرسه، بذار بره سرکار پول دربیاره ولی من نذاشتم. گفتم باید درس بخونه.» زن به عقب برگشته؛ برگشته به گذشته خودش، به روزهایی که به جای درس خواندن درد جنگ را چشیده و حالا جلوی همه آن سختی ها ایستاده تا بچه هایش تکرار گذشته اش نباشند. «بیشتر مادرها بچه هاشون رو در کنار مدرسه می فرستن کار کنن ولی من میگم بچه هام باید درس بخونن تا آینده خوبی داشته باشن و زندگیشون مثل زندگی من نشه. خودم تا کلاس ششم بیشتر نتونستم درس بخونم و بعدش جنگ شد ولی خواهرم درس خوند و رفت دانشگاه. همسرم هم که مریضه و نمی تونه کار کنه، بیشتر خودم کار می کنم تا بتونم پول مدرسه بچه هارو دربیارم.»معلمای اینجا به بچه هام نمیگن شما از ما نیستینانگار که جنگ، جغرافیای گذشته شان کرده است اساسا اگر چنین واژه ای باشد. «پول شهریه مدرسه پسرم رو ازم نگرفتن؛ به جاش میرم خونه مدیر و ناظم رو تمیز می کنم، راه پله های مدرسه رو می شورم و ... به خاطر این کارا فعلا نگفتن شهریه بهمون بده. بازم دستشون درد نکنه که به خاطر این کارهایی که براشون می کنم هیچ پولی ازم نمی گیرن. نه پول ثبت نام، نه شهریه و نه کمک های مردمی. میگن پول گرفتن از بچه های ما غیرقانونیه ولی خب مدرسه کاری به قانون نداره؛ اونا با دل خودشون تصمیم می گیرن. بچه ها که کلاس اول بودن پاسپورت نداشتیم؛ خیلی اذیت شدم تا تونستم براشون پاسپورت بگیرم و بتونن برن مدرسه. تو این مو ...

ادامه مطلب  

نگاهی به تیاتر "اگه بمیری" نوشته فلوریان زلر، کاری از سمانه زندی نژاد  

درخواست حذف این مطلب
shareshareshareemailتیاتر (( اگه بمیری )) – کاری از سمانه زندی نژاد – نوشته ی فلوریان زلرنمایش اگه بمیری نوشته­ ی فلوریان زلر، ترجمه­ ی ساناز فلاح فرد، به کارگردانی سمانه زندی­ نژاد، تهیه کنندگی مهرداد بهاءالدینی و با بازی بازیگرانی چون الهام کردا، رضا بهبودی، کاظم سیاحی و ستاره پسیانی این شب ­ها در سالن استاد ناظرزادۀ کرمانی تماشاخانه­­ ی ایرانشهر به روی صحنه می ­رود. نمایش با محوریت عشق، مرگ و رازی که پس از مرگ باقی می­ ماند، داستان زنی (آن) است که شوهر نویسنده­ اش (پییر) را اخیراَ در یک تصادف از دست داده و در پس فقدان برای آرامش خاطر، شبی به خواندن یادداشت­ های موجود در دفتر کار همسرش روی می ­آورد، شاید امری عادی است که آدمی در طول شب ­های بی­ خوابی قاطع­ تر از ساعت­ های روشن روز فکر کند. در این میان نمایشنامه ای با محوریت عشق مردی متأهل به دختری جوان توجه آن را جلب می­ کند. این اتفاق در کنار یافتن نوشته هایی درباره ی بازیگر جوانی (لورا) او را به سمت جستجویی جدی درباره­ ی زندگی عاطفی مخفیانه­ ی شوهرش سوق می ­دهد و… .اثر از چالشی پیچیده بین واقعیت و خیال برخوردار است که تفکیک مرز میان این دو دشوار به نظر می­ رسد. به نحوی که بستر این اتفاقات هم می تواند در ذهن باشد هم در واقعیت. خیال با روندی ابهام آلود و پازل گونه واقعیت را در هم می پیچد. ماهیت مرگ به عنوان اصلی ­ترین درونمایه­ ی اثر، ترسناک است، بازآوری خاطرات می­ تواند عمق فاجعه­ ی فقدان پییر را برای همسرش تسهیل کند اما پیامد تلخ دیگری هم دارد، صدای فاصله­ هایی را که تا ابد غرق ابهام اند برای او به ارمغان می ­آورد. گذشته دردآور است اما فراموشی برای آن نعمتی است، برای زمانی که رنج از حد می­ گذرد.درباره­ ی بازیگران نمایش می­ توان گفت الهام کردا در نقش «آن» با در آوردن ریزه­ کاری های نقش،­ مخاطب را با خود همسو می­ کند. در نقطه ­ی مقابل او ستاره پسیانی قرار دارد که بازی نسبتاَ ضعیفی را از خود نشان می­ دهد و این موضوع را در ذهن قوت می­ بخشد که شاید ...

ادامه مطلب  

روزی که دختر بی حجاب به شهید کاوه سیلی زد +عکس  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری فارس: شهید محمود کاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرویژه شهدا در سال 1340 در یکی از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خیابان ضد)، درخانواده ای مذهبی و متدین چشم به جهان گشود. پدرش که از بازاریان خرده پا و متعهد مشهدی به شمار می آمد و می آید از جمله افرادی بود که در دوران اختناق به لحاظ این که مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزکیه) بود با روحانیون مبارز و برجسته ای همچون حضرت آیت الله خامنه ای، شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب حشر و نشر داشت. کاوه با اتمام دوره راهنمایی تحصیلی بنا بر علاقه وافری که به کسب علوم دینی در حوزه های نور و معرفت داشت دروس حوزوی را برگزید و چندی نیز در این وادی به سلوک پرداخت.شهید کاوه در کلام رهبر انقلاب من در خود سپاه عناصر بسیار خوبی را سراغ دارم که این ها آمادگی خودسازی و دیگرسازی داشتند و دارند، خوب است من از برادر شهید عزیزمان محمود کاوه یاد کنم؛ که من او را از بچگی اش می شناختم. پدر این شهید جزو اصحاب و ملازمین همیشگی مسجد امام حسن بود - که بنده آن جا نماز می خواندم و سخنرانی می کردم - دست این بچه را هم می گرفت با خودش می آورد، و من می دانستم همین یک پسر را دارد، پدرش هم می شناسید شما دیگر - قاعدتاً برادرهای مشهدی می شناسند - از همان وقت ها همین جور بود. پرشور و بی محابا در برخورد، گاهی حرف های تندی هم می زد که در دوران اختناق آن جور حرفی کسی نمی زد. این بچه آن جور توی این محیط خانوادگی پرشور و پرهیجان تربیت شد و خوراک فکری او از دوران نوجوانی اش - که شاید آن سال هایی که من دیدم ایشان مثلاً دوازده - سیزده سال چهارده سال بیشتر نداشت - حالا دقیقاً البته درست یادم نیست - عبارت بود از مطالب مسجد امام حسن. که اگر از شما ها برادرهایی آن وقت بودند، می دانند چه صنف مطالبی بود؟ و می شود فهمید دیگر. از نوار ها و آثار آن مسجد [می شد فهمید] که چه نوع مطالبی بود. در یک چنین محیط فکری این جوان تربیت شد، و جزو عناصر کم نظیری بود که من او را در صدد خودسازی یافتم؛ حقیقتاً اهل خودسازی بود - هم خودسازی معنوی و اخلاقی و تقوایی، هم خودسازی رزمی - در یکی از عملیات های اخیر دستش مجروح شده بود - که آمد مشهد و مدتی هم این جا بیمارستان بود، مدت کوتاهی ظاهراً، بعد برگشت دوباره جبهه - تهران آمد سراغ من؛ من دیدم دستش متورّم است. بنده درباره این کسانی که دست هایشان آسیب دیده یک حساسیتی دارم، فوری می پرسم دستت درد می کند. پرسیدم دستت درد می کند گفت که نه. بعد من اطلاع پیدا کردم، برادرهایی که آن جا بودند، برادرهای مشهدی که آن جا هستند، گفتند دستش شدید درد می کند، این همه درد را کتمان می کرد و نمی گفت - که این مستحب است، که انسان حتی المقدور درد را کتمان کند و به دیگران نگوید - یک چنین حالت خودسازی ایشان داشت. یک فرمانده بسیار خوب بود، از لحاظ اداره واحد خودش که تیپ ویژه شهدا - تیپ ویژه آن روز شهدا فکر می کنم حالا لشکر شده، آن وقت تیپ بود - یک واحد خوب بود جزو واحدهای کارآمد ما محسوب می شد و به این عنوان از آن نام برده می شد، خود او هم در عملیات گوناگونی شرکت داشت و کارآزموده میدان جنگ شده بود؛ از لحاظ نظم اداره واحد، مدیریت قوی، دوستی و رفاقت با عناصر لشکر و از لحاظ معنوی، اخلاق، ادب، تربیت توجه و ذکر یک انسان جوان اما برجسته بود. این هم یکی از خصوصیات دوران ماست، که برجستگان همیشه از پیر ها نیستند، آدم جوان ها و بچه ها را می بیند که جزو چهره های برجسته می شوند. رهبان اللیل و اسد النهار غالباً توی همین بچه هایند، توی همین جوان هایند. ما نشستیم از دور داریم نگاه می کنیم حسرت می خوریم و آرزو می کنیم کاش برویم توی محیط آن ها. کمتر وقتی است که بنده همین حالا ها دلم پرواز نکند به سمت محفل سنگرنشینان؛ آن جا انسان ساخته می شود و خوب هم ساخته می شود، و این جوان ها خوب ساخته شدند و شهید کاوه حقیقتاً خوب ساخته شد. *ده خاطره از شهید محمود کاوهیک: گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشکنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این که او هم مثل من تا نیمه شب کار می کرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می کنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا کمک کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می کرد: نکنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چکش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی کرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب کتاب که می شد، صاحب پسته ها پول کمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه کم و زیادی شده. دو: فهمیدیم عده ای تو مجلس عروسیشان، علاوه بر انجام کارهای ناشایست، برای مردم هم ایجاد مزاحمت کرده اند. محمود سریع یک گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ که چند نفری را که مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر کدامشان یک حکم صادر کرد. یکی از مجرمان، مردی بود که فروشگاه لوازم یدکی داشت و ما مشتری دائم اش بودیم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می کنم، لوازم براتون می خرم، ببخشید. همه می دانستند محمود این جور وقت ها ملاحظه غریبه ها را نمی کند. برای همین گفت: بخوابانید، شلاقش را بزنید.به خاطر دارم یکی دیگر از آن ها رئیس بانک بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر کاری ازدستم بر بیاد، براتون انجام می دم، فقط این بار رو ندیده بگیرین. محمود گفت: کسی این جا محتاج وام و پول شما نیست، حکمی را که برات صادر شده اجرا می کنیم، نه کمتر نه بیشتر.سه: یک زن و مرد آمریکائی با سگشان آمدند داخل مغازه تا سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره کریه آن مرد؛ شکسته بسته حالیش کرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون کرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر کردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها کسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای ...

ادامه مطلب  

یک سوال درمورد خروجی گرفتن برنامه  

درخواست حذف این مطلب
نمایش نتایج 1 تا 1 از 1 چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 20:15 بعد از ظهر#1sedaghat11021377 کاربر جدید تاریخ عضویتشهریور 1395پست2تشکر کردن00 بار تشکر شده در 0 پست سلام مجدد... همونطوری که توی تاپیک قبلم گفتم تقریباً تازه واردم تو دنیای برنامه نویسی اگه سوال مسخره ای پرسیدم تعجب نکنیدسوالی که الان برام پیش اومده اینه که اگه من از sql به عنوان پایگاه دادم استفاده کنم و اگه برنامه بعد از پایان بره توی یه سیستم دیگه توی سیستم مقصد هم باید sql نصب باشه یا لزومی نداره؟اگه سر اتصال برنامه به sql توی سیستم خودم مشکلی وجود نداشته باشه ممکنه توی سیستم مقصد مشکلی سر اتصا ...

ادامه مطلب  

سوال در مورد مجوز gpl  

درخواست حذف این مطلب
سلام ببخشید اگه کسی یه قالب برای سیستم ورد پرس طراحی کنه ولی توی این قالب مثلا یه بعضی از قسمت های کد هاش مثلا از یه قالب دیگه که مجوزش gpl بوده استفاده بشه باید این قالب رو با مجوز gpl انتشار بدم و نمی تونم ازش استفاده تجاری بکنم ؟؟سوال : آیا مثلا اگه یه قالبی با مجوز gpl انتشار داده شده باشه اگه آدم حتی به کدهای اون قالب جهت یادگیری نگاه کنه و یه چیزایی یاد بگیره ولی از کدها استفاده نکنه مثلا کپی پیست نکنه خودش نگاه کدها کنه و بفهمه ...

