جشنواره کن را نباید جدی گرفت!  

درخواست حذف این مطلب
کلینت ایستوود چند روز بعد از جشنواره کن در سی و یکم ماه می تولد87 سالگی اش را جشن گرفت. چند روز بعد از این که به دعوت این جشنواره زحمت سفر از آمریکا به فرانسه را به جان بخرد و قبول کند در قالب یک مستر کلاس تجربه هایش را با مهمان های کن در میان بگذارد رسم این مسترکلاس ها در جشنواره کن این است که معمولا یک منتقد مقابل مهمان می نشیند و از او درباره زندگی و کارنامه سینمایی اش سوال می کند.امسال کنت توران مسئولیت اداره جلسه بحث با ایستوود درباره «نابخشوده»، اولین فیلمی که او کارگردانی کرده و امسال نسخه ترمیم شده اش بعد از 25 سال در کن نمایش داده شد، کلید خورد و به نظرات ایستوود درباره شیوه کارگردانی رسید. وسترنر سابق که هنوز هم نگاه نافذی دارد و شوخ طبعی اش را حفظ کرده از فیلم جدیدش هم گفت: از فیلمی حادثه ای که قرار است در فرانسه ساخته شود و مثل دیگر فیلم های او در سال های اخیر پروژه پرزحمتی به نظر می رسد.می خواهم گفت و گو را با نابخشوده شروع کنم که در جشنواره نمایش داده شد. شنیدم که موقع اکران نشستید و دوباره کلش را تماشا کردید؟آره، فکر می کردم از آن چیزهایی باشد که فقط پنج دقیقه اولش را دوام بیاورم، اما کمی که گذشت دیدم خیلی صورت خوبی ندارد و ماندگار شدم.از تماشایش لذت بردید؟آره، خب بیست و پنج سال پیش از ساختش می گذرد. تا وقتی که پیشنهاد اکرانش در اینجا را نداده بودند اصلا توجهی به طی شدن زمان نکرده بودم. انگار همین شش- هفت سال پیش بود. موقع تماشا فهمیدم که خیلی چیزهایش را یادم رفته بود.فیلمنامه دیوید پیپلز چطور به دستتان رسید؟این فیلمنامه را به عنوان نمونه ای از کارهای پیپلز به من داده بودند تا بخوانم. این موضع مال سال 1980 است. من دنبال نویسنده خوبی برای پروژه بعدی ام بودم و این فیلمنامه به عنوان نمونه به من سپرده شده بود. شروع به خواندنش کردم و ازش خوشم آمد اما به من گفتند که آدم دیگری قرار است آن را بسازد. من گفتم باشد. از فیلمنامه نویسش برای کار دیگری استفاده می کنیم اما در نهایت معلوم شد فیلمنامه قابل استفاده است و من خریدمش و توی کشو گذاشتمش. با خودم گفتم این می تواند آخرین وسترنم باشد. ده سال بعدش یکهو از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم ای بابا! این فیلمنامه که هنوز توی کوش است. دوباره خواندمش و این بار ازش بیشتر خوشم آمد. گمانم به خاطر این کنار گذاشته بودمش که یکی از آدم هایی که برایم کار می کرد فیلمنامه را خواند و از آن بدش آمد. حتی نقدش از فیلمنامه را قاب کرده بود و زده بود توی دفترم تا جلوی چشمم باشد. برای ساختنش باید خیلی ها را راضی می کردم. جین هگمن می گفت دیگر حاضر نیست فیلم های خشن بازی کند. به ش گفتم این فیلم یک جورهایی خودش ضدخشونت است و درباره احساسات آدم هایی است که در معرض خشونت قرار می گیرند.داشتم درباره چیزی فکر می کردم که در بیشتر فیلم هایتان وجود دارد؛ این که دلتان نمی خواهد یک قهرمان کلاسیک و سوار بر اسب سفید داشته باشید. به نظرم دنبال چیز جالب تری هستید.آره، دوره قهرمان های سوار بر اسب سفید گذشته.درباره کار دیگری که در بعضی فیلم هایتان انجام می دهید هم می خواستم بپرسم. جوانی در نابخشوده هست که دنبالتان می آید و بازیگرش را خودتان پیدا کرده بودید، یعنی بازیگری بود که پیشینه چندانی در هالیوود نداشت.نه نداشت، جوانی کانادایی بود که یک نفر نوار ویدئویی بازی اش را برایم فرستاد و ازش خوشم آمد. به نظرم چهره جالبی داشت و خوب از پس کار بر می آمد. این شد که سراغ و رفتم. مورگان فریمن هم از علاقه مندان فیلم های قبلی ام بود و یک روز به م گفت که اگر برای اسب سواری ها همراهی لازم داشتی من هستم. برای همین سر این فیلم به ش زنگ زدم و گفتم مورگان هنوز می خواهی با هم اسب سواری کنیم؟ بعد هم به ریچارد هریس زنگ زدم و به ش گفتم که برایت فیلمنامه ای را می فرستم، اما او گفت نیازی به فرستادن فیلمنامه نیست و آماده کار است. بازیگرهای فیلم این طوری جمع شدند.از بچگی طرفدار وسترن بودید؟ جزو فیلم هایی بود که برای تماشایشان می رفتید؟کاملا. در سال های دهه 30 و 40 همه بچه ها دلشان می خواست توی فیلم های وسترن باشند. می خواستند تفنگ داشته باشند و اسب سوار شوند. آن روزها تلویزیونی در کار نبود و سینما بیشتر از حالا دنبال می شد.به نظرتان چرا این ژانر تا این حد دوام داشته؟ مردم هم در قدیم وسترن دوست داشتند و هم حالا دوست دارند. جذبه فیلم های وسترن در چیست؟نمی دانم، به نظرم همه چیز در فرار از واقعیت خلاصه می شود. فرار به زمان و تاریخی دیگر و خیال بردازی. فرار ذهنی به زمانی که خود افراد قوانین جامعه را مشخص می کردند؛ فانتزی ای که در جامعه های نظام یافته ما نمی تواند واقعیت پیدا کند.می دانم که شما یک جورهایی فرزندان دوران رکود آمریکا هستید و پدر و مادرتان روزهای سختی را می گذارنده اند. به نظرتان این موضوع رویتان تاثیری گذاشته؟ روی نگاهتان به این که چه چیزی در زندگی اهمیت دارد و چه چیزی نه؟بله، من درست زمانی که سال های قحطی شروع شد به دنیا آمدم، اما آدم در پنج- شش سالگی درست نمی داند که قضیه از چه قرار است و تفاوتی احساس نمی کند. نمی دانی که پدر و مادرت دارند گرسنگی می کشند، چون همیشه حواسشان بود که من و خواهرم چیزی برای خوردن داشته باشیم. اما وقتی آن قدری بزرگ می شوی که متوجه اوضاع زمانه شوی تازه کار پدر و مادرت را تحسین می کنی. برای فرار از قحطی همیشه در حال اسباب کشی بودیم، شش ماه در یک شهر می ماندیم و بعد می رفتیم یک جای دیگر.آیا این موضوع روی شخصیتتان تاثیر داشته؟احتمال بله، به خاطر از سرگذراندن آن دوران آدم نسبت به این که کجا می رود و چه کار می کند و چطور خرج می کند آگاه تر و حساس تر است. بعضی وقت ها باورم نمی شود که دیگر لازم نیست نگران اینها باشم.چی شد که سمت بازیگری رفتید؟اولین بازی ام در یک نمایش تک پرده ای در دبیرستان بود که تکلیفمان حساب می شد. علم انگلیسی این تکلیف را به مان داده بود و نقش اصلی نمایش را هم پسری بازی می کرد که عقب مانده بود. عقب مانده که نه، احمق بود. خلاصه خیلی نمایش بدی بود و من و دو نفر دیگر از بچه ها می خواستیم آن روز مدرسه نرویم تا مجبور نشویم در آن بازی کنیم. وحشت زده بودیم از این که قرار بود جلوی سال بالایی ها در آن نمایش بازی کنیم و مضحکه همه شویم. در نهایت اما همه روی صحنه رفتیم و نمایش بگی نگی گرفت. چون آن قدر بد بود که خنده دار و سرگرم کننده از آب درآمده بود. البته خودش هم قرار بود یک جورهایی طنز باشد اما خنده دار تر از آنی شد که انتظارش می رفت. خیلی ها آخرش آمدند و گفتند کار خوبی بود اما کسی دیگر ازم نخواست در نمایشی بازی کنم. این شد که تا اوایل دهه 50 سراغ بازیگر نرفتم.بعدتر در کالج شهر لس آنجلس به کلاس های بازیگری رفتم. چون یکی از دوست هایم در کلاس ها شرکت می کرد و دخترهای خوشگل زیادی توی کلاسش بودند. این شد که به خودم گفتم بد نیست من هم بروم. تصمیمم اصلا حرفه ای نبود. بعد از آن کلاس بود که قراردادی به م پیشنهاد شد. فیلمبرداری به اسم اورین گلسبرگ بود که به ورزش علاقه داشت و یک بار که با هم حرف می زدیم داشت از من می پرسید چه کارهایی کرده ام و من نگفتم که قبلا چند سالی در ارتش مربی شنا بوده ام و این ورزش مورد علاقه ام است. به من گفت ما سر فیلمبرداری یک کار هستیم و هفته دیگر روز آخرش است. بیا که باقی مانده فیلم را از تو بگیریم آن روز رفتم آنجا و یکی- دو ساعتی برای خودم پلکیدم، بعد او من را جلوی دروبین گذاشت و چندتایی سوال ازم کرد. خیلی استرس داشتم اما خب آن موقع ها جوان بودم و گمانم تصویر خوب از کار درآمد. طرف گفته از تو می خواهیم بیایی و با ما در ازای هفته ای 75 دلار کار کنی. آن موقع ها با آن پول می شد یک چیزهایی خرید. این شد که با کمپانی یونیورسال قراردادی یک سال و نیمه بستم اما بعدش من را انداختند بیرون. گفتند آدم های زیادی دارند که ازشان استفاده نمی کنند و هزینه هایشان بالا رفته. البته آن موقع ها چیز خوبی هم نمی ساختند. برای همین در دهه 50، این طرف و آن طرف گاهی نقش های کوچکی بازی می کردم که بیشترشان در فیلم های تلویزیونی بود و بعضی ها در سینما. بعد در اواخر دهه 50 بود که برای یکی از برنامه های سی بی اس تست بازیگری دادم و کار را گرفتم و رسما به عنوان بازیگر استخدام شدم. این برایم مثل یک رویا بود. شش سالی آنجا بودم و بعد ازم پرسیدند که آیا به ایتالیا می روم یا در وسترنی که درواقع بازسازی یک فیلم ژاپنی بود بازی کنم یا نه. اول قبول نکردم، اما ازم خواستند دست کم برای احترام به سازنده ایتالیایی فیلمنامه را بخوانم. فیلمنامه افتضاح بود اما من را یاد «یویجیمبو» انداخت. یکی از طرفداران پر و پاقرص «یوجیمبوی» کوروساوا بودم. موقع دیدنش با خودم گفته بودم این وسترن معرکه ای می شود اما کسی جرئت نمی کند سراغش برود. به این نتیجه رسیدم که شاید باید پیشنهاد فیلم را بپذیرم. تا حالا به ایتالیا و اسپانیا هم که مکان های فیلمبرداری بودند نرفته بودم. این شد که رفتم. فیلم خیلی کوچکی بود و سود چندانی نداشت اما کارکردن با کارگردان های اروپایی هم برایم تجربه خوبی شد.اولین فیلمتان «آهنگ میستی را برایم بنواز» را در سال 1971 کارگردانی کردید. چطور شد که یونیورسال راضی شد فیلم را به شما بدهد؟تا آن موقع چند فیلم با یونیورسال کار کرده بودم که بد هم نبودند. حق ساخت «آهنگ میستی را برایم بنواز» را خریدم و بعدش برای فیلمی به انگلستان رفتم. وقتی برگشتم به شان گفتم این همین طور مانده و نباید ساختنش را عقب انداخت. می شود من در آن بازی کنم؟ آنها قبول کردند. گفتم هم می خواهم در آن بازی کنم و هم می خواهم کارگردانی اش کنم. آنها هم گفتند باشد. فکر کردم بَه! چه کار آسانی بود، و داشتم توی راهرو این را به مدیر برنامه هایم می گفتم که من را کنار کشید و گفت قرار نیست به ت پولی بدهند [می خندد]!می خواهم درباره فیلم دیگری ازتان رسم، فیلم هری کثیف که آن هم همان سال بیرون آمد چی شد که تصمیم گرفتید در آن فیلم بازی کنید؟ چه چیزش برایتان جذاب بود؟از فیلمنامه کار خوشم آمد. برای آن زمان چیز نامعمولی بود. برای همین آن را پیش دان سیگل بردم و او هم از آن خوشش آمد. خیلی از آدم ها آن فیلم را به لحاظ سیاسی سنجیده نمی دانستند. در سال های شروع دورانی بودیم که حالا در آن هستیم و همه می خواهند همه چیز به لحاظ سیاسی سنجیده و ملاحظه گرانه باشد. همه می گفتند داریم با این کار خودکشی حرفه ای می کنیم. اما من در آن بازی کردم چون به نظرم داستان جذاب و پرجسارتی به نسبت زمانش داشت. دلیل واقعی ام البته دست گ ...

ادامه مطلب  

چرا آیت الله بروجردی مانع اعدام"نواب صفوی" نشد/سرباز آیت الله خامنه ای هستم - خبرگزاری تسنیم  

درخواست حذف این مطلب
گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- عباس کلاهدوز و محمدعلی سافلی: "هر دو (من و مقام معظم رهبری) از نظر فکری نزدیکترین فرد به هم بودیم و حتی من گاهی اوقات به بعضی­ ها می­ گویم اگر من جای ایشان بودم و اطلاعات ایشان را داشتم من هم همین تصمیم را می­ گرفتم که ایشان گرفتند."، این تعبیر شخصیتی است که سالها هم نشین و هم بحث رهبر انقلاب بوده است.آیت الله سید جعفر شبیری زنجانی متولد سال 1316 در شهر مقدس قم است. پدرش مرحوم آیت الله سید احمد زنجانی سال ها در حرم حضرت معصومه و مدرسه فیضیه قم نماز جماعت برگزار می کرد و اکنون برادر بزرگترش آیت الله سید موسی شبیری زنجانی به جای پدر امام جماعت نماز مغرب و عشا در حرم حضرت معصومه و نماز ظهر و عصر در مدرسه فیضیهٔ قم است.آیت الله سید جعفر شبیری تحصیلات علمیه را از محضر پدر و سایر اساتید آن زمان همچون مرحوم امام، آیت الله مستنبط و سایر مراجع آن زمان فراگرفت اما درباره عدم شرکت در درس آیت الله بروجردی عذری داشت که در مصاحبه به آن اشاره کرده است. همین عذر بود که او را به جلسات درس حاج شیخ مرتضی حائری کشاند و از این رهگذر توفیق مصاحبت چندساله با رهبر انقلاب پیدا کرد.وی در طول سالهای تحصیل از مبارزه غافل نبود و در مسیر مبارزه با فدائیان اسلام و سایر مبارزان انقلابی همراه بود تا جایی که برای کسب اجازه از امام برای ترور نخست وزیر رژیم پهلوی عازم نجف می شود. این یار دیرین رهبر انقلاب این روزها مشاور عالی رئیس قوه قضائیه است.خبرنگاران سیاسی تسنیم در سلسله گفت وگوهایی با شاگردان مرحوم بروجردی و امام خمینی(ره) و علمای اعلام کاوشی نو در نهضت بنیان گذار انقلاب اسلامی خواهند داشت و در این بین به بیان ناگفته ها و کمترگفته شده هایی از تاریخ انقلاب اسلامی می پردازند. تاکنون 10 بخش از این گفت وگوها شامل مصاحبه با آیات سید جواد علم الهدی، فیض گیلانی، علوی گرگانی، قافی یزدی، سیدجعفر کریمی، مرحوم صابری همدانی، سیدرضا بنی طبا، یوسف طباطبایی نژاد، مبشر کاشانیوواحدی جهرمی منتشر شده و در آینده نیز ادامه دارد.متن پیش رو مصاحبه خبرنگاران سیاسی تسنیم با آیت الله شبیری زنجانی است که از منظرتان می گذرد:پیش از اینکه من امام را بشناسم، او من را می شناختتسنیم: با تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، آشنایی شما با حضرت امام از چه تاریخی بود؟ گویا مرحوم پدرتان با مرحوم امام هم مباحثه بودند.بسم الله الرحمن الرحیم. پیش از اینکه من امام را بشناسم ایشان من را می ­شناختند. با پدرم دوست بودند و دوستی بین آنها معروف بود. در ماجرای فوت برادر کوچکترم، مرحوم حاج احمد آقا نامه­ ای برای ما نوشتند و گفتند که با شنیدن فوت برادرتان منزل ما به هم ریخت. تسنیم: شما از چه زمانی وارد حوزه علمیه قم شدید، شروع درس خارج­ تان از کدام یک از بزرگان حوزه علمیه شروع شد و شرکت­ کردنتان در کلاس درس امام از چه تاریخی بود؟ورود بنده به حوزه علمیه سال 1327 یا 1328 بود. البته زمان دقیق را فراموش کرده ام. درس خارج هم سال 34 شروع کردم چون سال 35 عتبات رفتم.تسنیم: شروع درس خارج شما از محضر آیت الله بروجردی شروع شد؟خیر؛ درس آقای بروجردی را خیلی دوست داشتم شرکت کنم چون وضع خاصی درس ایشان داشت، من خیلی مایل بودم. منتها من دو اشکال داشتم یکی گوشم سنگین بود و یکی هم پایم درد می ­کرد. آن زمان بلندگو هم نبود و اگر جلو می­ خواستم بنشینم نزدیک خود آیت ­الله بروجردی، آنجا جمعیت فشرده بود و پایم آزاد نبود و اگر عقب می­ خواستم بنشینم، صدا را نمی شنیدم لذا با اینکه خیلی اشتیاق شرکت در درس ایشان را داشتم اما توفیق پیدا نکردم.تنها یک روز درس آیت الله حکیم را درک کردمدر قم درس امام، درس آیت­ الله شیخ ­مرتضی حائری و آیت ­الله حاج سیدمحمد محقق ­داماد شرکت می کردم و درس مرحوم آیت ­الله سید محسن حکیم را در نجف یک روز فقط درک کردم. در سال 35 که به نجف مشرف شدم یک روز در کلاس درس ایشان بودیم که بعد ایشان مریض شدند و درس تعطیل شد. من هم در آن سال دو ماه بیشتر در نجف نبودم و به ایران برگشتم، در سفر بعدی نیز ایشان مکه مشرف شده بودند لذا درس ایشان را جز آن یک روز، درک نکردم.درس اصلی که من شرکت می کردم، درس آیت­ الله خویی، آیت­ الله سیدحاج­ محمد شاهرودی و آیت الله حاج میرزاباقر زنجانی بود. در ماه رمضان، وقتی درس­های خارج دیگر تعطیل بود، یک درس خصوصی ایشان می­ فرمودند و در درس ایشان شرکت می کردم.درس مرحوم آیت­ الله حاج­ سیدنصرالله مستنبط هم شرکت داشتم. درس آیت­ الله فانی یادم نیست که شرکت کردم یا نه، احتمالاً یک مدت کوتاهی شرکت کردم و یا بحث و صحبتی بود. چون نامه­ ای که ایشان مرقوم فرمودند یک اظهار لطفی مبنی بر اینکه مثلاً مناسب بود به نجف برمی ­گشتی داشتند اما من یادم نیست که سابقۀ بحثی در خدمت ایشان داشتم یا نه، منتها مشخص است که دورانش کوتاه بوده است.تسنیم: در چه سالی به نجف مشرف شدید؟سال 1335 بود، یکی سال 1343 بعد از دستگیری بود، آن زمانی که امام از زندان آزاد شدند در نجف بودم، یکی هم وقتی امام از ترکیه به نجف منتقل شدند، سال 47 بود که آن زمان سفر من برای تحصیل نبود. تحت عنوان زیارت و تحصیل رفتم اما درحقیقت می­ خواستیم برای قیام مسلحانه از ایشان اجازه بگیریم، ولی نمی خواستیم مطرح شود.نظر استاد رهبر انقلاب درباره شهید نواب صفوی و ترور علمتسنیم: همان زمان که بحث ترور علم مطرح شد؟بله واقعیت این است که وقتی امام را دستگیر کردند، من از آیت ­الله حائری پرسیدم که آیا می ­شود علم را ترور کرد؟ تا این را گفتم ایشان فرمودند خدا رحمت کند شهید نواب­ صفوی را، جایش خالی است! بعد گفتم بالاخره تکلیف چیست؟ نظر شما چیست؟ فرمودند مگر کسی پیدا می شود؟ گفتم اگر وظیفه باشد، تکلیف باشد خودم می­ روم. ایشان فرمودند که باید به مردم آگاهی داد، کشورهای اسلامی به طور کلی استعمار زده شده­ اند، باید کوشش کرد و استعمارزدایی کرد. متوجه شدم نظرش این است که باید کار فرهنگی بیشتر شود.من هم بعد از اینکه امام به نجف منتقل شدند، دیگر فکر کردم حتماً از امام موافقت می گیرم چون ایشان مبارزاتش با آن رژیم خیلی علنی و آشکار بود. من خدمتشان رفتم، صحبت کردم، ایشان همان حرف آیت الله حائری را فرمودند و گفتند: باید کار فرهنگی کرد، باید به مردم آگاهی داد و چون بالاخره جوان و خام بودیم من ابتدا پیش خودم فکر کردم امام مدتی در تبعید بودند و از وضع ایران اطلاعی ندارند. به خودم گفتم مردم آگاهی دارند، چطور امام می­ فرمایند باید آگاهی داد؟! تا اینکه در ماه محرم سال 57 متوجه شدم بله، قبلا آگاهی نبوده است! عاشورا و آن هیجانی که ایجاد شد تازه متوجه شدم مردم آگاه نبودند و یک مرتبه مردم آگاه شدند. از سربازخانه­ ها فرار می­ کردند و حاضر نبودند از آن رژیم حمایت کنند لذا متوجه شدم آنچه جوان در آئینه بیند، پیر در خشت خام بیند.تسنیم: اولین آشنایی­ تان با مرحوم نواب در چه تاریخی بود و چه شد که به شخصیت مرحوم نواب­ صفوی علاقه مند شدید؟علاقه مندی من به ایشان از سال 1329 که مسالۀ ملی شدن نفت مطرح بود، آغاز شد. مجلس قانون ملی شدن نفت را تصویب کرد، در حقیقت ملی شدن نفت به برکت یک نامه نواب­ صفوی بود. نامه­ ای که نواب برای نمایندگان نوشت و آن نامه باعث شد نمایندگان جرات مخالفت نکنند و به اتفاق آرا، رای به ملی شدن نفت دادند. از همان سال به فعالیت­ هایی که می شد علاقه مند شده بودم و در جمعیت فدائیان اسلام که در قم بودند، شرکت می­ کردم منتها نواب را بعد از آزادی از زندان، وقتی به قم آمدند برای اولین بار دیدم.تسنیم: یکی از شبهات و ادعاهایی که هر از گاهی مطرح می کنند، بحث ترورهایی بود که توسط فدائیان اسلام انجام می شد. اینها می گویند این ترورها از نظر شرعی مشکل داشته و ترور کسروی یا ترور رزم آرا، عملیات تروریستی بوده است. پاسخ شما از نظر تاریخی و هم از نظر فقهی به شبهه افکنی درباره آن ترورها و اعدام­ های انقلابی که توسط فدائیان اسلام انجام می ­شود، چیست؟اتفاقاً این مساله­ ای بود که در جلسه ای با حضور من، شهید نواب٬ شهید واحدی و یکی از دوستان ما -آقای خدایی از روحانیونی که در دفتر مرحوم آیت­ الله فاضل بودند- بررسی شد. آقای خدایی همین سوال و اشکال را مطرح کردند و آنجا بحث شد. مقداری صحبت شد که الان جزئیات بحث یادم نیست و فکر می­ کنم مسئله سپر کفار شدن مطرح بود که اینها(برخی عوال داخلی) منافع کشورهای اسلامی را فدای خارجی­ ها می کنند و این افراد عامل کفار شدند. آنچه از این جلسه یادم هست این بود در اواخر سال آقای حجت فوت کرده بودند و آقایان دیگر مانند آقای سیدمحمد خوانساری و آیت ­الله صدر هنوز در قید حیات بودند. عالمی که مجوز شرعی ترورهای فدائیان را دادآقای واحدی گفتند ما این راه را که می ­رویم می دانیم چه خواهد شد یعنی بالاخره ما را می کشند، ما نمی آییم کاری بکنیم که هم دنیایمان را از دست بدهیم و هم آخرتمان را اما چون آقای حجت فوت کردند می گوییم و اِلا بروز نمی دادیم. ما درباره ترورها با آیت­ الله حجت صحبت کردیم و کاملاً برای ما از این جهت ابهامی نیست. البته ما اطلاع داشتیم که ایشان بیش از آقای حجت، با آقای صدر و همچنین با آقای خوانساری در ارتباط بودند.تصویر آیت الله سیدمحمد حجت؛ شهید واحدی می گفت اعدام انقلابی رزم آرا و کسروی با هماهنگی وی صورت گرفته استمن حتی زمانی که نواب از زندان آزاد شد، همراه چندنفر رفتیم خدمت مرحوم سیدصدرالدین صدر، آقای صدر خیلی تحویل گرفتند. بعد پرسیدند حال آقای نواب چطور است؟ گفتم از زمانی که از زندان آزاد شدند، ایشان ضعیف شده اند. مرتب این طرف و آن طرف فعالیت داشتند و سخنرانی می­ کنند که آقای صدر فرمودند به ایشان بگویید یک مقداری به سلامتی­ شان برسند. معلوم بود آقای صدر علاقه زیادی به نواب داشتند ولی آن زمان نامی از آقای صدر نبردند. همین ارتباط را با آقای بروجردی داشتند و کسی اطلاع نداشت.یک بار خود من واسطه بین آنها و آیت الله بروجردی بودم. حتی نزدیکان آیت­ الله بروجردی و اطرافیان هم نظرشان این بود و خیلی مخالف نواب بودند و خیال می­ کردند اینها با آقای بروجردی مخالف هستند.فردی که نفر دوم فدائیان اسلام را در فیضیه کتک زدتسنیم: جماعت مذکور درباره رابطه مرحوم نواب صفوی با علما و مراجع هم شبهه وارد می کنند از جمله مخالفت مراجع وقت و آیت الله بروجردی با حرکت آنها. نمونه آن را هم کتک خوردن یکی از اعضای فدائیان توسط اصحاب آیت الله بروجردی در نظر می گیرند؟این یکی از اشتباهات است که نوعاً کسانی که اطلاع ندارند، آن را بیان می کنند. آنچه در بیرون شایع شده مربوط به جریانی است که در مدرسه فیضیه شهید واحدی را کتک زدند. آنهایی که کتک زدند از اصحاب آقای بروجردی نبودند. تعدادی از طلاب خرم­ آبادی­ بودند. طلبه­ های متدین و خوبی هم بودند و به آقای بروجردی ارادت داشتند اما از یاران ایشان نبودند.علتش این بود آقای بروجردی پیغام داده بودند که اینها مرتب هر روز در مدرسه فیضیه سخنرانی می کنند، وضع حوزه داشت به هم می ریخت، مصلحت نبود و حوزه باید محفوظ می ماند. آقای بروجردی پیغام دادند به اینها بگویید در فیضیه سخنرانی نکنند. طلبه ها هم آمدند با آقای واحدی روبرو شدند و وی را کتک زدند، منتها زمانی که آقای نواب از زندان آزاد شده بود و قم آمد، همه علما رفتند دیدن ایشان. آقای بروجردی هم چند نفر را برای بازدید فرستادند.تسنیم: برگردیم به بحث سپر کفار شدن، درباره این قاعده فقهی بیشتر توضیح دهید و بگویید منظور از سپر کفار شدن چه بود و چگونه شهید نواب صفوی با این مسئله مبارزه می کرد؟بله؛ در آن جلسه می­ گفتیم اینها سپر کفار هستند و درحقیقت فدائیان اسلام و نواب صفوی اشکالشان به دستگاه حکومت در همین قسمت بود که می گفت کشورهای اسلامی باید در برابر کفار بایستند و نگذارند اینها کشورهای اسلامی را بدوشند و استعمار کنند و کشورهای اسلامی عملاً مستعمرۀ انگلستان شده اند.خبر جالب روزنامه انگلیسی درباره شهادت نواب صفوییادم هست اولین بار که قبل از انقلاب -سال 56 و 57 بود- دختر شهید نواب صفوی را دیدم، برایش مجله ای را بردم و گفتم می­ خواهید اهمیت کار پدرتان را بدانید، این خبر کوتاه را بخوانید. شهادت نواب را روزنامه­ های آن زمان نمی­ خواستند تیتر بکنند، نمی­ خواستند بزرگ کنند. مجله ترقی در صفحه وسط یک خبر کوتاهی نوشته بود، از قول یکی از روزنامه­ های معروف انگلستان که "نواب صفوی مردی که منافع انگلستان را در خاورمیانه به خطر انداخته بود اعدام شد." این واقعیت کار شهید نواب صفوی را نشان می داد.منافع کشورهای غربی به ضرر خاورمیانه بود. نواب صفوی از این رنج می­ برد و می گفت باید جلوی آن را گرفت، سخنرانی هایش در مصر٬ اردن و در عراق تمام هم و غمش این مساله بود و خواسته­ اش این بود که مسلمانان قیام کنند.شهید نواب صفوی در دادگاهدر اردن در مرزی که بین اردن و اسرائیل بود، آنها وقتی از مرز عبور می­ کنند -در سفری که به اردن داشتند- می روند در مسجدی که آنجا بوده، نماز بخوانند(در خاطرات آقای عبدخدایی این وجود دارد) یکی از این افرادی که همراه نواب بوده با کنار ­دستی خودش صحبت می کند و می­ گوید این سید اولاد پیغمبر فکر نکرده ما از این مرز عبور کردیم و رفتیم نماز بخوانیم اگر آن سرباز اسرائیلی ما را دیده بود به رگبار می بست چه می شد؟ نواب می­ شنود، رویش را برمی گرداند و می گوید خیلی خوب می شد، الان کشورهای اسلامی خواب هستند، مسلمانان خواب هستند و نمی دانند چه بلایی سرشان آمده است. اگر ما 50،60 نفر یکجا کشته می­ شدیم، جهان اسلام بیدار می­ شد، قیام می­ کرد و فلسطین را از شر اسرائیل نجات می­ داد.به این ترتیب فلسفه اینکه گاهی ترورهایی انجام می دهند روشن می­ شود. او می­ خواست منافع انگلستان را در خاورمیانه را از بین ببرد و مانع از بین رفتن منافع کشورهای اسلامی شود.چرا آیت الله بروجردی مانع از اعدام نواب نشد؟تسنیم: بعد از دستگیری شهید نواب صفوی و فدائیان اسلام، امام با مرحوم بروجردی دیدار می کنند و از ایشان درخواست می­ کنند جلوی اعدام آنها را بگیرند ولی گویا مرحوم بروجردی می گویند من مطمئن هستم نواب و یارانش اعدام نمی شوند. در خاطرات برخی آقایان هم آمده است که حضرت امام با دلخوری شدید محضر آیت الله بروجردی را ترک می کنند. علت عدم ورود آیت الله بروجردی برای جلوگیری از اعدام شهید نواب صفوی چه بود؟من تعبیر ایشان را نمی دانم و اینکه امام در ملاقاتشان چه گفتند. من هم اطمینان داشتم اینها اعدام نمی شوند. در این جریان بعد از دستگیری نواب، پدرم با آیت ­الله بروجردی یک ملاقاتی داشتند. شاید همان جلسه­ ای بوده که با امام رفتند. پدرم به آیت الله بروجردی گفته بودند اگر مصلحت نیست شما ورود کنید، ما و دیگران اقدامی بکنیم؟ آقای بروجردی فرموده بودند من شخصاً می­ خواهم اقدام بکنم.اقدام و بنای آقای بروجردی هم این بود که اگر حکم اعدام صادر شد جلوگیری کنند و اگر زندان باشد بنا نداشتند دخالت کنند. فرد یا افرادی را در دادگاه گذاشته بودند که گزارش کار را به اطلاع آقای بروجردی برسانند. طبق معمول آن زمان بعد از اینکه رای قطعی می شود یعنی دادگاه تجدیدنظر رای می­ دهد -10 روز حق فرجام بود، فرجام ­خواهی هم معمولاً آخرین روز است- حکم اعدام فدائیان وقتی تایید می­ شود اینها می­ آیند حکم اعدام را ابلاغ می­ کنند و با اصرار می گویند که اگر اعتراض به رای دارید الان باید اعتراض کنید و نمی گذارند 10 روز بگذرد. معمولا دو روز هم فرصت می­ دهند وصایا و کارهایشان را انجام بدهند ولی دستگاه قضایی شاه یک روز هم تاخیر نمی­ اندازند.همان روزی که حکم اعدام تایید شد، بعدازظهر آقای شیخ­ محمدجواد حجتی کرمانی(برادر بزرگ شیخ ­علی کرمانی) جلوی مدرسه فیضیه به من رسید، حوزه تعطیل بود و با یک ناراحتی گفت "حکم اعدام تایید شده و من بروم در مدرسه سخنرانی کنم" من هم چون خبر داشتم گفتم "نه؛ اعدام نمی­ کنند." اطمینان داشتم. همان اطمینانی که آقای بروجردی داشتند. به آقای حجتی هم گفتم الان سخنرانی شما نتیجه­ ای ندارد و در مدرسه فیضیه کسی نیست. همه رفتند خانه هایشان. کسانی هم که در مدرسه ساکن هستند رفتند در حجره­ شان و الان کسی آنجا نیست. خلاصه این را با اطمینان گفتم حالا فردا آقای بروجردی اقدامی می­ کنند.بعداً متوجه شدیم برای فردا هم نگذاشتند و همان شبانه آقای بروجردی نامه فرستادند. نامه به تهران می­ آید و مشخص می­ شود شاه به "پیست اسکی آبعلی" رفته است. آنجا نامه به دست شاه می ­رسد و شاه می­ گوید زود اعدام بکنید بگویید نامه بعداً به دست من رسیده است. این بود که قبل از آفتاب آنها را اعدام کردند.همین باعث شد بعد از اینکه نواب شهید شد آیت­ الله کاشانی را به همین اتهام دستگیر کردند. بلافاصله آقای بروجردی تند برخورد کردند، چون آن تجربه بود لذا دیگر آقای کاشانی یک روز هم در زندان نماندند و فوری او را آزاد کردند.تسنیم: کمی به سوابق تحصیلی شما بپردازیم. حضرتعالی در محضر حاج شیخ مرتضی حائری، هم بحث رهبر انقلاب بودید. ویژگی درس حاج شیخ مرتضی چه بود که شما بین استادان حوزه ایشان را انتخاب کردید و وارد درس و بحث ایشان شدید؟درس­ ها هر کدام یک خصوصیاتی دارد که بسته به ذوق شاگردی است که انتخاب می­ کند. من از برادر بزرگم (حاج ­آقا موسی) پرسیدم من درس کدام یک از آقایان شرکت کنم؟ ایشان فرمودند که درس را باید بروید ببینید کدام را می­ پسندید، ذوق­ ها متفاوت است بعد ایشان فرمودند من خودم درس ایشان(شیخ مرتضی) را می­ پسندم و خوشم می­ آید. خیلی ها خوششان نمی­ آمد چراکه بیان ایشان یک مقدار اِغلاق [پیچیده گویی] داشت. شاید بعضی­ ها خیلی آن را نمی­ پسندند ولی گفتند من شرح لمعه نزد ایشان خواندم خیلی خوشم آمد، من هم رفتم درس ایشان خیلی خوشم آمد.آیت الله شیخ مرتضی حائری در کنار امام خمینی - دیدار اعضای مجلس خبرگان قانون اساسی با امام(ره)از چپ به راست: امام خمینی، شیخ مرتضی حائری، آیت الله انگجی، شهید صدوقی، آیت الله سبحانی، آیت الله مکارم شیرازی، بنی صدر، آیت الله منتظری، آیت الله طاهری اصفهانیایشان اقوال علما را کمتر نقل می­ کردند و بیشتر فکر می­ کردند و راحت شاگرد با استاد بحث می­ کرد، بحث که می­ کردیم گاهی اگر نظرشان این بود که شاگرد درست می­ گوید، دیگر با او مجادله نمی­ کرد و فوری می­ گفت درست می­ گوید. یادم می­ آید اشکالی مطرح می کردند و می­ گفتند به نظر شما جواب چه می­ شود؟ یادم نیست من جواب دادم یا مقام معظم رهبری، جوابی که دادیم ایشان فرمودند نظر من هم همین بود. انصاف خاصی که ایشان در برابر شاگرد داشتند و اگر نظرشان بود که حرف شاگرد درست است تسلیم می­ شدند. این مزیتی بود که داشتند.تاریخ اولین آشنایی رهبر انقلاب و مرحوم هاشمی رفسنجانیتسنیم: مرحوم هاشمی رفسنجانی گفته بودند من آشنایی­ ام با رهبر معظم انقلاب در درس آقای محقق­ داماد سال 38 بود. رهبر انقلاب نیز فرموده بودند که اولین دیدار ایشان با آقای هاشمی در کربلا بوده شما نیز در آن سفر حضور داشتید. آشنایی رهبر انقلاب با آقای هاشمی از کربلا شروع شد؟در کربلا فقط آیت الله خامنه ای با آقای هاشمی دیدار کردند و آشنا شدند. من وقتی آقا را اتفاقی در کربلا دیدم گفتم مناسب است با چندتن که از ایران آمدیم، دوست شوید. آمدند آنجا همدیگر را دیدند اما دیدارشان با مرحوم هاشمی در آنجا به دوستی نرسید فقط شناختند. آقای ربانی­ املشی هم بودند. وقتی در صحن امام حسین من را دیدند، با تعجب گفتند کِی آمدی؟ گفتم تازه آمدم.سال 38 که آمدند قم در درس آقای داماد با هم رفیق شدند و با هم بحث را شروع کردند و رفاقت آنها از آنجا شروع شد. سفر عتبات را آقای هاشمی به اشتباه سال 1340 ذکر کرده است. من به ایشان گفتم آن سفر با گذرنامه نرفتیم با دفترچه 20 تومانی رفتیم. گفتم سال 38 بود نه سال 40 که ایشان تصدیق کرد.تسنیم: اولین آشنایی شما با ...

ادامه مطلب  

«طیب» از کودتا خوشحال نشد/ نام خانوادگی طیب چگونه «حاج رضایی» شد  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری مهر ؛ گروه سیاست - حسام رضایی: «لات»، «لوتی» یا «گردن کلفت»! واژگانی که شاید برای امروزی ها غریبه باشند اما برای دیروزی ها آشنایِ آشنایند؛ همان هایی که دست بی رحم روزگار، گَرد پیری بر موی و محاسن شان پاشیده اما همین که یاد جوانی می کنند، بی هوا باد در غبغب شان می افتد.لوتی ها برای خودشان کیا و بیایی داشتند؛ هر کسی لوتی می شد، هم عزت و احترام اطرافیانش را داشت، هم می توانست سری میان از ما بهترانِ درباری دربیاورد. «طیب حاج رضایی» یکی از همان لوتی ها بود. طیب ۵ سال قبل از انقلاب مشروطه طلوع کرد و ۱۵ سال قبل از انقلاب اسلامی، غروب. «لات محله باغ فردوس» زندگی پُر پیچ و خمی را پشت سر گذاشت؛ حضور در کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ تا میانداری قیام ۱۵ خرداد ۴۲، دو گردنه اصلی زندگی طیب بودند که هر کدام دنیایی حرف در خود دارند. به همین مناسبت به سراغ «علی حاج رضایی» رفتیم. اشتباه نکنید! «علی»، برادر یا پسر عموی طیب نیست؛ او از دوستان طیب است. طیب نام خانوادگی اش را از خانواده علی گرفته! علی ۸۰ بهار را در زندگی اش به چشم دیده؛ لحن کلامش میراث دار لوتی های قدیم است؛ بی تکلف و بی مبالغه. قامتش خمیده شده و صدایش بی نوا اما وقت نام طیب که می رسد، حنجره اش حسابی جان می گیرد.خیلی وقت است که دوره «خان» و «خان بازی» تمام شده؛ شاید بیش از ۵۰ سال اما طیب برای علی همچنان «خان» است. مرام و مسلک علی، زورخانه ای است؛ جوان که بوده در کنار ورزش زورخانه، کشتی و بوکس را هم تجربه کرده. در میدان شوش حجره بار داشته؛ از خیار و گوجه تا پیاز و سیب زمینی. شَر بوده؛ به خاطر همین از مدرسه نظام اخراجش می کنند.گرفتن ۲ نمره برای برادر کوچک تر، علی را وادار کرد تا به سراغ وزیر فرهنگ دولت علی امینی(نخست وزیر شاه) برود و با «کارد» سرش را خونین و مالین کند. علی، روزگاری برای خودش مصدقی بوده؛ کاشانی را هم دوست داشته؛ شاید بیشتر از مصدق. تا همین جا بس است! در ادامه گفتگوی مشروح خبرگزاری مهر با «علی حاج رضایی» را می خوانید. حاج آقا شما چند سالتان هست؟ ۸۰ سال.از وضعیت خانواده برای ما بگویید. پدرتان به چه کاری مشغول بودند؟ پدرم تکنسین پارچه بافی بود. محلی که ما زندگی می کردیم، در جنوب شهر خیابان لرزاده بود.مرحوم طیب هم محله ای شما بود؟ بله؛ طیب خان در خیابان پاک می نشست. من هر روز از خیابون لرزاده به میدون محل کسبشون می رفتم. طاهرخان برادر طیب خان بیشتر موقع ها در میدون توی دکون من بود.درس هم خوانده اید؟ بله؛ مدرسه نظام می خوندم؛ البته اخراجم کردن.چرا؟ به خاطر دعواکردن با دانشجوها. بعد از این مارو اخراج کردن دیگه. روزی که به مدرسه نظام رفتم، طاهرخان(برادر طیب) دنبال کارای من بود که به حساب، من برم اونجا درس بخونم.بعد که اخراج شدید کجا رفتید؟ رفتیم سراغ کار میدون که سابق اونجا کاسب بودیم.میدان کجا؟ شوش؛ میدون انبار غله. اونجا کاسب بودیم؛ حجره خریدیم و بار می فروختیم.چه رشته ای می خواندید؟ ریاضی.ریاضی تان خوب بود؟ آره؛ به خاطر این میگم خوب بود که توی میدون بودم و پای باسکول می نوشتم.اولین بار که مرحوم طیب را دیدید چه زمانی بود؟ ۷۰ سال پیش. فامیل ما حاجی رضاییه؛ اونا فامیلشونو از ما گرفتن.فامیل اصلی مرحوم طیب چه بود؟ همه چی بهشون می گفتن.مثلا؟ تهرونی؛ همدونی.چرا فامیلشان را از شما گرفتند؟ سابق بیشتر مردم فامیل نداشتن. فامیل ما قشنگه؛ حاجی رضایی بد نیست. ما اون موقع بچه بودیم؛ همه اینها الان مردن. یه روز طاهرخان به من گفت: علی! فامیلیه شما خیلی قشنگه؛ به ما میدین؟ رضایت می دین؟ گفتیم چرا نمی دیم. اومدم به بابام گفتم که طیب اینا می خوان فامیلیشونو بکنن حاجی رضایی؛ اجازه می دی شما؟ گفت برن بکنن.رفتار مرحوم طیب چگونه بود؟ ایشان را به چه خصلتی می شناختید؟ به گردن کلفتی می شناختیم؛ نه فقط من. طیب اسم تکی داشت؛ کسی اسمش طیب نبود. هم اسمش قشنگ بود؛ هم هیکلش قشنگ بود؛ هم گردن کلفت بود.رفت و آمدی با خانواده مرحوم طیب داشتید؟ نه؛ رفت و آمدی با پدرش نداشتیم اما با طاهرخان چرا. یه «احمد نجار» بود توی چاهارراه مولوی کله پاچه ای داشت، این با طیب خان درگیر شده بود. طیب خان حمله کرده بود به مغازه این. یه صورت جلسه می کنن، سه چاهار نفر هم پاشو امضا می کنن. میرن به کلانتری شکایت می کنن که طیب به دکون من حمله کرده، شیشه رو شکونده، عکس شاه رو هم انداخته. کلانتری هم روی عکس شاه گیر میده.حالا واقعا مرحوم طیب عکس شاه را پایین انداخته بود؟ نه؛ خود صاحب مغازه انداخته بود. اون دو سه نفری که استشهاد داده بودن، گفتن که ما دیدیم که اینا اومدن مغازه این کارهارو کردن؛ عکس شاه رو انداختن. وقتی می خواستن طیب خانو از زندان آزاد کنن، اونایی که شهادتی داده بودن، باید می اومدن پس می گرفتن؛ دروغ بود دیگه. اون دو سه نفر اومدن شهادت خودشونو پس گرفتن؛ مونده بود احمد نجار.من توی رانندگی تصادف کرده بودم، سوءسابقه بهم نمی دادن. یه روز برای سوءسابقه با شوهر خاله حداد عادل رفته بودم دادگستری؛ دیدم گردن کلفت ها جمع شدن. از طاهرخان پرسیدم چه خبره؟ گفت تو نمی دونی؟ گفتم نه. ماجرا رو برام تعریف کرد.طاهرخان بهم گفت هیچ کودوم اینا نمیان خودشونو جای احمد نجار جا بزنن که استشهاد رو پس بگیریم؛ می ترسن. گفتم من جای احمد نجار خودمو جا می زنم. طاهرخان گفت اگر گیر بیفتی، دو سال حبس داره ها؛ گفتم حالا تا بخوان مارو بگیرن، یه کاریش می کنم. فقط گفتم پرونده رو بیارین، من امضای احمد نجار رو ببینم که بتونم جاش امضا کنم. منشی هم می خواست طیب خان از زندان بیرون بیاد. خلاصه منو جای احمد جا انداختن؛ بازپرس هم اصلا از من شناسنامه نخواست.احمد نجار وقتی فهمید شما جایش امضا زده اید، چه کار کرد؟ دیگه هیچی تموم شد.مرحوم طیب از شما تشکر کرد؟ نه؛ اون منو می شناخت. اینا برای من زحمت کشیده بودن. من وقتی مدرسه نظام رفته بودم، اینا مخصوصا طاهرخان برای من خیلی زحمت کشیدند. مثلا میومد سفارش مارو به مدیر مدرسه می کرد.مرحوم طیب چند برادر داشت؟ ۳ تا؛ مسیح یکی؛ اکبرخان دو تا؛ طاهرخان سه تا.خواهر هم داشت؟ خواهر هم داشت.به قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برگردیم. شما آن موقع سیاسی بودید؟ اون موقع هر جا سرو صدایی بود، ما هم بودیم.آن زمان شما در محله ای که ساکن بودید، به چه لقبی شهرت داشتید؟ مثلا به شما لوتی می گفتند؟ نه؛ ولی ما ساکت نبودیم. ما سابق ورزش می کردیم؛ ضمن ورزش یه مقدار هم به خودمون مغرور بودیم. اگه مثلا اتفاقی میفتاد، دفاع می کردیم.بزن بهادر بودید پس؟ هی، تقریبا! مثلا می رفتیم کشتی و بوکس کار می کردیم که اگه جایی دعوامون شد، بتونیم از خودمون دفاع کنیم.شَر بودید. آره؛ یه زمان خواستم با کارد، درخشش(محمد درخشش وزیر فرهنگ دولت علی امینی سال ۱۳۴۰) رو بزنم.چرا؟ داداشم توی مدرسه ای که می رفت، تک ماده نمره نیاورد. اونا هم گفتن تک ماده باید رد بشه. من رفتم مدرسه داداشم؛ یه «حسین مُکری» بود، رئیس مدرسه بود؛ آشنامون بود؛ بهش گفتم آقای مُکری این رو قبولش کنین. بهم گفت وزارت فرهنگ گفته که تک ماده ای ها رو رد کنید. بهم گفت تو برو این یه نمره رو از اینا بگیر تا من همه این نمره ها رو قبول کنم بذارم داداشت بره. ما رفتیم وزارت فرهنگ توی بهارستان؛ من بودم و «مرتضی تهامی» شوهر خاله حداد عادل.آقای تهامی آن زمان در وزارت فرهنگ سمتی داشت که با شما آمد؟ نه؛ همین جور روی حساب رفاقت اومد. اول زدیم به در و فحش دادیم؛ دیدیم در رو گرفتن که درخشش بیرون نیاد؛ من هم با چاقو زدم توی سر خودم؛ الانم جاش هست.خودزنی کردید که توجه آن ها جلب شود. آره؛ دیدیم زن ها جمع شدن دستمال کاغذی دادن؛ همین جور خون میومد. (درخشش) بهم گفت که چی شده؟ گفتم داداشم واس دو نمره می خواد رد بشه. گفت تو برو من تک ماده رو درست می کنم. بعد رفتم پیش مکری گفتم چی شد؟ گفت هیچی داداشت قبول شد.با خود آقای غلامعلی حداد عادل آشنایی داشتید؟ البته اون ها هم محله ای ما بودن. خونه ایشون طرف لب خط، خیابون صفاری(میدان خراسان) بود. این حداد(غلامعلی حداد عادل) هم اون زمان کوچیک بود. ما یه خونه ای داشتیم که پشت بوماشون به هم راه داشت. ما از پشت بوم خونمون می رفتیم پشت بوم خونه اونا. اونا هم از پشت بوم، میومدن خونه ما. با مرتضی رفیق بودیم؛ شب ها بالا پشت بوم می خوابیدیم.فرمودید ورزش می کردید؛ الگوی ورزشی شما آن زمان چه کسی بود؟ آقا تختی. اون موقع خودم زورخونه درست کرده بودم.شما جزء دوستان نزدیک مرحوم طیب بودید؟ تقریبا.یعنی از شما نزدیک تر هم بود؟ طیب خان یه جوری بود؛ یه اخلاقی داشت؛ مثلا خودشو زیاد به بعضیا قاطی نمی کرد.دوستانش محدود بودند. آره. طیب خان از صبح تا ساعت ده و یازده میدون بود؛ بعد از اون سرپایی می رفت پیکی، آبجویی می زد.جواب سوال من را ندادید؛ قبل از سال ۳۲ آیا سیاسی بودید؟ مثلا دنبال می کردید مصدق کیه؟ ملیون چه کسانی هستند؟ آیت الله کاشانی کیه؟ آره؛ اول همش دنبال مصدق بودیم؛ بعد قوام رو آوردن. بالای ماشین سگ گذاشتیم، گفتیم «این سگ کیه؟ قوامه!»یک سال قبل از کودتا. آره؛ اون موقع من مدرسه پهلوی بودم.کدام نقطه تهران بود این مدرسه؟ میدون شاه؛ الان بهش می گن قیام.پس شما طرفدار مصدق بودید؟ طرفدار مصدق بودیم تا زمانی که شاه رفت. اون موقع که رفت؛ به بابامون گفتیم این جوری شد، بابام گفت اون زمان هم توده ای هم بودن، هر کی واس خودش می زد.چرا طرفدار مصدق بودید؟ چون ما زیر سلطه بودیم. اون موقع ها سر در پمپ بنزین ها می نوشتن، پمپ بنزین انگلیس و ایران. مردم صداشون دراومد که این نفت مال ملته؛ آیت الله کاشانی اومد توی کار. مردم هم به سمت آیت الله کاشانی گرایش کردن؛ مصدق هم می خواست نفت رو ملی کنه دیگه. همه مردم موافق بودن.یعنی مردم هم یک روحانی رو می دیدند و هم یک شخصیتی که ملی گراست. آره. همه جمع شدن؛ جوونا جمع شدن شعار می دادن «یا مرگ یا مصدق».وقتی کودتا شد شما چه حسی داشتید؟ خیلی ناراحت بودیم دیگه. وقتی رابطه مصدق با کاشانی بهم خورد، دو شاخه شدن. مردم هم بیشتر دنبال مذهبی بودن دیگه؛ بین مصدق و کاشانی نفاق افتاد.ولی مصدق همچنان محبوبیت خود را داشت.آره داشت ولی بنده خدارو نابودش کردن دیگه. کی نابود کرد؟ خانواده شاه با آمریکا با انگلیس.از روز کودتا برای ما بگویید؟ چه صحنه هایی دیدید؟ صبح روز کودتا مردم اومدن خیابونا می گفتن: «یا مرگ یا مصدق» اما ظهر همه چی برگشت مردم ریختن گفتن: «زنده باد شاه؛ زنده باد شاه». زن های ...

ادامه مطلب  

هیچ نقشی جای قطام را برایم نمی گیرد  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری فارس- گروه رادیو و تلویزیون: مجموعه تلویزیونی امام علی(ع) داود میرباقری فیلمنامه سریالی با عنوان «خاری در گلو» را براساس زندگی حضرت علی(ع) به صدا و سیما ارائه داد که پس از فراز و نشیب های بسیار سرانجام در سال ۱۳۷۳ با حضور ۱۵۰ بازیگر اصلی و بیش از ۵ هزار هنرور از نیروهای ارتش مقابل دوربین رفت.ساخت سریال حدود چهار سال به طول انجامید و سرانجام پخش مجموعه از سال ۱۳۷۵ در شبکه یک سیما آغاز شد.در این سریال بازیگرانی هم ایفای نقش کرده اند که امروز دیگر در میان ما نیستند؛ از جمله آنها می توان به زنده یاد مهدی فتحی، رضا خندان، جواد خدادادی، رضا کرم رضایی، عباس امیری، منصور والامقام، حسین پناهی، نعمت الله گرجی، توران مهرزاد، سروش خلیلی، احمد قدکچیان، علی اصغر گرمسیری، باقر صحرارودی و ... اشاره کرد و با قرائت فاتحه ای یاد و خاطره این هنرمندان را گرامی می داریم.اما حالا که مصادف با تکرار این سریال در شبکه آی فیلم و همچنین ایام شهادت امام علی(ع) شده، در ادامه گفت وگو با داریوش ارجمند(بازیگر نقش مالک اشتر)، ویشکا آسایش(بازیگر نقش قطام) و کریم اکبری مبارکه (بازیگر نقش ابن ملجم مرادی) را در ادامه می خوانیم:**ارجمند: از بازی در نقش مالک اشتر وحشت داشتم-من آن زمان مطلقا آقای میرباقری را نمی شناختم. یک روز من را صدا کرد و رفتم صحبتی شد. نگاهی انداختم به کسانی که قرار بود در این سریال ایفای نقش کنند. بعد هم رفتم به مشهد. خوب برای من که تاریخ خوانده ام و شاگرد دکتر شریعتی بودم و امام علی(ع) را از زبان او شنیدم و عظمت امام علی(ع) را از زبان او در دوران دانشجویی درک کرده ام، خیلی وحشت داشتم که این نقش را بازی کنم. چون آن موقع حداقل 50 دبیرستان در ایران وجود داشت که نام آن ها مالک اشتر بود، گروه هنری به نام مالک اشتر داشتیم، تیپ و لشکر در جبهه به اسم مالک اشتر بود، در مشهد چند مسجد به نام مالک اشتر بود، پادگان به این نام داشتیم. این آدم در ایران با فاصله زیادی از امام علی (ع ) در رتبه دوم قرار دارد و به عنوان فردی که در رکاب ایشان بوده، شناخته می شود.* اگر بد بازی می کردم باید از ایران می رفتمبرای من مهم نبود که یک کاری بکنم و پولی بگیرم. بلکه برای من ارزش این کار خیلی مهم بود و چیزهایی که درباره ایشان می دانستم و به آن ها عشق می ورزیدم. آرزو داشتم که ای کاش موقعی بودم که می توانستم نوکری امام علی (ع ) را بکنم. این ها همه برای من مساله بود و این موقعیت برای من به وجود آمد. ولی وحشت داشتم به خاطر اینکه اگر آن شخصیت را بد بازی می کردم، قطعا بدانید که باید از ایران می رفتم. چون یک تصور ذهنی بزرگی از این سردار امام علی (ع) در ذهن شیعیان وجود داشت.* استخاره بد آمد/ به میرباقری گفتم بازی نمی کنمبه همین دلیل در مشهد نزد یکی از دوستانم به نام آقای سید محسن مصطفی زاده که شاعر و فرد مؤمنی است رفتم و گفتم در حرم امام رضا(ع) برای من یک استخاره بگیرد. نگفتم که برای چه موضوعی هم استخاره می خواهم. استخاره هم گرفت و آمد گفت بد آمده. گفتم چرا؟ آیه اش را برایم را بنویس. نوشت و آیه این بود که کسانی که در صف نماز با شما می ایستند، از شما که دور می شوند، به استهزاء شما می پردازند و مسخره تان می کنند. آن را نوشت و به من داد. مدتی بعد به تهران رفتم و آقای میرباقری نتیجه را از من جویا شد، گفتم من نمی توانم بازی کنم. گفت چرا؟ گفتم به من گفته اند بازی نکنم. خیلی حیرت زده شد. گفت کی؟ فکر می کرد کسی از این کارگردان ها یا بازیگران این حرف را به من زده است، گفتم کسی است که تو هم او را قبول داری. گفت کیست؟ من هم کیفم را باز کردم و کاغذ استخاره را دستش دادم. وقتی خواند، حیرت زده شد. گفتم با خدا مشورت کردم و او موافقت نکرد. بعد هم به مشهد رفتم. خیلی به آقای میرباقری برخورد. دیگر هم سراغی از من نگرفتند، تا اینکه آقای محمد بیگ زاده تهیه کننده کار آمدند به مشهد. آن موقع مدیر کل من حاج حسن آقای خامنه ای، برادر مقام معظم رهبری بودند، ایشان من را به اتاق شان صدا کردند، وقتی رفتم دیدم آقای بیگ زاده آنجا نشسته اند، آقای خامنه ای گفتند چرا شما با تلویزیون کار نمی کنید؟ من هم گفتم استخاره کرده ام. ایشان هم پاسخ دادند که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. تو رفته ای و در جست وجوگر، نقش شیطان بازی کرده ای، حالا نقش مالک اشتر را بازی نمی کنی؟ گفتم به هر حال من روی نقش هایم حساسیت زیادی دارم. ایشان به من گفتند خوب دوباره یک استخاره دیگر بکن.* همه عوامل سریال امام علی (ع) عوض شدندما در ماه محرم یک هیئت عزاداری در مشهد داریم. شب عاشورا که به هیئت رفته بودم، دوباره از همان دوستم خواستم تا به حرم برویم و برایم دوباره استخاره بگیر. او هم نماز خواند و استخاره ای گرفت، بعد هم گفت که نمی دانم ماجرا چیست ولی این بار دیگر نه نمی توانی بگویی. گفتم چرا؟ گفت آیه فرمان ساختن کعبه به ابراهیم آمده است. این فرمان است و نمی توانی نه بگویی. گفتم بنویسش. خیلی حالم بد شد. به هر حال آمدم تهران و آقای میرباقری دوباره پیگیری کردند. گفتم سمعا و طاعتا. گفت برو و در راهرو چارت عوامل را نگاه کن. خیلی عجیب است. شاید جوان و مردم امروز این حرف ها را باور نکند، اما من که نمی خواهم خودشیرینی کنم. رفتم چارت را نگاه کردم و دیدم یک نفر از هنرپیشه هایی که قبلا انتخاب شده بودند، این بار نیستند. فیلمبردار، طراح صحنه، طراح لباس و ... همه گروه عوض شده بود. البته میرباقری خودش هم متوجه نکته عظیمی شد که به هر حال از یک جاهایی نگاه های سنگین روی کاری که می کند، هست. توجه مولای من به سریال امام علی (ع) همین بود که تا به امروز با توجه به همه کارهایی که انجام شده و حتی کارهایی که خود میرباقری انجام داده، نتوانسته به زیر زانوی سریال امام علی (ع ) هم برسد. حتی با همین سریال پر طمطراق و پر زرق و برق ده ساله مختارنامه. آخر مختار ثقفی اصلا با علی ابن ابیطالب قابل مقایسه نیست و مقایسه شان قیاس مع الفارغ است. خیلی هم خوشحالم که در این سریال نبودم. البته جایی هم برای من نبود. کسی به من گفت که چرا در این سریال بازی نکردی؟ گفتم برای اینکه می دانستند جای من در این سریال نیست.*از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبیدامام علی (ع) چنین وضعیتی داشت و از تمام لحظاتی که ما از صبح تا غروب آفتاب با آن لباس های سنگین بازی می کردیم و عرق می ریختیم، از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبید و سیاهی لشکرهای نیزه به دست در زیر آفتاب گنو در بندعباس می افتادند و آمبولانس یکی یکی آنها را می برد، مار نیششان می زد اما یک نیرویی آنجا ما را نگه داشته بود و ترانه آوای برگ های نخل هایی که باد می زد و به هم می خوردند، دائم تداعی ناله های حضرت علی(ع) بود، تداعی مدینه بود، تداعی رنج علی بود، تداعی نفاقی بود که به جان علی افتاد و ریایی که بر پوست دین خدا نشسته بود و ما داشتیم نوکری کسی را می کردیم که مظلوم اول همه تاریخ بود و نگاه همه ستمدیدگان به اوست تا وقتی که بشر زنده است. آرام می شدیم و سعی می کردیم عمق این مظلومیت را نشان بدهیم. اما یک روزی وقتی دور هم بودیم داوود میرباقری گفت این امام در سریال من هم مظلوم بود و نتوانستم آن طور که باید مظلومیتش را نشان بدهم.*سریال امام علی(ع)نشانه اقتدار فرهنگی جمهوری اسلامی استمن بعد از سریال امام علی(ع) گفتم که نشانه اقتدار فرهنگی نظام جمهوری اسلامی ایران سریال امام علی(ع) است. چون نظام جمهوری اسلامی یک نظام شیعه است و اقتدار این نظام متجلی در سریال امام علی(ع) بدون توهین به هیچکس است. آنها که این قدر به عمروعاص خود می نازند در تاریخ هست که چگونه لخت شد از ترس جان ناقابلش. خداوند رحمت کند مهدی فتحی را که این ماجرا را به این خوبی بازی کرد.*هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانممن هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانم و جای خالی اش را بیشتر از هر زمان دیگری احساس می کنم و حقیقتا بغض گلویم را می گیرد. او هنرپیشه شش دنگ و باهوشی بود که البته مظلوم هم بود. بسیار زود و مظلوم رفت. حقش هم به طور کامل ادا نشد. من در کارهای بسیاری با او همکار بودم، آرزویش این بود که اتللو را روی صحنه ببرد و من نقش اتللو را برایش بازی کنم.**آسایش: هیچ نقشی برایم جای قطام را نمی گیرد *برسیم به شاه نقش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته. هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟-باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.* خب چرا dvd آن را نمی خرید؟dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» ؟؟؟؟؟* همه تصور می کنند بازیگری که با یک نقش به شدت مورد توجه قرار می گیرد حتماً تمام پلان هایش را هم حفظ است. -تنها چیزهایی که از امام علی (ع) حفظم، لحظات و خاطرات نابی است که سر فیلمبرداری داشتیم. دو قسمت اول را از تلویزیون دیدم و بعد از ایران رفتم. مادرم زنگ می زد و برایم تعریف می کرد.* حدود 25 سال از زمان تولید امام علی (ع) می گذرد. اگر دوباره به همان زمان برگردید، باز هم تصمیم می گیرید بعد از بازی در این سریال مهم به انگلیس بروید و مدت ها از بازیگری دور بمانید؟-صد درصد دوباره همان کار را انجام می دادم و می رفتم. درس خواندنم در انگلستان بهترین تجربه زندگی ام بود و با تمام سختی هایش من را ساخت. آنجا کلی تجربه به دست آوردم که بابت همین کلی به خاله و شوهر خاله ام که در آن مدت پیش آن ها زندگی کردم، مدیون هستم.* وقتی بازیگر شدید، نگاه ها در خانواده تان عوض شد دیگر؟-بله، وقتی امام علی (ع) را بازی کردم و سریال گل کرد، تازه همه گفتند ویشکا معلوم بود که یک استعدادی دارد.* گفتید سرضبط سریال امام علی (ع) مدام منتظر آمدن ویزا بودید، این طوری تمرکز داش ...