ادامه مطلب  

پیدا کردن گوشی سرقت شده یا گم شده  

درخواست حذف این مطلب
بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان تا حالا شده گوشی شما ب سرقت بره یا این ک گم بشه بعد واسه پیدا کردن برین دادگاه بعد دادگاه بهتون میگه شرکتی ک سیمکارت بهتون داده چی بوده اگه ایرانسله این کد ..... و اگه همراه اوله این کد....... رو هی پیامک کن به گوشیت اگه پیام رسید ب گوشیت بیا تا مکان یابی کنیم و از این حرفا(تازه اگه شرکتی ک سیم کارتی بهتون داده این دوتا نباشن هیچی دیگه) بعضی وقا هم هست میریم پول میدیم اپلیکیشن میخریم که گوشی گم شد بتونیم پیدا کنیم. حالا یه داستان بهتر تنها کاری ک میکنید اینه ک یه جیمیل میسازید و با گوشی هوشمندتون به حساب جیمیلی ک ساختین وارد میشین وارد که شدی ...

ادامه مطلب  

کسب درامد عالی از تلگرام (هایبرد)  

درخواست حذف این مطلب
هایبرد بزرگ ترین سایت کسب درامد با تلگرامبا سلامپس از ثبت نام در سایت و ثبت نام در کانال، یک پست در پنل کاربری دریافت میکنید که به وسیله ربات برای شما ارسال میشه و مخصوص شماستاون پست رو هرجا شیر کنید و هرجا روی لینک زیرش کلیک کنند پول دریافت میکنید.هر کلیک 7 تومان براتون محاسبه میشه ، این شاید به نظر شما کم باشه ولی نکته اینجاست!!!که اگه روی پست 50 هزار بار کلیک بشه شما 350 هزارتومان دارید و اگه مثلا 2 میلیون بار کلیک بشهشما به مبلغ شگفت انگیز 15 میلیون تومان دست پیدا میکنیدنکته جالب دیگه اینجاست که شما میتونید زیر مجموعه بگیرید و زیر مجموعه ها مثل کارمند برای شما کار کنن و اگر بر روی پستهای زیر مجموعه های شما کلیک بشه هر کلیک 2 تومان محاسبه میشه، یعنی اگه جمع کلیکهای زیر مجموعه های شما 50 هزار کلیک در روز باشه شما به 100 هزار تومان درآمد در روز میرسید.کار ساده ای نیست، ولی فقط کافیه پست شما در 500 گروه شیر بشه و آدمهای دیگه هم پست شما رو شیر ک ...

ادامه مطلب  

طراحی وب سایت شرکتی برای نمایش نمونه کارها  

درخواست حذف این مطلب
شاید شما هم به دلایلی یه سایت ساخته باشید که تجارب کاریتونو روش به نمایش بذارید. اگه به صورت آزاد کار میکنید، نیاز به یه سایت دارید که کارهاتونو روش به معرض نمایش بذارید تا و مردم بتونن باهاتون تماس بگیرن. اگه دانشجو یا بیکار هستید، یه سایت میخواهید که روش نقاط قوت و کارهایی که میتونید انجام بدید رو نمایش بدید و بگید چه کارهایی میتونید انجام بدید تا یه نفر استخدامتون کنه. اگه عضو استودیو هستید میتونید با ساخت یه وبلاگ درباره زندگی هنریتون به مردم نشون بدید که دارید چی کار میکنید و خودتونو چهره کنید.هدف سایتی که برای نمایش تجارب کاری ساخته میشه، تبلیغ کردن شماست. اینجا شما برند هستید و اسمتون میشه اسم برند. هیچ کس درباره برند شما سرچ نمیکنه مگر اینکه خودتون اونجا حضور داشته باشید؛ و اگه یه طراح، توسعه دهنده، نویسنده، گیمر هستید یا هر نوع خلاقیتی دارید باید یه سایت خوب برای خودتون بسازید.به نظرتون چه عواملی باعث میشن سایتی که به قصد نمایش تجارب کاری ساخته شده، خوب محسوب شه؟لوگولوگوی شما معمولا اولین چیزیه که کاربر میبینه. چون ما ایرانی ها از راست به چپ و از بالا به پایین میخونیم، بهترین مکان برای قرار دادن لوگو گوشه سمت راست بالای سایته تا کاربرها فورا بعد از ورود چشمشون بهش بخوره.لوگو الزاما نباید اسم خودتون باشه، اما اگه میخواهید خودتونو تبلیغ کنید بهتره که اسم خودتونو بذارید. و یادتون نره که همیشه لوگو رو به صفحه اصلی سایتتون لینک کنید. این کار تبدیل به یه رسم معمول تو دنیای آنلاین شده ...

ادامه مطلب  

"گورخواب ها"، شش ماه بعد  

درخواست حذف این مطلب
گوری که پر شود دیگر خالی شدنی نیست، مگر آنکه نبش قبر کنند و مرده را بیرون بکشند. این قانون قبرستان است و گورکن، کارش را خوب بلد است. «جای زنده ها میان این قبرها نیست. آفتاب نیوز : روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: «آدم مرده، کم یا زیاد با هر قدوقواره ای توی این فضای دو متر و ۱۰ سانتی، جا می شود مگر زنده ها که بدنشان گرم است و به این فضا عادت ندارند.» تا همین چند ماه پیش اما گورستان پر بود از کارتن خوابی هایی که جایی برای ماندن نداشتند. فرخنده، آرمان، علی، لیلا و پسر ۱۲ ساله اش مهدی، سرمای سخت زمستان را میان همین قبرها سر کردند. گورکن می گوید، سوز سرما مثل کارد است که به استخوان می رسد. وقتی جایی برای ماندن نداشته باشی سرمای خاک هم گرمت می کند اما حالا مدتی است که قبرهای خالی گورستان نصیرآباد با سنگ های بتونی پوشیده شده اند. تا چشم کار می کند، سنگ است و ماسه و حصار. خالی مانده اند گورهایی که زمانی جایی برای زیستن بود و نجات. صاحبان آنها، ۶ ماه پیش یک به یک از میان گورها برخاستند و سوژه عکاسان شدند و مقابل لنز دوربین ها چنان رقصیدند که گورکن هم جوابشان کرد. «قبرستون قُرق شد. به ما هم گفتن گورخواب... همین و تمام!» سرنوشت گورخواب ها؛ ۶ ماه بعددی ۹۵ بود که خبر گورخواب ها همه جا پیچید. جایی حوالی شهریار، در منطقه ای به نام نصیرآبادِ باغستان، گروهی از زنان و مردان بی خانمان درگیر اعتیاد، در میان سوز و سرمای زمستان، شب ها را در تنها گورستان این منطقه و در میان قبرها می گذراندند. باورش سخت بود و تحمل ناپذیر. تصاویر این ماجرا که پخش شد، خیلی ها نگاهشان به نصیرآباد دوخته شده تا ببینند چه کسی می خواهد کاری برای بی خانمان های این منطقه انجام دهد. احداث گرمخانه برای اقامت کارتن خواب های نصیرآباد و انجام اقدامات لازم برای درمان اعتیاد آنان ازجمله برنامه هایی بود که پس از رفت وآمدهای وزرا و مسئولان در دستور کار قرار گرفت. حالا بعد از ۶ ماه وقتی به نصیرآباد سر بزنید، جز ظاهر گورستان که محل اقامت کارتن خواب ها بود و امروز به قول آنها «قرق شده»، هیچ چیز عوض نشده است. حاصل این همه رفت وآمد و نامه نگاری به اجاره یک خوابگاه مختص مردان محدود شد و زنان کارتن خواب هنوز جایی برای اقامت ندارند. آنها شبانه روزشان را در میان دره ها و علفزارهای اطراف نصیرآباد می گذرانند و گاهی برای داشتن یک سقف که چندساعتی زیر آن استراحت کنند مجبور به تن فروشی می شوند. فاجعه در نصیرآباد حالا شکل دیگری به خود گرفته و گورخواب ها به حاشیه ها رانده شده اند تا گورستان نفس راحتی بکشد.بعد از افشای ماجرای گورخواب ها، اغلب آنها را به کمپ اخوان در شهریار انتقال دادند. بعد از خروج از کمپ، اغلب گورخواب های نصیرآباد مجددا به اعتیاد روی آوردند و برخی از آنها در بیابان های اطراف نصیرآباد اقامت دارند. «گرمخونه که نه، یه مرکز کاهش آسیب زدن که بهتر از بقیه س، یه خوابگاه هم برامون گرفتن که شبا همون جا بمونیم اما به درد نمیخوره، مسئولش با بچه ها خوب تا نمیکنه.» نامش مهدی است. به قول خودش «به ما میگن گورخواب!» در گرمای تابستانی بالای ۳۵ درجه شهریار، دراز کشیده روی سکوی سیمانی درب ورودی یک ساختمان چندطبقه نیمه کاره و مشغول وررفتن با زخم پایش است. به فاصله چندمتری می شود بوی عفونت زخمی را که با آن ور می رود، استنشاق کرد. «این زخمِ مال خیلی وقت پیشه. از همون آخرای زمستون که پام سوخت و درمانش نکردم، هی بدتر شد.» شلوارش را اندکی بالاتر می کشد تا زخمِ پا بیشتر دیده شود. سوختگی به قدری عمیق بوده که تا چند سانت بالا و پایین آن سیاه شده است. ورم شدید پاها که تا نوک انگشتان ادامه داشت، آن قدر هولناک است که نمی توان برای چندثانیه به آن خیره شد. می گوید در این مدت چند باری زخمش بانداژ شده اما چون درمانی قطعی روی آن صورت نگرفته، دچار عفونت شدید شده است. «این آخرا دیگه پام کرم گذاشته بود که یکی از این بچه های گروه یاشار تبریزی اومدن اینجا پامو دیدن، برام پماد آوردن و باند بستن بهش، الان خیلی بهتر از اون موقع شده، اگه اون موقع پامو میدیدی، وحشت میکردی.»مهدی بعد از خروج از کمپ، جایی برای اقامت نداشته و مجددا بی خانمان و کارتن خواب شده. او و چند نفر دیگر برای مدتی روزها و شب ها را در کنار یک انبار یونولیت می گذراندند و سوختگی پا هم در سانحه آتش سوزی انبار یونولیت ایجاد شده است. «کنار انبار، یه کارگاهی همین اطراف خوابیده بودیم با بچه ها، یهو مثل اینکه یونولیتای تو انبار آتیش گرفت... دیر متوجه آتیش شدیم، اومدم به خودم بجُنبم، دیدم آتیش گرفته به پام. بعدشم چون تو خرابه ها میخوابم، عفونت پام بیشتر شد.»او چندباری به تنها مرکز dic (کاهش آسیب) منطقه مراجعه کرده و از آنها کمک خواسته اما آنها هم نتوانسته اند برایش کاری کنند. «رفتم dic میگن بهت یه نامه میدیم بری بیمارستان سجاد (شهریار). آخه منو با این وضعیت کی نگاه میکنه؟؟ با این پای سیاه عفونت کرده چجوری تنها برم تا بیمارستان.»خوابگاه نیست، پادگانه!وقتی از روزگار بعد از گورخوابی می گوید، دست و دلش می لرزد که نکند دوباره از جایی که هست، رانده شود. «ما که البته دیگه جایی نداریم. تو بیابونا هستیم ولی دیگه از این بدتر نشه ما راضی ایم.» می گوید اوضاع او و رفقایش بعد از ماجرای گورخوابی فقط برای مدتی کوتاه بهتر شد اما همچنان تعداد زیادی از آنان از داشتن سرپناهی برای اقامت محرومند و مجبورند شب ها را در بیابان ها و کانال های آب اطراف نصیرآباد و در میان باغ های این منطقه بگذرانند. «این خوابگاهی که واسه ما زدن، مثل پادگانه. اولا که همه رو راه نمیدن. هر کی رو دوست دارن راه میدن. بعدشم اون قدر با بچه ها بد رفتار می کنن که از اون همه آدم که اولش رفتن، الان کمتر از ۱۰ نفر هر شب میرن اونجا میخوابن؛ من بمیرم هم نمیرم اونجا.»به گفته او، شرایط خوابگاه به گونه ای است که می تواند جوابگوی سرپناه تعداد زیادی از کارتن خواب ها باشد اما عملا به دلیل نبود شرایط مناسب مدیریتی، خیلی ها از اقامت در خوابگاه خودداری می کنند. «ما همینجوریش تحت فشاریم. اینا با این کارا بدترش میکنن. اگه واقعا به فکر سرپناهن، یه کسی رو بیارن که این قدر به بچه ها سرکوفت نزنه.»مهدی ۳۸ ساله است و اصالتا اهل اسلامشهر. سال ها راننده بیابان بوده و گاهی به قول خودش تفننی موادمخدر مصرف می کرده اما از وقتی در اثر بی احتیاطی در جاده تصادف کرد، مسیر زندگیش عوض شد. «مواد کشیده بودم، نشستم پشت فرمون، تو جاده تصادف کردم دو نفر تو اون تصادف کشته شدن، رفتم زندان، دیه دادم. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. کلا کشیده شدم سمت مواد، یه جوری که دیگه خونوادم تحملمو نداشتن. زدم بیرون. الان پنج ساله کارتن خوابم.» وقتی از روزهای خوابیدن در میان قبرها و مقایسه اش با روزهای اخیر می پرسیم، زخم پایش را برانداز می کند و می گوید: «تو قبرستون که بودیم، امن نبود ولی حداقل یه سرپناهی داشتیم اما الان هر شب یه جایی میخوابیم. جاهای دیگه امن نیست.»بی سرپناهی زنان گورخواب۶ ماه پیش و بعد از پیگیری وضعیت گورخواب های منطقه، اعلام شد که در نصیرآباد قرار است گرمخانه احداث شود تا سوءمصرف کنندگان موادمخدر در این منطقه از بی خانمانی و گورخوابی نجات پیدا کنند، بااین حال، تمام منطقه را که بچرخید، خبری از گرمخانه ای که گفته می شد بودجه آن هم تأمین شده، نیست. تمام حرف وحدیث ها درباره احداث گرمخانه به یک خانه اجاره ای تنها برای «مردان»، خلاصه شده که با کمترین امکانات قرار است خوابگاه کارتن خواب ها و گورخواب های نصیرآباد باشد.«همون اول گفتن میخوان گرمخونه بزنن ولی یه جایی واسه مردا جور کردن که چند تا تخت دوطبقه داره و دو نفر مسئولیتشو دارن که هیچی از حال و روز ما نمیدونن. همش تحقیر، همش توهین...» اینها حرف های علی است که ۶ ماه بعد از گورخوابی، در تنها مرکز dic (کاهش آسیب) این منطقه در حال گرفتن متادون برای ترک است. او و چند نفر دیگر که امروز به «گورخواب های نصیرآباد» معروف شده اند در یک اتاق حدودا ۱۰، ۱۲ متری روی یک تکه فرش رنگ ورورفته نشسته اند و به تنها روزنه نوری که از دریچه بالای دیوار زیرزمین به داخل می تابد، خیره شده اند. گورخواب های نصیرآباد به همراه تعداد دیگری از کارتن خواب های این منطقه، روزها تا حوالی ساعت دوی بعدازظهر به تنها مرکز کاهش آسیب این منطقه برای درمان مراجعه می کنند. آنها در قالب دسته های چندنفره یا به صورت تکی به این مرکز رفت وآمد می کنند و برای ساعاتی در حین درمان در زیرزمین این مرکز استراحت می کنند. این مرکز که بعد از انتشار خبر گورخواب ها تأسیس شده، در یکی از خیابان های اصلی نصیرآباد واقع شده؛ یک ساختمان نسبتا قدیمی که زیرزمین آن در اختیار این مرکز قرار گرفته است. در میان آنها یک زن هم دیده می شود که گوشه اتاق خوابش برده. کمی آن سو تر علی نشسته که به شدت از اوضاع خوابگاهی که برایشان تدارک دیده شده، شاکی است. او هم زمانی در گورستان نصیرآباد و در میان قبرها می خوابید و حالا روزها برای گرفتن متادون به مرکز dic مراجع می کند. «یه هفته پیش مسئول خوابگاه برگشته به یکی از بچه ها که میره آشغال جمع میکنه، میگه شماها بو میدین. آخه این حرفِ که تو به ما میزنی؟! ما اگه زندگی داشتم که نمیومدیم خوابگاه. بنده خدا اون رفیقمون از خجالتش چند شبه خوابگاه نمیاد. برو ببین کجا میخوابه.» به زنی که کنار اتاق خوابیده اشاره می کند و می گوید: «یه خوابگاه واسه ما زدن که اینجوریه، این بدبختا اونم ندارن.» علی می گوید زن های کارتن خواب نصیرآباد اغلب شب ها را در میان علفزارها و نیزارهای دره های اطراف نصیرآباد می گذرانند. «بعضی شبا میرم اونجا مواظبشون باشم. اینا که اونجا میمونن هزار بلا سرشون میاد.»علی از شرایط dic تا حدی راضی تر از بقیه است. «همین که صبح ها تا ظهر بازه و یه جا داری بری سرتو بزاری دو ساعت بخوابی، خودش خوبه. کلا از اون موقع همین یه جا رو درست کردن برامون که به درد بخوره ولی این خوابگاه بدجور رو مخمه. این زنا ...

ادامه مطلب  

الف - گورخواب ها، شش ماه بعد  

درخواست حذف این مطلب
گوری که پر شود دیگر خالی شدنی نیست، مگر آنکه نبش قبر کنند و مرده را بیرون بکشند. این قانون قبرستان است و گورکن، کارش را خوب بلد است. «جای زنده ها میان این قبرها نیست. روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: «آدم مرده، کم یا زیاد با هر قدوقواره ای توی این فضای دو متر و ۱۰ سانتی، جا می شود مگر زنده ها که بدنشان گرم است و به این فضا عادت ندارند.» تا همین چند ماه پیش اما گورستان پر بود از کارتن خوابی هایی که جایی برای ماندن نداشتند. فرخنده، آرمان، علی، لیلا و پسر ۱۲ ساله اش مهدی، سرمای سخت زمستان را میان همین قبرها سر کردند. گورکن می گوید، سوز سرما مثل کارد است که به استخوان می رسد. وقتی جایی برای ماندن نداشته باشی سرمای خاک هم گرمت می کند اما حالا مدتی است که قبرهای خالی گورستان نصیرآباد با سنگ های بتونی پوشیده شده اند. تا چشم کار می کند، سنگ است و ماسه و حصار. خالی مانده اند گورهایی که زمانی جایی برای زیستن بود و نجات. صاحبان آنها، ۶ ماه پیش یک به یک از میان گورها برخاستند و سوژه عکاسان شدند و مقابل لنز دوربین ها چنان رقصیدند که گورکن هم جوابشان کرد. «قبرستون قُرق شد. به ما هم گفتن گورخواب... همین و تمام!»سرنوشت گورخواب ها؛ ۶ ماه بعددی ۹۵ بود که خبر گورخواب ها همه جا پیچید. جایی حوالی شهریار، در منطقه ای به نام نصیرآبادِ باغستان، گروهی از زنان و مردان بی خانمان درگیر اعتیاد، در میان سوز و سرمای زمستان، شب ها را در تنها گورستان این منطقه و در میان قبرها می گذراندند. باورش سخت بود و تحمل ناپذیر. تصاویر این ماجرا که پخش شد، خیلی ها نگاهشان به نصیرآباد دوخته شده تا ببینند چه کسی می خواهد کاری برای بی خانمان های این منطقه انجام دهد. احداث گرمخانه برای اقامت کارتن خواب های نصیرآباد و انجام اقدامات لازم برای درمان اعتیاد آنان ازجمله برنامه هایی بود که پس از رفت وآمدهای وزرا و مسئولان در دستور کار قرار گرفت. حالا بعد از ۶ ماه وقتی به نصیرآباد سر بزنید، جز ظاهر گورستان که محل اقامت کارتن خواب ها بود و امروز به قول آنها «قرق شده»، هیچ چیز عوض نشده است. حاصل این همه رفت وآمد و نامه نگاری به اجاره یک خوابگاه مختص مردان محدود شد و زنان کارتن خواب هنوز جایی برای اقامت ندارند. آنها شبانه روزشان را در میان دره ها و علفزارهای اطراف نصیرآباد می گذرانند و گاهی برای داشتن یک سقف که چندساعتی زیر آن استراحت کنند مجبور به تن فروشی می شوند. فاجعه در نصیرآباد حالا شکل دیگری به خود گرفته و گورخواب ها به حاشیه ها رانده شده اند تا گورستان نفس راحتی بکشد.بعد از افشای ماجرای گورخواب ها، اغلب آنها را به کمپ اخوان در شهریار انتقال دادند. بعد از خروج از کمپ، اغلب گورخواب های نصیرآباد مجددا به اعتیاد روی آوردند و برخی از آنها در بیابان های اطراف نصیرآباد اقامت دارند. «گرمخونه که نه، یه مرکز کاهش آسیب زدن که بهتر از بقیه س، یه خوابگاه هم برامون گرفتن که شبا همون جا بمونیم اما به درد نمیخوره، مسئولش با بچه ها خوب تا نمیکنه.» نامش مهدی است. به قول خودش «به ما میگن گورخواب!» در گرمای تابستانی بالای ۳۵ درجه شهریار، دراز کشیده روی سکوی سیمانی درب ورودی یک ساختمان چندطبقه نیمه کاره و مشغول وررفتن با زخم پایش است. به فاصله چندمتری می شود بوی عفونت زخمی را که با آن ور می رود، استنشاق کرد. «این زخمِ مال خیلی وقت پیشه. از همون آخرای زمستون که پام سوخت و درمانش نکردم، هی بدتر شد.» شلوارش را اندکی بالاتر می کشد تا زخمِ پا بیشتر دیده شود. سوختگی به قدری عمیق بوده که تا چند سانت بالا و پایین آن سیاه شده است. ورم شدید پاها که تا نوک انگشتان ادامه داشت، آن قدر هولناک است که نمی توان برای چندثانیه به آن خیره شد. می گوید در این مدت چند باری زخمش بانداژ شده اما چون درمانی قطعی روی آن صورت نگرفته، دچار عفونت شدید شده است. «این آخرا دیگه پام کرم گذاشته بود که یکی از این بچه های گروه یاشار تبریزی اومدن اینجا پامو دیدن، برام پماد آوردن و باند بستن بهش، الان خیلی بهتر از اون موقع شده، اگه اون موقع پامو میدیدی، وحشت میکردی.»مهدی بعد از خروج از کمپ، جایی برای اقامت نداشته و مجددا بی خانمان و کارتن خواب شده. او و چند نفر دیگر برای مدتی روزها و شب ها را در کنار یک انبار یونولیت می گذراندند و سوختگی پا هم در سانحه آتش سوزی انبار یونولیت ایجاد شده است. «کنار انبار، یه کارگاهی همین اطراف خوابیده بودیم با بچه ها، یهو مثل اینکه یونولیتای تو انبار آتیش گرفت... دیر متوجه آتیش شدیم، اومدم به خودم بجُنبم، دیدم آتیش گرفته به پام. بعدشم چون تو خرابه ها میخوابم، عفونت پام بیشتر شد.»او چندباری به تنها مرکز dic (کاهش آسیب) منطقه مراجعه کرده و از آنها کمک خواسته اما آنها هم نتوانسته اند برایش کاری کنند. «رفتم dic میگن بهت یه نامه میدیم بری بیمارستان سجاد (شهریار). آخه منو با این وضعیت کی نگاه میکنه؟؟ با این پای سیاه عفونت کرده چجوری تنها برم تا بیمارستان.»خوابگاه نیست، پادگانه!وقتی از روزگار بعد از گورخوابی می گوید، دست و دلش می لرزد که نکند دوباره از جایی که هست، رانده شود. «ما که البته دیگه جایی نداریم. تو بیابونا هستیم ولی دیگه از این بدتر نشه ما راضی ایم.» می گوید اوضاع او و رفقایش بعد از ماجرای گورخوابی فقط برای مدتی کوتاه بهتر شد اما همچنان تعداد زیادی از آنان از داشتن سرپناهی برای اقامت محرومند و مجبورند شب ها را در بیابان ها و کانال های آب اطراف نصیرآباد و در میان باغ های این منطقه بگذرانند. «این خوابگاهی که واسه ما زدن، مثل پادگانه. اولا که همه رو راه نمیدن. هر کی رو دوست دارن راه میدن. بعدشم اون قدر با بچه ها بد رفتار می کنن که از اون همه آدم که اولش رفتن، الان کمتر از ۱۰ نفر هر شب میرن اونجا میخوابن؛ من بمیرم هم نمیرم اونجا.»به گفته او، شرایط خوابگاه به گونه ای است که می تواند جوابگوی سرپناه تعداد زیادی از کارتن خواب ها باشد اما عملا به دلیل نبود شرایط مناسب مدیریتی، خیلی ها از اقامت در خوابگاه خودداری می کنند. «ما همینجوریش تحت فشاریم. اینا با این کارا بدترش میکنن. اگه واقعا به فکر سرپناهن، یه کسی رو بیارن که این قدر به بچه ها سرکوفت نزنه.»مهدی ۳۸ ساله است و اصالتا اهل اسلامشهر. سال ها راننده بیابان بوده و گاهی به قول خودش تفننی موادمخدر مصرف می کرده اما از وقتی در اثر بی احتیاطی در جاده تصادف کرد، مسیر زندگیش عوض شد. «مواد کشیده بودم، نشستم پشت فرمون، تو جاده تصادف کردم دو نفر تو اون تصادف کشته شدن، رفتم زندان، دیه دادم. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. کلا کشیده شدم سمت مواد، یه جوری که دیگه خونوادم تحملمو نداشتن. زدم بیرون. الان پنج ساله کارتن خوابم.» وقتی از روزهای خوابیدن در میان قبرها و مقایسه اش با روزهای اخیر می پرسیم، زخم پایش را برانداز می کند و می گوید: «تو قبرستون که بودیم، امن نبود ولی حداقل یه سرپناهی داشتیم اما الان هر شب یه جایی میخوابیم. جاهای دیگه امن نیست.»بی سرپناهی زنان گورخواب۶ ماه پیش و بعد از پیگیری وضعیت گورخواب های منطقه، اعلام شد که در نصیرآباد قرار است گرمخانه احداث شود تا سوءمصرف کنندگان موادمخدر در این منطقه از بی خانمانی و گورخوابی نجات پیدا کنند، بااین حال، تمام منطقه را که بچرخید، خبری از گرمخانه ای که گفته می شد بودجه آن هم تأمین شده، نیست. تمام حرف وحدیث ها درباره احداث گرمخانه به یک خانه اجاره ای تنها برای «مردان»، خلاصه شده که با کمترین امکانات قرار است خوابگاه کارتن خواب ها و گورخواب های نصیرآباد باشد.«همون اول گفتن میخوان گرمخونه بزنن ولی یه جایی واسه مردا جور کردن که چند تا تخت دوطبقه داره و دو نفر مسئولیتشو دارن که هیچی از حال و روز ما نمیدونن. همش تحقیر، همش توهین...» اینها حرف های علی است که ۶ ماه بعد از گورخوابی، در تنها مرکز dic (کاهش آسیب) این منطقه در حال گرفتن متادون برای ترک است. او و چند نفر دیگر که امروز به «گورخواب های نصیرآباد» معروف شده اند در یک اتاق حدودا ۱۰، ۱۲ متری روی یک تکه فرش رنگ ورورفته نشسته اند و به تنها روزنه نوری که از دریچه بالای دیوار زیرزمین به داخل می تابد، خیره شده اند. گورخواب های نصیرآباد به همراه تعداد دیگری از کارتن خواب های این منطقه، روزها تا حوالی ساعت دوی بعدازظهر به تنها مرکز کاهش آسیب این منطقه برای درمان مراجعه می کنند. آنها در قالب دسته های چندنفره یا به صورت تکی به این مرکز رفت وآمد می کنند و برای ساعاتی در حین درمان در زیرزمین این مرکز استراحت می کنند. این مرکز که بعد از انتشار خبر گورخواب ها تأسیس شده، در یکی از خیابان های اصلی نصیرآباد واقع شده؛ یک ساختمان نسبتا قدیمی که زیرزمین آن در اختیار این مرکز قرار گرفته است. در میان آنها یک زن هم دیده می شود که گوشه اتاق خوابش برده. کمی آن سو تر علی نشسته که به شدت از اوضاع خوابگاهی که برایشان تدارک دیده شده، شاکی است. او هم زمانی در گورستان نصیرآباد و در میان قبرها می خوابید و حالا روزها برای گرفتن متادون به مرکز dic مراجع می کند. «یه هفته پیش مسئول خوابگاه برگشته به یکی از بچه ها که میره آشغال جمع میکنه، میگه شماها بو میدین. آخه این حرفِ که تو به ما میزنی؟! ما اگه زندگی داشتم که نمیومدیم خوابگاه. بنده خدا اون رفیقمون از خجالتش چند شبه خوابگاه نمیاد. برو ببین کجا میخوابه.» به زنی که کنار اتاق خوابیده اشاره می کند و می گوید: «یه خوابگاه واسه ما زدن که اینجوریه، این بدبختا اونم ندارن.» علی می گوید زن های کارتن خواب نصیرآباد اغلب شب ها را در میان علفزارها و نیزارهای دره های اطراف نصیرآباد می گذرانند. «بعضی شبا میرم اونجا مواظبشون باشم. اینا که اونجا میمونن هزار بلا سرشون میاد.»علی از شرایط dic تا حدی راضی تر از بقیه است. «همین که صبح ها تا ظهر بازه و یه جا داری بری سرتو بزاری دو ساعت بخوابی، خودش خوبه. کلا از اون موقع همین یه جا رو درست کردن برامون که به درد بخوره ولی این خوابگاه بدجور رو مخمه. این زنا که میر ...