ادامه مطلب  

هیچ نقشی جای قطام را برایم نمی گیرد  

درخواست حذف این مطلب
مجموعه تلویزیونی «امام علی(ع)» ۲۳ سال پس از تولید این شب ها در حالی روی آنتن شبکه آی فیلم می رود که هنوز جذابیت روزهای اول خود را دارد و کهنه نشده است.به گزارش شفاف، مجموعه تلویزیونی امام علی(ع) داود میرباقری فیلمنامه سریالی با عنوان «خاری در گلو» را براساس زندگی حضرت علی(ع) به صدا و سیما ارائه داد که پس از فراز و نشیب های بسیار سرانجام در سال ۱۳۷۳ با حضور ۱۵۰ بازیگر اصلی و بیش از ۵ هزار هنرور از نیروهای ارتش مقابل دوربین رفت.ساخت سریال حدود چهار سال به طول انجامید و سرانجام پخش مجموعه از سال ۱۳۷۵ در شبکه یک سیما آغاز شد.در این سریال بازیگرانی هم ایفای نقش کرده اند که امروز دیگر در میان ما نیستند؛ از جمله آنها می توان به زنده یاد مهدی فتحی، رضا خندان، جواد خدادادی، رضا کرم رضایی، عباس امیری، منصور والامقام، حسین پناهی، نعمت الله گرجی، توران مهرزاد، سروش خلیلی، احمد قدکچیان، علی اصغر گرمسیری، باقر صحرارودی و ... اشاره کرد و با قرائت فاتحه ای یاد و خاطره این هنرمندان را گرامی می داریم.اما حالا که مصادف با تکرار این سریال در شبکه آی فیلم و همچنین ایام شهادت امام علی(ع) شده، در ادامه گفت وگو با داریوش ارجمند(بازیگر نقش مالک اشتر)، ویشکا آسایش(بازیگر نقش قطام) و کریم اکبری مبارکه (بازیگر نقش ابن ملجم مرادی) را در ادامه می خوانیم:**ارجمند: از بازی در نقش مالک اشتر وحشت داشتم-من آن زمان مطلقا آقای میرباقری را نمی شناختم. یک روز من را صدا کرد و رفتم صحبتی شد. نگاهی انداختم به کسانی که قرار بود در این سریال ایفای نقش کنند. بعد هم رفتم به مشهد. خوب برای من که تاریخ خوانده ام و شاگرد دکتر شریعتی بودم و امام علی(ع) را از زبان او شنیدم و عظمت امام علی(ع) را از زبان او در دوران دانشجویی درک کرده ام، خیلی وحشت داشتم که این نقش را بازی کنم. چون آن موقع حداقل 50 دبیرستان در ایران وجود داشت که نام آن ها مالک اشتر بود، گروه هنری به نام مالک اشتر داشتیم، تیپ و لشکر در جبهه به اسم مالک اشتر بود، در مشهد چند مسجد به نام مالک اشتر بود، پادگان به این نام داشتیم. این آدم در ایران با فاصله زیادی از امام علی (ع ) در رتبه دوم قرار دارد و به عنوان فردی که در رکاب ایشان بوده، شناخته می شود.* اگر بد بازی می کردم باید از ایران می رفتمبرای من مهم نبود که یک کاری بکنم و پولی بگیرم. بلکه برای من ارزش این کار خیلی مهم بود و چیزهایی که درباره ایشان می دانستم و به آن ها عشق می ورزیدم. آرزو داشتم که ای کاش موقعی بودم که می توانستم نوکری امام علی (ع ) را بکنم. این ها همه برای من مساله بود و این موقعیت برای من به وجود آمد. ولی وحشت داشتم به خاطر اینکه اگر آن شخصیت را بد بازی می کردم، قطعا بدانید که باید از ایران می رفتم. چون یک تصور ذهنی بزرگی از این سردار امام علی (ع) در ذهن شیعیان وجود داشت.* استخاره بد آمد/ به میرباقری گفتم بازی نمی کنمبه همین دلیل در مشهد نزد یکی از دوستانم به نام آقای سید محسن مصطفی زاده که شاعر و فرد مؤمنی است رفتم و گفتم در حرم امام رضا(ع) برای من یک استخاره بگیرد. نگفتم که برای چه موضوعی هم استخاره می خواهم. استخاره هم گرفت و آمد گفت بد آمده. گفتم چرا؟ آیه اش را برایم را بنویس. نوشت و آیه این بود که کسانی که در صف نماز با شما می ایستند، از شما که دور می شوند، به استهزاء شما می پردازند و مسخره تان می کنند. آن را نوشت و به من داد. مدتی بعد به تهران رفتم و آقای میرباقری نتیجه را از من جویا شد، گفتم من نمی توانم بازی کنم. گفت چرا؟ گفتم به من گفته اند بازی نکنم. خیلی حیرت زده شد. گفت کی؟ فکر می کرد کسی از این کارگردان ها یا بازیگران این حرف را به من زده است، گفتم کسی است که تو هم او را قبول داری. گفت کیست؟ من هم کیفم را باز کردم و کاغذ استخاره را دستش دادم. وقتی خواند، حیرت زده شد. گفتم با خدا مشورت کردم و او موافقت نکرد. بعد هم به مشهد رفتم. خیلی به آقای میرباقری برخورد. دیگر هم سراغی از من نگرفتند، تا اینکه آقای محمد بیگ زاده تهیه کننده کار آمدند به مشهد. آن موقع مدیر کل من حاج حسن آقای خامنه ای، برادر مقام معظم رهبری بودند، ایشان من را به اتاق شان صدا کردند، وقتی رفتم دیدم آقای بیگ زاده آنجا نشسته اند، آقای خامنه ای گفتند چرا شما با تلویزیون کار نمی کنید؟ من هم گفتم استخاره کرده ام. ایشان هم پاسخ دادند که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. تو رفته ای و در جست وجوگر، نقش شیطان بازی کرده ای، حالا نقش مالک اشتر را بازی نمی کنی؟ گفتم به هر حال من روی نقش هایم حساسیت زیادی دارم. ایشان به من گفتند خوب دوباره یک استخاره دیگر بکن.* همه عوامل سریال امام علی (ع) عوض شدندما در ماه محرم یک هیئت عزاداری در مشهد داریم. شب عاشورا که به هیئت رفته بودم، دوباره از همان دوستم خواستم تا به حرم برویم و برایم دوباره استخاره بگیر. او هم نماز خواند و استخاره ای گرفت، بعد هم گفت که نمی دانم ماجرا چیست ولی این بار دیگر نه نمی توانی بگویی. گفتم چرا؟ گفت آیه فرمان ساختن کعبه به ابراهیم آمده است. این فرمان است و نمی توانی نه بگویی. گفتم بنویسش. خیلی حالم بد شد. به هر حال آمدم تهران و آقای میرباقری دوباره پیگیری کردند. گفتم سمعا و طاعتا. گفت برو و در راهرو چارت عوامل را نگاه کن. خیلی عجیب است. شاید جوان و مردم امروز این حرف ها را باور نکند، اما من که نمی خواهم خودشیرینی کنم. رفتم چارت را نگاه کردم و دیدم یک نفر از هنرپیشه هایی که قبلا انتخاب شده بودند، این بار نیستند. فیلمبردار، طراح صحنه، طراح لباس و ... همه گروه عوض شده بود. البته میرباقری خودش هم متوجه نکته عظیمی شد که به هر حال از یک جاهایی نگاه های سنگین روی کاری که می کند، هست. توجه مولای من به سریال امام علی (ع) همین بود که تا به امروز با توجه به همه کارهایی که انجام شده و حتی کارهایی که خود میرباقری انجام داده، نتوانسته به زیر زانوی سریال امام علی (ع ) هم برسد. حتی با همین سریال پر طمطراق و پر زرق و برق ده ساله مختارنامه. آخر مختار ثقفی اصلا با علی ابن ابیطالب قابل مقایسه نیست و مقایسه شان قیاس مع الفارغ است. خیلی هم خوشحالم که در این سریال نبودم. البته جایی هم برای من نبود. کسی به من گفت که چرا در این سریال بازی نکردی؟ گفتم برای اینکه می دانستند جای من در این سریال نیست.*از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبیدامام علی (ع) چنین وضعیتی داشت و از تمام لحظاتی که ما از صبح تا غروب آفتاب با آن لباس های سنگین بازی می کردیم و عرق می ریختیم، از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبید و سیاهی لشکرهای نیزه به دست در زیر آفتاب گنو در بندعباس می افتادند و آمبولانس یکی یکی آنها را می برد، مار نیششان می زد اما یک نیرویی آنجا ما را نگه داشته بود و ترانه آوای برگ های نخل هایی که باد می زد و به هم می خوردند، دائم تداعی ناله های حضرت علی(ع) بود، تداعی مدینه بود، تداعی رنج علی بود، تداعی نفاقی بود که به جان علی افتاد و ریایی که بر پوست دین خدا نشسته بود و ما داشتیم نوکری کسی را می کردیم که مظلوم اول همه تاریخ بود و نگاه همه ستمدیدگان به اوست تا وقتی که بشر زنده است. آرام می شدیم و سعی می کردیم عمق این مظلومیت را نشان بدهیم. اما یک روزی وقتی دور هم بودیم داوود میرباقری گفت این امام در سریال من هم مظلوم بود و نتوانستم آن طور که باید مظلومیتش را نشان بدهم.*سریال امام علی(ع)نشانه اقتدار فرهنگی جمهوری اسلامی استمن بعد از سریال امام علی(ع) گفتم که نشانه اقتدار فرهنگی نظام جمهوری اسلامی ایران سریال امام علی(ع) است. چون نظام جمهوری اسلامی یک نظام شیعه است و اقتدار این نظام متجلی در سریال امام علی(ع) بدون توهین به هیچکس است. آنها که این قدر به عمروعاص خود می نازند در تاریخ هست که چگونه لخت شد از ترس جان ناقابلش. خداوند رحمت کند مهدی فتحی را که این ماجرا را به این خوبی بازی کرد.*هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانممن هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانم و جای خالی اش را بیشتر از هر زمان دیگری احساس می کنم و حقیقتا بغض گلویم را می گیرد. او هنرپیشه شش دنگ و باهوشی بود که البته مظلوم هم بود. بسیار زود و مظلوم رفت. حقش هم به طور کامل ادا نشد. من در کارهای بسیاری با او همکار بودم، آرزویش این بود که اتللو را روی صحنه ببرد و من نقش اتللو را برایش بازی کنم.**آسایش: هیچ نقشی برایم جای قطام را نمی گیرد*برسیم به شاه نقش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته. هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟-باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.* خب چرا dvd آن را نمی خرید؟dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» ؟؟؟؟؟* همه تصور می کنند بازیگری که با یک نقش به شدت مورد توجه قرار می گیرد حتماً تمام پلان هایش را هم حفظ است. -تنها چیزهایی که از امام علی (ع) حفظم، لحظات و خاطرات نابی است که سر فیلمبرداری داشتیم. دو قسمت اول را از تلویزیون دیدم و بعد از ایران رفتم. مادرم زنگ می زد و برایم تعریف می کرد.* حدود 25 سال از زمان تولید امام علی (ع) می گذرد. اگر دوباره به همان زمان برگردید، باز هم تصمیم می گیرید بعد از بازی در این سریال مهم به انگلیس بروید و مدت ها از بازیگری دور بمانید؟-صد درصد دوباره همان کار را انجام می دادم و می رفتم. درس خواندنم در انگلستان بهترین تجربه زندگی ام بود و با تمام سختی هایش من را ساخت. آنجا کلی تجربه به دست آوردم که بابت همین کلی به خاله و شوهر خاله ام که در آن مدت پیش آن ها زندگی کردم، مدیون هستم.* وقتی بازیگر شدید، نگاه ها در خانواده تان عوض شد دیگر؟-بله، وقتی امام علی (ع) را بازی کردم و سریال گل کرد، تازه همه گفتند ویشکا معلوم بود که یک استعدادی دارد.* گفتید سر ...

ادامه مطلب  

آسایش: هیچ نقشی جای «قطام» را برایم نمی گیرد  

درخواست حذف این مطلب
مجموعه تلویزیونی امام علی(ع) داود میرباقری فیلمنامه سریالی با عنوان «خاری در گلو» را براساس زندگی حضرت علی(ع) به صدا و سیما ارائه داد که پس از فراز و نشیب های بسیار سرانجام در سال ۱۳۷۳ با حضور ۱۵۰ بازیگر اصلی و بیش از ۵ هزار هنرور از نیروهای ارتش مقابل دوربین رفت.ساخت سریال حدود چهار سال به طول انجامید و سرانجام پخش مجموعه از سال ۱۳۷۵ در شبکه یک سیما آغاز شد.در این سریال بازیگرانی هم ایفای نقش کرده اند که امروز دیگر در میان ما نیستند؛ از جمله آنها می توان به زنده یاد مهدی فتحی، رضا خندان، جواد خدادادی، رضا کرم رضایی، عباس امیری، منصور والامقام، حسین پناهی، نعمت الله گرجی، توران مهرزاد، سروش خلیلی، احمد قدکچیان، علی اصغر گرمسیری، باقر صحرارودی و ... اشاره کرد و با قرائت فاتحه ای یاد و خاطره این هنرمندان را گرامی می داریم.اما حالا که مصادف با تکرار این سریال در شبکه آی فیلم و همچنین ایام شهادت امام علی(ع) شده، در ادامه گفت وگو با داریوش ارجمند(بازیگر نقش مالک اشتر)، ویشکا آسایش(بازیگر نقش قطام) و کریم اکبری مبارکه (بازیگر نقش ابن ملجم مرادی) را در ادامه می خوانیم:**ارجمند: از بازی در نقش مالک اشتر وحشت داشتم-من آن زمان مطلقا آقای میرباقری را نمی شناختم. یک روز من را صدا کرد و رفتم صحبتی شد. نگاهی انداختم به کسانی که قرار بود در این سریال ایفای نقش کنند. بعد هم رفتم به مشهد. خوب برای من که تاریخ خوانده ام و شاگرد دکتر شریعتی بودم و امام علی(ع) را از زبان او شنیدم و عظمت امام علی(ع) را از زبان او در دوران دانشجویی درک کرده ام، خیلی وحشت داشتم که این نقش را بازی کنم. چون آن موقع حداقل ۵۰ دبیرستان در ایران وجود داشت که نام آن ها مالک اشتر بود، گروه هنری به نام مالک اشتر داشتیم، تیپ و لشکر در جبهه به اسم مالک اشتر بود، در مشهد چند مسجد به نام مالک اشتر بود، پادگان به این نام داشتیم. این آدم در ایران با فاصله زیادی از امام علی (ع ) در رتبه دوم قرار دارد و به عنوان فردی که در رکاب ایشان بوده، شناخته می شود.* اگر بد بازی می کردم باید از ایران می رفتمبرای من مهم نبود که یک کاری بکنم و پولی بگیرم. بلکه برای من ارزش این کار خیلی مهم بود و چیزهایی که درباره ایشان می دانستم و به آن ها عشق می ورزیدم. آرزو داشتم که ای کاش موقعی بودم که می توانستم نوکری امام علی (ع ) را بکنم. این ها همه برای من مساله بود و این موقعیت برای من به وجود آمد. ولی وحشت داشتم به خاطر اینکه اگر آن شخصیت را بد بازی می کردم، قطعا بدانید که باید از ایران می رفتم. چون یک تصور ذهنی بزرگی از این سردار امام علی (ع) در ذهن شیعیان وجود داشت.* استخاره بد آمد/ به میرباقری گفتم بازی نمی کنمبه همین دلیل در مشهد نزد یکی از دوستانم به نام آقای سید محسن مصطفی زاده که شاعر و فرد مؤمنی است رفتم و گفتم در حرم امام رضا(ع) برای من یک استخاره بگیرد. نگفتم که برای چه موضوعی هم استخاره می خواهم. استخاره هم گرفت و آمد گفت بد آمده. گفتم چرا؟ آیه اش را برایم را بنویس. نوشت و آیه این بود که کسانی که در صف نماز با شما می ایستند، از شما که دور می شوند، به استهزاء شما می پردازند و مسخره تان می کنند. آن را نوشت و به من داد. مدتی بعد به تهران رفتم و آقای میرباقری نتیجه را از من جویا شد، گفتم من نمی توانم بازی کنم. گفت چرا؟ گفتم به من گفته اند بازی نکنم. خیلی حیرت زده شد. گفت کی؟ فکر می کرد کسی از این کارگردان ها یا بازیگران این حرف را به من زده است، گفتم کسی است که تو هم او را قبول داری. گفت کیست؟ من هم کیفم را باز کردم و کاغذ استخاره را دستش دادم. وقتی خواند، حیرت زده شد. گفتم با خدا مشورت کردم و او موافقت نکرد. بعد هم به مشهد رفتم. خیلی به آقای میرباقری برخورد. دیگر هم سراغی از من نگرفتند، تا اینکه آقای محمد بیگ زاده تهیه کننده کار آمدند به مشهد. آن موقع مدیر کل من حاج حسن آقای خامنه ای، برادر مقام معظم رهبری بودند، ایشان من را به اتاق شان صدا کردند، وقتی رفتم دیدم آقای بیگ زاده آنجا نشسته اند، آقای خامنه ای گفتند چرا شما با تلویزیون کار نمی کنید؟ من هم گفتم استخاره کرده ام. ایشان هم پاسخ دادند که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. تو رفته ای و در جست وجوگر، نقش شیطان بازی کرده ای، حالا نقش مالک اشتر را بازی نمی کنی؟ گفتم به هر حال من روی نقش هایم حساسیت زیادی دارم. ایشان به من گفتند خوب دوباره یک استخاره دیگر بکن.* همه عوامل سریال امام علی (ع) عوض شدندما در ماه محرم یک هیئت عزاداری در مشهد داریم. شب عاشورا که به هیئت رفته بودم، دوباره از همان دوستم خواستم تا به حرم برویم و برایم دوباره استخاره بگیر. او هم نماز خواند و استخاره ای گرفت، بعد هم گفت که نمی دانم ماجرا چیست ولی این بار دیگر نه نمی توانی بگویی. گفتم چرا؟ گفت آیه فرمان ساختن کعبه به ابراهیم آمده است. این فرمان است و نمی توانی نه بگویی. گفتم بنویسش. خیلی حالم بد شد. به هر حال آمدم تهران و آقای میرباقری دوباره پیگیری کردند. گفتم سمعا و طاعتا. گفت برو و در راهرو چارت عوامل را نگاه کن. خیلی عجیب است. شاید جوان و مردم امروز این حرف ها را باور نکند، اما من که نمی خواهم خودشیرینی کنم. رفتم چارت را نگاه کردم و دیدم یک نفر از هنرپیشه هایی که قبلا انتخاب شده بودند، این بار نیستند. فیلمبردار، طراح صحنه، طراح لباس و ... همه گروه عوض شده بود. البته میرباقری خودش هم متوجه نکته عظیمی شد که به هر حال از یک جاهایی نگاه های سنگین روی کاری که می کند، هست. توجه مولای من به سریال امام علی (ع) همین بود که تا به امروز با توجه به همه کارهایی که انجام شده و حتی کارهایی که خود میرباقری انجام داده، نتوانسته به زیر زانوی سریال امام علی (ع ) هم برسد. حتی با همین سریال پر طمطراق و پر زرق و برق ده ساله مختارنامه. آخر مختار ثقفی اصلا با علی ابن ابیطالب قابل مقایسه نیست و مقایسه شان قیاس مع الفارغ است. خیلی هم خوشحالم که در این سریال نبودم. البته جایی هم برای من نبود. کسی به من گفت که چرا در این سریال بازی نکردی؟ گفتم برای اینکه می دانستند جای من در این سریال نیست.*از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبیدامام علی (ع) چنین وضعیتی داشت و از تمام لحظاتی که ما از صبح تا غروب آفتاب با آن لباس های سنگین بازی می کردیم و عرق می ریختیم، از شدت گرما دستمان به دسته شمشیر می چسبید و سیاهی لشکرهای نیزه به دست در زیر آفتاب گنو در بندعباس می افتادند و آمبولانس یکی یکی آنها را می برد، مار نیششان می زد اما یک نیرویی آنجا ما را نگه داشته بود و ترانه آوای برگ های نخل هایی که باد می زد و به هم می خوردند، دائم تداعی ناله های حضرت علی(ع) بود، تداعی مدینه بود، تداعی رنج علی بود، تداعی نفاقی بود که به جان علی افتاد و ریایی که بر پوست دین خدا نشسته بود و ما داشتیم نوکری کسی را می کردیم که مظلوم اول همه تاریخ بود و نگاه همه ستمدیدگان به اوست تا وقتی که بشر زنده است. آرام می شدیم و سعی می کردیم عمق این مظلومیت را نشان بدهیم. اما یک روزی وقتی دور هم بودیم داوود میرباقری گفت این امام در سریال من هم مظلوم بود و نتوانستم آن طور که باید مظلومیتش را نشان بدهم*سریال امام علی(ع)نشانه اقتدار فرهنگی جمهوری اسلامی استمن بعد از سریال امام علی(ع) گفتم که نشانه اقتدار فرهنگی نظام جمهوری اسلامی ایران سریال امام علی(ع) است. چون نظام جمهوری اسلامی یک نظام شیعه است و اقتدار این نظام متجلی در سریال امام علی(ع) بدون توهین به هیچکس است. آنها که این قدر به عمروعاص خود می نازند در تاریخ هست که چگونه لخت شد از ترس جان ناقابلش. خداوند رحمت کند مهدی فتحی را که این ماجرا را به این خوبی بازی کرد.*هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانممن هر وقت صحبت از سریال امام علی(ع) می شود برای مهدی فتحی فاتحه می خوانم و جای خالی اش را بیشتر از هر زمان دیگری احساس می کنم و حقیقتا بغض گلویم را می گیرد. او هنرپیشه شش دنگ و باهوشی بود که البته مظلوم هم بود. بسیار زود و مظلوم رفت. حقش هم به طور کامل ادا نشد. من در کارهای بسیاری با او همکار بودم، آرزویش این بود که اتللو را روی صحنه ببرد و من نقش اتللو را برایش بازی کنم.**آسایش: هیچ نقشی برایم جای قطام را نمی گیرد*برسیم به شاه نقش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته. هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟-باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.* خب چرا dvd آن را نمی خرید؟dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» ؟؟؟؟؟* همه تصور می کنند بازیگری که با یک نقش به شدت مورد توجه قرار می گیرد حتماً تمام پلان هایش را هم حفظ است. -تنها چیزهایی که از امام علی (ع) حفظم، لحظات و خاطرات نابی است که سر فیلمبرداری داشتیم. دو قسمت اول را از تلویزیون دیدم و بعد از ایران رفتم. مادرم زنگ می زد و برایم تعریف می کرد.* حدود ۲۵ سال از زمان تولید امام علی (ع) می گذرد. اگر دوباره به همان زمان برگردید، باز هم تصمیم می گیرید بعد از بازی در این سریال مهم به انگلیس بروید و مدت ها از بازیگری دور بمانید؟-صد درصد دوباره همان کار را انجام می دادم و می رفتم. درس خواندنم در انگلستان بهترین تجربه زندگی ام بود و با تمام سختی هایش من را ساخت. آنجا کلی تجربه به دست آوردم که بابت همین کلی به خاله و شوهر خاله ام که در آن مدت پیش آن ها زندگی کردم، مدیون هستم.* وقتی بازیگر شدید، نگاه ها در خانواده تان عوض شد دیگر؟-بله، وقتی امام علی (ع) را بازی کردم و سریال گل کرد، تازه همه گفتند ویشکا معلوم بود که یک استعدادی دارد.* گفتید سرضبط سریال امام علی (ع) مدام منتظر آمدن ویزا بودید، این طوری تمرکز داشتید کار را درست ا ...

ادامه مطلب  

روحانی مخالف شیوه فعلی یارانه ها بود اما طرح جدیدی هم نداشت/ برجام فرصتی بود که مردم بدانند آمریکا و  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش حوزه احزاب خبرگزاری فارس، مهمان این هفته برنامه دست خط یکی از چهره های شناخته شده دانشگاهی به ویژه شناخته شده در عرصه اقتصادی است. کسی که تجربه فضای سیاسی را از اول انقلاب داشته است ولی نقطه اوج آن در مجلس هفتم شورای اسلامی بود و البته یکی دیگر از نقاط اوج آن در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و در مناظرات معروفی بود که شرکت کردند. یک مناظره معروف که خیلی ها معتقد هستند نتیجه انتخابات مرحله دوم سال 84 را آن مناظره تغییر داد.در ادامه مشروح گفت وگوی محمد خوش چهره را در برنامه دست خط می خوانید:*شما فقط در دانشگاه متمرکز هستید یا خیر؟خوش چهره: تمرکز عمده من در میدان علم و ادب است و در حوزه معلمی فعالیت می کنم.* وضع اقتصاد را چطور می بینید؟ از شما می خواندم که گفتید دولت یازدهم یک زمانی سرکار آمد که دچار تورم رکوردی شدید بودیم اما رسما الان تورم تک رقمی شده است ولی خبرهایی داشتیم که دوباره گفتند همین چند روز دو رقمی شده است. رسما همان تک رقمی را داریم. برخی معتقدند ممکن است تورم کاهش پیدا کرده باشد و حتما همین طور است اما از رکود خارج نشدیم. الان واقعا همینطور است؟خوش چهره: خیلی سریع وارد حوزه اقتصاد شدید. به کرات در سخنرانی در جمع اساتید و دانشجویان و یا رسانه داشتم با این جمله شروع می کردم که ما اگر منصفانه نگاه کنیم دولت یازدهم وارث یک شرایط اقتصادی نامناسب بود. دلیل این شرایط نامناسب عوامل برون زا و تحریم و نوع مدیریت داخل بود، بحث تکنیکی دارد.ما در اقتصاد از نظر علمی پدیده ای به نام رکود تورمی هستم. در خیلی موارد این دو با هم متضاد هستند. رکود همراه با تورم به این معنا است که اگر رکود باشد و کسادی باشد تقاضا پائین است و قیمت باید پائین بیاید. مشتری ندارد و قیمت را پائین می آورد.اگر هم رکود باشد و هم قیمت بالا می رود تضادی است. این پدیده متعارف نیست ولی اتفاق می افتد. خیلی از کشورها تجربه دارند. دولت یازدهم در شرایطی بود که رکود تورمی بود. این رکود تورم معالجه را حساس می کند. اگر با مثال پزشکی بگویم تب و لرز دارد. اگر تب و لرز داشته باشد برای تب روش سنتی می گوید پاشور و خنک کنیم، اگر خنک کنیم لرز چه می شود؟ پا را خنک می کنید لرز او بالا می رود.در شرایط اقتصادی چند سال اخیر فارغ از این که کدام دولت است، این یک اشتباه استراتژیک است که کسی داشته باشد که فقط بر یک وجه متمرکز شود. من می بینم که برخی از دوستان ما در دولت علی رغم این که دوست ما هستند دارند به تورم می چسبند. معیشت مردم قابل احترام است ولی تب و لرز را یک وجهی می رویم. از نظر من ضمن قبول وارث بودن، منصفانه گفتن و شرایط نامناسب اما روش ها به گونه ای است که اگر دقت در عقل جمعی نکنیم و در روش هایی که هم مبانی تجربی و هم شواهد تاریخی کشورها می گوید و هم مبانی تئوریک پشت آن است، می رویم در روش هایی که بعد از جنگ خیلی از دولت ها مبتلای آن بودند که روش های آزمون و خطاست. سیاستی اتخاذ می کنیم که ببینیم در عمل چگونه است. موقعی که سیاست های پولی و مالی با اولویت های هدف تورم می رود، ممکن است بگویید در حال برطرف کردن رکود هستیم اما اولویت رفته است. همزمان باید دو مورد را دربرگیرد که دو مورد برای یک دولت سخت است.اگر منصفانه بگوییم این نیست که دغدغه نداشتند ولی این سیاست ها متمرکز به طور مناسب نبود.*نگاه بیش از حد به بیرون هم که گفتید..خوش چهره: نگاه به بیرون ودرون این است... مسئله ما چیست؟ تمرکز سیاست ها را با مثالی بیان کنم. یک دولت ممکن است با نوع تصمیم گیری سیاست و بکار بردن سیاست های اقتصادی نشان داده شود. یکی از روش های قضاوت این است.سیاست های اقتصادی یک زمانی است که دولت خود را به اتخاذ سیاست ها محدود می کند و می گوید من یک سیاست پولی انبساطی بکار بردم، یا سیاست انقباضی بکار بردم یا تزریق پول را کم می کنم. در تورم تزریق پول باید انبساطی باشد. تزریق کم شود. اما اگر رکود تورمی است فضا تزریق کم باید باشد اما همین کم به صورت انبساطی برای تولید برود.یعنی از منابع بانکی، سوداگری، دلالی، قاچاق، اقتصاد زیرزمینی نباید بهره مند شود. برعکس تمرکز روی تولید می رود. یعنی هرچه پول هست روی تولید می رود. مثلا در نظام مالیاتی در سیاست های این گونه فشار مالیاتی نباید روی تولید باشد. در عین حال که دولت می خواهد درآمد مالیاتی بالایی داشته باشد باید اقتصاد زیرزمینی و دلالی را پیدا کند. مالیات هایی که تاکنون اخذ نکرده را از اینها بگیرد. الان بحث این موارد دو سالی است در دولت و مجلس عنوان می شود. این که چقدر عملیاتی است را اطلاع ندارم.ما یک ضعفی که در نظام تصمیم گیری داریم و همینطور ادامه داشته و تنها نسبت آن در برخی دولت ها پائین و بالا بوده، این است که هر کسی ساز خود را در سیاست ها می تواند بزند.*آقای دکتر روحانی سال 92 با شما هم مشورت کردند؟خوش چهره: در همان دوره انتخابات لطف داشتند.* مهم ترین توصیه شما چه بود؟خوش چهره: من یک تعریف وضع موجود کردم که شما با این وضع مواجه هستید. بخشی از جملات امانت است که با هم گفتیم ولی...* درباره یارانه ها چه نظری داشتند؟خوش چهره: من فکر کنم به آن مفهوم استقبال نمی کردند.*از قطع کردنش...خوش چهره: از این که یک راه مستدامی باشد، ولی طرحی برای ندادن آن به من نگفتند*خودشان در ذهنشان این بود که این گونه ادامه پیدا نکند.خوش چهره: استدلال من مورد قبول بود که یارانه مسکن است و درمان مهم است. یکی از ضعف های نظام تصمیم گیری ما در این بود که (یارانه بالغ بر ده سال است اگر اشتباه فکر نکنم)، تا مجلس هفتم تا آخرین سال ما مخالف بودیم و حرف این نبود که به فقرا کمک نشود بلکه می گفتیم طرح را بدهید و این یارانه عمومی معنا ندارد.*از صحبت ها می خواندم که می گفتید این گونه یارانه دادن خودزنی است. بعد در دولت یازدهم در مسیری قرار گرفت که یارانه را ادامه داد. بعد یک زمانی اعلام کرد مردم انصراف دهند. شما گفتید اگر دولت شفاف به مردم می گفت اگر یارانه را قطع کنم چه کاری می خواهم انجام دهم شاید مردم استقبال می کردند و نکردند شاید یکی از دلایل عدم استقبال مردم شفاف نبودن بود.یکی دیگر این که مجلس نهم تصویب کرد 30 درصد دهک های بالا حذف شوند ولی دولت همین را هم اجرا نکرد. چرا این چنین است؟ این اندازه مسائل اقتصادی و در حقیقت انتخابات روی این امر اثر دارد؟خوش چهره: من الان چون آقایان نیستند نمی خواهم صحبتی کنم.*آنها از تریبون ها استفاده کردند و صحبت های خود را بیان کردند. شما هم می توانید بگویید.خوش چهره: این که شما می گویید چرا این کار را می کنند، باید چرایی را باید از آنها بپرسید. اگر از من می پرسید این کار درست است یا خیر پاسخ کوتاه من خیر است .از طرف آنها نمی توانم قضاوت کنم و چرایی را بگویند این که مثلا در اجرا مشکل داشتیم و برخی مواقع می گویند گروه های هدف را نمی شناسیم.*آقای ربیعی بیان می کردند شرایط روانی جامعه به گونه ای نیست که بتوانیم چنین کنیم.خوش چهره: یارانه را به جایی رسیدیم که باید ببینیم چه کسی یارانه دریافت می کند. کشاورزان، کارگران و گروه های اجتماعی این را حق خود می دانند. چرا این چنین شده است برای این که اطلاع رسانی خوبی نمی کنیم. اگر اقتصاد باشد، این اقتصاد ملی می شود، هویت بخش آن چیزی به نام تولید ملی است. این اقتصاد ملی و این تولید ملی است، تولید ملی را بر مبنای محاسبات درآمد ملی به ان برسید، اگر ارزش پولی اینها را بر اساس ارزش افزوده حساب کنیم به درآمد ملی می رسیم، از این جا به بعد اداره کشور، اداره افراد و خانه از درآمد ملی است.پس من ساده بگویم که اقتصادی داریم که هویت بخش آن تولید ملی است و تولید ملی محل تحلیل است. تولید ملی تبدیل به درآمد ملی می شود. درآمد ملی معیاری برای قضاوت کارایی دولت است و به نام رفاه ملی است. فارسی ساده بهبود عمومی سطح زندگی می شود.در ایران دچار انحرافی بودیم که بعد از جنگ رخ داد. قبل از این که روی یک دولت متمرکز شویم، ما اینجا دوپینگ کردیم؛ یعنی درآمد ملی بجای اینکه ریشه در تولید ملی داشته باشد، در برخی دوره ها تا 70 درصد از خام فروشی نفت بود. پس اقتصادی که متکی به خام فروشی نفت باشد و بیش از 70 درصد درآمد ملی باشد اولین حرف این است که این رفاه نمی تواند رفاه پایداری باشد چون یک متغیر برون زا است و قیمت را جهان تعیین می کند، اوپک یا بازار بورس تعین کننده است. تولید هم در دست ما نیست. اوپک سهمیه می دهد.قبل از این که بگوییم سیاست ها غلط است، باید ساختار را نگاه کنیم که ما بعد از جنگ 4 دولت با تابلوهای سیاسی مختلف داشتیم. ضمن احترام به همه این شعارها وقتی نگاه می کنیم در کارکردها مشابه هستند. ضریب مشابهت در اقتصاد هر دولتی رکورد دولت قبلی در وابستگی به نفت شکسته است. آمارها را بیاورید بحث کنیم.الان دولت می گوید در راستای اقتصاد مقاومتی تولید نفت را بالا بردیم. رومتریال در دنیا مشخص است چه تعریفی دارد. تا این پردازش نشود و ارزش افزوده روی آن نیاید این می شود فروش دارایی ها، استقراض از طبیعت و نعمات الهی است و این هنر نیست. نرخ رشد اقتصادی واقعی این نیست که به خام فروشی وصل شود. بعد اسم این را به تولید نفت عوض می کنیم. این اکتشاف و استخراج نفت است.استخراج نفت خام در محاسبات واقعی در جی ان پی (نرخ رشد اقتصادی) جای بحث دارد. بنابراین اگر می گوییم یک میلیون بشکه، دو میلیون بشکه شده است برای اهل فن این نیست چون از دل خام فروشی نفت متغیرهای کلان به دست نمی آید. یعنی چه؟ ما می گوییم در کشور اشتغال مسئله است. الان هم اشتغال به دولت به ارث رسیده است. می خواهیم ببینیم نسخه دولت برای این روش خوب است یا خیر؟اشتغال با موعظه و پند و دعا ایجاد نمی شود. حرف من این است که ما کشوری داریم 80 میلیون جمعیت است. در ادبیات اقتصاد و برنامه ریزی 80 میلیون مزیت نامیده می شود. تقاضای بالقوه وجود دارد. ما باید این را تقاضای موثر کنیم. اینجا روش ها و سیاست ها جواب می دهد. برای مجلس و دولت است. فقط هم دولت نیست، مجلس ها را نباید کنار بگذاریم. دو مورد با هم باید باشند.پس از یک جمله دارم چند مشخصه را بیان می کنم. ما قبل از اینکه به عوامل بیرونی توجه کنیم که سرمایه خارجی و پول خارجی است که باید توجیه داشته و مدیریت شده باشد، ولی مشکل ما در خیلی از واحدهای تولیدی، منبع خارجی نیست، از دل درامد نفتی اشتغال ایجاد نمی شود، یعنی شما 20 میلیارد دلار سرمایه گذاری می کنید که توسعه نیاز دارد و از این میزان کمتر از 10 هزار فرصت شغلی است. چرا که لوله و تجهیزات اسکله و بنادر است. از دل این اشتغال ایجاد نمی شود پس قبل از این که جواب به آن بدهم احتمال می دهم دوستان می گویند فعلا این رفاه برهم نخورد، حالا مشخص نیست این رفاه در چه کفی است، اما فعلا این پول داده شود.نه، اگر شما می خواهید کمک کنید آگاه کنید و بگوئید برای این رفاه این کار را می کنم.*گفتید برجام قطعا یک گام به جلوست. هنوز هم چنین هست؟خوش چهره: اگر صفر و صدی نگاه نکنیم، اگر تاکیدات رهبری را خداپسندانه و منصفانه نگاه کنید، برجام هیچ چیزی نداشته باشد - من استراتژیک نگاه می کنم- این فرصت را داد که مردم بفهمند آمریکا با آن چیزی که ادعا می کند یا اتحادیه اروپا با اینکه سعی می کند بگوید اصیل است، اینها بدعهدی می کنند.ما ظرفیت هایی داریم که بیش از جمعیت ما است. خیلی از جاها بیش از ده برابر نسبت جمعیت مان، منابع و امکانات در منابع و انرژی و معادن داریم.بنابراین دنیا به ما احتیاج دارد و ما هم به دنیا احتیاج داریم. نسبت احتیاج ما کم است و ما می خواهیم در عرصه جهانی پویا و فعال باشیم اما فضای تخاصم و شیطنت داریم. شیطنت را با ناسزا و قهر کردن نمی توان جواب داد. اقتصاد مقاومتی یعنی می خواهید در عرصه باشید و پویا باشید و نقاط ضعف را بشناسید و گارد شما بسته باشد.در خیلی از عرصه ها مدام گفتیم این مشکل ندارد و این نیست و قطعنامه مهم نیست و بعد برای این تدبیر نکردیم. همواره اقتصادمان را نفتی کردیم. او هم تحریم را شروع کرد. بعد به جایی رسیدیم که وضع اقتصاد بد شد. این خوب نبودن بخش زیادی مربوط به گارد باز ما بود.مثلا در سبد غذایی مردم، قوت لایموت مردم در خاورمیانه نان است. وجه غالب این است. اگر می خواهیم اقتصاد مقاومتی یا کاهش وابستگی را دنبال کنیم، سبد غذایی مردم یعنی گندم باید 70 تا 80 درصد خودکفا شود. یعنی اگر آنها تحریم کنند خسارت هایی می خورد، اگر گندم شما وابسته باشد، بحران اجتماعی و بحران خوراک دارید.آمریکا به شوروی سابق با آنهمه اقتدار –دوران دانشجویی من- گفت اگر سالانه دو هزار یهودی به اسرائیل نفرستید ما به شما غذا نمی دهیم و گندم صادر نمی کنیم. برای من خیلی مهم بود که وتو می کند و هم پیمان اعراب هم بود و اگر می خواست بفرستد آنها اعتراض می کردند. اما شوروی تسلیم شد چون گندم آن وابسته به امریکا بود. می گفت مزیت من در سلاح های سنگین نظامی است.بنابراین همانطور که امریکا در جاهای دیگر مانند دارو نشان داده است که تحریم می کند، اگر خدای نکرده بخواهد درباره گندم هم تحریم کند، بنابراین باید در گندم تا 70 درصد خودکفا شویم. این خودکفایی به مفهوم درک کاهش وابستگی است. در این خودکفایی روش های ابیاری را تصحیح کنیم و این درک از اقتصاد است. اگر اینها را بگذاریم می فهمیم دولت و مجلس و برخی سیاست مداران ما چطور به مسائل نگاه می کنند.*تیم اقتصادی دولت یازدهم هماهنگ بود؟خوش چهره: خود دوستان اعتراف داشتند که هماهنگ نبودند. در نامه ای که دوستان دولت دادند اعتراض داشتند و 4-3 امضا هم از وزرا داشت. ما هم در دانشگاههاا استقبال کردیم که اینها نسبت به برخی سیاست ها اعتراض داشتند.*پس هماهنگ نبودند.خوش چهره: به صورت مطلق و نسبی نگوییم. بالاخره هیئت دولت است و در جایی بالا و پائین وجود دارد. به نظر من سیاست های پولی و مالی تناقض دارد. وزیر رفاه معتقد است اشتغال بالا برود ولی موقع سیاست های پولی می بینیم هماهنگ با اشتغال و در راستای آن نیست.*مناظرات انتخابات ریاست جمهوری را دیدید؟خوش چهره: بله.*سه مناظره را دیدید؟خوش چهره: تقریبا.*کدام یک از استدلال های اقتصادی نامزدها به تفکرات شما نزدیک بود؟خوش چهره: آن چیزی که در مناظرات بود همه واقف بودند مشکلات معیشتی وجود دارد. این خوب است. مطالبات مردم از مسئولین است. مردم تحت فشار هستند. اما راه حل های درمان از نظر من جامعیت نداشت. من فراجناحی صحبت می کنم. تعلقات ارزشی دارم ولی جناحی ندارم.اگر اعتقاد داریم اقتصاد ما بیمار است، این بیمار را در 4 درمانگاه فرستادیم. یکی سازندگی، دیگری اصلاحات و غیره بود. این بیمار یک شبه بیمار نشده است. نگوییم این برای دولت یازدهم است. *درمان هم نشده است.خوش چهره: بله. در راه درمان هم مثلا به اسم عدالت کارهایی کردیم که ضد عدالت شده است.*این چند نفر از شما کمک گرفتند؟خوش چهره: اسم نمی برم ولی کمک گرفتند البته همه نه.*اسم ببرید چه اشکالی دارد؟خوش چهره: نه اسم نمی برم. این توفیق را داشتم که مورد مشورت باشم و حرف خود را هم زدم. خیلی پیام مهمی می دهیم. آیا تفکرات نزدیک بود؟ این یک حرف است. آیا نسخه و پلن و روش درمان به شما نزدیک بود؟ روش درمان خیلی ها را نپسندیدم.*پیش بینی پیروزی آقای روحانی را می کردید؟خوش چهره: به طور طبیعی پیش بینی وضع آینده را بخواهید کنید، باید تحلیل روند را کنید. اینکه قبلا چه بود و وضع موجود چیست. تمام روسای جمهور 8 ساله بودند. بنابراین کسی که در مسند کار است و تمام ابزارها دست اوست، این شانس بالاتری دارد.(دلنوشته فرزند دکتر خوش چهره): خدای بزرگ را برای داشتن پدری چون شما شاکرم و امیدوارم بتوانم حق فرزندی را برای شما به طور کامل بجا بیاورم. ان شاالله سال های سال سایه شما برای خانواده در وهله ی اول و برای کشور در وهله دوم مستدام باشد و کشور از ظرفیت های فراوان شما استفاده کافی را داشته باشد. این را دختر خانم شما برای شما نوشتند.*چه سالی ازدواج کردید؟خوش چهره: سال 59 ازدواج کردیم.*چطور با حاج خانم آشنا شدید؟خوش چهره: من در مقطعی سال 58 مسئولیتی داشتم. در انجمن اسلامی غرب تهران بودم. چند نفری بودیم. بعد شورای مرکزی امور تربیتی شکل گرفت که من توفیق داشتم در شورا باشم. در تهران هم خیلی فعال بود. آنجا بودم و بعد مسئولیت امور تربیتی آموزش وپرورش منطقه 10 در اختیار من بود. آنجا با دوستان امور تربیتی بودیم.من قصد ازدواج نداشتم. مرحوم مادرم در سال 60 سرطان مری گرفتند. ایشان با حالت تحکم گفتند من می خواهم ازدواج شما را ببینم. من حرف ایشان را زمین نگذاشتم. حاج خانم از همکاران فعال و خوب امور تربیتی بود. دیپلم بودند و به لطف خدا ازدواج کردم.*خطبه عقد را چه کسی خواند؟خوش چهره: توفیق داشتیم به همراه مرحوم مادر من و همسرم نزد حضرت امام رسیدیم و خطبه عقد را سال 59 برای ما خواندند.*مهریه چقدر بود؟خوش چهره: من یک خاطره در این باره بیان کنم. آنجا رفتیم و خدمت حضرت امام رسیدیم. آنجا مرحوم رسولی بودند. حاج احمد آقا هم بودند. چند نفری جلو رفتند و با حالتی به من گفتند مهریه را تعیین کردید؟ من هم آرام گفتم بله. گفتند مهریه چیست؟ گفتیم 14 سکه است. من آن زمان که فعال بودم یک دوره وسائل الشیعه هم جزو مهریه گذاشتیم. این را از لبنان برای من فرستاده بودند.خدمت امام رسیدیم پرسیدند مهریه چیست؟ گفتم 14 سکه و یک دوره وسائل الشیعه است. امام نگاه حکیمانه و عاقلانه ای به من انداختند و پرسیدند می توانند بخوانند؟ من آنجا فروریختم و نگاهی به خانم انداختم تا شاید کمکی کنند. بعد از آن گفتم در ضمن یک سفر حج هم هست. بنا نبود حج باشد. این را گفتم تا ذهن امام را به موضوع دیگری بکشانم.*خانم دکتر هم رشته شما نیستند؟خوش چهره: خیر. ایشان داروساز هستند. دکترای تخصصی را در فیتوشیمی و گیاهان دارویی گرفتند.* 5 فرزند دارید؟خوش چهره: این اولین بار است که در رسانه مطرح می شود. بله ما از نعمات خداوند متعال 5 فرزند داریم.* چند دختر و چند پسر دارید؟خوش چهره: 3 دختر و 2 پسر دارم.*چه می کنند؟ همه تحصیل کردند؟خوش چهره: بله.*چه رشته ای خواندند؟خوش چهره: ... بحمدالله بچه ها خوب تربیت شدند. ازدواج کردند طرف مقابل همواره لطف دارند به نیکی یاد می کنند. از حاج خانم تشکر می کنند.* کمربند مشکی جودو داریم.خوش چهره: در دوران جوانی بود. در دوره ای که دانشگاه بودم مربی ژاپنی خوبی داشتیم و من علاقه مند شدم. قبلا کاراته کار می کردم. کمربند قهوه ای داشتم. ایشان آمد من فوتبال بازی می کردم. علاقه هایم فوتبال و شنا بود. جودو را از ایشان به خوبی آموختم.*در دانشگاه ملی درس می خواندید؟خوش چهره: بله.*هنوز هم کار می کنید؟خوش چهره: خیر. وقتی انگلیس رفتم مربی جودوی دانشگاه شدم. ماهی 200 پوند بابت این به من می دادند. ساعت کاری که دخترم می گفت من کار می کنم به این خاطر است که من وقتی مربی بودم فرصت استفاده از استخر خصوصی را در ساعت غذا داشتم. یعنی نیم ساعتی شنا داشتم. این کمک به بازیابی می کرد.دوچرخه کورسی هم گرفته بودم و رفت وآمدهای کورسی هم داشتم. دویدن را داشتم. اینها تاثیرگذار بود. تغذیه خوب، فیزیک مناسب بدن و غیره راندمان را بالا می برد. فیزیک هم باید در بهره وری کمک کند.*چه شد که وارد مناظره شوید؟خوش چهره: مناظره 84 برای ریاست جمهوری؟* با آقای نوبخت.خوش چهره: رئیس جمهور آن زمان که قبلا شهردار بود نسبت به من اطلاع داشت اما من نداشتم، مثلا می دانستند من دو رشته خواندم و در تهران عضو هیات علمی و عضو پیوست وابسته علوم شهرسازی و اقتصاد بودم. نظرات من را هم می دانست. ایشان زمانی که شهردار شدند علاقه داشتند من در کنار ایشان باشم. من هم خوب نمی شناختم.خدمت آقای ابوترابی در دانشگاه تهران بودم. رئیس جمهور وقت که آن زمان شهردار بودند آن زمان خود را رساندند و از من خواستند که معاون ایشان شوم. من قبول نکردم. فکر کردند بحث پست است و پیشنهاد قائم مقامی را دادند و من گفتم وارد اجرا نمی شوم. در آن جمع یکی گفت استخاره کنید و همواره نه نیاورید. گفتم استخاره بگیرید.استخاره گرفتند و خوب نیامد. من هم به شوخی گفتم استخاره بد آمد والا من می آمدم. آقای ابوترابی چیزی را که من کمتر شنیده بودم، گفتند که ترک این را هم استخاره کنید. ترک را استخاره کردند و جمله ای گفتند که من فراموش کردم و خودم هم دوست دارم بدانم که کدام آیه بود، ترجمه ا ...

ادامه مطلب  

روحانی مخالف شیوه فعلی یارانه ها بود اما طرح جدیدی هم نداشت/ خام فروشی نفت به معنی رشد اقتصادی نیست/ برجام فرصتی بود که مردم بدانند آمریکا و ا?  