ادامه مطلب  

برند سازی شخصی روی لینکدین  

درخواست حذف این مطلب
اگه دنبال کار میگردید یا میخواهید کارتونو به بقیه معرفی کنید، در هر حال همیشه باید دنبال فرصتهای جدید باشید. همیشه پروفایل لینکدین*تونو بروز کنید. این یکی از بهترین راههای نمایش برند شخصی به دیگرانه، از همکارهای گرفته تا کارمندهای احتمالی یا مشتریها. تو این پست درباره بهترین شکل پروفایل لینکدین صحبت خواهیم کرد:یک عکس حرفه*ای آپلود کنیدلینکدین میگه احتمال دیده شدن پروفایلهایی که تصویر صورت فرد رو دارند 14 برابر بیشتر از سایر پروفایلهاست. پس اگه میخواهید پروفایلتون دیده بشه، برای شروع یه عکس بذارید.اگه عکس حرفه ای داشته باشید که دیگه عالیه اما اگه نمیخواهید هزینه کنید، میتونید با یه عکس معمولی هم به نتیجه برسید. فقط لباس مناسبی داشته باشید و پس زمینه شلوغ و جلب توجه کننده نباشه، از فیلترهای خنده دار برای عکس پروفایل لینکدین*تون استفاده نکنید.از کلیدواژه ها استفاده کنیدیکی از راههای خوب برای دیده شدن کلیدواژه ها، استفاده از کلیدواژه ...

ادامه مطلب  

سرنوشت گورخواب ها؛ ۶ ماه بعد »  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: «آدم مرده، کم یا زیاد با هر قدوقواره ای توی این فضای دو متر و ۱۰ سانتی، جا می شود مگر زنده ها که بدنشان گرم است و به این فضا عادت ندارند.» تا همین چند ماه پیش اما گورستان پر بود از کارتن خوابی هایی که جایی برای ماندن نداشتند. فرخنده، آرمان، علی، لیلا و پسر ۱۲ ساله اش مهدی، سرمای سخت زمستان را میان همین قبرها سر کردند. گورکن می گوید، سوز سرما مثل کارد است که به استخوان می رسد. وقتی جایی برای ماندن نداشته باشی سرمای خاک هم گرمت می کند اما حالا مدتی است که قبرهای خالی گورستان نصیرآباد با سنگ های بتونی پوشیده شده اند. تا چشم کار می کند، سنگ است و ماسه و حصار. خالی مانده اند گورهایی که زمانی جایی برای زیستن بود و نجات. صاحبان آنها، ۶ ماه پیش یک به یک از میان گورها برخاستند و سوژه عکاسان شدند و مقابل لنز دوربین ها چنان رقصیدند که گورکن هم جوابشان کرد. «قبرستون قُرق شد. به ما هم گفتن گورخواب... همین و تمام!» سرنوشت گورخواب ها؛ ۶ ماه بعد دی ۹۵ بود که خبر گورخواب ها همه جا پیچید. جایی حوالی شهریار، در منطقه ای به نام نصیرآبادِ باغستان، گروهی از زنان و مردان بی خانمان درگیر اعتیاد، در میان سوز و سرمای زمستان، شب ها را در تنها گورستان این منطقه و در میان قبرها می گذراندند. باورش سخت بود و تحمل ناپذیر. تصاویر این ماجرا که پخش شد، خیلی ها نگاهشان به نصیرآباد دوخته شده تا ببینند چه کسی می خواهد کاری برای بی خانمان های این منطقه انجام دهد. احداث گرمخانه برای اقامت کارتن خواب های نصیرآباد و انجام اقدامات لازم برای درمان اعتیاد آنان ازجمله برنامه هایی بود که پس از رفت وآمدهای وزرا و مسئولان در دستور کار قرار گرفت. حالا بعد از ۶ ماه وقتی به نصیرآباد سر بزنید، جز ظاهر گورستان که محل اقامت کارتن خواب ها بود و امروز به قول آنها «قرق شده»، هیچ چیز عوض نشده است. حاصل این همه رفت وآمد و نامه نگاری به اجاره یک خوابگاه مختص مردان محدود شد و زنان کارتن خواب هنوز جایی برای اقامت ندارند. آنها شبانه روزشان را در میان دره ها و علفزارهای اطراف نصیرآباد می گذرانند و گاهی برای داشتن یک سقف که چندساعتی زیر آن استراحت کنند مجبور به تن فروشی می شوند. فاجعه در نصیرآباد حالا شکل دیگری به خود گرفته و گورخواب ها به حاشیه ها رانده شده اند تا گورستان نفس راحتی بکشد.بعد از افشای ماجرای گورخواب ها، اغلب آنها را به کمپ اخوان در شهریار انتقال دادند. بعد از خروج از کمپ، اغلب گورخواب های نصیرآباد مجددا به اعتیاد روی آوردند و برخی از آنها در بیابان های اطراف نصیرآباد اقامت دارند. «گرمخونه که نه، یه مرکز کاهش آسیب زدن که بهتر از بقیه س، یه خوابگاه هم برامون گرفتن که شبا همون جا بمونیم اما به درد نمیخوره، مسئولش با بچه ها خوب تا نمیکنه.» نامش مهدی است. به قول خودش «به ما میگن گورخواب!»در گرمای تابستانی بالای ۳۵ درجه شهریار، دراز کشیده روی سکوی سیمانی درب ورودی یک ساختمان چندطبقه نیمه کاره و مشغول وررفتن با زخم پایش است. به فاصله چندمتری می شود بوی عفونت زخمی را که با آن ور می رود، استنشاق کرد. «این زخمِ مال خیلی وقت پیشه. از همون آخرای زمستون که پام سوخت و درمانش نکردم، هی بدتر شد.»شلوارش را اندکی بالاتر می کشد تا زخمِ پا بیشتر دیده شود. سوختگی به قدری عمیق بوده که تا چند سانت بالا و پایین آن سیاه شده است. ورم شدید پاها که تا نوک انگشتان ادامه داشت، آن قدر هولناک است که نمی توان برای چندثانیه به آن خیره شد. می گوید در این مدت چند باری زخمش بانداژ شده اما چون درمانی قطعی روی آن صورت نگرفته، دچار عفونت شدید شده است. «این آخرا دیگه پام کرم گذاشته بود که یکی از این بچه های گروه یاشار تبریزی اومدن اینجا پامو دیدن، برام پماد آوردن و باند بستن بهش، الان خیلی بهتر از اون موقع شده، اگه اون موقع پامو میدیدی، وحشت میکردی.»مهدی بعد از خروج از کمپ، جایی برای اقامت نداشته و مجددا بی خانمان و کارتن خواب شده. او و چند نفر دیگر برای مدتی روزها و شب ها را در کنار یک انبار یونولیت می گذراندند و سوختگی پا هم در سانحه آتش سوزی انبار یونولیت ایجاد شده است. «کنار انبار، یه کارگاهی همین اطراف خوابیده بودیم با بچه ها، یهو مثل اینکه یونولیتای تو انبار آتیش گرفت... دیر متوجه آتیش شدیم، اومدم به خودم بجُنبم، دیدم آتیش گرفته به پام. بعدشم چون تو خرابه ها میخوابم، عفونت پام بیشتر شد.»او چندباری به تنها مرکز dic (کاهش آسیب) منطقه مراجعه کرده و از آنها کمک خواسته اما آنها هم نتوانسته اند برایش کاری کنند. «رفتم dic میگن بهت یه نامه میدیم بری بیمارستان سجاد (شهریار). آخه منو با این وضعیت کی نگاه میکنه؟؟ با این پای سیاه عفونت کرده چجوری تنها برم تا بیمارستان.» خوابگاه نیست، پادگانه! وقتی از روزگار بعد از گورخوابی می گوید، دست و دلش می لرزد که نکند دوباره از جایی که هست، رانده شود. «ما که البته دیگه جایی نداریم. تو بیابونا هستیم ولی دیگه از این بدتر نشه ما راضی ایم.»می گوید اوضاع او و رفقایش بعد از ماجرای گورخوابی فقط برای مدتی کوتاه بهتر شد اما همچنان تعداد زیادی از آنان از داشتن سرپناهی برای اقامت محرومند و مجبورند شب ها را در بیابان ها و کانال های آب اطراف نصیرآباد و در میان باغ های این منطقه بگذرانند. «این خوابگاهی که واسه ما زدن، مثل پادگانه. اولا که همه رو راه نمیدن. هر کی رو دوست دارن راه میدن. بعدشم اون قدر با بچه ها بد رفتار می کنن که از اون همه آدم که اولش رفتن، الان کمتر از ۱۰ نفر هر شب میرن اونجا میخوابن؛ من بمیرم هم نمیرم اونجا.»به گفته او، شرایط خوابگاه به گونه ای است که می تواند جوابگوی سرپناه تعداد زیادی از کارتن خواب ها باشد اما عملا به دلیل نبود شرایط مناسب مدیریتی، خیلی ها از اقامت در خوابگاه خودداری می کنند. «ما همینجوریش تحت فشاریم. اینا با این کارا بدترش میکنن. اگه واقعا به فکر سرپناهن، یه کسی رو بیارن که این قدر به بچه ها سرکوفت نزنه.»مهدی ۳۸ ساله است و اصالتا اهل اسلامشهر. سال ها راننده بیابان بوده و گاهی به قول خودش تفننی موادمخدر مصرف می کرده اما از وقتی در اثر بی احتیاطی در جاده تصادف کرد، مسیر زندگیش عوض شد. «مواد کشیده بودم، نشستم پشت فرمون، تو جاده تصادف کردم دو نفر تو اون تصادف کشته شدن، رفتم زندان، دیه دادم. بعدش دیگه اون آدم سابق نشدم. کلا کشیده شدم سمت مواد، یه جوری که دیگه خونوادم تحملمو نداشتن. زدم بیرون. الان پنج ساله کارتن خوابم.» وقتی از روزهای خوابیدن در میان قبرها و مقایسه اش با روزهای اخیر می پرسیم، زخم پایش را برانداز می کند و می گوید: «تو قبرستون که بودیم، امن نبود ولی حداقل یه سرپناهی داشتیم اما الان هر شب یه جایی میخوابیم. جاهای دیگه امن نیست.» بی سرپناهی زنان گورخواب ۶ ماه پیش و بعد از پیگیری وضعیت گورخواب های منطقه، اعلام شد که در نصیرآباد قرار است گرمخانه احداث شود تا سوءمصرف کنندگان موادمخدر در این منطقه از بی خانمانی و گورخوابی نجات پیدا کنند، بااین حال، تمام منطقه را که بچرخید، خبری از گرمخانه ای که گفته می شد بودجه آن هم تأمین شده، نیست. تمام حرف وحدیث ها درباره احداث گرمخانه به یک خانه اجاره ای تنها برای «مردان»، خلاصه شده که با کمترین امکانات قرار است خوابگاه کارتن خواب ها و گورخواب های نصیرآباد باشد.«همون اول گفتن میخوان گرمخونه بزنن ولی یه جایی واسه مردا جور کردن که چند تا تخت دوطبقه داره و دو نفر مسئولیتشو دارن که هیچی از حال و روز ما نمیدونن. همش تحقیر، همش توهین...» اینها حرف های علی است که ۶ ماه بعد از گورخوابی، در تنها مرکز dic (کاهش آسیب) این منطقه در حال گرفتن متادون برای ترک است. او و چند نفر دیگر که امروز به «گورخواب های نصیرآباد» معروف شده اند در یک اتاق حدودا ۱۰، ۱۲ متری روی یک تکه فرش رنگ ورورفته نشسته اند و به تنها روزنه نوری که از دریچه بالای دیوار زیرزمین به داخل می تابد، خیره شده اند.گورخواب های نصیرآباد به همراه تعداد دیگری از کارتن خواب های این منطقه، روزها تا حوالی ساعت دوی بعدازظهر به تنها مرکز کاهش آسیب این منطقه برای درمان مراجعه می کنند.آنها در قالب دسته های چندنفره یا به صورت تکی به این مرکز رفت وآمد می کنند و برای ساعاتی در حین درمان در زیرزمین این مرکز استراحت می کنند. این مرکز که بعد از انتشار خبر گورخواب ها تأسیس شده، در یکی از خیابان های اصلی نصیرآباد واقع شده؛ یک ساختمان نسبتا قدیمی که زیرزمین آن در اختیار این مرکز قرار گرفته است.در میان آنها یک زن هم دیده می شود که گوشه اتاق خوابش برده. کمی آن سو تر علی نشسته که به شدت از اوضاع خوابگاهی که برایشان تدارک دیده شده، شاکی است. او هم زمانی در گورستان نصیرآباد و در میان قبرها می خوابید و حالا روزها برای گرفتن متادون به مرکز dic مراجع می کند. «یه هفته پیش مسئول خوابگاه برگشته به یکی از بچه ها که میره آشغال جمع میکنه، میگه شماها بو میدین.آخه این حرفِ که تو به ما میزنی؟! ما اگه زندگی داشتم که نمیومدیم خوابگاه. بنده خدا اون رفیقمون از خجالتش چند شبه خوابگاه نمیاد. برو ببین کجا میخوابه.» به زنی که کنار اتاق خوابیده اشاره می کند و می گوید: «یه خوابگاه واسه ما زدن که اینجوریه، این بدبختا اونم ندارن.» علی می گوید زن های کارتن خواب نصیرآباد اغلب شب ها را در میان علفزارها و نیزارهای دره های اطراف نصیرآباد می گذرانند. «بعضی شبا میرم اونجا مواظبشون باشم. اینا که اونجا میمونن هزار بلا سرشون میاد.»علی از شرایط dic تا حدی راضی تر از بقیه است. «همین که صبح ها تا ظهر بازه و یه جا داری بری سرتو بزاری دو ساعت بخوابی، خودش خوبه. کلا از اون موقع همین یه جا رو درست کردن برامون که به درد بخوره ولی این خوابگاه بدجور رو مخمه. این زنا که میرن تو دره ها می خوابن، بدجور رو مخمن.» با عصبانیت از روزهایی می گوید که بعد از گور ...

ادامه مطلب  

شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (421)  

درخواست حذف این مطلب
برترین ها: نوشته های طنزِ حاصل ذهن خلاق هموطنان ایرانی از ابتدای پیدایش sms و ایمیل تا به امروز در شبکه های اجتماعی نظیر توئیتر، وایبر، لاین، واتس آپ، تلگرام و .... حضور همیشگی و پررنگی داشته و دارند. بعید است که سوژه ای در صدر اخبار و صحبت های روز دنیا یا ایران باشد و مردم خلاق ما در راه طنازی و لطیفه سازی برای آن سوژه اقدامی نکرده باشند!سعی داریم در این سری مطالب گزیده ای از این نوشته ها را در اختیار شما قرار دهیم که امیدواریم مورد استقبال شما عزیزان قرار گیرد.******1. ‏کاش گیم آو ترونزو میدادن دست صدا و سیما تو یه اپیزود یه عروسی میگرفت جمع میشد میرفت انقدرم پول خرج نمیشد.2. ‏از ماکان بند تقاضا دارم یه اهنگ هم درموردِ در زدن قبل از وارد شدن بخونن.3. ‏اگه یه ساز بخریم ٣ ماه کلاس بریم ولی یه ویدیو از اجرامون نذاریم توییتر و اینستا، جلو در و همساده زشت میشه درسته؟4. خواهر دوستم ٨٠٠تومن داده عطر که ١٠٠میلى بیشتر نیس. یعنى هر پیس که بزنه میشه ٨ هزار تومن. نمیدونم چطور بغض نمیکنه. هر پیس = هات داگ با پنیر وقتی میگن با همین امکانات کم باید پیشرفت کنی 5. آیفون داشتن به تنهایی ملاک نیس خرجای جانبیش زیاده مثلا باید خونه آسانسور دار داشته باشی.6. مجری تلوزیون گفت همین الان به پدر مادرتون گل بدید، بعد پدر مادرم وایسادن من رو نگاه کردن، فضا طوری شد که نزدیک بود از تو کلاهم گل دربیارم.7. ‏از شرایط مشهور شدن فقط "وی در خانواده ای فقیر دیده به جهان گشود"ش رو دارم.8. ‏سه راه برای پولدار شدن وجود داره:یا بابات برات پول در بیاره.یا بابای مردم رو برای پول دربیاری.یا بابات دربیاد تا پول در بیاری. بابا بی خیال داداش، ناراحت نباش، حالا مگه ما به تکامل رسیدیم چی شد؟ 9. ‏تنها جای زندگیم که مدیریتش میکنم وقتیه که کیک و آبمیوه میخورم ، مدیریت میکنم که آبمیوه م زودتر تموم نشه کیکه بمونه تو گلوم پایین نره.10. ‏تو مشهد به مناسبت روز دختر همایش دوچرخه سواری آقایون گذاشتن. این طالبیا که جدید آوردیم خیلی شیرینن، پس بیا دو کیلو ازین کلم قرمزا ببر.11. برا من هنوز تو is typingــه بهش میگم سلام جانم، بفرما.12. ‏یه بار با بابام نشستم فیلم ببینم، سکانس اول فیلم یه یارویی داشت تو یه راهرویی میرفت دوربین پس کله اش بود. بابام گف این کیه؟ آیا می دانستید که زنان میانسالی که در روضه و مهمانی بیشتر از سه ثانیه روی شما مکث می کنند در حال تصور شما با لباس عروس برای پسر خود هستند؟ 13. کار ازاده نامداری به کنار ولی اینکه تو سوراخ موش هم رفته باشی مردمانی از پارس تورو پیدا میکنند عجیبه.14. البته اون عکس قرمه سبزى که میذارى مینویسى همین الان یهویى، واسه تو یهوییه مامانت از ٨ صبح تو آشپزخونه بود.15. آیا میدانید اگر اسم سگتونو نذارید جسی قبول نیست و میان ازتون میگیرن؟16. فامیل خوب فامیلیه که باهاش رفت و آمد ندارى. متأسفانه این بار هرچه پیگیری کردم نتونستم روز پسر رو وارد تقویم کنم. 17. تو طول سال اونقدر روز زن و دختر داریم که هرموقع میخام تقویم رو باز کنم قبلش یه یاالله میگم.18. وقتی میگید «... کجای دلم بذارم ؟ » دوس دارم بگم بذارید رو بطن راست نزدیک فیبرهای پورکینز . البته بعد از اینکه یه سیلی خوابوندم تو گوش تون.19. با اضافه شدن امکان نوشتن بیو واسه تلگرام دوباره شاهد گلبرگ های مغروری که میمیرند ز بی آبی در تلگرام خواهیم بود.20. امیدوارم اگه سردار آزمون رفت لیگ ایتالیا برنداره عکس مونیکا بلوچی رو بذاره استوری و ب ...

ادامه مطلب  

مشتری هایتان را راضی تر کنید  

درخواست حذف این مطلب
مشتری هایتان را راضی تر کنید - بهبود سئو با افزایش سرعت صفحه و سایتهیچ کس از انتظار خوشش نمیاد، به خصوص روی صفحات وب. بنابراین وقت شما برای تأثیرگذاری روی کاربر محدوده. حالا اگه بیشتر این مدت به جای اینکه کاربر بتونه از صفحه استفاده کنه، مجبور باشه صبر کنه تا صفحه ظاهر بشه، شانستونو از دست دادید.بارگذاری صفحه، سرعت صفحه، دفعات دانلود- همه این عبارات برای توصیف مدت زمانیه که طول میکشه تا سایت بارگذاری بشه. سرعت صفحه مقوله خیلی مهمیه و به دو دلیل باید مواظبش باشید – اول بخاطر جلب رضایت مشتری و دوم بخاطر بهینه سازی موتورهای جستجو.سرعت صفحه چه نفعی برای مشتری داره؟اگه سرعت بارگذاری کند باشه، مشتری ها عصابی میشن و صفحه رو ترک میکنن، اما اگه مشتریهاتونو راضی نگهدارید، نرخ تبدیلتون بالا میره و فروش سایتتون بیشتر میشه و مشهورتر میشید. با بهبود سرعت لود (بارگذاری) صفحه و سایت، مشتریهاتونو راضی نگهدارید. این سرعت باید هم برای کاربرهای کامپیوترهای خونگی و هم برای کاربرهای تبلت و گوشی بالا باشه.سرعت صفحه چه نفعی برای موتورهای جستجو داره؟موتورهای جستجو (برخلاف حرفهای تبلیغاتیشون) میدونن چیزی که برای مردم خوب باشه، برای خودشونم خوبه و بنابراین وقتی برای فهرستشون به سایتها رتبه میدن، زمان بارگذاری صفحه رو هم توش تأثیر میدن. دقت کنید همونطور که افزایش سرعت صفحه میتونه سایتتونو نسبت به رقبا جلو بندازه، اما از اون طرف هم اگه نتونید به حد خاصی برسید جریمه میشید.سرعت صفحه و اهداف تجاریبهترین حالت اینه که اولین بار که میدید براتون سایت طراحی کنید بگید به سرعت بارگذاری صفحه خیلی اهمیت بدن. اما شاید گاهی اهدا ...