درخواست حذف این مطلب
سرویس سیاست مشرق -دکتر محمد خوش چهره از اساتید و کارشناسان اقتصادی کشور مهمان برنامه این هفته دستخط بود.مهمان این هفته برنامه یکی از چهره های شناخته شده دانشگاهی به ویژه شناخته شده در عرصه اقتصادی است. کسی که تجربه فضای سیاسی را از اول انقلاب داشته است ولی نقطه اوج آن در مجلس هفتم شورای اسلامی بود و البته یکی دیگر از نقاط اوج آن در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و در مناظرات معروفی بود که شرکت کردند. یک مناظره معروف که خیلی ها معتقد هستند نتیجه انتخابات مرحله دوم سال 84 را آن مناظره تغییر داد.دست خط این هفته میزبان دکتر محمد خوش چهره استاد دانشگاه و کارشناس مسائل اقتصادی و نماینده اسبق شورای اسلامی است. شما فقط در دانشگاه متمرکز هستید یا خیر؟خوش چهره: تمرکز عمده من در میدان علم و ادب است و در حوزه معلمی فعالیت می کنم.س: وضع اقتصاد را چطور می بینید؟ از شما می خواندم که گفتید دولت یازدهم یک زمانی سرکار آمد که دچار تورم رکوردی شدید بودیم اما رسما الان تورم تک رقمی شده است ولی خبرهایی داشتیم که دوباره گفتند همین چند روز دو رقمی شده است. رسما همان تک رقمی را داریم. برخی معتقدند ممکن است تورم کاهش پیدا کرده باشد و حتما همین طور است اما از رکود خارج نشدیم. الان واقعا همینطور است؟خوش چهره: خیلی سریع وارد حوزه اقتصاد شدید. به کرات در سخنرانی در جمع اساتید و دانشجویان و یا رسانه داشتم با این جمله شروع می کردم که ما اگر منصفانه نگاه کنیم دولت یازدهم وارث یک شرایط اقتصادی نامناسب بود. دلیل این شرایط نامناسب عوامل برون زا و تحریم و نوع مدیریت داخل بود، بحث تکنیکی دارد.ما در اقتصاد از نظر علمی پدیده ای به نام رکود تورمی هستم. در خیلی موارد این دو با هم متضاد هستند. رکود همراه با تورم به این معنا است که اگر رکود باشد و کسادی باشد تقاضا پائین است و قیمت باید پائین بیاید. مشتری ندارد و قیمت را پائین می آورد.اگر هم رکود باشد و هم قیمت بالا می رود تضادی است. این پدیده متعارف نیست ولی اتفاق می افتد. خیلی از کشورها تجربه دارند. دولت یازدهم در شرایطی بود که رکود تورمی بود. این رکود تورم معالجه را حساس می کند. اگر با مثال پزشکی بگویم تب و لرز دارد. اگر تب و لرز داشته باشد برای تب روش سنتی می گوید پاشور و خنک کنیم، اگر خنک کنیم لرز چه می شود؟ پا را خنک می کنید لرز او بالا می رود.در شرایط اقتصادی چند سال اخیر فارغ از این که کدام دولت است، این یک اشتباه استراتژیک است که کسی داشته باشد که فقط بر یک وجه متمرکز شود. من می بینم که برخی از دوستان ما در دولت علی رغم این که دوست ما هستند دارند به تورم می چسبند. معیشت مردم قابل احترام است ولی تب و لرز را یک وجهی می رویم. از نظر من ضمن قبول وارث بودن، منصفانه گفتن و شرایط نامناسب اما روش ها به گونه ای است که اگر دقت در عقل جمعی نکنیم و در روش هایی که هم مبانی تجربی و هم شواهد تاریخی کشورها می گوید و هم مبانی تئوریک پشت آن است، می رویم در روش هایی که بعد از جنگ خیلی از دولت ها مبتلای آن بودند که روش های آزمون و خطاست. سیاستی اتخاذ می کنیم که ببینیم در عمل چگونه است. موقعی که سیاست های پولی و مالی با اولویت های هدف تورم می رود، ممکن است بگویید در حال برطرف کردن رکود هستیم اما اولویت رفته است. همزمان باید دو مورد را دربرگیرد که دو مورد برای یک دولت سخت است.اگر منصفانه بگوییم این نیست که دغدغه نداشتند ولی این سیاست ها متمرکز به طور مناسب نبود.س: نگاه بیش از حد به بیرون هم که گفتید..خوش چهره: نگاه به بیرون ودرون این است... مسئله ما چیست؟ تمرکز سیاست ها را با مثالی بیان کنم. یک دولت ممکن است با نوع تصمیم گیری سیاست و بکار بردن سیاست های اقتصادی نشان داده شود. یکی از روش های قضاوت این است.سیاست های اقتصادی یک زمانی است که دولت خود را به اتخاذ سیاست ها محدود می کند و می گوید من یک سیاست پولی انبساطی بکار بردم، یا سیاست انقباضی بکار بردم یا تزریق پول را کم می کنم. در تورم تزریق پول باید انبساطی باشد. تزریق کم شود. اما اگر رکود تورمی است فضا تزریق کم باید باشد اما همین کم به صورت انبساطی برای تولید برود.یعنی از منابع بانکی، سوداگری، دلالی، قاچاق، اقتصاد زیرزمینی نباید بهره مند شود. برعکس تمرکز روی تولید می رود. یعنی هرچه پول هست روی تولید می رود. مثلا در نظام مالیاتی در سیاست های این گونه فشار مالیاتی نباید روی تولید باشد. در عین حال که دولت می خواهد درآمد مالیاتی بالایی داشته باشد باید اقتصاد زیرزمینی و دلالی را پیدا کند. مالیات هایی که تاکنون اخذ نکرده را از اینها بگیرد. الان بحث این موارد دو سالی است در دولت و مجلس عنوان می شود. این که چقدر عملیاتی است را اطلاع ندارم.ما یک ضعفی که در نظام تصمیم گیری داریم و همینطور ادامه داشته و تنها نسبت آن در برخی دولت ها پائین و بالا بوده، این است که هر کسی ساز خود را در سیاست ها می تواند بزند.س: آقای دکتر روحانی سال 92 با شما هم مشورت کردند؟خوش چهره: در همان دوره انتخابات لطف داشتند.س: مهم ترین توصیه شما چه بود؟خوش چهره: من یک تعریف وضع موجود کردم که شما با این وضع مواجه هستید. بخشی از جملات امانت است که با هم گفتیم ولی...س: درباره یارانه ها چه نظری داشتند؟خوش چهره: من فکر کنم به آن مفهوم استقبال نمی کردند.س: از قطع کردنش...خوش چهره: از این که یک راه مستدامی باشد، ولی طرحی برای ندادن آن به من نگفتندس: خودشان در ذهنشان این بود که این گونه ادامه پیدا نکند.خوش چهره: استدلال من مورد قبول بود که یارانه مسکن است و درمان مهم است. یکی از ضعف های نظام تصمیم گیری ما در این بود که (یارانه بالغ بر ده سال است اگر اشتباه فکر نکنم)، تا مجلس هفتم تا آخرین سال ما مخالف بودیم و حرف این نبود که به فقرا کمک نشود بلکه می گفتیم طرح را بدهید و این یارانه عمومی معنا ندارد.س: از صحبت ها می خواندم که می گفتید این گونه یارانه دادن خودزنی است. بعد در دولت یازدهم در مسیری قرار گرفت که یارانه را ادامه داد. بعد یک زمانی اعلام کرد مردم انصراف دهند. شما گفتید اگر دولت شفاف به مردم می گفت اگر یارانه را قطع کنم چه کاری می خواهم انجام دهم شاید مردم استقبال می کردند و نکردند شاید یکی از دلایل عدم استقبال مردم شفاف نبودن بود.یکی دیگر این که مجلس نهم تصویب کرد 30 درصد دهک های بالا حذف شوند ولی دولت همین را هم اجرا نکرد. چرا این چنین است؟ این اندازه مسائل اقتصادی و در حقیقت انتخابات روی این امر اثر دارد؟خوش چهره: من الان چون آقایان نیستند نمی خواهم صحبتی کنم.س: آنها از تریبون ها استفاده کردند و صحبت های خود را بیان کردند. شما هم می توانید بگویید.خوش چهره: این که شما می گویید چرا این کار را می کنند، باید چرایی را باید از آنها بپرسید. اگر از من می پرسید این کار درست است یا خیر پاسخ کوتاه من خیر است .از طرف آنها نمی توانم قضاوت کنم و چرایی را بگویند این که مثلا در اجرا مشکل داشتیم و برخی مواقع می گویند گروه های هدف را نمی شناسیم.س: آقای ربیعی بیان می کردند شرایط روانی جامعه به گونه ای نیست که بتوانیم چنین کنیم.خوش چهره: یارانه را به جایی رسیدیم که باید ببینیم چه کسی یارانه دریافت می کند. کشاورزان، کارگران و گروه های اجتماعی این را حق خود می دانند. چرا این چنین شده است برای این که اطلاع رسانی خوبی نمی کنیم. اگر اقتصاد باشد، این اقتصاد ملی می شود، هویت بخش آن چیزی به نام تولید ملی است. این اقتصاد ملی و این تولید ملی است، تولید ملی را بر مبنای محاسبات درآمد ملی به ان برسید، اگر ارزش پولی اینها را بر اساس ارزش افزوده حساب کنیم به درآمد ملی می رسیم، از این جا به بعد اداره کشور، اداره افراد و خانه از درآمد ملی است.پس من ساده بگویم که اقتصادی داریم که هویت بخش آن تولید ملی است و تولید ملی محل تحلیل است. تولید ملی تبدیل به درآمد ملی می شود. درآمد ملی معیاری برای قضاوت کارایی دولت است و به نام رفاه ملی است. فارسی ساده بهبود عمومی سطح زندگی می شود.در ایران دچار انحرافی بودیم که بعد از جنگ رخ داد. قبل از این که روی یک دولت متمرکز شویم، ما اینجا دوپینگ کردیم؛ یعنی درآمد ملی بجای اینکه ریشه در تولید ملی داشته باشد، در برخی دوره ها تا 70 درصد از خام فروشی نفت بود. پس اقتصادی که متکی به خام فروشی نفت باشد و بیش از 70 درصد درآمد ملی باشد اولین حرف این است که این رفاه نمی تواند رفاه پایداری باشد چون یک متغیر برون زا است و قیمت را جهان تعیین می کند، اوپک یا بازار بورس تعین کننده است. تولید هم در دست ما نیست. اوپک سهمیه می دهد.قبل از این که بگوییم سیاست ها غلط است، باید ساختار را نگاه کنیم که ما بعد از جنگ 4 دولت با تابلوهای سیاسی مختلف داشتیم. ضمن احترام به همه این شعارها وقتی نگاه می کنیم در کارکردها مشابه هستند. ضریب مشابهت در اقتصاد هر دولتی رکورد دولت قبلی در وابستگی به نفت شکسته است. آمارها را بیاورید بحث کنیم.الان دولت می گوید در راستای اقتصاد مقاومتی تولید نفت را بالا بردیم. رومتریال در دنیا مشخص است چه تعریفی دارد. تا این پردازش نشود و ارزش افزوده روی آن نیاید این می شود فروش دارایی ها، استقراض از طبیعت و نعمات الهی است و این هنر نیست. نرخ رشد اقتصادی واقعی این نیست که به خام فروشی وصل شود. بعد اسم این را به تولید نفت عوض می کنیم. این اکتشاف و استخراج نفت است.استخراج نفت خام در محاسبات واقعی در جی ان پی (نرخ رشد اقتصادی) جای بحث دارد. بنابراین اگر می گوییم یک میلیون بشکه، دو میلیون بشکه شده است برای اهل فن این نیست چون از دل خام فروشی نفت متغیرهای کلان به دست نمی آید. یعنی چه؟ ما می گوییم در کشور اشتغال مسئله است. الان هم اشتغال به دولت به ارث رسیده است. می خواهیم ببینیم نسخه دولت برای این روش خوب است یا خیر؟اشتغال با موعظه و پند و دعا ایجاد نمی شود. حرف من این است که ما کشوری داریم 80 میلیون جمعیت است. در ادبیات اقتصاد و برنامه ریزی 80 میلیون مزیت نامیده می شود. تقاضای بالقوه وجود دارد. ما باید این را تقاضای موثر کنیم. اینجا روش ها و سیاست ها جواب می دهد. برای مجلس و دولت است. فقط هم دولت نیست، مجلس ها را نباید کنار بگذاریم. دو مورد با هم باید باشند.پس از یک جمله دارم چند مشخصه را بیان می کنم. ما قبل از اینکه به عوامل بیرونی توجه کنیم که سرمایه خارجی و پول خارجی است که باید توجیه داشته و مدیریت شده باشد، ولی مشکل ما در خیلی از واحدهای تولیدی، منبع خارجی نیست، از دل درامد نفتی اشتغال ایجاد نمی شود، یعنی شما 20 میلیارد دلار سرمایه گذاری می کنید که توسعه نیاز دارد و از این میزان کمتر از 10 هزار فرصت شغلی است. چرا که لوله و تجهیزات اسکله و بنادر است. از دل این اشتغال ایجاد نمی شود پس قبل از این که جواب به آن بدهم احتمال می دهم دوستان می گویند فعلا این رفاه برهم نخورد، حالا مشخص نیست این رفاه در چه کفی است، اما فعلا این پول داده شود.نه، اگر شما می خواهید کمک کنید آگاه کنید و بگوئید برای این رفاه این کار را می کنم.س: گفتید برجام قطعا یک گام به جلوست. هنوز هم چنین هست؟خوش چهره: اگر صفر و صدی نگاه نکنیم، اگر تاکیدات رهبری را خداپسندانه و منصفانه نگاه کنید، برجام هیچ چیزی نداشته باشد - من استراتژیک نگاه می کنم- این فرصت را داد که مردم بفهمند آمریکا با آن چیزی که ادعا می کند یا اتحادیه اروپا با اینکه سعی می کند بگوید اصیل است، اینها بدعهدی می کنند.ما ظرفیت هایی داریم که بیش از جمعیت ما است. خیلی از جاها بیش از ده برابر نسبت جمعیت مان، منابع و امکانات در منابع و انرژی و معادن داریم.بنابراین دنیا به ما احتیاج دارد و ما هم به دنیا احتیاج داریم. نسبت احتیاج ما کم است و ما می خواهیم در عرصه جهانی پویا و فعال باشیم اما فضای تخاصم و شیطنت داریم. شیطنت را با ناسزا و قهر کردن نمی توان جواب داد. اقتصاد مقاومتی یعنی می خواهید در عرصه باشید و پویا باشید و نقاط ضعف را بشناسید و گارد شما بسته باشد.در خیلی از عرصه ها مدام گفتیم این مشکل ندارد و این نیست و قطعنامه مهم نیست و بعد برای این تدبیر نکردیم. همواره اقتصادمان را نفتی کردیم. او هم تحریم را شروع کرد. بعد به جایی رسیدیم که وضع اقتصاد بد شد. این خوب نبودن بخش زیادی مربوط به گارد باز ما بود.مثلا در سبد غذایی مردم، قوت لایموت مردم در خاورمیانه نان است. وجه غالب این است. اگر می خواهیم اقتصاد مقاومتی یا کاهش وابستگی را دنبال کنیم، سبد غذایی مردم یعنی گندم باید 70 تا 80 درصد خودکفا شود. یعنی اگر آنها تحریم کنند خسارت هایی می خورد، اگر گندم شما وابسته باشد، بحران اجتماعی و بحران خوراک دارید.آمریکا به شوروی سابق با آنهمه اقتدار –دوران دانشجویی من- گفت اگر سالانه دو هزار یهودی به اسرائیل نفرستید ما به شما غذا نمی دهیم و گندم صادر نمی کنیم. برای من خیلی مهم بود که وتو می کند و هم پیمان اعراب هم بود و اگر می خواست بفرستد آنها اعتراض می کردند. اما شوروی تسلیم شد چون گندم آن وابسته به امریکا بود. می گفت مزیت من در سلاح های سنگین نظامی است.بنابراین همانطور که امریکا در جاهای دیگر مانند دارو نشان داده است که تحریم می کند، اگر خدای نکرده بخواهد درباره گندم هم تحریم کند، بنابراین باید در گندم تا 70 درصد خودکفا شویم. این خودکفایی به مفهوم درک کاهش وابستگی است. در این خودکفایی روش های ابیاری را تصحیح کنیم و این درک از اقتصاد است. اگر اینها را بگذاریم می فهمیم دولت و مجلس و برخی سیاست مداران ما چطور به مسائل نگاه می کنند.س: تیم اقتصادی دولت یازدهم هماهنگ بود؟خوش چهره: خود دوستان اعتراف داشتند که هماهنگ نبودند. در نامه ای که دوستان دولت دادند اعتراض داشتند و 4-3 امضا هم از وزرا داشت. ما هم در دانشگاههاا استقبال کردیم که اینها نسبت به برخی سیاست ها اعتراض داشتند.س: پس هماهنگ نبودند.خوش چهره: به صورت مطلق و نسبی نگوییم. بالاخره هیئت دولت است و در جایی بالا و پائین وجود دارد. به نظر من سیاست های پولی و مالی تناقض دارد. وزیر رفاه معتقد است اشتغال بالا برود ولی موقع سیاست های پولی می بینیم هماهنگ با اشتغال و در راستای آن نیست.س: مناظرات انتخابات ریاست جمهوری را دیدید؟خوش چهره: بله.س: سه مناظره را دیدید؟خوش چهره: تقریبا.س: کدام یک از استدلال های اقتصادی نامزدها به تفکرات شما نزدیک بود؟خوش چهره: آن چیزی که در مناظرات بود همه واقف بودند مشکلات معیشتی وجود دارد. این خوب است. مطالبات مردم از مسئولین است. مردم تحت فشار هستند. اما راه حل های درمان از نظر من جامعیت نداشت. من فراجناحی صحبت می کنم. تعلقات ارزشی دارم ولی جناحی ندارم.اگر اعتقاد داریم اقتصاد ما بیمار است، این بیمار را در 4 درمانگاه فرستادیم. یکی سازندگی، دیگری اصلاحات و غیره بود. این بیمار یک شبه بیمار نشده است. نگوییم این برای دولت یازدهم است. س: درمان هم نشده است.خوش چهره: بله. در راه درمان هم مثلا به اسم عدالت کارهایی کردیم که ضد عدالت شده است.س: این چند نفر از شما کمک گرفتند؟خوش چهره: اسم نمی برم ولی کمک گرفتند البته همه نه.س: اسم ببرید چه اشکالی دارد؟خوش چهره: نه اسم نمی برم. این توفیق را داشتم که مورد مشورت باشم و حرف خود را هم زدم. خیلی پیام مهمی می دهیم. آیا تفکرات نزدیک بود؟ این یک حرف است. آیا نسخه و پلن و روش درمان به شما نزدیک بود؟ روش درمان خیلی ها را نپسندیدم.س: پیش بینی پیروزی آقای روحانی را می کردید؟خوش چهره: به طور طبیعی پیش بینی وضع آینده را بخواهید کنید، باید تحلیل روند را کنید. اینکه قبلا چه بود و وضع موجود چیست. تمام روسای جمهور 8 ساله بودند. بنابراین کسی که در مسند کار است و تمام ابزارها دست اوست، این شانس بالاتری دارد.(دلنوشته فرزند دکتر خوش چهره): خدای بزرگ را برای داشتن پدری چون شما شاکرم و امیدوارم بتوانم حق فرزندی را برای شما به طور کامل بجا بیاورم. ان شاالله سال های سال سایه شما برای خانواده در وهله ی اول و برای کشور در وهله دوم مستدام باشد و کشور از ظرفیت های فراوان شما استفاده کافی را داشته باشد. این را دختر خانم شما برای شما نوشتند.س: چه سالی ازدواج کردید؟خوش چهره: سال 59 ازدواج کردیم.س: چطور با حاج خانم آشنا شدید؟خوش چهره: من در مقطعی سال 58 مسئولیتی داشتم. در انجمن اسلامی غرب تهران بودم. چند نفری بودیم. بعد شورای مرکزی امور تربیتی شکل گرفت که من توفیق داشتم در شورا باشم. در تهران هم خیلی فعال بود. آنجا بودم و بعد مسئولیت امور تربیتی آموزش وپرورش منطقه 10 در اختیار من بود. آنجا با دوستان امور تربیتی بودیم.من قصد ازدواج نداشتم. مرحوم مادرم در سال 60 سرطان مری گرفتند. ایشان با حالت تحکم گفتند من می خواهم ازدواج شما را ببینم. من حرف ایشان را زمین نگذاشتم. حاج خانم از همکاران فعال و خوب امور تربیتی بود. دیپلم بودند و به لطف خدا ازدواج کردم.س: خطبه عقد را چه کسی خواند؟خوش چهره: توفیق داشتیم به همراه مرحوم مادر من و همسرم نزد حضرت امام رسیدیم و خطبه عقد را سال 59 برای ما خواندند.س: مهریه چقدر بود؟خوش چهره: من یک خاطره در این باره بیان کنم. آنجا رفتیم و خدمت حضرت امام رسیدیم. آنجا مرحوم رسولی بودند. حاج احمد آقا هم بودند. چند نفری جلو رفتند و با حالتی به من گفتند مهریه را تعیین کردید؟ من هم آرام گفتم بله. گفتند مهریه چیست؟ گفتیم 14 سکه است. من آن زمان که فعال بودم یک دوره وسائل الشیعه هم جزو مهریه گذاشتیم. این را از لبنان برای من فرستاده بودند.خدمت امام رسیدیم پرسیدند مهریه چیست؟ گفتم 14 سکه و یک دوره وسائل الشیعه است. امام نگاه حکیمانه و عاقلانه ای به من انداختند و پرسیدند می توانند بخوانند؟ من آنجا فروریختم و نگاهی به خانم انداختم تا شاید کمکی کنند. بعد از آن گفتم در ضمن یک سفر حج هم هست. بنا نبود حج باشد. این را گفتم تا ذهن امام را به موضوع دیگری بکشانم.س: خانم دکتر هم رشته شما نیستند؟خوش چهره: خیر. ایشان داروساز هستند. دکترای تخصصی را در فیتوشیمی و گیاهان دارویی گرفتند.س: 5 فرزند دارید؟خوش چهره: این اولین بار است که در رسانه مطرح می شود. بله ما از نعمات خداوند متعال 5 فرزند داریم.س: چند دختر و چند پسر دارید؟خوش چهره: 3 دختر و 2 پسر دارم.س: چه می کنند؟ همه تحصیل کردند؟خوش چهره: بله.س: چه رشته ای خواندند؟خوش چهره: ... بحمدالله بچه ها خوب تربیت شدند. ازدواج کردند طرف مقابل همواره لطف دارند به نیکی یاد می کنند. از حاج خانم تشکر می کنند.س: کمربند مشکی جودو داریم.خوش چهره: در دوران جوانی بود. در دوره ای که دانشگاه بودم مربی ژاپنی خوبی داشتیم و من علاقه مند شدم. قبلا کاراته کار می کردم. کمربند قهوه ای داشتم. ایشان آمد من فوتبال بازی می کردم. علاقه هایم فوتبال و شنا بود. جودو را از ایشان به خوبی آموختم.س: در دانشگاه ملی درس می خواندید؟خوش چهره: بله.س: هنوز هم کار می کنید؟خوش چهره: خیر. وقتی انگلیس رفتم مربی جودوی دانشگاه شدم. ماهی 200 پوند بابت این به من می دادند. ساعت کاری که دخترم می گفت من کار می کنم به این خاطر است که من وقتی مربی بودم فرصت استفاده از استخر خصوصی را در ساعت غذا داشتم. یعنی نیم ساعتی شنا داشتم. این کمک به بازیابی می کرد.دوچرخه کورسی هم گرفته بودم و رفت وآمدهای کورسی هم داشتم. دویدن را داشتم. اینها تاثیرگذار بود. تغذیه خوب، فیزیک مناسب بدن و غیره راندمان را بالا می برد. فیزیک هم باید در بهره وری کمک کند.س: چه شد که وارد مناظره شوید؟خوش چهره: مناظره 84 برای ریاست جمهوری؟س: با آقای نوبخت.خوش چهره: رئیس جمهور آن زمان که قبلا شهردار بود نسبت به من اطلاع داشت اما من نداشتم، مثلا می دانستند من دو رشته خواندم و در تهران عضو هیات علمی و عضو پیوست وابسته علوم شهرسازی و اقتصاد بودم. نظرات من را هم می دانست. ایشان زمانی که شهردار شدند علاقه داشتند من در کنار ایشان باشم. من هم خوب نمی شناختم.خدمت آقای ابوترابی در دانشگاه تهران بودم. رئیس جمهور وقت که آن زمان شهردار بودند آن زمان خود را رساندند و از من خواستند که معاون ایشان شوم. من قبول نکردم. فکر کردند بحث پست است و پیشنهاد قائم مقامی را دادند و من گفتم وارد اجرا نمی شوم. در آن جمع یکی گفت استخاره کنید و همواره نه نیاورید. گفتم استخاره بگیر ...

ادامه مطلب  

برجام فرصتی بود که مردم بدانند آمریکا و اروپا بدعهدی می کنند  

درخواست حذف این مطلب
کارشناس مسائل اقتصادی با بیان اینکه سال 92 مورد مشورت روحانی بودم، گفت: روحانی مخالف شیوه فعلی یارانه ها بود اما طرح جدیدی هم نداشت.به گزارش ایسکانیوز ، مهمان این هفته برنامه دست خط یکی از چهره های شناخته شده دانشگاهی به ویژه شناخته شده در عرصه اقتصادی است. کسی که تجربه فضای سیاسی را از اول انقلاب داشته است ولی نقطه اوج آن در مجلس هفتم شورای اسلامی بود و البته یکی دیگر از نقاط اوج آن در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و در مناظرات معروفی بود که شرکت کردند. یک مناظره معروف که خیلی ها معتقد هستند نتیجه انتخابات مرحله دوم سال 84 را آن مناظره تغییر داد.در ادامه مشروح گفت وگوی محمد خوش چهره را در برنامه دست خط می خوانید:*شما فقط در دانشگاه متمرکز هستید یا خیر؟خوش چهره: تمرکز عمده من در میدان علم و ادب است و در حوزه معلمی فعالیت می کنم.* وضع اقتصاد را چطور می بینید؟ از شما می خواندم که گفتید دولت یازدهم یک زمانی سرکار آمد که دچار تورم رکوردی شدید بودیم اما رسما الان تورم تک رقمی شده است ولی خبرهایی داشتیم که دوباره گفتند همین چند روز دو رقمی شده است. رسما همان تک رقمی را داریم. برخی معتقدند ممکن است تورم کاهش پیدا کرده باشد و حتما همین طور است اما از رکود خارج نشدیم. الان واقعا همینطور است؟خوش چهره: خیلی سریع وارد حوزه اقتصاد شدید. به کرات در سخنرانی در جمع اساتید و دانشجویان و یا رسانه داشتم با این جمله شروع می کردم که ما اگر منصفانه نگاه کنیم دولت یازدهم وارث یک شرایط اقتصادی نامناسب بود. دلیل این شرایط نامناسب عوامل برون زا و تحریم و نوع مدیریت داخل بود، بحث تکنیکی دارد.ما در اقتصاد از نظر علمی پدیده ای به نام رکود تورمی هستم. در خیلی موارد این دو با هم متضاد هستند. رکود همراه با تورم به این معنا است که اگر رکود باشد و کسادی باشد تقاضا پائین است و قیمت باید پائین بیاید. مشتری ندارد و قیمت را پائین می آورد.اگر هم رکود باشد و هم قیمت بالا می رود تضادی است. این پدیده متعارف نیست ولی اتفاق می افتد. خیلی از کشورها تجربه دارند. دولت یازدهم در شرایطی بود که رکود تورمی بود. این رکود تورم معالجه را حساس می کند. اگر با مثال پزشکی بگویم تب و لرز دارد. اگر تب و لرز داشته باشد برای تب روش سنتی می گوید پاشور و خنک کنیم، اگر خنک کنیم لرز چه می شود؟ پا را خنک می کنید لرز او بالا می رود.در شرایط اقتصادی چند سال اخیر فارغ از این که کدام دولت است، این یک اشتباه استراتژیک است که کسی داشته باشد که فقط بر یک وجه متمرکز شود. من می بینم که برخی از دوستان ما در دولت علی رغم این که دوست ما هستند دارند به تورم می چسبند. معیشت مردم قابل احترام است ولی تب و لرز را یک وجهی می رویم. از نظر من ضمن قبول وارث بودن، منصفانه گفتن و شرایط نامناسب اما روش ها به گونه ای است که اگر دقت در عقل جمعی نکنیم و در روش هایی که هم مبانی تجربی و هم شواهد تاریخی کشورها می گوید و هم مبانی تئوریک پشت آن است، می رویم در روش هایی که بعد از جنگ خیلی از دولت ها مبتلای آن بودند که روش های آزمون و خطاست. سیاستی اتخاذ می کنیم که ببینیم در عمل چگونه است. موقعی که سیاست های پولی و مالی با اولویت های هدف تورم می رود، ممکن است بگویید در حال برطرف کردن رکود هستیم اما اولویت رفته است. همزمان باید دو مورد را دربرگیرد که دو مورد برای یک دولت سخت است.اگر منصفانه بگوییم این نیست که دغدغه نداشتند ولی این سیاست ها متمرکز به طور مناسب نبود.*نگاه بیش از حد به بیرون هم که گفتید..خوش چهره: نگاه به بیرون ودرون این است... مسئله ما چیست؟ تمرکز سیاست ها را با مثالی بیان کنم. یک دولت ممکن است با نوع تصمیم گیری سیاست و بکار بردن سیاست های اقتصادی نشان داده شود. یکی از روش های قضاوت این است.سیاست های اقتصادی یک زمانی است که دولت خود را به اتخاذ سیاست ها محدود می کند و می گوید من یک سیاست پولی انبساطی بکار بردم، یا سیاست انقباضی بکار بردم یا تزریق پول را کم می کنم. در تورم تزریق پول باید انبساطی باشد. تزریق کم شود. اما اگر رکود تورمی است فضا تزریق کم باید باشد اما همین کم به صورت انبساطی برای تولید برود.یعنی از منابع بانکی، سوداگری، دلالی، قاچاق، اقتصاد زیرزمینی نباید بهره مند شود. برعکس تمرکز روی تولید می رود. یعنی هرچه پول هست روی تولید می رود. مثلا در نظام مالیاتی در سیاست های این گونه فشار مالیاتی نباید روی تولید باشد. در عین حال که دولت می خواهد درآمد مالیاتی بالایی داشته باشد باید اقتصاد زیرزمینی و دلالی را پیدا کند. مالیات هایی که تاکنون اخذ نکرده را از اینها بگیرد. الان بحث این موارد دو سالی است در دولت و مجلس عنوان می شود. این که چقدر عملیاتی است را اطلاع ندارم.ما یک ضعفی که در نظام تصمیم گیری داریم و همینطور ادامه داشته و تنها نسبت آن در برخی دولت ها پائین و بالا بوده، این است که هر کسی ساز خود را در سیاست ها می تواند بزند.*آقای دکتر روحانی سال 92 با شما هم مشورت کردند؟خوش چهره: در همان دوره انتخابات لطف داشتند.* مهم ترین توصیه شما چه بود؟خوش چهره: من یک تعریف وضع موجود کردم که شما با این وضع مواجه هستید. بخشی از جملات امانت است که با هم گفتیم ولی...* درباره یارانه ها چه نظری داشتند؟خوش چهره: من فکر کنم به آن مفهوم استقبال نمی کردند.*از قطع کردنش...خوش چهره: از این که یک راه مستدامی باشد، ولی طرحی برای ندادن آن به من نگفتند*خودشان در ذهنشان این بود که این گونه ادامه پیدا نکند.خوش چهره: استدلال من مورد قبول بود که یارانه مسکن است و درمان مهم است. یکی از ضعف های نظام تصمیم گیری ما در این بود که (یارانه بالغ بر ده سال است اگر اشتباه فکر نکنم)، تا مجلس هفتم تا آخرین سال ما مخالف بودیم و حرف این نبود که به فقرا کمک نشود بلکه می گفتیم طرح را بدهید و این یارانه عمومی معنا ندارد.*از صحبت ها می خواندم که می گفتید این گونه یارانه دادن خودزنی است. بعد در دولت یازدهم در مسیری قرار گرفت که یارانه را ادامه داد. بعد یک زمانی اعلام کرد مردم انصراف دهند. شما گفتید اگر دولت شفاف به مردم می گفت اگر یارانه را قطع کنم چه کاری می خواهم انجام دهم شاید مردم استقبال می کردند و نکردند شاید یکی از دلایل عدم استقبال مردم شفاف نبودن بود.یکی دیگر این که مجلس نهم تصویب کرد 30 درصد دهک های بالا حذف شوند ولی دولت همین را هم اجرا نکرد. چرا این چنین است؟ این اندازه مسائل اقتصادی و در حقیقت انتخابات روی این امر اثر دارد؟خوش چهره: من الان چون آقایان نیستند نمی خواهم صحبتی کنم.*آنها از تریبون ها استفاده کردند و صحبت های خود را بیان کردند. شما هم می توانید بگویید.خوش چهره: این که شما می گویید چرا این کار را می کنند، باید چرایی را باید از آنها بپرسید. اگر از من می پرسید این کار درست است یا خیر پاسخ کوتاه من خیر است .از طرف آنها نمی توانم قضاوت کنم و چرایی را بگویند این که مثلا در اجرا مشکل داشتیم و برخی مواقع می گویند گروه های هدف را نمی شناسیم.*آقای ربیعی بیان می کردند شرایط روانی جامعه به گونه ای نیست که بتوانیم چنین کنیم.خوش چهره: یارانه را به جایی رسیدیم که باید ببینیم چه کسی یارانه دریافت می کند. کشاورزان، کارگران و گروه های اجتماعی این را حق خود می دانند. چرا این چنین شده است برای این که اطلاع رسانی خوبی نمی کنیم. اگر اقتصاد باشد، این اقتصاد ملی می شود، هویت بخش آن چیزی به نام تولید ملی است. این اقتصاد ملی و این تولید ملی است، تولید ملی را بر مبنای محاسبات درآمد ملی به ان برسید، اگر ارزش پولی اینها را بر اساس ارزش افزوده حساب کنیم به درآمد ملی می رسیم، از این جا به بعد اداره کشور، اداره افراد و خانه از درآمد ملی است.پس من ساده بگویم که اقتصادی داریم که هویت بخش آن تولید ملی است و تولید ملی محل تحلیل است. تولید ملی تبدیل به درآمد ملی می شود. درآمد ملی معیاری برای قضاوت کارایی دولت است و به نام رفاه ملی است. فارسی ساده بهبود عمومی سطح زندگی می شود.در ایران دچار انحرافی بودیم که بعد از جنگ رخ داد. قبل از این که روی یک دولت متمرکز شویم، ما اینجا دوپینگ کردیم؛ یعنی درآمد ملی بجای اینکه ریشه در تولید ملی داشته باشد، در برخی دوره ها تا 70 درصد از خام فروشی نفت بود. پس اقتصادی که متکی به خام فروشی نفت باشد و بیش از 70 درصد درآمد ملی باشد اولین حرف این است که این رفاه نمی تواند رفاه پایداری باشد چون یک متغیر برون زا است و قیمت را جهان تعیین می کند، اوپک یا بازار بورس تعین کننده است. تولید هم در دست ما نیست. اوپک سهمیه می دهد.قبل از این که بگوییم سیاست ها غلط است، باید ساختار را نگاه کنیم که ما بعد از جنگ 4 دولت با تابلوهای سیاسی مختلف داشتیم. ضمن احترام به همه این شعارها وقتی نگاه می کنیم در کارکردها مشابه هستند. ضریب مشابهت در اقتصاد هر دولتی رکورد دولت قبلی در وابستگی به نفت شکسته است. آمارها را بیاورید بحث کنیم.الان دولت می گوید در راستای اقتصاد مقاومتی تولید نفت را بالا بردیم. رومتریال در دنیا مشخص است چه تعریفی دارد. تا این پردازش نشود و ارزش افزوده روی آن نیاید این می شود فروش دارایی ها، استقراض از طبیعت و نعمات الهی است و این هنر نیست. نرخ رشد اقتصادی واقعی این نیست که به خام فروشی وصل شود. بعد اسم این را به تولید نفت عوض می کنیم. این اکتشاف و استخراج نفت است.استخراج نفت خام در محاسبات واقعی در جی ان پی (نرخ رشد اقتصادی) جای بحث دارد. بنابراین اگر می گوییم یک میلیون بشکه، دو میلیون بشکه شده است برای اهل فن این نیست چون از دل خام فروشی نفت متغیرهای کلان به دست نمی آید. یعنی چه؟ ما می گوییم در کشور اشتغال مسئله است. الان هم اشتغال به دولت به ارث رسیده است. می خواهیم ببینیم نسخه دولت برای این روش خوب است یا خیر؟اشتغال با موعظه و پند و دعا ایجاد نمی شود. حرف من این است که ما کشوری داریم 80 میلیون جمعیت است. در ادبیات اقتصاد و برنامه ریزی 80 میلیون مزیت نامیده می شود. تقاضای بالقوه وجود دارد. ما باید این را تقاضای موثر کنیم. اینجا روش ها و سیاست ها جواب می دهد. برای مجلس و دولت است. فقط هم دولت نیست، مجلس ها را نباید کنار بگذاریم. دو مورد با هم باید باشند.پس از یک جمله دارم چند مشخصه را بیان می کنم. ما قبل از اینکه به عوامل بیرونی توجه کنیم که سرمایه خارجی و پول خارجی است که باید توجیه داشته و مدیریت شده باشد، ولی مشکل ما در خیلی از واحدهای تولیدی، منبع خارجی نیست، از دل درامد نفتی اشتغال ایجاد نمی شود، یعنی شما 20 میلیارد دلار سرمایه گذاری می کنید که توسعه نیاز دارد و از این میزان کمتر از 10 هزار فرصت شغلی است. چرا که لوله و تجهیزات اسکله و بنادر است. از دل این اشتغال ایجاد نمی شود پس قبل از این که جواب به آن بدهم احتمال می دهم دوستان می گویند فعلا این رفاه برهم نخورد، حالا مشخص نیست این رفاه در چه کفی است، اما فعلا این پول داده شود.نه، اگر شما می خواهید کمک کنید آگاه کنید و بگوئید برای این رفاه این کار را می کنم.*گفتید برجام قطعا یک گام به جلوست. هنوز هم چنین هست؟خوش چهره: اگر صفر و صدی نگاه نکنیم، اگر تاکیدات رهبری را خداپسندانه و منصفانه نگاه کنید، برجام هیچ چیزی نداشته باشد - من استراتژیک نگاه می کنم- این فرصت را داد که مردم بفهمند آمریکا با آن چیزی که ادعا می کند یا اتحادیه اروپا با اینکه سعی می کند بگوید اصیل است، اینها بدعهدی می کنند.ما ظرفیت هایی داریم که بیش از جمعیت ما است. خیلی از جاها بیش از ده برابر نسبت جمعیت مان، منابع و امکانات در منابع و انرژی و معادن داریم.بنابراین دنیا به ما احتیاج دارد و ما هم به دنیا احتیاج داریم. نسبت احتیاج ما کم است و ما می خواهیم در عرصه جهانی پویا و فعال باشیم اما فضای تخاصم و شیطنت داریم. شیطنت را با ناسزا و قهر کردن نمی توان جواب داد. اقتصاد مقاومتی یعنی می خواهید در عرصه باشید و پویا باشید و نقاط ضعف را بشناسید و گارد شما بسته باشد.در خیلی از عرصه ها مدام گفتیم این مشکل ندارد و این نیست و قطعنامه مهم نیست و بعد برای این تدبیر نکردیم. همواره اقتصادمان را نفتی کردیم. او هم تحریم را شروع کرد. بعد به جایی رسیدیم که وضع اقتصاد بد شد. این خوب نبودن بخش زیادی مربوط به گارد باز ما بود.مثلا در سبد غذایی مردم، قوت لایموت مردم در خاورمیانه نان است. وجه غالب این است. اگر می خواهیم اقتصاد مقاومتی یا کاهش وابستگی را دنبال کنیم، سبد غذایی مردم یعنی گندم باید 70 تا 80 درصد خودکفا شود. یعنی اگر آنها تحریم کنند خسارت هایی می خورد، اگر گندم شما وابسته باشد، بحران اجتماعی و بحران خوراک دارید.آمریکا به شوروی سابق با آنهمه اقتدار –دوران دانشجویی من- گفت اگر سالانه دو هزار یهودی به اسرائیل نفرستید ما به شما غذا نمی دهیم و گندم صادر نمی کنیم. برای من خیلی مهم بود که وتو می کند و هم پیمان اعراب هم بود و اگر می خواست بفرستد آنها اعتراض می کردند. اما شوروی تسلیم شد چون گندم آن وابسته به امریکا بود. می گفت مزیت من در سلاح های سنگین نظامی است.بنابراین همانطور که امریکا در جاهای دیگر مانند دارو نشان داده است که تحریم می کند، اگر خدای نکرده بخواهد درباره گندم هم تحریم کند، بنابراین باید در گندم تا 70 درصد خودکفا شویم. این خودکفایی به مفهوم درک کاهش وابستگی است. در این خودکفایی روش های ابیاری را تصحیح کنیم و این درک از اقتصاد است. اگر اینها را بگذاریم می فهمیم دولت و مجلس و برخی سیاست مداران ما چطور به مسائل نگاه می کنند.*تیم اقتصادی دولت یازدهم هماهنگ بود؟خوش چهره: خود دوستان اعتراف داشتند که هماهنگ نبودند. در نامه ای که دوستان دولت دادند اعتراض داشتند و 4-3 امضا هم از وزرا داشت. ما هم در دانشگاههاا استقبال کردیم که اینها نسبت به برخی سیاست ها اعتراض داشتند.*پس هماهنگ نبودند.خوش چهره: به صورت مطلق و نسبی نگوییم. بالاخره هیئت دولت است و در جایی بالا و پائین وجود دارد. به نظر من سیاست های پولی و مالی تناقض دارد. وزیر رفاه معتقد است اشتغال بالا برود ولی موقع سیاست های پولی می بینیم هماهنگ با اشتغال و در راستای آن نیست.*مناظرات انتخابات ریاست جمهوری را دیدید؟خوش چهره: بله.*سه مناظره را دیدید؟خوش چهره: تقریبا.*کدام یک از استدلال های اقتصادی نامزدها به تفکرات شما نزدیک بود؟خوش چهره: آن چیزی که در مناظرات بود همه واقف بودند مشکلات معیشتی وجود دارد. این خوب است. مطالبات مردم از مسئولین است. مردم تحت فشار هستند. اما راه حل های درمان از نظر من جامعیت نداشت. من فراجناحی صحبت می کنم. تعلقات ارزشی دارم ولی جناحی ندارم.اگر اعتقاد داریم اقتصاد ما بیمار است، این بیمار را در 4 درمانگاه فرستادیم. یکی سازندگی، دیگری اصلاحات و غیره بود. این بیمار یک شبه بیمار نشده است. نگوییم این برای دولت یازدهم است.*درمان هم نشده است.خوش چهره: بله. در راه درمان هم مثلا به اسم عدالت کارهایی کردیم که ضد عدالت شده است.*این چند نفر از شما کمک گرفتند؟خوش چهره: اسم نمی برم ولی کمک گرفتند البته همه نه.*اسم ببرید چه اشکالی دارد؟خوش چهره: نه اسم نمی برم. این توفیق را داشتم که مورد مشورت باشم و حرف خود را هم زدم. خیلی پیام مهمی می دهیم. آیا تفکرات نزدیک بود؟ این یک حرف است. آیا نسخه و پلن و روش درمان به شما نزدیک بود؟ روش درمان خیلی ها را نپسندیدم.*پیش بینی پیروزی آقای روحانی را می کردید؟خوش چهره: به طور طبیعی پیش بینی وضع آینده را بخواهید کنید، باید تحلیل روند را کنید. اینکه قبلا چه بود و وضع موجود چیست. تمام روسای جمهور 8 ساله بودند. بنابراین کسی که در مسند کار است و تمام ابزارها دست اوست، این شانس بالاتری دارد.(دلنوشته فرزند دکتر خوش چهره): خدای بزرگ را برای داشتن پدری چون شما شاکرم و امیدوارم بتوانم حق فرزندی را برای شما به طور کامل بجا بیاورم. ان شاالله سال های سال سایه شما برای خانواده در وهله ی اول و برای کشور در وهله دوم مستدام باشد و کشور از ظرفیت های فراوان شما استفاده کافی را داشته باشد. این را دختر خانم شما برای شما نوشتند.*چه سالی ازدواج کردید؟خوش چهره: سال 59 ازدواج کردیم.*چطور با حاج خانم آشنا شدید؟خوش چهره: من در مقطعی سال 58 مسئولیتی داشتم. در انجمن اسلامی غرب تهران بودم. چند نفری بودیم. بعد شورای مرکزی امور تربیتی شکل گرفت که من توفیق داشتم در شورا باشم. در تهران هم خیلی فعال بود. آنجا بودم و بعد مسئولیت امور تربیتی آموزش وپرورش منطقه 10 در اختیار من بود. آنجا با دوستان امور تربیتی بودیم.من قصد ازدواج نداشتم. مرحوم مادرم در سال 60 سرطان مری گرفتند. ایشان با حالت تحکم گفتند من می خواهم ازدواج شما را ببینم. من حرف ایشان را زمین نگذاشتم. حاج خانم از همکاران فعال و خوب امور تربیتی بود. دیپلم بودند و به لطف خدا ازدواج کردم.*خطبه عقد را چه کسی خواند؟خوش چهره: توفیق داشتیم به همراه مرحوم مادر من و همسرم نزد حضرت امام رسیدیم و خطبه عقد را سال 59 برای ما خواندند.*مهریه چقدر بود؟خوش چهره: من یک خاطره در این باره بیان کنم. آنجا رفتیم و خدمت حضرت امام رسیدیم. آنجا مرحوم رسولی بودند. حاج احمد آقا هم بودند. چند نفری جلو رفتند و با حالتی به من گفتند مهریه را تعیین کردید؟ من هم آرام گفتم بله. گفتند مهریه چیست؟ گفتیم 14 سکه است. من آن زمان که فعال بودم یک دوره وسائل الشیعه هم جزو مهریه گذاشتیم. این را از لبنان برای من فرستاده بودند.خدمت امام رسیدیم پرسیدند مهریه چیست؟ گفتم 14 سکه و یک دوره وسائل الشیعه است. امام نگاه حکیمانه و عاقلانه ای به من انداختند و پرسیدند می توانند بخوانند؟ من آنجا فروریختم و نگاهی به خانم انداختم تا شاید کمکی کنند. بعد از آن گفتم در ضمن یک سفر حج هم هست. بنا نبود حج باشد. این را گفتم تا ذهن امام را به موضوع دیگری بکشانم.*خانم دکتر هم رشته شما نیستند؟خوش چهره: خیر. ایشان داروساز هستند. دکترای تخصصی را در فیتوشیمی و گیاهان دارویی گرفتند.* 5 فرزند دارید؟خوش چهره: این اولین بار است که در رسانه مطرح می شود. بله ما از نعمات خداوند متعال 5 فرزند داریم.* چند دختر و چند پسر دارید؟خوش چهره: 3 دختر و 2 پسر دارم.*چه می کنند؟ همه تحصیل کردند؟خوش چهره: بله.*چه رشته ای خواندند؟خوش چهره: ... بحمدالله بچه ها خوب تربیت شدند. ازدواج کردند طرف مقابل همواره لطف دارند به نیکی یاد می کنند. از حاج خانم تشکر می کنند.* کمربند مشکی جودو داریم.خوش چهره: در دوران جوانی بود. در دوره ای که دانشگاه بودم مربی ژاپنی خوبی داشتیم و من علاقه مند شدم. قبلا کاراته کار می کردم. کمربند قهوه ای داشتم. ایشان آمد من فوتبال بازی می کردم. علاقه هایم فوتبال و شنا بود. جودو را از ایشان به خوبی آموختم.*در دانشگاه ملی درس می خواندید؟خوش چهره: بله.*هنوز هم کار می کنید؟خوش چهره: خیر. وقتی انگلیس رفتم مربی جودوی دانشگاه شدم. ماهی 200 پوند بابت این به من می دادند. ساعت کاری که دخترم می گفت من کار می کنم به این خاطر است که من وقتی مربی بودم فرصت استفاده از استخر خصوصی را در ساعت غذا داشتم. یعنی نیم ساعتی شنا داشتم. این کمک به بازیابی می کرد.دوچرخه کورسی هم گرفته بودم و رفت وآمدهای کورسی هم داشتم. دویدن را داشتم. اینها تاثیرگذار بود. تغذیه خوب، فیزیک مناسب بدن و غیره راندمان را بالا می برد. فیزیک هم باید در بهره وری کمک کند.*چه شد که وارد مناظره شوید؟خوش چهره: مناظره 84 برای ریاست جمهوری؟* با آقای نوبخت.خوش چهره: رئیس جمهور آن زمان که قبلا شهردار بود نسبت به من اطلاع داشت اما من نداشتم، مثلا می دانستند من دو رشته خواندم و در تهران عضو هیات علمی و عضو پیوست وابسته علوم شهرسازی و اقتصاد بودم. نظرات من را هم می دانست. ایشان زمانی که شهردار شدند علاقه داشتند من در کنار ایشان باشم. من هم خوب نمی شناختم.خدمت آقای ابوترابی در دانشگاه تهران بودم. رئیس جمهور وقت که آن زمان شهردار بودند آن زمان خود را رساندند و از من خواستند که معاون ایشان شوم. من قبول نکردم. فکر کردند بحث پست است و پیشنهاد قائم مقامی را دادند و من گفتم وارد اجرا نمی شوم. در آن جمع یکی گفت استخاره کنید و همواره نه نیاورید. گفتم استخاره بگیری ...