ادامه مطلب  

[ سایتی جدید ] روزی 50 الی 100 هزار ساتوشی [ پرداخت آنی ] + [ اثبات پرداخت ]  

درخواست حذف این مطلب
سلام به همگی , آقا قبل از هر چیزی اعلام کنم , دوستانی که دوست دارن تو این راه شرکت داشته باشن که دو طرف سود کنیم که هیچی , کسایی که دوست ندارن خواهشا به جای اسپم دادن و گرفتن بی جهت وقت ما , تاپیک رو ببندن !خب , میرسیم به اصل مطلب , آقا جدیدا یه application وارد بازار شده که تو این وضعیت نابسامانی که بازار بیت کوین داره و به سختی میشه بیت جمع کرد , مثل اسب ساتوشی میده ! با وجود اینکه قیمت هر بیت 3200 دلار شده , هر 100 هزار ساتوشی شما برابر میشه با 3.2 دلار که به پولمون چیزی معادل 12 هزار در میاد .. جالب تر اینکه این اپلیکیشنی که میخوام معرفی کنم قشنگ بهتون این مقدار رو میده فقط کافیه وقتتون رو صرف این اپ کنید !اسم این اپ honey money هست که آموزش کاملش رو اینجا میذارم تا همه با هم استفاده کنیم ( اگر چه 100 % یه سریا به جای تشکر ما رو اینجا تخریب میکنن ولی عیب نداره , ما تک خور نیستیم .. یه سفره ای پهنه میذاریم همه با هم بزنیم به رگ )دوستان روش به دست آوردن ساتوشی در این اپ به این صورته که شما باید کپچا بزنید اما نه با موبایل , بلکه با کامپیوتر و به حدی این کپچا سرعتش بالاست که تا اینتر کنید یکی دیگه ظاهر میشه , یعنی به 1 ثانیه نمیکشه و برای هر کپی که میزنید فکر کنم حدود 10 الی 15 ساتوشی میده که تو 5 ثانیه حدود 100 ساتوشی میشه .. برای اثبات حرفم از گوشیم عکس گرفتم تا ببینید ..ساعت عکس ها و همچنین میزان ساتوشی رو در عکس ها مشاهده کنید :تو عکس اول 736 ساتوشی در ساعت 5:03 عصر و در عکس دوم 1248 در ساعت 5:05 یعنی تو دو دقیقه این مقدار ..سند برداشت :همونطوری که میبینید 1248 ساتوشی برداشت شد و در اکانت قاست هاب من ذخیره شد و همچنین پایین ترش امروز 8616 ساتوشی از این اپ تو حدود 20 دقیقه برداشت زدم که کار پیش اومد مجبور شدم برم بیرون وگرنه 20 هزار تایی برداشت میزدم ..میرسیم به آموزش این قضیه ..گوشیتون رو باز کنید , یه فیلتر شکن آنلاین کنید و play store رو باز کنید , تو قسمت سرچ این تکس ...

ادامه مطلب  

ادعاهای عجیب قاتل: آتنا از روی پله افتاد و مرد/نتایج پزشکی قانونی مهم نیست - خبرگزاری تسنیم  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار انتظامی خبرگزاری تسنیم، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود._ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم "دختر، داری چه کار می کنی؟" یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ_ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم._ تو ...

ادامه مطلب  

وجدانم راحت است نه آتنا را آزار دادم نه او را کشتم! + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند.به گزارش صدخبر می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست. متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگکی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.توی مدتی که خانواده آ ...

ادامه مطلب  

آتنا از روی پله افتاد و مرد/نتایج پزشکی قانونی مهم نیست  

درخواست حذف این مطلب
می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای ۶ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام…با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته … حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود._ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم “دختر، داری چه کار می کنی؟” یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست…به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ._ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم._ تو قبلاً توی زندان نب ...

ادامه مطلب  

نه تجاوز کردم و نه او را کشتم!  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند؛ او می گوید نه محکومیت سالهای قبلش برای زنا درست بوده، نه گلایه زن اولش از اجباری بردن دختر ۹ ساله همسایه به حمام... به گزارش شفاف، «اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند؛ او می گوید نه محکومیت سالهای قبلش برای زنا درست بوده، نه گلایه زن اولش از اجباری بردن دختر ۹ ساله همسایه به حمام... می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام... با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود. اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید. توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود. یعنی تو آتنا رو نکشتی؟ نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم. خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی. من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم. خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم. ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است. من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته. ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست... به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟ توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟ همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه. خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طل ...

ادامه مطلب  

وجدانم راحت است نه آتنا را آزار دادم نه او را کشتم! + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل است بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعترافاتش شده و حرف های جدیدی می زند.گروه گوناگون «تیتریک»، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آن ها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ قیافه اش نه به جانی ها می خورد نه به شیطان صفت ها؛ درست مثل آدم های معمولی است؛ نه جای چاقو روی صورتش است و نه صدایش نخراشیده است و کلفت؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگکی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.توی مدتی که خانواده ...

ادامه مطلب  

آتنا از روی پله افتاد و مرد  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران خبر، می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتل آتنای 6ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهان به دهان نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند. از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند، در انفرادی بوده؛ دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی؛ می گویند زندانی های اینجا آن قدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها است، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با اعمال شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش را که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید. با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد، واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریزاندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده؛ سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام... با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُبّ کلامش این است که اعترافات قبلی اش را بالاجبار گفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته ... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکان پذیر نیست. متن زیر گفت وگوی یک ساعته ای است که با این متهم در زندان داشتیم؛ گفت وگویی که سعی شده برای حفظ امانت داری، حتی المقدور با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود. _ اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید. توی مغازه در حال رنگرزی بودم؛ عرق کرده بودم؛ جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم "دختر، داری چه کار می کنی؟" یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود._ یعنی تو آتنا رو نکشتی؟ نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم._ خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی. من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود؛ همه بدنم سیاه بود؛ گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیاندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم._ خب وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن؛ ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم. حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم._ ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی صراحتاً می گوید که به آتنا تجاوز شده است. من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم؛ منم انسانم؛ وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست؛ من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته._ ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست... به من می گن مایع شهوتی روی شلوارت بوده؛ خب اصلاً من هیچی؛ اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟_ جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟ توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ._ کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختی اش توی بشکه؟ همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم؛ قبل از اینکه بندازمش توی بشکه._ خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟ پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم._ توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟ نه اصلاً._ تو قبلاً هم پرونده داشتی. نه نداش ...

ادامه مطلب  

متهم جنایت: من قاتل «آتـنا» نیستم!  

درخواست حذف این مطلب
«اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل بسرمی برد بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعتراف های قبلی اش شده و ...گروه حوادث- «اسماعیل» که این روزها در سلول انفرادی یکی از زندان های اردبیل بسرمی برد بعد از حدود ۲ ماه، منکر تمام اعتراف های قبلی اش شده و حرف های تازه ای می زند. می گویند خیلی از زندانی های این زندان هنوز هم نمی دانند قاتــــــــل آتنای 6 ساله، در یکی از سلول های همان زندانی است که آنها هر روز و شب شان را در پشت میله ها و دیوارهای آن می گذرانند؛ زندانی هایی که کمتر روزی است داستان قتل دلخراش آتنا را دهن به دهن نچرخانند و هر روز روایت جدیدی به آن اضافه نکنند.از وقتی قاتل آتنا را به زندان آورده اند در انفرادی بوده، دور از چشم همه؛ با دو نفر محافظ شبانه روزی. می گویند زندانی های اینجا آنقدر غیرتی هستند که اگر بو ببرند «اسماعیل» پشت همین میله ها و دیوارها ست، لحظه ای زنده اش نمی گذارند؛ قاتلی که با رفتار شیطانی و قتل فجیع آتنا، نه تنها قلب پدر و مادرش، که قلب تمام مردم ایران را به آتش کشید.با هر قدمی که برمی دارد، صدای جیرینگ جیرینگ کشیده شدن زنجیرهای پابند «اسماعیل» به موزاییک داخل بند، بلندتر می شود و صورتش در قاب نوری که از پشت سرش به داخل راهرو می پاشد واضح تر می شود؛ چهره اش آرام است و بی روح؛ ریز اندام است و به نسبت آخرین عکسی که از او دیده ام تغییری نکرده؛ با اینکه دستبند آهنی و پابند فلزی اش هیبتش را تکیده و افتاده کرده، ولی حال و روزش بهتر از چیزی است که تصور می کردم؛ صورت تراشیده، سر و وضع تمیز و مرتب و موهای فر و تنکی که معلوم است تازه شسته شده؛ به هر حال همه چیز در نگاه اول مرتب است و آرام...با اینکه تأکید داریم که کلماتش را به زبان فارسی بگوید ولی وقتی احساساتی می شود و اشک هایش از نوک بینی اش می چکد و صدایش می لرزد، ناخودآگاه کلماتش آذری می شود و جمله های یکی در میان فارسی و ترکی؛ نامفهوم؛ به هر حال لُب کلامش این است که اعترافات قبلی اش را تحت اجبارگفته و خلاصه نه به آتنا تجاوز کرده و نه او را کشته... حرف هایی که شاید باورش برای خودش هم چندان امکانپذیر نیست.متن زیرحاصل گفت وگوی یک ساعته «تسنیم» با این متهم در زندان است. گفت و گویی که سعی شده برای حفظ امانتداری، تا حد امکان با همان کلمات شکسته و افعال محاوره ای به صورت مکتوب منتشر شود.- اسماعیل، از اون روزی بگو که آتنا به قتل رسید.توی مغازه در حال رنگرزی بودم، عرق کرده بودم، جلوی مغازه نشستم تا عرقم خشک شه؛ وقتی بلند شدم و رفتم داخل مغازه دیدم دختر بهنام از داخل سرویس، داره بطری آب معدنی پر می کنه؛ بهش گفتم دختر داری چه کار می کنی؟ یهو دیدم افتاده جلو دستشویی؛ از پله افتاده و داره از بینی و دهانش خون میاد؛ نمی دونم سکته کرده بود یا هر چی؛ منم از ترس پدر و فامیلشون که قره داغلی ان و از ترس اینکه اگه می فهمیدن منو می کشتن، پا و دهانش رو گرفتم که خون زمین نریزه. چون مغازه باز بود و ما کار می کردیم، توی مغازه مشتری میومد و برای اینکه مشتری نفهمه بردمش اتاق پشتی قایمش کردم اونوقت دیدم مرده؛ نمی دونم از افتادن مرده یا سکته کرده یا تو دست من مرده به هر حال داخل مغازه من اتفاق افتاده بود.- یعنی تو آتنا رو نکشتی؟نه من نکشتم یا از پله افتاده یا وقتی دستم رو جلوی دهانش گرفته بودم که خون روی زمین نریزه مرده یا نمی دونم سکته کرده مرده ولی من نکشتمش؛ خودم دختر دارم؛ ای کاش من مرده بودم و اون نمرده بود. خودم دختر دارم سه تا بچه دارم.- خب تو قبلاً اعتراف کردی که آتنا رو کشتی.من توی فشار بودم؛ سرم باد کرده بود، همه بدنم سیاه بود، گفتم توی پارس آباد هرچی کشته شدن به گردن من بیندازید و منو راحتم بذارید؛ اعدام بشم از این عذاب و شکنجه راحت می شم. دو ماهه خانواده ام رو ندیدم به خدا من هم آدمم؛ منم اشتباه کردم ولی اشتباهم فقط این بود که به پدرش نگفتم.- وقتی دیدی آتنا افتاده روی زمین چرا به پدرش نگفتی که چه اتفاقی افتاده؟ترسیدم؛ ترسیدم منو بکشن، ولی کاش گفته بودم و می مردم ولی این همه عذاب نمی کشیدم؛ من توی این مدت یک مرتبه از اول تا آخر قرآن رو خوندم تا خدا از سر تقصیرم بگذره ولی ترسیدم از اینکه به پدرش بگم، حتی چند بار هم پدرش رو توی مسجد جامع دیدمش ولی جرأت نکردم بهش بگم.- ولی نتیجه آزمایش های پزشکی قانونی با صراحت می گوید که به آتنا تجاوز شده است.من تجاوز نکردم؛ وجدانم راحته. خودم دختر دارم، منم انسانم، وجدان و شرف دارم؛ به خدا قسم می خورم دست به اون دختر نزدم. پزشک قانونی هم بگه، مهم نیست، من وجدانم راحته که به اون بچه دست هم نزدم. بمیرم هم وجدانم راحته.- ولی نتیجه آزمایش ها چیز دیگه ای هست...... اگه دختری افتاده باشه و در حال مرگ باشه، کسی احساساتی می شه؟- جنازه آتنا را چطور مخفی کردی؟توی یک سطل بزرگ که پلاستیک داشت انداختمش؛ بعداً بردمش توی پارکینگ- کی طلاهای آتنا رو برداشتی؟ بعد از اینکه انداختیش توی بشکه؟همون موقع که جنازه آتنا روی زمین بود النگوهاش رو درآوردم، قبل از اینکه بندازمش توی بشکه.- خب یعنی تو توی اون شرایطی که خون از دهن و بینی آتنا میومد و به قول خودت ترسیده بودی که کسی نیاد توی مغازه و حتی مطمئن هم نبودی که مرده یا نه، طلاهاش رو درآوردی؟پدرش دستفروش بود؛ من نیاز مالی ندارم ولی دنبال یک فرصتی بودم که طلاهاش رو بندازم توی حیاط خانه پدرش. من هیچ نیاز مالی ندارم. من خودم جای النگوها و گوشواره اش رو به پلیس گفتم.- توی مدتی که خانواده آتنا ازش بی خبر بودن، پدرش پیش تو نیومد تا سراغ آتنا رو از تو بگیره؟نه اصلاً.- تو قبلاً هم پرونده داشتی.نه نداشتم.- تو قبلاً توی زندان نبودی؟چرا بودم، یه بار به خاطر زنا.- سابقه دیگه ای هم داشتی؟ضرب و جرح، قتل و آدم ربایی که در آن تبرئه شدم.- اطرافیانت می گن آدم شروری هستی..نه! اصلاً- خب! معمولاً به آدمی که سابقه زنا داره، سابقه ضرب و جرح داره، سابقه آدم ربایی و قتل داره میگن شرور.(سکوت)- توضیح میدی که پرونده زنا مربوط به چی بوده؟وقتی من از زن اولم جدا شده بودم یک زنی بود به اسم فرانک؛ یک ماه با من دوست بود، یک بار رفته بود سفر و به من گفت که بعد از سفر میاد اردبیل منم از پارس آباد برم اردبیل تا یک روز با هم بگردیم؛ گفتم باشه، بعدازظهر یه آقا و خانمی آمدند مغازه من و گفتند تو که با دختر من فرار کردی بگو کجاست؛ اون با یکی نامزده و از این حرفها، من هم گفتم من اینجام اون یه شهر دیگه؛ بعد از اون مأموران پلیس امنیت اخلاقی آمدند و به من گفتند باید برم دادگاه، من هم رفتم، پدر دختر و قاضی در دادگاه حضور داشتند؛ بعد از حرف های پدر دختر گفتم که آن دختر رفته مسافرت و من پارس آبادم، چطور ممکنه باهم فرار کرده باشیم؟ خلاصه تبرئه شدم ولی 10 روز بعد خود «فرانک» آمد سراغم و گفت اگه با من نیایی من خودم را می کشم، من هم گفتم برو بکش، من با تو فرار نکردم؛ خلاصه بعد از یک ماه دوباره از من شکایت کرد و گفته بود که این با من فلان کار و بهمان کار رو کرده؛ قاضی به من گفت تو این دختر را می گیری؟ من هم گفتم نه؛ من که اون رو سفر نبرده بودم، نهایتاً محکوم شدم و 2 ماه زندان رفتم و با وثیقه آزاد شدم.- «عصمت غ» رو می شناسی؟ باهاش چند وقت ارتباط داشتی؟عصمت مشتری ام بود؛ من به داداش و خواهرش و 60 نفر که برام فرش می بافتن دستمزد می دادم ولی هیچ ارتباط دیگه ای باهاش نداشتم.- اون رو چطور کشتی؟اونو نکشتم.- خودت مگه اعتراف نکردی؟زیرفشار بودم و گفتم هر قتلی اینجا بوده رو من گردن می گیرم. اصلاً از خانواده اش بپرسید می گن که عصمت رفته آذربایجان و با یکی ازدواج کرده. توی آگاهی گفتن من یک سال و نیم یک خانه ای را اجاره کرده بودم و بعد پرسیدن عصمت رو کجا نگه داشتم؛ منم بهشون گفتم من هر روز صبح میرم مغازه و شب برمی گردم؛ اگه یک ساعت دیر برم خونه خانمم زنگ میزنه می گه کجایی. من یک سال و نیم کجا می تونستم برم؛ پارس آباد محیط کوچکیه، همه همدیگر رو می شناسن.- از همسر اولت جدا شدی؟بله.- چرا می خواست از تو جدا بشه؟اخلاقمون با هم جور در نمی آمد ولی من نمی خواستم طلاقش بدم.- می گن خانومت چون می خواستی به یک دختربچه تجاوز کنی ازت جدا شده.نه، چون من طلاقش نمی دادم گفت که من یک دختربچه 9 ساله رو برده بودم حموم.- برادرت مصاحبه کرده و گفته چند وقت پیش وقتی دختر همسایه تون اومده بوده از تو ابریشم قالی بگیره، گریه کنان برگشته بوده خانه شان و برادرهایش هم به خاطر کاری که تو با خواهرشان کرده بودی و او گریان برگشته بود خانه، با تو درگیر شدن...نه این دروغه؛ من با برادرهای اون به خاطر مسائل مالی درگیر شدم. همه این حرفا دروغه، همه چی توی پرونده من در دادگاه هست.- پدر آتنا گفته راضی به اعدام تو نیست؛ می خواد تو سنگسار بشی.من راضی ام به رضای خدا؛ هر چی مصلحت الهی باشه همون می شه،خب حق می دم بهشون، بچه شون مرده، من اشتباه کردم که همون اول که بچه شون روی پله افتاده بود! بهشون نگفتم.- دوربین مغازه ات را چرا خاموش کرده بودی؟مدتی بود که می خواستم مغازه را تخلیه کنم برای همین هم دوربین مغازه را از یک ماه قبل از حادثه از برق کشیده بودم،الان هم شما مغازه را ببینید مشخص است که دیوارها بتونه کاری شده تا مغازه را موقع تحویل، تمیز به مالک بدهم.- یک فیلم از تو هست که داری میوه از مغازه دار همسایه ات می دزدی؟صاحب مغازه دندان من را شکسته بود و محکوم هم شده بود؛ آمد پیش من و بهم گفت اگه رضایت ندی، من از تو فیلم دارم که در حال دزدی هستی و می روم شکایت می کنم، گفتم برو شکایت کن؛ شکایت کرد ولی من در دادگاه هم گفتم و شاهد هم داشتم که اون اجناس را خریده بودم؛ آخه سیب زمینی چه ارزشی داره که من بخوام سیب زمینی بردارم؟ همه اینها توی پرونده هم هست و من هم در اون پرونده تبرئه شدم.- خیلی ها می گویند یکی از بستگانت که در سیستم قضایی پارس آباد سمت مهمی داشته توی پرونده های قبلی ات کمکت می کرده...نه به خدا اینها همه دروغ است؛ ما حدود 25 سال است که با او قهریم و رفت و آمدی هم نداریم و او هم تبریز است نه پارس آباد. هر چی میگن دروغه.- حال مادرت به خاطر کارهای تو خیلی خوب نیست؛ میگه روی بیرون رفتن از خانه ندارد؛ یک جورایی خانواده ات می گویند تو آبروی آنها را هم برده ای...(پس از مدتی سکوت) مادر و خانواده ام من را می شناسند؛ می دانند من اهل این کار نیستم، برادر، برادرش را می شناسد، مادر، پسرش را می شناسد، ای کاش پایم شکسته بود و این اتفاق نمی افتاد. (گریه)- فکر می کنی دادگاه چه حکمی برات صادر می کنه؟نمی دونم... ولی وجدانم راحته... من اشتباه کردم. خدا می دونه شاید اونها رضایت بدن؛ به هر حال آنها هم انسان هستند ولی من اشتباه کردم و پشیمانم. به خدا حاضرم دو تا دست منو ببرن ولی من دوباره چشمای اون بچه رو ببینم.- تجربه تلخ جنسی در دوران کودکی ات داشتی؟ اصلاً بچه شر و شوری بودی؟نه؛ من 30 سال کاسبی کردم؛ همیشه کمک خرج خانواده و کمک حال پدرم بودم،خواهرم را عروس کردم، شغلم رنگرزی بود، یک عمر با آتش و رنگ کار کردم و در آخر هم سرنوشتم این ...