ادامه مطلب  

روحانی مخالف شیوه فعلی یارانه ها بود اما طرح جدیدی هم نداشت/ برجام فرصتی بود که مردم بدانند آمریکا و اروپا بدعهدی می کنند/ ناگفته های مناظره ت  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش ایران ویج به نقل از حوزه احزاب خبرگزاری فارس، مهمان این هفته برنامه دست خط یکی از چهره های شناخته شده دانشگاهی به ویژه شناخته شده در عرصه اقتصادی است. کسی که تجربه فضای سیاسی را از اول انقلاب داشته است ولی نقطه اوج آن در مجلس هفتم شورای اسلامی بود و البته یکی دیگر از نقاط اوج آن در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ و در مناظرات معروفی بود که شرکت کردند. یک مناظره معروف که خیلی ها معتقد هستند نتیجه انتخابات مرحله دوم سال ۸۴ را آن مناظره تغییر داد.در ادامه مشروح گفت وگوی محمد خوش چهره را در برنامه دست خط می خوانید:*شما فقط در دانشگاه متمرکز هستید یا خیر؟خوش چهره: تمرکز عمده من در میدان علم و ادب است و در حوزه معلمی فعالیت می کنم.* وضع اقتصاد را چطور می بینید؟ از شما می خواندم که گفتید دولت یازدهم یک زمانی سرکار آمد که دچار تورم رکوردی شدید بودیم اما رسما الان تورم تک رقمی شده است ولی خبرهایی داشتیم که دوباره گفتند همین چند روز دو رقمی شده است. رسما همان تک رقمی را داریم. برخی معتقدند ممکن است تورم کاهش پیدا کرده باشد و حتما همین طور است اما از رکود خارج نشدیم. الان واقعا همینطور است؟خوش چهره: خیلی سریع وارد حوزه اقتصاد شدید. به کرات در سخنرانی در جمع اساتید و دانشجویان و یا رسانه داشتم با این جمله شروع می کردم که ما اگر منصفانه نگاه کنیم دولت یازدهم وارث یک شرایط اقتصادی نامناسب بود. دلیل این شرایط نامناسب عوامل برون زا و تحریم و نوع مدیریت داخل بود، بحث تکنیکی دارد.ما در اقتصاد از نظر علمی پدیده ای به نام رکود تورمی هستم. در خیلی موارد این دو با هم متضاد هستند. رکود همراه با تورم به این معنا است که اگر رکود باشد و کسادی باشد تقاضا پائین است و قیمت باید پائین بیاید. مشتری ندارد و قیمت را پائین می آورد.اگر هم رکود باشد و هم قیمت بالا می رود تضادی است. این پدیده متعارف نیست ولی اتفاق می افتد. خیلی از کشورها تجربه دارند. دولت یازدهم در شرایطی بود که رکود تورمی بود. این رکود تورم معالجه را حساس می کند. اگر با مثال پزشکی بگویم تب و لرز دارد. اگر تب و لرز داشته باشد برای تب روش سنتی می گوید پاشور و خنک کنیم، اگر خنک کنیم لرز چه می شود؟ پا را خنک می کنید لرز او بالا می رود.در شرایط اقتصادی چند سال اخیر فارغ از این که کدام دولت است، این یک اشتباه استراتژیک است که کسی داشته باشد که فقط بر یک وجه متمرکز شود. من می بینم که برخی از دوستان ما در دولت علی رغم این که دوست ما هستند دارند به تورم می چسبند. معیشت مردم قابل احترام است ولی تب و لرز را یک وجهی می رویم. از نظر من ضمن قبول وارث بودن، منصفانه گفتن و شرایط نامناسب اما روش ها به گونه ای است که اگر دقت در عقل جمعی نکنیم و در روش هایی که هم مبانی تجربی و هم شواهد تاریخی کشورها می گوید و هم مبانی تئوریک پشت آن است، می رویم در روش هایی که بعد از جنگ خیلی از دولت ها مبتلای آن بودند که روش های آزمون و خطاست. سیاستی اتخاذ می کنیم که ببینیم در عمل چگونه است. موقعی که سیاست های پولی و مالی با اولویت های هدف تورم می رود، ممکن است بگویید در حال برطرف کردن رکود هستیم اما اولویت رفته است. همزمان باید دو مورد را دربرگیرد که دو مورد برای یک دولت سخت است.اگر منصفانه بگوییم این نیست که دغدغه نداشتند ولی این سیاست ها متمرکز به طور مناسب نبود.*نگاه بیش از حد به بیرون هم که گفتید..خوش چهره: نگاه به بیرون ودرون این است… مسئله ما چیست؟ تمرکز سیاست ها را با مثالی بیان کنم. یک دولت ممکن است با نوع تصمیم گیری سیاست و بکار بردن سیاست های اقتصادی نشان داده شود. یکی از روش های قضاوت این است.سیاست های اقتصادی یک زمانی است که دولت خود را به اتخاذ سیاست ها محدود می کند و می گوید من یک سیاست پولی انبساطی بکار بردم، یا سیاست انقباضی بکار بردم یا تزریق پول را کم می کنم. در تورم تزریق پول باید انبساطی باشد. تزریق کم شود. اما اگر رکود تورمی است فضا تزریق کم باید باشد اما همین کم به صورت انبساطی برای تولید برود.یعنی از منابع بانکی، سوداگری، دلالی، قاچاق، اقتصاد زیرزمینی نباید بهره مند شود. برعکس تمرکز روی تولید می رود. یعنی هرچه پول هست روی تولید می رود. مثلا در نظام مالیاتی در سیاست های این گونه فشار مالیاتی نباید روی تولید باشد. در عین حال که دولت می خواهد درآمد مالیاتی بالایی داشته باشد باید اقتصاد زیرزمینی و دلالی را پیدا کند. مالیات هایی که تاکنون اخذ نکرده را از اینها بگیرد. الان بحث این موارد دو سالی است در دولت و مجلس عنوان می شود. این که چقدر عملیاتی است را اطلاع ندارم.ما یک ضعفی که در نظام تصمیم گیری داریم و همینطور ادامه داشته و تنها نسبت آن در برخی دولت ها پائین و بالا بوده، این است که هر کسی ساز خود را در سیاست ها می تواند بزند.*آقای دکتر روحانی سال ۹۲ با شما هم مشورت کردند؟خوش چهره: در همان دوره انتخابات لطف داشتند.* مهم ترین توصیه شما چه بود؟خوش چهره: من یک تعریف وضع موجود کردم که شما با این وضع مواجه هستید. بخشی از جملات امانت است که با هم گفتیم ولی…* درباره یارانه ها چه نظری داشتند؟خوش چهره: من فکر کنم به آن مفهوم استقبال نمی کردند.*از قطع کردنش…خوش چهره: از این که یک راه مستدامی باشد، ولی طرحی برای ندادن آن به من نگفتند*خودشان در ذهنشان این بود که این گونه ادامه پیدا نکند.خوش چهره: استدلال من مورد قبول بود که یارانه مسکن است و درمان مهم است. یکی از ضعف های نظام تصمیم گیری ما در این بود که (یارانه بالغ بر ده سال است اگر اشتباه فکر نکنم)، تا مجلس هفتم تا آخرین سال ما مخالف بودیم و حرف این نبود که به فقرا کمک نشود بلکه می گفتیم طرح را بدهید و این یارانه عمومی معنا ندارد.*از صحبت ها می خواندم که می گفتید این گونه یارانه دادن خودزنی است. بعد در دولت یازدهم در مسیری قرار گرفت که یارانه را ادامه داد. بعد یک زمانی اعلام کرد مردم انصراف دهند. شما گفتید اگر دولت شفاف به مردم می گفت اگر یارانه را قطع کنم چه کاری می خواهم انجام دهم شاید مردم استقبال می کردند و نکردند شاید یکی از دلایل عدم استقبال مردم شفاف نبودن بود.یکی دیگر این که مجلس نهم تصویب کرد ۳۰ درصد دهک های بالا حذف شوند ولی دولت همین را هم اجرا نکرد. چرا این چنین است؟ این اندازه مسائل اقتصادی و در حقیقت انتخابات روی این امر اثر دارد؟خوش چهره: من الان چون آقایان نیستند نمی خواهم صحبتی کنم.*آنها از تریبون ها استفاده کردند و صحبت های خود را بیان کردند. شما هم می توانید بگویید.خوش چهره: این که شما می گویید چرا این کار را می کنند، باید چرایی را باید از آنها بپرسید. اگر از من می پرسید این کار درست است یا خیر پاسخ کوتاه من خیر است .از طرف آنها نمی توانم قضاوت کنم و چرایی را بگویند این که مثلا در اجرا مشکل داشتیم و برخی مواقع می گویند گروه های هدف را نمی شناسیم.*آقای ربیعی بیان می کردند شرایط روانی جامعه به گونه ای نیست که بتوانیم چنین کنیم.خوش چهره: یارانه را به جایی رسیدیم که باید ببینیم چه کسی یارانه دریافت می کند. کشاورزان، کارگران و گروه های اجتماعی این را حق خود می دانند. چرا این چنین شده است برای این که اطلاع رسانی خوبی نمی کنیم. اگر اقتصاد باشد، این اقتصاد ملی می شود، هویت بخش آن چیزی به نام تولید ملی است. این اقتصاد ملی و این تولید ملی است، تولید ملی را بر مبنای محاسبات درآمد ملی به ان برسید، اگر ارزش پولی اینها را بر اساس ارزش افزوده حساب کنیم به درآمد ملی می رسیم، از این جا به بعد اداره کشور، اداره افراد و خانه از درآمد ملی است.پس من ساده بگویم که اقتصادی داریم که هویت بخش آن تولید ملی است و تولید ملی محل تحلیل است. تولید ملی تبدیل به درآمد ملی می شود. درآمد ملی معیاری برای قضاوت کارایی دولت است و به نام رفاه ملی است. فارسی ساده بهبود عمومی سطح زندگی می شود.در ایران دچار انحرافی بودیم که بعد از جنگ رخ داد. قبل از این که روی یک دولت متمرکز شویم، ما اینجا دوپینگ کردیم؛ یعنی درآمد ملی بجای اینکه ریشه در تولید ملی داشته باشد، در برخی دوره ها تا ۷۰ درصد از خام فروشی نفت بود. پس اقتصادی که متکی به خام فروشی نفت باشد و بیش از ۷۰ درصد درآمد ملی باشد اولین حرف این است که این رفاه نمی تواند رفاه پایداری باشد چون یک متغیر برون زا است و قیمت را جهان تعیین می کند، اوپک یا بازار بورس تعین کننده است. تولید هم در دست ما نیست. اوپک سهمیه می دهد.قبل از این که بگوییم سیاست ها غلط است، باید ساختار را نگاه کنیم که ما بعد از جنگ ۴ دولت با تابلوهای سیاسی مختلف داشتیم. ضمن احترام به همه این شعارها وقتی نگاه می کنیم در کارکردها مشابه هستند. ضریب مشابهت در اقتصاد هر دولتی رکورد دولت قبلی در وابستگی به نفت شکسته است. آمارها را بیاورید بحث کنیم.الان دولت می گوید در راستای اقتصاد مقاومتی تولید نفت را بالا بردیم. رومتریال در دنیا مشخص است چه تعریفی دارد. تا این پردازش نشود و ارزش افزوده روی آن نیاید این می شود فروش دارایی ها، استقراض از طبیعت و نعمات الهی است و این هنر نیست. نرخ رشد اقتصادی واقعی این نیست که به خام فروشی وصل شود. بعد اسم این را به تولید نفت عوض می کنیم. این اکتشاف و استخراج نفت است.استخراج نفت خام در محاسبات واقعی در جی ان پی (نرخ رشد اقتصادی) جای بحث دارد. بنابراین اگر می گوییم یک میلیون بشکه، دو میلیون بشکه شده است برای اهل فن این نیست چون از دل خام فروشی نفت متغیرهای کلان به دست نمی آید. یعنی چه؟ ما می گوییم در کشور اشتغال مسئله است. الان هم اشتغال به دولت به ارث رسیده است. می خواهیم ببینیم نسخه دولت برای این روش خوب است یا خیر؟اشتغال با موعظه و پند و دعا ایجاد نمی شود. حرف من این است که ما کشوری داریم ۸۰ میلیون جمعیت است. در ادبیات اقتصاد و برنامه ریزی ۸۰ میلیون مزیت نامیده می شود. تقاضای بالقوه وجود دارد. ما باید این را تقاضای موثر کنیم. اینجا روش ها و سیاست ها جواب می دهد. برای مجلس و دولت است. فقط هم دولت نیست، مجلس ها را نباید کنار بگذاریم. دو مورد با هم باید باشند.پس از یک جمله دارم چند مشخصه را بیان می کنم. ما قبل از اینکه به عوامل بیرونی توجه کنیم که سرمایه خارجی و پول خارجی است که باید توجیه داشته و مدیریت شده باشد، ولی مشکل ما در خیلی از واحدهای تولیدی، منبع خارجی نیست، از دل درامد نفتی اشتغال ایجاد نمی شود، یعنی شما ۲۰ میلیارد دلار سرمایه گذاری می کنید که توسعه نیاز دارد و از این میزان کمتر از ۱۰ هزار فرصت شغلی است. چرا که لوله و تجهیزات اسکله و بنادر است. از دل این اشتغال ایجاد نمی شود پس قبل از این که جواب به آن بدهم احتمال می دهم دوستان می گویند فعلا این رفاه برهم نخورد، حالا مشخص نیست این رفاه در چه کفی است، اما فعلا این پول داده شود.نه، اگر شما می خواهید کمک کنید آگاه کنید و بگوئید برای این رفاه این کار را می کنم.*گفتید برجام قطعا یک گام به جلوست. هنوز هم چنین هست؟خوش چهره: اگر صفر و صدی نگاه نکنیم، اگر تاکیدات رهبری را خداپسندانه و منصفانه نگاه کنید، برجام هیچ چیزی نداشته باشد – من استراتژیک نگاه می کنم- این فرصت را داد که مردم بفهمند آمریکا با آن چیزی که ادعا می کند یا اتحادیه اروپا با اینکه سعی می کند بگوید اصیل است، اینها بدعهدی می کنند.ما ظرفیت هایی داریم که بیش از جمعیت ما است. خیلی از جاها بیش از ده برابر نسبت جمعیت مان، منابع و امکانات در منابع و انرژی و معادن داریم.بنابراین دنیا به ما احتیاج دارد و ما هم به دنیا احتیاج داریم. نسبت احتیاج ما کم است و ما می خواهیم در عرصه جهانی پویا و فعال باشیم اما فضای تخاصم و شیطنت داریم. شیطنت را با ناسزا و قهر کردن نمی توان جواب داد. اقتصاد مقاومتی یعنی می خواهید در عرصه باشید و پویا باشید و نقاط ضعف را بشناسید و گارد شما بسته باشد.در خیلی از عرصه ها مدام گفتیم این مشکل ندارد و این نیست و قطعنامه مهم نیست و بعد برای این تدبیر نکردیم. همواره اقتصادمان را نفتی کردیم. او هم تحریم را شروع کرد. بعد به جایی رسیدیم که وضع اقتصاد بد شد. این خوب نبودن بخش زیادی مربوط به گارد باز ما بود.مثلا در سبد غذایی مردم، قوت لایموت مردم در خاورمیانه نان است. وجه غالب این است. اگر می خواهیم اقتصاد مقاومتی یا کاهش وابستگی را دنبال کنیم، سبد غذایی مردم یعنی گندم باید ۷۰ تا ۸۰ درصد خودکفا شود. یعنی اگر آنها تحریم کنند خسارت هایی می خورد، اگر گندم شما وابسته باشد، بحران اجتماعی و بحران خوراک دارید.آمریکا به شوروی سابق با آنهمه اقتدار –دوران دانشجویی من- گفت اگر سالانه دو هزار یهودی به اسرائیل نفرستید ما به شما غذا نمی دهیم و گندم صادر نمی کنیم. برای من خیلی مهم بود که وتو می کند و هم پیمان اعراب هم بود و اگر می خواست بفرستد آنها اعتراض می کردند. اما شوروی تسلیم شد چون گندم آن وابسته به امریکا بود. می گفت مزیت من در سلاح های سنگین نظامی است.بنابراین همانطور که امریکا در جاهای دیگر مانند دارو نشان داده است که تحریم می کند، اگر خدای نکرده بخواهد درباره گندم هم تحریم کند، بنابراین باید در گندم تا ۷۰ درصد خودکفا شویم. این خودکفایی به مفهوم درک کاهش وابستگی است. در این خودکفایی روش های ابیاری را تصحیح کنیم و این درک از اقتصاد است. اگر اینها را بگذاریم می فهمیم دولت و مجلس و برخی سیاست مداران ما چطور به مسائل نگاه می کنند.*تیم اقتصادی دولت یازدهم هماهنگ بود؟خوش چهره: خود دوستان اعتراف داشتند که هماهنگ نبودند. در نامه ای که دوستان دولت دادند اعتراض داشتند و ۴-۳ امضا هم از وزرا داشت. ما هم در دانشگاههاا استقبال کردیم که اینها نسبت به برخی سیاست ها اعتراض داشتند.*پس هماهنگ نبودند.خوش چهره: به صورت مطلق و نسبی نگوییم. بالاخره هیئت دولت است و در جایی بالا و پائین وجود دارد. به نظر من سیاست های پولی و مالی تناقض دارد. وزیر رفاه معتقد است اشتغال بالا برود ولی موقع سیاست های پولی می بینیم هماهنگ با اشتغال و در راستای آن نیست.*مناظرات انتخابات ریاست جمهوری را دیدید؟خوش چهره: بله.*سه مناظره را دیدید؟خوش چهره: تقریبا.*کدام یک از استدلال های اقتصادی نامزدها به تفکرات شما نزدیک بود؟خوش چهره: آن چیزی که در مناظرات بود همه واقف بودند مشکلات معیشتی وجود دارد. این خوب است. مطالبات مردم از مسئولین است. مردم تحت فشار هستند. اما راه حل های درمان از نظر من جامعیت نداشت. من فراجناحی صحبت می کنم. تعلقات ارزشی دارم ولی جناحی ندارم.اگر اعتقاد داریم اقتصاد ما بیمار است، این بیمار را در ۴ درمانگاه فرستادیم. یکی سازندگی، دیگری اصلاحات و غیره بود. این بیمار یک شبه بیمار نشده است. نگوییم این برای دولت یازدهم است. *درمان هم نشده است.خوش چهره: بله. در راه درمان هم مثلا به اسم عدالت کارهایی کردیم که ضد عدالت شده است.*این چند نفر از شما کمک گرفتند؟خوش چهره: اسم نمی برم ولی کمک گرفتند البته همه نه.*اسم ببرید چه اشکالی دارد؟خوش چهره: نه اسم نمی برم. این توفیق را داشتم که مورد مشورت باشم و حرف خود را هم زدم. خیلی پیام مهمی می دهیم. آیا تفکرات نزدیک بود؟ این یک حرف است. آیا نسخه و پلن و روش درمان به شما نزدیک بود؟ روش درمان خیلی ها را نپسندیدم.*پیش بینی پیروزی آقای روحانی را می کردید؟خوش چهره: به طور طبیعی پیش بینی وضع آینده را بخواهید کنید، باید تحلیل روند را کنید. اینکه قبلا چه بود و وضع موجود چیست. تمام روسای جمهور ۸ ساله بودند. بنابراین کسی که در مسند کار است و تمام ابزارها دست اوست، این شانس بالاتری دارد.(دلنوشته فرزند دکتر خوش چهره): خدای بزرگ را برای داشتن پدری چون شما شاکرم و امیدوارم بتوانم حق فرزندی را برای شما به طور کامل بجا بیاورم. ان شاالله سال های سال سایه شما برای خانواده در وهله ی اول و برای کشور در وهله دوم مستدام باشد و کشور از ظرفیت های فراوان شما استفاده کافی را داشته باشد. این را دختر خانم شما برای شما نوشتند.*چه سالی ازدواج کردید؟خوش چهره: سال ۵۹ ازدواج کردیم.*چطور با حاج خانم آشنا شدید؟خوش چهره: من در مقطعی سال ۵۸ مسئولیتی داشتم. در انجمن اسلامی غرب تهران بودم. چند نفری بودیم. بعد شورای مرکزی امور تربیتی شکل گرفت که من توفیق داشتم در شورا باشم. در تهران هم خیلی فعال بود. آنجا بودم و بعد مسئولیت امور تربیتی آموزش وپرورش منطقه ۱۰ در اختیار من بود. آنجا با دوستان امور تربیتی بودیم.من قصد ازدواج نداشتم. مرحوم مادرم در سال ۶۰ سرطان مری گرفتند. ایشان با حالت تحکم گفتند من می خواهم ازدواج شما را ببینم. من حرف ایشان را زمین نگذاشتم. حاج خانم از همکاران فعال و خوب امور تربیتی بود. دیپلم بودند و به لطف خدا ازدواج کردم.*خطبه عقد را چه کسی خواند؟خوش چهره: توفیق داشتیم به همراه مرحوم مادر من و همسرم نزد حضرت امام رسیدیم و خطبه عقد را سال ۵۹ برای ما خواندند.*مهریه چقدر بود؟خوش چهره: من یک خاطره در این باره بیان کنم. آنجا رفتیم و خدمت حضرت امام رسیدیم. آنجا مرحوم رسولی بودند. حاج احمد آقا هم بودند. چند نفری جلو رفتند و با حالتی به من گفتند مهریه را تعیین کردید؟ من هم آرام گفتم بله. گفتند مهریه چیست؟ گفتیم ۱۴ سکه است. من آن زمان که فعال بودم یک دوره وسائل الشیعه هم جزو مهریه گذاشتیم. این را از لبنان برای من فرستاده بودند.خدمت امام رسیدیم پرسیدند مهریه چیست؟ گفتم ۱۴ سکه و یک دوره وسائل الشیعه است. امام نگاه حکیمانه و عاقلانه ای به من انداختند و پرسیدند می توانند بخوانند؟ من آنجا فروریختم و نگاهی به خانم انداختم تا شاید کمکی کنند. بعد از آن گفتم در ضمن یک سفر حج هم هست. بنا نبود حج باشد. این را گفتم تا ذهن امام را به موضوع دیگری بکشانم.*خانم دکتر هم رشته شما نیستند؟خوش چهره: خیر. ایشان داروساز هستند. دکترای تخصصی را در فیتوشیمی و گیاهان دارویی گرفتند.* ۵ فرزند دارید؟خوش چهره: این اولین بار است که در رسانه مطرح می شود. بله ما از نعمات خداوند متعال ۵ فرزند داریم.* چند دختر و چند پسر دارید؟خوش چهره: ۳ دختر و ۲ پسر دارم.*چه می کنند؟ همه تحصیل کردند؟خوش چهره: بله.*چه رشته ای خواندند؟خوش چهره: … بحمدالله بچه ها خوب تربیت شدند. ازدواج کردند طرف مقابل همواره لطف دارند به نیکی یاد می کنند. از حاج خانم تشکر می کنند.* کمربند مشکی جودو داریم.خوش چهره: در دوران جوانی بود. در دوره ای که دانشگاه بودم مربی ژاپنی خوبی داشتیم و من علاقه مند شدم. قبلا کاراته کار می کردم. کمربند قهوه ای داشتم. ایشان آمد من فوتبال بازی می کردم. علاقه هایم فوتبال و شنا بود. جودو را از ایشان به خوبی آموختم.*در دانشگاه ملی درس می خواندید؟خوش چهره: بله.*هنوز هم کار می کنید؟خوش چهره: خیر. وقتی انگلیس رفتم مربی جودوی دانشگاه شدم. ماهی ۲۰۰ پوند بابت این به من می دادند. ساعت کاری که دخترم می گفت من کار می کنم به این خاطر است که من وقتی مربی بودم فرصت استفاده از استخر خصوصی را در ساعت غذا داشتم. یعنی نیم ساعتی شنا داشتم. این کمک به بازیابی می کرد.دوچرخه کورسی هم گرفته بودم و رفت وآمدهای کورسی هم داشتم. دویدن را داشتم. اینها تاثیرگذار بود. تغذیه خوب، فیزیک مناسب بدن و غیره راندمان را بالا می برد. فیزیک هم باید در بهره وری کمک کند.*چه شد که وارد مناظره شوید؟خوش چهره: مناظره ۸۴ برای ریاست جمهوری؟* با آقای نوبخت.خوش چهره: رئیس جمهور آن زمان که قبلا شهردار بود نسبت به من اطلاع داشت اما من نداشتم، مثلا می دانستند من دو رشته خواندم و در تهران عضو هیات علمی و عضو پیوست وابسته علوم شهرسازی و اقتصاد بودم. نظرات من را هم می دانست. ایشان زمانی که شهردار شدند علاقه داشتند من در کنار ایشان باشم. من هم خوب نمی شناختم.خدمت آقای ابوترابی در دانشگاه تهران بودم. رئیس جمهور وقت که آن زمان شهردار بودند آن زمان خود را رساندند و از من خواستند که معاون ایشان شوم. من قبول نکردم. فکر کردند بحث پست است و پیشنهاد قائم مقامی را دادند و من گفتم وارد اجرا نمی شوم. در آن جمع یکی گفت استخاره کنید و همواره نه نیاورید. گفتم استخاره بگیرید.استخاره گرفتند و خوب نیامد. من هم به شوخ ...

ادامه مطلب  

اصولگرایان به آزادی مردم کمتر اهمیت می دهند  

درخواست حذف این مطلب
روزنامه اعتماد: با اصولگرایان پیوند فکری دارد و با اصلاح طلبان «وصلت» فامیلی. بچه دریاست اما بی گدار به آب نمی زند. چه وقتی می خواهد برای زندگی اش «نامزد» انتخاب کند و چه وقتی که قرار است برای انتخابات «نامزد» شود. در جوانی هم «سینما» می رفته و هم «حسینیه». اولی مذهبی اش کرده و دومی او را سیاسی!«سیاسی ترین» جوان شهر بوده و «جوان ترین» وزیر مستعفی جمهوری اسلامی. احمد توکلی، «آقای همیشه منتقد» همه دولت ها بوده است. از دولت چپ گرای زمان جنگ و دولت راست گرای هاشمی گرفته تا دولت اصلاح طلب خاتمی و دولت عدالتخواه احمدی نژاد و اعتدال روحانی. هم «دولتی» بوده و هم «مجلسی». برای محمدعلی رجایی «سخنگویی» و برای میرحسین موسوی «وزارت» کرده و در چهار دوره مجلس، «وکالت». می گوید به رییس جمهور شدن اشتیاق دارد اما علاقه نه! معتقد است رییس جمهور باید ساده زیست باشد اما زمانی که نوبت به انتخاب می رسد، از احمدی نژاد عبور و از قالیباف حمایت و تاکید می کند: «برای اداره یک کشور، عقلانیت مهم تر از ساده زیستی است». قبله سیاسی توکلی به سوی «راست» است اما می گوید پشت سر «بعضی» اصلاح طلبان نماز هم می خواند. البته مکرر تکرار می کند که این روزها مرز میان جریان های سیاسی از بین رفته، حمیت جناحی ضعیف شده و «افراد قر و قاطی». می گوید حزب بازی های امروزی همه اش کلوب سیاسی است.اصولگرایی است که زیاد دست به «قلم» می شود و از «خط کشیدن» دور فساد می نویسد. گاهی رییس جمهور را مخاطب قرار می دهد و گاهی به شفاف سازی برای مردم روی می آورد. دیگر نه در راهروهای بهارستان خبری از توکلی است و نه در صحن پارلمان. این روزها فقط باید در ساختمان «دیدبانی»اش از او سراغ گرفت. جایی که وقتی تلفنش زنگ می خورد، این پیغام به گوش می رسد: «با سلام، شما با سازمان مردم نهاد دیدبان شفافیت و عدالت تماس گرفته اید.» سازمانی که او به همراه تعدادی دیگر از نمایندگان مجلس نهم راه اندازی کرده است و در تشریح سیاست هایش می گوید: «یکی از برنامه های ما مبارزه با قوانین، طرح ها و لوایح فسادزا است.»بالاخره راه برای گفت وگو با او هموار می شود. این بار نه در پایتخت که مسیرش به اصفهان می افتاد و 100 دقیقه او می گوید و من می شنوم. هم از کودکی و جوانی اش، هم از سیاست و «سیاسی»کاری هایش.اهل بهشهر هستید و بچه دریا.بله بهشهری ام ولی دریایی نه. کمترین فاصله بین کوه و دریا اول در رامسر و بعد از آن در بهشهر است ولی بهشهر از قدیم بندر نداشته است. سروکار داشتن با دریا بیشتر برای آب تنی، استفاده های تفریحی و ماهیگیری مرسوم بود اما بهشهری ها بندری محسوب نمی شوند؛ بیشتر به کار کشاورزی و صنعتی مشغول هستند.خودتان چقدر اهل دل به دریازدن هستید؟در عالم سیاست که بوده ام؛ در آب تنی و شنا در دریا هم، ای بدک نیست.در عالم سیاست بودید؟!ظاهرا. یعنی بقیه این طور می گویند.گاهی محافظه کاری هم به خرج می دهید.سیاستمداری که محافظه کار نباشد، عقلش را از دست داده است. [خنده] ولی محافظه کاری به جهت حفظ مصالح مردم یا به جهت حفظ مصالح خود دو نتیجه می دهد. وقتی شما کاری را نمی کنید و خطری را نمی پذیرید برای اینکه ضرری برای مردم به دنبال دارد و یک وقت خطری را نمی پذیرید چون می خواهید خودتان در قدرت بمانید و این دو جهت با هم فرق دارند.من ان شاء الله دومی نیستم ولی به جهت اول بعضی وقت ها محافظه کاری می کنم. وقتی به مجلس هفتم رفتم، بچه هایم در خانه به من گفتند که بابا ! تو محافظه کار شده ای. گفتم من عن بینه محافظه کار شدم؛ یعنی از روی بصیرت و دانایی این کار را می کنم و از روی اراده محافظه کاری می کنم، نه به خاطر اینکه از چیزی بترسم. ترس، نعمت خداست. مهم این است که برای چه می ترسی و از چه می ترسی. اگر انسان به خاطر مردم از چیزی بترسد و در نتیجه برای دفع خطر از مردم به ترسش اعتنا کند، این کار خیلی خوب است. سیاستمدار کارش همین است که یکجا بترسد و یکجا شجاعت نشان دهد.این نظر خودتان است یا بقیه هم در مورد محافظه کاری شما همین نظر را دارند؟نمی دانم. البته بچه های من قانع شدند. به آنها تذکر دادم که وضع به این صورت است که اگر در مجلس بخواهم ١٠ هدف را تعقیب کنم، در ٩ مورد زمین می خورم. از چهار هدف صرف نظر می کنم و اصلا چیزی نمی گویم. در اهدافم کوتاه و با بقیه راه می آیم که بتوانم مثلا چهار تا از پنج مورد باقیمانده را به انجام برسانم. من این محافظه کاری را بد نمی دانم.آقای دکتر! از خاطرات کودکی تان چقدر به خاطر دارید؟یادم می آید پدرم به تهران رفته بود و برای برادرم دوچرخه ٢٤ فیلیپس خریده بود. شب وقتی با قطار به خانه رسید، دوچرخه را به شاگرد مغازه سر کوچه مان دادیم که آچارکشی و مونتاژ کند که سر پا شود. برادرم خیلی خوشحال بود و ایستاده بود که درست شود، من هم کنارش ایستاده بودم. دوچرخه که آماده شد، اول دست من داد و گفت اول تو سوار بشو! خیلی لذت بردم. برادر بزرگ ترم پسر اول خانواده و ٦ سال از من بزرگ تر بود.شما آن موقع چند ساله بودید؟حدودا ٨، ٩ ساله. این خاطره خیلی زیباست. برادرم همانطور جوانمرد ماند و هست. الحمدالله.پس تصویر کودکی در ذهن شما خوشایند و دلنشین است.البته ناخوشی هم بوده. ما دو نوبت به مدرسه می رفتیم. صبح می رفتیم و ساعت ١١ به خانه برمی گشتیم. ناهار می خوردیم، استراحت می کردیم و دوباره به مدرسه می رفتیم. فاصله منزل ما تا مدرسه یک ربع ساعت تا ٢٠ دقیقه راه بود. گاهی از خیابان که رد می شدیم ارابه هایی بود که حکم وانت بار را داشت. اسب بود و پشت آن ارابه وصل بود. یواشکی پشت ارابه سوار می شدیم، دو دستگیره داشت که آنها را می گرفتیم و پای خودمان را به پایین بدنه ارابه گیر می دادیم. وقتی راننده ارابه متوجه می شد، شلاق را به عقب پرت می کرد تا مجبور شویم پایین بیاییم. یک روز بعدازظهر که به مدرسه می رفتیم، سوار شدم و پایم لای پره ارابه گیر کرد. خیلی خطرناک بود، داد زدم. راننده ارابه متوجه شد، افسار اسب را کشید و ایستاد. تمام پوست ساق پای من کنده شد. اینطور خاطره ها هم ناخوشی های آن روزها بود.چند خواهر و برادر بودید؟ما جمعا چهار فرزند بودیم، دو پسر و دو دختر.و شما فرزند چندم؟من آخری بودم.عموما بچه های ته تغاری برای پدر و مادر عزیزتر و در عین حال لوس تر هستند. این موضوع در مورد شما هم صدق می کرد؟اصلا در خانه ما لوس بازی باب نبود. پدرم اهل لوس کردن بچه ها نبود و از این جهت هیچ کدام لوس بازی نداشتیم. مهربانی پدر و مادر و مخصوصا مادرم در خانواده زیاد بود. خدا رحمت شان کند.مادر خانه دار بودند؟بله. البته مادرم خیاط بودند و در خانه خیاطی می کردند. پدر و مادرم، هر دو بزرگ زاده بودند؛ فهم و شعور و عقل شان بسیار بالا بود. مادر در ایامی که وضعیت کسب پدرم خیلی بد شده بود، تا نیمه های شب خیاطی می کرد که آبرومندانه خانه را حفظ کند چون سرشناس بودیم و رفت و آمد زیادی داشتیم؛ فقر هم خیلی شدید بود. با اینکه در واقع وضع مالی مان خوب نبود، در ظاهر ولی به گونه دیگری بودیم. مادرم تقریبا همیشه یک کمک کار داشت. مردم آنقدر فقیر بودند که بچه شان را به ما می سپردند. به آن «اِشکم قِرار» می گفتند. یعنی قرارداد کار در ازای سیر کردن شکم.این اصطلاح مازندرانی است؟بله. در آن زمان کسانی خودشان را در اختیار قرار می دادند و در خانه ها کار می کردند که فقط سیر شوند و لباسی هم باشد.یعنی به جای مزدشان فقط به آنها غذا داده شود؟غذا و لباس آنها تامین شود و به فراخور حال صاحبکار به آنها اقلام دیگری می دادند و کمک های دیگری هم می کردند. در خانه ما همیشه اینها سر سفره بودند و فرقی با بچه ها نداشتند و البته مزد هم به خانواده آنان می دادند. پدرم روی این مساله بسیار حساس بود که اینها اکرام شوند. این طور نبود که آنها آخر غذا بخورند. همان موقع که ما غذا می خوردیم، آنها هم سر سفره همراه با همه اعضای خانواده غذا می خوردند.بچه ها به فراخور کودکی شان همیشه خواسته هایی دارند. چطور قانع می شدید که باید از خواسته های تان صرف نظر کنید؟به نظر من در آن موقع آدم ها را بهتر تربیت می کردند؛ یعنی بچه ها با واقعیت ها سر و کار داشتند و درک آنها از نداری و فقر راحت تر اتفاق می افتاد. در مجموع قناعت بیشتر بود و بچه ها سریع الرضاتر بودند. به یک ٥ دیناری، ١٠ شاهی راضی بودند که بروند با آن یک استکان تخمه آفتابگردان بگیرند که به آن سه مِشکه می گفتند. نمی دانم وجه تسمیه آن چیست.با این اوصاف پس احتمالا در کودکی کار هم می کردید؟نه. ما در خانه کار می کردیم یعنی کارهای خانه را. اینکه ظرف بشوییم و به مادر کمک کنیم. البته رسم بود که ما تابستان ها کار می کردیم. دم مغازه پدرم که داروفروش بود، می رفتم. یک داروخانه به فاصله دویست، سیصد متر بالاتر متعلق به حاج کاظم آقای حجتی بود. قرار با هم داشتند که اگر دارویی را نداشتیم؛ نسخه که می آمد، من باید می دویدم و به آنجا می رفتم و آن را می گرفتم. یادداشت می کردند که من چه دارویی گرفته ام. از آنجا می دویدم و دارویی را که نداشتند، می گرفتم تا نسخه را تکمیل کنم. از این کارها می کردیم و روزی ٢ ریال به من می دادند. با ٢ ریال می شد یک بستنی نانی خرید.حقوق تان را بیشتر خرج می کردید یا اهل پس انداز کردن بودید؟نه! پس انداز نمی شد. خرج می شد دیگر. شکم نمی گذاشت که پس انداز شود. [خنده]بچه سر به راه و آرامی بودید یا حرص هم می دادید؟از دستم حرص نمی خوردند چون حرف شنو بودم اما بچه آرامی هم نبودم. چون خیلی به مادرم خدمت می کردم، در خانواده برادر خانمم می گوید که «همیشه تو را توی سرِ ما می کوبیدند.» [خنده]درس و تحصیل را از کدام مدرسه شروع کردید؟ همان بهشهر بودید؟بله. من ٥ سالم بود که به مدرسه رفتم.چقدر زود!آنجا رسم بود که بچه های بااستعداد زودتر به مدرسه می رفتند. یک امتحان می گرفتند. فقط امتحان املا می گرفتند. من خیال می کردم اگر کسی یک کلمه نتواند بنویسد رفوزه است. نخستین کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، کاغذم را در چمدانم- جعبه کوچکی که داشتم- گذاشتم و گفتم من می خواهم بروم. سال بعد یعنی وقتی ٦ سالم شد به مدرسه رفتم.یعنی فقط به خاطر اینکه نتوانستید نخستین کلمه را بنویسید؟! خیلی زود جا زدید!نه نخستین کلمه املا را بلکه ضمن املا فقط به خاطر اینکه کلمه ای را که نتوانستم بنویسم، بلند شدم و آمدم. ٥ سال خیلی کم است؛ ٦ سالگی به دبستان شاه عباس رفتم.مدرسه دولتی؟آن موقع در شهرستان ها اصلا مدرسه غیردولتی نبود. دبستان شاه عباس دبستانی بود که در زمین های قصر شاه عباس بنا شده بود. دیوار نداشت و در دامنه کوه بود. گاهی برای بازی به بالای کوه می رفتیم. قصر شاه عباس در دامنه جنوب شرقی شهر بود. یک قصر هم بالای کوه های کم ارتفاع جنوب غربی بود که آن را بعدها صفی شاه ساخته بود و هنوز هم هست. بین قصر پایین کوه در شرق و قصر بالای کوه کانال و راه زیرزمینی وجود داشت. بعضی از قسمت های آن سالم بود. یادم می آید آنجا گرگم به هوا بازی می کردیم و قایم می شدیم که بعدها بسته شد. برای دوران دبیرستان هم به مدرسه ١٥ بهمن بهشهر و رشته ریاضی رفتم.شاگرد زرنگ بودید؟بله. البته همیشه شاگرد اول نبودم ولی شاگرد زرنگ بودم. یک معلم ادبیات داشتم، خدا رحمتش کند، آقای حامی که مرد وطن دوستی بود. به زبان فرانسه مسلط بود و برای ما مثال می زد که در جنوب فرانسه برنج هم تولید می شد. در یک سال تولیدشان کم بود، دولت از مردم خواست کمتر برنج بخورند، در آن سال نه تنها برنج وارد نکردند، بلکه صادرات داشتند! پسرش همکلاس من بود. ما با هم رقیب بودیم و من بعضی وقت ها گله می کردم که چرا از او حمایت می کنند. الان هم با هم رفیقیم و تماس داریم.در قدیم، خیلی از خانواده ها معتقد بودند که کار نسبت به تحصیل اولویت دارد. شرایط خانواده چقدر برای تحصیل به شما کمک می کرد و فضا چقدر فراهم بود؟پدرم خودش درس خوانده بود و پنجم ابتدایی قدیم را داشت؛ آخرین سطحی که در بهشهر درس می دادند. عموی بزرگم هم در ساری تا سوم دبیرستان را هم خوانده بود. در واقع، درس خواندن در خانواده ما مرسوم بود و اصرار داشتند که بچه ها درس بخوانند. ولی خب بچه ها خودشان درس می خواندند و کسی کمک شان نبود. تشویق می کردند ولی کمک نمی کردند. ما چون نسبتا بااستعداد و درس خوان بودیم، در مدرسه مورد توجه بودیم و این خودش در درس خواندن شوق ایجاد می کرد.یعنی همیشه بچه درس خوان بودید؟بله. تا پنجم دبیرستان بهشهر بودم. معلمین خوبی داشتم. بعضی را خدا حفظ کند و بعضی به رحمت خدا رفتند و خیلی بر من موثر بودند. یک معلم ریاضی داشتم به نام آقای خسرو تهرانی که ورزشکار هم بود. ایشان خیلی خوب جبر را درس می داد. معلم دیگری به نام آقای محمدتقی راسخی داشتم که تربیت دینی من بسیار مدیون اوست. مردی بسیار شریف بود. با دوچرخه به مدرسه می آمد؛ سبد خرید نان را به دسته آن آویزان می کرد و دربرگشت از مدرسه خرید خانه را انجام می داد و به خانه اش که گوشه شهر بود، می رفت. چون خودش اهل عمل بود، حرفش تاثیر می گذاشت. در کلاس هم فقط قصه می گفت. فقه درس می داد، فقه یعنی تعلیمات دینی. نمی دانم در حال حاضر چه اسمی دارد.الان اسمش تعلیمات دینی شده.بله. علوم فقه. کسی متاسفانه به این درس ها احترامی نمی گذاشت. او چون جاذبه اش قوی بود، بچه ها سر کلاس ساکت بودند و خوب گوش می دادند. قصه هم می گفت که خیلی موثر بود. سال ششم دبیرستان به تهران رفتم برای اینکه رشته ریاضی درس های سال آخرش مهم بود و سخت.به تنهایی عازم تهران شدید؟بله. آنجا به خانه خواهرم رفتم. همزمان به کلاس زبان شکوه رفتم که از کلاس های معروف آن موقع تهران بود. دو سه ماه زبان انگلیسی خواندم. خانه خواهرم سلطنت آباد (پاسداران فعلی) بود. آخر هفته ها هم برای شرکت در سخنرانی ها به حسینیه ارشاد می رفتم.بیشتر پای سخنرانی چه کسانی می نشستید؟صدرالدین بلاغی که خدا رحمتش کند، آقای حجازی و شریعتی هم خیلی کم می رفتم. دیگر اواخر جلسات سخنرانی شریعتی بود که این قبیل جلسه ها محدود شد. در مجموع جلسات سخنرانی این سه چهار نفر را می رفتم.پس فعالیت های غیردرسی شما حسینیه ارشاد رفتن و کلاس زبان بود.بله. همین کارها بود. البته این به ایامی مربوط می شود که من مذهبی شده بودم.قبل از آن مذهبی نبودید؟نمازی می خواندیم دیگر! بعد از آن بود که متوجه مسائل دینی شدم. داستان به این صورت بود که تابستان ها حدود ١٠ روز به تهران منزل خواهرم می آمدم و تفریح می کردم. خانواده خواهرم یک دوست خانوادگی داشتند که مرد آن خانواده بازاری بود. پسر آنها همسن من بود. او اهل مطالعه بود و کتاب های روانشناسی زیاد می خواند. ما با همدیگر به خیابان و سینما می رفتیم. یک شب فیلمی دیدیم و روی تراس خانه خواهرم که کنار مسجد امام حسین(ع) فعلی بود، خوابیده بودیم. راجع به مسائل زندگی حرف می زدیم و از رابطه دختر و پسر و اینکه باید دوست دختر داشت یا نه می گفتیم. او از روانشناسی چیزهایی بیان می کرد که مثلا خوب نیست و این عیب ها را دارد و... در یک لحظه، من و دوستم هر دو این جمله را بدون اراده گفتیم: «اسلام چه دین خوبی است که همه چیز را از روی حساب گفته است!» این جمله در ذهن من حک شده است. ساعت دوازده و نیم شب بود. او هم مثل من نمازخوان بود. البته غیر از نماز خواندن چیز دیگری از دین نداشتیم.یک نوجوان معمولی بودید.بله. سینما هم می رفتیم.یعنی سینمای قبل از انقلاب!بله. فیلم ها بد بود، خوب نبود. در ایران تقید زیاد نبود. پدرم به نماز خواندن و راست گفتن خیلی اصرار داشت. اصرارش هم درست بود.موقعی که در مورد خوب یا بد بودن رابطه دختر و پسر حرف می زدید، این جمله را گفتید؟دقیقا. آن موقع به این نتیجه رسیدیم که ضرر دارد و خوب نیست. از نظر روانشناسی به این نتیجه رسیدیم و معلوم نیست چقدر پایه داشته باشد؛ مهم این است که ما به این نتیجه رسیدیم. هوا هم خیلی گرم بود، دوش گرفتیم و خوابیدیم. من آن موقع کلاس دهم دبیرستان را تمام کرده بودم. ١٩ تیر ماه ١٣٤٦ و به بهشهر برگشتم. از آن به بعد به هیچ دختری اعتنا نمی کردم. به هرحال من جوان سرشناسی بودم.قبل از آن اعتنا می کردید؟نه به این شکلی که این روزها رسم است. اصلا تصورتان باید خیلی عقب تر برود. ولی خب جوان بودم و این قید را نداشتم. البته بی حیا نبودم و احترام خانوادگی خودم را حفظ می کردم. ولی دیگر هیچ اعتنایی نکردم. دقیقا تاریخ آن هم در یادم مانده است. ١٥ شعبان آن سال با اوایل آبان مصادف شده بود. به مدرسه رفتم. همکلاسی ای به نام آقای عباسعلی صلواتی داشتم که پسر یک کارگر بود و نزدیک خانه ما زندگی می کرد. آنها هم نمازخوان بودند. به من گفت امشب مسجد مهدیه برنامه ویژه دارند. مسجد مهدیه نزدیک خانه ما بود. گفتند که از مشهد سخنران می آید. من هم رفتم. بالکن نیمه تمامی داشت که دقیقا روبه روی منبر و تریبون بود. برای من مهم نبود که چه می گفتند و چیزهایی که گفتند در خاطرم نمانده است. مهم این بود که کسی که مداحی می کرد، واقعا بسیار زیبا مداحی می کرد و وقتی می گفت یا صاحب الزمان! من تنم می لرزید. همین طور گریه می کردم. اهل گریه نبودم. اشک می ریختم و می شنیدم. به خانه آمدم و شب غذا لوبیا داشتیم. یک غذای مرسوم بود و من هم خیلی دوست داشتم. نان را در آن تیلیت کردم و در همان حال به پدرم گفتم مرا به مشهد بفرست که درس بخوانم. گفت چرا؟ گفتم می خواهم به جلسه امام زمان بروم. آنها که از مشهد آمده بودند جزو انجمن حجتیه بودند و هنوز چیزی بلد نبودم. گفت نمی شود. برادرت را تازه به تهران فرستاده ام، وضع مان اقتضا نمی کند و اینها. گفتم خودم کمک می کنم، کار می کنم و درس می خوانم. بعد یکسری سوال کرد که چقدر خرجت می شود و... یک دفعه متوجه شدم که پدرم سر به سر من می گذارد. گفت این چه حرف هایی است که می زنی؟ بروم تهران یعنی چه؟ مگر من می گذارم تو دیپلم نگرفته از این خانه جدا شوی؟ من تازه متوجه شدم که او با من شوخی می کرد. یک دفعه بغضم ترکید. از غذا دست کشیدم و رفتم تو اتاق دیگر و روی تخت افتادم. بی اختیار اشک می ریختم. مادرم وحشت زده شد. گفت چه شده؟ خواهرم بالای سرم آمد. خلاصه آن شب کلی گریه کردم. صبح به مدرسه رفتم. جریان را برای آقای راسخی که معلم دینی ما بود، تعریف کردم و گفتم می خواهم به مشهد بروم. شما بیایید به آقاجون بگویید که راضی شوند. گفت چرا می خواهی به مشهد بروی؟ من خودم اینجا جلسه امام زمان دارم. بیا، شرکت کن. حجتیه در بهشهر نبود. آقای راسخی هر خطری را برای دین در شهر احساس می کرد، بدل آن را می زد. با کمونیست ها و توده ای ها مبارزه می کرد، یک دفعه با ولنگارها و یک وقتی با یاغی ها مبارزه می کرد. گفت به پدرت بگو راسخی گفت جلسه منزل حاج میرزا هم هست. حاج میرزا دستفروشی بود که کنار مسجد جامع بساط داشت. فقیر و عیال وار، ولی منیع الطبع و بلندنظر بود. در خانه اش جلسه می گذاشت و آقای راسخی درس می داد. جلسه که تمام می شد، دو سه نفر را گلچین می کرد و نگه می داشت و حرف های سیاسی می زد. نخستین حرف های سیاسی که علیه نظام شاهنشاهی شنیدم را از آقای راسخی شنیدم.یعنی نخستین بنیان های سیاسی شما از آنجا گذاشته شد؟بله، ایشان پایه گذاشت و برای من سیاست را تعریف کرد. از فردای آن شب تاریخی به نامحرم نگاه نمی کردم. دخترعموهایم سر به سر من می گذاشتند؛ مرا صدا می کردند، یک لحظه نگاه می کردم و دوباره سرم را پایین می انداختم؛ به من می خندیدند. ولی بعد به تدریج همه فامیل مرا پذیرفتند و احترام من حفظ شد.خانواده هم به اندازه شما مقید بودند؟خانواده حمایت می کردند. البته یک خانواده معمولی بودیم. نماز و احترام به روحانیت هم در خانواده بود.آقای دکتر! آن روزها عاشق هم می شدید؟بله.چند بار؟یک دفعه و هنوز هم ادامه دارد. [خنده] عاشقی ای که به ازدواج منتهی شد. عشق زمینی بود. عشق زمینی ای که عشق خدایی بود. عشق زمینی هم می تواند خدایی باشد دیگر. عاشق زنم شدم و هنوز هم عاشقش هستم. زن بسیار خوبی دارم.چگونه با همسرتان آشنا شدید؟ایشان دخترخاله مادرم هستند و خاله من که اختلاف سنی اش با من کم است و فقط ١٦ سال از من بزرگ تر است، زود بیوه شد و پسرش همبازی من بود. خانواده ها در شهرستان ها مخصوصا خانواده ما خانواده خیلی بزرگی هستند، با یکدیگر خیلی رفت و آمد دارند و از حال هم خبر دارند. خانه شان یک خانه بزرگ بود که چند خانواده با هم در آن زندگی می کردند. من معمولا رییس می شدم و دختربچه ها را هم نخودی بازی می گرفتیم و در بازی می آوردیم تا اینکه قیودات مذهبی من ایجاد شد. پدر ایشان هم روحانی سید بود که به رحمت خدا رفت و زود جوانمرگ شد. ایشان شش ماهه بود که پدرش به رحمت خدا رفت. بعد مادر و خواهرهایم گفتند بهیجه به درد تو می خورد. می گفتم: حالا بگذارید ببینیم چه می شود. یک بار گفتند فلانی ـ یکی از بچه های فامیل را اسم بردند که شش هفت سال از من بزرگ تر بود ـ خواستگار بهیجه است. تو نمی خواهی به خاله چیزی بگوییم؟ گفتم نه! اتفاقا خیلی خوب شد که این فرد خواستگار بهیجه شد. اگر بهیجه به او جواب مثبت دهد، معلوم می شود که به درد من نمی خورد و شما اشتباه می کردید. چون او فردی بود که اصلا مقید و نمازخوان نبود. وقتی به بهیجه موضوع خواستگاری را گفته بودند، گفته بود من زن حمال می شوم اما زن فلانی نمی شوم. این آزمایش خوبی بود.آن زمان علاقه ای هم به ایشان داشتید؟نه، نه. حس خاصی نبود.همان حس دخترخاله و پسرخاله؟بله، حالا می گویم حس قلبی از کجا شروع شد. بعد گذشت و من سال اول دانشگاه بازداشت شدم و ١١ روز زندان بودم. پدر و مادرم نمی دانستند.انجمن جوانان مسلمان بهشهر کتابخانه ای داشت که عبارت بود از گنجه ای در یک آرایشگاه. این انجمن در سال ١٣٢٧ تاسیس شده بود به ریاست آقای بنی کاظمی که آرایشگر همان آرایشگاه بود. (مردی بسیار شریف، که هنوز از برکت وجودش برخورداریم. وی از نزدیکان فقیه اخلاقی و زاهد معروف بهشهری، آیت الله کوهستانی بود و از آن بزرگوار تاثیر زیادی پذیرفته بود بعد از انقلاب به فرماندهی سپاه برگزیده شد در دفاع مقدس یک پسرش شهید و یکی هم جانباز شد.) موقعی که ما جوان بودیم، موسسین انجمن عاقله مرد بودند؛ ولی اسم انجمن شان، همچنان انجمن جوانان مسلمان بهشهر بود. تابستان ١٣٤٩به بهشهر رفتم و با کمک آقای بنی کاظمی و دوستان دیگر یک سالن کوچک نسبتا متروک در مسجد امام حسین علیه السلام را مسجدی ک ...

ادامه مطلب  

هیچ وقت همسرم را روی ویلچر ندیدم + عکس  

درخواست حذف این مطلب
گروه جهاد و مقاومت مشرق - وارد خانه که می شوم چشمم به قاب عکس روی دیوار می افتد، عکسی که در لحظه نخست فکر می کنم سوژه امروز گزارش و گفت وگویم خواهد بود. زیر تصویر نوشته: «شهید محسن نعمتی، شهادت کربلای 5». نگاه پرسشگرانه ام به خانم خانه که می افتد، می گوید: شهید برادر من است. اینجاست که مصاحبه شونده ام را بهتر می شناسم؛ بانویی که هم مدال همسری یک شهید جانباز را دارد و هم خواهر شهید است. شرح زندگی خانم مهری نعمتی و همسر جانباز و شهید بهمن رضایی از آن دست ماجراهای غریبی است که باید یک مسلمان انقلابی باشی تا اندکی از عمقش را درک کنی. وگرنه چرا باید یک دختر جوان همه خواستگارانش را رد کند و عاقبت خودش به خواستگاری یک جانباز قطع نخاعی برود! در مطلبی که پیش رو دارید با همسر شهیدی گفت و گو کردیم که 17 سال تمام داوطلبانه و با عشق در کنار همسرش زندگی کرد و اکنون که 10 سالی است بهمن رضایی به شهادت رسیده، این همسر فداکار با کار در آژانس بانوان بی توقع و بی سر و صدا به زندگی خود و فرزند خوانده اش آقا علیرضا ادامه می دهد. گفت وگوی ما با مهری نعمتی را پیش رو دارید.چطور شد تصمیم گرفتید همسر یک جانباز قطع نخاعی شوید؟این یک تصمیم شخصی بود. خیلی دوست داشتم که با یک جانباز زندگی کنم. یکی از پسرعمه هایم جانباز بود، تشویقم کرد و می گفت تو روحیه اش را داری و می توانی. وقتی برادر شهیدم محسن به جبهه می رفت به ایشان می گفتم برایم از خاک زیر پای رزمنده ها بیاور. می خواهم با خاک جبهه تیمم کنم چراکه مقدس است. رد پای جوانانی روی آنهاست که سینه سپر کرده اند و با دشمن می جنگند.برادر شهیدتان چند سال داشت؟ایشان 18سال داشت و من 17سال. محسن در کربلای 5 به آرزویش رسید. هر زمان می آمد از خاطرات جبهه و جنگ برایم حرف می زد. موقع جنگ غبطه می خوردم و می گفتم کاش من هم یک مرد بودم و می توانستم اسلحه به دست بگیرم. برای همین نیت کردم جهاد در جبهه ای دیگر را انتخاب کنم و آن هم همراهی با جانباز باشد. برای همین خودم از همسرم خواستگاری کردم.یعنی پیشنهاد ازدواج از طرف شما بود؟بله، روز جانباز سال 1369 بهانه این آشنایی بود. من با تعدادی از دوستان به عیادت جانبازان رفتیم. موضوع را با سرپرست آسایشگاه در میان گذاشتم به ایشان گفتم می خواهم با یک جانباز ازدواج کنم. گفت جانبازی که پایش قطع باشد، گفتم نه جانبازی با شدیدترین مجروحیت. می خواهم وقتی خدمت می کنم این خدمت تمام و کامل باشد.سخت ترین نوع جانبازی هم که مربوط به جانبازان قطع نخاعی است؟همینطور است. خلاصه صحبت کردم اما انگار آنها جدی نگرفته بودند. همان روز من به اتاق جانبازان رفتم و گل هدیه دادم و شیرینی تعارف کردم. بعد وارد حیاط آسایشگاه شدم. دیدم جانبازی روی ویلچر است. نزدیک ایشان شدم به ایشان گفتم یکی از دوستان قصد ازدواج با جانباز را دارند. ایشان مشخصات یک جانباز را به من دادند و گفتند یک بنده خدایی هست. اجازه بدهید من صحبت کنم و نتیجه را در تماس با آسایشگاه پیگیری کنید. چند وقت بعد با آسایشگاه تماس گرفتم و پیگیر موضوع شدم. اما انگار آنها قضیه را جدی نگرفته بودند. فردای آن روز همراه مادرم برای خواستگاری به آسایشگاه رفتیم! نشستم با همان جانبازی که در حیاط دیده بودم و مشخصات داده بود، صحبت کردم. ایشان گفت من پا ندارم. گفتم پای من، پای شما. گفت دست هم ندارم، گفتم دست من، دست شما. گفت خیلی سخت است. گفتم هر چه شما بگویید من قبول می کنم. گفت من هرگز بچه دار نمی شوم. با اینکه علاقه و عشق زیادی به بچه داشتم گفتم اشکال ندارد. من بچه نمی خواهم. گفت الان احساسی تصمیم می گیرید. گفتم من عادت دارم اگر با کسی دست یا علی بدهم تا آخرش هستم.پس یا علی گفتید و عشق آغاز شد؟بله، اما پدرم خیلی سختگیر بود و مخالفت کرد. ایشان آنقدر روی من تعصب داشت که می گفت تو باید پیش خودم بمانی. خیلی از خواستگارهایم را برای همین رد می کرد. وقتی متوجه تصمیم من شد، مخالفت کرد. گفت حداقل با کسی ازدواج کن که یک دست یا یک پا نداشته باشد. گفتم نه نیت کردم باجانباز قطع نخاعی ازدواج کنم. ایشان به من جهاز نداد و تهدید کرد که از ارث محرومم می کند. روز عقد هم نیامد و مجبور شدند برای گرفتن امضا به مغازه اش بروند. 500سکه تمام بهار به مهریه و شرط مکان را هم به همه مخالفت هایش اضافه کرد. من به همسرم گفتم شما قبول کنید من می بخشم. 15روز بعد از ازدواج به همان دفترخانه رفتم و مهریه ام را بخشیدم و تنها 500 تومان مهر من و بهمن شد. روحانی که عقدمان را خوانده بود عصبانی شد و گفت زود است. شما که هنوز نمی شناسی اش. گفتم نه، من 15 روز با ایشان زندگی کردم و به این یقین رسیدم که ایشان شایستگی دارد. با داشتن بهمن انگار همه عالم برای من است. هیچ چیز این دنیا برایم مهم نبود. ما تهران عقد کردیم و دور روز بعد زندگی مان را در کرمانشاه آغاز کردیم. بعد از هفت ماه با پادرمیانی خواهرها و آمدن پدر به منزلمان، رابطه مان حسنه شد. طوری که محبت همسرم به دل پدر افتاد و اگر می خواست قسمی بخورد نام همسرم را می آورد. بهمن پای ثابت قسم هایش بود.کمی به عقب برگردیم. همسرتان چند سال داشت که راهی میدان نبرد شد؟همسرم 16سال بیشتر نداشت که عزم رفتن کرد. آنقدر در جبهه حضور داشت تا اینکه به سن خدمت سربازی اش رسید. اواخر خدمتش هم به افتخار جانبازی نائل شد. همسرم تیربارچی بود.جانبازی ایشان چطور رقم خورده بود؟جای مجروحیت های روی صورتش به شیطنت های آن زمان برمی گردد. به قول خودش اینها مجروحیت نیست شیطنت است! می گفت بازیگوش بودم. روی مین های عمل نکرده سنگ می انداختم تا منفجر شوند و همین باعث مجروحیت چهره اش شده بود. اما قطع نخاع شدنش به 27 فروردین ماه سال 1367 و عملیات بیت المقدس 5 باز می گردد. گویی خمپاره ای به سنگر اصابت می کند و جانباز می شود. بهمن همیشه از نابینایی می ترسید می گفت دست چپم را جلوی چشمم گرفتم که دستم ...

ادامه مطلب  

درد آوارمرگ ماند  

درخواست حذف این مطلب
جاده بویین زهرا به رودک، مسیر فرعی است از دل راه اصلی. ٢٥ کیلومتر دورتر از بویین، میانبُر و دشت، دامنه روبه رو را نشانه رفته تا اول می رسد به یک آب بند محصور و از همان جا، جاده خاکی، روستا را طواف می کند و کوچه پس کوچه های شیب دار و آفتاب گیرش را.گروه اجتماعی: وسط آن همه قبر که کل وسعت سقف شان تخته سنگ های کوچک سه، چهار وجبی بود با خط نوشته ای خوش، لوح یکی از قبرها، سیمانی بود و ترشح زده به خاک و خس تپه که اسم و نشان جنازه را هم با انگشت، نقر کرده بودند. انگار یکی، همان لحظه آخر که توانسته بود جنازه را از تَل جسدهای زلزله بیرون بکشد، هول زده و میت بر کول و کفچه سیمان به دست، خودش را رسانده بود بالای تپه و به ضرب ثانیه، جسد لباس پوش بی کفن را زیر خاک گذاشته بود و مَلات را سفره کرده بود روی سنگ لحد و با سرانگشت های آماسیده از حفاری آوار زلزله، سیمان خیس را تا نبسته بود، تخته مشق کرده بود با خط ناخوانایی. حالا بعد از ٥٥ سال، مگر می شد این نقوش درهم پیچیده را به کدام اسم و فامیل «خدایش رحمت کناد» شبیه کرد؟به گزارش بولتن نیوز به نقل از روزنامه اعتماد، در صفحات مجازی روزشمار تاریخ، تعداد کشته شدگان زلزله ١٠ شهریور ١٣٤١ بویین زهرا را «حدود» ٢٠ هزار نفر نوشته اند. روی یادمان برنجی که ١٠ شهریور ١٣٩١ و به مناسبت ٥٠ سالگی زلزله در میدان اصلی بویین زهرا نصب شد، تعداد کشته شدگان را ١٢ هزار و ٢٥٥ نفر نوشته اند. زلزله ٧/٢ ریشتری آن شب و آن سال، یک دقیقه طول کشید. یک دقیقه که کافی بود برای به خاک نشاندن تمام خانه های بویین زهرا و ٩١ روستای همجوارش؛ رودَک و دانسفهان و سگزآباد و...جاده بویین زهرا به رودک، مسیر فرعی است از دل راه اصلی. ٢٥ کیلومتر دورتر از بویین، میانبُر و دشت، دامنه روبه رو را نشانه رفته تا اول می رسد به یک آب بند محصور و از همان جا، جاده خاکی، روستا را طواف می کند و کوچه پس کوچه های شیب دار و آفتاب گیرش را.٥٥ سال هم که بگذرد، آدم ها، باقی مانده ها، هنوز ترس های شان را به یاد می آورند و ظلمات بعد از زلزله را که مثل تور، پهن شده بود بر سر رودک که از ١٦٠٠ نفر عایله اش، ٨١٠ نفر زیر آوار زنده به گور شدند. حاج عباس ٧٣ ساله که ظهر تابستان، با چند نفر از پیرهای روستا زیر سایبان سردرِ بقالی اش نشسته، بیشتر از باقی هم سن و سال هایش جرات دارد حافظه و حواسش را ببرد به کند وکاو گذشته.«حدود ١٠ شب بود. مردا رفته بودن خرمنگاه. فصل برداشت بود. دو نفر از تهران اومده بودن اینجا آلو و زردآلو بخرن؛ محمود و احمد آقا. همینا هم خبر بردن تهران. بابای ما به من گفت برو به مادرت بگو شام درست کنه، احمد آقا شام نخورده. من اومدم اینو به مادرم گفتم و رفتم خوابیدم. توی خواب و بیداری، یادمه اول یک باد شدید اومد که تمام درها رو به هم می زد، آسمون هم برقی زد عین رعد و برق. بعد دیگه خونه رفت بالا و موندیم زیر آوار. حدود دو ساعت، من با دو تا خواهرام زیر شیب تیر سقف گیر افتاده بودیم. یک کلوخ چند کیلویی روی گردن خواهرم افتاده بود. منم از شکم تا پا، مونده بودم توی خاک. یک مقدار به خودم حرکت دادم که کلوخ رو از روی گردن خواهرم هُل بدم بیفته. اون وقت بود که صدای پای مردا رو که از بیابون اومده بودن، بالای سرمون شنیدیم و داد می کشیدیم برای کمک. از لای حصیر، به قد نوک انگشت، روشنایی دیدم. دستم رو کوبیدم همون جا. تهرونی ها بابام رو صدا زدن که حسن، زود باش چراغ بیار، عباس مُرد. وقتی دور ما رو کندن، اول خواهرام رو از سوراخ دادم بالا. منو که کشیدن بیرون، بابام گفت مادرت کجاست؟ مادرم قبل زلزله توی آشپزخونه بود، زلزله ٢٠ متر دورتر پرتش کرده بود. آوار رو کنار زدیم و پیداش کردیم. یک همسایه داشتیم که روی پشت بوم خوابیده بودن و لرز زمین، اینارو با لحاف و رختخواب شون، سُر داده بود توی حیاط، هیچ طورشون نشده بود. مادر و خواهرامون رو هم بردیم پیش اینا خوابوندیم و خودمون اومدیم بیرون. چوب آتیش می زدیم که جلوی پامون روشن بشه. روستا تا صبح، ظلمات بود. صبح معلوم شد کی زیر آوار مونده، کی بیرون اومده، کی مرده، کی زنده است. دیگه محشر شد، انگار قیامت. عصر اومدن برای کمک. شیر و خورشید، ارتش، مردم، هر کی شنیده بود اومد.»عکس هایی که از زلزله بویین زهرا به جا مانده، تصاویری است از وسعتی خاک آلود. در این عکس ها، آوار بویین و روستاهایش، مثل آن است که چند بیل خاک و کاه را درهم آمیخته و روی هم کُپه کرده اند. خانه های گلی و کاهگلی بویین و روستاهایش، همان ثانیه های اول لرز زمین، مثل یک جعبه کاغذی که با مشت له شده باشد، روی پاهایش زانو زد و آوار، آدم ها را بلعید. همه زندگیتون موند زیر آوار؟«مال همه موند زیر آوار. اینجا دیگه خونه ای نبود. نه فقط خونه هامون، هر چی امامزاده داشتیم، آلونکای باغ هامون هم همه خراب شد. ما ٤٠ تا گوسفند داشتیم، ٤ تا گاو شیری داشتیم، همه موند زیر آوار. مال همه موند زیر آوار، غیر اونایی که گله رو فرستاده بودن بیابون. تا سه، چهار شب توی بیابونا و باغا بودیم. ٢٤ ساعت اول زلزله، تا کمک بیارن، خیلی گشنگی و تشنگی کشیدیم. بعد از زلزله، آب قنات هم بند اومده بود. دو سال توی چادر زندگی کردیم. دولت اومد، به هر ٤ تا خانواده یک چادر بزرگ داد. محل رو هم تقسیم کرد برای ساخت و ساز. محل ما رو دادن به دانشگاه تهران. ٥٢ دستگاه رو دانشگاه تهران ساخت.»حاج عباس دستش را می گیرد به سمت خانه های آجری و یک طبقه سقف شیروانی روبه روی مغازه اش. خانه ها، ردیف و منظم، مثل قوطی های کبریت، کنار هم نشسته اند در دو طرف گذرهای خاکی روستا.«اینجا خانواده ای نداریم که عزادار زلزله نباشه. اونی که با تلفن حرف می زنه (دستش را رو به یکی از پیرمردها می گیرد) باباش زیر آوار موند. این یکی (به پیرمرد کنار دستش اشاره می زند) یک خواهر قنداقی داشت، صبح که آفتاب زد، من از توی کلوخ ها پیداش کردم. توی قنداق دست و پا می زد. الان هم زنده است. عموی خودم هم موند زیر آوار، جنازه عموم رو خودم کول گرفتم رفتم زیر اون درخت سبز (به انتهای امتداد نگاه ما اشاره می کند) دفن کردم. اون آقا (یک پیرمرد با چشم های آبی و نمدار را نشان می دهد) بعد از سه روز که رفت آوار خونه شون رو برداشت، دو تا برادر و خواهرش رو از زیر خاک بیرون کشید. فکر می کردن زنده ان. وقتی پیداشون کردن، دیدن همین طور که خوابیده بودن، هیچ بلند نشدن، راحت مرده بودن. جنازه ها رو همه بردیم توی زاغه که اون وقتا مال گوسفند و گاو بود. انقدر اونجا بودن تا هر کی اومد جنازه های خودش رو پیدا کرد و برد با همون لباس تنش، دفن کرد، بقیه هم که شناسایی نشدن، موندن توی زاغه. چند وقت بعدش هم دولت اومد روی زاغه ها خاک ریخت که گرگ نَرِه جنازه ها رو بخوره.» بعد این همه سال، هنوز از زلزله می ترسین؟«ما اون موقع نمی دونستیم زلزله چیه. قدیمیا برامون نگفته بودن. واقعا وحشتناک بود. یک تکه از بیابون، یک کیلومتری می شد، به اندازه ٢٠ سانت شکاف خورده بود، عین چاه، یک دونه سنگ می انداختی، می رفت پایین، تَهِش رو نمی دیدی. تا دو سال بعدش، هر دو روز، یک روز در میون، اینجا می لرزید. ولی دیگه برامون عادی شد... نه دیگه، دیگه زلزله برامون عادی شد.»«زاغه» روی تاج روستاست. زیر تپه ای که بعد از زلزله، شد گورستان. آرامگاه سکینه و نوه هایش، یک جور اذن ورود انگار که مسیر بالا رفتن از سینه کش تپه، از پشت همین آرامگاه ایستاده پای اول دامنه راه می برد؛ سه ظلع کاهگلی با ردیف تیرچوبی های طاق شده به سر و کتیبه ای سنگی که به دیوار شمالی نصب شده: «آرامگاه مرحومه کربلایی سکینه شاملو با ٤ تن از نوه هایش، بلقیس ١٦ ساله، آسیه ١٤ ساله، محمد ١٠ ساله، اسماعیل ٧ ساله که در اثر زلزله تاسف انگیز دهم شهریور ٤١ که منجر به ویرانی و از بین رفتن نصف اهالی گردید، به رحمت ایزدی پیوستند.»روی هر سنگ مزار که تاریخ ١٣٤١ خورده باشد، هر گور، خانه یک خانواده است؛ مادر و پدر و خواهر و برادر و نوه و همسر و فرزند که همه زیر آوار زلزله دفن شدند. آن سال، آنها که زنده ماندند، روز بعد از زلزله که آوار را کنار زدند و تن های بی جان را از زیر تل خاک بیرون کشیدند، یا وقتی سراغ زاغه رفتند و جنازه های شان را شناسایی کردند، همه را آوردند و یک گودال کندند و سه، چهار، ٥ جنازه را با هم، در یک گودال دفن کردند. همه، بی کفن. حسین ولیخانی؛ فرزند قربانعلی به همراه فرزندش در واقعه زلزله سال ٤١ دار فانی را وداع نمودند. آرامگاه مرحومین؛ غلام سلیمانی، فرزند اکبر، سکینه اعظمی، صدیقه سلیمانی. مرحومه ام کلثوم حسینخانی؛ فرزند حیدر قلی و عبدالمناف ٧ ساله در اثر زلزله دار فانی را وداع نمودند.تپه منتهی به گورستان، شیب تندی دارد و در طول شیب هم، متوفیان تازه درگذشته را به خاک سپرده اند. چشم انداز راس تپه، باغ گردوست و چشمه سار و با صفا؛ دورنمایی که در این شتاب استیلای مدرنیسم، هنوز همان حس و خلوص ییلاقات را در خود حبس کرده. یکی از باغ های گردوی پایین تپه، مال حاج محمد است. حاج محمد، مادر و پدر و ٤ خواهر و برادر را در یک گور دفن کرد وقتی ١٥ سالش بود. از یک خانواده عیالوار، فقط حاج محمد زنده ماند و برادرش که سه سال از او بزرگ تر بود. پیرمرد، سرِ ظهر، کنار دروازه کوچک باغش ایستاده و چه اصراری دارد که از گردوهای باغش بخوریم و ببریم.«بابام صدا می زد، مادرم صدا می زد ما رو در بیارین. ما که بچه بودیم، زور کندن زمین نداشتیم، وسیله ای نداشتیم، همه جا تاریک بود. فقط صدای یا حسین می رفت تا آسمون. تا بریم کمک بیاریم، همه شون خفه شدن. فقط نیم ساعت طول کشید...»«زاغه»؛ تنها زاغه ای که هنوز پیداست، روبه روی باغ گردوی حاج محمد است. دیواره تپه، شکاف خورده و از سرِ شکاف که نگاه کنی، گودالی تاریک است که انبوه زباله رها شده در یکی دو متر ابتدای گودال و عرض باریک شکاف، ورود به زاغه را غیرممکن می کند.هفته دوم شهریور ١٣٤١، صدها جنازه که از دل آوار رودک بیرون آمد و مجهول ماند، شد غذای زاغه. بعد از ٥٥ سال، از آن همه جنازه، فقط استخوان های شان باقی مانده. صبح که بیدار شدین، رودک چه شکلی بود؟«خراب، پر از مرده، محشر، محشر، محشر... رودک، عروس این منطقه بود. اگه کسی توی رودک، دوست و آشنا نداشت، خوابش نمی برد، انگار هر طرفش رو یک رنگ زده بودن، سه، چهار تا قنات داشتیم. بعد زلزله، رودک، دیگه رودک نشد. نصف همبازی هام توی زلزله مردن. همین امروز، یاد پدر و مادرم افتاده بودم، ٤ تا خواهر و برادر، مگه میشه یادم بره؟ اون درختای توت رو می بینی؟ پدر و مادر و خواهر، ...

ادامه مطلب  

روی سنگ قبرشان بنویسید شهید- گفت وگو با خانواده سربازان پادگان ۰۵ کرمان که در واژگونی اتوبوس کشته شدند  

درخواست حذف این مطلب
با هر واژه که مادرها از پسرانشان، از جگرگوشه های ازدست رفته شان می گویند، پدرها بی آنکه به بغض مجال ترکیدن دهند، بی صدا اشک می ریزند. حالا درست یک سال گذشته، از آن شب تلخ و شوم تنها اشک و خاطرات دردناک به جا مانده است؛ شبی که سربازان پادگان ۰۵ کرمان رهسپار خانه های شان شدند. قرار بود بعد از دو ماه به دیدار خانواده های شان بروند. دل تو دل هیچکدام شان نبود. دوره سخت آموزشی سربازی به سر آمده بود و حالا وقت رفتن به خانه بود. پادگان ٠۵ کرمان پر شده بود از سربازانی که همگی با خوشحالی وسایل شان را جمع می کردند تا هر وقت به آنها اعلام شد، سوار اتوبوس شوند. با خانواده های شان تماس گرفتند و خبر خوش بازگشت شان را به آنها دادند. مقصد اتوبوس ها مشخص بود. هر راننده عازم یکی از شهرهای کشور می شد. اتوبوس حامل سربازان از پادگان صفر پنج کرمان، در ساعت ١:١٢ دقیقه ی بامداد دوم تیرماه ٩٥ در گردنه لای زر نی ریز واژگون شد و به ته دره سقوط کرد، و بر اثر آن ١٤ سرباز جان باختند و برخی مجروح و زخمی. ٤ سرباز جان باخته از آن جمع، اهل شیراز بودند و بعدِ آن تراژدیِ تلخ، خانواده هاشان با هم آشنا شدند، همدلانه، هم دردِ هم شدند و بار این مصیبت را با هم تحمل کردند.امروز سالگشت آن ۱۴ سربازِ وطن است و جمع آمده ایم در منزل یکی از آن پسرانِ تحصیلکرده که دست اجل مجال زیستن را از او گرفت. مادر و پدر، و خاله و شوهرخاله امین انصاری میزبان ما و خانواده منصور صفری و مهدی (ماهان) کریمی هستند. روزه ها با اذان مغرب باز شده، لحظه پس از افطار است. از پله های ورودی خانه پدری امین بالا می رویم، می نشینیم در اتاقی که عکس پسر بر دیوارش است، در جمعی صمیمی. پدرها ساکت نشسته، تنها به حلقه اشکِ نشسته در گودخانه ی چشم و نگاهِ خیره بسنده می کنند و مادران، مادران انگار تازه داغ فرزند را چشیده و اندوهِ نبود او را لمس کرده اند. ابتدا از روز حادثه می گویند، از چگونگی باخبرشدن از رفتنِ پسر.امین انصاری، ٢١ ساله«هرجا می رفتم با من می اومد؛ تنهام نمی گذاشت... جای خالی شو خیلی حس می کنم». امین ٢١ ساله بود که دوره آموزشی سربازی را می گذراند. کاردانی برق دانشگاه مرودشت خوانده بود، «می گفت مامان، دوست دارم سربازی مو بیام شیراز که هم زمان یک شرکت راه اندازی کنم، کمک حالِ بابا باشم ـ چون کار باباش مصالح ساختمانیه ـ می گفت نمی خوام بابام دیگه کار کنه». اشک حلقه بسته در چشم پدر آرام می غلتد روی صورت گرد و پشت لب. مادر می گوید امین اصرار داشت به سربازی برود. «گفت چون داداشم هم زمان سربازه، اگه منم اعزام بشم، دوره سربازی م می افته شیراز». مکثی و سکوتی: «که دیگه ...»پدر ادامه صحبت مادر را که ریزش اشک هاش بر گونه، قطع کرده، ادامه می دهد. «مرخصیِ ٧ روزه داشت. دوره آموزشی شون تمام شده بود. اون شب زنگ زد و گفت ما ساعت ٢ نیمه شب می رسیم شیراز... ما تا ٣ صبح، ٤ صبح، ٥ صبح منتظرش ماندیم اما هیچ خبری نشد. هرچه هم به موبایلش زنگ می زدیم، جواب نمی داد. حوالی ظهر بود که خانمم از زیرنویس تلویزیون متوجه میشه اتوبوس سربازها تصادف کرده. به من خبر داد. ساعت ١١:٣٠، ١٢ سوار ماشین شدیم به سمت نی ریز. ما نمی دونستیم چه اتفاقی برای امین افتاده؛ فقط امیدوار بودیم زنده باشه که متاسفانه رفتیم نی ریز؛ اون جا بود، در سردخانه دارالرحمه.»منصور صفری؛ ۲۵ ساله«از وقتی به دنیا اومد، تا وقتی که از دست مون رفت؛ جز آرامش چیزی ازش ندیدم.» مادر و خواهر منصور آمده اند خانه ی پدری امین و از آن روز می گویند. «بچه ا م درسش خوب بود، راهنمایی و دبیرستان رو مدرسه نمونه اندیشه بود، بعد هم مهندسی سخت افزار دانشگاه صنعتی همدان قبول شد. ٤ سال رفت همدان و اومد، همیشه هم در رانندگی احتیاط می کرد». مادر می گوید منصور اهل مطالعه و عاشق نجوم بود، دوره نجوم و گردشگری گذرانده بود؛ راهنمای تور بود. «هنوز عکس هاش با توریست های خارجی توی صفحه اینستاگرامش هست». مادر از آرامش پسرش تعریف می کند، از اینکه «بچه های پادگان هم خیلی دوستش داشتند». می گوید قرار بوده پسرش اواخر شهریور ٩٥ به خدمت اعزام شود، «اما گفت مامان می خوام زودتر برم تا سربازی م هم زودتر تموم بشه». پس درخواست «تعجیل» می دهد و دوره اش چندماه جلو می افتد». مادرها به پسرشان خیلی نزدیک اند. «خیلی دوستم داشت، هرجا می رفتم باهام می اومد. اگه خرید داشتم، می اومد دنبالم. هیچ وقت تنهام نمی گذاشت.»آن روز را، آن روز غم انگیز را خیلی خوب یادشان است. خواهر منصور آن روز صبح سر کار بوده. «پدرم زنگ زد بهم (پدرم در شهرستان جم کار می کنه)، گفت بابا یه چیزی بهت میگم به هیشکی نگو... گفتم چشم. گفت میگن اتوبوس سربازها توی راه تصادف کرده. برو ببین منصور چی شده. مامان خونه تنها بود. همون روز اینترنت خونه مون قطع شده بود. وقتی بابا گفت تصادف، ترسیدم. برادر بزرگم از کنگان زنگ زد گفت مجروح ها رو برد ن بیمارستان شهید رجایی؛ برو اونجا.»به سرعت خودش را به بیمارستان می رساند. «بعضی سربازها اونجا بودن. ازشون سراغ منصور رو گرفتم. آمبولانس مدام بچه های مجروح رو می آورد. یکی از سربازها بهم گفت نی ریز هم برید، و سرش رو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت. من دو ساعتی توی بیمارستان بودم، از سربازهای مجروح سراغ منصور رو می گرفتم. خیلی از خانواده هایی که اومده بودن، بچه ...

ادامه مطلب  

مقاومت تیپ سراب در میمک بازجوی عراقی را خشمگین کرد/ انگشتر عقیق باعث شد تا سرباز عراقی کمکم کند  

درخواست حذف این مطلب
به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرهنگ محمد صحت در گفتگویی با خبرنگار دفاع پرس در مشهد به تشریح چگونگی اسارت و نحوه آزادسازی خود پرداخت که در ادامه می­خوانیم. روز عاشورای سال 1367 به اسارت درآمدممن سرهنگ آزاده وجانباز، محمد صحّت هستم. دوران دانشکده افسری را پیش از انقلاب گذراندم. به عنوان یک افسر پیاده، از ابتدای جنگ، یعنی از زمان آزادسازی بوکان، در جبهه حضور داشتم، تا این که در فکّه به اسارت درآمدم. عملیات هایی که من در آن شرکت کردم، غالباً عملیات های پدافندی بودندچون بیشتر با لشکرهایی مثل «تیپ 40 سراب» همکاری داشتم که واحدهای سبک بودند و به همین خاطر بیشتر در مناطق مختلف جابه جا می شدند. ابتدا به عنوان فرمانده گروهان و سپس به عنوان فرمانده گردان در تیپ 30 خدمت می کردم. هنگام آزادسازی بوکان، حدود هفت یا هشت ماه به عنوان فرمانده گروهان در کردستان بودم و پس از آن، لشکر30 به بازی دراز منتقل شد. سپس به ارتفاعات مش اکبر یا همان کانی مانگا یا لری رفته و از آنجا به سرپل ذهاب و قصر شیرین و در ادامه در مناطق دیگری همچون بازدی­ دراز، سومار، میمک و مهران مشغول به خدمت شدم. پس از مدتی که از حضورم در مهران گذشت به فکه رفتم و در نهایت در اول شهریورماه 1367درست پس از پذیرش آتش بس، در منطقه شرهانی به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.در زمان حضورم در شرهانی، آیت الله العظمی خامنه ای رئیس جمهور وقت به عین خوش آمدند. فرماندهان فرا خوانده شده بودند وایشان به سخنرانی پرداختند. ایشان تأکیدشان بر این بود که با توجه به پذیرش آتش بس، ما باید مناطقی را در اختیار داشته باشیم که بتوانیم حرف اول را بزنیم. زندان الرّشید یادآور خاطرات تلخدر اواخر جنگ، مسئولین جمهوری اسلامی تأکید داشتند که بخش های بیشتری از خاک عراق را در اختیار داشته باشیم تا بتوانیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم، اما عراقی ها اصرار داشتند که ما عقب نشینی کنیم ولی ما تأکید بر ماندن داشتیم. با قانع نشدن دو طرف ، ارتش عراق­ که از توان بالایی هم برخوردار بود حمله­ ای را در آن منطقه انجام داد که در این حمله من که فرماندهی یک از گردان­های تیپ 40 سراب را عهده دار بودم به همراه مرحوم ستوان گیلانی و بیسیم چی من در عصر روز عاشورای سال 1367 به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم.پس از اسارت ما را به العماره منتقل کردند. ساعت 7 بعد از ظهر بود که وارد العماره شدیم. پس از چند روز بازجویی در العماره، ما را به پادگان الرّشید، که درحقیقت زندان اختصاصی برای زندانیان سیاسی عراق و زندان دژبان مرکزی صدام بود، منتقل کردند. در آنجا خیلی به ما سخت گرفتند. در الرشید، اسرای زیادی از لشکر 77، لشکر 30، لشکر 81 زاهدان، لشکر کرمانشاه، تیپ 40 سراب و دیگر یگان­های ارتش حضور داشتند. روزی که ما را به العماره برده بودند، سی وهفت نفر بودیم. ما را حدود چهار روز در آن جا نگه داشتند و بازجویی های مختلفی انجام می شد. بر اساس قانون ژنو، وقتی شما اسیر می شوید باید در بازجویی درجه، اسم و شهرت، و واحد نظامی را بگویید و بیشتر از آن، خلاف قانون صلیب سرخ است. در العماره، این قوانین برای عراقی ها اهمیت نداشت. سرگرد استخبارات بازجوی من بودبر اساس همین قانون ژنو، کسی که شما را بازجویی می کند، یا باید هم درجه شما باشد یا درجه اش بیشتر از شما باشد. از آنجایی که درجه من سرگرد بود، که عراقی ها به آن «راعد» می گویند، کسی که از من بازجویی می کرد، سرگرد نیروی استخبارات عراق بود. او خیلی از من سوال می کرد و تأکید داشت که «تو فرمانده گردانی هستی که در میمیک بودی». وقتی علت پرسشش را پرسیدم، گفت : «سیدرئیس دستور داده است که تو را اعدام کنیم!» من با شنیدن این حرف واقعاً ترسیدم. ترسم هم از این بود که با اینکه در جنگ بودم و اتفاقی برایم نیفتاده اما باید در اسارت کشته شوم. من جواب دادم «من آن زمان در مرخصی بوده ام». میمک، یا همان «سیف سعد» یا «شمشیربران»، محلی است که سردار قادسیه، سعدبن وقاص، در زمان عمَر به ایران حمله کرد؛ از ایلام و از کرمانشاه عبور کرد و یزدگرد را در محل خلافتش، پاتاق، شکست داد و بی بی شهربانو را به اسارت در می آورد. البته در تاریخ آمده است که امام حسین(ع)و امام حسن(ع) نیز در آن عملیات به عنوان فرمانده لشکر حضور داشته اند. باید این توضیح را در مورد منطقه میمک بدهم که این منطقه از نظر استراتژیک، اهمیت زیادی برای عراقی ها داشت؛ به این دلیل که از طرف عراق به سمت میمیک شیب ملایم دارد و از طرف ایران، شیب بسیار تندی دارد. یکی از محل های مورد منازعه صدام و شاه، همین میمک بوده است. در آن زمان، شاه که قدرتش از صدام بیشتر بوده، در قرارداد الجزایر، میله های مرزی را به بالای ارتفاعات میمک منتقل می کند. شاید این ارتفاعات، پنج بار میان نیروهای ایرانی و عراقی جابجا شده بود و بالأخره، در اواخر سال 1365، عراق با یک سپاه به میمک حمله کرد. تحرکات دشمن در میمک مقدمه یک حمله سنگین بودعراق، سه روز پیش از حمله به میمک، یک عملیات ایذایی در منطقه سومار ترتیب داده بود و بسیاری از نیروها و تانک ها و توپ های ما به سومار منتقل شده بودند. گردان ما، به عنوان یک گردان پیاده، در میمک دست تنها بود. در آن زمان، من فرمانده گردان 806 تیپ 40 بودم. بعد از ظهر یکی از روزهایی که در میمک بودم به من خبر دادند که در منطقه، تحرکاتی مشاهده شده است. ساعت سه ونیم به منطقه رفتم و دیدم که عراق در حال پیاده کردن نیرو است. فرمانده وقت تیپ مستقل 40سراب، مرحوم امیر نصیرزیبا بود که البته در آن زمان، درجه سرهنگی داشت. او در اواخر جنگ مدتی نیز فرماندهی لشکر77 خراسان را عهدار بود. به فرمانده تیپ را در جریان تحرکات دشمن در منطقه قرار دادم و مرحوم نصیرزیبا، بلافاصله، خودش را به آنجا رساند. به نیروی زمینی و همه قوای ارتش اعلام کردیم که «عراق امشب به میمک حمله خواهد کرد». آن شب، مهمات، آب و غذا را تا حد امکان به نیروها رساندیم و اعلام کردیم، تا زمان اجرای آتش تهیه عراق، کسی کاری انجام ندهد و با پایان آتش تهیه عراق، تیراندازی آغاز شود. عراق با سپاهی که بیش از 170 اسلحه کاتیوشا داشت، حمله کرد. صدمات زیادی به من و سربازهایم وارد شد. شاید از کل گردان من، بیشتر از هفت یا هشت نفر زنده نماند. یادشان بخیر! من هرموقع یاد آن ها می افتم، بدنم می لرزد. هنوز هم بعضی وقت ها، بازماندگان آن شهدا با من تماس می گیرند. همین چند روز پیش، شخصی از ارومیه با من تماس گرفت و از من درخواست کرد تا یک یادگاری از پدرش به او بدهم. بغض مرا گرفت. در آن منطقه، نیروهای ما که ترک زبان بودند، با غیرت ایستادند. آن ها، یا شهید شدند؛ یا مجروح شدند ولی میمک را حفظ کردند. شب دوم عملیات، فرمانده وقت نیروی زمینی، سرهنگ حسنی سعدی به قرارگاه تیپ آمد. من قرارگاه را به او تحویل دادم و خودم به خط رفتم. من خیلی خسته شده بودم. حوالی ساعت 3 و نیم صبح بود. یکی از بی سیم چی هایم شهید شده بود. مسئله مهمات و زخم ها و خونریزی ها، مرا خسته کرده بود. آتش تهیه، که اجرا می شود، همه توپخانه ها، سلاح های کاتیوشا و... تیراندازی می کنند و آتش، مثل تگرگ روی منطقه ریخته می شود. ما اصلا مهمات و نیروی کافی برای پاسخگویی آتش عراق را نداشتیم؛ چرا که عراق عملیات ایذایی را در سومار اجرا کرده و بخش اعظمی از نیروهای ما به آنجا رفته بودند.با کد و رمز صحبت کردن در میمک معنا نداشتدر زمان جنگ، برای رعایت جانب احتیاط، از مکالمه های رمزی استفاده می شود ولی با توجه به فشار زیادی که روی ما در منطقه میمک بود، همه را بی خیال شده بودیم. من و نصیرزیبا، برای مکالمه از کد «صحت به نصیر» استفاده می کردیم. با توجه به اینکه او اهل آستار بود و من نیز با زبان ترکی آشنا بودم، به زبان ترکی به من گفت: «باید هرجور که هست، مقاومت کنی». در منطقه، تپه ای به نام تپه شهدا بود که حفظش برای ما اهمیت داشت. سروان حسینی (اهل اصفهان و رئیس رکن 2 گردان بود و الآن سرهنگ حسینی شده است) پیشنهاد داد تا همراه او و یک بیسیم چی به محل تپه شهدا برویم و شرایط آنجا را بررسی کنیم. از ساعت سه ونیم عصر تا سه ونیم بامداد، با دیدن آن همه شهید؛ انجام امور مربوط به تخلیه مجروحان و شهدا؛ پیگیری انتقال مهمات و تدارکات و فشار دشمن، رمقی برایم نگذاشته بود. به مرحله ای رسیده بودم که شهادتین را خواندم و از سروان حسینی خواستم تا همراه با بی سیم چی از تپه بالا برود و شرایط را بررسی کند. او امتناع کرد و گفت : «ما بدون شما نمی رویم». به اوگفتم: «این دستور است و اگر نروید، لغو دستور کرده اید. من نای راه رفتن ندارم و همین جا می مانم. شما اگر زنده ماندید، به خانواده ام بگویید که ما تا آخر ایستادیم. چشم هایم را برای چند لحظه بستم. تشعشع نوری باعث شد تا چشم هایم را باز کنم. حالا نمی دانم نور خمپاره بود یا توپ باعث شد تا چشم هایم را باز کنم. انگار جان تازه ای گرفتم. از جا برخاستم و به سمت تپه، به طرف حسینی و بی سیم چی دویدم. به بالای تپه رسیدیم. عراقی ها آنجا بودند. به سمتشان تیراندازی کردیم و آن ها عقب نشینی کردند. وعده ­هایی برای حفظ روحیه نیروهاهوا کم کم روشن شد. روشن شدنِ هوا، باعث کاهش تحرک نیروها می شود. هوا که روشن شد، دستور تخلیه پیکر شهدا را دادم. ما برای شب دوم، از هوانیروز تقاضای پشتیبانی هوایی کردیم. شب دوم، ساعت حدود 10 بود. غذا و مهمات بین نیروها تقسیم شد. تقریباً فقط نیمی از نیروها باقی مانده بودند و هنوز نیروی کمکی هم نرسیده بود. این مسئله هرگز از خاطرم نخواهد رفت: فرمانده ما، نصیر زیبا، بی سیم زد که نیروی پشتیبانی برای ما فرستاده شده است. در آن شرایط، معمولاً این چنین وعده ها را برای حفظ روحیه نیروها به آنها می­ دادند. نیروی کمکی که آمد، تعدادشان جمعاً پنج نفر بود! آن پنج نفر، شامل یک افسر عقیدتی سیاسی؛ «امربر» ]پیک[ همان افسر (که نوجوانی ریزنقش و کم سن وسال بود)؛ راننده همان افسر؛ سرباز عقیدتی و یک نفر از نیروهای حفاظت می شدند. در آن لحظه، من فهمیدم که نیرویی باقی نمانده است و می بایست خودمان به تنهایی از پس کار بربیاییم. به سروان رضایی و افسر دیگری به نام جمشید رضایی، گفتم که باید خودمان دفاع کنیم و تپه را حفظ کنیم. یکی از مزیت های منطقه میمک این بود که کانال های رفت وآمد بسیار عمیق بودند و سنگرها نیز تقویت شده بودند. همین امر باعث شده بود تا پس از پنج بار حمله عراق، بتوانیم در برابرشان مقاومت کنیم و تپه را نگه داریم. عراق، روی تپه آتش اجرا می کرد و ما هرچه از توپخانه تقاضای آتش می کردیم، پاسخ درخواست هایمان داده نمی شد. در بحبوحه عملیات، هرکس به نحوی تأخیر می کند و سعی می کند به بهانه خرابی ماشین و گیرکردن اسلحه و درد پا و دل درد و... دیرتر وارد منطقه شود. آتش داخل منطقه نبرد را اجرا کنصدای من در همه کانال های بی سیم پخش می شد؛ نیروهای سپاه، گردان های تانک، گردان های توپ خانه و... به من روحیه می دادند و می گفتند «ما به زودی به منطقه خواهیم رسید». به مرحله ای رسیدیم که من به نصیر زیبا بیسیم زدم که «نصیر! آتش داخل منطقه نبرد را اجرا کن». این عبارت، یک اصطلاح نظامی است که در ارتش به کار می رود. تپه های خودی قبلاً روی نقشه ثبت می شوند. من به او گفتم آتش داخل منطقه را اجرا کن و منظورم این بود که همان تپه ای را که من روی آن قرار داشتم، هدف آتش قرار دهد. او گفت: «تا زمانی که صدای تو به گوش من می رسد، این کار را نخواهم کرد. تو زنده هستی! من چگونه منطقه را زیر آتش بگیرم؟!» به هرحال شب دوم هم دوام آوردیم. در شب سوم، کم کم نیروهای کمکی از راه رسیدند و الحمدلله، منطقه تثبیت شد. دو سوم نیروهای سپاه عراق که به آنجا حمله کرده بود، کشته شدند. صدام قول داده بود که به کسانی که بتوانند از آن تپه بالا بیایند و منطقه را بگیرند، مدال و خودرو بنز و... خواهد داد. نیروهای عراق، حتی می خواستند با هلی کوپتر، هلی بُرد کنند اما نتوانستند کاری از پیش ببرند. هوانیروز، هواپیماهای ایران، توپخانه های خودی، تانک ها و نیروهای کمکی به ما پیوستند؛ چرا که فرمانده نیروی زمینی ارتش ستادش را به محل تیپ ما آورده بود و همه مجبور بودند به کمک ما بیایند. از شب سوم، منطقه تثبیت شد. یک گردان از لشکر 30 به منطقه آمد.منافقین تا نزدیکی ما آمده بودندسرهنگ حسنی سعدی، (در حال حاضر سرلشکر هستند) مرا احضار کرد و گزارش خواست. من گزارش عملیات را بدون هیچ کم وکاستی به اطلاع اش رساندم. البته خودش مکالمات بی سیم را شنیده و در جریان همه چیز بود. این مسئله را هم بگویم که در بحبوحه عملیات، بی سیم چی گفت: «یک نفر به زبان فارسی دارد به من می گوید که دست من را بگیر و من را به بالای سنگر ببر». به او گفتم: «ما اصلاً در این منطقه که او قرار دارد ایرانی نداریم». یعنی منافقین هم به عراقی ها کمک می کردند. آن ها تا نزدیک سنگرهای ما آمده بودند. آن همه هزینه کرده بودند. این مسئله برای عراق یک معما شده بود؛ که چطور فقط یک گردان، به فرماندهی «صحت» توانسته است منطقه را حفظ کند. که این هم خواست خدا بود تا ما بتوانیم مقاومت کنیم و منطقه را حفظ کنیم. همچنین حضورم در خط مقدم و در بین نیروها؛ وجود معبرهای عمیق و سنگرهای مستحکم و آگاه شدن ما از حمله عراق، چندساعت پیش از شروع حمله نیز به موفقیت ما کمک کرد. هوشیاری سرباز دیده­ بان عامل موفقیت شد علت اصلی این پیروزی هوشیاری سرباز بود که به ما خبر داد که در منطقه عراقی ها، تحرکات زیادی دیده می­ شود. پس از اطلاع رسانی دیده بان، به دیدگاه رفتم و متوجه اوضاع و حمله قریب الوقوع عراقی ها شدم. ما در آن جا یک قبضه مینی کاتیوشا داشتیم. با همان به طرف عراقی ها تیراندازی کردیم ولی آن ها پاسخ تیراندازی مان را ندادند؛ در حالی که اگر پیش از آن، یک بار به طرفشان تیراندازی می کردیم، آن ها حجم سنگینی از آتش را بر سر ما می­ ریختند! ارتش عراق مانع ثبت نام توسط صلیب سرخ شدبا این مقدمه و مشخص شدن نقش گردانی که فرماندهی آن بر عهده من بود در حفظ منطقه میمک، وقتی افسر استخبارات به این امر اشاره کرد، من خیلی ترسیدم. به خودم گفتم: «من در آنجا جنگیدم و حالا در اینجا کشته می­ شوم. تکلیف جنازه ام وخانواده ام چه خواهد شد؟!». در العماره، مدام مرا بازجویی می کردند و من انکار می کردم که در آن عملیات حضور داشته ام. مرا به الرشید منتقل کردند. زندان های پادگان الرشید، مربوط به زمان هارون الرشید است! ما سی و هفت افسر ارتش بودیم که ما را به الرشید بردند. مدتی بعد، اسرای دیگری هم به آنجا آوردند. ما را به عنوان مفقودالأثر در آن جا نگه داشتند و اطلاعاتمان را به صلیب سرخ ندادند. در الرشید، خیلی ما را اذیت کردند. در آنجا من در یک اتاق نگه داری می شدم که در آن اتاق یک سطل آب و یک سطل برای قضای حاجت قرار داده بودند و فقط یک بار در روز، من را از سلول بیرون می بردند. مکالمات بی­سیم را که در میمک داشتم برایم پخش کردندچندین بار من را مورد بازجویی قرار دادند. یک بار، کسی که مرا بازجویی می کرد، یک ژنرال عراقی بود. او مدام می گفت که باید به دستور سید رئیس، من را اعدام کنند. در آن جا، یک سرگرد عراقی، وظیفه مترجمی را به عهده داشت. او به خوبی فارسی صحبت می کرد و به احتمال زیاد جزو نیروهای منافقین بود. او تمام حرف های ژنرال را به من انتقال می داد؛ حتی ناسزاهایی را هم که می­ گفت برایم ترجمه می­ کرد. او مدام در صحبت­ هایش از اعدام می گفت و به امام،مسئولین و خانواده ام توهین می کرد. ما وقتی در ایران هستیم، شاید مسئله ای ناراحتمان کند ولی هنگامی که از ایران خارج شویم، غیرت و عِرق ملی باعث می شود تا از ایران دفاع کنیم. من اصلاتاً سبزواری هستم. شهری که دیار «سربداران» لقب گرفته است. در آن شرایط با اینکه خبر اعدامم کمی مرا به هم ریخته بود اما با این همه، غیرت و غرور پیشینیان زادگاهم در من وجود داشت و هنوز هم این حس در من وجود دارد. در جواب سوال مکرر آنها که می­ پرسیدند تو در میمک حضور داشتی به آن ها گفتم: «من در آن عملیات حضور نداشتنم و در مرخصی بودم».گفتند: «ثابت می کنیم که تو در آن عملیات بوده ای. ما صدای تو را هم داریم». صداهای ضبط شده را هم انکار کردم. گفتم: شما در زمان شاه پهلوی هم نتوانسیتد میمک را بگیرید. بروید و تاریخ را مطالعه کنید. یعقوب لیث صفاری هم ... شما هرکار هم بکنید، نخواهید توانست به میمک دسترسی پبدا کنید». این را که گفتم، ژنرال عراقی، سطلِ پر از آب و یخ را پرت کرد سمت صورت من که صورتم جراحت برداشت و از اتاق خارج شد. مترجم به من گفت: این ها چه بود گفتی؟! می دانی این مسئله یعقوب لیث صفاری و ظلم به اعراب را در کلاس های درس تدریس می­ کنند؟»ملاقات 6 نفر از پرسنل تیپ 40 سراب در زندان الرشیدبه دستور ژنرال، من را با دست ها و چشم های بسته از اتاق بازجویی بیرون بردند. پشت در اتاق بازجویی نشسته بودم. از صدای رفت و آمدی که شنیدم، متوجه شدم چند نفر را کشان کشان برای بازجویی می برند. یکی از آن ها گفت: «این را ببین. چقدر پیر شده!» البته این را هم خدمتتان بگویم که در میمک، علاوه بر شهدا و زخمی ها، پنج نفر سرباز و یکی از افسرهای وظیفه گردان به نام ستوان خسروشاهی( که آذری بود) نیز مفقود شدند. من به خودم اطمینان داشتم که پرسنلم همه تا پای جان می جنگند و به همین خاطر، احتمال می دادم که جنازه آن شش نفر در جایی جا مانده باشد. این شش نفر به تله افتاده و اسیر شده بودند. ما اسامی آن ها را به عنوان «مفقودالاثر» ثبت کرده بودیم. هنگام عملیات، این افسر خیلی به من اصرار کرد که او را به منطقه جنگی نفرستم و او را به آشپزخانه مأمور کنم. قیافه او در ذهنم مانده بود.پس از اینکه آن چند نفر را به اتاق بازجویی بردند، من را هم به اتاق بردند. چشم هایم را باز کردند. همان افسر و پنج سرباز دیگر روبرویم نشسته بودند! هنگامی که آن افسر را دیدم، ناخودآگاه همدیگر را در آغوش کشیدیم و گریه کردیم. یکی از آن سربازها گفت: «خودش هست!» نام آن سرباز در خاطرم نیست. او گفت: «این همان سرگرد صحّت است. همان کسی که به ما دستور حمله می داد و مدام می گفت «بکشید این صدامی های فلان شده را...». گفتم :«پسر جان! چرا الکی می گویی؟!» گفت: «خودت هستی دیگه! ده دفعه آمدی پیش ما. همش می گفتی بکشید. استقامت کنید...». ژنرال عراقی گفت: «حالا دیدی ثابت کردیم که تو صحت هستی؟!» گفتم: «بله. من اهل سبزوارم. سربداران در برابر چنگیز ایستادند؛ در برابر شما هم ایستادیم. حالا هرکاری که دوست دارید بکنید. بله! من همان فرمانده گردانی هستم که در برابر شما ایستاد». گفت : «170 قبضه کاتیوشا به طرف شما تیراندازی می کردند! بیش از 180-170 توپخانه به طرف شما تیراندازی می کردند. چطور طاقت آوردید؟» گفتم: «منم دیگه. من هستم». این را که گفتم، گفت: «برید اعدامش کنید». انگشتر عقیقی که نجاتم دادمرا به سلول بردند. نفسم گرفته بود. با خودم گفتم : «خدایا سکته نکنم! سکته از اعدام هم بدتر است!» شروع کردم به کوبیدن روی در آهنی سلول. من از زبان عربی «الموت» را بلد بودم. شروع کردم به داد زدن «الموت!... انا موت»؛ که یعنی من دارم می میریم. عراقی ها تصور کردند من دارم «مرگ بر صدام» می گویم. ساعت حدود دوازده شب، دریچه در سلول را کنار زدند. یک نفر مشتش را از داخل دریچه پرت کرد که اگر سرم را عقب نمی کشیدم، حتما سرم له می شد. همه چیزم را گرفته بودند و فقط یک انگشتر عقیق برایم مانده بود؛ ان هم به خاطر آن که نگینش را چرخانده بودم به طرف کف دستم و انگشتر، شبیه حلقه نامزدی شده بود. در آن جا، حلقه های ازدواج را از زندانی ها نمی گرفتند. انگشتر را از دریچه نشان دادم و آن سرباز انگشتر را گرفت و رفت. دریچه را هم نبست و من می توانستم به راحتی نفس بکشم. ده دقیقه ای گذشت که سرباز عراقی برگشت. در را باز کرد. دست مرا گرفت و با خودش برد بیرون. به من گفت : «کذب! اعدام کذب!» به من فهماند که مسئله اعدام و اینها دروغ است. همانطور که داشت راجع به اعدام با من صحبت می کرد، یک استکان نیز برای من آورد؛ که تقریبا تا نیمه اش چای داش ...

ادامه مطلب  

| اینجا همه چیز بوی فراستبایت میده ! تحلیل کنفرانس ea 2017ترنجی  

درخواست حذف این مطلب
نمایشگاه امسالم طبق برنامه با کنفرانس ea شروع شد . کنفرانسی که ما رو عادت داده به دیدن تریلرهای تکراری, به اینکه باید قبول کنیم که پول حرف اول رو می زند , به اینکه این شرکت لحظه به لحظه داره از اسمش دورتر می شه, ((هنر))های الکترونیکی !به قلم مهدی ابراهیمی (the_game_204)من هم داستانی می خوام!شروع کنفرانس با ورود چند نفر به استیج و زدن طبل و ساز صحنه ی جالبی رو رقم زدن . لباس ها و لوگو همه بیانگریک چیز است : madden 18 تریلری از بازی به نمایش در اومد که نشان دهنده اضافه شدن بخش داستانی به این عنوان بود.بنظر می رسه ea از بخش داستانی journey در fifa 17 تصمیم داره در تمام عنوانوین ورزشی خود استفاده کنه . امیدواریم که در این مورد شور رو از مزه نبره !جنگ جهانی اول هنوز تموم نشده !بعد از اون نوبت به battlefield 1 رسید . چیزی که مشخصه اینکه که سازندگتن هنوز کارشون با این نسخه تموم نشده . ابتدا با نشون دادن قسمتی از تجربه ی گیمرها از این نسخه سعی در تشکر از استفاده کنندگان این نسخه داشته و در ادامه از dlc جدیدی با غنوان in the name of the tsar رونمایی شد . این بسته شامل مپ ها و سلاح ها و وسایل جدیدی است و در توضیحات گفته شد که بنا بر علاقه ی گیمرها به بخشoperation در این بسته قراره تمرکز بیشتریروی این حالت گذاشته بشه و کار تیمی بیش از پیش در این حالت برجسته بشه.تریلر نسبتا خوب و هیجان انگیزی بود, صحنه های خشن و نفس گیر و گرافیک عالی این نسخه و مپ برفی ! نمایش این تریلر رو میشه از لحظه های خوب این کنفرانس دونست.تکرار این بار با طعم رونالدو !نوبت به نمایش fifa 18 رسید. ابتدا تریلری که چند روز پیش از کنفرانس منتشر شده بود دوباره به نمایش در اومد.بدون وقفه تریلر کوتاهی از گیمپلی بازی به نمایش در اومد که نشون میده حرکات و ویژگی های فیزیکی هر بازکنی منحصر به فرد و خاص تر شده.از استایل دویدن کریستیانو رونالدو گرفته تا دربیل های آنتوان گریزمان و حرکت با توپ رحیم استرلینگ, همه بیانگر طبیعی تر شدن این بازی است. گرافیک بازی به لطف موتور قدرتمند frostbite عالی بنظر می رسه و پیشرفت هایی در بعضی زمینه ها نبست به نسخه ی قبلی داشته است.سعی شده اتمسفر ورزشگاه ها رو بهتر و طبیعی تر طراحی کنند و در آخر تریلر خوشحالی های بعد از گل جدیدی نظیر خوشحالی رونالدو و گریزمان به بازی اضافه شده .(خوشحالی هایی که میشه باهاشون حسابی روی اعصاب رقیبان قدم زد) سپس دو گزارشگر معروف این عنوان وارد استیج شدند و شروع به توضیحات و هایپ این نسخه کردند. سپس تریلر دیگری به نمایش در اومد . بازشگت الکس هانتر ! بخش داستانی بازی در این نسخه هم وجود دارد . عنوان the journey : hunter returns برای این بخش در نظر گرفته شده که ادامه ی داستان الکس هانتر رو روایت میکنه.هانتر حالا بزرگ تر شده و نزد بازیکنتن و مربیان اروپا از احترام ویژه ای برخورداره.نکته ی قابل توجه که در این تریلر مشخص بود استفاده بیشتر از بازیکنان و مربیان در بخش داستانی به عنوان شخصیت های فرعی بود .در کل بنظر می رسه که با بخش داستانی قوی تری نسبت به نسخه قبلی برخورداریم.در کل نمایش فیفای امسال هم مثل سال های گذشته حالت تکراری خودشو حفظ کرده . امسال بازیکن رو کاور بازی رونالدو هست . رونالدویی که حداثل یک بار حقش بوده روی کاور این بازی باشه. به هر حال این موضوع خیلی مهمی نیست. اصل کار گیمپلی این بازی و کانکشن این بازی هست که باید صبر کرد و تجربه کرد. متاسفانه عناوین ورزشی ea مثل هندونه ی در بسته هست و تا وقتی که تجربه نکنیم نمیشه راجبش نظر دقیقی داد.و حیف که بر خلاف شایعات خبری از قسمت fifa street نبود.وقتشه ماشینو روشن کنی !بدون وقفه می رسیم به عنوان معروف و محبوب : need for speed .با اطلاعاتی که قبلا منتشر شده و انتظارهای کمو زیاد به تماشای این تریلر می پردازیم .تریلری نفس گیر و زیبا رو شاهد بودیم . گرافیک نسبتا بی نظیر , گیمپلی روون , خودروهای سطح بالا.چیزی که نشون داده شد کاملا قابل قبول بود و دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودیم.سرقت خودرو با خودرو.جزئیاتی از این عنوان قابل مشاهده بود. این نسخه رو می شه بطور کلی ترکیبی از nfs run و nfs rivals با چاشنی مولتی کرکتر و سویچ کرکتر gtav ! امیدواریم که از این قابلیت صرفا یه کپی ساده نشده باشه . یک مقدار تریلر مارو یاد فیلم های fast and the furious مینداخت. کاش نتیجه ی کار خیلی تخیلی نباشه. در توضیحات داده شده راجب این نسخه گفته شده شخصی سازی خودروها نسبت به عنوان قبلی عمیق تر و کامل تر شده.تنها نکته منفی که میشه در این تریلر دید (که شاید یک وسواس بیهوده باشه)تعداد زیاد صحنه آهسته بود که در بعضی مواقع می تونه به تجربه گیمپلی آسیب بزنه.در کل میشه این نمایش رو ...

ادامه مطلب  

وقتی خبر اعزام دوستانم را می شنوم حسرت می خورم/ برای امروزی ها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم بودن دریافت نمی کنیم  

درخواست حذف این مطلب
وقتی خبر اعزام دوستانم را می شنوم حسرت می خورم/ برای امروزی ها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم بودن دریافت نمی کنیم نظری گفت: پس از مجروحیت دیگر امکان اعزامم به منطقه وجود ندراد، برای همین هنوز هم هر وقت خبر اعزام دوستانم را می شنوم به خاطر توفیقی که از دست داده ام حسرت می خورم.گروه فرهنگ پایداری آناج:جوانان دهه ی شصت و هفتاد ثابت کرده اند که در پای آرمان های اسلام و انقلاب حتی استوارتر از اسلاف خود تا پای جان ایستاده اند. در شماره ی قبل با رضا نظری جانباز جبهه مقاومت هم صحبت شدیم. اینک بخش دوم این گفت وگو را می خوانید:آناج: از عملیات هایی که در آنجا داشته اید بفرمایید:در یکی از عملیات ها به کارخانه ی روغن کاسترول رسیدیم، به همراه بچه های زرهی و رزمندگانی از عراق، لبنان و افغانستان و پاکستان و... در آن محوطه مستقر شدیم تا طبق دستور به آنها کمک کنیم اما هرچه منتظر ماندیم، اتفاق خاصی نیافتاد؛ یعنی آنها نمی توانستند به تنهایی اقدامی در آن نصف روز انجام دهند. لذا شهید محرم علیپور نزد عراقی ها رفت و از آنها به دلیل بطالت موجود انتقاد کرد و گفت: "همکاری کنید تا ما نیز به شما کمک کنیم کار را پیش ببرید." پرسیدند چگونه می خواهید این کار را انجام بدهید؟ علیپور پاسخ داد: "اگر شما همکاری کنید من مشکل را حل می کنم." ایشان پیشنهاد دادند با شلیکا و تانک ها سراسر ساختمان مورد هدف قرار گیرد. در پی انجام این کار گرد و خاک زیادی بلند شد تا حدی که ما نیز قادر به دیدن کارخانه نبودیم.حین اینکه شلیک هایی با تانک انجام دادیم، شهید علیپور نیز نفربرها را درست کنار ساختمان مستقر کرد. آنها تا داخل ساختمان پیشروی کردند و بخشی از نیروها مشغول پاکسازی شدند و داعش ها پا به فرار گذاشت.پس از اتمام عملیات پاکسازی خواستیم مشغول خوردن نهار در داخل فضای سبز کارخانه شویم که یک آن صدایی به گوش رسید. وقتی برگشتیم متوجه شدیم تنه ی یک درخت از هم کنده شد. شهید علیپور فریاد زد که پخش شوید. در همین حین یکی از بچه های پاکستانی فریاد زد که شهید داده ایم. شهید علیپور گفتند پیکر شهدا را از منطقه خارج کنند. لذا نفربر به راه افتاد تا در وسعتی در حدود یک میدان فوتبال زیر آتش دشمن به طرف پیکر شهدا برود؛ اما زیر شلیک های متعدد دشمن گیج شده بود زیرا نمی دانست دقیقا پیکر شهدا کدام سمت قرار دارد. در همین حین شهید علیپور گفت "رضا برو نفربر را هدایت کن" تنها خواست خدا بود که پاهایم اراده پیدا کرد تا روی زمین خاکی که در تیر رس دشمن بود شروع به دویدن کنم تا خود را به نفربر برسانم در حالی که شلیک های طرف مقابل در منطقه بی وقفه بود.ماجرای به عقب برگرداندن پیکر شهید محمودرضا بیضاییبه نفربر رسیدم و جای افتادن پیکر شهید را نشانش دادم. خودم وقتی بالای سر پیکر شهید رسیدم متوجه شدم یکی از بچه های ایرانی هستند. پیکر شهید را پشت نفربر قرار دادیم. وقتی داخل کارخانه در درگیری مستقیم با داعش شدیم و در این درگیری گلوله ای به پای برادر حمزه اصابت کرد که او را نیز با نفربر به عقبه منتقل کردیمو این شهید می خواستند جایگزین برادر حمزه شوند.البته پیکر آن شهید ایرانی که در داخل کانال افتاده و در اثر تله ی انفجاری داعش به مقام رفیع شهادت رسیده بود متعلق به کسی بود که به نام حسین نصرتی (شهید محمودرضا بیضایی) در آنجا شناخته می شد. رزمنده ی جسور و خلاقی که عرصه را بر داعشیان تنگ کرده بود. پس از شهادت محمودرضا بیضایی یکی از بچه های آذری به نام باقر را به جای ایشان فرستادند که ایشان هم چند روز بعد در همان منطقه به شهادت رسیدند.آناج: ازشهیدمحرمعلیپوربفرمایید،گویادرآنجافرصتزیادیبرایحضوردرمحضرشهیدداشته اید.شهید محرم علیپور دل و جرات خاصی داشت؛ ما سکوهایی را برای تانک ها درست کرده بودیم تا طرف مقابل را از بلندی بهتر مورد هدف قرار بدهیم که بچه ها هنگام شلیک از آنها بالا رفته خیلی سریع برمی گشتند. علیپور می گفت بالای سکو نترسید و کمی تامل کنید، در این بلندی که اتفاقی برای تانک نمی افتد! اما بچه‎ها می گفتند پرتاب و اصابت یک موشک به تانک سه ثانیه هم طول نمی کشد. بیراه هم نمی گفتند اما علیپور از سکو بالا رفت و شروع به بیل زدن کرد، من هم کنارش رفتم، از آن بالا سر برآورد و رو به بچه ها گفت، ببینید ترسی ندارد و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. سر نترسی داشت هر چند که بخاطر همین کارهایش بارها زخمی شده، موج و ترکش های زیادی را تجربه کرده بود. به یاد دارم که یکبار ترکش به دستش اصابت کرده و به بهداری منتقل شده بود اما شبانه که همه خواب بودند، به طور پنهانی آنجا را ترک کرده و به پادگان برگشته بود.آناج: آیا شاهد کمک کشورهای دیگر به داعش بودید؟خبر آمد که دو هزار موشک کرنت (هدایت شونده و ضدتانک) از ترکیه وارد شده است و ما باید خیلی مواظب باشیم. البته همان روزها خبر پیدا شدن پیکر شهید روح الله طالبی اقدم از بچه های مرند را نیز به ما دادند.شهید طالبی در حالی که مجروح بود اسیر داعش شده بود و در حدود دوماه خبری از ایشان نبود. تا اینکه در یکی از پاکسازی ها بچه ها دیده بودند یک دست لباس بچه های شبستر در گوشه ای از یک ساختمان مخروبه افتاده است. با دیدن این نشانه ها شروع به کندن زمین کرده و پیکر شهید را یافته بودند. البته در این مدت خانواده اش تصور می کردند روح الله هنوز زنده است...محمدرضاباشینبلالی دی...نیروهای جدیدی به منطقه اعزام شده بودند و قرار بود از بین آنها یکی نفر که جسورتر و نترس تر بودد برای رانندگی تانک انتخاب کنیم. در بین نیروهای تازه نفس به محمدرضا فخیمی برخوردیم و او را با خود به خط بردیم. محمدرضا یک نیروی تازه وارد بود اما از دانشکده زرهی آمده بود وهرچند که کم تجربه بود ولی تخصص عجیبی داشت.جالب است که در شمالغرب او هرجا می رفت، و یا هرگاه که او در ماشین بود، یک درگیری اتفاق می افتاد و فرمانده به او می گفت: "محمدرضا نین باشی بلالی دی" بچه ها به شوخی می گفتند دیگر محمدرضا به منطقه نیاید، هروقت او می آید درگیری رخ می دهد.آناج: ازنحوه یمجروحیتخودبگویید.در یکی از عملیات های حساس که محمدرضا قرار بود همراه ما باشد، به او گفتم: "محمدرضا اگر استرس و دلهره داری نیا، چون در این منطقه باید سرعت تانک را در آخرین حد ممکن بالا ببریم و گرنه در معرض گلوله های دشمن قرار خواهیم گرفت" بلافاصله جواب داد که نه حتما می آیم و از پس کار هم برخواهم آمد.بر خلاف قواعد نظامی به جای اینکه در بخش فرماندهی بنشینم، من همراه او روی تانک رفتم تا اگر خدای نکرده اتفاقی برای او بیفتد بتوانم تانک را پیش ببرم. آنچنان که در ابتدا قول داده بود به بهترین نحو ممکن در آن منطقه ی خاکی با پستی و بلندی های بسیار تانک را پیش برد و به موضعی که می خواستیم رساند. پس از مستقر شدن هم بیش از 15 تیر شلیک کردیم. شنیده بودم موقع مورد هدف قرار دادن دشمن و شلیک به او هیچ دعایی بی اجابت رد نمی شود؛ برای همین با هر شلیک من هر چه میتوانسم دعا کردم و همه ی آن دعاها نیز اجابت شد مگر یکی از آنها که آن نیز شهادت است.داعش از موشک 160 میلیونی برای زدن یک نفر استفاده می کردهنگام ظهر، نمازمان را اقامه کرده و منتظر بودیم که نهار بیاورند؛ تانک را هم در عمیق ترین قسمت خاکریز پارک کردیم که دیگر امکان شلیک به آن از طرف دشمن وجود نداشت و کلا تانک بدنه مخفی بود هر چند که هر دو طرف خاکریز مقر دشمن بود که نفر را با موشک کرنت می زدند! موشکی که قیمت هر عدد آن 140 الی 160 میلیون تومان است اما آنها به قدری امکانات داشتند که هر موشک را به یک نفر شلیک می کردند. (ناگفته نماند که این اتفاقات قبل از حوادث خان طومان واقع شده بود و دربرخی مناطق قصد تصرف نداشتیم بلکه به صورت ایضایی جنگ می کردیم؛ قرار بود اول خان طومان و بعد راشدین پس گرفته شود تا فشار نیز از نبل الزهرا برداشته شود که این روند قدری زمان بر بود).پشت خاکریز ما ساختمانی وجود داشت که عراقی ها و بچه های حزب الله لبنان از آنجا خمپاره شلیک می کردند. وقتی غذای ما را آوردند، ماشین را پشت آن ساختمان پارک کرده بودند و به ما گفتند بروید و غذاهایتان را بردارید؛ به خیال برداشتن غذا پتو را کنار کشیدم اما دیدم زیر آن پر از موشک است! گفتند از صبح دارید شلیک می کنید، حتما مهماتتان کم شده است؛ این ها را آوردیم که شلیک کنید. به بچه ها گفتم بیایید اول این موشک ها را درون تانک بارگیری کنیم و بعد با خیال راحت نهارمان را بخوریم. محمدرضاگفت: "من هم می خواهم چند تایی موشک به سمت دشمن بزنم". گفتم:" اشکال ندارد، من یا سید به جای تو رانندگی می کنیم تا تو چند هدف را شلیک کنی". البته او با راندن تانک نقش مهمتر از ما ایفا می کرد اما خودش علاقه ی زیادی داشت که دشمن را مستقیما از پای درآورد.از راننده تویوتا خواستیم تا ماشین غذا را نزدیک تر بیاورد تا موشک ها را خالی کنیم اما او قبول نکرد؛ به او گفتم هرچه باشد آوردن تویوتا به اینجا، بهتر و راحت تر از بردن تانک به پشت ساختمان است! اما او راضی نشد و محمدرضا سوئیچ را از دستش گرفت، به سرعت کنار تویوتا رفت و آن را تا نزدیکی تانک آورد. سپس رو به راننده تویوتا کرد و گفت: "یاد بگیر به همین راحتی!" درواقع محمدرضا همه جا اینگونه با دل و جرات عمل می کرد. 10 موشک پشت تانک قرار دادیم و چون میخواستم محمدرضا شلیک کند، و من تانک را برانم به سید گفتم تا او بارگذاری موشک ها را انجام بدهد. سید داخل شد و کار راشروع کردیم اولین خرج را به سید داده بودیم که صدای صوت موشک آمد به سمت صدا برگشتم..یکباره دیدم یک موشک کرنت دارد به سمت تانک می آید و من در آن لحظه نمی دانستم چکار باید بکنم؛ اگر تکانی به خودم نمی دادم قطعا از وسط دو نیم می شدم. با خود میگفتم بهتر است خودمان را از روی تانک پرت کنیم. البته همه این فکرها در یک دهم ثانیه از ذهنم می گذشت چرا که موشک در سی متری ما قرار داشت و یک ثانیه هم طول نمی کشید تا اصابت بکند.موشک منفجر شد و من وقتی چشم باز کردم خودم را روی زمین دیدم. همه فکرم پیش سید بود و با خود می گفتم آن موقع سید سرش را از تانک بالا آورده بود و قطعا با اصابت موشک شهید شده؛ دو دخترش به نام های سیده زهرا و سیده فاطمه جلوی چشمانم می آمدند. در همین حین شروع به قرائت تشهد کردم و از خدا خواستم اگر قرار است شهید بشوم، همین جا در معرکه شهیدم کن نه در عقبه؛ شرایط به گونه ای بود که اصلا فکر زنده ماندن را هم به ذهن خود راه نمی دادم.گفتم خدایا قصد شهید کردن نداری اما این آتش من را خواهد سوزاندیک دفعه خرج های روی تانک را دیدم که شروع به آتش گرفتن کرد و با حرارتی بیش از 300 درجه سانتی گراد، شعله هایشان تا 15 متر بالا رفت! داشتم با خدا می گفتم که گویا قصد شهید کردن ما را نداری اما این آتش ما را می سوزاند و بهتر است فرار کنم. تمام توانم را به کار گرفتم و بلند شدم تا فرار کنم، اولین قدم درد شدیدی را در پای خود احساس کردم، پای چپم را که حرکت دادم و وقتی نوبت به پای راست رسید، روی زمین افتادم و دیدم که پای راستم شکسته است. داد زدم و کمک خواستم. غیر از من حدود 15 نفر دیگر از جمله رزمندگان افغانی و عراقی هم آنجابودند و دو نفر که یکی نزدیکی تانک و دیگری در سنگر بود، شهید شده بودندو خیلی ها زخمی.کسی نبود که کمکم کند، چون اکثرا مشغول زخمی ها بودند؛ مگر یک جوان 18 ساله افغانی که خودش را به من رساند و زیربغلم را گرفت و مرا در حالی که روی زمین می کشید، عقب تر برد اما در بریدگی خاکریز، درست جایی که تک تیرانداز شلیک می کرد، روی زمین گذاشت و فرار کرد. سرش داد کشیدم و گفتم: "خب می گذاشتی همان جا می مُردم، چرا آوردی درست در تیررس دشمن رهایم کردی؟!" سپس با یک نفر دیگر آمد و مرا کناری کشیدند، سرم را روی پاهایش قرار داد و شروع به گریه کرد؛ من هم مدام ذکر یاحسین(ع) را با خود تکرار می کردم. از افغانی ها خواستم پوتینم را درآورند که اتفاقا زیر آن نیز ترکشی اصابت کرده بود و خیلی عذابم می داد؛ با درآوردن پوتین دردم آرام تر شد.مرا داخل یک ون قرار دادند و بعد از چند لحظه یک نفر را هم آوردند و کنار من گذاشتند؛ سر و صورتش پر از خون و لباس هایش پاره پاره شده بود؛ با خود گفتم مگر این بیچاره کجا بوده که به این روز افتاده!چهار دقیقه بیشتر طول نکشید که به اولین مقر بهداری رسیدیم و شروع به پانسمان زخم هایمان کردند. همان جا یکی از مسئولین خودمان بالای سرم آمد و از من در مورد ماوقع پرسید و من نیز گفتم اول تو بگو از سید چه خبر؟ او هم می گفت نه اول از خودت بگو! در واقع می خواست مرا به حرف بگیرد تا بیهوش نشوم که البته یک لحظه هم بیهوش نشدم و تا زمانی که به حلب برسم، کاملا به هوش بودم و لحظه به لحظه اش را عذاب می کشیدم.به مجروحی که کنار من بود، سرمی وصل کردند و با برانکارد داخل آمبولانس قرار دادند و یک نفر پرستار نیز بالای سرش گماشتند. مرا هم داخل یک پتوی خاکی! کنار او گذاشتند. مسئول زرهی تعریف می کرد که وقتی تو را در آن حال دیدیم، گمان میکردیم شهید شوی و از زنده ماندنت نا امید بودیم برای همین داخل پتو پیچیدیم و تصور کردیم آن یکی رزمنده زنده می ماند برای همین به او بیشتر می رسیدیم.مجروح کنار دست من چندبار دستش روی من افتاد و پرستار دستش را کنار کشید؛ یکباره صدایی از او شنیدم که جمله ای گفت؛ من که از روی اشهد گفتن هایش متوجه نشده بودم، با همین جمله فهمیدم که اوهم ترک زبان و از بچه های خودمان است. متوجه شدم آن مجروح که کنار من است محمدرضا فخیمی است.محمدرضاکنارمنبودکهشهیدشداز محمدرضا سراغ سید را گرفتم اما گفت خبری از او ندارد و سپس چند بار ذکر الله را تکرار کرد و یکباره ضربانش کند شد و پرستار را دیدم که دارد به او شُک وارد می کند. بالاخره به بیمارستان رسیدیم و آنجا از هم جدا شدیم و دیگر خبری از محمدرضا نداشتم و نفهمیدم که او در همان لحظه "الله الله" گفتنش شهید شده است.مرا به اتاق عمل بردند، با وضعیتی که شاهدش بودم، انتظار داشتم پایم را قطع کنند اما وقتی به هوش آمدم، در اولین اقدام ملافه را از پایم کنار زدم و دیدم آن را قطع نکرده اند و خوشحال شدم. به خیال اینکه محمدرضا سالم است، مدام به فکر سید بودم و می گفتم حتما شهید شده است.بعدا سید تعریف می کرد که در اثر موج انفجار موشک، چشمانش تاریک شده و یک نفر او را از تانک بیرون کشیده و روی زمین پرت کرده است. می گفت یکی از مسئولان مرا به بهداری برد و در بهداری به من مورفین تزریق کردند و قدری بینایی به چشمانم برگشت. با اینکه خودم حال خوشی نداشتم اما یک نفر بالای سرم آمد و از من خواست که جهت شناسایی جنازه ای، همراه او به سرد ...