ادامه مطلب  

«طیب» از کودتا خوشحال نشد/ نام خانوادگی طیب چگونه «حاج رضایی» شد  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر ؛ گروه سیاست - حسام رضایی: «لات»، «لوتی» یا «گردن کلفت»! واژگانی که شاید برای امروزی ها غریبه باشند اما برای دیروزی ها آشنایِ آشنایند؛ همان هایی که دست بی رحم روزگار، گَرد پیری بر موی و محاسن شان پاشیده اما همین که یاد جوانی می کنند، بی هوا باد در غبغب شان می افتد.لوتی ها برای خودشان کیا و بیایی داشتند؛ هر کسی لوتی می شد، هم عزت و احترام اطرافیانش را داشت، هم می توانست سری میان از ما بهترانِ درباری دربیاورد. «طیب حاج رضایی» یکی از همان لوتی ها بود. طیب ۵ سال قبل از انقلاب مشروطه طلوع کرد و ۱۵ سال قبل از انقلاب اسلامی، غروب. «لات محله باغ فردوس» زندگی پُر پیچ و خمی را پشت سر گذاشت؛ حضور در کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ تا میانداری قیام ۱۵ خرداد ۴۲، دو گردنه اصلی زندگی طیب بودند که هر کدام دنیایی حرف در خود دارند. به همین مناسبت به سراغ «علی حاج رضایی» رفتیم. اشتباه نکنید! «علی»، برادر یا پسر عموی طیب نیست؛ او از دوستان طیب است. طیب نام خانوادگی اش را از خانواده علی گرفته! علی ۸۰ بهار را در زندگی اش به چشم دیده؛ لحن کلامش میراث دار لوتی های قدیم است؛ بی تکلف و بی مبالغه. قامتش خمیده شده و صدایش بی نوا اما وقت نام طیب که می رسد، حنجره اش حسابی جان می گیرد.خیلی وقت است که دوره «خان» و «خان بازی» تمام شده؛ شاید بیش از ۵۰ سال اما طیب برای علی همچنان «خان» است. مرام و مسلک علی، زورخانه ای است؛ جوان که بوده در کنار ورزش زورخانه، کشتی و بوکس را هم تجربه کرده. در میدان شوش حجره بار داشته؛ از خیار و گوجه تا پیاز و سیب زمینی. شَر بوده؛ به خاطر همین از مدرسه نظام اخراجش می کنند.گرفتن ۲ نمره برای برادر کوچک تر، علی را وادار کرد تا به سراغ وزیر فرهنگ دولت علی امینی(نخست وزیر شاه) برود و با «کارد» سرش را خونین و مالین کند. علی، روزگاری برای خودش مصدقی بوده؛ کاشانی را هم دوست داشته؛ شاید بیشتر از مصدق. تا همین جا بس است! در ادامه گفتگوی مشروح خبرگزاری مهر با «علی حاج رضایی» را می خوانید. حاج آقا شما چند سالتان هست؟ ۸۰ سال.از وضعیت خانواده برای ما بگویید. پدرتان به چه کاری مشغول بودند؟ پدرم تکنسین پارچه بافی بود. محلی که ما زندگی می کردیم، در جنوب شهر خیابان لرزاده بود.مرحوم طیب هم محله ای شما بود؟ بله؛ طیب خان در خیابان پاک می نشست. من هر روز از خیابون لرزاده به میدون محل کسبشون می رفتم. طاهرخان برادر طیب خان بیشتر موقع ها در میدون توی دکون من بود.درس هم خوانده اید؟ بله؛ مدرسه نظام می خوندم؛ البته اخراجم کردن.چرا؟ به خاطر دعواکردن با دانشجوها. بعد از این مارو اخراج کردن دیگه. روزی که به مدرسه نظام رفتم، طاهرخان(برادر طیب) دنبال کارای من بود که به حساب، من برم اونجا درس بخونم.بعد که اخراج شدید کجا رفتید؟ رفتیم سراغ کار میدون که سابق اونجا کاسب بودیم.میدان کجا؟ شوش؛ میدون انبار غله. اونجا کاسب بودیم؛ حجره خریدیم و بار می فروختیم.چه رشته ای می خواندید؟ ریاضی.ریاضی تان خوب بود؟ آره؛ به خاطر این میگم خوب بود که توی میدون بودم و پای باسکول می نوشتم.اولین بار که مرحوم طیب را دیدید چه زمانی بود؟ ۷۰ سال پیش. فامیل ما حاجی رضاییه؛ اونا فامیلشونو از ما گرفتن.فامیل اصلی مرحوم طیب چه بود؟ همه چی بهشون می گفتن.مثلا؟ تهرونی؛ همدونی.چرا فامیلشان را از شما گرفتند؟ سابق بیشتر مردم فامیل نداشتن. فامیل ما قشنگه؛ حاجی رضایی بد نیست. ما اون موقع بچه بودیم؛ همه اینها الان مردن. یه روز طاهرخان به من گفت: علی! فامیلیه شما خیلی قشنگه؛ به ما میدین؟ رضایت می دین؟ گفتیم چرا نمی دیم. اومدم به بابام گفتم که طیب اینا می خوان فامیلیشونو بکنن حاجی رضایی؛ اجازه می دی شما؟ گفت برن بکنن.رفتار مرحوم طیب چگونه بود؟ ایشان را به چه خصلتی می شناختید؟ به گردن کلفتی می شناختیم؛ نه فقط من. طیب اسم تکی داشت؛ کسی اسمش طیب نبود. هم اسمش قشنگ بود؛ هم هیکلش قشنگ بود؛ هم گردن کلفت بود.رفت و آمدی با خانواده مرحوم طیب داشتید؟ نه؛ رفت و آمدی با پدرش نداشتیم اما با طاهرخان چرا. یه «احمد نجار» بود توی چاهارراه مولوی کله پاچه ای داشت، این با طیب خان درگیر شده بود. طیب خان حمله کرده بود به مغازه این. یه صورت جلسه می کنن، سه چاهار نفر هم پاشو امضا می کنن. میرن به کلانتری شکایت می کنن که طیب به دکون من حمله کرده، شیشه رو شکونده، عکس شاه رو هم انداخته. کلانتری هم روی عکس شاه گیر میده.حالا واقعا مرحوم طیب عکس شاه را پایین انداخته بود؟ نه؛ خود صاحب مغازه انداخته بود. اون دو سه نفری که استشهاد داده بودن، گفتن که ما دیدیم که اینا اومدن مغازه این کارهارو کردن؛ عکس شاه رو انداختن. وقتی می خواستن طیب خانو از زندان آزاد کنن، اونایی که شهادتی داده بودن، باید می اومدن پس می گرفتن؛ دروغ بود دیگه. اون دو سه نفر اومدن شهادت خودشونو پس گرفتن؛ مونده بود احمد نجار.من توی رانندگی تصادف کرده بودم، سوءسابقه بهم نمی دادن. یه روز برای سوءسابقه با شوهر خاله حداد عادل رفته بودم دادگستری؛ دیدم گردن کلفت ها جمع شدن. از طاهرخان پرسیدم چه خبره؟ گفت تو نمی دونی؟ گفتم نه. ماجرا رو برام تعریف کرد.طاهرخان بهم گفت هیچ کودوم اینا نمیان خودشونو جای احمد نجار جا بزنن که استشهاد رو پس بگیریم؛ می ترسن. گفتم من جای احمد نجار خودمو جا می زنم. طاهرخان گفت اگر گیر بیفتی، دو سال حبس داره ها؛ گفتم حالا تا بخوان مارو بگیرن، یه کاریش می کنم. فقط گفتم پرونده رو بیارین، من امضای احمد نجار رو ببینم که بتونم جاش امضا کنم. منشی هم می خواست طیب خان از زندان بیرون بیاد. خلاصه منو جای احمد جا انداختن؛ بازپرس هم اصلا از من شناسنامه نخواست.احمد نجار وقتی فهمید شما جایش امضا زده اید، چه کار کرد؟ دیگه هیچی تموم شد.مرحوم طیب از شما تشکر کرد؟ نه؛ اون منو می شناخت. اینا برای من زحمت کشیده بودن. من وقتی مدرسه نظام رفته بودم، اینا مخصوصا طاهرخان برای من خیلی زحمت کشیدند. مثلا میومد سفارش مارو به مدیر مدرسه می کرد.مرحوم طیب چند برادر داشت؟ ۳ تا؛ مسیح یکی؛ اکبرخان دو تا؛ طاهرخان سه تا.خواهر هم داشت؟ خواهر هم داشت.به قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برگردیم. شما آن موقع سیاسی بودید؟ اون موقع هر جا سرو صدایی بود، ما هم بودیم.آن زمان شما در محله ای که ساکن بودید، به چه لقبی شهرت داشتید؟ مثلا به شما لوتی می گفتند؟ نه؛ ولی ما ساکت نبودیم. ما سابق ورزش می کردیم؛ ضمن ورزش یه مقدار هم به خودمون مغرور بودیم. اگه مثلا اتفاقی میفتاد، دفاع می کردیم.بزن بهادر بودید پس؟ هی، تقریبا! مثلا می رفتیم کشتی و بوکس کار می کردیم که اگه جایی دعوامون شد، بتونیم از خودمون دفاع کنیم.شَر بودید. آره؛ یه زمان خواستم با کارد، درخشش(محمد درخشش وزیر فرهنگ دولت علی امینی سال ۱۳۴۰) رو بزنم.چرا؟ داداشم توی مدرسه ای که می رفت، تک ماده نمره نیاورد. اونا هم گفتن تک ماده باید رد بشه. من رفتم مدرسه داداشم؛ یه «حسین مُکری» بود، رئیس مدرسه بود؛ آشنامون بود؛ بهش گفتم آقای مُکری این رو قبولش کنین. بهم گفت وزارت فرهنگ گفته که تک ماده ای ها رو رد کنید. بهم گفت تو برو این یه نمره رو از اینا بگیر تا من همه این نمره ها رو قبول کنم بذارم داداشت بره. ما رفتیم وزارت فرهنگ توی بهارستان؛ من بودم و «مرتضی تهامی» شوهر خاله حداد عادل.آقای تهامی آن زمان در وزارت فرهنگ سمتی داشت که با شما آمد؟ نه؛ همین جور روی حساب رفاقت اومد. اول زدیم به در و فحش دادیم؛ دیدیم در رو گرفتن که درخشش بیرون نیاد؛ من هم با چاقو زدم توی سر خودم؛ الانم جاش هست.خودزنی کردید که توجه آن ها جلب شود. آره؛ دیدیم زن ها جمع شدن دستمال کاغذی دادن؛ همین جور خون میومد. (درخشش) بهم گفت که چی شده؟ گفتم داداشم واس دو نمره می خواد رد بشه. گفت تو برو من تک ماده رو درست می کنم. بعد رفتم پیش مکری گفتم چی شد؟ گفت هیچی داداشت قبول شد.با خود آقای غلامعلی حداد عادل آشنایی داشتید؟ البته اون ها هم محله ای ما بودن. خونه ایشون طرف لب خط، خیابون صفاری(میدان خراسان) بود. این حداد(غلامعلی حداد عادل) هم اون زمان کوچیک بود. ما یه خونه ای داشتیم که پشت بوماشون به هم راه داشت. ما از پشت بوم خونمون می رفتیم پشت بوم خونه اونا. اونا هم از پشت بوم، میومدن خونه ما. با مرتضی رفیق بودیم؛ شب ها بالا پشت بوم می خوابیدیم.فرمودید ورزش می کردید؛ الگوی ورزشی شما آن زمان چه کسی بود؟ آقا تختی. اون موقع خودم زورخونه درست کرده بودم.شما جزء دوستان نزدیک مرحوم طیب بودید؟ تقریبا.یعنی از شما نزدیک تر هم بود؟ طیب خان یه جوری بود؛ یه اخلاقی داشت؛ مثلا خودشو زیاد به بعضیا قاطی نمی کرد.دوستانش محدود بودند. آره. طیب خان از صبح تا ساعت ده و یازده میدون بود؛ بعد از اون سرپایی می رفت پیکی، آبجویی می زد.جواب سوال من را ندادید؛ قبل از سال ۳۲ آیا سیاسی بودید؟ مثلا دنبال می کردید مصدق کیه؟ ملیون چه کسانی هستند؟ آیت الله کاشانی کیه؟ آره؛ اول همش دنبال مصدق بودیم؛ بعد قوام رو آوردن. بالای ماشین سگ گذاشتیم، گفتیم «این سگ کیه؟ قوامه!»یک سال قبل از کودتا. آره؛ اون موقع من مدرسه پهلوی بودم.کدام نقطه تهران بود این مدرسه؟ میدون شاه؛ الان بهش می گن قیام.پس شما طرفدار مصدق بودید؟ طرفدار مصدق بودیم تا زمانی که شاه رفت. اون موقع که رفت؛ به بابامون گفتیم این جوری شد، بابام گفت اون زمان هم توده ای هم بودن، هر کی واس خودش می زد.چرا طرفدار مصدق بودید؟ چون ما زیر سلطه بودیم. اون موقع ها سر در پمپ بنزین ها می نوشتن، پمپ بنزین انگلیس و ایران. مردم صداشون دراومد که این نفت مال ملته؛ آیت الله کاشانی اومد توی کار. مردم هم به سمت آیت الله کاشانی گرایش کردن؛ مصدق هم می خواست نفت رو ملی کنه دیگه. همه مردم موافق بودن.یعنی مردم هم یک روحانی رو می دیدند و هم یک شخصیتی که ملی گراست. آره. همه جمع شدن؛ جوونا جمع شدن شعار می دادن «یا مرگ یا مصدق».وقتی کودتا شد شما چه حسی داشتید؟ خیلی ناراحت بودیم دیگه. وقتی رابطه مصدق با کاشانی بهم خورد، دو شاخه شدن. مردم هم بیشتر دنبال مذهبی بودن دیگه؛ بین مصدق و کاشانی نفاق افتاد.ولی مصدق همچنان محبوبیت خود را داشت.آره داشت ولی بنده خدارو نابودش کردن دیگه. کی نابود کرد؟ خانواده شاه با آمریکا با انگلیس.از روز کودتا برای ما بگویید؟ چه صحنه هایی دیدید؟ صبح روز کودتا مردم اومدن خیابونا می گفتن: «یا مرگ یا مصدق» اما ظهر همه چی برگشت مردم ریختن گفتن: «زنده باد شاه؛ زنده باد شاه». زن های ...

ادامه مطلب  

چطور وقت استفاده از curl عکس ها و استایل و جاوااسکریپت صفحه رو هم نمایش بدیم آیا میشه ؟  

درخواست حذف این مطلب
نمایش نتایج 1 تا 2 از 2 دوشنبه 30 اسفند 1395 22:36 بعد از ظهر#1iman0111 کاربر تازه وارد تاریخ عضویتمرداد 1393محل زندگییاسوجپست93تشکر کردن14131 بار تشکر شده در 31 پست چطور وقت استفاده از curl عکس ها و استایل و جاوااسکریپت صفحه رو هم نمایش بدیم آیا میشه ؟ سلام چطور وقت استفاده از curl عکس ها و استایل و جاوااسکریپت صفحه رو هم نمایش بدیم آیا میشه ؟ مثلا اگه من بخوام یه قسمتی از محتوای https://www.payaneh.ir/fa/crs.php صفحه رو ببرم و توی صفحه دیگه نشونش بدم ولی با سی curl به هم میریزه قالب اگه نمیشه آیا راهی وجود داره که مثلا مثل curl بشه فیلد ها رو مقدار دهی کرد یا ورودی ها رو از ...

ادامه مطلب  

دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند بنام اگه بارون بباره  

درخواست حذف این مطلب
دانلود آهنگ جدیدمهدی احمدوند بنام اگه بارون ببارهdownload new music mehdi ahmadvand age baron bebareدانلود جدیدترین موزیک مهدی احمدوند به نام اگه بارون بباره به همراه پخش آنلاین و متن آهنگ در بخش موسیقی تاپ نازفرمت : mp3 / کیفیت : 320kbpsdownloadپخش آنلاین آهنگ بارون بباره مهدی احمدوندhttp://media.topnaz.com/music/2017/3 ...

ادامه مطلب  

دانلود آهنگ مهدی احمدوند بنام اگه بارون بباره سرگرمی  

درخواست حذف این مطلب
دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند بنام اگه بارون بباره download new music mehdi ahmadvand age baron bebare ترانه آهنگ و تنظیم : مهدی احمدوند میکس و مستر : محمد فلاح متن آهنگ جدید مهدی احمدوند بنام اگه بارون بباره : چشات اوجه آرامشه نباشی قلب من نفس نمیکشه صدات برام نوازشه صدات که میز ...

ادامه مطلب  

دانلود آلبوم اگه تو از سامان  

درخواست حذف این مطلب
دانلود آلبوم اگه تو از سامان این آلبوم قدیمی خاطره انگیز از هنرمند خوش صدا سامان می باشد خیلی از ما شاید با این آهنگ ها خاطره هایی داریم که با گوش دادن به آن خاطره ها تازه میشن آلبوم اگه تو با کیفیت مناسب در هشت ترک با نام های اگر تو گل محمدی حدیث مادر مردم آزار پرندگان عاشق پ ...

ادامه مطلب  

تقدیر معاون اول رئیس جمهور از عملکرد شورای هماهنگی بانکهای دولتی  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش پایگاه خبری اخبار بانک علیرضا قیطاسی دبیر شورای هماهنگی بانک های دولتی با اعلام این مطلب گفت به منظور حمایت از تولید و اشتغال از ابتدای سال جاری تا کنون بالغ بر 20 هزار فقره تسهیلات به ...

ادامه مطلب