ادامه مطلب  

صادق بارانی : فصل قبل پیکان خیلی خوب بود، اما نوسان هم زیاد داشت  

درخواست حذف این مطلب
هافبک تیم پیکان از شرایط این تیم در فصل گذشته می گوید و از این که هنوز در اینستاگرام به او فحاشی می شود. خبرگزاری فوتبال ایران پارس فوتبال دات کام : صادق بارانی ، هافبک ریزنقش پیکان تهران یکی از آن بازیکنانی است که به دلیل حضور نداشتن در تیم های پرطرفدار، کمتر بازی اش به چشم طرفداران فوتبال می آید. اما او کیفیت بالایی دارد و امیدوار است بزودی به تیم ملی هم دعوت شود. مصاحبه با صادق بارانی را بخوانید:فصل قبل پیکان خیلی خوب بود، اما نوسان هم زیاد داشت، یعنی پیکان هی بالا می رفت و بعد میومد پایین…صادق بارانی – فکر کنم به خاطر استرسی بود که از بیرون وارد تیممون شده بود.چرا؟صادق بارانی – چون یه گروه به ما می گفتن شما آسانسور میشین، بعد ما خوب نتیجه می گرفتیم، اون وقت یه گروه دیگه می گفتن شما باید سهمیه بگیرید و این یه مقدار کار ما رو سخت می کرد.واقعا می تونستین سهمیه رو بگیرید…آره یه ذره فکر کنم غفلت کردیم.یعنی یه سری از بازی ها رو که نباید وا می دادین رو وا دادین..درسته. مثل صباصنعت نفت…دقیقانیمه اول اون بازی رو کاملا سوار بودین، یا مثلا بازی با استقلال بد شانسی آوردین..صادق بارانی – بازی با استقلال که دیگه اوجش بود، دقیقه ده، ۱۰ نفره شدیم، یه ذره سخت شد.از شرایطت در پیکان راضی هستی؟صادق بارانی – والله باشگاه خوبیه، مدیریت خوبی داره و من راضیم.یه سال دیگه با این باشگاه قرارداد داری؟صادق بارانی – بله امسال سال آخره.رفیق بازی؟ چون دیدم با خیلی ها تو اینستاگرامت عکس داری…صادق بارانی – خب رفیق باز که هستم، ولی مثلا در مورد پیام صادقیان ما از بچگی با هم بزرگ شدیم. این جوری نیستش که رفاقت یه ساله دو ساله باشه.یعنی رفاقتتون فوتبالی بوده یا اصلا ربطی به فوتبال نداره رفاقتتون…صادق بارانی – فوتبالی. از تیم ملی نونهالان و نوجوانان، مثلا یعقوب کریمی. یه عکس جدیدی گذاشته نمی دونم دیدین یا نه؛ من از سیزده سالگی با یعقوب کریمی بودم، محسن مسلمان همین طور یا مثلا محمدرضا خان زاده. چون از بچگی با هم بزرگ شدیم، رفاقتمون رو حفظ کردیم.یه اتفاقی که فصل پیش خیلی سر و صدا کرد، داستان تو و مهدی طارمی بود. گفته بودی که اگه پرسپولیس رو ببریم این کار رو می کنم و موهام رو می زنم. یه کل کل بین شما و پرسپولیسی ها ایجاد شد تا اون اتفاقی که تو بازی با پرسپولیس اتفاق افتاد؛ ضربه ای که به طارمی زدی و علامتی که اون به تو نشان داد. این ماجرا ادامه داره یا ختم به خیر شد؟صادق بارانی – والله اون ماجرا که دو روز بعدش با محسن صحبت کردم و گوشی رو داد به مهدی. با مهدی هم صحبت کردم و تقریبا ختم به خیر شد. چون فکر کنم برای همه اتفاق می فته، بالاخره تو بازی هیجان بالاست. ولی الان هنوز که هنوزه نمی دونم چرا طرفدارای پرسپولیس یا کلا مردم میان تو صفحه اینستاگرام من فحاشی می کنن..تو اون تیم عجیب و غریب پیکان که افتاد، تو هم بودی چه تیمی داشتین و چه اتفاقاتی افتاد؟صادق بارانی – واقعا تیم وحشتناکی داشتیم. خیلی تیم خوبی داشتیم. نمی دونم یه سری دو دستگی ها ایجاد شد که باعث شد اون تیم نتیجه نگیره.شما اون موقع بیست و دوسالت بود درسته؟بله ۲۲سید مهدی رحمتی اومد، ممد نصرتی اومد، فشنگچی اومد، ساموئل اومد، سعید دقیقی اومد اما تیم افتاد؟صادق بارانی – سیاوش اکبرپور و احمد جمشیدی هم اومدن اما تیم افتاد.شروع با منصور ابراهیم زاده بود. کلا چه طور بود؟صادق بارانی – شروعمون بد نبود فکر کنم یازدهم شدیم، یا دوازده هم شدیم. ولی زمانی که آقای مرفاوی اومدن متاسفانه ما یه دونه برد هم نداشتیم و سقوط کردیم.تو اون موقع کاپیتان تیم نبودی؟نهخب اون موقع تو باشگاه صحبت که می شد نگفتی که این همه دارین خرج می کنین و حالا سید مهدی رحمتی و نصرتی و اینا اومدن، نگفتی این چه وضع باشگاه و …صادق بارانی – راستش اون سال باشگاه خیلی دوست داشت بازیکنای معروف بیان، سیاستشون این بود. اما خب متاسفانه جواب نداد.انتخاب سرمربی ها هم شاید اون موقع به کمک تیم نیومد، شاید آقای مرفاوی و آقای ابراهیم زاده خیلی آرومن و شخصیت خاص خودشون رو داشتن و به درد پیکان نمی‎ خوردن…بله اونا نتونستن با ستاره ها کنار بیانو الان مجید جلالی…الان آقا مجید واقعا مربی خوبیه. با دانشه و خیلی هم با اخلاقه.واقعا مِنشا رو شما مِنشا کردین؟صادق بارانی – آخه منشا که نمی تونست تنهایی همه رو دریبل کنه و بزنه تو گل، گلاش رو برید نگاه کنید یه گلش با صنعت نفت رو خودش تنهایی زد، اما دوازده سیزده تای دیگه رو هم نگاه کنید.این که بازیکنا دارن میرن از پیکان، تو رو به عنوان کاپیتان ناراحت نمی کنه. مثلا بگی آقا نرید!صادق بارانی – چرا اما الان پول مه ...

ادامه مطلب  

همچنان «قطام» شاه نقشم است  

درخواست حذف این مطلب
خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است.بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» هم سریالی نیست که بشود با بچه تماشا کرد، بچه حوصله اش نمی کشه.همه تصور می کنند بازیگری که با یک نقش به شدت مورد توجه قرار می گیرد حتما تمام پلان هایش را هم حفظ است.- تنها چیزهایی که از امام علی (ع) حفظم، لحظات و خاطرات نابی است که سر فیلمبرداری داشتی ...

ادامه مطلب  

گفت و گوی جذاب و خواندنی با بازیگر نقش " قطام" در سریال امام علی (ع) + تصاویر  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش پایگاه تحلیل و اطلاع رسانی صبح زاگرس ،مازیار پرتو یکی از غول های فیلمبرداری سینمای ایران، دایی ویشکا آسایش است اما نسبت نزدیک با چنین آدم تاثیرگذاری هم باعث نشده بود که سینما و بازیگری برایش جدی باشد؛ نه تنها جدی نبود که اصلا به آن فکر هم نمی کرد. حتی وقتی برای سریال «امام علی (ع)» انتخاب شد هم اهمیت نمی داد که قدم در چه وادی سختی گذاشته است. آسایش با همین حال و احوال وارد دنیای بازیگری شد. با نقش «قطام» خوش درخشید و میخش را محکم کوبید. در ادامه انتخاب های متنوعی داشت و ثابت کرد موفقیت قطام اتفاقی نبوده. خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است.بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- dvd آن را دارم اما فرصت دیدنش پیش نمی آید. «امام علی (ع)» هم ...

ادامه مطلب  

همچنان «قطام» شاه نقشم است  

درخواست حذف این مطلب
اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» بهانه ای شد برای گفتگوی مفصل با ویشکا آسایش.مازیار پرتو یکی از غول های فیلمبرداری سینمای ایران، دایی ویشکا آسایش است اما نسبت نزدیک با چنین آدم تاثیرگذاری هم باعث نشده بود که سینما و بازیگری برایش جدی باشد؛ نه تنها جدی نبود که اصلا به آن فکر هم نمی کرد. حتی وقتی برای سریال «امام علی (ع)» انتخاب شد هم اهمیت نمی داد که قدم در چه وادی سختی گذاشته است. آسایش با همین حال و احوال وارد دنیای بازیگری شد. با نقش «قطام» خوش درخشید و میخش را محکم کوبید. در ادامه انتخاب های متنوعی داشت و ثابت کرد موفقیت قطام اتفاقی نبوده.خانم آسایش حالا یک سیمرغ بلورین و چندین نامزدی سیمرغ را در کارنامه اش دارد؛ کارنامه ای که می توان تمام قد از آن دفاع کرد و کلی نقش خوب و به یادماندنی در آن یافت. خودش برای اولین نقش آفرینی اش احترام ویژه ای قائل است و حساب آن را از بقیه جدا می کند. مناسبت این گفتگو اکران «نهنگ عنبر 2»، موفقیت «خوب، بد، جلف»، پایان سریال «دیوار به دیوار» و بازپخش سریال های «امام علی (ع)» و «پرده نشین» است. بپردازیم به تازه ترین فیلم اکران شده شما یعنی «نهنگ عنبر: سلکش رویا» که هم نقش تان پر رنگ تر است و هم در کارنامه تان رنگی تازه دارد. برای «ورود آقایان ممنوع» یک بار مخاطبان را با گریم عجیب تان غافلگیر کرده بودید، وقتی قرار شد در فیلم «نهنگ عنبر» بازی کنید، نگران نبودید مخاطب دیگر از شمایل به هم ریخته شما هیجان زده نشود؟- خیلی نگران نبودم، چون وقتی گریم شدم تفاوت را کاملا احساس کردم. درست است که به لحاظ حجم زشتی شباهت هایی وجود دارد اما کاراکترها متفاوت هستند. کاراکتر فرناز در «نهنگ عنبر» کاملا یک آدم دیگر است و در یک دهه دیگر زندگی می کند؛ دهه ای که بچگی های مان را در آن گذراندیم. برای همین مطمئن بودم که می توانم تغییری در شخصیت به وجود بیاورم و برای همین پذیرش این نقش نگرانم نکرد.وقتی فیلمنامه قسمت دوم را خواندید احساس نکردید که قصه خاصی ندارد و ماجراها کمی پراکنده است؟- نه، من هیچ پراکندگی خاصی حس نکردم. اتفاقا «نهنگ عنبر 2» را خیلی دوست دارم. برایم واضح بود که ارژنگ و رویا (رضا عطاران و مهناز افشار) برای جشن عروسی شان به شمال می روند و وقتی از تونل رد می شوند یاد گذشته می افتند. در گذشته آنها، حتی به شخصیت فرناز هم بیشتر پرداخته می شود. تازه مخاطب می فهمد علت روابط پرتنش فرناز و ارژنگ بعد از ازدواج شان چیست، چون این دو نفر از اول با هم همین اندازه دعوا داشته اند.به نظر می رسد موفقیت «نهنگ عنبر» باعث شد همه به این باور برسید که فیلم درجه یکی برای مخاطبان است. انگار سامان مقدم در قسمت دوم به عمد از همان عناصر جذاب فصل یک استفاده کرده و آنها را گسترش داده.- چرا استفاده نکند؟ ما از روز اول اصلا فیلم را این جوری ندیدیم. اینها زوجی هستند که بعد از سال ها به هم رسیده اند و حالا در مسیر شمال به یاد خاطرات شان می افتند. از طرفی سامان مقدم نخواسته یک فیلم کمدی صرف بسازد. شوک پایان فیلم در واقع دارد به رویا می گوید آدم ها به یک لحظه بند هستند و ممکن است دیگر ارژنگ را نداشته باشی. شاید شما طول فیلم دنبال یک قصه بوده اید اما برای من قسمت دو کامل کننده قسمت اول است.حرف شما درست اما در فیلم بعضی سکانس های اضافه وجود دارد. مثلا سکانس های ارژنگ و حاج آقا تحقیقی در قسمت اول واقعا جذاب بودند اما اینجا کاراکتر حاج آقا کاملا به کار وصله شده و روی همان بده بستان بنا شده.- اگر اینها را از خود سامان مقدم بپرسید، بهتر پاسخگو است اما آن طور که من می دانم، به دلیل سانسورهایی که به فیلم تحمیل شد، حضور حاج آقا تحقیقی به چشم نمی آید.در قسمت دوم ما حتی به زندگی و خصوصیت شخصیت شهاب (حسام نواب صفوی) هم وارد می شویم اما شخصیت فرناز همان قدر گنگ باقی مب ماند.- بله، درست است. این از نکته هایی است که خودم به آن فکر کرده ام اما فرصت نشد درباره آن با سامان مقدم صحبت کنم. خیلی ها درباره این موضوع از من سوال کرده اند، اما فرناز در زندگی من ما به ازای بیرونی داشت و همین آن را جذاب می کرد.بعد از «ورود آقایان ممنوع» بیشتر به سمتب ازی در نقش های کوتاه و مکمل رفته اید. دیگر شما را در نقش یک ندیده ایم؛ دلیل خاصی دارد؟- این طوری پیش آمده. نقش اول خوب در این مدت پیشنهاد نشده. از یک زمان به بعد بیشتر نقش ها شبیه خانم دارابی بود. حتی یک بار برایم سناریویی فرستادند که خود خانم دارابی بود، فقط داستان به جای مدرسه در بیمارستان می گذشت؛ یعنی یک پرستار بد اخلاق!پیمان قاسم خانی شخصیت تهیه کننده «خوب، بد، جلف» را برای شما نوشته بود؟- وقتی پیمان به من زنگ زد گفت می خواهم باشی و من هم با توجه به اعتمادی که به کارش و سبک کمدی اش داشتم قبول کردم.ایراد اصلی کاراکتری که شما بازی می کردید این بود که یهو وسط کار نیست می شود و دوباره در یک سوم آخر کار سر و کله اش پیدا می شود.- من هم بعد از خواندن سناریو این ایراد را به پیمان گفتم اما به هر حال همه جوره اعتماد کرده بودم و زیاد سخت نگرفتم و همه انرژی ام را گذاشتم تا نقشی را که نوشته شده به بهترین شکل ممکن بازی کنم. کلا من وقتی نقشی را قبول می کنم همه انرژی ام را می گذارم، حتی اگر یک سکانس باشد.مثل کار مانی حقیقی؟- دقیقا در همان تک سکانس 50 کیلو آلبالو به اندازه یک نقش یک، انرژی گذاشتم. البته این را هم بگویم برای هر کسی تک سکانس بازی نمی کنم.کمی هم درباره «دیوار به دیوار» صحبت کنیم. این سریال فیلمنامه آماده ای نداشت و به مرور نوشته می شد. با این شیوه چطور با شخصیت خاور روبرو شدید؟- ابتدا فیلمنامه نداشتیم و شخصیت ها پرداخته نشده بودند و کاراکترها به مرور شکل گرفتند. این اولین بار بود که با چنین مدلی با یک کار مواجه می شدم. البته بقیه بازیگرها بیشتر درباره نقش های شان می دانستند. من یک ماه دیرتر به گروه ملحق شدم؛ برای خود کاراکتر و رفتارش اتود می زدم تا به نقش برسم.طولانی بودن قسمت ها باعث نشد به جایی برسید که فکر کنید کارهای خاور تکراری شده؟- چرا، ولی باید مراقب می بودم که تکرار نشود. مدام بعضی از ویژگی های رفتاری خاور را کم و زیاد می کردم. حتی نویسنده اصرار داشت من با مشیری وارد فضای عشق و عاشقی شوم اما گفتم نه، خاور به این زودی ها نباید رام شود.امیر مهدی ژوله بازیگر مقابل شما بود؛ کسی که به تازگی وارد دنیای بازیگری شده. بازی مقابل او چطور بود؟- من طنز ژوله را خیلی دوست دارم. رابطه خاور و زامیاد هم خیلی خوب در آمد. ما دو نفر تمرین های زیادی با هم داشتیم و سعی می کردیم رابطه خواهر و برادری باورپذیر باشد و حس موجود بین آنها منتقل شود. نکته مهم دیگر این که من همیشه به کارگردان اعتماد می کنم و به انتخبا هایش احترام می گذارم. از طرفی اصولا در برابر هیچ چیز و هیچ کس گارد نمی گیرم. این نکته ای است که در تئاتر از همایون غنی زاده یاد گرفته ام: از هر چیزی در مقابلم ایستاده است، برای بهتر شدن کارم استفاده کنم.اسم غنی زاده آمد و از تئاتر گفتید، اگر موافقید نقبی به تجربه تان روی صحنه بزنیم. یادآوری همکاری تان با غنی زاده و این که پذیرفتید تئاتر بازی کنید، شنیدنی است.- من تئاتر بازی نکرده بودم، چون اصلا تئاترهای مان را دوست نداشتم و حتی خیلی کم تئاتر می دیدم تا این که «کالیکگولا»ی همایون غنی زاده را دیدم. از شگفتی دهانم باز ماند و گفتم پس در ایران هم تئاترهایی در سبکی که دوست دارم اجرا می شود. یک سال بعد از آن رامبد جوان زنگ زد و گفت کارگردان «کالیگولا» می خواهد تئاتر جدیدی را کارگردانی کند، می آیی بازی کنی و من قبول کردم. یک ماه هم تئاتر «سه کلفت» را تمرین کردیم اما نشد. به هر حال من شیفته کار کردن با همایون غنی زاده شدم و پس از آن ماهی یک بار با او تماس می گرفتم که نمی خواهید تئاتر کار کنید؟و نتیجه این همکاری «ملکه زیبایی لی نین» و «می سی سی پی نشسته می میرد» شد که دومی سال پیش روی صحنه رفت و اتفاقا برای هر دو هم تحسین شدید و جالب آن که بار دیگر با کاراکتر آناستازیا در «می سی سی پی...» نقش «فم فتال» را تجربه کردید. اغواگری آناستازیا چطور شکل گرفت که مشابه نقش های دیگرتان نباشد؟- من فقط حرف کارگردان را گوش می دهم. بازیگر اگر تمام و کمال خودش را دست کارگردان بسپارد و باور داشته باشد آنچه کارگردان می خواهد، درست است و نخواهد فکر خودش را غالب کند، نتیجه می گیرد، چه در زندگی عادی و چه موقع بازی نباید برای خنداندن، گریاندن، جذاب بودن و ... زور اضافی زد. این احساسات باید از درون آدم بجوشد.همان طور که نقش مشابه در کارنامه تان پیدا نمی شود، در نقش های فم فتال هم تفاوت ها محسوس است. این فاصله گذاری ها را خوب انجام می دهید؛ یعنی در عین تشابه، تفاوت های زیادی با هم دارند.- به نظرم در این زمینه داود میرباقری من را بهتر از هر کسی شناخته بود، چون نقش هایی که در این سبک داشتم، بیشتر ساخته ذهن او بود. قطام و روشنک و جریره در «مختارنامه». طبعا خودم با دقت انتخاب می کنم، برای نقش ها تلاش می کنم و همان طور که گفتم به کارگردان ها اعتماد دارم.وقتی کارنامه کاری شما را بررسی می کنیم به سه نقطه عطف می رسیم: «امام علی (ع)»، «نردبام آسمان» و «ورود آقایان ممنوع» که آخری نگاه ها را به بازی شما جدی تر کرد. حتما یادآوری پذیرش یک نقش کمدی برای خواننده ها جالب است؛ این اتفاق چطور رقم خورد؟- مشغول بازی در سریال «نردبام آسمان» بودم که محسن بابایی، طراح گریم سریال گفت چرا تا به حال نقش کمدی بازی نکرده ای؟ هیچ وقت بهش فکر کرده ای؟ گفتم تا حالا چنین پیشنهادی نشده اما کلا سر «ورود آقایان ممنوع»، این قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا بخواهم تصمیم بگیرم که این کار را بازی کنم یا نه، به آخر فیلمبرداری رسیده بودیم. (می خندد)وقتی نقش خانم دارابی پیشنهاد شد، چه واکنشی داشتید؟- فیلم «زنان ونوسی، مردان مریخی» کاظم راست گفتار، آخرین فیلمی بود که من در آن به عنوان طراح صحنه حضور داشتم. روز اول وقتی بهاره رهنما من را دید گفت پیمان قاسم خانی و رامبد جوان در به در دنبال تو می گردند و فکر می کرده اند تو از ایران رفته ای. همان موقع به قاسم خانی زنگ زد و گفت الان ویشکا پیش من است. از من خواستند که فردا به دفترشان بروم. رفتم دفتر خانم حکمت و گفتند همان شب فیلمنامه را بخوانم و اگر خوشم آمد فردای آن روز قرارداد ببندم.نکته مهم فیلمنامه های پیمان قاسم خانی این است که وقتی متن را می خوانی هم می خندی.- دقیقا! وقتی آن را می خواندم قهقهه می زدم.از این که برای نقش خانم دارابی مجبور بودید چنین گریم عجیبی داشته باشید، نترسیدید؟- نه، یک جور حس کنجکاوی و خونسردی سراغم آمده بود که اصلا نترسیدم.دیگر به جایی رسیده بودید که همه را می شناختید و شراط تان مثل زمان ساخت سریال امام علی (ع) نبود.- اگر بگویم باز هم به غیر از رامبد کسی را نمی شناختم، باور می کنید؟ من حتی رضا عطاران را هم نمی شناختم. رامبد جوان به من می گفت تو از کره مریخ آمدی. (با خنده)خانم دارابی نهایی چقدر به تصویر ذهنی پیمان قاسم خانی و رامبد جوان نزدیک بود؟- بهاره رهنما سال ها پیش از ساخت «ورود آقایان ممنوع» به من گفته بود که پیمان قاسم خانی همیشه می گوید ویشکا آسایش بازیگر مورد علاقه من است. حتی خودشان می گفتند زمانی که شخصیت خانم دارابی را می نوشتند فقط به من فکر می کردند.نمونه دارابی را در دنیای واقعی دیده بودید؟- خودم در زندگی نمونه واقعی خانم دارابی را دیده بودم. در بچگی مدرسه فرانسوی ها می رفتم، مادران روحانی و راهبه های ارمنی معلم های ما بودند. یکی از این راهبه ها به شدت سختگیر بود و همیشه یک چوب در دستش داشت. یک نمونه واقعی دیگر هم داشتیم، مدیر مدرسه ای که مادرم در آن کار می کرد، بسیار سختگیر بود. خشکی و سردی رفتار و صاف راه رفتن را از او یاد گرفتم.در صحنه های کمدی می توانستید خودتان را کنترل کنید؟ خنده اجازه بازی می داد؟- من خیلی روی خودم کنترل دارم اما در آن صحنه ای که در دفتر با رضا عطاران سر قد دعوا می کردیم، واقعا نتوانستم خودم را کنترل کنم و از خنده منفجر شدم. البته بعد از شناخت رضا عطاران دیگر متوجه شده بودم که با چه اعجوبه ای در طنز سروکار دارم.بده بستان میان شما و رضا عطاران هنوز جذاب و از برگ های برنده فیلم است؛ اینها چطور شکل گرفت؟- رضا عطاران تمام چیزهایی را که در خودش داشت به فیلم آورده بود. رامبد هم من را راهنمایی می کرد و وقتی جلوی دوربین قرار می گرفتیم رضا عطاران حتی طوری بازی می کرد که به من کمک شود تا دارابی را درست تر شکل دهم.تا مدت ها پس از بازی در امام علی (ع) همه شما را قطام می دیدند اما از یک جایی به بعد شدید خانم دارابی؛ حس خوبی بود یا بد؟- برای خودم خیلی خوشایند بود که بالاخره از قطام راحت شدم چون همیشه در هر شرایطی از من درباره قطام می پرسیدند و همه فکر می کردند من باید یک زن گنده سبزه عرب باشم. (خنده)این که سعی می کردید از زیر سایه قطام در بیاید برای این بود که احساس می کردید توانایی های دیگری دارید که نادیده گرفته می شود؟- دقیقا! اصلا برای همین از یک جایی به بعد دیگر نمی خواستم بازی کنم برای این که احساس می کردم هر نقشی پیشنهاد می شود به نوعی قطام است. زن فم فتال، قطام مدرن و ... که همه یک شکل و یک جور بودند. من اگر در دورانی که پیشنهادهای یک شکل زیادی داشتم، کار می کردم، الان این نقاط عطف در کارنامه ام نبود.حیف است در این گفتگو به دیگر نقش خوب کارنامه شما یعنی سریال «پرده نشین» اشاره نکنیم. بعد از بازی در نقش های کمدی با نقش زنی که چند سال از خودتان بزرگ تر است، یک دختر بزرگ و داماد دارد و کاملا جدی و بی انعطاف است به تلویزیون برگشتید. این چرخش ناگهانی از همان حس کنجکاوی و جاه طلبی می آید؟ یا بی خیالی و شیطنت؟- سر «پرده نشین» ترکیبی از این احساسات مختلف در وجود من بود؛ یعنی دوست داشتم کاری را که تا به حال انجام نداده ام، تجربه کنم اما وقتی چنین کاری پیشنهاد می شود، برایش منطق پیدا می کنم؛ مثلا برایم جذاب بود که نقش زنی را بازی کنم که چند سال از خودم بزرگ تر است. مخصوصا اگر به کارگردان کار اطمینان داشته باشم و بدانم که می داند چه کار می خواهد بکند. بهروز شعیبی هم برای من دقیقا همین طور بود و روز اولی که به دفترش رفتم، گفتم که می خواهم حتما با این آدم کار کنم چون بر کارش تسلط دارد و اطمینان کردم.چطور به نقش رسیدید؟ تعامل با بهروز شعیبی چگونه شکل گرفت؟- ما برای «پرده نشین» خیلی تمرین می کردیم. معمولا بعد از دو هفته تمرین برای من بازیگر کاملا محرز می شود که این نقش چیست و کجای سریال قرار دارد. اگر قرار است فم فتال باشد، اندازه آن چقدر است؟ می تواند خشم داشته باشد؟ اوج و فرودش چیست. همه اینها را باید در دو هفته پیدا کنی و در ذهنت داشته باشی. اتفاقا خیلی با آن نقش احساس نزدیکی کردم چون خاله من که در انگلیس زندگی می کند، خیلی شبیه این شخصیت است.و برسیم به یکی دیگر از شاه قنش های شما یعنی سریال «امام علی (ع)» که بار دیگر روی آنتن رفته، هیچ وقت پیش آمده بنشینید و تکرارش را ببینید؟- باورتان می شود من هیچ وقت امام علی (ع) را کامل ندیده ام، چون موقع پخشش ایران نبودم.خب چرا dvd آن را نمی خرید؟- ...

ادامه مطلب  

خاطره آیت الله موحدی کرمانی از جلسه تعیین رهبری  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش بی باک نیوز؛ برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند. در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید. بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیم مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟ بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم. مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟ نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟ بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛ بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟ جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟ بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجف مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید. شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟ همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم. با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛ بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟ قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟ نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟ من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟ از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟ بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟ البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند. بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟ بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟ البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتی بله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟ مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟ بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟ بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟ خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟ مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند. هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟ من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟ درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟ کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟ حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟ امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟ نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری گفت آقای گلپایگانی ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی ...

ادامه مطلب  

آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد/کار «جبهه مردمی» تمام نشده است  

درخواست حذف این مطلب
رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت:آقای روحانی روحیه پذیرش انتقاد داشته باشد.گروه سیاسی «تیتریک»؛برنامه تلویزیونی دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ امام خمینی(ره) این هفته به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی، کسی که از مسئولان جمهوری اسلامی و الآن هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه، آیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم، این رحلت جانسوز را به مردم خوب مان تسلیت می ­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمت ها را به قرآن و اسلام کرد، با رسول الله مأنوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید، آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال، به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مأنوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه، گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور، خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بودم، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله، در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام، من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تأمین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود، یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند، من با آقای باهنر که در قم بودیم، رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله، من کرمان بودم، آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است، مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم، 14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان است؛مجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همین طور است، من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مأمور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سؤال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سال ها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم، بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سؤال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الآن در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم، شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً، گفتم البته الآن حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیام های خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود، من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همین طور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم، امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود، اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یأس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الآن تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند، ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهم ترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند، مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند، مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند، آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رأی دادند، گفت 11 میلیون نفر به من رأی دادند.**هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در رأس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسئلۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الآن حس می کنم اینها با من هستند، مسئله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند، فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مأمور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه میشدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دست شان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مسئله می چرخید، مسئلۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، مأموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرئت داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الآن مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تأسف خوردند حیف که در رفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیتالله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟در خصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گه گاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کند آیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مسئله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متأثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیت نامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیت نامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیت نامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیت نامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحث های زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث ...

ادامه مطلب  

موحدی کرمانی: برای بازگشت «ناطق » با او صحبت کرده ام  

درخواست حذف این مطلب
عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش ایران خبر، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.** با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استومجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.**خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی م ...

ادامه مطلب  

بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد  

درخواست حذف این مطلب
بعد از اینکه خبرگان رای قوی به آیت الله خامنه ای داد آقای هاشمی خاطره شان را گفت/ خط سیاسی من و آقای هاشمی در اواخر به هم نمی خورد عضو مجلس خبرگان رهبری با اشاره به انتخاب جانشین امام در مجلس خبرگان رهبری گفت: آقای آذری گفت «آقای گلپایگانی» ولی از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد که آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ای.به گزارش آناج به نقل از فارس، برنامه تلویزیونی دستخط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران امروز به سراغ یکی از شاگردان این یار سفر کرده رفته است، یکی از شاگردانی که از پای درس ایشان در حوزه حضور داشتند تا مبارزات انقلاب و بعد از انقلاب اسلامی کسی که از مسئولان عزیز جمهوری اسلامی و الان هم خدمتگزار مردم حتی در سن 86 سالگی هستند.در این برنامه آِیت الله موحدی کرمانی ریاست موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران حضور داشت.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت می­گویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت.* با مرحوم هاشمی رفسنجانی به درس امام می رفتیممجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد؛مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؛بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود؛مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند؛**ماجرای ارتباط با امام در زمان تبعید به نجفمجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام؛بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید؛مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبله.مجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.** هرکس به انقلاب و نظام پشت کرد و شعار بیجا داد نابود شدمجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید.مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.*خیلی از مرحوم هاشمی رفسنجانی خاطره دارممجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛** از راست و چپ خبرگان فریاد بلند شد آقای هاشمی مشخص است چه کسی باشد؛ آقای خامنه ایمجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که ...

ادامه مطلب  

بزرگترین عبرت از ماجرای بن?  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران، برنامه دست خط به مناسب سالگرد ارتحالِ پیرِ جماران و با حضور آِیت الله موحدی کرمانی رئیس موقت مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو مجلس خبرگان رهبری و امام جمعه موقت تهران اجرا و سوالاتی از ایشان پرسیده شد.مجری: از نقطۀ آشنایی شما با حضرت امام شروع بکنیم؛ شما از شاگردان حضرت امام بودید و از حوزه و کلاس با حضرت امام آشنا شدید، بفرمایید.بنده از اینکه در آستانۀ سالروز رحلت امام بزرگوار هستیم این رحلت جانسوز را به مردم خوبمان تسلیت میگویم، خداوند انشاءالله این شخصیت عزیز را و کسی که یکی از بزرگترین خدمتها را به قرآن و اسلام کرد با رسول الله مانوس و محشور بفرماید. همانطور که اشاره کردید آشنایی بنده با امام(ره) از حوزۀ قم شروع می شود، ما در حوزه بودیم و هنوز هم به دروس عالیه خارج هم نرسیده بودیم ولی می شنیدیم که این بزرگوار استاد اخلاق هستند، در فلسفه تبحر دارند، در فقه و اصول تبحر دارند، ایشان درس می گفتند، درس خارج را ولی ما هنوز به آن سطح نرسیده بودیم و بالاخره بعد از یکی دو سال به درس خارج رسیدیم در محضر این بزرگوار شرکت می کردیم و از محضر این بزرگوار استفاده می کردیم گاهی در خلال درس یک هشدارهای اخلاقی می دادند که ما کاملاً استفاده می کردیم. در هر حال شروع آشنایی بنده با ایشان از حوزه قم بود و بعداً ادامه داشت. مجری: سر کلاس های امام با چه کسانی هم کلاس بودید؟بنده با مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی و آیت الله ربانی املشی بیشتر مانوس بودم و با هم درس امام را می رفتیم و با هم بحث و صحبت می کردیم.مجری: چطور شد که در مسیر مبارزۀ امام پیوستید؟ در همان کلاس ها جذب شخصیت و منش و رفتار و تفکرات امام قرار گرفتید؟نه گذشته از این جهت که ما استفاده از درس ایشان را می کردیم ولی کلاً بنده در گروهی بودم که آن گروه پیشگام بودند در مبارزه و در اطاعت از امام و پیروی از امام و بیشتر همین آقای هاشمی بود و ایشان خیلی فعال بود، مرحوم آقای ربانی املشی هم همینطور خیلی مبارز بود و بنده هم با این آقایان بود، دیگر بعداً تمام برنامه های ما با این آقایان ادامه پیدا می کرد.مجری: که شما می روید کرمان منبرهای ویژه ای می روید و توسط ساواک ممنوع المنبر می شوید؟بله در کرمان و رفسنجان و منبر من از رفسنجان شروع شد که زمان دستگیری امام من رفسنجان بودم و خداوند توفیق داد منابر داغی می رفتم، به نتیجه اینها شورای تامین تشکیل شد و ما را از منبر منع کردند، در خود کرمان در یک مقطعی فضای کرمان آرام بود یعنی فضای مبارزه نبود، خدا رحمت کند من با آقای باهنر که در قم بودیم رفتیم کرمان و در آنجا ملاقات هایی که با علمای آنجا داشتیم، صحبت هایی که با آنها کردیم بالاخره این به نظر من مقدمه ای بود و نقطۀ شروع کرمان بود به برنامه های مبارزاتی و الحمدلله آقایان هم با ما همراه شدند و تعدادی از مساجد کرمان چهره مبارزه گرفت و شهر توانست این مبارزات را ادامه بدهد.مجری: شما سال 48 به پیشنهاد شهید باهنر آمدید تهران و با جمعی جامعه روحانیت را تشکیل دادید؟بله من کرمان بودم آقای باهنر تماس گرفت گفت یک مسجدی در تهران ساخته شده که سازنده آن هم کرمانی است مسجد باشکوهی است دوست داریم شما بیایید آن را اداره کنید گفتم حرفی نیست، مسجد مسلم بن عقیل بود که ما آمدیم اینجا و مشغول بودیم و مسجد بابرکتی بود و توفیقی داشتم که انقلابیون را آنجا جمع می کردیم و برای آنها صحبت می کردیم البته آشکارا نمی شد این کار را انجام داد، جلسات سری داشتیم، خوب بود جلسه تفسیر می گفتم یادم است تمام مسجد پر می شد و بعداً در مبارزات خداوند توفیق داد یکی از مساجد فعال بود، نیروهای مسلح شاه قبل از غروب می آمدند آنجا آماده بودند تا من یا یکی از سخنرانان دعوت شده سخنرانی بکند و بعداً مردم می ریختند داخل صحن و شعار شروع می شد و از مسجد بیرون می ریختند و آنها هم حمله ور می شدند به مردم و مردم هم به طور طبیعی متفرق می شدند، این کار ما در مسجد بود.مجری: جامعه روحانیت را چگونه در تهران شکل دادید؟جامعه روحانیت در تهران تقسیم شد به مناطق متعددی فکر می کنم14 منطقه بود که یک منطقه، منطقۀ شرق تهران بود که بنده آنجا بودم و در هر منطقه ای یک نفر به عنوان محور فعالیت بود که بنده آنجا بودم و این 14 نفر در یک جا جمع می شدند به عنوان شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز و نطفه و نقطۀ شروع این جامعه از آنجا بود. مجری: 14 نفر را یادتان است چه کسانی بودند؟بعضی اسامی را یادم می آید، آیت الله مهدوی کنی بودند، آقای انواری بودند، آقای شبستری، شهید محلاتی، آقای باهنر، آقا بودند تاج سر همۀ ما، آقای بهشتی بودند، آقای مطهری بودند.مجری: شما رابط این 14 نفر بودید زمان تبعید امام در نجف، هم عملکرد این جمع را می بردید و هم از امام توصیه می آوردید.شما بهتر از من یادتان استمجری: مطالعه کردم، امام چه توصیه ای به شما می دادند؟همینطور است من در سال 57، اوایل سال اردیبهشت بود عازم شدم که به عتبات عالیات مشرف شوم، کربلا و نجف و ملاقات خصوصی داشتم با شهید آیت الله مطهری، آیت الله مطهری گفتند خوب است یک برنامه های خوبی در این سفر داشته باشید و ملاقات با امام داشته باشی و مطالبی که لازم است به عرض امام برسانی و مخصوصاً خطر فرقانی ها را یادم است آن زمان به من تذکر دادند، آن زمانی که فرقانی ها با یک چهره مذهبی تجلی کردند، خودشان را نشان دادند، خیلی مذهبی، اهل تفسیر قرآن، اهل نهج البلاغه و مبارزه و چنین و چنان و داشتند جوانان خوب خوب ما را گول می زدند و آنها را جذب می کردند این خطر فرقانی ها، در نهایت یکی از آنها شهید مطهری را ترور کرد و بالاخره ما موظف شدیم و مامور شدیم مطالبی از طرف شخص آقای مطهری و جامعه روحانیت خدمت امام بیان کنیم و من هم خدمت امام رفتم و یادم است وقتی وارد کربلا شدم شبِ اول ماه رجب بود و امام هم کربلا مشرف می شدند من سوال هم کردم گفتند امام کربلا هستند، گفتم خوب است من دیداری با امام در کربلا داشته باشم.با حاج احمد آقا تماسی گرفتم و صحبتی کردم و ایشان ملاقات را ترتیب دادند، فکر کنم روز اول ماه رجب بود که من خدمت امام شرفیاب شدم، یک خانه محقری بود و یک موکتی در صحن پهن کرده بودند، امام هم نشسته بودند بنده هم وارد شدم، حالا من امامی را دیدم که سالها به عشق امام ناله زدیم و فریاد زدیم و شعار دادیم وارد شدم نمی دانم توانستم سلام بکنم یا نه از شدت گریه، نگاهم که به امام افتاد سلام کردم و مدام گریه می کردم و نشستم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم، امام هم نشسته بودند و من را تماشا می کردند و چیزی هم نمی گفتند و من هم از شدت گریه نمی توانستم صحبت کنم بالاخره آرام آرام عقده های من تمام شد و گریه های من پایان افتاد و بعد هم امام سوال کردند از وضع ایران و روحانیت مبارز و اینکه برنامه های شما چیست و چه می کنید؟ چیز عجیبی بعد از آن حاج احمدآقا به من گفت، گفت آقا فرمودند فلانی همین دیروز، امروز اعلامیه ای که جامعه روحانیت داد امضای او هم بود، او باید قاعدتاً در تهران باشد چطور در کربلا و نجف است؟مجری: در مورد محاصرۀ بیت امام به وسیله صدام.بله احسنت آن.. و گفت چطور او الان در کربلاست؟! و من به حاج احمدآقا گفتم به امام عرض کنید ما وکالت تامه دادیم و گفتیم اگر نبودیم شما امضای ما را در هر اعلامیه ای که می دهید بزنید. مجری: بعد شما در آن دیدار با امام درباره فرقان صحبت کردید؟قطعاً گفتم البته الان حافظه ام یاری نمی کند، مطالب زیادی مطرح شد، پیامهای خوبی هم امام به من دادند که من بیایم به جامعه روحانیت این پیام را ابلاغ بکنم و بگویم، البته من علاوه بر کربلا وقتی امام نجف رفتند باز خدمت ایشان رسیدم، شاید دو سه بار خدمت امام رسیدم که دو نفری من بودم و ایشان و خیلی لطف داشتند به ما و در همان جلسه که کربلا بود من راضی نمی شدم از امام جدا شوم و همینطور نشسته بودم و صحبت می کردم، امام هم نگاه می کردند، امام دیدند من ول کن نیستم امام فرمودند ما یک ملاقاتی داریم [می خندد] یعنی بلند شوید بروید، من هم بلند شدم و خداحافظی کردم.مجری: شما در اوج مبارزه فکر می کردید انقلابی که امام کرده است پیروز شود؟نمی دانم خداوند حالت خوبی به ما داده بود، ما خیلی امیدوار بودیم با اینکه شرایط بسیار شرایطِ سختی بود اما نمی دانم خدا به ما روحیه داد، امام ما را تشویق کرد، اصلاً چهرۀ امام آدم را شجاع می کردند وقتی آدم امام را می دید و صحبت های او را می شنید از هر نوع یاس و ناامیدی و ترسی، خداوند آدم را نجات می داد و ما خیلی امیدوار بودیم، راهپیمایی که می شد یادم است ما همراه روحانیت منطقه بودیم، در ماشین بلندگو گذاشته بودند و من پشت میکروفون شعار می دادم و مردم هم شعار می دادند ما اصلاً فکر نمی کردیم این شعارهای مرگ بر شاه خطرناک است ما را می گیرند، اصلاً خیلی روحیه قوی بود، من الان تعجب می کنم این روحیه را چطور خدا به ما داد؟! در مجموع ما خیلی امیدوار بودیم.مجری: امام 12 بهمن که وارد شدند شما کجا بودید؟من فرودگاه بودم.مجری: خاطره ای از روز 12 بهمن دارید؟ آنجا امام را زیارت کردید؟از نزدیک نه خیلی شلوغ بود ما قدری با امام فاصله داشتیم.مجری: شما در کمیته استقبال بودید؟بله.مجری: اصلاً فکر این جمعیت را می کردید؟البته این مردمی که اینطوری تشنۀ دیدار امام بودند ما انتظار آن را داشتیم اما عجیب جمعیتی بود و خیلی عجیب بود، اگر عنایت الهی نبود در همین جمعیت ممکن بود امام آسیب ببیند و به امام آسیب برسانند، بله خدا امام را حفظ کرد.مجری: شما نماینده دور اول مجلس شدید از کرمان؛ ویژگی های مجلس اول یادتان است؟ از قشرهای مختلف بودند از ملی مذهبی ها بودند، از جمهوری اسلامی ها بودند.بله، از طرفین دانه درشت ها بودند [می خندد] هم از تیپِ گروه انقلابی مانند آقا در مجلس بودند، آقای هاشمی بود، دوستان عزیز ما بودند، آقای ولایتی بود، آقای باهنر بود، آقای انواری بود، طرفداران بنی صدر، سلامتیان بود، جبهه ملی بود، بازرگان بود، صحابی بود.مجری: فکر می کنم مهمترین کاری که مجلس اول انجام داد عزل بنی صدر بود؟بله همان مجلس اول بود.مجری: فکر می کردید با این شرایط بشود بنی صدر را عزل کرد؟البته کار، کارِ سختی بود ولی مردم کاملاً بیدار بودند مخصوصاً بعد از اینکه امام بنی صدر را پایین کشیدند و فرماندهی کل قوا را از او گرفتند مردم جلوی مجلس ریختند و شعار می دادند خمینی بت شکن بت جدید را بشکن و مقام معظم رهبری را خدا حفظ کند آمدند پشت تریبون گفتند خوب شد فرصتی پیدا شد که ما دردودل هایمان را بکنیم، عقده هایمان را باز کنیم که چه ضربات و جنایاتی این آقای بنی صدر کرد در حالی که او هنوز رئیس جمهور بود دیگر، مردم بیدار بودند و آماده بودند البته او هم انتقام را گرفت و حادثه 7 تیر.مجری: شهید بهشتیبلهمجری: رفتار امام با بنی صدر چطور شکل گرفت؟مدارا بود، نصیحت و تذکر بود، ولی او مغرور بود به آرای مردم، به نظرم 11 میلیون به او رای دادند گفت 11 میلیون نفر به من رای دادند.مجری: به نظر شما ماجرای بنی صدر چه عبرتی برای تاریخ جمهوری اسلامی دارد؟بهترین عبرت این است که این نظام و این انقلاب آنقدر مقدس است، اینقدر پاک است و پشتوانۀ خدایی دارد هر کس به این انقلاب و به این نظام پشت کرد، بی وفایی کرد، دروغ گفت، شعار بیجا داد نابود شد، هر کس بود و در هر مرحله ای بود سقوط کرد و در راس انقلاب که امام بودند هر کس با امام ذره ای رابطه اش تیره می شد دنبالش سقوط بود، بهترین درس همین است که همۀ مردم و مسئولین بدانند و خود ما هم بدانیم که اگر خدایی نکرده بی وفایی به انقلاب کنیم، خودمان ساقط می شویم و این انقلاب باصطلاح ریزش خیلی داشت و این ریزش ها هم از همین جا بود هر کس یک مقدار فاصله می گرفت ساقط می شد که من نمی خواهم یکی یکی نام ببرم خودتان بهتر می دانید. مجری: شما جایگزین شهید محراب اشرفی اصفهانی شدید در امام جمعه باختران سابق و کرمانشاه، از امام حکم گرفتید از حکمی که از امام گرفتید خاطره ای دارید؟بله چطور می شود خاطره نداشته باشم! البته آن زمان مسالۀ صدام بود و کرمانشاه هم نزدیک عراق بود و مورد حملۀ صدام بود و صدام مرتب بمباران می کرد و موشک می زد و وقتی من بعد از شهید آیت الله اشرفی رفتم و بعد هم برگشتم آمدم خدمت امام گزارش دادم چون روحانیت آنجا یک مقدار با هم اختلاف داشتند و امام براساس همین اختلافی که آنجا بود نگران بودند که آیا روحانیت همراه من است در آنجا یا نیست، لذا یادم است جمله ای که به من گفتند فرمودند اگر لازم می دانی من یک چیزی بنویسم یا پیامی بدهم به روحانیت آنجا که خلاصه با تو باشند، البته خیلی خوب بود و من هم اشتباه کردم کاش می گفتم لطف کنید ولی وقتی وارد شدم روحانیت آنجا بالاتفاق همه آمدند استقبال من و همراه من بودند و البته یک نفر در بین آنها بود که یک مقداری کم لطفی داشت ولی همه دیگر با من بودند، من به امام گفتم من الان حس می کنم اینها با من هستند مساله ای نیست اگر احیاناً لازم بود من خدمت شما عرض می کنم البته خوب بود چیزی از آقا می گرفتم و اشتباه کردم و بعد هم آنها با من بودند فقط یک نفر یک مقداری کم لطفی داشت.مجری: شما از افرادی بودید که بین رزمنده ها و در جبهه ها زیاد حضور داشتید، از جبهه ها چه خاطراتی دارید؟خاطره های جالبی دارم، خیلی خاطره های عجیبی دارم قبل از آنکه بروم کرمانشاه و هم بعد از آن،؛ قبل از اینکه کرمانشاه بروم من مامور بودم در تهران که مبلغین را به جبهه اعزام کنم و بیشتر هم از طریق اهواز و خرمشهر می رفتیم خود من هم می رفتم و ملاقات با رزمنده ها داشتم، عجیب بود آنها متوجه می شدند موحدی می خواهد یک ساعت دیگر بیاید به ملاقات شما، همه داخل سنگرهایشان بودند وقتی من می رفتم همه می ریختند بیرون و مانند پروانه دور من جمع می شدند، من کسی نبودم فقط به عنوان اینکه نماینده امام بودم برای آنها خیلی جالب بود، دور من جمع می شدند می بوسیدند و خیلی اظهار علاقۀ شدیدی می کردند البته من هم به شدت از خودم خجالت می کشیدم که من کاری نکردم ولی اینطور به من لطف دارند، محبت باید متوجه کسانی باشد که داخل جبهه ها هستند. یادم است شب که می خواستم آنجا بخوابم اواخر شب که من بیدار می شدم می دیدم اینها بیدار شدند و مشغول نماز شب هستند و صدای زمزمۀ عاشقانۀ آنها به گوش می رسید من خوب یادم است که در دعای دستشان می گفتند اللهم رزقنی شهاده، در همان حال در دل شب وقت سحر در نماز دعا می کردند خدایا شهادت را نصیب ما بکن، خیلی روحیۀ قوی ای داشتند خیلی شاد و خوشحال بودند، ذره ای ناامیدی و ترس در بین آنها نبود، مقاوم بودند، اگر دستور داده می شد حمله بکنید مانند شیر می رفتند به طرف دشمن، خیلی بچه های عزیزی بودند خدا ان شاءالله شهدای آنها را با امام حسین محشور کند و کسانی هم که زنده هستند عمر بابرکتی داشته باشند.مجری: نوع مدیریت امام را در زمان جنگ چگونه دیدید؟ مدیریت امام چه ویژگی خاصی داشت در زمان جنگ؟مدیریت امام بر محوریت چند مساله می چرخید، مسالۀ اول این بود که خیلی از مردم ناامید بودند، وقتی امام انقلاب را شروع کردند خیلی از مردم ناامید بودند، می گفتند امام دست به یک کار بزرگی زده است، امام با آمریکا درگیر شده است، طرفدار شاه آمریکاست و آمریکاست که دارد در این کشور حاکمیت می کند، آمریکا قدرت بزرگی است مگر می شود یک تعداد دستِ خالی به مبارزه با آمریکا بروند؟ [می خندد] اینطور بود دیگر و خود شاه را می دیدند که خدا عذابش را زیاد کند کم جنایت نکرد، ماموران سری فراوانی داشت، ساواکی ها، آنها به ریزِ مسائل آشنا بودند، می فهمیدند دستِ چه کسی رساله امام است به محض اینکه متوجه می شدند طرف را می گرفتند و می بردند زندان و شکنجه می کردند، مگر مسجدی جرات داشت نام امام را ببرد، فتوای امام را نقل بکند! ابدا! یعنی ایران به کلی وحشت و ترس بود! یکدفعه امام در آن فضای خفقان و ترس و وحشت قیام کرد و آن سخنرانی در مدرسۀ فیضیه و بعد آنها هم امام را دستگیر کردند.هنرِ امام این بود که در مردم ایجاد امید کرد، به مردم گفت مطمئن باشید، شما پیروز هستید، خیلی حرف بزرگی است در آن شرایط خفقان و وحشت و ترس و آمریکا و غیره امام می فرمود مطمئن باشید، شما پیروز هستید، این خیلی مهم است، الان مشکلات امروز ما برای بعضی ها همین است که ترامپ "علیه ما علیه" آمده و اینطور کار می کند بعضی ها از او می ترسند که نکند چنین و چنان کند؟ نه بابا نترسید او نمی تواند غلطی بکند، امام در آن شرایط فرمود آمریکا نمی تواند هیچ غلطی بکند، نترسید شما پیروز هستید، فرمود شاه رفتنی است شاه نمی تواند بماند، وقتی هم فرار کرد امام تاسف خوردند حیف که دررفت[می خندد]مجری: شما 15 خرداد 42 هم در فیضیه حضور داشتید؟من نه آن زمان من کرمان بودم، معمولاً رفسنجان من را دعوت می کردند و من می رفتم خدا رحمت کند آیت الله خزعلی را هم دعوت می کردند، آشیخ عباس پورمحمدی خدا رحمتش کند فوق العاده فعال بود، کسانی که حرارتی داشتند را دعوت می کرد، آیت الله خزعلی که مجسمۀ مبارزه بود، من را هم دعوت می کرد و من هم می رفتم.مجری: با آقای هاشمی رفسنجانی رفاقت دیرینه ای داشتید از فرماندهی جنگ ایشان هم خاطره ای دارید؟درخصوص فرماندهی نمی دانم ولی از ایشان خیلی خاطره دارم.مجری: پس خاطرات را هم از شما بپرسیم. فکر می کردید جنگ تمام شود و قطعنامه را بپذیریم؟کم کم مطرح بود که کف گیر به ته دیگ خورده و ما دیگر امکانات نداریم، بنیه دفاعی مادی ما ضعیف است، گهگاهی می رفتند به امام می گفتند و امام در عین حال آنها را تشجیع می کرد می فرمود نگران نباشید ادامه بدهید خدا شما را یاری می کند هر چقدر امکانات کمتری هم داشته باشید چیزی نیست، خدا رحمت کندآیت الله طالقانی، ایشان می گفت من هر وقت یک مقدار اضطراب و نگرانی برایم پیش می آید می روم خدمت امام آرامش پیدا می کنم، امام من را آرام می کند و به من آرامش و اطمینان می دهد. رویۀ امام همین بود وقتی فرماندهان نزد امام می رفتند امام به آنها روحیه می داد می فرمود بروید نگران نباشد. اما آرام آرام کار به جایی رسید که فرماندهان دیدند جدی جدی دیگر امکانات مادی را ندارند و خدمت امام مساله را مطرح کردند که دیگر امام اضطراراً این قطعنامه را پذیرفتند.مجری: 14 خرداد 68 روز ارتحال حضرت امام خمینی(ره) کجا بودید؟ منتظر شنیدن چنین خبری بودید؟حادثه خیلی خیلی تلخ بود واقعاً همه به شدت مصیب زده بودیم چون امام عمودِ خیمۀ انقلاب بود؛مجری: فکر می کردید خلاء نبود امام پر شود؟امام عمودِ خیمه بود مانند اینکه انسان بفهمد این عمود را کشیدند، خیمه پایین می آید وقتی خبرِ رحلت را شنیدیم همه نگران بودیم، متاثر و ناراحت بودیم می گفتیم چه می شود؟! کشور و انقلاب به کجا می رسد؟ امام محور بود چه می شود؟! دشمن طمع کرده بود، یادم است آن زمان خبرنگاران از خارج آمده بودند ایران می گفتند خبرهایی در ایران خواهد شد، ملاها به جان هم می افتند و بالاخره این انقلاب آسیب خواهد دید، روی یک نفر نمی توانند اتفاق بکنند که او بتواند کشور را اداره بکند، کسی را ندارد مانند امام باشد و جای او را بگیرد؛ خدا معجزه کرد، اعلام کردند خبرگان جمع شوند؛مجری: شما نماینده خبرگان کرمان بودید؟نه نماینده تهران بودم فقط سال اول نماینده خبرگان در کرمان بودم بعد از آن تهران بودم، اعلام کردند همه ما جمع شدیم و یک روز از صبح تا ظهر وصیتنامه امام خوانده شد، مقام معظم رهبری وصیتنامه را خواندند البته بنا بود حاج احمدآقا بخواند گفتند حال حاج احمدآقا مساعد نیست و نمی تواند آقا وصیتنامه را آوردند لاک و مهر بود باز کردند و خواندند، بالاخره گوش کردیم که ببینیم امام راجع به جانشین خودشان چیزی، اشاره ای دارند یا ندارند، تمام وصیتنامه را خواندیم دیدیم امام هیچی راجع به اینکه جانشین من چه کسی باشد ندارند، تا ظهر طول کشید بعدازظهر مجلس وارد بحث شد که چه کسی باشد؟ بحثهای زیادی شد یادم است تنها کسی که نام غیر از مقام معظم رهبری را برد آقای آذری بود که ایشان گفت آقای گلپایگانی باشد و بعضی بحث شورا را مطرح می کردند؛مجری: چه کسانی طرفدار شورایی بودند؟ می آمدند صحبت می کردند مثلا آنهایی را که یادم هست، آشیخ محمد هاشمیان رفسنجانی بحث شورا را مطرح می کرد و می گفت خوب است در شورا حاج احمدآقا هم باشد، آقای مشکینی می فرمود من نیستم من را در شورا قرار نده، خیلی بحث شد 3 نفر باشند، 5 نفر باشند، چه کسانی باشند، مدتی بحث در این مورد بود که شورا باشد و شورا چه کسانی باشند؟ الان جزئیات یادم نیست ولی سخنرانی می کردند تا بالاخره آقای هاشمی رفسنجانی گفت این بحث تمام شد الان می خواهیم رای بگیریم که رهبری شورایی باشد یا فردی باشد، آقایانی که با رهبری فردی موافق هستند رای بدهند؛ اکثراً بلند شدند یعنی نشان دادند نمی خواهند شورایی باشند، ایشان گفت حالا که رای دادید تک رهبری، چه کسی باشد؟ آقای آذری ...

ادامه مطلب  

زندان اوین حوزه علمیه شده بود/آیت الله بهاءالدینی فرمودند منتظری به درد رهبری نمی خورد  

درخواست حذف این مطلب
گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم- عباس کلاهدوز و محمدعلی سافلی: یک شب بارانی در اواخر سال گذشته بود که بعد از چند ماه هماهنگی به بیت عالمی شریف در قم رفتیم. هنگام ورود بساط درس اخلاق برپا بود. درس اخلاق هایی که شب های تهران چندسالی است سراغی از آن ندارد یا کمتر دارد. دقایقی پای صحبت های عالمانه اش نشستیم و سپس باب مصاحبه آغاز شد.«آیت الله شیخ خلیل مبشر کاشانی» متولد 1330 در کاشان است. ایشان در سال 1346 برای تحصیل علوم حوزوی به شهر مقدس قم مشرف شد. وی درباره اساتیدش می گوید: "کفایه را نزد آیت ­الله ستوده خواندیم، قوانین را نزد مدرس افغانی و نزد مرحوم آیت­ الله نبوی مکاسب هم سطحش و هم خارجش را خواندم ... 10 سال نزد آیت­ الله گلپایگانی درس خارج ایشان شرکت کردم، مقداری اصول را در خدمت آیت­ الله شیخ ابوالفضل خوانساری که از علمای بزرگ بود تلمذ کردم" آیات­ عظام مرعشی، شیخ­ کاظم تبریزی و میرزا جواد تبریزی از دیگر اساتید وی هستند.آنچه موجب شده تا آیت الله مبشر کاشانی با سایر علما قدری تفاوت داشته باشد، هم نشینی طولانی مدت وی با عرفای نامدار معاصر از جمله آیت الله بهاءالدینی، آیت الله کشمیری و مرحوم آقا فخر تهرانی است..." یکی از عنایات حضرت حق به من این بود که من روز اول ورودم به حوزه، با آیت­ الله بهاءالدینی آشنا شدم یعنی فاصله یک ماه بعد هم نه، همان روز بعد از چند ساعت با ایشان آشنا شدم." و در طول مصاحبه خاطرات بسیاری از اساتیدش نقل کرد.آیت الله مبشر کاشانی در زمان تحصیل از مبارزه غافل نبود. وی از جوانی و آغاز طلبگی، بر علیه رژیم منحوس پهلوی سخنرانی می کرد و تا پیروزی انقلاب مبارزات پیوسته ایشان ادامه داشت. از همان سنین جوانی به تشکیل جلسات محرمانه و سازماندهی جوانان مبارز و انقلابی پرداخت و در پایان یکی از سخنرانی های افشاگرانه خود که در آن عباراتی چون "دودمان ننگین پهلوی" بکار برده بود، به دنبال محاصره مسجد توسط نیروهای شهربانی، ژاندارمری و ساواک در کاشان دستگیرشد و بلافاصله به زندان کمیته مشترک(مرکز شکنجه ساواک) در تهران منتقل و پس از چند ماه شکنجه و حبس در سلول انفرادی به زندان قصر انتقال یافت.شهید محمد مبشر کوچکترین برادر ایشان در سن 16 سالگی توفیق حضور در جبهه یافت و در 21 سالگی در عملیات کربلای 5 به مقام رفیع شهادت نائل شد.وی بعد از رحلت مرحوم امام (ره) ،از سال 1368 به تدریس خارج فقه و اصول پرداخت و اکنون تدریس خارج فقه ایشان در حسینیه آیت الله مرعشی نجفی ادامه دارد.خبرنگاران سیاسی تسنیم در سلسله گفت وگوهایی با شاگردان مرحوم بروجردی و امام خمینی(ره) و علمای اعلام کاوشی نو در نهضت بنیان گذار انقلاب اسلامی خواهند داشت و در این بین به بیان ناگفته ها و کمترگفته شده هایی از تاریخ انقلاب اسلامی می پردازند. تاکنون 8 بخش از این گفت وگوها شامل مصاحبه با آیات سید جواد علم الهدی، فیض گیلانی، علوی گرگانی، قافی یزدی، سیدجعفر کریمی، مرحوم صابری همدانی، سیدرضا بنی طبا و یوسف طباطبایی نژاد منتشر شده و در آینده نیز ادامه دارد.متن پیش ِرو نیز گفت وگوی دوساعته خبرنگاران سیاسی تسنیم با آیت الله شیخ خلیل مبشر کاشانی است که از منظرتان می گذرد:تسنیم: باتشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید، حضرت عالی از چه زمانی برای تحصیل به شهر مقدس قم مشرف شدید و مبدأ آشنایی شما با نهضت حضرت امام و ورودتان به مسائل سیاسی از چه تاریخی بود؟بسم الله الرحمن الرحیم. بنده حدود 10 سالم بود که برای زیارتِ حضرت معصومه(ص) با خانواده به قم آمدیم و چون در خانوادۀ مذهبی متولد شده بودم، مذهبی­ ها ابتدا پیش از همه چیز به نماز جماعت اهمیت می­ دهند. در نماز جماعت آیت­ الله بروجردی با پدر شرکت کردم، هنوز بالغ و مکلف نشده بودم و مسجد اعظم تازه تکمیل شده بود. (اینها را تقریبی می­ گویم ممکن است 8 سالم بوده باشد که پشت سر آیت­ الله بروجردی نماز خواندم) در آن زمان آیت­ الله بروجردی آنجا نماز می­ خواند. یک علاقۀ خاصی برای ورود به حوزه در وجود من از همان زمان که پشت سر ایشان نماز خواندم ایجاد شد.عامل دومی که علاقۀ ورود من به حوزه را زیاد کرد این بود که یک شخصی در کاشان بود به نام آیت­ الله شیخ­ علی نجفی که از بزرگان قم در علم و مفسر قرآن بود. یک دوره کامل تفسیر قرآن را هر شب در طول 30 سال گفت. بسیار زاهد بود. من به ایشان خیلی ارادت داشتم و پای تفسیر ایشان سعی می کردم شرکت کنم. در همان دوران جوانی این مسئله باعث شد به درس­ های حوزوی علاقه مند شوم. حدود 16 سالگی یک مقداری درس ادبیات خواندم به صورت متفرقه در کاشان، بعد در 17 سالگی آمدم قم و الان هم حدود 50 سال است در قم هستم.چگونه به امام عشق و محبت پیدا کردم؟حدود 12 سالم بود که مرحوم امام قیام کرد. سال 41 و 42 که حرکت صغری و کبریِ امام شروع شد و من خیلی علاقه مند به مرحوم امام شدم بدون اینکه در مورد امام شخصی با من صحبت کرده باشد.یک دعایی است که «اللهم اقذف محبتی فی قلوب عبادک» خدایا محبت من را در قلوب بندگان خودت قرار بده و گویا امام این دعا را خوانده بود و داشت مستجاب می­ شد، بدون اینکه امام مبلغ خاصی داشته باشد. مردم در قلوب­شان عشق و حب امام بود. در همان جوانی ما عاشق امام شدیم، بدون اینکه از جایی تعلیم ببینیم و این تعلیم، تعلیمِ آسمانی بود و القای حب خمینی در قلوب از ناحیۀ خود حق تعالی و این هم به خاطر عرفان و معنویت مرحوم امام بود.نسل پیرمردهای آن زمان نسل جوان را همراهی نمی کردندنسلِ پیرمردهای آن زمان نه تنها با نسل جوان همراهی نمی­ کردند بلکه گاهی مانع پیشرفت و حرکت جوان­ها بودند. در عین حال نسل جوان عاشق امام و دنباله­ رو امام بودند و دنبال این بودند که فرمایشات امام را بشنوند. نواری یا عکسی از امام پیدا کنند لذا من از همان سن 12 سالگی در تمام حرکت­هایی که ضد شاه انجام می­ شد شرکت می­ کردم با اینکه سن من هم کم بود. بعد بالغ شدم و از امام تقلید کردم و وارد حوزه شدم و فعالیت من در خط امام از آن زمان آغاز شد.تسنیم: از زمان آشنایی با مرحوم امام تا هنگامی که حضرت عالی دستگیر شدید، فعالیت های سیاسی شما به چه شکل بود و در چه قالبی در قم مبارزه می کردید؟وقتی آمدم قم حقوق و شهریه خیلی کمی داشتم. اول خیابان چهارمردان یک عکاسی بود که صاحبش فوت کرده است. من شب ها می­ رفتم آنجا و ساعت 10 شب که مغازه­ ها تعطیل می شدند، در را از داخل می­ بست و عکس­های امام و آقا مصطفی خمینی را با هزینه اندک چاپ می­ کردیم. او به ما گفته بود فقط پول فیلم و کاغذش را به من بدهید چون می­ دانست ما پول کافی نداریم و من پول کاغذ و فیلم را به ایشان می دادم و انواع و اقسام عکس های امام را تکثیر می­ کردیم. بعد دسته دسته، در مساجد مثل مسجد آیت­ الله بهجت نماز که جماعت برگزار می شد پخش می کردیم یا طلبه هایی که می ­خواستند بروند شهرستان­ها برای تبلیغ محرمانه به آنها می­ دادند و می­ گفتند به شهرستان­ها برسانند یعنی مردم ایران باید خمینی را بشناسند.نسل جوان عاشق امام و دنباله­ رو امام بودند و دنبال این بودند که فرمایشات امام را بشنوند. نواری یا عکسی از امام پیدا کنند لذا من از همان سن 12 سالگی در تمام حرکتهایی که ضد شاه انجام می­ شد شرکت می­ کردمهمینطور با بعضی از اداری­ ها که در اداره شان اعلامیه­ ها و فرمایشات امام را تایپ و تکثیر می کردند، ارتباط داشتیم. در زمان تعطیلات با کسی که کلیددار اداره بود رفاقت برقرار می­ کردیم و اعلامیه­ های امام را محرمانه تکثیر می­ کردیم، باز همین روند را ادامه دادیم که آمدیم در مساجد معروف قم یا کاشان در بین علاقه مندان به مرحوم امام پخش می­ کردیم. این فعالیت­ها را داشتم و به کسی هم نمی­ گفتم.همکاری با پدر شهید زین الدین برای چاپ رساله آیت الله موسوی!در مورد چاپ رساله مرحوم امام پدر شهید سردار زین ­الدین در صفاییه یک زیرزمینی را گرفت برای نشر کتاب و با ایشان صحبت کردیم و قرار شد رساله­ های مرحوم امام را به نام آیت­ الله موسوی -نه به نام آیت­ الله خمینی چون ممنوع بود- چاپ کند و ایشان هم قاعدتاً مجانی انجام می­ داد و بعضی وقت­ ها یک پول کمی می­ گرفت و یا اصلاً مجانی بود. ما با پدر ایشان در ارتباط بودیم. ایشان چاپ می­ کرد و من می­ گرفتم و رساله­ های مرحوم امام را به نام آیت­ الله موسوی می­ بردم در شهرها پخش می­ کردم و نظرمان این بود که باید امام شناخته شود.تسنیم: برخی تحلیلگران معتقدند نهضت سرچشمه گرفته از فقه جواهری بوده و حاصل کاوش امام در فقه و به فعلیت رساندن نظریه «ولایت فقیه» است. برخی دیگر معتقدند امام چون فیلسوف بودند، آن فلسفه­ ای که خوانده بودند در نهضت موثر بود ولی به آن وجوه عرفانی حضرت امام کمتر پرداخته شده است. امام سالها در محضر آیت الله شاه­ آبادی عرفان تلمذ کرده بودند. شما به عنوان شاگرد برجسته عرفای معاصر مانند مرحوم آیات بهاءالدینی و کشمیری فکر می کنید آموزه های عرفانی چقدر در اینکه بخواهند یک نهضتی را به وجود بیاورند، تأثیر داشت؟ چون عرفان در افکار مردم شاید به گوشه­ نشینی و منزوی بودن تعبیر شود.سوال خوبی است؛ مرحوم آیت­ الله شیخ یحیی انصاری­ شیرازی{از اساتید برجسته اخلاق و عرفان و شاگرد مرحوم امام} به فین کاشان تبعید شده بود و ما هفته­ ای یکی دو بار می­ رفتیم دیدار ایشان. در یکی از دیدارها ایشان فرمودند که ما سه وزنۀ علمی و معنوی در حوزه داریم که جامع بین علم و تقوا هستند، این 3 شخصیت در ایران عبارت اند از آیت ­الله بهاءالدینی، علامه طباطبایی، آیت­ الله بهجت و یک شخصیت در نجف که آیت­ الله خمینی است. (زمان شاه امام نمی­ گفتند، آیت­ الله خمینی می­ گفتند) گفت نفی دیگران را نمی­ کنم ولی این سه شخصیت جامع علم و معنا هستند و در عرفان و در فقه در مرحلۀ عالی و اوج قرار دارند. بعد ایشان گفتند در راس همه آیت­ الله خمینی -روحی­ فدا- در نجف هستند که جامعِ علم و معناست.امام(ره) با دو بال فقاهت و عرفان حرکت الی الله کردنظر بزرگان در آن زمان این بود که مرحوم امام علاوه بر فقاهت و اجتهاد و مرجعیت از نظر معنویت بالاست. با اینکه فیلسوف بود اما از دیدگاه بزرگان کسی به فلسفه ایشان اعتنا نمی­ کرد و بیشتر به معنویت و عرفان ایشان اعتقاد داشتند که خمینی یک فقیه عارف است و با دو بال فقاهت و عرفان دارد حرکت الی­ الله می­ کند. نهضت او مبتنی بر فقاهت و عرفان است و این دیدگاه بسیاری از بزرگان نسبت به ایشان بود. من با آیت­ الله بهاءالدینی و با آیت­ الله بهجت خیلی مانوس بودم. با آیت­ الله کشمیری هم بعداً که از نجف آمدند ایران تا آخر عمر با ایشان مرتبط بودم که خوشبختانه یکی از عنایات حضرت حق به من این بود که من روز اول ورودم به حوزه، با آیت­ الله بهاءالدینی آشنا شدم یعنی فاصله یک ماه بعد هم نه، همان روز بعد از چند ساعت با ایشان آشنا شدم. من ساعت 9 صبح با ماشین­ های قدیم رسیدم قم، رفتم حجره برای اسکان پیدا کنم و ظهر رفتم برای نماز. آیت ­الله بهاءالدینی در کوی سفیدآب نماز می­ خواندند، رفتم آنجا گفتند دو سه نفر پیشنماز هستند ولی آیت­ الله بهاءالدینی اهل معناست، من هم عشق داشتم و در ضمن ذهنیت هم داشتم و نام آیت­ الله بهاءالدینی را از زبان آشیخ یحیی انصاری شنیده بودم.آیت الله مبشر کاشانی در کنار مرحوم آیت الله بهاءالدینیمن ظهر رفتم خدمت ایشان، نماز جماعت ظهر را به ایشان اقتدا کردم و بعد از نماز همه رفتند، خلوت هم بود شاید ده نفر بیشتر نبودند، من نشستم خدمت ایشان آنقدر بی­ تکلف بود مانند اینکه یک طلبه عادی دارد با یک طلبه عادی دیگر ملاقات می­ کند، آنقدر عمداً تنزل شخصیت می­ کرد که طرف در دیدار راحت باشد مانند یک پدر و پسر، با من نشست صحبت کرد و گفت از کجا آمدی؟ خلاصه در حق من دعا کرد و من همان زمان شیفته ایشان شدم و روابط ما برقرار شد به طوری که از اول ورودم به قم تا زمانی که ایشان فوت کرد -که حدود 30 سال طول کشید- با هم مسافرت می­ رفتیم و من هیچگاه از ایشان جدا نمی­ شدم و البته اواخر عمر ایشان بیمار شد و باعث شد دیدارها کمتر شود.زمانی که برادر خانم من داماد شد، آیت الله بهاءالدینی هم آمد. شب آنجا(کاشان) بیتوته کردیم و شب تا صبح با هم بودیم و صحبت کردیم. مرحوم بهاءالدینی با مرحوم امام غیر از رفاقت، در مباحث فقهی، سالها هم­ مباحثه بودند. اخوی آیت­ الله بهاءالدینی -حاج آقا محمد- برای من نقل کرد ایشان حدود 16، 17 سال با امام، هم­ مباحثه بودند(اگر 17 سال نباشد، 7،8 سال را حداقل باهم هم مباحثه بودند) و به هم شدیداً علاقه مند بودند، عارفِ به حق هم بودند یعنی هم مرحوم امام عارفِ به حق آیت­ الله بهاءالدینی بود و هم مرحوم آیت­ الله بهاءالدینی عارف به حق حضرت امام بود. من دو سوال مهم آن شب از ایشان پرسیدم.آیت الله بهاءالدینی امام خمینی را «افقه» و « اعلم» می دانستاولین سوالم درباره علمیت امام بود که ایشان فرمود "به نظر من آقای خمینی اَعلم است و به نسبت دیگر آقایان اَفقه است". من هم دنبال کسی بودم که بگوید امام افقه است. آیت­ الله بهاءالدینی کلامی را به خاطر غیرخدا نمی ­گفت یعنی به خاطر رفاقت و این حرفها صحبت نمی کرد. بعد فرمود علما حرف علما را می­ فهمند یعنی مثلاً یک فرع فقهی که عنوان می­ شود می ­گویند شیخ اینطور گفته است، فلانی اینطور گفته است، آیا این درست می­ گوید یا این درست نمی­ گوید؟ امام خمینی سعی می­ کند ببیند امام صادق و امام باقر چه فرمودند. عمیق شدن در روایاتش بیش از دیگران است و لذا عمق فهم خودش را می­ خواهد با ارادۀ امام و آن چیزی را که امام اراده کرده است نزدیک کند و لذا فهم او به فقه از همه بیشتر است.مرحوم بهاءالدینی با مرحوم امام غیر از رفاقت، در مباحث فقهی، سالها هم­ مباحثه بودند. اخوی آیت­ الله بهاءالدینی برای من نقل کرد ایشان حدود 16، 17 سال با امام، هم­ مباحثه بودند، به هم شدیداً علاقه مند و عارفِ به حق هم بودندسوال دومم این بود که از نظر عرفان و معنویت شما راجع به امام چه می­ فرمایید؟ آیت الله بهاءالدینی فرمود وقتی که آقا را دستگیر کردند علما به دیدن ایشان رفتند. روزی که من رفتم دیدن ایشان، گفتم "آقا؛ حرکت شما خوب است اما به نظر می­ رسد سریع است یعنی باید آهسته­ تر بروید، جامعه این کشش را ندارد که با شما همراهی کند." این تفکر آیت­ الله بهاءالدینی هم تفکر درستی بود و لذا 14 سال هم طول کشید تا جامعه آمادۀ این حرکت شود و فرمایش آیت­ الله بهاءالدینی هم یک فرمایش عقلانی بود.ناگفته ای از تعبیر آیت الله بهاءالدینی درباره عنایت اهل بیت به امام خمینیمرحوم امام چه جواب داده بود؟ جواب داده بودند "همه چیز در یدِ قدرت من است، اما من در یدِ قدرت خودم نیستم"! بعد آیت­ الله بهاءالدینی جمله اول را چنین تفسیر کرد و فرمود ائمه­ هدی(ع) از ولایت تکوینی خودشان شمه­ ای و جزیی به امام دادند و لذا اگر ایشان اراده کند باران ببارد می­ بارد حالا اینها مطالبی بود که آیت­ الله بهاءالدینی راجع به معنویت امام می­ فرمود. ولایت تکوینی همین است مثلاً به ابر بگوید ببارد می بارد. این به ولایت او بود و فرمود آقای خمینی در پاسخ به من گفت همه چیز تا قدری در ید قدرت من است و مراد این است که یعنی مقداری از ولایت کلی را جزئاً به ایشان عنایت کردند.البته شاید اگر این حرف را بخواهید الان پخش کنید حوزه پذیرای این مطلب نباشد ولی این واقعیت، فرمایشی بود که ایشان فرمودند که امام این مقام و منزلت را از نظر معنوی دارد که همه چیز به قدری در اختیار من است. جمله دوم که "من در ید قدرت خودم نیست" یعنی من به امر الله حرکت می کنم، یعنی دیگری دارد من را حرکت می­ دهد. در روایات داریم اگر انسان از نفس خودش عبور کند هیچ حرکت نفسانی ندارد، در مقام تفویض امر الی الله است.در ادعیه مناجات شعبانیه و بعضی از دعاها هم هست که خدای مرا با تدبیرت از تدبیر خودم بی­ نیاز کن. من در کارها تدبیر نکنم و با اختیار خودت من را از اختیار خودم خارج کن. این عرفان است که انسان را از نفس عبور می­ دهد و به مقام سِلم و تسلیم امر الی­ الله می­ ر ساند. این مقام و منزلت سلم و تسلیم و تفویض امر الی­ الله که در منازل سلوکیه عرفان گفته می شود، رسیدن به این منازل به سادگی نیست یعنی باید سالها انسان روی نفس خودش کار بکند تا به یکی از این منازل برسد. در روایات هم داریم "المومن کالمیت بین یدی الغسال" مومن مانند جسدی بین دست غسال است و از خودش اراده ای ندارد.اینکه همه چیز به قدری در اختیار من است اما خودم در اختیار خودم نیستم یعنی نمی­ توانم کُندش کنم یا تندش کنم! من می­ روم هر چه خدا بخواهد و لذا برای بعضی از اصحاب یا یاران خودش مرحوم امام فرموده بودند ما مامور به تکلیفیم، نه به مامور به نتیجه که چه خواهد شد، این که مامور به تکلیفیم یعنی تکلیف را این می ­بینم نه از نظرِ فقهیِ تنها بلکه از دید باطن هم تکلیف خودش را این می­ دیده است که باید اینگونه سخن بگوید و این مطالب را بگوید و لذا تمام کلمات و عباراتی که از زبان مرحوم امام خارج شده است می­ بینید یک نورانیت خاصی دارد. می­ گویند حافظ وقتی شعر می­ گفت استادش به وی می­ گفت آنچه روح­ القدس در دهانت دیشب نهاد چه بود؟ یعنی روح­ القدس کلمات را بر زبان تو جاری کرد. انسان در بحث سیر و سلوک به جایی می­ رسد که کلمات را روح­ القدس به زبانش جاری می­ کند البته این مقام، مقامِ کمی نیست و هر کسی هم به این مقام نمی­ رسد و لذا ما در سلوک الی­ الله دیدیم مرحوم امام(ره) به مقام و منزلت خاصی رسیده بود که مرحوم آیت­ الله بهاءالدینی هم تاییدش می­ کرد.پیش بینی آیت الله کشمیری از پیروزی انقلاب به درخواست امامخاطره ای هم از مرحوم آیت­ الله کشمیری نقل کنم. ایشان در نجف با آیت­­ الله خمینی مرتبط شده بود و خود امام از ایشان راجع به آینده سوال کرده بود که درباره آینده چه و پیش­ بینی می­ کنید؟ ایشان فرموده بود شما در آینده شاه را سرنگون خواهید کرد و حکومت تشکیل خواهید داد. گفته بود دعا کنید با هم باشیم و آنجا همدیگر را بینیم که اتفاقاً همدیگر را دیدند. مرحوم امام اعتقاد به آیت­ الله بهاءالدینی و آیت­ الله کشمیری داشت به اینکه آنها دید باطن دارند و اینها یک عارف کاملی هستند که می­ توانند حقایق و آینده را ببینند.تسنیم: شما در سال 57 بر اثر مبارزات تان دستگیر شدید. علت اینکه فعالیت هایتان را علیه شاه شدت بخشیدید چه بود و بعد از دستگیری به کجا منتقل شدید؟من وقتی مرحوم آیت­ الله آقا مصطفی خمینی شهید شد و علمای قم و حوزویان قم حرکت را شروع کردند، من هم دنبال آنها رفتم و از جمله جاهایی که رفتیم منزل آیت­ الله آشیخ میرزا عاملی، منزل آیت­ الله مرعشی و این دو جا را یادم است و بعد رفتم کاشان. امام یک بیانیه و فرمایشی کرد که مضمونش این بود که افشاگری مفاسد رژیم شاهنشاهی بر نسل جوان و روحانیت واجب است. قبلش هم من خیلی روی منبر سخنرانی داشتم و در گوشه و کنار برای نسل جوان سخنرانی داشتم و وقتی گفتند واجب است که ما دیگر سریع تر حرکت کردیم.من عاشق امام بودم و هر هفته کاشان می­ رفتم و در گوشه و کنار جلساتی داشتم و نسل جوان را جمع می­ کردم و راجع به مرحوم امام صحبت می­ کردم و هر شهری که می­ رفتم همین کار را می­ کردم تقریباً به عنوان اینکه می­ خواهم شرح نهج­ البلاغه بگویم. به عنوان اینکه می­ خواهم اخلاق بگویم و به عناوین مختلف هر شهری می­ رفتم مخصوصاً در کاشان برای نسل جوان، عنوان چیز دیگری بود ولی لابه­ لای حرفهایم راجع به شخصیت امام، راجع به حرکت و هدف امام صحبت می­ کردم و همینطور بالملازمه که باید درباره فساد شاه صحبت کنیم، راجع به تشکیلات دولت هویدا و دولت­های قبلی او صحبت می کردیم، آن زمان خیلی سخنرانی ­های ما را می­ شنیدند و الان شهید شدند تا اینکه امام فرمودند واجب است.همان سالی که آقا مصطفی شهید شد اول سال 57 صریحاً شروع کردیم به سخنرانی علیه شاه، آنقدر صریح بود که بعد ساواکی­ های کاشان پیغام دادند اینطور که شما صحبت می­ کنید ما مجبور هستیم شما را دستگیر کنیم، سخنرانی نکن و من گفتم من به وظیفه خودم عمل می­ کنم شما به وظیفۀ خودتان عمل کنید. 7 روز من صحبت کردم در یکی از مساجد کاشان. مسجد بزرگی بود طبقه بالا خانم­ ها بودند و طبقه پایین آقایان بودند. در کنار قبر مرحوم آیت­­ الله رضوی کاشان یک مسجدی وجود دارد که نامش را فراموش کردم، امام جماعت آن آیت­ الله خراسانی بود. ظهرها نماز می­ خواند و بعد از نماز من صحبت را آغاز می­ کردم تا حدود ساعت 2 و سر ساعت هم تمام می ­شد. 5 دقیقه به پایان­ صحبت­هایم در روز هفتم مانده بود که یکی از مامورین حالا یا چادر سرش می­ کند می­ آید بین زن­ها می­ شنود و با بیسیم پیام می­ دهد محاصره کنند. زمانی که دعا می­ کردم تمام ماشین­ها مسجد و خیابان­ها را محاصره کردند و مسجد در یک فلکه کوچکی قرار داشت.در فلکه تقریباً 8 ماشین جیپ شهربانی بود، 4 ماشین ژاندارمری بود دو طرفش نیروهای ژاندارمری بودند که گفتم چه خبر است؟! مگر می­ خواهید لشکر ببرید؟ خودشان خیلی می­ ترسیدند، ماه رمضان بود من هم روزه بودم، جرئت اینکه با من صحبت کنند نداشتم همینطور نگاه می­ کردند و مسلح بودند، آخر خودم صحبت کردم گفتم شما برای دستگیری من آمدید؟ یکی از آنها گفت بله، گفتم پس دنبال من بیایید. من رفتم ماشین­ شهربانی سوار شدم و آنها دنبال من آمدند البته من یک شب در شهربانی ماندم و مستقیم روز بعد فرستادند ساواک تهران زندان کمیته مشترک.تصویری از سخنرانی آیت الله مبشرکاشانی پیش از انقلاب در کاشانروز هفتم یا هشتم ماه رمضان من را بردند کمیته مشترک در انفرادی. در انفرادی بودم تا عیدفطر یعنی حدود یک ماه من انفرادی بودم و انفرادی کمیته مشترک از هر جهتی سخت است اصلاً خود انفرادی موضوعیت داشت مثلاً روی موکت می­ خوابیدیم، موکت­های ارتشی­ ها در قدیم سیاه رنگ و نازک بود و آنقدر نازک شده بود که برآمدگی­ های موزاییک­ها ا ...

ادامه مطلب  

بازگشت عمو فیتیله ای ها به تلویزیون در نوروز  

درخواست حذف این مطلب
0سایت نودیها : «محمد مسلمی» کارگردان برنامه «گل اومد بهار اومد» گفت: مدتی است به همراه عموهای فیتیله ای مشغول تولید برنامه ای نوروزی به نام «گل اومد بهار اومد» برای شبکه یک سیما هستیم و تا پایان نوروز ضبط ادامه دارد.وی ادامه داد: در این برنامه که کارناوال شادی است چندین شخصیت جدید داریم. محمدرضا معجونی در نقش عمو نوروز مریم وطن پور خانم بهار و سپیده زینعلی ننه سرما هستند.مسلمی درباره ساختار این برنامه نوروزی بیان داشت: در «گل اومد بهار اومد» استودیو نداریم و این گروه سوار بر قطار شادی هستند که از سمت شهرداری منطقه در اختیار ما قرار دا ...

ادامه مطلب  

از لطافت فارسی تا مثل زبان شیر بودن  

درخواست حذف این مطلب
در دوره دانش افزایی زبان فارسی برای خارجی های علاقه مند به این زبان، امسال حدود ۱۴۰ فارسی آموز از ۴۴ کشور به ایران آمدند و در دوره ای که از سوی بنیاد سعدی برگزار می شود شرکت کردند تا پس از گذراندن یک دوره آموزشی سی روزه زبان فارسی را بهتر یاد بگیرند. آن ها علاوه بر حضور در این کلاس ها به مکان های فرهنگی و تاریخی تهران و شهرهایی چون اصفهان و کاشان رفتند تا بیشتر با ایران، فرهنگ ایرانی و مردم ایران آشنا شوند.خبرنگار ایسنا درباره زبان فارسی و مردم ایران با چند نفر از این فارسی آموزان گفت وگو کرده است که می تواند تا حدودی ذهنیت این افراد را نسبت به زبان فارسی، مردم ایران و فرهنگ آن ها نشان بدهد.***یولیا ۲۱ ساله دختری است اوکراینی و جزو فارسی آموزانی است که خوب فارسی حرف می زند. او در دانشگاه «کی یف» اوکراین در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل می کند.از او دلیل گرایشش به زبان فارسی را می پرسم، می گوید: من قبل از زبان فارسی با زبان ترکی آشنا بودم و قدم به قدم با یاد گرفتن تاریخ و ادبیات ترکی با زبان فارسی و فرهنگ ایران آشنا شدم و بعد آن قدر خوشم آمد و لذت بردم که خواستم زبان فارسی را یاد بگیرم.او می افزاید: از میراث بزرگ ایران خوشم آمده است. زبان فارسی خیلی زبان مخصوصی است. این زبان نرم و لطیف است. غیر از این خط فارسی را خیلی دوست دارم. آن شکلی که شما می نویسید؛ خوشنویسی.یولیا با بیان این که هنوز زبان فارسی اش آن قدر خوب نشده که بتواند رمان ایرانی بخواند می گوید اما ترجمه هایی از ادبیات داستانی ایران را خوانده است، همچنین ترجمه هایی از «شاهنامه» فردوسی و «گلستان» سعدی را.او اظهار می کند: به ایران آمده ام زبان فارسی ام را قوی کنم تا دوباره به ایران بیایم و در این جا تحصیلاتم را ادامه بدهم. ایران فوق العاده است. اولین بار است که به ایران آمده ام. یک بار به ایران آمدن و دیدن آن از صد بار شنیدن بهتر است.از یولیا درباره نگرش مردم اوکراین درباره ایرانی ها می پرسم که با خنده جواب می دهد: مردم اوکراین راجع به مردم ایران فکر نمی کنند، چون چیزی از ایران نمی دانند.***سمانور ارسلان فارسی آموزی است که از کشور ترکیه به ایران آمده بود. او در ترکیه در رشته زبان و ادبیات فارسی درس می خواند و به ایران آمده بود تا در کلاس های دانش افزایی زبان فارسی، فارسی اش را تقویت و در این زبان پیشرفت کند. از طریق اینترنت در این دوره ثبت نام کرده و پذیرفته شده و به ایران آمده بود.درباره زبان فارسی می گوید: زبان فارسی خیلی لهجه دارد. به نظرم با زبان ترکی هم مشترک است. این دو زبان در حوزه ادبیات و تاریخ اشتراکات زیادی دارند. زبان فارسی مثل زبان شیر است و لحن و آهنگش به گوش خیلی خوب می آید.می پرسم مثل زبان شیر صحرا؟! می گوید: بله، مثل شیر!به ادبیات فارسی و سعدی و حافظ و مولانا علاقه مند است و در حال حاضر هم در شهر قونیه و شهر مولانا درس می خواند. درباره علاقه اش به زبان فارسی می پرسم که در جواب می گوید: به این زبان علاقه داشتم که آن را انتخاب کردم و در همین رشته هم ادامه تحصیل می دهم. در آینده هم می خواهم در همین حوزه کار کنم؛ فرقی هم نمی کند در ایران یا ترکیه.ارسلا ...

ادامه مطلب  

همسر و دختر بنی صدر از ابتدای انقلاب بی حجاب بودند/ اولین سوال رهبر انقلاب پس از به هوش آمدن  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، آیت الله سید علی خامنه ای در ششم تیرماه سال ۱۳۶۰ توسط گروهک فرقان ترور شد و تقدیر خداوند بر آن تعلق گرفت که با وجود تمام صدمات وارده، آیت الله خامنه ای سلامتی خود را به دست بیاورند. در حادثه ترور، شخصی که بیش از دیگران در رساندن ایشان به بیمارستان نقش داشته حسین جباری است. حسین جباری می گوید سال ۱۳۶۰ با گزینش جواد منصوری وارد سپاه شده است و بعد از شروع ترورهای منافقین، با ایجاد بخش نیروهای حفاظت شخصیت، وارد حوزه حفاظت از مسؤولان می شود و هاشمی رفسنجانی اولین فردی است که جباری از وی سخن می گیود، بعد از هاشمی وارد تیم محاظان بنی صدر شده و اطلاعات جالبی از سبک زندگی خانواده و شخص بنی صدر در اوایل انقلاب ارائه می کند.جباری با خارج شدن از تیم محافظان رئیس جمهور وقت، وارد تیم حفاظت آیت الله خامنه ای می شود و خاطرات خواندنی از آن دوران را بازگو می کند؛ خاطراتی از اطعام تیم محافظت توسط خانواده آقای خامنه ای و رقابت بر سر حضور در منزل ایشان برای حفاظت تا تصادف تیم محافظ آقای خامنه ای و اجبار ایشان به پرداخت ۱۰۰ هزار تومان بابت جریمه به راننده تریلی...جباری خاطرات زیادی دارد که بعضی از آن‎ها را با شور و شوق تعریف می کند و که مشروح آن در ادامه می آید.می خواهیم به سال ۶۰ بگردیم و بفرمائید چطور شد در تیم حفاظت رهبری انتخاب شدید؟من تقریباً یک هفته بعد از انقلاب رسماً به عضویت سپاه درآمدم. در حقیقت فروردین سال ۵۸ من دوره سپاه را گذراندم. در آن زمان آقای رفیق دوست و آقای منصوری که در وزارت خارجه هستند، جزو بنیان گذاران این قضیه بودند. گزینش من را آقای جواد منصوری انجام داد. در ادامه مسائل مربوط به کردستان پیش آمد که توفیق خدمت چندماهه در آن منطقه را داشتم.بعدازآن قضایای ترور شخصیت ها از جمله شهید مطهری پیش آمد. یادم هست همین مطلب برای آقای هاشمی پیش آمد. این مسائل می طلبید بحث نیروهای حفاظت برای این مهم در نظر بگیرند. در آن سال ها من توسط دوستان دست اندر کار انتخاب شدم. توفیق حاصل شد بعد از ترور آقای هاشمی چند ماهی خدمت ایشان بودم؛ یعنی اولین شخصیتی که حفاظت ایشان را شروع کردم، آقای هاشمی بود که بعد از ترور به تیم ایشان ملحق شدم.چه خاطره ای از مدت حضور در تیم حفاظت آقای هاشمی دارید؟نکته چشمگیر ارتباط صمیمی خود آقای هاشمی با بچه ها بود که حتی امروز هم نکته مهمی بشمار می رود.آقای هاشمی با رهبر انقلاب چه ارتباطی داشت؟در آن زمان هر دو عضو شورای مرکزی حزب عضویت بودند. ارتباط این دو به قبل از انقلاب بازمی گشت. طبق چیزی که از خود حضرت آقا شنیدم، هر دو در یک ساختمان با هم مستأجر بودند و هر کدام یک طبقه را در اختیار داشتند. چون خانواده هاشمی از طرف پدر و خانم جزو متمولین رفسنجان بودند. آن ها پسته کار بودند و ما هم از پسته ها استفاده می کردیم (خنده).بحث ارادت وی به حضرت آقا چگونه بود؟آن موقع هنوز این مسائل مطرح نبود که بخواهد در روابط تعریف کند. ارتباطی که در ظاهر ما می دیدم، ارتباط دوستانه و صمیمی بود.حضرت آقا می فرمایند: قبل از انقلاب که ما با هم بودیم، من افتادم زندان و ایشان هم زندان بودند. بعد از مدتی آزاد شدیم. آمدم و دیدم خانواده من در منزل تنها هستند. پرسیدم خانواده آقای هاشمی کجاست. گفتند: برادران وی خانواده او را بردند؛ یعنی خانه ای خریداری کرده و از آن محل نقل مکان کرده بودند. خانواده آقا تنها مانده بودند که بعداً جابجا شده بودند. منتهی ارتباط دو نفر دوستانه بود که در برخوردها ما در ظاهر می دیدیم و از پشت پرده خبر نداشتیم.رهبری هم به این مطلب اذعان داشت که ارتباط ما با آقای هاشمی خوب بود بخصوص بعد از وقایع ریاست جمهوری مطرح شد «هیچ کس برای من آقای هاشمی نمی شود». حضرت آقا در این قضایا از روز اول در بحث انتخاب خبرگان یک مطلب را به عنوان اصول کاری مدنظر قراردادند. بدین معنی که با کسی رودربایستی نداشته باشند. رفاقت در مسیر انقلاب و در مسیر خط امام. در مجلس خبرگان قبل از این که رأی گیر شود، آقا خواستند تا اول حرف خود را بزنند و عنوان کردند شاید بعد از شنیدن حرف های به این نتیجه برسید که به من رأی ندهید. پشت تریبون رفتند و عنوان کردند اگر الآن به من رأی بدهید می دانید به کسی رأی دادید که نسبت به مسائل انقلاب و خط امام حساسیت خاصی دارم و خطاب به آقایان آذری قمی و خلخالی گفت: اگر فردا از مسیر امام و انقلاب انحراف پیدا بشود، من جلوی فرد خاطی می ایستم. بدانید امروز به چه کسی رأی می دهید. آقای هاشمی هم در این گردونه برای آقا قرار داشته است. درست است از قبل انقلاب با هم رفیق بودند اما رفاقت تا جایی که به اصل انقلاب و خط امام ضربه ای وارد نشود.چه اتفاقی افتاد که از تیم حفاظت آقای هاشمی منتقل شدید؟خواهرزاده آقای هاشمی در تیم حفاظت خودش حضور داشت که خیلی اظهار فضل می کرد.خواهرزاده آقای هاشمی عضو سپاه بود؟نه. وی جزو نیروهای سپاه نبود. به عنوان این که خواهرزاده بود به او اسلحه داده بودند.چه کسی به او اسلحه داده بود؟سپاه اسلحه در اختیارش قرار داده بود و از طریق آقای هاشمی مجوز هم دریافت کرده بود و همراه بود.مسئول تیم حفاظت چه کسی بود؟آن زمان مسئولیت که فرد خاصی باشد، نبود. او برای ما تعیین تکلیف می کرد و اخلاق ما طوری بود که زیر بار حرف زور نمی رفتیم. ما هم به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم با وی در یک تیم مشغول خدمت باشیم. پس مجبور به ترک تیم شدم. خروج من از تیم تقریباً هم زمان با انتخاب بنی صدر شد. در آن زمان تیم حفاظت جدید تشکیل شده بود به من گفته شد به آن تیم ملحق شوم. من مدت یک ماه در آن تیم خدمت کردم. چیز متفاوتی که امروز بعد از قضایای حدود ۳۵ سال از آن می گذرد، هنوز قضایا ناب است.کسی که به عنوان رئیس جمهور کشور جمهوری اسلامی ایران است خانواده بی حجاب داشت. بی حجابی خانواده بنی صدر در سال ۵۹ و ۶۰ در اوج انقلاب عجیب بود چرا که آن روزها این حرف ها مطرح نبود. متاسفانه خانواده بنی صدر به طور مثال از لباسی استفاده می کردند که زیر لباس مشخص بود!شما در بین خانواده رفت و آمد داشتید؟بله. من در تیم حفاظت اصلی بودم. این رفت و آمدها برای ما خیلی سنگین بود. چندین بار به سلامتیان که مسئول دفتر بنی صدر بود اعتراض کردیم.این بی حجابی شامل همسر و دختر بنی صدر می شد؟** همه خانواده. اصلاً خانوادگی.چند بچه داشتند؟من یک یا دو دختر او را حضور ذهن دارم. گمان نمی کنم پسری داشته باشد. معمولاً برخوردها خیلی خشک بود. آنچه ما از آقای هاشمی دیدیم با برخورد بنی صدر فرق داشت. بنی صدر در حقیقت یک چیز جدایی از دیگران بود. یک شب در منزل مادر بنی صدر واقع در شریعتی بالاتر از دروازه شمیران مهمانی خانوادگی داشتند.در مهمانی خانوادگی همه که محرم نیستند، افراد مختلفی هستند که از درجه محارم فراتر رفته بود. من عازم محل پست خود در پشت بام بودم و در اتاق باز بود. نگاهم افتاد و دیدم ظاهراً همه با هم محرم هستند! یک میز بیضی شکل بزرگ در خانه بود، دیدم مرد و زن بی حجاب دور این میز ایستاده اند. واقعاً به من شوک وارد شد که وی رئیس جمهوری کشور اسلامی است، این خانواده و این تشکیلات؟!فردا صبح که به دفتر ریاست جمهوری رفتیم به سلامتی رجوع کردم. پرسیدم آقای سلامتی این چه وضعی است؟ گفت: مگر چه شده؟ گفتم: این چه مهمانی است که رئیس جمهور کشور اسلامی برگزار می کند؟ گفت: آقا این مسائل به شما ربطی ندارد. این مسائل خصوصی است. گفتم: نه. من باید بدانم از چه کسی حفاظت می کنم. من پاسبان نیستم. گفت: کار شما حفاظت است. چون برایم خیلی سنگین بود. سلامتی به دفتر خود رفت به آقای محسن رضایی زنگ زده بود که این آقایان در کار حفاظت اخلال ایجاد می کند. ما ۶ نفر بودیم که ۵ نفر ما را بعد از چند روز عوض کردند. ما به تیم حفاظتی حضرت آقا پیوستیم.به یاد دارید اولین صحبت شما با حضرت آقا در چه موردی بود؟اولین برخورد به معارفه من برمی گردد. ایشان خیلی گرم به ما خوش آمد گفتند. ما وارد تیمی شدیم که تیم حفاظت ۶ نفره خانواده دوم محسوب می شدند. یادم هست در زمان وقوع ترورها حضرت آقا از قبل ۲ محافظ داشت، در زمان وقوع ترورها یک جابجایی انجام شد. ۲ نفر قبلی منتقل و نفرات جدیدی را جایگزین آنها کردند. این جایگزینی به تدریج صورت گرفت. آقای خسروی وفا اولین کسی بود که بعد از اون ۲ نفر وارد شده بود. نفر بعد آقای حاجی باشی بود که الآن هم هست. سپس آقای حیاتی اضافه شد که الآن هم هست. بعد هم من به تیم پیوستم.آقای جوادیان چطور؟آقای جوادیان بعداً به جمع محافظین اضافه شدند. در آن زمان آقای جوادیان پیش آقای گلزاده غفوریان بودند. در زمان اوج گرفتن بحث ترورها چون با هم رفاقت داشتیم، از حفاظت خواستیم به جمع ما اضافه شود. آقای جواد پناهی و یک برادر شهید هم بود که همان اوئل رفت. به این ترتیب تیم حفاظت شکل گرفت.دیداری بعد از ۲۵ سالاز راست باقی، میلانی، منافی، محمود خسروی وفا، زرگر، جوادیان، حسین جباری، مجتبی حیاتی، مرندی، رضا حاجی باشی، پناهی، حجت الاسلام مطلبیبحث غذا چه شد؟در آن زمان برخورد آقای هاشمی خوب بود. خانه وی در قلهک و یخچال بود. ما باید از آن محل به پاستور می آمدیم. در آن زمان منطقه ۱۰ سپاه این جا بود. برای غذا ما می بایستی این مسیر را طی کنیم و پس از گرفتن غذا برمی گشتیم. بحث غذا و ارتباط عاطفی چیزی بود که روزی که وارد تیم آقا شدم، یکی از پوئن های ویژه بود که هیچ شخصیتی نداشت.در آن زمان که بحث ترورها اتفاق می افتاد، سپاه گشتی به نام القارعه داشت که به صورت کمکی از شب تا ۷ صبح از شخصیت ها حفاظت می کردند تا تیم محافظ شب را بتوانند استراحت کنند. یکی از پارامترهای در نظر گرفته شده برای گشت القارعه که می خواستند تقسیم بشوند، رقابت بر سر حضور در منزل آقای خامنه ای بود. این گفته خود افراد گشت القارعه بود که غذای جمعی توسط خود حضرت آقا داده می شد. غذایی که توسط خانواده تهیه شده بود. حالا غذا چه بود؟ امشب املت است، نه برای ما بلکه خانواده و خود ایشان. در سینی های روحی یا مسی خودش درست می کرد و با نان تهیه شده در کنار بچه ها میل می کردند. یک شب سیب زمینی خالی داشتیم و همه از همان غذا می خوردند. در حقیقت دو خانواده شده بودیم که هزینه های زیادی داشت اما به ما تاکید کرده بود در مورد مسائل خورد و خوراک هیچ چیزی از سپاه نگیرید. چون از من حفاظت می کنید پذیرایی از شما به عهده من است. این مطلب باعث شده بود، بچه هایی که از سپاه می خواستند بیایند دعوایی بود که شب ها حتماً خانه آقای خامنه ای بیایند. آقا مهمان و مراجعان زیادی داشت که به هنگام آمدن به تهران به اصطلاح هتل آنان خانه آقا بود و یک هفته ۱۰ روز آنجا می خوردند و می خوابیدند. حتی برای انجام کارها از ماشین آقا برای تردد استفاده می کردند. آقا با نفرات همچون شهید مزاری یا مجاهدان افغان ارتباط داشت. شهید مزاری هر وقت به ایران می آمد جای خواب او در خانه آقا بود.یادم هست شهید حکیم یک شب برای جلسه به منزل آقا آمد. آقا شام را آورد که سوپ بود. ما هم می دانستیم طبق معمول این سوپ شام ما است و پشت بند آن غذای دیگری نیست. این بنده خدا سوپ را خورد و اطراف خورد را نگاه می کرد. از او پرسیدم چیزی شده، پرسید: شام را نمی آورند؟ گفتیم شام همان سوپ بود. با تعجب گفت: شام همان غذا بود! خودش متحیر ماند.با توجه به مراجعه مسئولین به منزل آقا اگر برنامه شام نیمرو بود، همان نیمرو تهیه می شد. خبری از تهیه غذای دیگری از خارج منزل نبود.یادم هست در آن زمان نفت کوپنی بود. ما دو خانواده با هم زندگی می کردیم و کوپن هم برای یک خانواده بود. از طرفی سهمیه ما برای خانواده های خودمان بود. یادم هست در آن اوائل خانه سرد بود به ناچار به سپاه مراجعه کرده و برای گذران زمستان کیسه خواب گرفتیم و در خانه آقا در کیسه خواب می خوابیدیم. تاکید کرده بودند به علت کمبود برق از منتقل برقی هم برای گرم شدن استفاده نکنید چون هزینه برق هم بالا می رود.یادم هست یکی از دوستان بازاری شهید درخشان که با این خانواده ارتباط داشت ۲۰۰ لیتر نفت آورد. شبکه نفت جلوی در بود، آقا فرمود بگوئید بیاید و آن را ببرد. گفتیم ما نفت نداریم. گفت: نه اصلاً. بگویید ببرد.نفت کوپنی برای آبگرمکن خانواده استفاده می شد. خود آقا برای حمام به سه راه امین حضور می رفت. آن جا یک حمام عمومی بود. ما می رفتیم و برای حمام نمره نوبت می گرفتیم و با بی سیم هماهنگ کرده و رسیدن نوبت را اعلام می کردیم. می خواهم بگویم ایشان در این حد رعایت می کرد، نه این که بخواهد ظاهری باشد. اگر بخواهد ظاهری باشد یک شب، دوشب، ۵ شب. ما در طول سال همه چیز از خوردن، خوابیدن و خرید کردن را به چشم خود می دیدم. چون مسئول خرید هم خود ما بودیم. در اوائل سال ۶۰ مشکلی پیش آمد و من یکی ـ دو سالی جابجا شدم.شما در تیم حفاظت بنی صدر بودید، بعد از به تیم حفاظت آقا منتقل شدید. آقا یکی از نمایندگان فعال در بحث عدم کفایت بنی صدر بود. شما با توجه به شناختی که از خانواده بنی صدر داشتید در این خصوص صحبتی با آقا داشتید؟برخی جلسات مربوط به شورای انقلاب در خانه افراد برگزار می شد. شخصیت های عضو شورا ضمن صرف شام در خانه یکی از اعضا جلسات را هم برگزار می کردند. در راه خانه بنی صدر به عنوان یکی از اعضای تیم محافظت رهبری بودیم به آقا در خصوص وضعیت خانوادگی بنی صدر گفتم که در جواب با تعجب گفتند مگر چنین چیزی می شود. عرض کردم: بله. خانواده و دخترش بی حجاب هستند. امروز که حجاب شل و ول شده هنوز در سطح شهر باب نشده ولی خانواده بنی صدر با دامن و جوراب نازک ظاهر می شدند. پیراهن حریر بود که زیر آن کاملاً معلوم بود.یادم هست قبل از انتخابات ریاست جمهوری، آقا سفری به سبزوار برای سخنرانی داشت. ما از مشهد با ماشین آمدیم تهران، روز مجلس کارهای مربوطه را انجام داد و عصری گفتند برویم سبزوار که من سخنرانی دارم. بعد از رسیدن به سبزوار سخنرانی انجام شد. زمان شب جمعه بود. شام را خورده بودیم. قرار بود بخوابیم و صبح بعد از نماز حرکت کنیم. نمی دانم چه اتفاقی افتاد که آقا تاکید کرد همین الآن حرکت کنیم. ما عنوان کردیم که خسته هستیم. در آن زمان امام جمعه نایب نداشت و باید هر هفته در نماز جمعه حضور پیدا می کرد. ما باید راه می افتادیم تا برای نماز جمعه حضور داشته باشند. چون دو روز نخوابیده بودم و تمرکز لازم را نداشتم در راه جاده باریک بود و من تصادفی سنگینی در حد مرگبار داشتم. ماشین شورولت امریکایی مصادره ای متعلق به اشرف پهلوی بود. این ماشین را از تیم محافظت آقای هاشمی برای اسکورت قرض گرفته بودم. هاشمی خیلی هم تاکید کرد که حواسم باشد. متاسفانه با سرعت ۱۶۰ کیلومتر گذاشتم وسط تریلی که ماشین مچاله شد. من در خواب بودم و یک لحظه حس کردم بوق تریلی را می شنوم و چشمانم را که باز کردم دیدم تریلی توی صورتم است.در زمان حادثه شما در ماشین تنها بودید؟آقا مصطفی پسر بزرگ آقا بود. من و دو محافظ دیگر سرنشین ماشین بودیم. همه مجروح شده بودیم. عنایت خدا شامل حال ما شده بود چون در زمان تصادف ۵ نارنجک توی داشبورت بود. ماشین جمع شد و جلوی آن نصف شد. آقای خسروی وفا در داخل ماشینی بود که آقا سرنشین آن بودند. ماشین دیگر متوجه تصادف ما نشدند. به راه خود ادامه داده بودند. در شهر شاهرود متوقف می شوند و متوجه غیبت ما می شوند. آقای حیاتی از اتوبوس ها و کامیون ها می پرسد، ماشینی با این مشخصات را ندیدید که در راه خراب شده باشد؟ یکی می گوید: ماشینی با این مشخصات تصادف کرده و همه کشته شده اند. آقای حیاتی آرام به حاج محمود گفت: بچه ها تصادف کرده و همه مرده اند باید چکار کنیم؟ تو به بهانه این که ماشین خراب شده برای کمک بمان و من هم با آقا به تهران بر می گردانم. در همین حال آقا می پرسد چه شده که می گویند ماشین بچه ها خراب شده است. آقای حیاتی می گوید من برای کمک بمانم که آقا می گوید اشکالی ندارد.آقا به همراه آقای خسروی وفا و به احتمال زیاد آقای مرتضایی فر که اجرای مراسم داشتند در ماشین بودند و عازم تهران می شوند.حدود نیم ساعت از تصادف گذشته بود. فرمان ماشین به قفسه سینه من برخورد کرده و دست و صورت هم داغون شده بود. بعد این زمان به خودم آمدم و دیدم دیگر ماشینی وجود ندارد و کاملاً له شده است. تریلی هم تا چرخ های عقب در خاکی قرار گرفته بود. خلاصه بچه ها را یکی یکی جمع کردم و ماشین هایی که می آمدند، اقا مصطفی را به اتفاق یکی از بچه ها توی ماشین گذاشتم تا به شاهرود جهت مداوا ببرند. آن شب در ماشین اسلحه یوزی و ژ- ۳ داشتیم که شعله پوش ژ- ۳ تا ۲ میلی متری ران آقا مصطفی فرو رفته بود و چنانچه شدت تصادف بیشتر بود، قطع نخاع شده بود. آقا مصطفی چون در ابتدا گرم بود توجهی به پای زخمی خود نداشت. نفر دیگر را با یک کامیون راهی کردم و خودم تنهایی ماندم. من مانده بودم و این اسلحه ها و نارنجک ها. بر اثر ضربه وارده به قفسه سینه، نفسم داشت بند می آمد و چشمانم هم باد کرده بود. در آن زمان ژاندارمری هم رسیده بود، دید ماشین زرهی است. از اسلحه ها فهمید که ماشین شخصیت ها است. به من گفت باید اسلحه های خود را تحویل بدهید. من گفتم نمی دانم شما چه کسانی هستید. من شما را به علت جراحت نمی بینم. من را به بیمارستان برسانید، سپاه را خبر کنید تا من ببینم به چه کسی می خواهم اسلحه تحویل بدهم. گفت نه باید تحویل بدهی. من هم ضامن یکی از نارنجک ها را درآوردم. دیدند ظاهراً با یک دیوانه سر و کار دارد، بی خیال بردن اسلحه ها شد. من اسلحه ها و نارنجک ها را داخل یک پتو گذاشته و روی آنها خوابیدم. گفتم من را با این پتو بلند کرده داخل ماشین بگذارید تا به بیمارستان برسیم. حالا قصد داشتم ضامن نارنجک را به جای خود برگردانم که بر اثر خستگی دست حادثه ای ایجاد نشود. در بیمارستان آقای حیاتی هم آمد و من ۳ کلت و چند نارنجک را به وی تحویل دادم ... فردا سپاه ماشین داد و ما به تهران آمدیم.رهبر انقلاب چه زمانی متوجه تصادف شما شدند؟فردا وقتی آقا از نماز عصر بازگشتند ما وارد خانه شدیم.آقا مصطفی را هم با خودتان آوردید؟بله. ما به اتفاق آقای حیاتی ۵ نفر شدیم که با جیپ آهوی سپاه به تهران آمدیم. وارد که شدیم آقا از سر و وضع ما تعجب کرد. همه با عصا و بانداژ شده هستیم. خطاب به آقای حیاتی و حاج محمود که این چه وضعیتی است. گفتند این ها تصادف کرده بودند و ما به شما برای این که نگران نشوید چیزی نگفتیم. آقا گفتند مگر من بچه ام که بترسم. اگر به کمک نیاز داشتند چه کسی به آنها رسیدگی می کرد؟ چرا به من نگفتید و مقداری اوقات تلخی کرد. من و آقا مصطفی زمانی که وارد شدیم، حضرت آقا با لباس داخل خانه در حال استراحت کردن بود و من تفاوتی در مورد برخورد و نگرانی ایشان بین ما دو نفر مشاهده نکردم. این خیلی مهم است که شخصی همچون آقا خود را مسئول می داند که در زمان حادثه به محافظان خود کمک کند.آقای هاشمی برای تصادف و خرابی شورولت گلایه نکردند؟ایشان گفت مگر من در مورد سالم برگرداندن ماشین به شما سفارش نکردم. من هم توضیحات لازمه را دادم. گفت خود ماشین کجاست. گفت ...

ادامه مطلب  

«عملیات مرصاد» از زبان شهید صیاد شیرازی فرمانده هوانیروز صدای شمخانی را نشناخت/ منافقین پشت بیسیم «زری» را صدا می کردند  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش خبرنگار تاریخ خبرگزاری فارس، شورای امنیت سازمان ملل متحد برای پایان دادن به جنگ عراق و ایران، قطعنامه ۵۹۸ را در ۲۹ تیر ۱۳۶۶ صادر کرد. ایران یک سال بعد یعنی در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ این قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه به معنای پذیرش آتش بس از سوی ایران بود، ولی عراق به حملات خود ادامه داد.از سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به پشتوانه حمایت رژیم بعث و شخص صدام، موقعیت را برای حمله به ایران مناسب دیدند و عملیات «فروغ جاویدان» را برنامه ریزی کردند. منافقین به سرکردگی مسعود رجوی گمان می کردند در کمتر از دو روز می توانند تهران را تسخیر و جمهوری اسلامی ایران را ساقط کنند.از این رو، با سازماندهی بیش از بیست تیپ رزمی شامل ۱۲۰ تانک زرهی، ۶۰ نفربر، ۲۴۰ قبضه خمپاره انداز، ۳۰ عراده توپ، ۶۰۰ خودرو و حدود ۵۰۰۰ پیکارجو، عملیات خود را در پنج محور آغاز کردند:۱. محور اول به فرماندهی «مهدی براعی» با سه تیپ تحت امر برای تصرف شهرهای کرند و اسلام آباد.۲. محور دوم به فرماندهی «ابراهیم ذاکری» با پنج تیپ تحت امر، برای تصرف کرمانشاه.۳. محور سوم به فرماندهی «محمود مهدوی» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف همدان.۴. محور چهارم به فرماندهی «مهدی افتخاری» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف قزوین.۵. محور پنجم به فرماندهی «محمود عطایی» و معاونت «مهدی ابریشم چی» با ۱۳ تیپ تحت امر، برای تصرف تهران.به دلیل خالی بودن جبهه غرب و درگیر رزمندگان اسلام با عراقی ها در جبهه جنوب، منافقین به راحتی وارد ایران شدند و تا نزدیکی باختران رسیدند، اما با مقاومت نیروهای مردمی و بسیج زمین گیر شدند. با آغاز عملیات مرصاد در روز پنج شنبه ۶ مرداد با رمز یا علی بن ابیطالب(ع)، منافقین با تلفات سنگینی مواجه شدند و شکست خوردند.آنچه در پی می آید، جزئیات عملیات مرصاد از زبان سپهبد علی صیاد شیرازی است که در شماره ۲۹ مجله فرهنگ کوثر چاپ شده است. صیاد شیرازی بعدها توسط منافقین کوردل ترور شد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد:دو سه روز قبل از عملیات «مرصاد» و یا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقی ها ) سوء استفاده کرد وقتی که قطعنامه پذیرفته شد. کدام قطعنامه؟ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت تازه داشت جمهوری اسلامی قطعنامه را می پذیرفت که عراقی ها سوء استفاده کردند. فکر کردند جنگ تمام شد و ما هیچ آمادگی نداریم، آمدند از ۱۴ محور در غرب کشور، هجوم آوردند. آنهایی که با جغرافیای منطقه آشنا هستند، از آن بالا گرفته تنگه باوسیی، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگاب نو، تنگاب کهنه، نفت شهر، سومار، سرنی تا مهران حدود ۱۴ محور، دشمن آمد داخل، رزمندگان ما را دور زد.ما تا آن روز، ۴۰ تا ۵۰ هزار اسیر از آن ها داشتیم و آن ها اسیر از ما کم تر داشتند. این علمیات، خیلی وحشتناک بود! دل هایمان را غم فراگرفت تا آنجا که امام فرموده بود: «دیگر نجنگید». من توی خانه بودم، یک دفعه ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد کل (که من الان در آنجا کار می کنم که در آن موقع معاون عملیاتش یکی از برادران سپاه بود) به من زنگ زد و گفت: فلان کس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو می آید. همین جوری سرش را انداخته پائین می آید. من گفتم : کدام دشمن؟! اگر تنها از یک محور سرش انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمی دانیم! گفت: همین طور آمده الان به کرند هم رسید ه و کرند را هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، می شود کرند ، بعد از کرند، می شود اسلام آباد غرب و سپس نیز می آید به کرمانشاه. گفت: همین جور دارد جلو می آید. گفتم: این چه جور دشمنی است؟ گفت: ما هیچی نمی دانیم. گفتم: حالا از ما چه می خواهید؟ گفتند : شما بیائید بروید منطقه. خلاصه گفتم: اول یک حکمی بنویسد که من رفتم آنجا، نگویند تو چه کاره ای؟ درست است نماینده حضرت امام هستم ولی نمایندگی حضرت امام از نظر فرماندهی نقشی ندارد . او گفت: هر حکمی می خواهی، بگو ما می نویسیم. ما هر چه فکر کردیم، دیدیم مغزمان کار نمی کند . حواسمان پرت شد که این دشمن، چه کسی است. آخر گفتم: فقط به هواپیما بگویید که ساعت ۱۰:۳۰ آماده بشود ما با هواپیما برویم به کرمانشاه.هواپیما آماده کردند . ساعت ۱۰:۳۰ شب رفتیم کرمانشاه. رسیدیم کرمانشاه، دیدیم اصلا یک محشری است. مردم ریختند بیرون شهر از شدت وحشت. این جاده بین کرمانشاه ـ بیستون تقریباً حالت بلواری دارد. تمام پر آدم ، یعنی اصلا هیچ کس نمی تواند حرکت کند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شدیم پیاده شویم ، ماشین گرفتیم، رفتیم تا رسیدیم تا ساعت ۱:۳۰ شب ما دنبال این بودیم ، این دشمنی که دارد می آید، کیه؟ ساعت ۱:۳۰ شب یک پاسداری سراسیمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام آباد بودم ، دیدم منافقین آمدند، ریختند توی شهر (تازه فهمیدم منافقین هستند ریختند توی شهر ،) شهر را گرفتند، آمدند پادگان ارتش را (که آن موقع ارتش آنجا نبود، ارتش همه توی جبهه ها بودند ، فقط باقی مانده آن ها بودند) گرفتند. فرمانده، سرهنگی بود. حرفشان را گوش نمی کرد . همان جا اعدامش کردند و می خواستند بیایند به طرف کرمانشاه، توی مردم گیر کردند، چون مردم بین اسلام آباد تا کرمانشاه با تراکتور، ماشین و هر چی داشتند، ریختند توی جاده. پس اولین کسی که جلوی آن ها را گرفته بود خود مردم بودند .من به آقای «شمخانی » که آن زمان معاون عملیاتی در ستاد کل بود، گفتم: فلان کس! ما که الان کسی را نداریم، با کدام نیرو دفاع کنیم ، نیروهایمان هم توی جبهه مانده اند. اینجا کسی را نداریم، هوانیروز همین نزدیک است، زنگ بزن به فرمانده آن ها، خلبان ها ساعت ۵ صبح آماده شوند، من می روم توجیه شان می کنم . (از زمین که کسی را نداریم.) با خلبانان حمله می کنیم . ایشان زنگ به فرمانده هوانیروز می زند، می گوید: من شمخانی هستم. فرمانده هوانیروز می گوید: من به آقای شمخانی ارادت دارم، ولی از کجا بفهمم که پشت تلفن ، شمخانی باشد، منافق نباشد؟ تلفن را من گرفتم. من اکثر خلبان ها را می شناختم، چون با اکثر آن ها خیلی به مأموریت رفته بودم. همه آن ها آشنا هستند. همین طور زنگ زدم اسمش «انصاری » بود. گفتم: صدای مرا می شناسی؟ تا صدای ما را شنید، گفت: سلام علیکم. و احوال پرسی کرد. فهمید. گفتم: همین که می گویید ، درست است. ساعت ۵ صبح خلبان ها آماده باشند تا من توجیه شان کنم. صبح تا هوا روشن شد شروع کنیم و گرنه، دیگر منافقین بریزند، اوضاع خراب می شود.۵ صبح، ما رفته بودیم، همه خلبان ها توی پناهگاه آماده بودند، توجیه شان کردیم که اوضاع خراب است ، دو تا هلی کوپتر جنگی کبری، یک ۲۱۴ آماده بشوند و با من بیایند. اول ببینم کار را از کجا شروع کنیم؟ بعد، بقیه آماده باشند تا گفتیم، بیایند.این دو تا کبری را داشتیم، خودمان توی هلی کوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پائین برو جلو، ببینیم این منافقین کجایند. همین طور از روی جاده می رفتیم نگاه می کردیم، مردم سرگردان را می دیدیم. ۲۵ کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه چال زبر که الان، اسمش را گذاشته اند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیر عادی است، با خاکریز جاده را بستند، یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آن ها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود.هلی کوپتر داشت می رفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل آن طرف خاکریز ، پشت سرهم تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می آورند تا از این خاکریز رد بشوند.به خلبان ها گفتم : دور بزنید و گرنه ما را می زنند. به این ها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم، رفتیم از توی دشت ...

ادامه مطلب  

ایران ویج » شهادت قسمت هرکسی نمی شود  

درخواست حذف این مطلب
شهادت قسمت هرکسی نمی شودreviewed by on aug 15rating: برای گفت وگو با این همسر شهید مدافع حرم به یکی از محلات جنوبی پایتخت رفتیم؛ جایی که باورش برای خیلی ها مشکل است که خانه یکی از فرماندهان مدافع حرم باشد. با این که حدود دو سال از شهادت سردار فرشاد حسونی زاده می گذرد، خانواده او در آپارتمانی کوچک و اجاره ای در جنوب پایتخت زندگی می کنند.چه برنامه هایی برای زندگی داشتید و به آنها رسیدید؟۱۴ ساله بودم که ازدواج کردم. آن زمان فرشاد ۱۸ سال داشت. پسرعمه و دختر دایی بودیم. بسیجی بود. تازه می خواست در سپاه رسمی شود. هر دو یک عقیده داشتیم، سال ۶۴ ازدواج کردیم؛ زمانی که بحبوحه جنگ نیز بود یعنی با انقلاب، شهادت و جنگ، روحمان عجین شده بود.از اول ازدواج همسرتان به جنگ رفت و کنارتان نبود. نمی ترسیدید اتفاقی برایش بیفتد؟اصلا نمی ترسیدم. وقتی برای استقبال پیکرش به فرودگاه رفتم، پرسیدند چه حسی دارم. گفتم اکنون به آرامش رسیدیم.در طول زندگی مشترکتان، بیشتر درباره چه مسائلی بحث می کردید؟حدود ۳۰ سالی که با هم زندگی کردیم، فکر نمی کنم روزی بوده که ما درباره شهادت صحبت نکرده باشیم.در بیشتر عملیات، منتظر شنیدن خبر شهادتش بودید؟در عملیات کربلای چهار و پنج، والفجر هشت و فاو بود. در عملیات کربلای چهار ناامید شده بودیم که برگردد، چون حدود یک ماه از او خبری نداشتیم، اما خدا را شکر برگشت و جنگ تمام شد.بعد از جنگ، روزگار برایش چطور بود؟بعد از جنگ، انگار روح سرگردانی در وجودش بود. بیشتر بچه جنگ بود.بیشتر توضیح می دهید؟از هر چیزی که به انقلاب جنگ و ولایت فقیه مربوط می شد، دست بردار نبود.باید یک جوری خودش را به شهدا و بچه های جنگ وصل می کرد.خاطره ای از دوران جنگ همسرتان دارید؟خاطرات دفاع مقدس بیشتر شبیه معجزه است. شاید بیشتر بچه های این دوره و زمانه باور نکنند، اما واقعا شبیه معجزه بود. فرشاد ماجراهایی از جنگ می گفت که شبیه خواب بود.از این خاطرات بگویید.در عملیات خیبر، وقتی از هور برمی گشتند، قایق واژگون شد. می گفت ده دقیقه داخل آب بودم. نمی دانست در این مدت چطور نفس کشیده بود. فرشاد خیلی دوست داشت یادگاری از جنگ همراه داشته باشد. از شهادت هم که حرف می زدیم، به او می گفتم وقتی زمانش برسد، شهید می شود. یک بار گفت، این اتفاق در جزیره مجنون برایش افتاده است. پس از وضو جورابش را می پوشد و درست در همین لحظه یک ترکش، نوک جورابش را می برد. خودش افسوس می خورد که چرا ترکش به پایش برخورد نکرده است.یک بار هم می گفت، سر پست چرت می زدم. به همین خاطر هرچند لحظه یک بار سرم پایین می افتاد. در این میان، ناگهان صدای عبور گلوله ای را از روی سرش می شنود. می گفت او را با قناسه هدف گرفته بودند ، اما به خاطر چرت زدن، گلوله به سرش نمی خورد.شما حدود ۳۰ سال با یکدیگر زندگی کردید ولی هشت سال جنگ تحمیلی و سه سال نبرد در سوریه کنار هم نبودید. به نظرتان این ۱۱ سال را باید از زندگی مشترکتان کم کرد، چون کنار هم نبوده اید؟فرشاد برای من مثل پدر، مادر، برادر، خواهر و همسرم بود. همیشه تصورم درباره او این بود؛ کوه دماوندی است که به او تکیه کرده ام، حتی اگر خانه نبود نام، نفس و صدایش پشتوانه زندگی ام بود. در این مدت وقتی وارد یگان تکاوران شد، خیلی کم به خانه می آمد. خیلی تلاش کرد تکاور شود، چون آنها تکاوران جوان می خواستند.به نظرتان چرا این قدر تلاش کرد تا جزو نیروهای ویژه بشود؟می گفت، اگر جنگ سوریه تمام شود، نمی تواند تحمل کند. باید به لبنان یا یمن بروم، چون وقتی مسلمانان و جهان اسلام در خطر است، ننگ است در خانه بمانیم.چرا؟می گفت ما به اسم دفاع به سپاه رفتیم، برای همین رفت دوره های تکاوری مثل چتربازی و زندگی در شرایط سخت را گذراند و به این ترتیب فرمانده گردان صابرین خوزستان شد.پس از این همه مدت ، چیزی مانده بود که با او نگفته باشید؟حرف ناگفته ای نداریم، چون قبل از شهادتش پیش او بودم.چند روز در سوریه بودید؟قرار بود سه روز بمانم، اما برایش ماموریت پیش آمد و سه روز دیگر تمدید شد. یک شب که مشغول عبادت بودم، با خودم گفتم، حضرت زینت این بار مرا دعوت کرده که خودم پیکر فرشاد را به ایران برگردانم. این سه روز نیز سپری شد و برایم بلیت گرفت تا به تهران برگردم. قرار بود پروازم ساعت ۹ باشد. ساعت حدود ۷ و ۳۰ دقیقه به فرودگاه رسیدیم، اما متوجه شدیم در فرودگاه هیچ ایرانی وجود ندارد، وقتی فرشاد پیگیر ماجرا شد، به او گفتند هواپیما پریده است. فرشاد خیلی عصبانی شد. من هم به او گفتم، حاجی این قدر بخیل نباش. حضرت زینب(س) طلبیده که بیشتر پیشش بمانم.پس زمان بیشتری برای کنار هم بودن پیدا کردید؟بله، آن روزها مرتب به حرم می رفتم و آخرین روزی که با حضرت زینب (س) صحبت کردم، گفتم که می دانم همسرم چه می خواهد . می خواهم که شهادت را قسمتش کنی و در مقابل فقط تقاضای صبر دارم . آن روز وقتی فرشاد دنبالم آمد، گفت به حضرت زینب چه گفتی. به او گفتم خیلی حرف زدیم. وقتی خانه رسیدم تا صبح از شهادت حرف زدیم. به او گفتم ان شاءالله شما هم شهید می شوید. گفتم اصلا اگر شهید نشوی، من به شهادت شک می کنم. همسرتان چه می گفت؟فرشاد هم گفت، پس برایم دعا کن. آن شب گفتم، می خواهی یک دعای ویژه برایت بکنم. گفت چه دعایی؟ گفتم دعا می کنم مثل آیت الله دستغیب شهید شوی که اصلا هیچ چیز از وجودش نماند.خلاصه چهاردهم مهر بود که برای برگشت به تهران به فرودگاه رفتیم. آن روز فرشاد خیلی ناراحت بود. نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده بود.سرانجام فهمیدید، چرا ناراحت بوده؟بله، آن روز نیروهایش در محاصره قرار گرفته بودند. به خاطر همین عجله داشت، اما خدا را شکر بچه هایش را نجات داده بود. به این ترتیب من چهاردهم به تهران رسیدم.و آقا فرشاد شش روز بعد یعنی بیستم شهید شد؟بله.همان طور که برایش دعا کرده بودید؟انگشت هایش را بریده بودند. وقتی از یکی از دوستانش پرسیدم فرشاد چطورشهید شد. او گفت اول به پایش تیر زده بودند. گفتند با پیراهنش پایش را می بندد، اما مثل این که مهماتش تمام می شود. سعی داشتند زنده دستگیرش کنند، اما ناگهان خمپاره می زنند و بعد صورت و بدنش را به رگبار می بندند. اگر وقت داشتند، جنازه اش را نیز با خود می بردند. روز شهادتش یعنی بیستم مهر ساعت حدود ۴ و ۳۰ دقیقه بعدازظهر با من تماس گرفت و باهم حرف زدیم و یک ساعت بعد شهید شد.خبر شهادت را چه زمانی به شما دادند؟صبح بیست و یکم.درباره آن روز بیشتر حرف بزنید.آن روز تا چهار صبح نخوابیده بودم. بعضی می گویند خیالات است، اما به نظرم نبود. بعد از نماز صبح پنجره اتاق باز بود و برای یک لحظه دود سیاهی وارد خانه شد و روی شانه های من نشست. خیلی دلم گرفت. چون با فرشاد صحبت کرده بودم، نگران پدر خودم شدم. برای همین دوباره مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم و صدقه دادم تا این که ساعت حدود ۱۱ یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت فرشاد شهید شده است.چه حالی شدید؟من گفتم خدا را ...

ادامه مطلب  

شهادت قسمت هرکسی نمی شود  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش گروه رسانه های بی باک، برای گفت وگو با این همسر شهید مدافع حرم به یکی از محلات جنوبی پایتخت رفتیم؛ جایی که باورش برای خیلی ها مشکل است که خانه یکی از فرماندهان مدافع حرم باشد. با این که حدود دو سال از شهادت سردار فرشاد حسونی زاده می گذرد، خانواده او در آپارتمانی کوچک و اجاره ای در جنوب پایتخت زندگی می کنند.چه برنامه هایی برای زندگی داشتید و به آنها رسیدید؟14 ساله بودم که ازدواج کردم. آن زمان فرشاد 18 سال داشت. پسرعمه و دختر دایی بودیم. بسیجی بود. تازه می خواست در سپاه رسمی شود. هر دو یک عقیده داشتیم، سال 64 ازدواج کردیم؛ زمانی که بحبوحه جنگ نیز بود یعنی با انقلاب، شهادت و جنگ، روحمان عجین شده بود.از اول ازدواج همسرتان به جنگ رفت و کنارتان نبود. نمی ترسیدید اتفاقی برایش بیفتد؟اصلا نمی ترسیدم. وقتی برای استقبال پیکرش به فرودگاه رفتم، پرسیدند چه حسی دارم. گفتم اکنون به آرامش رسیدیم.در طول زندگی مشترکتان، بیشتر درباره چه مسائلی بحث می کردید؟حدود 30 سالی که با هم زندگی کردیم، فکر نمی کنم روزی بوده که ما درباره شهادت صحبت نکرده باشیم.در بیشتر عملیات، منتظر شنیدن خبر شهادتش بودید؟در عملیات کربلای چهار و پنج، والفجر هشت و فاو بود. در عملیات کربلای چهار ناامید شده بودیم که برگردد، چون حدود یک ماه از او خبری نداشتیم، اما خدا را شکر برگشت و جنگ تمام شد.بعد از جنگ، روزگار برایش چطور بود؟بعد از جنگ، انگار روح سرگردانی در وجودش بود. بیشتر بچه جنگ بود.بیشتر توضیح می دهید؟از هر چیزی که به انقلاب جنگ و ولایت فقیه مربوط می شد، دست بردار نبود.باید یک جوری خودش را به شهدا و بچه های جنگ وصل می کرد.خاطره ای از دوران جنگ همسرتان دارید؟خاطرات دفاع مقدس بیشتر شبیه معجزه است. شاید بیشتر بچه های این دوره و زمانه باور نکنند، اما واقعا شبیه معجزه بود. فرشاد ماجراهایی از جنگ می گفت که شبیه خواب بود.از این خاطرات بگویید.در عملیات خیبر، وقتی از هور برمی گشتند، قایق واژگون شد. می گفت ده دقیقه داخل آب بودم. نمی دانست در این مدت چطور نفس کشیده بود. فرشاد خیلی دوست داشت یادگاری از جنگ همراه داشته باشد. از شهادت هم که حرف می زدیم، به او می گفتم وقتی زمانش برسد، شهید می شود. یک بار گفت، این اتفاق در جزیره مجنون برایش افتاده است. پس از وضو جورابش را می پوشد و درست در همین لحظه یک ترکش، نوک جورابش را می برد. خودش افسوس می خورد که چرا ترکش به پایش برخورد نکرده است.یک بار هم می گفت، سر پست چرت می زدم. به همین خاطر هرچند لحظه یک بار سرم پایین می افتاد. در این میان، ناگهان صدای عبور گلوله ای را از روی سرش می شنود. می گفت او را با قناسه هدف گرفته بودند ، اما به خاطر چرت زدن، گلوله به سرش نمی خورد.شما حدود 30 سال با یکدیگر زندگی کردید ولی هشت سال جنگ تحمیلی و سه سال نبرد در سوریه کنار هم نبودید. به نظرتان این 11 سال را باید از زندگی مشترکتان کم کرد، چون کنار هم نبوده اید؟فرشاد برای من مثل پدر، مادر، برادر، خواهر و همسرم بود. همیشه تصورم درباره او این بود؛ کوه دماوندی است که به او تکیه کرده ام، حتی اگر خانه نبود نام، نفس و صدایش پشتوانه زندگی ام بود. در این مدت وقتی وارد یگان تکاوران شد، خیلی کم به خانه می آمد. خیلی تلاش کرد تکاور شود، چون آنها تکاوران جوان می خواستند.به نظرتان چرا این قدر تلاش کرد تا جزو نیروهای ویژه بشود؟می گفت، اگر جنگ سوریه تمام شود، نمی تواند تحمل کند. باید به لبنان یا یمن بروم، چون وقتی مسلمانان و جهان اسلام در خطر است، ننگ است در خانه بمانیم.چرا؟می گفت ما به اسم دفاع به سپاه رفتیم، برای همین رفت دوره های تکاوری مثل چتربازی و زندگی در شرایط سخت را گذراند و به این ترتیب فرمانده گردان صابرین خوزستان شد.پس از این همه مدت ، چیزی مانده بود که با او نگفته باشید؟حرف ناگفته ای نداریم، چون قبل از شهادتش پیش او بودم.چند روز در سوریه بودید؟قرار بود سه روز بمانم، اما برایش ماموریت پیش آمد و سه روز دیگر تمدید شد. یک شب که مشغول عبادت بودم، با خودم گفتم، حضرت زینت این بار مرا دعوت کرده که خودم پیکر فرشاد را به ایران برگردانم. این سه روز نیز سپری شد و برایم بلیت گرفت تا به تهران برگردم. قرار بود پروازم ساعت 9 باشد. ساعت حدود 7 و 30 دقیقه به فرودگاه رسیدیم، اما متوجه شدیم در فرودگاه هیچ ایرانی وجود ندارد، وقتی فرشاد پیگیر ماجرا شد، به او گفتند هواپیما پریده است. فرشاد خیلی عصبانی شد. من هم به او گفتم، حاجی این قدر بخیل نباش. حضرت زینب(س) طلبیده که بیشتر پیشش بمانم.پس زمان بیشتری برای کنار هم بودن پیدا کردید؟بله، آن روزها مرتب به حرم می رفتم و آخرین روزی که با حضرت زینب (س) صحبت کردم، گفتم که می دانم همسرم چه می خواهد . می خواهم که شهادت را قسمتش کنی و در مقابل فقط تقاضای صبر دارم . آن روز وقتی فرشاد دنبالم آمد، گفت به حضرت زینب چه گفتی. به او گفتم خیلی حرف زدیم. وقتی خانه رسیدم تا صبح از شهادت حرف زدیم. به او گفتم ان شاءالله شما هم شهید می شوید. گفتم اصلا اگر شهید نشوی، من به شهادت شک می کنم. همسرتان چه می گفت؟فرشاد هم گفت، پس برایم دعا کن. آن شب گفتم، می خواهی یک دعای ویژه برایت بکنم. گفت چه دعایی؟ گفتم دعا می کنم مثل آیت الله دستغیب شهید شوی که اصلا هیچ چیز از وجودش نماند.خلاصه چهاردهم مهر بود که برای برگشت به تهران به فرودگاه رفتیم. آن روز فرشاد خیلی ناراحت بود. نمی دانستم چه اتفاقی برایش افتاده بود.سرانجام فهمیدید، چرا ناراحت بوده؟بله، آن روز نیروهایش در محاصره قرار گرفته بودند. به خاطر همین عجله داشت، اما خدا را شکر بچه هایش را نجات داده بود. به این ترتیب من چهاردهم به تهران رسیدم.و آقا فرشاد شش روز بعد یعنی بیستم شهید شد؟بله.همان طور که برایش دعا کرده بودید؟انگشت هایش را بریده بودند. وقتی از یکی از دوستانش پرسیدم فرشاد چطورشهید شد. او گفت اول به پایش تیر زده بودند. گفتند با پیراهنش پایش را می بندد، اما مثل این که مهماتش تمام می شود. سعی داشتند زنده دستگیرش کنند، اما ناگهان خمپاره می زنند و بعد صورت و بدنش را به رگبار می بندند. اگر وقت داشتند، جنازه اش را نیز با خود می بردند. روز شهادتش یعنی بیستم مهر ساعت حدود 4 و 30 دقیقه بعدازظهر با من تماس گرفت و باهم حرف زدیم و یک ساعت بعد شهید شد.خبر شهادت را چه زمانی به شما دادند؟صبح بیست و یکم.درباره آن روز بیشتر حرف بزنید.آن روز تا چهار صبح نخوابیده بودم. بعضی می گویند خیالات است، اما به نظرم نبود. بعد از نماز صبح پنجره اتاق باز بود و برای یک لحظه دود سیاهی وارد خانه شد و روی شانه های من نشست. خیلی دلم گرفت. چون با فرشاد صحبت کرده بودم، نگران پدر خودم شدم. برای همین دوباره مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم و صدقه دادم تا این که ساعت حدود 11 یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت فرشاد شهید شده است.چه حالی شدید؟من گفتم خدا را شکر، فرشاد به آرزویش رسید، اما حال دوستش خوب نبود و تماس قطع شد.از آن روز به بعد خواب همسرتان را دیده اید؟خیلی، کافی است بگوییم، مشکلی داریم. مثلا وقتی داشتم دنبال خانه می گشتم، به خوابم آمد. گفتم حاج آقا کجا بودی. گفت دنبال خانه برایتان می گشتم. گفت منتظرم س ...

ادامه مطلب  

جزئیات جدید از حمله تروریستی تهران به روایت یک شاهد عینی/ ناگفته های تیراندازی در مجلس  

درخواست حذف این مطلب
یک شاهد عینی جزئیات جدیدی از حمله تروریستی تهران را روایت کرد. وی که عضو دفتر یکی از نمایندگان مجلس بوده است، ناگفته ها و ناشنیده های جالبی را از حمله داعش به تهران و تیراندازی در مجلس به یاد دارد...یک شاهد عینی جزئیات جدیدی از حمله تروریستی تهران را روایت کرد. وی که عضو دفتر یکی از نمایندگان مجلس بوده است، ناگفته ها و ناشنیده های جالبی را از حمله داعش به تهران و تیراندازی در مجلس به یاد دارد...مشاور نماینده خوی که بعد از حادثه تروریستی چهارشنبه مجلس خود را به طبقات دفاتر نمایندگان رسانده بود و پیکر دوست شهیدش را به بیرون انتقال داده، روایتی دیگر از مواجهه با تروریست ها مطرح کرد."هادی کبیری" که بعد از وقوع حادثه با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، ماشین های پلیس آتش نشانی خود را به مجلس رسانده بود، روایتش را اینگونه از چگونگی مواجهه با تروریست ها در طبقات مجلس مطرح کرد:ساعت حدود ۱۰:۴۵ دقیقه روز چهارشنبه ۱۷ خرداد بود که برای انجام کاری در خیابان جمهوری سوار بر اتوبوس به سمت پل حافظ در حرکت بودم....ناگهان صدای آژیر ممتد آمبولانس رشته افکارم را پاره کرد... چند ثانیه بعد آمبولانس دیگری و به دنبال آن صدای بلند اگزوز ماشین های پلیس و آتش نشانی با چراغ های روشن، ناخودآگاه من را به یاد حادثه آتش سوزی پلاسکو انداخت....بلافاصله ذهنم مشغول این شد که چرا همه این ماشین ها به سمت میدان بهارستان در حرکت هستند؟... از اتوبوس پیاده شدم، سردرگم بودم که چه اتفاقی افتاده، به دور و برم نگاهی انداختم و خط سیر آسمان را تا حوالی میدان بهارستان دنبال کردم... آثاری از دود و یا آتش سوزی نیافتم و ذهنم بیشتر درگیر شد... یعنی خدایا چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟... عابران پیاده در خیابان هم از صدای آژیرها و حرکت نیروهای پلیس هیجان زده شده بودند و با نگرانی اطراف را نگاه می کردند... تصمیم گرفتم به سمت ساختمان مجلس که محل کارم بود بازگردم... دلهره داشتم، با اضطراب دست بلند کردم و یک موتور گرفتم... گفتم: برو به سمت بهارستان، راننده موتور گفت: اونجا شلوغ شده، گفتم: مگه خبری شده گفت: به مجلس حمله کردند و تیراندازی شده...دلهره ام بیشتر شد، بی درنگ گوشی تلفنم را از جیبم درآوردم و با پسرعمویم که در مجلس بود تماس گرفتم... چندین مرتبه این کار را تکرار کردم ولی جواب نمی‎داد... لحظه به لحظه به اضطرابم افزوده می شد به راننده گفتم سریع برو به سمت پشت ساختمان مجلس... همزمان با یکی دیگر از همکارانم تماس گرفتم... تلفن را برداشت گفتم: آقای مطلبی چه خبر شده؟ این اخباری که می گن درسته؟ با اضطراب گفت: بله متأسفانه اوضاع خیلی خرابه... گفتم: شما الان کجا هستید؟ گفت: ما جلو ساختمان مجلس در کنار بیمارستان معیری ایستادیم ولی نیروهای امنیتی اجازه ورود به ساختمان مجلس را نمی دن... گفتم: مگه درگیری ادامه داره؟ مگه چند نفر هستن؟ گفت: خبر دقیق ندارم ولی احتمالا چهار، پنج نفری هستند...درهمین حین به میدان بهارستان و دیواره غربی مجلس رسیدیم... خیلی شلوغ بود و پلیس اجازه نزدیک شدن و حرکت به سمت شمال خیابان را به موتورسیکلت ها نمی داد... گفتم سریع برو به سمت جنوب خیابان مصطفی خمینی شاید بتونیم از قسمت جنوبی مجلس به شرق ساختمان راهی پیدا کنیم... آخر درب های ورودی به ساختمان اداری مجلس در سمت شمال شرقی ساختمان واقع شده بودند... خوشبختانه با اصرار بسیار زیاد تونستیم از سد نیروهای پلیس رد بشیم و یک مرحله به ساختمان مجلس نزدیک تر بشیم...وارد خیابان مردم شدیم، خیلی شلوغ و پرترافیک بود، ترافیک در این خیابان بی سابقه بود، معلوم نبود کی به کیه... مردم در داخل ماشین ها گیر افتاده بودند و صدای بوق و گرمای آفتاب اذیت می کرد... تصمیم گرفتم در انتهای خیابان مردم، از موتور پیاده بشم و الباقی مسیر را پیاده برم... هر از چند گاهی با دیواره ای از نیروهای پلیس مواجه می شدم و با خواهش و تمنا و گاهی هم با عتاب سعی می کردم متقاعدشان کنم که باید به من اجازه ورود بدهند...بالاخره به مقابل ساختمان مجلس در ضلع شمال شرقی رسیدم... در این فاصله مرتب با سید حسین تماس می گرفتم... یک مرتبه دیدم که جواب داد... با صدای خیلی آهسته گفت: "نمی تونم صحبت کنم، تو اتاق گیر افتادیم، درها را قفل کردیم، تیراندازی می کنن نامردا، پیامک می دم" و ناگهان تماس قطع شد. این جوابش به جای اینکه آرومم کنه بیش از پیش نگرانم کرد... پیامک اومد "حالم خوبه" "فعلا شهید نشدم نگران نباش" بعدش چند تا استیکر خنده برام فرستاد... نشون می داد روحیشون را نباختن... این خیلی خوب بود ولی تمام وجودم درگیر این بود که چکار می تونم انجام بدم؟ اصلا چرا من تو این شرایط باید بیرون باشم؟ از نگرانی و به خاطر اینکه مجبور نشم به دکتر کبیری (عمویم و نماینده مردم خوی و چایپاره) خبرهای بدی بدم، هیچ تماسی با ایشون نگرفتم.در همین گیر و دار تعدادی از همکارانم را دیدم که در مقابل ساختمان مجلس و جلو مغازه گل فروشی ایستاده ان و با نگرانی و استرس دارن به ساختمان نگاه می کنن... تا حدودی کم و کیف حادثه را برام توضیح دادند، متوجه شدم که داعشی های ملعون از اول کار، نه به صورت یواشکی و مخفیانه بلکه با ضرب گلوله و کاملا در هیبت حیوانات درنده و خون آشام به سمت مردم و بچه های سپاه حمله کردند و با کشتن و زخمی نمودن نگهبانان درب ورودی شماره ۲، تونستن به داخل ساختمان اداری و یا همان دفاتر نمایندگان راه پیدا کنند...هر از چند ثانیه هم صدای رگبار اسلحه به گوش می رسید ولی معلوم نبود که آیا نیروهای خودی هستند و یا داعشی ها... با خودم داشتم فکر می کردم که چطور می تونم به بچه های داخل ساختمان خصوصا پسرعمویم (سیدحسین) و دیگران کمک کنم؟ لحظات دلهره آوری بود باید، سریع کاری می کردم، حس می کردم با توجه به اینکه مدت ها در این ساختمان کار کردم و به نقشه راه های ورودی و نحوه قرار گرفتن اتاق ها و راهروها آشنا هستم می تونم به نیرو های امنیتی در این زمینه کمک کنم... از طرفی با سیدحسین در ارتباط بودم و لحظه به لحظه از تحرکات نیروهای داعشی در طبقه دوم خبر می گرفتم که این اطلاعات هم می تونست در آن لحظات مفید باشه...با هدف استفاده از همین ترفند خودم را به فرمانده نیروهای پلیس در محوطه رسوندم و موضوع را مطرح کردم... ایشون در اول کار خیلی علاقه ای نشون نداد ولی وقتی اصرار من را دید، احساس کرد که باید موضوع را با مسئولان و فرماندهان نیروهای سپاهی که در داخل ساختمان بودند، در میان بگذاره... به خاطر اینکه تأمین امنیت فضای داخل مجلس در حوزه مسئولیت سپاه قرار داشت، به من گفت دنبالم بیا و من هم بی درنگ راه افتادم... از درب شماره ۲ مجلس به داخل ساختمان انتظار مراجعین رفتیم، در محوطه و ورودی ساختمان خون های زیادی ریخته شده بود...مشخص بود که تعداد کشته و زخمی ها بیش از ۶ الی ۷ نفر بوده که قبل از رسیدن من پیکرشان را به مراکز درمانی انتقال داده بودند... به یکی از مسئولین سپاه رسیدیم، توضیحات را شروع کردم، هنوز حرفم تمام نشده بود که صحبتم را قطع کرد و بیسیم را برداشت و سعی کرد تا با مسئولین عملیات ارتباط برقرار کند... بعد از چند لحظه جوابی نیامد... تعدادی از نیروهای سپاه خودشان را داشتند آماده می کردند که به داخل ساختمان اداری بروند...گفتم برادر راه ورودی را می شناسید؟ از کدام درب می خواهید به داخل برید؟ گفتند دنبال بقیه نیروها خواهیم رفت... رو به فرمانده کردم و گفتم آخر اینها که جایی را نمی شناسن کجا دارید می فرستینشان؟ بگذارید من همراهشون باشم قطعا با یک راه بلد بروند بهتر نتیجه می گیرید... کمی تو فکر رفت و گفت مطمئنی که می خوای بری داخل؟ گفتم آره شک ندارم... گفت نمی ترسی؟ گفتم من بچه جنگ و روزهای سخت بودم... کودکی ام را در موشک باران اهواز و دزفول و اندیمشک گذراندم و نوجوانی ام را در حمله اسرائیل در لبنان بودم... به من اعتماد کنید، ضرر نخواهید کرد... به هر طریقی که بلد بودم متقاعدشان کردم... فرمانده به نیروی کنار دستش گفت: یک جلیقه ضد گلوله براش بیارید... راضی نشدم و با پررویی گفتم جلیقه خالی به دردم نمی خوره سلاح هم می خوام... گفت نیازی نیست، همراهت یک نفر می فرستم که از شما محافظت کنه... آقای میان سالی را صدا زد گفت مراقبش باش و ببرش داخل...مرتب صدای تیراندازی می امد ولی خوشبختانه ذره ای تردید در وجودم احساس نمی کردم... با روش نظامی و در چند مرحله، فاصله مابین دو ساختمان را که حدود ۲۵۰ متر می شد پیمودیم، خوشبختانه در آن لحظه نیروهای داعش در مقابل پنجره ها نبودند که متوجه ورود ما به داخل ساختمان بشوند... وارد ساختمان اداری شدیم... حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر در لابی ساختمان حضور داشتند که تعدادی مسلح و تعدادی هم با سر وضع کارمندی بودند... اضطراب و نگرانی را در صورت همه می توانستم ببینم... بچه های سپاه در حال هماهنگی و تشکیل گروه برای ورود به طبقات بودند... اکثرشان را نمی شناختم، مشخص بود که نیروهای حفاظت مجلس نیستند و از سایر مراکز برای ماموریت آمدند در نتیجه به راه های ساختمان نیز اشر ...

ادامه مطلب  

آخرین پیامک یکی از محبوسان در مجلس: «فعلا شهید نشدم» و چند استیکر خنده.../روایتی خواندنی ازنجات مردم  

درخواست حذف این مطلب
به گزارش تهران پرس،"هادی کبیری" که بعد از وقوع حادثه با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، ماشین های پلیس آتش نشانی خود را به مجلس رسانده بود، روایتش را اینگونه از چگونگی مواجهه با تروریست ها در طبقات مجلس مطرح کرد:ساعت حدود ۱۰:۴۵ دقیقه روز چهارشنبه ۱۷ خرداد بود که برای انجام کاری در خیابان جمهوری سوار بر اتوبوس به سمت پل حافظ در حرکت بودم....ناگهان صدای آژیر ممتد آمبولانس رشته افکارم را پاره کرد... چند ثانیه بعد آمبولانس دیگری و به دنبال آن صدای بلند اگزوز ماشین های پلیس و آتش نشانی با چراغ های روشن، ناخودآگاه من را به یاد حادثه آتش سوزی پلاسکو انداخت....بلافاصله ذهنم مشغول این شد که چرا همه این ماشین ها به سمت میدان بهارستان در حرکت هستند؟... از اتوبوس پیاده شدم، سردرگم بودم که چه اتفاقی افتاده، به دور و برم نگاهی انداختم و خط سیر آسمان را تا حوالی میدان بهارستان دنبال کردم... آثاری از دود و یا آتش سوزی نیافتم و ذهنم بیشتر درگیر شد... یعنی خدایا چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟... عابران پیاده در خیابان هم از صدای آژیرها و حرکت نیروهای پلیس هیجان زده شده بودند و با نگرانی اطراف را نگاه می کردند... تصمیم گرفتم به سمت ساختمان مجلس که محل کارم بود بازگردم... دلهره داشتم، با اضطراب دست بلند کردم و یک موتور گرفتم... گفتم: برو به سمت بهارستان، راننده موتور گفت: اونجا شلوغ شده، گفتم: مگه خبری شده گفت: به مجلس حمله کردند و تیراندازی شده...دلهره ام بیشتر شد، بی درنگ گوشی تلفنم را از جیبم درآوردم و با پسرعمویم که در مجلس بود تماس گرفتم... چندین مرتبه این کار را تکرار کردم ولی جواب نمی‎داد... لحظه به لحظه به اضطرابم افزوده می شد به راننده گفتم سریع برو به سمت پشت ساختمان مجلس... همزمان با یکی دیگر از همکارانم تماس گرفتم... تلفن را برداشت گفتم: آقای مطلبی چه خبر شده؟ این اخباری که می گن درسته؟ با اضطراب گفت: بله متأسفانه اوضاع خیلی خرابه... گفتم: شما الان کجا هستید؟ گفت: ما جلو ساختمان مجلس در کنار بیمارستان معیری ایستادیم ولی نیروهای امنیتی اجازه ورود به ساختمان مجلس را نمی دن... گفتم: مگه درگیری ادامه داره؟ مگه چند نفر هستن؟ گفت: خبر دقیق ندارم ولی احتمالا چهار، پنج نفری هستند...درهمین حین به میدان بهارستان و دیواره غربی مجلس رسیدیم... خیلی شلوغ بود و پلیس اجازه نزدیک شدن و حرکت به سمت شمال خیابان را به موتورسیکلت ها نمی داد... گفتم سریع برو به سمت جنوب خیابان مصطفی خمینی شاید بتونیم از قسمت جنوبی مجلس به شرق ساختمان راهی پیدا کنیم... آخر درب های ورودی به ساختمان اداری مجلس در سمت شمال شرقی ساختمان واقع شده بودند... خوشبختانه با اصرار بسیار زیاد تونستیم از سد نیروهای پلیس رد بشیم و یک مرحله به ساختمان مجلس نزدیک تر بشیم...وارد خیابان مردم شدیم، خیلی شلوغ و پرترافیک بود، ترافیک در این خیابان بی سابقه بود، معلوم نبود کی به کیه... مردم در داخل ماشین ها گیر افتاده بودند و صدای بوق و گرمای آفتاب اذیت می کرد... تصمیم گرفتم در انتهای خیابان مردم، از موتور پیاده بشم و الباقی مسیر را پیاده برم... هر از چند گاهی با دیواره ای از نیروهای پلیس مواجه می شدم و با خواهش و تمنا و گاهی هم با عتاب سعی می کردم متقاعدشان کنم که باید به من اجازه ورود بدهند...بالاخره به مقابل ساختمان مجلس در ضلع شمال شرقی رسیدم... در این فاصله مرتب با سید حسین تماس می گرفتم... یک مرتبه دیدم که جواب داد... با صدای خیلی آهسته گفت: "نمی تونم صحبت کنم، تو اتاق گیر افتادیم، درها را قفل کردیم، تیراندازی می کنن نامردا، پیامک می دم" و ناگهان تماس قطع شد. این جوابش به جای اینکه آرومم کنه بیش از پیش نگرانم کرد... پیامک اومد "حالم خوبه" "فعلا شهید نشدم نگران نباش" بعدش چند تا استیکر خنده برام فرستاد... نشون می داد روحیشون را نباختن... این خیلی خوب بود ولی تمام وجودم درگیر این بود که چکار می تونم انجام بدم؟ اصلا چرا من تو این شرایط باید بیرون باشم؟ از نگرانی و به خاطر اینکه مجبور نشم به دکتر کبیری (عمویم و نماینده مردم خوی و چایپاره) خبرهای بدی بدم، هیچ تماسی با ایشون نگرفتم.در همین گیر و دار تعدادی از همکارانم را دیدم که در مقابل ساختمان مجلس و جلو مغازه گل فروشی ایستاده ان و با نگرانی و استرس دارن به ساختمان نگاه می کنن... تا حدودی کم و کیف حادثه را برام توضیح دادند، متوجه شدم که داعشی های ملعون از اول کار، نه به صورت یواشکی و مخفیانه بلکه با ضرب گلوله و کاملا در هیبت حیوانات درنده و خون آشام به سمت مردم و بچه های سپاه حمله کردند و با کشتن و زخمی نمودن نگهبانان درب ورودی شماره ۲، تونستن به داخل ساختمان اداری و یا همان دفاتر نمایندگان راه پیدا کنند...هر از چند ثانیه هم صدای رگبار اسلحه به گوش می رسید ولی معلوم نبود که آیا نیروهای خودی هستند و یا داعشی ها... با خودم داشتم فکر می کردم که چطور می تونم به بچه های داخل ساختمان خصوصا پسرعمویم (سیدحسین) و دیگران کمک کنم؟ لحظات دلهره آوری بود باید، سریع کاری می کردم، حس می کردم با توجه به اینکه مدت ها در این ساختمان کار کردم و به نقشه راه های ورودی و نحوه قرار گرفتن اتاق ها و راهروها آشنا هستم می تونم به نیرو های امنیتی در این زمینه کمک کنم... از طرفی با سیدحسین در ارتباط بودم و لحظه به لحظه از تحرکات نیروهای داعشی در طبقه دوم خبر می گرفتم که این اطلاعات هم می تونست در آن لحظات مفید باشه...با هدف استفاده از همین ترفند خودم را به فرمانده نیروهای پلیس در محوطه رسوندم و موضوع را مطرح کردم... ایشون در اول کار خیلی علاقه ای نشون نداد ولی وقتی اصرار من را دید، احساس کرد که باید موضوع را با مسئولان و فرماندهان نیروهای سپاهی که در داخل ساختمان بودند، در میان بگذاره... به خاطر اینکه تأمین امنیت فضای داخل مجلس در حوزه مسئولیت سپاه قرار داشت، به من گفت دنبالم بیا و من هم بی درنگ راه افتادم... از درب شماره ۲ مجلس به داخل ساختمان انتظار مراجعین رفتیم، در محوطه و ورودی ساختمان خون های زیادی ریخته شده بود...مشخص بود که تعداد کشته و زخمی ها بیش از ۶ الی ۷ نفر بوده که قبل از رسیدن من پیکرشان را به مراکز درمانی انتقال داده بودند... به یکی از مسئولین سپاه رسیدیم، توضیحات را شروع کردم، هنوز حرفم تمام نشده بود که صحبتم را قطع کرد و بیسیم را برداشت و سعی کرد تا با مسئولین عملیات ارتباط برقرار کند... بعد از چند لحظه جوابی نیامد... تعدادی از نیروهای سپاه خودشان را داشتند آماده می کردند که به داخل ساختمان اداری بروند...گفتم برادر راه ورودی را می شناسید؟ از کدام درب می خواهید به داخل برید؟ گفتند دنبال بقیه نیروها خواهیم رفت... رو به فرمانده کردم و گفتم آخر اینها که جایی را نمی شناسن کجا دارید می فرستینشان؟ بگذارید من همراهشون باشم قطعا با یک راه بلد بروند بهتر نتیجه می گیرید... کمی تو فکر رفت و گفت مطمئنی که می خوای بری داخل؟ گفتم آره شک ندارم... گفت نمی ترسی؟ گفتم من بچه جنگ و روزهای سخت بودم... کودکی ام را در موشک باران اهواز و دزفول و اندیمشک گذراندم و نوجوانی ام را در حمله اسرائیل در لبنان بودم... به من اعتماد کنید، ضرر نخواهید کرد... به هر طریقی که بلد بودم متقاعدشان کردم... فرمانده به نیروی کنار دستش گفت: یک جلیقه ضد گلوله براش بیارید... راضی نشدم و با پررویی گفتم جلیقه خالی به دردم نمی خوره سلاح هم می خوام... گفت نیازی نیست، همراهت یک نفر می فرستم که از شما محافظت کنه... آقای میان سالی را صدا زد گفت مراقبش باش و ببرش داخل...مرتب صدای تیراندازی می امد ولی خوشبختانه ذره ای تردید در وجودم احساس نمی کردم... با روش نظامی و در چند مرحله، فاصله مابین دو ساختمان را که حدود ۲۵۰ متر می شد پیمودیم، خوشبختانه در آن لحظه نیروهای داعش در مقابل پنجره ها نبودند که متوجه ورود ما به داخل ساختمان بشوند... وارد ساختمان اداری شدیم... حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر در لابی ساختمان حضور داشتند که تعدادی مسلح و تعدادی هم با سر وضع کارمندی بودند... اضطراب و نگرانی را در صورت همه می توانستم ببینم... بچه های سپاه در حال هماهنگی و تشکیل گروه برای ورود به طبقات بودند... اکثرشان را نمی شناختم، مشخص بود که نیروهای حفاظت مجلس نیستند و از سایر مراکز برای ماموریت آمدند در نتیجه به راه های ساختمان نیز اشراف نداشتند...می خواستم در گروه بندی شان نقشی داشته باشم ولی نمی دانستم با دست خالی چکار می توانم انجام دهم... در همین حین سردار عزیز جعفری (فرمانده سپاه) را دیدم که به همراه چند نفر دیگر از راه رسیدند... گویا همه با دیدن ایشان روحیه گرفتند... بلافاصله گزارش اقدامات و آخرین وضعیت را خواستند... چ ...

ادامه مطلب  

روایتی از برخورد با تروریست ها در مجلس  

درخواست حذف این مطلب
مشاور نماینده خوی که بعد از حادثه تروریستی چهارشنبه مجلس خود را به طبقات دفاتر نمایندگان رسانده بود و پیکر دوست شهیدش را به بیرون انتقال داده، روایتی دیگر از مواجهه با تروریست ها مطرح کرد.به گزارش ایسنا، "هادی کبیری" که بعد از وقوع حادثه با شنیدن صدای آژیر آمبولانس، ماشین های پلیس آتش نشانی خود را به مجلس رسانده بود، روایتش را اینگونه از چگونگی مواجهه با تروریست ها در طبقات مجلس مطرح کرد:ساعت حدود ۱۰:۴۵ دقیقه روز چهارشنبه ۱۷ خرداد بود که برای انجام کاری در خیابان جمهوری سوار بر اتوبوس به سمت پل حافظ در حرکت بودم....ناگهان صدای آژیر ممتد آمبولانس رشته افکارم را پاره کرد... چند ثانیه بعد آمبولانس دیگری و به دنبال آن صدای بلند اگزوز ماشین های پلیس و آتش نشانی با چراغ های روشن، ناخودآگاه من را به یاد حادثه آتش سوزی پلاسکو انداخت....بلافاصله ذهنم مشغول این شد که چرا همه این ماشین ها به سمت میدان بهارستان در حرکت هستند؟... از اتوبوس پیاده شدم، سردرگم بودم که چه اتفاقی افتاده، به دور و برم نگاهی انداختم و خط سیر آسمان را تا حوالی میدان بهارستان دنبال کردم... آثاری از دود و یا آتش سوزی نیافتم و ذهنم بیشتر درگیر شد... یعنی خدایا چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟... عابران پیاده در خیابان هم از صدای آژیرها و حرکت نیروهای پلیس هیجان زده شده بودند و با نگرانی اطراف را نگاه میکردند... تصمیم گرفتم به سمت ساختمان مجلس که محل کارم بود بازگردم... دلهره داشتم، با اضطراب دست بلند کردم و یک موتور گرفتم... گفتم: برو به سمت بهارستان، راننده موتور گفت: اونجا شلوغ شده، گفتم: مگه خبری شده گفت: به مجلس حمله کردند و تیراندازی شده...دلهره ام بیشتر شد، بی درنگ گوشی تلفنم را از جیبم درآوردم و با پسرعمویم که در مجلس بود تماس گرفتم... چندین مرتبه این کار را تکرار کردم ولی جواب نمیداد... لحظه به لحظه به اضطرابم افزوده می شد به راننده گفتم سریع برو به سمت پشت ساختمان مجلس... همزمان با یکی دیگر از همکارانم تماس گرفتم... تلفن را برداشت گفتم: آقای مطلبی چه خبر شده؟ این اخباری که میگن درسته؟ با اضطراب گفت: بله متأسفانه اوضاع خیلی خرابه... گفتم: شما الان کجا هستید؟ گفت: ما جلو ساختمان مجلس در کنار بیمارستان معیری ایستادیم ولی نیروهای امنیتی اجازه ورود به ساختمان مجلس را نمیدن... گفتم: مگه درگیری ادامه داره؟ مگه چند نفر هستن؟ گفت: خبر دقیق ندارم ولی احتمالا چهار، پنج نفری هستند...درهمین حین به میدان بهارستان و دیواره غربی مجلس رسیدیم... خیلی شلوغ بود و پلیس اجازه نزدیک شدن و حرکت به سمت شمال خیابان را به موتورسیکلت ها نمیداد... گفتم سریع برو به سمت جنوب خیابان مصطفی خمینی شاید بتونیم از قسمت جنوبی مجلس به شرق ساختمان راهی پیدا کنیم... آخر درب های ورودی به ساختمان اداری مجلس در سمت شمال شرقی ساختمان واقع شده بودند... خوشبختانه با اصرار بسیار زیاد تونستیم از سد نیروهای پلیس رد بشیم و یک مرحله به ساختمان مجلس نزدیک تر بشیم...وارد خیابان مردم شدیم، خیلی شلوغ و پرترافیک بود، ترافیک در این خیابان بی سابقه بود، معلوم نبود کی به کیه... مردم در داخل ماشین ها گیر افتاده بودند و صدای بوق و گرمای آفتاب اذیت میکرد... تصمیم گرفتم در انتهای خیابان مردم، از موتور پیاده بشم و الباقی مسیر را پیاده برم... هر از چند گاهی با دیواره ای از نیروهای پلیس مواجه میشدم و با خواهش و تمنا و گاهی هم با عتاب سعی میکردم متقاعدشان کنم که باید به من اجازه ورود بدهند...بالاخره به مقابل ساختمان مجلس در ضلع شمال شرقی رسیدم... در این فاصله مرتب با سید حسین تماس میگرفتم... یک مرتبه دیدم که جواب داد... با صدای خیلی آهسته گفت: "نمیتونم صحبت کنم، تو اتاق گیر افتادیم، درها را قفل کردیم، تیراندازی میکنن نامردا، پیامک میدم" و ناگهان تماس قطع شد. این جوابش به جای اینکه آرومم کنه بیش از پیش نگرانم کرد... پیامک اومد "حالم خوبه" "فعلا شهید نشدم نگران نباش" بعدش چند تا استیکر خنده برام فرستاد... نشون میداد روحیشون را نباختن... این خیلی خوب بود ولی تمام وجودم درگیر این بود که چکار میتونم انجام بدم؟ اصلا چرا من تو این شرایط باید بیرون باشم؟ از نگرانی و به خاطر اینکه مجبور نشم به دکتر کبیری (عمویم و نماینده مردم خوی و چایپاره) خبرهای بدی بدم، هیچ تماسی با ایشون نگرفتم.در همین گیر و دار تعدادی از همکارانم را دیدم که در مقابل ساختمان مجلس و جلو مغازه گل فروشی ایستاده ان و با نگرانی و استرس دارن به ساختمان نگاه میکنن... تا حدودی کم و کیف حادثه را برام توضیح دادند، متوجه شدم که داعشی های ملعون از اول کار، نه به صورت یواشکی و مخفیانه بلکه با ضرب گلوله و کاملا در هیبت حیوانات درنده و خون آشام به سمت مردم و بچه های سپاه حمله کردند و با کشتن و زخمی نمودن نگهبانان درب ورودی شماره ۲، تونستن به داخل ساختمان اداری و یا همان دفاتر نمایندگان راه پیدا کنند...هر از چند ثانیه هم صدای رگبار اسلحه به گوش میرسید ولی معلوم نبود که آیا نیروهای خودی هستند و یا داعشی ها... با خودم داشتم فکر میکردم که چطور میتونم به بچه های داخل ساختمان خصوصا پسرعمویم (سیدحسین) و دیگران کمک کنم؟ لحظات دلهره آوری بود باید، سریع کاری میکردم، حس میکردم با توجه به اینکه مدت ها در این ساختمان کار کردم و به نقشه راه های ورودی و نحوه قرار گرفتن اتاق ها و راهروها آشنا هستم میتونم به نیرو های امنیتی در این زمینه کمک کنم... از طرفی با سیدحسین در ارتباط بودم و لحظه به لحظه از تحرکات نیروهای داعشی در طبقه دوم خبر میگرفتم که این اطلاعات هم میتونست در آن لحظات مفید باشه...با هدف استفاده از همین ترفند خودم را به فرمانده نیروهای پلیس در محوطه رسوندم و موضوع را مطرح کردم... ایشون در اول کار خیلی علاقه ای نشون نداد ولی وقتی اصرار من را دید، احساس کرد که باید موضوع را با مسئولان و فرماندهان نیروهای سپاهی که در داخل ساختمان بودند، در میان بگذاره... به خاطر اینکه تأمین امنیت فضای داخل مجلس در حوزه مسئولیت سپاه قرار داشت، به من گفت دنبالم بیا و من هم بی درنگ راه افتادم... از درب شماره ۲ مجلس به داخل ساختمان انتظار مراجعین رفتیم، در محوطه و ورودی ساختمان خون های زیادی ریخته شده بود...مشخص بود که تعداد کشته و زخمی ها بیش از ۶ الی ۷ نفر بوده که قبل از رسیدن من پیکرشان را به مراکز درمانی انتقال داده بودند... به یکی از مسئولین سپاه رسیدیم، توضیحات را شروع کردم، هنوز حرفم تمام نشده بود که صحبتم را قطع کرد و بیسیم را برداشت و سعی کرد تا با مسئولین عملیات ارتباط برقرار کند... بعد از چند لحظه جوابی نیامد... تعدادی از نیروهای سپاه خودشان را داشتند آماده می کردند که به داخل ساختمان اداری بروند...گفتم برادر راه ورودی را میشناسید؟ از کدام درب میخواهید به داخل برید؟ گفتند دنبال بقیه نیروها خواهیم رفت... رو به فرمانده کردم و گفتم آخر اینها که جایی را نمیشناسن کجا دارید میفرستینشان؟ بگذارید من همراهشون باشم قطعا با یک راه بلد بروند بهتر نتیجه می گیرید... کمی تو فکر رفت و گفت مطمئنی که میخوای بری داخل؟ گفتم آره شک ندارم... گفت نمیترسی؟ گفتم من بچه جنگ و روزهای سخت بودم... کودکی ام را در موشک باران اهواز و دزفول و اندیمشک گذراندم و نوجوانی ام را در حمله اسرائیل در لبنان بودم... به من اعتماد کنید، ضرر نخواهید کرد... به هر طریقی که بلد بودم متقاعدشان کردم... فرمانده به نیروی کنار دستش گفت: یک جلیقه ضد گلوله براش بیارید... راضی نشدم و با پررویی گفتم جلیقه خالی به دردم نمیخوره سلاح هم میخوام... گفت نیازی نیست، همراهت یک نفر میفرستم که از شما محافظت کنه... آقای میان سالی را صدا زد گفت مراقبش باش و ببرش داخل...مرتب صدای تیراندازی می امد ولی خوشبختانه ذره ای تردید در وجودم احساس نمیکردم... با روش نظامی و در چند مرحله، فاصله مابین دو ساختمان را که حدود ۲۵۰ متر میشد پیمودیم، خوشبختانه در آن لحظه نیروهای داعش در مقابل پنجره ها نبودند که متوجه ورود ما به داخل ساختمان بشوند... وارد ساختمان اداری شدیم... حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر در لابی ساختمان حضور داشتند که تعدادی مسلح و تعدادی هم با سر وضع کارمندی بودند... اضطراب و نگرانی را در صورت همه میتوانستم ببینم... بچه های سپاه در حال هماهنگی و تشکیل گروه برای ورود به طبقات بودند... اکثرشان را نمیشناختم، مشخص بود که نیروهای حفاظت مجلس نیستند و از سایر مراکز برای ماموریت آمدند در نتیجه به راه های ساختمان نیز اشراف نداشتند...می خواستم در گروه بندی شان نقشی داشته باشم ولی نمیدانستم با دست خالی چکار میتوانم انجام دهم... در همین حین سردار عزیز جعفری (فرمانده سپاه) را دیدم که به همراه چند نفر دیگر از ...

ادامه مطلب  

انعکاس رویدادهای جنوب استان تهران در «جام جم»  

درخواست حذف این مطلب
خبرگزاری بسیج: ویژه نامه جام جم به همت مسئول بسیج رسانه شهرستان ری روی پیشخوان خبر قرار گرفت.به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان ری ویژه نامه جام جم جنوب استان تهران در هشت صفحه رنگی رویدادهای این منطقه و اخبار ادارات و نهادهای شهرستان ری و حومه را منتشر کرده است.از مهمترین اخبار این ویژه نامه می توان به لبیک پر خروش قبله تهران به ندای رهبری ری آماده پذیرایی از مسافران نوروزی کنگره بزرگ رستگاران و تجلیل از 110 شهید ری اجرای طرح پایش بازار کالا و خدمات ویژه نوروز 95 ا ...

ادامه مطلب